اسب سفید وحشی اینک گسسته یال
اندیشناک قلعه مهتاب سوخته است ...
آتشی زندگی ظاهری را بدرود گفت. با شاباشی از صدا و سیما به عنوان چهرهی ماندگار و دشنامی در پی آن شاباش که در آخرین روزهای عمر هم از یاد نبرد که در کدام سرزمین زیسته است. حال که آتشی از میان ما رفته است، شایسته است تاملی داشته باشیم دربارهی جایزه و دشنامی که بدرقهی راه او شد. آتشی اگر هم آن جایزه را نمیگرفت، یا به او نمیدادند ماندگار بود، اما به گمانم کوچ صدا و سیما از هویتسازی تا جایزه به منوچهر آتشی، کوچ تحسین برانگیزی است. نشانی است که چگونه هنر با شکیبایی و مقاومت راه خود را هموار میکند. نمایندهی بوشهر که همشهری آتشی است، به همان زبان برنامهی هویت سخن گفته و نامه نوشته. باید از او ممنون هم بود که صریح و ساده حرف خود را زده است. اما او هم اگر فقط یک بار شعرهای آتشی را بخواند، حتما در خلوت خود همدل و همآواز آتشی خواهد شد، کافی است فرصت پیدا کند. به گمانم شیوهی آتشی، یعنی مقاومت و مدارا، کارسازتر از قهر و کنارهگیریهای مرسوم است. اتفاق بسیار مهمی است که شاعرانی که در نسبت آنان با انقلاب و نظام تردیدی نیست، همه همدل و همزبان آتشی را به عنوان چهرهی ماندگار پیشنهاد کردهاند. آتشی شعر ماندگاری دارد که در آن تاثیر هنر به شکل جادویی تصویر شده است:
سینه سرخی می نشیند
به شاخ خشک خاری
می خواند
می خواند
می خواند
شکوفهای سرخ برمیآید
از چوب خشک
و برکه زلالی آن پایین
آراسته به بال و شکوفه
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، بيژن نوباوه به خاطر بيماري سرطان خون نوع 4، در بخش مراقبتهاي ويژه بيمارستان «آتيه» در منطقه شهرك غرب بستري و به خاطر وخامت حال عمومي، ممنوعالملاقات شده و نزديكان وي، تنها از پشت شيشه قادر به ملاقات با وي هستند.
پزشك مخصوص نوباوه نيز در مورد وضعيت جسماني وي، با تكذيب شايعه مسموميت نوباوه اظهار داشت: معالجه بايد از طريق شيميدرماني انجام شود و اگر نتيجه، رضايتبخش نباشد ايشان بايد براي ادامه درمان به انگلستان فرستاده شوند.
بنا بر اين گزارش، هماكنون وضع عمومي نوباوه خوب نيست و به هنگام شيميدرماني نيز از تعادل فكري و جسمي خارج ميشود.
پزشكان، علت اين عارضه را جراحات ناشي از استنشاق گازهاي شيميايي استفاده شده در هشت سال جنگ تحميلي اعلام كردند.
به گزارش خبرنگار «بازتاب»، تاكنون هيچيك از مديران ارشد صداوسيما براي ملاقات وي نرفته و تنها چند نفر از همكاران براي عيادت از او به بيمارستان مراجعه كردهاند.
گفتني است، بيژن نوباوه در هشت سال جنگ تحميلي به عنوان خبرنگار صداوسيما در منطقه جنگ و همچنين به عنوان خبرنگار اعزامي صداوسيما در سازمان ملل متحد در نيويورك فعاليت ميكرده و پس از بازگشت از نيويورك به سمت مدير شبكه تلويزيوني جامجم 2، منصوب شد.
شفيعی کدکنی (م.سرشک):
أخرين برگ سفرنامه ي باران اين است
كه زمين چركين است
http://www.avayeazad.com/shafii_kadkani/az_zabane_barg/3.htm
• امين زاده در فرودگاه
پس از طى روزهاى غم انگيز براى ديپلمات هاى ايران در افغانستان گرچه تقويم به روزهاى سرد زمستان رسيده بود اما روزهاى پرحرارتى براى ديپلماسى ايران شروع شده بود. آن روزها محسن امين زاده با مو و محاسنى يك دست مشكى به فرودگاه مهرآباد تهران آمده بود تا همراه صادق خرازى از كوفى عنان دبيركل سازمان ملل استقبال كند. روزهاى تنش زدايى سپرى شده و نوبت به اعتمادسازى رسيده بود. در اقدامى نادر سران اغلب كشورهاى اسلامى به تهران آمدند و آفاق ديپلماسى اعتمادسازى ايران، از چين تا آن سوى آتلانتيك را دربر گرفته بود.
• امين زاده در سينما
محسن امين زاده در روزهاى پركار معاونت از هنر و فرهنگ غافل نبود و به همراه خانواده براى ديدن فيلم به سينما مى رفت. امين زاده از مديران وزارت فرهنگ و ارشاد در دوره وزارت خاتمى بود و آنك پس از يك دوره حضور در دانشگاه، دوره دكتراى دانشگاه تهران را رها كرده بود تا براى تحقق ديپلماسى تنش زدايى محمد خاتمى را همراهى كند. عجيب نبود كه اين ديپلمات بلندپايه دلمشغولى هاى هنرى فرهنگى داشته باشد، سفارتخانه هاى ايران در قاره آسيا را كه به بازسازى احتياج داشت با معمارى اصيل ايرانى آراست. به ديوار اتاق كارش تابلوهايى از نقاشان ايرانى مى آويخت و همزمان با خانواده به سانس آخر يكى از سينماهاى تهران مى رفت كه از دنياى سينماى خارجى نيز بى خبر نماند. به سفارش او براى ديپلمات هاى ايرانى اركستر موسيقى ملى ايران برنامه ويژه اجرا كرد و بهروز غريب پور كارگردان نامدار نمايش هاى عروسكى برنامه روى صحنه برد. اركستر ملى ايران حتى تا چين نيز رفت و در سفر خاتمى به پكن در حضور چشم بادامى ها برنامه ايرانى اى نواخت و رديف آوازى ايرانى اجرا كرد.
• امين زاده در دانشگاه
اينك پس از گذشت ۸ سال از آن روزهاى پرافت و خيز، امين زاده از باغ ملى كه مقر وزارت خارجه ايران است به دانشگاه بازگشته. مو و محاسن اش به سياهى ۸ سال پيش كه در فرودگاه مهرآباد به استقبال كوفى عنان آمده بود نيست. در فضاى غيررسمى و در حالى كه از بازگشت به محافل دانشگاهى خرسند است، با «شرق» گفت وگو مى كند. از روزهاى سپرى شده در وزارت خارجه مى گويد و از چشم انداز ديپلماسى ايران.
اين جمله در يكى از شماره هاى مجله فردوسى در ستون پاسخ به خوانندگان در جواب به شاعرى جوان از شهر بوشهر، چاپ شده است. آن شاعر جوان كه در آن روزگار بيست و سه ساله بود، روز گذشته در ۷۴ سالگى درگذشت. در بيمارستان سينا بر اثر سكته قلبى. منوچهر آتشى همين چند روز پيش (در بيست و دوم آبان ماه) بود كه به خاطر يك عمر فعاليت هنرى و ادبى از سوى سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران به عنوان چهره اى ماندگار در حيطه شعر شناخته شد و از او قدردانى شد. فرداى آن روزى كه آتشى جايزه خود را از دست مهندس عزت الله ضرغامى گرفت، براى درمان بيمارى كليوى كه سال ها همراه او بود به بيمارستان سينا رفت و چه حيف كه ديگر برنگشت. در روزهايى كه آتشى در بيمارستان بسترى بود و از بخش كليه به قلب و از آنجا به بخش مراقبت هاى ويژه در حركت بود، در ميان برخى از نمايندگان مجلس شوراى اسلامى ولوله افتاد كه آتشى چهره اى ماندگار نيست. صداى اعتراض آنها كه با اعتراض هاى يكى از روزنامه ها همراه شده بود، به گوش اهل شعر رسيد و سبب شد كه انجمن شاعران ايران به اين اعتراض ها واكنش نشان دهند.
• تقدير از ضرغامى به خاطر انتخاب آتشى
متن نامه انجمن شاعران ايران به ضرغامى رئيس سازمان صدا و سيما به خاطر انتخاب منوچهر آتشى به اين شرح است:
«برادر ارجمند جناب آقاى مهندس عزت الله ضرغامى،
با سلام و احترام، غرض از تصديع پس از تجديد ارادت و آرزوى سلامت، توفيق و سعادت روزافزون براى حضرتعالى و همكارانتان، تقديم داشتن صميمانه ترين سپاس هاى جامعه هنرى و ادبى ايران به ويژه شاعران و اصحاب شعر جهت پذيرش پيشنهاد اين جمع و تحقق خواسته بحق و خداپسندانه ايشان مبنى بر معرفى شاعر ارجمند معاصر استاد منوچهر آتشى به عنوان چهره ماندگار است كه به واقع اداى دينى است به پيشكسوتان واجب الاحترام و اسباب دلگرمى براى هنرآفرينان و صاحب قلمانى كه در عين تلاش در جهت خلاقيت، ابداع و نوآورى، پيوند با ريشه هاى محكم هويت ملى و دينى و ابتناء بنيادى هاى هنر و ادبيات امروز را بر پايه هاى محكم فرهنگ و ادبيات اصيل اين سرزمين خواستارند. حسن نظر حضرتعالى و حرمتى كه به راى پيشنهاددهندگان نهاديد، مايه رضايت خاطر و سپاس مندى است. خواهشمند است مراتب امتنان و تشكر صميمانه اين جانبان را به دست اندركاران مراسم بزرگداشت (چهره هاى ماندگار) نيز ابلاغ فرماييد.»
امضاكنندگان اين نامه عبارتند از: «مشفق كاشانى - محمود شاهرخى - قيصر امين پور - سهيل محمودى - ساعد باقرى - مصطفى رحماندوست - فاطمه راكعى - محمدرضا عبدالملكيان - عليرضا قزوه - عبدالجبار كاكايى - حسين اسرافيلى - محمدعلى بهمنى - بيوك ملكى - محمدرضا مهدى زاده - محمدرضا محمدى نيكو و يكصد و بيست تن از اعضاى جلسه حلقه مهر انجمن شاعران ايران»
• پيام تسليت ضرغامى
مهندس عزت الله ضرغامى رئيس سازمان صدا و سيماى جمهورى اسلامى ايران در پيامى درگذشت منوچهر آتشى را موجب تاثر و تألم دانست و گفت: «شاعرانى بزرگ و كم نظير در عرصه ادب و شعر انقلاب اسلامى و دفاع مقدس در نزد آتشى عزيز نكته ها آموختند و باليدند و ستارگان درخشان و فروزانى شدند، كه ادبيات متعهد امروز كشور، معطر به عطر وجود آنان است.»
• هميشه معلم
مردى كه به ناآشنايى با درد مردم وطنش متهم شده بود، چندين دهه از عمرش را به كار معلمى پرداخته بود و درست سر ساعتى كه بايد كلاس درسش را آغاز مى كرد از دنيا رفت. روز گذشته و يكشنبه هفته قبل تنها جلساتى بودند كه شاگردان استادشان را سر كلاس حاضر نديدند. و اين پايان پنجاه و يك سال تدريس منوچهر آتشى بود. آتشى در شهريور ۱۳۳۰ در دانشسراى مقدماتى شيراز به تحصيل مشغول شد. به دليل كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ درس هاى دانشسرا متوقف شده و آتشى و دوستانش براى معلمى به روستا هاى مختلف فرستاده شدند. براى اولين بار در مدرسه شش كلاسه بندر ريگ و در سطح ابتدايى تدريس خود را آغاز كرد. او بعد از چند سال تدريس در بندر ريگ ارتقاى مقام يافته و به دبيرستان پهلوى بوشهر منتقل شد. او در اين سال ها درس هايى مانند ادبيات، جبر، انگليسى، عربى و غيره را تدريس مى كرد. در همان دوران آتشى اشعار خود را براى چاپ به نشريات مختلف كشور فرستاد و انتشار متداوم آنها باعث شهرت وى در پايتخت شد. در سال ۱۳۳۵ براى نخستين بار به پايتخت سفر كرد و در آنجا با چهره هايى مانند فريدون مشيرى، يدالله رويايى، نوذر پرنگ (غزل سرا)،م.آزاد و ديگران ديدار كرد. يك سال بعد بارديگر به شيراز رفت و ديپلم ششم ادبى اش را گرفت تا بتواند وارد دانشگاه شود. آتشى بعد از موفقيت در امتحان هايش توانست سهميه شيراز براى دانشسراى عالى تهران را به دست آورد. به تهران آمد و در رشته علوم تربيتى و ادبيات انگليسى ادامه تحصيل داد. ممر درآمدش در آن سال ها نيز معلمى بود.بعد از چهار سال تحصيل مجبور شد كه در دوره اى چهارساله به بوشهر بازگردد و پس از آن نيز چند سال را در شهر قزوين معلمى كرد. در آن روزگار خانواده او در تهران به سر مى بردند. اين وضعيت تا زمان انقلاب ادامه داشت كه در همان سال ها از مشاغل دولتى همچون كار در مجله «تماشا» (سلف مجله سروش) منفصل شد و تهمت هايى به او زده شد. آتشى در كتاب «پلنگ دره ديزاشكن» درباره آن دوران مى گويد: «اتفاقاً در اين وانفسا كه همه مى زدند، يك نفر از من حمايت كرد...شنيدم (موثقاً شنيدم) كه بعد از ماجراى من، بر سر بازيگران سرنوشت من فرياد زده كه: چرا فلانى را آزرده كرديد؟ ضد انقلاب تر از او كسى را گير نياورديد؟... اين مرد مهندس سيدحسين موسوى بود كه بعدها نخست وزير شد و حتى در دوره نخست وزيرى هم توسط بعضى از شاعران مسلمان پيغام داد كه دلخور نباشم و برگردم...» در بهار ۱۳۶۱ آتشى بازنشسته شد و به بوشهر بازگشت.
• شاعر ده رودِ دشتستان
اگر نقل قول مادر شاعر را اصل قرار دهيم، آتشى متولد ۱۳۱۲ است درحالى كه شناسنامه او تولدش را به تاريخ دوم مهرماه ۱۳۱۰ در ده رود دشتستان بوشهر ثبت كرده است.
زمان انقلاب ۴۷ سالى داشت و عمرش از نيمه گذشته بود. مانند خيلى هاى ديگر و اين به خودى خود جرم نيست. «ولى الله شجاع پوريان» نماينده مجلس شوراى اسلامى كه سعى دارد بگويد اعتراضات برخى از نمايندگان به تقدير از آتشى را نبايد به حساب تمام نظام گذاشت مى گويد: «اين انقلاب نوپا است و به همين دليل بسيارى از مفاخر ما به صورت قهرى بيشتر عمر خود را در رژيم گذشته سپرى كرده اند.» او از پيامبر اسلام حديثى مى آورد كه گفته بود «اسلام ماقبل خود را مى پوشاند.» از امام نيز جمله معروف «ميزان حال فعلى افراد است» را مى آورد و مى گويد: «ما زياد دنبال رصد كردن گذشته افراد نبوده ايم. بسيارى از هنرمندان و حتى روحانيون در رژيم گذشته بوده اند و امروز نيز هستند و احترامشان واجب است.» آتشى بعد از چاپ ده ها شعر در نشريات مختلف، اولين مجموعه شعرش را با نام «آهنگ ديگر» در تيرماه ۱۳۳۹ و به كوشش آقاى «رضا سيدحسينى» منتشر مى كند. پيشنهاد چاپ اين كتاب از سوى سيدحسينى به آتشى داده مى شود.«آهنگ ديگر» بازتاب وسيع و درخشانى در ميان شعراى پايتخت نشين داشت. دوستى آتشى و سيدحسينى تا همين روزها ادامه داشت و وقتى روز گذشته براى پرسيدن احساس و نظر استاد سيدحسينى درباره آتشى با او تماس گرفتيم، گريه امانش را بريد. پيش از ما كسى به او خبر درگذشت آتشى را داده بود اما باور نكرده بود. در همان حال تنها يك جمله به ما گفت: «آتشى در عمر خود روى خوش نديد.»«آواز خاك» مجموعه شعر بعدى او بود كه در سال ۱۳۴۶ و توسط انتشارات نيل به بازار آمد. كتابى كه به مانند «آهنگ ديگر» اقبال بلندى داشت. در اين سال ها، آتشى فعاليت هاى خود را گسترش داده و اولين ترجمه خود را با توصيه دكتر سيمين دانشور انجام مى دهد: «فونتامارا» اثر «سيلونه». ناشر اين رمان انتشارات فرانكلين بود. از ترجمه هاى ديگر آتشى مى توان به «جزيره دلفين هاى آبى» نوشته «اسكات اودل» اشاره كرد كه جايزه بهترين ترجمه براى جوانان را نصيب او كرد
ادامه مطلب
|
- اخذ ديپلم ادبى در سال ۱۳۲۹ در تهران.
- اخذ مدرك ليسانس تاريخ و جغرافيا از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، ۱۳۳۲.
- اخذ مدرك فوق ليسانس جغرافيا از دانشگاه ايالتى اوهايو، ايالات متحده در سال ۱۹۶۰.
- اخذ مدرك دكتراى جغرافياى سياسى از دانشگاه اينديانا در سال ۱۹۶۲.
- استاديار گروه جغرافياى دانشگاه تهران از سال ۱۳۴۲ تا ۱۳۴۷.
دانشيار دانشگاه تهران از سال ۱۳۴۷ به بعد.
- درخواست بازنشستگى پيش از موعد در سال ۱۳۶۰ و پذيرش آن.
تدريس در دانشگاه تربيت مدرس، دانشگاه آزاد اسلامى و دانشگاه امام حسين(ع).
- آغاز فعاليت آموزشى مجدد در دانشگاه تهران با تصويب هيأت وزيران در سال ۱۳۷۴ و ارتقا به مرحله استادى.
- عضو انجمن جغرافيدانان آمريكا از سال ۱۹۶۲.
- عضو انجمن جغرافيايى ايران.
- عضو مؤسس و رئيس هيأت مديره انجمن ژئوپولتيك ايران.
- تأليف حدود ۵۰ مقاله و ارائه ۳۶ مقاله در كنفرانس هاى داخلى و بين المللى و تأليف كتابهاى:
۱- اصول و مبانى جغرافياى سياسى ۲- مبانى جغرافياى سياسى ۳- اصول و مبانى جغرافياى سياسى ۴- جغرافياى سياسى براى دانش آموزان سال سوم دبيرستان، نظام جديد.
