تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

پدرم هرچه داشت از زينب(س) داشت

«عبدالباسط» نامي است كه براي هر مسلمان در سراسر جهان و بخصوص براي هر ايراني، آشنا و پرآوازه است. نام عبدالباسط چنان با قرآن عجين شده كه هرگاه يادي از او مي‌شود ناخودآگاه صوت زيبا و ترنم دلنشين آيه‌هاي نور به ذهن تداعي مي‌كند. صداي عبدالباسط حقيقتا زينت قرآن است كه بر طبق حديث مشهور هر چيزي زينتي دارد و زينت قرآن صداي زيباست. صوت سحرانگيز عبدالباسط موهبتي آسماني بوده كه خداوند به اين بنده صالح خود ارزاني داشته، و همين امر او را از ساير قاريان متمايز كرده است. طراوت، زنده بودن، زيبايي، گرمي و برخورداري از حس و حال معنوي از ويژگي‌هاي صوت اين استاد بزرگ است.

شنيدن نغمه دلاويز و سرمست كننده او چنان مي‌كرد كه صدها نفر از مسيحيان و پيروان ساير اديان را به اسلام كشاند و خيلي‌ها را هم با قرآن آشتي داد.
تلاوت‌هاي ماندگار استاد هر يك چراغ پرفروغي است كه تلألؤ آن دل‌هاي زنگار گرفته و غفلت زده را طراوتي دوباره مي‌بخشد و در ميان آنها، تلاوت سوره حشر او الحق كه ميراثي جاودانه گشته است.

اگرچه قاريان مشهور ديگر قرآن، كم و بيش از صداي دلنشين و جذابي برخوردارند و محبوبيتي فراوان در ميان مسلمانان به دست آورده اند اما به جرأت و بي هيچ اغراقي مي‌توان ادعا كرد كه عبدالباسط سرآمد همه قارياني است كه تاكنون با صداي خوش به تلاوت پرداخته اند. حال با اين عظمت و محبوبيت وقتي بشنوي كه فرزند اين نابغه بي نظير براي اولين بار قدم به خاك ايران گذاشته است طبيعتا اشتياق وصف ناپذيري به انسان دست مي‌دهد كه او را از نزديك ببيند و درباره پدر از او سؤال كند. همين شور و شوق ما را نيز واداشت كه به ديدار او برويم و طي گفت وگويي مفصل پاسخ خيلي از سؤالات خود را از او بگيريم. براي اين كار لازم بود با دست اندركاران ميزباني ايشان - كه برادران معاونت اجتماعي ناجا بودند- هماهنگي مي‌كرديم كه از يك هفته قبل، ارتباط و هماهنگي با آنان برقرار شد. اما گويا دوستان ميزبان «ياسر عبدالباسط» چنان مشتاق بودند براي او برنامه‌هاي متعدد تلاوت قرآن در شهرها و حسينيه‌هاي كوچك و بزرگ تدارك ببينند كه از اهميت و ارزش مصاحبه يك روزنامه كثيرالانتشار و معتبر با ايشان غافل شدند. آخر الامر سهمي كه براي مصاحبه با فرزند استاد عبدالباسط به كيهان اختصاص داده شد ساعات پاياني آخرين شب حضور ايشان در ايران بود كه طبعا با خستگي فراوان استاد همراه بود؛ آن هم به مدت نيم ساعت و در سالن عمومي هتل و به هنگام صرف چاي. هر چند اين نوع برخورد موجب ناخرسندي خبرنگار و عكاس روزنامه شد. و امكان طرح بسياري از سؤالات را از ما سلب كرد اما در آن مدت اندك و با وجود خستگي بسيار استاد- كه ناشي از سفرهاي متعدد و انتقال مستمر او از اين محفل به آن محفل بود ـ بحمدالله توانستيم تا حدودي حضور ايشان در ايران را مغتنم شمرده و به برخي از سؤالات خود پاسخ‌هاي تلگرافي از ايشان دريافت كنيم ـ با اين دلخوشي كه در صورت تكرار چنين فرصتي درآينده، بتوانيم با وسعت وقت و فراغت بيشتر از فرزند استاد عبدالباسط بهره‌هاي بيشتر ببريم.

¤ وقتي در برابر فرزند نابغه تلاوت قرآن يعني استاد عبدالباسط بنشيني نخستين چيزي كه به ذهنت خطور مي‌كند اين است كه فرزند درباره پدر صحبت كند و پيرامون عوامل موفقيت و راز و رمزماندگاري او داد سخن دهد و روح تشنه ما را سيراب نمايد:
مرحوم شيخ عبدالباسط مردي بي‌تكلف و عادي بود. او قرآن را در ده سالگي در شهر خود ارمنت از توابع استان قنا در جنوب مصر حفظ كرد.استادش محمد سليم حماد نام داشت. او وقتي قرآن را حفظ كرد بسيار مورد تشويق استاد قرار گرفت. ايشان تا سن 20 سالگي در شهرهاي اطراف ارمنت تلاوت قرآن مي‌كرد. در سن 20 سالگي به همراه پدرش به مرقد حضرت زينب در قاهره مي‌رود و در آنجا پدر از او مي‌خواهد تبركاً پنج دقيقه قرآن تلاوت كند، اما پنج دقيقه او چنان با شور و حال و استقبال حاضران مواجه مي‌شود كه اين مدت، يك ساعت و نيم طول كشيد. پس از آن روز از راديو مصر با او تماس مي‌گيرند و مي‌خواهند كه با آنها همكاري كند تا صدايش به گوش جهانيان برسد. شيخ عبدالباسط در ابتدا نسبت به قبول اين پيشنهاد مردد بود و ترجيح مي‌داد كه در شهر و روستاي خود مشغول زندگي باشد زيرا زندگي در قاهره را بسيار دشوار مي‌دانست اما آخر الامر به عنوان قاري قرآن در راديو مصر مشغول به كار شد و از آن زمان به بعد شهرت عبدالباسط تمام آفاق جهان را دربرگرفت.

¤ چرا تلاوت‌هاي استاد عبدالباسط اينقدر دلنشين و لذت بخش است؟
او قرآن را از جان و دل تلاوت مي‌كرد و تلاوت او، خالص براي خدا بود. او در زمينه قرآن تقواي خدا را مراعات مي‌كرد يعني قرآن را براي قرآن مي‌خواند و مسلم است كه اگر سخني از دل برآيد لاجرم بر دل نشيند و در يك كلام او در تلاوت‌هايش خالص براي خدا قرائت مي‌كرد. او در تلاوت‌ها به دنبال كسب رضايت شنونده نبود بلكه فقط رضاي خدا را جستجو مي‌كرد و تلاوت او بااخلاص عجين بود.
علت ديگر اين گيرايي و دلنشيني، موهبت خاصي است كه خداوند به ايشان عطاكرده بود و آن صداي زيباست كه منحصر در ايشان بود. آن مرحوم سعي داشت در تلاوتها صدايش به حد اعلا كه در اصوات موسيقي به آن «سوپرانو» گفته مي‌شود برسد.

¤ تعامل و رفتار ايشان در خانه و با خانواده، بخصوص در رابطه با قرآن و حفظ و تلاوت آن چگونه بود؟
هرچند ايشان مشغوليت فراوان داشت و به سفرهاي متعدد براي تلاوت مي‌رفت اما به اعضاي خانواده اهتمام زياد نشان مي‌داد. او دوست داشت ما اهل قرآن و قرآني باشيم ولي هيچگاه به اين كار مجبورمان نمي كرد، او ما را آزاد گذاشته بود كه اگرخواستيم قرآن را حفظ كنيم و اگر نمي خواستيم كاري به كارمان نداشت و فقط برروي آموزش قرآن تاكيد داشت و نه حفظ آن. او از معلمي بنام عبدالعزيز بكري(ره) دعوت كرده بود به خانه مان بيايد و به ما قرآن بياموزد. بكري وقتي به خانه مي‌آمد همه خواهران و برادران ما را جمع مي‌كرد و از بزرگ تا كوچك به ترتيب قرآن مي‌آموخت.

مرحوم پدر با وجود اشتغالات فراوان مي‌دانست كه در خانه، چه كسي قرآن مي‌خواند و چه كسي نمي خواند و چه كسي مشغول حفظ قرآن است. آن مرحوم شخصي صاف و ساده دل بود و دائم تبسم بر لب داشت و آن را دوست مي‌داشت. ويژگي او اين بود كه مردي آرام و ساكت و باطمأنينه بود. اكثراً سكوت مي‌كرد. توكل بالا داشت. وقتي قرآن مي‌خواند دنيا را فراموش مي‌كرد.

¤ ايشان ناراحت و عصباني هم مي‌شدند؟
برخي اوقات، اگر كاري و يا مسئله اي كه خارج از چارچوب عقل و منطق بود مي‌ديد ناراحت مي‌شدند، اما اغلب متبسم بودند، در حق ما دعا مي‌كردند و ما را به خود نزديك مي‌ساختند.

