تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

 | دکتر ميشل خليل جحا | يوسف عليخاني

images/20051211/adonis.jpgعلي احمد سعيد اسبر معروف به ادونيس ، سال 1930در روستاي قصابين ، از روستاهاي شهر تاريخي لاذقيه در سوريه متولد شد.

شاعر نام اين روستا را بارها و بارها بويژه در مجموعه شعر «مفرد به صيغه جمع» آورده است. سال 1950وارد دانشگاه دمشق شد و در رشته ادبيات عرب ليسانس گرفت. وي اسم «ادونيس » را براي فرار از سنتهاي عربي براي خود انتخاب کرد.

سال 1956راهي بيروت شد و زندگي فرهنگي و شاعرانه اي را آغاز کرد. ادونيس در اين زمان به کمک يوسف الخال «مجله شعر» را منتشر مي کرد.

سال 1968مجله «مواقف» را راه اندازي کرد که مکاني براي گرد هم جمع شدن شاعران و انديشمندان مشرق زمين و مغرب زمين شد. سال 1985نيز به دليل شرايط جنگ داخلي لبنان اين کشور را ترک کرده و راهي پاريس شد.

او اکنون داراي دو تابعيت (لبناني و فرانسوي) است. ادونيس سال 1986جايزه بزرگ بروکس و سال 1997نيز جايزه تاج طلايي شعر مقدونيه را از آن خود ساخت.

نام اين شاعر معروف سوري چند سالي است در ليست نامزدهاي دريافت جايزه ادبي نوبل مي درخشد؛ اما هر سال به دلايلي ، اين جايزه به او داده نمي شود. برخي دو تابعيت داشتن وي را مانع اين اقدام مي دانند.

علي احمد سعيد اسبر، دکتراي خود را از دانشگاه «سنت ژوزف» دريافت کرد و کتاب بحث برانگيز «ايستا و پويا»، پايان نامه دکتري وي بوده است.

نخستين شعرها، برگهاي در باد، ترانه هاي مهيار دمشقي ، زماني ميان خاکستر و گل سرخ از جمله کتابهاي شعر علي احمد سعيد (ادونيس) است و برخي از کتابهاي تحقيقاتي وي مثل «پيش درآمدي بر شعر معاصر عرب» و «ترانه هاي مهيار دمشقي» به زبان فارسي ترجمه و منتشر شده است.

دکتر شفيعي کدکني شاعر و استاد دانشگاه ، نزديک به ربع قرن پيش در کتاب ، معروفش «شعر معاصر عرب» مي نويسد: «ادونيس در معني خوب کلمه غربزده ترين شاعر عرب است ، متجددترين آنها و در دو زمينه شعر و نقد شعر بخصوص با معيارهاي مدرنيسم غرب امروز يکتا و بي همتاست.»

اگر پيش از اين علاقه مندان اين شاعر سوري و يکي از آخرين بازماندگان نسل اول شعر معاصر عرب ، به وسيله نوشته ها و ترجمه هاي مختلف او را مي شناختند، اينک و به همت بخش فرهنگي سفارت فرانسه و خانه نقد ايران ، وي به همراه «ونوس خوري قطا» شاعره و مترجم لبناني مقيم فرانسه به تهران و شيراز آمده است.

تکلم وي به زبان فرانسه در حالي که او را به عنوان شاعر برجسته عرب مي شناسيم براي تمامي کساني که در اين مدت او را از نزديک ديدند، شگفت آور بود. ادونيس تنها در پاسخ به خبرنگاري که از وي پرسيد: «آيا چنين رفتاري نزد روشنفکران عرب ، خيانت به وطن شناخته نمي شود؟» گفت : خيانت در ادبيات کاربردي ندارد.

درباره ادونيس (به عنوان شاعر، مترجم ، روزنامه نگار، استاد دانشگاه و متفکر) حرف بسيار است و آنچه مي خوانيد از کتاب «شعر معاصر عرب » (از احمد شوقي تا محمود درويش) نوشته دکتر ميشل خليل جحا، انتخاب و ترجمه شده است:

 

بي ترديد ادونيس ، جنجالي ترين شاعر معاصر عرب است. وي نقش برجسته اي در جنبش تجدد در شعر عرب دارد و بيش از همه در اين عرصه فعاليت داشته است.

او در عين حال که از پيشگامان شعر نو به شمار مي رود، به عنوان مديرمسوول مجله «مواقف»، يکي از معروفترين مجلات ادبي که سال 1968منتشر مي شد و به عنوان همکار يوسف الخال در انتشار مجله شعر تا سال 1963، سهم عمده اي در عرصه شعر برعهده دارد.

ادونيس در عين حال در وجه مترجم ، چند مجموعه شعر از شاعران بزرگ انگليسي و فرانسوي ترجمه کرده و در لباس استاد شعر و نقد ادبي در دانشگاه لبنان و دانشگاه هاي خارج ، بيش از هر شاعر عرب ديگري ، تاثيرگذار بوده است.

وي به لطف اين فعاليت ها در تغيير فرم ، زبان و محتواي شعر عربي، پيشگام شاعران معاصر عرب است. او باور دارد شعر، مرزهاي روياي اصيل هستي را در مي نوردد و تخيل نقش برجسته اي در عرصه شهر دارد.

ادونيس مي گويد: شعر ماموريت دارد اسرار را برملا و حالتي فراتر از متناقض ها خلق کند. او در شعرش به بررسي مشکلات مختلفي مي پردازد که جامعه ، ميراث و تمدن گرفتار آن است و سعي مي کند به اين وسيله جهاني نو و انساني امروزي بسازد؛ چرا که به گمان او، شاعر وظيفه اي جز تغيير جهان ندارد!

به همين دليل است که ادونيس سعي مي کند از تقليد دور شود و به زباني تازه دست يابد و بتواند اسرار هستي را برملا کند.

شعرش ، شعري متحير، دشوار، نفسگير و سرشار از تصاوير نو، واژه هاي بسيار، انديشه اي عميق و آکنده از اسطوره ، نماد و مباحث صوفيانه است. در کتاب «عرفان و سوررئاليسم» مي نويسد: «زبان عارفانه به طور مشخص ، زبان و شعريت شعر صوفيانه ، دنبال رو نمادهاست. همه چيز در آن براي خود هستي خاصي دارد.

به عنوان مثال محبوب ، شراب ، آب يا خدا.

اينها تصاوير هستي و تجليات آن هستند و ممکن است گفته مي شود همه چيز، آسمان ، خدا و زمين هستند.

اشيا در روياي صوفيانه يک عارف ، لجوج ، مخالف و چندوجهي است و اين باور با زبان ديني شرعي که اعتقاد دارد هيچ چيز قابل تغيير نيست، تناقض دارد.

تجربه هاي عارفانه با اين زبان ، جهاني را درون جهاني ديگر خلق مي کند، در آن به مخلوقاتي هستي مي بخشد، متولد مي کند، رشد مي دهد، پيش مي برد و آنگاه دچار التهابش مي سازد. در چنين جهاني ، زمانها «حال» هستند.»

از سخنان ادونيس مي توان به اين نتيجه رسيد که وي به خيال صوفيانه و تجليات آن ايمان دارد و به وسيله آن مي توان به ادراک واقعي دست يافت.

به همين دليل هم هست که خوانندگان به سختي قادرند شعرهاي ادونيس را درک کنند؛ چرا که بدون شناخت اصطلاحات صوفيانه و تجربه آن، چنين امکاني وجود نخواهد داشت.

در صفحه 230 همين کتاب، جايي که خواهان تجديد و نوآوري شعر عربي مي شود، مي گويد: «شعر نو، چنان که پيداست، در نگاه اغلب خوانندگان عرب ، اگر به آن نگاه کنيم، مي بينيم آنچه به چشم مي آيد مشکل نيست، بلکه شيوه بياني شعرها مدنظرشان هست.

           

images/20051211/adonis.jpgبحث آن بر سر اين است که بحرها (فرمهاي شعري) که آنها مي شناسند، همچنان ثابت باقي بماند و معتقدند شعر بدون آنها، هويت خود را از دست مي دهد و مشکل آنها اين است، اين بحث هم عميق تر از آني است که آنها شعر را هويت عربي مي دانند.

اين نوع شعر مرد، چنان که اعراب مردند. اين همان جدايي نوآورانه است که شعر بايد نوآور و متجدد باشد، يعني يک سري قالب و شيوه بماند که کاري جز موعظه آموزشي ساده بيان نکند.»

از اين سخن پيداست که ادونيس خواهان نوآوري و تجدد در ساختار شعر عربي و مفهوم آن است ، در غير اين صورت ، شعر دچار جمود و حتي مرگ مي شود. هر چيزي تا زماني که ساکن است يا به عبارتي شکلي مرده دارد، تغييرپذير نيست و ابداع و نوآوري يعني تجدد. ادونيس مخالف ايستايي و با «پويا»يان همراه است.

به دليل اين که به اندازه شعرهايي که سروده ، کتابهايي در زمينه شعر و تئوري هايي در اين باره نوشته، در ميان ساير شاعران معاصر عرب شاخص تر است.

در عين حال شعرهايش به زبانهاي انگليسي، فرانسه ، اسپانيايي ، آلماني ، روسي ، ژاپني (و فارسي) ترجمه شده است. وي اطلاعات عميق و جامعي از ميراث کهن شعر عرب دارد و به نقشي که شعر بايد در زمان ما داشته باشد، آگاه و با شعر معاصر جهان همراه است.

ادونيس ميان نو و جديد تمايز قائل است. جديد دو معنا دارد. اول به لحاظ زماني و ديگر هنري. «زماني» از اين نظر که بايد آخرين دستاوردها باشد و «هنري» به اين لحاظ که پيش از آن خلق نشده باشد؛ اما «نو» دلالتي زماني دارد و شامل تمام چيزهايي مي شود که کهنه نمي شوند.

با اين معني «نو» همه چيز جديد است البته همه نوها جديد نيستند بنابراين در مي يابيم چگونه شاعر معاصري که در ميان ما زندگي مي کند، همزمان کهن نيز هست.

«جديد» در عين حال شامل معيار هنري است که ضرورتا شامل نو نمي شود. معيار «جديد» در نوآوري پنهان و در هستي اش آکنده است.

در نتيجه مي توان گفت دلالت تجدد آغازين در شعر همان نيروي تغيير است که نسبت به قبل و بعد از خودش استفاده مي شود. در عين حال که سعي دارد از گذشته ببرد، مي خواهد آينده را نيز در آغوش داشته باشد. اين همان انقلاب سخت شعر است که با قلع و قمع گذشته و ميراث کهن مي خواهد در سرزميني بکر و کاشته نشده ، ميراثي نو پايه گذاري کند.

وي در صفحه 141کتاب ايستا و پويا مي نويسد: «شعر عرب امروزه وارد مرحله تازه اي شده ، مرحله اي ريشه اي و انقلابي که در آن هم حساسيت وجود دارد و هم درک و هم خيال و هم تمامي شيوه هاي بيان.

گويي در زميني سوخته شده ، جان مي گيرد تا دريابد چگونه بکر و پاکيزه جان مي گيرد.»

به همين دليل به برخي از سلفي گراها حمله مي کند، چرا که يک انقلابي و ميراث شکن ، در چارچوب نمي گنجد و اين البته به آنها مجال مي دهد تا او را «ويرانگر»، «شعوبي »، «مرتد»، «مخرب » و صفتهاي ديگر بدانند. ادونيس در کتاب سياست شعر (مجموعه مطالعات در زمينه شعر معاصر عرب) درباره تاثيرپذيري اش از جنبش شعر غرب و بويژه فرانسه مي نويسد: «در افق رابطه ميان خود و ديگري ، وارد جهان شعر غرب و به طور مشخص شعر فرانسه شدم.

تنها تحت تاثير جرياني که مشخص نبودم که از شاعر يا چند شاعر تاثير بگيرم ، بلکه چون تشنه اي از تمامي اين جريان سيراب شدم. تاثيرپذيري من از حيث شعرها به عنوان روياي جهان نبوده ، بلکه از مساله نوآوري و ابداع شعر و مسائل مربوط به آن و سوالاتي که برايم مطرح بود، از اين جريان تاثيرپذيرفتم.

به طور صحيح تر، تحت تاثير ابداع غربي به عنوان يک کل فکري بوده ام تا بخش جزيي آن که شعر باشد.»

ادونيس در اين مطلب اعتراف مي کند از انديشه غربي و نه شعر غربي تاثير پذيرفته است و بر اين باور است که شعر معاصر عرب از شعر غربي جلوتر است.

در صفحه 76همين کتاب مي نويسد: «.. به اعتقاد من ، شعر کنوني عرب به نسبت شعرهاي پيش از خود (يا حتي شعر غربي) شيوه هاي بياني و حرفهاي تازه تري دارد.»

زماني که از او پرسيده مي شود چقدر از شاعران غربي تاثير پذيرفته ، بخصوص اين که اشعار غربي زيادي ، مثل اشعار سن ژون پرس ترجمه کرده است ، منکر اين تاثيرپذيري مي شود و مي گويد: «دنياي شعري سن ژون پرس کاملا با دنياي من تفاوت دارد.»

البته منکر آن نيست که از نيچه و هايدگر و ديگران تاثير پذيرفته است. به اعتقاد ادونيس ، «تي اس اليوت» شاعران را نسبت به طرح موضوعات نو در شعر و بيان آنها آگاه کرد و تمام شاعران بزرگ از او تاثير پذيرفتند.

ادونيس چنان که در عرصه هاي مختلف توانسته بهترين باشد، همچنان جنجالي ترين شاعر معاصر عرب باقي مانده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 14:38  توسط رضا  | 

علی حاتمی در ۲۳ مرداد ماه سال ۱۳۲۳ در تهران متولد شد و تا کنون حد اقل ۱۵ فيلم بلند سينمايی و سريال تلويزيونی ساخته است. اولين اثر سينمايی اين هنرمند بزرگ در سال ۱۳۴۸ با عنوان « حسن کچل » ساخته شد و آخرين فيلم نيمه تمامش با نام « جهان پهلوان تختی » که يکی از بزرگترين پروژه های سينمايی او بعد از سريال « هزار دستان » بود، نا فرجام ماند.
او کار هنری خود را با تئاتر در زمينه ی نويسندگی آغاز کرد و نمايشنامه های « ساتن »، « قصه ی حرير »، « ماهيگير »، « حسن کچل »، « چهل گيس » و شهر آفتاب و مهتاب » را برای تئاتر نوشت.
در زمينه ی فيلم نامه نويسی و کارگردانی حاتمی، حسن کچل را در سال ۱۳۴۸، طوقی ۱۳۴۹، باباشمل ۱۳۵۰، قلندر ۱۳۵۱، خواستگار ۱۳۵۲، ستارخان ۱۳۵۳، مجموعه ی تلويزيونی مثنوی مولوی ۱۳۵۴، سلطان صاحبقران ۱۳۵۵، سوته دلان ۱۳۵۶، هزاردستان ۱۳۵۸، حاجی واشنگتن ۱۳۶۱، کمال الملک ۱۳۶۳، مادر ۱۳۶۸، دلشدگان ۱۳۷۱ و جهان پهلوان تختی را از سال ۱۳۷۳ به جلوی دوربين برد و تا سال ۱۳۷۵ به نيمه رسانيد ولی عمرش کفاف نداد و کارش نيمه تمام ماند.
علی حاتمی در طول فعاليت های هنری اش هميشه نگران ارزش هايی بود که اکنون تجدد و مدرنيسم لايه ی ضخيم و پرده ی زمختی بر روی آن کشيده و آن ها را محو و کمرنگ ساخته است. حاتمی آن چنان تاريخ را صميمانه و ملموس روايت می کرد که دلنشين و دوست داشتنی بود. او راوی لحظه های تلخ و شيرين زندگی ايرانيان در خلال روزگاران بود. دوربين سينما بسان ابزاری در دستان توانمند حاتمی بود تا به واسطه ی آن غبار و پيرايه ها را از چهره ی تاريخ معاصر بزدايد و جامعه ی ايرانی را از طريق فولکورها و ساير مظاهر فرهنگ و بومی با هويت واقعی اش آشنا سازد.
حاتمی همواره دغدغه ی روزگارانی را داشت که زندگی ايرانی آلوده ی مناسبات و معادلات پيچيده ی مدرنيسم نگشته و زندگی اين گونه سرد، بی روح، خشن و فاقد معنی نگرديده بود.
افسوس، آينه ای شکست و فرو ريخت که رنگ نمی پذيرد و دلی از تپيدن باز ايستاد که تيرگی راهی به آن نمی يافت.
سوخته دلی از جمع سوته دلان رفت که سهم بسزايی در حفظ و گراميداشت سنت های اصيل داشته و يادآور يادمان های گذشته بود.
ميراث گران بهايی که حاتمی برای سينمای ايران باقی نهاد به عنوان باقيات صالحات او نام بانی شان را تا ابد در جريده ی هنر ايران بادوام خواهد ساخت. يادگارهای ارزنده ی حاتمی همواره زينت بخش فرهنگ و هنر اين مرز و بوم بوده و دلدادگان هنر پيوسته قدردان خدمات جاودان اين دلشده از تبار دلشدگان خواهند بود.
علی حاتمی بعد از ماه ها مداوا با بيماری مهلک و صعب العلاجی که او را سخت نحيف و رنجور ساخته بود در تاريخ ۱۵ آذر ماه ۱۳۷۵ دار فانی را وداع نموده، به سرای باقی شتافت. پيکر وی را در بهشت زهرا در قطعه ی ۸۸ ( قطعه ی هنرمندان و نويسندگان ) به خاک سپردند.
پيماد اين واقعه محروم گشتن سينمای ايران از وجود انسانی لايق، هنرمندی درد آشنا، اديبی سخندان، مورخی تيزهوش و سخن پروری نغزگو و شيرين گفتار بوده است.
در وصف سجايا و فضايل اين هنرمند مردمی همين بس که در اوج بيماری حتی طی آخرين روزهای زندگی حضور در عرصه ی هنر را به خزيدن در کنج انزوا ترجيح داد.
بی ترديد نور صحنه ی فيلم جهان پهلوان تختی از شمع وجود حاتمی تامين می گشت که ذره ذره سوخت تا چراغ سينما در اين ملک روشن بماند. يادش گرامی باد.

http://www.aftabnews.ir/vdcf11dw6xd10.html

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آذر 1384ساعت 13:29  توسط رضا  | 


 
گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه
158586.jpg
•۱۸۳۵
«مارك تواين» نويسنده، روزنامه نگار و فكاهى نويس مشهور آمريكايى است كه با داستان   هاى پرماجراى خود مانند «تام ساير» و «هاكلبرى فين» به نويسنده اى جهانى بدل شد و در سراسر جهان خوانندگان فراوانى يافت. او كه به تلفظ و نحوه اداى كلمات و جملات بسيار دقيق و حساس بود موفق شد نوع جديدى از گفتار محاوره اى را براى داستان نويسى آمريكا معرفى كند. «ارنست همينگوى» در اثر خود به نام «تپه هاى سبز آفريقا» مى نويسد: «تمام ادبيات نوين آمريكا از يك كتاب سرچشمه مى گيرد و آن «هاكلبرى فين» اثر «مارك تواين»  است.»
«ساموئل لنگهورن كلمنس» متخلص به «مارك تواين» در ۳۰ نوامبر ۱۸۳۵ در فلوريدا در خانواده اى باايمان ديده به جهان گشود.
به فاصله كمى پس از تولد «مارك» خانواده به «هاينبال» مهاجرت كردند و دوران كودكى و نوجوانى «مارك» در اين منطقه سپرى شد. در دوران تحصيلات ابتدايى شاگردى متوسط بود اما به قول خودش هيچ دانش آموزى در هجى كردن كلمات به پايش هم نمى رسيد. «مارك» در سال ۱۸۴۷ پدر خود را از دست داد و براى شاگردى نزد يك نقاش رفت و در عين حال براى نشريه «ژورنال» نيز به عنوان خبرنگار آغاز به كار كرد. از سال ۱۸۵۷ «مارك تواين» موفق شد با اخذ گواهينامه به عنوان قايقران در رودخانه مى سى سى پى مشغول به كار شود و اينجا بود كه تخلص ادبى معروف خود «مارك تواين» را از اصطلاحى با همين تلفظ الهام گرفت كه قايقرانان براى درك عمق رودخانه از آن استفاده مى كردند. در سال ۱۸۶۱ «مارك تواين» به ويرجينيا كه والدينش اصالتاً اهل آنجا بودند نقل مكان كرد و به عنوان سردبير نشريه «تريتوريال اينتر پرايز» مشغول به كار شد. در روز سوم فوريه ۱۸۶۳ بود كه تخلص ادبى «مارك تواين» متولد شد. او سفرنامه طنزآميزى را كه به رشته تحرير درآورده بود با اين تخلص امضا كرد.
در سال ۱۸۶۶ «تواين»  به عنوان روزنامه نگار سفرى به «هاوايى» داشت و يادداشت هاى بسيارى از اتفاقات و رويدادهاى اين سفر جمع آورى  كرد. پس از آن سفرى به فرانسه و ايتاليا داشت و تجربيات خود را در كتابى با نام «بى گناهان فرنگ» ذكر كرد و پس از انتشار به سرعت به اثرى محبوب در ميان آمريكاييان و اروپاييان بدل شد. «تواين» معمولاً براى نوشتن به مسافرت هاى متعددش رجوع مى كرد و شايد به همين دليل است كه آثارش حال و هواى سفرنامه دارد كه نمونه بارز آن «ماجراهاى تام ساير» است كه به سال۱۸۷۶ به چاپ رسيد. موفقيت اولين كتاب «تواين» تا حدى او را از لحاظ مالى تامين كرد و او توانست با «اوليويا لنگدن» پس از فرستادن ۱۸۹ نامه عاشقانه ازدواج كند كه زنى خانواده دوست بود و خود را وقف حفاظت و مراقبت از شوهر و خانواده اش كرده بود. يك سال پس از ازدواج به هارتفورد مهاجرت كردند و غير از مسافرت هاى گاهگاهى كه به خارج از كشور داشتند تا سال ۱۸۹۱ در اين مكان ماندند. در اين زمان «تواين» سخنرانى هاى متعددى در ايالات متحده و انگلستان در زمينه ادبيات انجام مى داد و در خلال همين دوران هم آثار درخشان خود را خلق كرد كه «ماجراهاى تام ساير»، «شاهزاده و گدا»، «زندگى در ساحل رودخانه مى سى سى پى» و «هاكلبرى فين» از آن جمله اند. «تواين» داستان «شاهزاده و گدا» را درباره ادوارد ششم پادشاه انگلستان نوشت و آن را به «دختران خوش اخلاق و مهربان خود، سوزى و كلارا» تقديم كرد. «زندگى در ساحل رودخانه مى سى سى پى» نقد و حمله اى تند است بر تاثير «سر والتر اسكات» كه «رمانتيسم» او به زعم «تواين» «ضررى بى پايان» را به ادبيات جهان تحميل كرده است و اما «هاكلبرى فين» كه يك اديسه آمريكايى است و داستان «هاك» و دوستش «جيم» يك برده فرارى است و جالب است بدانيد كه اين اثر هم طراز آثار و كتاب هاى نويسندگانى همچون «ديكنز»، «استيونسون» و «سارويان» قرار دارد. يكى از بزرگترين دستاوردهاى «تواين» در داستان «هاكلبرى فين» شيوه نوين و بسيار برجسته روايت داستان است كه در نوع خود يك انقلاب محسوب مى شود. او آنقدر در روايت داستان ظريف و دقيق عمل مى كند كه بدون ذكر مشخصات ظاهرى و تنها با تنظيم و انتخاب نوع جملات حتى رنگ پوست قهرمانان را تصوير مى كند.
او در سال ۱۹۰۴ همسرش را در طول اقامتشان در فلورانس از دست داد و دختر دومش نيز نابينا شد و اندوه «تواين» از اين به بعد در آثارش هويدا است، او كه ذاتاً به زندگى خوشبين بود پس از اين اتفاقات دچار سرخوردگى شديدى شد. اين نويسنده بزرگ در ۲۱ آوريل ۱۹۱۰ ديده از جهان فرو بست.
http://www.sharghnewspaper.ir/840927/html/hist.htm#s341586
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 20:0  توسط رضا  | 

