تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم


محمد علی ابطحی:

 

فيلم چند مي‌گيري گريه كني، ماجراي آدم پولداري است كه همه اطرافيانش به خارج از كشور رفته‌اند و او قصد دارد در خاك وطن بميرد و براي برپايي مراسم باشكوه بعد از مرگش با شركتي قرارداد مي‌بندد تا همه آن مراسم را قبل از مرگ به چشم ببيند. اما زود مي‌فهمد كه بايد مخارجي را در اين دنيا براي آدم‌هاي نيازمند مصرف كند. نكته پر اهميت آن هم اين است که منوچهر نوذري بازيگر نقش كسي كه در آخرين روزهاي زندگي‌اش مي‌خواست مراسم بعد از مرگش را ببيند با بازي در اين فيلم آخرين بازي زندگي خود را كرد و مرد. هفته گذشته اكران خصوصي اين فيلم در موزه سينما بود. هنرمندان، آقاي خاتمي و عده‌اي از خبرنگاران آمده بودند. حميد لولايي بازيگر طنز معروف در اين فيلم هم بازي داشت و در طول اين فيلم كنار هم نشسته بوديم.

بر خلاف خيلي از هنرپيشه‌ها كه موقع اكران فيلم خود مي‌خوابند، لولايي مثل يك بيننده نسبت به فيلم عكس العمل نشان مي‌داد، مي‌خنديد و حاشيه مي‌زد. يك‌جا فيلم‌برداري در حمام عمومي صورت گرفته بود، آدرس آن را به من داد كه لابد اگر سري آن طرف‌ها زديم ازآن حمام عمومي استفاده كنيم! قبل از شروع فيلم همسر ايرج نوذري، كه عروس منوچهر نوذري مي‌شد، آمد و با آقاي خاتمي حال و احوال كرد. او هم مثل همسرش چند زبان بلد بود. عزت‌الله انتظامي هم كه رييس موزه فيلم است، قبل از شروع مراسم آقاي خاتمي را به اطاق كوچكش برد و از او خواست در دفتر موزه مطلب يادگاري بنويسد. غير از آن تصادف عبرت‌آموز، كه نوذري بعد از اين فيلم مرگ را تجربه كرد، اين سوژه كه آدم بعد از مرگش را ببيند تجربه قشنگي است كه در اين فيلم – البته خيلي به طور مستقيم كه آن را بيشتر شبيه يك خطابه يا منبر كرده است – به نمايش در مي‌آيد. كاش فرصتي مي‌شد خيلي‌ها مي‌توانستند آينده خود را زودتر ببينند.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت 10:13  توسط رضا  | 

شخصيت مردان بزرگ الهي، برخلاف مردم عادي، تك‌‌بعدي نيست و وجوه گوناگون دارد. آنان با تهذيب نفس توانسته‌اند، اضداد را در خود جمع كنند. برای مثال؛ امام خميني با پشت سر گذاشتن مدارج عالي تعالي انساني، ظرفيت وجودي خويش را چنان وسيع ساخت كه توانست، مفاهيمي ‌چون عرفان، ساده‌زيستي، جهاد، زهد، سياست، مديريت، قاطعيت، عاطفه، سازش‌ناپذيري، انعطاف، فروتني، عزت‌طلبي و... را يكجا در شخصيت خويش جمع آورد. ايشان با وجود قاطعيت و سازش‌ناپذيري، روحي لطيف و عواطفي عالي داشت كه به اشكال گوناگون، جلوه‌گر می شد.

به نوشته جام‌جم، از آن جمله اين‌كه در فروردين سال 1312 شمسي، كه امام عازم سفر حج بودند، در بيروت، نامه‌اي براي همسر باوفاي خويش ـ كه دومين فرزند را در بطن خود داشتند و در آن شرايط حساس روحي، علي‌القاعده از دوري شوي خويش رنجور بودند ـ نوشتند كه به يقين، مطالعه آن براي شما نيز همچون ما جالب است و امام را در تراز انساني كامل و صاحب ابعاد گوناگون مي‌شناساند.

تصدقت شوم، الهي قربانت بروم، در اين مدت كه مبتلاي به جدايي از آن نور چشم عزيز و قوت قلبم گرديدم، متذكر شما هستم و صورت زيبايت در آیينه قلبم منقوش است.
عزيزم، اميدوارم خداوند شما را به سلامت و خوش در پناه خودش حفظ كند. [حال] من با هر شدتي باشد مي‌گذرد؛ ولي به حمدالله تاكنون هرچه پيش آمد، خوش بوده و الان در شهر زيباي بيروت هستم(1). حقيقتا جاي شما خالي است، فقط براي تماشاي شهر و دريا خيلي منظره خوش دارد. صد حيف كه محبوب عزيزم همراهم نيست كه اين منظره عالي به دل بچسبد.
در هر حال، امشب، شب دوم است كه منتظر كشتي هستيم. از قرار معلوم و معروف، يك كشتي فردا حركت مي کند، ولي ماها كه قدري دير رسيديم، بايد منتظر كشتي ديگر باشيم. عجالتا تكليف معلوم نيست، اميد است خداوند به عزت اجداد طاهرينم، كه همه حجاج را موفق كند به اتمام عمل. از اين حيث قدري نگران هستم، ولي از حيث مزاج بحمدالله به سلامت. بلكه مزاجم بحمدالله مستقيم‌تر و بهتر است. خيلي سفر خوبي است، جاي شما خيلي خيلي خالي است. دلم براي پسرت [سيدمصطفي] قدري تنگ شده است. اميد است كه هر دو(2) به سلامت و سعادت در تحت مراقبت آن عزيز و محافظت خداي متعال باشند. اگر به آقا [پدر همسر امام] و خانم‌ها [مادر و مادربزرگ همسر امام] كاغذي نوشتيد، سلام مرا برسانيد. من از قبل همه نايب‌الزياره هستم. به خانم شمس آفاق [خواهر همسر امام] سلام برسانيد و به توسط ايشان به آقاي دكتر [علوي] سلام برسانيد. به خاور سلطان و ربابه سلطان سلام برسانيد.
صفحه مقابل را به آقاي شيخ عبدالحسين بگوييد برسانند.
ايام عمر و عزت مستدام. تصدقت. قربانت؛ روح‌الله
عكس جوف در حال دلتنگي از حركت نكردن(3)

پي‌نوشت:
1ـ براي عزيمت با كشتي به عربستان براي انجام اعمال حج.
2ـ اشاره به آقا مصطفي و فرزند ديگرشان كه در آن زمان، هنوز به دنيا نيامده بود و چند روز پس از نگارش اين نامه در زماني كه امام در سفر حج بودند، متولد شد و او را «علي» نام گذاردند. وي در كودكي بر اثر بيماري درگذشت.
3ـ اشاره به نبودن كشتي برای عزيمت به جده.

