تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

گر آثار: مریم قهرمانی تعداد مطالب 1
ایمیل: maryam.ghahramani@gmail.com

داریوش مهرجوئی متولد 1319 تهران و دانش آموخته‌ی رشته‌ی فلسفه از دانشگاه UCLA کالیفرنیاست. در سالهای 45-1344 سردبیری نشریه‌ی پارس ریویو را در لس‌آنجلس برعهده داشت که در آن آثار داستان‌نویسان و اشعار شاعران نوگرای ایرانی مانند هدایت ، فروغ و شاملو.. را به انگلیسی ترجمه و منتشر کرد. و در 1345 به ایران بازگشت و یک سال بعد نخستین فیلم بلند سینمایی‌اش الماس 33 را کارگردانی کرد.
فعالیت سینمایی وی که از سال‌های میانی دهه چهل تاکنون به شکلی مستمر و بی‌وقفه ادامه داشته است را می‌توان به دو دوره مشخص تقسیم کرد. مهرجویی پس از بازگشت در اولین حضور خود در یک حرکت شتاب‌زده پروژه الماس 33 را به مرحله عمل در آورد.الماس 33 با وجود همه فاکتورهای تجاری برای جلب گیشه، تلاش ناموفق کارگردان جوان برای تثبیت موقعیت حرفه‌ای بود که به رغم امکانات و هزینه‌ی بالا ناکام ماند و مهرجویی را به سوی علایق و دانسته‌های‌ـ‌ش بازگرداند. بعد از شکست الماس 33 در حالیکه خوشبین ترین دست‌اندرکاران سینما نیز او را تمام شده فرض می‌کردند اودر تدارک برداشتن نخستین گام مطمئن خود بود و با دست‌مایه قراردادن یکی از آثار ارزشمند غلامحسین ساعدی (عزاداران بیل ) درسال 1348 با کارگردانی فیلم "گاو" در کنار تنی چند از کارگردانان بنام زمان خود، پایه‌گذار موج نو و جریان‌سازی ریشه دار در سینمای ایران شد. او "گاو" را در تقابل و تضاد کامل با جریان رایج سینمای زمان خود عرضه کرد. ظهور«گاو» سبب ساز تحول تاریخی در سینمای ایران شد.
آقای هالو، پستچی و دایره مینا جایگاه ارزشی سینمای مهرجوئی را در متن سینمای متمایل به گیشه زمان خود نمایان می‌ساخت.
حیاط پشتی مدرسه عدل آفاق در سال 1359 که با نام" مدرسه ای که می رفتیم" نمایش بسیار محدودی داشت به دلیل شرایط نامناسب زمان ساخت ، فیلم ناموفقی بود.
دومین تجربه کارگردانی مهرجوئی بعد از انقلاب در امتداد کارهای پیشین وی چه از جهت ارزشهای ساختاری – مضمونی و چه از لحاظ موفقیت تجاری سرآغاز امیدآفرینی برای حضور مجدد او در عرصه سینما داشت.
اجاره نشین ها (1366) با دستمایه قرار دادن عنصر طنز و به چالش کشیدن مفاهیم بنیادین اجتماعی از جمله بحران عدم مالکیت و مدیریت اجتماعی و دورافتادگی موقعیت خانه در بازتاب فراگیر موقعیت خاص دوران بعد از انقلاب به توفیق قابل توجهی در زمان خود دست یافت و توانست نظر مساعد منتقدان و تماشاگران عام را به خود جلب کند.
با هامون شاهد تغییر و تحولی اساسی در دیدگاه مهرجوئی می شویم. از اینجا به بعد دوره دوم فعالیت سینمائی وی آغاز می‌گردد. تغییر جهت او از دیدگاه‌های اجتماعی و تمرکز نقطه دید بر جامعه‌ای درونی‌تر و محدودتر در فضای یک خانواده کوچک، مجال بیشتری برای شکافتن پوسته بیرونی و روابط انسانی فراهم می‌آورد.
سینمای مهرجوئی از هامون به بعد نشانه‌های آشکاری از یک نوع درونگرایی شخصی و حدیث نفس پیدا می‌کند که این روند تا "درخت گلابی" ادامه می‌یابد. او از جهت دستیابی به شیوه‌های تکامل یافته‌تر بیان سینمائی نیز جهش قابل توجهی در دوره دوم هنری خود داشته است.
حرکت تکاملی او که از هامون آغاز شده در سارا شکل کاملتری از بیان تصویری یافته و در ادامه او را کاملا مسلط به ابزار بیانی سینما می‌بینیم.
حضور پررنگ دغدغه‌های فلسفی/عرفانی مهرجوئی در دوره دوم فعالیت او به چشم می‌خورد. به علاوه نگرش بیرونی مهرجوئی از "گاو" تا "مدرسه‌ای که می‌رفتیم" در این دوره جای خود را به تامل در سرگشتگی‌های درونی و جوهره وجودی فرد داده است.
از درخت گلابی به بعد دو کار متفاوت از مهرجوئی ارائه می‌شود که به شیوه‌ی فیلم در فیلم تهیه شده اند. "میکس" و "دختر دایی گم شده" که چندان مورد استقبال قرار نمی‌گیرند.
"بمانی" نیز در مقایسه با سایر آثار مهرجوئی چندان به چشم نمی‌آید. اما با "میهمان مامان" مهرجوئی موفقیتی دوباره در جلب نظر منتقدین و تماشاگران پیدا می‌کند. وی هم‌اکنون در حال تدارک فیلم جدیدش "علی سنتوری" است .
بدون تردید می‌توان او را یکی از چند کارگردان تاثیرگذار سینمای ایران برشمرد.
علاوه بر این مهرجوئی چند فیلم کوتاه و مستند مانند "ایثار" ،"انفاق "و" سیب"، را نیز در کارنامه دارد.او در اوایل دهه شصست به فرانسه رفت و مستند "سفر به سرزمین رمبو" را کارگردانی کرد. مهرجوئی مترجم کتاب "بعد زیبایی شناختی " نوشته‌ی "هربرت مارکوزه" و "جهان هولوگرافیک" اثر "مایکل تالبوت"و " یونگ، خدایان و انسان مدرن" اثر "آنتونیو مورنو" و نمایشنامه‌های "غرب واقعی" و "طفل مدفون" از" سام شپارد" نوسینده‌ی آمریکایی و"آوازه‌خوان طاس" و "ترس" اثر اوژن یونسکو می‌باشد. نخستین کار وی در حوزه ترجمه و تالیف مقاله‌ای با نام بوف کور در دهه 60 میلادی بوده است. این مقاله بعدها در کتابی با موضوع صادق هدایت، در آمریکا منتشر شد.

تقریباً نیمی از فیلم‌های مهرجوئی بر اساس اثار ادبی ساخته شده است. نمایشنامه یا داستان کوتاه. گاو(عزاداران بیل،ساعدی)،آقای هالو(علی نصیریان)، دایره‌ی مینا( ساعدی) درخت گلابی(گلی ترقی)، لیلا(مهنازانصاریان) و میهمان مامان(هوشنگ مرادی کرمانی) با اقتباس از داستان‌ها و نمایشنامه‌های ایرانی و بانو(ویریدیانای بونوئل)، سارا(خانه عروسکِ ایبسن) و پری (فرنی و زوئی- سالینجر) اقتباس آزادی از آثار خارجی‌اند. تمام اینها آینه تمام نمای طرز تفکر و اعتقادات و حساسیتهای درونی خالق خود هستند. اگرچه نیمی از واقعیت این پژواک به نویسندگان اصل اثر وابسته باشد بخش گسترده‌ای از درونیات مهرجوئی مانند طیفی در آنها انعکاس یافته است. در کلیه این آثار فاکتورهای مشخصه سینمای مهرجوئی به شکل تقویت‌کننده اصل اثر به صورت پررنگ، مانند حلقه‌های متصل به هم قابل شناسائی می‌باشند. این موضوع با توجه به این نکته که معمولاً در هر اقتباس با افت اثر اولیه مواجه خواهیم بود به شکل قابل اهمیتی نقش مهرجویی را به عنوان آفریننده دوباره اثر آشکار می‌کنند. جستجوی مهرجویی در آثار گسترده و پی‌گیری ایده‌ها و بازآفرینی آنها به وجهی از دنیای متکثر او اشاره می‌کند که در لابه‌لای طیف وسیعی از آثار ادبی مستتر بوده است.
مهرجوئی را می‌توان فیلمسازی دقیق در بهره‌گیری از عوامل ساختاری در انتقال یک حس یا مفهوم خاص به شمار آورد. سنجیدگی و تناسب فرم و محتوا دراغلب آثار مهرجویی فاکتوری شناساننده است.
دیزالو، رنگ و افکت در آثار مهرجویی و به ویژه در "لیلا" به دقت در خدمت ساختار مضمونی اثر است. دیزالو در شیوه‌ی مرسوم نشانه گذشت زمان است اما در" لیلا" و "سارا" در زمان واحدی اتفاق می‌افتد. دیزالوهای مکرر با کاربردی بدیع به نوعی در خدمت انتقال یک مفهوم در کلیت محتوایی اثر است و به واقع در انتقال احساس تلخ و سنگین سکون نقش دارد. فیدهای رنگی بیش تر از آنکه کارکرد کلاسیک و الفبایی تغییر فصل‌های فیلم را داشته باشند نشان‌دهنده تغییر حس و حال و شرایط درونی آدم‌های قصه‌اند.
ترفند روبروگویی در عین سازگاری با سبک بیگانه سازی، کاربرد جدیدی در" لیلا" و "پری" پیدا کرده است از طرفی به وقایع حالت برجسته می‌دهند و کنجکاوی تماشاگر را نسبت به وقایعی که عادی می‌انگارد بر می‌انگیزد از سوی دیگر هم‌چون استفاده از موقعیت خصوصی، تعارض شخصیت‌ها را در خلوت و جمع بیان می کند. روبروگوئی در "بمانی" وضعیت خبرنگاری پیداکرده است. در همه این موارد گویی فیلم موقعیت مخاطب را ناگهان از یک ناظر صرف خارج می‌کند و او را به طرزی ناگهانی به مشارکت در دنیای اثر وامی‌دارد.
موقعیت زن در سینمای مهرجویی را می‌توان در دو دوره مجزا بررسی کرد. زن در دوره اول به شکل عنصری حاشیه‌ای، تزیینی و منفعل به کار رفته است. در " گاو " زن تنها به عنوان هم‌سفره در زندگی مش حسن حضور دارد و حضور او به حدی کم رنگ است که نمی‌تواند تنهایی مردش را پر کند. آقای هالو در گیر یک زن روسپی‌ست که چندان هم به آن به عنوان یک شخصیت قابل تامل پرداخت نشده و از موقعیت تیپیکال و کلی برخوردار است. اولین جرقه‌های توجه مهرجویی به زن به دور ازانگاره‌های تابو یا توتمی آن به صورتی کم رنگ از "مهشید" آغاز می‌شود. مهشید زن روشنفکر معاصر است کتاب می‌خواند ، نقاشی می‌کند، مهمانی می‌دهد، مهمانی می‌رود. او مورد عشق شدید واقع شده و می‌خواهد و تا حدی می تواند از موضع منفعل زنان مهرجویی خارج شود.
تصویر موقعیت متزلزل مهشید شاید این ایده را به مهرجوئی داده باشد که چند فیلم بعدی خود را به نمایش ابعاد و تاثیرهای گوناگون این تزلزل از جهات دیگر به طور کامل‌تری بیان سازد.
"بانو" به عنوان اثر بعدی مهرجوئی به دغدغه‌ها و تنهائی و سرگشتگی یک زن می‌پردازد. مریم که پایگاه عاطفی خود را به طور ناباورانه‌ای در ابتدای فیلم از دست داده، خلوت خود را به روی بیگانگان می‌گشاید و در تقلایی بی‌ثمر برای رهایی از وضعیت به وجود آمده در سرگشتگی بی‌پاسخ آغوش خود را برای بازگشت همسر می‌بندد و معتکف می‌شود.
اثر بعدی او "سارا" نیز به محوریت یک زن پیش می‌رود. او نیز به نوعی دیگر درگیر دغدغه‌های شخصی زنانه خود است او برخلاف مریم، کدبانو و خانگی است. نمایش توامان معصومیت و لجاجتی کودکانه در چهره سارا در پوششی سنتی سعی دارد به دسته‌ی دیگری از زنان به پردازد که به رغم تلاش در حفظ محدوده‌ی به ظاهر امن‌شان، در پایان سرخورده و مغموم میان ماندن و رفتن خانه را ترک می‌کنند.
"پری " را نمی توان در ادامه روند قبلی بررسی کرد چرا که زن بودن پری نمی‌تواند ارتباطی با معرفت جوئی او داشته باشد. اما از این حیث که مهرجوئی این‌بار هم محوریت داستان را به دختر جوانی با حساسیت‌های ویژه و تاحدی زنانه سپرده است می‌توان پری را در یک وارانه خوانی فرهنگی که سالکان در آن غالباً مذکرند به عنوان نماینده دسته‌ی خاصی از زنان جریان‌گریز به شمار آورد.
"لیلا" هم زنانه است. ماجرای لیلا با ازدواج به خوشبختی انجامیده. او ادامه سارا ست که اینجا از کمترین امکان زنانه نیز بی‌بهره شده و محدوده‌ی عشق وزندگی‌اش را در خطر می‌بیند. از لیلا جز بی‌قراری‌ها و نگرانی‌های روزمره چیزی نمی بینیم. زنهای دیگر فیلم مادر شوهر بدقلق ومادر ساده و مهربان، در امتداد چهره‌های آشنا و معمول‌اند. و زن دوم رضا تنها برای تولید کودکی وارد ماجرا شده و بعد از انجام ماموریت از داستان بیرون می‌رود. خود لیلا هم در قبال تغییرات ناخواسته زندگی مشترکش موضعی منفعلانه می‌گیرد و بازی را تا جایی پیش می‌برد که تحمل‌ش تمام بشود.
در "درخت گلابی" به زن خاصی برمی‌خوریم که هیچ مرد عاقلی قرار نیست او را به زنی بگیرد و محمود هم در نهایت علی‌رغم ادعایی که دارد چنین کاری را نمی کند. " میم" بازیگوش و باهوش است. و تمام روز را با شیطنت خوش می‌گذراند او پوشش و رفتاری مردانه دارد و بافته‌ی موهای‌ش هم نتوانسته زنانه‌گی را به چهره او سنجاق کند. دیگراز سرگشتگی و تنهایی خبری نیست و او دقیقا می‌داند قرار است چکار کند. شعر می‌گوید روزنامه می‌خواند و می‌رود که علی‌رغم سنتهای سایه انداخته بر خاندان‌ش بازیگر تئاتر شود.
در ادامه این روند مهرجوئی که گویی مسئله‌ی زنان را به عنوان تعهدی سنگین بر دوش خود حس می‌کند به دنبال نشر اخبار خودسوزی زنان ایلامی " بمانی" را که شبه مستندی گزارشی‌ست، به تصویر می کشد. زنان "بمانی" را سر می‌برند، زندانی می‌کنند، شوهر می‌دهند و در نهایت به خود سوزی وامی‌دارند. ماجرای همیشگی زنان قربانی که با فاکتورهای خاص مهرجوئی اثری است قابل تامل و تا حدی متفاوت با موارد مشابه.
در "میهمان مامان " نیز به طبع موضوع‌ا‌ش ( آبروداری و همیاری زن‌های داستان) شاهد محوریت زن هستیم. عفت زنی از طبقه پایین است که دغدغه‌های روشن و ساده‌ای دارد. او مادرانه مراقب همه ‌چیز است. مهرجوئی با نمایش مجموعه‌ی کاملی از زنان یک طبقه اجتماعی در یک خانه با بافت سنتی به تصویری جامع از موقعیت زن ساده ایرانی می‌پردازد و این نکته بیانگر شناخت عمیق او از روحیه‌ی ایرانی است.
آثار مهرجوئی اشتها را تحریک می کنند. تاکید بر صحنه های غذا خوردن در بیشتر آثار او به چشم می خورند: سکانس به یاد ماندنی کباب پزان "اجاره‌نشینها"، مراسم شله زردپزان "لیلا"، قیمه‌ی نذری "هامون" .. و این‌که آخرین ساخته او اصلاً درباره‌ی سفره انداختن است. گذشته از اینکه غذا خوردن تابع یک موقعیت عام است، کاسه‌های شله زرد، جوجه کباب و سینی برنج و … ثمره نگاه زیباشناس مهرجوئی در عکاسی از خوراکی‌هاست. تاکید مهرجوئی در جمع‌آوری شخصیت‌ها گرد یک سفره‌ی بزرگ و تصویر اشتهاآور مجموعه‌ای از غذاهای ایرانی در اغلب آثار او به چشم می‌خورد: سفره مشترک ساکنین خانه در میهمان مامان، ساکنین آپارتمان اجاره نشینها – حضور همسایگان در مراسم شله‌زرد پزانِ لیلا، گردهمایی اعضای فامیل در درخت گلابی و..
غذای ایرانی که فراورده‌ی فرهنگ ایرانی است و هم‌چون نشانه‌ای بر اعتقادات سنتی نیز دلالت می‌کند. به همان اندازه که یک سفره می‌تواند در دور هم نشاندن انواع سلیقه‌ها و بازتاب ذائقه‌ای فرهنگی موثر باشد بیانگر نگاه نوستالژیک و به گونه‌ای حسرت بار در تداعی سنت‌ها یا کودکی از دست رفته است.
نقش سفره به عنوان یک پاگرد در روند روایتگری آثار مهرجویی نقش پر رنگی‌ست و می‌توان به این موضوع از این زاویه پرداخت که درست وقتی سفره به میان می‌آید که درگیری‌های و التهابات قصه احتیاج به یک استراحت‌گاه موثر دارند.
خانه نیز در آثار مهرجوئی سهم به سزائی در بیان و توضیح آدم‌های داستان دارد. به شکلی که می‌توان آن را به صورت محوری در راستای برقراری ارتباط عناصر مختلف به شمار آورد. با کمی دقت نظر متوجه رابطه‌ی خانه با آدم‌های آن خواهیم شد. ماوای مش حسن طویله است. از خانه‌ی او نماهای بیرونی را به خاطر داریم. آقای هالو هم روزگارش را در مسافرخانه می‌گذراند. در دایره مینا آدم‌های داستان در پیاده‌رو زندگی می‌کنند. ساختمان پوسیده و بدون پلاک اجاره‌نشینها بی‌هویتی و نابسامانی آدم‌های‌ش را، مانند جامعه‌ای درهم‌ریخته و از درون متلاشی توضیح می‌دهد.
هامون در آستانه‌ی طلاق خانه‌ای عریان، سرد وعاریه‌ای دارد و تنها خاطرات خوش گذشته‌ی مهشید و هامون در بیرون از آن به خاطر آورده می‌شود. در سرتاسر فیلم به گونه‌ای نمادین او را هم‌چون خوابگردها در جستجوی خانه می‌بینیم. وضعیت خانه‌ی درحال تخریب در همسایگی بانو، وضعیت رو به تخریب و بروز تدریجی حس عدم امنیت اوست. داخل خانه بانو نیز تدریجاً به وضعیت برزخی می‌رسد. خانه‌ی سارا بافتی قدیمی دارد و مخفیگاه سارا زیرزمین خانه‌اش است که در نهایت توسط او ترک می‌شود. در پری آشفتگی و بهم ریختگی خانه‌ی در حال تعمیر تهران و شلوغی خانه‌ی اصفهان دلالت بر وضعیت نابسامان او دارد. و در نهایت تنها جائی که پری در آن آرام می‌گیرد کلبه سوخته و دور افتاده اسد است. صحنه‌های داخلی خانه‌ی لیلا در تاریکی نمایش داده می‌شود. تنها گاهی نورهای تند تاکیدی بر قسمت‌هایی از آن را می‌بینیم که توضیح‌دهنده‌ی وضعیت‌های مختلف آدم‌هایشان هستند. مسئله درخت گلابی بازگشت به خانه و تامل در درون است. در میهمان مامان وضعیت صمیمی خانه با حیاط و اتاق‌های دور تا دورش تصویری از وضعیت آدم‌های به هم چسبیده با دردهای مشترک است.
سایه‌ی از دست دادن و سرگشتگی در آثار مهرجوئی سنگین است. گاو مش حسن می‌میرد و او را از وضعیت انسانی خارج می کند. آقای هالو عاشق زنی است که متعلق به کسی نیست. هامون در تنهایی خود به روزهای گذشته با مهشید می‌اندیشد و در حالی‌که تلاش خود را برای بازگشتن بی‌فایده می‌بیند آشفته به دریا می‌زند. سارا و لیلا و بانو در حالی می‌روند که همه چیز را از دست داده‌اند. پری سرگشته‌ی چیزی است که به دست‌ش نمی‌آورد و تمثیل به جای ماهی‌های عشق نور بازتاب‌دهنده‌ی موقعیت ایده‌آلیستی محض اوست. در"درخت گلابی" حسرت توام با بی تابی با "میم" بودن دوباره را حس می‌کنیم. حس رنج ناتوانی محمود بر فضای عاشقانه گذشته می‌چربد، او بی هدف دور خود می‌چرخد و به چیزهایی که می‌توانسته داشته باشد می‌اندیشد(ناگفته نماند که بهترین عاشقانه‌های مهرجوئی در همین اثرش اتفاق افتاده است). در "بمانی" عشق به ترس و خون و در "میهمان مامان" به بوی غذا و جوراب پاره و فقر آغشته است.
به طور کلی در هیچ یک از آثار مهرجویی امنیت حاصل از وصال را نمی‌بینیم. آدم‌های مهرجویی سرگشته‌اند و همه در نهایت جز خود پایگاه مطمئنی نمی‌یابند.

http://panjare.org/archives/94

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:23  توسط رضا  | 

 

استاد "علی تجويدی"، بزرگ مرد موسيقی ايران، صبح امروز در منزلش درگذشت. تجويدی، آهنگساز، نوازنده ويولن و سه‌تار، متولد آبان ١٢٩٨ بود كه فعاليت‌های برجسته‌ای در عرصه موسيقی از خود به جای گذاشته است.

