تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

صندلی ردیف وسط خالی بود. داشتم صفحه‌ی آخر برادران کارامازوف را می‌خواندم. دفترچه یادداشتم دم دستم بود. فردی که صندلی اول نشسته بود، گفت: شما عرب هستید؟
- نه ایرانی هستم.
- دیدم از راست می‌نویسید، فکر کردم عربید.
- فارسی هم از راست نوشته می‌شود.
- این ورا اومدید؟
- دوستی در لفکه دارم، معمولا هر از چندی سری به او می‌زنم.
- لفکه؟
- آره اسمش شیخ ناظم حقانی است.
- ای آقا! این همه راه آمدی که یه شیخ ببینی!؟
- این شیخ حال و روز دیگری دارد. از سراسر دنیا به دیدنش می‌آیند. اسم درگاهش را گذاشته عمامه‌های رنگی متحد! تا حالا عمامه‌ی بنفش و صورتی و قرمز پررنگ و آبی روشن دیدی؟ از همه رنگ عمامه توی درگاهش هست.
- چی می‌گه؟
- به هر چیزی از زاویه‌ی مخصوصی نگاه می‌کنه.
از آسمان لارناکا تا آسمان لندن درباره‌ی شیخ ناظم صحبت کردیم.
مولانا شیخ ناظم بعد از نماز ظهر صحبت کرد. صحبتش این بود که بالاترین مقام ممکن شناخت و پرستش خداوند است. این مقام از نبوت هم بالاتر است. ما در نماز اول به مقام بندگی پیامبر شهادت می‌دهیم، بعد به مقام رسالت.
دوست همسفر گفت: اما واقعیت‌های جهان و زندگی ربطی به این حرف‌ها ندارد. حالا می‌بینی توی فرودگاه چه طوری باهات برخورد می‌کنند!
- یعنی با شما برخورد نمی‌کنند؟
- نه من گذرنامه‌ی اروپایی دارم!
- راست می‌گفت! من آخرین نفری بودم که گذرنامه‌ام مهر خورد. می‌بایست فرمی را پر می‌کردم. منتظر رسیدن بار بودم. دوست هم‌سفر را دیدم. سردرگم بود. با هول و هراس قدم می‌زد. گفتم مساله‌ای پیش آمده؟ گفت: نمی‌دانم ساک دستی ام را توی هواپیما جا گذاشتم، یا توی فرودگاه لارناکا. وقتی داشتم قهوه می‌خوردم. بار اولم نیست‌ها. از بس عجله دارم، این جور می‌شه.
- تقصیر غربته که آدم را بی‌قرار می‌کنه.
بی اختیار یاد شعری از اقبال افتادم:
این وطن مصر و عراق و شام نیست
- این وطن جایی است کو را نام نیست.
- به او گفتم: گاهی همه زمین وطن آدم می‌شود. هستی وطن او می شود .وطنی که به او آرامش می دهد. گاهی هم حتی در تکه ای از زمین که وطن خودت است ،غریبه ای.

http://mohajerani.maktoub.ir/

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 13:22  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 20:22  توسط رضا  | 

داستان‌نویس با شخصیتی که می‌آفریند، رابطه‌ای معنوی و عاطفی پیدا می‌کند. چنانکه گفته‌اند بالزاک وقتی بیمار شده بود، می‌گفت پزشکی را برایش بیاورند که آن پزشک شخصیت داستانی آفریده خود بالزاک بود. در رمان غریب برادران کارامازوف، داستایوسکی نسبت عاطفی و هویتی با شخصیت‌هایی که آفریده دارد. انگار کارامازوف پیر و پسرانش هر کدام بعدی از شخصیت داستایوسکی را نمایان می‌کنند. اما بی‌شک نسبت نویسنده با آلکسی (آلیوشا) که نماد عرفان مذهبی است از همه نزدیک‌تر است.
در فصل دوم از کتاب هفتم (لحظه های بحرانی) نویسنده وارد داستان می‌شود و مستقیما به جای آلکسی به پرسش پدر پایسی جواب می‌دهد... و به صراحت می‌نویسد: البته می‌توانم به جای آلیوشا جواب بدهم ...
هر وقت برادران کارامازوف را می‌خوانم، احساس می‌کنم مثل همان موسیقی‌ای که غزالی در آداب سماع احیاءالعلوم می‌گوید اگر این حس را داشتید که موسیقی گرایش به معنویت را در شما بیدار می‌کند، واجب است که به موسیقی گوش کنید، داستایوسکی نیز گرایش به مهر و سادگی و نیایش و خدا را زنده می‌کند ...
"تمامی آفرینش خدا را دوست بدارید. تمامی آن را حتی دانه‌های شن را. هر برگی را دوست بدارید و هر شعاعی از روشنایی خدا را..."

نظر (10)

http://mohajerani.maktoub.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 19:22  توسط رضا  | 


محمد علی ابطحی:

 

 

خیلی از دختر پسرای جوان که قصد ازدواج داشتند، علاقمند بودند که اجرای عقد توسط آقای خاتمی صورت پذیرد. آقای خاتمی هم هر چندی یکبار عقد چندین زوج را یک جا انحام میداد. اولویت هم با فرزندان  شهدا،کارمندان ریاست جمهوری واصحاب فرهنگ وهنر بود. در روزهای عقد اتفاقات جالبی می افتاد.از رسم های دختران ایرانی این است که وقتی میخواهند از آنان وکالت بگیرند لااقل در ظاهر به راحتی جواب بله نمیدهند. آقای خاتمی هم میگفت گل چیدن واینها نداریم. یکبار مادر دختر خانمی به وی گفته بود باید بعد از سه بار جواب بله را بگوئی.اوهم بعد از سئوال آقای خاتمی جواب نداد. وقتی آقای خاتمی گفت که من یکبار بیشتر نمیپرسم وبه شوخی گفت اگه جواب ندی، میروم. زد زیر گریه وگفت تقصیر مامانمه. وگفت بله.کلی خندیدیم.یکی هم که شنیده بود آقای خاتمی یکبار بیشتر نمیپرسد تا آقای خاتمی گفت خانم فلانی آیا .. وهنوز تکمیل نکرده بود با عجله گفت بله. گفتیم چقدر دستپاچه.عروس خانم هم که دید بد جوری سه شده باز گفت تقصیر مامانمه که.گفته اقای خاتمی را نباید معطل کرد.بیچاره مامان ها. بعضی ها اصرار دارند که در موقع اجرای عقد چادر سفید بپوشند  ومیپوشند. یکبار یکی دوست داشت چادر سفید بپوشد ونمیدانست امکانش هست . چادرش زیر بغلش بود. آقای خاتمی گفت میتوانی چادر سفیدت را بپوشی. طفلک نمیدانست درچنین جمعی نباید روسری را هم بردارد. مهریه های بعضی هنرمندان هم عجیب غریب بود.یکبار یک خانم هنرمند مهریه خود را نیم کیلو بال مگس قرار داده بود. آقای خاتمی هم آن را قبول نکرد. البته هزار شاخه گل نرگس هم بوده که انصافا وواقعا هنر مندانه است. معمولا بعد از پایان عقد آقای خاتمی چند تا دعا میکند. یکی از دعاهای معمولش این است که انشاءالله سالهای سال باهم با تفاهم زندگی کنید. یکبار در آن روزهای سخت که فشار های طاقت فرسا روی اقای خاتمی بود واصلا نمیتوانست تمرکز کند، بعد از عقد گفت انشاءالله سالهای سال باهم ازدواج کنید. عروس وداماد که رفتند این اشتباه آقای خاتمی باعث شد که کمی در مورد مفهوم این دعا شوخی کنیم و لبخندی بر لبانش جاری شدودر عقد نفر بعد دعا را اشتباه نگفت!. در بین این همه عقد که شیرین بود ومبارک یکبار یک دختر و پسر تنها آمده بودند. آقای خاتمی از پدر ومادر آنها بخصوص پدر دخترکه باید اجازه دهد پرسید. هر دو زدند زیر گریه. ظاهرا درروزهای آخر بین آنها اختلاف افتاده بود. میدانستند که نمیشود عقد خوانده شود. گفتند از این فرصت برای دیدار آقای خاتمی استفاده کردیم. قرارشد بعدا بیایندکه نفهمیدم چه شد.خدا کند که مشکل خانواده هاشان حل شده باشد.به خاطر دقت آقای خاتمی در امور قانونی عقدها اقای رمضانی همکار باوفای آقای خاتمی که کار های عقد ها راهم برنامه ریزی میکند میگفت جوری کارهارایاد گرفته ام که بعد از ریاست جمهوری میتوانم دفتر ازدواج وطلاق بزنم!بدون پذیرش شرایط ضمن عقد که در عقدنامه ها آمده و همه به نفع خانمهاست هم آقای خاتمی عقد کسی را اجرا نمیکند. امید که شادی و سرافرازی همیشه همراه جوانان ایرانی باشد.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 21:59  توسط رضا  | 

تولدم روز اول مهر ماه سال یکهزارو سیصد و نوزده خورشیدی در مشهد است در خانواده ای که پدر بزرگم (علی اکبر) صدای بسیار رسایی داشته و به زیبایی آواز می خوانده است.او از مالکین بزرگ مشهد بود و از خواندن در جمع پرهیز داشته ، گاه برای دوستان سرشناسی که به دیدارش می آمده اند می خوانده است. پدرم مهدی از صدای پر طنین و رسا برخوردار بود و در جوانی آواز خواندن را شروع می کند ولی خیلی زود در محیط بسته و سنتی به قرائت قرآن رو آورده و تا آخر عمر بر همان عقیده باقی ماند و آواز را رها کرد و در قرائت قرآن جایگاه خاصی در مشهد پیدا نمود و شاگردان زیادی برای تلاوت قرآن قرآن تربیت کردکه از جمله خود اینجانب است

تمام وقت من از شش سالگی به خواندن قرآن با صدای خوش می گذشت . در دوازده سالگی شهره ی خاص و عام بودم و در مجامع بزرگ مذهبی و یا سیاسی آن موقع تلاوت اول برنامه با من بود.به علت توانایی در تلاوت قرآن با صدای خوش ، چشم و چراغ همه اعضاء و دانش آموزان مدرسه و مردم بودم. در سال چهارم دبیرستان بر خلاف خواسته ام به دانشسرای مقدماتی رفتم و راه معلمی پیش گرفتم و از بیست سالگی به معلمی در دهات خراسان پرداختم . یک سال بعد ازد.اج کردم با دختری که او هم معلم دبستان بود.همسرم خیلی با من همراه بود و با کمک او بر مشکلات مالی یک زندگی بسیار محقر پیروز شدیم

از نوجوانی برای فراگیری گوشه های آوازی به هر دری می زدم و از هر کسی که شمه ای اطلاع داشت سئوال می کردم. به ندرت دسترسی به رادیو پیدا می کردم تا موسیقی دلخواهم را بشنوم آن هم زمانش کوتاه بود و حاصلی نداشت ، تا اینکه در محیط شبانه روزی دانشسرا میسر شد "برنامه گلها" و برنامه "ساز تنها" را بشنوم و تمریناتم را شروع کنم . کمی بعد دبیر موسیقی مان آقای جوان نیز راهنمایی و کمک کردند. بیشترین تمرینات سازنده در دوران معلمی در خارج شهر بود که فراغتی داشتم و اغلب به کوه و صحرا می دم و تکنیک و متد را با سلیقه ی خودم تجربه و تمرین می کردم و صداهای گوناگون و تحریرها و چهچه ها را دستور کار خود قرار داده بودم.دوستم همکلاسیم (ابولحسن کریمی) از ابتدای کار معلمی سنتوری با خود آورده بود که بنوازد ، ترغیب شده مضراب دستم بگیرم و ببینم می شود زد ، بعد دیدم عجب کار مشکلی است تا دمدمه های صبح نشستم و ان قدر تمرین کردم تا توانستم آهنگی را دست و پا شکسته اجرا کنم و از آن به بعد سنتور شد یا غار من.
چندی بعد صدای سنتور جلال اخباری را از رادیو مشهد شنیدم و خوشم امد ، پیدایش کردم و با هم دوست شدیم . سازی می زد و من هم می خواندم و تمرینات آواز با ساز و فراگیری نت و نواختن صحیح سنتور را با ایشان شروع کردم.

همان ابتدای کار مه صدای سنتور مشقی ام بسیار بد بود به فکر افتادم که سنتوری بسازم. کمی نجاری می دانستم با زیر رو رو کردن تمامی کاروانسراها و چوب فروشی ها و با دادن یک انعام 5 توانی الوار پهن از چوب توت بیست ساله را پیدا کردمآن را مطابق اندازه ها بریدم . در ان زمان کسی در مشهد گوشی سنتور نمی فروخت ، مجبور شدم صد عدد میخ نمره شش بخرم و آن ها را با سوهان دستی کوچک کنم. این سنتور که دوازده خرکه بود ساخته شد و من با یک دلبستگی عجیب به این ساز ، تمرینات سنتورم را بیشتر کردم. با اینکه برای اولین بار بود چنین کاری کرده بودم و در مورد پل گذاری سنتور تجربه و اطلاعی نداشتم ولی سنتور صدای دلنشینی داشت. غیر از آن سنتور سنتورهای دیگری ساخته یا در حال ساخت داشتم که کا پل گذاری را برای موزون تر کردن صداها تا به حال ادامه داده ام و خوشبختانه به نتایج قابل توجهی هم رسیده ام . در نظر دارم در آینده کتاب یا جزوه ای درباره ی تجارب کار پل گذاری های گوناگون که روی سنتورها کرده ام همراه با نتایج آن ها منتشر کنم تا در این زمینه کار مفیدی انجام داده باشم

در سالهای بعد از چهل با هنرمندان رادیو خراسان آشنا شده بودم ولی حاضر به ضبط برنامه موسیقی نبودم . در رادیو خراسان گاه اشعار عرفانی و مذهبی و گاهی تلاوت قرآن داشتم.
سال 1345 خوشیدی به اصرار دوستم ابوالحسن کریمی برای شرکت در امتحان شورای موسیقی به اتفاق او به تهران رفتم. راهی برای نام نویسی و شرکت در امتحان پیدا کردیم. در اتاق شورا میز کنفرانس بزرگی بود و حدود 12 تا 13 نفر اعضا شورا نشسته بود ، آقای مشیر همایون شهردار رییس شورا و آقایان حسنعلی ملاح ، علی تجویدی و مختاری و دیگران بودند. گفتند بیات ترک بخوان ! من هم از مایه بلند دو سه بیتی خواندم و در مایه ی بم فرود امدم . ضربی با یک شعر هم به درخواست آقای ملاح خواندم.بعد اقای تجویدی پرسیدند تصنیف هم می خوانی ؟ چون تصنیف خواندن را دوست نداشتم و دون شان آواز خوان می دانستم ، بسیار جدی گفتم ابدا.
جوابی که بعد از یکماه از نتجه امتحان به ما دادند این بود که فعلا رادیو بودجه ندارد که خواننده استخدام کند و فعلا رادیو نیاز به خواننده ندارد

سال بعد به وسیله آقای دکتر شریف نژاد (که معاون رادیو خراسان بود و بسیار به من لطف داشت) قرار گذاشتیم در تابستان که ایشان در تهران هستند من هم به تهران بروم . باایشان شبی به منزل آقای حسین محبی (که اپراتور با سابقه رادیو و برنامه ی گل ها بود) رفتیم و او که دوستی نزدیکی با دکتر داشت فردای آنروز مرا همراه با یک نوار که در " سه گاه " خوانه بودم به اقای داود پیرنیا (مسئول و تهیه کننده ان زمان برنامه گلها ) معرفی کرد که همان معرفی راهگشای ن به رادیو ایران و و برنامه ی گلها که منظور اصلی ام بود گردید.
با سپاس از دلسوزی های ابولحسن کریمی و محبت های دکتر شریف نژاد و یادی خوش از زنده یاد حسین محبی .