ترجمه كتابهاى:
۱- جهان سوم و كشورهاى پيشرفته ۲- گرايشهاى تازه در جغرافياى سياسى ۳ـ جغرافياى سياسى خاورميانه و شمال آفريقا ۴- درآمدى نو بر جغرافياى سياسى
اولين استاد ايرانى است كه به اخذ مدرك دكتراى جغرافياى سياسى نائل آمده و نخستين كتاب سيستماتيك در مورد جغرافياى سياسى را در ايران تأليف و به چاپ رسانده است و او كسى جز دره ميرحيدر نيست. در سال ۱۳۱۳ در كرمانشاه متولد شد. اگرچه طبق شناسنامه اش متولد ۱۳۱۱ مى باشد.
مادرش كه تحصيلات قديمه داشته و بسيارى از اشعار و مطالب ديوان هاى حافظ، سعدى، باباطاهر و كليله و دمنه را از برداشته به فرزندش كمك مى كند تا به طور غيررسمى و در منزل دروس مربوط به اول ابتدايى را فرابگيرد. در امتحانات مربوطه موفقيت كسب مى كند و در كلاس دوم ابتدايى مشغول به تحصيل مى شود.
از سال چهارم ابتدايى به بعد هم به طور مكرر شاگرد اول كلاس مى شود و به دانشسراى مقدماتى كرمانشاه راه مى يابد ولى پس از گذراندن دوره مربوطه از كار معلمى صرف نظر مى كند، بعد از مهاجرت خانوادگى، ديپلم ادبى را در سال ۱۳۲۹ در تهران اخذ كرده و در رشته تاريخ و جغرافياى دانشگاه تهران پذيرفته مى شود.
از استادان بنامش به نام مرحوم مستوفى و دكتر محمدحسن گنجى اشاره مى كند. استادانى كه بعدها همكارشان مى شود.
«بعد از اين كه از آمريكا برگشتم و به عنوان استاديار برگزيده شدم اين دو را بيشتر شناختم و بخصوص اشراف آنها را به تمام مسائل جغرافيايى و نه فقط يك رشته خاص مطلع شدم و خيلى من را تحت تأثير قرار دادند.»
در هر سه سال مقطع ليسانس شاگرد اول شده و در نتيجه موفق به كسب مدال علمى و جايزه مى شود. در سال ۱۳۳۲ تحصيلاتش را به اتمام مى رساند و در سال ۱۳۳۵ مطابق مصوبه قانونى، به همراه تعداد ديگرى از نفرات ممتاز ساير رشته ها و به عنوان بورسيه براى ادامه تحصيل به خارج عزيمت مى كند و به آمريكا مى رود.
ابتدا شهادت نامه زبان انگليسى را از مؤسسه زبان دانشگاه ميشيگان واقع در شهر آناربور دريافت مى كند. پس از مدتى و با اخذ پذيرش از دانشگاه ايالتى اوهايو به شهر كلمبوس مى رود و در اين دانشگاه كه در زمينه تدريس جغرافياى خاورميانه اشتهار داشته، در رشته جغرافيا به تحصيل مى پردازد و در سال ۱۹۶۰ موفق به اخذ مدرك فوق ليسانس از اين دانشگاه مى شود.
پايان نامه اش تحت عنوان «مسائل راههاى ارتباطى در ايران» را زير نظر پروفسور رندال مى گذراند. استادى كه به منطقه خاورميانه و ايران هم سفر كرده است.
«در آنجا گفتم به دليل وضعيت دشوار جغرافيايى كه ايران دارد و مناطق كوهستانى و بيابانى و خشك را در خود جاى داده و به خاطر شكل خاص جغرافيايى كشور و فاصله زياد بخش شمال غرب و جنوب شرقى كشور از يكديگر، احداث راههاى ارتباطى، هم هزينه بر است و هم نياز به تكنولوژى هاى پيشرفته اى دارد كه از خارج وارد مى شود.»
تحصيل در مقطع دكترا را در دانشگاه اينديانا واقع در شهر بلومينكتون پى مى گيرد. دانشگاهى كه به خاطر حضور استادانى همچون پروفسور كيمبل و پروفسور پاندز از دانشگاه هاى مشهور در زمينه تدريس و تحقيق جغرافيا به حساب مى آمده و از محضر استادانى كه پيشكسوت جغرافياى سياسى بوده اند بهره مند مى شود. تخصص اصلى او جغرافياى سياسى و تخصص فرعى و منطقه اى او با توجه به ايرانى بودنش، در زمينه «منطقه خليج فارس و خاورميانه» بوده است.
عنوان تز دكترايش، «عوامل جغرافيايى مؤثر بر بقاى سياسى ايران» بوده كه در سال ۱۹۶۲ با درجه عالى از آن دفاع كرده است و با همين پيش زمينه و تخصص وقتى به ايران برمى گردد براى اولين بار جغرافياى سياسى را به شكل سيستماتيك و مدرن به دانشجويان ايرانى تعليم مى دهد و از اين جهت ترويج رشته جغرافياى سياسى مديون دره ميرحيدر است كه بعد از گذشت بيش از چهل سال تدريس و تحقيق در اين حوزه همچنان در دانشگاه مادر ايران حضور مى يابد و به كارش تداوم مى دهد.
در تزش كوشيده نشان دهد تا چه حد عوامل جغرافيايى و به ويژه موقعيت ژئوپلتيك ايران، منابع نفتى و معدنى و ساير ويژگى هاى جغرافيايى كشور در حيات سياسى ايران و حكومت ها تأثيرگذار بوده اند.
در آن سالها عمدتاً تأثير جغرافيا بر سياست مورد توجه بوده چه در قسمت ژئوپولتيك و چه در جغرافياى سياسى ولى هم اينك جغرافياى سياسى بيشتر بر ايدئولوژى ها، سياست هاى دولت ها و رهبران سياسى و صاحبان انديشه و احزاب و تأثيرات آنها بر چشم اندازهاى جغرافيايى مورد ارزيابى قرار مى گيرد. ضمن اينكه نمى شود وضعيت جغرافيايى را كه بستر اين فعاليت ها است ناديده گرفت. از ديد ميرحيدر، اين تحول يك تحول مثبت است و واقع گرايى بيشترى را دنبال مى كند.
او نسبت به رويكرد قبلى جغرافيايى سياسى تعصب خاصى ندارد و به قول معروف خود را «به روز» نموده و به رويكرد جديدى كه از دهه ۱۹۷۰ به بعد فراگير شده روى مى آورد.
«وقتى آدم مى بيند كه نگرش جديد درست است آن را انتخاب مى كند. نگرش قبلى به كلى عقب افتاده است و نقش عوامل جغرافيايى را در روابط بين الملل عاملى تعيين كننده نمى داند. الآن ما معتقديم كه عامل جغرافيايى، تأثيرگذار است و نه تعيين كننده. در مقابل قدرت و ژئوپولتيك جهانى نقش تعيين كننده ترى پيدا كرده است.»
او به اين هم اشاره مى كند كه جمهورى اسلامى ايران با توجه به تغيير و تحولاتى كه تجربه كرده و پشت سر گذاشته آزمايشگاه مناسبى براى ارزشيابى و آزمودن نظريه ها و ديدگاه هاى جغرافياى سياسى است. با ورود او به دانشگاه تهران و به پيشنهادى كه ارائه مى دهد، براى اولين بار در ايران درس اصول و مبانى جغرافياى سياسى در برنامه دروس دوره ليسانس قرار مى گيرد و اولين كتاب جغرافياى سياسى مدون و نظام يافته را به نام «اصول و مبانى جغرافياى سياسى» در سال ۱۳۴۷ منتشر مى كند. در سال ۱۳۴۳ هم با تأسيس دوره فوق ليسانس جغرافياى انسانى در دانشگاه تهران به ارائه دروس ژئوپولتيك و مسائل جغرافياى سياسى جهان مى پردازد. در سال ۱۳۴۷ دانشيار مى شود و به غير از تدريس در دانشكده ادبيات، فعاليت در دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران ، دانشگاه پدافند ملى، دانشگاه تربيت معلم، دانشكده روابط بين الملل، دانشكده افسرى و بعد از انقلاب در دانشگاه تربيت مدرس و دانشگاه امام حسين(ع) را به ديگر فعاليت هاى آموزشى اش مى افزايد.
در سال ۱۳۵۸ با تكميل مدارك مربوطه، مرحله به مرحله را مى گذراند تا به رتبه استادى نائل مى شود ولى در مراحل پايانى، اعلاميه اى توسط وزارت علوم صادر مى شود و هرگونه ارتقاى علمى استادان ممنوع مى شود. با آغاز انقلاب فرهنگى و تعطيل شدن دانشگاه هاى كشور تقاضاى بازنشستگى اش را به مقامات مسؤول ارائه مى دهد و مورد پذيرش هم قرار مى گيرد.
از آن پس فعاليت هاى علمى اش را در مركز مطالعات عالى بين المللى دانشگاه تهران و دفتر مطالعات سياسى و بين المللى وزارت خارجه ادامه مى دهد و به تدريس در دانشگاه هاى ديگر هم گرايش پيدا مى كند. در سال ۱۳۷۴ بنا به دعوت دانشگاه تهران و تصويب هيأت وزيران پس از گذشت ۱۴ سال مجدداً به عضويت هيأت علمى دانشگاه تهران درآمده و در همان سال هم به درجه استادى نائل مى آيد و بعد از چند سال تدريس و تحقيق مجدداً در سال ۱۳۸۲ بازنشسته مى شود ولى همچنان تدريس در مقاطع فوق ليسانس و دكتراى جغرافياى سياسى در دانشگاه تهران را ادامه داده است.
از جمله دانشجويان سرشناس او كه در مقطع كنونى هر يك جايگاهى كسب كرده اند كه زمانى در زمينه جغرافياى سياسى در محضر ميرحيدر علم آموخته اند مى توان به دكتر پيشگاهى فرد، دكتر مجتهدزاده، دكتر كريمى پور، دكتر قاليباف شهردار تهران و دكتر رحيم صفوى فرمانده سپاه پاسداران اشاره كرد و براى اولين بار، دروس «اصول جغرافياى سياسى»، «ژئوپولتيك» و « جغرافياى كاربردى» و چند درس ديگر در دانشگاه تهران تدريس كرد.
او همچنين در تأسيس دوره هاى فوق ليسانس جغرافياى سياسى در دانشگاه تهران و دانشگاه تربيت معلم نقش قابل توجهى داشته است.
روش تدريس او به اين صورت است كه در ابتداى تدريس، سؤالى را مطرح مى كند و مى كوشد دانشجويان را به تفكر در مورد آن سؤال تشويق و علاقه مند كند.
او بعد از بازگشت از آمريكا، جغرافياى سياسى را براساس رويكرد كاركردگرايى جغرافيدان مشهور آمريكايى در دهه ۱۹۶۰ به نام «ريچارد هارتشون» آموزش مى داد. در اين رويكرد عوامل مركزگرا و مركز گريز كه بر عملكرد حكومت تأثير مى گذارند مورد بررسى قرار مى گيرد.
او دعوت به تدريس دانشگاه اينديانا را بعد از اتمام تحصيل رد مى كند و به دليل علاقه اى كه به مملكت خود داشته و اينكه از تخصص خود براى پيشرفت ايران استفاده كند به سرعت به ايران برمى گردد.
ترجمه او از كتاب جغرافياى سياسى خاورميانه و شمال آفريقا، كتاب برگزيده دانشگاه هاى ايرانى در سال ۱۳۶۹ شد، سپس در سال ۱۳۷۰ به عنوان كتاب سال جمهورى اسلامى ايران معرفى گرديد و در اين سال، ميرحيدر بهترين مترجم زن دانشگاه الزهرا شد. همچنين ترجمه او از كتاب «درآمدى نو بر جغرافياى سياسى» كه با همكارى دكتر رحيم صفوى صورت گرفته در سال ۱۳۸۰ كتاب برگزيده دانشگاه هاى ايران شد و سپس در سال ۱۳۸۲ به عنوان كتاب تشويقى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى انتخاب شد.
شايسته است قدردان كسى باشيم كه حدود ۵۵ سال سابقه تحصيل، تحقيق، تدريس و تأليف در حوزه جغرافيا و جغرافياى سياسى دارد و براى اولين بار به تدريس جغرافياى سياسى به شيوه مدرن و سيستماتيك در ايران پرداخته است.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840828/html/horizon.htm#s544755
حال عمومي منوچهر نوذري كه هماينك در بيمارستان مدرس بستري است رضايتبخش نيست.
به گزارش " ايسنا " اين بازيگر پيشكسوت كه از هفتهي گذشته مجددا به بيمارستان منتقل شده و در بخش دياليز آن بستري است از ظهر امروز (چهارشنبه) ملاقات برايش ممنوع شده است.
وي در گفت و گوي كوتاهي با ايسنا در حالي كه به سختي سخن ميگفت اظهار داشت: من اولين كسي بودم كه در تلويزيون ايران مقابل دوربين رفتم و گفتم تصوير من را در جعبهاي كه ميبينيد نامش تلويزيون است.
او افزود: از بنيانگذاران صنعت دوبله در ايران من و چند نفر ديگر باقي ماندهايم اما حداقل ما را به عنوان تماشاگر هم در مراسم چهرههاي ماندگار كه چند شب پيش برگزار شد دعوت نكردند.
نوذري با گلايه از عدم تسويه حساب مجموعههايي كه براي تلويزيون بازي كرده است گفت: مقدار زيادي از دستمزدم در مجموعههاي كوچه اقاقيا، عصاي پيري و باجناقها مانده كه هنوز به من ندادهاند.
يكي از اعضاي خانوادهي نوذري هم با اشاره به مطالبي كه راجع به درخواست كمك مالي از سوي آنها مطرح شده است، اظهار داشت: ما تحت هيچ شرايطي از هيچ كجا حتي صدا و سيما كمك مالي نخواستهايم بلكه فقط درخواست صدور دفترچه تامين اجتماع كرديم كه آن هم با توجه به اينكه دكتر انتقال او را از اين بيمارستان ممنوع كرده منتفي است.
وي با بيان اينكه مسوولين بيمارستان تا كنون همكاري خوبي را با ما داشتهاند تصريح كرد: آقاي نوذري به خاطر نبودن تخت خالي تا صبح امروز در يك اتاق 6 نفره بستري بودند كه با مساعدت مديريت بيمارستان به اتاق مسوول بخش منتقل شدند.
منوچهر نوذري از فعالان سينما، تئاتر، تلويزيون، راديو و دوبله در سالهاي گذشته، فيلم «چند ميگيري گريه كني» را آمادهي اكران دارد.
- اخذ مدرك ديپلم ادبى از دبيرستان نمازى شيراز، ۱۳۴۲.
- اخذ مدرك ليسانس علوم سياسى ازدانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران.
- اخذ مدرك فوق ليسانس علوم سياسى از دانشگاه ملى (شهيد بهشتى فعلى).
- اخذ مدرك دكتراى علوم سياسى از دانشگاه پكن چين، ۱۳۵۹.
- تدريس در دانشگاه عالى دفاع ملى و دانشگاه امام حسين(ع).
- كاردار ايران در چين، ۵۹ _ ۱۳۵۸.
- مسؤول ميز چين دفتر مطالعات سياسى وزارت خارجه، ۷۴ _ ۱۳۶۴.
- تأليف دهها مقاله در حوزه هاى مختلف و از جمله درباره مسائل چين.
- تأليف كتابهاى «چين و خاورميانه»، «روندهاى نو و قدرت هاى آينده در آسيا و پاسيفيك»، «سير تحول در انديشه نظامى و سياست تسليحاتى چين»، «ريشه هاى دگرگونى در اتحاد جماهير شوروى با نگاهى مقايسه اى به چين» و «امنيت در قرن بيست و يكم؛ ديدگاه چين» (زير چاپ)
- ترجمه ۳ جلدكتاب از زبان چينى به زبان فارسى:
۱- از امپراتور تا شهروند ۲- چين و آسياى مركزى ۳- فرهنگ اسلامى و ايرانى در چين
- ترجمه دو جلد كتاب يونسكو از انگليسى به فارسى:
۱- امپراتورى چين ۲- راه ابريشم
|
محمد جواد اميدوارنيا متولد ۱۳۲۲ ابركوه استان يزد است كه هم اكنون جزو معدود چين شناسان ايرانى به شمار مى آيد. او تحصيلات ابتدايى و دبيرستان را در دبستان و دبيرستان مولوى ابركوه تاكلاس دهم شروع كرد و ادامه داد و دو سال آخر متوسطه را در دبيرستان نمازى شيراز سپرى كرد و در سال ۱۳۴۲ ديپلم ادبى اش را در همين دبيرستان دريافت كرد.
مدتى بعد، تحصيلات عالى خود را در دانشسرا شروع مى كند كه به لحاظ مشكلات و ضيق مالى، تحصيل علم را رها مى كند و براى تأمين معاش به مشاغل مختلف و از جمله كارگرى روى مى آورد. اما علاقه او به انجام كارهاى ديپلماتيك او را وا مى دارد تا در آزمون ورودى دانشكده حقوق و علوم سياسى شركت كند.
با كسب موفقيت در آزمون ورودى دانشگاه، دانشجوى دانشكده حقوق و علوم سياسى مى شود.
«استادانى كه در آن زمان داشتيم همه نخبه بودند. برخى از آنها هم مانند دكتر كاتوزيان الآن خوشبختانه در قيد حيات هستند. استادان فوق العاده اى بودندو صاحب تفكر و در مسائل علمى و آكادميك با بى طرفى برخورد مى كردند و سعى نداشتند دانشجو را به سمت يك گرايش خاص سياسى سوق دهند.»
بعد از فارغ التحصيل شدن در سال ،۱۳۴۴ به علت سن بالاى پدر و مادرش معافيت كفالت مى گيرد و به تبع ستوان وظيفه هم نمى شود.
ميل او به ادامه تحصيل باعث مى شود در رشته علوم سياسى مقطع فوق ليسانس دانشگاه ملى (شهيد بهشتى كنونى) تحصيلاتش را ادامه دهد؛ دانشگاه تازه تأسيسى كه در يكى از شمالى ترين نقاط شهر تهران برپا شد.
مى گويد: «دانشگاه تازه تأسيسى بود ولى محيط خوبى داشت. اصولاً محيط دانشگاهى محيط مناسب و خوب است و من شخصاً براى چنين محيطى احترام خاصى قائلم.»
عنوان پايان نامه كارشناسى ارشدش، «حكومت هاى مقايسه اى» بوده و در آن كوشيده حكومت هاى سوسياليسم، كمونيسم و سرمايه دارى را از منظر عملى و عملكردى مورد نقد و بررسى علمى قرار دهد.