¤ شنيدن خاطرات از زبان فرزند استاد عبدالباسط درباره پدر بسيار شنيدني خواهد بود. به برخي از اين خاطرات اشاره كنيد.
روزهاي شنبه هر هفته ساعت هشت تلاوت پدر از راديو مصر پخش مي‌شد. در اين ساعت همه اعضاي خانواده بر سر سفره و كنار هم نزد پدر مي‌نشستيم و به تلاوت ايشان گوش فرا مي‌داديم. همگي ما به مدت نيم ساعت سراپا گوش مي‌شديم، هيچكس تكان نمي خورد و حتي صندلي را هم تكان نمي داد و مرحوم پدر در اثناي پخش تلاوت، سر خود را روي آستينش مي‌گذاشت و به فكر فرو مي‌رفت.
ايشان در منزل با صوت تلاوت قرآن نمي كرد، مگر زماني كه عده اي از خبرنگاران يا مجريان راديو يا عكاسان در منزل حضور مي‌يافتند. اما عادت هميشگي ايشان اين بود كه هر روز پس از نماز صبح در اتاق خود قرآن مي‌خواند. من وقتي شش ساله بودم با ايشان به مسجد امام شافعي مي‌رفتم و به تلاوت‌هاي ايشان گوش مي‌دادم.

در برخي مراسم و محافل قرآني و جشن‌ها كه ايشان به تلاوت مي‌پرداختند مردم حاضر از ايشان مي‌خواستند تلاوتش را تكرار كند. من دوست داشتم كه در برنامه‌هاي تلاوت ايشان همراه پدر باشم، او همواره مرا به تلاوت قرآن تشويق مي‌كرد. به ياد دارم هر وقت در اتاق، قرآن مي‌خواندم و او در اتاق ديگري بود و از حضور ايشان بي خبر بودم، او صبر مي‌كرد تا من به آخر آيه برسم آنگاه وارد اتاق مي‌شد. اگر در اثناي تلاوت وارد مي‌شد من تلاوت را قطع مي‌كردم و او براي اينكه من كارم را كامل تمام كنم پس ازتمام كردن آيه به نزدم مي‌آمد، و اين خاطره زيبايي براي من است.

در بيشتر اوقات كه برنامه تلاوت ايشان به پايان مي‌رسيد به هنگام خروج از مسجد يا محفل به خاطر كثرت مردمي كه دور و بر ايشان را مي‌گرفتند بسختي مي‌توانست آن محل را ترك كند.
زماني كه اسرائيل هنوز فلسطين را اشغال نكرده بود ايشان به دعوت مسلمانان آن ديار به فلسطين مسافرت كرد و در محل مسجدالاقصي سوره اسرا راتلاوت نمود. وقتي فلسطين اشغال شد، ايشان دائماً از اين موضوع اظهار ناراحتي و تألم مي‌كرد و نسبت به ظلم رفته بر فلسطين ابراز انزجار و بيزاري مي‌نمود و آرزو داشت كه بار ديگر بتواند به مسجدالاقصي برود و خاطرات گذشته را تجديد كند و اگر هم خود نتوانست، فرزندانش پا به فلسطين گذاشته و در مسجدالاقصي به تلاوت قرآن بپردازند.

¤ ويژگي‌هاي سبك استاد عبدالباسط چيست؟
ايشان در شيوه قرائت قرآن مبتكر بود يعني هيچگاه از كسي تقليد نكرد، و با موسيقي دروني خود تلاوت مي‌كرد. او سبكي را ابتكار كرد كه پيش از او سابقه نداشت. از ويژگي سبك تلاوت ايشان اينكه در اثناي تلاوت، از قواعد موسيقي پيروي نمي كرد كه از مقامي به مقام ديگر منتقل شود. زيرا او به عقيده من موسيقي تلاوت را بر طبق قرآن تنظيم مي‌كرد نه قرآن را براساس موسيقي، به عبارت ديگر هيچ نغمه معيني وجود ندارد كه قرآن بر آن تطبيق داده شود بلكه اين قرآن است كه موسيقي قرائت براساس آن تعيين و تنظيم مي‌شود و شكل مي‌گيرد.

¤ نقش قرآن در زندگي شما چگونه بود؟
من از كودكي و سن شش سالگي قرآن مي‌خوانم. از زماني كه در دوره ابتدايي درس مي‌خواندم تا پايان تحصيلات دبيرستاني، خواندن قرآن در سر صف دانش آموزان به عهده من بود تا اينكه در سال 2001 (1380) به سفر عمره مشرف شدم و پس از بازگشت، شروع به حفظ قرآن كردم و اين كار را با جديت و پشتكار دنبال نمودم تا آنكه در سال 2003 (1382) موفق به حفظ كل قرآن به صورت حرفه اي شدم. پس از بازگشت از سفر فرانسه درخواست خود را به وزارت اوقاف مصر دادم و از سوي وزارت به عنوان قاري رسمي مسجد سيدي حسن انور انتخاب شدم.

¤ آيا تاكنون به كشورهاي خارجي براي تلاوت سفر كرده ايد؟
وقتي شروع به كار تلاوت كردم اولين سفرم به كشور فرانسه بود كه به دعوت مسلمانان آنجا در هفت استان اين كشور به تلاوت قرآن پرداختم. پس از تعيين شدنم به عنوان قاري رسمي مسجد سيدي حسن به تركيه و چند كشور ديگر كه مسلمانان در آنها حضور دارند سفر كردم.

¤چطور شد كه تصميم گرفتيد براي اولين بار به ايران سفر كنيد؟
من دعوت نامه اي از طريق سفارت ايران در قاهره دريافت كردم. در ابتداي امر در مورد سفر به ايران مردد بودم چون تاكنون به اين كشور سفر نكرده بودم اما بحمدالله خداوند توفيق داد كه به جمهوري اسلامي ايران بيايم و به اعتقاد من اين يك فرصت بزرگي برايم است كه با برادران مسلمان خود در ايران ديدار كنم. من با اقبال زيادي از سوي جوانان براي شنيدن قرآن مواجه شدم و حافظان و قاريان مجد و كوشايي را ديدم.

¤ قبل از سفر به ايران چه ذهنيتي از ايران داشتيد و چرا براي آمدن مردد بوديد؟
من شناخت عيني دقيقي از ايران نداشتم اما پس از آمدن ديدم قرآن در اين كشور مورد تكريم و احترام است و ماشاءالله تعداد زياد و قابل توجهي از قاريان و حافظان و نمازگزاران در اين كشور وجود دارند و اين مسأله اي افتخارآميز است و من هرگز چنين چيزي را پيش بيني نمي كردم.

¤ ارزيابي شما از قاريان ايراني از لحاظ فن قرائت و صوت و لحن چگونه است؟
من ديدم اكثر قاريان ايراني از قراء مصري تقليد مي‌كنند. اين مسأله اشكالي ندارد اما بايد تلاش كنند در آينده خودشان داراي سبك و روش خاصي شوند؛ ولي تلفظ حروف آنان بسيار خوب بود.

¤ اصولا نظر شما در مورد تقليد در تلاوت قرآن چيست؟
يك قاري در ابتداي شروع به كار با قرآن بايستي قرآن را دوست داشته باشد. پس از آن بايد به تلاوت قرآن گوش دهد و مطمئناً در اين راه تلاوت قارياني چند براي او دلنشين خواهد بود و او سعي خواهد كرد از آنها تقليد كند. عده اي هستند كه مي‌توانند بخوبي از قاري الگوي خود تقليد كنند و برخي نمي توانند چون صدايشان با صداي او همخواني ندارد. اما همه اينها در آغاز راه است و چند سال هم مي‌تواند ادامه يابد و اشكال ندارد ولي رفته رفته بايد راه خود را از او جدا كند و براي خويشتن روش تلاوت خاصي انتخاب كند.

¤ شرايط موفقيت يك قاري قرآن را در چه مي‌بينيد؟
بايد گفت هيچ قاري نمي تواند مانند ديگري شود و هر يك روش و بهره خاص خود را دارد اما به نظر من يك قاري در ابتداي امر بايد يك حافظ كل قرآن باشد و هر روز صفحاتي چند از آن را مطالعه و مراجعه كند و شرط اساسي ديگر اين است كه در تلاوت‌هايش براي خدا اخلاص داشته باشد، رضاي خدا را مدنظر قرار دهد و كسب رضاي خلق براي او اهميت نداشته باشد.

¤ آيا فرزندان قاريان مشهور مصري توانسته اند راه پدران خود را ادامه دهند؟
اين مسأله يك مسأله ژنتيكي است، اما لازمه اين كار اين است كه اولا فرزند يك قاري به قرآن و تلاوت آن عشق بورزد و علاقمند باشد و هرگاه حب قرآن و حب تلاوت با هم جمع شد و از موهبت الهي صوت و لحن زيبا هم برخوردار گرديد، در آن صورت است كه مي‌تواند جا پاي پدر گذاشته و از او اين روش را به ارث ببرد.

¤از ميان فرزندان استاد عبدالباسط چرا ياسر بطور رسمي وارد سلك تلاوت و قرائت قرآن در محافل رسمي شده و به عنوان قاري رسمي يكي از مساجد مهم مصر تعيين شده است؟
من پيش از اين، در كار تجارت پوست فعاليت مي‌كردم. شبي مرحوم پدر را در خواب ديدم كه در ميان جمعي نشسته و قرآن را با يك نفس تلاوت مي‌كند. او در همان خواب روبه من كرد و گفت: بايد قرآن را با يك نفس تلاوت كني (شايد منظورش اين بوده كه بايد مداوم قرآن را بخوانم). پس از آن خواب بود كه را و رسم من عوض شد و با خود تعهد كردم كه وارد عرصه حفظ و تلاوت قرآن شوم و اكنون جز تلاوت قرآن به كار ديگري نمي پردازم.

