تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

گر آثار: مریم قهرمانی تعداد مطالب 1
ایمیل: maryam.ghahramani@gmail.com

داریوش مهرجوئی متولد 1319 تهران و دانش آموخته‌ی رشته‌ی فلسفه از دانشگاه UCLA کالیفرنیاست. در سالهای 45-1344 سردبیری نشریه‌ی پارس ریویو را در لس‌آنجلس برعهده داشت که در آن آثار داستان‌نویسان و اشعار شاعران نوگرای ایرانی مانند هدایت ، فروغ و شاملو.. را به انگلیسی ترجمه و منتشر کرد. و در 1345 به ایران بازگشت و یک سال بعد نخستین فیلم بلند سینمایی‌اش الماس 33 را کارگردانی کرد.
فعالیت سینمایی وی که از سال‌های میانی دهه چهل تاکنون به شکلی مستمر و بی‌وقفه ادامه داشته است را می‌توان به دو دوره مشخص تقسیم کرد. مهرجویی پس از بازگشت در اولین حضور خود در یک حرکت شتاب‌زده پروژه الماس 33 را به مرحله عمل در آورد.الماس 33 با وجود همه فاکتورهای تجاری برای جلب گیشه، تلاش ناموفق کارگردان جوان برای تثبیت موقعیت حرفه‌ای بود که به رغم امکانات و هزینه‌ی بالا ناکام ماند و مهرجویی را به سوی علایق و دانسته‌های‌ـ‌ش بازگرداند. بعد از شکست الماس 33 در حالیکه خوشبین ترین دست‌اندرکاران سینما نیز او را تمام شده فرض می‌کردند اودر تدارک برداشتن نخستین گام مطمئن خود بود و با دست‌مایه قراردادن یکی از آثار ارزشمند غلامحسین ساعدی (عزاداران بیل ) درسال 1348 با کارگردانی فیلم "گاو" در کنار تنی چند از کارگردانان بنام زمان خود، پایه‌گذار موج نو و جریان‌سازی ریشه دار در سینمای ایران شد. او "گاو" را در تقابل و تضاد کامل با جریان رایج سینمای زمان خود عرضه کرد. ظهور«گاو» سبب ساز تحول تاریخی در سینمای ایران شد.
آقای هالو، پستچی و دایره مینا جایگاه ارزشی سینمای مهرجوئی را در متن سینمای متمایل به گیشه زمان خود نمایان می‌ساخت.
حیاط پشتی مدرسه عدل آفاق در سال 1359 که با نام" مدرسه ای که می رفتیم" نمایش بسیار محدودی داشت به دلیل شرایط نامناسب زمان ساخت ، فیلم ناموفقی بود.
دومین تجربه کارگردانی مهرجوئی بعد از انقلاب در امتداد کارهای پیشین وی چه از جهت ارزشهای ساختاری – مضمونی و چه از لحاظ موفقیت تجاری سرآغاز امیدآفرینی برای حضور مجدد او در عرصه سینما داشت.
اجاره نشین ها (1366) با دستمایه قرار دادن عنصر طنز و به چالش کشیدن مفاهیم بنیادین اجتماعی از جمله بحران عدم مالکیت و مدیریت اجتماعی و دورافتادگی موقعیت خانه در بازتاب فراگیر موقعیت خاص دوران بعد از انقلاب به توفیق قابل توجهی در زمان خود دست یافت و توانست نظر مساعد منتقدان و تماشاگران عام را به خود جلب کند.
با هامون شاهد تغییر و تحولی اساسی در دیدگاه مهرجوئی می شویم. از اینجا به بعد دوره دوم فعالیت سینمائی وی آغاز می‌گردد. تغییر جهت او از دیدگاه‌های اجتماعی و تمرکز نقطه دید بر جامعه‌ای درونی‌تر و محدودتر در فضای یک خانواده کوچک، مجال بیشتری برای شکافتن پوسته بیرونی و روابط انسانی فراهم می‌آورد.
سینمای مهرجوئی از هامون به بعد نشانه‌های آشکاری از یک نوع درونگرایی شخصی و حدیث نفس پیدا می‌کند که این روند تا "درخت گلابی" ادامه می‌یابد. او از جهت دستیابی به شیوه‌های تکامل یافته‌تر بیان سینمائی نیز جهش قابل توجهی در دوره دوم هنری خود داشته است.
حرکت تکاملی او که از هامون آغاز شده در سارا شکل کاملتری از بیان تصویری یافته و در ادامه او را کاملا مسلط به ابزار بیانی سینما می‌بینیم.
حضور پررنگ دغدغه‌های فلسفی/عرفانی مهرجوئی در دوره دوم فعالیت او به چشم می‌خورد. به علاوه نگرش بیرونی مهرجوئی از "گاو" تا "مدرسه‌ای که می‌رفتیم" در این دوره جای خود را به تامل در سرگشتگی‌های درونی و جوهره وجودی فرد داده است.
از درخت گلابی به بعد دو کار متفاوت از مهرجوئی ارائه می‌شود که به شیوه‌ی فیلم در فیلم تهیه شده اند. "میکس" و "دختر دایی گم شده" که چندان مورد استقبال قرار نمی‌گیرند.
"بمانی" نیز در مقایسه با سایر آثار مهرجوئی چندان به چشم نمی‌آید. اما با "میهمان مامان" مهرجوئی موفقیتی دوباره در جلب نظر منتقدین و تماشاگران پیدا می‌کند. وی هم‌اکنون در حال تدارک فیلم جدیدش "علی سنتوری" است .
بدون تردید می‌توان او را یکی از چند کارگردان تاثیرگذار سینمای ایران برشمرد.
علاوه بر این مهرجوئی چند فیلم کوتاه و مستند مانند "ایثار" ،"انفاق "و" سیب"، را نیز در کارنامه دارد.او در اوایل دهه شصست به فرانسه رفت و مستند "سفر به سرزمین رمبو" را کارگردانی کرد. مهرجوئی مترجم کتاب "بعد زیبایی شناختی " نوشته‌ی "هربرت مارکوزه" و "جهان هولوگرافیک" اثر "مایکل تالبوت"و " یونگ، خدایان و انسان مدرن" اثر "آنتونیو مورنو" و نمایشنامه‌های "غرب واقعی" و "طفل مدفون" از" سام شپارد" نوسینده‌ی آمریکایی و"آوازه‌خوان طاس" و "ترس" اثر اوژن یونسکو می‌باشد. نخستین کار وی در حوزه ترجمه و تالیف مقاله‌ای با نام بوف کور در دهه 60 میلادی بوده است. این مقاله بعدها در کتابی با موضوع صادق هدایت، در آمریکا منتشر شد.