باده ناخورده
شرق-محمد قوچانى:
ديروز دكتر عبدالكريم سروش نامورترين اصلاح طلب دينى معاصر در ايران از مرز شصت سالگى عبور كرد و قدم به دهه هفتاد زندگى خويش گذاشت.
زادروز سروش از آن رو اهميت دارد كه او بسيار زودتر از همتايان فكرى خود فرجام انديشه اش را به تماشا نشست. پيش از سروش سلف صالحش؛ دكتر على شريعتى چنان زندگى را در دور تند سپرى كرد كه حتى صورت مكتوب سخنورى ها يا نسخه چاپ شده رساله هايش را نديد و چنان به سرعت فكر مى كرد و سخن مى گفت و متن مى نوشت كه به هنگام بارش سنگ هاى تنقيد و تكفير چاره اى نمى يافت جز آنكه براى آثار خود وصى تعيين كند و كارى كه شريعتى در عمر كوتاهش نتوانست به انجام و فرجام رساند بر دوش ديگران گذارد. امرى كه از آغاز محال به نظر مى رسيد و هنوز شريعتى براساس آثارى نقد مى شود كه در عصر «شدن» نوشته بود. عصرى كه از جوانى فاصله نداشت و هنوز به كمال نرسيده بود.سروش اما ظاهراً اين بخت را به لطف خدا يافته است كه خود وصى خويش باشد. گرچه او نيز در «جوانى» انديشيدن را آغاز كرده و دولت «جوان» جمهورى اسلامى در فقدان متفكرانى چون مطهرى و شريعتى رو به سوى او داشته، اما گذر عمر سبب شده سروش اكنون در اوج پختگى بتواند بهترين داور آثار خود باشد. سروش دست كم در سه دهه گذشته (نيمى از عمر خويش) لحظه اى از تفكر دست نكشيده است: در عصر چپ روى ها و الحادپرورى ها او منتقد ماركسيسم بود و از جمع دين و دولت دفاع مى كرد. سروش در اين زمان از سوى جمهورى تازه تاسيس اسلامى قدر مى ديد و صدر مى نشست و در راديو و تلويزيون و دانشگاه و حوزه و روزنامه و مدرسه مورد احترام بود. بنيان كتاب هاى درسى آموزش دينى در دبيرستان هاى ايران برمبناى آراى او در رد «ايدئولوژى شيطانى» ماركسيستى نوشته مى شد و بهترين جوانان انقلاب اسلامى در مكتب او پرورش مى يافتند. در دوره راست روى ها و محافظه كارى ها سروش مفسر ليبراليسم شد و از جمع دين و دموكراسى دفاع كرد. گرچه حاكميت وقت جمهورى اسلامى در اين زمان از او فاصله گرفته بود و نه در راديو و تلويزيون و حوزه و مدرسه كه حتى در دانشگاه هم حضور سروش را برنمى تافتند؛ اما سروش همچنان مورد توجه نسلى از فرزندان انقلاب بود كه در مكتب او درس آموخته بودند و از مديران (اصلاح طلب) نظام شده بودند. هر دو نسل اصلاح طلبان اقتصادى و اصلاح طلبان سياسى نظام جمهورى اسلامى متاثر از سروش بودند كه «جامعه باز» را در گوش آنان خوانده بود و از قبض و بسط تئوريك شريعت و حكومت دموكراتيك دينى و ترجيح مديريت علمى بر مديريت سنتى سخن گفته بود. در اين هر دو عصر دكتر سروش آموزگار گفتمان غالب بوده است: نقد ماركسيسم در دهه ۶۰ و تفسير ليبراليسم در دهه ،۷۰ چه آن زمان كه همه حاكميت اين گفتمان را مى پذيرفتند و چه آن زمان كه بخش عمده اى از حاكميت پيرو گفتمانى ديگر بودند. اما سروش اين بخت بلند را داشته كه صدايش شنيده شود بلكه حرف هايش آزموده شود و «عقيده» او به گفته خودش «در آزمون» افتد. آزمون اخير البته براى سروش آزمون بزرگى است. نوانديشى دينى و دين عصرى، دموكراسى دينى و دين شخصى و در يك كلام روشنفكرى دينى مهمترين محورهاى انديشه سروش در سى سال گذشته و به طور مشخص در پانزده سال گذشته بوده است. اكنون همين محورها در معرض تهديد نظرى و عملى قرار دارد. تهديد عملى آراى سروش از بستر ناكارآمدى تكنوكراسى ناتوان عصر هاشمى و دموكراسى ناتمام عصر خاتمى برمى خيزد و به نظريه پردازى هاى ارباب دولت جديد منتهى مى شود. دولتى كه در بستر همان انديشه اى شكل گرفته كه مهمترين مخالف سروش يعنى مصباح يزدى نظريه پرداز آن است. اگر محور انديشه سروش «آزادى» بود و در هر يك از دولت هاى گذشته نوعى از آزادى (سياسى يا اقتصادى) مورد توجه بود در دوره جديد«عدالت» جايگزين آزادى مى شود، ارزشى كه اتفاقاً توجه به آن در آراى سروش كمياب نيست اما عمدتاً از آن غفلت شده است. تهديد نظرى اما از جانب ديگرانى است كه در عدالت خواهى با مخالفان سروش و اصلاح طلبان تنها اشتراكى لفظى دارند و در عصر پايان ماركسيسم (به خصوص استالينيسم) يادآور چپ روى هاى فكرى و عقيدتى هستند. رشد شگفت انگيز عقايد ماركسيستى به خصوص در دانشگاه ها ازجمله علائم بازگشت بحران در ساحت اصلاح طلبى دينى است كه گويا پس از ناكامى سياسى سيدمحمد خاتمى بايد ناكامى ديگرى را (اين بار در عرصه نظرى) تجربه كند. رشد گرايش هاى غيردينى بلكه ضددينى در دانشگاه ها البته تنها در صورت هاى ماركسيستى خلاصه نمى شود بلكه برخى از فرط ليبراليسم (ليبراليسم راديكال) به لاادرى گرى و نفى انديشه دينى افتاده اند. و اين بدون شك محصول پرسش هاى بى پاسخى است كه در دهه ۷۰ متولد شده اند. نتيجه آنكه سروش گرچه همچون شريعتى در ديدن فرجام انديشه هاى خود ناكام نمانده اما در ديدن بدفرجامى برخى انديشه هايش همانند بازرگان شده است. مرحوم مهندس بازرگان نيز در عمر خود هر سه نسل روشنفكرى دينى را ديد: افرادى كه در انجمن هاى اسلامى دانشجويان دهه ۴۰ در اثر دم گرم او مسلمان مى شدند و افرادى كه در گروه هاى چريكى دهه ۵۰ در اثر سكوت مرحوم مهندس بازرگان به چپ مى چرخيدند و افرادى كه در گروه هاى حزب اللهى دهه ۶۰ بر پدر معنوى خود طعنه مى زدند. بازرگان اما چندان زنده ماند كه خود كارنامه اش را بنويسد و در آخرين سخنرانى اش: «خدا و آخرت تنها هدف بعثت انبيا» سرفصل جديدى را در تاريخ روشنفكرى دينى گشود كه حتى پس از مرگ او بسته نشد. اكنون دكتر سروش در فرصتى فراخ تر و با خيالى آسوده تر مى تواند فصل هاى نهايى كتاب انديشه اش را بنويسد. عمرش دراز باد اما سخنان امروز دكتر سروش (از جمله آنچه در باب تشيع مى گويد) پاسخ نيستند، پرسش هايى جديدند كه جز بر حيرانى نسلى كه هنوز درباره نسبت دين و دنيا سرگردان است نمى افزايد. سروش پيام آور «شك» بود. شكى كه بنيان آزادانديشى و دشمن تاريك انديشى است. اما شك علاوه بر «تفكر» پريشان حالى هم مى آفريند. پريشان حالى نسل جوان ما از همان شك هايى است كه سروش در آن افكنده است و اينكه او كه همه عمر متاله اى مومن بوده «بايد» ما را در ايمان خود شريك سازد. رهزنان انديشه هنوز همان كسانى هستند كه در سى سال انديشه ورزى مدام سروش او با آنان جنگيده است. گروهى كه ايمان را نشانه رفته اند و گروهى كه آزادى را. و متاسفانه هر روز گزاره هايى از درون خود ما مى يابند كه اين دو را انكار كنند هم ايمان دارى و هم آزاديخواهى ما را. كار سروش پايان نيافته است حتى اگر كار روشنفكرى دينى تمام شده باشد چرا كه كار اصلاح طلبى دينى پايان نيافته است حتى اگر اصلاح طلبى سياسى ناكام مانده باشد:
گمان مبر كه به پايان رسيد كار مغان
هزار باده ناخورده در رگ تاك است

http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00166_13.php

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:40  توسط رضا  | 

خبرگزاري «آسوشيتدپرس» ليستي از برخي افراد سرشناسي كه در سال 2005 فوت كرده يا كشته شده‌اند، تهيه كرده است.

به گزارش ايسنا، در اين ليست، «رفيق حريري»، نخست وزير اسبق لبنان؛ «ويم دويسنبرگ»، بانكدار مشهور هلندي؛ «جان گارانگ»، معاون رئيس‌جمهور سودان و رهبر شورشيان دارفور؛ «ادوارد هيث»، رهبر حزب محافظه‌كار انگليس؛ «ژائو ژيانگ»، دبيركل سابق حزب كمونيست چين؛ «اسماعيل مرچنت»، فيلم ساز؛ «رابين كوك»، وزير خارجه‌ سابق انگليس كه در جريان جنگ عراق استعفا كرد؛ «ازر وايزمن»، از رؤساي جمهور سابق دولت اسرائيل؛ «كي‌.آر. نارايانان»، رئيس‌جمهور سابق هند؛ «ميلتون ابوته»، رئيس‌جمهور سابق اوگاندا؛ «ديويد لانج»، نخست‌وزير سابق نيوزيلند؛ «ملك فهد»، پادشاه عربستان؛ «ماريا شل»، بازيگر آلماني و «جان ميلز»، هنرپيشه‌ انگليسي قرار دارند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم آذر 1384ساعت 19:28  توسط رضا  | 

ولادت
در روز 9 ربیع الاول سال 1349 هـ . ق در شهر مقدس مشهد متولد گردید و پدرش به میمنت نام جدش ایشان را علی نام نهاد.
نام پدر گرامیشان مرحوم سید محمد باقر و نام جد ایشان كه از بزرگان علم و زهد بوده سید علی میباشد كه زندگینامه ایشان را مرحوم شیخ آقا بزرگ طهرانی در طبقات أعلام الشیعه (قسمت چهارم ص 1432) ذكر نموده است كه گفته شده ایشان در نجف از شاگردان مولی علی نهاوندی و در سامرا از شاگردان مجدد شیرازی سپس از شاگردان خاص مرحوم سید اسماعیل صدر گردید. و در سال 1308 هـ . ق به شهر مقدس مشهد بازگردید و در آنجا مستقر گشت، و از مهمترین شاگردانش فقید بزرگوار شیخ محمد رضا آل یاسین (قدس سره) میباشد.
خاندان ایشان كه از سادات حسینی میباشند در عهد صفوی در اصفهان میزیستند كه از طرف سلطان حسین صفوی جدّ اعلی ایشان سید محمد را به منصب شیخ الاسلامی در سیستان منصوب نمود و ایشان به آنجا منتقل شده و با خانواده شان در آنجا سكنی گزیدند.
از نوادگان ایشان سید علی جدّ معظم له، اولین شخصی بود كه به شهر مقدس مشهد مهاجرت نمود و در مدرسه مرحوم ملا محمد باقر سبزواری مستقر گردید و از آنجا برای تكمیل درس خود به نجف اشرف مهاجرت نمود.
معظم له در پنج سالگی به تعلیم قرآن كریم پرداخت، سپس وارد مدرسه دار التعلیم دینی به منظور آموزش علوم دینی شد كه در این مدت خوشنویسی را از استاد فن ایشان آموخت.
در سال 1360 هـ . ق به امر پدر بزرگوارشان شروع به آموختن مقدمات علوم حوزوی نمود كه مجموعه ای از دروس ادبی همچون شرح الفیه ابن مالك، مغنی ابن هشام مطول تفتازانی مقامات حریری و شرح النظام را نزد مرحوم ادیب نیشابوری و بعضی دیگر از اساتید فن پرداخت.
نیز شرح لمعه و قوانین را نزد مرحوم سید احمد یزدی فرا گرفت و قسمتی از دروس سطوح مثل مكاسب و رسائل و كفایه را نزد عالم جلیل شیخ هاشم قزوینی خواند.
و تعدادی از كتب فلسفی همچون شرح منظومه سبزواری و شرح الاشراق و اسفار را نزد مرحوم آیسی خواند و شوارق الالهام را نزد مرحوم شیخ مجتبی قزوینی آموخت و از محضر علامه محقق میرزا مهدی اصفهانی متوفی 1365 هـ . ق بهره فراوان برد، همچنین از محضر میرزا مهدی آشتیانی و میرزا هاشم قزوینی بهره فراوان برده است.
ایشان پس از فراگیری علوم ابتدائی، مقدمات و سطح، نزد برخی از اساتید و مدرسان به فراگیری علوم عقلیه و معارف الهیه پرداخت.

سپس در سال 1368 هـ . ق به شهر مقدس قم مهاجرت نموده و از محضر مرجع بزرگ آیت الله بروجردی (قدس سره) در فقه و اصول بهره ی فراوان برد و از دانش و معرفت فقهی او بویژه در علم رجال و حدیث استفاده ی بسیاری نمود.

وی همچنین در دروس فقیه و عالم فاضل سید حجت كوه كمره ای (قدس سره) و تعدادی از علمای معروف آن دوره شركت جست.
معظم له در مدت اقامت در قم با مكاتباتی كه با مرحوم سید علی بهبهانی داشته است (یكی از علمای برجسته اهواز و از تابعین مدرسه محقق شیخ هادی طهرانی) كه موضوع مورد مكاتبه بعضی از مسائل قبله بوده بطوری كه معظم له در این مسائل مناقشات مفصلی با مرحوم بهبهانی حول آراء مرحوم محقق طهرانی داشته و مرحوم بهبهانی از آراء استاد خود دفاع میكرده، پس از مدتی مكاتبه مرحوم بهبهانی نامه تشكری برای معظم له فرستاده و از ایشان تمجید و تقدیر كاملی نمود. و قرار بر آن شد كه بقیه بحث در موقع تشرّف ایشان به مشهد انجام گیرد.
در سال 1371 هـ . ق معظم له از قم به نجف اشرف مهاجرت نمود، كه در روز اربعین حسینی (علیه السلام) وارد كربلا گردید سپس به نجف سفر نمود، و در مدرسه بخارائی وارد شده و مستقر گردیدند، كه در محضر اساتید بزرگی همچون آیت الله خوئی و شیخ حسین حلی (قدس سرهما) در فقه و اصول به مدت طولانی حاضر گردید و همچنین در این مدت هم در دروس بزرگانی همچون آیت الله حكیم و آیت الله شاهرودی (قدس سرهما) حاضر گردید.
در سال 1380 هـ . ق معظم له تصمیم رجوع به موطن خود مشهد گرفت و چون تصور مینمود كه در آنجا مستقر خواهد شد، از اینرو اساتیدشان آیت الله خوئی و شیخ حسین حلی (قدس سرهما) رسیدن به درجه اجتهاد را بری او مكتوب نمودند. همچنین كه محدث بزرگ، آقا بزرگ طهرانی شهادت دیگری در تبحر ایشان به علم رجال و حدیث مكتوب نمود.
معظم له در سال 1381 هـ . ق بار دیگر به نجف بازگشت و با ورودشان شروع به درس خارج در فقه در باب مكاسب شیخ انصاری و متعاقب آن شرح عروه در باب طهارت و بیشتر كتاب صلاة را تدریس نمودند. و در سال 1418 هـ . ق بعد از آنكه كتاب صوم را به پایان رسانده بود، شروع به شرح كتاب اعتكاف نمود.
همچنین در این مدت در موضوعات مختلفی همچون كتاب قضاء و ابحاث ربا و قاعده الالزام و قاعده تقیه، بحثهای فقهی داشته اند. همچنین در این مدت بحثهایی در علم رجال كه شامل حجیت مراسیل ابن ابی عمیر و شرح مشیخة التهذیبین و غیره نیز داشته اند.
همچنین معظم له بحثهایی در علم اصول را در شعبان 1384 هـ . ق شروع نموده و دوره سوم تدریس را در شعبان 1411 هـ . ق به پایان رساندند و تمام درسهای ایشان در بحثهای فقه و اصول از سال 1397 هـ . ق تا به حال بصورت كاستهای صوتی موجود میباشد. و در این روزها (شعبان 1423 هـ) مشغول به تدریس كتاب زكات از شرح عروة الوثقی میباشند.



نبوغ علمی
حـضـرت آیـت اللّه الـعظمی سیستانی (دام ظله) همواره در بحوث اساتید خود استعداد و هوش فوق العاده ای نشان می دادند و برجسته تر از همه همشاگردانش بود. وی در كثرت تحقیق و تتبع در مسائل فقهی و رجال و تداوم فعالیت عـلمی و آشنائی با بسیاری از نظریه ها در میدانهای علمی گوناگون، در حوزه ، مهارت استثنائی نشان دادند. شایان ذكر است كه میان حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) و شهید صدر (قدس سره) در حوزه نبوغ، علمی، رقابت شدید بود. بـه این امر می توان از گواهی اجتهادی دو تن از اساتید وی یعنی آیت اللّه العظمی سید ابوالقاسم خوئی (رضوان اللّه تعالی علیه) و علامه حسین حلی (قدس سره) نگاشته اند پی برد. و مـعروف است كه آیت اللّه خوئی (قدس سره) به هیچ یك از شاگردان خود، بجز حضرت آیت اللّه الـعـظمی سیستانی (دام ظله) و آیت اللّه شیخ علی فلسفی (كه از علمای معروف مشهد می باشد) گواهی خطی ندادند. و نـیـز شیخ محدثان عصر خود علامه آقابزرگ تهرانی (قدس سره) برای حضرت آیت اللّه العظمی سـیـسـتانی (دام ظله) در سال 1380 هجری قمری گواهینامه ی نوشته است و در آن از مهارت حـضـرت آیـت اللّه الـعظمی سیستانی (دام ظله) و درایت وی در علم رجال و حدیث تمجید شده است . یـعـنی هنگامی كه هنوز حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) به سن 31 سالگی نرسیده بودند حایز این مرتبه والا گردیده اند.



تألیفات و دستاوردهای فکری
نـزدیـك بـه 34 سال پیش ، حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) شروع به تدریس بحث خارج فقه و اصول و رجال كردند. و نیز بحثهایی پیرامون مكاسب ، طهارت ، نماز، خمس ، و برخی از قواعد فقهی مانند تقیه، و الزام به انجام رساندند. وی تـدریـس اصول را در سه دوره تمام كرد، كه بعضی از بحثهای این دوره ، مثل بحثهای اصول عـلمی و تعادل و تراجیح و همچنین بعضی از مباحث فقهی و برخی از ابواب نماز و قاعده تقیه و الزام ، آماده چاپ است . عـده ی از فـضـلای مـعروف نیز كه بعضی از ایشان مدرّس بحث خارج می باشند مانند علامه شیخ مـهـدی مـرواریـد، علامه سید مرتضی مهری، علامه سید حبیب حسینیان ، سید مرتضی اصفهانی ، علامه سید احمد مددی ، عـلامه شیخ باقر ایروانی ، و تعدادی از اساتید حوزه های علمیه ، بحث ایشان را به مراجعه و بررسی گذاشتند. حـضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) همزمان با تدریس و بحث مشغول تالیف و نگاشتن كتابهای مهم و چند رساله شدند. هـمـچنین ، حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) كلیه تقریرات بحثهای اساتید خود را به رشته تالیف درآورده اند.


روش ایشان در (بحث و تدریس)
روش حـضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) از دیگر روشهای اساتید حوزه و ارباب بحث خارج تفاوت دارد. برای مثال ، در زمینه روش وی در بحث علم اصول به ویژگیهای زیر اشاره کرد :
الف ـ ذكر تاریخ بحث و شناخت اصول و پایه های آن كه شاید یك مسئله فلسفی، مانند: سهولت و آسـانی ((مشتق)) وتركیبات آن باشد، یا عقیدتی ـ سیاسی ، مانند: بحث تعادل و تراجیح ، كه او در آن گفته است : قضیه اختلاف احادیث نتیجه مبارزات و كشمكشهای فكری و عقیدتی آن زمان و نیز شرایط سیاسی زمان امامان (علیهم السلام) بود. و اندك اطلاعی از تاریخ این بحث ما را به گوشه و كنار آن مسئله و حقیقت افكار و آرا كه در این باره مطرح است ، می رساند.
ب ـ پیوند میان فكر حوزوی و فرهنگهای معاصر، ضمن بحث از معنی الفاظ. مؤلف كتاب ((الكفایة)) عقیده خود درباره معانی الفاظ را بر اساس نظریه فلسفی معاصر، كه بنام ((نظریه تكثّر ادراكی)) در فعالیت ذهن بشری و خلاقیت آن است ، ساخته است .
بـه ایـن مـعـنی كـه ذهـن ممكن است یك مطلب را با دو شكل مختلف تصور كند: كه یكی را با استقلال و دقت و وضوح ، كه به او ((اسم)) گفته می شود. و دیگری با انقباض یا گرفتگی ، كه آن ((حرف)) نامیده می شود، و وقـتی كه وارد بحث ((مشتق)) می شود، ایشان از زمان ، با بینش فلسفی جدید كه در غرب رایج است ، و اینكه باید زمان را از مكان به لحاظ تعاقب نور و ظلمت جدا كرد، سخن می گوید.

و ضـمن بحث درباره ((صیغه امر)) و بحث از ((تجری))، نظریه برخی از علمای جامعه شناسی را مـطـرح می كـنـند كه بر این عقیده اند كه سئوال ناشی از تداخل صفت درخواست كننده باید از حقیقت درخواست او تفكیك شود.

مـلاك اسـتـحـقـاق عقوبت و جزا یاغی شدن عبد بر علیه مولی خود است ، و این حالت مبنی بر تقسیمات و طبقه بندی جوامع قدیم بشری است كه سروران ، غلامان ، برتر، بدتر، و...داشته است . در واقـع ، ایـن نظریه از بقایی فرهنگهای دیرین ، كه با زبان رده بندی نه زبان قانونی كه مبنی بر مصالح انسانی عام است تكلم می كردند.
ج ـ اهتمام نسبت به اصولی كه با فقه ارتباط دارد، لذا، یك طلبه می تواند اغراق و تفصیل علما را در بـحـثـهای فقهی كه هیچ ثمره علمی یا فایده فكری ندارند، ملاحظه كند، مانند بحثهایی كه درباره ((وضع)) می كنند، و اینكه آیا ((وضع)) یك امر اعتباری یا تكوینی ، یا امری است كه متعلق بـه تـعـهـد یـا تخصیص است ، یا بحثهایی كه در بیان موضوع ((علم)) و برخی از عوارض ذاتی درتعریف موضوع ((علم)) و مانند آن می كنند.

امـا آنـچـه كـه در دروس حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) مشاهده می شود، كوشش فراوان و بذل نهایت زحمت بری به دست آوردن مبنی علمی محكم و استوار در بحثهای اصولی در رابطه با روشهای استنباط، نظیر مباحث اصول عملی ، تعادل و تراجیح ، و عام و خاص ، می باشد.

د ـ نوآوری : بسیاری از اساتید ماهر حوزه ، روح یا فن نوآوری و تجدید را دارا نیستند، و همیشه سـعی ایـشان بر این بوده كه تعلیقی یا حاشیه ای بر این كتاب یا آن رساله بنگارند، بدون اینكه به جوهر بحث بپردازند، لذا می بینیم كه این نمونه از اساتید فقط آری موجود را بحث نموده و از بین آنـها یكی را انتخاب می كنند، و خود را با عباراتی مانند ((فتأمل)) یا ((فأفهم))، یا ((در این اشكال دو اشكال وجود دارد)) و ((باید در این دو اشكال تامل بخرج داد))، و... مشغول می كنند.
هـ . ق ـ نـكـاح اهل شرك جایز است : حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) این قاعده را كه ((تـزاحـم)) نـام دارد، و فـقـهـا و اصولیین آن را به عنوان یك قاعده عقلی یا عقلائی صرف ، مطرح می كـنـند، ضمن قاعده ((اضطرار))، كه یك قاعده شرعی و نصوص فراوانی درباره اش ذكر شده ، مثل ((هر چیزی را كه خداوند حرام كرده است برای مضطر حلال كرده است))، می دانند.

پس در واقع ، قاعده ((اضطرار)) همان قاعده ((تزاحم)) است . و یـا ایـنـكه فقها و اصولیین قاعده ای را بیهوده طول می دهند، مانند آنچه در قاعده ((لا تعاد)) مشاهده می كنیم . كه فقها آن را، به دلیل وجود نص مخصوص نماز می دانند. در صـورتی كـه آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) روایت ((لا تعاد الصلاة الا من خمسة)) را مصداق كبری دیگری كه شامل نماز و واجبات گوناگون می باشد، می شناسند. ایـن كـبری در آخر متن روایت موجود است كه عبارت است از ((و لا تنقض السنة الفریضة))، پس آنـچـه كـه مسلم است در نماز و غیره ترجیح فریضة بر سنت است ، مانند ترجیح وقت و قبله ، زیرا وقت و قبله از فرایض هستند نه سنت .
و ـ دیدگاه اجتماعی : بعضی از فقها متون را تحت اللفظی ترجمه و معنی می كنند. به عبارت دیگر، خودشان را مقید به حروف متن می سازند بدون اینكه فراتر از آن بروند و به معانی وسیع آن متن، بپردازند.

بـعـضی دیـگـر از فـقـهـا شرایطی كه متن در آن گفته شده است را مورد بحث و بررسی قرار می دهند تا با حوادثی كه بر دلالت آن متن تاثیر مستقیم می گذارند، آشنا شوند. بـه طـور مـثال ، اگر به حدیث پیغمبر گرامی ، كه در آن خوردن گوشت حمار اهلی را (در جنگ خیبر) حرام كردند بنگریم ، می بینیم كه بعضی از فقها به یكایك حروف این حدیث عمل می كنند، بـه ایـن معنی كه گوشت حمار اهلی را، طبق این حدیث ، حرام می دانند، در صورتی كه كه اگر به شـرایط خاصی كه این حدیث در آن گفته شده است توجه كافی مبذول شود ، به منظور اصلی و هدف اساسی كه پیغمبر گرامی می خواستند آن را در این حدیث پیاده كنند پی خواهیم برد، و آن این است كه جنگ با یهودیان خیبر نیاز مبرم به سلاح و تجهیزات داشت ، و سلاح و تجهیزات ، در آن زمان آن هم با آن شرایط سخت كه مسلمانها در آن بسر می بردند، به غیر از چهارپایان قابل حمل و نقل نبود. پـس ، بـه ایـن نتیجه می رسیم كه مراد از این حدیث نهی حكومتی بوده یعنی بری یك مصلحت خـارجی كـه شـرایـط آن روزها اقتضا می كرد، چنین دستوری صادر شده است و نباید به عنوان تشریع یا حرمت و یا كراهت تلقی شود.
ز ـ داشـتن علم و درایت در استنباط: آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) بر این عقیده هستند كـه یك فقیه باید از زبان و دستور عرب اطلاع كامل داشته باشد، و با نثر، اشعار و مجازهای عربی آشنا باشد تا بتواند متون را بر طبق موضوع ، نه ذات ، درك و طبقه بندی كند. و نـیـز بـاید بر احادیث اهل بیت (علیهم السلام) و راویان آن ، احاطه كامل داشته باشد زیرا معرفت علم رجال برای هر مجتهد واجب و ضروری است . هـمچنین ، حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) آرای منحصر به فردی دارند كه با آنچه مشهور و معروف است ، تفاوت دارد.

مـثـل ایـشان در مساله عدم اعتماد به توهین (ابن غضائری) نسبت به دیگران ، یا به خاطر توهین بیش از حد، و یا به خاطر عدم ثبوت نسبت كتاب به او، رأی مغایری دارند، و آن این است كه ، كتاب مزبور تحقیقا به او برمی گردد، و غضائری بیش از نجاشی ، شیخ ، و غیره، مورد اعتماد می باشد. ایشان بر این عقیده اند كه برای تعیین شخصیت راوی و تایید كردن او تا اینكه بتوان یك حدیث را، حـدیـث مسند یا مرسل نامید، باید به روش طبقات اعتماد كرد، و این همان روش مرحوم آیت اللّه بروجردی (قدس سره) بود. آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) باور دارند كه فقیه باید از كتب حدیث و اختلاف نسخه ها با یـكـدیگر، و درك موقعیت و حال و احوال مؤلف ، از لحاظ ضبط و صحت ، و نیز روش تالیف كه این مؤلف یا آن راوی بكار برده ، اطلاع كافی داشته باشد. مـثـل، حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) این امر را كه ، صدوق در نقل اخبار، روایات و احـادیـث دقـیـقـتـر از دیـگران می باشد قبول ندارد، بلكه شیخ را، طبق كتب موجود و بر اساس قرینه ، ناقلی امین و قابل اعتماد می داند. و حـال آنـكـه حـضـرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) و شهید صدر در این باره كوشش و فعالیت بسیاری از خود نشان داده اند، و همواره نوآوری و تجدید را پیشه می گیرند.

و وقـتی كه آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) وارد بحث ((تعادل)) و ((تراجیح)) می شوند به این نتیجه می رسند كه راز این بحث ، در علت اختلاف احادیث نهفته است . پـس ، اگـر مـا به علل اختلاف متون شرعی بپردازیم ، آن مشكل بزرگ و به ظاهر حل نشدنی حل خواهد شد. و خواهیم دید كه ، از روایات ((ترجیح)) و ((تغییر)) كه صاحب ((كفایه)) آنها را بر استحباب حمل كرده است ، بی نیازیم . شـهید صدر همین بحث را بررسی كرده است ، لكن بر اساس عقل صرف ، نه بر اساس ذكر شواهد تاریخی و حدیثی ، و ارائه قواعد مهم بری حل اختلاف .
ح ـ مقایسه میان مكتبهای گوناگون : همه می دانیم كه بیشتر اساتید بحثها را از دید یك مكتب یا عقیده بررسی و مطالعه می كنند، ولی حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) از این قبیل نیستند. وی مـیـان حـوزه مشهد، قم و نجف اشرف مقایسه می كند، و آرای میرزا مهدی اصفهانی (قدس سره) كه یكی از علمای معروف مشهد بشمار می رود، آری آیت اللّه بروجردی (قدس سره) كه سمبل تفكر حوزه علمیه قم می باشد، و نیز آری سه محقق معروف ، آری آیت اللّه خوئی (قدس سـره) و شیخ حسین حلی (قدس سره)، به عنوان نمایندگان حوزه علمیه نجف اشرف ر، همه با هم مطرح می كند. در حقیقت ، این نوع روش ، زوایا و گوشه های بحث را به نحو احسن به ما نشان می دهد.

