<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>پیک دوستی</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/</link>
<description>من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم</description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 21 Nov 2006 18:10:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>نگاهی به زندگی آیت الله تبریزی</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-590.aspx</link>
<description>&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;STRONG&gt;&lt;BR&gt;&lt;/STRONG&gt;&lt;BR&gt;آيت الله&amp;nbsp;جواد تبريزي در سال 1305 شمسي در شهرستان تبريز در خانواده‌اي مذهبي چشم به جهان گشود.وی پس از فراگیری دروس اولیه در سال 1327 شمسى شهر تبريز را ترك نمود و وارد حوزه علميه قم شد. ايشان در قم دوره سطح را به پايان برده و در اوج شكوفايى علم و فقاهت و غناى حوزه وارد درس خارج اساتيدى همچون مرحوم آيت الله العظمى سيد محمّد حجت و مرحوم آيت الله العظمى بروجردى (قدس الله اسرارهما) شدند و همزمان با آن مشغول تدريس كتب سطح نيز گرديدند. اين افاده و استفاده 5 سال يعنى تا سال 1332 شمسى طول كشيد. در طول اين مدت، 4 سال نزد آيت الله رضى زنوزى تبريزى استفاده كامل نمودند و در نزد مرحوم آيت الله العظمى بروجردى در فقه و اصول بهره لازم را بردند و موفقيت ايشان تا جايى بود كه استادشان مرحوم بروجردى (قدس سره) ايشان را به عنوان ممتحن طلاب حوزه، انتخاب نمودند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آيت الله العظمى تبريزى بعد از گذشت 5 سال از حضور در حوزه علميه مقدسه قم، در سال 1332 شمسى جهت ادامه تحصيلات به نجف اشرف عزيمت نمود و&amp;nbsp;در محضر درس اساتيد برجسته و عاليمقام آن زمان حاضر شده و به خوشه چينى پرداخت. اما عمدتاً از افاضات مرحوم آيت الله حاج سيد عبدالهادى شيرازى (رحمه الله) و مرحوم آيت الله العظمى خوئى (رحمه الله) استفاده كرد&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;آيت الله تبريزى (دام عزه) را می توان يكى از شاگردان برجسته و مبرز مرحوم آيت الله العظمى خوئى (رحمه الله) به حساب آورد كه هميشه مورد عنايت و توجه خاص استادش بود .&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;آيت الله حاج شيخ جواد تبريزى (ره) پس از گذشت 23 سال حضور دائم و فعال و جدّى در حوزه مقدس نجف اشرف، سرانجام در سال 1355 شمسى به هنگام مراجعت از زيارت سيد الشهداء حسين بن على (عليهما السلام) به سمت نجف، توسط رژيم بعث عراق دستگير و به ايران فرستاده شد و پس از ورود به ايران، مجدداً به حوزه علميه قم مشرف و فعاليتهاى خود را از سر گرفت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&lt;FONT size=1&gt;&amp;nbsp;ايشان در طول ساليان دراز تدريس، هزاران طلبه فاضل را به جامعه اسلامي تحويل داده و در طول اين مدت حوزه درس ايشان يكي از شلوغ‌ترين حوزه‌هاي درسي بود.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&lt;A href=&quot;http://www.baztab.ir/news/53553.php&quot;&gt;http://www.baztab.ir/news/53553.php&lt;/A&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=9 src=&quot;http://www.baztab.com/tmp/upload/28023.jpg&quot; align=left vspace=9 border=1&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 21 Nov 2006 18:10:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=590</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-590.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زندگي عبدالباسط از زبان پسرش</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-589.aspx</link>
<description>پدرم هرچه داشت از زينب(س) داشت&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV class=NewsBody dir=rtl style=&quot;WIDTH: 98%&quot; align=justify&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;IMG style=&quot;BORDER-RIGHT: #000000 1px solid; PADDING-RIGHT: 0px; BORDER-TOP: #000000 1px solid; PADDING-LEFT: 0px; PADDING-BOTTOM: 0px; BORDER-LEFT: #000000 1px solid; PADDING-TOP: 0px; BORDER-BOTTOM: #000000 1px solid&quot; hspace=15 src=&quot;http://www.baztab.ir/tmp/upload/26285.jpg&quot; align=left vspace=10&gt; 
&lt;P align=justify&gt;
&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;«عبدالباسط» نامي است كه براي هر مسلمان در سراسر جهان و بخصوص براي هر ايراني، آشنا و پرآوازه است. نام عبدالباسط چنان با قرآن عجين شده كه هرگاه يادي از او مي‌شود ناخودآگاه صوت زيبا و ترنم دلنشين آيه‌هاي نور به ذهن تداعي مي‌كند. صداي عبدالباسط حقيقتا زينت قرآن است كه بر طبق حديث مشهور هر چيزي زينتي دارد و زينت قرآن صداي زيباست. صوت سحرانگيز عبدالباسط موهبتي آسماني بوده كه خداوند به اين بنده صالح خود ارزاني داشته، و همين امر او را از ساير قاريان متمايز كرده است. طراوت، زنده بودن، زيبايي، گرمي و برخورداري از حس و حال معنوي از ويژگي‌هاي صوت اين استاد بزرگ است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;شنيدن نغمه دلاويز و سرمست كننده او چنان مي‌كرد كه صدها نفر از مسيحيان و پيروان ساير اديان را به اسلام كشاند و خيلي‌ها را هم با قرآن آشتي داد.&lt;BR&gt;تلاوت‌هاي ماندگار استاد هر يك چراغ پرفروغي است كه تلألؤ آن دل‌هاي زنگار گرفته و غفلت زده را طراوتي دوباره مي‌بخشد و در ميان آنها، تلاوت سوره حشر او الحق كه ميراثي جاودانه گشته است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اگرچه قاريان مشهور ديگر قرآن، كم و بيش از صداي دلنشين و جذابي برخوردارند و محبوبيتي فراوان در ميان مسلمانان به دست آورده اند اما به جرأت و بي هيچ اغراقي مي‌توان ادعا كرد كه عبدالباسط سرآمد همه قارياني است كه تاكنون با صداي خوش به تلاوت پرداخته اند. حال با اين عظمت و محبوبيت وقتي بشنوي كه فرزند اين نابغه بي نظير براي اولين بار قدم به خاك ايران گذاشته است طبيعتا اشتياق وصف ناپذيري به انسان دست مي‌دهد كه او را از نزديك ببيند و درباره پدر از او سؤال كند. همين شور و شوق ما را نيز واداشت كه به ديدار او برويم و طي گفت وگويي مفصل پاسخ خيلي از سؤالات خود را از او بگيريم. براي اين كار لازم بود با دست اندركاران ميزباني ايشان - كه برادران معاونت اجتماعي ناجا بودند- هماهنگي مي‌كرديم كه از يك هفته قبل، ارتباط و هماهنگي با آنان برقرار شد. اما گويا دوستان ميزبان «ياسر عبدالباسط» چنان مشتاق بودند براي او برنامه‌هاي متعدد تلاوت قرآن در شهرها و حسينيه‌هاي كوچك و بزرگ تدارك ببينند كه از اهميت و ارزش مصاحبه يك روزنامه كثيرالانتشار و معتبر با ايشان غافل شدند. آخر الامر سهمي كه براي مصاحبه با فرزند استاد عبدالباسط به كيهان اختصاص داده شد ساعات پاياني آخرين شب حضور ايشان در ايران بود كه طبعا با خستگي فراوان استاد همراه بود؛ آن هم به مدت نيم ساعت و در سالن عمومي هتل و به هنگام صرف چاي. هر چند اين نوع برخورد موجب ناخرسندي خبرنگار و عكاس روزنامه شد. و امكان طرح بسياري از سؤالات را از ما سلب كرد اما در آن مدت اندك و با وجود خستگي بسيار استاد- كه ناشي از سفرهاي متعدد و انتقال مستمر او از اين محفل به آن محفل بود ـ بحمدالله توانستيم تا حدودي حضور ايشان در ايران را مغتنم شمرده و به برخي از سؤالات خود پاسخ‌هاي تلگرافي از ايشان دريافت كنيم ـ با اين دلخوشي كه در صورت تكرار چنين فرصتي درآينده، بتوانيم با وسعت وقت و فراغت بيشتر از فرزند استاد عبدالباسط بهره‌هاي بيشتر ببريم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ وقتي در برابر فرزند نابغه تلاوت قرآن يعني استاد عبدالباسط بنشيني نخستين چيزي كه به ذهنت خطور مي‌كند اين است كه فرزند درباره پدر صحبت كند و پيرامون عوامل موفقيت و راز و رمزماندگاري او داد سخن دهد و روح تشنه ما را سيراب نمايد:&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;مرحوم شيخ عبدالباسط مردي بي‌تكلف و عادي بود. او قرآن را در ده سالگي در شهر خود ارمنت از توابع استان قنا در جنوب مصر حفظ كرد.استادش محمد سليم حماد نام داشت. او وقتي قرآن را حفظ كرد بسيار مورد تشويق استاد قرار گرفت. ايشان تا سن 20 سالگي در شهرهاي اطراف ارمنت تلاوت قرآن مي‌كرد. در سن 20 سالگي به همراه پدرش به مرقد حضرت زينب در قاهره مي‌رود و در آنجا پدر از او مي‌خواهد تبركاً پنج دقيقه قرآن تلاوت كند، اما پنج دقيقه او چنان با شور و حال و استقبال حاضران مواجه مي‌شود كه اين مدت، يك ساعت و نيم طول كشيد. پس از آن روز از راديو مصر با او تماس مي‌گيرند و مي‌خواهند كه با آنها همكاري كند تا صدايش به گوش جهانيان برسد. شيخ عبدالباسط در ابتدا نسبت به قبول اين پيشنهاد مردد بود و ترجيح مي‌داد كه در شهر و روستاي خود مشغول زندگي باشد زيرا زندگي در قاهره را بسيار دشوار مي‌دانست اما آخر الامر به عنوان قاري قرآن در راديو مصر مشغول به كار شد و از آن زمان به بعد شهرت عبدالباسط تمام آفاق جهان را دربرگرفت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc3399&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ چرا تلاوت‌هاي استاد عبدالباسط اينقدر دلنشين و لذت بخش است؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;او قرآن را از جان و دل تلاوت مي‌كرد و تلاوت او، خالص براي خدا بود. او در زمينه قرآن تقواي خدا را مراعات مي‌كرد يعني قرآن را براي قرآن مي‌خواند و مسلم است كه اگر سخني از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند و در يك كلام او در تلاوت‌هايش خالص براي خدا قرائت مي‌كرد. او در تلاوت‌ها به دنبال كسب رضايت شنونده نبود بلكه فقط رضاي خدا را جستجو مي‌كرد و تلاوت او بااخلاص عجين بود.