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 23:14  توسط رضا  | 

يكي بود يكي نبود، يك بچه كوچيك بداخلاقي بود. پدرش به او يك كيسه پر از ميخ و يك چكش داد و گفت هر وقت عصباني شدي، يك ميخ به ديوار روبرو بكوب.
روز اول پسرك مجبور شد 37 ميخ به ديوار روبرو بكوبد. در روزها و هفته ها ي بعد كه پسرك توانست خلق و خوي خود را كنترل كند و كمتر عصباني شود، تعداد ميخهايي كه به ديوار كوفته بود رفته رفته كمتر شد. پسرك متوجه شد كه آسانتر آنست كه عصباني شدن خودش را كنترل كند تا آنكه ميخها را در ديوار سخت بكوبد.
بالأخره به اين ترتيب روزي رسيد كه پسرك ديگر عادت عصباني شدن را ترك كرده بود و موضوع را به پدرش يادآوري كرد. پدر به او پيشنهاد كرد كه حالا به ازاء هر روزي كه عصباني نشود، يكي از ميخهايي را كه در طول مدت گذشته به ديوار كوبيده بوده است را از ديوار بيرون بكشد.
روزها گذشت تا بالأخره يك روز پسر جوان به پدرش روكرد و گفت همه ميخها را از ديوار درآورده است. پدر، دست پسرش را گرفت و به آن طرف ديواري كه ميخها بر روي آن كوبيده شده و سپس درآورده بود، برد. پدر رو به پسر كرد و گفت: « دستت درد نكند، كار خوبي انجام دادي ولي به سوراخهايي كه در ديوار به وجود آورده اي نگاه كن !! اين ديوار ديگر هيچوقت ديوار قبلي نخواهد بود. پسرم وقتي تو در حال عصبانيت چيزي را مي گوئي مانند ميخي است كه بر ديوار دل طرف مقابل مي كوبي. تو مي تواني چاقوئي را به شخصي بزني و آن را درآوري، مهم نيست تو چند مرتبه به شخص روبرو خواهي گفت معذرت مي خواهم كه آن كار را كرده ام، زخم چاقو كماكان بر بدن شخص روبرو خواهد ماند. يك زخم فيزكي به همان بدي يك زخم شفاهي است. دوست ها واقعاً جواهر هاي كميابي هستند ، آنها مي توانند تو را بخندانند و تو را تشويق به دستيابي به موفقيت نمايند. آنها گوش جان به تو مي سپارند و انتظار احترام متقابل دارند و آنها هميشه مايل هستند قلبشان را به روي ما بگشايند.»
اين هفته ، هفته دوستيابي ملي است، به دوستانتان نشان دهيد چقدر براي آنها ارزش قائل هستيد.
شما دوست من هستيد و من به شما افتخار مي كنم.
لطفاً اگر من در گذشته در ديوار شما حفره اي ايجاد كرده ام مرا ببخشيد.
« پشت سرمن قدم برندار، چون ممكن است راه رو خوبي نباشم، قبل ازمن نيز قدم برندار، ممكن است من پيرو خوبي نباشم ، همراه من قدم بردار و دوست خوبي براي من باش.»
با تشکر از دوست خوبم علی آقا
+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 17:17  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

 

در ایام جنگ، آقای هاشمی رفسنجانی در پایان خطبه های نماز جمعه بخشی را عربی می خواند تا به مردم عراق پیام دهد. در محافل سیاسی معروف بود وقتی از مرحوم آقای حکیم که عرب زبان بود و فارسی را هم خوب نمی دانست، می پرسیدند نظرت در مورد خطبه های آقای هاشمی رفسنجانی چیست، می گفت از بخش فارسی آن چیزهایی می فهمم ولی از بخش عربی هرگز.

چند روز پیش یکی از مقامات فرهنگی عرب آمده بود پیش آقای خاتمی. صحبت از عربی حرف زدن شد. آقای خاتمی می گفت یک ایرانی رفته بود مکه؛ وقتی برگشته خیلی با تعجب برای همشهری ها نقل می کرد که واقعاً عرب ها عجیب آدم هایی هستند. هر چه ما به آنها فحش می دادیم و بد و بیراه می گفتیم، آنها برای ما آیه ی قرآن می خواندند. از طرفی چون دیده بود نمازشان همان نماز ماست، اضافه کرده بود عرب ها فقط نمازشان را فارسی می خوانند!

این ها که شوخی بود ولی یکی از مشکلات اساسی در همه ی امور این است که فهم ها از یکدیگر مشترک نیست. این مشکل فقط در حوزه ی زبان شناسی و ترجمه نیست. خیلی وقت ها مبانی مختلف، آدم ها را به فهم گوناگون از یک پدیده دچار می کند.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 9:44  توسط رضا  | 

محمد علي ابطحي:

پس از پایان دوران ریاست جمهوری، آقای خاتمی نقش ویژه ای در دنیا پیدا کرده است. سفر 6 تا 9 فروردین امسال آقای خاتمی به بحرین از سه جنبه دارای ویژگی بود و متمایز:

1. در حوزه ی رسمی، با این که سفر غیر رسمی بود، استقبال از ایشان، توسط معاون نخست وزیر و وزیر امور دینی و وزیر فرهنگ و مشاور پادشاه در فرودگاه صورت گرفت. پادشاه، نخست وزیر و ولی عهد بحرین هم با ایشان دیدارکردند و شاه مهمانی نهار داد. نخست وزیر قدرتمند بحرین به آقای خاتمی گفت ما و کشورهای منطقه به دیدار های شما احتیاج داریم تا بتوانیم از تجربه های شما استفاده کنیم چون شما در صحنه ی سیاست خارجی، یکی از موفق ترین ها بودید. شاه هم از آقای خاتمی می خواست که صدای اعتدال را به همه ی دنیا برساند ومی گفت:ما می خواهیم به دنیا اعلام کنیم که از گفت و گوی تمدن ها حمایت می کنیم. آقای خاتمی هم در پاسخ به پادشاه گفت کشورهای اسلامی باید خطر اسلام ترسی را جدی بگیرند و زمینه ی بلند شدن صدای اکثریت مردم جهان اسلام، که خواهان رشد اسلام مبتنی بر عقل و منطق و دموکراسی هستند را فراهم کنند. از نظر تشریفاتی هم این سفر غیر رسمی چیزی کمتر از سفر رسمی قبلی آقای خاتمی نداشت.