سالشمار استاد شجریان
1319 تولد اول مهر ماه در مشهد
1324 اغاز خوانندگی های کودکانه در خلوت
1326 ورود به سال اول پانزدهم بهمن در مشهد.
1327 اموختن تلاوت قران در نزد پدر
1328 شرکت در مجمع تلاوت قران در نه سالگی.
1329 اغاز تلاوتهای قران در میتینگها و اجتماعات سیاسی ان سالها . گذراندن سال چهارم مدرسه در دبستان فرخی.
1331 تلاوت قران برای اولین بار در رادیو خراسان به دعوت رییس رادیو.
1332 قبولی در امتحانات شم ابتدایی با عنوان شاگرد ممتاز در بین دانش اموزان مشهد.اغاز تحصیل در دبیرستان شاه رضا.
1334 شرکت در مسابقات فوتبال دبیرستانهای مشهد.
1336 ورود به دانشسرای مقدماتی در مشهد.اشنایی با اقای جوان اولین معلم موسیقی شجریان ( معلم سرود و موسیقی دردوران تحصیل در دانشسرای مقدماتی در مشهد).
1338 اغاز همکاری با رادیو خراسان و اجرای اوازهای بدون ساز و قراعت قران برای رادیو به طور افتخاری.
1339 دریافت دیپلم دانشسرای مقدماتی و استخدامدر اموزش و پرورش و انتقال به بخش رادکان و تدریس در دبستان خواجه نظام الملک و اشنایی با سنتور.
1340 اشنایی با نت و فراگیری سنتور نزد اقای جلال اخباری و شروع سنتور سازی و تحقیق برای بهتر کردن صدای سنتور . جشن عقد کنان در 21 مهر ماه با دوشیزه فرخنده گل افشان در شهر قوچان.
1341 جشن عروسی در مشهد (در 20 مرداد ماه) و اغاز یک زندگی خانوادگی سی ساله با ایشان که حاصل ان سه دختر و یک پسر است.
1342 انتقال از بخش رادکان به روستای شاه اباد مشهد به عنوان مدیر دبستان شاه اباد. تولد راحله فرزند اول در 2 مهر ماه در مشهد. ساختن اولین سنتور خود با چوب توت.
1344 تولد دختر دوم افسانه در 28 اردیبهشت ماه در مشهد.(افسانه بعدها با پرویز مشکاتیان ازدواج میکند).انتقال از شاه اباد به شهر مشهد و تدریس در کلاس ششم دبستان پهلوی از مهر ماه.شرکت در مسابقات والیبال معلما مشهد.
1345 انتقال از دبستان پهلوی به دبستان عبداللهیان مشهد و نظامت و معاونت دبتان مذکور.
1346 تدریس در دبستان های مشهد و انتقال در 25 اذر از مشهد به تهران.تدریس در دبیرستان صفوی . اغاز فعالیت با برنامه های رادیو ایران. اشنایی با استاد احمد عبادی. راه یابی به کلاس درس اواز استاد اسماعیل مهرتاش و انجمن خوشنویسان نزد استاد بوذری.اشنایی با رضا ورزنده (استاد سنتور) در تابستان همین سال. اجرا و ضبط اولین برنامه ی در رادیو ایران که با عنوان ((برگ سبز شماره ی 216 )) در شب جمعه 15 اذر ماه پخش شد.کار در رادیو با نام مستعار ((سیاوش بیدکانی)) تا سال 1350 خورشیدی و بعد در رادیو و تلویزیون با نام خودش. اشنایی با اسماعیل مهرتاش در کلاس اواز ایشان.
1347 انتقال از اموزش و پرورش به وزارت منابع طبیعی . راه یابی به کلاس خط استاد حسن میرخانی.
1348 تولد دختر سوم مژگان در 27 هردیبهشت ماه در تهران. تاسیس و شروع رادیو اف-ام به طریقه ی استریو فونیک و اجرای برنامه ی ((سه گاه)) به همراهی سه تار عبادی و تار مجد برای اولین بار به طریقه ی استریو . شرکت در جشن هنر شیرازبرای اولین بار. قبولی در امتحان خط (مرحله ی عالی) . راه یابی به کلاس خط استاد حسین میرخانی.
1349 اغاز همکاری با برنامه های تلویزیون ملی ایران در برنامه ی ((هفت شهر عشق)) غیره. قبولی در امتحان خط (مرحله ی ممتازی) انجمن خوشنویسان وزارت فرهنگ و هر . سفر به برغان با استاد حسین میر خانی (خطاط) ابراهیم بوذری (استاد خط شجریان) خسرو زعیمی ( مدیر عامل انجمن خوشنویسان)فرامرز پیل ارام(نقاش و استاد نقاشیخط شجریان).
1350 اشنای با استاد فرامرز پایور و مشق سنتور نزد ایشان و اموزش ردیف اوازی صبا نزد فرامرز پایور . اشنایی ئ همکاری با هوشنگ ابتهاج((ه . الف . سایه)در برنامه های (گل های تازه))رادیو.
1351 شروع تهیه ی برنامه های گلهای تازه توسط هوشنگ ابتهاج در رادیو و همکاری با او. اغاز فراگیری ردیف های اوازی و تصانیف قدیمی نزد استاد عبدالله دوامی.برگذاری کنسرتی در شمال ایران با منصور صهرمی و هنرمندان دیگر.دیدار و اشنایی با اقای دوامی به وسیله ی فرامرز پایور.
1352 اشنایی با استاد نور علی برومند و فراگیری شیوه ی اوازی سید حسن طاهر زاده نزد ایشان در مرکز خط ئ اشاعه ی موسیقی و اشنایی با هنر جویان مرکز: محمد رضا لطفیو ناصر فرهنگفرو حسین علیزاده و جلال ذوالفنون و گنجه ای و مقدسی و حدادی و دیگران.
1353 سفر برای کنسرت های هندو پاکستان و افغانستان با استاد احمد عبادی . سفر به چین و ژاپنن با احمد احرار و کریم فکور و حسین ملکو پرویز قاضی سعید به عنوان میهمانان ویژه برای گشایش پروازهایی به این دو کشور.
1354 تولد همایون در 30 اردیبهشت ماه در تهران . ماموریت رادیو و تلویزیون برای کنسرتهای فروردین در ایالات مختلف امریکا.انتقال از وزارت منابع طبیعی (به عنوان مهمور خدمت)به رادیو.قطع رابطه با مرکز اشاعه ی موسیقی و ادامه ی درس اواز در منزل استاد نورعلی برومند.
1355 شرکت در جشنواره ی توس (نیشابور)با فرامرز پایور , سایه, حسن ناهید, رحمت الله بدیعی, محمد اسماعیلی, عبدالوهاب شهیدی و هوشنگ ظریف.حضور در برنامه ی جشن هنر شیراز ( در حافظیه) با محمد رضا لطفی و فرهنگفر و اجرای برنامه ی ((راست پنجگاه)).کناره گیری رسمی و قطع رابطه ی کامل از رادیو در اسفند ماه.اجرای اواز در صفحات ردیف نوازی کانون پرورس فکری کودکان و نوجوانان . بهره گیری از محضر اقای برومند (در منزل خود استاد) شیوه ی اواز مرحوم طاهر زاده (اخرین جلسه روز چهار شنبه 29 دی ماه).فوت رضا ورزنده(29 دی ماه) و نور علی برومند (30 دی ماه) . اغاز ضبط تصانیف قدیمی با صدای عبدالله دوامی.
1356 اجرای برنامه ی ((نوا)) به همراهی محمد رضا لطفی و گروه شیدا در جشن هنر شیراز.اجرای موسیقی ((چهره به چهره)) و ((گلبانگ)) . کناره گیری از رایو به خاطر جو نامساعد. تاسیس شرکت دل اواز برای انتشار برنامه های خود.
1357 احراز مقام اول تلاوت قران سراسر کشور در مرداد ماه. اجرای بخشی از ((تلاوت قران)) .انتشار البوم ((گلبانگ))( دو نوار). همکاری در تاسیس کانون ((چاوش)) با هوشنگ ابتهاج و محمد رضا لطفیبرای ادامه ی فعالیت های موسیقی در خارج از رادیو تلویزیون(شجریان در انجا تدریس میکرد).
1358 اشنایی با فیلسوف یگانه استاد غلامرضا دادبه( جانسوز) در منزل استاد خط مرتضی عبدالرسولی ئ اغاز فراگیریی و شناخت بایگانی های فرهنگ و نوا ,... فرهنگ پهلوانی و جوانمردان , فرهنگ مادرنوایی .اجرای موسیقی ((خلوت گزیده)) .(( پیغام اهل راز)) ( شامل دو نوار : راز دل و انتظار دل).اخرین کنسرت ها با گروه پایوردر مهر ماه در تالار رودکی . کنسرت ماهور با محمد رضا لطفی و گروه شیدا در تالار رودکی و دانشکاه ملی در ابان ماه.
1359 فوت استاد دوامی . اجرای موسیقی ((عشق داند)) ( در ابو عطا) اجرای موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز). انتشار نوار موسیقی ((پیغام اهل راز )) (شامل دو نوار : راز دل انتظار دل).
1361 اولین کنسرت در سفارت ایتالیا به همراهی پرویز مشکاتیان و ناصر فرهنگفر (آستان جانان) پس از سه سال کناره گیری از فعالیت های کنسرتی - اجرای موسیقی نوا (مرکب خوانی) و سر عشق ( ماهور) و بیداد
1362 اجرای موسیقی ((همایون مثنوی)) با منصور صارمی. اجرای موسیقی ((چهار گاه)) (با فرهنگ شریف) و دیگر اواز ها در برنامه های خصوصی.
1364 اجرای موسیقی ((گنبد مینا ))و ((جان عشاق)). انتشار نوار موسیقی ((بیداد)).
1365 انتشار نوارهای موسیقی (نوا)) ( مرکب خوانی ),((سر عشق)) (ماهور) و ((استان جانان)). ضبط ده اواز به همراهی ویولن حبیب الله بدیعی در مونیخ در منزل دکتر علی خادمی.
1366 اغاز کنسرت ها در اروپا پس از انقلاب و شروع همکاری با گروه عارف . اجرای موسیقی ((دود عود)) ,((دستان))و...
1367 برگذازی سه شب کنسرت برای بزرگداشت حافظ در تالار رودکی( وحدت).انتشار نوار ((دستان)).
1368 اجرای ((ماهور)) و ((ابو عطا)) در کنسرت های بهاره در اروپا با پیرنیاکان, جمشید عندلیبی, و اعیان. اجرای ((نوا)) و ((افشاری)) در کنسرت های پاییزه اروپا به همراهی مشکاتیان و گروه عارف و دو شب کنسرت در اسفند ماه به دعوت شهردار بارسلون در این شهر به همکاری نی حسین عمومی , تار طلایی و تنبک شمیرانی.
1369 سفر به تاجیکستان به دعوت خصوصی وزیر فرهنگ و هنر تاجیکستان پرده برداری از پیکره ی باربد و دو شب کنسرت در کاخ باربد به همراه کمانچه ی محمود تبریزی زاده , سه تار رضا قاسمی , و تنبک مجید خلج. کنسرتهایی در امریکا به همراهی پیرنیاکان عندلیبی و اعیان. اجرای مو سیقی ((سرو چمان)) , (( پیام نسیم)) , و ((دل مجنون)) ( هر سه در امریکا). کنسرت شجریان برای زلزله زدگان رودبار در لس انجلس. سخنرانی در پنج دانشگاه معتبر امریکا برای دانشجویان و محققین.
1370 برگذاری پنج شب کنسرت در پارک ارم و هشت شب کنسرتهای افتخاری برای مردم جنوب شهر تهراندر فرهنگسرای بهمن ( کشتارگاه سابق تهران) در اسفند ماه.برگذاری کنسرت شکوهمندی به مدت پنج شب در محوطه ی چهل ستون اصفهان.کنسرتهای اروپا با جهاندار و گروه اوا . جدایی از همسر اول خانم فرخنده گل افشان. اجرای موسیقی ((دل شدگان)) و ((اسمان عشق)). انتشار نوارهای موسیقی ((سرو چمان)) , ((پیام نسیم)),(( دل مجنون)) و (( خلوت گزیده)).
1371 ازدواج با همسر دوم خانم کتایون خوانساری. کنسرتهای مرحله ی دوم در امریکا با داریوش پیر نیاکان ,جمشید عندلیبی و همایون شجریان ( اگوست تا نوامبر) .برنامه ای با هابیل علی اف و همایون شجریان در سالن تالار رودکی(وحدت) ,تهران. اجرای موسیقی ((یادایام)) . انتشار نوارهای ((دل شدگان )) و ((اسمان عشق)).
1372 انتشار گزارشی همراه با گفتگویی با شجریان تحت عنوان (( محمد رضا شجریان استاد اواز ایران کجاست؟)) در نشریه ی نوید فضیلت,شماره ی 16 ,سال 2, مهر ماه ,تهران. اجرای(( سه گاه )) و (( راست پنجگاه)) در کنسرتهای اروپایی به همراهی محمد رضا لطفی و مجید خلج در تابستان.
1373 اجرا برنامه ی ((قاصدک)) در کنسرتهای دور اروپا با پرویز مشکاتیان و همایون شجریان.
1374 کنسرتهای اصفهان,شیراز,ساری, کرمان, و سنندج با گروه اوا.برگذاری کنسرتی در اروپا با محمد رضا لطفی در ابات ماه.اجرای موسیقی ((چشمه ی نوش)) در ( فرانسه).انتشار نوارهای موسیقی ((همایون مثنوی)) ,(( گنبد مینا )),(( جان عشاق)), چشمه ی نوش))و (( یاد ایام)). اجرای موسیقی ((در خیال)).
1375 درگذشت پدر در 18 اذر ماه در سن 85 سالگی.اجرای موسیقی ((رسوای دل)) در دبی.انتشار موسیقی(( در خیال)) . انتشار نوار موسیقی ((ساز قصه گو)) ( اواز سه گاه در انتشار مجدد, البوم پیغام اهل راز).
1376 تولد پسر دوم رایان (از ازدواج دوم) در ونکوور کانادا.اجرای برنامه های((سه گاه)) و ((ماهور)) در کنسرتهای دور اروپا با همکاری داریوش طلایی, سعید فرجپوری و اهمایون شجریان در پاییز .اجرای موسیقی(( شب ,سکوت , کویر)) .اجرا و انتشار موسیقی ((معمای هستی)) در کلن, المان. اجرا و انتشار موسیقی ((شب وصل)). انتشار نوار موسیقی ((رسوای دل)). انتشار نوار موسیقی ابوعطا((عشق داند)).
1377 اجرای کنسزتهای تهران,اصفهان, و دور اروپا با گروه اوا. برگذاری کنسرت درامریکا در شهریور ماه.اجرای (( ارام جان )) .انتشار نوار ((پیام نسیم). انتشار نوار موسیقی ((شب ,سکوت, کویز)). انتشار نوار موسیقی((چهره به چهره)).انتشار نوار موسیقی((راست پنجگاه)).
1378 اجرای ((ماهور)) و((افشاری)) در پنج کنسرت به نفع دانش اموزان در شهر هشتگرد.بریافت جایزه ی پیکاسو ئ دیپلم افتخار یونسکو تز دبیر کل یونسکو ((اقای مایور)) در پاریس, شهریور ماه. انتشار نوار ((ارام جان)) . اجرای ((اهنگ وفا)) .انتشار نوار ((تلاوت قران)) (1) و (2).
1379 انتشار کتاب((راز مانا)) ( زندگی,دیدگاه و اثار استاد اواز ایران, محمد رضا شجریان)کار محمد جواد غلامرضا کاشی ,محسن گودرزی, و علی اصغر رمضانپور, نشر کتاب فردا, چاپ اول تهران.اجرای برنامه ی ((نوا ))و ((داد و بیداد)) (زمستان) در کنسرتهای دور اروپا و امریکا و کانادا به همراهی حسین علیزاده,کیهان کلهر و همایون شجریان. عمل جراحی کلیه و دهانه های معده در واشنگتن در 20 اسفند ماه.
1380 عمل جراحی برای چسبندگی روده در تهران در ابان ماه.
1381 اجرای برنامه ی (( راست پنجگاه ))و(( مرکب خوانی)) در کنسرتهای دور اروپا و کانادا با حضور حسین علیزاده, کیهان کلهر و همایون شجریان. انتشار نشریه ی (( دفتر هنر )) شماره ی 15, ویژه ی محمد رضا شجریان ,در اسفند ماه ,در کالیفرنیا.
http://sonatimusic.blogfa.com/
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:5  توسط رضا  | 


رييس اسبق سازمان ميراث فرهنگي و قائم‌مقام وزير مسكن و شهرسازي در سن 59 سالگي براثر سكته‌ي مغزي درگذشت.

به گزارش «ايسنا» ، سراج‌الدين كازروني كه از سال 1372 تا 1376 رياست سازمان ميراث فرهنگي را برعهده داشته است، هفت صبح امروز (20 دي‌ماه) در بيمارستان ايران‌مهر تهران، دارفاني را وداع گفت. او 16 دي‌ماه به‌دنبال سكته‌ي مغزي به بيمارستان منتقل و پس از چهار روز، سرانجام براثر همين عارضه درگذشت.

او كه در سال 1325 در اصفهان متولد شده بود پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1358 به‌عنوان مشاور فني و معاون شهرداري اصفهان مشغول فعاليت شد. وي در سال 1359 مسؤوليت معاونت عمراني استانداري چهارمحال و بختياري و در سال 1360 معاونت امور محلي و عمراني وزارت كشور را برعهده گرفت و از سال 1363 وزير مسكن و شهرسازي در كابينه‌ي ميرحسين موسوي و دولت نخست هاشمي رفسنجاني بود. كازروني همچنين از سال 1372 تا 1376 رييس سازمان ميراث فرهنگي بود و پس از آن، به‌عنوان قائم‌مقام وزير مسكن و شهرسازي در امور پژوهشي منصوب و در سال 1380 با حفظ سمت به رياست هيات امناي پژوهشكده‌ي توسعه‌ي كالبدي كه مؤسسه‌اي غيرانتفاعي است، انتخاب شد.

بنابر این گزارش ، پيكر او چهارشنبه (21 دي‌ماه) ساعت 9 صبح از مقابل وزارت مسكن و شهرسازي تشييع مي‌شود و پس از آن، به شهر مشهد منتقل و در كنار بارگاه امام رضا (ع) به خاك سپرده خواهد شد. همچنين 24 دي‌ماه نيز مراسم يادبودي در مسجد بلال صداوسيما برگزار مي‌شود.

http://www.baztab.ir/news/33398.php
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 16:2  توسط رضا  | 


رويش
علم
- سعيد كاظمى آشتيانى پژوهشگر علوم پزشكى و بيوتكنولوژى متولد: ۱۳۴۰ تهران
- دكتراى علوم تشريحى از دانشگاه تربيت مدرس
- رئيس جهاد دانشگاهى واحد علوم پزشكى ايران
- مشاور رئيس جهاد دانشگاهى ايران
- مؤسس پژوهشكده رويان، اولين و مهمترين پژوهشكده اى كه در زمينه توليد، تكثير و انجماد سلول هاى بنيادى جنينى در ايران فعاليت مى كند.
- رئيس پژوهشكده رويان
- مؤسس و بانى راه اندازى جشنواره بين المللى رويان
- از مهمترين چهره هاى توسعه تحقيقات در زمينه بارورى و نابارورى، شبيه سازى و...
- برگزاركننده دو دوره جشنواره آسيايى «بهداشت خانواده»
- چهره ماندگار ايران در رشته پزشكى در سال ۱۳۸۳
243693.jpg
اين متن قرار بود پيش از اين چاپ شود كه نشد. كه فكر نمى كرديم سعيد كاظمى آشتيانى در اوج تجربه و جوانى برود. رفت و حيف و صد حيف كه نماند تا ببيند كه نتيجه تلاش و زحمات شبانه روزى اش به بار مى نشيند. او عصر روز چهارشنبه ۱۴ دى ماه درگذشت و نقاب در خاك كشيد. آن هم به علت عارضه قلبى و در بيمارستان بقية الله الاعظم. سعيد كاظمى آشتيانى در سال هاى حضورش در جهاددانشگاهى واحد دانشگاه علوم پزشكى ايران و پژوهشكده رويان عنصر اصلى بود. همه پيشرفت اين مؤسسه ناشى از حضور او بود و با اين حال زمانه قدار نرد ديگرى از بازى را تدبير كرده بود. روحش شاد و يادش گرامى.
در روند تكامل، توليدمثل جنسى موجودات عالى به عنوان راهى براى حفظ تنوع ژنتيكى جمعيت هاى انتخاب شده است كه بقاى آن موجود در مواجهه با شرايط مختلف را امكان پذير مى سازد. در اين نوع توليد مثل هر يك از اين نطفه ها حامل نيمى از ژن هاى والدين نر و ماده است كه به فرزندان منتقل مى شود. تا قبل از كشف روش «كلونينگ» تصور بر اين بود كه سلول هاى سوماتيك پس از تمايز يافتن قادر به برگشت به حالت اوليه (تمايزنيافته) نيستند، به عبارت ديگر تصور قبلى بر اين پايه بود كه سلول هاى سوماتيك با وجودى كه تمامى ژن ها را در هسته همراه دارند، با اين وجود قادر به توليد موجودى كامل نيستند. كلون كردن به معنى تكثير غيرجنسى است. نمونه عملى آن، تكثير گياهان است و يا در حشراتى مانند زنبور عسل و خزندگان و ماهى ها و آبزيان همانند آرتميا پديده اى به نام «بكرزايى» يا Parthenogenesis وجود دارد كه مى توان آن را پديده اى مشابه كلونينگ دانست. كشت بافت گياهى فرآيندى است كه در آن قطعات كوچكى را از بافت زنده گياهى جدا شده و به مدت نامحدودى در يك محيط مغذى سترون رشد داده مى شود. كلونينگ از طريق مهندسى ژنتيك در گياهان، حيوانات و يا حتى باكترى ها، براى توليد انبوه با كيفيت خاص صورت مى گيرد. از طريق اين تكنولوژى مى توان نسل هاى در حال انقراض را نجات داد.
درمان نازايى، درمان ژن هاى معيوب، درمان سرطان، بازيابى جوانى، كمك به پيشگيرى حملات قلبى، استفاده از سلول هاى بنيادى براى ترميم سلول هاى مغز و بافت هاى سوخته و... همگى از اهداف كلونينگ در آزمايشگاه هاى كشورهاى مختلف هستند. اين همه را نوشتم تا قدر و اهميت كار و تلاش سعيد كاظمى آشتيانى برايتان روشن شود. كه او چه برنامه اى براى رهايى بسيارى از بيماران منتظر مانده كليه و قلب و ساير اعضاى پيوندى در آينده بازى خواهد كرد.
سعيد كاظمى آشتيانى متولد تهران است و اول فروردين سال ۱۳۴۰ به دنيا آمده. او پس از طى دوران متوسطه در رشته فيزيوتراپى وارد دانشگاه علوم پزشكى ايران شد و در همين رشته و در همين دانشگاه موفق به كسب مدرك كارشناسى ارشد شد. او در ادامه تحصيلش موفق شد مدرك دكترايش را در رشته علوم تشريحى از دانشگاه تربيت مدرس در تاريخ ۷۶‎/۱۲‎/۲۴ دريافت كند. كاظمى آشتيانى همزمان با گذراندن دوران دانشجويى در دهم آبان سال ۱۳۶۳ وارد جهاددانشگاهى شد و در سى ام آبان ماه سال ۱۳۷۱ با حكم رئيس وقت جهاددانشگاهى، به عنوان رئيس جهاددانشگاهى واحد علوم پزشكى ايران منصوب شد. كاظمى آشتيانى در سال ۱۳۷۶ طى حكمى از سوى رئيس جهاددانشگاهى همزمان با مسؤوليت واحد علوم پزشكى به عنوان مشاور رئيس جهاددانشگاهى منصوب شد. او پس از پيگيرى و تلاش فراوان در خصوص راه اندازى مؤسسه رويان، نهايتاً موفق به راه اندازى اين مركز شد و در بيست و سوم آبان سال ۱۳۷۷ با حكم رئيس جهاددانشگاهى و با حفظ سمت به عنوان رئيس پژوهشكده رويان جهاددانشگاهى منصوب شد . با اين همه، مهمترين دستاورد علمى او براى جامعه پزشكى ايران، فعاليت هاى مهم و غيرقابل اغماضش در زمينه توليد، تكثير و انجماد سلول هاى بنيادى جنينى بوده است. از جمله تلاش هاى او مى توان به راه اندازى و برگزارى شش دوره جشنواره بين المللى رويان، توسعه تحقيقات در زمينه بارورى و نابارورى، شبيه سازى، برگزارى دو دوره جشنواره آسيايى «بهداشت خانواده» و ده ها فعاليت ارزنده علمى ديگر را نام برد. سعيد كاظمى آشتيانى از سال ۱۳۷۱ تاكنون عضويت شوراى علمى جهاددانشگاهى را برعهده داشته است. او همچنين در سال گذشته به دليل تلاش هاى فراوان در زمينه تحقيقات سلول هاى بنيادى جنينى به عنوان يكى از چهره هاى ماندگار كشور معرفى شد.
در ايران نهادهايى همچون پژوهشكده هاى وابسته به نهادهاى دولتى و دانشگاهى از جمله جهاددانشگاهى براى ارتقاى سطح دانش «بيوتكنولوژى» فعال هستند كه مؤسسه رويان مهمترين آنان است. بسيارى از مراحل تحقيقاتى شبيه سازى گاو و گوسفند در كشور در ساليان اخير در اين مؤسسه انجام شده است و سال گذشته نخستين كودك حاصل از روش P.G.D يا همان تشخيص ناهنجارى هاى ژنتيكى قبل از جايگزينى در اين مؤسسه متولد شد. سعيد كاظمى آشتيانى درباره اين تولد مى گويد: ما مدعى هستيم درصد موفقيت در اين مراكز برابر با بهترين مراكز درمان نابارورى است. به عبارتى ميزان موفقيت در هر بار تلاش براى درمان نابارورى ۴۰ درصد است، اين در حالى است كه با افزايش تعداد دفعات ميزان موفقيت به بالاتر از ۸۰ درصد مى رسد.
علاوه بر اين بزرگترين دستاورد علوم جنينى تحت عنوان ثبت ۱ Royanh و شناسنامه دار شدن رده سلول هاى بنيادى در اين مؤسسه و به واسطه تحقيقات تحت نظارت سعيد كاظمى آشتيانى انجام شد. او در اين باره مى گويد: «در حال حاضر كارهاى تحقيقاتى زيادى در اين زمينه در حال اجراست و در آينده نزديك ۵ مقاله جديد در اين ارتباط منتشر خواهد شد.» او ادامه مى دهد: «پژوهشكده رويان هر ساله با هدف ارتقاى سطح علمى، پژوهشى و شناساندن توانايى علمى ايران در زمينه پزشكى توليد مثل و گسترش روابط علمى _ پژوهشى سراسر دنيا اقدام به برگزارى جشنواره بين المللى تحقيقاتى رويان مى كند.»
جشنواره اى كه هر ساله از موقعيت برجسته و بهترى برخوردار است و اگر به عنوان يك واقعه و فعاليت شناخته شده علمى در تقويم فعاليت علمى اين پژوهشكده به ثبت مى رسد، در نتيجه همت و تلاش سعيد كاظمى آشتيانى و همراهى ياران نزديك اوست. براى نشان دادن ابهت و اهميت جشنواره رويان كافى است به عملكرد اين جشنواره در سال گذشته نگاهى بيندازيم. در جشنواره سال گذشته رويان ۱۹۹ طرح تحقيقاتى از ۴۱ كشور دنيا به دبيرخانه آن ارسال شد كه نسبت به سال قبل آن (۱۳۸۲) طرح خارجى ۱۵ درصد رشد داشت و طرح هاى داخلى ۲۰ درصد كاهش يافته بود. نكته جالب توجه درباره اين جشنواره آن كه ايالات متحده آمريكا با ۳۱ طرح، ايتاليا با ۲۰ طرح، ايران با ۱۸ طرح و هند و انگلستان به ترتيب با ۱۶ و ۱۱ طرح بيشترين طرح هاى ارسالى را داشته اند.
243708.jpg
علاوه بر اين ۳۱ طرح در اين جشنواره از كشورهاى همسايه و خاورميانه حضور داشته اند. درباره اين جشنواره سعيد كاظمى آشتيانى گفته است: «در اين جشنواره و بنا به نظر داوران به دليل حفظ استاندارد جشنواره هيچ يك از آثار طرح شده حائز رتبه اول نشده ولى دو نفر به عنوان رتبه دوم شناخته شدند.»
هدف سعيد كاظمى آشتيانى از برگزارى اين جشنواره آن است كه آخرين دستاوردهاى علمى كه به صورت پروژه تحقيقاتى به كنگره ارائه مى شود، مورد نظر و توجه محققين ايرانى قرار گيرد و آن ها را با پيشرفت هاى علمى روز دنيا آشنا سازند. در جشنواره رويان همه ساله بيش از ۷۰۰ متخصص و مهمان خارجى در سه كارگاه علمى و عملى شركت مى كنند و به صورت علمى تجارب و دانش خود را در اختيار مشتاقان و محققان ايرانى قرار مى دهند.
البته نام مؤسسه رويان و سعيد كاظمى آشتيانى بيشتر زمانى مورد توجه محافل علمى و خبرى جهان قرار گرفت كه از سوى مؤسسه مذكور و كاظمى آشتيانى اعلام شد در كمتر از ۲ ماه ديگر نخستين حيوانات شبيه سازى شده در پژوهشكده رويان باقى است.
موفقيت دانشمندان ايرانى و گروه تحت سرپرستى سعيد كاظمى آشتيانى در دستيابى به فناورى همانند سازى (كلونينگ) حيوانات چنان سر و صدايى به راه انداخت كه رسانه هاى خارجى را متحيرساخت. خبرگزارى آسوشيتدپرس در گزارشى از تهران، موفقيت اخير پژوهشگران كشورمان در زمينه شبيه سازى حيوانات را دستاوردى از تحقيقات موفق صورت گرفته در زمينه سلول هاى بنيادى عنوان كرد و اعلام داشت كه در كنار تلاش هاى محققان ايرانى در زمينه فناورى هسته اى و فضايى با هدف تبديل ايران به موتور محرك فناورى هاى برتر در منطقه دنبال مى شود.
در شرايطى كه محققان پژوهشكده «رويان» در تهران منتظر تولد نخستين ميش هاى همانندسازى شده در كشور هستند، محققان اين پژوهشكده در شعبه اصفهان، شبيه سازى چندين رأس گاو را با استفاده از سلول هاى جداشده از گوش اين حيوان تا مرحله باردارى گاوهاى مادر انجام داده اند و اميدوارند طى ماه هاى آينده شاهد تولد نخستين گاو شبيه سازى شده در كشور باشند.
سعيد كاظمى آشتيانى، رئيس پژوهشكده رويان، جهاد دانشگاهى با اشاره به اين كه تنها تعداد معدودى از كشورها به فناورى پيشرفته همانندسازى حيوانات دست يافته اند مى گويد: «دستيابى به فناورى همانندسازى حيوانات بويژه در زمينه تكثير حيوانات ترانس ژنيك (تراريخت) با صفات ويژه از اهميت خاصى برخوردارند.»
او معتقد است: «همانندسازى گاو و گوسفند مى تواند به پيشرفت هاى پزشكى از جمله استفاده از حيوانات كلون شده در توليد آنتى بادى هاى انسانى قابل استفاده عليه بيمارى هاى مسرى منجر شود و هدف نهايى پژوهشگران رويان از شبيه سازى حيوانات، ايجاد يك زمينه تحقيقاتى جديد در كشور و فراهم كردن توان علمى كلونينگ درمانى در ايران است.»
در واقع محققان اين پژوهشكده اهداف دستيابى به فناورى شبيه سازى حيوانات نسبت به كلونينگ چند رأس ميش و گاو اقدام كرده اند كه درصد انتقال جنين هاى كلون شده و وضعيت نمونه هاى منتقل شده بسيار قابل توجه است.
در طرح تحقيقاتى آن ها سلول غيرجنسى از گوش گوسفندى كه قرار است شبيه سازى شود جدا شده و هسته اين سلول پس از جداسازى درون يك سلول جنسى ماده كه هسته آن خارج شده بود، قرار گرفت و در نهايت سلول هاى پس از تكثير به رحم گوسفند منتقل شدند كه دوره بارورى گوسفند پنج ماه است. نكته جالب توجه اينكه در اين طرح يكى از گوسفندان بارور شده دوقلو باردار شده است.
هر چقدر درباره اهميت طرح شبيه سازى بنويسيم كم است و حتى ذره اى از ارج و ارزش كارى محققان آن را نمايان و مطرح نمى سازد. با اين حال مطمئناً با به سرانجام رسيدن آزمايشات و تحقيقات پژوهشگران و پژوهشكده رويان نام سعيد كاظمى آشتيانى در تاريخ طب و علم پزشكى ايران جاودانه خواهد شد.
http://www.iran-newspaper.com/1384/841020/html/horizon.htm#s568023
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 15:12  توسط رضا  | 