&lt;BR&gt;علت ديگر اين گيرايي و دلنشيني، موهبت خاصي است كه خداوند به ايشان عطاكرده بود و آن صداي زيباست كه منحصر در ايشان بود. آن مرحوم سعي داشت در تلاوتها صدايش به حد اعلا كه در اصوات موسيقي به آن «سوپرانو» گفته مي‌شود برسد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=8 src=&quot;http://www.baztab.com/tmp/upload/26287.jpg&quot; align=left vspace=12 border=1&gt;¤ تعامل و رفتار ايشان در خانه و با خانواده، بخصوص در رابطه با قرآن و حفظ و تلاوت آن چگونه بود؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;هرچند ايشان مشغوليت فراوان داشت و به سفرهاي متعدد براي تلاوت مي‌رفت اما به اعضاي خانواده اهتمام زياد نشان مي‌داد. او دوست داشت ما اهل قرآن و قرآني باشيم ولي هيچگاه به اين كار مجبورمان نمي كرد، او ما را آزاد گذاشته بود كه اگرخواستيم قرآن را حفظ كنيم و اگر نمي خواستيم كاري به كارمان نداشت و فقط برروي آموزش قرآن تاكيد داشت و نه حفظ آن. او از معلمي بنام عبدالعزيز بكري(ره) دعوت كرده بود به خانه مان بيايد و به ما قرآن بياموزد. بكري وقتي به خانه مي‌آمد همه خواهران و برادران ما را جمع مي‌كرد و از بزرگ تا كوچك به ترتيب قرآن مي‌آموخت. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;مرحوم پدر با وجود اشتغالات فراوان مي‌دانست كه در خانه، چه كسي قرآن مي‌خواند و چه كسي نمي خواند و چه كسي مشغول حفظ قرآن است. آن مرحوم شخصي صاف و ساده دل بود و دائم تبسم بر لب داشت و آن را دوست مي‌داشت. ويژگي او اين بود كه مردي آرام و ساكت و باطمأنينه بود. اكثراً سكوت مي‌كرد. توكل بالا داشت. وقتي قرآن مي‌خواند دنيا را فراموش مي‌كرد. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ ايشان ناراحت و عصباني هم مي‌شدند؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;برخي اوقات، اگر كاري و يا مسئله اي كه خارج از چارچوب عقل و منطق بود مي‌ديد ناراحت مي‌شدند، اما اغلب متبسم بودند، در حق ما دعا مي‌كردند و ما را به خود نزديك مي‌ساختند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ شنيدن خاطرات از زبان فرزند استاد عبدالباسط درباره پدر بسيار شنيدني خواهد بود. به برخي از اين خاطرات اشاره كنيد.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;روزهاي شنبه هر هفته ساعت هشت تلاوت پدر از راديو مصر پخش مي‌شد. در اين ساعت همه اعضاي خانواده بر سر سفره و كنار هم نزد پدر مي‌نشستيم و به تلاوت ايشان گوش فرا مي‌داديم. همگي ما به مدت نيم ساعت سراپا گوش مي‌شديم، هيچكس تكان نمي خورد و حتي صندلي را هم تكان نمي داد و مرحوم پدر در اثناي پخش تلاوت، سر خود را روي آستينش مي‌گذاشت و به فكر فرو مي‌رفت.&lt;BR&gt;ايشان در منزل با صوت تلاوت قرآن نمي كرد، مگر زماني كه عده اي از خبرنگاران يا مجريان راديو يا عكاسان در منزل حضور مي‌يافتند. اما عادت هميشگي ايشان اين بود كه هر روز پس از نماز صبح در اتاق خود قرآن مي‌خواند. من وقتي شش ساله بودم با ايشان به مسجد امام شافعي مي‌رفتم و به تلاوت‌هاي ايشان گوش مي‌دادم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در برخي مراسم و محافل قرآني و جشن‌ها كه ايشان به تلاوت مي‌پرداختند مردم حاضر از ايشان مي‌خواستند تلاوتش را تكرار كند. من دوست داشتم كه در برنامه‌هاي تلاوت ايشان همراه پدر باشم، او همواره مرا به تلاوت قرآن تشويق مي‌كرد. به ياد دارم هر وقت در اتاق، قرآن مي‌خواندم و او در اتاق ديگري بود و از حضور ايشان بي خبر بودم، او صبر مي‌كرد تا من به آخر آيه برسم آنگاه وارد اتاق مي‌شد. اگر در اثناي تلاوت وارد مي‌شد من تلاوت را قطع مي‌كردم و او براي اينكه من كارم را كامل تمام كنم پس ازتمام كردن آيه به نزدم مي‌آمد، و اين خاطره زيبايي براي من است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در بيشتر اوقات كه برنامه تلاوت ايشان به پايان مي‌رسيد به هنگام خروج از مسجد يا محفل به خاطر كثرت مردمي كه دور و بر ايشان را مي‌گرفتند بسختي مي‌توانست آن محل را ترك كند.&lt;BR&gt;زماني كه اسرائيل هنوز فلسطين را اشغال نكرده بود ايشان به دعوت مسلمانان آن ديار به فلسطين مسافرت كرد و در محل مسجدالاقصي سوره اسرا راتلاوت نمود. وقتي فلسطين اشغال شد، ايشان دائماً از اين موضوع اظهار ناراحتي و تألم مي‌كرد و نسبت به ظلم رفته بر فلسطين ابراز انزجار و بيزاري مي‌نمود و آرزو داشت كه بار ديگر بتواند به مسجدالاقصي برود و خاطرات گذشته را تجديد كند و اگر هم خود نتوانست، فرزندانش پا به فلسطين گذاشته و در مسجدالاقصي به تلاوت قرآن بپردازند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ ويژگي‌هاي سبك استاد عبدالباسط چيست؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;ايشان در شيوه قرائت قرآن مبتكر بود يعني هيچگاه از كسي تقليد نكرد، و با موسيقي دروني خود تلاوت مي‌كرد. او سبكي را ابتكار كرد كه پيش از او سابقه نداشت. از ويژگي سبك تلاوت ايشان اينكه در اثناي تلاوت، از قواعد موسيقي پيروي نمي كرد كه از مقامي به مقام ديگر منتقل شود. زيرا او به عقيده من موسيقي تلاوت را بر طبق قرآن تنظيم مي‌كرد نه قرآن را براساس موسيقي، به عبارت ديگر هيچ نغمه معيني وجود ندارد كه قرآن بر آن تطبيق داده شود بلكه اين قرآن است كه موسيقي قرائت براساس آن تعيين و تنظيم مي‌شود و شكل مي‌گيرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ نقش قرآن در زندگي شما چگونه بود؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من از كودكي و سن شش سالگي قرآن مي‌خوانم. از زماني كه در دوره ابتدايي درس مي‌خواندم تا پايان تحصيلات دبيرستاني، خواندن قرآن در سر صف دانش آموزان به عهده من بود تا اينكه در سال 2001 (1380) به سفر عمره مشرف شدم و پس از بازگشت، شروع به حفظ قرآن كردم و اين كار را با جديت و پشتكار دنبال نمودم تا آنكه در سال 2003 (1382) موفق به حفظ كل قرآن به صورت حرفه اي شدم. پس از بازگشت از سفر فرانسه درخواست خود را به وزارت اوقاف مصر دادم و از سوي وزارت به عنوان قاري رسمي مسجد سيدي حسن انور انتخاب شدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ آيا تاكنون به كشورهاي خارجي براي تلاوت سفر كرده ايد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;وقتي شروع به كار تلاوت كردم اولين سفرم به كشور فرانسه بود كه به دعوت مسلمانان آنجا در هفت استان اين كشور به تلاوت قرآن پرداختم. پس از تعيين شدنم به عنوان قاري رسمي مسجد سيدي حسن به تركيه و چند كشور ديگر كه مسلمانان در آنها حضور دارند سفر كردم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤چطور شد كه تصميم گرفتيد براي اولين بار به ايران سفر كنيد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من دعوت نامه اي از طريق سفارت ايران در قاهره دريافت كردم. در ابتداي امر در مورد سفر به ايران مردد بودم چون تاكنون به اين كشور سفر نكرده بودم اما بحمدالله خداوند توفيق داد كه به جمهوري اسلامي ايران بيايم و به اعتقاد من اين يك فرصت بزرگي برايم است كه با برادران مسلمان خود در ايران ديدار كنم. من با اقبال زيادي از سوي جوانان براي شنيدن قرآن مواجه شدم و حافظان و قاريان مجد و كوشايي را ديدم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ قبل از سفر به ايران چه ذهنيتي از ايران داشتيد و چرا براي آمدن مردد بوديد؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من شناخت عيني دقيقي از ايران نداشتم اما پس از آمدن ديدم قرآن در اين كشور مورد تكريم و احترام است و ماشاءالله تعداد زياد و قابل توجهي از قاريان و حافظان و نمازگزاران در اين كشور وجود دارند و اين مسأله اي افتخارآميز است و من هرگز چنين چيزي را پيش بيني نمي كردم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ ارزيابي شما از قاريان ايراني از لحاظ فن قرائت و صوت و لحن چگونه است؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من ديدم اكثر قاريان ايراني از قراء مصري تقليد مي‌كنند. اين مسأله اشكالي ندارد اما بايد تلاش كنند در آينده خودشان داراي سبك و روش خاصي شوند؛ ولي تلفظ حروف آنان بسيار خوب بود.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ اصولا نظر شما در مورد تقليد در تلاوت قرآن چيست؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;يك قاري در ابتداي شروع به كار با قرآن بايستي قرآن را دوست داشته باشد. پس از آن بايد به تلاوت قرآن گوش دهد و مطمئناً در اين راه تلاوت قارياني چند براي او دلنشين خواهد بود و او سعي خواهد كرد از آنها تقليد كند. عده اي هستند كه مي‌توانند بخوبي از قاري الگوي خود تقليد كنند و برخي نمي توانند چون صدايشان با صداي او همخواني ندارد. اما همه اينها در آغاز راه است و چند سال هم مي‌تواند ادامه يابد و اشكال ندارد ولي رفته رفته بايد راه خود را از او جدا كند و براي خويشتن روش تلاوت خاصي انتخاب كند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ شرايط موفقيت يك قاري قرآن را در چه مي‌بينيد؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;بايد گفت هيچ قاري نمي تواند مانند ديگري شود و هر يك روش و بهره خاص خود را دارد اما به نظر من يك قاري در ابتداي امر بايد يك حافظ كل قرآن باشد و هر روز صفحاتي چند از آن را مطالعه و مراجعه كند و شرط اساسي ديگر اين است كه در تلاوت‌هايش براي خدا اخلاص داشته باشد، رضاي خدا را مدنظر قرار دهد و كسب رضاي خلق براي او اهميت نداشته باشد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ آيا فرزندان قاريان مشهور مصري توانسته اند راه پدران خود را ادامه دهند؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;اين مسأله يك مسأله ژنتيكي است، اما لازمه اين كار اين است كه اولا فرزند يك قاري به قرآن و تلاوت آن عشق بورزد و علاقمند باشد و هرگاه حب قرآن و حب تلاوت با هم جمع شد و از موهبت الهي صوت و لحن زيبا هم برخوردار گرديد، در آن صورت است كه مي‌تواند جا پاي پدر گذاشته و از او اين روش را به ارث ببرد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤از ميان فرزندان استاد عبدالباسط چرا ياسر بطور رسمي وارد سلك تلاوت و قرائت قرآن در محافل رسمي شده و به عنوان قاري رسمي يكي از مساجد مهم مصر تعيين شده است؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من پيش از اين، در كار تجارت پوست فعاليت مي‌كردم. شبي مرحوم پدر را در خواب ديدم كه در ميان جمعي نشسته و قرآن را با يك نفس تلاوت مي‌كند. او در همان خواب روبه من كرد و گفت: بايد قرآن را با يك نفس تلاوت كني (شايد منظورش اين بوده كه بايد مداوم قرآن را بخوانم). پس از آن خواب بود كه را و رسم من عوض شد و با خود تعهد كردم كه وارد عرصه حفظ و تلاوت قرآن شوم و اكنون جز تلاوت قرآن به كار ديگري نمي پردازم.