2. سخنرانی های آقای خاتمی که دیگر در ایران کسی آن را نمی شنود، در این سفر خیلی مورد توجه قرار گرفته بود. در کنفرانس جهان اسلام بین دیروز و امروز و آینده، که در سالن بزرگ شهر منامه با حضور دو هزار نفر از متفکران و اهل نظر و سفرای کشورهای عربی و اسلامی و چند تن از سفرای غربی، 7 وزیر و رئیس پارلمان برگزار شد؛ آقای خاتمی سخنرانی اش را به به عربی خواند و بعد هم پرسش و پاسخ طولانی. صادق خرازی می گفت ما عربی نمی فهمیم ولی فکر می کنم آقای خاتمی 2 جزء قرآن خواند. سخنرانی مهم دیگر آقای خاتمی به مناسبت شب شهادت پیامبر در حسینیه ی عجمهای بحرین بود که با جمعیت فراوان و با شعارهای فارسی صل علی محمد، بوی خمینی آمد همراه بود.

3. با توجه به این که بحرین دارای اکثریت شیعه است و در عین حال دولتمردان آن سنی هستند، علماء دینی دارای نقش مهمی هستند. بحرین دارای دموکراسی خوبی است. چند تن از علمای صاحب نفوذ آنان رسما دارای عنوان اپوزسیون هستند که با همین عنوان طرف گفت و گوی پادشاه هستند. این ها علاوه بر آن که جداگانه با آقای خاتمی دیدار داشتند، در مهمانی نهاری که وزیر امور مذهبی به همه ی علمای موافق و مخالف داد شرکت کردند. در این دیدارها خیلی از مشکلات شیعیان مطرح و آقای خاتمی هم آن را با مقامات در میان گذاشت. از این نقش که وی مورد اعتماد دو طرف قرار گرفته است، هم دولت و هم مخالفان، خیلی ابراز رضایت می کردند.

سفیر کاردان جمهوری اسلامی در منامه نیز از کسانی بود که همه او را دیپلمات برجسته ای می شناختند و به او نشان لیاقت پادشاهی بحرین را داده بودند.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:2  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

دیروز مراسم سالگرد حاج احمدآقای خمینی بود. احمد آقا شخصیت پیچیده ای بود و طبعاهرکسی میتواند از زاویه ای ایشان را تحلیل کند.اما برای من این نکته ی زندگی حاج احمد آقا دارای ارزش تاریخی فراوانی است  که وی با حساسیت ویژه ای در ابتدای پیروزی انقلاب با توجه به جایگاه موثر خود تلاش کرد که اندیشه ی مترقی دینی را جایگزین نیروهای واپسگرا کند. در دهه ی 60 بطور غیر اعلام شده جریانی را پایه گذاری کرد بنام خط سه. این تعبیر رایجی در محاقل سیاسی شد برای کسانی که دنیا را از پنجره مترقی میدیدند. حضور تاثیرگذار مهندس موسوی، خاتمی، کروبی، موسوی خوئینی،عبدالله نوری وتا حدودی سروش، وراه اندازی مجمع روحانیون مبارز در برابرجامعه روحانیت مبارزو جامعه مدرسین و از سوی دیگرکم کردن نقش نیروهای واپسگرا ودگم اندیش،بخصوص در مدیریت های فرهنگی ورسانه ای  محصول تلاش و تفکر حاج احمد آقا بود. امروز پس از گذشت دو دهه از آن  دوران میتوان به خوبی به اثرات تلاش حاج احمدآقا فکر کرد. البته احمدآقا هزینه ی فراوانی هم برای این فکر واندیشه خود پرداخت کرد. آماردشمنی های پنهان وپیدا و اتهامهای گوناگون و رنجهای ناشی ازانتقام گیری، بخصوص پس از ارتحال امام برای دوستان حاج احمد اقا فراموش ناشدنی است. دیروز برای ادای احترام به دوستی که جریان فکری ما مدیون اوست به حرم امام رفته بودم. در موقع ظهر وقبل از مراسم توانستم به خانواده حاج احمد آقا و بخصوص فرزندان شایسته وفاضل ایشان، حسن آقا وآقا یاسر وعلی آقا تسلیت بگویم. دوستان قدیم احمد آقاوبیت حضرت امام که بیشترشان دیگر در کار حکومت نیستند، جمع بودند. حاج حسن آقا ضمن داشتن خصوصیات پدر، با واقعیات امروزی هم نسلان خود هم، اگر چه کمتر ابراز میکند به خوبی آشناست. در آن محموعه خصوصی تر وجود هیئت عالیرتبه ای از بیت آیه الله منتظری به سرپرستی آقای هادی هاشمی جالب توجه بود. وقتی که همه از محل خصوصی نهار برای شرکت در مراسم رسمی سوار اتوبوس شدند، حضورچهار پنج نفری غریبانه در گوشه ای توجه جلب میکرد. آشنا بودند. اینها مسئولان اصلی حفاظت از امام بودند که زیر نظرآقای سراج – که همچنان بی ادعا و روشن اندیش مانده است – در آن شرایط سخت از امام حفاظت میکردند. رفتم پیش آنان که یادگاران دوران امام هستند. یکی از آنان میگفت کسی دیگراز تلاشهای آن روزهای آنان یاد نمیکند. وادامه داد که اخیرا در یک جلسه ای از من خواستند که خاطره ای از امام نقل کنم. در آن خاطره آقای توسلی هم نقش داشت. ولی از من خواستند که خاطره را نقل کنم بی آنکه اسم آقای توسلی را بیاورم. شاید آقای توسلی میبایست بفهمد که بعضی مصاحبه ها را نکند تا بشود خاطرات امام را با اسم وی نقل کرد. هر سال که میگذرد جای خالی احمدآقا برای جریان فکری مترقی دینی بیشتر آشکار میشود.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیستم اسفند 1384ساعت 15:23  توسط رضا  | 

در سال 2005 يگ گروه 120 نفره از فرانسويان به ايران مسافرت کردند. باني و رهبر اين گروه توريستي، «آنتوان اسفر» شرق شناس معروف مقيم فرانسه و مدير مجله « امه‌هاي شرق» بود.