و اما روش فقهی آن بزرگوار، در واقع چند ویژگی دارد، از جمله :
1 ـ مـقـایـسـه میان فقه شیعه و فقه دیگر مذاهب اسلامی بدون تردید، آگاه شدن از تفكر فـقهی اهل تسنن در عصر به وجود آمدن متن ، مثل ((موطا مالك)) و ((خراج ابویوسف)) و امثال آن، ایـن امكان را به ما می دهد تا از مقاصد ائمه (علیهم السلام) و نظر ایشان هنگام گفتن این حدیث یا آن سخن ، مطلع شویم .
2 ـ بكارگیری علم حقوق معاصر در بعضی از موارد فقهی ، مانند مطالعه قانون دولت عراق ، مصر و فرانسه ، هنگام بررسی ((كتاب بیع و خیارات))، چرا كه شناختن اسالیب قانونی معاصر به انسان تـجـربـیـات زیـادی می بخشد، كه بتواند در تحلیل قواعد فقهی و توسعه دادن به طرز تفكر او و موجبات تطبیق آن همه نكات مهم ، فعال باشد.
3 ـ بـیـشـتر علمای ما هیچ تغییری روی قواعد فقهی كه از علمای گذشته به آنها رسیده انجام نـمی دهـنـد، در حـالیكه می بینیم آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) سعی بر این دارد كه به بعضی از قواعد فقهی تنوع بخشد. مثلا درباره قاعده ((الزام))، كه بعضی از فقها آن را به عنوان قاعده ((مصلحت)) می شناسند كه بر اسـاس آن مـسلماً، حق دارند برای بدست آوردن منافع شخصی خود، گاهی از قوانین مذاهب دیـگـر اسلامی ، ولو اینكه این قوانین با مذهب اصلی خود آنها سازگار نیست ، تبعیت می كنند، در صـورتی كـه حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) این وضع را قبول ندارند، و احترام هر مذهب و قوانین آن مذهب و مذاهب دیگر ر، واجبتر و مقدمتر می دانند، همانند قاعده ((لكل قوم نكاح)) یعنی (هر ملت ، نكاح و رسم ازدواج مخصوص به خود را دارد).



خصوصیات و ویژگیهای شخصیت آیت الله سیستانی (دام ظله)
هر كس كه از نزدیك با حضرت آیت اللّه سیستانی (دام ظله) معاشرت و رفت و آمد كند، بزودی به شخصیت ممتاز و روحیه ای ایده آل او پی خواهد برد. ایـن شخصیت و روحیه كه آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) دارا هستند، وی را به یك الگوی برجسته و عالم ربانی مبدل كرده است . آری ، بـه بـعـضی از فـضـایـل و مـكارم اخلاقی آن بزرگوار، كه بنده از نزدیك شاهد آن بودم ، می پردازیم :
الـف ـ انـصاف و احترام به رأی دیگران : چون ایشان عاشق علم هستند، و ارادت خاص نسبت به معرفت و رسیدن به حقایق دارند. همواره به ری دیگران احترام می گذارند، همیشه كتاب به دست هستند، و هرگز خواندن ، تتبع ، بحث و آگاه شدن از آری دیگر علما را فراموش نكردند. لـذا گـاهی اوقات ، ایشان بحثهای برخی از علم، كه شاید هم به آن صورت معروف نباشند، مورد مطالعه و بررسی قرار می دهد. و ایـن خـودش نـشانگر این است كه ، حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) توجه خاصی و احترام فوق العاده ی نسبت به ری دیگران دارد.
ب ـ ادب و نـزاكـت در مـحاوره ها: همینطور كه همه می دانند، جلسات بحث و محاوره كه بین طـلـبـه هـا یا میان یك طلبه و استادش ، بخصوص در حوزه علمیه نجف اشرف ، انجام می گیرد، بسیار محکم و جدی می باشند. البته ، در بعضی مواقع ، این نوع روش برای طلبه ها مفید است ، ولی در عین حال ، همیشه تندی ، روش صحیحی برای بحث و گفتگو نیست ، و هرگز به هدف علمی مطلوب نمی رساند، و به غیر از تلف كردن وقت ، و دور ساختن طلبه ها از روح مذاكره ، چیز دیگری دربرندارد. از جـهـت دیـگـر، هـمـیشه درسها و بحثهایی كه حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) با شـاگـردانشان بر پا می كنند، بر اساس ادب و احترام دوجانبه میان شاگرد و استاد بوده و هست ، گرچه حتی بسیاری از موضوعات یا بحثهایی كه جلوی ایشان مطرح می شوند، ضعیف و بی پایه اند. یـكی دیگر از خصوصیات حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) این است كه سعی دارند جوابی را كه به شاگردانشان می دهند تكرار كنند، تا آنها مساله مطرح شده را درك كنند. اما، اگـر سـئوال كننده روی نظر خود اصرار كند، حضرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) سكوت را ترجیح می دهند.
ج ـ تـربیت : تدریس یك وسیله ی برای كسب پول در مقابل آن ، یا یك وظیفه رسمی كه استاد را وادار به انجام آن كند، نیست . بلكه سعی یك استاد خوب ، مهربان و دلسوز، باید بر این باشد كه شاگردانش را تربیت كند، و آنان را به مقام علمی والا و پیشرفت دائم برساند. لذا، محبت لازمه این كار می باشد. گذشته از اینكه ، همواره و در همه جا آدم بی خیال و وظیفه نشناس موجود است ، ولی در كنار آن ، اساتیدی هستند مخلص ، دلسوز، رئوف و فهمیده ، كه هدف اصلی ایشان ادی رسالت تعلیم و تعلم به نحو احسن است . شایان ذكر است كه آیت اللّه حكیم (قدس سره) و آیت اللّه خوئی (قدس سره) همیشه سمبل اخلاق حـسـنـه بـودنـد، و آنـچـه كه از آیت اللّه سیستانی (دام ظله) دیدم و شاهد آن بودم ، همان اخلاق اساتیدشان بوده است . وی همواره از شاگردانشان تقاضا می كنند كه بعد از پایان درس ، از ایشان سئوال كنند. حـضـرت آیت اللّه العظمی سیستانی (دام ظله) همیشه به شاگردان خود توصیه می كنند كه به اساتید و علما اعلام احترام بگذارند، و هنگام سئوال یا بحث هر موضوع با آنان ، نهایت ادب را رعایت كنند. وی مدام از اساتید خود، و روحیه عالی ایشان اخبار و قصه های فراوانی نقل می كند.
د ـ پارسائی و تقوا: بعضی از علمای نجف اشرف خود را از دعوا و مرافعه دور می كنند، اما عده ای آن را گریز و فرار از واقعیت ، یا هراس و ضعف در بیان می دانند. ولی اگر به این مساله ، از زاویه دیگری بنگریم ، خواهیم دید كه در واقع ، این یك امر مثبت است ، بلكه در خیلی از موقع ها، مهم و ضروری است . حـال ، اگر همان علما احساس كنند كه امت اسلامی یا حوزه ، به علت رویداد مهیج و یا ابهامی در بـعضی از مفاهیم اسلامی در معرض خطر قرار گرفته است ، بدون تردید، در صحنه خواهند بود، چرا كه آنان خوب می دانند كه هر عالم باید، در مواقف سخت و حساس ، علم خود را اظهار كند. نـكته مهمی كه نباید اینجا از یاد برد این است كه ، همیشه آیت اللّه سیستانی (دام ظله) در مواقع فـتـنـه و آشـوب سكوت را رعایت می كردند، همانطوری كه بعد از درگذشت آیت اللّه بروجردی (قـدس سـره) و آیـت اللّه حـكـیـم (قدس سره)، و بروز تعصبات شخصی و رقابت برای رسیدن به مـنـصـب و كرسی ، حضرت آیت اللّه سیستانی (دام ظله) همان سیاست ثابت خود را دنبال كرد، و هیچگاه هدف خود ر، رسیدن به لذتهای دنیوی ، سلطه جوئی ، یا مقام قرار نداد.
هـ . ق ـ آثـار فـكـری : حـضـرت آیت اللّه سیستانی (دام ظله) تنها یك فقیه نیستند، بلكه ایشان یك شخصیت متبحر، دانا و داری یك بینش بالنده در حوزه اقتصادی و سیاسی است . وی نـظرات ارزشمندی درباره اداره و جامعه شناسی دارد، و همواره از اوضاع معاصر كه بر جامعه اسلامی حاكم است ، مطلع و آگاه بوده است .

قابل ذكر است كه معظم له در عیادتی كه از استادشان مرحوم آیت الله سید ابوالقاسم خوئی (قدس سره) در 29 ربیع الثانی 1409 هـ . ق داشته اند استادشان از ایشان خواستند كه به جای ایشان در مسجد خضراء امامت نماز جماعت را به عهده بگیرند كه ایشان در بدو امر این موضوع را قبول ننمودند و لیكن آن مرحوم اصرار زیادی نموده و فرمودند: (اگر میتوانستم همچنانكه مرحوم حاج آقا حسین قمی (قدس سره) حكم میكرد شما را مجبور به قبول مینمودم) اما معظم له چند روز مهلت خواستند و پس از آن در 5 جمادی الاول 1409 هـ . ق امامت نماز را تقبل نموده و این كار تا آخرین جمعه ماه ذی الحجه سال 1414 هـ . ق كه مسجد خضراء بسته شد، ادامه داشت.
معظم له جهت اداء فریضه حج در سال 1384 هـ . ق و دو بار متوالی در سالهای 1405 هـ . ق و 1406 به بیت الله الحرام مشرف شده اند.



مرجعیت ایشان
بـعضی از اساتید حوزه علمیه نجف اشرف نقل كردند، كه عده ی از فضلا و علما از آیت اللّه خوئی (قـدس سـره)، بـعـد از فوت آیت اللّه سید نصراللّه مستنبط (قدس سره)، خواستند كه شرایطی را بری انتخاب جانشینی كه داری صلاحیت مرجعیت در حوزه علمیه نجف اشرف ، فراهم كند.
وی آیـت اللّه سـیـستانی (دام ظله) را، برای علمشان و پاكی مسلكشان و نیز خط مشی استوارشان انتخاب كردند. ابـتـدا، نماز را در محراب آیت اللّه خوئی (قدس سره) برپا كردند، سپس شروع به بحث و نگاشتن تعلیقات بر رساله آیت اللّه خوئی (قدس سره) و مسلك ایشان پرداختند.

بـعـد از رحـلـت آیـت اللّه خـوئی (قـدس سـره)، حـضـرت آیـت اللّه سیستانی (دام ظله) یكی از تشییع كنندگان جنازه آن مرحوم بودند، و نماز میت را بر او گذاردند. پـس از آن ، زمـام مرجعیت حوزه علمیه را بدست گرفتند، و شروع به فرستادن اجازات ، تقسیم و پخش حقوق ، و تدریس از روی منبر آیت اللّه خوئی (قدس سره) در مسجد (خضرا) نمودند. و به این صورت ، آیت اللّه سیستانی (دام ظله) شهرت زیادی در عراق ، كشورهای خلیج فارس ، هند، آفریقا و... مخصوصا در میان قشر جوانان پیدا كردند.

حضرت آیت اللّه سیستانی (دام ظله) یكی از علمای سرشناس و برجسته اند كه مشهور به اعلمیت هـسـتـنـد، و جـمـع كثیری از اهل علم و اساتید حوزه علمیه قم و نجف اشرف بر اعلمیت ایشان گواهی می دهند.
http://www.sistani.org/html/far/main/index.php?page=1&lang=far&part=1
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 12:26  توسط رضا  | 

 

شرق-مسعود كيميايى:
على عزيزم
به ياد مى آورم سال هاى دور رفته را در خيابان لاله زار كه پر از سينما بود و نئون هاى تازه آمده و صداى موسيقى كه پخش خيابان بود، به باران هاى ريز كه كف خيابان را براق مى كرد و چراغ هاى سبز و سرخ نئون را پس مى داد، مى آمد. دو سينما روبه روى هم بود. سينماايران كه سال ها فيلم هاى موزيكال كمپانى مترو را نمايش مى داد و سينما ركس كه فيلم هاى وسترن، وحشت آور و گانگسترى نمايش مى داد. فيلم هاى «بريگادون» و «اكلاهاما» و «ماريو مونتز» و «استر ويليامز» اين سوى خيابان بود و آن سو «ماجراى نيم روز و گرى كوپر»،« حمله به رودخانه»، «گاى مديسون» و «خانه وحشت» و «سلطان اوكيف»، «برت لنكستر»،« دزد سرخ پوش» با «نيك كراوات» كه لال بود و با مشعل كه برت لنكستر بود، بندباز هم بودند.

اين دو سينما سال هاى خوبى با هم زندگى كردند. دلتنگ هم مى شدند و نيمه هاى شب به ديدن هم مى رفتند. بوفه ها پر بود از مسقطى و دوغ عرب و ليموناد كه از هم پذيرايى مى كردند.

تا من فيلم قيصر و رضا موتورى را در سينما ركس ساختم و تو آمدى و موزيكال ها را در سينماى ايران ساختى: حسن كچل، بابا شمل و...

ما هر شب در لاله زار تنها مى شديم. مى آمديم سراغ هم و دلتنگى مى كرديم. اول سينما ركس سقف ريخت. بعد از يك هفته دوام سينماايران در شكسته شد.

پنجره ها بسته و آپارات ها خاموش شد. روى صندلى ها سقف ريخته شده، گل شد. باران به سالن و صندلى مى ريخت. سينماى موزيكال، شريف و كودكانه، رفت بهشت زهرا، قطعه هنرمندان. اما مردم ول كن نبودند. نگذاشتند خيابانى خلوت بماند. دور تو بودند و گريستند.

سينما متروپل پر بود از فيلم هاى بزرگ و زيبا، نمى دانم چرا اين سينما مال داريوش مهرجويى بود. حساس و خوش دان، صبور و تنها كه پر از دانسته هاى زيبا بود. با فيلم گاو آمده بود. سينما متروپل داشت فيلم پستچى را مى ساخت. متروپل و ركس بسيار براى موزيكال هاى سينماايران گريستند. آنجا كه خوابيدى، همسايه ها آمدند. جلال مقدم. بهرام رى پور. فردين و روبيك منصورى... و هى آمدند.

آمدند تا لاله زار دوباره در خاك بوى لاله گرفت.

على عزيز، من مانده ام تنها در خيابان لاله زار و سينما متروپل كه هنوز فيلم خوب دارد.

روزى آپارات من فيلم هاى پرشورى نشان مى داد. چه خوب شد على كه نديدى چطور لاله زار تعطيل شد.

اما هنوز از سينماى متروپل صداى سنتور داريوش مى آيد. من هنوز در متروكه هاى سالن انتظار و جعبه برنامه آينده تو را زير چشم در آن سوى خيابان دارم.

هم اكنون در جلو سينماى موزيكال شكلات و ساندويچ مى فروشند. بوفه چى تو مانده است تا اطعام كند.

على عزيز، تو گفتى فردين بخواند: خواند. ملك مطيعى بخواند: خواند. سينماى تو مى رقصيد و مى خواند، اما اندوه را فراموش نمى كرد.

من هنوز در آن متروكه سينما ركس با ماجراى نيم روز مانده ام. همه رفته اند. ويل كين بايد تنها بجنگد. در آخرين قطار كه آمد و آخرين تبهكار را آورد، حتى زنش با همان قطار كه آخرين تبهكار را آورده بود،رفت. من مانده ام و اين همه باران زمستانى كه از سقف ريخته ام بر صندلى ها مى بارد. صداى سنتور داريوش از متروپل مى آيد. دلم براى كنارت بودن تنگ است.

http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00154_2.php

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آذر 1384ساعت 11:48  توسط رضا  | 

 سياستمدارى حرفه اى
شريعتمدارى و سياستمدارى
محمد قوچانى
157665.jpg
نيم نگاه
سياست ورزى مدرس
درك سياسى مدرس به عنوان يك سياستمدار حرفه اى كه به فعاليت حزبى مى پرداخت سبب مى شد كه هيچ كس نتواند در آن فضاى ضدروحانى ميان اين سياستمدار شريعتمدار و سياستمداران عرفى فاصله اى ايجاد كند. مدرس با وجود آنكه منتخب فقها بود و از اين حيث مى توانست به مدد چهره دينى خود امتيازى سياسى بجويد اما ترجيح مى داد انگيزه هاى دينى خود را سبب ساز رشد و ارتقا و امتياز قرار ندهد و با حربه دين ديگران را تكفير نكند و اصولاً از موضع كفر و ايمان به سياست نپردازد.