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ پس مي‌توان نتيجه گرفت كه ياسر توانسته است پا جاي پـاي پدرش عبدالباسط بگذارد و از او دنباله روي كند؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;بله، خداوند اين توفيق را داده است كه عملا دنباله رو ايشان باشم و اين از بركت قرآن عظيم است و به نظر مي‌رسد مرحوم پدرم براي ما زياد دعا كرده كه اين توفيق شامل حالمان شده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤چند سال داريد و چند فرزند؟&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;من 37 سال دارم و دو فرزند يك پسر و يك دختر، به نام‌هاي يوسف و يمني&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤شنيده ام كه مصري‌ها به اهل بيت پيامبر(ص) ارادت قلبي زيادي دارند و آنان را بسيار دوست مي‌دارند.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;ما همگي مزار اولياي صالح را زيارت مي‌كنيم، از مزار رأس الحسين(ع) تا ديگر اولياي الهي و حتي اولياء بزرگان غير منسوب به اهل بيت.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ما ايام ولادت حضرت حسين و حضرت زينب و حضرت نفيسه و رقيه و حسن انور را جشن مي‌گيريم و بسياري از قاريان مصري علاقمند هستند كه در اين مناسبت‌هابه تلاوت قرآن بپردازند. شايد تعجب كنيد كه مرحوم پدر يكي از علاقمندان و عاشقان اهل بيت(ع) بود و چنانكه ابتدا گفتم مرحوم پدر زماني كه 20 ساله بود باتفاق پدرش عازم حرم حضرت زينب در قاهره مي‌شود، در آنجا از او مي‌خواهند كه به تبرك اين مكان شريف ايشان نيز ده دقيقه قرآن تلاوت كند اما تلاوت استاد عبدالباسط چنان جمعيت را منقلب مي‌كند و شور و ولوله در آنها ايجاد مي‌نمايد كه تا يك ساعت و نيم به طول مي‌كشد. از آن پس بود كه راديو و مطبوعات به سراغ او آمدند و ايشان داراي آوازه جهاني شد. مرحوم پدر دائماً به فرزندانش مي‌گفت او هرچه دارد از حضرت زينب است و رمز موفقيت و شكوفايي هنر قرائت او بخاطر حب حضرت زينب و اهل بيت بوده است.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;(در اينجا به ياد سخن يكي از همراهان ياسر عبدالباسط مي‌افتم كه مي‌گفت در جريان سفر به ايران گرايشات اهل بيتي ايشان كاملا مشهود بود، به طوري كه وقتي او را به مشهد برديم تا در محفل انس با قرآن كه در مهديه مشهد برقرار بود به تلاوت بپردازد، او پيش از آنكه وارد مهديه شود رو به بارگاه امام رضا(ع) كرد و نسبت به آن حضرت اداي ادب و تحيت و احترام كرد و پس از مراسم نيز راهي زيارت امام رضا شد و در حرم مطهر دوبار نماز خواند و براي پدرش دعا كرد. او نسبت به اين همه عظمت و احترام و تكريم نسبت به امام معصوم از سوي زائران حاضر در حرم ابراز شگفتي مي‌كرد. او همچنين سؤالاتي در مورد امام علي و حضرت زهرا و ساير ائمه معصومين عليهم السلام مطرح مي‌كرد كه پاسخ‌هاي لازم به او داده مي‌شد.)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#cc0099&gt;¤ هرچند ما سؤالات متعدد ديگري نيز داشتيم كه مي‌خواستيم از او بپرسيم اما فشار اطرافيان و ميزبانان استاد و اظهار خستگي ايشان ما را از ادامه اين گفت وگو ناكام گذاشت اما ايشان به ما وعده داد كه در سفر بعدي با زمان بيشتر به گفت وگو بپردازد و من او را تا اتاق محل استراحتش در طبقه دهم هتل لاله تهران بدرقه مي‌كنم در حالي كه ساعت 30/1 بامداد را نشان مي‌داد.&lt;/FONT&gt;&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;FONT color=#0066ff&gt;منبع: مهرداد آزاد ـ كيهان&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;A href=&quot;http://www.baztab.ir/news/50866.php&quot;&gt;http://www.baztab.ir/news/50866.php&lt;/A&gt;</description>
<pubDate>Wed, 18 Oct 2006 13:12:30 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=589</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-589.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حاج آقای محتشمی</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-588.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;محمد علی ابطحی: 
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;FONT size=2&gt;&amp;nbsp;&lt;/FONT&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;گاهی خاطرات از آدمها و شخصیتهای سیاسی برای خوانندگان مفید است. به مناسبت حوادث لبنان امروز چند جمله ای در مورد آقای محتشمی به عنوان مردهمیشه ی ماجراهای لبنان وفلسطین مینویسم: &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;آقای محتشمی همیشه توجه ویژه ای به مسئله لبنان وفلسطین داشته است. شاید بدلیل آن که مدتی در سوریه سفیر بود و در همان ایام وبه کمک وی حرکت حزب الله شکل گرفت و جمعی از شیعیان به جای عضویت در حرکت امل که تنها تشکیلات سیاسی شیعی آن روز بود وازامام موسی صدر الهام میگرفت، در تشکیلات جدید حزب الله حضور پیدا کردند. آن روزها به محتشمی در محافل خصوصی موسس حزب الله میگفتند. در همین سالهای سفارت سوریه بود که یک روز محتشمی پاکت نامه ای دریافت میکند که ووقتی آنرا میگشاید با مواد منفجره روبرومبشود و در آن انفجار دو دستش تا مچ از بین میرود. وقتی&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;سالها بعد که این در تلخ ترین حوادث لبنان حرکت امل وحزب الله درگیر حنگ مسلحانه شدند، نبیه بری&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;رهبر حرکت امل که نمیخواست روابط خود را با امام خمینی به عنوان رهبری که هم حزب الله اورا قبول داشتند وهم امل به هم بزند، در همه سخنان و مصاحبه هایش به محتشمی به عنوان پشتیبان اصلی حرب الله حمله میکرد. محتشمی آن روزها وزیر کشور بود. بعد از مصالحه حزب الله و امل ووفات امام خمینی ، و ریاست آقای رفسنجانی که محتشمی به عنوان عنصر سیاسی طرفدار جریان چپ و عضو مجمع روحانیون مبارز مغضوب نسبی حکومت بود و حزب الله به رابطه با دست اندرکاران رسمی حکومت نیاز داشت، از نظر عاطفی قطغ ارتباط&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;مسئولان حزب الله با مختشمی سخت بود. که بنوع کجدار ومریزی این دوران همچنان سپری میشود. آقای محتشمی در مسائل مختلف سیاسی داخلی و خارجی همیشه جزء جناح تندرو بوده است&lt;SPAN style=&quot;mso-spacerun: yes&quot;&gt;&amp;nbsp; &lt;/SPAN&gt;و شخصا علیرغم رفاقتی که داریم نتوانسته ام با خیلی از مواضع ایشان موافق باشم، اما این نکته غیر قابل انکار است که محتشمی همیشه مسئله اولش قضیه لبنان وفلسطین بوده است. در خیلی از جلسات مجمع که بخش نقل خبر میرسد همه از اقای محتشمی میپرسند که از لبنان وفلسطین چه خبر؟ این روزهاهم البته آقای محتشمی خیلی فعال شده است. آخرین اقدامش این است که میخواهد همه احزاب ایران، با گرایشهای مختلف را جمع کند تا در مورد لبنان وحمایت از حزب الله همایش در روز سه شنبه آینده برگزار کنند. &lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com/&quot;&gt;http://www.webneveshteha.com/&lt;/A&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 29 Jul 2006 09:21:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=588</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-588.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهید دکتر علي شريعتي</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-587.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=postbody&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&amp;nbsp;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;... به هر حال پس از بر طرف شدن موانع خروج از کشور به قصد حج خود را آماده کرد و به عنوان يک مسلمان وصيت خود را نوشت. زمستان سال 1348 &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;LINE-HEIGHT: 150%&quot;&gt;« امروز دوشنبه سيزدهم بهمن ماه پس از يک هفته رنج بيهوده و ديدار چهره هاي بيهوده تر شخصيتهاي مدرج، گذرنامه را گرفتم و براي چهارشنبه جا رزرو کردم که گفتند چهار بعد از ظهر در فرودگاه حاضر شويد که هشت بعد از ظهر احتمال پرواز هست (نشانه¬اي از تحميل مدرنيزم قرن بيستم بر گروهي که به قرن بوق تعلق دارند).&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;گر چه هنوز تا مرز احتمالات ارضي و سماوي فراوان است اما به حکم ظاهر امور، عازم سفرم و به حکم شرع، در اين سفر بايد وصيت کنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;وصيت يک معلم که از هيجده سالگي تا امروز که در سي و پنج سالگي است، جز تعليم کاري نکرده و جز رنج چيزي نيندوخته است چه خواهد بود؟ جز اين که همه قرضهايم را از اشخاص و از بانکها با نهايت سخاوت و بي دريغي، تماما واگذار ميکنم به همسرم که از حقوقم (اگر پس از فوت قطع نکردند) و حقوقش و فروش کتاب¬هايم و نوشته¬هايم و آن چه دارم و ندارم بپردازد؛ که چون خود مي¬داند، صورت ريزَش ضرورتي ندارد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;همه اميدم به &quot;احسان&quot; است در درجه اول، و به دو دخترم در درجه دوم. و اين که اين دو را در درجه دوم آوردم، نه به خاطر دختر بودن آن¬ها و امل بودن من است ــ به خاطر آن است که در شرايط کنوني جامعه ما، دختر شانس آدم حسابي شدنش بسيار کم است، که دو راه بيشتر ندارد و به تعبير درست؛ دو بيراهه: &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;يکي؛ همچون کلاغ ِ شوم در خانه ماندن و به قار قار کردن¬هاي زشت و نفرت بار، احمقانه زيستن که يعني زن نجيب متدين. و يا تمام شخصيت انساني و ايده¬آل و معنويش در ماتحتش جمع شدن، و تمام ارزش¬هاي متعاليش در اسافل اعضايش خلاصه شدن و عروسکي براي بازي ابله¬ها و يا کالايي براي کسبه مدرن و خلاصه دستگاهي براي مصرف کالاهاي سرمايه¬داري فرنگ شدن که يعني زن روشنفکر متجدد. و اين هر دو يکي است. گرچه دو وجهه متناقض ِ هم، اما وقتي از انسان بودن خارج شود، ديگر چه فرقي دارد که يک جغد باشد يا يک چُغوک ، يک آفتابه شود يا يک کاغذ مستراح؟ مستراح شرقي گردد يا مستراح فرنگي؟ و آنگاه در برابر اين تنها دو بيراهه¬اي که پيش پاي دختران است سرنوشت دختراني که از پدر محرومند تا چه حد مي¬تواند معجزآسا و زمانه شکن باشد؟ و کودکي تنها، در اين تند موج ِ اين سيل کثيفي که چنين پر قدرت به سراشيب باتلاق فرو مي¬رود تا کجا مي¬تواند بر خلاف جريان شنا کند و مسيري ديگر را برگزيند؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;1. به لهجه خراساني يعني گنجشک&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG class=PICCLS id=IMG1 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tebyan.net/Monasebat/85/03/IMAGE/AR_30_VASIATNAME_1.JPG&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;گر چه اميدوار هستم؛ که گاه در روح¬هاي خارق¬العاده چنين اعجازي سر زده است. پروين اعتصامي از همين دبيرستان¬هاي دخترانه بيرون آمده، و مهندس بازرگان از همين دانشگاه¬ها و دکتر سحابي از ميان همين فرنگ رفته¬ها و مصدق از ميان همين &quot;دوله&quot; ها و &quot;سلطنه&quot; هاي &quot;صلصال کالفخار من حماء مسنون&quot;، و &quot;اينشتين&quot; از همين نژاد پليد و &quot;شوايتزر&quot; از همين اروپاي قسي آدمخوار و &quot;لومومبا&quot; از همين نژاد برده و &quot;مهراوه&quot; پاک از همين نجس¬هاي هند و پدرم از همين مدرسه¬هاي آخوند ريزو ... به هر حال &quot;آدم&quot; از لجن و &quot;ابراهيم&quot; از &quot;آزر&quot; بت تراش و &quot;محمد&quot; از خاندان بتخانه دار ، به دل من اميد مي¬دهند که حساب¬هاي علمي مغز را ناديده انگارد و به سر نوشت کودکانم در اين لجنزار بت پرستي و بت تراشي که همه پرده دار بت خانه مي¬پرورد اميدوار باشم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;دوست مي¬داشتم که &quot;احسان&quot; متفکر، معنوي، پراحساس، متواضع، مغرور و مستقل بار آيد. خيلي مي¬ترسم از پوکي و پوچي موج نوي¬ها و ارزان فروشي و حرص و نوکر مآبي اين خواجه تاشان نسل جوان معاصر؛ و عقده¬ها و حسد¬ها و باد و بروت¬ها ي بيخودي ِ اين روشنفکران سياسي. که تا نيمه¬هاي شب منزل رفقا يا پشت ميز آبجو فروشي¬ها، از کساني که به هر حال کاري مي¬کنند بد مي¬گويند و آنها را با فيدل کاسترو مائوتسه تونگ و چه گوارا مي¬سنجند و طبعا محکوم مي¬کنند، و پس از هفت هشت ساعت در گوشي¬هاي انقلابي و کارتند[؟] و عقده گشايي¬هاي سياسي با دلي پر از رضايت از خوب تحليل کردن ِ قضاياي اجتماعي که قرن حاضر با آن در گير است و طرح درستِ مسايل ــ آنچنان که به عقل هيچکس ديگر نمي¬رسد ــ به منزل برمي¬گردند و با حالتي شبيه به چه گوارا و در قالبي شبيه لنين زير کرسي مي¬خوابند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و نيز مي¬ترسم از اين فضلاي افواه¬الرجالي شود:&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;از روي مجلات ماهيانه، اگزيستانسياليست و مارکسيست و غيره شود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي اخبار خارجي راديو و روزنامه، مفسر سياسي، &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي فيلم¬هاي دوبله شده به فارسي، امروزي و اروپايي،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي مقالات و عکس¬هاي خبري مجلات هفتگي و نيز ديدن توريست¬هاي فرنگي که از خيابان¬هاي شهر مي¬گذرند، نيهيليست و هيپي و آنارشيست،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و يا [ از روي] نشخوار حرف¬هاي بيست سال پيش حوزه¬هاي کارگري حزب توده، ماترياليست و سوسياليست چپ،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي کتاب¬هاي طرح نو ، &quot;اسلام و ازدواج&quot; ، &quot;اسلام و اجتماع&quot;، &quot;اسلام و جماع&quot;، اسلام و فلان و بهمان ... اسلام شناس،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي مرده ريگ انجمن پرورش افکار بيست ساله، روشنفکر مخالف خرافات، &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي کتاب چه مي¬دانم، در باب کشور¬هاي در حال عقب رفتن، متخصص کشور¬هاي در حال رشد،&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و از روي ترجمه هاي غلط و بي¬معني از شعر و ادب و موزيک و تئاتر و هنر امروز، صاحبنظر ِ وراج ِ لفاظِ ضد بشرِ هذيان گوي ِ مريض ِ هروئين گراي ِ خنگ، که يعني: ناقد و شاعر نوپرداز و ...&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;خلاصه من به او &quot;چه شدن&quot; را تحميل نمي¬کنم. او آزاد است. او خود بايد خود را انتخاب کند. من يک اگزيستانسياليست هستم. البته اگزيستانسياليستم ويژه خودم؛ نه تکرار و تقليد و ترجمه. که از اين سه تا ي منفور هميشه بيزارم. به همان اندازه که از آن دو تاي ديگر؛ تقي زاده و تاريخ، از نصيحت نيز هم، از هيچکس هيچوقت نپذيرفته¬ام. و به هيچکس، هيچوقت نصيحت نکرده¬ام. هر رشته¬اي را بخواهد مي¬تواند انتخاب کند. اما در انتخاب آن، ارزش فکري و معنوي بايد ملاک انتخاب باشد، نه بازار داشتن و گران خريدنش. من مي¬دانستم که به جاي کار در فلسفه و جامعه شناسي و تاريخ، اگر آرايش مي¬خواندم يا بانکداري و يا گاوداري و حتا جامعه شناسي به درد بخور، آنچنانکه جامعه شناسان نوظهور ما برانند که فلان ده يا موسسه يا پروژه را اتود مي¬کنند و تصادفا به همان نتايج علمي مي¬رسند که صاحبکار سفارش داده، امروز وصيتنامه¬ام، به جاي يک انشاء ادبي، شده بود صورتي مبسوط از سهام و املاک و منازل و مغازه¬ها و شرکت¬ها و دم و دستگاه¬ها که تکليفش را بايد معلوم مي¬کردم و مثل حال، به جاي اقلام، الفاظ رديف نمي¬کردم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn style=&quot;TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG class=PICCLS id=IMG2 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tebyan.net/Monasebat/85/03/IMAGE/AR_30_VASIATNAME_2.JPG&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;اما بيرون از همه حرف¬هاي ديگر اگر ملاک را لذت جستن تعيين کنيم، مگر لذت انديشيدن، لذت يک سخن خلاقه، يک شعر هيجان آور، لذت زيبايي¬هاي احساس و فهم و مگر ارزش برخي کلمه¬ها از لذت موجودي حساب جاري يا لذت فلان قباله محضري کمتر است؟ &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;چه موش آدمياني که فقط از بازي با سکه در عمر لذت مي¬برند! و چه گاوانسان¬هايي که فقط از آخورآباد و زير سايه درخت چاق مي¬شوند. من اگر خودم بودم و خودم، فلسفه مي¬خواندم و هنر. تنها اين دو است که دنيا براي من دارد. خوراکم فلسفه، و شرابم هنر، و ديگر بس. اما من از آغاز متأهل بودم، ناچار بايد براي خانواده¬ام کار مي¬کردم و براي زندگي آنها زندگي مي¬کردم. ناچار جامعه شناسي مذهبي و جامعه شناسي جامعه مسلمانان که به استطاعت اندکم شايد براي مردمم کاري کرده باشم، براي خانواده گرسنه و تشنه و محتاج و بي کسم، کوزه آبي آورده باشم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;او آزاد است که خود را انتخاب کند و يا مردم را، اما هرگز نه چيز ديگري را، که جز اين دو هيچ چيز در اين جهان به انتخاب کردن نمي¬ارزد، پليد است، پليد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;فرزندم! تو مي¬تواني هر گونه &quot;بودن&quot; را که بخواهي باشي، انتخاب کني. اما آزادي انتخاب تو در چارچوب حدود انسان بودن محصور است. با هر انتخابي بايد انسان بودن نيز همراه باشد و گرنه ديگر از آزادي و انتخاب سخن گفتن بي معني است، که اين کلمات ويژه خداست و انسان و ديگر هيچکس، هيچ چيز.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;انسان يعني چه؟ انسان موجودي است که آگاهي دارد ( به خود و جهان) و مي¬آفريند (خود را و جهان را) و تعصب مي¬ورزد و مي¬پرستد و انتظار مي¬کشد و هميشه جوياي مطلق است؛ جوياي مطلق. اين خيلي معني دارد. رفاه، خوشبختي، موفقيت¬هاي روزمره زندگي و خيلي چيز¬هاي ديگر به آن صدمه مي¬زند. اگر اين صفات را جزء ذات آدمي بدانيم، چه وحشتناک است که مي¬بينيم در اين زندگي مصرفي و اين تمدن رقابت و حرص و برخورداري، همه دارد پايمال مي¬شود. انسان در زير بار سنگين موفقيت¬هايش دارد مسخ مي¬شود، علم امروز انسان را دارد به يک حيوان قدرتمند بدل مي¬کند. تو هر چه مي¬خواهي باشي باش اما ... آدم باش.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;2. مقصود او در اينجا از خانواده اجتماع است و مقصود از تأهل، تعهد به مردم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;اگر پياده هم شده است سفر کن. در ماندن، مي¬پوسي. هجرت کلمه بزرگي در تاريخ &quot;شدن&quot; انسان¬ها و تمدن¬ها است. اروپا را ببين. اما وقتي ايران را ديده باشي، وگرنه کور رفته¬اي، کر باز گشته¬اي. افريقا مصراع دوم بيتي است که مصراع اولش اروپا است. در اروپا مثل غالب شرقي¬ها بين رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان. اين مثلث بدي است. اين زندان سه گوش همه فرنگ رفته¬هاي ماست. از آن اکثريتي که وقتي از اين زندان روزنه¬اي به بيرون مي¬گشايند و پا به درون اروپا مي¬گذارند، سر از فاضلاب شهر بيرون مي¬آورند حرفي نمي¬زنم که حيف از حرف زدن است. اين¬ها غالبا پيرزنان و پير مردان خارجي دوش و دختران خارجي گز فرنگي را با متن راستين اروپا عوضي گرفته¬اند. چقدر آدم¬هايي را ديده¬ام که بيست سال در فرانسه زندگي کرده¬اند و با يک فرانسوي آشنا نشده¬اند. فلان آمريکايي که به تهران مي¬آيد و از طرف مموش¬هاي شمال شهر و خانواده¬هاي قرتي ِ لوس ِاشرافي ِکثيفِ عنتر ِفرنگي احاطه مي¬شود، تا چه حد جو خانواده ايراني و روح جاده [ساده؟] شرقي و هزاران پيوند نامرئي و ظريف انساني خاص قوم را لمس کرده¬است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;IMG class=PICCLS id=IMG3 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tebyan.net/Monasebat/85/03/IMAGE/AR_30_VASIATNAME_3.JPG&quot;&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;اگر به اروپا رفتي اولين کارت اين باشد که در خانواده¬اي اتاق بگيري که به خارجي¬ها اتاق اجاره نمي¬دهند. در محله¬اي که خارجي¬ها سکونت ندارند. از اين حاشيه مصنوعي ِبيمغز ِآلوده دور باش. با همه چيز درآميز و با هيچ چيز آميخته مشو. در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش. &quot;کن مع الناس و لا تکن مع الناس&quot; واقعا سخن پيغمبرانه است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;واقعيت، خوبي، و زيبايي؛ در اين دنيا جز اين سه، هيچ چيز ديگر به جستجو نمي¬ارزد.. نخستين، با انديشيدن، علم. دومين، با اخلاق، مذهب. و سومين، با هنر، عشق.