از منظر عملى و عملكردى، فارغ ازجبهه گيرى ايدئولوژيك به صورت مقايسه اى مورد نقد و بررسى قرار دهد و ببيند اين سيستم ها از نظر مديريت، تفكر دفاعى، نگاه به اقتصاد و تمركز قدرت و ساير مباحث چه تفاوت هايى با يكديگر دارند.
او در پايان نامه اش نخواسته نتيجه گيرى خاصى در خصوص برترى يكى از آنها سيستم هاى حكومتى ارائه دهد.
و اضافه مى كند كه نمى دانسته در داخل كشورهاى بلوك شرق آن زمان چه مى گذشته و تنها پس از فروپاشى شوروى كمونيستى بوده كه نقاط ضعف اين سيستم مشخص شده است.
در دوره جنگ سرد كه ايران هم به نوعى جزو بلوك غرب محسوب مى شد، در ايران وضعيت مطالعه و بررسى سيستم كمونيستى و كلاً نظام هاى چپگراى چگونه بوده است؟
اميدوارنيا معتقد است كه اگر كسى كتابى مى نوشت و يا در محيط دانشگاهى پايان نامه و تزش را صرفاً با ديدگاهى علمى مطرح مى كرد با مخالفت مواجه نمى شد ولى اگر كسى قصد دفاع از كمونيسم و ماركس و لنين را مى داشت اوضاع فرق مى كرد.
او كه در سالهاى قبل از ورود به دانشگاه اهل مطالعه هم بوده و كتابهاى هزار و يك شب، چهار درويش، شاهنامه، ديوان حافظ، گلستان و بوستان، كليله و دمنه و سفرنامه ناصرخسرو را خوانده است، در امتحان استخدام وزارت خارجه شركت مى كند و از ميان ۱۰۵۰ نفر پذيرفته شده در مرحله اول، جزو ۱۰ نفر پذيرفته شده نهايى مى شود و در كليه مراحل آزمون از جمله مصاحبه، معاينات روانى و بدنى و غيره موفقيت حاصل مى كند و از آنجا كه صرفاً براساس لياقت و شايستگى خويش انتخاب شده بود، در سالهاى بعد از انقلاب هم دچار دردسر خاصى نمى گردد.
در وزارت خارجه، مسؤول ميز امور چين مى شود و پس از درخواست احمدعلى بهرامى سفير وقت ايران در چين كه اعتقاد داشت فردى مى خواهيم كه به زبان چينى آشنا باشد، مجدداً اميدوارنيا به پكن پايتخت چين اعزام مى شود.
در سال ۱۳۵۸ تا يك سال بعد كه ظاهراً رئيس هواپيمايى وقت ايران سفير ايران در چين مى شود، اميدوارنيا كاردار ايران در چين مى شود. بعد از مراجعت به تهران و سه سال كار و خدمت به عنوان مسؤول ميز چين، در ساختمان مركزى وزارت امور خارجه ايران، تقاضاى بازنشستگى خود را به آقاى منوچهر متكى رئيس اداره شرق آسيا و پاسيفيك (و وزير كنونى) وزارت امور خارجه مى دهد ولى با آن موافقت نمى شود. در سال ۱۳۶۴ درخواست مى كند به دفتر مطالعات وزارت خارجه واقع در شمال پايتخت انتقال يابد. اين درخواست تحقق پيدا مى كند و اميدوارنيا در آنجا تا سال ۱۳۷۴ يعنى زمان بازنشستگى اش، مسؤول ميز چين مى شود.
در دومين مأموريت اش به چين در سالهاى ۵۹ _ ۱۳۵۷ موفق مى شود در دانشگاه پكن تحصيلاتش را تا مقطع دكترا ادامه دهد و از تز دكترايش با عنوان «چين و امنيت آسيا» هم دفاع مى كند.
در رساله دكترايش آورده كه چين پس از مائو رهبر كاريزماى آن كشور چه تحولاتى را تجربه كرده و اين تحولات چه اثرى بر مناسبات منطقه و جهان برجا خواهد گذاشت.
محمدجواد اميدوارنيا چين شناس ايرانى معتقد است كه «چين، قدرت بزرگى است كه مى رود به سمت اينكه به يك ابرقدرت تبديل بشود و به گونه اى واقع گرايانه، منافع و مصالح خودش را مانند كشورهاى اروپايى و آمريكاى شمالى پيگيرى مى كند.»
اميدوارنيا كتاب خاطرات آخرين امپراتور چين كه آخرين امپراتور سلسله منچو (۱۹۱۱ _ ۱۶۴۴) بوده را به فارسى برمى گرداند. امپراتورى كه در سال ۱۸۹۵ بعد از شكست طرح اصلاح طلبانه كانگ يوى قدرت را در سنين خردسالى به طور موروثى كسب كرد اگرچه حاكم واقعى ملكه داوگار بوده و اين ملكه را آخرين رهبر اصلاح طلب سلسله منچو ناميده اند.
انقلاب چين كه در سال ۱۹۱۱ به رهبرى دكتر سون يات سن به پيروزى رسيد نسبت به آخرين امپراتور خوش رفتارى نشان مى دهد و امپراتور هم در كتابش مدعى شده رهبران جمهورى چين (۱۹۴۸ _ ۱۹۱۱) با او خوش رفتارى كرده اند.
اميدوارنيا در زمان وقوع حوادث تيان آن من پكن (۱۹۸۹) در محدوده ميدان حضور داشته ولى مى گويد: «درخواست دانشجويان براى استقرار دموكراسى در آن شرايط و چند سال پس از مرگ مائو واقع بينانه نبوده است.»
وى اعتقاد خود را در مورد علم و ارزش آن بدين صورت بيان مى كند: «انسان اگر سرمايه مالى در دست داشته باشد ممكن است كسى آن را بدزدد و يا ورشكست بشود. اما يك پزشك يا مهندس و يك كسى كه در امر خاصى تخصص دارد، مغزش سرمايه اصلى او است و اين سرمايه ضامن اصلى زندگى او مى باشد.» مى گويد : من به اهدافم رسيده ام و زندگى يكنواختى را تجربه كرده؛ مانند پر كاهى روى آب بوده و نه سنگى كه در ته آب باشد و يا موجودى كه در آسمان باشد و هر لحظه گلوله خوردن هم برايش متصور باشد.
البته به زعم او، اين نوع زندگى محافظه كارانه نيست.
درباره تدريس اش در دانشگاه عالى دفاع ملى و دانشگاه امام حسين(ع) مى گويد: «من محيط هاى سياسى و متشنج را دوست ندارم. مايلم در فضايى كه عملگرايى بر آن حاكم است درس بدهم. مثلاً در دانشگاه دفاع ملى به مقاماتى درس مى دهم كه اطلاعات و آموزه هاى ارائه شده را به كار مى گيرند.»
از ديد او اگر با ديد مثبت به زندگى نگاه كنيم، آن را سرشار از نكات مثبت مى بينيم. مثلاً اگر با عينك زرد ببينيم محيط اطراف را به رنگ زرد مى بينيم و اگر از عينك صورتى استفاده كنيم محيط پيرامونى را به رنگ صورتى خواهيم ديد.
بررسى يك دو راهى هم مانده كه خاطراتش را بنويسيد و يا اينكه تجربه چين و موقعيت ها و چالش هاى آن را.
اگرچه مى گويد احساس جهانى نسبت به همه مردم دنيا دارد ولى در ادامه مى گويد: «كشورم را بيشتر از كشورهاى ديگر دوست دارم.»

به ياد مصطفي عقاد كارگردان فيلم جاودانه «محمد رسول الله»
چهارشنبه 18 آبان 84، روز تكان دهنده اي براي كشور اردن بود. حكومت اردن بعد از مدتها حمايت از تروريستهاي بمب گذار در خاك عراق، خود قرباني حمله انتحاري شاخه عراقي القاعده شد.
در اثر اين حمله تروريستي به سه هتل بسيار مجلل در امان، پايتخت كشور اردن، 59 نفر كشته و 511 نفر زخمي شدند. القاعده علت اين عمليات انتحاري را، «تبديل شدن اين هتلها به مكانهايي امن براي ملاقاتهاي جاسوسان غربي» اعلام كرد هرچند، چند ساعت پيش از اين عمليات، تمام يهوديان و اسرائيليهاي ساكن هتلها، آنها را ترك گفته بودند.
اما اين حمله تروريستي تنها از بعد سياسي و انساني قابل توجه نبود. روز شنبه 21 آبان 84، دنياي هنر نيز به صف عزاداران اين واقعه پيوست. چرا كه «مصطفي عقاد»، كارگردان فيلم «محمد رسول الله» هم به جمع درگذشتگان اين انفجارها افزوده شد.
مصطفي عقاد به همراه دختر 33 ساله اش «ريما»، به اردن آمده بود تا در مراسم ازدواج يكي از بستگانش شركت كند. او در هنگام انفجارها در هتل «هيئات» اقامت داشت. دخترش ريما درجا كشته شد و خود مصطفي عقاد، در ناحيه گردن زخمهاي شديدي برداشت كه سه روز بعد به مرگش انجاميد.
مصطفي عقاد يك كارگردان و تهيه كننده هاليوودي بود كه تابعيت آمريكا را داشت. او در سال 1935 ميلادي، 70 سال پيش، در شهر «العفو»ي كشور سوريه به دنيا آمد.
مصطفي در نوزده سالگي خانه اش را ترك گفت تا در رشته تئاتر تحصيل كند. عقاد توانست در سال 1976، اولين و مشهورترين فيلم خود را درباره پيامبر گرامي اسلام بسازد. نام اصلي اين فيلم «الرساله: داستان اسلام» بود كه در ايران به «محمد رسول الله» مشهور شد. براي نوشتن فيلمنامه اين فيلم جاودانه، عقاد سه سال وقت صرف كرده بود.
مصطفي عقاد در سال 1981، دومين و آخرين فيلم مشهور خود را ساخت. نام اين فيلم «شير بيابان» بود و به زندگي و مبارزات «عمر مختار»، روحاني مبارز ليبيايي ليبي مي پرداخت. زندگي عمر مختار وقف مبارزه با استعمارگران ايتاليايي شده بود. جالب اينجاست كه بازيگر اصلي هر دو فيلم مصطفي عقاد، آنتوني كويين بود.
عقاد پس از كارگرداني اين دوفيلم، تا سال 2002 ميلادي، تهيه كنندگي ده فيلم ديگر را برعهده داشت. او درباره حضورش به عنوان يك مسلمان در هاليوود گفته بود: «در مبارزه دائمي با هاليوود شکست نخوردهام.»
مصطفي عقاد در سال 1371 به ايران دعوت شد تا فيلمي درباره حضرت امام خميني (ره) بسازد. اما متاسفانه اين اتفاق هرگز نيفتاد. چرا كه در آن سال، نه تحقيقات دقيق و كاملي درباره زندگي حضرت امام (ره) وجود داشت و نه ايران مي توانست در حين تحمل مشكلات اقتصادي سالهاي پس از جنگ، هزينه بسيار سنگين ساخت اين فيلم را بپردازد.
عقاد با اينكه نتوانسته بود فيلمي درباره حضرت امام (ره) بسازد اما معتقد بود در فيلم «شير صحرا» (عمر مختار) به اين شخصيت جاودانه ابراز ارادت كرده است. او در گفتگويي با نشريه «ميدل ايست» اظهار داشته بود كه اين فيلم را با تاسي از انقلاب اسلامي ايران به رهبري امام خميني (ره) ساخته است. او گفته بود: «عمر مختار حتي از لحاظ شكلي به آيتالله خميني شبيه است. البته اين يك تصادف است و ما نميدانستيم كه اين تصادف به ساخته شدن فيلم كمك خواهد كرد.»
مصطفي عقاد يكبار ديگر، در سال 1378، به مناسبت جشنواره فيلم فجر به تهران سفر كرد. او در اين سفر، از شيفتگي اش نسبت به سينماي پاك و سالم ايران سخن گفته بود و ابراز تمايل كرده بود تا بازهم، سفري به ايران داشته باشد اما اجل به او مهلت نداد.
يادش گرامي باد.
|
• نحوه آشنايى شما با مرحوم علامه چگونه بود؟
اولين بار ايشان را در آغاز سال هاى ۴۰ ديدم و آن هم به مناسبت دوستى من با دكتر نصر و هانرى كربن بود. پنجشنبه روزى بود كه ما به منزل آقاى ذوالمجد طباطبايى كه از وكلاى پايه يك دادگسترى بود مى رفتيم. منزل ايشان در خيابان بهار بود و باغ بسيار زيبايى داشت. در آن جلسه خيلى ها حضور داشتند و از جمله هانرى كربن كه مهمان اصلى بود و دكتر نصر. دكتر نصر مترجم دو سويه بود، هم حرف هاى كربن را به علامه بر مى گرداند و هم مطالب ايشان را به كربن. آنچه آن شب مرا مسحور كرد، رابطه فوق العاده عميقى بود كه بين اين مردان بزرگ يعنى علامه و كربن برقرار مى شد، گويى در يك منظومه فكرى بودند و در يك موج همدلى مى كردند. صحبت هايى كه آن شب شد را به ياد دارم. كربن سئوالى از علامه كرد و پرسيد: «مفهوم گناه اوليه در مسيحيت خلقت را آلوده كرده است و دو هزار سال گناه نخستين از ما اروپائيان گناهكاران سازش كار ساخته است. حال مى خواهم بدانم اين مفهوم در اسلام چگونه مطرح مى شود.» علامه گفت: «گناه در اسلام به آن صورت مطرح نمى شود چون اگر انسان ميوه درخت كثرات را مزه نمى كرد و نمى چشيد دنيا و خلقت هرگز پديد نمى آمد. پس لازم بود كه اين اتفاق بيفتد. آنچه كه شما به آن مى گوييد گناه اوليه، در اسلام يك ضرورت متافيزيكى است براى اينكه خلقت به وجود بيايد. درخت كثرات درختى است كه موجب شد خالق از احديت به واحديت تنزل كند.»
بعدها اينگونه جلسات ادامه داشتند. چون كربن هر سال حدود اواخر ماه مهر مى آمد به ايران و تا دى و بهمن مى ماند و ما هر دو هفته يك بار مى رفتيم منزل آقاى ذوالمجد طباطبايى و در اين مناجات دسته جمعى و گفت وگوى پربار و پرثمر مشاركت مى كرديم. ابتدا نقش من خيلى منفعل بود چون به مسائل عرفان اسلامى زياد وارد نبودم ولى رفته رفته شروع به خواندن متون قديم كردم و به تلمذ اساتيد نشستم و اندكى وارد شدم. گرداننده كار دكتر نصر بود و خيلى در اين كار تبحر داشت. كربن هم كه مى دانيد گوش بسيار سنگينى داشت و فارسى را نمى توانست حرف بزند ولى متون قديم را خوب مى خواند و اين جلسات همين طور به همت خستگى ناپذير دكتر نصر ادامه يافت. بعد از عزيمت كربن به اروپا بين من و مرحوم ذوالمجد طباطبايى و هوشنگ بشارت كه يكى از اعضاى وزارت امور خارجه بود يك نوع هم داستانى و همدلى به وجود آمد و با هم دوست شديم و اين ملاقات ها ادامه پيدا كرد. هر وقت علامه طباطبايى به تهران مى آمد _ در قم زندگى مى كرد _ و در خانه ذوالمجد طباطبايى منزل مى كرد، ما هم پنجشنبه و جمعه ها به آنجا مى رفتيم و در اين جلسات الحق استثنايى شركت مى كرديم.
اين رابطه ها تبديل به دوستى شد. علامه تابستان ها در اوين باغى را اجاره مى كرد و برايش حالت ييلاق داشت. ما هم هفته اى يك بار به ملاقاتشان مى رفتيم. يك روز علامه فرمودند بياييد سفرى در اديان مختلف بكنيم؛ اول مسيحيت، بعد هند و اديان بودايى و بعد تفكر چينى. ايشان به هند خيلى علاقه مند بود. به مطالعه كتاب اوپانيشادها ترجمه فارسى دارالشكوه كه به نام «سراكبر» معروف بود، پرداختيم. اين كتاب و اين متون را در جلسات مختلف مى خوانديم و ايشان هم تفسير مى كردند. من با اين متون هندى آشنا بودم. رشته ام هندشناسى بود و ديدم چقدر ايشان اصل مطلب را مى فهمد بدون اينكه با زمينه فرهنگى اين متون آشنايى داشته باشد. تفسيرهايى كه از اوپانيشادهاى اصلى مى كرد مرا بى درنگ به ياد كار استاد بزرگ هندو «شانكارا چاريا» (قرن نهم ميلادى) انداخت كه بنيانگذار مكتب «ادويتيا» (يعنى يكتا پرستى عارى از ثنويت) بود، تو گويى آثار اين حكيم عاليقدر هندو را مى شناخت. علامه به دليل تبحر و ممارستى كه داشت، بلافاصله اساس و زبده مطلب را مى گرفت و تفسيرى كه مى كرد براى من حيرت انگيز بود. به كتاب هاى بودايى هم پرداختيم و بعد قرار شد كتاب «تائو ته چينگ» را كه منسوب به لائوتسه چينى است و در حدود قرن ۴ و ۵ قبل از ميلاد مسيح به رشته تحرير در آمده با هم مطالعه كنيم. منتها اين كتاب به فارسى وجود نداشت. دكتر نصر و من ترجمه انگليسى اش را گرفتيم و در عرض ۵ ، ۶ روز آن را به فارسى برگردانديم، در واقع سرهم بندى كرديم. اين كتاب هم خوانده شد و علامه به قدرى از مطالب فشرده مندرج در اين اثر بى نظير خوشش آمد و علاقه مند شد كه افزود از تمام كتاب هايى كه ما تا به حال خوانديم اين اثر از همه عميق تر است.
اين كتاب پر از زبان تناقض و شطحيات گيج كننده است. «آنچه كه نام دارد، در اصل بى نام است » و غيره، چنين زبان غريبى دارد. علامه طباطبايى فوق العاده اين كتاب را پسنديد. بعدها از من خواست كه اين متن را به ايشان بدهم ولى كتابخانه من در سال ۱۳۴۲ آتش گرفت و تمام مدارك من سوخت. اين است كه من نتوانستم اين رساله را به ايشان برسانم.
خلاصه كلام روابط ما به اين گونه بود و هميشه در تهران جايى كه دور هم جمع مى شديم خانه مرحوم آقاى ذوالمجد طباطبايى بود ولى آنچه در اين مورد به طور قطع مى توان افزود اين بود كه رابطه ما با ايشان خيلى شخصى بود و مى توانم بگويم رابطه مريد و مرادى بود.