از ميان سياستمداران و شريعتمدارانِ تاريخ معاصر ايران، نزد سران جمهورى اسلامى مرحوم سيدحسن مدرس از همه همگنان خود محبوب تر است. گرچه برخى مى كوشند تبار حكومت اخير را به تئورى هاى مرحوم شيخ فضل الله نورى برسانند و نقطه نظرات بنيان گذار جمهورى اسلامى و تلاش هاى مورخان نزديك به حكومت درباره رهبر جنبش مشروعه خواهى همه دال بر اين خويشاوندى است اما از ياد نبريم كه شيخ نورى در برابر شيخ خراسانى قرار گرفته بود كه مشروطه خواه بود و همين تقابل شيخ فضل الله نورى و آخوند خراسانى و نيز نقش سيدين (طباطبايى و بهبهانى) در نهضت مشروطه ايران سبب مى شود كه نتوان به آسانى از ميان شريعتمداران عصر مشروطه يكى را برگزيد و آن يكى را نماد شريعت و ديگران را مظهر انحراف از آن طريقت دانست و درست به همين دليل است كه با وجود تجليل هاى امام خمينى از شيخ فضل الله نورى و تحليل هاى مورخان وفادار به تئورى ولايت فقيه از مشروعه خواهى آن مرحوم، هنوز نمى توان به صراحت اعلام كرد ميان اين جمهورى و آن شيخ نسبت بنوت برقرار است.
اما درباره سيدحسن مدرس اوضاع متفاوت است. مدرس همچون سياستمدارى شريعتمدار نه فقط مورد توجه و تقديس سران و مورخان جمهورى اسلامى است بلكه نويسندگان و سياستمداران ملى، ملى _ مذهبى و حتى برخى روشنفكران عرفى از او با احترام و علاقه ياد مى كنند. مشروطه خواهى آن مرحوم (كه به شكل يك پارلمانتاريست حرفه اى بروز مى يافت)، ميهن دوستى و ايران خواهى اش (كه او را در كنار دكتر محمد مصدق در صف رجال آزاده مجالس صدر مشروطه قرار مى دهد) و ايستادگى و سرزندگى او در برابر ديكتاتورى در شرف تاسيس پهلوى و شخص رضاخان از جمله عواملى است كه مدرس را نزد حكومت و اپوزيسيون سربلند و پرافتخار مى سازد حتى اگر شهادت و مرگ ناجوانمردانه او را در نظر نگيريم كه مظلومين و شهيدان در ايران محبوبيتى ذاتى دارند. اما اين تعلق خاطر و علاقه مشترك سبب نمى شود در تاريخ نگارى رسمى بمانيم و چهره مدرس را تنها از دريچه نمايشنامه هاى تلويزيون دولتى يا كتاب هاى درسى و رسمى بشناسيم. پژوهش درباره سيدحسن مدرس ما را بايد به سوى راززدايى از اين پرسش هدايت كند كه چرا در عصرستيز با روحانيت و علماى شيعه، يك روحانى چنين از سوى ديگران به خصوص روشنفكران مورد احترام قرار مى گيرد؟ مدرس، فقيهى همچون آخوندخراسانى نبود كه بر كفايه اش شرح بنويسند و از اين راه نامش ماندگار شود؛ يا مولفى همچون علامه نائينى نبود كه تنبيه الامه و تنزيه المله اش را سند تئوريك مشروطه خواهى بدانند و نامش را در تاريخ انديشه سياسى بنويسند؛ سيدحسن مدرس گرچه در آغاز به عنوان نماينده فقهاى شيعه در مجلس شوراى ملى برگزيده و راهى پارلمان شد اما در ادامه راه خود منتخب ملت شد. در مجلس دوم مدرس منتخب روحانيت (مصوبه برجاى مانده از پيشنهاد شيخ فضل الله نورى) بود: «مجلس شوراى ملى نمره ۸۰۲۰/۴۷۳۲ تلگراف از تهران به اصفهان به توسط انجمن محترم ولايتى خدمت جناب مستطاب ملاذالانام آقاميرزا سيدحسن مدرس قمشه سلمه الله از جمله منتخبين علماى عظام در مجلس شوراى ملى وجود محترم جناب مستطاب عالى است ان شاءالله عاجلا حركت فرموده به طهران تشريف بياوريد كه عموم ملت از زيارت حضور حضرت عالى بهره مند گردند.» با وجود اين در مجالس بعدى (دوره سوم، چهارم، پنجم و ششم) با راى مستقيم مردم تهران نماينده پارلمان شد و در كنار محمد مصدق و ديگر آزاديخواهان در رديف نمايندگان رتبه اول تهران قرار گرفت و در مجلس هفتم نيز تنها با دخالت دولت از راهيابى به مجلس بازماند. همين چهره پارلمانى سيدحسن مدرس بود كه بعدها در ذهن طلاب جوان و علمايى مانند سيدروح الله خمينى  اثرى شگرف نهاد و امام خمينى را به يكى از طرفداران نظام پارلمانى تبديل كرد تا بدانجا كه در كشف الاسرار تعبيه مجلس خبرگان روحانى را در كنار مجلس شوراى ملى از جمله شروط تبديل حكومت عرفى به حكومت شرعى مى داند. گفته مى شود بنيان گذار جمهورى اسلامى در ايام حيات مدرس به مجلس مى رفت تا شاهد سياستمدارى اين شريعتمدار باشد: اين آدم كه - من درس ايشان يك روز رفتم- مى آمد در مدرسه سپهسالار (كه مدرسه شهيد مطهرى است حالا) درس مى گفت- من يك روز رفتم درس ايشان- مثل اينكه هيچ كارى ندارد، فقط طلبه اى است دارد درس مى دهد؛ اين طور قدرت روحى داشت. در صورتى كه آن وقت در كوران آن مسائل سياسى بود كه بايد حالا بروند مجلس و آن بساط را درست كند. از آنجا _ پيش ما- رفت مجلس. آن وقت هم كه مى رفت مجلس، يك نفرى بود كه همه از او حساب مى بردند. من مجلس آن وقت را هم ديده ام. كانه مجلس منتظر بود كه مدرس بيايد؛ با اينكه با او بد بودند، ولى مجلس كانه احساس نقص مى كرد وقتى مدرس نبود. وقتى مدرس مى آمد، مثل اينكه يك چيز تازه اى واقع شده، اين براى چه بود؟ براى اينكه يك آدمى بود كه نه به مقام اعتنا مى كرد و نه به دارايى و امثال ذلك، هيچ اعتنا نمى كرد؛ نه مقامى او را جذبش مى كرد، [نه دارايى] ايشان وضعش اين طور بود كه- براى من نقل كردند اين را كه- داشت قليان خودش را چاق مى كرد. خودش اين طور بود. فرمانفرماى آن روز (حالا كه من مى گويم «فرمانفرما» شما به ذهنتان نمى آيد كه يعنى چه!!) فرمانفرماى آن روز وارد شده بود منزلش [مدرس] به او گفته بود كه: حضرت والا! من قليان را آبش را مى ريزم، تو اين را، آتش سرخ كن را درست كن يا به عكس. (صحيفه امام/ ج۱۶/ ص ۴۵۱)
مدرس در آن زمان از سران حزب «اصلاح طلبان» بود. اين حزب (كه بر خلاف نامش از سوى مورخان داراى گرايش هاى محافظه كارانه در برابر تجددخواهان چپ و راست شناخته مى شود) در اصل مقابل حزب دموكرات و سپس حزب تجدد قرار گرفت كه نوعى مدرنيسم وارداتى را تبليغ مى كردند. اما اصلاح طلبان براساس سنت حزب اعتداليون تاسيس شده بودند كه از مدرنيسم ملى و بومى دفاع مى كردند. دوگانه اعتداليون (به رهبرى افرادى مانند على اكبر دهخدا)/ عاميون (به رهبرى افرادى مانند سيدحسن تقى زاده) در مشروطه دوم به صورت سه حزب اصلاح طلبان (به رهبرى مدرس) تجدد (به رهبرى تدين) و سوسياليست (به رهبرى سليمان ميرزا) درآمد كه در اين ميان افراد مستقلى چون محمد مصدق و چهره هاى ملى و ادبى چون ملك الشعراى بهار نيز همراه و هم پاى مدرس بودند. مصدق در پارلمان و بهار در حزب متحد مدرس بود و حزب تجدد متحد رضاخان به شمار مى رفت. درك سياسى مدرس به عنوان يك سياستمدار حرفه اى كه به فعاليت حزبى مى پرداخت سبب مى شد كه هيچ كس نتواند در آن فضاى ضدروحانى ميان اين سياستمدار شريعتمدار و سياستمداران عرفى فاصله اى ايجاد كند. مدرس با وجود آنكه منتخب فقها بود و از اين حيث مى توانست به مدد چهره دينى خود امتيازى سياسى بجويد اما ترجيح مى داد انگيزه هاى دينى خود را سبب ساز رشد و ارتقا و امتياز قرار ندهد و با حربه دين ديگران را تكفير نكند و اصولاً از موضع كفر و ايمان به سياست نپردازد. سياست ورزى مدرس، سياست ورزى عرفى بود كه گرچه به جهت اقامه شريعت شكل گرفته بود اما هيچ گونه رنگ و بوى صنفى و طبقاتى ديده نمى شد. مدرس به عنوان يك سياستمدار وارد سياست شده بود نه به عنوان يك شريعتمدار. مرحوم آيت الله پسنديده برادر امام خمينى كه از شاهدان عصر مدرس بود روايت مى كند كه: اواخر ۱۳۰۲ يا اوايل ۱۳۰۳ شمسى، يك روز عصر، حقير و چهار پنج نفر ديگر منزل ايشان بوديم. عموى شيخ حيدرعلى نياورانى نيز حضور داشت، كه شيخ معممى با قد بلند و ريش زرد و چشم زاغ و لباس خاص وارد شد و تقاضا كرد مطالبى به عرض برساند، فرمودند فردا صبح اول وقت بياييد. شيخ معمم رفت و آقاى نياورانى عرض كرد، اين شخص، حاج ميرزا حسن رشديه صاحب كتاب صد درس است، مرحوم مدرس به آقاى نياورانى و بقيه فرمودند، فردا صبح براى چايى بياييد كه حضور داشته باشيد. صبح زود رفتم و چايى و نان صبحانه را نوكر ايشان عمواقلى آورد و حاج ميرزا حسن رشديه آمد و در تاق نماى حيات نشستيم. آقاى رشديه عرض كرد كه از آسمان و زمين گلوله مى بارد و خونريزى مى شود، من در زمان مشروطه براى اختلافى كه در بين بود و مرحوم حاج شيخ فضل الله نورى در حضرت عبدالعظيم متحصن بودند، براى اينكه آيا خدمت ايشان بروم، استخاره اى كردم كه اين آيه آمد «بفضل الله و برحمته» بنابراين به خدمت ايشان رفتم. در يكى از تاق هاى دست راست صحن بودند، به ايشان گفتم كه تحصن و مخالفت با مشروطه و عنوان مشروطه مشروعه دست برداريد والا كشتار خواهد شد. ايشان مرحوم حاج آخوند رستم آبادى را كه در يكى از اتاق هاى دست چپ حضرت عبدالعظيم بودند دعوت كردند و پس از مذاكراتى موافقت كردند كه از تحصن و اقدامات خود دست بردارند، حالا هم از حضرت عالى مى خواهم موافقت فرماييد تا سردار سپه رئيس جمهور شود و جنابعالى، رئيس الوزرا و هشت نفر از علما را براى وزارت خود انتخاب فرماييد و به اين كشمكش خاتمه و از خونريزى جلوگيرى كنيد. خداوند مرحوم مدرس را غريق رحمت فرمايد. پس از خاتمه كلام برخاستند و ايستادند و با حركت دست و لهجه اصفهانى فرمودند اگر هشت نفر مثل خودم سراغ داشتم كه دنبال سنارى «صددينارى» نباشند، قبول مى كردم ولى مى ترسم اگر اين پيشنهاد را بپذيرم و از علما دولتى تشكيل بدهم، آنها فريفته مقام و منصب و حب دنيا شوند و موجب دلسردى مردم از روحانيون بشود و مردم از تقليد ماها دست بردارند، بنابراين من به راه خودم ادامه مى دهم. (كيهان فرهنگى، آبان ،۶۶ ص۶)
همين نگاه عرفى و غيرصنفى مدرس به امر سياست سبب شد كه او به مثابه مشروطه خواهى تمام عيار اين نكته را درك كند كه حفظ دولت مشروطه برتر از هر فعاليت سياسى ديگر است چرا كه اگر مشروطه از بين برود نه مشروعه كه حكومت مطلقه و مستبد بر سر كار مى آيد و از ديگرسو مشروطه خواهى و قانون گرايى در جامعه دينى لاجرم به مشروعه خواهى و شريعت سالارى منتهى مى شود. بنا به همين منطق بود كه مدرس با جمهوريخواهى رضاخان مخالفت كرد چرا كه مشروطه غيرمشروعه را بر جمهورى مطلقه ترجيح مى داد. مدرس در سياست ورزى و مشروطه خواهى خود چنان عارى از توجه به منافع صنفى بود كه از سياستمداران عرفى مانند قوام السلطنه و وثوق الدوله دفاع مى كرد. گرچه مدرس با قرارداد ۱۹۱۹ بسيار جنگيد اما هنگامى كه پس از لغو قرارداد وثوق الدوله به عنوان وزير به پارلمان پيشنهاد شد مدرس از وزارت او دفاع كرد و در حالى كه محمد مصدق نطقى در مخالفت با وثوق الدوله ايراد كرد حسن مدرس نطقى در دفاع از او خواند چرا كه به درستى گمان مى برد تكثر سياستمداران عالى رتبه سبب خواهد شد رضاخان نتواند به تنهايى حكمرانى و ديكتاتورى كند. نقل است كه مدرس در انتخابات دوره پنجم مجلس از اعتبارنامه نصرت الدوله فيروز پسر فرمانفرما با وجود نقش وى در عقد قرارداد ۱۹۱۹ دفاع كرد و افزود كه او توبه كرده گرچه توبه گرگ، مرگ است و در جلسه ۲۹ شهريور ۱۳۰۵ هنگام معرفى كابينه حسن مستوفى در مجلس از حسن وثوق  (عاقد قرارداد ۱۹۱۹) به عنوان وزير امور خارجه دفاع كرد و گفت قرارداد مزبور يك معامله فضولى بوده و چون اصلش از بين رفته و موضوع منتفى شده بايد حب و بغض هاى قديمى را نيز فراموش كرد. (ابراهيم فخرايى، كيهان فرهنگى، آبان ،۶۶ ص ۱۰)
مناسبات مدرس و رضاخان نيز از همين جهت قابل فهم است. بخشى از شهرت مدرس به مخالفت او با رضاخان بازمى گردد و جمهورى اسلامى نيز از همين حيث كه بر جاى پادشاهى پهلوى نشسته است از مدرس تجليل مى كند كه شهيد عصر پهلوى اول بود. با وجود اين مدرس بيش از آنكه با رضاخان مخالف باشد با ديكتاتورى رضاشاه مخالف بود: «[ملك الشعرا] بهار در ضمن از قول سيد حسن مدرس روحانى برجسته مى گويد كه رضاخان در زمستان ۱۲۹۹ از او خواست دست به دست هم داده حكومت را براندازند.» (سيروس غنى؛ برآمدن رضاخان، ص ۱۸۰)
با وجود اين پيشنهاد مدرس با رضاخان همكارى نكرد اما شواهدى در دست است كه نشان مى دهد مدرس همچون مصدق رضاخان را تنها به عنوان نخست وزير مى پذيرفت. مصدق در نطق مخالفت فراكسيون اقليت مجلس با سلطنت رضاخان گفته بود سردارسپه گرچه توانسته است امنيت را براى ايران به ارمغان آورد اما اين از بركت اختيار رئيس الوزراى مشروطه است چرا كه اگر رضاخان رضاشاه شود طبق قانون مشروطه پادشاه اختيارى ندارد و اگر اختياردار شود خلاف قانون مشروطه عمل كرده است. مدرس اما پيش از نطق مصدق پيشنهاد مبسوط  ترى داده بود: هنگامى كه طرح تغيير حكومت ايران از پادشاهى به جمهورى در مجلس طرح شد: «مدرس... استدلال كرد كه انتخاب كنندگان به مجلس جديد اختيار تغيير قانون اساسى و آوردن جمهورى نداده اند. در حقيقت هر يك از نمايندگان سوگند وفادارى به قانون اساسى كنونى و صيانت نهاد پادشاهى خورده است. مدرس براى از ميان بردن بن بست سه راه پيشنهاد كرد: ابطال انتخابات تازه و انحلال مجلس و برگزارى انتخاباتى ديگر كه به وكلاى منتخب اختصاصاً اختيار داده شود تا احمدشاه را از سلطنت بردارند، مجلس فعلى احمدشاه را خلع كند و يك قاجار صغير جاى او گمارد و رضاخان نايب السلطنه باشد، اقدام به نوعى همه پرسى درباره نهاد پادشاهى.» (همان، ص۳۳۳)
مدرس در عين حال كه با حذف احمدشاه مخالف بود اما حذف رضاخان را هم نمى پذيرفت تا بدين وسيله به روش مشروطه خواهان تعادل قوا را ايجاد كند: «مدرس... امضاكننده اصلى لايحه اى شد كه مجلس فرماندهى كل قوا را به رضاخان مى داد تا احمدشاه ديگر نتواند صرفاً به فرمان همايونى او را از كار بردارد.» (سيروس غنى؛ همان، ص ۳۷۶) مدرس در برابر اين كار از رضاخان خواست تا رجال سياسى مشروطه مانند وثوق و قوام از تبعيد بازگردند تا تعادل ميان سياستمداران برقرار شود و رضاخان ديكتاتور نشود.
مدرس در جلوگيرى از لغو مشروطه و اعلام جمهورى موفق بود اما سرانجام رضاخان توانست به سلطنت دست يابد. در آغاز به نظر مى رسيد كار مدرس تمام است اما او به عنوان سياستمدارى حرفه اى هنوز اميدوار بود. همين اميد سبب شد مدرس سياست تازه اى در پيش بگيرد و به جاى برخورد ايدئولوژيك به برخوردى سياسى با رضا خان دست زند: «نقل قولى است از مرحوم ملك الشعراى  بهار در كتاب آقاى مكى- مدرس قهرمان آزادى، جلد ۲ صفحه ۷۷۶- حاكى از اين كه مدرس در دوره ششم مجلس گفته است بايد با دولت و شاه (رضا پهلوى) موافقت كرد شايد خوب شود و خدمت كند و به همين جهت مدرس و ما (اقليت) ترك مخاصمت كرديم. او روزهاى پنجشنبه با شاه ملاقات داشت و در اصلاحات ضروريه همكارى مى كرد.» (ابراهيم فخرايى، كيهان فرهنگى، آبان ،۶۶ ص ۱۱)
رضا خان نيز همچون مدرس سعى كرد كه روابط خود با او را بهبود بخشد: «رضا خان بى تامل درصدد ربودن دل مدرس برآمد و با او به گفت وگوى جدى پرداخت. مرتب با مدرس ديدار مى كرد. اين ملاقات ها بيشتر در يكى از دو اقامتگاه رضا خان در تهران و هميشه پيش از طلوع آفتاب صورت مى گرفت. مستخدم معتمدى مى رفت و مدرس را مى آورد.
... هر وقت مدرس مى خواست به حومه شهر برود رضا خان به رئيس بلديه تهران مى گفت وسائط نقليه خصوصى در اختيارش بگذارد. اين ديد و بازديدها در اواسط دى ماه ۱۳۰۳ شروع شد و تا مدتى بعد از تاجگذارى رضا خان در ۱۳۰۵ ادامه يافت و آنگاه ناگهان قطع شد. چون رضا خان ديگر به حمايت مدرس نياز نداشت.» (سيروس غنى؛ همان، ص ۳۷۵)
منابع ديگر نه تنها اين ملاقات ها را تائيد كرده اند بلكه گفته اند: «رضا شاه سعى كرد در بدو زمامدارى امتياز هايى به مدرس و مليون بدهد از اين رو دولت مستوفى بنابه صلاحديد مدرس روى كار آمد و تعدادى از نمايندگان طرفدار مدرس نيز به مجلس ششم راه يافتند.» (تاريخ معاصر ايران، كتاب دهم، ،۱۳۷۵ ص۵۶)
روابط مدرس و رضا خان به جايى رسيد كه على ابوالحسنى (منذر) يكى از مورخان حامى اصولگرايان مذهبى و مدافع سرسخت شيخ  فضل الله نورى اخيراً در كنگره بزرگداشت حاج آقا نورالله اصفهانى در اصفهان (۱۷ مرداد ۱۳۸۴) كه با پيام محمود احمدى نژاد و نطق غلامعلى حداد عادل افتتاح شد گفته است:
بعد از سلطنت رضا خان يك حزب مخفى به نام ضاد. الف (مخفف ضد اجنبى و ضد انگليس) تشكيل مى شود. سه نفر در راس اين حزب قرار دارند: مدرس، مستوفى و رضا خان. بحث مرحوم مدرس اين بود كه تاكنون ما با رضا خان جنگيديم حال كه او پيش برده بايد امور كشور را با رويكرد جديدى پيش ببريم و امور را به صلاح هدايت كنيم. از افراد ديگر مرتبط با اين حزب مى توان آيت الله سيد ابوالحسن رفيعى قزوينى، شيخ محمد تقى بافقى، مرحوم الفت اصفهانى و... را نام برد.يكى از اقدامات جناح مرحوم مدرس كشف كودتاى صهيونيستى در ايران بود. قضيه از اين قرار است كه در شهريور ۱۳۰۵ مقرر گرديد رضا خان ترور شود. اين توطئه ترور كه قرار بود از سوى صهيونيست ها با هدف تشكيل حكومت صهيونيستى به دست سرهنگ فولادى و مسيو حايم در ايران اجرا شود به توسط ياران مدرس (و به طور مخفى مرحوم آيت الله شيخ  حسين لنكرانى) به رضا خان اطلاع داده شد زيرا آنها حكومت صهيونيستى را خيلى مهيب تر از دولت رضا خان مى دانستند. در پشت صحنه اقدامات ديگرى نيز انجام گرفت كه همگى ناشى از تحركات اين حزب بود. لغو كاپيتولاسيون و تاسيس بانك ملى هم كار اين حزب بود... در اوايل مهر ماه ۱۳۰۶ اين حزب به توسط تيمورتاش از هم مى پاشد. (فصلنامه تاريخ معاصر ايران، شماره ،۳۴ تابستان ،۱۳۸۴ ص،۲۹۴ به گزارش موسى حقانى)
•••
از آيت الله شهيد سيدحسن مدرس جمله اى براى جمهورى اسلامى به يادگار مانده است كه گوياى جوهره و عصاره اين حكومت دينى است: «ديانت ما عين سياست ماست و سياست ما عين ديانت ماست » چنان مقبول بود كه حتى بر روى اسناد رسمى و اسكناس هاى رايج جمهورى اسلامى نقش بست. بر اين مبنا مى توان گفت كه كارنامه سياسى مدرس گوياى كارنامه دينى او نيز هست كه اين هر دو ظاهراً سياست ورزى از نوع مدرس را به سياستمداران ما مى آموزد. بر مبناى اين الگو مدرس گرچه شريعتمدار بود، اما از موضع يك سياستمدار وارد عرصه عمومى مى شد. حزب ايجاد مى كرد، وارد پارلمان مى شد، نطق مى كرد، مذاكره مى كرد، امتياز مى داد و امتياز مى گرفت. حتى با دشمن ترين دشمنان خود (رضاخان) مذاكره مى كرد و گرچه شجاعتش در اعلام مخالفت با ديكتاتورى پهلوى بى نظير بود، اما به همان اندازه در تشخيص مصلحت سياسى و ترجيح آن بر جمود سياسى استاد بود. مدرس نه از ستيز باكى داشت و نه از سازش. به وقت جنگ اهل نبرد بود و به وقت صلح، مرد صلح. هم اكنون كسى يافت نمى شود كه بتواند تلاش مدرس را در لغو قرارداد ۱۹۱۹ كتمان كند، اما هنوز كسى هم يافت نمى شود كه بتواند بهنگام از وثوق الدوله دفاع كند. مدرس اما مى دانست چه زمان با وثوق موافق و چه زمان مخالف باشد. هنگامى كه صداى پاى استعمار را مى شنيد با عاقد قرارداد ۱۹۱۹ مخالفت كرد و هنگامى كه صداى پاى استبداد را مى شنيد از وزارت وثوق الدوله دفاع كرد. روشنفكران مستقل و متعهد ما البته هنوز مانند مرحوم مصدق تحليل مى كنند كه بدون توجه به شرايط زمان و مكان و ديكتاتورى رو به رشد رضاخان عليه وثوق الدوله نطق مى كرد گويى ايده آليسم روشنفكران همچنان مانع از پذيرش رئاليسم سياستمداران مى شود و مدرس سياستمدارى رئاليست بود. بلايى كه بعداً بر سر مصدق آمد و محمدرضا پهلوى قوام را مقابل او قرار داد تا شاه جوان از نزاع رجال كاركشته به سلطنت مطلقه برسد در واقع در عصر پهلوى و به دست خود مصدق نازل شده بود. از اين حيث مدرس واقعاً مجتهد بود. مجتهدى سياسى كه احكام سياسى را با توجه به شرايط مكان و زمان صادر مى كرد و باب اجتهاد را نبسته بود. بدين ترتيب مى توان گفت دو وجه شريعتمدارى و سياستمدارى سيدحسن مدرس نه در تقابل با هم بودند و نه امتيازى براى ديگرى در كسب كرسى هاى حكومت و فقاهت به حساب مى آمدند. مدرس نه براى ايجاد حكومت دينى تلاش مى كرد و نه دين حكومتى. اما شريعتمدارى او پشتوانه سياستمدارى او بود. آنجا كه اجتهاد و عقل شيعى به كار سياست و سياست ورزى مدرن مى آمد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 20:26  توسط رضا  | 

 

آيت‌‏الله يوسف صانعي از مراجع عظام تقليد در پايان درس خارج فقه بياناتي را به مناسبت سانحه سقوط هواپيماي C-130 ايراد كرد. به گزارش "ايلنا"، متن كامل بيانات آيت‌‏الله صانعي درپي مي‌‏آيد: نثار روح همه اين عزيزاني كه در حادثه ديروز چه از نيروي نظامي ارتش، چه از رسانه‌‏ها، چه از مردم عادي كه به لقاءالله پيوستند و جانشان را تسليم خداي خويش نمودند، يك حمد و سه قل هوالله كه ثواب يك سوره قرآن را دارد، بخوانيد تا بعد يكي دو تا مطلب عرض كنم.
ما اين حمد و سوره را كه در اختيارمان است و در توانمان است، خدايا قرائت كرديم و از تو مي‌‏خواهيم پروردگارا كه ثواب اين حمد و سوره ما را گرچه ما قابل نيستيم اما تو با بزرگواري خودت، تو با كرامت و لطفت ثواب آنها را نثار ارواح اين گذشتگان بفرما. ارواح همه آنها را با آقا اميرالمؤمنين(ع) و رسول ا... (ص) و همه انسان‌‏هاي وارسته محشور گردان.
خدمت شماها بايد عرض كنم ما به عنوان تسليت حمد و سوره خوانديم كه تسليت معنايش اين است كه طلب صبر مي‌‏كنيم براي صاحب عزا؛ خدا صبرتان بدهد، خدا اجر جميل‌‏تان بدهد، خدا براي شما اين غم را آخرين غم قرار بدهد. خدايا ديگر تكرار نشود. خوب اينها خواسته ما در تسليت است و خواسته همه انسان‌‏ها. ليكن در تسليت مواظب باشيد بايد انسان در كنار تسليت زباني، آنچه را كه به زبان مي‌‏آورد، در عمل هم كاري بكند. بنده و جنابعالي هيچ كاري نمي‌‏توانيم بكنيم براي عزيزاني كه به لقاءالله پيوسته‌‏اند و كاري از دست ما ساخته نيست جز همين تسليت. اميدواريم بازماندگان اين افرادي كه به لقاءالله پيوسته‌‏اند و امت بزرگ ايران و نيروهاي ارتش و رسانه‌‏ها و عزيزاني كه در همه رسانه‌‏ها خدمت مي‌‏كنند از ما بپذيرند اين مقدار انجام وظيفه را. والا تسليت تنها، با قدرت بر اينكه توانايي عمل هم داشته باشيد، فايده‌‏اي ندارد.
نمي‌‏شود همه چيز را با تسليت، حل كرد. مثل اينكه نمي‌‏شود گناهان را فقط با استغفرالله گفتن حل كرد. نمي‌‏شود دعا كرد بدون كار. عده‌‏اي هستند كه اگر دعا كنند، دعايشان مستجاب نمي‌‏شود. كسي كه در خانه بنشيند، حركت نكند و بگويد خدايا تو به من روزي بده، اين دعايي‌‏است كه مستجاب نمي‌‏شود. پس تسليت هم حركت عملي مي‌‏خواهد. كساني كه مي‌‏توانند نسبت به آينده پيش‌‏بيني كنند، با سياست‌‏شان، با اقتصادشان، با فكرشان، با قدرتي كه ملت‌‏ها به آنها عنايت كرده‌‏اند، چرا كه غير از معصومين(ص) اگر افرادي قدرت دارند، قدرتشان را مردم به آنها داده‌‏اند، قدرت معصومين(عليهم السلام) هم به خاطر عصمت‌‏شان است، چون عصمت دارند خداوند به آنها قدرت داده است و اين هم لطف خدا نسبت به بندگان است، در اسلام دولتمردي به آقايي فروختن و كبر فروختن نعوذبالله نيست. در اسلام آقايي به خدمت است. "سيد القوم خادمهم". هر كه بهتر خدمت كند او آقاتر است.
آقا هر كسي هر كاري مي‌‏تواند براي پيشگيري انجام بدهد كه ديگر اين حوادث تكرار نشود، بايد پيشگيري كرد كه اين جور مصيبت‌‏ها پيش نيايد، خدايا اين چه مصيبتي است براي ملت، چگونه خانواده‌‏هاشان مي‌‏توانند تحمل كنند، خانواده‌‏ها تحمل كردند، زن تحمل كرد، بچه تحمل كرد، مادر تحمل كرد، پدر تحمل كرد، طايفه و فاميل تحمل كردند، اين همه بودجه‌‏اي كه مصرف شده و خدماتي كه انجام گرفته از اساتيد دانشگاه و دانشمندان گرفته تا كارهايي كه انجام گرفته تا هفتاد نفر وابسته به رسانه‌‏ها به وجود آمدند، از همه خبرگزاري‌‏ها، از رسانه‌‏ها آنهم اينها منتخبين‌‏شان بودند، اينها از خوبانشان بودند خوب چه چيزي آن را جبران مي‌‏كند.
اهميت اين افراد يادتان نرود، هر جوري مي‌‏توانيد به اينها احترام بگذاريد، به آنهايي كه به لقاءالله پيوستند، احترام بگذاريد. در تشييع جنازه‌‏شان، در مجالس ترحيم‌‏شان، در سخنراني‌‏ها به اينها احترام بگذاريد تا دنيا بفهمد ما به رسانه‌‏ها و به آنهايي كه خبر رسانند، احترام مي‌‏گذاريم، اي دنياي شرق و غرب! بنده يك روحاني و كسي كه خودم را با عمامه‌‏ام منتصب به امام صادق(ع) مي‌‏دانم، در مدرسه فيضيه بعد از بحث فقهم -كه بحث فقه از پرثواب‌‏ترين بحثها است- خدمت عده زيادي از خوبان به ياد اين عزيزان كه در اين حادثه از رسانه‌‏ها به لقاء الله پيوستند، سخن مي‌‏گويم. ما براي رسانه و خبررساني ارزش قائليم، ما براي نيروي مسلح، ارتش و ديگران كه خدمت مي‌‏كنند، ارزش قائليم، ما براي مردم عادي هم كه در اين حادثه از بين رفتند، ارزش قائليم. آنها هم به دنبال زندگي بودند كه ارزش مجاهد في سبيل الله دارند. خيانت به خون اين افراد، سانسور خبري است، انحصارگرايي در رسانه‌‏هاي عمومي است، انحصارگرايي در رسانه‌‏هايي كه مال همه ملت است نه مال بنده و جنابعالي، انحصارگرايي خيانت است، سانسور خبر خيانت است، مگر خلاف شرع باشد، مگر اضلال و گمراهي باشد، هتك به افراد، توهين به افراد، خيانت به خون اين عزيزاني است كه تلاش مي‌‏كردند، مسائل را صادقانه و محترمانه به اطلاع مردم برسانند.
خدايا همه آنها را با سيدالشهدا و اصحاب او و حمزه سيدالشهداء و اصحاب او محشور گردان، خدايا ثوابي از بحث امروز ما، سخنان امروز ما حمد و سوره امروز ما نثار عايد روح آنها بگردان، خدايا خود عذر ما را بپذير كه ما بيش از اين از دست‌‏مان نمي‌‏آيد، نسبت به اين عزيزان اظهار ارادت كنيم.
والسلام عليهم و عليكم و رحمه الله

http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00924_c-130.php

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 19:43  توسط رضا  | 

ايران امروز: "منوچهر نوذری" هنرمند با سابقه تئاتر، سينما پيش از ظهر امروز (چهارشنبه) در بيمارستان مدرس تهران درگذشت. نوذری از اواسط ماه گذشته به دليل عارضه كليوی دربخش دياليز بيمارستان مدرس بستری شده بود.
خبرگزاری «ايرنا» به نقل از دفتر مديريت بيمارستان مدرس گزارش داد، نوذری امروز كه مدتی در بخش مراقبت‌های ويژه اين بيمارستان بستری بود، دارفانی را وداع گفت.
منوچهر نوذری از حدود يك ماه پيش در بيمارستان بستری بود و گزارش‌ها منتشره در اين مدت از وخامت وضع وی خبر می‌داد.
نوذری ‌در آخرين گفتگويی كه با خبرگزاری دانشجويان داشت، گفته بود: من اولين كسی بودم كه در تلويزيون ايران مقابل دوربين رفتم و گفتم تصوير من را در جعبه‌ای كه می‌بينيد نامش تلويزيون است... از بنيان‌گذاران صنعت دوبله در ايران من و چند نفر ديگر باقی مانده‌ايم اما حداقل ما را به عنوان تماشاگر هم در مراسم چهره‌های ماندگار كه چند شب پيش برگزار شد دعوت نكردند.
نوذری گفته بود تلويزيون همه‌ی دستمزد او را بابت بازی در چند سريال پرداخت نكرده است. "مقدار زيادی از دستمزدم در مجموعه‌های كوچه اقاقيا، عصای پيری و باجناق‌ها مانده كه هنوز به من نداده‌اند."
منوچهر نوذری در ١٠ ارديبهشت سال ١٣١٥ در قزوين متولد شد. پدرش حسابدار، نقاش و اهل كاشان بود. وی فعاليت خود را در راديو به شكل حرفه‌ای از بيست سالگی شروع می‌كند و از سال ١٣٣٤ به دوبله نيز می‌پردازد. نوذری فعاليت در سينمای حرفه‌ای را از سال ١٣٣٤ با بازی در فيلم «امير ارسلان نامدار» آغاز كرده و در سال ١٣٤٧ در شبكه‌ BBC يك دوره شش ماهه را می‌گذراند.
وی در سال بعد استوديو دوبلاژ تنديس را تأسيس كرده و در سال ١٣٥٣ به مصر می‌رود و در آنجا نيز به كار فيلمسازی ادامه می‌پردازد. در مصر يك فيلم مستند راجع به رود نيل می‌سازد كه خيلی مورد استقبال واقع می‌شود.
نوذری تا سال ١٣٥٦ در مصر می‌ماند، سپس مدت چهار ماه و نيم در سوريه و پنج ماه نيز در اردن می‌ماند و از آنجا به ايران باز می‌گردد. با بازگشت از سفر مجددا فعاليت خود را در راديو از اسفند ١٣٦٦ با فعاليت در برنامه صبح جمعه با شما و راه شب شروع می‌كند.




منوچهر نوذری از زبان خودش
در گفتگو با خبرگزاری دانشجويان ايران (ايسنا)


١٧ سالم بود كه كار دوبله را شروع كردم، استادم آقای لطيف پور دوست برادرم مرحوم محمود نوذری بود و به خانه ما رفت و آمد داشت. يك روز من را ديد و گفت كه تو در دوبله استعداد داری و من را برای كار به پيش خودش برد. نشستم و نگاه كردم، ديدم می‌توانم.

اولين فيلمی كه صحبت كردم دختر نمكزار محصول ايتاليا بود. در آن فيلم فريدن سقفی به جای مارچلو ماستريانی صحبت می‌كرد و مرحوم ايرج دوستدار نقش منفی فيلم را می‌گفت. در هر فيلمی يك كمدين كوچكی بود همراه با رل اول فيلم كه به آن جيمی می‌گفتند كه آنرا به من دادند و در اولين روز كارم من جای نقش دوم فيلم صحبت كردم.
آن موقع مثل الان نبود كه گوشی داشته باشيم. تكرار هم نداشتيم و همه تكه‌ها سريع ضبط می‌شد. كار خوب درآمد و تشويقم كردند من هم در دوبله ماندم و رسيدم در حد مدير دوبلاژ و رل‌های سنگين را دوبله كردم.

قديم، وضعيت دوبله خيلی خوب بود. دوبله هم فن است و هم هنر. به غير از اينكه حالت هنرپيشه را حفظ می‌كنی بايد مواظب لب و دهن هم باشی و دو تا كار را در يك زمان انجام دهی. اينكه الان بعضی از دوبله‌ها خوب نمی‌شود طرف می‌ايد لب و دهن را ميزان كند حال از بين می‌رود و مياد حال را درست كند لب و دهن از بين می‌رود!. تا قبل از فيلم اشك‌ها و لبخندها دوبله ما در دنيا دوم بود. ايتاليايی‌ها موسيقی هم دوبله می‌كردند بعد از اينكه ما هم شروع به اين كار كردم يك شديم و واقعا كارمان سبك بود ولی الان اينطور نيستيم و خراب شديم.