ايلنا: استاد "علی تجويدی"، آهنگساز، نوازنده ويولن و سه تار، متولد آبان ١٢٩٨ بود كه فعاليت‌های برجسته‌ای در عرصه موسيقی از خود به جای گذاشته است.
"عليرضا مير علی نقی"، پژوهشگر و تاريخ‌نگار موسيقی در اين خصوص گفت: "تجويدی" از شاخص‌‏ترين شاگردان "ابوالحسن صبا" بود كه از اساتيد بزرگ ديگری همچون حاج آقا "محمد ايرانی مجرد"، "حسين خان ياحقی"، "ركن الدين مختاری" و "هوشنگ استوار" بهره برده بود.
او از سال ١٣٢٨ در راديو تك نوازی و بداهه نوازی كرده و از مهمترين ستون‌های برنامه "گل‌ها" از سال‌های ٣٤ تا ٤٤ بود.
ميرعلی نقی در ادامه افزود: او از اعضای برجسته شورای موسيقی و مدرس موسيقی بود كه آثار به ياد ماندنی فراوانی از جمله "آزاده‌ام"(در گوشه مغلوب سه گاه با شعر رهی معيری)، "مرا عاشق شيدا" شعر "منير طاها"، "چرا سفر رفتی" شعر "معينی كرمانشاهی"، "رفتم و بار سفر بستم" را از خود به جای گذاشت.
"علی تجويدی"، مولف كتاب "موسيقی ايرانی" در سه جلد و "اثری در چهارگاه" نيز بود.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/more/7487/
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1384ساعت 19:16  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

 

چند روز پیش یکی از دست اندرکاران ساخت فیلم به نام پدر، دعوت کرد که برای دیدن این فیلم به سینمای کوچک باغ فردوس که موزه ی سینما شده است بروم. موزه ی سینما در انتهای باغ فردوس در خیابان ولی عصر قرار گرفته، جای خیلی زیبایی است. تاریخ سینما را در آنجا به نمایش گذاشته اند؛ هنرپیشه ها، مجلات سینمایی، لوح های اهدایی، اسامی فیلم ها، ابزار ساخت فیلم و سیر تطور آن.

دیشب آقای خاتمی در حال بازدید از این سالن بود که عکس یکی دو تا از هنرپیشه های خانم معروف خارجی قدیمی توجه همه را جلب می کرد که روسری بر آنان پوشانده بودند. در سالن، حاتمی کیا، فیلم ساز برجسته ی ایرانی، و نویسنده و کارگردان این فیلم که تفکرش همیشه مخلوطی از ارزش ها، تعقل، واقع بینی و شناخت مشکلات جامعه اش است هم آمده بود.

در مسیر ورود به سالن آقای پرویز پرستویی را دیدم. واقعا این مرد پدیده ای است در عالم بازیگری. چه زیبا نقش های متفاوت را بازی می کند. از نظر شخصی نیز خیلی افتاده و با ادب بود؛ وقتی دید عزت الله انتظامی، یک صندلی آن طرف تر نشسته، به عنوان احترام به پیش کسوت از جایش بلند شد و رفت بر پیشانی او بوسه زد. حاتمی کیا با شروع فیلم رفت و انتظامی پیش آقای خاتمی بود و با دقت فیلم را نگاه می کرد؛ وی رئیس این موزه هم هست. جالب این بود که وسط نمایش فیلم هم برایش دو فقره چک آوردند که با کمک چراغ قوه امضا کرد. من کنار پرستویی بودم، او به احترام آقای خاتمی نشسته بود و چون فیلمی که خودش بازی کرده را لابد دهها بار دیده است؛ بفهمی نفهمی در طول فیلم چرت مرغوبی زد. تنها کسی بود که حق داشت موقع فیلم بخوابد!

در فیلم به نام پدر، مثل بیشتر آثار آقای حاتمی کیا، جنگ و واقع بینی در کنار هم بودند؛ عشق هم البته بخشی از واقعیت هر جامعه ای است که در فیلم های حاتمی کیا ظهور اندکی دارد. در این فیلم همه مقصر بودند. حرف های مختلفی زده می شد، اما همه به یک توافق می رسیدند که جلو کشته شدن و مجروح شدن دیگران را باید گرفت. رشد آدم های مقدس و متدینی که به دینداری تظاهر می کنند و از این دکان، و با استفاده از نقاب حمایت از دین و ارزشهای دینی دیگران را می چاپند و ظلم می کنند نیز وافعیت تلخی است که گمان می کنم در آینده و با سیاست های فعلی شاهد فراوانی آن خواهیم بود. تلنگری هم به این نکته در فیلم زده بود.

وقتی جلسه تمام شد، تصادفا یک نماینده ی مجلس فعلی که در مورد مسائل هسته ای هم اظهار نظر می کند را دیدم. نمی دانم چرا ولی نا خود آگاه گفتم که لااقل بعد از دیدن این فیلم کاری کنید که جنگ دیگری به وقوع نپیوندد.  

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم اسفند 1384ساعت 13:37  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:22  توسط رضا  | 

تولدم روز اول مهر ماه سال یکهزارو سیصد و نوزده خورشیدی در مشهد است در خانواده ای که پدر بزرگم (علی اکبر) صدای بسیار رسایی داشته و به زیبایی آواز می خوانده است.او از مالکین بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهیز داشته ، گاه برای دوستان سرشناسی که به دیدارش می آمده اند می خوانده است. پدرم مهدی از صدای پر طنین و رسا برخوردار بود و در جوانی آواز خواندن را شروع می کند ولی خیلی زود در محیط بسته و سنتی به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقیده باقی ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جایگاه خاصی در مشهد پیدا نمود و شاگردان زیادی برای تلاوت قرآن قرآن تربیت کردکه از جمله خود اینجانب است

تمام وقت من از شش سالگی به خواندن قرآن با صدای خوش می گذشت . در دوازده سالگی شهره ی خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبی و یا سیاسی آن موقع تلاوت اول برنامه با من بود.به علت توانایی در تلاوت قرآن با صدای خوش ، چشم و چراغ همه اعضاء و دانش آموزان مدرسه و مردم بودم. در سال چهارم دبیرستان بر خلاف خواسته ام به دانشسرای مقدماتی رفتم و راه معلمی پیش گرفتم و از بیست سالگی به معلمی در دهات خراسان پرداختم . یک سال بعد ازد.اج کردم با دختری که او هم معلم دبستان بود.همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم

از نوجوانی برای فراگیری گوشه های آوازی به هر دری می زدم و از هر کسی که شمه ای اطلاع داشت سئوال می کردم. به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می دم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم.دوستم همکلاسیم (ابولحسن کریمی) از ابتدای کار معلمی سنتوری با خود آورده بود که بنوازد ، ترغیب شده مضراب دستم بگیرم و ببینم می شود زد ، بعد دیدم عجب کار مشکلی است تا دمدمه های صبح نشستم و ان قدر تمرین کردم تا توانستم آهنگی را دست و پا شکسته اجرا کنم و از آن به بعد سنتور شد یا غار من.
چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم.

همان ابتدای کار مه صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها و با دادن یک انعام 5 توانی الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردمآن را مطابق اندازه ها بریدم . در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم. با اینکه برای اولین بار بود چنین کاری کرده بودم و در مورد پل گذاری سنتور تجربه و اطلاعی نداشتم ولی سنتور صدای دلنشینی داشت. غیر از آن سنتور سنتورهای دیگری ساخته یا در حال ساخت داشتم که کا پل گذاری را برای موزون تر کردن صداها تا به حال ادامه داده ام و خوشبختانه به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام . در نظر دارم در آینده کتاب یا جزوه ای درباره ی تجارب کار پل گذاری های گوناگون که روی سنتورها کرده ام همراه با نتایج آن ها منتشر کنم تا در این زمینه کار مفیدی انجام داده باشم

در سالهای بعد از چهل با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده بودم ولی حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم . در رادیو خراسان گاه اشعار عرفانی و مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم.
سال 1345 خوشیدی به اصرار دوستم ابوالحسن کریمی برای شرکت در امتحان شورای موسیقی به اتفاق او به تهران رفتم. راهی برای نام نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضا شورا نشسته بود ، آقای مشیر همایون شهردار رییس شورا و آقایان حسنعلی ملاح ، علی تجویدی و مختاری و دیگران بودند. گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا.
جوابی که بعد از یکماه از نتجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد

سال بعد به وسیله آقای دکتر شریف نژاد (که معاون رادیو خراسان بود و بسیار به من لطف داشت) قرار گذاشتیم در تابستان که ایشان در تهران هستند من هم به تهران بروم . باایشان شبی به منزل آقای حسین محبی (که اپراتور با سابقه رادیو و برنامه ی گل ها بود) رفتیم و او که دوستی نزدیکی با دکتر داشت فردای آنروز مرا همراه با یک نوار که در " سه گاه " خوانه بودم به اقای داود پیرنیا (مسئول و تهیه کننده ان زمان برنامه گلها ) معرفی کرد که همان معرفی راهگشای ن به رادیو ایران و و برنامه ی گلها که منظور اصلی ام بود گردید.
با سپاس از دلسوزی های ابولحسن کریمی و محبت های دکتر شریف نژاد و یادی خوش از زنده یاد حسین محبی .