آنتوان اسفر در مجله خود يک کنکور ترتيب داد و از خوانندگان خود خواست که براي يک سفر به ايران ثبت نام کنند. پس از اتمام مدت ثبت نام، وي از ميان تمامي ثبت‌نام کنندگان تعداد 120 نفر را برگزيد. در اين گروه چهره‌هاي مختلفي ثبت نام کرده بودند. اين فراخوان به مناسبت بيستمين سالگرد انتشار مجله نامه‌هاي شرق ترتيب داده شده بود. بالاخره افراد انتخاب شدند و مسافرت انجام شد و آنها به ايران رفتند و پس از 15 روز سير و سفر و تماس با مردم شهرهاي مختلف ايران، با خاطراتي خوش از ايران بازگشتند. در ميان آنان افراد فرهنگي، روزنامه‌نگاران، سينماگران و بازنشستگان مشاغل دولتي به چشم مي‌خورد. خانه فرهنگ ايران در پاريس، پس از بازگشت مجدد آنان به فرانسه اقدام به برگزاري نمايشگاهي از عکس‌هاي خاطره‌انگيز اين گروه نمود که با استقبال بي‌نظير و بي‌سابقه فرانسوياني روبه‌رو شد که هنوز به ايران سفر نکرده بودند. آنان با چشمي متحير به عکس‌ها مي‌نگريستند و با اشتياق کامل با مسافران تازه از سفر برگشته از ايران حرف مي‌زدند. در کلام آنها علاقه‌مندي و شوق خود را براي سفر به ايران ابراز مي‌نمودند. خانه فرهنگ در نخستين روز افتتاحيه نمايشگاه از جمعيت موج مي‌زد و ازدحام جمعيت به گونه‌اي بود که ديگر گنجايش پذيرش آنان را نداشت و به ناچار بساري از مراجعه کنندگان در پشت در ماندند و به سالن کليسا و محل سخنراني آنتوان اسفر راهنمايي شدند.

در ميان جمعيت فرانسوياني ديده مي‌شدند که بيش از ديگران لبخند شوق بر لب داشتند. آنان درحقيقت همان مسافراني بودند که به ايران سفر کرده بودند و از سفر خود احساس غرور و شادماني و رضايت مي‌کردند.

آنان مي‌گفتند که تصور ما از ايران آن نبود که در روزنامه‌ها و مجلات روزمره مي‌خوانيم. ايران را آن گونه اي که در تلويزيون مي‌بينيم نيافتيم. ما در ايران با استقبال مردمي مهربان و بسيار خونگرم روبه‌رو شديم که حتي تصورش را هم نداشتيم. آنان از تمدن و فرهنگ غني ايراني بهت زده شده بودند. گشت و گذار در شهر‌هاي مختلف ايران برايشان خاطراتي به ياد ماندني را به همراه آورده بود. آنان از اصفهان مي‌گفتند از نصف جهان، از ميدان اصفهان، از سي و سه پل، از پل خواجو، از زاينده رود، از چهار باغ، از معماري زيباي بناهاي تاريخي شهر و بخصوص از مساجدي با گنبد‌هاي آبي و منقش تعريف‌هاي بسياري داشتند.

آنان از دروازه قرآن گذشته و به حافظيه و سعديه رسيده بودند. بعضي از آنان با لهجه فرانسوي خود بيت‌هايي از حافظ را از بر کرده بودند. آنان از فردوسي نيز ابياتي را حفظ کرده بودند.
يکي از آنان درست اين بيت را از فردوسي برايمان خواند :
«بنا کردم از نظم کاخي بلند که از باد و باران نيابد گزند».

مسافران از زبان فارسي به عنوان زباني ياد مي‌کردند که آميخته به شعر و موسيقي است. آنان در اين سفر کم و بيش واژه‌هايي را نيز آموخته بودند.

گفت‌وگو با اين مسافران بسيار سودمند بود و بخصوص براي فرانسوياني که تا کنون موفق به سفر نشده بودند، مي‌توانست فرصتي براي کسب تجربه و انگيزه‌اي براي سفر باشد.

آنتوان اسفر که رهبري گروه را بر عهده داشت از همه خرسندتر به نظر مي‌رسيد و طي سخناني به فرهنگ و تمدن ديرينه ايران اشاره کرد و گفت مشکل غرب اين است که از ايران شناخت درستي ندارد. وي همچنين افزود که ايران با هيچ کدام از کشورهاي خاورميانه اصلاً قابل مقايسه نيست.

حجت‌الله ايوبي رايزن فرهنگي ايران در پاريس، نتايج اين سفر را بسيار مثبت ارزيابي کرد و به اهميت ژئوپوليتيک ايران در منطقه و در جهان اشاره کرد و گفت: «يکي از وظايف ما معرفي درست ايران است».
محسن فارساني ـ پاريس

http://www.baztab.ir/news/36051.php

+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم اسفند 1384ساعت 20:11  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

 

امروز ۲۹ بهمن ماه، روز سپندارمذگان است. این روز ایرانی عشق و دوستی است که سابقه ی بیش از سه هزار ساله دارد. ایرانی ها به دلیل اهمیت به دوستی و مهربانی و عشق، از هزاران سال پیش، روزی که نماد زمین بوده است را روز عشق نامیده اند. زمین با مهربانی تمام و با صبر و حوصله در دامن خود باعث بارور شدن همه ی عناصر مرده است و حیات می بخشد؛ درست مثل عشق که انسان مرده را هم می تواند زنده کند.