تقریباً نیمی از فیلم‌های مهرجوئی بر اساس اثار ادبی ساخته شده است. نمایشنامه یا داستان کوتاه. گاو(عزاداران بیل،ساعدی)،آقای هالو(علی نصیریان)، دایره‌ی مینا( ساعدی) درخت گلابی(گلی ترقی)، لیلا(مهنازانصاریان) و میهمان مامان(هوشنگ مرادی کرمانی) با اقتباس از داستان‌ها و نمایشنامه‌های ایرانی و بانو(ویریدیانای بونوئل)، سارا(خانه عروسکِ ایبسن) و پری (فرنی و زوئی- سالینجر) اقتباس آزادی از آثار خارجی‌اند. تمام اینها آینه تمام نمای طرز تفکر و اعتقادات و حساسیتهای درونی خالق خود هستند. اگرچه نیمی از واقعیت این پژواک به نویسندگان اصل اثر وابسته باشد بخش گسترده‌ای از درونیات مهرجوئی مانند طیفی در آنها انعکاس یافته است. در کلیه این آثار فاکتورهای مشخصه سینمای مهرجوئی به شکل تقویت‌کننده اصل اثر به صورت پررنگ، مانند حلقه‌های متصل به هم قابل شناسائی می‌باشند. این موضوع با توجه به این نکته که معمولاً در هر اقتباس با افت اثر اولیه مواجه خواهیم بود به شکل قابل اهمیتی نقش مهرجویی را به عنوان آفریننده دوباره اثر آشکار می‌کنند. جستجوی مهرجویی در آثار گسترده و پی‌گیری ایده‌ها و بازآفرینی آنها به وجهی از دنیای متکثر او اشاره می‌کند که در لابه‌لای طیف وسیعی از آثار ادبی مستتر بوده است.
مهرجوئی را می‌توان فیلمسازی دقیق در بهره‌گیری از عوامل ساختاری در انتقال یک حس یا مفهوم خاص به شمار آورد. سنجیدگی و تناسب فرم و محتوا دراغلب آثار مهرجویی فاکتوری شناساننده است.
دیزالو، رنگ و افکت در آثار مهرجویی و به ویژه در "لیلا" به دقت در خدمت ساختار مضمونی اثر است. دیزالو در شیوه‌ی مرسوم نشانه گذشت زمان است اما در" لیلا" و "سارا" در زمان واحدی اتفاق می‌افتد. دیزالوهای مکرر با کاربردی بدیع به نوعی در خدمت انتقال یک مفهوم در کلیت محتوایی اثر است و به واقع در انتقال احساس تلخ و سنگین سکون نقش دارد. فیدهای رنگی بیش تر از آنکه کارکرد کلاسیک و الفبایی تغییر فصل‌های فیلم را داشته باشند نشان‌دهنده تغییر حس و حال و شرایط درونی آدم‌های قصه‌اند.
ترفند روبروگویی در عین سازگاری با سبک بیگانه سازی، کاربرد جدیدی در" لیلا" و "پری" پیدا کرده است از طرفی به وقایع حالت برجسته می‌دهند و کنجکاوی تماشاگر را نسبت به وقایعی که عادی می‌انگارد بر می‌انگیزد از سوی دیگر هم‌چون استفاده از موقعیت خصوصی، تعارض شخصیت‌ها را در خلوت و جمع بیان می کند. روبروگوئی در "بمانی" وضعیت خبرنگاری پیداکرده است. در همه این موارد گویی فیلم موقعیت مخاطب را ناگهان از یک ناظر صرف خارج می‌کند و او را به طرزی ناگهانی به مشارکت در دنیای اثر وامی‌دارد.
موقعیت زن در سینمای مهرجویی را می‌توان در دو دوره مجزا بررسی کرد. زن در دوره اول به شکل عنصری حاشیه‌ای، تزیینی و منفعل به کار رفته است. در " گاو " زن تنها به عنوان هم‌سفره در زندگی مش حسن حضور دارد و حضور او به حدی کم رنگ است که نمی‌تواند تنهایی مردش را پر کند. آقای هالو در گیر یک زن روسپی‌ست که چندان هم به آن به عنوان یک شخصیت قابل تامل پرداخت نشده و از موقعیت تیپیکال و کلی برخوردار است. اولین جرقه‌های توجه مهرجویی به زن به دور ازانگاره‌های تابو یا توتمی آن به صورتی کم رنگ از "مهشید" آغاز می‌شود. مهشید زن روشنفکر معاصر است کتاب می‌خواند ، نقاشی می‌کند، مهمانی می‌دهد، مهمانی می‌رود. او مورد عشق شدید واقع شده و می‌خواهد و تا حدی می تواند از موضع منفعل زنان مهرجویی خارج شود.
تصویر موقعیت متزلزل مهشید شاید این ایده را به مهرجوئی داده باشد که چند فیلم بعدی خود را به نمایش ابعاد و تاثیرهای گوناگون این تزلزل از جهات دیگر به طور کامل‌تری بیان سازد.
"بانو" به عنوان اثر بعدی مهرجوئی به دغدغه‌ها و تنهائی و سرگشتگی یک زن می‌پردازد. مریم که پایگاه عاطفی خود را به طور ناباورانه‌ای در ابتدای فیلم از دست داده، خلوت خود را به روی بیگانگان می‌گشاید و در تقلایی بی‌ثمر برای رهایی از وضعیت به وجود آمده در سرگشتگی بی‌پاسخ آغوش خود را برای بازگشت همسر می‌بندد و معتکف می‌شود.
اثر بعدی او "سارا" نیز به محوریت یک زن پیش می‌رود. او نیز به نوعی دیگر درگیر دغدغه‌های شخصی زنانه خود است او برخلاف مریم، کدبانو و خانگی است. نمایش توامان معصومیت و لجاجتی کودکانه در چهره سارا در پوششی سنتی سعی دارد به دسته‌ی دیگری از زنان به پردازد که به رغم تلاش در حفظ محدوده‌ی به ظاهر امن‌شان، در پایان سرخورده و مغموم میان ماندن و رفتن خانه را ترک می‌کنند.
"پری " را نمی توان در ادامه روند قبلی بررسی کرد چرا که زن بودن پری نمی‌تواند ارتباطی با معرفت جوئی او داشته باشد. اما از این حیث که مهرجوئی این‌بار هم محوریت داستان را به دختر جوانی با حساسیت‌های ویژه و تاحدی زنانه سپرده است می‌توان پری را در یک وارانه خوانی فرهنگی که سالکان در آن غالباً مذکرند به عنوان نماینده دسته‌ی خاصی از زنان جریان‌گریز به شمار آورد.
"لیلا" هم زنانه است. ماجرای لیلا با ازدواج به خوشبختی انجامیده. او ادامه سارا ست که اینجا از کمترین امکان زنانه نیز بی‌بهره شده و محدوده‌ی عشق وزندگی‌اش را در خطر می‌بیند. از لیلا جز بی‌قراری‌ها و نگرانی‌های روزمره چیزی نمی بینیم. زنهای دیگر فیلم مادر شوهر بدقلق ومادر ساده و مهربان، در امتداد چهره‌های آشنا و معمول‌اند. و زن دوم رضا تنها برای تولید کودکی وارد ماجرا شده و بعد از انجام ماموریت از داستان بیرون می‌رود. خود لیلا هم در قبال تغییرات ناخواسته زندگی مشترکش موضعی منفعلانه می‌گیرد و بازی را تا جایی پیش می‌برد که تحمل‌ش تمام بشود.