اول اينكه يك مقدار از آن گوينده‌ها نيستند. بعد هم كار بی‌ارزش شده و برايشان مهم نيست مثل آنوقت‌ها حالت داشته باشند فقط می‌خواهند صدا فارسی بشود تا مشتری بفهمد. الان ٧٠، ٨٠ درصد فيلمهايمان خوب دوبله نمی‌شوند.

همزمان با دوبله، وارد راديو شدم و اجرای برنامه‌ها را از جمله داستان شب به عهده داشتم. ٢١ سالم بود كه با شروع كار تلويزيون در ايران و آن موقع كه هنوز كسی نمی‌دانست تلويزيون چی است من به همراه مرحوم تابش، متوجه و مرحوم مبشر شب در تلويزيون ظاهر شديم و به مردم گفتيم تلويزيون چی است و بعد يواش يواش برنامه گذاشتيم.

بعد از سال ٤٠ در چند فيلم سينمايی مثل لاله آتشين (مرحوم محمود نوذری) افق روشن (مهدی امير قاسم خانی) بازی كردم. اين كارها را دوست نداشتم. پارس فيلم پيش دكتر كوشان می‌رفتم و در آنجا كه مرتب فيلم تهيه می‌شد كار ياد می‌گرفتم و يكی هم كه نمی‌آمد من نقش آن را می‌گرفتم.وی به ايسنا گفت:دو سه تا سناريو هم نوشتم در واقع آنجا من طرح كاد بودم. چهار فيلم هم برای دكتر اسماعيل كوشان بازی كردم فيلم‌های حسين كرد و امير ارسلان نامدار ١٣٤٥، گوهر شب چراغ ١٣٤٦، غروب بت پرستان ١٣٤٧.

كار بازيگری را دوست نداشتم و فهميدم اين طرف دوربين بيشتر به درد می‌خورم. سال ٥٠ فيلم "ايوالله" را ساختم كه با آن بليط هجده زار و دو تومان در همان هفته اول ٧٠٠ هزار تومان فروخت و هنوز هم جزو ده فيلم پرفروش سينمای ايران است. آنموقع اگر يك فيلم در سه هفته ٤٠٠ هزار تومان در ١٠ سينما می‌فروخت همه به هم تبريك می‌گفتند.


من كاشف "آغاسی" بودم و برای اولين بار او را وارد راديو و سينما كردم. وقتی نقش اول ايوالله را به او دادم تمام مدت تا وقتی كه فيلم اكران شد هر كسی كه من را ديد ايراد گرفت كه چرا نقش اول فيلمم را به او دادم من هم در جواب می‌گفتم يك فكرهايی كردم. همه فكر می‌كنند آغاسی نفت فروش بوده در حاليكه اين نبود هنگامی كه انگليسی‌ها در خوزستان لوله كشی نفت می‌كردند آغاسی دنبال آنها می‌رفته و با گونی شيشه‌های آبجوی آنها را جمع می‌كرده و در شهر می‌فروخت. اين را هم نمی‌شد در فيلم نشان داد. من برايش داستان ديگری ساختم نعمت نفتی هم از آن وقتيكه فكر می‌كردند اين نفت فروش است و رويش ماند.

من دو فيلم از آغاسی ساختم كه او نقش خود را داشت. در فيلم‌های بعدی آمدند و به او نقش دادند نگرفت تا اينكه ايرج صادقپور فراش باشی را ساخت كه آن هم موفق بود.

دو فيلم ديگری هم كه ساختم (خيلی هم ممنون و خيالاتی) پرفروش شد اما مثل اولی نبود. بعد از "خيالاتی" ديدم كارفرمايشی شد و تهيه كننده می‌گويد سناريو خوب است ولی اين آدمها را بگذار و اينجا را اينجوری كن كارها را به اين شكل شده بود كه سينما را ول كردم.

بعد از سينما در دوبله و راديو بودم و در تلويزيون هم برنامه چهره‌ها را داشتم كه برنامه خيلی موفقی بود.
از بعد از انقلاب تا سال ٥٩ بيكار بودم ممنوع‌الكار نبودم ولی من را خبر نكردند. من از اول تا به حال كارمند قراردادی صدا و سيما بودم و چون رسمی نبودم هنگام كار از من دعوت می‌كردند تا اينكه برای صبح جمعه با شما توسط احمد شيشه‌گران دعوت به كار شدم.

اين برنامه تا سه چهار سال پيش كه جلويش را گرفتند پخش می‌شد پنج شش ماه هم تكرار برنامه‌های گذشته را پخش می‌كردند تا اينكه كاردان، همان برنامه ٥ شنبه‌ها را به جمعه منتقل كرد كه موفق هم نبود.

اخيرا هم برنامه را به سعيد توكل دادند كه در واقع ته مانده و عكس برگردان صبح جمعه با شما با همان عوامل قبلی به جز من و خانم بهروان و احمد شيشه‌گران است و اصلا ما را خبر نكردند.

برنامه‌ای با نام برگ سياه تاريخ برای تلويزيون تهيه می‌شد و به من گفتند چون تو از نوشته نمی‌خوانی دلمان می‌خواهد تو صحبت كنی كه من به عنوان خبرنگار با سيزده خونخوار تاريخ مصاحبه می‌كردم و در برنامه كودك پخش می‌شد. تهيه كننده اين برنامه پول ما را خورد و به ‌آمريكا رفت. مدتی، زده شده بودم كه بعد از اين همه سال، پول ما را هم مثل اين جوان‌ها بخورند مدتی كار نكردم تا اينكه “مسابقه‌ی هفته” به من پيشنهاد شد.



"مسابقه‌ی هفته" سالها، جزو موفق‌ترين برنامه‌های تلويزيونی بود تا اينكه آقای پورنجاتی قائم مقام وقت سازمان گفت كه سوال‌های مذهبی آن را زياد كنيد و زنها نباشند. بعد دوباره تغيير كرد تا اينكه گفتند نمی‌خواهيم البته الان به جای ١٠ نفر ٩ نفره آنرا گذاشتند كه جالب نيست.

مجموعه طنزی به اسم "جدی نگيريد" هم توسط عبدالهی و توكلی ساخته می‌شد كه من گوينده‌اش بودم و بيشتر همان بچه‌های صبح جمعه بودند كه به تلويزيون آمده بودند.

منوچهر نوذری در ادامه‌ی گفت‌وگو با خبرگزاری دانشجويان ايران، اظهار داشت: از سال ٧٢ تا ٧٧ در تئاتر گلريز ٥ نمايش طنز به روی صحنه برديم كه از نظر تماشاگر هنوز ركورد آن شكسته نشده است. گاهی وقت‌ها آنقدر تماشاگر زياد بود كه تا ٦ اجرا در روز می‌گذاشتيم اين نمايش‌ها را من می‌نوشتم و مجيد جعفری كارگردانی می‌كرد.

آن زمان كه تئاتر كار می‌كردم شخصی پيش من آمد و پيشنهاد داد تا لطيفه‌هايم را جمع كنم تا يك كتاب درست كنيم كه خيلی هم استقبال شد. لطيفه‌های جيبی ٦ سال است كه پشت سر هم با ده هزار تيراژ تجديد چاپ می‌شود.

دو سال و نيم به خاطر ناراحتی قلبی در بيمارستان و دو سال و نيم هم به خاطر بدهی كه بابت يكی از دوستانم پيش آمد و امضا بالاش دادم زندان بودم.

در زندان هم برای زندانی‌ها برنامه می‌گذاشتم و همچنين طرح سه سريال و فيلم و يك راه شب برای راديو نوشتم. آن موقع هم اولين كسيكه راه شب را تكان داد و سبك آن را عوض كرد من بودم كه البته الان خرابش كردند.

اولين سريالی كه در عمرم بازی كردم كوچه اقاقيا بود. كار سريال به من خيلی پيشنهاد می‌شد يا داستانش را نمی‌پسنديدم و يا كارگردانش مورد طبعم نبود.

در برنامه جدی نگيريد يك مسابقه ٥ دقيقه‌ای داشتيم كه عطاران می‌آمد و پانتوميم بازی می‌كرد من آنجا از او خوشم آمد. بعد هم كه سری اول زير آسمان شهر را نوشت كه كار موفقی بود.

يك روز مجيد جعفری به من زنگ زد و گفت عطاران يك سريال دارد و می‌خواهد يك نقش را به تو بدهد ولی چون تا به حال برای كسی بازی نكردی می‌ترسد قبول نكنی. من به جعفری خيلی عقيده دارم گفتم به نظرم بچه خوبی است چكار كنم؟ گفت آره سوژه‌اش هم خوب است قبول كن. قرار گذاشتيم و صحبت كرديم و كار را پسنديدم.

حسن عطاران اين است كه بازيگر را آزاد می‌گذارد و حرف و توصيه آدم را گوش می‌كند.

بعداز كوچه اقاقيا، دو سه تا پيشنهاد شده كه همه شكل آن است و قبول نكردم. گفتم خيلی پول احتياج دارم اما خودم را خراب نمی‌كنم. همه يك چيزهايی مثل هم نوشته‌اند. حالا يك چيز جديد درست كنيد.

من ديگر عشق دوربين كه ندارم بايد حواسم را جمع كنم كه اعتبار اين ٥٠ ساله را خراب نكنم در عين اينكه به خاطر بدهی به پول هم احتياج دارم اما نبايد به خاطر پول، كارم را خراب كنم، به خاطر همين، پيشنهادات را به راحتی قبول نمی‌كنم.


در اين مدت كار من هم مثل همه‌ی كارها افت و خيز داشته، منتهی سعی كردم روالم ادامه پيدا كند من دنبال سياست و دسته بندی نبودم و هميشه دنبال همان كار هميشگی كه طنز و دل خوش كردن مردم است بودم.

الان، ٥شنبه‌ها در راديو سراسری برنامه ٥شنبه شنيدنی را به تهيه‌كنندگی خانم معصوم زاده دارم. يك مسابقه جمع و جور است كه فعلا خوب گرفته.

يك سال و نيم پيش هم در مرخصی زندان دو تا فيلم از كارهای آخر جك لمون را دوبله كردم كه چند جا نوشتند بعد از مدت‌ها يك دوبله خوب ديديم.

الان اگر اسم طنز برده می‌شود خيلی‌ها طنز نيستند و دلقك بازی و شكلك درآوردن است، طنز اين چيزها نيست. بايد سوژه و عكس‌العمل من باعث خنده مخاطب شود يك تبسم كافی است. قهقه خنديدن مال جك است طنز بايد سالها ياد طرف بماند اما فكاهی و مسخره بازی همان لحظه است و شخص بعدا يادش می‌رود. من دنبال آن كار هستم و تا حدی هم موفق بوديم.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news1/more/5664/
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم آذر 1384ساعت 11:42  توسط رضا  | 

در باب عدالت و عشق*  

سیدمحمدخاتمی:
در مجلس باشكوهى كه به نام عالم دينى بزرگ و زمان شناس و روشن بين، حضرت امام موسى صدر برپا شده است بايد از دين سخن گفت؛ دينى كه رهاننده آدمى از جهل و خشونت و بيداد است. همان كه امام موسى صدر زندگى خود را وقف آن كرده بود. او پيشواى شيعيان لبنان بود، اما براى پيروان همه اديان و مذاهب پدرى مهربان و معلمى دلسوز بود. او پيشواى شيعيان لبنان بود. او لبنان سرافراز را آرام، آزاد، مستقل و پيشرو مى خواست و مسلمان و مسيحى و درزى و شيعه و سنى را در كنار هم و برخوردار از همه مواهبى كه خداوند براى بندگان خود آفريده است و همه را شايسته برخوردارى از اين و آن مى دانست. انديشه بلند و روح لطيف امام موسى صدر از مرزبندى هاى ظاهرى و صف بندى هاى تصنعى سياسى و قومى فراتر مى رفت و به نام اسلام روشنگر همه انسان ها را آزاد و عزيز مى خواست.
امروز گرچه امام موسى صدر در ميان ما نيست، ولى انديشه و مرام او برانگيزاننده هر انسان آزاد لبنانى است و در مقاومت دلير لبنان و در جان آنان كه سربلندى لبنان عزيز را مى خواهند و نسبت به توطئه هايى كه استقلال و سرافرازى لبنان را تهديد مى كند، زنده و جارى است. ما هنوز هم منتظر بازگشت آن عزيز هستيم كه در اين زمان سخت به او نيازمنديم.
قدمت دين به قدمت وجود آدمى است و همين امر نشانه فطرى بودن و ريشه دارى دين در ذات آدمى است. دين آفريننده تمدن ها و فرهنگ ها است و حتى در دوران ما تمدن جديد كه با جدايى از سنت شكل گرفت، به شدت مرهون فرهنگ دينى است و چه كسى است كه ميراث پرشكوه مسيحيت را در گوشه گوشه همين تمدن جديد نبيند. هر چند كه بنيانگذاران و مفسران اين تمدن آن را غيردينى به حساب آورند و به دينى بودن خود اعتراف نكنند و شايد مهم ترين تفاوت دنياى جديد گذشته در اين است كه تمدن ها و فرهنگ هاى پيشين همگى دينى بودند و به دينى بودن خود معترف.
دين در همه حال و همه جا معارضان سرسختى داشته است و دين ستيزى نيز مانند خود دين سابقه اى بلند دارد. البته در گذشته ستيز با دين نيز از موضع دين بود و دينى در برابر دين ديگر به معارضه برمى خاست و دينداران مورد تهاجم نيز مى كوشيدند تا از دين خود دفاع كنند. علاوه بر جنگ هاى دينى در تاريخ، انديشه بشرى نيز رشد و تحول خود را بيش از هر چيز مرهون منازعات فكرى دينى است. در دوران جديد اما همانگونه كه شكل و محتواى زندگى با گذشته تغيير كرده است، نوع ستيز با دين نيز تفاوت كرده است. جنگ هايى كه امروز رخ مى دهد، انديشه ها يا پندارهايى كه به ايدئولوژى تبديل مى شوند و با سلاح تعصب به ستيزه با يكديگر برمى خيزند، جهانى متفاوت از جهان گذشته را آفريده اند. منازعاتى كه در حوزه فكرى رخ داده است منجر به پيدايش نوع جديد از كلام (Theology) شده است كه موضوع، مسائل، روش و حتى در بسيارى از موارد هدف و غايت آن با كلام قديم تفاوت دارد. پرسش اساسى اين است كه آيا ادعاى پيشوايان فكرى دين ستيز يا دين گريز تمدن جديد در قرن هجدهم و پيش و پس از آنكه مدعى بودند دوران دين به سر آمده درست است؟ آيا تقسيم بندى معروف آگوست كنت (August Cont) كه زندگى بشر را به سه دوره دينى، فلسفى و علمى تقسيم مى كرد و مهم ترين شاخصه دوران مدرن را علمى بودن آن مى دانست تقسيم صحيحى است؟


صرف نظر از مباحثى كه در فلسفه علم مطرح است و بينش افرادى چون آگوست كنت را درباره علم سطحى به حساب مى آورد و علاوه بر مباحث گسترده فلسفى كه پيرامون اين تقسيم بندى و نظرات فيلسوفان پيشين عرب و رد و نقد آنها وجود دارد، عالم واقع نيز درس هاى بزرگى به ما مى آموزد.
بنا بود علم جديد بدون كمك وحى و عقل متافيزيكى همه مشكلات بشر را حل كند. بنا بود بهشت موعود اديان توسط انسان سود انديش (Utilitarianist) و ظاهربين بر روى زمين برپا شود. بنا بود با سرپنجه علم گره هاى آزاردهنده زندگى گشوده شود و نبايد از نظر دور داشت كه پيشرفت هاى شگفت انگيزى نيز در سايه تمدن جديد پديد آمد. ولى آيا بشر امروز با مشكلاتى به مراتب بزرگتر از مشكلات گذشته مواجه نشده است؟ آيا جنگ ها و ويرانى هاى مادى و معنوى ناشى از آن در دوران جديد قابل مقايسه با درگيرى هاى دوران قبل است؟ آيا دلهره اى كه بر بشر امروز حاكم است و ناامنى تباه كننده زندگى در شرق و غرب و شمال و جنوب عالم، ويرانگرتر از اضطرابات و ناامنى هاى بشر گذشته نيست؟
نمى توان و نبايد با نگاه سطحى در برابر پيشرفت هاى محير العقول علم تجربى و تكنولوژى غول آساى روزگارمان مبهوت شد و چشم بر مصيبت هايى كه در دنياى به هم پيوسته امروز آثار تلخ و جانكاهى را بر جاى مى گذارد بست. اجازه بدهيد يكى از وجوه بارز زندگى در دوران جديد را از زبان كسى كه او را حجت موجه عقلانيت غرب خوانده اند بيان كنم از نيچه فيلسوف پرآوازه آلمانى.
او در كتاب خود «دانش طربناك (Die Frohliche Wissen-Schaft) يا (The Joyous of the Gay Science)» به نقل از ديوانه اى مى نويسد كه در روز روشن فانوسى در دست در بازار مى دود و فرياد مى زند كه «خدا را مى جويم» و در پرسش سخره آميز مردمان كه مى پرسند مگر خدا گم شده يا به سفر رفته، فرياد مى زند: مى پرسيد خدا كجا رفته است؟ به شما خواهم گفت. ما، من و شما او را كشتيم... ما قاتلان سرآمد همه قاتلان چگونه خويشتن را تسلى دهيم. آنكه را جهان تاكنون مقدس تر و نيرومند تر از او به خود نديده است، زير ضربات خنجرهاى خود گرفتيم. كيست كه اين خود را پاك كند؟ به چه آبى خويشتن را بشوييم؟ هرگز واقعه اى به اين عظمت نبوده است. گرچه داورى نهايى درباره نيچه اين نابغه ناآرام و آشفته فكر دشوار است، ولى هر چه باشد اين فراز از انديشه نيچه در واقع تمثيلى است از جهان مدرن كه در آن انسان ايمان خود را به خدا از دست داده است و روح تمدن جديد روح بى خدايى است. هرچند كه انسان هاى متمدن ممكن است شخصاً صاحب ايمان باشند، چنان كه هنوز هم كليساها و معابد در غرب از رونق نيفتاده است، ولى چراغ ايمان به غيب و مدد جستن از فيض روح القدس در متن تمدن جديد فرو مرده است. تمدن مدرن غرب تهى از نور مراد اين فيلسوف هرچه باشد اما اولاً نمى توان از حقيقتى كه در دل اين تمثيل كه با هنرمندى در تعريف تمدن جديد بيان شده است رويگردان شد. ثانياً راه درمانى كه او براى بيمارى غيبت خدا از متن تمدن جديد معرفى مى كند خود بيمار است و به بن بست تاسف بارى مى رسد.نيچه مى گويد: انسان مايوس و وامانده در جهانى كه در آن از خدا چيزى نيست، بايد همه ارزش ها را از نو ارزيابى كند و از نو بيافريند. بايد دلير باشد و خطر كند و دل به دريا بزند و سرشار از نشئه حيات اين دنيا زندگى كند. بايد هر مانعى را از سر راه نيرو و نشاط زندگى بردارد. بايد بشود هر آنچه حقيقتاً هست. او حيات را بزرگترين مايه آدمى مى داند، ولى حيات با اين همه ارزش غايت و هدف نيست، بلكه وسيله است در دست اراده اى كه معطوف به قدرت است:
The Will to power
انسان با اهميت دادن به حيات و با تقويت ارائه معطوف به قدرت بايد «ابرمرد» شود، نيچه كه خود برآمده از متن تمدن جديد بود در دامى افتاد كه پيشينيان او افتادند و علم را نه وسيله كشف حقيقت بلكه ابزار قدرت و توانستن تعريف كردند و آن را نه براى تفسير عالم كه براى تغيير آن به كار گرفتند. او نيز اراده معطوف به حقيقت را افسانه و دروغ دانست و آن را با اراده معطوف به قدرت جايگزين كرد و خواست جاى خالى خدا را در نظام دنيوى با انسان پر كند و ديرى نپاييد كه در كشور زادگاهش _ آلمان- ابرمرد، در چهره هيتلر و اراده معطوف به قدرت در هيبت «نازيسم» ظهور كرد و جهان را به خاك و خون كشاند تا براى خود فضاى «حياتى» باز كند و شگفت اينكه در نظام ناسيونال سوسياليسم آلمانى، يهوديان بيش از ديگران مورد تحقير و آزار قرار گرفتند و بعد كه اراده معطوف به قدرت از هيتلر به نيروهايى منتقل شد كه در جنگ جهانى دوم پيروز شده بودند، به جاى اينكه نازيسم و فاشيسم را از ميان بردارند، آن را از صحنه حيات ملى خود به عرصه بين المللى منتقل كردند و از جمله همت و اراده خود را معطوف به فاجعه اى بزرگ كردند كه طى آن مردم مظلوم خاورميانه و در راس آنان ملت عزيز فلسطين مى بايست تاوان «آنتى سميتيسم» و يهودى ستيزى غربيان را بپردازند و اين در حالى است كه از زمان پيدايش اسلام تاكنون نه تنها در ميان جوامع مسلمان شاهد ستيز با پيروان اديان ديگر نبوده ايم، از جمله اينكه قرن ها يهوديان و مسيحيان و مسلمانان در فلسطين همزيستى مسالمت آميز و سرنوشت مشترك را تجربه كرده بودند و اگر احياناً حكومت هاى فاسد و جبارى نيز به انگيزه هاى غيردينى يا در اثر القاى ذهنيت نادرست از سوى صاحبان تعصب بر ديگران سخت گرفته اند، دامن مردم مسلمان از دشمنى با ديگر اديان پاك است و هم اكنون هم اگر ملت فلسطين به خود رها شوند، مسلمانان و مسيحيان و يهوديان مى توانند آزاد در فلسطين در كنار يكديگر به سر برند.
گرچه تمدن غرب به نحوى از غيب روى گردانده است، ولى در دوران جديد نيز تاريخ، فارغ از جنگ ها و درگيرى هايى كه الهام گرفته از انگيزه هاى دينى است، نبوده است. صرف نظر از اينكه استعمارگران و سلطه طلبان در مستعمرات و در كشورهايى كه مورد تهاجم شان قرار گرفته است با مقاومت هايى روبه رو شده اند كه از سرچشمه ايمان دينى مردم سيراب شده، در بسيارى از نقاط در زمانى نه چندان دور از سلطه استعمار شاهد منازعات خونين و ويرانگر بوده ايم كه هر دو طرف يا يك طرف آن با انگيزه دينى به ميدان آمده اند. الجزاير سال ها در كابوس خونينى غوطه ور بود كه در آن بنيادگرايان دينى در يك سو و ارتش و نيروهاى سياسى و اقتصادى سكولار از سوى ديگر به جان هم افتاده بودند و در مقياس كوچك تر، همين پديده را در خاورميانه و شمال آفريقا و خيلى جاهاى ديگر مى بينيم و حتى در تركيه كه فرض مى شد كه در آن محيط امنى براى غرب گرايى و عرفى گرى (سكولاريسم) فراهم آمده است.
اما اين پديده اختصاص به جهان اسلام و كشورهاى غيرغربى نداشت. در غرب نيز حق ستيزه جويى دينى دردسرساز بوده است. حقى كه به نجات دادن ايمان سنتى از تجاوزهاى مردم سالارى عرفى گره خورده است.
به همين دلايل بود كه حدود يك قرن بعد از نيچه كه اعلام مى كرد ايمان دينى در تمدن غرب مرده است، متفكران و تحليلگرانى از «انتقام» خدا سخن گفتند كه دست او از آستين مومنان تحقير شده و متعصب درآمده است، در حالى كه واقعيت امر ديگرى است. من مى خواهم از اين بحث دراز دامن چنين نتيجه بگيرم كه آنچه پيش آمده، نتيجه رويگردانى دوران از خدا است. وقتى خدا در ذهن و محاسبات آدمى غايب شد، عشق و عدالت نيز از ميان مى رود و بشر براى رهايى از اين مصيبت راهى جز بازگشت به خدا و زنده كردن چراغ ايمان در دل خود و در متن جوامع خود ندارد. اما اين سخن نه به معنى دعوت به بازگشت به گذشته و احياى روش ها و نظامات غيرانسانى به نام دين است و از ياد نبريم كه يكى از بزرگترين عوامل رويگردانى بشر متجدد از دين ناراستى ها و ناروايى هايى بوده است كه به نام دين بر بشر تحميل شده است. سكولاريسم كه مختص تاريخ غرب است، زاده طبيعى و معلول بدبينى و بداخلاقى به نام دين در دوران ماقبل تجدد است.
وقتى من اينجا از دين سخن مى گويم به هيچ وجه هم سخن با مرتجعان كج انديش نيستم كه دين را فقط در ظواهر مى بينند كه بخش عمده آن نيز ناشى از برداشت هاى غلط از دين يا عادت هايى است كه از گذشته به ارث رسيده و اينك رنگ تقدس و جاودانگى گرفته است. مراد من از دين رفتارهاى خشن و غيرمتمدنانه اى نيست كه به نام دين با هر چه نو و پيشرو است مخالف است و جهاد را در آدمكشى و ترور و ايمان را در خاموش كردن چراغ عقل و تقوى را در محروم كردن زن از همه حقوق خويش و زهد را در مقابله با علم و پيشرفت مى داند. بشر نيازمند دين است و رسالت دين هدايت آدمى است. دين هيچ گاه جاى عقل بشرى را براى راه بردن زندگى نگرفته است، بلكه بر اهميت تدبر و تعقل تاكيد كرده است و انسان را آزاده، خردمند و عزيز خواسته است، دين راستين جهت زندگى را معين مى كند. زندگى كه در متن همين طبيعت بايد جريان يابد، ولى انسان را بزرگتر از همه طبيعت مى داند و طبيعت را مسخر انسان اما اين تسخير به معنى هم نفسى با عالمى است كه در تسبيح دائم ذات حق است، نه تصرف بى رويه در آن كه آثار سوء آن امروز دامن بشر را گرفته است. انسان برتر از طبيعت است، نه تنها به خاطر برخوردارى از عقل بلكه در پرتو موهبت عشق كه حتى فرشتگان نيز از آن محروم اند. ايمانى كه از آن سخن مى گويم، ايمانى است كه مى تواند آدمى را از دلهره پرتاب شدگى به متن وجود بى انتها رهايى بخشد و ايمانى كه صاحب خود را از آفت ويرانگر اندوه و ترس پاك مى كند. ايمانى كه ميان شهر خدايى آگوستين قديس و شهر دنياى مدرن پيوند ايجاد مى كند تا مردم آن مردم سالارى، معنويت و عدالت و برخوردارى را با هم تقسيم كنند. زمان ما براى رهايى نيازمند دين است، دينى كه علاوه بر خدا، به عدالت، آزادى و حقوق انسان مومن باشد و به فقر و جهل و جنگ و ترور و تحقير انسان، كافر.
*سخنرانى در همايش توسعه انسانى در لبنان

http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00151_1.php
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:29  توسط رضا  | 

توضیح لیلا خاتمی در مورد خبر بازتاب :  

پس ار درج یادداشتی از سوی شخصی به نام "محمدعلی رجایی" به نقل از «بازتاب» و حذف زودهنگام این یادداشت،سیده لیلا خاتمی دختر سیدمحمد خاتمی رئیس جمهور سابق ایران، طی توضیحی به درج این یادداشت واکنش نشان داده که به دلیل روشن شدن افکار عمومی ، متن توضیح ایشان، عینا در پی می آید:

با سلام

روز 10 آذرمطلبی با عنوان " ماجراي خواندني قبولي دختر خاتمي در دانشگاه " به نقل از آقای محمد علی رجایی در سایت انتخاب منتشر شده است. همین مطلب برای اولین بار در سایت بازتاب و به نویسندگی آقای غلامعلی رجایی منتشر شده بود. من در بخش نظرات مطلب در سایت بازتاب توضیح دادم که این ماجرا ظاهرا ساخته ذهن "دوست ناشناس" آقای رجایی است ، چون اساسا امکان وقوع نداشته است. توضیح این که من در سال 1381 دوره دكتري را به پايان رسانده ام و طبيعتا سال گذشته دليلي براي شركت در امتحان كارشناسي ارشد نداشته ام. از طرف ديگر خواهرم نرگس (كه داستان به عكسش مزين است) از آنجا كه جزو 3 دانشجوي برتر دوره اش بوده، بنا به مصوبه وزارت علوم در حمايت از نخبگان، مي توانسته بدون شركت در آزمون ورودي وارد دوره كارشناسي ارشد شود كه البته از اين حق استفاده نكرده است .