خیلی از دوستان ایرانی، به خاطر زنده نگه داشتن پشتوانه ی تاریخی خود اصرار دارند که امروز جایگزین ولنتاین شود. علاقه مندی ایرانیان به فرهنگ خود از خصوصیات برجسته ی این ملت است. من که بر این باورم آن قدر دوستی و صمیمیت و مهربانی پر ارزش است و ضروری، که اگر به هر بهانه ای هر روز سال روز مهربانی و دوستی بود، دنیای به این بدی نداشتیم.

شاید به دلیل همین سابقه ی چند هزار ساله است که ملت، نگران جنگ و درگیری است. کسانی که از جنگ و خشونت استقبال می کنند، کسانی هستند که از جنگ آسیبی نمی بینند؛ اما مردم قربانی خواهند شد.

آنهایی که ملت ایران با این سابقه ی پر از مهر و محبت را، به دنیا مردمی بی منطق و خشن معرفی می کنند، ظلم بی نهایتی در حق این تاریخ، این مردم، و دین پر از مهربانی اسلام می کنند.

روز دوستی ایرانی بر همه ی ایرانیان مبارک باد.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم بهمن 1384ساعت 20:32  توسط رضا  | 

احمد كاظمي به روايت محسن رضايي

بازتاب: آشنايي‌تان با شهيد كاظمي، از كجا آغاز شد؟
رضايي: در عمليات «طريق‌القدس» پاييز سال 1360 بود كه با برادر احمد كاظمي آشنا شدم. در آن زمان، چند ماهي مي‌شد كه فرمانده سپاه شده بودم. ايشان در اين عمليات مسئوليت مستقيمي نداشت و به شكل كمكي با يكي از فرماندهان عمليات «طريق‌القدس» همكاري مي‌كرد.
با توجه به شناخت روحيات احمد كاظمي، ايشان را به فرماندهي يك يگان گماشتم و در فتح‌المبين نيز او را فرمانده تيپ 8 نجف قرار دادم كه البته بعدها تيپ 8 نجف اشرف، پس از چند عمليات، از نخستين تيپ‌هايي بود كه به لشكر تبديل شد.

بازتاب: چه خصوصيات و ويژگي‌هايي در احمد كاظمي، وي را نسبت به ديگران برجسته مي‌كرد؟
رضايي: بايد گفت كه احمد كاظمي از نظر تخصصي و فني و نظامي، يك كارشناس عملياتي برجسته بود، به گونه‌اي كه هميشه بيش از يك فرمانده لشكر در عمليات‌ها، اظهارنظر مي‌كرد و به واقع نظرياتش كاملا منطقي بود. در بعد تاكتيكي نيز نوآوري و خلاقيت بسياري از خود نشان مي‌داد؛ چه از لحاظ خط‌شكني و چه از لحاظ پيشروي در عمق جبهه دشمن.

ويژگي ديگر شهيد كاظمي، جنبه معنوي و روحاني ايشان بود كه وي را به يك مجاهد تبديل كرده بود. ديگر آن‌كه وي يك تحليلگر سياسي بود كه مسائل سياسي داخلي و خارجي را به خوبي دريافت و تحليل مي‌كرد. او اخبار سياسي را از راديو عراق و «بي.بي.سي» هم تعقيب و آنها را تحليل مي‌كرد.

بازتاب: در كدام مقاطع حساس و نقاط عطف دفاع مقدس، شهيد كاظمي نقش مؤثري داشت؟
رضايي: نخستين نقطه عطفي كه احمد كاظمي در آن برجسته شد، عملكرد موفق ايشان در عمليات «ثامن‌الائمه(ع)» بود. او در محور جنوبي اين عمليات، عوامل تحت امرش را به خوبي فرماندهي كرد و اهداف مورد نظر را به تصرف درآورد. دومين عمليات موفق ايشان در «فتح‌المبين» بود. وي از تنگه «زليجان» دشمن را محاصره و مقر فرماندهي را منهدم كرد و سرانجام تنگه «رقابيه» را گشود. موفقيت ايشان در اين عمليات، در كل محورهاي ديگر «فتح‌المبين» اثر گذاشت، چراكه توانسته بود با لشكر خويش، به جاده «فكه» و ارتباطات رادار نزديك شود و عقبه ديگر لشكرهاي دشمن را كه از اين جاده تدارك مي‌شدند، تهديد كند و خلاصه آن‌كه باعث تزلزل در كل محورهاي ديگر درگيري دشمن شود.

عمليات بعدي، «بيت‌المقدس» و آزادي خرمشهر بود. لشكر ايشان هم در مرحله نخست عمليات و هم در مرحله آخر آن، توانست نقش فوق‌العاده‌اي ايفا كند به گونه‌اي كه در روزهاي پاياني درگيري «بيت‌المقدس» كه نيروهاي ايراني، توان كافي براي آزادي خرمشهر نداشتند و تقاضاي چند هفته بازسازي را از فرماندهي داشتند، ايشان توانستند با كمك شهيد حسين خرازي ـ بنا بر دستوري كه به ايشان داده بود ـ‌ آخرين مرحله عمليات آزادسازي خرمشهر را انجام دهند. ايشان توانستند نيروهاي عراقي را در خرمشهر محاصره و شهر را آزاد كنند و اينگونه بود كه در همه عمليات‌ها تا پايان جنگ، وي بدون استثنا نقش فعال و موفقي داشت؛ وي از افراد مؤثر در آزادسازي خرمشهر بود و اين شهر تا ابد، مرهون رشادت كاظمي است.

بازتاب: شيوه عملكرد و فرماندهي كاظمي چه خصوصياتي داشت؟
رضايي: كاظمي از شيوه «فرماندهي در صحنه» پيروي مي‌كرد، به گونه‌اي كه هميشه خود پيشتر از رزمندگان حركت مي‌كرد. وي نه تنها در خط مقدم و در جنگ نزديك با نفرات دشمن مي‌جنگيد، بلكه د رتلاش بي‌وقفه و شبانه‌روزي براي آماده كردن بخش‌هاي مختلف لشكر، از آتش توپخانه تا زرهي و پياده، حضور فعال و مستقيم بود.
وي همچنين از تأمين آب و غذاي رزمندگان تا تهيه مهمات و فشنگ بسيجي‌ها و طرح‌هاي تاكتيكي و آتش توپخانه، همه را از نزديك و مستقيم با نظارت و مديريت مي‌كرد.