در "درخت گلابی" به زن خاصی برمی‌خوریم که هیچ مرد عاقلی قرار نیست او را به زنی بگیرد و محمود هم در نهایت علی‌رغم ادعایی که دارد چنین کاری را نمی کند. " میم" بازیگوش و باهوش است. و تمام روز را با شیطنت خوش می‌گذراند او پوشش و رفتاری مردانه دارد و بافته‌ی موهای‌ش هم نتوانسته زنانه‌گی را به چهره او سنجاق کند. دیگراز سرگشتگی و تنهایی خبری نیست و او دقیقا می‌داند قرار است چکار کند. شعر می‌گوید روزنامه می‌خواند و می‌رود که علی‌رغم سنتهای سایه انداخته بر خاندان‌ش بازیگر تئاتر شود.
در ادامه این روند مهرجوئی که گویی مسئله‌ی زنان را به عنوان تعهدی سنگین بر دوش خود حس می‌کند به دنبال نشر اخبار خودسوزی زنان ایلامی " بمانی" را که شبه مستندی گزارشی‌ست، به تصویر می کشد. زنان "بمانی" را سر می‌برند، زندانی می‌کنند، شوهر می‌دهند و در نهایت به خود سوزی وامی‌دارند. ماجرای همیشگی زنان قربانی که با فاکتورهای خاص مهرجوئی اثری است قابل تامل و تا حدی متفاوت با موارد مشابه.
در "میهمان مامان " نیز به طبع موضوع‌ا‌ش ( آبروداری و همیاری زن‌های داستان) شاهد محوریت زن هستیم. عفت زنی از طبقه پایین است که دغدغه‌های روشن و ساده‌ای دارد. او مادرانه مراقب همه ‌چیز است. مهرجوئی با نمایش مجموعه‌ی کاملی از زنان یک طبقه اجتماعی در یک خانه با بافت سنتی به تصویری جامع از موقعیت زن ساده ایرانی می‌پردازد و این نکته بیانگر شناخت عمیق او از روحیه‌ی ایرانی است.
آثار مهرجوئی اشتها را تحریک می کنند. تاکید بر صحنه های غذا خوردن در بیشتر آثار او به چشم می خورند: سکانس به یاد ماندنی کباب پزان "اجاره‌نشینها"، مراسم شله زردپزان "لیلا"، قیمه‌ی نذری "هامون" .. و این‌که آخرین ساخته او اصلاً درباره‌ی سفره انداختن است. گذشته از اینکه غذا خوردن تابع یک موقعیت عام است، کاسه‌های شله زرد، جوجه کباب و سینی برنج و … ثمره نگاه زیباشناس مهرجوئی در عکاسی از خوراکی‌هاست. تاکید مهرجوئی در جمع‌آوری شخصیت‌ها گرد یک سفره‌ی بزرگ و تصویر اشتهاآور مجموعه‌ای از غذاهای ایرانی در اغلب آثار او به چشم می‌خورد: سفره مشترک ساکنین خانه در میهمان مامان، ساکنین آپارتمان اجاره نشینها – حضور همسایگان در مراسم شله‌زرد پزانِ لیلا، گردهمایی اعضای فامیل در درخت گلابی و..
غذای ایرانی که فراورده‌ی فرهنگ ایرانی است و هم‌چون نشانه‌ای بر اعتقادات سنتی نیز دلالت می‌کند. به همان اندازه که یک سفره می‌تواند در دور هم نشاندن انواع سلیقه‌ها و بازتاب ذائقه‌ای فرهنگی موثر باشد بیانگر نگاه نوستالژیک و به گونه‌ای حسرت بار در تداعی سنت‌ها یا کودکی از دست رفته است.
نقش سفره به عنوان یک پاگرد در روند روایتگری آثار مهرجویی نقش پر رنگی‌ست و می‌توان به این موضوع از این زاویه پرداخت که درست وقتی سفره به میان می‌آید که درگیری‌های و التهابات قصه احتیاج به یک استراحت‌گاه موثر دارند.
خانه نیز در آثار مهرجوئی سهم به سزائی در بیان و توضیح آدم‌های داستان دارد. به شکلی که می‌توان آن را به صورت محوری در راستای برقراری ارتباط عناصر مختلف به شمار آورد. با کمی دقت نظر متوجه رابطه‌ی خانه با آدم‌های آن خواهیم شد. ماوای مش حسن طویله است. از خانه‌ی او نماهای بیرونی را به خاطر داریم. آقای هالو هم روزگارش را در مسافرخانه می‌گذراند. در دایره مینا آدم‌های داستان در پیاده‌رو زندگی می‌کنند. ساختمان پوسیده و بدون پلاک اجاره‌نشینها بی‌هویتی و نابسامانی آدم‌های‌ش را، مانند جامعه‌ای درهم‌ریخته و از درون متلاشی توضیح می‌دهد.
هامون در آستانه‌ی طلاق خانه‌ای عریان، سرد وعاریه‌ای دارد و تنها خاطرات خوش گذشته‌ی مهشید و هامون در بیرون از آن به خاطر آورده می‌شود. در سرتاسر فیلم به گونه‌ای نمادین او را هم‌چون خوابگردها در جستجوی خانه می‌بینیم. وضعیت خانه‌ی درحال تخریب در همسایگی بانو، وضعیت رو به تخریب و بروز تدریجی حس عدم امنیت اوست. داخل خانه بانو نیز تدریجاً به وضعیت برزخی می‌رسد. خانه‌ی سارا بافتی قدیمی دارد و مخفیگاه سارا زیرزمین خانه‌اش است که در نهایت توسط او ترک می‌شود. در پری آشفتگی و بهم ریختگی خانه‌ی در حال تعمیر تهران و شلوغی خانه‌ی اصفهان دلالت بر وضعیت نابسامان او دارد. و در نهایت تنها جائی که پری در آن آرام می‌گیرد کلبه سوخته و دور افتاده اسد است. صحنه‌های داخلی خانه‌ی لیلا در تاریکی نمایش داده می‌شود. تنها گاهی نورهای تند تاکیدی بر قسمت‌هایی از آن را می‌بینیم که توضیح‌دهنده‌ی وضعیت‌های مختلف آدم‌هایشان هستند. مسئله درخت گلابی بازگشت به خانه و تامل در درون است. در میهمان مامان وضعیت صمیمی خانه با حیاط و اتاق‌های دور تا دورش تصویری از وضعیت آدم‌های به هم چسبیده با دردهای مشترک است.
سایه‌ی از دست دادن و سرگشتگی در آثار مهرجوئی سنگین است. گاو مش حسن می‌میرد و او را از وضعیت انسانی خارج می کند. آقای هالو عاشق زنی است که متعلق به کسی نیست. هامون در تنهایی خود به روزهای گذشته با مهشید می‌اندیشد و در حالی‌که تلاش خود را برای بازگشتن بی‌فایده می‌بیند آشفته به دریا می‌زند. سارا و لیلا و بانو در حالی می‌روند که همه چیز را از دست داده‌اند. پری سرگشته‌ی چیزی است که به دست‌ش نمی‌آورد و تمثیل به جای ماهی‌های عشق نور بازتاب‌دهنده‌ی موقعیت ایده‌آلیستی محض اوست. در"درخت گلابی" حسرت توام با بی تابی با "میم" بودن دوباره را حس می‌کنیم. حس رنج ناتوانی محمود بر فضای عاشقانه گذشته می‌چربد، او بی هدف دور خود می‌چرخد و به چیزهایی که می‌توانسته داشته باشد می‌اندیشد(ناگفته نماند که بهترین عاشقانه‌های مهرجوئی در همین اثرش اتفاق افتاده است). در "بمانی" عشق به ترس و خون و در "میهمان مامان" به بوی غذا و جوراب پاره و فقر آغشته است.
به طور کلی در هیچ یک از آثار مهرجویی امنیت حاصل از وصال را نمی‌بینیم. آدم‌های مهرجویی سرگشته‌اند و همه در نهایت جز خود پایگاه مطمئنی نمی‌یابند.