¤ پس مي‌توان نتيجه گرفت كه ياسر توانسته است پا جاي پـاي پدرش عبدالباسط بگذارد و از او دنباله روي كند؟
بله، خداوند اين توفيق را داده است كه عملا دنباله رو ايشان باشم و اين از بركت قرآن عظيم است و به نظر مي‌رسد مرحوم پدرم براي ما زياد دعا كرده كه اين توفيق شامل حالمان شده است.

¤چند سال داريد و چند فرزند؟
من 37 سال دارم و دو فرزند يك پسر و يك دختر، به نام‌هاي يوسف و يمني

¤شنيده ام كه مصري‌ها به اهل بيت پيامبر(ص) ارادت قلبي زيادي دارند و آنان را بسيار دوست مي‌دارند.
ما همگي مزار اولياي صالح را زيارت مي‌كنيم، از مزار رأس الحسين(ع) تا ديگر اولياي الهي و حتي اولياء بزرگان غير منسوب به اهل بيت.

ما ايام ولادت حضرت حسين و حضرت زينب و حضرت نفيسه و رقيه و حسن انور را جشن مي‌گيريم و بسياري از قاريان مصري علاقمند هستند كه در اين مناسبت‌هابه تلاوت قرآن بپردازند. شايد تعجب كنيد كه مرحوم پدر يكي از علاقمندان و عاشقان اهل بيت(ع) بود و چنانكه ابتدا گفتم مرحوم پدر زماني كه 20 ساله بود باتفاق پدرش عازم حرم حضرت زينب در قاهره مي‌شود، در آنجا از او مي‌خواهند كه به تبرك اين مكان شريف ايشان نيز ده دقيقه قرآن تلاوت كند اما تلاوت استاد عبدالباسط چنان جمعيت را منقلب مي‌كند و شور و ولوله در آنها ايجاد مي‌نمايد كه تا يك ساعت و نيم به طول مي‌كشد. از آن پس بود كه راديو و مطبوعات به سراغ او آمدند و ايشان داراي آوازه جهاني شد. مرحوم پدر دائماً به فرزندانش مي‌گفت او هرچه دارد از حضرت زينب است و رمز موفقيت و شكوفايي هنر قرائت او بخاطر حب حضرت زينب و اهل بيت بوده است.

(در اينجا به ياد سخن يكي از همراهان ياسر عبدالباسط مي‌افتم كه مي‌گفت در جريان سفر به ايران گرايشات اهل بيتي ايشان كاملا مشهود بود، به طوري كه وقتي او را به مشهد برديم تا در محفل انس با قرآن كه در مهديه مشهد برقرار بود به تلاوت بپردازد، او پيش از آنكه وارد مهديه شود رو به بارگاه امام رضا(ع) كرد و نسبت به آن حضرت اداي ادب و تحيت و احترام كرد و پس از مراسم نيز راهي زيارت امام رضا شد و در حرم مطهر دوبار نماز خواند و براي پدرش دعا كرد. او نسبت به اين همه عظمت و احترام و تكريم نسبت به امام معصوم از سوي زائران حاضر در حرم ابراز شگفتي مي‌كرد. او همچنين سؤالاتي در مورد امام علي و حضرت زهرا و ساير ائمه معصومين عليهم السلام مطرح مي‌كرد كه پاسخ‌هاي لازم به او داده مي‌شد.)

¤ هرچند ما سؤالات متعدد ديگري نيز داشتيم كه مي‌خواستيم از او بپرسيم اما فشار اطرافيان و ميزبانان استاد و اظهار خستگي ايشان ما را از ادامه اين گفت وگو ناكام گذاشت اما ايشان به ما وعده داد كه در سفر بعدي با زمان بيشتر به گفت وگو بپردازد و من او را تا اتاق محل استراحتش در طبقه دهم هتل لاله تهران بدرقه مي‌كنم در حالي كه ساعت 30/1 بامداد را نشان مي‌داد.

منبع: مهرداد آزاد ـ كيهان

http://www.baztab.ir/news/50866.php
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 16:43  توسط رضا  | 

اول ارديبهشت

روز جهاني گرامي‌داشت استاد سخن، سعدي شيرازي

اولين روز ماه ارديبهشت را به بزرگداشت و گرامي‌داشت استاد سخن فارسي، «سعدي» اختصاص داده‌اند که به حق، او را «افصح‌المتکلمين»، يعني فصيح‌ترين گوينده و شاعر ناميده‌اند. «سعدي» بدون ترديد يکي از پنج شاعر طراز اول زبان فارسي است که چهار تن ديگر را کساني همچون «فردوسي»، «نظامي گنجوي»، «مولوي» و «حافظ» تشکيل مي‌دهند. برخي ديگر، او را بزرگ ترين شاعر ايران مي‌دانند که فصاحت و زيبايي کلام او را مانندي نيست و شيوايي آن در نظم و نثر، زبانزد همگان است.

«سعدي» شايد تنها شاعري باشد که کلامش را سهل و ممتنع مي‌دانند، زيرا سخن منظوم او به‌قدري شيوا و بي تکلف است که به  نثري روان و ساده نزديک است. کساني که بخواهند کار او را در نثر تقليد کنند درمي‌مانند و در ضمن کار، به دشواري آن پي مي‌برند. چنانکه «جامي» در کتاب «بهارستان»، «مجد خوافي» در «روضه‌ي خلد»، «قاآني شيرازي» در «پريشان»، «ميرزا ابراهيم خان تفرشي» در «مُلستان» و «حکيم قاسمي کرماني» در «خارستان»، کار او را در «گلستان» تقليد کردند اما هيچکدام، آن نشد که «سعدي» آفريده بود.

همچنان است در سرودن غزل و بيان اخلاق و عرفان عملي. جز «حافظ» که پس از «سعدي» نام آورترين شعرا در سرايش غزل است، هنوز شاعري نتوانسته به سبک و شيوه‌ي «سعدي» غزل بسرايد. در زمينه‌ي اخلاق و عرفان عملي نيز کتابي نوشته نشده که همپاي «بوستان» باشد.

زندگي‌نامه‌ي «سعدي»

شيخ مصلح‌الدين مشرف‌بن عبد‌الله، مشهور به «سعدي» شيرازي در سال 600 هجري قمري يا در نيمه‌ي نخست قرن ششم هجري در شيراز ديده به جهان گشود. در مورد تاريخ دقيق زادروز او ترديد هست. گفته مي‌شود که او در سالهاي بين 610 تا 615 به دنيا آمده‌است. به نظر چند تن از استادان و پژوهشگران زبان فارسي، همچون «ذبيح‌الله صفا»، «مجتبي مينوي» و ديگران، سال ولادت «سعدي»، سال 606 است.

پدر او در دستگاه ديواني «اتابک سعدبن زنگي»، فرمانرواي فارس، کار مي‌کرد. آنچه مسلم است اين است که او از خاندان علم و دانش بوده چنا‌که گفته‌است «همه قبيله‌ي من، عالمان دين بودند».

«سعدي» نوجوان بود که پدر خود را از دست داد و سپس به توصيه‌ي اتابک فارس براي ادامه‌ي تحصيل به بغداد رفته و در نظاميه و مراکز علمي ديگر آنجا، دانش آموخت و از حجره‌ي مدرسه و کمک هزينه‌ي تحصيلي که مديران مدرسه‌ي «نظاميه» مي‌پرداختند، بهره‌ي بسيار برد و بيشتر اوقات خود را به درس و بحث گذراند. او به هنگام اقامت در بغداد، از محضر استاداني چون «شيخ ابوالفرج جوزي» و «شيخ شهاب‌الدين سهروردي» بهره برد. در آن زمان، زادگاه «سعدي»، شيراز، که از تيررس حمله‌ي مغولان و ويراني تاتارها بدور مانده بود، اندکي بعد دستخوش هرج و مرج، ناامني و ترکتازي قبايل شمال شرقي ايران گرديد، چنان که خود او مي‌گويد:«جهان درهم افتاده چون موي زنگي».

 «سعدي» پس از فراغت از تحصيل به سفر پرداخت و راهي سرزمين‌هاي ديگر گشت و به قول خود، در اقاليم غربت سالياني بسر برد. اين سير و سفر، نزديک سي سال به طول انجاميد، از جمله از هندوستان و مغرب و روم ديدن کرد.

اگر در «کليات» سعدي که شامل «بوستان» و «گلستان» است، دقت کنيم، ردپا و مکانهايي را که به آنجا سفر داشته‌است، مي‌توان ديد. از جمله‌اين مکانها در کتاب «گلستان» مي‌توان به:
سفر به حجاز و مکه، دمشق، بيابان قدس و طرابلس و حلب، بصره، اسکندريه، کوفه، جزيره‌ي کيش، کاشغر، ديار بکر، ديار مغرب، بلخ و باميان، اشاره داشت.