سالشمار استاد شجریان
1319 تولد اول مهر ماه در مشهد
1324 اغاز خوانندگی های کودکانه در خلوت
1326 ورود به سال اول پانزدهم بهمن در مشهد.
1327 اموختن تلاوت قران در نزد پدر
1328 شرکت در مجمع تلاوت قران در نه سالگی.
1329 اغاز تلاوتهای قران در میتینگها و اجتماعات سیاسی ان سالها . گذراندن سال چهارم مدرسه در دبستان فرخی.
1331 تلاوت قران برای اولین بار در رادیو خراسان به دعوت رییس رادیو.
1332 قبولی در امتحانات شم ابتدایی با عنوان شاگرد ممتاز در بین دانش اموزان مشهد.اغاز تحصیل در دبیرستان شاه رضا.
1334 شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد.
1336 ورود به دانشسرای مقدماتی در مشهد.اشنایی با اقای جوان اولین معلم موسیقی شجریان ( معلم سرود و موسیقی دردوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی در مشهد).
1338 اغاز همکاری با رادیو خراسان و اجرای اوازهای بدون ساز و قراعت قران برای رادیو به طور افتخاری.
1339 دریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی و استخدامدر اموزش و پرورش و انتقال به بخش رادکان و تدریس در دبستان خواجه نظام الملک و اشنایی با سنتور.
1340 اشنایی با نت و فراگیری سنتور نزد اقای جلال اخباری و شروع سنتور سازی و تحقیق برای بهتر کردن صدای سنتور . جشن عقد کنان در 21 مهر ماه با دوشیزه فرخنده گل افشان در شهر قوچان.
1341 جشن عروسی در مشهد (در 20 مرداد ماه) و اغاز یک زندگی خانوادگی سی ساله با ایشان که حاصل ان سه دختر و یک پسر است.
1342 انتقال از بخش رادکان به روستای شاه اباد مشهد به عنوان مدیر دبستان شاه اباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد. ساختن اولین سنتور خود با چوب توت.
1344 تولد دختر دوم افسانه در 28 اردیبهشت ماه در مشهد.(افسانه بعدها با پرویز مشکاتیان ازدواج میکند).انتقال از شاه اباد به شهر مشهد و تدریس در کلاس ششم دبستان پهلوی از مهر ماه.شرکت در مسابقات والیبال معلما مشهد.
1345 انتقال از دبستان پهلوی به دبستان عبداللهیان مشهد و نظامت و معاونت دبتان مذکور.
1346 تدریس در دبستان های مشهد و انتقال در 25 اذر از مشهد به تهران.تدریس در دبیرستان صفوی . اغاز فعالیت با برنامه های رادیو ایران. اشنایی با استاد احمد عبادی. راه یابی به کلاس درس اواز استاد اسماعیل مهرتاش و انجمن خوشنویسان نزد استاد بوذری.اشنایی با رضا ورزنده (استاد سنتور) در تابستان همین سال. اجرا و ضبط اولین برنامه ی در رادیو ایران که با عنوان ((برگ سبز شماره ی 216 )) در شب جمعه 15 اذر ماه پخش شد.کار در رادیو با نام مستعار ((سیاوش بیدکانی)) تا سال 1350 خورشیدی و بعد در رادیو و تلویزیون با نام خودش. اشنایی با اسماعیل مهرتاش در کلاس اواز ایشان.
1347 انتقال از اموزش و پرورش به وزارت منابع طبیعی . راه یابی به کلاس خط استاد حسن میرخانی.
1348 تولد دختر سوم مژگان در 27 هردیبهشت ماه در تهران. تاسیس و شروع رادیو اف-ام به طریقه ی استریو فونیک و اجرای برنامه ی ((سه گاه)) به همراهی سه تار عبادی و تار مجد برای اولین بار به طریقه ی استریو . شرکت در جشن هنر شیرازبرای اولین بار. قبولی در امتحان خط (مرحله ی عالی) . راه یابی به کلاس خط استاد حسین میرخانی.
1349 اغاز همکاری با برنامه های تلویزیون ملی ایران در برنامه ی ((هفت شهر عشق)) غیره. قبولی در امتحان خط (مرحله ی ممتازی) انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ و هر . سفر به برغان با استاد حسین میر خانی (خطاط) ابراهیم بوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی ( مدیر عامل انجمن خوشنویسان)فرامرز پیل ارام(نقاش و استاد نقاشیخط شجریان).
1350 اشنای با استاد فرامرز پایور و مشق سنتور نزد ایشان و اموزش ردیف اوازی صبا نزد فرامرز پایور . اشنایی ئ همکاری با هوشنگ ابتهاج((ه . الف . سایه)در برنامه های (گل های تازه))رادیو.
1351 شروع تهیه ی برنامه های گلهای تازه توسط هوشنگ ابتهاج در رادیو و همکاری با او. اغاز فراگیری ردیف های اوازی و تصانیف قدیمی نزد استاد عبدالله دوامی.برگذاری کنسرتی در شمال ایران با منصور صهرمی و هنرمندان دیگر.دیدار و اشنایی با اقای دوامی به وسیله ی فرامرز پایور.
1352 اشنایی با استاد نور علی برومند و فراگیری شیوه ی اوازی سید حسن طاهر زاده نزد ایشان در مرکز خط ئ اشاعه ی موسیقی و اشنایی با هنر جویان مرکز: محمد رضا لطفیو ناصر فرهنگفرو حسین علیزاده و جلال ذوالفنون و گنجه ای و مقدسی و حدادی و دیگران.
1353 سفر برای کنسرت های هندو پاکستان و افغانستان با استاد احمد عبادی . سفر به چین و ژاپنن با احمد احرار و کریم فکور و حسین ملکو پرویز قاضی سعید به عنوان میهمانان ویژه برای گشایش پروازهایی به این دو کشور.
1354 تولد همایون در 30 اردیبهشت ماه در تهران . ماموریت رادیو و تلویزیون برای کنسرتهای فروردین در ایالات مختلف امریکا.انتقال از وزارت منابع طبیعی (به عنوان مهمور خدمت)به رادیو.قطع رابطه با مرکز اشاعه ی موسیقی و ادامه ی درس اواز در منزل استاد نورعلی برومند.
1355 شرکت در جشنواره ی توس (نیشابور)با فرامرز پایور , سایه, حسن ناهید, رحمت الله بدیعی, محمد اسماعیلی, عبدالوهاب شهیدی و هوشنگ ظریف.حضور در برنامه ی جشن هنر شیراز ( در حافظیه) با محمد رضا لطفی و فرهنگفر و اجرای برنامه ی ((راست پنجگاه)).کناره گیری رسمی و قطع رابطه ی کامل از رادیو در اسفند ماه.اجرای اواز در صفحات ردیف نوازی کانون پرورس فکری کودکان و نوجوانان . بهره گیری از محضر اقای برومند (در منزل خود استاد) شیوه ی اواز مرحوم طاهر زاده (اخرین جلسه روز چهار شنبه 29 دی ماه).فوت رضا ورزنده(29 دی ماه) و نور علی برومند (30 دی ماه) . اغاز ضبط تصانیف قدیمی با صدای عبدالله دوامی.
1356 اجرای برنامه ی ((نوا)) به همراهی محمد رضا لطفی و گروه شیدا در جشن هنر شیراز.اجرای موسیقی ((چهره به چهره)) و ((گلبانگ)) . کناره گیری از رایو به خاطر جو نامساعد. تاسیس شرکت دل اواز برای انتشار برنامه های خود.
1357 احراز مقام اول تلاوت قران سراسر کشور در مرداد ماه. اجرای بخشی از ((تلاوت قران)) .انتشار البوم ((گلبانگ))( دو نوار). همکاری در تاسیس کانون ((چاوش)) با هوشنگ ابتهاج و محمد رضا لطفیبرای ادامه ی فعالیت های موسیقی در خارج از رادیو تلویزیون(شجریان در انجا تدریس میکرد).
1358 اشنایی با فیلسوف یگانه استاد غلامرضا دادبه( جانسوز) در منزل استاد خط مرتضی عبدالرسولی ئ اغاز فراگیریی و شناخت بایگانی های فرهنگ و نوا ,... فرهنگ پهلوانی و جوانمردان , فرهنگ مادرنوایی .اجرای موسیقی ((خلوت گزیده)) .(( پیغام اهل راز)) ( شامل دو نوار : راز دل و انتظار دل).اخرین کنسرت ها با گروه پایوردر مهر ماه در تالار رودکی . کنسرت ماهور با محمد رضا لطفی و گروه شیدا در تالار رودکی و دانشکاه ملی در ابان ماه.
1359 فوت استاد دوامی . اجرای موسیقی ((عشق داند)) ( در ابو عطا) اجرای موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز). انتشار نوار موسیقی ((پیغام اهل راز )) (شامل دو نوار : راز دل انتظار دل).
1361 اولین کنسرت در سفارت ایتالیا به همراهی پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر (آستان جانان) پس از سه سال کناره گیری از فعالیت های کنسرتی - اجرای موسیقی نوا (مرکب خوانی) و سر عشق ( ماهور) و بیداد
1362 اجرای موسیقی ((همایون مثنوی)) با منصور صارمی. اجرای موسیقی ((چهار گاه)) (با فرهنگ شریف) و دیگر اواز ها در برنامه های خصوصی.
1364 اجرای موسیقی ((گنبد مینا ))و ((جان عشاق)). انتشار نوار موسیقی ((بیداد)).
1365 انتشار نوارهای موسیقی (نوا)) ( مرکب خوانی ),((سر عشق)) (ماهور) و ((استان جانان)). ضبط ده اواز به همراهی ویولن حبیب الله بدیعی در مونیخ در منزل دکتر علی خادمی.
1366 اغاز کنسرت ها در اروپا پس از انقلاب و شروع همکاری با گروه عارف . اجرای موسیقی ((دود عود)) ,((دستان))و...
1367 برگذازی سه شب کنسرت برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت).انتشار نوار ((دستان)).
1368 اجرای ((ماهور)) و ((ابو عطا)) در کنسرت های بهاره در اروپا با پیرنیاکان, جمشید عندلیبی, و اعیان. اجرای ((نوا)) و ((افشاری)) در کنسرت های پاییزه اروپا به همراهی مشکاتیان و گروه عارف و دو شب کنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلون در این شهر به همکاری نی حسین عمومی , تار طلایی و تنبک شمیرانی.
1369 سفر به تاجیکستان به دعوت خصوصی وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان پرده برداری از پیکره ی باربد و دو شب کنسرت در کاخ باربد به همراه کمانچه ی محمود تبریزی زاده , سه تار رضا قاسمی , و تنبک مجید خلج. کنسرتهایی در امریکا به همراهی پیرنیاکان عندلیبی و اعیان. اجرای مو سیقی ((سرو چمان)) , (( پیام نسیم)) , و ((دل مجنون)) ( هر سه در امریکا). کنسرت شجریان برای زلزله زدگان رودبار در لس انجلس. سخنرانی در پنج دانشگاه معتبر امریکا برای دانشجویان و محققین.
1370 برگذاری پنج شب کنسرت در پارک ارم و هشت شب کنسرتهای افتخاری برای مردم جنوب شهر تهراندر فرهنگسرای بهمن ( کشتارگاه سابق تهران) در اسفند ماه.برگذاری کنسرت شکوهمندی به مدت پنج شب در محوطه ی چهل ستون اصفهان.کنسرتهای اروپا با جهاندار و گروه اوا . جدایی از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجرای موسیقی ((دل شدگان)) و ((اسمان عشق)). انتشار نوارهای موسیقی ((سرو چمان)) , ((پیام نسیم)),(( دل مجنون)) و (( خلوت گزیده)).
1371 ازدواج با همسر دوم خانم کتایون خوانساری. کنسرتهای مرحله ی دوم در امریکا با داریوش پیر نیاکان ,جمشید عندلیبی و همایون شجریان ( اگوست تا نوامبر) .برنامه ای با هابیل علی اف و همایون شجریان در سالن تالار رودکی(وحدت) ,تهران. اجرای موسیقی ((یادایام)) . انتشار نوارهای ((دل شدگان )) و ((اسمان عشق)).
1372 انتشار گزارشی همراه با گفتگویی با شجریان تحت عنوان (( محمد رضا شجریان استاد اواز ایران کجاست؟)) در نشریه ی نوید فضیلت,شماره ی 16 ,سال 2, مهر ماه ,تهران. اجرای(( سه گاه )) و (( راست پنجگاه)) در کنسرتهای اروپایی به همراهی محمد رضا لطفی و مجید خلج در تابستان.
1373 اجرا برنامه ی ((قاصدک)) در کنسرتهای دور اروپا با پرویز مشکاتیان و همایون شجریان.
1374 کنسرتهای اصفهان,شیراز,ساری, کرمان, و سنندج با گروه اوا.برگذاری کنسرتی در اروپا با محمد رضا لطفی در ابات ماه.اجرای موسیقی ((چشمه ی نوش)) در ( فرانسه).انتشار نوارهای موسیقی ((همایون مثنوی)) ,(( گنبد مینا )),(( جان عشاق)), چشمه ی نوش))و (( یاد ایام)). اجرای موسیقی ((در خیال)).
1375 درگذشت پدر در 18 اذر ماه در سن 85 سالگی.اجرای موسیقی ((رسوای دل)) در دبی.انتشار موسیقی(( در خیال)) . انتشار نوار موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز).
1376 تولد پسر دوم رایان (از ازدواج دوم) در ونکوور کانادا.اجرای برنامه های((سه گاه)) و ((ماهور)) در کنسرتهای دور اروپا با همکاری داریوش طلایی, سعید فرجپوری و اهمایون شجریان در پاییز .اجرای موسیقی(( شب ,سکوت , کویر)) .اجرا و انتشار موسیقی ((معمای هستی)) در کلن, المان. اجرا و انتشار موسیقی ((شب وصل)). انتشار نوار موسیقی ((رسوای دل)). انتشار نوار موسیقی ابوعطا((عشق داند)).
1377 اجرای کنسزتهای تهران,اصفهان, و دور اروپا با گروه اوا. برگذاری کنسرت درامریکا در شهریور ماه.اجرای (( ارام جان )) .انتشار نوار ((پیام نسیم). انتشار نوار موسیقی ((شب ,سکوت, کویز)). انتشار نوار موسیقی((چهره به چهره)).انتشار نوار موسیقی((راست پنجگاه)).
1378 اجرای ((ماهور)) و((افشاری)) در پنج کنسرت به نفع دانش اموزان در شهر هشتگرد.بریافت جایزه ی پیکاسو ئ دیپلم افتخار یونسکو تز دبیر کل یونسکو ((اقای مایور)) در پاریس, شهریور ماه. انتشار نوار ((ارام جان)) . اجرای ((اهنگ وفا)) .انتشار نوار ((تلاوت قران)) (1) و (2).
1379 انتشار کتاب((راز مانا)) ( زندگی,دیدگاه و اثار استاد اواز ایران, محمد رضا شجریان)کار محمد جواد غلامرضا کاشی ,محسن گودرزی, و علی اصغر رمضانپور, نشر کتاب فردا, چاپ اول تهران.اجرای برنامه ی ((نوا ))و ((داد و بیداد)) (زمستان) در کنسرتهای دور اروپا و امریکا و کانادا به همراهی حسین علیزاده,کیهان کلهر و همایون شجریان. عمل جراحی کلیه و دهانه های معده در واشنگتن در 20 اسفند ماه.
1380 عمل جراحی برای چسبندگی روده در تهران در ابان ماه.
1381 اجرای برنامه ی (( راست پنجگاه ))و(( مرکب خوانی)) در کنسرتهای دور اروپا و کانادا با حضور حسین علیزاده, کیهان کلهر و همایون شجریان. انتشار نشریه ی (( دفتر هنر )) شماره ی 15, ویژه ی محمد رضا شجریان ,در اسفند ماه ,در کالیفرنیا.
http://sonatimusic.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:5  توسط رضا  | 

كارنامه ناب آقاى بازيگر
171897.jpg
نماى مهر

تولد : ۱۳۰۳ در تهران
\۱۳۲۱ : شروع پيش پرده خوانى در تماشاخانه هاى كشور و هنر
\ ۱۳۲۴ : به خاطر پيش پرده «تهران مصور» زندانى مى شود.
\۱۳۲۵ : قرارداد با تماشاخانه پارس ـ تئاتر فرهنگ ـ وهمكارى مداوم
\۱۳۲۶ : شركت در كلاسهاى آموزشى زنده ياد عبدالحسين نوشين در تئاتر فردوسى
\۱۳۲۷ : دستگيرى نوشين وادامه كار گروه در تئاتر سعدى
\۱۳۳۲: آتش سوزى تئاتر سعدى، زندانى شدن تمام اعضاى گروه به مدت چهار ماه و سپس سفر انتظامى به آلمان
\۱۳۳۷: بازگشت به ايران
\۱۳۳۸: به استخدام اداره هنرهاى دراماتيك هنرهاى زيبا درآمد
\بازى در نمايش هاى تلويزيونى وكارگردانى تئاتر
\سفر به اكثر شهرستانهاى ايران واجراى نمايش
\ ۱۳۴۷ : بازى در فيلم گاو و ورود به دانشكده هنرهاى زيبا
\ ۱۳۵۱ : كارگردانى نمايش بازرس به عنوان آخرين كار تئاتر
\ وپس از آن بازى در فيلم هاى بسيار تا امروز