http://panjare.org/archives/94

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:23  توسط رضا  | 

اول ارديبهشت

روز جهاني گرامي‌داشت استاد سخن، سعدي شيرازي

اولين روز ماه ارديبهشت را به بزرگداشت و گرامي‌داشت استاد سخن فارسي، «سعدي» اختصاص داده‌اند که به حق، او را «افصح‌المتکلمين»، يعني فصيح‌ترين گوينده و شاعر ناميده‌اند. «سعدي» بدون ترديد يکي از پنج شاعر طراز اول زبان فارسي است که چهار تن ديگر را کساني همچون «فردوسي»، «نظامي گنجوي»، «مولوي» و «حافظ» تشکيل مي‌دهند. برخي ديگر، او را بزرگ ترين شاعر ايران مي‌دانند که فصاحت و زيبايي کلام او را مانندي نيست و شيوايي آن در نظم و نثر، زبانزد همگان است.

«سعدي» شايد تنها شاعري باشد که کلامش را سهل و ممتنع مي‌دانند، زيرا سخن منظوم او به‌قدري شيوا و بي تکلف است که به  نثري روان و ساده نزديک است. کساني که بخواهند کار او را در نثر تقليد کنند درمي‌مانند و در ضمن کار، به دشواري آن پي مي‌برند. چنانکه «جامي» در کتاب «بهارستان»، «مجد خوافي» در «روضه‌ي خلد»، «قاآني شيرازي» در «پريشان»، «ميرزا ابراهيم خان تفرشي» در «مُلستان» و «حکيم قاسمي کرماني» در «خارستان»، کار او را در «گلستان» تقليد کردند اما هيچکدام، آن نشد که «سعدي» آفريده بود.

همچنان است در سرودن غزل و بيان اخلاق و عرفان عملي. جز «حافظ» که پس از «سعدي» نام آورترين شعرا در سرايش غزل است، هنوز شاعري نتوانسته به سبک و شيوه‌ي «سعدي» غزل بسرايد. در زمينه‌ي اخلاق و عرفان عملي نيز کتابي نوشته نشده که همپاي «بوستان» باشد.

زندگي‌نامه‌ي «سعدي»

شيخ مصلح‌الدين مشرف‌بن عبد‌الله، مشهور به «سعدي» شيرازي در سال 600 هجري قمري يا در نيمه‌ي نخست قرن ششم هجري در شيراز ديده به جهان گشود. در مورد تاريخ دقيق زادروز او ترديد هست. گفته مي‌شود که او در سالهاي بين 610 تا 615 به دنيا آمده‌است. به نظر چند تن از استادان و پژوهشگران زبان فارسي، همچون «ذبيح‌الله صفا»، «مجتبي مينوي» و ديگران، سال ولادت «سعدي»، سال 606 است.

پدر او در دستگاه ديواني «اتابک سعدبن زنگي»، فرمانرواي فارس، کار مي‌کرد. آنچه مسلم است اين است که او از خاندان علم و دانش بوده چنا‌که گفته‌است «همه قبيله‌ي من، عالمان دين بودند».

«سعدي» نوجوان بود که پدر خود را از دست داد و سپس به توصيه‌ي اتابک فارس براي ادامه‌ي تحصيل به بغداد رفته و در نظاميه و مراکز علمي ديگر آنجا، دانش آموخت و از حجره‌ي مدرسه و کمک هزينه‌ي تحصيلي که مديران مدرسه‌ي «نظاميه» مي‌پرداختند، بهره‌ي بسيار برد و بيشتر اوقات خود را به درس و بحث گذراند. او به هنگام اقامت در بغداد، از محضر استاداني چون «شيخ ابوالفرج جوزي» و «شيخ شهاب‌الدين سهروردي» بهره برد. در آن زمان، زادگاه «سعدي»، شيراز، که از تيررس حمله‌ي مغولان و ويراني تاتارها بدور مانده بود، اندکي بعد دستخوش هرج و مرج، ناامني و ترکتازي قبايل شمال شرقي ايران گرديد، چنان که خود او مي‌گويد:«جهان درهم افتاده چون موي زنگي».

 «سعدي» پس از فراغت از تحصيل به سفر پرداخت و راهي سرزمين‌هاي ديگر گشت و به قول خود، در اقاليم غربت سالياني بسر برد. اين سير و سفر، نزديک سي سال به طول انجاميد، از جمله از هندوستان و مغرب و روم ديدن کرد.

اگر در «کليات» سعدي که شامل «بوستان» و «گلستان» است، دقت کنيم، ردپا و مکانهايي را که به آنجا سفر داشته‌است، مي‌توان ديد. از جمله‌اين مکانها در کتاب «گلستان» مي‌توان به:
سفر به حجاز و مکه، دمشق، بيابان قدس و طرابلس و حلب، بصره، اسکندريه، کوفه، جزيره‌ي کيش، کاشغر، ديار بکر، ديار مغرب، بلخ و باميان، اشاره داشت.

همچنين از سفرهاي او در کتاب «بوستان» مي‌توان به موارد زير اشاره کرد:

دمشق، روم شرقي (ترکيه امروز)، شهر صنعا واقع در يمن، و ديدار از «سومنات» هند. در اين جهانگردي‌ها، «سعدي» براي تهيه‌ي مخارج سفر و گذران زندگي خويش، در طول راه و هنگام اقامت در شهرها، از دانش خود در آموزش ديني، وعظ در مساجد و تدريس بهره مي‌برده‌است. سرانجام پس از چهل سال سير آفاق و انفس، با انباني ارزشمند از تجربه و دانش به شيراز برمي‌گردد و حاصل معنوي، اخلاقي، احوال روحي و اجتماعي، انديشه‌ها و جهان‌بيني خود را در سال 655 در قالب کتاب «بوستان» و در سال 656،  در کتاب «گلستان» مي‌ريزد.

اين دو کتاب که نتيجه‌ي عمري جهانگردي و تجربه اندوزي و مشاهدات «سعدي» بوده، گنجينه‌ي ارزشمندي‌است از نکته‌هاي اجتماعي و اخلاقي و راه و روش بهتر زيستن. در کتاب «گلستان»، سعدي با زيباترين شکل و در نهايت متانت و استواري، کلام را با شوخي و مزاح در هم‌آميخته، چنان‌که خود او مي‌گويد: «داروي تلخ نصيحت، به شهد رأفت برآميخته تا طبع ملول از دولت قبول، محروم نماند».

***

کتاب«گلستان» که شاهکار نثر فارسي و سرآمد همه‌ي آثار منثور فارسي است، در يک ديباچه و هشت باب به نثر مسجّع نوشته شده‌است. غالب نوشته‌ها، کوتاه و داستانگونه و مملو از پندهاي اخلاقي است. «سعدي» نثر مسجع را از نظر زيبايي و کوتاهي کلام به اوج خود رسانده است و هنوز کسي نتوانسته با او در اين مورد برابري کند. واژه‌ي «مسجّع» به معناي آواز بال کبوتر است و در صنعت ادبي به نثري گفته مي‌شود که شبيه شعر است و داراي وزن.

ديباچه
باب اول_ در سيرت پادشاهان
باب دوم _ در اخلاق درويشان
باب سوم _در فضيلت قناعت
باب چهارم _در فوائد خاموشي
باب پنجم _در عشق و جواني
باب ششم _در ضعف و پيري
باب هفتم _در تأثير تربيت
باب هشتم _در آداب صحبت

از ويژگي‌هاي کار «سعدي» اين است که بسيار آگاهانه به بزرگان و حاکمان پند و اندرز مي‌دهد، چنان‌که هيچ‌کس به اندازه‌ي او، پادشاهان، حاکمان، صاحبان قدرت و زر و زور را به مهرباني و رعيت‌نوازي دعوت نکرده‌ و به وظيفه‌ي خويش آگاه نساخته‌است. سفرهاي فراوان به ديگر نقاط، ديد او را به جهان و جهانيان گسترده‌ترساخت، به گونه‌اي که فقط به مردم فارس و يا ايران نمي‌انديشد، بلکه جهاني را مد نظرداشت. بر همين مبناست که نظريه‌ي بشردوستي و انساني او در ترجمه‌ي بيت « بني‌آدم اعضاي يکديگرند/ که در آفرينش ز يک گوهرند» بر سردر تالار جامعه‌ي ملل در «ژنو» نقش بسته‌است.

عالم مطلوب «سعدي» بر اساس عدالت و دادگستري نهاده شده . او پيشرفت هر حکومتي را در پيوند با مردم  و طريقت را نيز در خدمت به خلق مي‌داند و با زيرکي و هوشياري، خردمندانه مي‌کوشد پادشاه را قبل از هر فرد ديگر به وظيفه‌ي رعيت‌پروري و مردمداري خويش آگاه سازد.