آيت‌الله خامنه‌اي، در پيامي شهادت سردار رشيد اسلام، سرلشكر احمد كاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه را در حادثه‌ سقوط هواپيما تسليت گفتند.

به گزارش ايسنا، متن پيام رهبر انقلاب به اين شرح است:

« بسم الله الرحمن الرحيم

فقدان شهادت‌گون سردار رشيد اسلام سرلشكر احمد كاظمي و تعدادي از سرداران و افسران سپاه در حادثه‌ي هواپيما، اين‌جانب را داغدار كرد. اين فرمانده شجاع و متدين و غيور از يادگارهاي ارزشمند دوران دفاع مقدس و در شمار برجستگان آن حماسه‌ بي‌نظير بود. تدبير و قدرت فرماندهي او در طول جنگ هشت ساله كارهاي بزرگي انجام داده و او بارها تا مرز شهادت پيش رفته بود. آرزوي جان باختن در راه خدا در دل او شعله مي‌كشيد و او با اين شوق و تمنا در كارهاي بزرگ پيشقدم مي‌گشت.
اكنون او به آرزوي خود رسيده و خدا را در حين انجام دادن خدمت ملاقات كرده است. اين‌جانب شهادت اين سردار رشيد و نامدار و ديگر جان‌باختگان اين حادثه را به همه ملت ايران به‌ويژه به مردم عزيز و شهيدپرور نجف‌آباد تبريك و تسليت مي‌گويم و از خداوند متعال براي بازماندگان اين شهيدان، بردباري و قدرت تحمل و پاداش صابران و براي خود آنان علو درجات اخروي را مسألت مي‌كنم.

سيد علي خامنه‌اي

در پي شهادت جانسوز احمد كاظمي، از فرماندهان دلاور دفاع مقدس، محسن رضايي، فرمانده سابق سپاه پاسداران، در حالي كه به شدت از اين حادثه متأثر بود، شهادت كاظمي را زنده‌كننده داغ شهادت باكري و همت، عنوان كرد.

رضايي با اظهار اين‌كه ملت، خاطره رشادت‌ها و دلاوري‌هاي بي‌مانند كاظمي را در دفاع مقدس فراموش نخواهد كرد، افزود: احمد كاظمي، سردار خط‌شكن جبهه‌هاي اسلام كه در نبرد، به مولاي خود علي(ع) تأسي مي‌كرد، در ايام روحاني عرفه به خون خود آراسته شد و به ديدار معبود شتافت.

شهيد حاج حسين خرازي، رحيم صفوي، شهيد احمد كاظمي، محسن رضايي

رضايي ادامه داد: ملت ايران، يكي از قهرمانان ماندگار خود را از دست داد. احمد كاظمي، بهترين برادر من بود كه هر بار به سيماي معنوي او نگاه مي‌كردم، آرامش مي‌يافتم.

وي در پايان گفت: دنيايي سخن ناگفته از رشادت‌هاي كاظمي وجود دارد كه در فرصت مناسب، براي ثبت در تاريخ به بازگويي آن خواهم پرداخت.

آنچه مي‌خوانيد، روايت محسن رضايي است از اعلام خبر شهادت مهدي باكري توسط احمد كاظمي:
مهدي [باكري] چون حساسيت منطقه را مي‌دانست، رفت آنجا مقاومت کرد. من تلاشي را که او در بدر کرد، در هيچ يک از فرماندهان جنگ نديده بودم. شرايط مهدي خيلي عجيب و پيچيده بود. پشت سرش يک پل پانزده کيلومتري بين جزيره شمالي تا آنجا بود، که با يک بمباران از کار افتاد. از محل پل تا آن کيسه‌اي هم حدود پنج شش کيلومتر راه بود. خود کيسه‌اي که اصلا وضع مناسبي نداشت. مهدي خودش با همان پنج شش نفري که آن جا بودند تا آخرين لحظه مقاومت کرد.

من خسته شده بودم. کمي قبل از اينکه سختي ها بيشتر شود رفتم به آقا رحيم و آقاي رشيد گفتم: «شما مواظب بي‌سيم‌ها باشيد تا من ده دقيقه استراحت کنم برگردم.» تاکيد هم کردم که زود بيدارم کنند. ربع ساعت خوابيدم که آمدند بيدارم کردند. به قيافه‌ها نگاه کردم، ديدم فرق کرده‌اند. گفتم: چي شده؟ نگران مهدي شدم، به خاطر حساس بودن کيسه يي. با احمد کاظمي تماس گرفتم، پرسيدم: «موقعيت؟»

گفت: «ديگر داريم مي‌آييم عقب. منتها روي پل ازدحام است. وضع ناجوري پيش آمده. مي‌ترسم عراق پل را بزند و هر هفت هشت هزار نفرمان بمانيم اين طرف اسير شويم.»
آن پل دوازده کيلومتري داستان عجيبي براي خودش داشت. در آن عقب‌نشيني توانست سه برابر تناژ استانداردش نيرو و ماشين را تحمل کند و نشکند.

به احمد گفتم: «مهدي کجاست؟ حالش چطورست؟»
گفت: «مهدي هم هست. پيش من است. مسئله ندارد.»

شهيد مهدي باكري

ديدم احمد حرف زدنش عادي نيست. رفتم توي فکر که نکند مهدي شهيد شده باشد. گمانم به آقاي رشيد يا آقا رحيم بود که فکرم را گفتم. گفتم: «احساس مي‌کنم بايد براي مهدي اتفاقي افتاده باشد و شما هم مي‌دانيد.»
گفتند: «نه، احتمالاً بايد زخمي شده باشد و بچه ها دارند مداوايش مي‌کنند.»
گفتم: «تماس بگيريد بگوييد من مي‌خواهم با مهدي حرف بزنم!»

طول کشيد. ديدم رغبتي نشان نمي دهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم «احمد! چرا حقيقت را به من نمي‌گويي؟ چرا نمي گويي مهدي شهيد شده؟»
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بايستم، پاهام همان طور بي‌سيم به دست، شل شدند. زانو زدم. ساعت‌ها گريه کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 20:21  توسط رضا  | 

شهيد حاج حسين خرازي، رحيم صفوي، شهيد احمد كاظمي، محسن رضايي

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 19:37  توسط رضا  | 

دكتر سعيد كاظمی آشتيانی از بنيان‌گذاران حركت علمی در زمينه سلولهای بنيادی و درمانهای ناباروری در ايران درگذشت


ايرنا: دكتر سعيد كاظمی آشتيانی دانشمند برجسته‌ای كه با تلاش‌های خود ايران را در زمينه تحقيقات سلولهای بنيادی و همتاسازی در رتبه‌های نخست جهانی قرار داده بود چهارشنبه شب در اثر عارضه قلبی در بيمارستان بقيه‌الله تهران درگذشت.
دكتر آشتيانی رييس پژوهشكده رويان جهاد دانشگاهی ، جنين شناس و دكترای تخصصی علوم تشريح داشت. وی از بنيان‌گذاران حركت علمی در زمينه سلولهای بنيادی و درمانهای ناباروری در كشور بود و در ايجاد تحول علمی در كشور نقش بسيار زيادی داشته است.
ايران درحال حاضر در زمره معدود كشورهای جهان است كه موفق به دستيابی به دانش توليد، تكثير و انجماد سلولهای بنيادی جنين انسان شده است. اين سلولها در زيست شناسی تكويني، داروسازي، طب پيوند و توسعه درمانهای جديد بسيار حياتی به شمار مي‌روند.
دكتر آشتيانی همچنين رهبری و مديريت يك مطالعه تحقيقاتی را به عهده داشت كه طی آن قرار است تا كمتر از دو ماه ديگر دانشمندان ايرانی تولد اولين گوسفندان همتاسازی شده را در كشور جشن بگيرند. اين مطالعات بازتابهای گسترده‌ای در رسانه‌های خارجی داشته است.
خبرگزاری آسوشيتدپرس طی گزارشی اين تلاش را بخشی از برنامه‌های بلندپروازانه ايران توصيف كرد كه مي‌كوشد به همراه برنامه‌های فضايی و هسته‌ای به يك مركز فناوری پيشرفته در منطقه تبديل شود.
در همين حال "پارك سوپيل" مدير موسسه پزشكی ناباروری ماريا در سئول در پايتخت كره جنوبی گفت دستاورد محققان ايرانی نشان مي‌دهد ايران به فناوری همتاسازی گوسفند همانند گوسفند معروف دالی دست يافته است.
گوسفند دالی اولين گوسفند همتاسازی شده بود كه در سال هزار و نهصد و نود و شش متولد شد.
همتاسازی حيواناتی مانند گاو و گوسفند مي‌تواند به پيشرفتهايی در تحقيقات پزشكی بينجامد از جمله استفاده از حيوانات همتاسازی شده در تهيه پادتن‌های انسانی برای مبارزه با بيماريهای عفونی كاربرد دارد.
دكتر آشتيانی هدف نهايی همتاسازی حيوانات را ايجاد زمينه برای تحقيقات جديد در ايران و آمادگی علمی برای همتاسازی درمانی مشروط بر دستيابی به توافق جهانی در اين زمينه اعلام كرده بود.
دكتر آشتيانی چهل و چهار سال سن داشت و صاحب سه فرزند بود.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/6182/
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 19:3  توسط رضا  | 

كارنامه ناب آقاى بازيگر
171897.jpg
نماى مهر

تولد : ۱۳۰۳ در تهران
\۱۳۲۱ : شروع پيش پرده خوانى در تماشاخانه هاى كشور و هنر
\ ۱۳۲۴ : به خاطر پيش پرده «تهران مصور» زندانى مى شود.
\۱۳۲۵ : قرارداد با تماشاخانه پارس ـ تئاتر فرهنگ ـ وهمكارى مداوم
\۱۳۲۶ : شركت در كلاسهاى آموزشى زنده ياد عبدالحسين نوشين در تئاتر فردوسى
\۱۳۲۷ : دستگيرى نوشين وادامه كار گروه در تئاتر سعدى
\۱۳۳۲: آتش سوزى تئاتر سعدى، زندانى شدن تمام اعضاى گروه به مدت چهار ماه و سپس سفر انتظامى به آلمان
\۱۳۳۷: بازگشت به ايران
\۱۳۳۸: به استخدام اداره هنرهاى دراماتيك هنرهاى زيبا درآمد
\بازى در نمايش هاى تلويزيونى وكارگردانى تئاتر
\سفر به اكثر شهرستانهاى ايران واجراى نمايش
\ ۱۳۴۷ : بازى در فيلم گاو و ورود به دانشكده هنرهاى زيبا
\ ۱۳۵۱ : كارگردانى نمايش بازرس به عنوان آخرين كار تئاتر
\ وپس از آن بازى در فيلم هاى بسيار تا امروز