بازتاب: خصوصيات اخلاقي كاظمي در فرماندهي چه تفاوتي با ديگران داشت؟
رضايي: بايد اذعان كرد، احمد كاظمي، فردي بسيار باغيرت بود. براي وي بسيار سخت بود در عملياتي كه با فتح همراه نبود و ناچار مي‌شد به نيروهايش دستور عقبگرد دهد، عقب‌نشيني كند؛ بنابراين در اين موقعيت، ما حتي فرماندهان ديگر را مي‌فرستاديم كه او را برگردانند تا براي عمليات بعدي آماده شود. يادم مي‌آيد در «كربلاي 4» پس از دو ساعت از آغاز درگيري، متوجه لو رفتن منطقه شديم و به دنبال آن، دستورهاي لازم براي عقب‌نشيني يگان‌ها را صادر كرديم و لشكرها موظف شدند تا پيش از روشن شدن هوا به مقرهاي اصلي خود برگردند، اما كاظمي زير بار نرفت، چون برايش بسيار سخت بود. او حتي با تعدادي از يارانش به روخانه زد و از آنجا عبور كرد و قصد داشت انفرادي با دشمن بجنگد و البته تا وسط روخانه اورند هم رفت، اما براي جلوگيري از ايجاد احساس تمرد، بازگشت.

بازتاب: جداي از حضور در ميدان جنگ، شهيد كاظمي چه نگاهي به مسائل داخلي كشور داشت؟
رضايي: كاظمي در ابعاد امنيت داخلي نيز فردي بسيار مسلط بود، به گونه‌اي كه در سال 1372 كه به كردستان اعزام شد، در مدت سه سال هم منطقه را از نظر نظامي، امن كرد و هم در يك لشكركشي به داخل خاك عراق و محاصره مركز فرماندهي نيروهاي ضدانقلاب كه در عراق مستقر بود، از آنان تعهد سياسي گرفت كه دست از مبارزه مسلحانه بكشند.

بازتاب: ديدگاه كاظمي نسبت به ولايت، امام و رهبري چگونه بود؟
رضايي: وي نسبت به ولايت و رهبري نظام، اعتقاد فوق‌العاده محكمي داشت به گونه‌اي كه در حوادث سياسي اصفهان و نجف‌آباد، كوچك‌ترين تزلزلي به خود راه نداد و از رهبري حمايت كرد. با وجودي كه تعدادي از دوستانش از اين اعلام موضع صريح وي ناراحت شدند، اما ايشان پيروي خود از صراحت را كامل اعلام كرد. البته عده‌اي هم كه خود را ولايتي معرفي مي‌كردند، عليه وي جوسازي‌هايي كردند، اما ادعاي آنان بي‌اساس بود و كاظمي از وفادارترين افراد به نظام، امام و ولايت بود.

بازتاب: آيا كاظمي در سپاه هم مظلوم واقع شد؟
رضايي: قدر و منزلت وي در سپاه كاملا رعايت نشد. استعداد ايشان فراتر از نيروي هوايي بود و حتي از نيروي زميني كه در اين اواخر عهده‌دار فرماندهي آن شد، فراتر بود. البته بايد گفت در هر سازماني، اختلاف‌نظرهايي وجود دارد و در مورد ايشان هم، اين عامل باعث شد تا از توانايي ايشان به اندازه كافي استفاده نشود. ناگفته نماند كه به دليل شناختي كه رهبري از توانايي ايشان داشتند و با نظر ايشان، چند ماه پيش به مسئوليت نيروي زميني منصوب شد.

بازتاب: احمد كاظمي را چگونه توصيف مي‌كنيد؟
رضايي: زندگي كاملا زاهدانه‌اي داشت و به دنبال جمع‌آوري ثروت نبود. با خانواده‌اش بسيار دوستانه برخورد مي‌كرد و به آنان كمك مي‌رساند. با زيردستانش از پاسدار گرفته تا سرباز وظيفه، با احترام و محبت برخورد مي‌كرد و حتي با آنان مشورت مي‌كرد و احترام بسياري برايشان قايل بود.

بازتاب: رابطه كاظمي با شما چگونه بود؟
رضايي: بسيار صميمي و نزديك بود، به گونه‌اي كه هنگامي كه در فعاليت‌هاي سياسي دچار مشكل مي‌شدم و نمي‌توانستم با كسي درددل كنم، با وي در ميان مي‌گذاشتم. علاقه فوق‌العاده‌اي به او داشتم و او را نزديك‌ترين فرد به خود مي‌دانستم.

بازتاب: شهادت احمد چه اثري بر جاي گذاشت؟
رضايي: شهادت وي، پيام تكان‌دهنده‌اي براي دوستان و ياران بود، به گونه‌اي كه آنان را بار ديگر به ارزش‌هاي دفاع مقدس بازگرداند و آن ارزش‌ها را زنده كرد. شهادت احمد، مانند شوكي بود بر رزمندگان و ايثارگران و براي آنان گذشته را زنده كرد. در سطح جامعه هم نوعي بيداري نسبت به فرزندان گمنام و قهرمان ملت ايران بود و مردم دريافتند، در ميان آنان هستند چهره‌هاي پرافتخار و گمنامي كه زندگي خود را وقف امنيت و سربلندي ملت ايران كرده‌اند.

http://www.baztab.com/news/35044.php

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 18:42  توسط رضا  | 

 

 محمد علی ابطحی:

 