***

دکتر غلامحسين يوسفي در مقاله‌ي «جهان مطلوب سعدي» که در تصحيح و توضيح بوستان آورده، از جمله موارد زير را در جرگه‌ي آيين کشورداري مي آورد:

آزمودن کسان، قبل از به کار گماردن آنان،
سود جستن از رأي و تجربه‌ي پيران و نيروي جوانان،
سخن صاحب‌غرضان در حق درستکاران نشنيدن،
شناختن کهتران و تماس داشتن با مردم،
درشتي و نرمي به‌هم داشتن،
شفقت با مردم و رعايت احوال دردمندان،
رازداري،
کيفردادن ظالم و دزد و خيانتکار،
نواختن سپاهيان و آسوده داشتن آنان،
توجه به اهل شمشير و قلم،
حقير نشمردن دشمن خُرد،
تدبير و مدارا با دشمن،
هشياري و بيداري در صلح و جنگ،
فرستادن دليران به ميدان رزم،
زنهار دادن دشمن پناهنده،
در اقليم دشمن نراندن، خاصه در شب و از کمين‌گاهها برحذر بودن و شهرهاي تسخير شده را نيازردن،
درنگ کردن در کشتن اسيران جنگ و اعتماد نکردن بر سپاهيان عاصي خصم.

***

کتاب «بوستان» داراي ده باب است:

باب اول _ در عدل و تدبير و راي
باب دوم _در احسان
باب سوم _در عشق و مستي و شور
باب چهارم _در تواضع
باب پنجم _در رضا
باب ششم _در قناعت
باب هفتم _در عالم تربيت
باب هشتم _در شکر بر عافيت
باب نهم _در توبه و راه صواب
باب دهم _در مناجات و ختم کتاب

***

راز محبوبيت «سعدي» در سادگي و شيوايي کلام اوست. او انديشه‌ي خود را با زباني بسيار ساده و روان، اما موزون و هنرمندانه به نظم کشيده‌ است. بدون ترديد، اين خود يکي از  بزرگترين عواملي بوده که زبان فارسي به همت و شيوه‌ي پسنديده و استوار او، در خلال دست کم هفت سده، دگرگوني نيافته و بهمان اندازه قابل فهم و درک و کم‌نظير و برگزيده است.

«سعدي» پس از نگارش «بوستان» که در سال 656 بود، تا زمان درگذشت خويش، يعني زماني نزديک به کمتر از چهل سال، به خلق آثار ديگري در زمينه‌ي نظم و نثر پرداخت. در نظم، به سرودن غزليات، قصايد و ترجيعات و در زمينه‌ي نثر، به نوشتن آثاري چون «مجالس پنجگانه»، «نصيحة‌الملوک»، «رساله‌ي عقل و عشق» و «تقريرات ثلاثه» همت گماشت.

«عبدالعلي دستغيب» منتقد ادبي بر اين باور است که:« اروپا، ادبيات فارسي را با شعر «سعدي» شناخت. بعد از آغاز دوره‌ي رنسانس، اروپايي‌ها به شعر «سعدي» توجه کردند و آثار او به زبانهاي اروپايي ترجمه شد. کساني چون «لافونتن»، جنبه هاي داستاني آثار او را در کارهاي خود تأثير دادند و افرادي چون «مونتسکيو»، «لامارتين» و حتي «ويکتورهوگو» به جنبه هاي شعر «سعدي» توجه کردند. «گلستانِ» «سعدي» زماني که به فرانسه ترجمه شد، نهضت رمانتيسم فرانسه و بعد اروپا را تحت تأثير قرار داد. شعرايي چون «پوشکين» در روسيه و «امرسون» در آمريکا نيز تحت تأثير اشعار «سعدي» بوده اند.»

***

اينک نمونه‌هايي را در زمينه‌ي بهار از نظم و نثر «سعدي» مي‌آوريم:

«فراش باد صبا را گفته تا فرش زمرّدين بگسترد و دايه‌ي ابر بهاري را فرموده تا بناتِ نبات در مهد زمين بپرورد. درختان را به خلعت نوروزي، قباي سبز ورق دربرگرفته و اطفالِ شاخ را به قدومِ موسمِ [ربيع]، کلاه شکوفه برسرنهاده. عصاره‌ي تاکي به قدرت او شهدِ فايق شده و تخمِ خرمايي به تربيتش، نخل باسق گشته.»

بـرآمد باد صبـح و بوي نـوروز
به کام دوستان و بخت پيروز
مبارک بادت اين سال و همه سال
همايـون بادت اين روز و همه روز
چـو آتش در درخت افکنــد گلنــار
دگــر منقل منــه، آتش ميفـــــروز
چو نرگس چشم بخت از خواب برخاست
حســد گـــــــو دشمنان را ديـــده بــــردوز
بهـــاري خـــــرمست اي گـــــل کجــايي
کــه بيني بلبــــــلان را نالــه و ســـوز
جهان بي ما بسي بـودست و باشد
بـــــرادر جــــز نکــــو نامي مينـــــدوز
نکويي کن که دولت بيني از بخت
مبــــر فـرمــــــان بـدگوي بدآمـــوز
منه دل بر سراي عمر، سعدي
که بر گنبد نخواهد ماند اين گوز
دريغا عيش اگر مرگش نبـودي
دريـغ آهو اگر بگذاشتي يوز

***

در اينجا مطلبي جالب و خواندني را از فصلنامه‌ي «ايران شناسي»، سال پنجم، از «جلال خالقي مطلق» مي‌آورم با نام: «تو را که دست بلرزد، گهر چه داني سُفت!» اين نوشته يا مقاله را «جلال خالقي مطلق» به استاد «جعفر محجوب» تقديم کرده‌است.تمام مقاله، بدون تغيير و يا کم و کاست خواهد آمد که بررسي و اهميت نيروي جنسي در زندگي زناشويي از ديد «سعدي» است.

تو را که دست بلرزد، گهر چه داني سُفت!

(اهميت نيروي جنسي در زندگي زناشويي از ديدِ سعدي)

 

به استاد جعفر محجوب:

تنت درست و دلت شـــاد باد، ايـــــدون باد!
ادب زکشت تـــــو آبــاد بـــــاد، ايــــدون باد!
هميشه تا که جهان را روش فراموشي‌ست
ز رنـــج تو بــــه جهــان ياد باد ، ايــدون باد!

اگر چه «سعدي»، «گلستان» را به هشت و «بوستان» را به ده باب تقسيم کرده‌است، ولي بيشتر حکايات اين دو کتاب را مي‌توان زير سه عنوان کلي دسته‌بندي کرد:
• يکي حکاياتي ک در خويشتن‌شناسي و تهذيب اخلاق فردي نگارش يافته‌اند.
• دوم، دسته‌اي که موضوع آنها تدبير منزل و به‌ويژه تعيين وظيفه‌ي اعضاي خانواده‌ نسبت به يکديگر است.
سوم، آنهايي که در باره‌ي سياست مُدُن، چه شيوه‌ي برخورد افراد جامعه با يکديگر و چه آيين کشورداري و وظيفه‌ي دستگاه دولت (فرمانروا و کارگزاران او) نسبت به کشور و مردم، نوشته شده‌اند.

در ميان حکايات دسته‌ي دوم، چند حکايت نيز هست که موضوع آنها، رابطه‌ي جنسي زن و مرد است. از ديد «سعدي» يکي از مهمترين رشته‌هاي پيوند زندگي زناشويي، وظيفه‌ي شوهر در رفع نياز جنسي زن است:

منجّمي به خانه درآمد. مردي بيگانه ديد با زن او به‌هم‌نشسته. دشنام داد و سقط گفت و درهم‌افتادند و فتنه و آشوب برخاست. صاحبدلي بر آن واقف شد، گفت:
             
         تو بر اوج فلک چه داني چيست     که نداني که در سراي تو کيست!