عزت الله انتظامى آشناتر از آن است كه در مدخل مقاله اى كه درباره او نوشته اند، مقدمه اى بنويسيم تا براى آشنايى با او فتح بابى بكنيم.
اما انتظامى پيش از آنكه نام آشناى عرصه سينما باشد، از پيشكسوتان بازى در صحنه نمايش است. با اينكه سال هاست از خاك صحنه دور شده و حدود سه دهه است كه ديگر در هيچ تئاترى بازى نكرده، اما نام او يا بخشى از تاريخ نمايش در ايران گره خورده است. مهرگان امروز به اين بخش از فعاليت هاى هنرى او اختصاص دارد. لازم به ذكر است در تهيه مطلب ذيل از كتاب «آقاى بازيگر» تهيه و تأليف هوشنگ گلمكانى نيز استفاده شده است:
دوران كودكى آقاى بازيگر در خانه اى گذشت كه حالا جزئى از پارك شهر است. در محله سنگلج. همان جا دوره ابتدايى، مدرسه را تمام كرد. وضع مالى خانواده هم كمى پايين تر از متوسط بود و از همان اواخر دوره ابتدايى به كارهاى هنرى از جمله تئاتر علاقه مند شد. شايد از بخت يارى او بوده است كه آن زمان پشت بام همه خانه ها به هم راه داشت و او به هر وسيله اى كه بود از راه بام ها، خودش را به خانه اى مى رساند كه در آن مجلس عروسى برقرار بود و از كلاس شش ابتدايى دزدكى به تئاتر رفتن ها، دور از چشم پدر و مادر هم شروع شد.
اما اولين بار دايى جان، عزت الله انتظامى را به تئاتر برد. جوان مكانيكى كه گاهى اوقات هوس مى كرد به تئاتر برود و عزت الله كوچك هرطور بود در اين هوس هاى گاهگاهى خودش را به او تحميل مى كرد. مثلاً صبح زود، براى اين دايى تئاتررو، نان تازه مى خريد و آنقدر خوش خدمتى مى كرد كه شب جمعه به تئاتر دعوت مى شد!
سينما هم مى رفت ـ باز هم پنهانى ـ اولين فيلم را هم در همان دوران ابتدايى ديد. «پانزده سال گمنام»! البته نه اينكه فكر كنيد، پول بليت سينما را پدرجهان در اختيارش مى گذاشت، نه! اما خودش راهش را بلد شده بود. مثلاً تكليف هاى درسى نوه مجدالدوله كه دانش آموز تنبل اما از خانواده بسيار پولدارى بود را از روى دفترهاى خودش رونويسى مى كرد و دستمزد مى گرفت گاهى هم اين همشاگردى او را به سينما مى برد كه ماتش ببرد و زل بزند به پرده نقره اى سينما. اما همه اينها دور از چشم پدر و مادر بود. كه هر دوشان به شدت مخالف تئاتر و اصولاً هنر بودند.
«يادم هست حتى بعدها كه با انجام كارهاى تابستانى پولى به دستم رسيده بود، روزى سنتورى خريدم و به خانه بردم. پدرم كه صداى سنتور را شنيد، قيامتى برپا شد كه عشق موسيقى تا مدت ها از يادم رفت. آن زمان بيشتر پدر و مادرها مايل نبودند كه فرزندشان به دنبال كارهاى هنرى يا به قول آنها مطربى برود. سينما و هيچ نوع كار هنرى ديگرى هم وجود نداشت. فقط روحوضى هاى عروسى بود و البته مراسم نوحه خوانى و سينه زنى و تعزيه اول محرم، كه بسيار به شركت فعال در آن علاقه مند بودم و در اين مورد البته كسى مانع نبود. در چنين خانواده اى، من به كار هنر كشيده شدم. اما نه پدرم و نه مادرم، حتى بعدها هيچ يك از كارهاى مرا نديدند. سال ها بعد هم كه در راديو كار مى كردم، پنهان از پدر و مادرم بودم. روزى پدرم جايى ميهمان بود و از راديو آنها مى شنود كه: «هنرمند جوان عزت الله انتظامى...» و باز هم قيامتى برپا شد.»
پس از اتمام مدرسه ابتدايى به هنرستان صنعتى مى رود و در آنجا با افرادى نظير هوشنگ بهشتى، نصرت الله كريمى، حميد قنبرى و محمدعلى جعفرى آشنا مى شود. در همان سال ها بود كه حميد قنبرى، براى اولين بار در سالن بزرگ آن هنرستان پيش پرده خواند. البته قنبرى و جعفرى، با همان سن كم شان در خارج از هنرستان تئاتر را به طور حرفه اى كار مى كردند و بعد هم وارد هنرستان هنرپيشگى شدند. انتظامى هم براى ورود به فضاى حرفه اى به تماشاخانه كشور رفت و در آزمون ورودى آن هم قبول شد. البته قنبرى شعرى را با او كار كرده بود كه در موفقيت او مؤثر بود. در آن زمان فقط دو نفر در پيش پرده خوانى تخصص داشتند: مجيد محسنى و حميد قنبرى و انتظامى، سومين نفر بود. بعدها هم جمشيد شيبانى اضافه شد.
اما انتظامى چهارده، پانزده ساله در آزمون اوليه، آنقدر درخشيد كه از همان جا، لباس هايش را عوض كرد و يك راست به روى صحنه رفت و آن شب اصلاً خواب به چشم هايش نيامد. حتى با وى قرارداد هم بستند. البته پولش را كه ندادند. اما از فرداى آن شب تا پايان تابستان كارش همين شده بود. در كنارش همه كارى مى كرد؛ برق، كنترل نور، دكور و .... كمى بعد به «تماشاخانه هنر» در لاله زار رفت و از همان ابتدا مورد توجه قرار گرفت. سه چهار روز بعد، رئيس راديو از انتظامى خواست كه برود در راديو هم بخواند و اصلاً سر همين قضيه بود كه آن جنجال برپاشد.
«همه مشكلات و انتقادهايى كه مردم به دستگاه دولتى داشتند را در پيش پرده خوانى مطرح مى كرديم. نويسندگان و سازندگان آن اشعار، بيشتر پرويز خطيبى، ابوالقاسم حالت و نواب صفا بودند. آهنگ هاى رايج را مى گرفتند و انتقادهاى روز را درونش جا مى دادند و تماشاگران هم از اين پيش پرده ها، بيشتر از خود تئاتر خوششان مى آمد. اگر تئاترى پيش پرده خوانى نداشت، نمايش هايش نمى فروخت.»
اما قنبرى و محسنى وقتى مى خواندند، فراك مى پوشيدند با دستكش و كلاه سيلندر. حتى ته كفششان هم نعل و ميخ مى كردند كه «استپ» بزنند كه تق تق صدا مى كرد و دو تا حركت رقص هم قاطى برنامه مى كردند آنها ابتدا فقط روى آهنگ هاى فرنگى كار مى كردند، تا اينكه براى اولين بار، اسماعيل مهرتاش با شعرى از پرويز خطيبى، پيش پرده اى به نام كارمند ساخت كه عباس حكمت شعار آن را خواند. پس از رفتن حكمت شعار، انتظامى شروع به خواندن پيش پرده هايى با شعرهايى از پرويز خطيبى كرد. اما چون با آهنگ هاى ايرانى و از مشكلات مردم مى خواند، فراك نپوشيد و اين روش بسيار مقبول افتاد. آنقدر كه فرنگى خوان ها هم به اين شيوه گرويدند. آنقدر پيش پرده خوانى هاى اين عزت الله انتظامى گل كرد كه مرحوم ابوالقاسم حالت شعرى به نام «نفت» برايش ساخت كه مى خواند: «من فقيرى زرد و زارم ‎/ كه به جز دوپيت نفت ‎/ به خدا چيزى ندارم...» و آنقدر موزيك زدند و مردم هورا كشيدند، برايش تا اينكه كار به جايى رسيد كه گفتند براى پيش پرده ها هم مثل نمايشنامه ها از وزارت كشور اجازه گرفته شود. براى همين پيش پرده خوانى ها انتظامى چندبار زندانى شد. اولين بار حدود سال ۱۳۲۴ بود كه به خاطر پيش پرده «تهران مصور» وى را گرفتند. پرويز خطيبى، شعرى ساخته بود كه: «من مدير جريده تهران مصور هستم ‎/ هر طرف باده بادش مى دم ‎/ بوجار لنجون هستم...» و از اين چيزها. احمد دهقان مدير مجله تهران مصور، منتسب به دولت بود و همين باعث بازداشت انتظامى شد يا پيش پرده ديگرى كه درباره مصدق بود.
«آن موقع كه پيش پرده خوان ها، پنج يا ده تومان مى گرفتند، حقوق بازيگر درجه اول سه تومان بود. پول خوبى مى دادند. منتها شعرها بايد دائماً عوض مى شد. البته اگر شعرى خوب بود و مردم مى خواستند در برنامه هاى ديگر هم تكرار مى شد. اما ويژگى پيش پرده خوانى ها، علاوه بر اين اجراى تك نفره اش بود. پيش پرده خوان فقط خودش بود و خودش، رودر روى جمعيت. به همين دليل نياز داشتم كه شعرها را كمى بازى كنم. الآن كه فكر مى كنم، بازيگرى ام را مديون كارهاى آن زمان مى دانم.»
171903.jpg
دفعه بعد به خاطر پيش پرده «قاسم كورى» يك هفته نگهش داشتند و بعد هم با ضمانت آزاد شد و هشت، نه ماه بعد محاكمه شد. پس از آن هم البته، چندين بار كارش به شهربانى و دادگاه و اداره اطلاعات و زندان موقت كشيده خلاصه مدام مى رفت، تعهد مى داد و بيرون مى آمد!
«اوضاع شلوغ تر از اين حرف ها بود. هربار يك جا بازخواست مى شدم. تشكيلات مرتبى نداشتند. به طور روزمره با چيزهايى كه فكر مى كردند مضر است، برخورد مى شد. مثلاً يادم است وقتى نوشين را محاكمه مى كردند ما براى تماشا رفتيم جلوى شهربانى كه برويم به سالن محاكمات، اما نگذاشتند كه وارد شويم. من هم آدم ناآرامى بودم و پاسبان ها را اذيت كردم. سرهنگ قهرمانى، رئيس انتظامات شهربانى، پدرزن مجيد محسنى بود. من ناگهان و بى مقدمه گفتم: «اين ستون ها دارد مى لرزد... زلزله، آى زلزله!» هياهو شد و همه چيز داشت به هم مى ريخت كه او فهميد مقصودم چيست و ناگهان مثل اينكه گربه اى را بگيرند، پاسبانى مرا گرفت و انداخت جلوى پايش. گفتم «من شاگرد مجيد محسنى ام.» و او غريد و دشنامى هم نثار مجيد محسنى كرد.»
افسر ديگرى را خواست و صورت جلسه كردند كه عده اى قصد حمله به شهربانى و تصرف محل را داشتند كه رهبرشان را دستگير كرديم و انتظامى را بردند براى بازجويى كه: «صبح اعدام مى شوى! به شهربانى حمله مى كنى؟» شام هم بهش ندادند و گفتند بايد با شكم گرسنه اعدام شوى. خلاصه آنقدر زهرچشم گرفتند از اين آقاى بازيگر، تا نيمه شب تيمسارى آمد و پرسيد: تو هنرپيشه كجايى؟
انتظامى هم به دروغ گفت: تئاتر گيتى. كه تلفن زدند آنجا و مرحوم صادقپور هم مردانه، ادعاى او را تأييد كرده بود و هنگامى كه از او و تفكراتش پرسيده بودند، گفته بود: «بچه خوبى است ولى حيف كه يك خرده خل است و گاهى اذيت مى كند.»
و زندگى ادامه داشت تا سال ۱۳۲۶ كه تئاتر فردوسى باز شد و زنده ياد عبدالحسين نوشين در آنجا كلاسى برگزار كرد و انتظامى هم به شاگردى او درآمد. در اين دوره آموزشى، نوشين، فن بيان درس مى داد. دكتر خانلرى، ادبيات و جانبازان هم باله و نرمش را تدريس مى كردند. اين روال تا كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ و سفر انتظامى به آلمان ادامه داشت و نمايشنامه هاى زيادى كار كردند. پس از دستگيرى نوشين در سال ،۱۳۲۷ گروه به تئاتر سعدى آمد و در آنجا «شنل قرمزى» را اجرا كردند كه كارگردانى اش را نوشين از درون زندان، به وسيله خانم لرتا انجام داده تا سال ۱۳۳۲.
«پيش از ۲۸ مرداد هم گروه زحمتكشان «دكتر بقايى» يكى دوبار ريختند و آنجا را آتش زدند و در ۲۸ مرداد، همه چيز تمام شد. تئاتر را به كلى آتش زدند و همه را دستگير كردند. تيمور بختيار گفته بود: «همه شان را بگيريد!» تئاتر سعدى بعدها تبديل شد به سينما سعدى. خلاصه آن موقع همه را گرفتند. حتى گريمورها را. سه چهار ماه در زندان قصر بوديم. در اتاقى كه من بودم احمد شاملو و محمدعلى جعفرى هم بودند.»
پس از آن بود كه انتظامى به آلمان رفت. در آن زمان در ايران، دانشكده يا مركز آموزشى ديگرى در اين زمينه بود كه او بتواند، شيفتگى اش را به هنر از طريق آموزشى در چارچوب اصولى مدون، منظم كند. به همين جهت با وجود آنكه، پولى در بساط نداشت، تصميم گرفت، حتماً اين سفر را برود. به محض اينكه از زندان درآمد، چمدانش را بست و ده روز بعد از راه زمينى به آلمان رفت. تأمين هزينه مسافرت هوايى از عهده اش خارج بود در آنجا در كارخانه اى در هانوفر ـ محل اقامتش در آلمان ـ مشغول به كار شد و پس از مدتى كه به وضع اقتصادى زندگى اش سروسامان داد، در مدرسه «فولكس هوخ شوله» ثبت نام كرد. براى ورود به آن مدرسه بايد در كنكور عملى آن شركت مى كرد. هفت، هشت سالى از جنگ جهانى دوم مى گذشت و آلمان هم كشورى جنگ ديده بود با داغ ها و زخم هاى تازه. پس انتظامى در اين كنكور، نقش پدر پيرى را به صورت پانتوميم بازى كرد كه خبر مرگ پسرش را در جبهه برايش مى آورند و او منقلب مى شود. اين اجرا با توجه به تجربيات بازيگرى وى در ايران بسيار ساده بود اما به شدت مورد استقبال آنها قرار گرفت و در اين آزمون قبول شد.
«دوره چهارساله زندگى در آلمان، يك دوره سخت بود. انگار به جاى دوره سربازى كه نرفته بودم، اينجا بايد تلافى اش را پس مى دادم. آن بيدارشدن در صبح هاى خيلى زود، كم خوابى ها، كار شديد وتنوع كارى. تا آنجا كه همه عادتهاى آن دوره از جمله سحرخيزى را هنوز هم حفظ كرده ام. ناگزير بودم خود را باكمبودها وفق دهم». پس از بازگشتش در سال ۱۳۲۷ ، وضع به كلى فرق كرده بود. سينما و  بخصوص دوبله فيلم راه افتاده بود. در تئاترى محمدعلى جعفرى همان سبك و شيوه نوشين را ادامه مى داد و در مجموع ، تئاتر با آنكه بسيار قدرتمند بود «و تا سالها بعد نيز چنين ماند» اما ديگر حاكم بلامنازع عرصه نمايش نبود. انتظامى هم درابتداى ورود، ابتدا به سينما روى آورد و حتى دكتر كوشان ، قراردادى به مبلغ چهارهزار تومان آن دوران با وى بست تا اينكه پيش از شروع فيلمبردارى، انتظامى به صرافت افتاد كه ببيند بازيگر نقش زن چه كسى است و نپذيرفت درمقابل يكى از خوانندگان زن بازى كند.
البته پس از بازگشت به ايران، بلافاصله به سراغ كار هنرى نرفت. آن زمان تازه فروشگاه فردوسى راه افتاده بود وانتظامى هم كه آلمانى مى دانست ، به دردشان خورد. پس قراردادى بستند ومشغول به كار شد. تا اينكه روزى ايرج نبوى و كاظم مسعودى ـ از روزنامه نويسان آن زمان ، او را مى بينند كه آنجا كار مى كند. كاظم مسعودى مى گويد: هربى عرضه وشلخته اى كه ذره اى هم استعدادندارد، وارد سينما و تئاتر و دوبله شده، آن وقت تو در فروشگاه فردوسى كار مى كنى؟»
يكى از اولين كارهايش اين بود كه در دوبله «مردى كه رنج مى برد» ساخته محمدعلى جعفرى در نقش كوچكى حرف زد. بعدهم در نمايش «هياهوى بسيار براى هيچ» اثر شكسپير به كارگردانى مصطفى اسكويى و «خانه عروسك» اثر ايبسن به كارگردانى مهين اسكويى بازى كرد. پس از كار نيمه مستند تلويزيونى درباره مالاريا، مهرداد پهلبد ـ رئيس اداره هنرهاى زيبا ـ او را به استخدام اين اداره درمى آورد. درآن زمان «اداره هنرهاى دراماتيك» تازه در هنرهاى زيبا شكل گرفته بود و دكتر مهدى فروغ هم رياستش را به عهده داشت. عباس جوانمرد ، على نصيريان، پرى صابرى ، ركن الدين خسروى، جعفر والى و حميدسمندريان هم بودند.
اما در اوايل كار ، تئاترى هاى هنرهاى زيبا، چندان تحويلش نمى گرفتند وكار را در تخصص خودشان مى دانستند. اولين بار در نقش كوچكى براى يك نمايش تلويزيونى به كارگردانى عباس جوانمرد ظاهر شد و به تدريج كارهاى بيشترى را به عهده گرفت. «در آن زمان اجازه نداشتيم درفيلم ها بازى كنيم واين كار بايد حتماً با اطلاع اداره، انجام مى شد. بايد خلاصه اى از داستان فيلم را براى مطالعه وصدور مجوز ارائه مى كرديم. مثلاً براى مجموعه تلويزيونى «دايى جان ناپلئون» نگذاشتند كه برويم. قرار بود من نقش «دايى جان» را بازى كنم. على نصيريان آقاجان باشد، داود رشيدى اسدالله ميرزا و فنى زاده هم مش قاسم. درخواست بازى ما را خود پهلبد رسيدگى كرد وبا رفتن من و نصيريان مخالفت كرد. گفت بقيه مى توانند بروند. البته بازى رشيدى هم عملى نشد و خلاصه از بين ما فقط فنى زاده رفت». پس از افتتاح تالار ۲۵ شهريور ـ سنگلج ـ با نمايش اميرارسلان، نمايش هاى موفقى در آن به اجرا درآمد كه بهترين باباى دنيا به كارگردانى عزت الله انتظامى از آن جمله بود. دراين تالار در اواخر كار، تا نزديك انقلاب، بايد دست كم سالى يك نمايش را كارگردانى مى كردند واستقبال مردم بى نظير بود.
«در آنزمان مى خواستند تئاتر را به مناطق دورافتاده هم بشناسانند. از طرف وزارت فرهنگ وهنر گروههايى به شهرستانها اعزام مى شد تا در آنجا برنامه اجرا كنند. مثل الآن هم نبود كه با هواپيما برويم وبرگرديم ونه حتى با اتوبوس يا ماشين سوارى. وسيله تئاترى ها از اين حرفها بود. يك ماك گردن كلفت ارتشى كه بايد درآن مى ريختيم وتاچهل دختر يا تربت جام مى رفتيم. مضمون نمايشنامه ها هم توصيه مى شد، ميهن پرستانه باشد كه ما هم مى ديديم استقبال زيادى نمى شود ويك مقدار كمدى اش مى كرديم». سال ،۴۷ پس از بازى در فيلم «گاو» تصميم مى گيرد كه بازيگرى را بطور آكادميك و جدى دنبال كند. پس به دانشگاه تهران و نزد دكتر نامدار ـ رياست دانشكده هنرهاى زيبا ـ مى رود و تقاضايش را مطرح مى كند. دكتر نامدار ابتدا خنديد وبعدهم كه اصرار وپافشارى انتظامى را ديد او را راهنمايى كرد تا نامه اى براى هيأت امناى دانشگاه تهران بنويسد و تقاضايش را مطرح كند. كه همان دم نامه را نوشت و تقديم كرد.
پس چندروز هيأت امناى دانشگاه، موافقت خود را با ورود عزت الله انتظامى بدون كنكور به دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران اعلام كرد. پس از آن بود كه حميد سمندريان دركلاس بازيگرى وفن بيان مى گفت: «وقتى انتظامى در كلاس است ، من به خودم اجازه نمى دهم درس بدم. انتظامى از كلاس بيرون برود تا من درس بازيگرى بدهم». يا بهرام بيضايى كه سر امتحان تاريخ تئاتر گفت: «من به عزت الله انتظامى نمره داده ام، مى توانيد از جلسه امتحان برويد». انتظامى معتقد است ، دوره طلايى نسل آنها زمانى بود كه در سنگلج كار مى كردند و عميقاً به آن نوع تئاتر اعتقاد داشتند وهيچ وقت به تئاترهاى جشن هنر وكارگاه نمايش اعتقادى نداشتند.
«از سال ۱۳۵۱ كه بازرس را كارگردانى كردم ديگر كار صحنه اى نداشتم. البته پس از انقلاب از من بسيار دعوت شد. اما نرفتم، واقعيتش اين است كه مى خواستم كارنابى ارائه دهم و نمايشنامه هايى را كه مى خواندم خوشم نمى آمد. دلم مى خواست اگر تئاتر كار مى كنم، كاملاً بدرخشد. به هرحال نشد كه تئاتر كار كنم، اما تمايلش هنوز وجود دارد.
واين ميل آنقدر ادامه پيدا كرد كه درهشتادسالگى به عضويت هيأت مديره خانه تئاتر درآمد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:38  توسط رضا  | 


 
باز امشب در اوج آسمانم
184599.jpg
نام همايون خرم، بخشى جدانشدنى از تاريخ ترانه هاى ايرانيست. اگر تنها فهرستى چندتايى از ملودى هاى جاودانه او را رديف كنم، شما نيز اين گفته را تأييد مى كنيد:
بگذر از كوى ما، اشك من هويدا شد، ساغر شكسته، آمد اما، امشب در سر شورى دارم، مى گذرم تنها، تنها ماندم، تو اى پرى كجايى و ...
باز هم نيازى به ادامه دادن هست؟ براى همايون خرم، پس از نيم قرن كار آهنگسازى، حالا آهنگ ها تبديل شده اند به رفقايى قديمى كه سلام و عليكى دارند و رفت و آمدى. بحث ما درباره اين رفاقت هاست
تأثيرگذاران بر همايون خرم:

ابوالحسن صبا
صبابالاترين تأثيرگذارى را بر زندگى من داشت. تأثيرگذارى او فقط از لحاظ موسيقايى نبود، او بر من يك تأثير رفتارى گذاشت. او به من ياد داد كه چطور بايد عاشق باشم و اگر موسيقى را دوست دارم، شرافت آن را از بين نبرم و جدى ترين نگاه را به آن داشته باشم.

مادرم
مادرم مرا آنقدر تحمل كرد تا توانستم ويولن ياد بگيرم. هيچ وقت از صداهاى گوشخراشى كه در اوايل كار از سازم در مى آمد، خم به ابرو نياورد. علاقه او به موسيقى و به ويژه دستگاه «همايون» باعث شد تا نام كوچك من همايون شود. وقتى قطعه اى مى ساختم و براى او مى نواختم، اگر اشك هايش جارى مى شد، مى فهميدم كه كارم را خوب انجام داده ام.

روح الله خالقى
با شنيدن كارهاى روح الله خالقى نسبت به ادامه دادن موسيقى مصمم تر مى شدم. او كارهاى بى نظيرى داشت. بچه بودم و پاى راديو مى نشستم و ترانه هايى مثل «بهار عاشق» در اصفهان يا «حالا چرا» با شعر شهريار و يا «آتشين لاله» را مى شنيدم و روحم پرواز مى كرد. بعدها مهدى خالدى هم تأثيرى چنين بر من گذاشت و بارها اشكم را جارى كرد.
\براى رسيدن به منزل شما ناگزير بودم از پارك نزديك منزلتان عبور كنم. جالب اينجا بود كه بلندگوى پارك داشت ترانه «امشب در سر شورى دارم» را پخش مى كرد. با خودم فكر كردم اين ترانه ها در گذر اين همه سال، حالا به دوستان نزديك ما تبديل شده اند...
> اين ترانه ها فقط دوستان شما نيستند، دوستان صميمى خود من هم هستند. دوستانى كه سال هاست با آنها نشست و برخاست دارم.
\ اين دوست ها را چطور پيدا مى كنيد؟
> هروقت آهنگى قرار است درست شود، از مدتى قبل تر احساس مى كنم در گوش من انگار دارد چيزى زمزمه مى كند.
\ چه چيزى؟
> همين، نمى دانم. بسيار مشكل است كه آن را تشريح كنم. يك زمزمه است، يك عشق است، يك تغيير است و درست مثل دوستى كه مى خواهى زودتر او را ببينى، دنبال قلم و كاغذ مى گردى كه آن زمزمه را روى كاغذ بنويسى.
\ يك نوع بى قرارى؟
> بله... كلمه خوبيست. دقيقاً يك نوع بى قرارى. گاهى وقت ها اين زمزمه فقط در حد يك جرقه است و من شروع مى كنم به برقرارى يك رابطه دوستانه با آن جرقه. پس به سراغش مى روم. با آن سلام و عليك مى كنم، آنقدر كه رابطه مان به يك راز و نياز تبديل مى شود.
\ دست اين دوست را مى گرفتيد و به كوه و دشت ببريدش؟
> بله، هميشه با من بود. در حدى كه گاه در كارم هم تأثير مى گذاشت و وسط كار يكدفعه مى ديدى كه سرزده مى آمد و من مجبور بودم قلم و كاغذ پيدا كنم و ملودى را بنويسم و تا نمى نوشتم هم خلاص نمى شدم. انگار اين زمزمه مرتب اخطار مى داد كه رابطه ات را با من كامل كن اخطارى در كمال نرمى و آرامى. يكبار در مجلسى آقاى ابوالحسن ورزى شعرى خواند كه مى گفت: آمد اما در نگاهش آن نوازش ها نبود، چشم خواب آلوده اش را مستى رؤيا نبود... و از من خواست كه ملودى روى آن بسازم. به عادت هميشگى فكر مى كردم كه خيلى زود اين ملودى ساخته مى شود اما نشان به اين نشان كه دو ماه گذشت و من نتوانستم كارى كنم. انگار رابطه با اين شعر يك اسم رمز داشت و دوستى با آن فضاى خاصى را مى طلبيد كه به وجود نمى آمد. يك شب به خودم گفتم تو به آقاى ورزى باختى. چون او غزلى گفته كه هم زيباست و هم تو نمى توانى روى آن چيزى بسازى آن شب خوابيدم اما ساعت چهار صبح يكدفعه از خواب پريدم و ديدم ملودى دارد خودش مى آيد و حالتى پيدا شد كه انگار باران نت بود و تا صبح اين رفاقت ما تمام شده بود و حاصل ترانه اى شد كه بعدها مرحوم بنان خواند.
 
