تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

 

سعدیا مرد نکو نام نمیرد هرگز ...
فردوسی بزرگ، به تعبیر صدرالمتالهین شیرازی، فردوسی قدوسی سروده است:
شکاریم یکسر همه پیش مرگ


اما، بسیاری در زمان حیات خود مرده اند و نیز انسان‌هایی که گرچه از دنیا رفته‌اند، اما عطر خوش خاطره‌ی آنان برای همیشه زنده است. آنانی که نام نیکویشان باقی است. میدانیم که در گذر سالها و نقد زمانه، بسیاری از یاد می‌روند، اما همین صراف دوراندیش و این داور عدالت‌پیشه، گوهرها را صیقل می‌دهد، و خرمهره‌ها و خزف‌ها را که روزگاری چشم و گوش مردم از نام و نشان آنان آکنده بوده به کناری می‌افکند. مگر نه این است که برغم نامرادی‌ها و البته نامردمی‌های بسیار هنوز هم نام و یاد امیر کبیر و مصدق زنده و نشاط آور و امید انگیز و حرکت آفرین است.

در این چند روز، ما - مردم اراک، به ویژه فرهنگیان و ادب دوستان و دانشگاهیان - دو چهره‌ی بس عزیز و فراموش‌نشدنی را به ظاهر از دست داده‌ایم. سرور ارجمند، استاد بی‌نظیر و انسان شایسته، معلم همه‌ی ما آقای داعی از جهان رفته است، اما در دل‌های ما برای همیشه نام او جاودانه است.

از آن به دیر مغانم عزیز می‌دارند
که آتشی که نمیرد همیشه در دل ماست

تصویری از آقای داعی در ذهنم نقش شده که تابلوی غریبی است. ما از دبستان با خاطره‌ی شلاق‌های ماری که در حوض سبز رنگ مدرسه خیس می‌شد و زوزه می‌کشید و ردی از سرخی خون در کف دست‌ها بر جای می‌ماند؛ با این خاطره‌ی دهشت‌ناک به دبیرستان رفتیم. و دیدیم که رییس دبیرستان دانش آموز تنبل یا بازی گوش را با لبخند و چوب کبریت تنبیه می‌کند. صحنه‌ی غریبی بود وقتی آقای داعی می‌خواست کبریت‌اش را از جیب جا سیگار اش بیرون بیاورد و دانش‌آموز غرق اشک بود و آقای داعی کبریت را می‌بست و دست اش را بر شانه دانش آموز می‌گذاشت. لبخند میزد و می‌گفت: "برو بنشین پسرم."
انک لعلی خلق عظیم پیامبر گرامی ما که جهانی را اسیر محبت خود کرد راه و روشش همین بود. و گر نه خاطره شلاق های ماری چه ارزش و اعتباری می تواند داشته باشد.
به گمانم معلمی با ارزش ترین کار ممکن است. ابن سینا گفته است ارزش هر علمی متناسب با ارزش معلوم آن است . ارزش هر شغلی نیز متناسب با ارزش موضوع آن است . موضوع معلمی انسان است.و کدام پدیده گرامی تر از انسان.
شاگردان آقای داعی و آقای محتاط در اراک و ایران و جهان هر کدام با خود اثر سرانگشت آفرینندگی این بزرگان را دارند . اثری که به روح و زندگی ما معنا داده است.
هیچگاه برق مهر عمیق و صفا و صمیمیت تمامی که در چشمان آقای داعی می درخشید، تکاپو و جستجو گری استاد محتاط که همیشه شور و سرزندگی جوانی مثل آفتاب از چشمانش می تافت،فراموش نمی شود.
آقای داعی درست به مثابه پدر معنوی نسل ما بود.با همان دغدغه ها و نگرانی های یک پدر برای فرزندانش.همه ما در این غم بزرگ سوگواریم.آقای داعی و آقای محتاط به شهر ما معنی می دادند . حضور آن ها ، سخن آن ها، نشانه مهر و وقار و بزرگی بود.من هم به عنوان شاگردی کوچک که افتخار شاگردی محضر آن عزیزان را داشته ام به خاندان گرامی داعی و محتاط تسلیت می گویم.دریغ که توفیق رفیقم نشد که بر خاک عبیر آمیز آنان بوسه بزنم. دریغ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 11:42  توسط رضا  | 