در پي این توضیح سایت بازتاب تنها به حذف بدون توضیح مطلب اکتفا کرد، که البته داستان پيش از آن در سایتهای دیگری از جمله انتخاب نقل شده بود. به هر حال بررسی صحت ماجرا و حتی امکان روی دادنش به راحتی ممکن بوده و هست. در عین اعتماد به حسن نیت گردانندگان سایت انتخاب، امیدوارم تصمیم مقتضی در این مورد اتخاذ شود.

با احترام لیلا خاتمی

http://www.emrouz.info/archives/2005/12/00142_14.php
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آذر 1384ساعت 19:15  توسط رضا  | 


 
 
گروه ادب و هنر، سام فرزانه: لازم به معرفى نبود. از همان شال گردن مشكى، موهاى پريشان و سيگار برگى كه در دست داشت، معلوم بود كه شاعر است: آدونيس «على احمد سعيد» مشهور به آدونيس شاعر برجسته جهان عرب روز جمعه به ايران آمده بود و روز گذشته مهمان ما در شرق بود. او را نمى توان شاعرى سورى دانست. هرچند كه در روستايى در اين كشور به دنيا آمده است. شاعرى لبنانى نيز نيست. گرچه تابعيت آن كشور را دارد. به عربى مى سرايد پس شاعر فرانسوى هم نيست، هرچند مقيم آن كشور است. يونانى هم نيست هرچند در اساطير يونان جوانى به اين نام خواهان آفروديت (الهه عشق يونانيان) بوده است. او شاعرى متعلق به همه جهان عرب و همه مردمى است كه شعر را دوست دارند، مى خوانند و مى پرستند. براى همين عجيب نيست وقتى «احمد غلامى» از او مى پرسد كه چه وقت هايى احساس تنهايى مى كند، در جواب مى گويد: «من وقتى احساس تنهايى مى كنم كه اين احساس را دارم كه در تمام جهان پخش شده ام. براى همين هم هميشه احساس تنهايى مى كنم. » پاسخ هايى شاعرانه مى دهد. همان طور كه بايد و انتظار مى رود. پاسخش به اين سئوال كه از او پرسيديم «ازچه چيزهايى بيشتر مى ترسد» را بخوانيد: «زندگى هيچ ترسى را در من برنمى انگيزاند. احساس مى كنم كه به قله علم و عشقم به زندگى رسيده ام. يكى از دلايلى كه خيلى سفر مى كنم هم همين است كه مى خواهم هرچه بيشتر از زندگى را كسب كنم. از مرگ نمى ترسم. از تنها چيزى كه مى ترسم اين است كه مرگ زودتر از موقع سراغم بيايد. » عشق او به زندگى را مى توان از ظاهرش نيز فهميد. حتى پيش از آنكه اين جمله ها را به زبان آورد و از برنامه سفرش به اصفهان و شيراز چيزى به زبان آورد. هدف سفر است و زندگى كردن. شايد براى اينكه كودكى و نوجوانى دلچسبى نداشته است: «كودكى به آن صورت كه در زندگى روزمره جريان دارد، يا در كتاب ها نداشته ام و چنين چيزى را نمى شناسم. در روستايى كه به دنيا آمده ام خيلى فقير بود و تا آن جايى كه يادم مى آيد، خيلى زود با پدرم شروع به كار در مزرعه كردم. الان است كه سعى مى كنم خاطراتى را از دوران كودكى ام پيدا كنم. تلاش براى به ياد آوردن اين خاطرات، يكى از چيز هايى است كه شهوت به زندگى و جهان را در من زنده مى كند. »
• متولد شب توفانى؛ دنباله شعر عرب
در شبى توفانى در ژانويه سال ۱۹۳۰ ميلادى در روستاى «قصابين» به دنيا آمد. روستايشان آنقدر محروم بود كه تا سيزده سالگى اتومبيل و راديو نديده بود. پدرش احمد گرچه روستايى فقير و ساده اى بود اما كتابخوان بود و شناخت خوبى از زبان و شعر عربى و دين اسلام داشت. از پدر زبان آموخت و در دوازده سالگى اشعار كلاسيك عرب را به خوبى مى خواند. امروز هم كه شعر عرب وامدار حضور آدونيس است، با سربلندى در جواب اين سئوال مهدى يزدانى خرم خبرنگار ادبى شرق كه مى پرسد آيا خود را وارث شعر جاهلى عرب مى داند، مى گويد: «خودم را دنباله شعر جاهليت مى دانم نه وارث آنها، من وارث قرائت خاصى از شعر جاهليت عرب هستم. » در چهارده سالگى بود كه آموخته هاى پدر «على احمد سعيد» را به سوى آدونيس شدنش رهنمون كرد. در آن سال يك مامور دولتى كه به روستاى آنها آمده بود، از شعرخوانى اين نوجوان خوشش مى آيد و از او مى خواهد كه چند روز بعد براى خواندن شعرى در محضر رئيس جمهور وقت سوريه به شهرى در آن نزديكى برود. على احمد سعيد، پاى پياده به آن شهر مى رود و شعر زيبايى مى خواند. همان واقعه سبب مى شود كه در سال ۱۹۴۴ با خرج دولت وارد مدرسه اى فرانسوى شود و دو سالى در آن مدرسه درس بخواند. تا اينكه سوريه استقلال خود را به دست مى آورد و او به مدرسه ديگرى مى رود. پس از آن است كه ديپلم مى گيرد و سپس در دانشگاه هايى در دمشق و بيروت موفق به ادامه تحصيل تا مقطع دكتراى  فلسفه مى شود. بعد از دوره اى كارهاى سياسى در سال ۱۹۵۶ ميلادى با همسرش به لبنان مى رود و از سال ۱۹۸۶ تا به حال در پاريس و ژنو زندگى كرده است. او علاوه بر تدريس در دانشگاه سوربن فرانسه و دانشگاهى در ژنو، در يونسكو نيز به عنوان فرستاده اى از كشورهاى عربى مشغول به كار است.
• من خائن نيستم، شاعرم
از دنياى عرب چيزى در ظواهر آدونيس نمى بينيد. سيگار برگش در دست است و هرازگاهى آن را مى گيراند. غذايش را هم با چنگال و كارد مى خورد. (هر چند غذا چلوكباب است) اما اصرار دارد كه بگويد شاعرى عرب است. حالا هم به دعوت بخش فرهنگى سفارت فرانسه و خانه نقد ايران به كشورمان آمده است و مصاحبه به زبان فرانسه انجام مى شود. يكى از كاركنان بخش فرهنگى سفارت فرانسه مى گويد: «فرانسه مفتخر است كه بسيارى از صاحبنظران ادبى سراسر دنيا در اين كشور هستند. » و در ادامه مى گويد كه اين افراد نيز به عنوان مهمان هاى فرهنگى از سوى فرانسه به كشورهاى مختلف دنيا سفر خواهند كرد. از آدونيس ترك وطن كرده مى پرسيم كه آيا چنين رفتارى نزد روشنفكران عرب، نوعى خيانت به وطن شناخته نمى شود؟ او مى گويد: «به اعتقاد من كلمه اى مانند خيانت هيچ كاربردى نمى تواند در ادبيات و آفرينش داشته باشد. براى اينكه خيانت يك مفهوم قانونى است و آفرينش ادبى و هنرى بنا به تعريف رفتارى خلاف قانون است. به اعتقاد من بايد از كاربرد اين كلمه براى نوشتن خوددارى كرد. اين را هم اضافه كنم كه كسى كه مى خواهد بنويسد بايد خوب خيانت كند. براى اينكه اگر بخواهيد وفادارى خود را به حقيقت اثبات كنيد، چاره اى جز خيانت به واقعيت نداريد. »آيا نظر مخاطبان آدونيس در اين بين برايش اهميتى دارد؟ او مى گويد: «نظر هيچ كس براى من مهم نيست. » (در بخشى كه از نوبل مى گويد چنين ديدگاهى را _ كه كمى شاعرانه نيز هست _ بيشتر درك مى كنيد. )درباره مفهوم هجرت نيز مى گويد: «ما دو نوع هجرت داريم. يكى سياسى است و يكى اختيارى. در مورد من تبعيدم خودخواسته و اختيارى بود. هجرت ديگرى هم داريم كه به نظر من مهم تر است و آن هجرت درون زبان و فرهنگ خودمان است كه بين ما مسلمان ها و جهان عرب شيوع بيشترى دارد. تا وقتى كه نويسنده نتواند آنچه را كه مى خواهد به طور كامل و اساسى در زبان خود بيان كند، در تبعيد است. سياست تنها جلوه اى از آن است. » «ونوس فورى _ قطا» خانم شاعرى كه از مترجمان شعر آدونيس به زبان فرانسه است، مى گويد: «آدونيس در كلاس هاى درسش مى گويد شاعرى كه در ميراث فرهنگى خود غوطه ور مى شود، هرگز اين ميراث را انكار نمى كند ولى مى آيد و اين ميراث را با كار خودش نو مى كند و آن را شخصى مى كند. براى كسى كه كار خلاقه انجام مى دهد، سنت چيزى مثل تخته سنگ نيست كه يا بايد آن را گرفت، يا كه رهايش كرد. سنت براى ذهن آفريننده يك قرائت است. »خانم ونوس كه مقيم پاريس است و به زبان فرانسه شعر مى گويد، با مثالى نشان مى دهد كه هجرت از زادگاه تنها گريبان آدونيس را نگرفته است: «براى برگزارى همايشى درباره شعر عرب و فرانسه بايد عده اى را به پاريس دعوت مى كردم. آن زمان ديدم كه بيشتر شعراى عرب در آمستردام، پاريس، سوئد يا كشورهاى ديگر اروپايى هستند. » و ادامه مى دهد: «اگر من در لبنان (زادگاهش) مى ماندم بچه دار مى شدم، آنها را بزرگ مى كردم و چند شعرى هم مى گفتم. اما بعد از مهاجرت بود كه كشف كردم چه افق هاى جديدى به روى من گسترده است. » ليلا نصيرى ها خبرنگار ادبى شرق نيز از آدونيس مى پرسد كه آيا زندگى در غرب براى شاعر عرب الهام بخش كار خلاقه است؟ «زندگى در پاريس براى من مهاجرت نبود. پاريس را از رهگذر زندگى در بيروت مى شناختم و براى من فضاى متفاوتى نبود. شاعر مستقل از مكانى كه زندگى مى كند، وطن اصلى اش زبانش است. » آيا تنش ها و كشمكش هاى خاورميانه اجازه مى دهد كه شاعرى چنين چهره آرام و تمركزى براى سرايش داشته باشد؟ يا اينها اثرات زندگى پاريسى است؟ «واقعيت اين است كه هرجا باشيد تنش و فشار هست. تفاوت در درجه فشار است. » ونوس نيز از تجربه شخصى خود در اين زمينه مى گويد: اينكه زمانى در بيروت درباره پاريس مى نوشته و در پاريس از بيروت نوشته است: «من درباره جايى كه از آن دور هستم مى نويسم. »
• در كوير تنها نيستم
آيا آدونيس در نظر خودش تنها شاعرى است كه بر شعر نوى عرب اثر گذاشته و معانى نويى به آن داده است؟ اين سئوالى است كه محسن آزرم خبرنگار گروه هنرى شرق از او مى پرسد. پاسخ شاعر را كه از آوردن نام ها حذر دارد، بخوانيد: «هميشه از من اسم مى پرسند و من از آوردن نام ها اكراه دارم. دليلش هم اين است كه اگر قرار بود من تنها شاعر عرب باشم، آن گاه مانند انسانى بودم كه در كويرى تك و تنها زندگى مى كرد و چون چنين وضعيتى نيست، دليل اين است كه بسيارى از شعراى عرب اين كار را كرده اند. اسمى نمى آورم براى اينكه مى ترسم اسم كسى را از قلم بيندازم. » يادآورى اين نكته كه شعراى عرب ديگر (چون نزار قبانى) پيش از اين به راحتى درباره شعراى ديگر اظهارنظر كرده اند، نيز آدونيس را براى آوردن نامى از شاعرى وسوسه نمى كند: «از نظر من اسم بردن از يك شاعر، داورى درباره كار آن شاعر است و يك شاعر حق ندارد درباره كار شاعرى ديگر داورى كند. حداقل به خاطر احترامى كه براى شاعران ديگر قائل هستيم.» ونوس اما تصوير بهترى از نقش آدونيس و دوستانش در شعر عرب ارائه مى دهد: «بحث بر سر اين نيست كه بخواهيم كسى را تخريب كنيم. تنها چيزى كه مى شود گفت اين است كه شعر مدرن عرب با مجله شعر آغاز شد كه آدونيس با گروهى از شاعران زبان عربى را كه از زمان خلفاى عباسى راكد بود، به جلو بردند.» بالاخره آدونيس اظهارنظر مى كند. او «متنبى» شاعر عرب را دوست دارد: «نه تنها به خاطر مسائل زيبايى شناسى شعر متنبى را دوست دارم بلكه او را به خاطر همنشينى كه بين سياست و شعر برقرار كرد، دوست دارم. اولين شاعر جهان عرب بود كه اين همنشينى را ايجاد كرد.» هر چند او شاعرى كه بين سياست و شعر همنشينى ايجاد كرده را مى ستايد، اما خود از سياست دور شده است. مرورى بر زندگينامه آدونيس نشان مى دهد كه او رفته رفته از سياست دور شده است. از سال ۱۹۴۷ تا ۱۹۴۹ با موسس و رئيس حزب ملى گراى سوريه ملاقات داشته. يك سال در زندان بوده و بعد از ترور يكى از سياسيون سوريه و تنگ شدن عرصه براى فعاليت احزاب ملى گراى سوريه اين كشور را ترك مى كند و به بيروت مى رود. از دور در انتخاب رهبر حزب ملى گراى سوريه مشاركت مى كند و رياست تحريريه مجله «البناء»، ارگان اين حزب را به عهده مى گيرد و با نوشتن سرمقاله اى در آن نشريه با برخى اعضا اختلاف پيدا كرده و از تشكيلات سياسى جدا مى شود. پس از آن زندگى صرفاً فرهنگى او آغاز مى شود كه حاصلش هفده كتاب شعر، ۱۰ كتاب تاليفى و چندين ترجمه است. جوايز معتبرى به دست مى آورد كه از آن جمله مى توان به جايزه بزرگ شعر بلژيك در سال ۱۹۸۶ ميلادى و جايزه شعر ناظم حكمت تركيه در سال ۱۹۹۵ اشاره كرد و جوايزى از مقدونيه، ايتاليا و لبنان. اما تاكنون جايزه ادبى نوبل به او نرسيده است. هر چند كه سال ها است نامش به صورت غيررسمى به عنوان نامزد اين جايزه مطرح مى شود.
• مگر نوبل مهم است
«تصورى ندارم و اين جايزه از يادم رفته است. » اين موضع گيرى را آدونيس در تمام مدت مصاحبه در قبال جايزه ادبى نوبل دارد. مى گويد كه برايش مهم نيست چرا نوبل نمى گيرد: «بهتر است از كميته نوبل بپرسيد. » ونوس دوستى دارد كه مسئول كتابخانه نوبل است. اين دوست به ونوس گفته است كه يك بار نزديك بوده آدونيس نوبل را ببرد اما به خاطر مسائل دو مليتى او اين امر محقق نشده است. اما همه اينها براى شاعر بى اهميت است چرا كه «پارسال كه صحبت ها براى اعطاى اين جايزه به آدونيس زياد بود به من گفتند كه مطلب بنويسم درباره او و بعد از من خواستند كه مصاحبه اى با آدونيس انجام دهم. ديگر مطمئن شده بودم و دنبال آدونيس مى گشتم كه آخرش او را در تركيه پيدا كردم. آنقدر برايش بى اهميت بود كه اصلاً آن زمان در پاريس نبود. »
ونوس اضافه مى كند: «نوبل براى آدونيس اهميت ندارد اما براى ما در جهان عرب خيلى مهم است كه او اين جايزه را بگيرد. »
تنها عربى كه اين جايزه را گرفته، نجيب محفوظ شاعر مصرى است. آيا براى آدونيس مهم است كه او دومين عرب برنده نوبل باشد؟ پاسخ او را بخوانيد: «براى من اين سئوال مطرح است كه چرا براى شما نوبل اهميت دارد به جاى جايزه بايد به آفرينش و پديدآوردن فكر كرد. »آدونيس و ونوس مهمان ما در شرق بودند و در اين ديدار رضا سيدحسينى مترجم برجسته كشورمان همراه گروه بود. رايزن فرهنگى فرانسه در ايران دو نفر از كارمندان رايزنى فرهنگى، رضا عامرى مترجم عربى و مديا كاشيگر كه مسئوليت ترجمه اين مصاحبه را به عهده داشت و مريم موسوى و شاهرخ تندرو صالح كه زحمت بسيار كشيدند تا اين ديدار صورت گيرد نيز مهمان ما بودند. اشعار آدونيس به ۱۳ زبان دنيا ترجمه شده اند. در زبان فارسى نيز سه كتاب از او منتشر شده است: «پيش درآمدى بر شعر عربى»، «سوررئاليسم و عرفان» و «ترانه هاى مهيار دمشقى».

http://www.sharghnewspaper.com/840913/html/index.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم آذر 1384ساعت 13:41  توسط رضا  | 


 

نظريه هاى
نوسازى
- سيدعبدالعلى قوام، متولد۱۳۲۴ قزوين.
- اخذ مدرك ديپلم تجربى در سال ۱۳۴۳ از دبيرستان محمد قزوينى.
- اخذ مدرك ليسانس علوم سياسى از دانشگاه ملى ايران (شهيد بهشتى بعدى)، ۱۳۴۷.
- اخذ مدرك فوق ليسانس «اداره امور دولتى» از دانشگاه ايلى نوى آمريكا، ۱۹۷۳.
- اخذ مدرك فوق ليسانس «تئورى اجتماعى و سياست عمومى» از دانشگاه ابردين انگلستان، ۱۹۷۵.
- اخذ مدرك دكتراى علوم سياسى از دانشگاه ابردين انگلستان در سال ۱۹۸۰.
- استاديار دانشگاه شهيد بهشتى از سال ۱۳۵۷ تا سال ۱۳۶۷.
- دانشيار دانشگاه شهيد بهشتى، ۱۳۷۷-۱۳۶۷.
- استاد دانشگاه شهيد بهشتى از سال ۱۳۷۷ به بعد.
- تأليف مقالات متعدد علمى و تأليف  كتابهاى:
۱- اصول سياست خارجى وسياست بين الملل
۲- توسعه سياسى و تحول ادارى
۳- سياستهاى مقايسه اى
۴- چالش هاى توسعه سياسى
۵- جهانى شدن و جهان سوم
۶- اهميت و مسائل حوزه اقيانوس آرام با همكارى مريم دفترى
۷- نقد نظريه هاى نوسازى و توسعه سياسى
و ترجمه و تحقيق كتابهاى «مبانى ديپلماسى: چگونگى مطالعه روابط ميان دولتها» و «تحولات سياسى و اجتماعى اروپاى شرقى تا ۱۳۴۵».
238449.jpg
چهره اى جدى و مصمم دارد، در عين آدمى خونگرم و مهربان است و نگرش واقعگرايانه او به مسائل توسعه اى، سياسى و ديپلماتيك باعث مى شود، تحليل هايى علمى و جالب توجه ارائه دهد و بهره مندى از اين نوع تحليل ها به واقعگرا شدن ديگران و كارآمدى تصميم سازى و تصميم گيرى هاى مختلف كمك مى كند.
عبدالعلى قوام استادى است كه درباره او بايد اينگونه صحبت كرد تا ارزيابى نزديك به امر واقع را به دست داد.
او متولد ۱۳۲۴ قزوين است. تحصيلات ابتدايى و دبيرستان را در دبستان خواجه نصيرالدين طوسى و مدرسه راهنما و محمد قزوينى در قزوين مى گذراند و درسال ۱۳۴۳ ديپلم تجربى مى گيرد.
در همان ايام نسبت به مطالعه كتابهاى مختلف در حوزه هاى شعر و ادبيات و داستان و مسائل سياسى علاقه مند مى شود .كتابهايى در زمينه تاريخ و تحولات ايران از مشروطه به بعد و رمان هاى نويسندگان ملل ديگر همچون آثار ويكتور هوگو و شكسپير را مطالعه كرده است و در سفرهايى كه به تهران داشته به خريد كتابهاى مورد علاقه اش پرداخته و گه گاه از منابع متعدد كتابخانه هاى پايتخت بهره لازم را نصيب خودش كرده است.
تقريباً در اكثر مقاطع تحصيلى دبستان و دبيرستان شاگرد اول مى شود و تقديرنامه هايى را هم دريافت مى كند و از دوره دبيرستان هم مطالب متعددى را در روزنامه هاى محلى قزوين به چاپ مى رساند و همكارى او با آن نشريات تا زمان تحصيل در دانشگاه ملى ايران ادامه پيدا مى كند.
در سال ۱۳۴۳ تا ۱۳۴۷ به عنوان دانشجوى رشته علوم سياسى دانشگاه ملى ايران كه بعد از انقلاب نام آن به دانشگاه شهيد بهشتى تغيير داده شده، به تحصيل مى پردازد.
نام برخى از استادانش را به ياد مى آورد:
«دكتر عزيزى استاد تاريخ روابط خارجى و دكتر امين عاليمرد استاد درس سازمانهاى ادارى و روابط بين الملل بودند و دكتر على اكبر هم عمدتاً درس انديشه هاى سياسى را ارائه مى داد و به مباحث درسى هم تسلط زيادى داشتند.»
به ادامه تحصيل در خارج از كشور تمايل نشان مى دهد و از ۶ دانشگاه آمريكا اعلام پذيرش مى گيرد كه دانشگاه ايلى نوى و دانشگاه بركلى از جمله آنها بوده اند.
به توصيه استادانش و خصوصاً دكتر افخمى مبنى بر اينكه دانشگاه ايلى نوى يكى از ۱۰ دانشگاه برتر آمريكا است در همين دانشگاه تحصيلات خود را ادامه مى دهد. دانشگاه ايلى نوى شامل چند واحد دانشگاهى است كه مهمترين شعبه آن بين دو شهر شمپين و اوربانا كه معتبرترين آنها هم به شمار مى آيد و در زمان تحصيل قوام حدود ۳۵ هزار دانشجو داشته است.
در رشته اداره امور دولتى آن دانشگاه به تحصيل مى پردازد و در سال ۱۹۷۳ فارغ التحصيل مى شود و به خاطر اخذ بورسيه اى كه از دانشگاه ابردين گرفته و هم به دليل آن كه قوام تمايل داشته در انگليس هم تحصيل كند به انگليس عزيمت مى كند.
در پايان  نامه اش در آمريكا به بررسى «ابعاد سياسى و بودجه بندى در ايران» مى پردازد و نتيجه هم مى گيرد كه مسائل برنامه ريزى و بودجه بندى كه با توزيع درآمدها و تخصيص منابع سروكار دارد، در ايران بيشتر تحت تأثير فشارهاى سياسى است. پايان نامه اش را زير نظر پروفسور «توماس پيج» كه تئورى  سازمانها و سياستگذارى عمومى را درس مى داده، تهيه و ارائه مى كند و از ديگر استادانش به نام «پروفسور ريچ» اشاره مى كند كه درسهاى «اداره امور دولتى مقايسه اى» و «اداره و حكومت» را درس مى داده. خودش درباره علت اين كه چرا از رشته علوم سياسى به رشته اداره امور دولتى كشيده شده مى گويد:
« احساس كردم كه بعد از تحصيل در رشته علوم سياسى يك مقدار روى جنبه هاى عملى سياست كار كنم و به يك تركيب از تئورى و عمل دست يابم. رشته اى هم كه خواندم در حقيقت تركيبى از مديريت سياسى و علوم سياسى بود.»
در دوره كارشناسى ارشد «تئورى اجتماعى و سياست عمومى» هم استادانى مانند پروفسور «فرانك بيلى» داشته كه استاد راهنمايش بوده و عمدتاً اين استاد درس نظريه هاى سياسى را ارائه مى داده است.
پايان نامه قوام در خصوص «تعارض و تلازم برنامه ريزى در جوامع غيركمونيستى» بوده است.
نظام برنامه ريزى متمركز و آمرانه بعد از جنگ جهانى دوم در اتحاد جمهورى هاى شورايى روسيه نضج گرفت و فراگير شد و در برخى كشورهاى غيركمونيستى هم اين روش برنامه ريزى رواج پيدا كرد. در ايران هم سازمان برنامه و بودجه تأسيس شد.
«تعارضى كه اين نوع برنامه ريزى در جوامع غيركمونيستى ايجاد مى كرد اين بود كه اين نوع برنامه ريزى در اين كشورها كه مطابق ارزشهاى دموكراتيك ابتكار عمل را به بخش خصوصى مى داد و اصالت فرد مطرح بود در تعارض بود.»
قوام در پايان نامه اش توضيح مى دهد كه چنين كشورهايى با چه معضلات و چالشهايى در ارتباط با آن اصولى كه مطابق دموكراسى ليبرال است مى توانند روبرو شوند.
در كشور پادشاهى متحد U.K) يا همان انگلستان) يك تحقيق ميدانى هم انجام مى دهد و نتيجه مى گيرد كه بين ۳۰ تا ۳۵درصد از تصميم گيرى هاى دولت در واقع توسط افراد حرفه اى تكنوكرات و غيرمنتخب صورت مى گيرد و تعارضات اينگونه تصميم گيرى افراد غيرمنتخب را با اصول اوليه دموكراسى در آن كشور مشخص مى كند.
 