اين حکايت مثَل مردي‌ست که آنچنان به کار خود سرگرم است که ديگر وقتي براي زن خود ندارد و در نتيجه زن او آنچه را که از شوهر نمي‌يابد، در مردي ديگر مي‌جويد. البته اين حکايت را بدين‌گونه نيز مي‌توان تعبير کرد که آنچه زن از شوهر خود نمي‌يابد، الزاماً عمل جنسي نيست، بلکه چشمداشت همنشيني و مهرباني‌ست، چنان‌که در حکايتي از «بوستان» آمده‌است:

  شکـايت کنــــد نـوعروسي جــــوان              بـــه پيــــري ز دامــــاد نـــامهــــربان
  کـه«مپسند چندين که با اين پسر              بــــه تلخي رود روزگـــارم بــه‌ســـــر
  کساني کـــه با مـا در اين منزلنـــد              نبينـــم کـه چـون من پريشان دلنـد
  زن و مــرد با هــم چنان دوستنــــد              کــه گـويي دو مغـــز و يکي پوستند
  نديــدم در اين مــدت از شــوي من              کــه باري بخنـــديــــــد در روي من»
  شنيد اين سخن پيــــر فرخنـده فال             - سخنــدان بود مــرد ديرينــه سال-  
  يکي پاسخش داد شيـرين و خَوش             کــه «گـر خـوبـروي‌ست بارش بکش
  دريــــغ است روي از کسي تافتــن              کـــه ديگـــر نشايــــد چنـــو يافتــــن
  چرا سرکشي زان که گــر سرکشد              بــه حـــرفِ وجـودت قلــم درکشــد»
  يکـــم روز بـــر بنـده‌اي دل بسوخت              که مي‌گفت‌و‌فرماندهش‌مي‌فروخت:
  «تو را بنــده از من بــه افتــد بسي              مـــرا چـون تو ديگـــر نيفتد کسي»

پنج بيت نخستين اين حکايت، نخست حدسي را که در باره‌ي حکايت مرد منجّم زديم تأييد مي‌کند، ولي سپس پاسخ پير به زن جوان، روشن مي کند که اين دو حکايت ارتباطي با يکديگر ندارند.

حکايت «بوستان» جزو باب سوم اين کتاب است با عنوان «در عشق و مستي و شور» و موضوع حکايات اين باب بيشتر شرح همان عشق‌هاي افلاطوني‌ست که عاشق بيچاره مي‌سوزد و معشوق زيبا که جلوه‌اي از پرتو حق است ناز مي‌فروشد. از اين رو، در حکايت مرد منجم، سخني از زشت‌رويي شوهر يا خوبرويي مرد بيگانه يا حتي بدخويي و خوشخويي آنها نيست که سبب خيانت زن به شوهر خود شده باشد، بلکه سخن از اين است که مرد منجم همه‌ي وقتش در آسمان به دنبال «زهره» و «زحل» مي‌گذرد.

 ولي در «بوستان»، در باب هفتم که عنوان آن «درعالم تربيت» است، حکايت ديگر هم هست که هم به موضوع مورد بحث ما نزديک‌تر است و هم به جهان «سعدي» که فرزانه‌اي‌ست در انديشه‌ي نيک‌بختي فرد و خانواده و جامعه و از اين رو با هر دو پاي استوار، روي زمين واقعيت‌ها ايستاده‌است. اين حکايت نيز مانند حکايت عروس نوجوان با شکايت از بدخويي زن آغاز مي‌گردد، ولي نتيجه‌گيري ديگري دارد:

    جـــوانـــي ز نــاســـــازگـــاري جفت             بــر پيـــرمــردي بناليـــــد و گفت:
    «گـــران‌باري از دست اين خصم چير            چنان مي‌بــرم کآسيا سنگ زير»
    «به‌سختي‌بنه،گفتش،‌اي‌خواجه دل            کس از صبــرکــــردن نگردد خجــل
    به شب سنگ بالايي اي خانه‌سـوز            چرا سنگ زيــرين نباشي به روز؟
    چو از گُلبني ديــده باشي خــوشي            روا باشــد ار بـــار خــارَش کشي
    درختي کــه پيوسته بارش خــــوري            تحمل کن آنگه‌که خارش خوري»

همانگونه که در حکايت عروس نو جوان به زن توصيه شده بود که با بدخويي مرد خود بسازد، در اين حکايت نيز به مرد، توصيه مي‌شود که با بدخويي زن خود بسازد، ولي برخلاف حکايت پيشين نه به خاطر خوبرويي همسر، بلکه به خاطر لذت جنسي که از او مي‌بَرد. بنابراين در حکايت مرد منجّم نيز آنچه که زن را به خيانت به شوهر خود واداشته است، بدخويي يا زشت‌رويي شوهر نيست، بلکه اين که مرد منجّم چنان سرگرم آسمان است که فراموش مي‌کند شب‌ها سنگ بالاي آسياب باشد.

 با اين حال سعدي صِرف خُفت و خيز را نيز که از آن رضايت از عمل جنسي به‌دست نيايد بي‌اهميت مي‌داند:

«پيري حکايت کند که دختري خواسته بودم و حجره به گل آراسته و به خلوت نشسته و ديده و دل بر او بسته، شب‌هاي دراز نخفتمي و بذله‌ها و لطيفه‌ها گفتمي، باشد که مؤانست پذيرد و وحشت نگيرد. از جمله شبي همي گفتم:

«بخت بلندت يار بود و چشم دولتت بيدار که به صحبت پيري افتادي پخته، پرورده، جهانديده، آرميده، گرم و سرد چشيده، نيک و بد آزموده که حقوق صحبت بداند و شروط مودّت بجاي آورد. مشفق و مهربان و خوش طبع و شيرين‌زبان.

تا تــوانم دلت بـــه‌دست‌آرم
ور بيـــــازاريـــم، نيــــــازارم
ور چو طوطي، شکر بود خورشت
جان شيرين فــــداي پـــــــرورشت

نه گرفتار آمدي به‌دست جواني مُعجَب، خيره‌راي، سرتيز، سبک‌پاي، که هر دم هوسي پزد و هر لحظه رايي زند و هرشب جايي خسبد و هر روز ياري گيرد.

جوانان خرّمنـــد و خوب‌رخسار
وليکن در وفا با کس نپـــاينـــد
وفاداري مــدار از بلبلان چشم
که هر دم بر گلي ديگر سرايند

خلاف پيران که به عقل و ادب زندگاني کنند، نه به مقتضاي جهل و جواني.

         زخود بهتري جوي و فرصت‌شمار      که با چون خودي گم کني روزگار»
 
گفت:«چندان بر اين نَمَط بگفتم که گمان بردم که دلش در قيد من آمد و صيد من شد. ناگه نفسي سرد از درونِ پُر درد برآورد و گفت : چندين سخن که بگفتي، در ترازوي عقل من وزن آن يک سخن ندارد که وقتي شنيده‌ام از قابله‌ي خويش که گفت: زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند به که پيري!

زن کــز بـــر مـــرد بي‌رضـــا برخيـــزد
بس فتنه و جنگ از آن ســـرا برخيزد
پيري که زجاي خويش نتواند خاست
الاّ به عصــــا، کِيش عصــــا بــرخيــزد

في‌الجمله امکان موافقت نبود. به مفارقت انجاميد. چون مدت عدّت برآمد، عقد نکاحش بستند با جواني تند، ترشروي، تهيدست، بدخوي، جور و جفا مي‌ديد و رنج و عَنا مي‌کشيد و شکر نعمت حق همچنان مي‌گفت که الحمدالله که از آن عذاب اليم برهيدم و بدين نعيم مقيم برسيدم.