ماه رمضان سال 1357 مصادف با مرداد وشهریور بود. از دایی بزرگوارم شهید هاشمی نژاد دعوت کرده بودند که به رودسر گیلان برای سخنرانی برود. ایشان من را به جای خود معرفی کرد. با آن سن کم خیلی در آن ایام سخنرانی های آتشین در مشهد میکردم.به همین دلیل هم به من پیشنهاد شد. من هم رفتم. میزبانم آقای صراف زاده بود. داماد آیه الله محمدی گیلانی. یکی دوجلسه که  سخنرانی کردم از لنگرود هم که کمتر از 20 کیلومتر با رودسر فاصله داشت، برای سخنرانی شبانه دعوت شدم. یک اتومبیل شخصی البته از نوع ژیان داشتم. وبلافاصله پس ازپایان سخنرانی در رودسر به لنگرود میرفتم.سخنرانی های پر هیجان ودر مقابله با رژیمم حسابی طرفدار پیدا کرده بود.شب 19 ماه رمضان که جمعیت بیشتری بود به اصطلاح آن روزها حسابی داغ کردم.شعار درود بر خمینی بلند شد. جراغها خاموش شد. وپاسبانها حمله کردند.من هم در همان تاریکی وبزن بزن سوار اتومبلم شدم. چند بار فکر کردم که فرار کنم. اما بالاخره  مثل هرشب رفتم لنگرود.دو سه روزی بود که همسر امروزیم که نامزد بودیم هم آمده بود.او ازمن کوچکتر. او می آمد در قسمت زنانه و من بعد ازسخنرانی در یک نقطه که قرار داشتیم سوارش میکردم. فرصتی نشد که به او خبر دهم که در رودسر چه گذشته. در وسط سخنرانی دیدم  مسجد کاسکر محله در محاصره ماشینهای شهربانی قرار گرفت.. سخنرانی که تمام شد مرا دعوت به  اتومبلی کردند. ماموران ساواک بودند. همسرآینده ام در همان نقطه منتظر بود که طبعا نایستادند.  نگاه مضطربی که آن شب بین ما رد وبدل شد هنوز یادم نرفته است. ما را به رودسر بردند. معلوم شد خیلی هارا گرفته اند وکتک زده اند. تا صبح هم تا جائی که جا داشت من را زدند. دوستان خوبی در لنگرود بودند که خانواده هاشان از همسرم پذیرائی کرده بودند. آقای هادی خالقی یکی از آنان بود. صبح مرا به رشت اوردند. به نیروی دریایی بالباس سفید آماده باش داده بودند.وقتی در حیاط شهربانی رشت صدها نیروی دریایی را دیدم ، با سابقه ی شب قبل فکر کردم که اینها هم میخواهند کتک بزنند. از همان موقع هنوز هر وقت لباس سفید نیروی دریایی ها را میبینم ناخوداگاه میترسم. عصری هم با یک مینی بوس وبه اتفاق مرحوم احسان بخش ومرحوم احدی وآیه الله فقیهی مارا به تهران ، زندان مشترک ضد خرابکاری وسپس به اوین انتقال دادند. مدت کوتاهی بودیم ولی خاطرات فراوانی. همه را از سراسر کشور جمع کرده وبه اوین آورده بودند. حتما کوچکترین آنها من بودم. بعد از انقلاب خیابان مسجد کاسکر محله را رسما بنام خیابان محمدعلی ابطحی نام گذاری کردند.  امید وشور برای استقرار عدالت وآزادی واستقلال و مبانی آزادیبخش دینی در آن روزها همه ما وهمه مردم را به حرکت دآورده بود. یاد آن ایام بخیر.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 11:46  توسط رضا  | 

بودیم و کسی پاس نمی داشت  باشد که نباشیم و بدانند که بودیم
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 21:2  توسط رضا  | 

صندلی ردیف وسط خالی بود. داشتم صفحه‌ی آخر برادران کارامازوف را می‌خواندم. دفترچه یادداشتم دم دستم بود. فردی که صندلی اول نشسته بود، گفت: شما عرب هستید؟
- نه ایرانی هستم.
- دیدم از راست می‌نویسید، فکر کردم عربید.
- فارسی هم از راست نوشته می‌شود.
- این ورا اومدید؟
- دوستی در لفکه دارم، معمولا هر از چندی سری به او می‌زنم.
- لفکه؟
- آره اسمش شیخ ناظم حقانی است.
- ای آقا! این همه راه آمدی که یه شیخ ببینی!؟
- این شیخ حال و روز دیگری دارد. از سراسر دنیا به دیدنش می‌آیند. اسم درگاهش را گذاشته عمامه‌های رنگی متحد! تا حالا عمامه‌ی بنفش و صورتی و قرمز پررنگ و آبی روشن دیدی؟ از همه رنگ عمامه توی درگاهش هست.
- چی می‌گه؟
- به هر چیزی از زاویه‌ی مخصوصی نگاه می‌کنه.
از آسمان لارناکا تا آسمان لندن درباره‌ی شیخ ناظم صحبت کردیم.
مولانا شیخ ناظم بعد از نماز ظهر صحبت کرد. صحبتش این بود که بالاترین مقام ممکن شناخت و پرستش خداوند است. این مقام از نبوت هم بالاتر است. ما در نماز اول به مقام بندگی پیامبر شهادت می‌دهیم، بعد به مقام رسالت.
دوست همسفر گفت: اما واقعیت‌های جهان و زندگی ربطی به این حرف‌ها ندارد. حالا می‌بینی توی فرودگاه چه طوری باهات برخورد می‌کنند!
- یعنی با شما برخورد نمی‌کنند؟
- نه من گذرنامه‌ی اروپایی دارم!
- راست می‌گفت! من آخرین نفری بودم که گذرنامه‌ام مهر خورد. می‌بایست فرمی را پر می‌کردم. منتظر رسیدن بار بودم. دوست هم‌سفر را دیدم. سردرگم بود. با هول و هراس قدم می‌زد. گفتم مساله‌ای پیش آمده؟ گفت: نمی‌دانم ساک دستی ام را توی هواپیما جا گذاشتم، یا توی فرودگاه لارناکا. وقتی داشتم قهوه می‌خوردم. بار اولم نیست‌ها. از بس عجله دارم، این جور می‌شه.
- تقصیر غربته که آدم را بی‌قرار می‌کنه.
بی اختیار یاد شعری از اقبال افتادم:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
- این وطن جایی است کو را نام نیست.
- به او گفتم: گاهی همه زمین وطن آدم می‌شود. هستی وطن او می شود .وطنی که به او آرامش می دهد. گاهی هم حتی در تکه ای از زمین که وطن خودت است ،غریبه ای.