همچنين از سفرهاي او در کتاب «بوستان» مي‌توان به موارد زير اشاره کرد:

دمشق، روم شرقي (ترکيه امروز)، شهر صنعا واقع در يمن، و ديدار از «سومنات» هند. در اين جهانگردي‌ها، «سعدي» براي تهيه‌ي مخارج سفر و گذران زندگي خويش، در طول راه و هنگام اقامت در شهرها، از دانش خود در آموزش ديني، وعظ در مساجد و تدريس بهره مي‌برده‌است. سرانجام پس از چهل سال سير آفاق و انفس، با انباني ارزشمند از تجربه و دانش به شيراز برمي‌گردد و حاصل معنوي، اخلاقي، احوال روحي و اجتماعي، انديشه‌ها و جهان‌بيني خود را در سال 655 در قالب کتاب «بوستان» و در سال 656،  در کتاب «گلستان» مي‌ريزد.

اين دو کتاب که نتيجه‌ي عمري جهانگردي و تجربه اندوزي و مشاهدات «سعدي» بوده، گنجينه‌ي ارزشمندي‌است از نکته‌هاي اجتماعي و اخلاقي و راه و روش بهتر زيستن. در کتاب «گلستان»، سعدي با زيباترين شکل و در نهايت متانت و استواري، کلام را با شوخي و مزاح در هم‌آميخته، چنان‌که خود او مي‌گويد: «داروي تلخ نصيحت، به شهد رأفت برآميخته تا طبع ملول از دولت قبول، محروم نماند».

***

کتاب«گلستان» که شاهکار نثر فارسي و سرآمد همه‌ي آثار منثور فارسي است، در يک ديباچه و هشت باب به نثر مسجّع نوشته شده‌است. غالب نوشته‌ها، کوتاه و داستانگونه و مملو از پندهاي اخلاقي است. «سعدي» نثر مسجع را از نظر زيبايي و کوتاهي کلام به اوج خود رسانده است و هنوز کسي نتوانسته با او در اين مورد برابري کند. واژه‌ي «مسجّع» به معناي آواز بال کبوتر است و در صنعت ادبي به نثري گفته مي‌شود که شبيه شعر است و داراي وزن.

ديباچه
باب اول_ در سيرت پادشاهان
باب دوم _ در اخلاق درويشان
باب سوم _در فضيلت قناعت
باب چهارم _در فوائد خاموشي
باب پنجم _در عشق و جواني
باب ششم _در ضعف و پيري
باب هفتم _در تأثير تربيت
باب هشتم _در آداب صحبت

از ويژگي‌هاي کار «سعدي» اين است که بسيار آگاهانه به بزرگان و حاکمان پند و اندرز مي‌دهد، چنان‌که هيچ‌کس به اندازه‌ي او، پادشاهان، حاکمان، صاحبان قدرت و زر و زور را به مهرباني و رعيت‌نوازي دعوت نکرده‌ و به وظيفه‌ي خويش آگاه نساخته‌است. سفرهاي فراوان به ديگر نقاط، ديد او را به جهان و جهانيان گسترده‌ترساخت، به گونه‌اي که فقط به مردم فارس و يا ايران نمي‌انديشد، بلکه جهاني را مد نظرداشت. بر همين مبناست که نظريه‌ي بشردوستي و انساني او در ترجمه‌ي بيت « بني‌آدم اعضاي يکديگرند/ که در آفرينش ز يک گوهرند» بر سردر تالار جامعه‌ي ملل در «ژنو» نقش بسته‌است.

عالم مطلوب «سعدي» بر اساس عدالت و دادگستري نهاده شده . او پيشرفت هر حکومتي را در پيوند با مردم  و طريقت را نيز در خدمت به خلق مي‌داند و با زيرکي و هوشياري، خردمندانه مي‌کوشد پادشاه را قبل از هر فرد ديگر به وظيفه‌ي رعيت‌پروري و مردمداري خويش آگاه سازد.

***

دکتر غلامحسين يوسفي در مقاله‌ي «جهان مطلوب سعدي» که در تصحيح و توضيح بوستان آورده، از جمله موارد زير را در جرگه‌ي آيين کشورداري مي آورد:

آزمودن کسان، قبل از به کار گماردن آنان،
سود جستن از رأي و تجربه‌ي پيران و نيروي جوانان،
سخن صاحب‌غرضان در حق درستکاران نشنيدن،
شناختن کهتران و تماس داشتن با مردم،
درشتي و نرمي به‌هم داشتن،
شفقت با مردم و رعايت احوال دردمندان،
رازداري،
کيفردادن ظالم و دزد و خيانتکار،
نواختن سپاهيان و آسوده داشتن آنان،
توجه به اهل شمشير و قلم،
حقير نشمردن دشمن خُرد،
تدبير و مدارا با دشمن،
هشياري و بيداري در صلح و جنگ،
فرستادن دليران به ميدان رزم،
زنهار دادن دشمن پناهنده،
در اقليم دشمن نراندن، خاصه در شب و از کمين‌گاهها برحذر بودن و شهرهاي تسخير شده را نيازردن،
درنگ کردن در کشتن اسيران جنگ و اعتماد نکردن بر سپاهيان عاصي خصم.

***

کتاب «بوستان» داراي ده باب است:

باب اول _ در عدل و تدبير و راي
باب دوم _در احسان
باب سوم _در عشق و مستي و شور
باب چهارم _در تواضع
باب پنجم _در رضا
باب ششم _در قناعت
باب هفتم _در عالم تربيت
باب هشتم _در شکر بر عافيت
باب نهم _در توبه و راه صواب
باب دهم _در مناجات و ختم کتاب

***

راز محبوبيت «سعدي» در سادگي و شيوايي کلام اوست. او انديشه‌ي خود را با زباني بسيار ساده و روان، اما موزون و هنرمندانه به نظم کشيده‌ است. بدون ترديد، اين خود يکي از  بزرگترين عواملي بوده که زبان فارسي به همت و شيوه‌ي پسنديده و استوار او، در خلال دست کم هفت سده، دگرگوني نيافته و بهمان اندازه قابل فهم و درک و کم‌نظير و برگزيده است.

«سعدي» پس از نگارش «بوستان» که در سال 656 بود، تا زمان درگذشت خويش، يعني زماني نزديک به کمتر از چهل سال، به خلق آثار ديگري در زمينه‌ي نظم و نثر پرداخت. در نظم، به سرودن غزليات، قصايد و ترجيعات و در زمينه‌ي نثر، به نوشتن آثاري چون «مجالس پنجگانه»، «نصيحة‌الملوک»، «رساله‌ي عقل و عشق» و «تقريرات ثلاثه» همت گماشت.

«عبدالعلي دستغيب» منتقد ادبي بر اين باور است که:« اروپا، ادبيات فارسي را با شعر «سعدي» شناخت. بعد از آغاز دوره‌ي رنسانس، اروپايي‌ها به شعر «سعدي» توجه کردند و آثار او به زبانهاي اروپايي ترجمه شد. کساني چون «لافونتن»، جنبه هاي داستاني آثار او را در کارهاي خود تأثير دادند و افرادي چون «مونتسکيو»، «لامارتين» و حتي «ويکتورهوگو» به جنبه هاي شعر «سعدي» توجه کردند. «گلستانِ» «سعدي» زماني که به فرانسه ترجمه شد، نهضت رمانتيسم فرانسه و بعد اروپا را تحت تأثير قرار داد. شعرايي چون «پوشکين» در روسيه و «امرسون» در آمريکا نيز تحت تأثير اشعار «سعدي» بوده اند.»

***

اينک نمونه‌هايي را در زمينه‌ي بهار از نظم و نثر «سعدي» مي‌آوريم:

«فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدين بگسترد و دايه‌ي ابر بهاري را فرموده تا بناتِ نبات در مهد زمين بپرورد. درختان را به خلعت نوروزي، قباي سبز ورق دربرگرفته و اطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ [ربيع]، کلاه شکوفه برسرنهاده. عصاره‌ي تاکي به قدرت او شهدِ فايق شده و تخمِ خرمايي به تربيتش، نخل باسق گشته.»

بـرآمد باد صبـح و بوي نـوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايـون بادت اين روز و همه روز
چـو آتش در درخت افکنــد گلنــار
دگــر منقل منــه، آتش ميفـــــروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حســد گـــــــو دشمنان را ديـــده بــــردوز
بهـــاري خـــــرمست اي گـــــل کجــايي
کــه بيني بلبــــــلان را نالــه و ســـوز
جهان بي ما بسي بـودست و باشد
بـــــرادر جــــز نکــــو نامي مينـــــدوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبــــر فـرمــــــان بـدگوي بدآمـــوز
منه دل بر سراي عمر، سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين گوز
دريغا عيش اگر مرگش نبـودي
دريـغ آهو اگر بگذاشتي يوز

***

در اينجا مطلبي جالب و خواندني را از فصلنامه‌ي «ايران شناسي»، سال پنجم، از «جلال خالقي مطلق» مي‌آورم با نام: «تو را که دست بلرزد، گهر چه داني سُفت!» اين نوشته يا مقاله را «جلال خالقي مطلق» به استاد «جعفر محجوب» تقديم کرده‌است.تمام مقاله، بدون تغيير و يا کم و کاست خواهد آمد که بررسي و اهميت نيروي جنسي در زندگي زناشويي از ديد «سعدي» است.