در ضمن اين را نيز بيفزايم كه علامه طباطبايى از حافظ خيلى خوشش مى آمد و عيسى سپهبدى هم بسيار زيبا حافظ را قرائت مى كرد و يكى از علايق ايشان اين بود كه سپهبدى غزل هاى حافظ را بخواند و ايشان تفسير كند و اين كار را هم موقعى مى كرد كه مجلس خصوصى بود و خالى از اغيار. در جمع اين كار را نمى كرد. اگر شخصى غير خودى به جمع مى آمد سكوت مى كرد. اين خلاصه برخورد من با ايشان بود و اين داستان حدود ۱۵ سال طول كشيد. از سال هاى اوايل ۱۳۴۰ شروع شد و تا دو سال قبل از انقلاب ادامه داشت. از سال ۵۵ و ۵۶ من ديگر ايشان را نديدم چون ايران نبودم و اين ماجراى من با علامه طباطبايى است.
•ايشان فلسفه غرب را هم مرور مى كرد.
علامه طباطبايى ضمن اينكه خودش يك علامه بود و به معارف اسلامى احاطه كامل داشت خيلى هم طلبه بود و اگر چيزى را نمى دانست سئوال مى كرد و اين نوع رفتار بين علما مرسوم نيست. چند روزى با هم به شمال رفته بوديم. من كتابى به نام «انسان در جست وجوى روحش» اثر يونگ را مى خواندم. از من پرسيد اين كتاب چيست و برايش توضيح دادم كه يونگ روان شناس است، شاگرد فرويد بوده و بعد مكتب خودش را تاسيس كرده است. من نمى توانستم خلاصه كتاب را برايش بازگو كنم. ياد جمله اى در كتاب افتادم، جمله كذايى از اين قرار بود: «بعد از آنكه غرب در قرون وسطى به روح كلى و جهان شمول اعتقاد داشت، در قرن بيستم موفق شد كه يك روان شناسى بى روح را بنيان كند.» ايشان خيلى خوشش آمد و اصل موضوع را به فراست دريافت و افزود اين كتاب را ترجمه كنيد. آدمى بود كه دوست داشت ياد بگيرد ولى از غرب چيزى نمى دانست. نخوانده بود و اگر هم خوانده بود كتاب هايى بود مثل سير حكمت در اروپاى فروغى و امثالهم و ادعايى هم نداشت كه تمدن غرب را مى شناسد. چيزى كه براى من بسيار جالب توجه است اين بود كه علامه ذهنش به افق عوالم ديگر بسيار باز بود و بيمى از برخورد با آنها نداشت و من اين حالت را در هيچ يك از علما نديدم. خيلى افتاده و متواضع و بسيار خويشتندار بود و بدون شك اهل درون هم بود. ولى نمى توانم به ضرس قاطع بگويم كه اهل كرامات بود يا نه ولى به يقين اهل درون بود و خيلى به عرفان اعتقاد داشت و از سجاياى اخلاقى ممتازى هم برخوردار بود و فكر مى كنم به بعضى مقامات معنوى هم رسيده بود ولى هيچ وقت بروز نمى داد. آدمى بود كه امثال او بسيار كم هستند. چون من با خيلى از علما در آن زمان دوست بودم و معاشرت مى كردم. با آشتيانى دوستى نزديكى داشتم و همچنين با حكيم الهى قمشه اى كه آدم بى نظيرى بود. به ياد دارم روزى در شمال، در همان سفرى كه به اتفاق به ويلاى ما رفته بوديم، مشغول خواندن «شرح مقدمه داود قيصرى» اثر سيدجلال الدين آشتيانى بودم. به ايشان گفتم اين كتاب چگونه است؟ فرمودند بسيار كتاب خوبى است ولى عرفان (موضوع كتاب) دانستن نيست، ديد است و مكاشفه. اگر بشود يك عنوانى پيدا كرد و خصايص ايشان را تبيين و تعريف كرد بايد گفت عارف مسلك بود و شايد در رديف رجال غيب.
•ايشان از ملاصدرا دفاع مى كند ولى در متد تعقل منطق ارسطويى را برمى گزيند و وقتى در مورد قرآن هم صحبت مى كند مى گويد بايد در قرآن تعقل كرد ولى متدش در خود قرآن نيست و آن را بايد از دانشمندان گرفت و دانشمندان هم منطق ارسطو را تاييد مى كنند. سئوال اين است: با توجه به اينكه ايشان چنين طرز فكرى داشته و معمولاً منطقيون آدم هاى خشك و مطلق گرايى هستند ايشان چطور چنين تساهلى داشتند؟
شما مى توانيد هم اهل منطق باشيد و هم مى توانيد عارف باشيد. در يك زمينه اى بايد منطقى بود و از ياوه سرايى و موهومات ذهنى دورى جست و در يك زمينه هم كه وراى منطق است متشبث به نحوه ديگر شناخت شد مثل علم اليقين و مكاشفه. علامه اين جنبه هاى مختلف را داشت. در صحبت هايش و در تاويل هايش خيلى دقيق بود. ولى وقتى وارد عوالم باطنى مى شد، اهل حال بود. غرض اينكه طورى نبود كه يا اين باشد يا آن. جامع اضداد بود. اصلاً آدم دگماتيكى نبود. آدمى اهل مسامحه و مدارا بود. خودش نقطه تبلور گفت وگوى معنوى بين تمدن ها بود.
•وقتى به آثار وى نگاه مى كنيم مى بينيم تفكرات مختلفى در جاى جاى كتاب هايش گنجانده شده و قبول شده است. در تفسير قرآنش گاهى حتى نظريه فرويد را پذيرفته است.
نمى دانم چقدر به افكار فرويد وارد بود ولى بى گمان پذيراى افكار ديگرانديشان بود.
•يعنى به اين عقيده داشت؟
مسلماً. اگر چنين تمايلى نداشت هرگز به معاشرت با ما تن در نمى داد و همراه ما كه واقعاً بايد بگويم بسيار خام بوديم از لحاظ جوهر معنوى به سير آفاق و انفس روى نمى آورد، تفكر بودا و هندو و چينى در بين علما چندان باب نبود و چون خودش نمى توانست اين كار را انجام دهد از ما كه با فرهنگ هاى ديگر آشنا بوديم، خواست كه او را در اين سير و سلوك همراهى كنيم. نه اينكه او از ما چيزى بياموزد بلكه ما ابزار شناسايى او را فراهم مى ساختيم و به مجرد اينكه وارد اين متون مى شد چنان به روح اين تفكرات رخنه مى كرد كه گويى حكيم هندو، بودا و استاد «تائو» است. اينچنين تبحر و نفوذ در فرهنگ هاى ديگر را من هرگز در هيچ كس نديدم، مخصوصاً نزد كسى كه با زمينه فرهنگى اين اديان آشنا نباشد. حتى مشكل ترين مسائل را با زبان استعاره بسيار جذاب و قابل فهم بيان مى كرد. روزى از ايشان پرسيدم: حركت جوهرى چيست؟ با يك جمله اساسى جواب داد و گفت: «كارخانه مجردسازى است. گفتم يعنى چه؟ گفت: يك كوزه گر را تصور كنيد كه مى آيد، گل را روى چرخ مى گذارد و مى چرخاند و وقتى كوزه تمام شد مى گذارد كنار. يعنى هرگاه به كمال رسيد كنار مى رود.» به نظر من آدمى بود كه ذهنش مانند منشورى بود كه انواع و اقسام نورها از آن ساطع مى شدند. او مردى چندوجهى بود.
•روحيه گفت وگوى تمدن ها كه مى گوييد ايشان داشته اند ظاهراً با كسوت ايشان و فضايى كه در آن بودند، جور در نمى آيد. اين چگونه قابل توجيه است؟
نمى دانم. اين سيرت باطنيش بود.
•بالاخره ايشان شخصيتى دين دار بودند و به يك سرى پاسخ هاى از پيش تعيين شده معتقد بودند.
حتماً همين طور است. آدم مومنى بود. به قرآن و وحى اعتقاد داشت. ولى مانع اين نمى شد كه ديگرى را نبيند و به آنها اقبال نداشته باشد. چون حقيقت را خيلى وسيع تر از اين مى ديد كه بخواهد پنهان كند و در قالب هاى تنگ يك جهان بينى خاص بگنجاند.
•علامه متدين بود و به اخلاق اسلامى و دينى پايبند ولى در توجيه عقلانى - فلسفى اخلاق _ همان طور كه آقاى مطهرى هم اشاره مى كند _ توجيه عقلانى ايشان هيچ تفاوتى با توجيه عقلانى اخلاق از سوى راسل ندارد و به اخلاق قراردادى مى رسند. آقاى مطهرى هم نقدى به ايشان داشته كه در همان سال ها چاپ شده ولى خيلى به آن توجه نشده است و به اين نكته در آن نقدش اشاره مى كند و به نظر علامه خرده مى گيرند و اين نكته را به عنوان عيب مطرح مى كنند و قايل به اين بودند كه اخلاق داراى اصول ثابتى است.
نيم نگاه
فيلسوف شرق و غرب
داريوش شايگان در بهمن ماه ۱۳۱۳ در تهران متولد شده است و تحصيلاتش را تا مقطع متوسطه در مدرسه سن - لويى كه توسط پدران لازارى اداره مى شد ادامه داد. وى در سن پانزده سالگى راهى انگلستان مى شود و مقطع متوسطه را در آنجا به پايان مى رساند. سپس به ژنو مى رود تا طب بخواند اما پس از يك ترم دانشگاهى تغيير رشته داده و همزمان به تحصيل در رشته حقوق، فلسفه و زبانشناسى مى پردازد و با مدرك ليسانس حقوق سياسى از دانشگاه ژنو فارغ التحصيل مى شود. او در سال ۱۹۶۸ دكتراى فلسفه اديان تطبيقى را اخذ مى كند و سپس استاد هندشناسى دانشگاه تهران مى شود.
از آثار او كه به فارسى منتشر شده است مى توان به:
۱- آسيا در برابر غرب ۲- بت هاى ذهنى و خاطره ازلى ۳- اديان و مكتب هاى هند (۲ جلد) ۴- افسون زدگى جديد، هويت چهل تكه و تفكر سيار ۵- آئين هندو و عرفان اسلامى و دو كتاب ديگر كه به زبان فارسى ترجمه نشده است:
۱- نگاه شكسته ۲- انقلاب مذهبى چيست؟ اشاره كرد و همچنين يك رمان از داريوش شايگان به زبان فرانسه به چاپ رسيده كه جايزه انجمن نويسندگان فرانسه را نيز به خود اختصاص داده است.
|
•متحجر نبود؟
اصلاً، خير. آدمى اهل شريعت حتماً بود چون نماز مى خواند و تكاليف دينى اش را تمام عيار انجام مى داد. طبيعتاً در مقابل افرادى كه سنتى تر بودند مسئله ايجاد مى شد. براى همين سعى مى كرد با آنها تا جايى كه ممكن است برخورد نكند. با آنها رفت و آمد داشت چون در قم زندگى مى كرد و درس مى داد ولى در مجالسى كه من حضور داشتم به محض اينكه مى ديد آدم هايى مى آيند كه ممكن است به مباحثه و مجادله نابهنگام بپردازند سكوت مى كرد. خيلى سكوت مى كرد. من علم سكوت را هم از ايشان ياد گرفتم.
آدم بسيار مهربانى بود. يكى از بهترين خاطرات زندگى من معاشرت با ايشان است. وقتى پدرم فوت شد اولين كسى كه به ديدنم آمد ايشان بود و هيچ وقت از يادم نمى رود. آنچه من از ايشان آموختم در كتاب ها يافت نمى شود: نوعى ساحت حضور بود. فيض حضورش آنچنان قوى بود كه شما را سيراب مى كرد و من در حضورش آرامش عجيبى احساس مى كردم و چون اين معاشرت سال ها طول كشيد بدون اينكه متوجه شوم ناآگاهانه تغيير كردم. ايشان اين نحوه شناخت حضورى را به شيوه تقطير، قطره قطره، آرام آرام به انسان تلقين مى كرد.
•با توجه به گرايش هاى ايشان و خصلت هايش چطور شد كه از نقد ماركسيسم كارش را شروع كرد. كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم اش بيشتر با ذهنيت از كتاب ارانى نوشته شده است. البته مى شود گفت پاورقى هاى آقاى مطهرى بيشتر اين رنگ را دارد تا خود بحث كتاب ولى چطور ايشان به اينجا كشيده شده است؟
جو طورى بود كه از ايشان سئوال مى كردند. آن زمان در ايران چيزى كه اهل سنت را مى هراساند نفوذ عقايد چپ بود. ما در دنياى جنگ سرد بوديم. شوروى منشاء اثر بود و نفوذ فراوان داشت. بيشتر روشنفكران ايران چپ زده بودند يا گرايشى به چپ داشتند. همه صحبت از بورژوازى كمپرادور مى كردند، اينكه ايران در يد امپرياليسم آمريكا است، تمام صنايع ايران را صنايع قلابى و مونتاژ مى دانستند، غافل از آنكه هميشه صنايع با مونتاژ پا مى گيرد. طبيعتاً يك نوع موضع گيرى در مقابل ماركسيسم بود براى دفاع از ارزش هاى معنوى.
•شما از شخصيت هانرى كربن چه آشنايى اى داريد؟
كربن استاد من بود. دكترايم را با او و با يك هندشناس معروف فرانسوى گذراندم.
كربن آدمى بود كه در چند زمينه با هم كار كرد. از يك طرف شاگرد ژيلسون بود و متون قرون وسطايى مى خواند، از طرف ديگر ژرمنيست بود و براى اينكه آلمانى خوانده بود با تفكر آلمان خيلى آشنا بود. سوم اينكه در مكتب السنه شرقى و عربى و فارسى مى خواند. سانسكريت هم مى آموخت و به هند خيلى علاقه داشت. در همين دوره بود كه اسلام و عرب شناس معروف، ماسينيون يك روزى به او متنى مى دهد و مى گويد اين به درد شما مى خورد. او نگاه مى كند و مى بيند رساله شيخ الاشراق است (حكمت الاشراق). از آنجا به سهروردى علاقه مند مى شود و در سال ۱۹۳۹ ميلادى به استانبول مى رود. چون تمام كتاب هاى خطى و آثار سهروردى در كتابخانه هاى استانبول بود. در آن زمان جنگ شروع مى شود و كربن مجبور مى شود ۵ ، ۶ سال در استانبول بماند. در آنجا با ريتر آلمانى آشنا مى شود كه در استانبول زندگى مى كرد و بزرگترين متخصص عطار بود. كتاب «درياى روح» را از آن رو نوشته است. در آن زمان ريچارد فراى آمريكايى هم در استانبول اقامت داشت. كربن داستانى برايم تعريف كرده بود كه فوق العاده جذاب است داستان از اين قرار است: «تولد ريتر بود. من و فراى مى خواستيم براى تبريك به منزل او برويم، ولى استانبول آشيانه جاسوسان همه جانبه بود و چون كشورهاى ما در جنگ بودند ما نمى توانستيم روز روشن به منزل او برويم، پس دزدكى شبانه به خانه اش روانه شديم و مخفيانه در ضيافت تولدش شركت كرديم». مى بينيد كه دوستى و صميميت متقابل افراد به همديگر از مرز مليت ها عبور مى كند. بعد از جنگ كربن در سال ۱۹۴۵ ميلادى به ايران آمد.كربن هر سال به ايران مى آمد. در ايران انستيتو ايران شناسى را تاسيس كرد و خيلى متون چاپ كرد. متن هاى بسيار زياد و مهم. اول با كمك دكتر معين بود و بعد به تنهايى به تصحيح و تنقيح متون فلسفى و عرفانى ادامه داد. در ضمن كتاب هاى بسيار به فرانسه نگاشت كه هيچ وقت به فارسى ترجمه نشدند. كربن به علامه علاقه بسيار داشت.
• علامه طباطبايى با توجه به چندوجهى بودنش، بعضى ها جنبه كاملاً منطقى ايشان را گرفتند و برخى ديگر هم جنبه فلسفى وى را.
يك مثال بزنم. در مثل مناقشه نيست. مثلاً نيچه را در نظر بياوريد، هيچ متفكرى نيست كه نيچه براى آن منشاء اثر نبوده باشد. نقد ادبى از او تاثير مى گيرد، فلاسفه از او تاثير مى گيرند، رمان نويس ها همين طور. براى اينكه آدمى چندوجهى است. شما نمى دانيد نيچه واقعاً فيلسوف به معنى متعارف كلمه هست يا نه، نيچه بزرگترين نثرنويس زبان آلمانى است، منتقد ادبى است، بله همه چيز هست. آدمى است كه لايه هاى خيلى مختلفى در فكرش دارد. من نمى گويم علامه، نيچه بود ولى آدمى بود كه لايه هاى مختلف فكرى داشت. اگر يك گرايش منطقى دارد عده اى به دنبال آن مى روند، اگر گرايش عرفانى هست به دنبال آن مى روند. آدمى است كه زياد شناخته شده نيست. شايد آثارش نماينده فكر اصيلش نيستند. خودش بزرگتر از آثارش بود.
• با شناختى كه شما از زندگى خصوصى ايشان داشتيد فكر مى كنيد اگر الان خودش بود، چه گرايشى را انتخاب مى كرد و يا چه كار مى كرد؟
حتماً خيلى گوشه نشين مى شد. نمى دانم. حتماً در سكوت مى رفت و گوشه اى مى نشست. چون نمى توانست خودش را وارد معركه كند. آن زمان هم نمى كرد. به درستى نمى دانم چه سالى فوت كرد.
• سال ۱۳۶۴ - ۱۳۶۳. خيلى بى سروصدا و تبليغاتى هم نشد.
اينها آدم هايى بودند كه خارج از جريان رسمى بودند. آشتيانى هم گوشه گير شد.