عزت الله انتظامى آشناتر از آن است كه در مدخل مقاله اى كه درباره او نوشته اند، مقدمه اى بنويسيم تا براى آشنايى با او فتح بابى بكنيم.
اما انتظامى پيش از آنكه نام آشناى عرصه سينما باشد، از پيشكسوتان بازى در صحنه نمايش است. با اينكه سال هاست از خاك صحنه دور شده و حدود سه دهه است كه ديگر در هيچ تئاترى بازى نكرده، اما نام او يا بخشى از تاريخ نمايش در ايران گره خورده است. مهرگان امروز به اين بخش از فعاليت هاى هنرى او اختصاص دارد. لازم به ذكر است در تهيه مطلب ذيل از كتاب «آقاى بازيگر» تهيه و تأليف هوشنگ گلمكانى نيز استفاده شده است:
دوران كودكى آقاى بازيگر در خانه اى گذشت كه حالا جزئى از پارك شهر است. در محله سنگلج. همان جا دوره ابتدايى، مدرسه را تمام كرد. وضع مالى خانواده هم كمى پايين تر از متوسط بود و از همان اواخر دوره ابتدايى به كارهاى هنرى از جمله تئاتر علاقه مند شد. شايد از بخت يارى او بوده است كه آن زمان پشت بام همه خانه ها به هم راه داشت و او به هر وسيله اى كه بود از راه بام ها، خودش را به خانه اى مى رساند كه در آن مجلس عروسى برقرار بود و از كلاس شش ابتدايى دزدكى به تئاتر رفتن ها، دور از چشم پدر و مادر هم شروع شد.
اما اولين بار دايى جان، عزت الله انتظامى را به تئاتر برد. جوان مكانيكى كه گاهى اوقات هوس مى كرد به تئاتر برود و عزت الله كوچك هرطور بود در اين هوس هاى گاهگاهى خودش را به او تحميل مى كرد. مثلاً صبح زود، براى اين دايى تئاتررو، نان تازه مى خريد و آنقدر خوش خدمتى مى كرد كه شب جمعه به تئاتر دعوت مى شد!
سينما هم مى رفت ـ باز هم پنهانى ـ اولين فيلم را هم در همان دوران ابتدايى ديد. «پانزده سال گمنام»! البته نه اينكه فكر كنيد، پول بليت سينما را پدرجهان در اختيارش مى گذاشت، نه! اما خودش راهش را بلد شده بود. مثلاً تكليف هاى درسى نوه مجدالدوله كه دانش آموز تنبل اما از خانواده بسيار پولدارى بود را از روى دفترهاى خودش رونويسى مى كرد و دستمزد مى گرفت گاهى هم اين همشاگردى او را به سينما مى برد كه ماتش ببرد و زل بزند به پرده نقره اى سينما. اما همه اينها دور از چشم پدر و مادر بود. كه هر دوشان به شدت مخالف تئاتر و اصولاً هنر بودند.
«يادم هست حتى بعدها كه با انجام كارهاى تابستانى پولى به دستم رسيده بود، روزى سنتورى خريدم و به خانه بردم. پدرم كه صداى سنتور را شنيد، قيامتى برپا شد كه عشق موسيقى تا مدت ها از يادم رفت. آن زمان بيشتر پدر و مادرها مايل نبودند كه فرزندشان به دنبال كارهاى هنرى يا به قول آنها مطربى برود. سينما و هيچ نوع كار هنرى ديگرى هم وجود نداشت. فقط روحوضى هاى عروسى بود و البته مراسم نوحه خوانى و سينه زنى و تعزيه اول محرم، كه بسيار به شركت فعال در آن علاقه مند بودم و در اين مورد البته كسى مانع نبود. در چنين خانواده اى، من به كار هنر كشيده شدم. اما نه پدرم و نه مادرم، حتى بعدها هيچ يك از كارهاى مرا نديدند. سال ها بعد هم كه در راديو كار مى كردم، پنهان از پدر و مادرم بودم. روزى پدرم جايى ميهمان بود و از راديو آنها مى شنود كه: «هنرمند جوان عزت الله انتظامى...» و باز هم قيامتى برپا شد.»
پس از اتمام مدرسه ابتدايى به هنرستان صنعتى مى رود و در آنجا با افرادى نظير هوشنگ بهشتى، نصرت الله كريمى، حميد قنبرى و محمدعلى جعفرى آشنا مى شود. در همان سال ها بود كه حميد قنبرى، براى اولين بار در سالن بزرگ آن هنرستان پيش پرده خواند. البته قنبرى و جعفرى، با همان سن كم شان در خارج از هنرستان تئاتر را به طور حرفه اى كار مى كردند و بعد هم وارد هنرستان هنرپيشگى شدند. انتظامى هم براى ورود به فضاى حرفه اى به تماشاخانه كشور رفت و در آزمون ورودى آن هم قبول شد. البته قنبرى شعرى را با او كار كرده بود كه در موفقيت او مؤثر بود. در آن زمان فقط دو نفر در پيش پرده خوانى تخصص داشتند: مجيد محسنى و حميد قنبرى و انتظامى، سومين نفر بود. بعدها هم جمشيد شيبانى اضافه شد.
اما انتظامى چهارده، پانزده ساله در آزمون اوليه، آنقدر درخشيد كه از همان جا، لباس هايش را عوض كرد و يك راست به روى صحنه رفت و آن شب اصلاً خواب به چشم هايش نيامد. حتى با وى قرارداد هم بستند. البته پولش را كه ندادند. اما از فرداى آن شب تا پايان تابستان كارش همين شده بود. در كنارش همه كارى مى كرد؛ برق، كنترل نور، دكور و .... كمى بعد به «تماشاخانه هنر» در لاله زار رفت و از همان ابتدا مورد توجه قرار گرفت. سه چهار روز بعد، رئيس راديو از انتظامى خواست كه برود در راديو هم بخواند و اصلاً سر همين قضيه بود كه آن جنجال برپاشد.
«همه مشكلات و انتقادهايى كه مردم به دستگاه دولتى داشتند را در پيش پرده خوانى مطرح مى كرديم. نويسندگان و سازندگان آن اشعار، بيشتر پرويز خطيبى، ابوالقاسم حالت و نواب صفا بودند. آهنگ هاى رايج را مى گرفتند و انتقادهاى روز را درونش جا مى دادند و تماشاگران هم از اين پيش پرده ها، بيشتر از خود تئاتر خوششان مى آمد. اگر تئاترى پيش پرده خوانى نداشت، نمايش هايش نمى فروخت.»
اما قنبرى و محسنى وقتى مى خواندند، فراك مى پوشيدند با دستكش و كلاه سيلندر. حتى ته كفششان هم نعل و ميخ مى كردند كه «استپ» بزنند كه تق تق صدا مى كرد و دو تا حركت رقص هم قاطى برنامه مى كردند آنها ابتدا فقط روى آهنگ هاى فرنگى كار مى كردند، تا اينكه براى اولين بار، اسماعيل مهرتاش با شعرى از پرويز خطيبى، پيش پرده اى به نام كارمند ساخت كه عباس حكمت شعار آن را خواند. پس از رفتن حكمت شعار، انتظامى شروع به خواندن پيش پرده هايى با شعرهايى از پرويز خطيبى كرد. اما چون با آهنگ هاى ايرانى و از مشكلات مردم مى خواند، فراك نپوشيد و اين روش بسيار مقبول افتاد. آنقدر كه فرنگى خوان ها هم به اين شيوه گرويدند. آنقدر پيش پرده خوانى هاى اين عزت الله انتظامى گل كرد كه مرحوم ابوالقاسم حالت شعرى به نام «نفت» برايش ساخت كه مى خواند: «من فقيرى زرد و زارم ‎/ كه به جز دوپيت نفت ‎/ به خدا چيزى ندارم...» و آنقدر موزيك زدند و مردم هورا كشيدند، برايش تا اينكه كار به جايى رسيد كه گفتند براى پيش پرده ها هم مثل نمايشنامه ها از وزارت كشور اجازه گرفته شود. براى همين پيش پرده خوانى ها انتظامى چندبار زندانى شد. اولين بار حدود سال ۱۳۲۴ بود كه به خاطر پيش پرده «تهران مصور» وى را گرفتند. پرويز خطيبى، شعرى ساخته بود كه: «من مدير جريده تهران مصور هستم ‎/ هر طرف باده بادش مى دم ‎/ بوجار لنجون هستم...» و از اين چيزها. احمد دهقان مدير مجله تهران مصور، منتسب به دولت بود و همين باعث بازداشت انتظامى شد يا پيش پرده ديگرى كه درباره مصدق بود.
«آن موقع كه پيش پرده خوان ها، پنج يا ده تومان مى گرفتند، حقوق بازيگر درجه اول سه تومان بود. پول خوبى مى دادند. منتها شعرها بايد دائماً عوض مى شد. البته اگر شعرى خوب بود و مردم مى خواستند در برنامه هاى ديگر هم تكرار مى شد. اما ويژگى پيش پرده خوانى ها، علاوه بر اين اجراى تك نفره اش بود. پيش پرده خوان فقط خودش بود و خودش، رودر روى جمعيت. به همين دليل نياز داشتم كه شعرها را كمى بازى كنم. الآن كه فكر مى كنم، بازيگرى ام را مديون كارهاى آن زمان مى دانم.»
171903.jpg
دفعه بعد به خاطر پيش پرده «قاسم كورى» يك هفته نگهش داشتند و بعد هم با ضمانت آزاد شد و هشت، نه ماه بعد محاكمه شد. پس از آن هم البته، چندين بار كارش به شهربانى و دادگاه و اداره اطلاعات و زندان موقت كشيده خلاصه مدام مى رفت، تعهد مى داد و بيرون مى آمد!
«اوضاع شلوغ تر از اين حرف ها بود. هربار يك جا بازخواست مى شدم. تشكيلات مرتبى نداشتند. به طور روزمره با چيزهايى كه فكر مى كردند مضر است، برخورد مى شد. مثلاً يادم است وقتى نوشين را محاكمه مى كردند ما براى تماشا رفتيم جلوى شهربانى كه برويم به سالن محاكمات، اما نگذاشتند كه وارد شويم. من هم آدم ناآرامى بودم و پاسبان ها را اذيت كردم. سرهنگ قهرمانى، رئيس انتظامات شهربانى، پدرزن مجيد محسنى بود. من ناگهان و بى مقدمه گفتم: «اين ستون ها دارد مى لرزد... زلزله، آى زلزله!» هياهو شد و همه چيز داشت به هم مى ريخت كه او فهميد مقصودم چيست و ناگهان مثل اينكه گربه اى را بگيرند، پاسبانى مرا گرفت و انداخت جلوى پايش. گفتم «من شاگرد مجيد محسنى ام.» و او غريد و دشنامى هم نثار مجيد محسنى كرد.»
افسر ديگرى را خواست و صورت جلسه كردند كه عده اى قصد حمله به شهربانى و تصرف محل را داشتند كه رهبرشان را دستگير كرديم و انتظامى را بردند براى بازجويى كه: «صبح اعدام مى شوى! به شهربانى حمله مى كنى؟» شام هم بهش ندادند و گفتند بايد با شكم گرسنه اعدام شوى. خلاصه آنقدر زهرچشم گرفتند از اين آقاى بازيگر، تا نيمه شب تيمسارى آمد و پرسيد: تو هنرپيشه كجايى؟
انتظامى هم به دروغ گفت: تئاتر گيتى. كه تلفن زدند آنجا و مرحوم صادقپور هم مردانه، ادعاى او را تأييد كرده بود و هنگامى كه از او و تفكراتش پرسيده بودند، گفته بود: «بچه خوبى است ولى حيف كه يك خرده خل است و گاهى اذيت مى كند.»
و زندگى ادامه داشت تا سال ۱۳۲۶ كه تئاتر فردوسى باز شد و زنده ياد عبدالحسين نوشين در آنجا كلاسى برگزار كرد و انتظامى هم به شاگردى او درآمد. در اين دوره آموزشى، نوشين، فن بيان درس مى داد. دكتر خانلرى، ادبيات و جانبازان هم باله و نرمش را تدريس مى كردند. اين روال تا كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ و سفر انتظامى به آلمان ادامه داشت و نمايشنامه هاى زيادى كار كردند. پس از دستگيرى نوشين در سال ،۱۳۲۷ گروه به تئاتر سعدى آمد و در آنجا «شنل قرمزى» را اجرا كردند كه كارگردانى اش را نوشين از درون زندان، به وسيله خانم لرتا انجام داده تا سال ۱۳۳۲.
«پيش از ۲۸ مرداد هم گروه زحمتكشان «دكتر بقايى» يكى دوبار ريختند و آنجا را آتش زدند و در ۲۸ مرداد، همه چيز تمام شد. تئاتر را به كلى آتش زدند و همه را دستگير كردند. تيمور بختيار گفته بود: «همه شان را بگيريد!» تئاتر سعدى بعدها تبديل شد به سينما سعدى. خلاصه آن موقع همه را گرفتند. حتى گريمورها را. سه چهار ماه در زندان قصر بوديم. در اتاقى كه من بودم احمد شاملو و محمدعلى جعفرى هم بودند.»
پس از آن بود كه انتظامى به آلمان رفت. در آن زمان در ايران، دانشكده يا مركز آموزشى ديگرى در اين زمينه بود كه او بتواند، شيفتگى اش را به هنر از طريق آموزشى در چارچوب اصولى مدون، منظم كند. به همين جهت با وجود آنكه، پولى در بساط نداشت، تصميم گرفت، حتماً اين سفر را برود. به محض اينكه از زندان درآمد، چمدانش را بست و ده روز بعد از راه زمينى به آلمان رفت. تأمين هزينه مسافرت هوايى از عهده اش خارج بود در آنجا در كارخانه اى در هانوفر ـ محل اقامتش در آلمان ـ مشغول به كار شد و پس از مدتى كه به وضع اقتصادى زندگى اش سروسامان داد، در مدرسه «فولكس هوخ شوله» ثبت نام كرد. براى ورود به آن مدرسه بايد در كنكور عملى آن شركت مى كرد. هفت، هشت سالى از جنگ جهانى دوم مى گذشت و آلمان هم كشورى جنگ ديده بود با داغ ها و زخم هاى تازه. پس انتظامى در اين كنكور، نقش پدر پيرى را به صورت پانتوميم بازى كرد كه خبر مرگ پسرش را در جبهه برايش مى آورند و او منقلب مى شود. اين اجرا با توجه به تجربيات بازيگرى وى در ايران بسيار ساده بود اما به شدت مورد استقبال آنها قرار گرفت و در اين آزمون قبول شد.
«دوره چهارساله زندگى در آلمان، يك دوره سخت بود. انگار به جاى دوره سربازى كه نرفته بودم، اينجا بايد تلافى اش را پس مى دادم. آن بيدارشدن در صبح هاى خيلى زود، كم خوابى ها، كار شديد وتنوع كارى. تا آنجا كه همه عادتهاى آن دوره از جمله سحرخيزى را هنوز هم حفظ كرده ام. ناگزير بودم خود را باكمبودها وفق دهم». پس از بازگشتش در سال ۱۳۲۷ ، وضع به كلى فرق كرده بود. سينما و  بخصوص دوبله فيلم راه افتاده بود. در تئاترى محمدعلى جعفرى همان سبك و شيوه نوشين را ادامه مى داد و در مجموع ، تئاتر با آنكه بسيار قدرتمند بود «و تا سالها بعد نيز چنين ماند» اما ديگر حاكم بلامنازع عرصه نمايش نبود. انتظامى هم درابتداى ورود، ابتدا به سينما روى آورد و حتى دكتر كوشان ، قراردادى به مبلغ چهارهزار تومان آن دوران با وى بست تا اينكه پيش از شروع فيلمبردارى، انتظامى به صرافت افتاد كه ببيند بازيگر نقش زن چه كسى است و نپذيرفت درمقابل يكى از خوانندگان زن بازى كند.
البته پس از بازگشت به ايران، بلافاصله به سراغ كار هنرى نرفت. آن زمان تازه فروشگاه فردوسى راه افتاده بود وانتظامى هم كه آلمانى مى دانست ، به دردشان خورد. پس قراردادى بستند ومشغول به كار شد. تا اينكه روزى ايرج نبوى و كاظم مسعودى ـ از روزنامه نويسان آن زمان ، او را مى بينند كه آنجا كار مى كند. كاظم مسعودى مى گويد: هربى عرضه وشلخته اى كه ذره اى هم استعدادندارد، وارد سينما و تئاتر و دوبله شده، آن وقت تو در فروشگاه فردوسى كار مى كنى؟»
يكى از اولين كارهايش اين بود كه در دوبله «مردى كه رنج مى برد» ساخته محمدعلى جعفرى در نقش كوچكى حرف زد. بعدهم در نمايش «هياهوى بسيار براى هيچ» اثر شكسپير به كارگردانى مصطفى اسكويى و «خانه عروسك» اثر ايبسن به كارگردانى مهين اسكويى بازى كرد. پس از كار نيمه مستند تلويزيونى درباره مالاريا، مهرداد پهلبد ـ رئيس اداره هنرهاى زيبا ـ او را به استخدام اين اداره درمى آورد. درآن زمان «اداره هنرهاى دراماتيك» تازه در هنرهاى زيبا شكل گرفته بود و دكتر مهدى فروغ هم رياستش را به عهده داشت. عباس جوانمرد ، على نصيريان، پرى صابرى ، ركن الدين خسروى، جعفر والى و حميدسمندريان هم بودند.
اما در اوايل كار ، تئاترى هاى هنرهاى زيبا، چندان تحويلش نمى گرفتند وكار را در تخصص خودشان مى دانستند. اولين بار در نقش كوچكى براى يك نمايش تلويزيونى به كارگردانى عباس جوانمرد ظاهر شد و به تدريج كارهاى بيشترى را به عهده گرفت. «در آن زمان اجازه نداشتيم درفيلم ها بازى كنيم واين كار بايد حتماً با اطلاع اداره، انجام مى شد. بايد خلاصه اى از داستان فيلم را براى مطالعه وصدور مجوز ارائه مى كرديم. مثلاً براى مجموعه تلويزيونى «دايى جان ناپلئون» نگذاشتند كه برويم. قرار بود من نقش «دايى جان» را بازى كنم. على نصيريان آقاجان باشد، داود رشيدى اسدالله ميرزا و فنى زاده هم مش قاسم. درخواست بازى ما را خود پهلبد رسيدگى كرد وبا رفتن من و نصيريان مخالفت كرد. گفت بقيه مى توانند بروند. البته بازى رشيدى هم عملى نشد و خلاصه از بين ما فقط فنى زاده رفت». پس از افتتاح تالار ۲۵ شهريور ـ سنگلج ـ با نمايش اميرارسلان، نمايش هاى موفقى در آن به اجرا درآمد كه بهترين باباى دنيا به كارگردانى عزت الله انتظامى از آن جمله بود. دراين تالار در اواخر كار، تا نزديك انقلاب، بايد دست كم سالى يك نمايش را كارگردانى مى كردند واستقبال مردم بى نظير بود.
«در آنزمان مى خواستند تئاتر را به مناطق دورافتاده هم بشناسانند. از طرف وزارت فرهنگ وهنر گروههايى به شهرستانها اعزام مى شد تا در آنجا برنامه اجرا كنند. مثل الآن هم نبود كه با هواپيما برويم وبرگرديم ونه حتى با اتوبوس يا ماشين سوارى. وسيله تئاترى ها از اين حرفها بود. يك ماك گردن كلفت ارتشى كه بايد درآن مى ريختيم وتاچهل دختر يا تربت جام مى رفتيم. مضمون نمايشنامه ها هم توصيه مى شد، ميهن پرستانه باشد كه ما هم مى ديديم استقبال زيادى نمى شود ويك مقدار كمدى اش مى كرديم». سال ،۴۷ پس از بازى در فيلم «گاو» تصميم مى گيرد كه بازيگرى را بطور آكادميك و جدى دنبال كند. پس به دانشگاه تهران و نزد دكتر نامدار ـ رياست دانشكده هنرهاى زيبا ـ مى رود و تقاضايش را مطرح مى كند. دكتر نامدار ابتدا خنديد وبعدهم كه اصرار وپافشارى انتظامى را ديد او را راهنمايى كرد تا نامه اى براى هيأت امناى دانشگاه تهران بنويسد و تقاضايش را مطرح كند. كه همان دم نامه را نوشت و تقديم كرد.
پس چندروز هيأت امناى دانشگاه، موافقت خود را با ورود عزت الله انتظامى بدون كنكور به دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران اعلام كرد. پس از آن بود كه حميد سمندريان دركلاس بازيگرى وفن بيان مى گفت: «وقتى انتظامى در كلاس است ، من به خودم اجازه نمى دهم درس بدم. انتظامى از كلاس بيرون برود تا من درس بازيگرى بدهم». يا بهرام بيضايى كه سر امتحان تاريخ تئاتر گفت: «من به عزت الله انتظامى نمره داده ام، مى توانيد از جلسه امتحان برويد». انتظامى معتقد است ، دوره طلايى نسل آنها زمانى بود كه در سنگلج كار مى كردند و عميقاً به آن نوع تئاتر اعتقاد داشتند وهيچ وقت به تئاترهاى جشن هنر وكارگاه نمايش اعتقادى نداشتند.
«از سال ۱۳۵۱ كه بازرس را كارگردانى كردم ديگر كار صحنه اى نداشتم. البته پس از انقلاب از من بسيار دعوت شد. اما نرفتم، واقعيتش اين است كه مى خواستم كارنابى ارائه دهم و نمايشنامه هايى را كه مى خواندم خوشم نمى آمد. دلم مى خواست اگر تئاتر كار مى كنم، كاملاً بدرخشد. به هرحال نشد كه تئاتر كار كنم، اما تمايلش هنوز وجود دارد.
واين ميل آنقدر ادامه پيدا كرد كه درهشتادسالگى به عضويت هيأت مديره خانه تئاتر درآمد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:38  توسط رضا  | 


 
باز امشب در اوج آسمانم
184599.jpg
نام همايون خرم، بخشى جدانشدنى از تاريخ ترانه هاى ايرانيست. اگر تنها فهرستى چندتايى از ملودى هاى جاودانه او را رديف كنم، شما نيز اين گفته را تأييد مى كنيد:
بگذر از كوى ما، اشك من هويدا شد، ساغر شكسته، آمد اما، امشب در سر شورى دارم، مى گذرم تنها، تنها ماندم، تو اى پرى كجايى و ...
باز هم نيازى به ادامه دادن هست؟ براى همايون خرم، پس از نيم قرن كار آهنگسازى، حالا آهنگ ها تبديل شده اند به رفقايى قديمى كه سلام و عليكى دارند و رفت و آمدى. بحث ما درباره اين رفاقت هاست
تأثيرگذاران بر همايون خرم:

ابوالحسن صبا
صبابالاترين تأثيرگذارى را بر زندگى من داشت. تأثيرگذارى او فقط از لحاظ موسيقايى نبود، او بر من يك تأثير رفتارى گذاشت. او به من ياد داد كه چطور بايد عاشق باشم و اگر موسيقى را دوست دارم، شرافت آن را از بين نبرم و جدى ترين نگاه را به آن داشته باشم.

مادرم
مادرم مرا آنقدر تحمل كرد تا توانستم ويولن ياد بگيرم. هيچ وقت از صداهاى گوشخراشى كه در اوايل كار از سازم در مى آمد، خم به ابرو نياورد. علاقه او به موسيقى و به ويژه دستگاه «همايون» باعث شد تا نام كوچك من همايون شود. وقتى قطعه اى مى ساختم و براى او مى نواختم، اگر اشك هايش جارى مى شد، مى فهميدم كه كارم را خوب انجام داده ام.

روح الله خالقى
با شنيدن كارهاى روح الله خالقى نسبت به ادامه دادن موسيقى مصمم تر مى شدم. او كارهاى بى نظيرى داشت. بچه بودم و پاى راديو مى نشستم و ترانه هايى مثل «بهار عاشق» در اصفهان يا «حالا چرا» با شعر شهريار و يا «آتشين لاله» را مى شنيدم و روحم پرواز مى كرد. بعدها مهدى خالدى هم تأثيرى چنين بر من گذاشت و بارها اشكم را جارى كرد.
\براى رسيدن به منزل شما ناگزير بودم از پارك نزديك منزلتان عبور كنم. جالب اينجا بود كه بلندگوى پارك داشت ترانه «امشب در سر شورى دارم» را پخش مى كرد. با خودم فكر كردم اين ترانه ها در گذر اين همه سال، حالا به دوستان نزديك ما تبديل شده اند...
> اين ترانه ها فقط دوستان شما نيستند، دوستان صميمى خود من هم هستند. دوستانى كه سال هاست با آنها نشست و برخاست دارم.
\ اين دوست ها را چطور پيدا مى كنيد؟
> هروقت آهنگى قرار است درست شود، از مدتى قبل تر احساس مى كنم در گوش من انگار دارد چيزى زمزمه مى كند.
\ چه چيزى؟
> همين، نمى دانم. بسيار مشكل است كه آن را تشريح كنم. يك زمزمه است، يك عشق است، يك تغيير است و درست مثل دوستى كه مى خواهى زودتر او را ببينى، دنبال قلم و كاغذ مى گردى كه آن زمزمه را روى كاغذ بنويسى.
\ يك نوع بى قرارى؟
> بله... كلمه خوبيست. دقيقاً يك نوع بى قرارى. گاهى وقت ها اين زمزمه فقط در حد يك جرقه است و من شروع مى كنم به برقرارى يك رابطه دوستانه با آن جرقه. پس به سراغش مى روم. با آن سلام و عليك مى كنم، آنقدر كه رابطه مان به يك راز و نياز تبديل مى شود.
\ دست اين دوست را مى گرفتيد و به كوه و دشت ببريدش؟
> بله، هميشه با من بود. در حدى كه گاه در كارم هم تأثير مى گذاشت و وسط كار يكدفعه مى ديدى كه سرزده مى آمد و من مجبور بودم قلم و كاغذ پيدا كنم و ملودى را بنويسم و تا نمى نوشتم هم خلاص نمى شدم. انگار اين زمزمه مرتب اخطار مى داد كه رابطه ات را با من كامل كن اخطارى در كمال نرمى و آرامى. يكبار در مجلسى آقاى ابوالحسن ورزى شعرى خواند كه مى گفت: آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، چشم خواب آلوده اش را مستى رؤيا نبود... و از من خواست كه ملودى روى آن بسازم. به عادت هميشگى فكر مى كردم كه خيلى زود اين ملودى ساخته مى شود اما نشان به اين نشان كه دو ماه گذشت و من نتوانستم كارى كنم. انگار رابطه با اين شعر يك اسم رمز داشت و دوستى با آن فضاى خاصى را مى طلبيد كه به وجود نمى آمد. يك شب به خودم گفتم تو به آقاى ورزى باختى. چون او غزلى گفته كه هم زيباست و هم تو نمى توانى روى آن چيزى بسازى آن شب خوابيدم اما ساعت چهار صبح يكدفعه از خواب پريدم و ديدم ملودى دارد خودش مى آيد و حالتى پيدا شد كه انگار باران نت بود و تا صبح اين رفاقت ما تمام شده بود و حاصل ترانه اى شد كه بعدها مرحوم بنان خواند.
 