تو را که دست بلرزد، گهر چه داني سُفت!

(اهميت نيروي جنسي در زندگي زناشويي از ديدِ سعدي)

 

به استاد جعفر محجوب:

تنت درست و دلت شـــاد باد، ايـــــدون باد!
ادب زکشت تـــــو آبــاد بـــــاد، ايــــدون باد!
هميشه تا که جهان را روش فراموشي‌ست
ز رنـــج تو بــــه جهــان ياد باد ، ايــدون باد!

اگر چه «سعدي»، «گلستان» را به هشت و «بوستان» را به ده باب تقسيم کرده‌است، ولي بيشتر حکايات اين دو کتاب را مي‌توان زير سه عنوان کلي دسته‌بندي کرد:
• يکي حکاياتي ک در خويشتن‌شناسي و تهذيب اخلاق فردي نگارش يافته‌اند.
• دوم، دسته‌اي که موضوع آنها تدبير منزل و به‌ويژه تعيين وظيفه‌ي اعضاي خانواده‌ نسبت به يکديگر است.
سوم، آنهايي که در باره‌ي سياست مُدُن، چه شيوه‌ي برخورد افراد جامعه با يکديگر و چه آيين کشورداري و وظيفه‌ي دستگاه دولت (فرمانروا و کارگزاران او) نسبت به کشور و مردم، نوشته شده‌اند.

در ميان حکايات دسته‌ي دوم، چند حکايت نيز هست که موضوع آنها، رابطه‌ي جنسي زن و مرد است. از ديد «سعدي» يکي از مهمترين رشته‌هاي پيوند زندگي زناشويي، وظيفه‌ي شوهر در رفع نياز جنسي زن است:

منجّمي به خانه درآمد. مردي بيگانه ديد با زن او به‌هم‌نشسته. دشنام داد و سقط گفت و درهم‌افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلي بر آن واقف شد، گفت:
             
         تو بر اوج فلک چه داني چيست     که نداني که در سراي تو کيست!

اين حکايت مثَل مردي‌ست که آنچنان به کار خود سرگرم است که ديگر وقتي براي زن خود ندارد و در نتيجه زن او آنچه را که از شوهر نمي‌يابد، در مردي ديگر مي‌جويد. البته اين حکايت را بدين‌گونه نيز مي‌توان تعبير کرد که آنچه زن از شوهر خود نمي‌يابد، الزاماً عمل جنسي نيست، بلکه چشمداشت همنشيني و مهرباني‌ست، چنان‌که در حکايتي از «بوستان» آمده‌است:

  شکـايت کنــــد نـوعروسي جــــوان              بـــه پيــــري ز دامــــاد نـــامهــــربان
  کـه«مپسند چندين که با اين پسر              بــــه تلخي رود روزگـــارم بــه‌ســـــر
  کساني کـــه با مـا در اين منزلنـــد              نبينـــم کـه چـون من پريشان دلنـد
  زن و مــرد با هــم چنان دوستنــــد              کــه گـويي دو مغـــز و يکي پوستند
  نديــدم در اين مــدت از شــوي من              کــه باري بخنـــديــــــد در روي من»
  شنيد اين سخن پيــــر فرخنـده فال             - سخنــدان بود مــرد ديرينــه سال-  
  يکي پاسخش داد شيـرين و خَوش             کــه «گـر خـوبـروي‌ست بارش بکش
  دريــــغ است روي از کسي تافتــن              کـــه ديگـــر نشايــــد چنـــو يافتــــن
  چرا سرکشي زان که گــر سرکشد              بــه حـــرفِ وجـودت قلــم درکشــد»
  يکـــم روز بـــر بنـده‌اي دل بسوخت              که مي‌گفت‌و‌فرماندهش‌مي‌فروخت:
  «تو را بنــده از من بــه افتــد بسي              مـــرا چـون تو ديگـــر نيفتد کسي»

پنج بيت نخستين اين حکايت، نخست حدسي را که در باره‌ي حکايت مرد منجّم زديم تأييد مي‌کند، ولي سپس پاسخ پير به زن جوان، روشن مي کند که اين دو حکايت ارتباطي با يکديگر ندارند.

حکايت «بوستان» جزو باب سوم اين کتاب است با عنوان «در عشق و مستي و شور» و موضوع حکايات اين باب بيشتر شرح همان عشق‌هاي افلاطوني‌ست که عاشق بيچاره مي‌سوزد و معشوق زيبا که جلوه‌اي از پرتو حق است ناز مي‌فروشد. از اين رو، در حکايت مرد منجم، سخني از زشت‌رويي شوهر يا خوبرويي مرد بيگانه يا حتي بدخويي و خوشخويي آنها نيست که سبب خيانت زن به شوهر خود شده باشد، بلکه سخن از اين است که مرد منجم همه‌ي وقتش در آسمان به دنبال «زهره» و «زحل» مي‌گذرد.

 ولي در «بوستان»، در باب هفتم که عنوان آن «درعالم تربيت» است، حکايت ديگر هم هست که هم به موضوع مورد بحث ما نزديک‌تر است و هم به جهان «سعدي» که فرزانه‌اي‌ست در انديشه‌ي نيک‌بختي فرد و خانواده و جامعه و از اين رو با هر دو پاي استوار، روي زمين واقعيت‌ها ايستاده‌است. اين حکايت نيز مانند حکايت عروس نوجوان با شکايت از بدخويي زن آغاز مي‌گردد، ولي نتيجه‌گيري ديگري دارد:

    جـــوانـــي ز نــاســـــازگـــاري جفت             بــر پيـــرمــردي بناليـــــد و گفت:
    «گـــران‌باري از دست اين خصم چير            چنان مي‌بــرم کآسيا سنگ زير»
    «به‌سختي‌بنه،گفتش،‌اي‌خواجه دل            کس از صبــرکــــردن نگردد خجــل
    به شب سنگ بالايي اي خانه‌سـوز            چرا سنگ زيــرين نباشي به روز؟
    چو از گُلبني ديــده باشي خــوشي            روا باشــد ار بـــار خــارَش کشي
    درختي کــه پيوسته بارش خــــوري            تحمل کن آنگه‌که خارش خوري»

همانگونه که در حکايت عروس نو جوان به زن توصيه شده بود که با بدخويي مرد خود بسازد، در اين حکايت نيز به مرد، توصيه مي‌شود که با بدخويي زن خود بسازد، ولي برخلاف حکايت پيشين نه به خاطر خوبرويي همسر، بلکه به خاطر لذت جنسي که از او مي‌بَرد. بنابراين در حکايت مرد منجّم نيز آنچه که زن را به خيانت به شوهر خود واداشته است، بدخويي يا زشت‌رويي شوهر نيست، بلکه اين که مرد منجّم چنان سرگرم آسمان است که فراموش مي‌کند شب‌ها سنگ بالاي آسياب باشد.

 با اين حال سعدي صِرف خُفت و خيز را نيز که از آن رضايت از عمل جنسي به‌دست نيايد بي‌اهميت مي‌داند:

«پيري حکايت کند که دختري خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت نشسته و ديده و دل بر او بسته، شب‌هاي دراز نخفتمي و بذله‌ها و لطيفه‌ها گفتمي، باشد که مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله شبي همي گفتم:

«بخت بلندت يار بود و چشم دولتت بيدار که به صحبت پيري افتادي پخته، پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيک و بد آزموده که حقوق صحبت بداند و شروط مودّت بجاي آورد. مشفق و مهربان و خوش طبع و شيرين‌زبان.

تا تــوانم دلت بـــه‌دست‌آرم
ور بيـــــازاريـــم، نيــــــازارم
ور چو طوطي، شکر بود خورشت
جان شيرين فــــداي پـــــــرورشت

نه گرفتار آمدي به‌دست جواني مُعجَب، خيره‌راي، سرتيز، سبک‌پاي، که هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هرشب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.

جوانان خرّمنـــد و خوب‌رخسار
وليکن در وفا با کس نپـــاينـــد
وفاداري مــدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلي ديگر سرايند

خلاف پيران که به عقل و ادب زندگاني کنند، نه به مقتضاي جهل و جواني.

         زخود بهتري جوي و فرصت‌شمار      که با چون خودي گم کني روزگار»
 
گفت:«چندان بر اين نَمَط بگفتم که گمان بردم که دلش در قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از درونِ پُر درد برآورد و گفت : چندين سخن که بگفتي، در ترازوي عقل من وزن آن يک سخن ندارد که وقتي شنيده‌ام از قابله‌ي خويش که گفت: زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به که پيري!

زن کــز بـــر مـــرد بي‌رضـــا برخيـــزد
بس فتنه و جنگ از آن ســـرا برخيزد
پيري که زجاي خويش نتواند خاست
الاّ به عصــــا، کِيش عصــــا بــرخيــزد

في‌الجمله امکان موافقت نبود. به مفارقت انجاميد. چون مدت عدّت برآمد، عقد نکاحش بستند با جواني تند، ترشروي، تهيدست، بدخوي، جور و جفا مي‌ديد و رنج و عَنا مي‌کشيد و شکر نعمت حق همچنان مي‌گفت که الحمدالله که از آن عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.