\ پس با اين حساب ملودى ها هم مثل دوستان آدم، هركدام رگ خوابى دارند.
> بله، رگ خواب كه چه عرض كنم، بايد نازشان را كشيد. چون گاهى ملودى دقيقاً عين يك معشوق براى آدم ناز مى كند و مرتب راه هاى رسيدن به خود را بر تو مى بندد.
\ هيچ وقت شده يكى از اين ملودى ها با شما قهر كند؟
> اگر بشود اسمش را قهر گذاشت، بله. من الآن كلى ملودى نساخته دارم كه وقتى خط هاى اول آنها را نوشته ام، ديده ام آنقدر خوب است كه بالاى آن يادداشت كرده ام: «توجه، توجه... بسيار عاليست، ادامه داده شود.» ولى هيچ وقت ادامه پيدا نكرده. يعنى خود ملودى راه نداده، انگار قهر كرده و ما را تحويل نمى گيرد. يك نوع قهر ديگر را هم گاهى تجربه كرده ام و آن اينكه يك دفعه شش ماه، يكسال طول كشيده و ديده ام هيچ ملودى به سراغم نيامده و خيلى سختى كشيده ام تا اين آشتى به وجود آمده. يكبار مدت ها بود كه هيچ جرقه اى در ذهنم زده نمى شد. همان موقع دوست عزيزم بيژن ترقى خيلى اصرار مى كرد كه يك ملودى به او بدهم كه رويش ترانه اى بگويد. هرروز با من تماس مى گرفت و مى پرسيد چى شد؟ و من مى گفتم: والله هركار مى كنم، نمى توانم. انگار هيچ چيز توى ذهنم نمى آيد. آقاى ترقى مرتب به من القا مى كرد كه تو مى توانى و من واقعاً نمى توانستم. يك روز آمد منزل ما و مرا برد به دربند. آنجا نشستيم و غذايى خورديم و بيژن ترقى شروع كرد به يادآورى ترانه هاى گذشته من و هى شعر خواند و شعر خواند... يك دفعه احساس كردم چيزى دارد در ذهنم جرقه مى زند. قلم و كاغذ برداشتم و نوشتم. نوشتم و نوشتم تا اينكه بيژن ترقى گفت: نگفتم مى شه! و واقعاً اين آشتى دوباره صورت گرفت.
\ نتيجه اش كدام ترانه شد؟
> در ميان گلها.
\ مى گذرم تنها؟
> بله مى گذرم تنها، در ميان گلها، گه به گلستانى گه ميان صحرا...
\ وقتى يك نفر با آدم قهر مى كند، آدم بعد از طى يك عصبانيت موقت، به خودش رجوع مى كند و از خودش مى پرسد آخر من چه كار كرده ام كه با من قهر كرده اند. وقتى ملودى ها با شما قهر مى كنند، چنين پرسشى از خودتان مى پرسيد؟ آيا اصلاً اين قهر كردن ها نتيجه تغيير حال درونى شماست؟
> بيشتر يك جور طلسم شدن را احساس مى كردم و وقتى ادامه پيدا مى كرد، دچار يك نوع افسردگى مى شدم. احتمالاً گرفتارى ها و حال درونى خودم هم بر اين قطع رابطه بى تأثير نبوده است.
\ همه اين قهر و آشتى ها كه گفتيد، در مرحله پيش از ساخت يك ملودى بود. پس از ساخت ملودى چه؟ آيا ملودى داشته ايد كه ساخته و پخش بشود، اما بعداً به اين نتيجه برسيد كه دوستش نداشته ايد و قطع رابطه كنيد؟
> «دوست نداشتن» خير، اما «قطع رابطه» چرا. براى من ملودى ساختن يعنى دنبال چيزى گشتن و كشف كردن و هر وقت كارى مى سازم، خيال مى كنم شاهكارى خلق كرده ام. تا چند روز دلم به اين شاهكار خوش است، اما چند بارى كه مى شنومش، مى بينم نه، اين همان شاهكارى نيست كه من دنبالش بوده ام. با او خداحافظى مى كنم و مى روم سراغ پيدا كردن يك دوست ديگر!
\ آيا دوستى و نزديكى ترانه سرا و آهنگساز، در بهتر شدن كار مؤثر است؟
> تجربيات من به من مى گويد اين طور است. من و تورج نگهبان با هم بزرگ شده ايم و رابطه صميمانه اى داشته ايم. صميميت ما منجر به ساخت كارهاى خيلى خوبى شد. كارهايى مثل اى گل جلوه اين بستان دارى، گمشده، خداوندا چى مى شد، قسم به دلهاى خسته دلان و... ما آنقدر نزديك بوديم كه وقتى من غمگين مى شدم، او هم غم مرا مى فهميد و در شادى هم شريك بوديم.
\ با بقيه ترانه سراها چطور؟ معينى كرمانشاهى، بيژن ترقى، كريم فكور...
> با شدت و ضعفهاى مختلف با همه آنها هم رابطه دوستانه داشتم، اما نه در حد تورج نگهبان.
\ اگر رابطه دوستانه با يك ترانه سرا را در خلق يك ترانه و جاودانه شدن آن مؤثر بدانيم، پس براى من بگوييد كه اين چه رابطه عميقى بوده ميان شما و اميرهوشنگ ابتهاج كه منجر شده به خلق ترانه: «تو اى پرى كجايى»؟
> با ابتهاج از طريق شعرهايش آشنا بودم، اما هيچ گاه از نزديك هم را نديده بوديم تا اينكه ابتهاج مسؤول اداره موسيقى راديو شد. او يك روز مرا به اتاقش دعوت كرد و گفت كه من عاشق كارهاى شما هستم و اين ربطى به مسؤوليت من در اداره موسيقى ندارد و براى اينكه به شما ثابت شود كه راست مى گويم، مى خواهم يك شب شما را به منزل دعوت كنم. خلاصه من يك شب به منزل آقاى ابتهاج رفتم و ديدم كه چه دستگاههاى صوتى عجيب و غريبى دارد. چند تا از كارهاى من را گذاشت و من تازه فهميدم كه چه كارهاى خوبى است (مى خندد). ابتهاج شروع كرد به شعر خواندن و من ديدم كه چه مرد محترم و با احساسى است و همين آغاز دوستى ما شد و هى به او علاقه مندتر مى شدم. يك روز به من گفت من خيلى دوست دارم روى يكى از كارهاى تو شعرى بگويم و من هم از اين پيشنهاد خوشحال شدم. هفت، هشت روزى خلوت كردم و ملودى تو اى پرى كجايى ساخته شد. وقتى ملودى را براى ابتهاج زدم، حالش منقلب شد و بعد روى آن شعرى گفت كه هر كس مى شنود، خيال مى كند ملودى روى شعر ساخته شده، نه شعر روى ملودى.
\ با «قوامى» هم كه كار را اجرا كرد، دوست بوديد؟
> با قوامى در دوره نظام وظيفه آشنا شدم. من ستوان وظيفه بودم و او سرهنگ و هر دو در اركستر ارتش برنامه اجرا مى كرديم. وقتى قرار شد «تو اى پرى كجايى» ضبط شود، هر كس خواننده اى را پيشنهاد مى كرد و پيشنهاد من قوامى بود. همه تعجب مى كردند و مى پرسيدند چرا قوامى؟
\ واقعاً... چرا قوامى؟!
> قوامى در آن موقع هفتاد سال داشت و صدايش يك جور خستگى و خش دوست داشتنى داشت كه مى توانست به حس مورد نظر ما كمك كند. موفقيت ترانه نشان داد كه من اشتباه نكرده ام.
\ ترانه هاى شما مرتباً مورد بازخوانى قرار مى گيرند. آيا شنيدن اجراهاى جديد، خاطره ذهنى شما را به هم نمى ريزد؟
> اين نكته مهمى است. بعضى ترانه ها با آنكه بسيار زيبا هستند، اما زير خاكستر فراموشى مى روند و حيف است كه نسل جديد آنها را نشنوند. اگر خواننده اى بتواند ترانه اى قديمى را خوب بخواند، ايرادى نمى بينم كه كارهاى قديمى مورد بازخوانى قرار گيرند. الآن آلبوم «تنها ماندم» كه آقاى اصفهانى دو، سه سال پيش براساس كارهاى قديمى من خوانده اند، هنوز از پرفروش ترين آلبومها است و جالب اينجاست كه بيشترين خريداران اين آلبوم جوانها بوده اند و اين همان هدفى است كه من دنبالش بوده ام.
\ اين هدف خيلى خوب است و خيلى خوب تر اينكه به آن رسيده ايد. اما اجازه بدهيد پرسشم را تكرار كنم. آيا اين بازخوانى ها خاطره ذهنى شما را به هم نمى زند؟
> (فكر مى كند.)...
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟ رودربايستى را كنار بگذاريد استاد.
> اصفهانى يك ويژگى متمايز از بسيارى از خوانندگان هم نسلش دارد. او شعر را خوب مى فهمد و اين نكته مهمى است كه وقتى خواننده اى ترانه اى اجرا مى كند، بداند كه چه چيزى دارد مى خواند. او آدم انديشمند و باهوشى است و ترانه را هم خيلى خوب اجرا كرده، مخصوصاً تحريرهاى جديدى كه به كار برده، خيلى زيباست.
\ استاد!
> بله؟
\ «تو اى پرى كجايى» حسين قوامى را بيشتر دوست داريد يا «تو اى پرى كجايى» محمد اصفهانى را؟
> صداى خسته قوامى اثر بيشترى روى من گذاشته. اما يك چيز را هم بگويم... آقاى اصفهانى واقعاً اين ترانه ها را خوب خوانده اند.
\ هيچ وقت در واگذارى يك ترانه به يك خواننده رفاقت راهم در نظر مى گرفتيد؟
> در اين كار بيشتر از آنكه رفاقت برايم مهم باشد، خودملودى مهم بود. يعنى خودملودى مرا به سمت خواننده راهنمايى مى كرد. بعضى كارها قدرت مى خواست، بعضى كارها لطافت مى خواست و ... «آمداما» را كس ديگرى غير از بنان نمى توانست بخواند يا «رسواى زمانه منم» در صداى آن خواننده بود كه به اوج مى رسيد.
\ آيا تشخيص اشتباه هم داده بوديد؟
> بله... اما نمى خواهم بگويم كدام ترانه و چه كسى... اين سخن بگذار تا وقت دگر.
\ قديمى ترين دوستى كه به ياد مى آوريد چه كسى است؟ منظورم قديم تر از ويلون.
> بله، دوست قديمى تر از ويلون هم دارم. چون با ويلون از ۱۱ سالگى آشنا شدم. ما خانه اى اجاره كرده بوديم از يكى از ملاكان تهران به نام آقاى خواجوى. من با پسر اينها دوست بودم كه اصطلاحاً به او «آقا كوچيك» مى گفتند. اما اسمش عطاءالله بود و بعداً چشم پزشك شد.
\ آيا شما مى دانيد كه تفاوت سوسمار و تمساح چيست؟
> فكر مى كنم تمساح ذوحياتين باشد. يعنى هم مى تواند در خشكى زندگى كند وهم در آب. در حالى كه سوسمار فقط مى تواند... نه، نه... سوسمار هم ذوحياتين است. پس نتيجه مى گيريم فرقى با هم ندارند.
\ اگر شما سوسمار بوديد چه كسى رامى خورديد؟
> (مى خندد) مطمئن باشيد به دنبال بهترين غذا مى گشتم. شك نكنيد!
http://www.iran-newspaper.com/1383/830719/html/special4.htm#s384747
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:36  توسط رضا  | 

 
متولد ۱۳۱۶‎/۱۲‎/۱۶ ،آباده فارس
نوازنده و مدرس سه تار، نواساز، مسلط به نواختن تار و ويلن
تحصيل در هنرستان موسيقى ملى
ورود به دانشكده هنرهاى زيبا و اخذ مدرك ليسانس موسيقى
حضور در مركز حفظ و اشاعه موسيقى ايران و بهره مندى از محضر استادان مركز و مكتب برومند
برخى از آثار او عبارتند از:
گل صد برگ، آتش در نيستان (با صداى شهرام ناظرى) ، پرند، پيوند، تكنوازى سه تار و...

197232.jpg
جلال ذوالفنون، تنها يك استاد موسيقى نيست. مجموعه اى است از دانش، تسلط به فن اجرا و جهان بينى خاص كه هنرمندانى چون او دارند. واقع بينى آميخته به تخيلى كنترل شده، خيالى آزاد و درعين حال مقيد به انگاره هاى فرهنگ اصيلى كه در آن رشد كرده، قلندرى و شوريدگى وسلوكى كه انگار پايانى ندارد. صداى سه تار او، هنگامى هم كه ديگر سه تار نمى نوازد، در گوش و هوش مخاطب هايش طنين انداز است. طرفداران پرشور ساز او، معتقدند كه ذوالفنون در ساحت ناخودآگاه آنها موسيقى مى نوازد. واقعيت اين است كه به تعبير استاد زنده ياد اميرحسن يزد گردى: «ساز عرفانى ذوالفنون» ، براى آنها كه دوستدار اين نوع برخورد با سه تار وبا موسيقى ايرانى هستند، جذبه اى هوش ربا دارد.
تمام اينها، در هاله اى ظريف از طنز و ايهام و بداهه گويى هاى آنى كه مشخصه هنرمندان خلاق و رندان خلوت نشينى چون اوست،ديده مى شود.
به قول قدما: «او را كلماتى عالى است» . از جمله: «تابه خود آمدم، ديدم تار سنگينى در آغوش دارم و بار گرانى بر دوش» . در هنرستان موسيقى ملى، زمان تصدى استاد روح الله خالقى، سه تار جزو سازهاى اصلى نبود. حتى براى آن دستور (متد) مستقلى ننوشته بودند و عنوان «دستور مقدماتى تار و سه تار» ، بر كتابى بود كه زنده يادان، خالقى، موسى معروفى، زرين پنجه و... نوشته بودند و در هنرستان تدريس مى شد. برادر بزرگ او، محمود (متولد ۱۳۰۰) كه هم اكنون در آمريكا اقامت دارد، از شاگردان كلاس ويولون استاد صبا بود و از معروف ترين نوازندگان عصر خود شناخته مى شد. جلال ذوالفنون كوچك، جزو اولين گروه شاگردانى بود كه در نخستين دوره فعاليت هنرستان موسيقى ملى، با سرپرستى مستقيم استاد روح الله خالقى (در سالهاى ۱۳۳۸ ـ ۱۳۲۸) وارد شد. هم دوره هاى او نيز بعدها هنرمندان مشهورى شدند، ازجمله هوشنگ ظريف، افليا پرتو، سمين آقارضى، ارفع اطرايى ، نصرت الله گلپايگانى و فرهاد ارژنگى كه اين دو نفر آخر، جوان از جهان رفتند. علاقه ذوالفنون به سه تار بود ولى طبق برنامه درسى هنرستان مجبور شد ويولون و تار بنوازد. هم اكنون نيز وى در نواختن اين دو ساز دستى گرم دارد ولى بدان تظاهرى ندارد. تنها يك بار در سال گذشته، خرق عادت كرد و برنامه اى جمع و جور ترتيب داد و با تار قطعاتى را به اجرا گذاشت و نشان داد كه «هنوز دود از كنده بر مى خيزد» .
ذوالفنون در دوره هنرستان از راهنمايى هاى استاد موسوى معروفى در نوازندگى سه تار استفاده مى كرد.
استاد معروفى در آن زمان به تدريس قرآن و شرعيات در هنرستان مشغول بود و ديگر با موسيقى سروكار آشكار نداشت. درآن سالها، بعد از مدتى كوتاه كه استاد ابوالحسن صبا با هنر درخشان سه تار نوازى خود در راديو تهران جلوه اى تازه كرده و علاقه مندان را به صداى اين ساز مشتاق ساخته بود، به خواهش فرزند استادش، احمدعبادى پسر ميرزا عبدالله، از سه تار زدن در راديو كناره گرفته بود و عبادى، سلطان بلامنازع سه تار نوازى در موسيقى ايران شناخته مى شد.
از نوا در ايام اين كه ذوالفنون جوان به دنبال سبك و سياق نوازندگى عبادى نرفت و گويى از همان اول به دنبال راهى ديگر بود. راهى دور از بدعت هاى فردى و نزديك تر به اصالت هاى هنرى قديم.موسيقى ايران در صد سال گذشته، دوران رونق و رواج چند ساز را گذرانده است كه از ميان آنها، دو ساز «تار» و «ويولون» از همه پر رونق تر بودند. زمان ميرزا حسينقلى تا على نقى وزيرى ، عصر «تار» بود و زمان تأسيس راديو تأسيس مركز حفظ و اشاعه ، يعنى مدتى كمتر از سى سال، عصر «ويولون» در موسيقى شهرى ايرانى حكمفرمايى داشت. رواج مجدد سازهاى مهجور ايرانى از قبيل سه تار و كمانچه، از اواسط دهه ۱۳۰۴ بود كه مقارن شد با تأسيس اولين دپارتمان موسيقى در دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران (۱۳۴۴) و مركز حفظ واشاعه موسيقى (۱۳۳۷) . جلال ذوالفنون جوان جزو اولين گروه دانشجويانى بود كه به اين دپارتمان وارد شد. در حالى كه پيش از آن نيز به عنوان يك موسيقيدان معتبر شناخته شده بود ودر برنامه هاى متعددى در اركسترهاى رسمى حضور داشت. جلال ذوالفنون در اين مراكز با استادان بزرگى چون نورعلى برومند، يوسف فروتن و سعيد هرمزى آشنا شد و از آنها درس گرفت.
او با اين كه در همان زمان تحصيلات هنرستانى كاملى داشت و از مهارت عمل خوبى برخوردار بود، و با اين كه بين محققان موسيقى نيز به عنوان موسيقيدانى اهل تحقيق شناخته شده بود( هرمز فرهت در سال ۱۳۳۶ به راهنمايى او با استاد صبا آشنا شد و رساله دانشگاهى خود را نوشت)، با وجود اين، در ارتباط با استادان سالخورده اى كه آخرين نسل شاگردان درويش خان درآن سال ها بودند، دنياى تازه اى به رويش باز شد كه تا پيش از آن قابل تصور نبود. آشنايى با مطالب وتكنيك ها و شگردهاى قديمى و معاشرت با موسيقيدانانى كه حال و هوايى بسيار متفاوت با موسيقى هنرستان و موسيقى راديو داشتند، سير و سلوك او را در جهان اصوات، كامل كرد. برخلاف آنچه كه تصور مى شود، نظام آموزش شفاهى در موسيقى سنتى، در عين اينكه انگاره هاى ثابتى را به هنرجو آموزش مى دهد، به طرزى نهانى، خلاقيت او را تقويت مى كند تا بعدها با گذر از مراحل تكنيك و تمرين، به بيان و لحن فردى خود دست پيدا كند و شبيه به استادش نشود. جلال ذوالفنون، محمدرضا لطفى، داريوش طلايى، حسين عليزاده، چهارهنرجوى مكتب استادان برومند، هرمزى و فروتن بوده اند اما هيچ كدام مثل يكديگر ساز نمى نوازند. از اين ميان، ذوالفنون تنها كسى بود كه سه تار را به عنوان اولين و آخرين ساز تخصصى خود برگزيد و بر آن وفادار ماند. با توجه به اينكه هيچ كدام از نوازندگان شناخته شده قديم تا امروز به استثناى احمد عبادى سه تار را به عنوان تنها ساز خود برنگرفته بودند، شهامت و ايمان ذوالفنون را در اين تصميم مى توان سنجيد. با نوازندگى او بود كه سه تار به عنوان سازى مستقل، از بين جمع نخبگان موسيقى به ميان توده مردم راه يافت و ؟ سه تار او در نوارهاى گل صد برگ و آتش در نيستان و شيدايى و...در ذهن و زبان مردم علاقه مند به موسيقى، زمزمه گر شد. به قول يكى از موسيقيدانان، عصر سه تار در زمانه ما را بيش از همه با صداى سه تار ذوالفنون مى شناسند چرا كه هيچ كس بيش از او بر نواختن اين ساز پافشارى نكرده است.
 