\ پس با اين حساب ملودى ها هم مثل دوستان آدم، هركدام رگ خوابى دارند.
> بله، رگ خواب كه چه عرض كنم، بايد نازشان را كشيد. چون گاهى ملودى دقيقاً عين يك معشوق براى آدم ناز مى كند و مرتب راه هاى رسيدن به خود را بر تو مى بندد.
\ هيچ وقت شده يكى از اين ملودى ها با شما قهر كند؟
> اگر بشود اسمش را قهر گذاشت، بله. من الآن كلى ملودى نساخته دارم كه وقتى خط هاى اول آنها را نوشته ام، ديده ام آنقدر خوب است كه بالاى آن يادداشت كرده ام: «توجه، توجه... بسيار عاليست، ادامه داده شود.» ولى هيچ وقت ادامه پيدا نكرده. يعنى خود ملودى راه نداده، انگار قهر كرده و ما را تحويل نمى گيرد. يك نوع قهر ديگر را هم گاهى تجربه كرده ام و آن اينكه يك دفعه شش ماه، يكسال طول كشيده و ديده ام هيچ ملودى به سراغم نيامده و خيلى سختى كشيده ام تا اين آشتى به وجود آمده. يكبار مدت ها بود كه هيچ جرقه اى در ذهنم زده نمى شد. همان موقع دوست عزيزم بيژن ترقى خيلى اصرار مى كرد كه يك ملودى به او بدهم كه رويش ترانه اى بگويد. هرروز با من تماس مى گرفت و مى پرسيد چى شد؟ و من مى گفتم: والله هركار مى كنم، نمى توانم. انگار هيچ چيز توى ذهنم نمى آيد. آقاى ترقى مرتب به من القا مى كرد كه تو مى توانى و من واقعاً نمى توانستم. يك روز آمد منزل ما و مرا برد به دربند. آنجا نشستيم و غذايى خورديم و بيژن ترقى شروع كرد به يادآورى ترانه هاى گذشته من و هى شعر خواند و شعر خواند... يك دفعه احساس كردم چيزى دارد در ذهنم جرقه مى زند. قلم و كاغذ برداشتم و نوشتم. نوشتم و نوشتم تا اينكه بيژن ترقى گفت: نگفتم مى شه! و واقعاً اين آشتى دوباره صورت گرفت.
\ نتيجه اش كدام ترانه شد؟
> در ميان گلها.
\ مى گذرم تنها؟
> بله مى گذرم تنها، در ميان گلها، گه به گلستانى گه ميان صحرا...
\ وقتى يك نفر با آدم قهر مى كند، آدم بعد از طى يك عصبانيت موقت، به خودش رجوع مى كند و از خودش مى پرسد آخر من چه كار كرده ام كه با من قهر كرده اند. وقتى ملودى ها با شما قهر مى كنند، چنين پرسشى از خودتان مى پرسيد؟ آيا اصلاً اين قهر كردن ها نتيجه تغيير حال درونى شماست؟
> بيشتر يك جور طلسم شدن را احساس مى كردم و وقتى ادامه پيدا مى كرد، دچار يك نوع افسردگى مى شدم. احتمالاً گرفتارى ها و حال درونى خودم هم بر اين قطع رابطه بى تأثير نبوده است.
\ همه اين قهر و آشتى ها كه گفتيد، در مرحله پيش از ساخت يك ملودى بود. پس از ساخت ملودى چه؟ آيا ملودى داشته ايد كه ساخته و پخش بشود، اما بعداً به اين نتيجه برسيد كه دوستش نداشته ايد و قطع رابطه كنيد؟
> «دوست نداشتن» خير، اما «قطع رابطه» چرا. براى من ملودى ساختن يعنى دنبال چيزى گشتن و كشف كردن و هر وقت كارى مى سازم، خيال مى كنم شاهكارى خلق كرده ام. تا چند روز دلم به اين شاهكار خوش است، اما چند بارى كه مى شنومش، مى بينم نه، اين همان شاهكارى نيست كه من دنبالش بوده ام. با او خداحافظى مى كنم و مى روم سراغ پيدا كردن يك دوست ديگر!
\ آيا دوستى و نزديكى ترانه سرا و آهنگساز، در بهتر شدن كار مؤثر است؟
> تجربيات من به من مى گويد اين طور است. من و تورج نگهبان با هم بزرگ شده ايم و رابطه صميمانه اى داشته ايم. صميميت ما منجر به ساخت كارهاى خيلى خوبى شد. كارهايى مثل اى گل جلوه اين بستان دارى، گمشده، خداوندا چى مى شد، قسم به دلهاى خسته دلان و... ما آنقدر نزديك بوديم كه وقتى من غمگين مى شدم، او هم غم مرا مى فهميد و در شادى هم شريك بوديم.
\ با بقيه ترانه سراها چطور؟ معينى كرمانشاهى، بيژن ترقى، كريم فكور...
> با شدت و ضعفهاى مختلف با همه آنها هم رابطه دوستانه داشتم، اما نه در حد تورج نگهبان.
\ اگر رابطه دوستانه با يك ترانه سرا را در خلق يك ترانه و جاودانه شدن آن مؤثر بدانيم، پس براى من بگوييد كه اين چه رابطه عميقى بوده ميان شما و اميرهوشنگ ابتهاج كه منجر شده به خلق ترانه: «تو اى پرى كجايى»؟
> با ابتهاج از طريق شعرهايش آشنا بودم، اما هيچ گاه از نزديك هم را نديده بوديم تا اينكه ابتهاج مسؤول اداره موسيقى راديو شد. او يك روز مرا به اتاقش دعوت كرد و گفت كه من عاشق كارهاى شما هستم و اين ربطى به مسؤوليت من در اداره موسيقى ندارد و براى اينكه به شما ثابت شود كه راست مى گويم، مى خواهم يك شب شما را به منزل دعوت كنم. خلاصه من يك شب به منزل آقاى ابتهاج رفتم و ديدم كه چه دستگاههاى صوتى عجيب و غريبى دارد. چند تا از كارهاى من را گذاشت و من تازه فهميدم كه چه كارهاى خوبى است (مى خندد). ابتهاج شروع كرد به شعر خواندن و من ديدم كه چه مرد محترم و با احساسى است و همين آغاز دوستى ما شد و هى به او علاقه مندتر مى شدم. يك روز به من گفت من خيلى دوست دارم روى يكى از كارهاى تو شعرى بگويم و من هم از اين پيشنهاد خوشحال شدم. هفت، هشت روزى خلوت كردم و ملودى تو اى پرى كجايى ساخته شد. وقتى ملودى را براى ابتهاج زدم، حالش منقلب شد و بعد روى آن شعرى گفت كه هر كس مى شنود، خيال مى كند ملودى روى شعر ساخته شده، نه شعر روى ملودى.
\ با «قوامى» هم كه كار را اجرا كرد، دوست بوديد؟
> با قوامى در دوره نظام وظيفه آشنا شدم. من ستوان وظيفه بودم و او سرهنگ و هر دو در اركستر ارتش برنامه اجرا مى كرديم. وقتى قرار شد «تو اى پرى كجايى» ضبط شود، هر كس خواننده اى را پيشنهاد مى كرد و پيشنهاد من قوامى بود. همه تعجب مى كردند و مى پرسيدند چرا قوامى؟
\ واقعاً... چرا قوامى؟!
> قوامى در آن موقع هفتاد سال داشت و صدايش يك جور خستگى و خش دوست داشتنى داشت كه مى توانست به حس مورد نظر ما كمك كند. موفقيت ترانه نشان داد كه من اشتباه نكرده ام.
\ ترانه هاى شما مرتباً مورد بازخوانى قرار مى گيرند. آيا شنيدن اجراهاى جديد، خاطره ذهنى شما را به هم نمى ريزد؟
> اين نكته مهمى است. بعضى ترانه ها با آنكه بسيار زيبا هستند، اما زير خاكستر فراموشى مى روند و حيف است كه نسل جديد آنها را نشنوند. اگر خواننده اى بتواند ترانه اى قديمى را خوب بخواند، ايرادى نمى بينم كه كارهاى قديمى مورد بازخوانى قرار گيرند. الآن آلبوم «تنها ماندم» كه آقاى اصفهانى دو، سه سال پيش براساس كارهاى قديمى من خوانده اند، هنوز از پرفروش ترين آلبومها است و جالب اينجاست كه بيشترين خريداران اين آلبوم جوانها بوده اند و اين همان هدفى است كه من دنبالش بوده ام.
\ اين هدف خيلى خوب است و خيلى خوب تر اينكه به آن رسيده ايد. اما اجازه بدهيد پرسشم را تكرار كنم. آيا اين بازخوانى ها خاطره ذهنى شما را به هم نمى زند؟
> (فكر مى كند.)...
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟ رودربايستى را كنار بگذاريد استاد.
> اصفهانى يك ويژگى متمايز از بسيارى از خوانندگان هم نسلش دارد. او شعر را خوب مى فهمد و اين نكته مهمى است كه وقتى خواننده اى ترانه اى اجرا مى كند، بداند كه چه چيزى دارد مى خواند. او آدم انديشمند و باهوشى است و ترانه را هم خيلى خوب اجرا كرده، مخصوصاً تحريرهاى جديدى كه به كار برده، خيلى زيباست.
\ استاد!
> بله؟
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟
> صداى خسته قوامى اثر بيشترى روى من گذاشته. اما يك چيز را هم بگويم... آقاى اصفهانى واقعاً اين ترانه ها را خوب خوانده اند.
\ هيچ وقت در واگذارى يك ترانه به يك خواننده رفاقت راهم در نظر مى گرفتيد؟
> در اين كار بيشتر از آنكه رفاقت برايم مهم باشد، خودملودى مهم بود. يعنى خودملودى مرا به سمت خواننده راهنمايى مى كرد. بعضى كارها قدرت مى خواست، بعضى كارها لطافت مى خواست و ... «آمداما» را كس ديگرى غير از بنان نمى توانست بخواند يا «رسواى زمانه منم» در صداى آن خواننده بود كه به اوج مى رسيد.
\ آيا تشخيص اشتباه هم داده بوديد؟
> بله... اما نمى خواهم بگويم كدام ترانه و چه كسى... اين سخن بگذار تا وقت دگر.
\ قديمى ترين دوستى كه به ياد مى آوريد چه كسى است؟ منظورم قديم تر از ويلون.
> بله، دوست قديمى تر از ويلون هم دارم. چون با ويلون از ۱۱ سالگى آشنا شدم. ما خانه اى اجاره كرده بوديم از يكى از ملاكان تهران به نام آقاى خواجوى. من با پسر اينها دوست بودم كه اصطلاحاً به او «آقا كوچيك» مى گفتند. اما اسمش عطاءالله بود و بعداً چشم پزشك شد.
\ آيا شما مى دانيد كه تفاوت سوسمار و تمساح چيست؟
> فكر مى كنم تمساح ذوحياتين باشد. يعنى هم مى تواند در خشكى زندگى كند وهم در آب. در حالى كه سوسمار فقط مى تواند... نه، نه... سوسمار هم ذوحياتين است. پس نتيجه مى گيريم فرقى با هم ندارند.
\ اگر شما سوسمار بوديد چه كسى رامى خورديد؟
> (مى خندد) مطمئن باشيد به دنبال بهترين غذا مى گشتم. شك نكنيد!
http://www.iran-newspaper.com/1383/830719/html/special4.htm#s384747
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:36  توسط رضا  | 

 
متولد ۱۳۱۶‎/۱۲‎/۱۶ ،آباده فارس
نوازنده و مدرس سه تار، نواساز، مسلط به نواختن تار و ويلن
تحصيل در هنرستان موسيقى ملى
ورود به دانشكده هنرهاى زيبا و اخذ مدرك ليسانس موسيقى
حضور در مركز حفظ و اشاعه موسيقى ايران و بهره مندى از محضر استادان مركز و مكتب برومند
برخى از آثار او عبارتند از:
گل صد برگ، آتش در نيستان (با صداى شهرام ناظرى) ، پرند، پيوند، تكنوازى سه تار و...

197232.jpg
جلال ذوالفنون، تنها يك استاد موسيقى نيست. مجموعه اى است از دانش، تسلط به فن اجرا و جهان بينى خاص كه هنرمندانى چون او دارند. واقع بينى آميخته به تخيلى كنترل شده، خيالى آزاد و درعين حال مقيد به انگاره هاى فرهنگ اصيلى كه در آن رشد كرده، قلندرى و شوريدگى وسلوكى كه انگار پايانى ندارد. صداى سه تار او، هنگامى هم كه ديگر سه تار نمى نوازد، در گوش و هوش مخاطب هايش طنين انداز است. طرفداران پرشور ساز او، معتقدند كه ذوالفنون در ساحت ناخودآگاه آنها موسيقى مى نوازد. واقعيت اين است كه به تعبير استاد زنده ياد اميرحسن يزد گردى: «ساز عرفانى ذوالفنون» ، براى آنها كه دوستدار اين نوع برخورد با سه تار وبا موسيقى ايرانى هستند، جذبه اى هوش ربا دارد.
تمام اينها، در هاله اى ظريف از طنز و ايهام و بداهه گويى هاى آنى كه مشخصه هنرمندان خلاق و رندان خلوت نشينى چون اوست،ديده مى شود.
به قول قدما: «او را كلماتى عالى است» . از جمله: «تابه خود آمدم، ديدم تار سنگينى در آغوش دارم و بار گرانى بر دوش» . در هنرستان موسيقى ملى، زمان تصدى استاد روح الله خالقى، سه تار جزو سازهاى اصلى نبود. حتى براى آن دستور (متد) مستقلى ننوشته بودند و عنوان «دستور مقدماتى تار و سه تار» ، بر كتابى بود كه زنده يادان، خالقى، موسى معروفى، زرين پنجه و... نوشته بودند و در هنرستان تدريس مى شد. برادر بزرگ او، محمود (متولد ۱۳۰۰) كه هم اكنون در آمريكا اقامت دارد، از شاگردان كلاس ويولون استاد صبا بود و از معروف ترين نوازندگان عصر خود شناخته مى شد. جلال ذوالفنون كوچك، جزو اولين گروه شاگردانى بود كه در نخستين دوره فعاليت هنرستان موسيقى ملى، با سرپرستى مستقيم استاد روح الله خالقى (در سالهاى ۱۳۳۸ ـ ۱۳۲۸) وارد شد. هم دوره هاى او نيز بعدها هنرمندان مشهورى شدند، ازجمله هوشنگ ظريف، افليا پرتو، سمين آقارضى، ارفع اطرايى ، نصرت الله گلپايگانى و فرهاد ارژنگى كه اين دو نفر آخر، جوان از جهان رفتند. علاقه ذوالفنون به سه تار بود ولى طبق برنامه درسى هنرستان مجبور شد ويولون و تار بنوازد. هم اكنون نيز وى در نواختن اين دو ساز دستى گرم دارد ولى بدان تظاهرى ندارد. تنها يك بار در سال گذشته، خرق عادت كرد و برنامه اى جمع و جور ترتيب داد و با تار قطعاتى را به اجرا گذاشت و نشان داد كه «هنوز دود از كنده بر مى خيزد» .
ذوالفنون در دوره هنرستان از راهنمايى هاى استاد موسوى معروفى در نوازندگى سه تار استفاده مى كرد.
استاد معروفى در آن زمان به تدريس قرآن و شرعيات در هنرستان مشغول بود و ديگر با موسيقى سروكار آشكار نداشت. درآن سالها، بعد از مدتى كوتاه كه استاد ابوالحسن صبا با هنر درخشان سه تار نوازى خود در راديو تهران جلوه اى تازه كرده و علاقه مندان را به صداى اين ساز مشتاق ساخته بود، به خواهش فرزند استادش، احمدعبادى پسر ميرزا عبدالله، از سه تار زدن در راديو كناره گرفته بود و عبادى، سلطان بلامنازع سه تار نوازى در موسيقى ايران شناخته مى شد.
از نوا در ايام اين كه ذوالفنون جوان به دنبال سبك و سياق نوازندگى عبادى نرفت و گويى از همان اول به دنبال راهى ديگر بود. راهى دور از بدعت هاى فردى و نزديك تر به اصالت هاى هنرى قديم.موسيقى ايران در صد سال گذشته، دوران رونق و رواج چند ساز را گذرانده است كه از ميان آنها، دو ساز «تار» و «ويولون» از همه پر رونق تر بودند. زمان ميرزا حسينقلى تا على نقى وزيرى ، عصر «تار» بود و زمان تأسيس راديو تأسيس مركز حفظ و اشاعه ، يعنى مدتى كمتر از سى سال، عصر «ويولون» در موسيقى شهرى ايرانى حكمفرمايى داشت. رواج مجدد سازهاى مهجور ايرانى از قبيل سه تار و كمانچه، از اواسط دهه ۱۳۰۴ بود كه مقارن شد با تأسيس اولين دپارتمان موسيقى در دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران (۱۳۴۴) و مركز حفظ واشاعه موسيقى (۱۳۳۷) . جلال ذوالفنون جوان جزو اولين گروه دانشجويانى بود كه به اين دپارتمان وارد شد. در حالى كه پيش از آن نيز به عنوان يك موسيقيدان معتبر شناخته شده بود ودر برنامه هاى متعددى در اركسترهاى رسمى حضور داشت. جلال ذوالفنون در اين مراكز با استادان بزرگى چون نورعلى برومند، يوسف فروتن و سعيد هرمزى آشنا شد و از آنها درس گرفت.
او با اين كه در همان زمان تحصيلات هنرستانى كاملى داشت و از مهارت عمل خوبى برخوردار بود، و با اين كه بين محققان موسيقى نيز به عنوان موسيقيدانى اهل تحقيق شناخته شده بود( هرمز فرهت در سال ۱۳۳۶ به راهنمايى او با استاد صبا آشنا شد و رساله دانشگاهى خود را نوشت)، با وجود اين، در ارتباط با استادان سالخورده اى كه آخرين نسل شاگردان درويش خان درآن سال ها بودند، دنياى تازه اى به رويش باز شد كه تا پيش از آن قابل تصور نبود. آشنايى با مطالب وتكنيك ها و شگردهاى قديمى و معاشرت با موسيقيدانانى كه حال و هوايى بسيار متفاوت با موسيقى هنرستان و موسيقى راديو داشتند، سير و سلوك او را در جهان اصوات، كامل كرد. برخلاف آنچه كه تصور مى شود، نظام آموزش شفاهى در موسيقى سنتى، در عين اينكه انگاره هاى ثابتى را به هنرجو آموزش مى دهد، به طرزى نهانى، خلاقيت او را تقويت مى كند تا بعدها با گذر از مراحل تكنيك و تمرين، به بيان و لحن فردى خود دست پيدا كند و شبيه به استادش نشود. جلال ذوالفنون، محمدرضا لطفى، داريوش طلايى، حسين عليزاده، چهارهنرجوى مكتب استادان برومند، هرمزى و فروتن بوده اند اما هيچ كدام مثل يكديگر ساز نمى نوازند. از اين ميان، ذوالفنون تنها كسى بود كه سه تار را به عنوان اولين و آخرين ساز تخصصى خود برگزيد و بر آن وفادار ماند. با توجه به اينكه هيچ كدام از نوازندگان شناخته شده قديم تا امروز به استثناى احمد عبادى سه تار را به عنوان تنها ساز خود برنگرفته بودند، شهامت و ايمان ذوالفنون را در اين تصميم مى توان سنجيد. با نوازندگى او بود كه سه تار به عنوان سازى مستقل، از بين جمع نخبگان موسيقى به ميان توده مردم راه يافت و ؟ سه تار او در نوارهاى گل صد برگ و آتش در نيستان و شيدايى و...در ذهن و زبان مردم علاقه مند به موسيقى، زمزمه گر شد. به قول يكى از موسيقيدانان، عصر سه تار در زمانه ما را بيش از همه با صداى سه تار ذوالفنون مى شناسند چرا كه هيچ كس بيش از او بر نواختن اين ساز پافشارى نكرده است.
 