           [با اين همــه جور و تنــدخويي     بارت بکشـــــم کـــه خـــوبــــرويـي]
           با تو مـرا سوختن انــدر عــذاب     بــه کــه شدن با دگــــري در بهشت
           بـوي پيـــــاز از دهن خوبـــــروي     به به‌حقيقت که گل از دست زشت

در برخي از دستنويس‌‌‌‌‌‌‌‌هاي گلستان، به جاي بيتي که مصحح در ميان چنگک نهاده است و يا پس از این بيت، دو بيت زير آمده‌است:

روي زيبـــا و جامــــه‌ي ديبـــا      عرق و عود و رنگ و بوي و هوس
اين همـــــه زينت زنان باشد      مــــــــرد را   ... و  ...  زينت بس

حتي بدون اين دو بيت و با وجود بيتي که در چنگک نهاده شده، روشن است که در اين حکايت «خوبرويي» فرع قضيه است و آنچه واقعاً امتياز آن جوانِ «تندِ ترشروي تهيدست»، بر آن پير «جهانديده‌ي مهربان شيرين‌زبان» است، اين است که برخلاف آن پير، از نيروي جنسي کافي برخوردار است.

 البته «سعدي» براي آن که اهميت نيروي جنسي را در زندگي زناشويي نشان بدهد، ناچار است چنان که شيوه‌ي حکايت‌سازي‌ست، مطلب را کمي حاد و مبالغه آميز بيان کند، ولي اين بدان معني نيست که «سعدي» نکات ديگر آداب همزيستي را به کلي بي‌اهميت گرفته باشد. براي مثال در همين حکايت، به شيوه‌ي غلوّ مي‌گويد که بوي پياز از دهان خوبروي، بهتر از گل از دست زشت‌روي است. ولي در حکايت ديگري در «بوستان»، تا «مأمون» بوي ناخوش دهان خود را درمان نمي‌کند، کنيزک تن به هماغوشي با او نمي‌دهد و يا نکوهش رفتار خشن در بوس و کنار، در حکايت آن مرد کفشدوز که در شب زفاف، لب دختر را چنان وحشيانه گاز مي‌گيرد که گويي جوال‌دوز به جوال مي‌زند. ولي از ديد «سعدي» در هر حال مسأله‌ي خُفت و خيز که با توانايي جنسي مرد همراه باشد، يک رشته‌ي مهم پيوند زندگي زناشويي‌ست .

«سعدي» در يک حکايت ديگر نيز به اين موضوع پرداخته‌است:

 پيرمردي را گفتند چرا زن نکني؟
گفت: «با پيرزنانم عيشي نباشد.»
گفتند: «جواني بخواه، چون مکنت داري.»
گفت: «مرا که پيرم با پيرزنان الفت نيست، پس او را که جوان باشد، با من که پيرم، چه دوستي صورت بندد؟»
           زور بايــد نـــه زر، کــــه بانــــو را     گزَري دوست‌تر که ده من گوشت

 ***
و باز در حکايتي ديگر:

       شنيــــده‌ام کــــه در اين روزهـــا کهــن‌پيــــري        
خيال بست بــــه پيــرانه‌ســر کــه گيـــرد جفت
        بخــــواست دختـــرکي خوبـــــروي، گـوهــرنام         
چـو دُرج گوهــرش از چشم همگنـــان بنهفت
          چنــان کــــه رســـم عروسي بود، تماشــا بود          
 ولي بــــه حملــه‌ي اول، عصـــاي شيخ بخفت
          کمـــان کشيد و نزد بر هـدف، که نتوان دوخت         
 مگــر بــه ســوزن فــولاد، جـــامــــه‌ي هنگفت
          بــه دوستان گلــــه آغاز کـــرد و حجت ساخت         
 که خان‌و ‌مان من اين شــوخ ديــده پاک بـرُفت
           ميان شوهر و زن، جنگ و فتنه خاست، چنان          
 که‌سر‌به‌شحنه و قاضي‌کشيد ‌و سعدي گفت:
           پس از خلافت و شُنعت، گنـــاه دختـــر نيست          
  تــــو را که دست بلرزد، گهــر چه داني سُفت!

اين که «سعدي» در اين حکايات براي نشان دادن اختلافي که از ضعف نيروي جنسي مرد در زندگي زناشويي برمي‌خيزد، غالباً از پيرمردان مثال مي‌زند، از اين روست که معتقد بودند که جوان، درخور با طبيعت جواني، از نيروي جنسي کافي برخوردار است، مگر آن‌که مانند آن مرد منجّم همه‌ي وقتش به کار ديگري بگذرد و يا گرفتار بيماريهاي رواني، مثلاً شرم بيش از اندازه باشد، که قابل درمان است. مانند حکايت جوان کفشگر در شاهنامه که در شب زفاف، نايژه‌اش سست است. ولي خلاف گمانِ زنِ او، اين سستي نه از خود‌ رُستي، که از شرم است. مادر باتجربه‌ي جوان که مي‌داند «کُلنگ از نمد کي کند کان سنگ»، سه جام مِي به جوان مي‌خوراند و از پس آن رخسار جوان گل انداخت و پرده‌ي شرم او دريد و «نمد سر برآورد و گشت استخوان».

***

در عين حال، «سعدي» با مثال پيرمرد در اين حکايات به يکي از مسائل مهم جامعه، يعني ازدواج ميان مردِ پير و زنِ جوان، انگشت مي‌گذارد. يک چنين ازدواجي موضوع اصلي داستان «ويس» و «رامين» است.

در ادب فارسي، موضوع آثاري چون «سندبادنامه»، «مرزبان‌نامه»، «طوطي‌نامه» و مانند آنها و نيز بخشي از نوشته‌هاي برخي از بزرگان شريعت و طريقت، در اين بحث است که اصولاً زن، موجودي‌ست بدگوهر و بي‌وفا، نيرنگ‌ساز و خيانت‌کار که تنها سود وجود او در اين است که مرد از او تمتع برگيرد و کار بقاي نسل، تعطيل نماند. اکنون وقتي از اين زاويه به «ويس» و «رامين» مي‌نگريم، درمي‌يابيم که اين داستان، گذشته از زيبائيهاي ادبي آن، نوعي ادبيات اعتراض است. اعتراض يک زن بر رسم ازدواج مرد پبر با زن جوان و تبليغ برابري زن و مرد، حتي در نياز جنسي.

از اين رو شگفت نيست که در گذشته، در جامعه‌ي «مردانه»‌ي ما، اين داستان از جمله کتب ضاله بشمار مي‌رفت. چون مردان بيم داشتند که زنان با خواندن چنين داستاني از راه اخلاق، يعني آن اخلاقي که مردان ساخته و به زنان تحميل کرده بودند، منحرف گردند و يا چنان که «عبيد زاکاني» به شيوه‌ي خود گفته‌است «از خاتوني که قصه‌ي «ويس» و «رامين» خواند، مستوري توقع مداريد.»

با اين حال ما در کنار «ويس» زيباي افسانه‌اي، يک «ويس» زيباي تاريخي نيز داريم که دنباله‌ي اعتراض او را گرفته و او «مهستي گنجه‌اي»‌ست :

ما را به دَم پير نگه نتوان داشت    در حجره‌ي دلگير نگه نتوان داشت
آن را که ســر زلف چو زنجير بود   در خانه به زنجير نگـه نتوان داشت

از بخت بد از اشعار اين زن پيشتاز، مانند اشعار ديگر زنان شاعر روزگاران پيش، جز اندکي برجاي نمانده‌است و اگر در ميان رباعي‌هاي او نمونه‌هايي چون: «قاضي چو زنش حامله شد...» به دست ما رسيده است، بيشتر به خاطر لذتي‌ست که برخي مردان از خواندن الفاظ رکيک مي‌برده‌اند و نه پيامي که در اين اشعار نهفته‌است که شايد آن را اصلاً درنيافته بودند. «مهستي» در اين اشعار، گذشته از اعتراض به رسم ازدواج مردپير با زن جوان و درخواست حق ترک خانه و شرکت در اجتماع براي زنان، با مخاطب ساختن شوهر خود، پسر خطيب گنجه، به مردان گوشزد مي‌کند که وظيفه‌ي مرد، تنها تهيه‌ي نان و گوشت نيست، بلکه برآوردن نياز جنسي زن خود نيز هست.