پايان نامه دانشگاهى او، در زمينه بررسى آثار درويش خاك بود كه در سالهاى گذشته با ويرايش و تصحيح مجدد منتشر شده است. از اين گذشته، وى نويسنده اولين سلسله كتابها و نوارهاى آموزشى به طور مستقل، براى سه تار است. شاگردان وفادار او، مهرداد ترابى و انوش جهانشاهى در تنظيم اين كتابها، يار و ياور او بوده اند. از اين گذشته، صداى گرم و زيباى سه تار او در بسيارى از نوارهاى موسيقى سنتى در سالهاى۱۳۶۲ تا ۱۳۸۳ طنين انداز است و تصور موسيقى اين بيست سال گذشته بدون صداى سه تار او، ممكن نيست. درباره شگردها و شيوه منحصر به فرد او بايد نوازندگان و بويژه شاگردانش، قلمفرسايى كنند و ارزشهاى كار او را بشناسانند. جلوه گاه اصلى هنر او در تك نوازى است و آنجا است كه گفته هاى استاد فقيه، اميرحسين يزدگردى، امانت دار و دستيار دانشمند بزرگى چون مجتبى مينويى، درباره او عيان مى شود؛و كافيست كه بدانيم زنده ياد يزدگردى بسيار سخت پسند بود وهر صدا و آوازى و سازى را هر چند هم استادانه، به راحتى نمى پذيرفت. همدلى او با سه تار در يك عمر، باعث شده است كه به لحن و بيانى كاملاً اختصاصى دست پيدا كند و نوازندگى او را از حالى درونى و گرم، سرشار سازد. مقاله زيباى استاد يزدگردى با عنوان «ساز عرفانى ذوالفنون» نيز در توصيف همين كيفيت است. سه تار ذوالفنون در عصر ما، همان جايگاهى را پيدا كرد كه سخنرانى هاى الهى قمشه اى، حافظ شناس خرمشاهى، حافظ خوانى شجريان وخوشنويسى اميرخانى. تلقى از عرفان رسمى در بيست سال گذشته، با صداى سه تار ذوالفنون تداعى مى شود.
تربيت شاگردان بسيارى كه بعضى از آنها به اشاعه سه تار در گوشه و كنار جهان مشغول هستند در كنار صدها كنسرت و جست وجوى پايان ناپذير شگردهاى تازه براى سه تار نوازى، كارنامه پربار اين محرم اسرار سه تار و اين موسيقيدان محبوب، در آستانه هفتادسالگى است.
جلال ذوالفنون، در كنار كنسرتهايش، سخنرانى هاى متعددى را ايراد كرده است كه از حيث محتوا و مضمون جالب توجه و داراى نكته هاى ظريف و انديشيده شده اى هستند. اگر شاگردان ايشان كه به مجموعه آثار استاد دسترسى دارند، گزيده اى از اين گفتارها را چاپ كنند. بى شك مجموعه اى خواندنى و ماندنى خواهد بود. زاويه نگاه و ظرافت طبع محرم اسرار سه تار در اين سخنرانى ها هديه است. از اين گذشته، گفت وگوهاى او نيز خواندنى است. او هيچ گاه به روال مرسوم بعضى موسيقيدانان، كلى گويى نمى كند و از هيچ سؤالى سرسرى نمى گذرد. جوابهاى او عميق و كوتاه و آميخته به چاشنى طنز تلخ و واقع بينى است. از آن نوع واقع بينى اى كه هنرمندان درد كشيده و حساس در كشور ما دارند.
اگر تنبك نوازى گروهى، با همت استادى چون حسين تهرانى پا گرفت و تركيب صوتى چندين تنبك در كنار هم با هنر او مطرح شد، سه تارنوازى گروهى نيز با همت و هنر جلال ذوالفنون پا گرفته و مطرح شده است. زمزمه لطيف سه تارهاى همنواز با يكديگر، در نوارهايى كه از اوايل دهه۱۳۶۰ منتشر شد همراه خوانندگان مختلف و بويژه حسام الدين سراج، با نام و ياد جلال ذوالفنون پيوند خورده است. از آن به بعد، گروههاى متعددى براى همنوازى سه تار شكل گرفت و در گوشه و كنار كشور به صحنه هاى كنسرت آمد، ولى هيچ كدام، صداى گروه ذوالفنون را نداده است. استاد على نقى وزيرى گفته است وقتى كه استاد همراه شاگردانش ساز مى زند، اوست كه انرژى اصلى را مى دهد و شاگردان به خيال اينكه حداقل نيمى از اين صداى زيبا، مال آنهاست، به شوق آمده و از حد معمول خود، بهتر مى نوازند. شايد در اين جا بتوان مفهوم جمله استاد وزيرى را تمام و كمال منطبق بر كار و آثار گروه سه تارنوازان زيردست استاد ذوالفنون دانست، هر چند كه تأثير نفس و حضور گرم او، بويژه تيزهوشى و فروتنى سرشار از مهر او كار خود را مى كند و گروه را خوش صداتر از آنچه كه هست، مى سازد. طبيعى است كه هر هنرمندى، فراز و فرود و اوج و افت خود را دارد. بويژه در بداهه نوازى كه كارى بسيار حساس و وابسته به شرايط زمان است. از هنر بداهه نوازى قلندر شوريده سه تار در زمان ما، ضبط هاى خصوصى فراوانى هست كه با همه اشكالات جزيى در صدابردارى و اصوات زائدى كه به طور طبيعى در مجالس انس، در حاشيه موسيقى بر گوش مى رسند، از كيفيت هنرى بالايى برخوردار است و حضور قوى و احساس گرم استاد جلال ذوالفنون را در ميدان بداهه نوازى گواهى مى كند. هر كس كه دوره هاى متعارف آموزش موسيقى را گذرانده باشد اينك مى داند كه در اجرا تك نوازى، صعب ترين كار است، بويژه با سازى كم صدا و موسيقى اى كه خلاقيت در انگاره هاى شكل گرفته آن به راحتى ميسر نيست. طرفداران «ساز عرفانى ذوالفنون» از شنيدن بداهه نوازى هاى او در محافل انس هنرشناسان و دوستداران موسيقى اصيل ايرانى، سير نمى شوند و اين، عصاره يك عمر تمركز وغوطه زدن در موسيقى ايرانى است كه از صافى جان هنرمند گذشته و در ناخن و مضراب او به تبلور رسيده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:32  توسط رضا  | 


 
به گيرنده هاى خود دست بزنيد
اشكال ازفرستنده نيست
خيلى ها مى گويند مجيد اخشابى موفقيتش را مديون اين است كه روى تيتراژ مجموعه هاى تلويزيونى چون گمگشته ، خانه به دوش، مهتاب و ... ترانه خوانده است. اما خيلى هاى ديگر هم معتقدند كه ترانه هاى او بوده كه به اين مجموعه ها رنگ ديگرى داده.
اخشابى سالهاست كه كار موسيقى مى كند، به عنوان نوازنده ، تنظيم كننده، خواننده وآهنگساز . اين نخستين بار بود كه او را مى ديدم. عكس هايش روى جلد آلبوم هايى كه به بازار داده، از خودش مسن تر مى زند. اما ديدم تقريباً همسن و ساليم.
او يك سايت هم دارد كه اگر خواستيد با او تماس بگيريد مى توانيد به آن نشانى سربزنيد:
197235.jpg
تأثيرگذاران بر مجيد اخشابى

< مادر و پدرم
آنها هر چه مى توانستند براى من انجام دادند. آنها همه انرژى شان را روى اين گذشتند كه مرا به جلو پيش ببرند. حتى الآن هم كه راه خودم را پيدا كرده ام، مادرم يكى از همراهان من است. فضاى امنى كه آنها در خانه ايجاد كردند به پيشرفت من كمك فراوانى كرد.
< مرگ پدرم
مرگ پدرم هم من را هدايت كرد و او با رفتنش هم به من آموخت كه بعد از او چگونه زندگى كنم. بعد از رفتن او كه در سال ۸۱ بود، كاملاً دگرگون شدم و اين دگرگونى در موسيقى ام هم تأثير گذاشت.
< سفر به حرمين شريفين
حج تمتع سال ۸۱ برايم به شدت مؤثر بود. بلافاصله بعد از حج، تمام دگرگونى ها در ذهنم منظم شد. اين سفر تأثير شگرفى بر من گذاشت. بايد به اين سفر رفت تا مفهوم اين دگرگونى ها را فهميد.
< خودم
خودم هم بر خودم تأثير فراوانى گذاشتم. اينكه سعى كردم قدرت تجسمم را تقويت كنم و خودم را از ديدگاه خودم قضاوت كنم. يعنى خودم را با يك معادلات ديگرى بسنجم. هنوز هم دارم تلاش مى كنم.

مهتاب

يكى بود يكى نبود
كور بشه چشم حسود
دوتا خوشيد سياه
دوتا چشم سرمه سود
رنگ باغ و كشتمه
باغ نگو بهشتمه
عمر مژگونش دراز
رنگ سرنوشتمه
مى درخشن توى ماه
دوتا خورشيد سياه
جم جمك برگ خزون
اينه بخت بيگناه
غنچه گل، گل شكره
شب قضا و قدره
مهر و مهتاب و ببين
يكى باشيم سحره
اگه يارى نگيرى
بى تعلق اسيرى
هستى اينه
چرا عاشق نميرى
زلف پر خم آفريد
اونكه آدم آفريد
دل و دلبر رو براهم آفريد
على معلم


\ به نظر مى آيد ازعكسى كه روى جلد آلبوم هايت چاپ مى كنى، جوانتر هستى...
> شايد ... نمى دانم... آخر عكس روى جلد آلبوم آخرم هم خيلى خوب چاپ نشد. درست نمى دانم كه اين افزايش سن مال چهره است يا مال چاپ.
\ جوان بودن برايت مهم است؟
> جوان بودن برايم مهم نيست اما اينكه آدم اگر درهرسنى كه هست جوان بنمايد وجوانى هم به او نسبت داده شود خوب است.
\ اين درمورد توصادق است؟
> فكر مى كنم.
\ چند سال دارى؟
> سى و دو سال.
\ به اندازه يك آدم سى ودوساله زندگى كرده اى؟
> بيشتر ... خيلى بيشتر.
\ چطور؟
> شتاب زندگى وتمپو حركت كار من خيلى سريع بوده است.
\ پس «شش و هشت» زندگى كرده اى!
> دقيقاً ، زندگى ام شش و هشت بود.
\ چه اتفاقى افتاد كه اين شتاب زياد شد؟
> من ازكودكى تمام فكر و ذكر وزندگى ام معطوف موسيقى بود. به طورى كه همه اوقاتم را به موسيقى اختصاص مى دادم...
\ كودكى يعنى چند سالگى ات؟
> هشت - نه سالگى ... وشبانه روز به موسيقى پرداختم .دوره آموزشم اگرچه به صورت كلاسيك نبود واستاد خاصى نداشتم، اما زود تمام شد وبعد از يكى دوسال از طرف اداره ارشاد چالوس براى تدريس دعوت شدم. يعنى بعد از دو سال كه سنتور مى زدم خودم شدم مدرس.
\ چند سالت بود؟
> يازده يا حداكثر دوازده سال.
\ با شاگردانت مشكلى نداشتى؟
> خب ، آنها اول توى ذوقشان مى خورد. براى همين مجبور بودم زود بزرگ شوم. به خاطر همين كودكى ام شبيه كودكى آدم هاى ديگر نبود. ازبازيهاى كودكى بهره اى نبردم، تلقى هاى شيرين آن دوره را نداشتم وزندگى ام همه اش ساز بود و ساز.
\ شاگردهايت بچه بودند؟
> نه... مسن هم بودند. حتى يك شاگرد شصت ساله هم داشتم كه با صبر و حوصله ياد مى گرفت.
\ بچه دوازده ساله اى كه به آدم بزرگ ها درس مى دهد، قاعدتاً بايد دوستان متفاوتى هم داشته باشد. آيا اين طور بود؟
> درواقع خيلى زود وارد اجتماع شدم ومعناى دوستى را فهميدم. اما چون مشغله فكرى ام نسبت به سنم خيلى زياد بود، فرصت زيادى براى دوستى نداشتم. هيچ رفيق گرمابه و گلستانى نداشتم. دردوران مدرسه با هم نيمكتى هايم اخت تر بودم. بعد كه وارد عرصه موسيقى شدم، به اين نتيجه رسيدم كه بايد با همه دوست بود. البته بخشى ازاين مسأله به كار مربوط مى شد. تو وقتى شش ماه توى يك استوديو با يك نفر باشى، قاعدتاً با هم دوست مى شويد
197163.jpg
\ توى دانشگاه چى؟ دوستى نداشتى؟
> نه چندان . چون حداقل وقتى كه از موسيقى باقى مى ماند را مى رفتم دانشگاه. درواقع يك دوستى عمومى جاى دوستى معطوف به يك نفر را گرفت . يكبار داشتم به يك سرى از همكارانم كه درجايى با هم كار مى كرديم مى گفتم ما هر روز همديگر را مى بينيم وخيلى بهتر است كه ما با هم دوست باشيم تا هر چيز ديگر.
\ اين حرف ها فقط به درد گفتن توى مصاحبه مى خورد . روى كاغذ جواب مى دهد اما درعمل نه...
> چرا، جواب مى دهد.
\ پس اين همه دشمنى ها كه توى همين عرصه موسيقى هست، به چه خاطر است؟
> اشكال دراين است كه آدم ها به حق خودشان قانع نيستند. تو اگر خودت را بشناسى و بدانى حقت چقدر است، هيچ وقت پايت را ازگليم خودت درازتر نمى كنى. اگر افراد ، دنيا را زودتر تجربه كنند وانعكاس هايى كه ازاعمال خودشان ممكن است ساطع شوند را بشناسند، به اين نتيجه مى رسند كه بهترين وبه صرفه ترين كار اين است كه خوب باشند. چون درواقع ما به محبت كردن بيش ازمحبت ديدن نيازداريم و حالا درموسيقى متأسفانه علاوه بر روابط انسانى ، بحث سليقه هم دخيل است. من ممكن است از اثر يك نفر خوشم نيايد يا پارامترهايى مثل حسادت را هم وارد قضاوتم كنم و كلى مشكل به وجود بياورم . همه اين مشكلات نهايتاً به كسى برمى گردد كه بد فكر مى كند.
\ خودت جزو كدام دسته اى؟
> زندگى آدم درجريان است ودراين جريان است كه ياد مى گيرد . اين يك آموزش ضمن خدمت است. من هم مشغول آموزش ديدنم كه چطور مى توانم آدم خوبى باشم.
من معتقدم يك هنرمند قبل از آنكه مهارت هاى هنرى كسب كند بايد مهارت هاى اخلاقى و اجتماعى را داشته باشد.
\ آيا درعرصه موسيقى، كسى هست كه اصلاً شيوه كاروسبكش را دوست نداشته باشى، اما با هم دوست باشيد؟
> چرا ، ممكن است... البته من اين جورى نيستم كه بگويم ازفلان چيز اصلاً خوشم نمى آيد. فكر مى كنم موسيقى هم مثل غذا مى ماند. هيچ وقت نگفته ام ازفلان غذا بدم مى آيد.
\ يعنى از هيچ غذايى بدت نمى آيد؟
> نه، تقريباً همه غذاها را دوست دارم.
\ يعنى اساساً ازهيچ چيزى بدت نمى آيد؟
> نه اينكه از هيچ چيز بدم نيايد. ولى فكر مى كنم درباره مسائلى مثل موسيقى مى شود اين طور فكر كرد وانتخاب ها را اولويت بندى كرد. دردرجه اول من دوست دارم موسيقى مورد علاقه خودم را گوش كنم اما اگر نشود مى روم سراغ اولويت بعدى واگر هيچ انتخابى نبود وفقط يك نوع موسيقى براى گوش كردن دراختيار داشتم، اين را به حساب بدشانسى نمى گذارم بلكه فرصتى مى دانم براى اينكه ببينم آيا مى توانم با ظرايف اين موسيقى ارتباط برقرار كنم يا نه. اغلب مردم فكر مى كنند ايراد هميشه ازفرستنده است درصورتى كه ايراد اغلب ازناحيه گيرنده است.
\ حالا اگر يك روز بروى سر كمد لباست و ببينى تنها لباس موجود يك پيراهن بنفش با گلهاى قرمز است، به عنوان تنها انتخاب، ممكن است آن را بپوشى؟
> نه، همه ما داريم تلاش مى كنيم به سوى كمال برويم. زندگى در واقع يك آزمايشگاه خيلى بزرگ است كه تو مجبورى در آن بخش روابط عمومى داشته باشى، بخش مالى داشته باشى، بخش تحقيقات داشته باشى و ... يك سازمان خيلى بزرگ در زندگى هر آدمى توسط يك نفر اداره مى شود. وقتى همه اجزاى اين سازمان خوب كار كند، اصلاً در كمد لباست چنين لباسى نخواهى داشت كه يك روز مجبور شوى آن را بپوشى.
\ آقا... به كمد خودت كارى ندارم. اگر در شرايط خاصى قرار بگيرى كه اين تنها انتخابت باشد، حاضرى بپوشى يا نه؟
> بله، مى پوشم. چون در آن شرايط فكر مى كنم قسمت اين بوده كه اين كار را بكنم.
\ اين واژه «قسمت» خيلى خوب است. خيلى چيز ها را حل مى كند.
> نه، من واقعاً به آن معتقدم . من مى گويم راهى كه مى روم قبلاً از سوى كسى كه مرا هدايت مى كند پيش بينى شده است...
\ يعنى الآن قسمت بوده كه ما با هم گفت وگو كنيم.
> بله.
\ ووقتى من پيشنهاد گفت وگو دادم، اصلاً فكر نكردى كه اين كار به نفعت هست يا نه؟
> نه... اراده ما در طول اراده خداوند قرار دارد، مثلاً فرض كن در بحث اراده هاى انسان و خدا...
\ ببين! من واحدهاى معارفم را پاس كرده ام...
>  (مى خندد) آفرين... پس من چه بگويم. من مى گويم ما صاحب يك قوه تشخيص هستيم و با آن قوه و ديگر سازمان هاى فكرى و ذهنى ام تصميم مى گيرم و حركت مى كنم. حالا يك وقت هايى چيدمان و دكوپاژ صحنه طوريست كه من در آن دخيل نيستم.
\ انتخاب ترانه هايت كجاى اين چيدمان قرار مى گيرد؟
> قديم ها كه رياضى مى خواندم، خيلى فكر مى كردم كه همه چيز را بايد محاسبه و بعد اجرا كنم. و هميشه فكر مى كردم اراده انسان خيلى فراگير است و انسان اگر بخواهد مى شود. البته هنوز هم به آن معتقدم اما نه به آن شدت قبل. بعد ها به اين نتيجه رسيدم كه گاهى بايد گيرنده را باز بگذارى تا ببينى چه چيزى به سراغت مى آيد. يعنى يك وقت خالى براى خودت بگذارى كه اگر پيشنهادى به تو شد بتوانى انجام آن كار را به عهده بگيرى. از خيلى وقت پيش به يكى از صحبت هاى استاد معلم خيلى معتقد بودم كه مى گفتند: «هرچه كه در پرده نشانت دهند‎/ گر نستانى به از آنت دهند» البته اين به معناى از بين بردن شانس ها نيست. بلكه به معنى بالا بردن سليقه است تا آدم هرچيز سطحى را نپذيرد. و ديدم چقدر بهتر است كه آدم منتظر چيزى باشد كه ممكن است بهتر از آنچه باشد كه دنبالش هست.
\ يعنى معتقدى «گرنستانى به از آنت دهند» ؟
> بله.
\ خب، اينكه كاملاً نسبى است. يعنى در هر زمان هر چه داشته باشى ممكن است «به از آن» هم وجود داشته باشد.
> نه، بالاخره قدرت تشخيص را داريم. مثل كدبانوى خانه كه تشخيص مى دهد اين غذا ديگر وقت خوردنش است يا كشاورزى كه فكر مى كند اين سيب ديگر رسيده.
\ خب، چه اتفاقى برايت افتاد كه احساس كردى اين سيب ديگر رسيده؟
> توى موسيقى؟
\  بله.
>  اگر قرار باشد صادقانه حرف بزنم، بايد بگويم بخشى از موسيقى را از مردم يادگرفته ام.
من حدوداً ۱۸ ـ ۱۷ سال داشتم كه از سوى آهنگ سازان متفاوت براى نوازندگى دعوت شدم.
در همان اولين اجراها فهميدم كه ايرادهايم در كجاست. در زمينه خوانندگى هم در بيست سالگى خواندم و شانس آوردم كه مردم هم آن را پذيرفتند.
\ كدام كاربود؟
> بهار آمد... سن و سالم كم بود و بى تجربه ولى كم كم تحصيل كردم. رايزنى كردم و نظرات مردم را به دست آوردم و در واقع ياد گرفتم با شعور ترين استادها خود مردمى هستند كه باشما زندگى مى كنند و البته تو هم بايد بلد باشى چطور مشورت جمع كنى و ظرفيت پذيرش انتقاد را داشته باشى
\  اين ظرفيت را دارى؟
> بله.
\ و انتقادها را مى پذيرى؟
> بله.
\ چرا در ترانه تيتراژ سريال خانه بدوش، خرمن نكِشته ها را مى خواندى خرمن نكُشته ها؟
>اين انتقاد جنبه صحيحى ندارد.
\ معمولاً انتقادها جنبه صحيحى ندارد، نه؟!!
> من CD اين كار را مى گذارم تو گوش كن. من خوانده ام خرمن نكاشته ها و به خاطر پخش بد تلويزيون همه اين طور شنيده اند كه خرمن نكشته ها. اگر شنونده سعى كند كه درست بشنود، مى فهمد كه خرمن نكاشته هاست.
\ ولى تصور نمى كنم شنونده بايد سعى كند. چرا خواننده سعى نمى كند طورى بخواند كه درست شنيده شود؟
> نه، حرف من اين است كه چرا بعضى ها فقط دنبال ايراد گرفتن هستند.
\ بسيار خب، حالا معامله را به خاطر يك «كسره» و «ضمه» به هم نزنيم... تو آدم تنبلى هستى؟
> توى يك چيزهايى آره و توى يك چيزهايى نه. چطور مگر؟
\ آخر از وقتى كه گفت وگو شروع شده در همان حالتى كه از اول تكيه داده بودى تكيه داده اى و تكان نخورده اى.
>  (مى خندد) من كلاً كم تحركم. يكى از دلايلش هم ورزش نكردن است. حالا ان شاءالله رفعش مى كنيم.
\ آيا در پيشرفتت در موسيقى و به دست آوردن فرصت ها، دوستى بوده كه خيلى مؤثر باشد؟
> بله، خب من در نوازندگى سنتور دورادور تحت تأثير استاد پاپور و استاد مشكاتيان بودم و بعداً خودم آن را به سمت ديگرى سوق دادم. در زمينه آهنگسازى استاد فريدون شهبازيان خيلى به من كمك كردند و تنظيم دوباره بعضى كارهاى استاد خرم هم بسيار بر اين پيشرفت مؤثر بود و كسانى مثل استاد مشفق كاشانى، استاد شاهرخى و در نهايت استاد على معلم بسيار برمن اثر گذاشتند.
\ آيا اين دوستى ها هيچ وقت مجيداخشابى را بيش از حقى كه داشته به جلو برده؟
> مگر مى شود توى اين دنيا كسى بيش از حق خودش سهمى دريافت كند؟
\ پس اين همه آدمى كه توى اين مملكت سرجاى خودشان نيستند، چه؟
> من در عرصه هنر اين مسأله را قبول ندارم. من يك جمله از استاد على معلم به نقل از منصور حلاج بگويم كه هنر واقعى جنسش از تجاوز است از تجانس نيست. يعنى نمى توانى به آن فكر كنى و از آن خوشت بيايد، آن اثر چه بخواهى چه نخواهى به تو حمله مى كند و در دل و جانت مى نشيند.
\ توى دانشگاه چى خوانده اى؟
> مهندسى عمران و بعد هم كارشناسى موسيقى كه الآن ترم آخرش هستم.
\ خيلى شانس آورده اى كه از محبوبين صدا و سيما هستى!
> خب اين هم خواست خداست.
\ خوب شد قبول كردى و گرنه ممكن بود به از اينت ندهند!
> خب، به اندازه كافى صبر كرده بودم...
\ مى دانى فرق تمساح و سوسمار چيست؟
>   فرق تمساح و سوسمار؟ ... عرضم به حضور شما كه ... تفاوت زيست شناسى اش را خيلى نمى دانم . چون من يك سال بيشتر زيست شناسى نخواندم.
\ خب تفاوت غير زيست شناسى شان را بگو.
> سوسمار بهتر است. چون خشونتش قابل تحمل تر است.
\ اگر تمساح يا سوسمار بودى چه كسى را مى خوردى؟
>  اگر تمساح يا سوسمار بودم، بيشتر شنا مى كردم.
\  شنا كه نشد نان و آب. چه كسى را مى خوردى؟
> خوشبختانه چيزى باعث نشده كه خودم را در جايگاهى ببينم كه به فكر بيفتم اگر تمساح مى شدم چه كسى را مى خوردم.
\ راستى اخشابى يعنى چه؟
> هيچ وقت تحقيق نكرده ام. احتمالاً اخشاب بايد اسم جايى باشد.