پايان نامه دانشگاهى او، در زمينه بررسى آثار درويش خاك بود كه در سالهاى گذشته با ويرايش و تصحيح مجدد منتشر شده است. از اين گذشته، وى نويسنده اولين سلسله كتابها و نوارهاى آموزشى به طور مستقل، براى سه تار است. شاگردان وفادار او، مهرداد ترابى و انوش جهانشاهى در تنظيم اين كتابها، يار و ياور او بوده اند. از اين گذشته، صداى گرم و زيباى سه تار او در بسيارى از نوارهاى موسيقى سنتى در سالهاى۱۳۶۲ تا ۱۳۸۳ طنين انداز است و تصور موسيقى اين بيست سال گذشته بدون صداى سه تار او، ممكن نيست. درباره شگردها و شيوه منحصر به فرد او بايد نوازندگان و بويژه شاگردانش، قلمفرسايى كنند و ارزشهاى كار او را بشناسانند. جلوه گاه اصلى هنر او در تك نوازى است و آنجا است كه گفته هاى استاد فقيه، اميرحسين يزدگردى، امانت دار و دستيار دانشمند بزرگى چون مجتبى مينويى، درباره او عيان مى شود؛و كافيست كه بدانيم زنده ياد يزدگردى بسيار سخت پسند بود وهر صدا و آوازى و سازى را هر چند هم استادانه، به راحتى نمى پذيرفت. همدلى او با سه تار در يك عمر، باعث شده است كه به لحن و بيانى كاملاً اختصاصى دست پيدا كند و نوازندگى او را از حالى درونى و گرم، سرشار سازد. مقاله زيباى استاد يزدگردى با عنوان «ساز عرفانى ذوالفنون» نيز در توصيف همين كيفيت است. سه تار ذوالفنون در عصر ما، همان جايگاهى را پيدا كرد كه سخنرانى هاى الهى قمشه اى، حافظ شناس خرمشاهى، حافظ خوانى شجريان وخوشنويسى اميرخانى. تلقى از عرفان رسمى در بيست سال گذشته، با صداى سه تار ذوالفنون تداعى مى شود.
تربيت شاگردان بسيارى كه بعضى از آنها به اشاعه سه تار در گوشه و كنار جهان مشغول هستند در كنار صدها كنسرت و جست وجوى پايان ناپذير شگردهاى تازه براى سه تار نوازى، كارنامه پربار اين محرم اسرار سه تار و اين موسيقيدان محبوب، در آستانه هفتادسالگى است.
جلال ذوالفنون، در كنار كنسرتهايش، سخنرانى هاى متعددى را ايراد كرده است كه از حيث محتوا و مضمون جالب توجه و داراى نكته هاى ظريف و انديشيده شده اى هستند. اگر شاگردان ايشان كه به مجموعه آثار استاد دسترسى دارند، گزيده اى از اين گفتارها را چاپ كنند. بى شك مجموعه اى خواندنى و ماندنى خواهد بود. زاويه نگاه و ظرافت طبع محرم اسرار سه تار در اين سخنرانى ها هديه است. از اين گذشته، گفت وگوهاى او نيز خواندنى است. او هيچ گاه به روال مرسوم بعضى موسيقيدانان، كلى گويى نمى كند و از هيچ سؤالى سرسرى نمى گذرد. جوابهاى او عميق و كوتاه و آميخته به چاشنى طنز تلخ و واقع بينى است. از آن نوع واقع بينى اى كه هنرمندان درد كشيده و حساس در كشور ما دارند.
اگر تنبك نوازى گروهى، با همت استادى چون حسين تهرانى پا گرفت و تركيب صوتى چندين تنبك در كنار هم با هنر او مطرح شد، سه تارنوازى گروهى نيز با همت و هنر جلال ذوالفنون پا گرفته و مطرح شده است. زمزمه لطيف سه تارهاى همنواز با يكديگر، در نوارهايى كه از اوايل دهه۱۳۶۰ منتشر شد همراه خوانندگان مختلف و بويژه حسام الدين سراج، با نام و ياد جلال ذوالفنون پيوند خورده است. از آن به بعد، گروههاى متعددى براى همنوازى سه تار شكل گرفت و در گوشه و كنار كشور به صحنه هاى كنسرت آمد، ولى هيچ كدام، صداى گروه ذوالفنون را نداده است. استاد على نقى وزيرى گفته است وقتى كه استاد همراه شاگردانش ساز مى زند، اوست كه انرژى اصلى را مى دهد و شاگردان به خيال اينكه حداقل نيمى از اين صداى زيبا، مال آنهاست، به شوق آمده و از حد معمول خود، بهتر مى نوازند. شايد در اين جا بتوان مفهوم جمله استاد وزيرى را تمام و كمال منطبق بر كار و آثار گروه سه تارنوازان زيردست استاد ذوالفنون دانست، هر چند كه تأثير نفس و حضور گرم او، بويژه تيزهوشى و فروتنى سرشار از مهر او كار خود را مى كند و گروه را خوش صداتر از آنچه كه هست، مى سازد. طبيعى است كه هر هنرمندى، فراز و فرود و اوج و افت خود را دارد. بويژه در بداهه نوازى كه كارى بسيار حساس و وابسته به شرايط زمان است. از هنر بداهه نوازى قلندر شوريده سه تار در زمان ما، ضبط هاى خصوصى فراوانى هست كه با همه اشكالات جزيى در صدابردارى و اصوات زائدى كه به طور طبيعى در مجالس انس، در حاشيه موسيقى بر گوش مى رسند، از كيفيت هنرى بالايى برخوردار است و حضور قوى و احساس گرم استاد جلال ذوالفنون را در ميدان بداهه نوازى گواهى مى كند. هر كس كه دوره هاى متعارف آموزش موسيقى را گذرانده باشد اينك مى داند كه در اجرا تك نوازى، صعب ترين كار است، بويژه با سازى كم صدا و موسيقى اى كه خلاقيت در انگاره هاى شكل گرفته آن به راحتى ميسر نيست. طرفداران «ساز عرفانى ذوالفنون» از شنيدن بداهه نوازى هاى او در محافل انس هنرشناسان و دوستداران موسيقى اصيل ايرانى، سير نمى شوند و اين، عصاره يك عمر تمركز وغوطه زدن در موسيقى ايرانى است كه از صافى جان هنرمند گذشته و در ناخن و مضراب او به تبلور رسيده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:32  توسط رضا  | 


 
به گيرنده هاى خود دست بزنيد
اشكال ازفرستنده نيست
خيلى ها مى گويند مجيد اخشابى موفقيتش را مديون اين است كه روى تيتراژ مجموعه هاى تلويزيونى چون گمگشته ، خانه به دوش، مهتاب و ... ترانه خوانده است. اما خيلى هاى ديگر هم معتقدند كه ترانه هاى او بوده كه به اين مجموعه ها رنگ ديگرى داده.
اخشابى سالهاست كه كار موسيقى مى كند، به عنوان نوازنده ، تنظيم كننده، خواننده وآهنگساز . اين نخستين بار بود كه او را مى ديدم. عكس هايش روى جلد آلبوم هايى كه به بازار داده، از خودش مسن تر مى زند. اما ديدم تقريباً همسن و ساليم.
او يك سايت هم دارد كه اگر خواستيد با او تماس بگيريد مى توانيد به آن نشانى سربزنيد:
197235.jpg
تأثيرگذاران بر مجيد اخشابى

< مادر و پدرم
آنها هر چه مى توانستند براى من انجام دادند. آنها همه انرژى شان را روى اين گذشتند كه مرا به جلو پيش ببرند. حتى الآن هم كه راه خودم را پيدا كرده ام، مادرم يكى از همراهان من است. فضاى امنى كه آنها در خانه ايجاد كردند به پيشرفت من كمك فراوانى كرد.
< مرگ پدرم
مرگ پدرم هم من را هدايت كرد و او با رفتنش هم به من آموخت كه بعد از او چگونه زندگى كنم. بعد از رفتن او كه در سال ۸۱ بود، كاملاً دگرگون شدم و اين دگرگونى در موسيقى ام هم تأثير گذاشت.
< سفر به حرمين شريفين
حج تمتع سال ۸۱ برايم به شدت مؤثر بود. بلافاصله بعد از حج، تمام دگرگونى ها در ذهنم منظم شد. اين سفر تأثير شگرفى بر من گذاشت. بايد به اين سفر رفت تا مفهوم اين دگرگونى ها را فهميد.
< خودم
خودم هم بر خودم تأثير فراوانى گذاشتم. اينكه سعى كردم قدرت تجسمم را تقويت كنم و خودم را از ديدگاه خودم قضاوت كنم. يعنى خودم را با يك معادلات ديگرى بسنجم. هنوز هم دارم تلاش مى كنم.

مهتاب

يكى بود يكى نبود
كور بشه چشم حسود
دوتا خوشيد سياه
دوتا چشم سرمه سود
رنگ باغ و كشتمه
باغ نگو بهشتمه
عمر مژگونش دراز
رنگ سرنوشتمه
مى درخشن توى ماه
دوتا خورشيد سياه
جم جمك برگ خزون
اينه بخت بيگناه
غنچه گل، گل شكره
شب قضا و قدره
مهر و مهتاب و ببين
يكى باشيم سحره
اگه يارى نگيرى
بى تعلق اسيرى
هستى اينه
چرا عاشق نميرى
زلف پر خم آفريد
اونكه آدم آفريد
دل و دلبر رو براهم آفريد
على معلم


\ به نظر مى آيد ازعكسى كه روى جلد آلبوم هايت چاپ مى كنى، جوانتر هستى...
> شايد ... نمى دانم... آخر عكس روى جلد آلبوم آخرم هم خيلى خوب چاپ نشد. درست نمى دانم كه اين افزايش سن مال چهره است يا مال چاپ.
\ جوان بودن برايت مهم است؟
> جوان بودن برايم مهم نيست اما اينكه آدم اگر درهرسنى كه هست جوان بنمايد وجوانى هم به او نسبت داده شود خوب است.
\ اين درمورد توصادق است؟
> فكر مى كنم.
\ چند سال دارى؟
> سى و دو سال.
\ به اندازه يك آدم سى ودوساله زندگى كرده اى؟
> بيشتر ... خيلى بيشتر.
\ چطور؟
> شتاب زندگى وتمپو حركت كار من خيلى سريع بوده است.
\ پس «شش و هشت» زندگى كرده اى!
> دقيقاً ، زندگى ام شش و هشت بود.
\ چه اتفاقى افتاد كه اين شتاب زياد شد؟
> من ازكودكى تمام فكر و ذكر وزندگى ام معطوف موسيقى بود. به طورى كه همه اوقاتم را به موسيقى اختصاص مى دادم...
\ كودكى يعنى چند سالگى ات؟
> هشت - نه سالگى ... وشبانه روز به موسيقى پرداختم .دوره آموزشم اگرچه به صورت كلاسيك نبود واستاد خاصى نداشتم، اما زود تمام شد وبعد از يكى دوسال از طرف اداره ارشاد چالوس براى تدريس دعوت شدم. يعنى بعد از دو سال كه سنتور مى زدم خودم شدم مدرس.
\ چند سالت بود؟
> يازده يا حداكثر دوازده سال.
\ با شاگردانت مشكلى نداشتى؟
> خب ، آنها اول توى ذوقشان مى خورد. براى همين مجبور بودم زود بزرگ شوم. به خاطر همين كودكى ام شبيه كودكى آدم هاى ديگر نبود. ازبازيهاى كودكى بهره اى نبردم، تلقى هاى شيرين آن دوره را نداشتم وزندگى ام همه اش ساز بود و ساز.
\ شاگردهايت بچه بودند؟
> نه... مسن هم بودند. حتى يك شاگرد شصت ساله هم داشتم كه با صبر و حوصله ياد مى گرفت.
\ بچه دوازده ساله اى كه به آدم بزرگ ها درس مى دهد، قاعدتاً بايد دوستان متفاوتى هم داشته باشد. آيا اين طور بود؟
> درواقع خيلى زود وارد اجتماع شدم ومعناى دوستى را فهميدم. اما چون مشغله فكرى ام نسبت به سنم خيلى زياد بود، فرصت زيادى براى دوستى نداشتم. هيچ رفيق گرمابه و گلستانى نداشتم. دردوران مدرسه با هم نيمكتى هايم اخت تر بودم. بعد كه وارد عرصه موسيقى شدم، به اين نتيجه رسيدم كه بايد با همه دوست بود. البته بخشى ازاين مسأله به كار مربوط مى شد. تو وقتى شش ماه توى يك استوديو با يك نفر باشى، قاعدتاً با هم دوست مى شويد
197163.jpg
\ توى دانشگاه چى؟ دوستى نداشتى؟
> نه چندان . چون حداقل وقتى كه از موسيقى باقى مى ماند را مى رفتم دانشگاه. درواقع يك دوستى عمومى جاى دوستى معطوف به يك نفر را گرفت . يكبار داشتم به يك سرى از همكارانم كه درجايى با هم كار مى كرديم مى گفتم ما هر روز همديگر را مى بينيم وخيلى بهتر است كه ما با هم دوست باشيم تا هر چيز ديگر.
\ اين حرف ها فقط به درد گفتن توى مصاحبه مى خورد . روى كاغذ جواب مى دهد اما درعمل نه...
> چرا، جواب مى دهد.
\ پس اين همه دشمنى ها كه توى همين عرصه موسيقى هست، به چه خاطر است؟
> اشكال دراين است كه آدم ها به حق خودشان قانع نيستند. تو اگر خودت را بشناسى و بدانى حقت چقدر است، هيچ وقت پايت را ازگليم خودت درازتر نمى كنى. اگر افراد ، دنيا را زودتر تجربه كنند وانعكاس هايى كه ازاعمال خودشان ممكن است ساطع شوند را بشناسند، به اين نتيجه مى رسند كه بهترين وبه صرفه ترين كار اين است كه خوب باشند. چون درواقع ما به محبت كردن بيش ازمحبت ديدن نيازداريم و حالا درموسيقى متأسفانه علاوه بر روابط انسانى ، بحث سليقه هم دخيل است. من ممكن است از اثر يك نفر خوشم نيايد يا پارامترهايى مثل حسادت را هم وارد قضاوتم كنم و كلى مشكل به وجود بياورم . همه اين مشكلات نهايتاً به كسى برمى گردد كه بد فكر مى كند.
\ خودت جزو كدام دسته اى؟
> زندگى آدم درجريان است ودراين جريان است كه ياد مى گيرد . اين يك آموزش ضمن خدمت است. من هم مشغول آموزش ديدنم كه چطور مى توانم آدم خوبى باشم.
من معتقدم يك هنرمند قبل از آنكه مهارت هاى هنرى كسب كند بايد مهارت هاى اخلاقى و اجتماعى را داشته باشد.
\ آيا درعرصه موسيقى، كسى هست كه اصلاً شيوه كاروسبكش را دوست نداشته باشى، اما با هم دوست باشيد؟
> چرا ، ممكن است... البته من اين جورى نيستم كه بگويم ازفلان چيز اصلاً خوشم نمى آيد. فكر مى كنم موسيقى هم مثل غذا مى ماند. هيچ وقت نگفته ام ازفلان غذا بدم مى آيد.
\ يعنى از هيچ غذايى بدت نمى آيد؟
> نه، تقريباً همه غذاها را دوست دارم.
\ يعنى اساساً ازهيچ چيزى بدت نمى آيد؟
> نه اينكه از هيچ چيز بدم نيايد. ولى فكر مى كنم درباره مسائلى مثل موسيقى مى شود اين طور فكر كرد وانتخاب ها را اولويت بندى كرد. دردرجه اول من دوست دارم موسيقى مورد علاقه خودم را گوش كنم اما اگر نشود مى روم سراغ اولويت بعدى واگر هيچ انتخابى نبود وفقط يك نوع موسيقى براى گوش كردن دراختيار داشتم، اين را به حساب بدشانسى نمى گذارم بلكه فرصتى مى دانم براى اينكه ببينم آيا مى توانم با ظرايف اين موسيقى ارتباط برقرار كنم يا نه. اغلب مردم فكر مى كنند ايراد هميشه ازفرستنده است درصورتى كه ايراد اغلب ازناحيه گيرنده است.
\ حالا اگر يك روز بروى سر كمد لباست و ببينى تنها لباس موجود يك پيراهن بنفش با گلهاى قرمز است، به عنوان تنها انتخاب، ممكن است آن را بپوشى؟
> نه، همه ما داريم تلاش مى كنيم به سوى كمال برويم. زندگى در واقع يك آزمايشگاه خيلى بزرگ است كه تو مجبورى در آن بخش روابط عمومى داشته باشى، بخش مالى داشته باشى، بخش تحقيقات داشته باشى و ... يك سازمان خيلى بزرگ در زندگى هر آدمى توسط يك نفر اداره مى شود. وقتى همه اجزاى اين سازمان خوب كار كند، اصلاً در كمد لباست چنين لباسى نخواهى داشت كه يك روز مجبور شوى آن را بپوشى.
\ آقا... به كمد خودت كارى ندارم. اگر در شرايط خاصى قرار بگيرى كه اين تنها انتخابت باشد، حاضرى بپوشى يا نه؟
> بله، مى پوشم. چون در آن شرايط فكر مى كنم قسمت اين بوده كه اين كار را بكنم.
\ اين واژه «قسمت» خيلى خوب است. خيلى چيز ها را حل مى كند.
> نه، من واقعاً به آن معتقدم . من مى گويم راهى كه مى روم قبلاً از سوى كسى كه مرا هدايت مى كند پيش بينى شده است...
\ يعنى الآن قسمت بوده كه ما با هم گفت وگو كنيم.
> بله.
\ ووقتى من پيشنهاد گفت وگو دادم، اصلاً فكر نكردى كه اين كار به نفعت هست يا نه؟
> نه... اراده ما در طول اراده خداوند قرار دارد، مثلاً فرض كن در بحث اراده هاى انسان و خدا...
\ ببين! من واحدهاى معارفم را پاس كرده ام...
>  (مى خندد) آفرين... پس من چه بگويم. من مى گويم ما صاحب يك قوه تشخيص هستيم و با آن قوه و ديگر سازمان هاى فكرى و ذهنى ام تصميم مى گيرم و حركت مى كنم. حالا يك وقت هايى چيدمان و دكوپاژ صحنه طوريست كه من در آن دخيل نيستم.
\ انتخاب ترانه هايت كجاى اين چيدمان قرار مى گيرد؟
> قديم ها كه رياضى مى خواندم، خيلى فكر مى كردم كه همه چيز را بايد محاسبه و بعد اجرا كنم. و هميشه فكر مى كردم اراده انسان خيلى فراگير است و انسان اگر بخواهد مى شود. البته هنوز هم به آن معتقدم اما نه به آن شدت قبل. بعد ها به اين نتيجه رسيدم كه گاهى بايد گيرنده را باز بگذارى تا ببينى چه چيزى به سراغت مى آيد. يعنى يك وقت خالى براى خودت بگذارى كه اگر پيشنهادى به تو شد بتوانى انجام آن كار را به عهده بگيرى. از خيلى وقت پيش به يكى از صحبت هاى استاد معلم خيلى معتقد بودم كه مى گفتند: «هرچه كه در پرده نشانت دهند‎/ گر نستانى به از آنت دهند» البته اين به معناى از بين بردن شانس ها نيست. بلكه به معنى بالا بردن سليقه است تا آدم هرچيز سطحى را نپذيرد. و ديدم چقدر بهتر است كه آدم منتظر چيزى باشد كه ممكن است بهتر از آنچه باشد كه دنبالش هست.
\ يعنى معتقدى «گرنستانى به از آنت دهند» ؟
> بله.
\ خب، اينكه كاملاً نسبى است. يعنى در هر زمان هر چه داشته باشى ممكن است «به از آن» هم وجود داشته باشد.
> نه، بالاخره قدرت تشخيص را داريم. مثل كدبانوى خانه كه تشخيص مى دهد اين غذا ديگر وقت خوردنش است يا كشاورزى كه فكر مى كند اين سيب ديگر رسيده.
\ خب، چه اتفاقى برايت افتاد كه احساس كردى اين سيب ديگر رسيده؟
> توى موسيقى؟
\  بله.
>  اگر قرار باشد صادقانه حرف بزنم، بايد بگويم بخشى از موسيقى را از مردم يادگرفته ام.
من حدوداً ۱۸ ـ ۱۷ سال داشتم كه از سوى آهنگ سازان متفاوت براى نوازندگى دعوت شدم.
در همان اولين اجراها فهميدم كه ايرادهايم در كجاست. در زمينه خوانندگى هم در بيست سالگى خواندم و شانس آوردم كه مردم هم آن را پذيرفتند.
\ كدام كاربود؟
> بهار آمد... سن و سالم كم بود و بى تجربه ولى كم كم تحصيل كردم. رايزنى كردم و نظرات مردم را به دست آوردم و در واقع ياد گرفتم با شعور ترين استادها خود مردمى هستند كه باشما زندگى مى كنند و البته تو هم بايد بلد باشى چطور مشورت جمع كنى و ظرفيت پذيرش انتقاد را داشته باشى
\  اين ظرفيت را دارى؟
> بله.
\ و انتقادها را مى پذيرى؟
> بله.
\ چرا در ترانه تيتراژ سريال خانه بدوش، خرمن نكِشته ها را مى خواندى خرمن نكُشته ها؟
>اين انتقاد جنبه صحيحى ندارد.
\ معمولاً انتقادها جنبه صحيحى ندارد، نه؟!!
> من CD اين كار را مى گذارم تو گوش كن. من خوانده ام خرمن نكاشته ها و به خاطر پخش بد تلويزيون همه اين طور شنيده اند كه خرمن نكشته ها. اگر شنونده سعى كند كه درست بشنود، مى فهمد كه خرمن نكاشته هاست.
\ ولى تصور نمى كنم شنونده بايد سعى كند. چرا خواننده سعى نمى كند طورى بخواند كه درست شنيده شود؟
> نه، حرف من اين است كه چرا بعضى ها فقط دنبال ايراد گرفتن هستند.
\ بسيار خب، حالا معامله را به خاطر يك «كسره» و «ضمه» به هم نزنيم... تو آدم تنبلى هستى؟
> توى يك چيزهايى آره و توى يك چيزهايى نه. چطور مگر؟
\ آخر از وقتى كه گفت وگو شروع شده در همان حالتى كه از اول تكيه داده بودى تكيه داده اى و تكان نخورده اى.
>  (مى خندد) من كلاً كم تحركم. يكى از دلايلش هم ورزش نكردن است. حالا ان شاءالله رفعش مى كنيم.
\ آيا در پيشرفتت در موسيقى و به دست آوردن فرصت ها، دوستى بوده كه خيلى مؤثر باشد؟
> بله، خب من در نوازندگى سنتور دورادور تحت تأثير استاد پاپور و استاد مشكاتيان بودم و بعداً خودم آن را به سمت ديگرى سوق دادم. در زمينه آهنگسازى استاد فريدون شهبازيان خيلى به من كمك كردند و تنظيم دوباره بعضى كارهاى استاد خرم هم بسيار بر اين پيشرفت مؤثر بود و كسانى مثل استاد مشفق كاشانى، استاد شاهرخى و در نهايت استاد على معلم بسيار برمن اثر گذاشتند.
\ آيا اين دوستى ها هيچ وقت مجيداخشابى را بيش از حقى كه داشته به جلو برده؟
> مگر مى شود توى اين دنيا كسى بيش از حق خودش سهمى دريافت كند؟
\ پس اين همه آدمى كه توى اين مملكت سرجاى خودشان نيستند، چه؟
> من در عرصه هنر اين مسأله را قبول ندارم. من يك جمله از استاد على معلم به نقل از منصور حلاج بگويم كه هنر واقعى جنسش از تجاوز است از تجانس نيست. يعنى نمى توانى به آن فكر كنى و از آن خوشت بيايد، آن اثر چه بخواهى چه نخواهى به تو حمله مى كند و در دل و جانت مى نشيند.
\ توى دانشگاه چى خوانده اى؟
> مهندسى عمران و بعد هم كارشناسى موسيقى كه الآن ترم آخرش هستم.
\ خيلى شانس آورده اى كه از محبوبين صدا و سيما هستى!
> خب اين هم خواست خداست.
\ خوب شد قبول كردى و گرنه ممكن بود به از اينت ندهند!
> خب، به اندازه كافى صبر كرده بودم...
\ مى دانى فرق تمساح و سوسمار چيست؟
>   فرق تمساح و سوسمار؟ ... عرضم به حضور شما كه ... تفاوت زيست شناسى اش را خيلى نمى دانم . چون من يك سال بيشتر زيست شناسى نخواندم.
\ خب تفاوت غير زيست شناسى شان را بگو.
> سوسمار بهتر است. چون خشونتش قابل تحمل تر است.
\ اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
>  اگر تمساح يا سوسمار بودم، بيشتر شنا مى كردم.
\  شنا كه نشد نان و آب. چه كسى را مى خوردى؟
> خوشبختانه چيزى باعث نشده كه خودم را در جايگاهى ببينم كه به فكر بيفتم اگر تمساح مى شدم چه كسى را مى خوردم.
\ راستى اخشابى يعنى چه؟
> هيچ وقت تحقيق نكرده ام. احتمالاً اخشاب بايد اسم جايى باشد.