در فرهنگ ما، «سعدي» جزو مردان نادري‌ست که در اين مبارزه به کمک زنان شتافته‌است و هم‌سخن با «مهستي» گفته‌است: «زن جوان را اگر تيري در پهلو نشيند، به که پيري!»

بي‌گمان هرچه «سعدي» در «گلستان» و «بوستان» در باره‌ي زن گفته‌است، امروز همه بر پسند ما نيست. ولي در مجموع بينش والاي او در باره‌ي زن، به‌ويژه شناخت و پذيرفت اين نکته که زن، تنها براي فرمانبرداري از مرد و تمتع جنسي او آفريده نشده‌است، بلکه او نيز داراي نيازها و از جمله نياز جنسي‌ست که بايد از سوي مرد برآورده گردد، دليلي بر ديد پيشتاز و رشادت بيان اين آموزگار خردمند است.

بخش تاريخ و فرهنگ خاور نزديک، دانشگاه هامبورگ

جلال خالقي مطلق
 

فصلنامه‌ي ايران‌شناسي، شماره‌ي 1، بهار

http://www.kalam.se/sadi-bozorgdasht.html

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم فروردین 1385ساعت 16:30  توسط رضا  | 


 
سروده اى از دكترعبدالكريم سروش
 
خرد آن پايه ندارد كه برو پاى گذارى
بختيارى تو و بر مركب اقبال سوارى
چون توان در تو رسيدن؟ به دويدن؟ به پريدن؟
نور پايى كه چنين با دگران فاصله دارى
ليله القدر وصال تو چه فرخنده شبى بود
تا چه ديدى كه چنين مستى و پرشور و شرارى
شعله در خرمن تاريكى تاريخ فكندى
چشم بيدار زمان بودى و خسبيده به غارى
از اشارات تو روشن شده چشمان بشارت
طرفه فانوسى و آويخته بر طرفه منارى
نه دل من طرب آلود نگاه و نفس توست
از نگاه و نفست حق به طرف آمده، آرى
به شفاخانه قانون تو افتاد نجاتم
كيميايى است سعادت ز فتوحات تو جارى
اى غزلواره پايانى ديوان نبوت
حجت بالغه شاعرى حضرت بارى
دولتى! اختر اقبال بلندى كه بخندى
رحمتى! سينه آبستن ابرى كه ببارى
شاه شمشاد قدان خسرو شيرين دهنانى
كوثر خلد نشان سدره ى معراج تبارى
مژده يى اختر سعدى جرسى نعره ى رعدى
آفتابى، سحرى، خنده صبح شب تارى
يوسفستان جمالى هنرستان خيالى
شكرستان وصالى ز شكر شور برآرى
روح عشقى، هنرى خمر خرابات طهورى
نفحات شب قدرى نفس سبز بهارى
همه اقطار گرفتى، همه آفاق گشودى
به جهادى و مدادى و كتابى و شعارى
توسن تجربه، اى فاتح آفاق تجرد
در شب واقعه راندى ز مدارى به مدارى
ز سوادى به خيالى، ز خيالى به هلالى
پاى پر آبله جبريل و تو چالاك سوارى
بال در بال ملائك به تماشاى رسولان
طائر گلشن قدسى تو و خود عين مطارى
به تجمل بگذشتى به جلالت بنشستى
بر چنان خوان كريمى و چنان خيل كبارى
ميهمان حرم ستر و عفاف ملكوتى
در تماشاگه رازى و تماشاگر يارى
با ظلومان و جهولان و منوعان و جزوعان
مهربان باش چو بر حمل امانت بگمارى
تو بر اركان شريعت نزدى سقف معيشت
سير چشمى تو، رسالت ز تجارت نشمارى
به خدايى كه تو را شاهد سوگند قلم كرد
كه حريفان قلم را به فقيهان نسپارى...
اسفند ۸۴
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1385ساعت 20:18  توسط رضا  | 

محمد علي ابطحي:

پس از پایان دوران ریاست جمهوری، آقای خاتمی نقش ویژه ای در دنیا پیدا کرده است. سفر 6 تا 9 فروردین امسال آقای خاتمی به بحرین از سه جنبه دارای ویژگی بود و متمایز:

1. در حوزه ی رسمی، با این که سفر غیر رسمی بود، استقبال از ایشان، توسط معاون نخست وزیر و وزیر امور دینی و وزیر فرهنگ و مشاور پادشاه در فرودگاه صورت گرفت. پادشاه، نخست وزیر و ولی عهد بحرین هم با ایشان دیدارکردند و شاه مهمانی نهار داد. نخست وزیر قدرتمند بحرین به آقای خاتمی گفت ما و کشورهای منطقه به دیدار های شما احتیاج داریم تا بتوانیم از تجربه های شما استفاده کنیم چون شما در صحنه ی سیاست خارجی، یکی از موفق ترین ها بودید. شاه هم از آقای خاتمی می خواست که صدای اعتدال را به همه ی دنیا برساند ومی گفت:ما می خواهیم به دنیا اعلام کنیم که از گفت و گوی تمدن ها حمایت می کنیم. آقای خاتمی هم در پاسخ به پادشاه گفت کشورهای اسلامی باید خطر اسلام ترسی را جدی بگیرند و زمینه ی بلند شدن صدای اکثریت مردم جهان اسلام، که خواهان رشد اسلام مبتنی بر عقل و منطق و دموکراسی هستند را فراهم کنند. از نظر تشریفاتی هم این سفر غیر رسمی چیزی کمتر از سفر رسمی قبلی آقای خاتمی نداشت.

2. سخنرانی های آقای خاتمی که دیگر در ایران کسی آن را نمی شنود، در این سفر خیلی مورد توجه قرار گرفته بود. در کنفرانس جهان اسلام بین دیروز و امروز و آینده، که در سالن بزرگ شهر منامه با حضور دو هزار نفر از متفکران و اهل نظر و سفرای کشورهای عربی و اسلامی و چند تن از سفرای غربی، 7 وزیر و رئیس پارلمان برگزار شد؛ آقای خاتمی سخنرانی اش را به به عربی خواند و بعد هم پرسش و پاسخ طولانی. صادق خرازی می گفت ما عربی نمی فهمیم ولی فکر می کنم آقای خاتمی 2 جزء قرآن خواند. سخنرانی مهم دیگر آقای خاتمی به مناسبت شب شهادت پیامبر در حسینیه ی عجمهای بحرین بود که با جمعیت فراوان و با شعارهای فارسی صل علی محمد، بوی خمینی آمد همراه بود.

3. با توجه به این که بحرین دارای اکثریت شیعه است و در عین حال دولتمردان آن سنی هستند، علماء دینی دارای نقش مهمی هستند. بحرین دارای دموکراسی خوبی است. چند تن از علمای صاحب نفوذ آنان رسما دارای عنوان اپوزسیون هستند که با همین عنوان طرف گفت و گوی پادشاه هستند. این ها علاوه بر آن که جداگانه با آقای خاتمی دیدار داشتند، در مهمانی نهاری که وزیر امور مذهبی به همه ی علمای موافق و مخالف داد شرکت کردند. در این دیدارها خیلی از مشکلات شیعیان مطرح و آقای خاتمی هم آن را با مقامات در میان گذاشت. از این نقش که وی مورد اعتماد دو طرف قرار گرفته است، هم دولت و هم مخالفان، خیلی ابراز رضایت می کردند.

سفیر کاردان جمهوری اسلامی در منامه نیز از کسانی بود که همه او را دیپلمات برجسته ای می شناختند و به او نشان لیاقت پادشاهی بحرین را داده بودند.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم فروردین 1385ساعت 12:2  توسط رضا  |