www.majidakhshabi.com
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:30  توسط رضا  | 


نويسنده : دكتر يونس شكر خواه

01-دي-1384
jonas@iranprint.com

بروشور‌ سايت‌ها‌‌ يك‌ بار‌ بر‌ روي‌ اينترنت‌ مي‌آيند‌ و‌ بعد‌ هم‌ هميشه‌ بي‌ تغيير‌ مي‌مانند.‌ بحث‌ ما‌ اين‌ نوع‌ سايت‌ها‌ نيست‌ و‌ اصلا‌ تا‌ عمر‌ داريم‌ به‌ كسي‌ توصيه‌ نمي‌ كنيم‌ كه‌ چنين‌ سايت‌هايي‌ ‌ بسازد.‌


 بحث‌ ما‌ سايت‌هايي‌ هستند‌ كه‌ بايد‌ مدام‌ با‌ مطالب‌ تازه‌ به‌ روز‌ شوند؛‌ كاربران‌ را‌ وابسته‌ به‌ خود‌ سازند‌ و‌ به‌ گونه‌اي‌ عمل‌ كنند‌ كه‌ اين‌ كاربران‌ باشند‌ كه‌ در‌ اثر‌ نديدن‌ سايت‌هايي‌ از‌ اين‌ دست‌ دچار‌ ضرر‌ شوند.‌ اما‌ حالا‌ نوبت‌ نكته‌هايي‌ است‌ كه‌ بايد‌ طرح‌ كنيم.


 نكته‌ اول:‌ عرصه‌هاي‌ زمان‌ و‌ مكان‌


روزگاري‌ بود‌ كه‌ سرعت‌ حرف‌ اول‌ روزنامه‌ها‌ بود.‌ اين‌ حرف‌ اول،‌ بعدها‌ به‌ خبرگزاري‌ها‌ منتقل‌ شد‌ و‌ ديري‌ نپاييد‌ كه‌ تلويزيون‌هاي‌ ماهواره‌اي‌ به‌ جاي‌ خبرگزاري‌ها‌ تكيه‌ زدند.‌ اما‌ اكنون‌ عرصه‌هاي‌ زمان‌ و‌ مكان‌ هر‌ دو‌ در‌ كنترل‌ فضاي‌ سايبر‌ است‌ .


 نكته‌ دوم:‌ مفهوم‌‌ تازه‌اي‌‌ بنام‌‌ شبكه‌وند


در‌ اينترنت،‌ مفهوم‌ ‌شهروند‌ جاي‌‌ خود‌ را‌ به‌‌ مفهوم‌‌ تازه‌اي‌‌ بنام‌‌ شبكه‌وند‌ داده‌‌ و‌ اين‌‌ امربه‌‌ اين‌ ‌معنا‌ است‌ كه‌‌ جغرافياي‌‌ مخاطب‌‌ براي‌ هر‌ كه‌ سايت‌ دارد‌ يك‌‌ جغرافياي‌‌ جهاني‌‌ ‌است؛‌ مگر‌ اينكه‌ اين‌ نكته‌ را‌ نداند‌ و‌ دوباره‌ در‌ حد‌ جغرافياي‌ محلي‌ باقي‌ بماند‌ و‌ به‌ اصطلاح‌ به‌ جاي‌ شبكه‌ وندان؛‌ باز‌ هم‌ همان‌ شهروندان‌ را‌ هدف‌ بگيرد.‌


 نكته‌ سوم:‌ روزگار‌ پس‌ از‌ گوتنبرگ‌


مارك‌ فدرمن‌ كه‌ يك‌ انديشمند‌ برجسته‌ عرصه‌ صنعت‌ تكنولوژي‌هاي‌ بسيار‌ پيشرفته‌ و‌ مسئول‌ پروژه‌ مطالعات‌ مديريت‌ مك‌ لوهان‌ است‌ در‌ يك‌ مقاله‌ مي‌نويسد:


وقتي‌ گوتنبرگ‌ حروف‌ متحرك‌ چاپ‌ را‌ ساخت،‌ دركنار‌ ساير‌ پيامدها،‌ شاهد‌ دو‌ پيامد‌ عمده‌ بوديم.‌ اول‌ با‌ توزيع‌ انبوه‌ كتاب‌هاي‌ چاپ‌ شده،‌ ايده‌ها‌ و‌ نظرات‌ همه‌ توانستند‌ بدون‌ نياز‌ به‌ حركت‌ خودِ‌ فرد،‌ در‌ جهات‌ مختلف‌ حركت‌ كنند‌ ومسافت‌هاي‌ طولاني‌ را‌ بپيمايند‌ و‌ دوم،‌ ظرفيت‌ توليد‌ مطالب‌ چاپي‌ بلافاصله‌ از‌ قدرت‌ نويسندگان‌ براي‌ توليد‌ محتوا‌ پيشي‌ گرفت،‌ حالا‌ فن‌آوري‌هاي‌ الكترونيك‌ ‌ ابتدا‌ تلويزيون‌ و‌ بعد‌ اينترنت‌ ‌ باعث‌ دور‌ بعدي‌ تسريع‌ در‌ توليد‌ محتوا‌ شده‌اند.‌ آنها‌ نه‌ تنها‌ ساز‌ وكارهاي‌ توزيع‌ در‌ سطح‌ جهاني‌ را‌ دارند‌ بلكه‌ نسبت‌ به‌ چاپ،‌ از‌ ظرفيتي‌ چند‌ برابر‌ براي‌ توليد‌ محتوا‌ هم‌ برخور‌ دارند.‌ اكنون‌ براساس‌ فهم‌ از‌ تاريخ‌ ارتباطات،‌ بايد‌ در‌ انتظار‌ دو‌ رخداد‌ باشيم:‌ اول‌ اينكه‌ تعداد‌ نويسندگان‌ و‌ پديدآورندگان‌ محتوا‌ و‌ نيز‌ حجم‌ محتوا‌ بايد‌ افزايش‌ يابد‌ و‌ دوم‌ ‌ بايد‌ در‌ انتظار‌ زبان‌ مشتركي‌ باشيم‌ كه‌ با‌ حوزه‌‌ جغرافيايي‌ توزيع‌ محتوا‌ همخوان‌ باشد‌ -‌ اگر‌ ما‌ زماني‌ مصرف‌ ‌كنندگان‌ منفعل،‌ رام‌ و‌ بي‌اراده‌‌ محتوا‌ بوديم،‌ حالا‌ با‌ استفاده‌ از‌ فن‌آوري‌هاي‌ الكترونيك،‌ به‌ توليدكنندگان‌ فعال‌ و‌ پركار‌ محتوا‌ تبديل‌ شده‌ايم.


در‌ اين‌ جنبه‌ باز‌ هم‌ براي‌ دست‌ اندركاران‌ صنعت‌ چاپ‌ فرصت‌هاي‌ بي‌ شماري‌ نهفته‌ است؛‌ اگر‌ درك‌ خود‌ را‌ از‌ فضاي‌ اينترنت‌ و‌ استفاده‌ از‌ امكانات‌ آن‌ توسعه‌ بخشند.


 نكته‌ چهارم:‌ ‌ بي‌ واسطه‌گي‌ و‌ تعامل‌


در‌ اينترنت‌ بين‌ چاپكار‌ و‌ سفارش‌ دهنده‌ واسطه‌ وجود‌ ندارد.‌ انگار‌ مشتري‌ در‌ چاپخانه‌ است؛‌ چيزي‌ شبيه‌ به‌ ‌ارتباط‌ چهره‌ به‌‌ چهره‌ است.‌ هردو‌ طرف،‌ پيوسته‌ و‌ آنلاين‌ به‌ ‌هم‌ دسترسي‌ دارند‌ و‌ امكان‌ پس‌‌ فرست‌ يا‌ همان‌ نظردهي‌ بطور‌ لحظه‌ به‌‌ لحظه‌ براي‌ مشتري‌ موجود‌ است.‌


تعاملي‌ بودن‌ اينترنت‌ يعني‌ اينكه‌ همان‌طور‌ كه‌ يك‌ مسير‌ اطلاعات‌ از‌ چاپخانه‌ شروع‌ مي‌شود،‌ مسير‌ ديگري‌ هم‌ براي‌ مشتري‌ هست‌ تا‌ نظرات‌ خودش‌ را‌ براي‌ چاپخانه‌ ارسال‌ كند.‌ سايت‌ تعاملي‌ از‌ همه‌ امكانات‌ تعاملي‌ -‌ كه‌ مثلا‌ امكان‌ ارسال‌ ايميل‌ يكي‌ از‌ ساده‌ ترين‌ شكل‌هاي‌ آن‌ است‌ -‌ برخوردارند


برنامه‌ ريزي‌ براي‌ بدنه‌ كوه‌ يخ:


گفتيم‌ كه‌ تماشاي‌ هر‌ سايتي؛‌ تماشاي‌ يك‌ كوه‌ يخ‌ است‌ در‌ يك‌ اقيانوس.‌ يعني‌ شما‌ داريد‌ نوك‌ كوه‌ را‌ مي‌بينيد؛‌ بقيه‌اش‌ زير‌ آب‌ است.‌ اما‌ حالا‌ آنچه‌ كه‌ در‌ زير‌ آب‌ است:


-‌ هدف‌ شما‌ از‌ داشتن‌ سايت‌ چيست؟
-‌ مخاطب‌ يا‌ مخاطبان‌ شما‌ چه‌ كساني‌ هستند؟
-‌ از‌ چه‌ نوع‌ ميله‌ يا‌ از‌ چه‌ نوع‌ ابزاري‌ براي‌ گردش‌ در‌ سايت‌ ‌(navigation ‌tools)  مي‌خواهيد‌ استفاده‌ كنيد؟
-‌ از‌ چه‌ ميزان‌ تصوير‌ مي‌خواهيد‌ استفاده‌ كنيد؟
-‌ از‌ چه‌ زبان‌هايي‌ مي‌خواهيد‌ استفاده‌ كنيد‌ (يك‌ زبانه‌ يا‌ چند‌ زبانه)
-‌ چه‌ ويژگي‌هايي‌ را‌ از‌ سايت‌هاي‌ ديگر‌ دوست‌ داريد؟
اين‌ موارد‌ را‌ بايد‌ مو‌ به‌ مو براي‌ برنامه‌ نويسان‌ و‌ طراحان‌ سايت‌ خود‌ مطرح‌ كنيد.


 اين‌ كارها‌ را‌ نكنيد:


هنوز‌ داريم‌ براي‌ بدنه‌ كوه‌ يخ‌ برنامه‌ ريزي‌ مي‌كنيم.اين‌ كارها‌ را‌ نكنيد‌ و‌ به‌ طراح‌ سايت‌ هم‌ بگوييد‌ از‌ اين‌ موارد‌ پرهيز‌ كند.


-‌ از‌ ارسال‌ متن‌هاي‌ چشمك‌ زن‌ يا‌ در‌ حال‌ حركت‌ و‌ فايل‌هاي‌ تصويري‌ متحرك‌ ‌ ‌(Animated ‌GIFs) بر‌‌روي‌ سايت‌ خودداري‌ كنيد.
-‌ از‌ پنجره‌هاي‌ كوچكي‌ كه‌ بر‌ روي‌ صفحات‌ ظاهر‌ مي‌شوند‌ و‌ ما‌ به‌ آنها‌ ‌pop-up  مي‌گوييم‌ استفاده‌ نكنيد.
-‌ از‌ اول‌ تصميم‌ بگيريد‌ كه‌ صفحات‌ را‌ بي‌ خود‌ شلوغ‌ نكنيد‌ نبايد هرچه را كه داريم ‌ روي‌ سايت‌ بريزيم.
-‌ حتي‌ المقدور‌ از‌ اجراي‌ اتوماتيك‌ موسيقي‌ بر‌ روي‌ سايت‌ بپرهيزيد.


برويم‌ روي‌ نوك‌ كوه‌ يخ:


اشتباه‌ نكنيد!‌ جاي‌ ما‌ روي‌ نوك‌ كوه‌ يخ‌ نيست‌ آنجا‌ فقط‌ جاي‌ محتواي‌ سايت‌(content)   و‌ عكس‌هاست(‌ ان‌ هم‌ فقط‌ عكس‌هاي‌ كم‌ حجم).


-‌ اطلاعات‌ مربوط‌ به‌ تماس‌ با‌ شما ‌(contact ‌info) بايد‌ در‌ جاي‌ مناسب‌ صفحه‌ باشد‌ و‌ نيز‌ لينك‌هاي‌ مربوط‌ به‌ اطلاعات‌ مرتبط‌ با‌ خودتان.
-‌ كاري‌ كنيد‌ كه‌ كاربران‌ شما‌ بتوانند‌ در‌ هر‌ صفحه‌اي‌ از‌ سايت‌ كه‌ هستند‌ با‌ يك‌ كليك‌ بتوانند‌ به‌ صفحه‌ اول‌ سايت‌(home ‌page)   بازگردند.
-‌ سعي‌ كنيد‌ ميله‌ يا‌ ابزارهاي‌ گردش‌ در‌ سايت‌ را‌ در‌ همه‌ صفحات‌ سايت‌ داشته‌ باشيد.
اين‌ مساله‌ يك‌ نكته‌ بسيار‌ مهم‌ است.‌ گردش‌ ساده‌ در‌ سايت‌ يعني‌ درك‌ ساده‌ و‌ دسترسي‌ ساده‌ به‌ اطلاعات.


-‌ اما‌ اكسير‌ جاودانه‌ سايت‌ها‌ كه‌ همان‌ لينك‌ها‌ هستند:‌ تا‌ مي‌توانيد‌ لينك‌ بدهيد؛‌ هر‌ لينكي‌ حكم‌ يك‌ پانويس‌ را‌ دارد‌ براي‌ آنچه‌ كه‌ كاربر‌ مي‌خواند.‌ اما‌ بهتر‌ است‌ علت‌ لينك‌ دادن‌ها‌ را‌ هم‌ براي‌ كاربران‌ خود‌ مشخص‌ كنيد.‌ يادتان‌ باشد‌ لينك‌ها‌ آبي‌ رنگ‌ باشند‌ و‌ يا‌ زيرشان‌ خط‌ باشدunderlined)  .)


-‌ لينك‌ها‌ را‌ هميشه‌ تست‌ كنيد.‌ بعضي‌ها‌ خيلي‌ بي‌ خيال‌ هستند‌ و‌ ممكن‌ است‌ مطلب‌ يا‌ مطالبي‌ را‌ كه‌ شما‌ به‌ آنها‌ لينك‌ داده‌ايد‌ اصلا‌ حذف‌ كرده‌ باشند.‌ البته‌ چون‌ قرار‌ نيست‌ خيلي‌ فني‌ و‌ ريز‌ شويم؛‌ فقط‌ يك‌ يادآوري‌ مي‌كنيم‌ كه‌ هستند‌ نرم‌ افزارهايي‌ كه‌ كارشان‌ همين‌ چك‌ كردن‌ لينك‌هاي‌ خارجي‌ است‌ و‌ به‌ اصطلاح‌ يافتن‌ لينك‌هاي‌ مرده‌(link ‌checkers)  .


-‌ تاريخ‌ به‌ روز‌ شدن‌ سايت‌تان‌ را‌ در‌ همه‌ صفحات‌ داشته‌ باشيد.‌ اين‌ كار‌ هم‌ به‌ مخاطب‌ سايت‌ شما‌ كمك‌ مي‌كند‌ و‌ هم‌ به‌ خودتان!‌ چرا‌ به‌ خودتان؟‌ چون‌ باعث‌ مي‌شود‌ تا‌ سايت‌تان‌ را‌ به‌ روز‌ نگاه‌ داريد.


-‌ سعي‌ كنيد‌ از‌ پس‌ زمينه‌هاي‌ رنگي‌ با‌ احتياط‌ استفاده‌ كنيد‌ تا‌ سايت‌ چاپخانه‌ شما‌ را‌ با‌ مهد‌ كودك‌ محله‌ تان‌ اشتباه‌ نگيرند!‌ همين‌ كارها‌ را‌ هم‌ بايد‌ در‌ قبال‌ فونت‌ها‌ در‌ نظر‌ داشته‌ باشيد‌ يكي‌ دو‌ فونت‌ خوانا‌ و‌ نه‌ خيلي‌ درشت؛‌ براي‌ همه‌ صفحات.‌ راستي‌ وقثي‌ كه‌ كلمه‌اي‌ لينك‌ ندارد‌ زيرش‌ خط‌ نكشيد!‌ اين‌ عادت‌ مربوط‌ به‌ فضاي‌ چاپ‌ است‌ و‌ به‌ اصطلاح‌ حاكي‌ از‌ نوعي‌ تاكيد‌ بر‌ روي‌ مطلب‌ كه‌ استفاده‌ از‌ آن‌ در‌ فضاي‌ وب‌ اصلا‌ رايج‌ نيست.


-  اندازه‌ صفحه‌ سايت.‌ لطفا‌ صفحات‌ سايت‌ تان‌ را‌ 770‌ پيكسلي‌ در‌ نظر‌ بگيريد.‌ گيج‌ نشويد‌ واگر‌ پيكسل‌ و‌ اين‌ حرفها‌ يادتان‌ نمي‌ ماند‌ به‌ برنامه‌ نويس‌ سايت‌ تان‌ بگوييد‌ مشتري‌هاي‌ چاپخانه‌ ما‌ همه‌ از‌ مانيتورهاي‌ 15‌ اينچي‌ استفاده‌ مي‌كنند‌ و‌ او‌ خودش‌ مي‌داند‌ كه‌ چه‌ كار‌ بايد‌ بكند.‌ لابد‌ به‌ سايت‌هايي‌ رفته‌ايد‌ كه‌ پايين‌ آنها‌ ميله‌اي‌ بوده‌ و‌ شما‌ مجبور‌ شده‌ايد‌ آن‌ ميله‌ را‌ بگيريد‌ و‌ چپ‌ و‌ راستش‌ كنيد‌ تا‌ صفحه‌ را‌ ببينيد.‌ صاحبان‌ اين‌ سايت‌ها‌ كساني‌ هستند‌ كه‌ فراموش‌ كرده‌اند‌ بحث‌ مانيتورهاي‌ 15‌ اينچي‌ را‌ يادآوري‌ كنند!


-‌ از‌ موارد‌ گرافيك‌ متحرك،‌ موسيقي،‌ صدا‌ و‌ تصوير،‌ تنها‌ تصوير‌ است‌ كه‌ در‌ رسانه‌هاي‌ چاپي‌ وجود‌ دارد‌ و‌ البته‌ هميشه‌ هم‌ بدون‌ تغيير‌ باقي‌ مي‌ماند؛‌ اما‌ در‌ اينترنت‌ انواع‌ گرافيك‌هاي‌ ثابت‌ و‌ متحرك،‌ تصاوير‌ تغيير‌ يابنده،‌ صدا‌ و‌ موزيك‌ مي‌توانند‌ به‌ كمك‌ مطالب‌ شما‌ رد‌ سايت‌ بيايند‌ و‌ تأثيرگذاري‌ شما‌ و‌ محصولات‌ و‌ خدماتتان‌ را‌ به‌ ‌ به‌ ‌اوج‌ برسانند.اما‌ در‌ عين‌ حال‌ افراط‌ در‌ اين‌ كار‌ مخاطب‌ شما‌ را‌ به‌ سرعت‌ مي‌رنجاند.‌ افراط‌ نكنيد.