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;[عشق] مي¬تواند تو را از اين هر سه محروم کند. يک احساساتي لوس سطحي هذيان گوي خنگ. چيزي شبيه &quot;جواد فاضل&quot;، يا متين¬ترَش؛ &quot;نظام وفا&quot;، يا لطيف تـَرَش؛ &quot;لامارتين&quot;، يا احمق تـَرَش؛ &quot;دشتي&quot;، يا کثيف تـَرَش؛&quot;بليتيس&quot;! و نيز مي¬تواند تو را از زندان تنگ زيستن، به اين هر سه دنياي بزرگ پنجره¬اي بگشايد و شايد هم دري ... و من نخستينش را تجربه کرده¬ام و اين است که آن را &quot;دوست داشتن&quot; نام کرده¬ام. که هم، همچون علم و بهتر از علم آگاهي مي¬بخشد و هم همچون اخلاق، روح را به خوب بودن مي¬کشاند و خوب شدن. و هم زيبايي و زيبايي¬ها (که کشف مي¬کند،که مي¬آفريند) چقدر در اين دنيا بهشت¬ها و بهشتي¬ها نهفته است. اما نگاه¬ها و دل¬ها همه دوزخي است. همه برزخي است که نمي¬بيند و نمي¬شناسد. کورند و کرند. چه آوازهاي ملکوتي که در سکوت عظيم اين زمين هست و نمي¬شنوند. همه جيغ و داد و غرغرو نق نق و قيل و قال و وراجي و چرت و پرت و بافندگي و محاوره.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;واي، که چقدر اين دنياي خالي و نفرت بار براي فهميدن و حس کردن سرمايه دار است! لبريز است! چقدر مايه¬هاي خدايي که در اين سرزمين ابليس نهفته¬است! زندگي کردن وقتي معني مي¬يابد که فن استخراج اين معادن&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;3. با مردم باش و با مردم مباش&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;ناپيدا را بياموزي و تو مي¬داني که چقدر اين حرف با حرف¬هاي &quot;ژيد&quot; به &quot;ناتانائل&quot;ش شبيه است، با آن متناقض است! تنها نعمتي که براي تو در مسير اين راهي که عمر نام دارد آرزو مي¬کنم، تصادف با يکي دو روح فوق¬العاده است، با يکي دو دل بزرگ، با يکي دو فهم عظيم و خوب و زيبا است. چرا نمي¬گويم بيشتر؟ بيشتر نيست. &quot; يکي&quot; بيشترين عدد ممکن است. &quot;دو&quot; را براي وزن کلام آوردم و، نيست. گرچه من به اعجاز حادثه¬اي، اين کلام موزون را در واقعيت ِ ناموزون زندگيم، به حقيقت، داشتم.&quot;برخوردم&quot; (به هر دو معني کلمه.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;&quot;کوير&quot; را براي لمس کردن روحي که به ميراث گرفته¬ام و به ميراثت مي¬دهم بخوان و آن دستخط پشت عکسم را که در پاسخ خبر تولدت فرستادم براي تنها و تنها &quot;نصيحت&quot; که در زندگي مرتکب شده¬ام حفظ کن( به هر دو معني کلمه) &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;اما تو &quot;سوسن&quot; ساده مهربان ِاحساساتي ِزيباشناس ِ منظم ِدقيق و تو &quot;سارا&quot;ي رندِ عميق ِ عصيانگرِ مستقل. براي شما هيچ توصيه¬اي ندارم. در برابر اين تند بادي که بر آينده پيش ساخته شما مي¬وزد، کلمات که تنها امکاناتي است که اکنون در اختيار دارم چه کاري مي¬توانند کرد؟ اگر بتوانيد در اين طوفان کاري کنيد، تنها به نيروي اعجاز گري است که از اعماق روح شما سر زند، جوش کند و اراده¬اي شود مسلح به آگاهي¬اي مسلط بر همه چيز و نقاد هر چه پيش مي¬آورند و دور افکننده هر لقمه¬اي که مي¬سازند. چه سخت و چه شکوهمند است که آدمي طباخ غذاهاي خويش باشد. مردم همه نشخوار کنندگانند و همه خورندگان آنچه برايشان پخته¬اند. دعواي امروز بر سر اين است که لقمه کدام طباخي را بخورند . هيچکس به فکر لقمه ساختن نيست. آنچه مي¬خورند غذاهايي است که ديگران هضم کرده¬اند. و چه مهوع!&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! &quot;هفده دي¬اي ها&quot;! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان &quot;شاباجي خانم&quot; شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;4. مقصود دکتر احتمالا اين کلمات باشد: &quot;پوران عزيزم اين عکس را که چند لحظه پس از شنيدن خبر تولد احسان در يک کافه برداشته¬ام به رسم يادگار به تو تقديم مي کنم آثار پيري و &quot;بابا&quot; شدن به همين زودي در چهره ام نمايان است آن را به يادگار نگه دار تا بيست سال ديگر اين خط شعر را که از زبان فردوسي به تو مي نويسم بخواند و بداند که ميراث اجدادي خويش را که جز کتاب و فقر و آزادگي نيست چگونه بايد حفظ کند و او نيز جز رنج و علم و شرف در حيات خويش چيزي نيندوزد&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;چنين گفت مر جفت را نره شير&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;که فرزند ما گر نباشد دلير&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;ببريم از او مهر و پيوند پاک&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;پدرش آب دريا و مادرش خاک&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;1338 پاريس علي شريعتي&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;آن هم کي ها مي¬سازند؟! رهبران روشنفکر ِزنان ِامروز ِاجتماع ما! آن¬ها که مدل نوين زن بودن شده¬اند! &quot;هفده دي¬اي ها&quot;! آزادزنان! اين تنها صفتي است که آن¬ها موصوفات راستين آنند؛ آزاد از ... عفت کلام اجازه نمي¬دهد. اين چادر هاي سياه را، نه فرهنگ و تمدن جديد، و نه رشد فکري، و نه شخصيت يافتن واقعي، و نه آشنايي با روح و بينش و مدنيت اروپا، بلکه آجان و قيچي از سر اينان برداشت، بر اندام اينان دريد، و آنگاه نتيجه اين شد که همان &quot;شاباجي خانم&quot; شد که بود، منتها به جاي حنا بستن، گلمو مي¬زند و به جاي خانه نشستن و غيبت کردن، شب نشيني مي¬کند و پاسور مي¬زند. يک &quot;ملا باجي&quot; اگر ناگهان تنبانش را در آورد و يا به زور درآوردند چه تغييراتي در نگاه و احساس و تفکر و شخصيتش رخ خواهد داد؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;اما مسأله به همين سادگي¬ها نيست. &quot;زن روز&quot; آمار داده¬است که از 1956 تا 66 (ده سال) موسسات آرايش و مصرف لوازم آرايش در تهران پانصد برابر شده است. و اين تنها منحني تصاعدي مصرف در دنيا و در تاريخ اقتصاد است و نيز تنها علت غايي همه اين تجدد بازي ها و مبارزه با خرافات و آزاد شدن نيمي از اندام اجتماع که تا کنون فلج بود و زنداني بود و از اين حرف¬ها ... اما اين¬ها باز يک فضيلت را دارايند. يعني يک امتياز بر رقباي املشان. .... چه گرفتاري عجيبي در قضاوت ميان اين دو صفِ متجانس ِمتخاصم پيدا کرده¬ام. هر وقت آن &quot;ملاباجي گشنيز خانم¬ها&quot; را مي¬بينم مي¬گويم؛ باز هم آن¬ها. و هر وقت آن &quot;جيگي جيگي ننه خانم¬ها&quot; را مي¬بينم، مي¬گويم باز هم همين¬ها.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و اما تو همسرم. چه سفارشي مي¬توانم به تو داشت؟ تو که با از دست دادن من هيچکسي را در زندگي کردن از دست نداده¬اي. نه در زندگي، در زندگي کردن. به خصوص بدان گونه که مرا مي¬شناسي و بدان صفات که مرا مي¬خواني. نبودن من خلائي در ميان داشتن¬هاي تو پديد نمي¬آورد. و با اين حال که چنان تصويري از روح من در ذهن خود رسم کرده¬اي وفاي محکم و دوستي استوار و خدشه ناپذيرت به اين چنين مني، نشانه روح پر از صداقت و پاکي و انسانيت توست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;به هر حال اگر در شناختن صفات اخلاقي و خصايل شخصيت انساني من اشتباه کرده باشي در اين اصل هر دو هم عقيده¬ايم که: اگر من هم انسان خوبي بوده¬ام همسر خوبي نبوده¬ام. و من به هر حال آن قدر خوب هستم که بدي¬هاي خويش را اعتراف کنم و آنقدر قدرت دارم که ضعف¬هايم را کتمان نکنم و در شايستگيم همين بس که خداوند با دادن تو آنچه را به من نداده است جبران کرده است و اين است که اکنون در حالي که همچون يک محتضر وصيت مي¬کنم ، احساس محتضر ندارم. که با بودن تو، مي¬دانم که نبودن ِمن، هيچ کمبودي را در زندگي کودکانم پديد نمي¬آورد و تنها احساسي که دارم همان است که در اين شعر توللي آمده¬است که:&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;برو اي مرد، برو چون سگ آواره بمير/ که وجود تو به جز لعن خداوند نبود// سايه شوم تو جز سايه ناکامي و يأس/ بر سر همسر و گهواره فرزند نبود&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;از طرف مالي، تنها يادآوري اين است که به حساب خودم آنچه را از پول خود در هنگام زلزله خرج کردم از حساب 2 بانک تعاوني و توزيع برداشت کرده¬ام، و البته دلم از اين کار چرکين بود و قصد داشتم در عيد امسال که قرضي مي¬کنم يا چيزي مي¬فروشم، براي پول منزل آن را مجددا باز گردانم و اميدوارم تو اين کار را بکني.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;آرزوي ديگرم اين بود که يک سهم آب و زمين از &quot;کاهه&quot; بخرم به نام مادرم وقف کنم و درآمدش صرف هزينه تحصيل شاگردان ممتاز مدرسه اين ده شود که در سبزوار تحصيلاتشان را تا سيکل يا ديپلم ادامه دهند (ماهي جهارصد و پنجاه تومان براي هر فرد و بنا بر اين سالي سه محصل مي¬توانند از اين بابت درس بخوانند البته با کمک¬هاي اضافي من و خانواده خودش)&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;کار سوم اين که جمعي از شاگردان آشنايم همه حرف¬ها و درس¬هاي چهار سال دانشکده را جمع و تدوين کنند و منتشر سازند که بهترين حرف¬هاي من در لابلاي همين درس¬هاي شفاهي و گفت و شنود¬هاي متفرقه نهفته است. ... و نيز کنفرانس¬هاي دانشکاهيم جداگانه، و نوشته¬هاي ادبيم در سبک کوير، جدا؛ و نوشته¬هاي پراکنده فکري و تحقيقيم جدا، و آنچه در اروپا نوشته¬ام جمع آوري شود و نگهداري، تا بعد¬ها که انشاءالله چاپ شود. . شعرهايم همه به دقت جمع آوري شود و سوزانده شود که نماند، مگر &quot;قوي سپيد&quot; و &quot;غريب راه&quot; و &quot;در کشور&quot; و &quot;شمع زندان&quot; و درس¬هاي اسلام شناسي، از &quot;سقيفه به بعد&quot;، با &quot;امت و امامت&quot; در ارشاد و کنفرانس¬هاي مربوط به حضرت علي و علت تشيع ايرانيان و ديالکتيک پيدايش فرق در اسلام و هر چه به اين زمينه¬ها مي¬آيد از جمله &quot;بيعت&quot; در کانون مهندسين و &quot;علي حقيقتي بر گونه اساطير&quot; و ... همه در يک جلد به نام جلد دوم اسلام شناسي تحت عنوان &quot;امت و امامت&quot; تدوين شود.