           [با اين همــه جور و تنــدخويي     بارت بکشـــــم کـــه خـــوبــــرويـي]
           با تو مـرا سوختن انــدر عــذاب     بــه کــه شدن با دگــــري در بهشت
           بـوي پيـــــاز از دهن خوبـــــروي     به به‌حقيقت که گل از دست زشت

در برخي از دستنويس‌‌‌‌‌‌‌‌هاي گلستان، به جاي بيتي که مصحح در ميان چنگک نهاده است و يا پس از این بيت، دو بيت زير آمده‌است:

روي زيبـــا و جامــــه‌ي ديبـــا      عرق و عود و رنگ و بوي و هوس
اين همـــــه زينت زنان باشد      مــــــــرد را   ... و  ...  زينت بس

حتي بدون اين دو بيت و با وجود بيتي که در چنگک نهاده شده، روشن است که در اين حکايت «خوبرويي» فرع قضيه است و آنچه واقعاً امتياز آن جوانِ «تندِ ترشروي تهيدست»، بر آن پير «جهانديده‌ي مهربان شيرين‌زبان» است، اين است که برخلاف آن پير، از نيروي جنسي کافي برخوردار است.

 البته «سعدي» براي آن که اهميت نيروي جنسي را در زندگي زناشويي نشان بدهد، ناچار است چنان که شيوه‌ي حکايت‌سازي‌ست، مطلب را کمي حاد و مبالغه آميز بيان کند، ولي اين بدان معني نيست که «سعدي» نکات ديگر آداب همزيستي را به کلي بي‌اهميت گرفته باشد. براي مثال در همين حکايت، به شيوه‌ي غلوّ مي‌گويد که بوي پياز از دهان خوبروي، بهتر از گل از دست زشت‌روي است. ولي در حکايت ديگري در «بوستان»، تا «مأمون» بوي ناخوش دهان خود را درمان نمي‌کند، کنيزک تن به هماغوشي با او نمي‌دهد و يا نکوهش رفتار خشن در بوس و کنار، در حکايت آن مرد کفشدوز که در شب زفاف، لب دختر را چنان وحشيانه گاز مي‌گيرد که گويي جوال‌دوز به جوال مي‌زند. ولي از ديد «سعدي» در هر حال مسأله‌ي خُفت و خيز که با توانايي جنسي مرد همراه باشد، يک رشته‌ي مهم پيوند زندگي زناشويي‌ست .

«سعدي» در يک حکايت ديگر نيز به اين موضوع پرداخته‌است:

 پيرمردي را گفتند چرا زن نکني؟
گفت: «با پيرزنانم عيشي نباشد.»
گفتند: «جواني بخواه، چون مکنت داري.»
گفت: «مرا که پيرم با پيرزنان الفت نيست، پس او را که جوان باشد، با من که پيرم، چه دوستي صورت بندد؟»
           زور بايــد نـــه زر، کــــه بانــــو را     گزَري دوست‌تر که ده من گوشت

 ***
و باز در حکايتي ديگر:

       شنيــــده‌ام کــــه در اين روزهـــا کهــن‌پيــــري        
خيال بست بــــه پيــرانه‌ســر کــه گيـــرد جفت
        بخــــواست دختـــرکي خوبـــــروي، گـوهــرنام         
چـو دُرج گوهــرش از چشم همگنـــان بنهفت
          چنــان کــــه رســـم عروسي بود، تماشــا بود          
 ولي بــــه حملــه‌ي اول، عصـــاي شيخ بخفت
          کمـــان کشيد و نزد بر هـدف، که نتوان دوخت         
 مگــر بــه ســوزن فــولاد، جـــامــــه‌ي هنگفت
          بــه دوستان گلــــه آغاز کـــرد و حجت ساخت         
 که خان‌و ‌مان من اين شــوخ ديــده پاک بـرُفت
           ميان شوهر و زن، جنگ و فتنه خاست، چنان          
 که‌سر‌به‌شحنه و قاضي‌کشيد ‌و سعدي گفت:
           پس از خلافت و شُنعت، گنـــاه دختـــر نيست          
  تــــو را که دست بلرزد، گهــر چه داني سُفت!

اين که «سعدي» در اين حکايات براي نشان دادن اختلافي که از ضعف نيروي جنسي مرد در زندگي زناشويي برمي‌خيزد، غالباً از پيرمردان مثال مي‌زند، از اين روست که معتقد بودند که جوان، درخور با طبيعت جواني، از نيروي جنسي کافي برخوردار است، مگر آن‌که مانند آن مرد منجّم همه‌ي وقتش به کار ديگري بگذرد و يا گرفتار بيماريهاي رواني، مثلاً شرم بيش از اندازه باشد، که قابل درمان است. مانند حکايت جوان کفشگر در شاهنامه که در شب زفاف، نايژه‌اش سست است. ولي خلاف گمانِ زنِ او، اين سستي نه از خود‌ رُستي، که از شرم است. مادر باتجربه‌ي جوان که مي‌داند «کُلنگ از نمد کي کند کان سنگ»، سه جام مِي به جوان مي‌خوراند و از پس آن رخسار جوان گل انداخت و پرده‌ي شرم او دريد و «نمد سر برآورد و گشت استخوان».

***

در عين حال، «سعدي» با مثال پيرمرد در اين حکايات به يکي از مسائل مهم جامعه، يعني ازدواج ميان مردِ پير و زنِ جوان، انگشت مي‌گذارد. يک چنين ازدواجي موضوع اصلي داستان «ويس» و «رامين» است.

در ادب فارسي، موضوع آثاري چون «سندبادنامه»، «مرزبان‌نامه»، «طوطي‌نامه» و مانند آنها و نيز بخشي از نوشته‌هاي برخي از بزرگان شريعت و طريقت، در اين بحث است که اصولاً زن، موجودي‌ست بدگوهر و بي‌وفا، نيرنگ‌ساز و خيانت‌کار که تنها سود وجود او در اين است که مرد از او تمتع برگيرد و کار بقاي نسل، تعطيل نماند. اکنون وقتي از اين زاويه به «ويس» و «رامين» مي‌نگريم، درمي‌يابيم که اين داستان، گذشته از زيبائيهاي ادبي آن، نوعي ادبيات اعتراض است. اعتراض يک زن بر رسم ازدواج مرد پبر با زن جوان و تبليغ برابري زن و مرد، حتي در نياز جنسي.

از اين رو شگفت نيست که در گذشته، در جامعه‌ي «مردانه»‌ي ما، اين داستان از جمله کتب ضاله بشمار مي‌رفت. چون مردان بيم داشتند که زنان با خواندن چنين داستاني از راه اخلاق، يعني آن اخلاقي که مردان ساخته و به زنان تحميل کرده بودند، منحرف گردند و يا چنان که «عبيد زاکاني» به شيوه‌ي خود گفته‌است «از خاتوني که قصه‌ي «ويس» و «رامين» خواند، مستوري توقع مداريد.»

با اين حال ما در کنار «ويس» زيباي افسانه‌اي، يک «ويس» زيباي تاريخي نيز داريم که دنباله‌ي اعتراض او را گرفته و او «مهستي گنجه‌اي»‌ست :

ما را به دَم پير نگه نتوان داشت    در حجره‌ي دلگير نگه نتوان داشت
آن را که ســر زلف چو زنجير بود   در خانه به زنجير نگـه نتوان داشت

از بخت بد از اشعار اين زن پيشتاز، مانند اشعار ديگر زنان شاعر روزگاران پيش، جز اندکي برجاي نمانده‌است و اگر در ميان رباعي‌هاي او نمونه‌هايي چون: «قاضي چو زنش حامله شد...» به دست ما رسيده است، بيشتر به خاطر لذتي‌ست که برخي مردان از خواندن الفاظ رکيک مي‌برده‌اند و نه پيامي که در اين اشعار نهفته‌است که شايد آن را اصلاً درنيافته بودند. «مهستي» در اين اشعار، گذشته از اعتراض به رسم ازدواج مردپير با زن جوان و درخواست حق ترک خانه و شرکت در اجتماع براي زنان، با مخاطب ساختن شوهر خود، پسر خطيب گنجه، به مردان گوشزد مي‌کند که وظيفه‌ي مرد، تنها تهيه‌ي نان و گوشت نيست، بلکه برآوردن نياز جنسي زن خود نيز هست.

در فرهنگ ما، «سعدي» جزو مردان نادري‌ست که در اين مبارزه به کمک زنان شتافته‌است و هم‌سخن با «مهستي» گفته‌است: «زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند، به که پيري!»

بي‌گمان هرچه «سعدي» در «گلستان» و «بوستان» در باره‌ي زن گفته‌است، امروز همه بر پسند ما نيست. ولي در مجموع بينش والاي او در باره‌ي زن، به‌ويژه شناخت و پذيرفت اين نکته که زن، تنها براي فرمانبرداري از مرد و تمتع جنسي او آفريده نشده‌است، بلکه او نيز داراي نيازها و از جمله نياز جنسي‌ست که بايد از سوي مرد برآورده گردد، دليلي بر ديد پيشتاز و رشادت بيان اين آموزگار خردمند است.