• جلساتى پيش مى آمد كه ايشان از فلسفه اسلامى صحبت كند و با فلسفه غرب كه شما اطلاع داشتيد، مقايسه اى صورت بگيرد؟ و يا ايشان در مقام دفاع دربيايد؟
نه. چون در جمعى كه ايشان حضور داشت همه آنقدر به او احترام و علاقه داشتند كه كسى در مقام مناظره با او نبود. من بيشتر شاهد ديالوگ و همدلى بودم. همه مرجعيت او را در رشته خودش قبول داشتند. وقتى آقاى عيسى سپهبدى غزل حافظ را مى خواند ايشان تفسير عارفانه مى كرد _ حافظ را عارف مى دانست _ ما از ايشان چيزى را مى طلبيديم كه قادر بود به ما بدهد. ما قصد نداشتيم كه ايشان افكار ماركس را به ما بياموزد و راجع به ديالكتيك عقل نظرى صحبت كند و يا راجع به هگل. درباره نيچه گاهى سئوال مى كرد كه چه نوع متفكرى است. چون همه مى دانستند نيچه كسى است كه اولين بار اعلام مرگ خدا را كرده بود. حالا خدايى كه او مى گفت يا خداى مسيحى است و يا خداى فلاسفه است نمى دانم. در جلساتى كه ما شركت مى كرديم دكتر نصر اغلب حضور داشت ولى در جلسه هاى بعدى برخى اوقات او غايب مى شد چون اشتغالات زياد داشت. افرادى كه بيشتر اوقات حضور داشتند، ذوالمجد طباطبايى بود، عيسى سپهبدى، هوشنگ بشارت و... اين يك محفل انس بود و ما هم به طريق خاص خودمان به قول معروف تلمذ مى كرديم. همه اين عزيزان به جز دكتر نصر كه در آمريكا است مرحوم شده اند و تنها كسى كه ميان آنها در ايران در قيد حيات نسبى است بنده حقير سر تا پا تقصيرم.
• پرسش هاى خود شما از علامه بيشتر در چه موردى بود؟
سئوال هاى من راجع به عرفان بود. من زياد به فلسفه اسلامى وارد نيستم ولى چيزى كه مورد علاقه من بود، جنبه اشراق و عرفان است كه در ملاصدرا هم اين جنبه به نحوى غالب مى شود. آن زمان من رساله دكترايم را مى نوشتم و كارم تحقيق تطبيقى بود راجع به هند و اسلام. طبيعتاً خيلى از مسائل برايم مطرح بود كه از ايشان سئوال مى كردم و ايشان هم بى دريغ جواب مى داد. نه اينكه به صورت منظم اين كار را بكنم چون اين كار را با آشتيانى كرده بودم. يك دوره « فصوص الحكم » را با هم خوانديم. آشتيانى هم خيلى تبحر داشت. با علامه اين كار را نكردم چون نمى خواستم مزاحم وقت ايشان شوم ولى جايى كه دچار مشكل مى شدم جواب مى داد و جواب هايش هم فوق العاده براى من مهم بود. سال هاى اولى كه به ايران آمدم دوره اى بود كه به عرفان علاقه مند شده بودم و اين دوره مصادف شد با ملاقات من با آقاى علامه طباطبايى. بعد به مسائل ديگر پرداختم كه اولين بار در كتاب « آسيا در برابر غرب » ظاهر شد. پرسش هايى كه در ذهنم مطرح مى شد اين بود كه تقدير تاريخى ما چيست؟ ما در چه موقعيتى قرار گرفتيم؟ به كدام سو مى رويم؟ آيا ما تنها هستيم و يا تمدن هاى ديگر هم مثل ما هستند؟ و به همين دليل است كه موقعى كه مركز مطالعه فرهنگ ها تاسيس شد تمام مسئله ما اين بود كه اگر تمدن هاى غيرغربى در يك بحران هستند اين بحران آيا مختص ايران و اسلام است و يا شامل هند و چين و ژاپن هم مى شود. براى همين است كه سعى كرديم يك نوع ارتباط با تمدن هاى آسيايى برقرار كنيم زيرا آنها هم در وضع مشابه ما بودند در مقابل تحولات دنيا. البته راه هاى مختلف داشتند. ژاپنى ها در سال ۱۸۶۸ با عصر ميجى قوياً وارد تجدد شدند. هندى ها به يمن وجود انگليسى ها در هند از قرن هجدهم وارد عرصه تمدن غربى شده بودند و از قرن نوزدهم هم شدند جزيى از امپراتورى بريتانيا. كشورهاى اسلامى معلوم نبود كجا هستند. امپراتور عثمانى در حالت مرگ بود. قبل از جنگ جهانى اول شما در منطقه خاورميانه دو نيرو و دو نظام حكومتى داريد. يكى امپراتور عثمانى است و يكى دولت شاهنشاهى ايران كه بدان آن زمان ممالك محروسه مى گفتند (دوره قاجار). بعد از جنگ اول و فروپاشى امپراتور عثمانى، كشورهايى پا به هستى گذاشتند كه وجود نداشتند. نه عراقى بود، نه فلسطينى بود، نه سوريه اى. اينها بقاياى امپراتورى عثمانى هستند. طبيعتاً كشورهاى خاورميانه ارتباطشان با تجدد اريب بوده است. ژاپنى ها مستقيم وارد گود شدند، چينى ها معلوم نبود هنوز كجا هستند. مسئله اى كه من مطرح مى كردم اين بود كه ما در برابر تحولات بزرگ غرب كه از قرون ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ شروع شد و منجر به كلونياليسم گشت و در قرن ۱۹ بر تمام دنيا مسلط شد، در كجا قرار داريم و در چه وضعى هستيم. اين بحث هايى است كه من هيچ وقت با علامه مطرح نكردم. چون در حوزه تفكر ايشان نبود.
•با توجه به روحيه علامه طباطبايى كه اهل تساهل و تسامح بوده، ما از يك برهه مى رويم به برهه اى كه ايشان شروع به كار كرد. دو تا كار كردند كه مى شود گفت خروس بى محل است. ۱- ورود فلسفه به حوزه به خصوص بخش صدرايى آن كه در حوزه مطرود بود و با آن مخالف بودند و خيلى از علما كفر مى دانستند كه اين كار بسيار نويى بود و در واقع يك نوع اعتراض و تهاجم بود و آقاى بروجردى هم با علامه برخورد كردند و گفتند اين كار را نكنيد. ۲- قرآن بود. فقها عموماً كارى به قرآن نداشتند و بيشتر به احاديث مى پرداختند و تفسير قرآن هم در برهه اى حتى مطرود بود و مى گفتند نبايد قرآن را ترجمه كرد. اين دو كارش غيرعادى بود. اين را چطور توجيه مى كنيد؟
خودش هم آدم غيرعادى بود. اين با خلقياتش مى خواند. چنانكه قبلاً متذكر شدم آدمى ارتدوكس نبود. آدم قراردادى نبود. قالبى نبود. خارج از سيستم بود ولى چون در ضمن حكيمى استثنايى بود كه فوق العاده به معارف اسلامى احاطه دارد، نمى توانستند بگويند كه زنديق است. شيخ ابوالحسن رفيعى قزوينى هم اين طور بود. هر كسى كه وارد حوزه عرفان و فلسفه مى شد، نظام سنتى با آن مقابله مى كرد. چون فقها هميشه با عرفا درگير بوده اند و هستند. ايشان به هر حال فقيه نبود.
•فقها مى گويند فقه صرفاً مربوط به احكام است ولى ايشان مى گويد مربوط به اصول هم هست. منظور از فقه معارف هم است و نه تنها احكام شريعت.
بله، درست است و اين بحث هم يك نوع بدعت است. اين با خلقيات ايشان همخوانى دارد. آدمى فوق العاده آرام و در ضمن عاصى بود. اگر هم زنده مى ماند من نمى دانم كه چه اتفاقى مى افتاد. حتماً يك گوشه اى مى نشست و به تدريس و مطالعه ادامه مى داد.
•بستگى داشت او چه عكس العملى نشان بدهد؟
سكوت مى كرد. آشتيانى هم سكوت كرد.
•آن زمان كه در مورد هند و چين مطالعه مى كرديد، يكسرى صحبت ها و پرسش هايى هم در مورد فلسفه غرب داشتند مانند نيچه و يا يونگ، در اين پرسش هايى كه مى پرسيدند خودشان بيشتربه چه نحله فكرى گرايش داشتند و يا علاقه نشان مى دادند؟
نمى دانم. چون سئوالات منظمى كه مطرح نمى شد. مسئله يونگ را ذكر كردم كه اسمش را هم نمى دانست. ولى علاقه مند شد و اين براى من خيلى عجيب بود. اعتقاد داشت كه بايد اين متون ترجمه شوند و وارد جامعه فرهنگى ايران شوند و مردم با آنها برخورد كنند و آشنا شوند. اصلاً به حالت بسته بودن اعتقاد نداشت. از برخورد با آراى بيگانه هراسى نداشت و متزلزل نمى شد چون تفكرى چندوجهى داشت. اتفاقاً آدمى كه سعه صدر دارد و ذهنى بسيار باز آنقدر اعتماد به نفس دارد كه مقابله با ديگرى را تحمل كند. علامه آدمى اهل باطن بود و ريشه هايش به جاهاى عميقى مى رفت. هيچ وقت هم ادعايى نداشت كه بگويد اهل كراماتم.
•يك ويژگى كه در آقاى آشتيانى هم بود، اين است كه فلسفه ورزى نمى كردند. در يك دوره ۱۰ ، ۲۰ ، ۳۰ساله چهار تا كتاب بگذارند...
اينها افراد شفاهى هستند و نمى دانم كه حسن است يا عيب. يك بار آشتيانى قبل از انقلاب منزل من مهمان بود، گفت كربن راجع به صدرا چه مى گويد. من جلد چهارم اسلام ايرانى را كه در آن به علل تفكر اين حكيم بزرگوار مى پردازد برايش ترجمه كردم. خيلى متحير شد و گفت: «اين مرد فرانسوى عجب درايتى دارد چه خوب فهميده است». من به او گفتم شما چرا يك كتاب فلسفه اسلامى نمى نويسيد. گفت «من اين كار را بلد نيستم». عرض كردم چرا تاريخ فلسفه اسلامى نمى نويسيد، گفت بلد نيستم. افزود «من خودم فلسفه اسلامى هستم. خودم تجسم اين هستم و اگر بخواهم بنويسم بايد از خود خارج شوم و خودم را از بيرون بنگرم». اين يك نوع تفكر كيرتيك مى خواهد كه اينها نداشتند و اصلاً در سنت ما هم اين نيست. براى همين علم شفاهى است و سينه به سينه منتقل مى شود. اين نحوه برداشت هم يك نوع ضعف است و هم يك نوع قدرت. قوتش اين است كه يك موضوع زنده است، با وجودشان عجين شده است و براى ارائه فقط از طريق سينه به سينه تحقق مى يابد. آشتيانى ۷ ، ۸ سال شاگرد حاج ابوالحسن رفيعى قزوينى بوده است كه به او خيلى اعتقاد داشت. چند سال هم شاگرد علامه طباطبايى بوده است. شاگرد و استاد با تلمذ در حضور همديگر ياد مى گرفتند و با هم زندگى مى كردند.
•شما به فلسفه اسلامى اصالت مى دهيد؟ يعنى فكر مى كنيد جمع پذير است؟
من نمى دانم اصلاً فلسفه به معنى غربى كلمه هست يا نيست يا اينكه بايد به آن گفت حكمت الهى. اگر فلسفه را به معنى هگل بگيريم حتماً فلسفه نيست چون تفكر هگل نشان مى دهد فلسفه چطور شروع مى شود و حركتى است كه در تاريخ جلو مى رود و تغيير شكل مى دهد. ولى قدر مسلم اين است كه در ۲۵۰۰ سال تاريخ فلسفه غربى يك تحولى را شما مى بينيد ولى در فلسفه مشرق زمين اين تحول نه فقط وجود ندارد بلكه هر حركتى كه وجود را اسير تاريخ كند بدعت است. چيز عجيب اين است كه تمام اين مكاتب فكرى، تمدن هاى غيرغربى در يك دوره خاص با هم متوقف مى شوند. همه در قرن ۱۷ ميلادى ناگهان مى ايستند. هم ايران كه در قرن ،۱۷ آخرين دوره سنتز بزرگ صدرايى است. صدرا همزمان با دكارت است. در جايى يك چيز به پايان مى رسد و در جايى ديگر چيز جديدى شروع مى شود. هند هم در قرن ۱۷ آخرين آثار بزرگ فلسفه خود را پديد مى آورد. چين هم در قرن ۱۷ دوره اى است كه مى گويد به اصل برگرديم. رجعت كنيم. هر ملتى كه مى گويد به اصل برگرديم يعنى قضيه تمام است. من نمى دانم چرا اين تمدن هاى بزرگ در يك دوره همزمان از نفس مى افتند. و ديگر هم پيشرفت نمى كنند و نه تنها پيشرفت نمى كنند كه متحجر مى شوند. چون متفكران اين تمدن ها از قرن ۱۷ ميلادى به بعد هرچه مى نويسند تفسير بر آثار قدماست. تفسير روى تفسير است و تفسير بر تفسير تفسير... پس نتيجه اين مى شود كه قدما حقيقت را مى دانستند و ما سعى مى كنيم كه بفهميم آنها چه گفته اند. اين روحيه حاكم بوده است نه فقط در ايران، در هند، چين و ژاپن هم همين بوده است. دليل اين توقف چيست؟! واقعاً نمى دانم.
http://www.sharghnewspaper.com/840823/html/v5.htm
همايش «چهرههاي ماندگار» با تجليل از 24 تن از فرهيختگان و اساتيد عرصههاي مختلف علمي، فرهنگي و هنري كشور و سه شخصيت خارجي در عرصه ادبيات و ايرانشناسي دقايقي پيش به كارش پايان داد.
به گزارش ايسنا، مهندس عزتالله ضرغامي - رييس سازمان صدا و سيماي جمهوري اسلامي - در سخناني در اين مراسم از «چهرههاي ماندگار» به عنوان هويت ملي مردم ايران ياد كرد و گفت : در زماني كه سرگرداني و بي هويتي چالش بزرگ بشريت است، تكريم از اساتيد علم و فرهنگ جايگاه ويژهاي دارد.
وي همچنين از راه اندازي راديو گفتوگو در باب نظريه پردازي خبر داد و اظهار داشت: اين راديو در باب نظريهپردازي در علوم مختلف و بنياديترين مسائل فكري و نظري به زودي كارش را آغاز ميكند.
در اين مراسم همچنين تعدادي از چهرههاي ماندگار از جمله آيتالله سيد محمد موسوي بجنوردي، دكتر علي اكبر ولايتي، دكتر علي اكبر فرهنگي و دكتر شهربانو عريان نيز سخنراني كردند.
در اين مراسم «دكتر پرويز كردواني» در رشته «جغرافيا»، «دكتر منوچهر ستوده» در رشته «جغرافياي تاريخي»، «دكتر ميرجلالالدين كزازي» در رشته «ادبيات فارسي»، «دكتر اسماعيل حاكمي بالا» در رشته «ادبيات»، «دكتر علي اكبر فرهنگي» در رشته «مديريت»، «آيت الله سيد محمد موسوي بجنوردي» در رشته «حقوق خصوصي» و «منوچهر آتشي» در رشته «شعر» به عنوان چهرههاي ماندگار مورد تجليل قرار گرفتند.
دكتر «عباسقلي دانشور» نيز در رشته «جراحي قلب»، «دكتر علي اكبر ولايتي» در رشته «پزشكي كودكان»، «دكتر احمد شيمي» در رشته «ميكروب شناسي»، «دكتر نادعليان» در رشته «دامپزشكي»، «دكتر عباس شفيعي» در رشته «واكسينولوژي» و «دكتر شهربانو عريان» در رشته «فيزيولوژي غدد درون ريز» به عنوان چهره ماندگار معرفي شدند.
در زمينههاي علوم پايه، فني - مهندسي و كشاورزي نيز « دكتر اميدعلي شهني كرمزاده» در رشته «رياضيات»، «دكتر جلال حجازي دهاقاني» در رشته «مهندسي متالورژي»، «دكتر سيد مهدي گلابي» در رشته «شيمي»، «دكتر سيد محمد حسين جزيرهاي» در رشته «كشاورزي» و «استاد پرويز شهرياري» در رشته «آموزش رياضيات» معرفي و تجليل شدند.
«استاد كيخسرو خروش» در رشته «خوشنويسي»، «استاد جوادي پور» در رشته «نقاشي»، «هوشنگ مرادي كرماني» در رشته «قصهنويسي كودكان»، «استاد فرامرز پايور» در رشته «موسيقي» و «پرويز بهرام» در رشته «دوبلاژ» از ديگر «چهرههاي ماندگار» تجليل شده در همايش امشب بودند.
در اين مراسم همچنين از «سردار علي فضلي» به عنوان چهره ماندگار «دفاع مقدس» تجليل شد.
گفتني است در اين همايش همچنين از دكتر «كامنسكي» انديشمند روسي به پاس سالها تحقيق در زمينه ايرانشناسي و همچنين از «شكوري» اديب تاجيكستاني و «يه اي ليان» از چين به عنوان چهرههاي ماندگار ادبيات با حضور سفراي كشورهايشان تقدير شد.
در پنجمين همايش «چهرههاي ماندگار» همچنين از تمبرهاي يادبودي كه با تصوير چهار «چهره ماندگار» به چاپ رسيده، پردهبرداري شد.
- اخذ مدرك ديپلم فلسفه از «الكلية الاسلامية العاملية» بيروت در سال ۱۳۳۲ (۱۹۵۳).
- اخذ مدرك ليسانس حقوق قضايى از دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران در سال ۱۳۴۰.
- گذراندن دوره دكتراى فلسفه از دانشگاه فرايبورگ سوئيس، ۸۱-۱۹۸۰.
- رايزن فرهنگى در سفارت ايران در سوئيس، ۸-۱۳۵۷.
- عضو انجمن فلسفه ژنو و عضويت در اتحاديه انجمن هاى فلسفه به زبان فرانسه از سال ۱۹۹۲ تاكنون.
- ارائه ۵ مقاله در ۵ كنگره اتحاديه انجمن هاى فلسفه به زبان فرانسه.
- مسؤول و هماهنگ كننده امور شوراهاى عالى نهاد مالى «الدار المال الاسلاميه» در ژنو.
- تدريس در دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبايى.
- عضو مؤسس و دبيركل يك انجمن غيردولتى حقوق بشرى در ژنو به نام «البيت المسلم».
- انجام سخنرانى هاى متعدد در زمينه حقوق در مقر اروپايى سازمان ملل (در ژنو).
- آثار تأليفى:
۱- سوئيس، تمدنى است بى جنجال.
۲- فلسفه حقوق بشر و نقد مبانى آن.
۳- مكاتبات با فلاسفه (زيرچاپ).