-‌ فرمت‌ ديجيتال‌ خواننده‌ را‌ قادر‌ مي‌سازد‌ تا‌ تيترها‌ را‌ به‌ سرعت‌ مرور‌ و‌ آنچه‌ را‌ كه‌ مي‌خواهد‌ انتخاب‌ كند.‌ بي‌ دليل‌ زياده‌ نويسي‌ نكنيد.‌ اينترنت‌ به‌ واسطه‌ فضاي‌ ديجتيال‌ آن‌ به‌ سايت‌ شما‌ انعطاف‌ مي‌دهد‌ و‌ همزمان‌ به‌ مشتري‌ اجازه‌ مي‌دهد‌ تا‌ در‌ مورد‌ يك‌ سرويس‌ يا‌ محصول‌ و‌ يا‌ يك‌ خبر‌ شما‌ اطلاعات‌ بيشتري‌ كسب‌ كند.‌ تغيير‌ درشيوه‌هاي‌ گرد‌ آوري‌ و‌ انتشار‌ دانش‌ و‌ اطلاعات‌ در‌ اين‌ انقلاب‌ ديجيتالي‌ چنان‌ عميق‌ و‌ چشمگير‌ است‌ كه‌ تنها‌ مي‌توان‌ آنرا‌ با‌ همان‌ اختراع‌ چاپ‌ بدست‌ گوتنبرگ‌ درقرن‌ پانزدهم‌ مقايسه‌ كرد.‌ اينترنت‌ هم‌ همانند‌ همان‌ سايت‌ و‌ نوك‌ يك‌ كوه‌ يخ‌ است‌ كه‌ در‌ اعماق‌ پنهان‌ مانده‌ خود‌ خبر‌ از‌ رسانه‌اي‌ مي‌دهد‌ كه‌ در‌ آينده‌ ظهور‌ بيشتري‌ خواهد‌ يافت‌ پس‌ از‌ پيوستن‌ به‌ قافله‌ اينترنت‌ باز‌ نمانيد.


-‌ كادرهاي‌ سايت‌ شما‌ بايد‌ تخصص‌ ويژه‌ داشته‌ باشند.‌ اين‌ نكته‌ را‌ هرگز‌ فراموش‌ نكنيد‌ و‌ كار‌ را‌ به‌ دست‌ كاردان‌ بسپاريد‌. ‌


 نكات‌ ديگري‌ براي‌ برنامه‌ نويس‌ شما


 پيكر‌ بندي‌ محتوا:


صرفنظر‌ از‌ فرمت‌هاي‌ رسانه‌اي‌ براي‌ ارايه‌ يك‌ مطلب‌ كه‌ مي‌تواند‌ صورت‌هاي‌ گوناگوني‌ چون‌ ويديويي،‌ گرافيكي‌ يا‌ گرافيك‌ متحرك‌ يا‌ صوتي‌ ،‌ تصويري‌ يا‌ انيميشن‌ باشد‌ و‌ نيز‌ صرفنظر‌ از‌ محتوا‌ كه‌ مي‌تواند‌ آنلاين‌ يا‌ ضبط‌ شده‌ و‌ يا‌ به‌ صورت‌ تدوين‌ شده‌ (اديت‌ شده)‌ ارايه‌ شود،‌ بحث‌ پيكر‌ بندي‌ مطالب‌ هم‌ در‌ سايت‌ها‌ مطرح‌ است.‌


پيكر‌ بندي‌ محتوا‌ به‌ سه‌ شكل‌ متصور‌ است:


تك‌ رسانه‌اي:‌


استفاده‌ از‌ يك‌ رسانه‌ براي‌ روايت‌ موضوع -‌ معمولا‌ متن‌ يا‌ ويديو


چند‌ رسانه‌اي:


استفاده‌ از‌ دو‌ رسانه‌ ‌ يا‌ بيشتر،‌ براي‌ روايت‌ موضوع‌ -‌ در‌ اين‌ حالت،‌ رسانه‌هاي‌ مورد‌ استفاده،‌ موضوع‌ را‌ به‌ صورت‌ مستقل‌ روايت‌ مي‌كنند‌ و‌ در‌ واقع‌ در‌ حالت‌ تركيبي‌ با‌ يكديگر‌ قرار‌ ندارند.


چند‌ رسانه‌گي:


در‌ اين‌ حالت،‌ دو‌ رسانه‌ يا‌ بيشتر‌ در‌ حالت‌ آميخته‌ و‌ گره‌ خورده‌ با‌ يكديگر،‌ موضوع‌ را‌ به‌ كمك‌ يكديگر‌ روايت‌ مي‌كنند‌ و‌ در‌ واقع‌ در‌ حالت‌ تركيبي‌ با‌ يكديگر‌ عمل‌ مي‌كنند.


شخصي‌ شدن:


سايت‌ شما‌ مي‌تواند‌ براي‌ يك‌ نفر‌ انتشار‌ يابد.‌ به‌ ‌اين‌ معني‌ كه‌ شما‌ مي‌توانيد‌ به‌‌ برنامه‌ نويس‌ سايت‌ خود‌ بگوييد‌ كه‌ چه‌ نوع‌ اطلاعاتي‌ را‌ در‌ اختيار‌ چه‌ كاربري‌ قرار‌ دهد‌ (سطح‌ دسترسي)‌ و‌ چه‌ نوع‌ اطلاعاتي‌ را‌ در‌ اختيار‌ قرار‌ ندهد‌.

http://www.iranprint.com/FA/Articles/Show.asp?Id=126

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم دی 1384ساعت 15:11  توسط رضا  | 

عنصری بدبین، عصبی و ناراحت!

 

● نام: جلال
● شهرت ـ لقب: آل‌احمد
● نام و شهرت پدر: حاج سیداحمد طالقانی (مرحوم)
● نام مادر: امینه
● شغل و رتبه: دبیر ـ رتبه 8
● محل سكونت با ذكر شماره تلفن: تجریش ـ آخر كوچه فردوسی تلفون 83848
● خانه مسكونی شخصی است یا اجاره‌ای (در صورت دوم میزان اجاره): زمین خانه وقفی است و هوایی‌اش متعلق به من و زنم.
● مذهب: مسلمان
● دوستان و معاشرین نزدیك وی: انواع مختلف خلق‌الله: همسایگان، معلم‌ها، فرهنگی‌ها و اهل قلم.
● وضع مزاجی: چندان تعریفی ندارد.
● اعتیادات: فقط سیگاری هستم
● دوستان و معاشرین نزدیك شما: سؤال تكرار شده.
● وضع مزاجی شما: چرا سؤال تكرار شده؟
● تألیفات، مقالات و نشریات خود را نام ببرید: یك لیست است و اینجا جا نمی‌گیرد.
● آثار علمی و هنری شما: ایضاً
اوقات بیكاری خود را چگونه میگذرانید؟ می‌خوانم، می‌نویسم و انبار می‌كنم!

◊◊◊

زمستان سال 1379 برای اولین بار مجموعه‌ای از اسناد سازمان اطلاعات و امنیت رژیم پهلوی ـ ساواك ـ كه با موضوع جلال آل احمد جمع‌آوری شده بود به همت مركز بررسی اسناد تاریخی وزارت اطلاعات منتشر شد. اسنادی كه شاید قرار نبود هیچ‌گاه در دسترس عموم قرار گیرد و تنها جنبه اطلاع‌رسانی از فضای فرهنگی و سیاسی جامعه برای مردان رژیم شاه داشت.
جلال از نگاه اسناد ساواك چهره ویژه‌ای از لحاظ افكار و عقاید و آثارش دارد و از آنجا كه "این اسناد جنبه امنیتی و اطلاعاتی داشته است تا آنجایی كه مأمور ساواك شعور و درك و آگاهی داشته از ضریب صحت بالایی برخوردار است". این مطلبی است كه آقای قاسم تبریزی ـ از كارشناسان جمع‌آوری و تدوین اسناد ساواك ـ در این‌باره بیان كرده است.

اولین سندی كه در مجموعه اسناد و درباره جلال آل احمد درج شده است مربوط به تاریخ 30 مهرماه 1331 بوده و پس از آن تا مهرماه سال 41 یعنی 10 سال بعد، تنها 5 مورد سند می‌توان در این مجموعه دید. تبریزی درباره سیر جمع‌آوری این اسناد می‌گوید:
"سیر اسناد تا سال 45 حالت حساسیت دارد، اما از سال 45 این حساسیت تبدیل به یك سوژه خاص می‌شود. ساواك چهار نوع بررسی داشت. یكی اینكه به‌طور اتفاقی برای كسی تشكیل پرونده می‌داد؛ یك اعلامیه، یا یك نامه و یا یك مقاله پیدا می‌كرد و این می‌شد یك سند برای تشكیل پرونده.
دوم ارتباط فرد مورد نظر با افراد مشكوكی بود كه از نظر ساواك حساس بودند مثلاً اینكه این فرد با فلانی ارتباط دارد؛ بررسی شود كه این فرد كیست ارتباطش چقدر است و تأثیر این ارتباط چقدر بوده است، و سوم در صورتی بود كه گزارشهایی درباره فرد رسیده باشد؛ اینجاست كه ساواك حساس شده و ضریب حساسیت بالا می‌رود. تلفن را مدتی كنترل می‌كردند، نامه‌ها را كنترل می‌كردند، چند نفر را هم كنارش می‌گذاشتند.

مرحله آخر و دسته چهارم كسانی بودند كه برای ساواك به‌عنوان افراد خطرناك طرح می‌شدند یك معضل امنیتی بودند یك مشكل سیاسی بودند، یا ممكن بود كه باعث نقض امنیت اجتماعی شوند.
جلال از اواخر 46 برای ساواك به‌عنوان یك سوژه خاص طرح شد. تلفنش كنترل می‌شد، میكروفنهایی در خانه‌اش جاسازی می‌كنند و دستگاه شنود كار می‌گذارند. چند منبع هم در كنار جلال قرار می‌دهند كه اخبار را از خصوصی‌ترین وضعیتهای او برای ساواك تأمین كنند كه البته لازم است روزی نام این منابع هم افشا شود و البته تعقیب و مراقبت هم به این مجموعه اضافه شد، كه جلال چه زمانی و با چه كسی ملاقات كرده است، یا به منزل چه كسی رفته وضعیت جلال به این صورت است تا آغاز جنگ اعراب و اسرائیل كه جلال مقاله‌ای برای روزنامه دنیای جدید می‌نویسد".

آنچه جلال در سال 46 به‌عنوان مقاله‌ای ضد اسرائیل در روزنامه "دنیای جدید" منتشر می‌كند در نوع تحلیل شباهتهای بسیاری با اعلامیه امام (ره) كه در همان سال منتشر شد دارد. به هرحال چه ارتباطی بین این اعلامیه و مقاله جلال وجود داشته باشد و چه نه، این مقاله بازتابهای وسیعی را به‌دنبال دارد،تا جایی كه بر اساس پاورقی شمس آل احمد بر كتاب ولایت عزرائیل این مقاله به‌صورت مستقل در سال 47 با نام "اسرائیل عامل امپریالیسم" توسط جمعی از طلاب منتشر می‌شود.

از طرفی جلال پس از چاپ مقاله بلافاصله به ساواك احضار می شود:
« به دنبال چاپ مقاله‌ای به قلم نامبرده بالا در روزنامه دنیای جدید پیرامون جنگ اعراب و اسرائیل و درج مطالبی غیر واقعی در زمینه نقش ایران و نفت ایران مقدر فرمودند كه احضار و ضمن مصاحبه به او تذكر داده شود كه در نوشته‌هایش رعایت مصالح و منافع مملكت را كرده و من‌بعد از درج این‌گونه مسائل تحریك‌آمیز خودداری نماید: نامبرده در پاسخ مطالب مشروحی بیان كرد كه خلاصه آن به شرح ذیل است:
"به‌عنوان یك نویسنده و ایرانی روز نزدیكی را پیش‌بینی می‌كنم كه جهودكشی در خاورمیانه آغاز می‌شود.
بنابراین باید به‌عنوان یك ایرانی به جهانیان اعلام كنم كه ملت ایران با روش كنونی دولت خود در قبال اسرائیل موافق نیست و حساب دولت از مردم جدا است. چه روزی كه جهودكشی شروع شود به‌طوری‌كه بهائی‌كشی هم شروع خواهد شد باید روزنه نجاتی برای مردم ایران وجود داشته باشد. زیرا حیات امپریالیستهای غرب در گرو نفت خاورمیانه است و اگر یك‌ماه نفت به آنها نرسد ناگزیرند به خواسته‌های اعراب تن دهند و آن‌وقت دست از حمایت اسرائیل برخواهند داشت و این ساخته استعمار آماج انتقام و احقاق حق اعراب قرار خواهد گرفت."»
تبریزی در توضیح این سند به مخالفت و تهدید بهائیها اشاره می‌كند:
«باید توجه كرد قشر دومی كه مورد مخالفت جلال قرار می‌گیرند بهائیها هستند؛ آن هم درست در زمانی‌كه حضور پررنگی در اركان قدرت و دولت دارند؛ دكتر ایادی ـ پزشك شاه ـ ، فرخ روپارسای ـ نماینده مجلس ـ ، منصور روحانی ـ وزیر كشاورزی دولت ـ هویدا و سرلشكر سمیعی همگی بهایی بودند.»
بازجویی جلال در ساواك به اتمام می‌رسد در حالی كه بازجو در نظریه خود درباره جلال چنین نوشته است :
« همان‌طور كه قبلاً به استحضار رسیده جلال آل احمد مقداری تحت تأثیر خودخواهی و خودپسندی و تمجید دیگران و مقدار بیشتری تحت تأثیر عقده‌ها و سرخوردگیهای شخصی و اجتماعی خود عنصری است بدبین، عصبی و ناراحت...»
پس از احضار جلال به ساواك یك سند دیگر در اسناد ساواك مربوط به جلال وجود دارد؛ در تاریخ29 /12/ 46 گزارشی تنظیم می‌شود كه طی آن از جلال به‌عنوان نویسنده‌ای كه همیشه از دولت انتقاد می‌كند و با رژیم مخالف است و در نوشته‌هایش همواره بر ضد وضع كنونی مملكت مطالبی می‌نویسد یاد می‌شود.
تبریزی سیر گزارشها و اسناد ساواك را از آغاز سال 47 این‌گونه پی می‌گیرد:
« سیر اسناد در سال 47 شدت پیدا كرده و حساسیت ساواك بیشتر می‌شود. مقد‌ّم ـ مدیر كل اداره سوم ساواك ـ نامه‌ای كه اعمال و رفتار جلال را توسط منابع موجود كماكان تحت مراقبت قرار دهند.
پنج روز بعد ثابتی ـ رئیس اداره یكم عملیات و بررسی ساواك ـ اعلام می‌كند كه جلال با داشتن سوابق سوء صلاحیت، حق تدریس در مؤسسات عالی كشور را ندارد. یعنی محرومیت از هرگونه تدریس در هر جایی. فردای آن روز گزارشی به ساواك می‌رسد كه جلال با آیت‌الله طالقانی تماس گرفته و با هم صحبت كرده‌اند؟ جلال گفته است در رابطه با موضوعی (كه برای ساواك هم روشن نبوده) خواستم خدمتتان برسم و موضوع را بیان كنم. سه روز بعد یعنی 11/3/47 آیت‌الله طالقانی طی تماسی با مهندس كتیرایی در مورد جلال آل احمد صحبت می‌كند ولی موضوع سربسته است. چهار روز بعد ساواك دستور می‌دهد كه بررسی كنید آیا جلال با امام ارتباط دارد.»
دوم خردادماه سال 47 نامه‌ای با امضا و خط جلال آل احمد در منزل امام كشف می‌شود كه حساسیت ساواك را نسبت به ارتباط جلال با نهضت امام خمینی بیشتر می‌كند. جلسات، ارتباطات و مقالات جلال در سالهای گذشته باعث می‌شود تا ساواك برای دور كردن این روشنفكر نافرمان از فضای سیاسی ایران به چاره‌اندیشی افتد و از تمام امكانات موجود مدد گیرد:
« احسان نراقی یكی از مشاوران مورد وثوق ساواك به‌شمار می‌آمد ـ هرچند نه به‌عنوان تنها مشاور ـ با این‌حال از زمان تیمسار بختیار تا پایان رژیم شاه نراقی مشاوره‌هایی به ساواك می‌داد.
ساواك در فكر این بود كه جلال را از حالت عصیان و مبارزه خارج كند. احسان نراقی یك مؤسسه تحقیقات علوم اجتماعی داشت كه آنجا مخزن مركز تحقیقات ساواك بوده است و برای ساواك جمع‌آوری اطلاعات می‌كرد. نراقی روزی سیمین دانشور را دعوت كرده و می‌گوید ما یك تحقیقاتی راجع به افغانستان داریم. شما بروید افغانستان و این تحقیقات را انجام دهید.»
با وجود اصرار نراقی و زمینه‌سازی ساواك این سفر انجام نشده و جلال به افغانستان نمی‌رود با این حال به نظر می‌رسد كل جریان ناشی از ساده‌انگاری مسئولان ساواك در مورد اندیشه‌ها و شخصیت جلال آل احمد باشد.
سیر وقایع و گزارشهای رسیده به ساواك حساسیتها را نسبت به ارتباطهای وی با نیروهای مذهبی ـ انقلابی بیش از پیش برمی‌انگیزد:
"شهریور 47 مأمور ساواك گزارش می‌دهد كه رساله جدید امام در نجف در منزل جلال پیدا شده است، در تاریخ 7/1 یعنی 4 روز بعد ساواك تلاش می‌كند كشف كند بین جلال و امام ارتباطی وجود دارد یا نه؟ به‌خصوص اینكه ساواك از سال 40 یعنی از زمانی‌كه جلال "غربزدگی" را نوشته است به‌دنبال این ارتباط می‌گردد.
سه روز بعد یعنی در تاریخ 7/4 گزارشی تنظیم می‌شود كه خبر از وجود همان رساله انقلابی امام (اما این‌بار به‌صورت تكثیرنشده) در منزل جلال می‌دهد و این‌بار ساواك دستور می‌دهد تا طی تحقیقاتی مشخص شود چه‌كسی وظیفه توزیع و تكثیر این رساله را بر عهده داشته است و آیا جلال نیز در این امر دخالتی داشته، یا خیر.
مراقبت‌ها بیشتر می‌شود. رهبر عملیاتی كه جلال سوژه آن بود می‌گوید: آل احمد به‌نحو چشمگیری روحانیون مخالف را یاری می‌كند به‌ویژه در رابطه با [امام] خمینی. سوابقی هم دال‌ّ بر ارتباط جلال با امام ذكر می‌كند و دوباره مأمور بالاتر یعنی مدیر كل می‌نویسد كه سوابق را برای ما بفرستید".
پنجم بهمن ماه سال 47 گزارشی به ساواك می‌رسد كه حاوی مطالبی است كه جلال در گفت‌وگو با یك خبرنگار مصری درباره ادبیات و فرهنگ و سیاست در ایران گفته و در آن به نقد و تحلیل وضع موجود پرداخته است. اما از اواخر سال 47 و چندی پس از انتشار سند اخیر عرصه بر جلال به‌شدت تنگ می‌شود. جو پلیسی، كنترل منزل، تعقیب و مراقبت دائمی، كنترل تلفن و حتی ورود پنهان به منزل جلال و نصب دستگاه شنود در كنار كنترل مراجعان و ملاقات‌كنندگان با وی در منزل و محل كار از اقدامات ساواك در رابطه با جلال است.

"در تاریخ 8/6/48 (طبق گزارش ساواك) دو نفر مهمان ناشناس در اسالم گیلان به دیدن جلال می‌آیند و جلال متنی را برای آنها می‌خواند و آنها می‌نویسند".

به: عرض می‌رسد
از: 312
موضوع جلال آل احمد
در تاریخ 8/12/47 رضا و رهرام از هامبورگ نامه‌ای برای جلال آل احمد ارسال و چنین نوشته است:
مقاله شما را در آخرین شماره آرش درباره صمد بهرنگی برای عده زیادی از دوستان خواندم، خیلی جالب بود، اجازه بدهید این شوخی را كه یكی از دوستان كرده برایتان بنویسم؛ همین روزهاست كه جنازه آل احمد را از خانه نویسنده دیگری پیدا كنند. دلیل پزشكی قانونی گیوه‌های میخی آل احمد و تند راه رفتن اوست".

***
بیستم شهریور ماه سال 48 اعلام می‌شود كه جلال سكته كرده و در اسالم گیلان در گذشته است.

***
‌هرچند پس از این تاریخ چند برگ سند درباره حوادث و وقایع پس از مرگ جلال، مجلس ختم و مجموعه‌ای قابل توجه از تحلیلهای برخی نویسندگان وابسته به ساواك در مورد آثار جلال موجود است؛اما با گذشت چند ماه پرونده جلال نیز در سازمان امنیت رژیم بایگانی می‌شود، درحالی‌كه پرونده تفك‍ّر جلال در عرصه ادبیات، فرهنگ، هنر و اندیشه سیاسی ایران باز شده است.

http://www.iricap.com/magentry-printableversion.asp?id=373
+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1384ساعت 13:27  توسط رضا  |