در مقطع دكترا مجدداً به تحصيل در رشته علوم سياسى رومى آورد و علاقه و وفادارى خود را نسبت به اين حوزه درسى ابراز مى دارد.
تز دكترايش را در مورد اصلاحات سياسى و ادارى كشورهاى در حال توسعه با تأكيد بر مورد مطالعاتى ايران تهيه مى كند.
«سعى من بر اين بود كه با استفاده از يكسرى مدل ها و رويكردها مسائل مرتبط با رفرم يا اصلاحات سياسى و ادارى را مورد بررسى قرار بدهم و علل پيوستگى اداره و سياست برخى كشورها را مطالعه كنم. شرايطى كه منجر به سياست زدگى بوروكراسى مى شود و همچنين نقش گروههاى ذى نفوذ و فشار را در سياستگذارى ها و تصميم گيرى هاى كشورهاى جهان سومى ارزيابى كنم و در حقيقت به نحوى از انحا تحميل روابط غيررسمى بر سازمان هاى رسمى مورد بررسى قرار بگيرد و در پايان هم اين موضوع را درارتباط با ايران مورد بررسى قرار دادم و موانع و مشكلات اين زمينه را در سالهاى قبل از انقلاب مورد توجه قرار دادم.»
عبدالعلى قوام تجربه هاى برخى ديگر از كشورهاى جهان سومى و از جمله برزيل، السالوادور و تركيه را هم بررسى مى كند و در آخر كار، توصيه ها و پيشنهاداتى را براى اجراى اصلاحات لازم در سازمان هاى ادارى ارائه مى دهد.
او توصيه مى كند دستگاههاى ادارى بايد در مسائل كشور تا اندازه اى بيطرف بمانند و خود را درگير مسائل سياسى نكنند و بيشتر به تصميم گيرى ها و اجراى تصميمات بپردازند.
براى دموكراتيزه كردن سيستم ادارى پيشنهاد مى كند كه سيستم ادارى تركيبى از تشكيلات منتخب باشد و مشكلات و معضلات تمركز بيش از حد نظام ادارى كشورهايى از جمله ايران را گوشزد مى كند؛ مشكلاتى كه باعث مى شود دولت در انجام وظايف سنتى اش هم ناتوان گردد.
قوام بعد از اتمام تحصيل به كشور مراجعت مى كند و تا به امروز به تدريس در دانشگاه شهيد بهشتى اقدام مى كند. در سالهاى ۵۹-۱۳۵۷ رئيس مركز آموزش و پژوهش سازمان هاى محلى و شهردارى هاى كشور مى شود و هم اكنون استاد تمام رشته علوم سياسى و روابط بين الملل دانشگاه شهيد بهشتى است.
كتاب «سياست خارجى و سياست بين الملل» او به عنوان كتاب برگزيده سال ۱۳۷۱ معرفى گرديد.
او در حال حاضر دروس «مسائل توسعه سياسى»، «تئورى هاى روابط بين الملل» و «سياست هاى مقايسه اى» را ارائه مى دهد و مقالاتى در زمينه چالش هاى نظرى پيرامون امنيت ملى و بين المللى، از ديپلماسى مدرن به ديپلماسى رسانه اى، نظريه هاى زيست  محيطى و سياست بين الملل و نظريه انتقادى در روابط بين الملل را زير چاپ دارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم آذر 1384ساعت 13:30  توسط رضا  | 

 
- آيت الله سيدمحمدموسوى بجنوردى
عالم دين و حقوق
متولد ۱۳۲۲ ، نجف اشرف
- تلمذ و شاگردى بزرگانى چون آيت الله العظمى سيدميرزا حسن موسوى بجنوردى(پدرشان) ، امام خمينى (ره) و آيت الله العظمى خويى و...
- دكتراى حقوق از دانشگاه تهران
- دكتراى تطبيق اديان از دانشگاه بين المللى هاوايى
- عضويت در هيأت شوراى عالى قضايى - آموزش از سال ۶۰
- عضويت در هيأت علمى دانشگاه هاى شهيد بهشتى، تربيت مدرس، دانشگاه تهران، دانشگاه آزاد و دانشگاه بين المللى هاوايى و...
- عضو هيأت علمى مؤسسه عالى بانكدارى
- رياست كميسيون حقوق بشر اسلامى
- عضويت در شوراى عالى دايرة المعارف بزرگ اسلامى
- سردبير مجله پژوهشى متين و مجله علوم انسانى دانشگاه تربيت معلم
برخى از آثار تأليفى او عبارتند از: قواعد فقهيه، علم و اصول، مصادر التشريع عندالاماميه والسنيه، عقد ضمان، فقه تطبيقى، مجموعه مقالات فقهى وحقوقى - اجتماعى فلسفى در ۳ جلد
- چهره ماندگار در همايش چهره هاى ماندگار ۱۳۸۴
- استاد راهنما و مشاور بيش از ۱۴۰ پايان نامه در مقطع كارشناسى ارشد
- استاد راهنماى بيش از ۴۰ رساله دكترا
- از او در داخل كشور بيش از ۴۰ مقاله در مجلات علمى و مقالات فراوانى در دانشگاه هاى معتبر بين المللى به چاپ رسيده است.
238026.jpg
در ميان اسلام شناسان دوران معاصر و به ويژه سالهاى اخير چهره هاى تابان بسيارى درخشيده و مى درخشند. اما كمتر استاد اسلام شناس و فقيه و حقوقدانى سراغ داريم كه علاوه بر استقبال دانشجويان ايرانى، مورد تأييد نظر دانشگاه هاى معتبر دنيا باشند و به عنوان استاد مدعو به تدريس و تحقيق در آن مراكز علمى بپردازند. گرچه مى توان نام هايى چون دكتر سروش و سيدحسين نصر و... را معرفى كرد اما در ميان روحانيون نيز كم نيستندكسانى كه اشتياق شنيدن حرفها وسخنانش حتى در ميان دانشجويان ينگه دنيا و فرنگ نيازى ضرورى جلوه كند و آيت الله سيدمحمدموسوى بجنوردى از آن جمله است.
مطلب را از اين وجه آغاز كرديم چون امروز، روز بزرگداشت شيخ مفيد نيز هست؛ هم او كه فرق مختلف اسلامى را تشويق كرد تا اختلافات جزئى را كنار نهاده و در اصول متحد شوند. سخنان او پذيرنده مخالفان وموافقان بود. سيدمحمدموسوى بجنوردى هم اين چنين است. منتها او براساس مقتضيات امروز، چهره امروزى ترى نيز نسبت به مشى برخى از روحانيون به خود گرفته است، حضور در مجامع بين المللى و باور به گفت وگوى اديان و فرهنگ ها بر اين مدعا تأكيدمى كند.
بجنوردى در سالهاى ۱۳۷۱ تا بعد تدريس در دانشگاه بريتيش كلمبيا كانادا را آغاز كرد و در همان سال به دعوت دانشكده حقوق آن دانشگاه به مدت يك ترم حقوق اسلامى درس داد و در پايان نيز يك رساله دكترا در موضوع «حقوق كودك در اسلام» را راهنمايى كرد.
اودر همان سالها از كانادا به آمريكا رفته و در دانشگاه كاليفرنيا جلساتى را به مدت دو ماه برگزار كردكه مقارنه بين حقوق اسلام و حقوق غرب بود. اين جلسه نهايتاً ترجمه ودرآن دانشگاه به چاپ رسيد. به دنبال همين جلسه مسؤولان دانشگاه از ايشان خواستند كه به مدت چهار سال استادى آن دانشگاه را عهده دار شود كه وى به علت ارجحيت دادن حضور در ايران اين پيشنهاد را نپذيرفت.
يك سال بعد مسؤولان دانشگاه جرج تاون واشنگتن دى سى به واسطه دكتر سيدحسين نصر پيشنهاد تصدى گرى مسؤوليت بخش علوم اسلامى آن دانشگاه را به او دادند ولى موسوى بجنوردى اين پيشنهاد را نيز نپذيرفت. در سال ۱۳۷۴ نيز آيت الله موسوى بجنوردى به مدت يك ترم در دانشكده حقوق دانشگاه آكسفورد تدريس داشت كه در انتها راهنمايى رساله دو دانشجو در موضوعات «سيستم حكومت در اسلام» و «بررسى حقوق خصوصى در بعد مسائل مالكيت خصوصى » را عهده دار شد.
موسوى بجنوردى از اواسط دهه هفتاد ارتباطات علمى مستمرى با دانشكده حقوق دانشگاه محمدالخامس مراكش داشته است. او رفت و آمد و تدريس در مراكش را بسيار مفيد دانسته و از اين بابت بسيار خرسند است.
در سال ۱۳۸۰ نيزبه دانشگاه سن ژوزف (القديس يوسف) لبنان دعوت شد و جلسات علمى را در آن دانشگاه كه شاخه اى از دانشگاه سوربن است برگزار كرد. به دنبال اين جلسات دعوتنامه اى از دانشگاه سوربن براى تدريس در ترم پاييز در سال ۱۳۸۱ برايش ارسال شد ودر ارديبهشت همان سال به دعوت طنطاوى شيخ الازهر به مصر رفت.و ضمن ارائه جلساتى در خصوص «نقش عقل»در يكى از جلسات جالب علمى آيت الله موسوى بجنوردى در دانشگاه بريتيش كلمبيا به تدريس خصوصى پرداخت. موريس كاپيتورن كميسر عالى حقوق، استاد دانشگاه بريتيش كلمبيا است كه در آن سال كه هنوز نماينده سازمان حقوق بشر در ايران نبود، جلساتى درباره «حقوق جزا در اسلام»را به صورت خصوصى نزد آيت الله موسوى بجنوردى گذراند.
سيدمحمد موسوى بجنوردى متولد سال ۱۳۲۲ است ودر نجف اشرف به دنيا آمده ولى درشناسنامه وى ۱۳۲۴ به عنوان سال تولد رقم خورده است. پدر او آيت الله العظمى سيدميرزا حسن موسوى بجنوردى از مراجع تقليد وقت و داراى تأليفات بسيارى در فقه، اصول و فلسفه بود. موسوى بجنوردى كه در ۱۸ سالگى كفايتين را به پايان رساند در تمام ۱۴ سال حضور حضرت امام در نجف در درس خارج امام(ره) شركت كرده و به مدت ۱۲ سال نيز بر سر دروس آيت الله العظمى خويى حاضر شد.
 
سيدمحمد موسوى بجنوردى در طول مدت اقامتش در نجف اشرف در مسجد جامع نجف اشرف (هندى) رسائل المكاسب و كفايتين را به زبان عربى براى شيعيان كشورهاى عرب زبان همچون عراق، لبنان ، سوريه ومصر تدريس مى كرد.
از شاگردان بنام او مى توان به سيدعباس موسوى و شيخ راغب حرب از چهره هاى برجسته حزب الله لبنان اشاره كرد. در ميان استادانش رابطه استاد وشاگردى آيت الله موسوى بجنوردى با امام چنان محكم و استوار بود كه پس از مراجعت امام از نجف به پاريس وى نيز امام را همراهى كرد.موسوى بجنوردى پس از پيروزى انقلاب به همراه امام به ايران آمد و در دفتر استفتاى ايشان مشغول به كار شد.
اواز سال ۱۳۶۰ به عضويت شوراى عالى قضايى درآمد كه تا ارتحال امام و تغيير در قانون اساسى (كه منجر به حذف شوراى عالى قضايى شد) ادامه داشت.
از ويژگى هاى جالب و بارز او آن است كه همواره على رغم اشتغال به امور اجرايى، تحقيق وتدريس را رها نكرد. او مدرك دكتراى تطبيقى حقوق را از دانشكده حقوق دانشگاه تهران دريافت كرد و به همين دليل در دانشكده حقوق و دانشكده الهيات وهمچنين در دانشكده حقوق دانشگاه هاى قم و شهيد بهشتى و تربيت مدرس تدريس داشته است.
او از سال ۱۳۷۱ عضو هيأت علمى دانشگاه تربيت معلم بود ودر حال حاضر رئيس گروه الهيات اين دانشگاه است. همچنين تاكنون مشاور واستاد راهنماى بيش از ۱۴۰ پايان نامه در مقطع كارشناسى ارشد و استاد راهنماى بيش از ۴۰ رساله دكترا بوده است.
از او در داخل كشور بيش از ۴۰ مقاله در مجلات علمى و ۸ جلد كتاب در موضوعات زير منتشر شده است:
- قواعد فقهيه جلد۱و۲
- مقالات اصولى
- علم اصول
- مجموعه مقالات فقهى، اصولى وفلسفى جلد ۱ و ۲
- فقه تطبيقى
مصادر التشريع عندالاماميه والسنيه (به زبان عربى)
سيدمحمد موسوى بجنوردى ارادت خاصى به حوزه علميه نجف دارد و درباره اين حوزه مى گويد: من به عنوان فرزند حوزه نجف عرض مى كنم: هيچ وقت حوزه نجف در اين مقام نبوده كه دين را از سياست جداكند يا منكر حكومت دينى باشد. آرزوى قلبى همه فقهاى اسلام اين بوده است... كه روزى بتوانند حكومت اسلامى را پياده كنند.چون آرزوى اساسى همه ما است وما مى دانيم اجراى احكام اسلامى، آنجا كه مى تواند تضمين اجراى احكام اسلام كند، در يك حكومت اسلامى است كه مى تواند اجرايش را تضمين كند واين آرزوى همه است.
من خيلى به عقب نروم، كه شروع كنيم از مرحوم صاحب مفاتيح الاصول يا مناصل، سيدمحمد مجاهد، در كربلا اوهمواره وارد جريانات سياسى شد و عليه روس قيام كرده و حكم جهاد داد و خودش هم شخصاً به طرف ايران آمد. بعد از او اگر نگاه كنيم مى بينيم كه مرحوم آقاى آخوند خراسانى، آقا شيخ عبدالله مازندرانى، مرحوم ميرزاى نائينى و ديگران يعنى عمدتاً شاگردان مرحوم آقاى آخوند خراسانى مثل مرحوم آقا سيدابوالحسن اصفهانى و ديگران، اينها همواره بر اين عقيده بودند كه مشروطه، طورى تنظيم بشود كه در قالب حكومت اسلامى شكل بگيرد و مرحوم ميرزاى نائينى اصلاً كتاب تنبيه الامه را كه نوشت و آقايان آخوند خراسانى و شيخ عبدالله مازندرانى برايش تعريض نوشتند، تمام هدفش اين بود كه مشروطه اى كه در ايران بايد پياده شود براساس حكومت اسلامى بايد باشد و از ابتدا مى گويد كه حكومت اسلامى، استوار است برچند اصل.اصولى را كه بيان مى كند مى خواهد تطبيق كند كه مشروطه هم بايد اين باشد. بنابراين هدف اصلى مرحوم آقاى آخوند خراسانى، هدف اصلى آقاى شيخ عبدالله مازندرانى و هدف اصلى مرحوم محمدتقى شيرازى (ميرزاى دوم) كه يكى از اعاظم فقهاى شيعه و در تقوى ضرب المثل بود، در سال ۱۹۲۰ كه انگليسى ها به عراق آمده بودندو اختلال كرده بودند، رسماً فتوا داد براساس قاعده نفى سبيل كه لن يجعل الله للكافرين على للمؤمنين سبيلا، ايشان حكم جهاد داد و انگليسى ها را از عراق بيرون كرد».
او ادامه مى دهد كه :«استقلال عراق مرهون فتواى آقا ميرزا محمدتقى شيرازى و رهبرى و سردمدارى انقلاب ۱۹۲۰ توسط ايشان بود كه كل جهان عرب هم به اين مسأله اذعان دارد. بعد از او انتخاباتى مى خواستند در عراق برگزار كنند كه به نفع انگليسى ها و اختلالگران آن روز بود.مرحوم آقا سيد ابوالحسن اصفهانى، كه بعد از آقا ميرزا محمدتقى شيرازى، مرجع تقليد عام عراق و جهان تشيع بود، اين انتخابات را تحريم كرد و مقابل آنها ايستاد وآخرالامر اين شد كه مرحوم آقا سيدابوالحسن ميرزاى نائينى را حدود۹ماه به ايران تبعيدكردند. اين عزيزان در قم بودند، ولى وقتى متوجه شدند جهان اسلام همه اعتراض مى كنند و شيعيان عراق هم اعتراض دارند، مجدداً درخواست كردند كه اين بزرگواران به نجف برگشتند. زمان مرحوم آقاى حكيم، مرجعيت تقليد آقاى حكيم، بنده شاهد بودم ايشان همواره در مقابل ظالمين مى ايستاد وهدف اصلى اش حكومت اسلامى بود».
سيدمحمدموسوى بجنوردى درباره معضلات و مشكلات دانشگاه امروز مى گويد: «مشكلات عمده دانشگاه هاى ما كمبودهاى شديد علمى، وسايل كمك آموزشى، كتاب ، امكانات رفاهى و تفريحى و مشكلات معيشتى اساتيد هستند و با وجود تمام كاستى هاى موجود، معذلك رشد علمى در دانشگاه هاى ما خوب است و دانشجويان ايرانى جزو دانشجويان ممتاز دانشگاه هاى مطرح دنيا به حساب مى آيند و بنيه علمى خوبى دارند».
او معتقد است : « در تمام مقاطع و سطوح نظام آموزش عالى كشور بايد افرادى در موضع مديريت انتخاب شوند كه از مرتبه و شأن علمى بالايى برخوردار باشند و داراى شخصيت علمى بالايى باشند. در غير اين صورت انتصاب سياسى و يا خطى و گروهى در اين حوزه مى تواند نظام آموزشى ونظم عمومى دانشگاه ها را با مشكل جدى مواجه سازد. »وى با اشاره به وظايف شوراى عالى انقلاب فرهنگى يادآور مى شود: وظيفه شورا، ايجاد تحول در فرهنگ عمومى جامعه است و ما نبايد فرهنگ را منحصر به دانشگاه كنيم. انقلاب فرهنگى مسأله مهمى است و شورا بايد خط مشى بدهد و سياستهاى لازم را در اين راستا به تصويب رساند».
بهتر است پايان مطلب را چون آغاز آن به انجام برسانيم و بنويسيم آيت الله موسوى بجنوردى از معدود بزرگان علم و دين است كه همه خوبى ها را يكجا دارد.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840909/html/horizon.htm#s549567
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:42  توسط رضا  | 

مريم يزدانفر سال 2006 ميلادي به عنوان نماينده مجلس سوئد فعاليت خواهد کرد. وي از سه سال گذشته رهبر سازمان جوانان حزب سوسيال دموکرات منطقه استکهلم بوده ويکي از جوانترين نامزدهاي قديمي ترين ودر عين حال بزرگترين حزب سوئد است.

به نوشته «ابتكار»، وي فارغ التحصيل رشته‌هاي علوم سياسي و روزنامه‌نگاري است و مدتي روزنامه‌نگار تعدادي از روزنامه‌هاي سوئد بوده است. وي متولد ايران است ولي از 19 سال پيش تاکنون در سوئد اقامت دارد.

http://www.baztab.ir/news/31199.php

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم آذر 1384ساعت 14:35  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

 

سید حمیری یکی از شاعران نام آور بود. وقتی عموی حضرت صادق علیه السلام به شهادت رسیده بود، یکی از یاران، شعر سید حمیری را برای حضرت خواند. امام صادق فرمودند خدا او را رحمت کند. ظاهر بینی از اصحاب گفت سید حمیری شرابخواری حرفه ای بوده. امام فرمودند می دانم، ولی خدا بزرگتر از آنست که هنرمند شاعری که در محبت علی چنین نکو می سراید را نیامرزد.

الغدیر. جلد دوم. صفحه 318

                                                  *** ***

 سالروز شهادت امام صادق، رئیس مذهب جعفری را به خوانندگان  تسلیت می گویم.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 13:5  توسط رضا  | 


 
تكاپو از تولد تا مرگ
على شاملو
156246.jpg
زنده ياد كاظم سامى كرمانى از پدر و مادرى مهاجر كه جاذبه مذهبى آنها و خانواده شان را از كوير سوزان كرمان به مشهد كشانده بود، در سال ۱۳۱۳ متولد شد. او دوران اوليه كودكى اش را در رژيم استبدادى رضاخانى گذراند، اما در اوايل مدرسه با هجوم نيروهاى متفقين به ايران به خصوص اشغال شهر مشهد توسط روس ها روبه رو بود. فضاى قدسى شهر كانون خانوادگى كه اشتياق و اعتقاد مذهبى آنان را به خراسان كشانده بود، هسته هاى اوليه اعتقادات مذهبى او را پرورش و رشد داد و اين اعتقادات در سال هاى بعد از طريق استاد و معلم، شالوده اى و بنيانى محكم يافت. اما درست در همين زمان، رويدادهاى تاريخى چون ورود روس ها به شمال كشور،  وجود نيروهاى متفقين در گوشه و كنار ايران، شنيدن داستان سقوط مفتضحانه رژيم رضاخانى در شهريور ۱۳۲۰ و از هم پاشيدن سازمان كشور، احساس مالى و مليت خواهى را توام با فكر و انديشه مذهبى در او برانگيخت. بدين سبب بود كه وقتى در دبيرستان با نهضت ملى شدن نفت مواجه شد، با شور و شوق آن را پذيرفت و در جهت ملى شدن صنعت نفت به فعاليت پرداخت. محيط زندگى و تلاش خانواده و اطرافيانش براى زيستن و رفع مشكلات گذران زندگى، او را با بعد ديگرى از دردهاى اجتماعى آشنا ساخت. او كه هنوز دبيرستان را به پايان نرسانده بود، مجبور شد به كار بپردازد و حتى به علت صغر سن ناگزير بود كه شناسنامه اش را تغيير دهد و سن خود را يك سال افزايش دهد. بدين ترتيب او كه در سال ۱۳۱۴ متولد شده بود در شناسنامه اش ۱۳۱۳ درج شد.