۴- مجموعه كنفرانس ها (مكتوب).
|
محمود لواسانى متولد ۱۳۱۱ لبنان است. پدرش آيت الله حاج سيدحسن لواسانى همشاگردى آيت الله ميلانى و آيت الله العظمى خويى بوده و مدتى هم شاگرد آيت الله نائينى، روحانى مشروطه طلب ايرانى مقيم عراق بوده است. در زمانى كه مراجع نجف پس از جنگ جهانى اول به سمت ايران مراجعت كردند، پدر لواسانى هم به لبنان مهاجرت كرده و در منطقه شيعى نشين جبل عامل مستقر مى شود و صاحب تأليفاتى همچون «علم الكلام»، «تاريخ النبى احمد» و «تواريخ الانبياء» و رساله عمليه بوده است. محمود لواسانى، دوره ابتدايى تحصيلى را در مدرسه دولتى «رشديه» صيدا مى گذراند و براى تحصيل در مقطع دبيرستان وارد كالج مقاصد اسلاميه مى شود و در نهايت ديپلم فلسفه را از كالج عامليه بيروت كه مخصوص شيعيان بوده درسال ۱۹۵۳ (۱۳۳۲ ش) دريافت مى كند.
كالج مقاصد اسلاميه رنگ اسلامى الازهرى داشته و استاد فقه لواسانى هم يكى از مفتى هاى بزرگ الازهر بوده است ولى كالج عامليه يا به لفظ عربى آن «الكلية الاسلامية العاملية» توسط شيعيان در بيروت تأسيس يافته بود.
دوره تحصيل او در مدرسه رشديه مصادف بوده با جنگ جهانى اول (۱۸-۱۹۱۴) و او درگيرى فرانسوى هاى دولت مارشال پتن (دولت دست نشانده آلمان نازى) با نيروهاى انگليسى و نيروهاى طرفدار ژنرال دوگل رهبر حكومت در تبعيد فرانسه را مشاهده مى كند و متحمل رنج هاى اجتماعى متعددى مى شود و حتى به ياد مى آورد كه براى مصون ماندن از درگيرى ها و بمباران ها به يك «غار» هم پناه برده است! در سالهاى پس از جنگ هم فرهنگ فرانسوى در لبنان حاكم مى شود و زبان، تاريخ و فلسفه فرانسه و آثار فلاسفه فرانسوى همچون ژان ژاك روسو، ولتر، مونتسكيو و آثار ادباى فرانسه بر او تأثير مى گذارد و نحوه تدريس در مدرسه المقاصد هم باعث آشنايى او به اشعار شعراى عرب مى شود و او بدين طريق با دو فرهنگ عربى و فرانسوى آشنايى عميق پيدا كرده و تسلط به اين زبانها علاوه بر زبان انگليسى و زبان مادرى اش يعنى فارسى در مراحل بعدى به او كمك مى كند تا در معرفى عالم اسلام به جوامع غربى ايفاى نقش كند.
پدر لواسانى در سال ۱۹۵۰ (۱۳۲۹) به ايران برمى گردد ولى فرزند آنها تا سال ۱۹۵۵ در لبنان مى ماند و مدتى معلم و مدير مدرسه مى شود و به تدريس زبان هاى عربى و فرانسه در مدرسه العروبة (عربيت) روى مى آورد.
درسال ۱۹۵۵ با اصرار پدر و مادرش به ايران برمى گردد؛ يعنى در سال ۱۳۳۴شمسى و به مدت ۲ سال براى تسلط يافتنش به زبان فارسى كار مى كند. اگرچه در زمان اقامت خانواده اش در لبنان، با تأكيد پدرش مجبور بوده در داخل منزل به زبان فارسى صحبت كند. مى گويد: «يك بار در منزل در جواب سؤال پدرم «نعم» گفتم و او سريعاً به من گفت نعم يعنى چه؟ در داخل خانه بايد بگويى: بله!»
بالاخره در سال ۱۳۳۶ با موفقيت در آزمون ورودى به دانشكده حقوق و علوم سياسى راه پيدا كرده و دررشته حقوق قضايى تحصيل مى كند. در سال سوم تحصيل در دانشگاه با خانمى كه هم اكنون همسرش هست ازدواج مى كند. بعد از فراغت از تحصيل در سال ،۱۳۴۰ به عنوان مشاور حقوقى در شركت نفت در آبادان اشتغال به كار را درسال بعد شروع مى كند و در سالهاى ۴۳-۱۳۴۱ در دوره دكتراى حقوق قضايى تحصيلات خود را ادامه مى دهد.
از استادان برجسته اش نام دكتر حسن امامى ، دكتر متين دفترى، دكتر پورهمايون و دكتر كريم سنجابى و دكتر محمدنصيرى را به ياد مى آورد.
در سال ۱۳۴۳ به دستگاه ديپلماسى كشور مى پيوندد و در نهايت در سال ۱۳۵۸ هم به عنوان رايزن در سفارت ايران در سوئيس مشغول به كار مى شود.
در سال ۱۹۸۰ تحصيل در دوره دكتراى فلسفه را در دانشگاه فرايبورگ سوئيس آغاز مى كند و از سال ۱۹۸۲ تا ۱۹۹۴ به مدت ۱۲سال در نهاد «الدار المال الاسلامية» كه فعاليت هاى بانكى داشته و با سرمايه اوليه يك ميليارددلار شروع به كار كرده و رئيس آن هم اميرمحمد فيصل بوده كار مى كند. او در نهاد مذكور، هماهنگ كننده امور شوراهاى عالى بوده است؛ يكى شوراى سياسى عالى كه وزراى عرب و غيرعرب عضو آن بوده اند و ديگرى شوراى مذهبى كه افراد مختلفى از مصر، عربستان، سودان و ديگر كشورهاى عربى عضو آن بوده اند.
در سال ۱۹۹۲ عضو انجمن فلسفه ژنو مى شود كه زيرمجموعه اتحاديه انجمن هاى فلسفه به زبان فرانسه است و هر دو سال يك بار، كنگره آن با يك عنوان خاص برپا مى شود.
عشق و علاقه لواسانى به فلسفه باعث مى شود كه از آن بعد در كنگره هاى اتحاديه شركت كند و مقالاتى را ارائه دهد.
در بيست و ششمين كنگره اتحاديه كه در لوزان سوئيس و در سال ۱۹۹۴ برگزار شده بود شركت كرد؛ كنگره اى كه با عنوان «طبيعت» برپا شده و او با مقاله اى تحت عنوان «طبيعت و هدف از خلقت انسان» به طرح بحث پرداخت.
در بيست و هفتمين كنگره اتحاديه كه عنوان «تفكر دكارت» داشته و محل تشكيل آن پاريس بوده شركت نمى كند.
در بيست و نهمين كنگره اتحاديه كه در دانشگاه بلونياى ايتاليا در سال ۲۰۰۰ با عنوان «فلسفه و صلح» برگزار شده بود با مقاله زيرعنوان «حقوق بشر و وابستگى هاى متقابل انسانى» حضور پيدا مى كند و مى گويد:« هچ بشرى نمى تواند بدون كمك ديگران به نيازهاى خود پاسخ دهد و بنابراين بايد به حقوق ديگران احترام بگذارد و حقوق بشر را كه پايه آن مساوات است مورد توجه قرار دهد تا بشر بتواند در صلح و آرامش زندگى كند.»
در كنگره بعدى اتحاديه كه در سال ۲۰۰۲ در شهر نيس فرانسه و در دانشگاه آن برگزار شده بود، مطلبى را تحت عنوان «عقلانيت رودرروى گفت وگوى تمدنها» در كنگره كه عنوان «انسان و عقل» داشته ارائه مى دهد و به اين موضوع مى پردازد كه عقل داور خوبى براى رفع تشنج بين بشر نبوده است.
در كنگره بعدى اتحاديه كه در دانشگاه نانت فرانسه و در سال ۲۰۰۴ با عنوان «انسان و تعقل» به علت كسالت و مريضى حضور پيدا نمى كند ولى مقاله «تفكر تنها صفت موجودى است به نام انسان» را براى چاپ در مجموعه مقالات كنگره ارسال مى كند.
لواسانى، فلسفه را جست وجوى حقيقت تعريف مى كند و وظيفه فيلسوف را جواب دادن به آخرين چراها مى داند.
معتقد است كه در كنگره هاى ياد شده سؤالاتى همچون «چرا انسان وابستگى دارد؟ چرا انسان، حقوق بشر مى خواهد؟ چرا انسان روح و نفس دارد؟» را مطرح كرده و به آنها پاسخ داده است. اين ايرانى متولد لبنان كه فزونتر از ۴۳ سال در دنياى عرب زندگى كرده و ۲۷ سال اخير را تقريباً در سوئيس گذرانده معتقد است كه بايد جنبه هاى تعارضى بين دو فرهنگ غرب و فرهنگ شرق را بشناسيم و به حل مسالمت آميز آنها بپردازيم.
او به دعوت مجمع جهانى اهل بيت در سال ۱۹۹۸ به تهران مى آيد و در كنگره حقوق بشر شركت مى كند.
همچنين لواسانى در دو كنفرانس ديگر در زمينه حقوق بشر در تهران سخنرانى مى كند و علاوه بر اين موارد مدتى هم در دانشگاه تهران و دانشگاه علامه طباطبايى به تدريس فلسفه حقوق بشر پرداخته است.
چندين كنفرانس او در دانشگاه النسى هم به صورت كتاب چاپ شده و برخى از كنفرانس هاى او به صورت مشترك با كنفرانس هاى ديگر اساتيد و صاحبنظران به صورت مكتوب در محافل علمى كشورهاى غربى منتشر شده است.
محمود لواسانى كه در لبنان به دنيا آمده، در كشورهاى عربى در مناصب مختلف فعاليت شغلى داشته و سالهاى متمادى است در سوئيس زندگى مى كند، ميزان علاقه اش را به نسبت به كشور اينگونه بيان مى كند:
«فوق العاده به ايران علاقه مندم. درست است كه من در لبنان متولد شده ام و به آن سمپاتى دارم ولى به آن عشق نمى ورزم. مادر من در لبنان همواره در گوش ما زمزمه ها و آوازهاى ايرانى مى خواند، داستانهايى همچون امير ارسلان نامدار را براى ما تعريف مى كرد و با اشعار فردوسى آشنا بوديم و در خانه مان در لبنان بايست به زبان فارسى صحبت مى كرديم و عشق و علاقه من به ايران و فرهنگ ايرانى در آنجا شكل گرفت و با من باقى مانده و خواهد ماند.»
مصطفی عقاد، فيلمساز مشهور سوری و خالق "محمد رسول الله" و "عمر مختار"در گذشت .
به گزارش خبرنگار گروه فرهنگ و هنر "مهر"، ساعتی پيش تلويزيون العربيه اعلام کرد : مصطفی عقاد، فيلمساز مشهور سوری که در حادثه انفجار بمب در هتلی در پايتخت اردن مجروح شده بود، در گذشت .
عقاد 68 ساله برای شرکت در يک جشن عروسی که قرار بود جمعه در عقبه برگزار شود، به امان رفته و دختر 33 سالهاش هم برای ديدن پدر تازه از بيروت وارد شهر شده بود که سه انفجار همزمان در هتلهای مرکز شهر همه چيز را به هم ريخت.
فيلمساز سرشناس سوری که ما وی را در ايران برای ساختن فيلمهای "محمد رسول الله" و "شير صحرا" (همان عمر مختار) ميشناسيم، در لابی هتل هيات در انتظار دخترش بود که بمب منفجر شد و ريما (دخترش) کشته شد، وی که در اثر اين حادثه مجروح شده بود ،بر اثر شدت جراحات وارده درگذشت.
تلویزیون العربیه اعلام کرد : مصطفی عقاد، فیلمساز مشهور سوری که در حادثه انفجار بمب در هتلی در پایتخت اردن مجروح شده بود، در گذشت .
عقاد 68 ساله برای شرکت در یک جشن عروسی که قرار بود جمعه در عقبه برگزار شود، به امان رفته و دختر 33 سالهاش هم برای دیدن پدر تازه از بیروت وارد شهر شده بود که سه انفجار همزمان در هتلهای مرکز شهر همه چیز را به هم ریخت.
فیلمساز سرشناس سوری که ما وی را در ایران برای ساختن فیلمهای "محمد رسول الله" و "شیر صحرا" (همان عمر مختار) میشناسیم، در لابی هتل هیات در انتظار دخترش بود که بمب منفجر شد و ریما (دخترش) کشته شد، وی که در اثر این حادثه مجروح شده بود ،بر اثر شدت جراحات وارده درگذشت.
هفته نامه البرزخرم(زنجان)-مسعود الماسي:
نام؟
بهزاد
نام خانوادگي؟
نبوي
تحصيلات؟
فوق ليسانس الكترونيك از دانشگاه پليتكنيك(صنعتي اميركبير)
متولد سال؟
1321
اهل؟
تهران
تمامي سمتها و شغلهاي قبلي؟
تعدادي از سمتهايم در زمان قبل از انقلاب و زندان و تعدادي هم بعد از پيروزي انقلاب است.
قبل از انقلاب كارمند يك شركت بودم، چون قبل از انقلاب ممنوع الاستخدام در دواير دولتي بودم در شركتهاي خصوصي كار ميكردم مانند شركت ABM كه شركت نصب و راهاندازي كامپيوتر بود و بعد از زندان تا پيروزي انقلاب فرصت كاركردن نبود و بعد از آن هم اولين كارم در كميته مركزي انقلاب اسلامي بود و تلاشمان براي حفظ انقلاب بود.البته از اين راه حقوق دريافت نميكردم. عضو اولين شوراي سرپرستي در سازمان صدا و سيما بودم كه بر اثر فشارهاي بنيصدر از آنجا اخراج شدم. وزير مشاور، سخنگوي دولت و سرپرست ستاد بسيج اقتصادي كشور از زمان تأسيس دولت شهيد رجايي و دولت چند روزه شهيد باهنر و بمدت 9-8 ماه هم با همين سمتها در دولت مهندس موسوي بودم. وزير صنايع سنگين از خرداد 61 تا پايان دوره مهندس موسوي (حدود 5/7 سال )، معاون لجستيك فرماندهي كل قوا در اواخر دولت موسوي و زمان جنگ بمدت (5/1 سال)، مشاور خاتمي در وزارت ارشاد و سپس كارمند نهاد رياست جمهوري بودم و در برخي شركتها مانند صنايع مس شهيدباهنر، ايران خودرو و … بدون دريافت حقوق و مزايا در هيأت مديره حضور داشتم.همچنينكارمندشركت مبنا. بعد از خرداد 76 مدت كوتاهي، طي حكمي بعنوان مشاور رئيس جمهور تا انتخابات مجلس ششم بودم و در مجلس هم، سه دوره عضو هيأت رئيسه و نائب رئيس بودم و يك دوره شركت نكردم و الان هم كماكان كارمند نهاد رياست جمهوري هستم.
دلمشغولي همين لحظه؟
دلمشغوليام به كارهاي تشكيلاتي و سياسي است.
حستان دركودكي نسبت به سايه خودتان؟
بعضي مواقع در كوچه و خيابان سعي ميكردم از سايهام جلو بزنم.در بچگي خيلي تلاش ميكردم كه پايم را جلوتر از سايهام بگذارم و قدم بردارم.
اولين تجربه ترس؟
تا آنجاكه به خاطر دارم، در ايام بچگي كه شبها با مادربزرگم تنها در منزل بوديم و كهولت سن او باعث ميشد كه احساس كنم كه نميتواند پشتيبان خوبي برايم باشد.
سابقه بيشترين بيخوابي؟
چون از قبل فكر نكردهام نميتوانم فيالفوره جواب بدهم . شايد حين بازجوييهاي اوليه در زندان باشد و شايد هم دوران تحصيل بوده ولي تنها چيزي كه يادم ميآيد دوران دستگيري ، شكنجه و زندان بيشترين بيخوابي را داشتم.
غذايي كه در تنهايي مجبوريد درست كنيد؟
من هيچ وقت براي خودم غذا درست نميكنم و به ندرت تنها ميشوم چون هميشه همسرم در كنارم هست و مرا بيغذا نميگذارد و اگر زماني تنها شدم ، داخل يخچال را ميگردم، اگر چيزي در يخچال مانده باشد ميخورم. البته در دوران كودكي حتي براي خانواده غذا درست ميكردم ولي بعد از ازدواج اين اتفاق نيفتاده است.
ميانهتان با SMS ؟
اصلاً . در مراسم و مناسبتهاي مختلف عزا ميگيرم چون برايم تعداد زيادي SMS ميآيد و بايد آنها را يادداشت كنم و پاسخگو باشم. SMS در يك مورد خوب است آنهم يادآوري تاريخ و ساعت جلسات توسط دوستان است كه به من اطلاع ميدهند.
نظرتان راجع به عشق؟
عشق درحال حاضر معاني متفاوتي پيدا كرده است: عشق به خدا، علم، پول، ثروت، زن و … همه به نوعي عشق است در اين مورد زياد فكر نكردهام. من يك آدم سياسي، تشكيلاتي و اجرايي هستم و اين مقولهها بيشتر به درد افرادي ميخوردكه داراي ذهن هنري، لطيف، ادبي و غير اجرايي باشند.
آيا تا به حال عاشق شدهايد؟
همسرم را خيلي دوست دارم ولي او را هم از روي عشق پيدا نكردهام براساس معيارهايي كه در ذهنم بود به او رسيدهام و از ميان حدود سي خواستگاري وي را پيدا كردهام . از روز ازدواج هم عشق و علاقهام به وي روز بروز بيشتر شده است.
يك تعريف سريع و كامل از مرگ؟
پايان زندگي اين جهاني
شغل مطلوب در مدينه فاضله؟
همين كارهايي كه الان ميكنم يعني كارهاي سياسي و تشكيلاتي .
اولين فيلمي كه ديديد؟
من 63 سالهام و يادم نميآيد! اولين فيلمها را در سن5 يا 6سالگي ديدهام، زمان دكتر مصدق. يك فيلم سياسي در مورد جنگ بوئرها با انگليسيها درآفريقاي جنوبي بود كه هنوز به خاطرم مانده است.
آخرين فيلمي كه در سينما ديديد؟
يادم نميآيد ولي فكر ميكنم فيلمهاي دهه فجر پارسال بود.
مارمولك را ديدهايد؟
بله و بسيار خوشم آمد.
هنر پيشه مورد علاقه؟
خيلي در اين خطها نيستم و اسامي بازيگران زيادي را نميدانم. چون حتي به تلويزيون هم نگاه نميكنم و فيلمسينمايي هم كه گفتم حدود ده ماه است نديدهام.
خطاي جواني؟
نميشود گفت، چون خطاها را نبايد گفت و قابل بيان نيست ! خطاهاي جواني را بايد در دادگاه عدلالهي پاسخگو بود!! دادگاههاي امروزي كاري به خطاهاي جواني ندارند و فقط خطاهاي فعلي را بررسي ميكنند.
ادامه مطلب
- اخذ مدرك ديپلم ادبى از دبيرستان فيروز بهرام تهران، ۱۳۳۲.
- اخذ ليسانس علوم سياسى از دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ۱۳۳۶.