http://mohajerani.maktoub.ir/

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:22  توسط رضا  | 

داستان‌نویس با شخصیتی که می‌آفریند، رابطه‌ای معنوی و عاطفی پیدا می‌کند. چنانکه گفته‌اند بالزاک وقتی بیمار شده بود، می‌گفت پزشکی را برایش بیاورند که آن پزشک شخصیت داستانی آفریده خود بالزاک بود. در رمان غریب برادران کارامازوف، داستایوسکی نسبت عاطفی و هویتی با شخصیت‌هایی که آفریده دارد. انگار کارامازوف پیر و پسرانش هر کدام بعدی از شخصیت داستایوسکی را نمایان می‌کنند. اما بی‌شک نسبت نویسنده با آلکسی (آلیوشا) که نماد عرفان مذهبی است از همه نزدیک‌تر است.
در فصل دوم از کتاب هفتم (لحظه های بحرانی) نویسنده وارد داستان می‌شود و مستقیما به جای آلکسی به پرسش پدر پایسی جواب می‌دهد... و به صراحت می‌نویسد: البته می‌توانم به جای آلیوشا جواب بدهم ...
هر وقت برادران کارامازوف را می‌خوانم، احساس می‌کنم مثل همان موسیقی‌ای که غزالی در آداب سماع احیاءالعلوم می‌گوید اگر این حس را داشتید که موسیقی گرایش به معنویت را در شما بیدار می‌کند، واجب است که به موسیقی گوش کنید، داستایوسکی نیز گرایش به مهر و سادگی و نیایش و خدا را زنده می‌کند ...
"تمامی آفرینش خدا را دوست بدارید. تمامی آن را حتی دانه‌های شن را. هر برگی را دوست بدارید و هر شعاعی از روشنایی خدا را..."

نظر (10)

http://mohajerani.maktoub.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 19:22  توسط رضا  | 


محمد علی ابطحی:

 

 

خیلی از دختر پسرای جوان که قصد ازدواج داشتند، علاقمند بودند که اجرای عقد توسط آقای خاتمی صورت پذیرد. آقای خاتمی هم هر چندی یکبار عقد چندین زوج را یک جا انحام میداد. اولویت هم با فرزندان  شهدا،کارمندان ریاست جمهوری واصحاب فرهنگ وهنر بود. در روزهای عقد اتفاقات جالبی می افتاد.از رسم های دختران ایرانی این است که وقتی میخواهند از آنان وکالت بگیرند لااقل در ظاهر به راحتی جواب بله نمیدهند. آقای خاتمی هم میگفت گل چیدن واینها نداریم. یکبار مادر دختر خانمی به وی گفته بود باید بعد از سه بار جواب بله را بگوئی.اوهم بعد از سئوال آقای خاتمی جواب نداد. وقتی آقای خاتمی گفت که من یکبار بیشتر نمیپرسم وبه شوخی گفت اگه جواب ندی، میروم. زد زیر گریه وگفت تقصیر مامانمه. وگفت بله.کلی خندیدیم.یکی هم که شنیده بود آقای خاتمی یکبار بیشتر نمیپرسد تا آقای خاتمی گفت خانم فلانی آیا .. وهنوز تکمیل نکرده بود با عجله گفت بله. گفتیم چقدر دستپاچه.عروس خانم هم که دید بد جوری سه شده باز گفت تقصیر مامانمه که.گفته اقای خاتمی را نباید معطل کرد.بیچاره مامان ها. بعضی ها اصرار دارند که در موقع اجرای عقد چادر سفید بپوشند  ومیپوشند. یکبار یکی دوست داشت چادر سفید بپوشد ونمیدانست امکانش هست . چادرش زیر بغلش بود. آقای خاتمی گفت میتوانی چادر سفیدت را بپوشی. طفلک نمیدانست درچنین جمعی نباید روسری را هم بردارد. مهریه های بعضی هنرمندان هم عجیب غریب بود.یکبار یک خانم هنرمند مهریه خود را نیم کیلو بال مگس قرار داده بود. آقای خاتمی هم آن را قبول نکرد. البته هزار شاخه گل نرگس هم بوده که انصافا وواقعا هنر مندانه است. معمولا بعد از پایان عقد آقای خاتمی چند تا دعا میکند. یکی از دعاهای معمولش این است که انشاءالله سالهای سال باهم با تفاهم زندگی کنید. یکبار در آن روزهای سخت که فشار های طاقت فرسا روی اقای خاتمی بود واصلا نمیتوانست تمرکز کند، بعد از عقد گفت انشاءالله سالهای سال باهم ازدواج کنید. عروس وداماد که رفتند این اشتباه آقای خاتمی باعث شد که کمی در مورد مفهوم این دعا شوخی کنیم و لبخندی بر لبانش جاری شدودر عقد نفر بعد دعا را اشتباه نگفت!. در بین این همه عقد که شیرین بود ومبارک یکبار یک دختر و پسر تنها آمده بودند. آقای خاتمی از پدر ومادر آنها بخصوص پدر دخترکه باید اجازه دهد پرسید. هر دو زدند زیر گریه. ظاهرا درروزهای آخر بین آنها اختلاف افتاده بود. میدانستند که نمیشود عقد خوانده شود. گفتند از این فرصت برای دیدار آقای خاتمی استفاده کردیم. قرارشد بعدا بیایندکه نفهمیدم چه شد.خدا کند که مشکل خانواده هاشان حل شده باشد.به خاطر دقت آقای خاتمی در امور قانونی عقدها اقای رمضانی همکار باوفای آقای خاتمی که کار های عقد ها راهم برنامه ریزی میکند میگفت جوری کارهارایاد گرفته ام که بعد از ریاست جمهوری میتوانم دفتر ازدواج وطلاق بزنم!بدون پذیرش شرایط ضمن عقد که در عقدنامه ها آمده و همه به نفع خانمهاست هم آقای خاتمی عقد کسی را اجرا نمیکند. امید که شادی و سرافرازی همیشه همراه جوانان ایرانی باشد.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 21:59  توسط رضا  |