www.majidakhshabi.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:30  توسط رضا  | 

علی حاتمی در ۲۳ مرداد ماه سال ۱۳۲۳ در تهران متولد شد و تا کنون حد اقل ۱۵ فيلم بلند سينمايی و سريال تلويزيونی ساخته است. اولين اثر سينمايی اين هنرمند بزرگ در سال ۱۳۴۸ با عنوان « حسن کچل » ساخته شد و آخرين فيلم نيمه تمامش با نام « جهان پهلوان تختی » که يکی از بزرگترين پروژه های سينمايی او بعد از سريال « هزار دستان » بود، نا فرجام ماند.
او کار هنری خود را با تئاتر در زمينه ی نويسندگی آغاز کرد و نمايشنامه های « ساتن »، « قصه ی حرير »، « ماهيگير »، « حسن کچل »، « چهل گيس » و شهر آفتاب و مهتاب » را برای تئاتر نوشت.
در زمينه ی فيلم نامه نويسی و کارگردانی حاتمی، حسن کچل را در سال ۱۳۴۸، طوقی ۱۳۴۹، باباشمل ۱۳۵۰، قلندر ۱۳۵۱، خواستگار ۱۳۵۲، ستارخان ۱۳۵۳، مجموعه ی تلويزيونی مثنوی مولوی ۱۳۵۴، سلطان صاحبقران ۱۳۵۵، سوته دلان ۱۳۵۶، هزاردستان ۱۳۵۸، حاجی واشنگتن ۱۳۶۱، کمال الملک ۱۳۶۳، مادر ۱۳۶۸، دلشدگان ۱۳۷۱ و جهان پهلوان تختی را از سال ۱۳۷۳ به جلوی دوربين برد و تا سال ۱۳۷۵ به نيمه رسانيد ولی عمرش کفاف نداد و کارش نيمه تمام ماند.
علی حاتمی در طول فعاليت های هنری اش هميشه نگران ارزش هايی بود که اکنون تجدد و مدرنيسم لايه ی ضخيم و پرده ی زمختی بر روی آن کشيده و آن ها را محو و کمرنگ ساخته است. حاتمی آن چنان تاريخ را صميمانه و ملموس روايت می کرد که دلنشين و دوست داشتنی بود. او راوی لحظه های تلخ و شيرين زندگی ايرانيان در خلال روزگاران بود. دوربين سينما بسان ابزاری در دستان توانمند حاتمی بود تا به واسطه ی آن غبار و پيرايه ها را از چهره ی تاريخ معاصر بزدايد و جامعه ی ايرانی را از طريق فولکورها و ساير مظاهر فرهنگ و بومی با هويت واقعی اش آشنا سازد.
حاتمی همواره دغدغه ی روزگارانی را داشت که زندگی ايرانی آلوده ی مناسبات و معادلات پيچيده ی مدرنيسم نگشته و زندگی اين گونه سرد، بی روح، خشن و فاقد معنی نگرديده بود.
افسوس، آينه ای شکست و فرو ريخت که رنگ نمی پذيرد و دلی از تپيدن باز ايستاد که تيرگی راهی به آن نمی يافت.
سوخته دلی از جمع سوته دلان رفت که سهم بسزايی در حفظ و گراميداشت سنت های اصيل داشته و يادآور يادمان های گذشته بود.
ميراث گران بهايی که حاتمی برای سينمای ايران باقی نهاد به عنوان باقيات صالحات او نام بانی شان را تا ابد در جريده ی هنر ايران بادوام خواهد ساخت. يادگارهای ارزنده ی حاتمی همواره زينت بخش فرهنگ و هنر اين مرز و بوم بوده و دلدادگان هنر پيوسته قدردان خدمات جاودان اين دلشده از تبار دلشدگان خواهند بود.
علی حاتمی بعد از ماه ها مداوا با بيماری مهلک و صعب العلاجی که او را سخت نحيف و رنجور ساخته بود در تاريخ ۱۵ آذر ماه ۱۳۷۵ دار فانی را وداع نموده، به سرای باقی شتافت. پيکر وی را در بهشت زهرا در قطعه ی ۸۸ ( قطعه ی هنرمندان و نويسندگان ) به خاک سپردند.
پيماد اين واقعه محروم گشتن سينمای ايران از وجود انسانی لايق، هنرمندی درد آشنا، اديبی سخندان، مورخی تيزهوش و سخن پروری نغزگو و شيرين گفتار بوده است.
در وصف سجايا و فضايل اين هنرمند مردمی همين بس که در اوج بيماری حتی طی آخرين روزهای زندگی حضور در عرصه ی هنر را به خزيدن در کنج انزوا ترجيح داد.
بی ترديد نور صحنه ی فيلم جهان پهلوان تختی از شمع وجود حاتمی تامين می گشت که ذره ذره سوخت تا چراغ سينما در اين ملک روشن بماند. يادش گرامی باد.

http://www.aftabnews.ir/vdcf11dw6xd10.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 13:29  توسط رضا  | 

 

شرق-مسعود كيميايى:
على عزيزم
به ياد مى آورم سال هاى دور رفته را در خيابان لاله زار كه پر از سينما بود و نئون هاى تازه آمده و صداى موسيقى كه پخش خيابان بود، به باران هاى ريز كه كف خيابان را براق مى كرد و چراغ هاى سبز و سرخ نئون را پس مى داد، مى آمد. دو سينما روبه روى هم بود. سينماايران كه سال ها فيلم هاى موزيكال كمپانى مترو را نمايش مى داد و سينما ركس كه فيلم هاى وسترن، وحشت آور و گانگسترى نمايش مى داد. فيلم هاى «بريگادون» و «اكلاهاما» و «ماريو مونتز» و «استر ويليامز» اين سوى خيابان بود و آن سو «ماجراى نيم روز و گرى كوپر»،« حمله به رودخانه»، «گاى مديسون» و «خانه وحشت» و «سلطان اوكيف»، «برت لنكستر»،« دزد سرخ پوش» با «نيك كراوات» كه لال بود و با مشعل كه برت لنكستر بود، بندباز هم بودند.

اين دو سينما سال هاى خوبى با هم زندگى كردند. دلتنگ هم مى شدند و نيمه هاى شب به ديدن هم مى رفتند. بوفه ها پر بود از مسقطى و دوغ عرب و ليموناد كه از هم پذيرايى مى كردند.

تا من فيلم قيصر و رضا موتورى را در سينما ركس ساختم و تو آمدى و موزيكال ها را در سينماى ايران ساختى: حسن كچل، بابا شمل و...

ما هر شب در لاله زار تنها مى شديم. مى آمديم سراغ هم و دلتنگى مى كرديم. اول سينما ركس سقف ريخت. بعد از يك هفته دوام سينماايران در شكسته شد.

پنجره ها بسته و آپارات ها خاموش شد. روى صندلى ها سقف ريخته شده، گل شد. باران به سالن و صندلى مى ريخت. سينماى موزيكال، شريف و كودكانه، رفت بهشت زهرا، قطعه هنرمندان. اما مردم ول كن نبودند. نگذاشتند خيابانى خلوت بماند. دور تو بودند و گريستند.

سينما متروپل پر بود از فيلم هاى بزرگ و زيبا، نمى دانم چرا اين سينما مال داريوش مهرجويى بود. حساس و خوش دان، صبور و تنها كه پر از دانسته هاى زيبا بود. با فيلم گاو آمده بود. سينما متروپل داشت فيلم پستچى را مى ساخت. متروپل و ركس بسيار براى موزيكال هاى سينماايران گريستند. آنجا كه خوابيدى، همسايه ها آمدند. جلال مقدم. بهرام رى پور. فردين و روبيك منصورى... و هى آمدند.

آمدند تا لاله زار دوباره در خاك بوى لاله گرفت.

على عزيز، من مانده ام تنها در خيابان لاله زار و سينما متروپل كه هنوز فيلم خوب دارد.

روزى آپارات من فيلم هاى پرشورى نشان مى داد. چه خوب شد على كه نديدى چطور لاله زار تعطيل شد.

اما هنوز از سينماى متروپل صداى سنتور داريوش مى آيد. من هنوز در متروكه هاى سالن انتظار و جعبه برنامه آينده تو را زير چشم در آن سوى خيابان دارم.

هم اكنون در جلو سينماى موزيكال شكلات و ساندويچ مى فروشند. بوفه چى تو مانده است تا اطعام كند.

على عزيز، تو گفتى فردين بخواند: خواند. ملك مطيعى بخواند: خواند. سينماى تو مى رقصيد و مى خواند، اما اندوه را فراموش نمى كرد.

من هنوز در آن متروكه سينما ركس با ماجراى نيم روز مانده ام. همه رفته اند. ويل كين بايد تنها بجنگد. در آخرين قطار كه آمد و آخرين تبهكار را آورد، حتى زنش با همان قطار كه آخرين تبهكار را آورده بود،رفت. من مانده ام و اين همه باران زمستانى كه از سقف ريخته ام بر صندلى ها مى بارد. صداى سنتور داريوش از متروپل مى آيد. دلم براى كنارت بودن تنگ است.

http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00154_2.php

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:48  توسط رضا  | 

ايران امروز: "منوچهر نوذری" هنرمند با سابقه تئاتر، سينما پيش از ظهر امروز (چهارشنبه) در بيمارستان مدرس تهران درگذشت. نوذری از اواسط ماه گذشته به دليل عارضه كليوی دربخش دياليز بيمارستان مدرس بستری شده بود.
خبرگزاری «ايرنا» به نقل از دفتر مديريت بيمارستان مدرس گزارش داد، نوذری امروز كه مدتی در بخش مراقبت‌های ويژه اين بيمارستان بستری بود، دارفانی را وداع گفت.
منوچهر نوذری از حدود يك ماه پيش در بيمارستان بستری بود و گزارش‌ها منتشره در اين مدت از وخامت وضع وی خبر می‌داد.
نوذری ‌در آخرين گفتگويی كه با خبرگزاری دانشجويان داشت، گفته بود: من اولين كسی بودم كه در تلويزيون ايران مقابل دوربين رفتم و گفتم تصوير من را در جعبه‌ای كه می‌بينيد نامش تلويزيون است... از بنيان‌گذاران صنعت دوبله در ايران من و چند نفر ديگر باقی مانده‌ايم اما حداقل ما را به عنوان تماشاگر هم در مراسم چهره‌های ماندگار كه چند شب پيش برگزار شد دعوت نكردند.
نوذری گفته بود تلويزيون همه‌ی دستمزد او را بابت بازی در چند سريال پرداخت نكرده است. "مقدار زيادی از دستمزدم در مجموعه‌های كوچه اقاقيا، عصای پيری و باجناق‌ها مانده كه هنوز به من نداده‌اند."
منوچهر نوذری در ١٠ ارديبهشت سال ١٣١٥ در قزوين متولد شد. پدرش حسابدار، نقاش و اهل كاشان بود. وی فعاليت خود را در راديو به شكل حرفه‌ای از بيست سالگی شروع می‌كند و از سال ١٣٣٤ به دوبله نيز می‌پردازد. نوذری فعاليت در سينمای حرفه‌ای را از سال ١٣٣٤ با بازی در فيلم «امير ارسلان نامدار» آغاز كرده و در سال ١٣٤٧ در شبكه‌ BBC يك دوره شش ماهه را می‌گذراند.
وی در سال بعد استوديو دوبلاژ تنديس را تأسيس كرده و در سال ١٣٥٣ به مصر می‌رود و در آنجا نيز به كار فيلمسازی ادامه می‌پردازد. در مصر يك فيلم مستند راجع به رود نيل می‌سازد كه خيلی مورد استقبال واقع می‌شود.
نوذری تا سال ١٣٥٦ در مصر می‌ماند، سپس مدت چهار ماه و نيم در سوريه و پنج ماه نيز در اردن می‌ماند و از آنجا به ايران باز می‌گردد. با بازگشت از سفر مجددا فعاليت خود را در راديو از اسفند ١٣٦٦ با فعاليت در برنامه صبح جمعه با شما و راه شب شروع می‌كند.




منوچهر نوذری از زبان خودش
در گفتگو با خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)


١٧ سالم بود كه كار دوبله را شروع كردم، استادم آقای لطيف پور دوست برادرم مرحوم محمود نوذری بود و به خانه ما رفت و آمد داشت. يك روز من را ديد و گفت كه تو در دوبله استعداد داری و من را برای كار به پيش خودش برد. نشستم و نگاه كردم، ديدم می‌توانم.

اولين فيلمی كه صحبت كردم دختر نمكزار محصول ايتاليا بود. در آن فيلم فريدن سقفی به جای مارچلو ماستريانی صحبت می‌كرد و مرحوم ايرج دوستدار نقش منفی فيلم را می‌گفت. در هر فيلمی يك كمدين كوچكی بود همراه با رل اول فيلم كه به آن جيمی می‌گفتند كه آنرا به من دادند و در اولين روز كارم من جای نقش دوم فيلم صحبت كردم.
آن موقع مثل الان نبود كه گوشی داشته باشيم. تكرار هم نداشتيم و همه تكه‌ها سريع ضبط می‌شد. كار خوب درآمد و تشويقم كردند من هم در دوبله ماندم و رسيدم در حد مدير دوبلاژ و رل‌های سنگين را دوبله كردم.

قديم، وضعيت دوبله خيلی خوب بود. دوبله هم فن است و هم هنر. به غير از اينكه حالت هنرپيشه را حفظ می‌كنی بايد مواظب لب و دهن هم باشی و دو تا كار را در يك زمان انجام دهی. اينكه الان بعضی از دوبله‌ها خوب نمی‌شود طرف می‌ايد لب و دهن را ميزان كند حال از بين می‌رود و مياد حال را درست كند لب و دهن از بين می‌رود!. تا قبل از فيلم اشك‌ها و لبخندها دوبله ما در دنيا دوم بود. ايتاليايی‌ها موسيقی هم دوبله می‌كردند بعد از اينكه ما هم شروع به اين كار كردم يك شديم و واقعا كارمان سبك بود ولی الان اينطور نيستيم و خراب شديم.

اول اينكه يك مقدار از آن گوينده‌ها نيستند. بعد هم كار بی‌ارزش شده و برايشان مهم نيست مثل آنوقت‌ها حالت داشته باشند فقط می‌خواهند صدا فارسی بشود تا مشتری بفهمد. الان ٧٠، ٨٠ درصد فيلمهايمان خوب دوبله نمی‌شوند.