• محيط خانوادگى
پدر كاظم سامى مرحوم غلامرضا سامى مردى مهربان، صميمى، بلندنظر، مصمم و فداكار بود. مادر وى بانو عصمت سامى محور اصلى اين كانون ايمان و عطوفت و اوج صميميت ها بود كه يك سال بعد از قتل فرزندش در حال اغما و تصادفاً در همان بيمارستان و در همان اتاق مراقبت هاى ويژه و در ميان اضطراب و رنج منسوبانش كه او را بسيار دوست داشتند، درگذشت. مادر وى بى نهايت وارسته، خداشناس، فروتن، نكته سنج و غمخوار بود. مهدى عضو ديگر اين خاندان كه سرى پرشور، مبارز و فعال داشت، ۲۰ سال قبل از قتل سامى طى حادثه اى در دريا غرق شد. سامى كه از همان دوران كودكى فشار زندگى را روى شانه هاى خويش حس مى كرد وقتى به مدرسه مى رفت و وقتى به دانشگاه راه يافت مجبور بود براى ادامه تحصيل خود كار كند. سامى حتى در دوران مبارزه هميشه ناچار بود مشاغل و وظايف گوناگونى را مانند تدريس، كشيك هاى متمادى شبانه تقبل كند تا بتواند از عهده مخارج زندگى برآيد. در واقع زمينه فكرى _ مذهبى او اولاً از خانواده اش ناشى مى شود و ثانياً در فضاى تحصيلى و در سايه زمزمه محبت استاد محمدتقى شريعتى مزينانى رشد مى يابد و وجه ملى اعتقادى اش از واقعه شكست شهريور ۲۰ و اوج گيرى احساس مليت حاصل از نهضت ملى شدن نفت ريشه مى گيرد. اما روح عدالتخواهى، انسان دوستى و عشق به انسانيت در وجودش ناشى از درك اجتماعى او بود. او كه خود دردمندى زجرديده و رنج كشيده بود و در اين گردونه علاوه بر تحصيل ناچار بود براى گذران زندگى از بام تا شام بچرخد به خوبى دردهاى ناشى از فقدان عدالت اجتماعى را درمى يافت. در همان نوشته هاى دوران تحصيل و در سخنان و گفتارش نكته هاى عدالتخواهى مذهبى را به صورتى برجسته و درخشان ارائه مى داد و جاذبه به وجود مى آورد. با وجودى كه استعداد درخشانى در رشته هاى مختلف تحصيلى داشت به عشق درمان دردهاى انسان ها به پزشكى روى آورد.
• دوران تحصيل و دبيرستان
سامى در سال دوم دبيرستان و با اوج گيرى نهضت ملى شدن نفت، احساس مبارزه با استعمار و استثمار به دليل درس هاى انسانى و مذهبى كانون نشر حقايق اسلامى و ارتباط گرفتن با عده اى كه چون او روح ملى و مذهبى را با حق طلبى و عدالتخواهى توام ساخته بودند به مسيرى ديگر كشانده شد و روحيه ظلم ستيزى، آزاديخواهى و پويايى فكرى و ذهنى او را برانگيخت.
• دانشگاه
سال اول پزشكى را بعد از كودتاى ۲۸ مرداد در مشهد گذراند، در حالى كه ناچار بود به شغل معلمى هم بپردازد. او همچنين به سروسامان دادن به فعاليت هاى زيرزمينى خود ادامه داد، اما از آن سال به بعد به دانشگاه تهران انتقال يافت و تحصيلات خود را در رشته روانپزشكى و دوره تخصصى در تهران گذراند و فعاليت هاى خود را نيز در فضاى بزرگ تر و با مسئوليت هاى سنگين تر آغاز كرد.
سامى در سال ۱۳۴۹ ازدواج كرد و حاصل اين ازدواج دو فرزند دختر است. همسر سامى مى گويد: دكتر از سال ۱۳۴۹ تا سال ۱۳۵۷ دستگير نشد و اصولاً زندان هاى دكتر سامى همه مربوط به قبل از ازدواج ما بودند.
• فعاليت هاى سياسى و اجتماعى
فعاليت هاى بعد از كودتاى ۲۸ مرداد ،۳۲ او را فردى بار آورد كه هميشه در جهت گردآورى گروه ها، احزاب و سازمان ها باشد، هميشه منافع ملى را بر منافع گروهى مقدم مى شمرد و در اين راه بزرگ ترين حربه او صداقت او بود.
او در نهضت مقاومت ملى به فعاليت هاى پيگيرى پرداخت و تحصيل در دانشكده پزشكى را ادامه داد و در كنار آن به فعاليت و كار همت گماشت، منشى شد، معلم شد، درس خصوصى داد از ادبيات تا رياضيات و با وجود آن به دوستان مى پرداخت. مشكل آنها را چون مشكلات شخصى خود به حساب مى آورد و در رفع آن نهايت كوشش خود را به كار مى برد هر كدام از دوستانش شاهد مثالى از اين نمونه هاى فراوان به ياد دارند. زمانى كه به خاطر طولانى شدن فعاليت هاى زيرزمينى بسيارى از فعالان از ميدان خارج شدند و نهضت مقاومت ملى به مرور از ميان رفت، او از پا ننشست. هسته اى از جوانان و دانشجويان را براى روز مبادا حفظ كرد، به مطالعه وا داشت و به جلسات مختلف كشاند و روح ستيزه گرى و مبارزاتى را همچنان داغ نگه داشت. زمانى كه كاظم تازه فارغ التحصيل شده بود، اندك اندك فرصت هايى به وجود آمد. دكترين آيزنهاور مطرح شد و متاسفانه عده اى از «سياسيون» آن را تائيد كردند و خواستند از اين راه، گشايش در كارشان ايجاد شود و درست در همين حال، همين دوستان قليل كاظم كه خود را فارغ از تمام گروه بندى ها و روحيه هاى فرصت طلبى نگه داشته بودند به اعتراض پرداختند و اولين اعلاميه خود را انتشار دادند، سكوت را شكستند، توقيف و زندانى شدن را به جان خريدند و اين اولين ناقوسى بود كه بعد از قطع فعاليت هاى نهضت مقاومت ملى، عليه رژيم شاهنشاهى به صدا درمى آمد و همين ندا بود كه كم كم دانشگاه تهران را به حركت درآورد و از سال ۱۳۳۹ رويارويى با رژيم اوج گرفت.
سامى همه جا بود و همه جا بدون تظاهر، مسئوليت هاى بزرگى به عهده مى گرفت. در فعاليت هاى سياسى كه در اين سال ها نضج مى گرفت، همه به نوعى و در جايى نقش خود را بازى مى كردند، ولى سامى همه جا بود و همه جا مى غريد و همه جا استدلال مى كرد، نقايصى را تحمل مى كرد و در جهت اصلاح برمى آمد و نكات مثبت را به صورتى درخشان تر و برجسته تر عيان مى ساخت و در اين جريان ابتدا مشكل ترين و بى سروصداترين كارها را بر عهده گرفت كه ارتباط و سازماندهى دانشجويان مقيم خارج از كشور بود. كسانى كه از آن سال ها باقى مانده اند و در سازماندهى دانشجويان خارج از كشور در آن سال هاى پرشور موثر بودند از فعاليت هاى او آگاهند كه از هزاران كيلومتر دورتر، چگونه اختلافات را از ميان برد و از دانشجويان مخالف، مشتى گره كرده به وجود آورد و اختلافات عقيده و سليقه را به اتحادى محكم در برابر رژيم بدل ساخت. درست در كنار اين فعاليت ها كه دنيايى كار و زحمت به همراه داشت، در جبهه داخلى باز هم فعال و كوشا و در همه جا حاضر و ناظر بود. وقتى كه در اواخر سال ۱۳۳۹ در اثر سختگيرى و ضرب وشتم و زندان بسيارى از فعالان داخلى از صحنه خارج شده بودند، سامى بود كه باز هم در دانشگاه تهران و خارج از آن فعال بود و اين نقش را به طور چشمگير و موثر ايفا كرد و تا آزاد شدن ديگران، تمام وظايف افراد مختلف را در سطوح متفاوت به كمك دوستانى نزديك به عهده داشت. يقيناً اگر اين كوشش ها نبود رژيم به سادگى درصدد آزاد كردن زندانيان برنمى آمد. سامى هرگز در مبارزات خود تنها هدفش استبداد نبود، بلكه استعمار خارجى و استثمار را نيز مدنظر داشت.
سامى به بعد فرهنگى و بالا رفتن شعور سياسى مردم بيش از شعارهاى توخالى اهميت مى داد و در اين جهت بدون تظاهر در تمام جبهه هاى ممكن به فعاليت پرداخت، مى نوشت و سخن مى راند، اما غالب نوشته هايش بدون نام بود و هرگز كسى در نمى يافت كه كلمات به تحرير درآمده و در كنار هم آنچنان شاعرانه چيده شده از كيست؟ سعى كرد مجله اى به نام «پيكار انديشه» انتشار دهد و شماره اى از آن نيز در اختيار مردم قرار گرفت، اما شماره دوم آن در چاپخانه به همراه خود سامى توقيف و به محاق كشيده شده. اما در كنار اين فعاليت ها، سامى در كانون نشر حقايق اسلامى به مدد كوشش هاى استاد محمدتقى شريعتى راهى تقريباً مشابه كوشش هاى دينى بازرگان و طالقانى و همفكرانشان را در تهران پى گرفت. تلاش براى به روز كردن اصول عقايد، پيراستن اسلام از خرافات و معرفى اسلام اصيل و متكى بر آزادى و عدالت و برادرى، در جلسات منظم و هفتگى، تعقيب مى شد. جلساتى كه با پيشنهاد طاهر احمدزاده از زمستان سال ۱۳۲۳ سامانى تازه يافت. كانون نشر حقايق اسلامى اما در تفاوتى معنادار با انجمن اسلامى دانشجويان آن زود، رويكردى نقادانه به مسائل اقتصادى _ اجتماعى كشور داشت. تفسيرهاى قرآن و نهج البلاغه استاد محمدتقى شريعتى و نيز طاهر احمدزاده در حقيقت سخنرانى هايى بودند كه به ويژه جوانان مسلمان را تشويق به شركت در مسئوليت هاى اجتماعى و مبارزات سياسى مى كردند. از همين منظر بود كه كاظم سامى، على شريعتى، دل آسايى، نظام الدين قهارى، تاج الدينى، سرجمعى، برادران حكيمى، ممكن، خطيب، نيك نژاد، عرب زاده، فضلى نژاد، صفويه، هراتى، سرايدارپور، شاكرى نژاد و بسيارى ديگر از دل كلاس ها و جلسات كانون به نهضت خداپرستان سوسياليست و سپس جمعيت آزادى مردم ايران (جاما) پيوستند. زنده ياد كاظم سامى كرمانى از اعضاى ثابت كانون نشر حقايق اسلامى از جمله افرادى محسوب مى شد كه در سخنرانى هاى مرحوم محمد نخشب در مشهد، پيوسته حضور مى يافت. او ضمن پيوستن به حزب ايران، مقدمات ملاقات نخشب و استاد محمدتقى شريعتى را فراهم مى آورد. بعد از شكست فعاليت هاى جبهه ملى دوم و افول مبارزات ضمن سال هاى ۴۰ و ۴۱ و به خون كشيدن قيام ۱۵ خرداد سال ۴۲ و شكست تجربه انتشار نشريه نوين بازهم او به انديشه و تعقل پرداخت. در انتهاى دهه ۱۳۳۰ جناح راديكال جبهه ملى معتقد بود كه با آغاز مجدد سركوب و محو همان اندك آزادى هاى سياسى، بايد حزب، هم مشى مبارزاتى خود را عوض كند و راه و روش قهرآميز و تدارك انقلاب را به عنوان وظيفه اصلى خود بپذيرد. قيام ۱۵ خرداد و سركوب خونين آن توسط رژيم شاه ضرورت عملى كردن اين طرح را فوريت بخشيد. در اين شرايط، جناح راديكال حزب مردم ايران در نخستين كنگره اين حزب در خرداد ماه ۱۳۴۲ طرح مبارزه قهرآميز با رژيم و تغيير مشى جبهه ملى را به وسيله دكتر كاظم سامى و دكتر حبيب الله پيمان مطرح مى كنند كه با مخالفت اكثريت روبه رو مى شود و در نخستين كنگره جبهه ملى مورد قبول قرار نمى گيرد و لذا كار مخفى اين گروه براى پايه گذارى جنبش آزادى بخش مردم ايران (جاما) آغاز مى شود. سامى در كنار فعاليت هاى سياسى و اجتماعى، فردى حساس و عاطفى بود البته همسر دكتر سامى معتقد است: «حساس بودن دكتر سامى به خاطر منضبط بودن سامى بوده است. آدم بسيار دقيق و با ديسيپلينى بود. بسيار وقت شناس بود و كارش روال خاصى داشت و براى هر كارى وقت مى گذاشت، برنامه ريزى مى كرد و حساس بود. بسيارى از دوستان سياسى وى نقل مى كنند كه در بسيارى از مشكلات مالى كه پيش مى آمد، ايشان بدون ريا كمك مى كرد. بيشتر بيمارانش را براى رضاى خدا معاينه مى كرد.»
• تاسيس حزب
جاما در سال ۱۳۴۲ تاسيس و به جذب نيرو و گسترش فعاليت ها مى پردازد و به زودى اكثر جوانان حزب مردم ايران و بعضى ديگر از فعالان وابسته به جبهه ملى در تهران و چند شهرستان جذب آن شده و با هدف براندازى نظام سلطنتى فعاليت مى كنند. در اين مدت، همكارى جوانان جاما با حزب مردم ايران ادامه مى يابد. در سال ۱۳۴۴ ساواك تعدادى از فعالان جاما و چند نفر از اعضاى كميته حزب مردم ايران را كه مورد سوءظن قرار گرفته بودند، بازداشت مى كند. اعضاى حزب پس از اثبات بى اطلاعى آنها از تاسيس و فعاليت جاما آزاد مى شوند اما دكتر سامى، دكتر پيمان و برخى ديگر از فعالان همراه شان محكوم شده و به زندان مى روند. زنده ياد دكتر كاظم سامى در بهمن ماه ۱۳۵۷ با ادامه فعاليت جاما ديدگاه هاى خداپرستان سوسياليست را از منظر خود و يارانش پى گرفت. اين در حالى بود كه دكتر حبيب الله پيمان در سال هاى ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ همراه با مهندس عبدالعلى بازرگان، مهندس محمد توسلى، دكتر غلامعباس توسلى، مهندس ميرحسين موسوى و جمعى ديگر، نشرياتى را به نام «جنبش مسلمان ايران» منتشر كرد. از اواخر سال ۱۳۵۶ و با تاسيس «جنبش مسلمانان مبارز» از منظر خود و همراهانش و اين بار بدون دكتر سامى، تحقق انديشه هاى خداپرستان سوسياليست را مدنظر قرارداد.
اهداف جاما در انتهاى دهه ۱۳۳۰ به ترتيب زير بود:
۱- كسب آزادى و استقلال ۲- تاكتيك در جهت روش فوق ۳- اتحاد همه نيروهاى ملى كسب خبر از موقعيت جغرافيايى و سوق الجيشى و ميزان قدرت دفاعى و انتظامى در پاره اى مناطق به منظور شروع تحريكات تحت عنوان «جنگ هاى پارتيزانى» به علاوه «جاما» با پخش سه فقره اطلاعيه ماهيت خويش را آشكار و صريحاً تحريك مردم به مقاومت در مقابل دستگاه حكومت و محو و نابودى كامل رژيم را در يك مبارزه قاطع خواستار شد. با پيروزى انقلاب، سامى به عنوان وزير بهدارى در كابينه مرحوم مهندس بازرگان منصوب شد. همسر سامى مى گويد: دكتر سامى در انقلاب شكوهمند اسلامى ۲۲ بهمن با اعتقاد عميق و خلوص نيت كوشا بود و در دوران انقلاب و پس از انقلاب به صورت يك روشنفكر حراف و عيب جو كنار ننشست بلكه ضمن قبول مسئوليت در يكى از پست هاى خدماتى يعنى وزارت بهدارى كه از طرف مهندس بازرگان به ايشان پيشنهاد شد، مشغول به خدمت شد. دكتر سامى اولين وزير بهدارى بعد از انقلاب بود كه ضمن قبول اين پست، مسئوليت حدود ۳۰ واحد درمانى ديگر را به عهده گرفت و ضمن ادغام واحدهاى مشابه و كاهش بوروكراسى و حذف مخارج زائد، منشاء خدمات ارزنده اى گرديد.
همسر سامى مى افزايد: «در طول وزارت كاظم سامى هيچگاه احساس همسر يك وزير را نداشته ام و زندگى ما مثل قبل از وزارت بود و اگر قبل از وزارت من در خارج از منزل كار مى كردم، در بعد از وزارت نيز اين طور بود. حتى يادم مى آيد يكبار ايشان در دوران وزارت با قطار سراسرى مى خواست به مشهد برود و يك محافظ داشت كه آدم تنبلى بود و اين كاره نبود، تمام شب دكتر در قطار بيدار و محافظش خواب بود. ايشان از اتومبيل هاى وزارتخانه نيز استفاده نمى كرد. يك اتومبيل قراضه ۲۸۰۰ شورلت قديمى داشت كه تازه آن زمان هم براى شورلت قراضه ايشان حرف درآورده بودند. سامى قبل از استعفاى دولت موقت در چهاردهم آبان ۱۳۵۸ چندين بار استعفاى خود را به خاطر نارسايى ها و كمبودها و دخالت هاى بى مورد، تقديم مهندس بازرگان كرده بود، ولى مهندس قبول نكرده بود و دكتر سامى هم چون احترام خاصى براى مهندس بازرگان قائل بود به كار خود ادامه داد. اما نهايتاً چند روز زودتر از ۱۴ آبان استعفا داده، زيرا فقط وزارت بهدارى تنها زيرمجموعه دكتر سامى نبود، بلكه بهزيستى، هلال احمر و تامين اجتماعى امروز نيز زيرنظر ايشان بود و دكتر سامى از دخالت هاى نابه جا رنج مى برد.»
دكتر سامى در طول وزارت در انديشه پياده كردن طب ملى بود يعنى مى خواست رابطه پولى ميان طبيب و بيمار را قطع كند و همين خود باعث دشمنى ها و خصومت هاى شديدى با او شد. صحنه سازى ها در وسايل ارتباط جمعى عليه او به وجود آوردند كه با روح عدالتخواهى و صداقت او هماهنگى نداشت. بدين جهت عطاى وزارت را به لقايش بخشيد و خود را باز هم متعهدى تلاشگر يافت كه در جهت ديدن نابسامانى ها و كج روى ها و ارائه آن به مردم كوشا بود.
• نامزدى براى رياست جمهورى و مجلس اول
دكتر سامى در انتخابات اولين دوره رياست جمهورى نامزد مى شود، او اعتقاد داشت رئيس جمهورى بايد عنصرى انقلابى با بينش و طرز تفكر مكتبى و آگاه با تقوى و پيشرو در مبارزه و مقاومت و آگاهى و مسئوليت اجتماعى باشد.
ايشان با اينكه مى دانست در شرايط انتخابات دوره اول رياست جمهورى پيروز انتخابات نيست، اما به خاطر طرح ديدگاه ها و نظرات و آراى خود و انتخابات حزب (جاما) و براى اينكه مردم بيشتر با افكار و انديشه هايشان و حزبشان آشنا شوند نامزد انتخابات رياست جمهورى  شد. در عين حال مردم تهران دكتر سامى را به مجلس اول بعد از انقلاب فرستادند و او در مجلس از حقوق مردم براى حفظ اصول و اجراى قانون اساسى با كلام منطقى و نيز با سكوت خود دفاع كرد.
همسر سامى مى گويد: «مجلس اول تا قبل از حادثه هفتم تير آرام بود اما بعد از حادثه هفتم تير به سامى و دوستانش بسيار فشار وارد شد با اينكه مى دانستند حادثه ربطى به اينها نداشت ولى بعضى ها خيلى توهين مى كردند، خيلى اذيت مى كردند اما سامى و دوستانش در حد توان كار كردند و ديگر بعد از آن وى نخواست كه وارد عرصه قدرت شود.»
سامى پس از پايان دوره نخست مجلس شوراى اسلامى هيچگونه پستى به عهده نداشت و تنها به درمان دردمندانى كه از اختلالات روانى و فشارهاى اجتماعى رنج مى بردند پرداخت و دائماً بر تجارب علمى و نظرى خود مى افزود.
• قتل سامى
ساعت ۳۰/۱۱ چهارشنبه دوم آذر ماه ۱۳۶۷ شخصى كه خود را غلام همتى معرفى مى كرد، در واپسين ساعات كار طبابت دكتر كاظم سامى وارد مطب وى شده و از همسر ايشان كه در روزهاى زوج مطابق معمول، به تنظيم اوقات امور مطب مشغول بود، براساس وقت قبلى تقاضاى ملاقات با دكتر را كرد. در فاصله كوتاهى پس از راهنمايى وى به داخل مطب، با شنيدن فريادهاى دكتر سامى، همسرش سراسيمه از طبقه بالا (منزل) به طبقه پايين (مطب) مراجعه كرده و آن مرد را دشنه به دست و خون آلود در كنار فرق شكافته و پيكر غرق به خون دكتر مشاهده مى كند. همسر سامى مى گويد: «من نمى دانستم كه اين آقا با چه انگيزه اى آمده بود، وقتى او آمد همه رفته بودند و او يك كيسه نايلونى مشكى هم دستش بود بعد از مدتى گفت دستشويى كجاست و من نشانش دادم و آن كيسه سياه رنگ را كنار مبل گذاشت و من چه مى دانستم داخل آن كيسه چيست؟ آن آقا كه داخل مطب رفت دكتر به من گفت شما برويد بيرون. من بالا آمدم. در آشپزخانه مشغول كار شدم. مريضى كه قبل از رفتن همتى به داخل مطب، پيش دكتر سامى  بود، بعدها به ما گفت: دكتر سامى در اتاق را باز كرده و از همتى به خاطر معطلى زياد عذرخواهى كرد: به هر حال، من در طبقه بالا همانطور كه گفتم مشغول كار بودم كه يكدفعه صداى جيغى بسيار بلند كه هيچ وقت سابقه نداشت، بلند شد و من سراسيمه به طبقه پايين رفتم و در راهرو را باز كرده و صدا كردم چه خبره كه قاتل مرا ديد و در حالى كه يك چاقو دستش بود به من گفت تو كيستى؟ و من مثل اينكه خداوند اين كلام را در زبانم گذاشته باشد، گفتم: منشى دكترم چون من را قبل از انجام قتل در سمت منشى دكتر ديده بود. باورش شد و اگر مى دانست من همسر دكترم شايد مرا هم بى نصيب نمى گذاشت. او اين فرصت را به من نداد كه تلفن كنم، در حالى كه در يك دستش كلت و دست ديگرش چاقو بود مرا در دستشويى زندانى كرد و من در را از داخل بستم و بعد ديگر نفهميدم بيرون چه خبر است.
صداى شرشر آب مى آمد مثل اينكه داشت دست و پاى خود را مى شست و بعد از مدتى به من گفت: در را بازكن، من امتناع كردم و او به من گفت: به ولاى على با تو كارى ندارم اما اگر در را بازنكنى من با نارنجك اينجا را منفجر مى كنم. به ناچار در را باز كرده و چون مى خواست برود بررسى كرد كه مرا كجا مخفى نمايد كه من دنبالش نروم. يك انبارى در پشت اتاق مطب دكتر بود. آنجا را باز كرده و مرا آنجا زندانى كرد و من تنها بودم و دائم حرف مى زدم كه بفهمم كه اين تا كى اينجا در مطب است. به من گفت: زياد صحبت مى كنى و بعد رفت. در انبارى كه زندانى بودم، بالاى آن يك پنجره كوچك بود و من با يك ميله، شيشه پنجره را شكستم و به هر نحوى بود خودم را از آنجا سر دادم و به پايين افتادم. و بلافاصله سراغ دكتر رفتم، آن موقع تصور كردم كه دكتر تمام كرده است، رنگ صورتش زرد شده بود. بلافاصله با خواهر و برادر دكتر تماس گرفته و به اورژانس خبر داديم و تا اورژانس برسد شروع به جيغ  زدن و داد و فرياد كردم و همسايه ها بيرون ريختند. اورژانس نرسيد و ما با همسايه ها يك وانت گرفتيم و دكتر را به بيمارستان ساسان منتقل كرديم و آنجا هم دكتر دو روز در آى سى يو بود او را اتاق عمل هم بردند، دكتر رحيم زاده كه دكتر را عمل جراحى كرد، گفت: اگر كس ديگرى جاى دكتر سامى بود، من با اين اسكنى كه از مغز او گرفتم به اتاق عمل نمى رفتم اما براى دكتر سامى رفتم اما هيچ كارى نمى شد كرد و سامى دو روز بعد با وجود تلاش تمامى تيم جراحى و پزشكان در ساعت ۳۰/۲۱ روز جمعه چهارم آذر ماه ۱۳۶۷ به شهادت رسيد.
همسر سامى در مورد اينكه بعد از انجام قتل دكتر سامى خواستار پيگيرى اين موضوع شده است كه معلوم شود انگيزه چه بوده است، مى گويد: مرا چندين بار به دادگسترى خواسته و به من گفته اند كه پرونده هنوز مفتوح است و پيگيرى خواهد شد. ما خواستار اين هستيم كه واقعيت اين امر معلوم شود كه به چه علت چنين شخصيت علمى، سياسى، اجتماعى و مورد قبول مردم بايد به قتل برسد آن هم به اين طرز فجيع؟
http://www.sharghnewspaper.ir/840906/html/hist.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 13:2  توسط رضا  | 


 
منادى گفت وگو
حميدرضا ابك
156240.jpg
سيدمحمدحسين طباطبايى فرزند سيدعلى طباطبايى، از سلسله طباطبائيان بروجرد بود كه در سال ۱۲۹۲ ه. ق در بروجرد متولد شد و در يك خانواده علم و تقوى و فضيلت رشد كرد. وى تحصيلات خود را از اصفهان شروع كرد و در نجف اشرف در محضر بزرگان به پايان رساند و به مقام اجتهاد رسيد. مرحوم بروجردى از تربيت حوزه فقهى مرحوم آخوند ملا كاظم خراسانى و مرحوم آقا ضياالدين عراقى بود. تاليفات بسيارى از مرحوم بروجردى به يادگار مانده است كه از آن ميان مى توان به اين آثار اشاره كرد: «جامع احاديث الشيعه»، «منجزات مريض»، «تعليقه بر اسفار ملاصدرا»، «طبقات رجال»، «رساله اى در منطق»، «حاشيه بر كفايه الاصول»، «حاشيه بر كفايه شيخ طوسى»، «بيوت شيعه»، «اساتيد كتاب تهذيب، من لايحضره الفقيه و رجال كشى». او در دوازدهم ماه شوال سال ۱۳۸۰ ه. ق، مطابق ۱۳۴۰ ه.ش در سن هشتادوهشت سالگى در قم از دنيا رفت، تشييع او يكى از پرجمعيت ترين تشييع ها در تاريخ اسلام بوده است كه تا شعاع چند كيلومترى، علاقه مندان و شيعيان صف كشيده بودند. پيكر او را بين حرم حضرت معصومه و مسجد اعظم قم دفن كردند.

مرجعيت شيعه تاريخ پرفراز و نشيبى داشته است؛ تاريخى كه بخش عظيمى از رويداد هاى فكرى، اجتماعى و سياسى سرزمين ما را تحت تاثير خود قرار داده است. تا آنجا كه شايد بى وجه نباشد اگر شكل گيرى مفهوم «جهان تشيع» در دوران جديد را در نسبتى وثيق و عميق با مفهوم «مرجعيت» تعريف كنيم. نقش شيخ محمد حسن نجفى (صاحب الجواهر) در اتفاقات روزگارش، موقعيت ويژه شيخ مرتضى انصارى نه تنها در سرزمين ما بلكه در سرزمين عثمانى، هندوستان و جهان عرب زبان و جايگاه ممتاز ميرزا محمد حسن شيرازى (صاحب فتواى تحريم تنباكو) در تحولات دوران خودش تنها نمونه هايى از تاثير گذارى سياسى و اجتماعى مراجعى است كه نقطه وصل مسلمانان با جهان جديد پيرامون خويش بوده اند.
در اين ميان اما صاحب نظران و ناظران وقايع اين حوزه نقش و جايگاه ويژه اى را به آيت العظمى سيد محمد حسين طباطبايى بروجردى اختصاص داده اند. بسيارى از مورخان تاريخ دوره معاصر ايران زمين معتقدند كه هنوز هم پس از گذشت سى سال از رحلت آن بزرگوار كمتر به اهميت و تاثير گذارى او پرداخته شده است و جنبه هاى گوناگون شخصيتى وى صرفاً تحت تاثير وجهه و اعتبار فقهى اش تحليل شده است. آيت الله العظمى محمد حسين بروجردى در ماه صفر ۱۲۹۲ هجرى قمرى در بروجرد به دنيا آمد. از هفت سالگى در پى علم رفت و پس از كسب مقدمات عازم اصفهان شد و از محضر علمايى چون سيد محمد باقر درچه اى، ملا محمد كاشى، جهانگيرخان قشقايى و ابوالمعالى كلباسى بهره برد. پس از نه سال به نجف رفت و تحت عنايت و توجه خاص آخوند خراسانى، عالم بزرگ آن روزگار قرار گرفت و در كنار بهره گيرى از محضر اساتيدى چون شيخ الشريعه اصفهانى و سيد محمد كاظم يزدى به تدريس روى آورد. وقتى پس از هشت سال به بروجرد بازگشت اجازه نامه اجتهاد آخوند خراسانى را به همراه داشت. سى و سه سال حضور وى در محل ولادتش، بروجرد را به مركزى براى توسعه و ترويج علوم دينى تبديل كرد و پس از آزادى اش از زندان رضا شاه بود كه نامش به عنوان مرجع تقليد بر زبان ها افتاد.
بزرگان حوزه علميه قم پس از رحلت شيخ عبدالكريم حائرى، موسس حوزه علميه قم، از ايشان براى حضور در حوزه قم دعوت به عمل آوردند و بالاخره تلاش و اصرار مراجع ثالث، آيات عظام صدرالدين صدر، سيد محمد تقى خوانسارى و سيد محمد حجت و تكاپوى علمايى چون امام خمينى (ره) منجر به حضور آيت الله بروجردى در حوزه علميه قم شد.
در باب نسبت آيت الله بروجردى با وقايع آن دوران كتاب ها و مقالات بسيار نگاشته شده و سخنان فراوان گفته شده است. اما شايد بن مايه تحليل همه اين اظهار نظر ها بر يكى دو اصل اساسى مبتنى باشد.
هدف اصلى آيت الله بروجردى احياى حوزه علميه بود. تلاش او براى تربيت شاگردان مبرز و اصرارش بر گسترش دامنه فعاليت طلاب و علماى حوزه هاى علميه دليلى بر اين مدعا بود.
آيت الله بروجردى را شايد بتوان يكى از بزرگ ترين بنيانگذاران نهاد هاى مذهبى در تاريخ تشيع دانست. او پس از رسيدن به مقام مرجعيت دست اندركار تاسيس شبكه عظيمى از طلاب و نيروهاى مذهبى شد كه در ايجاد وحدت ميان شيعيان و آشنا كردن جهان اسلام با تلاش ها و اقدامات آنان نقشى شگرف و عظيم داشت. از سوى ديگر نامه نگارى ها و ارتباط او با علما و مفتيان مصر نظير شيخ شلتوت و شيخ سليم، زمينه ساز ايجاد ارتباطى وثيق ميان علماى شيعه با جامعه الازهر قاهره شد. در باب شيوه تدريس او سخن بسيار گفته اند. اينكه او مبتكر شيوه اى جديد در فقاهت و صاحب سبكى منحصر به فرد در رجال و حديث بوده اما كمتر به اين نكته توجه شده است كه توجه او به آرا و اقوال اهل سنت و بازگو كردن اين آرا در جلسات درس و اصرارش بر برقرارى گفت وگو با همه مسلمانان، زمينه ساز ايجاد همان وحدتى شد كه مدت ها بود مسلمانان از فقدانش رنج مى بردند. جالب اينكه تلاش  هاى آيت الله بروجردى تاثير فراوانى در حوزه هاى درسى اهل سنت گذاشت. به گونه اى كه تنها پس از تلاش هاى وى بود كه آراى فقهاى شيعه در منابر و مدارس اهل سنت بررسى و تحليل مى شد.
از سوى ديگر توجه آيت الله بروجردى بر ايجاد نهاد هاى بين المللى در كشور هايى چون آلمان (مركز اسلامى هامبورگ)، آمريكا و ساير كشور ها نيز ثمرات بسيارى براى جهان اسلام به بار آورد. اين نهاد ها به مراكزى براى ترويج و تبليغ علوم اسلامى در جهان تبديل شدند. از سوى ديگر تربيت كسانى چون آيت الله بهشتى و حجت الاسلام سيد محمد خاتمى نيز از ديگر ثمرات تاسيس اين نهاد ها بود. از اين رو است كه شايد بتوان آيت الله بروجردى را يكى از بانيان آشنايى علماى ايران زمين با اتفاقات و تحولات جهان اسلام و جهان غرب دانست.
شايد اگر اين تلاش ها پس از رحلت ايشان سمت و سويى دقيق تر و هدفمند تر مى يافت، امروز تصوير جهانيان از اسلام تصوير روشن تر و واضح ترى بود.
از اين رو است كه شايد مهم ترين ويژگى آيت الله العظمى بروجردى را بايد در جايى وراى سبك فقهى، شاگرد پرورى و شخصيت گرانقدرشان جست وجو كرد: او منادى گفت وگو بود.
http://www.sharghnewspaper.ir/840906/html/idea.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم آذر 1384ساعت 12:58  توسط رضا  |