- اخذ مدرك دكتراى روابط بين الملل از آمريكن يونيورسيتى واشنگتن دى سى در سال ۱۹۶۳.
- تدريس در دانشگاه تهران، دانشگاه آزاد و دانشگاه امام صادق(ع).
- تأليف دهها مقاله در زمينه هاى سياسى، تاريخ و فرهنگ ايران و مسائل بين المللى.
- تأليف كتاب هاى «مبانى حاكميت تاريخى، حقوقى و سياسى بر جزاير سه گانه تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسى»، «درياهاى بسته و نيمه بسته»، «سياست هاى كلان و جزاير خرد»، «مسأله نوروز، نقض تعهدات بين المللى و مسؤوليت هاى ناشى از آن» و «تغييرات ناظر به مفهوم مسؤوليت بين المللى دولتها».
|
داوود هرميداس باوند متولد ۱۳۱۳ تهران است و هرميداس كه بخش دوم اسم او تلفظ اورمزد نزد يونانيان قديم بوده، نسبش به آل باوند مى رسد كه حدود ۷قرن در شمال ايران - طبرستان - سلطنت مى كرده اند و تا زمان مأمون خليفه عباسى كه مادرش ايرانى بود، اين طايفه مسلك زرتشتى داشتند و «باو» نحوه قباد ساسانى، نام يكى از اجداد داوود هرميداس بوده است.
تحصيلات دوره ابتدايى و متوسطه او در دبستان ابوعلى سينا و دبيرستان فيروزبهرام تهران بوده و در سال ۱۳۳۲ مدرك ديپلم ادبى را دريافت مى كند.
بعد از چند دهه كه به آن ايام اشاره مى كند مى گويد: «دانش آموز متعارفى بودم.» از مدير دبستان - خليل رضوى - و معلم ادبيات - آقاى محمدى - كه در دانشگاه طب هم تحصيل مى كرده و خانم سليمى به نيكى ياد مى كند و مى افزايد: «در آن زمان، رفتار معلمان با شاگردان با ديسيپلين بود ولى خانم سليمى با دانش آموزان رفتارى دموكراتيك داشتند و از اين نظر بر ما تأثير گذاشتند.»
در دوره دبيرستان هم معلمان باسواد و توانمند و احياناً سرشناس داشته؛ «آقاى اكرامى معلم زبان انگليسى ما و رئيس باشگاه شاهين بود. دكتر پارسا هم به ما درس مى داد كه در دانشگاه هم تدريس مى كرد و حكيم الهى معلم تاريخ ما بود كه شايد علاقه من به تاريخ تحت تأثير اين معلم شكل گرفته باشد و به تعبيرى او در اين خصوص بى تأثير نبوده.»
در سال دوم دبيرستان جزو تيم فوتبال دبيرستان اش مى شود و در مسابقه ميان دبيرستان هاى تهران به مقام دوم نائل مى شوند.
در اين سالهاى پرالتهاب است كه گرايش به فعاليتهاى سياسى در او شكل گرفته و تعميق پيدا مى كند و البته اين گرايش در خانواده او هم ريشه داشته و صرفاً محيط جامعه او را به اين سو نكشانده.
خانواده اش، خانواده سياسى بوده و به صورت گريزناپذيرى هم اهل مطالعه و آگاه به مسائل روز بوده اند. پدرش سرتيپ سيف الله باوند و پدربزرگش امير مؤيدسوادكوهى نماينده دور سوم مجلس شوراى ملى پدربزرگش در دوره صدارت وثوق الدوله با انعقاد قرارداد ۱۹۱۹ انگليس و ايران مخالفت مى كند و به خاطر اين نوع مخالفت به دستور وثوق به كرمانشاه تبعيد شد و با نخست وزير شدن مشيرالدوله، از تبعيد رهايى پيدا مى كند و به دستور همين مشيرالدوله، رئيس كل قشون مازندران مى شود.
در زمان جنگ جهانى اول، روسيه تزارى خواهان استرداد سران و بزرگان تركمنى بوده كه عليه روسيه مقابله كرده اند و امير مؤيد تسليم چنين تقاضايى نمى شود. در آن جنگ، ايران اعلام بى طرفى كرده بود ولى امير مؤيد معتقد بوده كه بعد از اشغال ايران توسط روسيه، عمل خلاف حقوق بين المللى صورت گرفته و برخى از فرزندان مملكت راه مبارزه با روسيه تزارى را در پيش گرفته اند و حاضر نمى شود تركمن ها را تسليم نيروى تزارى كند.
در برهه اى هم رضاخان كه درجه سرتيپى داشته مأمور جمع آورى اسلحه در شمال مى شود ولى امير مؤيد به صورت داوطلبانه چنين كارى نمى كند. بعد هم كه صلح بين قواى دولت مركزى و اميرمؤيد صورت مى گيرد، دو تن از عموهاى داوود هرميداس باوند - سهم الممالك و هژبر سلطان - در اقدام غافلگيرانه اى كشته مى شوند و ديگر اعضاى قوم هم تعبيد مى شوند و پدر داوود هم تحت نظر قرار مى گيرد و اين تحت نظر بودن همواره براى خانواده دردسرساز بوده. چرا كه هميشه عده اى مفتش در منزل آنها بوده اند و بر كارهاى پدرش نظارت داشته اند.
در سال ۱۳۳۲ در رشته حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران مشغول به تحصيل مى شود و در سال ۱۳۳۶ هم فارغ التحصيل رشته علوم سياسى و در اين سالها با نيروى سوم خليل ملكى و دوستانش همكارى مى كند. در دوره تحصيل در دانشگاه هم دانشجويى ممتاز بوده و هم به فعاليتهاى سياسى مى پرداخته و اين دوره را بهترين دوران زندگى خود مى داند.
از استادانش هم ياد مى كند:
«دكتر محمدعلى حكمت تاريخ ديپلماسى به ما درس مى داد و از لحاظ دانش و احاطه به تاريخ ايران كم نظير بود.
دكتر محسن عزيزى، تاريخ عقايد سياسى و تاريخ جغرافياى سياسى به ما درس مى داد. دكتر پورهمايون از لحاظ اقتصاد، بسيار مسلط بود بر موضوع بحث و نحوه تدريس.» در سال ۱۳۳۷ تصميم مى گيرد براى ادامه تحصيل به انگليس يا ايالات متحده برود كه در نهايت در رشته روابط بين الملل دانشگاه آمريكن يونيورسيتى واشنگتن دى سى تحصيلات دكترايش را شروع مى كند؛ رشته درسى جديدى كه در اروپا رايج نشده بود.
عنوان تز دكترايش «ايران در ديدگاه استراتژيك شوروى در سالهاى ۱۹۱۷ تا ۱۹۶۳» بوده و داوود هرميداس باوند با بررسى تحولات آن دوره، تحليل خود را ارائه مى دهد.
«بعد از انقلاب اكتبر ۱۹۱۷ روسيه، اعلاميه هايى در زمان تروتسكى وزير خارجه دولت انقلابى جديد صادر شد و قرارداد ،۱۹۰۷ كاپيتولاسيون و كليه قراردادهايى كه مخالف مصالح مردم ايران منعقد شده بود لغو شد. بعداً عهدنامه مودت ۱۹۲۱ بين ايران و شوروى امضا شد. در سال ۱۹۲۵ قرارداد شيلات بين دو كشور منعقد شد. در سال ،۱۹۴۱ ايران توسط شوروى و انگلستان اشغال نظامى شد. در زمان اشغال هم، شوروى تقاضاى امتياز نفت شمال ايران كرد. در آن زمان، دكتر مصدق مصوبه اى به مجلس ارائه كرد كه هيچ دولتى حق ندارد تا مادامى كه نيروهاى خارجى در ايران هستند، امتياز نفت به دولت خارجى داده شود.
قضيه آذر ۱۹۴۶ پيش مى آيد و مسأله كردستان كه اولين مسأله اى كه در شوراى امنيت مطرح مى شود موضوع اشغال آذربايجان ايران توسط شوروى بوده. قرارداد نفت قوام با شوروى هم در مجلس مورد بررسى قرار نگرفت. دوران سه ساله ملى شدن نفت شروع مى شود. حوادث مرتبط با كودتاى ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ و سپس قرارداد نفتى ۱۹۵۵ و ايجاد كنسرسيوم نفتى ايران، امضاى پيمان بغداد و قرارداد دوجانبه ايران و آمريكا تا اينكه بحران موشكى كوبا (۱۹۶۱) رخ مى دهد.»
از نظر داوود هرميداس باوند، تا قبل از سال ۱۹۶۱ نظام مهار و انسداد بين بلوك هاى شرق و غرب حاكم بود و ايران رابطه تنگاتنگى با آمريكا داشت. اما پس از آن بحران، نظام بازدارنده بر جهان حاكم شده و با تعديلاتى در نظام بين المللى، ايران هم آزادى عمل بيشترى پيدا كرده و با شوروى روابط حسنه اى پيدا مى كند.
پروفسور شارپ استاد لهستانى الاصل او در مقطع دكترا مسائل اروپاى شرقى را درس مى داد، خانم پروفسور برادشاو، تئورى هاى روابط بين الملل را ارائه مى داده و پروفسور گوسترى هم تاريخ عقايد شرق را.
وى مى گويد: بعضى از استادان صرفاً تدريس مى كردند و برخى در سطحى فراتر بودند و جهان بينى خاصى داشتند.
بعد از بازگشت اش به ايران به دستگاه ديپلماسى كشور مى پيوندد. با مطرح شدن بحث جزاير سه گانه تنب بزرگ، تنب كوچك و ابوموسى مأموريت يك ساله اى به او داده مى شود تا اسناد مرتبط با اين جزاير ايرانى را در «اداره هند» و «دايره اسناد» وزارت خارجه انگليس بررسى و اسناد مورد نياز را جمع آورى كند.
مدتى هم مأموريت سازمان ملل به او محول مى شود و يك سال هم ، رياست كميته حقوقى مجمع عمومى سازمان ملل متحد را عهده دار مى شود و سه سال بعد از انقلاب بازنشسته مى شود.
و بدين ترتيب با بازنشسته شدن، تدريس در درسهاى روابط بين الملل، مسائل اقتصادى و سياسى خاورميانه، مسائل نفت را در دانشگاه تهران و امام صادق(ع) و دروس حقوق بين الملل و حقوق درياها را در دانشگاه علامه طباطبايى و دانشگاه آزاد شروع مى كند. ترجيح مى داده به صورت «كتابى» تدريس نكند؛ اگرچه منابع درسى را مشخص مى كرده و روابطش را با دانشجويان شديداً حسنه مى داند و اعتقاد هم دارد در جهت ارتقاى ايران گام برداشته و برمى دارد و اگر فرصتى و شرايطى پيش بيايد در اين زمينه كوتاهى نخواهد كرد.
«اميدوارم ايران، جايگاه مطلوبى در نظام بين الملل كسب كند. من معتقدم مبانى بالقوه اى كه ايران عظمت گذشته اش را بازيابد در اختيار داريم ولى از امكانات موجود استفاده بهينه نمى كنيم.»
باور دارد كه با استفاده از اين منابع مى توان جايگاه مطلوبى را به دست آورد. جايگاهى كه درخور ايران و تاريخ و تمدن آن است. «آرزويم به عنوان شهروند ايرانى اين است كه بتوانم تلاش كنم تا كشورم جايگاه مطلوبى را در جهان امروز به دست آورد و مردم و نسل جوان ايرانى در اعتلاى فرهنگ و علوم مؤثر باشند و از رفاه بالايى برخوردار شوند.»
او ابراز اميدوارى مى كند كه با استفاده از تجارب كسب شده به نفع ايران عمل كنيم و گامهاى بلندى در مسير توسعه كشور برداريم.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840814/html/horizon.htm#s538401
در فاتحه حاج آقا جلال آشتياني در مشهد، دوست خوبم آقاي بروجردي وصيت نامه ملا هادی سبزواري را خواند. خيلی پر معناست . . دراین پایان ماه رمضان تقدیم به اهالی وبلاگ:
نديمان! وصيت کنم بشنويد
که عمر گرامي به آخر رسيد
چوناينرشتهعمربگسستهشد
به آغاز، انجام پيوسته شد
خدارادهيدمبهميشستوشوي
بپاشيد سدرم از آن خاک کوي
بجوييد خشتم ز بهر لحد
ز خشتي که بر تارک خم بود
بسازيد تابوتم از چوب تاک
کنيدم مي آلوده در زير خاک
چو از برگ رز نيز کفنم کنيد
به پاي خم باده دفنم کنيد
بکوشيد کاندر دم احتضار
همين بر زبانم بود نام يار
نه شمعمجزآن مه به بالين نهيد
نهحرفمجز ازعشقتلقين دهيد
ز مرد و زن اندر شب وحشتم
نيايد کسي بر سر تربتم
به جز مطرب آيد زند چنگ را
مغنيکشدسرخوش آهنگ را
به خونم نگاريد لوح مزار
کههستاينشهيد رهعشقيار
چهل تن ز رندان پيمانه زن
شهادت کنند اين چنين برکفن
کهاينرابهخاکدرش نسبتاست
ز درديکشانميوحدت است
نبودي بجز عاشقي دين او
جز اين شيوه پاک آيين او
نديديم کاري از او سر زند
بجز اينکه پيوسته ساغر زند
الهي به خاصان درگاه تو
به سرها که شد خاک در راهتو
به افتادگان سر کوي تو
به حسرت کشان بلاجوي تو
به حقسبو کش، بهميخوارگان
که هستند از خويش آوارگان
به پير مغان و مي ميکده
به رندان مست صبوحي زده
کهفرماندهيچونقضارا که هان
ز اسرار نقد روانش ستان
نخستين و آلايشش پاک کن
پس آنگاه منزلگهش خاک کن

على نصيريان متولد ۱۳۱۳ در تهران
> آشنايى با رفيع حالقى در كلاس هاى آموزشى «جامعه باربد در دوره دبيرستان»
> آموزش در هنرستان هنرپيشگى
> آشنايى با شاهين سركيسيان و حضور در كلاس هايش
> مطالعه در فرهنگ عامه و نمايش هاى سنتى ايران
> نوشتن نمايشنامه هايى از جمله افعى طلايى، سياه، پهلوان كچل، بنگاه تئاتر ال، سلطان و سياه و ...
> بازى در اغلب نمايشنامه هاى ساعدى از جمله «چوب به دست هاى ورزيل»، «آى باكلاه، آى بى كلاه» و...
> بازى در فيلم هاى گاو، آقاى هالو و «خواجه شارع» در سريال سربداران، هزاردستان و ...
على نصيريان از چهره هاى آشناى سينماى ايران است، اما او پيش از آنكه در اين حوزه صاحب نام باشد، نامى آشنا در عرصه نمايش ايران بوده است. مهرگان امروز به او اختصاص دارد.
مريم منصورى: در دوره كودكى و بعد هم نوجوانى و جوانى اش، امكانات نمايشى در اين مملكت وجود نداشت. تلويزيون كه نبود، راديو هم در خانه خودشان نداشت. با گوش كردن به راديوى همسايه، بعضى چيزهاى پيرامون را شناخت.
اما در محله اى كه على نصيريان زندگى مى كرد، در ميدان شاپور، نمايش هاى عاميانه جريان داشت. تعزيه ها، نمايش هاى شادى آور در عروسى فاميل، نقالى در قهوه خانه ها، پرده خوانى و ... نصيريان اينها را در ميدان گمرك، باغ معير، بازارچه قوام الدوله و ... مى ديد و پس از آن كارش تقليد و كپى كردن اين نمايش ها بود. بزرگتر كه شد سينما مى رفت. البته آن زمان سينماها فقط فيلم هاى خارجى نشان مى دادند، دوبله هم نبودند. اما در بعضى از سالن هاى جعبه اى به سبك غرب كه يكى از آنها هم در بالاخانه يك گاراژ در چهارراه گمرك قرار داشت، نمايش هاى سنتى اجرا مى شد، نصيريان آنقدر علاقه مند بود و همه اينها را دنبال مى كرد تا دوره دبيرستان كه قرار شد، گروه نمايشى براى مدرسه تشكيل دهند و او، اولين نقشش را همانجا بازى كرد. در سالن شير و خورشيد آن زمان، در ميدان ارك سابق، همين فعاليت هاى تئاترى باعث شد تا سال دوم دبيرستان، گروهى تئاترى درست كند كه اتفاقاً گروه موفقى هم از آب درآمد. حتى گروه هاى چپ، هواداران صلح آن زمان، در گردش هاى دسته جمعى شان به باغات ونك و منظريه، از اين گروه هاى دانش آموزى مى خواستند كه برايشان تئاتر اجرا كنند و اين براى گروه نوجوان نصيريان هم جالب بود كه امكانى فراهم شده تا در يك جاى خيلى آزاد، بر سكويى در يك باغ، نمايش اجرا كنند. جداى از برنامه هاى سياسى كه در ذهنيت نوجوان آنها هيچ جايگاهى نداشت، تجربه تئاترى زنده اى بود. بعد از اينها بود كه نصيريان نياز به آموختن و ورود به كلاس هاى آموزشى را حس كرد.
«البته آن موقع كتاب هم خيلى محدود بود. اصلاً كتاب يا مجله تئاترى وجود نداشت. بيشتر رمان بود. گاهى اوقات نمايشنامه هايى درمى آمد و ترجمه هايى كه تازه شروع شده بود. آل احمد، «سوءتفاهم» كامو و سيمين دانشور «باغ آلبالو» چخوف را ترجمه كرده بود. ما هم اينها را مى خوانديم اما به عمق كار اين نويسنده ها احاطه پيدا نمى كرديم. نمى فهميديم.»
به همين دليل بود كه نصيريان براى يافتن يك كلاس تئاتر به لاله زار رفت. دوره رونق لاله زار بود و هر گوشه، سالن تئاترى، تئاتر تهران، فردوسى، پارس، شهرزاد، جامعه باربد و .... كه هركدام استيل خاص خودشان را داشتند. اما جامعه باربد، چون به نمايش هاى تاريخى مثل قائم مقام فراهانى، پير پاره دوز، شاه عباس و ... مى پرداخت به سياهى لشكر نياز داشت. در نتيجه كلاس هاى آموزشى مى گذاشت تا ضمن تربيت نيروهاى جوان تئاترى از وجود آنها براى سياهى لشكر نمايش هايشان استفاده كند. در آن كلاس، رفيع حالقى معلمى بود كه براى نصيريان اهميت داشت. حالتى از شاگردان كمال الملك بود. دستى در نقاشى و مجسمه سازى داشت. كارگردانى و نويسندگى هم مى كرد. هم در جامعه «باربد» و هم در تئاتر تهران.