همزمان با دوبله، وارد راديو شدم و اجرای برنامه‌ها را از جمله داستان شب به عهده داشتم. ٢١ سالم بود كه با شروع كار تلويزيون در ايران و آن موقع كه هنوز كسی نمی‌دانست تلويزيون چی است من به همراه مرحوم تابش، متوجه و مرحوم مبشر شب در تلويزيون ظاهر شديم و به مردم گفتيم تلويزيون چی است و بعد يواش يواش برنامه گذاشتيم.

بعد از سال ٤٠ در چند فيلم سينمايی مثل لاله آتشين (مرحوم محمود نوذری) افق روشن (مهدی امير قاسم خانی) بازی كردم. اين كارها را دوست نداشتم. پارس فيلم پيش دكتر كوشان می‌رفتم و در آنجا كه مرتب فيلم تهيه می‌شد كار ياد می‌گرفتم و يكی هم كه نمی‌آمد من نقش آن را می‌گرفتم.وی به ايسنا گفت:دو سه تا سناريو هم نوشتم در واقع آنجا من طرح كاد بودم. چهار فيلم هم برای دكتر اسماعيل كوشان بازی كردم فيلم‌های حسين كرد و امير ارسلان نامدار ١٣٤٥، گوهر شب چراغ ١٣٤٦، غروب بت پرستان ١٣٤٧.

كار بازيگری را دوست نداشتم و فهميدم اين طرف دوربين بيشتر به درد می‌خورم. سال ٥٠ فيلم "ايوالله" را ساختم كه با آن بليط هجده زار و دو تومان در همان هفته اول ٧٠٠ هزار تومان فروخت و هنوز هم جزو ده فيلم پرفروش سينمای ايران است. آنموقع اگر يك فيلم در سه هفته ٤٠٠ هزار تومان در ١٠ سينما می‌فروخت همه به هم تبريك می‌گفتند.


من كاشف "آغاسی" بودم و برای اولين بار او را وارد راديو و سينما كردم. وقتی نقش اول ايوالله را به او دادم تمام مدت تا وقتی كه فيلم اكران شد هر كسی كه من را ديد ايراد گرفت كه چرا نقش اول فيلمم را به او دادم من هم در جواب می‌گفتم يك فكرهايی كردم. همه فكر می‌كنند آغاسی نفت فروش بوده در حاليكه اين نبود هنگامی كه انگليسی‌ها در خوزستان لوله كشی نفت می‌كردند آغاسی دنبال آنها می‌رفته و با گونی شيشه‌های آبجوی آنها را جمع می‌كرده و در شهر می‌فروخت. اين را هم نمی‌شد در فيلم نشان داد. من برايش داستان ديگری ساختم نعمت نفتی هم از آن وقتيكه فكر می‌كردند اين نفت فروش است و رويش ماند.

من دو فيلم از آغاسی ساختم كه او نقش خود را داشت. در فيلم‌های بعدی آمدند و به او نقش دادند نگرفت تا اينكه ايرج صادقپور فراش باشی را ساخت كه آن هم موفق بود.

دو فيلم ديگری هم كه ساختم (خيلی هم ممنون و خيالاتی) پرفروش شد اما مثل اولی نبود. بعد از "خيالاتی" ديدم كارفرمايشی شد و تهيه كننده می‌گويد سناريو خوب است ولی اين آدمها را بگذار و اينجا را اينجوری كن كارها را به اين شكل شده بود كه سينما را ول كردم.

بعد از سينما در دوبله و راديو بودم و در تلويزيون هم برنامه چهره‌ها را داشتم كه برنامه خيلی موفقی بود.
از بعد از انقلاب تا سال ٥٩ بيكار بودم ممنوع‌الكار نبودم ولی من را خبر نكردند. من از اول تا به حال كارمند قراردادی صدا و سيما بودم و چون رسمی نبودم هنگام كار از من دعوت می‌كردند تا اينكه برای صبح جمعه با شما توسط احمد شيشه‌گران دعوت به كار شدم.

اين برنامه تا سه چهار سال پيش كه جلويش را گرفتند پخش می‌شد پنج شش ماه هم تكرار برنامه‌های گذشته را پخش می‌كردند تا اينكه كاردان، همان برنامه ٥ شنبه‌ها را به جمعه منتقل كرد كه موفق هم نبود.

اخيرا هم برنامه را به سعيد توكل دادند كه در واقع ته مانده و عكس برگردان صبح جمعه با شما با همان عوامل قبلی به جز من و خانم بهروان و احمد شيشه‌گران است و اصلا ما را خبر نكردند.

برنامه‌ای با نام برگ سياه تاريخ برای تلويزيون تهيه می‌شد و به من گفتند چون تو از نوشته نمی‌خوانی دلمان می‌خواهد تو صحبت كنی كه من به عنوان خبرنگار با سيزده خونخوار تاريخ مصاحبه می‌كردم و در برنامه كودك پخش می‌شد. تهيه كننده اين برنامه پول ما را خورد و به ‌آمريكا رفت. مدتی، زده شده بودم كه بعد از اين همه سال، پول ما را هم مثل اين جوان‌ها بخورند مدتی كار نكردم تا اينكه “مسابقه‌ی هفته” به من پيشنهاد شد.



"مسابقه‌ی هفته" سالها، جزو موفق‌ترين برنامه‌های تلويزيونی بود تا اينكه آقای پورنجاتی قائم مقام وقت سازمان گفت كه سوال‌های مذهبی آن را زياد كنيد و زنها نباشند. بعد دوباره تغيير كرد تا اينكه گفتند نمی‌خواهيم البته الان به جای ١٠ نفر ٩ نفره آنرا گذاشتند كه جالب نيست.

مجموعه طنزی به اسم "جدی نگيريد" هم توسط عبدالهی و توكلی ساخته می‌شد كه من گوينده‌اش بودم و بيشتر همان بچه‌های صبح جمعه بودند كه به تلويزيون آمده بودند.

منوچهر نوذری در ادامه‌ی گفت‌وگو با خبرگزاری دانشجويان ايران، اظهار داشت: از سال ٧٢ تا ٧٧ در تئاتر گلريز ٥ نمايش طنز به روی صحنه برديم كه از نظر تماشاگر هنوز ركورد آن شكسته نشده است. گاهی وقت‌ها آنقدر تماشاگر زياد بود كه تا ٦ اجرا در روز می‌گذاشتيم اين نمايش‌ها را من می‌نوشتم و مجيد جعفری كارگردانی می‌كرد.

آن زمان كه تئاتر كار می‌كردم شخصی پيش من آمد و پيشنهاد داد تا لطيفه‌هايم را جمع كنم تا يك كتاب درست كنيم كه خيلی هم استقبال شد. لطيفه‌های جيبی ٦ سال است كه پشت سر هم با ده هزار تيراژ تجديد چاپ می‌شود.

دو سال و نيم به خاطر ناراحتی قلبی در بيمارستان و دو سال و نيم هم به خاطر بدهی كه بابت يكی از دوستانم پيش آمد و امضا بالاش دادم زندان بودم.

در زندان هم برای زندانی‌ها برنامه می‌گذاشتم و همچنين طرح سه سريال و فيلم و يك راه شب برای راديو نوشتم. آن موقع هم اولين كسيكه راه شب را تكان داد و سبك آن را عوض كرد من بودم كه البته الان خرابش كردند.

اولين سريالی كه در عمرم بازی كردم كوچه اقاقيا بود. كار سريال به من خيلی پيشنهاد می‌شد يا داستانش را نمی‌پسنديدم و يا كارگردانش مورد طبعم نبود.

در برنامه جدی نگيريد يك مسابقه ٥ دقيقه‌ای داشتيم كه عطاران می‌آمد و پانتوميم بازی می‌كرد من آنجا از او خوشم آمد. بعد هم كه سری اول زير آسمان شهر را نوشت كه كار موفقی بود.

يك روز مجيد جعفری به من زنگ زد و گفت عطاران يك سريال دارد و می‌خواهد يك نقش را به تو بدهد ولی چون تا به حال برای كسی بازی نكردی می‌ترسد قبول نكنی. من به جعفری خيلی عقيده دارم گفتم به نظرم بچه خوبی است چكار كنم؟ گفت آره سوژه‌اش هم خوب است قبول كن. قرار گذاشتيم و صحبت كرديم و كار را پسنديدم.

حسن عطاران اين است كه بازيگر را آزاد می‌گذارد و حرف و توصيه آدم را گوش می‌كند.

بعداز كوچه اقاقيا، دو سه تا پيشنهاد شده كه همه شكل آن است و قبول نكردم. گفتم خيلی پول احتياج دارم اما خودم را خراب نمی‌كنم. همه يك چيزهايی مثل هم نوشته‌اند. حالا يك چيز جديد درست كنيد.

من ديگر عشق دوربين كه ندارم بايد حواسم را جمع كنم كه اعتبار اين ٥٠ ساله را خراب نكنم در عين اينكه به خاطر بدهی به پول هم احتياج دارم اما نبايد به خاطر پول، كارم را خراب كنم، به خاطر همين، پيشنهادات را به راحتی قبول نمی‌كنم.


در اين مدت كار من هم مثل همه‌ی كارها افت و خيز داشته، منتهی سعی كردم روالم ادامه پيدا كند من دنبال سياست و دسته بندی نبودم و هميشه دنبال همان كار هميشگی كه طنز و دل خوش كردن مردم است بودم.

الان، ٥شنبه‌ها در راديو سراسری برنامه ٥شنبه شنيدنی را به تهيه‌كنندگی خانم معصوم زاده دارم. يك مسابقه جمع و جور است كه فعلا خوب گرفته.

يك سال و نيم پيش هم در مرخصی زندان دو تا فيلم از كارهای آخر جك لمون را دوبله كردم كه چند جا نوشتند بعد از مدت‌ها يك دوبله خوب ديديم.

الان اگر اسم طنز برده می‌شود خيلی‌ها طنز نيستند و دلقك بازی و شكلك درآوردن است، طنز اين چيزها نيست. بايد سوژه و عكس‌العمل من باعث خنده مخاطب شود يك تبسم كافی است. قهقه خنديدن مال جك است طنز بايد سالها ياد طرف بماند اما فكاهی و مسخره بازی همان لحظه است و شخص بعدا يادش می‌رود. من دنبال آن كار هستم و تا حدی هم موفق بوديم.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/more/5664/
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:42  توسط رضا  | 


به گزارش خبرنگار «بازتاب»، بيژن نوباوه به خاطر بيماري سرطان خون نوع 4، در بخش مراقبت‌هاي ويژه بيمارستان «آتيه» در منطقه شهرك غرب بستري و به خاطر وخامت حال عمومي، ممنوع‌الملاقات شده و نزديكان وي، تنها از پشت شيشه قادر به ملاقات با وي هستند.

پزشك مخصوص نوباوه نيز در مورد وضعيت جسماني وي، با تكذيب شايعه مسموميت نوباوه اظهار داشت: معالجه بايد از طريق شيمي‌درماني انجام شود و اگر نتيجه، رضايت‌بخش نباشد ايشان بايد براي ادامه درمان به انگلستان فرستاده شوند.

بنا بر اين گزارش، هم‌اكنون وضع عمومي نوباوه خوب نيست و به هنگام شيمي‌درماني نيز از تعادل فكري و جسمي خارج مي‌شود.
پزشكان، علت اين عارضه را جراحات ناشي از استنشاق گازهاي شيميايي استفاده شده در هشت سال جنگ تحميلي اعلام كردند.

به گزارش خبرنگار «بازتاب»، تاكنون هيچ‌يك از مديران ارشد صداوسيما براي ملاقات وي نرفته‌ و تنها چند نفر از همكاران براي عيادت از او به بيمارستان مراجعه كرده‌اند.

گفتني است، بيژن نوباوه در هشت سال جنگ تحميلي به عنوان خبرنگار صداوسيما در منطقه جنگ و همچنين به عنوان خبرنگار اعزامي صداوسيما در سازمان ملل متحد در نيويورك فعاليت مي‌كرده و پس از بازگشت از نيويورك به سمت مدير شبكه تلويزيوني جام‌جم 2، منصوب شد.

http://www.baztab.ir/news/30760.php

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام آبان 1384ساعت 18:39  توسط رضا  | 


حال عمومي منوچهر نوذري كه هم‌اينك در بيمارستان مدرس بستري است رضايت‌بخش نيست.

به گزارش " ايسنا " اين بازيگر پيشكسوت كه از هفته‌ي گذشته مجددا به بيمارستان منتقل شده و در بخش دياليز آن بستري است از ظهر امروز (چهارشنبه) ملاقات برايش ممنوع شده است.

وي در گفت و گوي كوتاهي با ايسنا در حالي كه به سختي سخن مي‌گفت اظهار داشت: من اولين كسي بودم كه در تلويزيون ايران مقابل دوربين رفتم و گفتم تصوير من را در جعبه‌اي كه مي‌بينيد نامش تلويزيون است.

او افزود: از بنيان‌گذاران صنعت دوبله در ايران من و چند نفر ديگر باقي مانده‌ايم اما حداقل ما را به عنوان تماشاگر هم در مراسم چهره‌هاي ماندگار كه چند شب پيش برگزار شد دعوت نكردند.

نوذري با گلايه از عدم تسويه حساب مجموعه‌هايي كه براي تلويزيون بازي كرده است گفت: مقدار زيادي از دستمزدم در مجموعه‌هاي كوچه اقاقيا، عصاي پيري و باجناق‌ها مانده كه هنوز به من نداده‌اند.

يكي از اعضاي خانواده‌ي نوذري هم با اشاره به مطالبي كه راجع به درخواست كمك مالي از سوي آنها مطرح شده است، اظهار داشت: ما تحت هيچ شرايطي از هيچ كجا حتي صدا و سيما كمك مالي نخواسته‌ايم بلكه فقط درخواست صدور دفترچه تامين اجتماع كرديم كه آن هم با توجه به اين‌كه دكتر انتقال او را از اين بيمارستان ممنوع كرده منتفي است.

وي با بيان اين‌كه مسوولين بيمارستان تا كنون همكاري خوبي را با ما داشته‌اند تصريح كرد: آقاي نوذري به خاطر نبودن تخت خالي تا صبح امروز در يك اتاق 6 نفره بستري بودند كه با مساعدت مديريت بيمارستان به اتاق مسوول بخش منتقل شدند.

منوچهر نوذري از فعالان سينما، تئاتر، تلويزيون، راديو و دوبله در سال‌هاي گذشته، فيلم «چند مي‌گيري گريه كني» را آماده‌ي اكران دارد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 10:52  توسط رضا  | 

به
به ياد مصطفي عقاد كارگردان فيلم جاودانه «محمد رسول الله»

چهارشنبه 18 آبان 84، روز تكان دهنده اي براي كشور اردن بود. حكومت اردن بعد از مدتها حمايت از تروريستهاي بمب گذار در خاك عراق، خود قرباني حمله انتحاري شاخه عراقي القاعده شد.

در اثر اين حمله تروريستي به سه هتل بسيار مجلل در امان، پايتخت كشور اردن، 59 نفر كشته و 511 نفر زخمي شدند. القاعده علت اين عمليات انتحاري را، «تبديل شدن اين هتلها به مكانهايي امن براي ملاقاتهاي جاسوسان غربي» اعلام كرد هرچند، چند ساعت پيش از اين عمليات، تمام يهوديان و اسرائيليهاي ساكن هتلها، آنها را ترك گفته بودند.

اما اين حمله تروريستي تنها از بعد سياسي و انساني قابل توجه نبود. روز شنبه 21 آبان 84، دنياي هنر نيز به صف عزاداران اين واقعه پيوست. چرا كه «مصطفي عقاد»، كارگردان فيلم «محمد رسول الله» هم به جمع درگذشتگان اين انفجارها افزوده شد.

مصطفي عقاد به همراه دختر 33 ساله اش «ريما»، به اردن آمده بود تا در مراسم ازدواج يكي از بستگانش شركت كند. او در هنگام انفجارها در هتل «هيئات» اقامت داشت. دخترش ريما درجا كشته شد و خود مصطفي عقاد، در ناحيه گردن زخمهاي شديدي برداشت كه سه روز بعد به مرگش انجاميد.

مصطفي عقاد يك كارگردان و تهيه كننده هاليوودي بود كه تابعيت آمريكا را داشت. او در سال 1935 ميلادي، 70 سال پيش، در شهر «العفو»ي كشور سوريه به دنيا آمد.

مصطفي در نوزده سالگي خانه اش را ترك گفت تا در رشته تئاتر تحصيل كند. عقاد توانست در سال 1976، اولين و مشهورترين فيلم خود را درباره پيامبر گرامي اسلام بسازد. نام اصلي اين فيلم «الرساله: داستان اسلام» بود كه در ايران به «محمد رسول الله» مشهور شد. براي نوشتن فيلمنامه اين فيلم جاودانه، عقاد سه سال وقت صرف كرده بود.

مصطفي عقاد در سال 1981، دومين و آخرين فيلم مشهور خود را ساخت. نام اين فيلم «شير بيابان» بود و به زندگي و مبارزات «عمر مختار»، روحاني مبارز ليبيايي ليبي مي پرداخت. زندگي عمر مختار وقف مبارزه با استعمارگران ايتاليايي شده بود. جالب اينجاست كه بازيگر اصلي هر دو فيلم مصطفي عقاد، آنتوني كويين بود.
عقاد پس از كارگرداني اين دوفيلم، تا سال 2002 ميلادي، تهيه كنندگي ده فيلم ديگر را برعهده داشت. او درباره حضورش به عنوان يك مسلمان در هاليوود گفته بود: «در مبارزه دائمي با هاليوود شکست نخورده‌ام.»

مصطفي عقاد در سال 1371 به ايران دعوت شد تا فيلمي درباره حضرت امام خميني (ره) بسازد. اما متاسفانه اين اتفاق هرگز نيفتاد. چرا كه در آن سال، نه تحقيقات دقيق و كاملي درباره زندگي حضرت امام (ره) وجود داشت و نه ايران مي توانست در حين تحمل مشكلات اقتصادي سالهاي پس از جنگ، هزينه بسيار سنگين ساخت اين فيلم را بپردازد.

عقاد با اينكه نتوانسته بود فيلمي درباره حضرت امام (ره) بسازد اما معتقد بود در فيلم «شير صحرا» (عمر مختار) به اين شخصيت جاودانه ابراز ارادت كرده است. او در گفتگويي با نشريه «ميدل ايست» اظهار داشته بود كه اين فيلم را با تاسي از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) ساخته است. او گفته بود: «عمر مختار حتي از لحاظ شكلي به آيت‌الله خميني شبيه است. البته اين يك تصادف است و ما نمي‌دانستيم كه اين تصادف به ساخته شدن فيلم كمك خواهد كرد.»

مصطفي عقاد يكبار ديگر، در سال 1378، به مناسبت جشنواره فيلم فجر به تهران سفر كرد. او در اين سفر، از شيفتگي اش نسبت به سينماي پاك و سالم ايران سخن گفته بود و ابراز تمايل كرده بود تا بازهم، سفري به ايران داشته باشد اما اجل به او مهلت نداد.
يادش گرامي باد.

http://www.tardid.com/archives/000050.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 18:56  توسط رضا  |