بخش تاريخ و فرهنگ خاور نزديک، دانشگاه هامبورگ

جلال خالقي مطلق
 

فصلنامه‌ي ايران‌شناسي، شماره‌ي 1، بهار

http://www.kalam.se/sadi-bozorgdasht.html

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:30  توسط رضا  | 

رئيس جمهور «سابق»
محمدعلى ابطحى
175446.jpg
آقاى خاتمى فعلاً فقط رئيس جمهور سابق است. در كشورهاى جهان سوم، معمولاً اين عنوان وجود ندارد؛ يا فردى رئيس جمهور است يا مرحوم رئيس جمهور يا رئيس جمهور تبعيدى. آقاى خاتمى بعد از پايان دوره هشت ساله رياست جمهورى در دنيا با نگاهى متفاوت از يك رئيس جمهور سابق مورد توجه ويژه قرار گرفته است. دلايل اين توجه ويژه عبارت است از:
۱- آقاى خاتمى يك ديندار و بلكه مبلغ يك انديشه دينى است. كسانى كه از پاى بندى به عقايد دينى خود توبه مى كنند، از كانون توجه ويژه جهان حذف مى شوند؛ اين يك واقعيت انكارناپذير است كه دين، به خصوص در تحولات دنياى معاصر فصل تعيين كننده اى را به خود اختصاص داده است.
۲- آقاى خاتمى به برش متفاوتى از اسلام اعتقاد دارد كه در آن گفت وگو و بحث مى تواند جايگزين خشونت باشد. اين قرائتى از اسلام است كه امروز اكثريت خاموش جهان اسلام آن را راه نجات خود مى شناسند ولى متاسفانه صداى بلندترى كه از جهان اسلام به گوش مى رسد، صداى صاحبان مكتب خشونت است كه نه به ديگران رحم مى كنند و نه به خود مسلمانان. ايده پردازى گفت وگوى تمدن ها، اگرچه در داخل كشور با استقبال مواجه نشد و مخالفان آن قدرت گرفتند. اما دنيايى كه خود را قربانى افكار و انديشه هاى خشن دينى مى ديد، بهترين راه برون رفت از وضع فعلى را در ايده گفت وگوى تمدن ها يافت و از آن استقبال كرد.
۳- آقاى خاتمى روشنفكر است. مى داند كه قواعد زندگى جمعى در دنياى فعلى چيست و تلاش مى كند كه با قواعد اين زمين بازى كند. در دنياى فعلى بايد باور داشت كه فقط مى توان جمعى زندگى كرد. مرزها معناى سابق خود را از دست داده اند. كسى كه به اين مهم و لوازم آن پاى بند باشد مى تواند در دنيا و در ميان «جمع» بشرى حضور پيدا كند و از ديدگاه هايش دفاع نمايد. تفاوت اصلى سياست خارجى دوران آقاى خاتمى با وضع فعلى نيز در اين باور نهفته است.
۴- و نهايتاً اين كه آقاى خاتمى رئيس جمهور ايران بوده است. رئيس جمهورى ۸ساله يعنى آشنايى دقيق با كشوردارى.
اينكه فرد نظريه پرداز با مشكلات جارى و واقعى دست و پنجه نرم كرده باشد، بسيار پراهميت است. نظريه پردازى در خلأ و مديريت اجرايى بدون پشتوانه فكرى، هر دو براى مديريت هر جامعه اى مضر است. جمع شدن اين دو عنصر در آقاى خاتمى باعث مى شود تا ديدگاه هاى واقع بينانه اى به دنيا ارائه كند. به اين دلايل آقاى خاتمى پس از رياست جمهورى در دنيا نقش ويژه اى پيدا كرده است. تاكنون و در اين مدت كوتاه رئيس جمهور سابق به آلمان، اتريش، اسپانيا، لبنان، مالزى و قطر دعوت شده و در همه اين كشورها از نظرياتش در محافل علمى و آكادميك دفاع كرده است. اين بار سخنان آقاى خاتمى در كنار ساير ديدگاه ها و نه از جايگاه برتر قدرت رياست جمهورى شنيده مى شود. اين فرصت خوبى براى آقاى خاتمى است كه بتواند يكى از اصلى ترين سخنگويان اسلامى شود كه دنيا منتظر شنيدن اين قرائت از اسلام است. به قول خود آقاى خاتمى «البته» ايشان نيز بايد به اين نكته توجه داشته باشد كه جهان اين بار از آقاى خاتمى انتظار دارد كه بدون توجه به محذورات دوران رياست جمهورى، صريح و شفاف ديدگاه هاى فكرى خودش را اعلام و از آن دفاع نمايد.
http://www.sharghnewspaper.ir/841208/html/index.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم اسفند 1384ساعت 12:16  توسط رضا  | 

خبرگزاري «آسوشيتدپرس» ليستي از برخي افراد سرشناسي كه در سال 2005 فوت كرده يا كشته شده‌اند، تهيه كرده است.

به گزارش ايسنا، در اين ليست، «رفيق حريري»، نخست وزير اسبق لبنان؛ «ويم دويسنبرگ»، بانكدار مشهور هلندي؛ «جان گارانگ»، معاون رئيس‌جمهور سودان و رهبر شورشيان دارفور؛ «ادوارد هيث»، رهبر حزب محافظه‌كار انگليس؛ «ژائو ژيانگ»، دبيركل سابق حزب كمونيست چين؛ «اسماعيل مرچنت»، فيلم ساز؛ «رابين كوك»، وزير خارجه‌ سابق انگليس كه در جريان جنگ عراق استعفا كرد؛ «ازر وايزمن»، از رؤساي جمهور سابق دولت اسرائيل؛ «كي‌.آر. نارايانان»، رئيس‌جمهور سابق هند؛ «ميلتون ابوته»، رئيس‌جمهور سابق اوگاندا؛ «ديويد لانج»، نخست‌وزير سابق نيوزيلند؛ «ملك فهد»، پادشاه عربستان؛ «ماريا شل»، بازيگر آلماني و «جان ميلز»، هنرپيشه‌ انگليسي قرار دارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:28  توسط رضا  | 