و روزگار مى گذشت تا سال ۳۰ كه اولين كتاب تئاتر را از غلام حسين نوشين منتشر كردند. البته نوشين در ايران نبود. اما پيروانش از جمله خانم لرتا، دلخواه، جعفرى و شباويز و .... تئاتر ديگرى در خيابان شاه آباد سابق تأسيس كرده بودند. آنها هم كلاس هاى آموزشى ـ براساس شيوه نوشين ـ برپا كردند. پس نصيريان به آنجا رفت و در كنكور ورودى آنجا هم پذيرفته شد. تا سال ۳۲ كه پس از كودتاى ۲۸ مرداد اين تئاتر را آتش زدند.
اما در همان دوران هنرستان هنرپيشگى تأسيس شد؛ اولين مدرسه تئاتر رسمى در ايران كه در اين زمينه مدرك هم مى دادند. يك دوره سه ساله كه كلاس هاى آن از ساعت ۴ عصر تا ۸/۵ شب ادامه داشت. از جمله اساتيد هنرستان هنرپيشگى مى توان به مطيع الدوله حجازى، حبيب يغمايى، خان ملك ساسانى، حسن ره آورد، مادام اسكاندى، دكتر ابوالقاسم جنتى عطايى ـ كه بسيار خلاق بود و سعى مى كرد خلاقيت را در هنرجوها هم بيدار كند ـ گرمسيرى و مهرتاش اشاره كرد. در اين دوره، معلمان سعى مى كردند، آنچه را كه مى دانستند به شاگردان بياموزند. نوعى آموزش سينه به سينه! به خصوص اسماعيل مهرتاش كه براى اولين بار بذر تئاتر ايرانى را در ذهن بچه ها كاشت. فهيمه راستكار، بيژن مفيد، حسين كسبيان، رفعت هاشمى و ... از هم دوره اى هاى نصيريان در هنرستان هنرپيشگى بودند. سال ۳۲ هم ابتدا فهيمه راستكار بود كه به نصيريان خبر داد، آقايى ارمنى به نام شاهين سركيسيان، مى خواهد عده اى را جمع كند و تئاتر مدرن كار كند. چيزى برخلاف تئاتر لاله زار و حتى متفاوت از نوشين.
و آشنايى نصيريان با سركيسيان از همين جا آغاز شد. از سال دوم هنرستان هنرپيشگى، خيلى ها آمده بودند. از دوره هاى قبل و بعد هنرستان هم بودند. راستكار، جوانمرد، داور فره لايق همه اينها در خانه سركيسيان در خيابان رشت جمع شدند. سركيسيان اولين كسى بود كه در آن زمان سيستم استانيسلاوسكى را مطرح كرد. «اصلاً خودش بود كه به كتابفروشى «ساكو» رفت و سفارش داد تا كتاب زندگى و كار هنرپيشه بر نقش استانيسلاوسكى را برايش بياورند. اين كتابفروشى در همان خيابانى بود كه مدرسه فيروز بهرام هم بود. باورم نيست الآن هم باشد. اما آن روزها كتاب هاى خارجى مى آورد. بيشتر روسى. آن كتاب را كه براى سركيسيان آوردند، خودش به كمك بچه ها شروع به ترجمه آن كرد.»
امكانات تئاتر در آن زمان خيلى ضعيف بود. از طرف ديگر، نه سركيسيان كارگردان شناخته شده اى بود و نه، اعضاى گروه بازيگران قدرتمندى بودند، اما تلاش عاشقانه اى مى كردند.
«سركيسيان تمام عشقش اين بود كه تئاتر كار كند. از بعد ازظهر كه ما وارد آن خانه مى شديم تا ۱۲ شب، همه اش بحث بود و تمرين و حرف و ... همين بحث ها و گفت وگوها باعث شد كه ما رشد كنيم و چشم مان باز شود. بدون اينكه يك كلاس يا يك كارگاه باز كند. يك مدرسه عملى به وجود آمده بود و او همه يافته ها و داشته هايش را به ما منتقل مى كرد. اصلاً تئاتر جديد ايران، در خانه شاهين سركيسيان پايه گذارى شد.» مسأله خلاقيت بازيگر در سيستم استانيسلاوسكى را سركيسيان با اين گروه كار كرد. با اپيزودهايى كه از چخوف، پيراندللو، استريندبرگ و ميلر تمرين مى كردند به آنها كمك مى كرد تا زير و بم شخصيت ها را بشناسند. از سوى ديگر افرادى نظير اميرحسين جهانبگلو، جلال آل احمد، فاخره صبا، احمد شاملو، جسته كيا و خيلى هاى ديگر به خانه شاهين سركيسيان مى آمدند، به بحث و گفت وگو و جدل مى پرداختند و همه اينها در شكل گيرى يك جريان تئاترى بى تأثير نبود.
«سركيسيان خيلى به گردن نسل من و تئاتر جديد ايران حق دارد. بزرگترين قدمى كه برداشت اين بود كه يك گروه درست كرده و عده اى را دور هم جمع كرد. اصلاً آن موقع، در تهران مكانى براى تمرين تئاتر وجود نداشت. اين آقا، يك گروه جوان بى سر و سامان را كه خيلى كه تلاش مى كردند و در سياهى لشكرها حاضر مى شدند را جمع كرد و نگاه و حس مان را نسبت به تئاتر تغيير داد و ما مجبور شديم قضايا را جدى دنبال كنيم. البته آدم هاى ديگر هم بى تأثير نبودند. مثلاً راجع به تئاتر يونان يا شاهنامه، در خانه فريدون رهنما بسيار آموختيم. يا از نظرات فرخ غفارى درباره نمايشنامه نويسى و... استفاده كرديم در حالى كه آن روزها كتاب هم كم بود. برخلاف امروز كه متن و كتاب تئاترى خيلى زياد است و گله من از جوان هاى امروز اين است كه چرا كم مى خوانند؟ من اطمينان دارم كه آنها نمى خوانند و اگر كسانى باشند كه در اين خصوص كار مى كنند، خيلى محدود هستند.» اين حرف ها را نصيريان در حالى مى زند كه در دوره خودشان اصلاً آموزش آكادميكى در زمينه تئاتر وجود نداشته و بيشترين بخش يادگيرى و اندوخته فرهنگى آنها، حاصل تلاش ها و خودآموزى آنها بوده است كه همچنان هم به صورت يك عادت و الگو ادامه دارد. تا مدت ها اين گروه به آموختن پرداخت. كار مى كردند اما اجرا نداشتند تا سال ۳۵ كه اولين كار گروه هنر ملى تحت عنوان «محلل» ـ آداپتاسيونى از داستان صادق هدايت ـ به روى صحنه رفت و پس از آن على نصيريان هم نمايشنامه هايى نوشت: «افعى طلايى»، «بلبل سرگشته» و...
«بلبل سرگشته» را بر اساس يك قصه عاميانه نوشت كه هدايت آن را در يكى از شماره هاى مجله سخن در دهه سى، معرفى كرده بود و اين آغاز نوشتن نصيريان در چارچوب نمايش هاى سنتى بود، نصيريان كه در كودكى و نوجوانى، بازى مهدى مصرى را در تئاتر شاهين در خيابان مولوى ديده بود و بازى ذبيح الله زرگرى ـ ذبيح سياه ـ را هم در عروسى هاى فاميل، مى كوشيد گرده اى از اين نوع نمايش را وارد جريان تئاتر روشنفكرى كند. بعدها نمايش «سياه» را در سال ۱۳۴۰ نوشت كه به روابط پشت صحنه آدم هاى نمايش تخت حوضى مى پرداخت. اما در سال ۱۳۳۶ جايى به نام «اداره هنرهاى دراماتيك» درست شد كه همه اين گروه ها در آن مستقر شدند. بعد هم دانشكده هنرهاى دراماتيك كه دكتر فروغ رياست آن را به عهده داشت. در اين سال ها تا سال ۱۳۴۴ كه تالار سنگلج باز شد اين گروه ها، يك سرى كارهاى صحنه اى داشتند و در كنار آن كارهايى براى نمايش هفتگى تلويزيون. كارهاى صحنه اى در تالار كوچك اداره هنرهاى دراماتيك اجرا مى شد. پيس «سياه» را نصيريان آنجا اجرا كرد. همانجا كه بهمن فرسى «گلدان» را كار كرد و سمندريان «دوزخ» و «اشباح» را. مقابل همين اداره هنرهاى دراماتيك بود كه روزى دو نفر ايستاده بودند، على نصيريان كه بيرون آمد، آمدند جلو به سلام و احوالپرسى كه يكى صمد بهرنگى بود و ديگرى غلامحسين ساعدى! پيش از آن هم فرسى و حاجى ترخانى كه در سفرى به تبريز رفته بودند، گفته بودند آقايى در تبريز هست كه طب خوانده و يكى دو نمايشنامه اى هم در همان شهر خودش چاپ كرده و بسيار علاقه مند است. اما شروع آشنايى از همانجا بود كه بعدها نصيريان، بسيارى از نمايشنامه هاى ساعدى و از جمله تمام نمايشنامه هاى مشروطه اش را كار كرد. به تدريج ساعدى در خيابان دلگشا، مطبى اختيار كرد و پس از آن اغلب غروب ها، نصيريان با اتوبوس از خانه اش كه در خيابان ژاله بود، به ديدن او مى رفت. مطب ساعدى، شامل دو اتاق مى شد. اتاقى براى ويزيت بيمارها و اتاق ديگر پاتوقى براى نويسندگان و هنرمندان. «ساعدى آدم ساده، روستايى و صادقى بود. البته بعدها كه در تهران ماند، شيوه زندگى و نگاهش تغيير كرد. حتى نمايشنامه هايش از آن حالت روستايى نويسى درآمد و مقدارى مدرن شد. اما تا لحظه آخر همان آدم بود. من خيلى به حالش افسوس مى خورم. براى اينكه در ماجراهاى سياسى آن دوران از بين رفت. بعدها به گوشم رسيد كه خودش هم اين اواخر دوست داشته دور از تمام اين ماجراها در ده كوره اى در ايران زندگى كند. اصلاً من فكر مى كنم در از بين بردن خودش تعمدى داشت. و حيف بود! آدم سرشارى بود با ذهنيت تصويرى بسيار. افسوس مى خورم كه آدم هاى خوبى در چرخ دنده حوادث از بين رفتند، يكى ساعدى و ديگرى بيژن مفيد...»
و همين ساعدى بود كه مهرجويى تازه از سفر آمده را به جماعت تئاترى معرفى كرد. بعد از آن بود كه فيلم گاو ساخته شد و عزت الله انتظامى گفت: «مهرجويى دوست دارد، نمايشنامه «هالو» تو را هم با هم كار كنيد» كه بعد فيلم «هالو» اتفاق افتاد. در كارهاى مهرجويى بود كه نصيريان براى اولين بار با سينما مواجه شد و تجربه بازيگرى با آن توضيح و تفصيلات مهرجويى، در نظرش جالب آمد. اما كارهاى سينمايى هم دنباله كارهاى تئاترى بود. منتها نحوه ارائه و ميدان عمل متفاوت بود. و در تمام اينها چه در كارهاى سينمايى و تمرين هايى كه با مهرجويى داشتند و چه روى صحنه با گروه خودش، «گروه مردم» با دلبستگى به نمايش هاى ايرانى و چه هنگامى كه متنى از چخوف، پيراندللو، استريندبرگ و... را كار مى كرد، همچنان در جست وجوى آن بود كه چيزكى هم از فرهنگ ايرانى در آن باشد. آنقدر كه نسيمى از آن ديار و اقليم در كار بوزد. «مى خواهم كه ما از تاريخ، عرفان، زندگى اجتماعى و خانوادگى خودمان بيافرينيم. همه آنچه كه بشر به آن دچار شده را در زندگى خودمان مطرح كنيم. منتها نحوه ارائه و شكل كار متفاوت است و ما چون سابقه و سنت تئاترى نداشته ايم به آن فكرها و ايده ها هم تسلط نداريم، هنوز در چارچوب نمايشنامه نويسى به فنونى كه بتوانيم در آن مضامين را متبلور كنيم، نرسيده ايم. نمايشنامه هاى ما «لقى» دارد. اين لقى به خاطر آن است كه هنوز فنون ساخت و ساز به چنگ مان نيامده است. همه فكر مى كنند نمايشنامه قصه اى است كه به وسيله گفت وگو و ديالوگ روايت مى شود. آن تضاد و تقابل، جنگ درونى، شكافتن انسان ها و افت و خيزهاى نمايشنامه رادرنيافته ايم.»
اما على نصيريان هم بعد از انقلاب، مانند همه هم نسلانش ديگر تئاتر كار نكرد. اجراهاى تئاترى او پس از انقلاب محدود مى شود به كارى با فرهاد آئيش كه در آمريكا، كانادا، آلمان و سپس در تئاتر شهر به روى صحنه آورد و نمايش «سلطان سياه» در جشنواره تئاتر آيينى سنتى كه بعد هم در سنگلج اجرا شد.همين و تمام!
نصيريان دليل اين دورى را به هم خوردن گروه هاى تئاترى بعد از انقلاب مى داند. حتى در دوره رياست آقاى منتظرى در مركز هنرهاى نمايشى هم كه خيلى تلاش كرد تا قديمى هاى تئاتر، دوباره روى صحنه بيايند، اين اتفاق نيفتاد. چون از يك سو، ديگر گروهى نمانده بود و از سوى ديگر با اتفاقاتى كه افتاد شوق تئاتر كار كردن هم ازدست رفته بود.
«زمانه ديگر عوض شده است اما افسوس مى خورم كه موقعيتى نبود تا بتوانيم با جوان هاى امروز ارتباط داشته باشيم. اين گسستگى نسل ها بعد از انقلاب، اتفاق افتاد و تا امروز هم ادامه پيدا كرد. تجربه ها منتقل نشد و ما نتوانستيم با اين نسل چهار كلمه صحبت كنيم. ابتدايى ترين چيزها، مسأله وقت شناسى و جدى گرفتن كار است. اما الآن مسائل حاشيه اى، اهميت بيشترى پيدا كرده. كار هنر، بسيار دشوار و سخت است و اصلاً با ولنگارى و بى برنامگى مغايرت دارد. حتى بايد در ديگر كارها امساك كرد تا اين انرژى درون فرد، براى خلاقيت هنرى متمركز شود. درست مثل يك «روزه» است. متأسفانه امروز ديگر اين چيزها معنا ندارد.»
محمد علی ابطحی:
از بعد از پایان کار دولت آقای خاتمی ، فرصتهایی که دوستان بتوانند کنار هم باشند مورد استقبال زیادی قرار میگیرد . یکی از این شبها آقای مهر علیزاده معاون سابقآقای خاتمی و رئیس ورزش ، افطار دعوت کرده بود . دولتی های سابق بودند وعده ای از دوستان آقای مهر علیزاده . وقتی داشتم برای رفتن به مراسم ماشینم راپارک میکردم ، ناگهان صدای برخوردی شنیدم و آقایی که پای خودش را گرفته وداد میزند که نمیگذارم فرار کنی ! حسابی ترسیدم که تصادف کرده ام وپایی را ناقص . ولی معلوم شد این آقای پا شکسته ، کلانتری - وزیرسابق کشاورزی- بود که قصد شوخی داشته.
سر افطار در مذاکراتی که آقایان خاتمی و کروبی داشتند و من هم بدلیل جایی که نشسته بودم ، استراقکی میکردم. حرفها و دل نگرانی ها ی زیادی در وضع اداره کشور رد وبدل شد که دلسوزانه بود والبته بی اثر .
آقای خاتمی به یکی از نمایندگان نامدار جناح اکثریت مجلس که مورد بی توجهی دولت فعلی قرار گرفته میگفت آقای ناطق نوری اخیرا من را دیده وگفته حالا که هردوتایمان مثل هم شدیم ،قراری بگذاریم تا بیشتر همریگر را بینیم.هریک از وزرا اخبار عجیب و غریبی از حوزه کاری سابقشان نقل میکردند . یکی از وزرا از تلفن شخصی یکی از مقامات عالیرتبه ی کشور برای محدود کردن وسنگ اندازی برای کارهای موسساتی که آقای خاتمی قصد راه اندازی آنان را دارد اطلاعاتی ارائه میکرد که عجیب بود ! من نمیدانستم ولی میگفت آقای خاتمی در جریان است . آقای یونسی علاقمند بود که این جلسات تکرار شود . راست میگفت . هریک از وزرا موارد دروغ و اتهام های فراوانی را که دولتی های کنونی دنبال آن هستند را ذکر میکردند . گرچه این عمر این نوع فرافکنی ها بیش از 5،6 ماه نیست .بعد از آن به جای انتقاد از دولت خاتمی باید کار ارائه کنند ونمشود عدم کارامدی خودرا تحت پوشش اتهام به گذشتگان توجیه نمایند . آقای خرازی هم که مثل دوران وزارت هنوز نمیخندید از یونسی پرسید که در قوه قضائیه به کار جدی مشغول هستی؟گفت نه .خرازی شوخی میکرد که باید بیشتر بروی که در این بحبوحه پرونده سازی در قوه قضائیه پارتی داشته باشیم . آقا محمود حجتی وزیر سایق کشاورزی هم که هیچوقت ارادتش به آقای منتظری را پنهان نمیکرد در مورد مطلبی که در ایشان در سایت نوشته بودم برای دیگران حرف میزد. آقای زنگنه وزیر سابق نفت هم میگفت فرزندش مرتب وبنوشت را میخواند. کاش روزی فرصت ارائه گزارش دقیق از تحلیل های واقع بینانه سیاسی که در این مجلس و مجالس مشابه ارائه میشود به وجود آید . یکی به آقای کروبی از وضع سیاسی فعلی گلایه میکرد .آقای کروبی میگفت من برای یک چیز مهمتری نگرانم .برای مردم ایران یک امام زمان مقدس باقی مانده بود که با وضعی که در صدا وسیما وخبرهایی که از سطوح رسمی در این مورد نقل میشود ، این مسئله دینی هم دارد خدشه دار میشود . بعد با آن حافظه عجیبی که دارد کلی مطلب نقل کرد که هرکدام از آنان میتوانست به این جایگاه آسیب برساند . انصافا راست میگفت . بعد از افطار هم برای چای و استعمال دخانیات همه به حیاط مجموعه پناه آوردند ! دوربین من هم مورد ذکر خیر همه بود . بخصوص از وقتی یکبار عکس اقای کروبی را در حال کشیدن سیگار منتشرکرده بودم . در هرحال خدا از آقای مهر علیزاده که انصافا از نیروهای کارامد وسالم و دوست داشتنی است قبول کند.