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;اگر مترجمي شايسته پيدا شد متن مصاحبه مرا با &quot;گيوز&quot; به فارسي ترجمه کند. در باره اين آثار بخصوص کتاب DESALIENATION DES SOCIETES MUSULMANS مرا و همچنين مقاله SOCIOLOGIE D’INITIATION مرا که با چهار جامعه شناس خارجي تحقيق کرده¬ايم و &quot;اوت زتود&quot; چاپ کرده است. کتاب L’ANGE SOLITAIRE مرا دلم نمي¬خواهد ترجمه کنند. کار گذشته¬اي و رفته¬اي است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;همه التماس¬هايت را از قول من نثار ... عزيزم کن که آنچه را از من جمع کرده و در باره¬ام نوشته از چاپش منصرف شود که خيلي رنج مي¬برم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;از دوستانم که در سال¬هاي اخير به علت انزوايي که داشتم و خود معلول حالت روحي و فشار طاقت شکن فکري و عصبي بود، از من آزرده شده¬اند، پوزش مي¬طلبم.و اميدوارم بدانند که دوري از آن¬ها نبود، گريز به خودم بود و اين دو، يکي نيست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;کتاب &quot;کوير&quot; را با اتمام آخرين مقاله و افزودن &quot;داستان خلقت&quot; يا &quot;دردبودن&quot; پس از پاکنويس تمام کنيد و منتشر سازيد. مقدمه¬اش تنها نوشته عين القضاة است. و در اولين صفحه¬اش اين جمله &quot;توماس ولف&quot;: &quot;نوشتن براي فراموش کردن است نه براي به ياد آوردن&quot;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;در پايان اين حرف¬ها بر خلاف هميشه احساس لذت و رضايت مي¬کنم که عمرم به خوبي گذشت. هيچوقت ستم نکردم. هيچوقت خيانت نکردم و اگر هم به خاطر اين بود که امکانش نبود، باز خود سعادتي است. تنها گناهي که مرتکب شده¬ام، يک بار در زندگيم بود که به اغواي نصيحتگران ِبزرگتر، و به فن کلاهگذاري سر خدا ... ، در هيجده سالگي، اولين پولي که پس از هفت هشت ماه کار، يکجا حقوقم را دادند و پولي که از مقاله نويسي جمع کرده بودم، پنج هزار تومان شد. و چون خرجي نداشتم، گفتند به بيع وشرط بده. من هم از معني اين کثافتکاري بيخبر، خانه کسي را گرو کردم به پنج هزار تومان، و به خودش اجاره دادم ماهي صد تومان. و تا پنج شش ماه، ماهي صد تومان ربح پولم را به اين عنوان مي¬گرفتم . و بعد فهميدم که بر خلاف عقيده علما و مصلحين دنيا، اين يک کار پليدي است و قطعش کردم و اصل پولم را هم به هم زدم. اما لکه چرکش هنوز بر زلال قلبم هست و خاطره اش بوي عفونت را از عمق جانم بلند مي¬کند و کاش قيامت باشد و آتش و آن شعله¬ها که بسوزاندش و پاکش کند. و گناه ديگرم که به خاطر ثوابي مرتکب شدم و آن مرگ دوستي بود که شايد مي¬توانستم مانعش شوم، کاري کنم که رخ ندهد، نکردم. گر چه نمي¬دانستم که به چنين سرنوشتي مي¬کشد و نمي¬دانم چه بايد مي¬کردم. در اين کار احساس پليدي نمي¬کنم. اما ده سال تمام گداخته¬ام و هر روز هم بدتر مي¬شود و سخت¬تر. و اگر جرمي بوده است آتش مکافاتش را ديده¬ام و شايد بيش از جرم. و جز اين، اگر انجام ندادن خدمتي يا دست نزدن به فداکاري گناه نباشد، ديگر گناهي سراغ ندارم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و خدا را سپاس مي¬گزارم که عمر را به خواندن و نوشتن و گفتن گذراندم که بهترين&quot;شغل&quot; را در زندگي مبارزه براي آزادي مردم و نجات ملتم مي¬دانستم و اگر اين دست نداد بهترين شغل يک آدم خوب، معلمي است و نويسندگي و من از هيجده سالگي کارم، اين هر دو. و عزيزترين و گران¬ترين ثروتي که مي¬توان به دست آورد، محبوب بودن و محبتي زاده ايمان، و من تنها اندوخته¬ام اين، و نسبت به کارم و شايستگيم، ثروتمند، و جز اين، هيچ ندارم. و اميدوارم اين ميراث را فرزندانم نگاه دارند و اين پول را به ربح دهند و رباي آن را بخورند که حلال¬ترين لقمه است.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و حماسه¬ام اين که کارم گفتن و نوشتن بود و يک کلمه را در پاي خوکان نريختم. يک جمله را براي مصلحتي حرام نکردم و قلمم هميشه ميان من و مردم در کار بود و جز دلم يا دماغم کسي را و چيزي را نمي¬شناخت و فخرم اين که در برابر هر مقتدر تر از خودم متکبرترين بودم و در برابر هر ضعيف تر از خودم متواضعترين.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و آخرين وصيتم، به نسل جواني که وابسته آنم. و از آن ميان به خصوص روشنفکران، و از اين ميان بالاخص شاگردانم که هيچوقت جوانان روشنفکر همچون امروز نمي¬توانسته¬اند به سادگي مقامات حساس و موفقيت¬هاي سنگين به دست آورند اما آنچه را در اين معامله از دست مي¬دهند بسيار گرانبها تر از آن چيزي است که به دست مي¬آورند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و ديگر اين سخن يک لا ادري فرنگي که در ماندن من سخت سهيم بوده¬است که &quot;شرافت مرد همچون بکارت يک زن است. اگر يک بار لکه دار شد ديگر هيچ چيز جبرانش را نمي¬تواند&quot;.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و ديگر اين که نخستين رسالت ما کشف بزرگ¬ترين مجهول غامضي است که از آن کمترين خبري نداريم و آن &quot;متن مردم&quot; است و پيش از آن که به هر مکتبي بگرويم بايد زباني براي حرف زدن با مردم بياموزيم و اکنون گنگيم. ما از آغاز پيدايشمان زبان آنها را از ياد برده¬ايم و اين بيگانگي، قبرستان همه آرزوهاي ما و عبث کننده همه تلاش¬هاي ماست.&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;و آخرين سخنم به آن¬ها که به نام روشنفکري، گرايش مذهبي مرا ناشناخته و قالبي مي¬کوبيدند، اين که:&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;دين چو مني گزاف و آسان نبود / روشن تر از ايمان من ايمان نبود // در دهر چو من يکي و آن هم کافر! / پس در همه دهر يک مسلمان نبود &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT size=1&gt;ايمان در دل من، عبارت از آن سير صعودي¬اي است که پس از رسيدن به بام عدالت اقتصادي _ به معناي علمي کلمه _ و آزادي انساني _ به معناي غير بورژوازي اصطلاح _ در زندگي آدمي آغاز مي¬شود.»&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;FONT size=2&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=20844&quot;&gt;&lt;FONT color=#258cf3&gt;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=20844&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;به نقل از وبلاگ اندیشه &lt;A href=&quot;http://cultur.blogfa.com/&quot;&gt;http://cultur.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Jul 2006 09:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=587</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-587.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>شهید دکتر چمران</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-586.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=post&gt;&lt;A name=872&gt;&lt;/A&gt;
&lt;DIV class=title&gt;&lt;A href=&quot;http://earanian.blogfa.com/post-872.aspx&quot;&gt;گوشه هايي از وصيت نامه شهيد چمران&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body&gt;
&lt;P dir=rtl align=center&gt;&lt;B&gt;&lt;FONT class=FONTCLS size=3&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/B&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;&lt;BR&gt;
&lt;DIV align=center&gt;&lt;IMG class=PICCLS id=IMG0 alt=&quot;&quot; src=&quot;http://www.tebyan.net/Monasebat/85/03/IMAGE/AR_31_CH-VASIAT_0.JPG&quot;&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&quot;...به خاطر عشق است كه فداكاري مي كنم. به خاطر عشق است كه به دنيا با بي اعتنائي مي نگرم و ابعاد ديگري را مي يابم. به خاطر عشق است كه دنيا را زيبا مي بينم و زيبائي را مي پرستم. به خاطر عشق است كه خدا را حس مي كنم، او را مي پرستم و حيات و هستي خود را تقديمش مي كنم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;عشق هدف حيات و محرك زندگي من است. زيباتر از عشق چيزي نديده ام و بالاتر از عشق چيزي نخواسته ام. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;عشق است كه روح مرا به تموج وا مي دارد، قلب مرا به جوش مي آورد، استعدادهاي نهفته مرا ظاهر مي كند، مرا از خودخواهي و خودبيني مي رهاند، دنياي ديگري حس مي كنم، در عالم وجود محو مي شوم، احساسي لطيف و قلبي حساس و ديده اي زيبابين پيدا مي كنم. لرزش يك برگ، نور يك ستاره دور، موريانه كوچك، نسيم ملايم سحر، موج دريا، غروب آفتاب، احساس و روح مرا مي ربايند و از اين عالم به دنياي ديگري مي برند … اينها همه و همه از تجليات عشق است. &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;براي مرگ آماده شده ام و اين امري است طبيعي، كه مدتهاست با آن آشنام. ولي براي اولين بار وصيت مي كنم. خوشحالم كه در چنين راهي به شهادت مي رسم. خوشحالم كه از عالم و ما فيها بريده ام. همه چيز را ترك گفته ام. علائق را زير پا گذاشته ام. قيد و بندها را پاره كرده ام. دنيا و ما فيها را سه طلاقه گفته ام و با آغوش باز به استقبال شهادت مي روم...&quot; &lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#b47f54&gt;&lt;STRONG&gt;لينک مطالب مرتبط:&lt;/STRONG&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=2485&quot; target=_TOP&gt;سالروز شهادت دکتر مصطفي چمران&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=2485&quot; target=_TOP&gt;شهيد چمران به روايت اسناد ساواک&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=2485&quot; target=_TOP&gt;مناجاتهاي شهيد چمران&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=7694&quot; target=_TOP&gt;شهيد چمران؛ الگوى عملى&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=2492&quot; target=_TOP&gt;نيمه پنهان&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=2496&quot; target=_TOP&gt;مردي به بزرگي كره خاكي&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=8967&quot; target=_TOP&gt;صداي شهيد چمران&lt;/A&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=pmatn&gt;&lt;A href=&quot;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=20863&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;http://www.tebyan.net/Teb.aspx?nId=20863&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=date&gt;&lt;A href=&quot;http://earanian.blogfa.com/post-872.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;نوشته شده در &amp;nbsp;پنجشنبه 15 تير1385ساعت&amp;nbsp;16:50&amp;nbsp; توسط&amp;nbsp;رضا&amp;nbsp; |&amp;nbsp; &lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;SCRIPT type=text/javascript&gt;GetBC(872);&lt;/SCRIPT&gt;