ازابر كوه تا چين!
- محمدجواد اميدوارنيا، متولد ۱۳۲۲ ابركوه يزد.
- اخذ مدرك ديپلم ادبى از دبيرستان نمازى شيراز، ۱۳۴۲.
- اخذ مدرك ليسانس علوم سياسى ازدانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران.
- اخذ مدرك فوق ليسانس علوم سياسى از دانشگاه ملى (شهيد بهشتى فعلى).
- اخذ مدرك دكتراى علوم سياسى از دانشگاه پكن چين، ۱۳۵۹.
- تدريس در دانشگاه عالى دفاع ملى و دانشگاه امام حسين(ع).
- كاردار ايران در چين، ۵۹ _ ۱۳۵۸.
- مسؤول ميز چين دفتر مطالعات سياسى وزارت خارجه، ۷۴ _ ۱۳۶۴.
- تأليف دهها مقاله در حوزه هاى مختلف و از جمله درباره مسائل چين.
- تأليف كتابهاى «چين و خاورميانه»، «روندهاى نو و قدرت هاى آينده در آسيا و پاسيفيك»، «سير تحول در انديشه نظامى و سياست تسليحاتى چين»، «ريشه هاى دگرگونى در اتحاد جماهير شوروى با نگاهى مقايسه اى به چين» و «امنيت در قرن بيست و يكم؛ ديدگاه چين» (زير چاپ)
- ترجمه ۳ جلدكتاب از زبان چينى به زبان فارسى:
۱- از امپراتور تا شهروند ۲- چين و آسياى مركزى ۳- فرهنگ اسلامى و ايرانى در چين
- ترجمه دو جلد كتاب يونسكو از انگليسى به فارسى:
۱- امپراتورى چين ۲- راه ابريشم
235953.jpg
يكى از چند ايرانى تحصيلكرده اى است كه تحصيلات عالى و آكادميك خود را در مورد چين و تاريخ و تحولات معاصر و جديد آن تداوم داده و مطالب متعددى در همين خصوص تأليف و ترجمه كرده و چند كتاب به زبان چينى را به زبان فارسى ترجمه كرده است.
محمد جواد اميدوارنيا متولد ۱۳۲۲ ابركوه استان يزد است كه هم اكنون جزو معدود چين شناسان ايرانى به شمار مى آيد. او تحصيلات ابتدايى و دبيرستان را در دبستان و دبيرستان مولوى ابركوه تاكلاس دهم شروع كرد و ادامه داد و دو سال آخر متوسطه را در دبيرستان نمازى شيراز سپرى كرد و در سال ۱۳۴۲ ديپلم ادبى اش را در همين دبيرستان دريافت كرد.
مدتى بعد، تحصيلات عالى خود را در دانشسرا شروع مى كند كه به لحاظ مشكلات و ضيق مالى، تحصيل علم را رها مى كند و براى تأمين معاش به مشاغل مختلف و از جمله كارگرى روى مى آورد. اما علاقه او به انجام كارهاى ديپلماتيك او را وا مى دارد تا در آزمون ورودى دانشكده حقوق و علوم سياسى شركت كند.
با كسب موفقيت در آزمون ورودى دانشگاه، دانشجوى دانشكده حقوق و علوم سياسى مى شود.
«استادانى كه در آن زمان داشتيم همه نخبه بودند. برخى از آنها هم مانند دكتر كاتوزيان الآن خوشبختانه در قيد حيات هستند. استادان فوق العاده اى بودندو صاحب تفكر و در مسائل علمى و آكادميك با بى طرفى برخورد مى كردند و سعى نداشتند دانشجو را به سمت يك گرايش خاص سياسى سوق دهند.»
بعد از فارغ التحصيل شدن در سال ،۱۳۴۴ به علت سن بالاى پدر و مادرش معافيت كفالت مى گيرد و به تبع ستوان وظيفه هم نمى شود.
ميل او به ادامه تحصيل باعث مى شود در رشته علوم سياسى مقطع فوق ليسانس دانشگاه ملى (شهيد بهشتى كنونى) تحصيلاتش را ادامه دهد؛ دانشگاه تازه تأسيسى كه در يكى از شمالى ترين نقاط شهر تهران برپا شد.
مى گويد: «دانشگاه تازه تأسيسى بود ولى محيط خوبى داشت. اصولاً محيط دانشگاهى محيط مناسب و خوب است و من شخصاً براى چنين محيطى احترام خاصى قائلم.»
عنوان پايان نامه كارشناسى ارشدش، «حكومت هاى مقايسه اى» بوده و در آن كوشيده حكومت هاى سوسياليسم، كمونيسم و سرمايه دارى را از منظر عملى و عملكردى مورد نقد و بررسى علمى قرار دهد.
از منظر عملى و عملكردى، فارغ ازجبهه گيرى ايدئولوژيك به صورت مقايسه اى مورد نقد و بررسى قرار دهد و ببيند اين سيستم ها از نظر مديريت، تفكر دفاعى، نگاه به اقتصاد و تمركز قدرت و ساير مباحث چه تفاوت هايى با يكديگر دارند.
او در پايان نامه اش نخواسته نتيجه گيرى خاصى در خصوص برترى يكى از آنها سيستم هاى حكومتى ارائه دهد.
و اضافه مى كند كه نمى دانسته در داخل كشورهاى بلوك شرق آن زمان چه مى گذشته و تنها پس از فروپاشى شوروى كمونيستى بوده كه نقاط ضعف اين سيستم مشخص شده است.
در دوره جنگ سرد كه ايران هم به نوعى جزو بلوك غرب محسوب مى شد، در ايران وضعيت مطالعه و بررسى سيستم كمونيستى و كلاً نظام هاى چپگراى چگونه بوده است؟
اميدوارنيا معتقد است كه اگر كسى كتابى مى نوشت و يا در محيط دانشگاهى پايان نامه و تزش را صرفاً با ديدگاهى علمى مطرح مى كرد با مخالفت مواجه نمى شد ولى اگر كسى قصد دفاع از كمونيسم و ماركس و لنين را مى داشت اوضاع فرق مى كرد.
او كه در سالهاى قبل از ورود به دانشگاه اهل مطالعه هم بوده و كتابهاى هزار و يك شب، چهار درويش، شاهنامه، ديوان حافظ، گلستان و بوستان، كليله و دمنه و سفرنامه ناصرخسرو را خوانده است، در امتحان استخدام وزارت خارجه شركت مى كند و از ميان ۱۰۵۰ نفر پذيرفته شده در مرحله اول، جزو ۱۰ نفر پذيرفته شده نهايى مى شود و در كليه مراحل آزمون از جمله مصاحبه، معاينات روانى و بدنى و غيره موفقيت حاصل مى كند و از آنجا كه صرفاً براساس لياقت و شايستگى خويش انتخاب شده بود، در سالهاى بعد از انقلاب هم دچار دردسر خاصى نمى گردد.
 
در سال ۱۳۵۲ در زمان سفارت عباس آرام در چين، به آن كشور اعزام مى شود و اين اولين مأموريت خارجى او در سفارت خارج از كشور است. در اين مدت تا سال بازگشت به تهران در سال ،۱۳۵۶ زبان چينى را هم فرامى گيرد.
در وزارت خارجه، مسؤول ميز امور چين مى شود و پس از درخواست احمدعلى بهرامى سفير وقت ايران در چين كه اعتقاد داشت فردى مى خواهيم كه به زبان چينى آشنا باشد، مجدداً اميدوارنيا به پكن پايتخت چين اعزام مى شود.
در سال ۱۳۵۸ تا يك سال بعد كه ظاهراً رئيس هواپيمايى وقت ايران سفير ايران در چين مى شود، اميدوارنيا كاردار ايران در چين مى شود. بعد از مراجعت به تهران و سه سال كار و خدمت به عنوان مسؤول ميز چين، در ساختمان مركزى وزارت امور خارجه ايران، تقاضاى بازنشستگى خود را به آقاى منوچهر متكى رئيس اداره شرق آسيا و پاسيفيك (و وزير كنونى) وزارت امور خارجه مى دهد ولى با آن موافقت نمى شود. در سال ۱۳۶۴ درخواست مى كند به دفتر مطالعات وزارت خارجه واقع در شمال پايتخت انتقال يابد. اين درخواست تحقق پيدا مى كند و اميدوارنيا در آنجا تا سال ۱۳۷۴ يعنى زمان بازنشستگى اش، مسؤول ميز چين مى شود.
در دومين مأموريت اش به چين در سالهاى ۵۹ _ ۱۳۵۷ موفق مى شود در دانشگاه پكن تحصيلاتش را تا مقطع دكترا ادامه دهد و از تز دكترايش با عنوان «چين و امنيت آسيا» هم دفاع مى كند.
در رساله دكترايش آورده كه چين پس از مائو رهبر كاريزماى آن كشور چه تحولاتى را تجربه كرده و اين تحولات چه اثرى بر مناسبات منطقه و جهان برجا خواهد گذاشت.
محمدجواد اميدوارنيا چين شناس ايرانى معتقد است كه «چين، قدرت بزرگى است كه مى رود به سمت اينكه به يك ابرقدرت تبديل بشود و به گونه اى واقع گرايانه، منافع و مصالح خودش را مانند كشورهاى اروپايى و آمريكاى شمالى پيگيرى مى كند.»
اميدوارنيا كتاب خاطرات آخرين امپراتور چين كه آخرين امپراتور سلسله منچو (۱۹۱۱ _ ۱۶۴۴) بوده را به فارسى برمى گرداند. امپراتورى كه در سال ۱۸۹۵ بعد از شكست طرح اصلاح طلبانه كانگ يوى قدرت را در سنين خردسالى به طور موروثى كسب كرد اگرچه حاكم واقعى ملكه داوگار بوده و اين ملكه را آخرين رهبر اصلاح طلب سلسله منچو ناميده اند.
انقلاب چين كه در سال ۱۹۱۱ به رهبرى دكتر سون يات سن به پيروزى رسيد نسبت به آخرين امپراتور خوش رفتارى نشان مى دهد و امپراتور هم در كتابش مدعى شده رهبران جمهورى چين (۱۹۴۸ _ ۱۹۱۱) با او خوش رفتارى كرده اند.
اميدوارنيا در زمان وقوع حوادث تيان آن من پكن (۱۹۸۹) در محدوده ميدان حضور داشته ولى مى گويد: «درخواست دانشجويان براى استقرار دموكراسى در آن شرايط و چند سال پس از مرگ مائو واقع بينانه نبوده است.»
وى اعتقاد خود را در مورد علم و ارزش آن بدين صورت بيان مى كند: «انسان اگر سرمايه مالى در دست داشته باشد ممكن است كسى آن را بدزدد و يا ورشكست بشود. اما يك پزشك يا مهندس و يك كسى كه در امر خاصى تخصص دارد، مغزش سرمايه اصلى او است و اين سرمايه ضامن اصلى زندگى او مى باشد.» مى گويد : من به اهدافم رسيده ام و زندگى يكنواختى را تجربه كرده؛ مانند پر كاهى روى آب بوده و نه سنگى كه در ته آب باشد و يا موجودى كه در آسمان باشد و هر لحظه گلوله خوردن هم برايش متصور باشد.
البته به زعم او، اين نوع زندگى محافظه كارانه نيست.
درباره تدريس اش در دانشگاه عالى دفاع ملى و دانشگاه امام حسين(ع) مى گويد: «من محيط هاى سياسى و متشنج را دوست ندارم. مايلم در فضايى كه عملگرايى بر آن حاكم است درس بدهم. مثلاً در دانشگاه دفاع ملى به مقاماتى درس مى دهم كه اطلاعات و آموزه هاى ارائه شده را به كار مى گيرند.»
از ديد او اگر با ديد مثبت به زندگى نگاه كنيم، آن را سرشار از نكات مثبت مى بينيم. مثلاً اگر با عينك زرد ببينيم محيط اطراف را به رنگ زرد مى بينيم و اگر از عينك صورتى استفاده كنيم محيط پيرامونى را به رنگ صورتى خواهيم ديد.
بررسى يك دو راهى هم مانده كه خاطراتش را بنويسيد و يا اينكه تجربه چين و موقعيت ها و چالش هاى آن را.
اگرچه مى گويد احساس جهانى نسبت به همه مردم دنيا دارد ولى در ادامه مى گويد: «كشورم را بيشتر از كشورهاى ديگر دوست دارم.»
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم آبان 1384ساعت 11:18  توسط رضا  |