&lt;A onclick=&quot;javascript:window.open(&apos;http://commenting.blogfa.com/?blogid=earanian&amp;amp;postid=872&amp;amp;timezone=12642&apos;,&apos;blogfa_comments&apos;,&apos;status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px&apos;)&quot; href=&quot;javascript:void(0)&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;یک نظر &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;
&lt;HR style=&quot;MARGIN-TOP: 5px; MARGIN-BOTTOM: 5px&quot; color=#e8e8e8 SIZE=1&gt;
&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV class=post&gt;&lt;A name=871&gt;&lt;/A&gt;
&lt;DIV class=title&gt;&lt;A href=&quot;http://earanian.blogfa.com/post-871.aspx&quot;&gt;پيام حضرت امام ‏خميني&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body&gt;
&lt;P class=titr2 align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=titr2 align=right&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;بمناسبت شهادت دكتر مصطفي چمران&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;بِسْمِ ‏الله الرََّّحْمنِ الرََّّحيمِ&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;انالله وانّااليه راجعون&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: center&quot;&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;شهادت انسان‏ساز سردار پرافتخار اسلام، و مجاهد بيدار و متعهد راه تعالي و پيوستن به «ملاء اعلي»، دكتر مصطفي چمران را به پيشگاه ولي‏عصر ارواحنا فداه تسليت و تبريك عرض مي‏كنم. تسليت از آنرو، كه ملت شهيدپرور ما سربازي را از دست داد، كه در جبهه‏هاي نبرد با باطل، چه در لبنان و چه در ايران، حماسه مي‏آفريد و سرلوحه مرام او اسلام عزيز و پبروزي حق بر باطل بود. او جنگجويي پرهيزگار و معلمي متعهد بود، كه كشور اسلامي ما به او و امثال او احتياج مبرم داشت و تبريك از آنرو كه اسلام بزرگ چنين فرزنداني تقديم ملت‏ها و توده&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏هاي مستضعف مي‏كند و سرداراني همچون او در دامن تربيت خود پرورش مي‏دهد. مگر چنين نيست كه زندگي عقيده و جهاد در راه آن است؟&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;چمران عزيز با عقيده پاك خالص غيروابسته به دستجات و گروه‏هاي سياسي، و عقيده به هدف بزرگ الهي، جهاد را در راه آن از آغاز زندگي شروع و به آن ختم كرد. او در حيات، با نور معرفت و پيوستگي به خدا قدم نهاد و در راه آن به جهاد برخاست و جان خود را نثار كرد. او با سرافرازي زيست، و با سرافرازي شهيد شد و به حق رسيد.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;هنر آن است كه بي‏هياهوهاي سياسي، و «خودنمايي»هاي شيطاني، براي خدا به جهاد برخيزد و خود را فداي هدف كند نه هوي، و اين هنر مردان خداست. او در پيشگاه خداي بزرگ با آبرو رفت. روانش شاد و يادش بخير.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;و اما ما مي‏توانيم چنين هنري داشته باشيم، با خداست كه دستمان را بگيرد و از ظلمات جهالت و نفسانيت برهاند.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;من اين ضايعه را به ملت شريف ايران و لبنان، بلكه به ملت‏هاي مسلمان و قواي مسلح و رزمندگان در راه حق، و به خاندان و برادر محترم اين مجاهد عزيز، تسليت عرض مي‏كنم. و از خداوند تعالي رحمت براي او، و صبر و اجر براي بازماندگان محترمش خواهانم.&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;BLOCKQUOTE&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;اول تيرماه شصت&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;روح&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏الله&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;‏الموسوي‏&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=en-us&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;الخميني&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=matn style=&quot;LINE-HEIGHT: normal; TEXT-ALIGN: left&quot;&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;A href=&quot;http://www.chamran.org/&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;http://www.chamran.org/&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;&lt;/BLOCKQUOTE&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=date&gt;&lt;A href=&quot;http://earanian.blogfa.com/post-871.aspx&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;+&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&amp;nbsp;نوشته شده در &amp;nbsp;پنجشنبه 15 تير1385ساعت&amp;nbsp;16:45&amp;nbsp; توسط&amp;nbsp;رضا&amp;nbsp; |&amp;nbsp; &lt;SPAN dir=rtl&gt;
&lt;SCRIPT type=text/javascript&gt;GetBC(871);&lt;/SCRIPT&gt;
&lt;A onclick=&quot;javascript:window.open(&apos;http://commenting.blogfa.com/?blogid=earanian&amp;amp;postid=871&amp;amp;timezone=12642&apos;,&apos;blogfa_comments&apos;,&apos;status=yes,scrollbars=yes,toolbar=no,menubar=no,location=no ,width=500px,height=500px&apos;)&quot; href=&quot;javascript:void(0)&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;نظر بدهید &lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;
&lt;HR style=&quot;MARGIN-TOP: 5px; MARGIN-BOTTOM: 5px&quot; color=#e8e8e8 SIZE=1&gt;
&lt;/FONT&gt;
&lt;DIV class=post&gt;&lt;A name=870&gt;&lt;/A&gt;
&lt;DIV class=title&gt;&lt;A href=&quot;http://earanian.blogfa.com/post-870.aspx&quot;&gt;مرثيه دكتر شريعتي به قلم شهيد چمران&lt;/A&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=body&gt;...&amp;nbsp;اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم! &lt;BR&gt;اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....&lt;BR&gt;خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي. &lt;BR&gt;مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو ?اکسير صفت? غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي. &lt;BR&gt;مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.&lt;BR&gt;اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم. &lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي. &lt;BR&gt;اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ ?بنت جبيل? رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم ?تل مسعود? در ميان جنگندگان ?امل? گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن ?کوير? تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد. &lt;BR&gt;اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم. &lt;BR&gt;اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است. &lt;BR&gt;راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!&lt;BR&gt;اي علي! تو ?ابوذر غفاري? را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق ?ابن کعب? مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان ?زر و زور و تزوير? برخاستي و همه را به زانو در آوردي. &lt;BR&gt;اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، ?روشنفکر? مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... ?شهيد? کرد... . 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://www.noandish.com/com.php?id=3689&quot;&gt;&lt;FONT color=#2277dd&gt;http://www.noandish.com/com.php?id=3689&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;به نقل از وبلاگ ایران &lt;A href=&quot;http://earanian.blogfa.com/&quot;&gt;http://earanian.blogfa.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Fri, 07 Jul 2006 09:05:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=586</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-586.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چند مي گيري گريه كني؟</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-585.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;محمد علی ابطحی: 
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;فيلم چند مي‌گيري گريه كني، ماجراي آدم پولداري است كه همه اطرافيانش به خارج از كشور رفته‌اند و او قصد دارد در خاك وطن بميرد و براي برپايي مراسم باشكوه بعد از مرگش با شركتي قرارداد مي‌بندد تا همه آن مراسم را قبل از مرگ به چشم ببيند. اما زود مي‌فهمد كه بايد مخارجي را در اين دنيا براي آدم‌هاي نيازمند مصرف كند. نكته پر اهميت آن هم اين است که منوچهر نوذري بازيگر نقش كسي كه در آخرين روزهاي زندگي‌اش مي‌خواست مراسم بعد از مرگش را ببيند با بازي در اين فيلم آخرين بازي زندگي خود را كرد و مرد. هفته گذشته اكران خصوصي اين فيلم در موزه سينما بود. هنرمندان، آقاي خاتمي و عده‌اي از خبرنگاران آمده بودند. حميد لولايي بازيگر طنز معروف در اين فيلم هم بازي داشت و در طول اين فيلم كنار هم نشسته بوديم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;بر خلاف خيلي از هنرپيشه‌ها كه موقع اكران فيلم خود مي‌خوابند، لولايي مثل يك بيننده نسبت به فيلم عكس العمل نشان مي‌داد، مي‌خنديد و حاشيه مي‌زد. يك‌جا فيلم‌برداري در حمام عمومي صورت گرفته بود، آدرس آن را به من داد كه لابد اگر سري آن طرف‌ها زديم ازآن حمام عمومي استفاده كنيم! قبل از شروع فيلم همسر ايرج نوذري، كه عروس منوچهر نوذري مي‌شد، آمد و با آقاي خاتمي حال و احوال كرد. او هم مثل همسرش چند زبان بلد بود. عزت‌الله انتظامي هم كه رييس موزه فيلم است، قبل از شروع مراسم آقاي خاتمي را به اطاق كوچكش برد و از او خواست در دفتر موزه مطلب يادگاري بنويسد. غير از آن تصادف عبرت‌آموز، كه نوذري بعد از اين فيلم مرگ را تجربه كرد، اين سوژه كه آدم بعد از مرگش را ببيند تجربه قشنگي است كه در اين فيلم – البته خيلي به طور مستقيم كه آن را بيشتر شبيه يك خطابه يا منبر كرده است – به نمايش در مي‌آيد. كاش فرصتي مي‌شد خيلي‌ها مي‌توانستند آينده خود را زودتر ببينند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; LINE-HEIGHT: 150%; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN dir=ltr style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; LINE-HEIGHT: 150%; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;o:p&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com/&quot;&gt;http://www.webneveshteha.com/&lt;/A&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 03 Jul 2006 06:42:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=585</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-585.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>چمران، چه گوارای عارف</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-584.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;&amp;nbsp; 
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چمران آدم بزرگی بود، در آمريكا تحصيل كرد و بعد برای مبارزات ضد اسرائيلی به لبنان رفت. چمران از اين جهت عجيب بود كه از يک‌سو روحيه‌ای مثل چه گوارا داشت و به استمرار جنگ‌های چريكی اعتقاد داشت و از سوی ديگر با جريانات غير تندرو هم‌سو می‌شد. در لبنان به‌جای آن‌كه به اردوگاه افراطی عرفات ملحق شود، با امام موسی صدر همراه شد. بعد از غيبت امام موسی صدر و پيروزی انقلاب اسلامی، با آن‌كه می‌توانست از تابعيت‌های مختلفی كه داشت استفاده كند، به ايران برگشت و نپسنديد در جنگ ظالمانه‌ای كه صدام عليه ايران راه انداخته بود بی‌تفاوت بماند. از تجربيات خود در لبنان استفاده كرد و گروه‌هايی چريكی را در جنگ سازمان داد. وی هم‌چنان تا وقت شهادت عضو نهضت آزادی ماند. اين هم از همان روحيه چمران ناشی می‌شد كه چريک آرامی بود. روح عرفانی او هم در اين شيوه‌های سياسی او مؤثر بود. خيلی زود در جنگ به شهادت رسيد. اين‌كه فردی مثل چمران كه می‌توانست در جاهای مختلف دنيا زندگی راحتی داشته باشد ولی برای دفاع از سرزمين ايران، خود را به جبهه جنگ رساند و از سربلندی ايران دفاع كرد، برای ملت و تاريخ ايران قابل تقدير است.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com/&quot;&gt;http://www.webneveshteha.com/&lt;/A&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Thu, 22 Jun 2006 11:16:03 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=584</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-584.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>امام خمینی</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-583.aspx</link>
<description>&lt;P class=NewsBody dir=rtl align=justify&gt;شخصيت مردان بزرگ الهي، برخلاف مردم عادي، تك‌‌بعدي نيست و وجوه گوناگون دارد. آنان با تهذيب نفس توانسته‌اند، اضداد را در خود جمع كنند. برای مثال؛ امام خميني با پشت سر گذاشتن مدارج عالي تعالي انساني، ظرفيت وجودي خويش را چنان وسيع ساخت كه توانست، مفاهيمي ‌چون عرفان، ساده‌زيستي، جهاد، زهد، سياست، مديريت، قاطعيت، عاطفه، سازش‌ناپذيري، انعطاف، فروتني، عزت‌طلبي و... را يكجا در شخصيت خويش جمع آورد. ايشان با وجود قاطعيت و سازش‌ناپذيري، روحي لطيف و عواطفي عالي داشت كه به اشكال گوناگون، جلوه‌گر می شد.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;&lt;IMG alt=&quot;&quot; hspace=9 src=&quot;http://www.baztab.com/tmp/upload/17528.jpg&quot; align=left vspace=9 border=0&gt;به نوشته جام‌جم، از آن جمله اين‌كه در فروردين سال 1312 شمسي، كه امام عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامه‌اي براي همسر باوفاي خويش ـ كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، علي‌القاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند ـ نوشتند كه به يقين، مطالعه آن براي شما نيز همچون ما جالب است و امام را در تراز انساني كامل و صاحب ابعاد گوناگون مي‌شناساند.&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.&lt;BR&gt;عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.&lt;BR&gt;در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.&lt;BR&gt;صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.&lt;BR&gt;ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله&lt;BR&gt;عكس جوف در حال دلتنگي از حركت نكردن(3)&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پي‌نوشت:&lt;BR&gt;1ـ براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.&lt;BR&gt;2ـ اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان، هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را «علي» نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.&lt;BR&gt;3ـ اشاره به نبودن كشتي برای عزيمت به جده.&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 05 Jun 2006 19:43:54 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=583</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-583.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>دل دوستان حریم خداست</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-582.aspx</link>
<description>&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.» &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN dir=ltr&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;U&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot; color=#00ff00 size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: blue; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد. &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=AR-SA style=&quot;COLOR: blue&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/U&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT color=#00ff00&gt;&lt;FONT face=&quot;courier new, courier, mono&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;« پشت سرمن قدم برندار، چون &lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: #339966; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;ممكن&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT size=5&gt;&lt;FONT size=1&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;&lt;FONT size=1&gt;است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»&lt;/FONT&gt; &lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV dir=rtl style=&quot;DIRECTION: rtl; TEXT-ALIGN: right&quot;&gt;&lt;FONT face=Kamran color=black size=5&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-WEIGHT: bold; FONT-SIZE: 16pt; COLOR: black; FONT-FAMILY: Kamran&quot;&gt;با تشکر از دوست خوبم علی آقا&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 May 2006 13:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=582</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-582.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>فهم مشترک</title>
<link>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-581.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;محمد علی ابطحی:
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;/SPAN&gt;&amp;nbsp;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;در ایام جنگ، آقای هاشمی رفسنجانی در پایان خطبه های نماز جمعه بخشی را عربی می خواند تا به مردم عراق پیام دهد. در محافل سیاسی معروف بود وقتی از مرحوم آقای حکیم که عرب زبان بود و فارسی را هم خوب نمی دانست، می پرسیدند نظرت در مورد خطبه های آقای هاشمی رفسنجانی چیست، می گفت از بخش فارسی آن چیزهایی می فهمم ولی از بخش عربی هرگز.&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;چند روز پیش یکی از مقامات فرهنگی عرب آمده بود پیش آقای خاتمی. صحبت از عربی حرف زدن شد. آقای خاتمی می گفت یک ایرانی رفته بود مکه؛ وقتی برگشته خیلی با تعجب برای همشهری ها نقل می کرد که واقعاً عرب ها عجیب آدم هایی هستند. هر چه ما به آنها فحش می دادیم و بد و بیراه می گفتیم، آنها برای ما آیه ی قرآن می خواندند. از طرفی چون دیده بود نمازشان همان نماز ماست، اضافه کرده بود عرب ها فقط نمازشان را فارسی می خوانند! &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;FONT size=2&gt;این ها که شوخی بود ولی یکی از مشکلات اساسی در همه ی امور این است که فهم ها از یکدیگر مشترک نیست. این مشکل فقط در حوزه ی زبان شناسی و ترجمه نیست. خیلی وقت ها مبانی مختلف، آدم ها را به فهم گوناگون از یک پدیده دچار می کند.&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P class=MsoNormal dir=rtl style=&quot;MARGIN: 0in 0in 0pt; DIRECTION: rtl; unicode-bidi: embed; TEXT-ALIGN: justify&quot;&gt;&lt;SPAN lang=FA style=&quot;FONT-SIZE: 8pt; FONT-FAMILY: Tahoma; mso-bidi-language: FA&quot;&gt;&lt;A href=&quot;http://www.webneveshteha.com/&quot;&gt;http://www.webneveshteha.com/&lt;/A&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 May 2006 06:13:20 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=friendlymessenger&amp;postid=581</comments>
<dc:creator>friendlymessenger</dc:creator>
<guid>http://friendlymessenger.blogfa.com/post-581.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