«نوآم چامسكى» دانشمند و فعال سياسى آمريكايى به عنوان محبوب ترين روشنفكر زنده جهان برگزيده شد.
ماه گذشته دو نشريه مشهور و پرخواننده «پراسپكت» چاپ انگليس و «فارين پاليسى» چاپ آمريكا در يك نظرسنجى مشترك از خوانندگان خود خواستند تا از بين يكصد نامزد ارائه شده، برترين روشنفكر معاصر جهان را انتخاب كنند.
پس از پايان مدت ارسال آراى خوانندگان، در نهايت با بررسى بيش از
۲۰ هزار رأى ارسالى، چامسكى زبان شناس و انديشمند سياسى ۷۷ ساله و استاد دانشگاه «ام.آى.تى» آمريكا در رتبه نخست قرار گرفت.
دربين اين نامزدها نام دكتر «عبدالكريم سروش»، آيت الله «سيدعلى سيستانى» و خانم «شيرين عبادى» نيز به چشم مى خورد كه در پايان عبادى به عنوان دوازدهمين، سروش به عنوان پانزدهمين و آيت الله سيستانى به عنوان سى امين روشنفكر برجسته معاصر جهان برگزيده شدند.
از خوانندگان اين دو نشريه خواسته شده بود در كنار يكصد فرد معرفى شده، نام كسانى را كه به عنوان نامزدهاى پيشنهادى روشنفكر برجسته معاصر مطرح نشده به انتخاب خود بنويسند، در اين فهرست « سيد محمد خاتمى» رئيس جمهورى سابق ايران در رتبه سيزدهم قرار گرفته است.
چامسكى كه مؤلف بيش از ۴۰ كتاب در زمينه زبان شناسى و سياست خارجى آمريكا است از چهار دهه پيش تاكنون به عنوان يكى از چهره هاى شاخص ضدجنگ و مخالف توسعه طلبى دولت آمريكا مطرح بوده است.
در اين نظرسنجى «اومبرتو اكو» داستان نويس ۷۳ ساله ايتاليايى رتبه دوم را به دست آورد. وى كه متخصص ادبيات و فلسفه سده هاى ميانه است قبلاً استاد دانشگاه هاروارد بود، ولى پس از دريافت جايزه ادبى نوبل به زادگاه خود بازگشت و هم اكنون استاد دانشگاه بولونيا است.
از مشهورترين آثار اكو مى توان به رمان «نام گل سرخ» كه فيلمى به همين نام براساس آن ساخته شده و همچنين «فلسفه سنت توماس آكويناس» و «پاندول فوكو» اشاره كرد و «ريچارد داوكينز» استاد ۶۴ ساله علوم محض در دانشگاه آكسفورد رتبه سوم را به دست آوردند.«واسلاو هاول» اديب و نمايشنامه نويس و رئيس جمهورى سابق جمهورى چك چهارمين چهره برگزيده خوانندگان پراسپكت و فارن پاليسى به عنوان روشنفكر برجسته جهان بود.
http://www.emrouz.info/archives/2005/10/00288_20.php

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم مهر 1384ساعت 16:50  توسط رضا  | 

شهرام  ناظري درسال 1328 در كرمانشاه ودرخانواده اي

اهل موسيقي متولد شد .

وي از زمان كودكي مانند اكثر خوانندگان كه صداي خوش

درخانواده شان موروثي بوده صداي خوش را از پدر ومادر

خود به ارث مي بردو پدرش كه صداي لطيف وخوش داشت

واز سبك قدما وخوانندگان آن ديار به خصوص شادروان

شيخ داوودي خواننده بزرگ بهره گرفته بود فرزندش

راتحت تعليم قرار مي دهد ناگفته نماند كه قطب اين

خانواده مرحوم استاد حاجي خان ناظري بوده كه اكثر

 موسيقي دانان كرمانشاه را با نت وموسيقي اصيل

 ايران تعليم داده وخود از درويش خان وكلنل وزيري بوده است.

پدر شهرام ناظري ضمن آشنايي با گوشه ها و رديف

هاي آواز ايراني با سه تار هم آشنايي داشته است

 و شهرام در چنين محيطي پرورش مي يابد . اين

 محيط مناسب هنري موجب مي شود تا وي در سن 9

سالگي اولين برنامه هنري خود را در راديو كرمانشاه همراه

با تار مرحوم درويشي  .از نوازندگان معروف كرمانشاه اجرا نمايد

وي سپس در سن 11 سالگي در راديو تلويزيون ايران

چند برنامه در جهت آواز ايراني اجرا نمود و براي پر بارتر

كردن درك موسيقي و ارايه آن ارتباط بيشتري با پسر

عمويش علي ناظري و درويش نعمت علي خان

 خراباتي كه تاثير بزرگ و مهمي بر آشنايي او با

موسيقي محلي و كردي و درك آن  .داشته اند برقرار كرد

وي كه چون هميشه در پي بهره بردن از مكاتب

و استادان مختلف بوده در سال 1345 براي بهره

 گيري از محضر اساتيدي چون شادروان عبداله

 خان دوامي - نورعلي خان برومند– عبدالعلي

وزيري – محمود كريمي و . . . مقيم تهران مي شود

 و ضمن بهره گيري از اين اساتيد سه تار را نزد

استادان احمد عبادي – محمود تاج بخش – جلال ذوالفنون

و محمود هاشمي فرا مي گيرد . شهرام ناظري به مدت

يكسال در تبريز با نوازندگان و موسيقيدانان آن ديار مانند

بيگجه خاني محمود فرنام  قيطانچيان كه از شاگردان

اقبال آذر بودند درزمينه موسيقي ايراني كار مي كند. 

      درسال1354 بنابه پيشنهاد نورعلي برومند به

استخدام راديوتلويزيون در مي آيد واولين برنامة خودراباگروه

 شيدا به سرپرستي محمد رضا لطفي با مثنوي مولانا

 وترانه اي ازشيخ بهايي اجرا مي نمايد وپس از آن

 باگروه عارف به سرپرستي حسين عليزاده وپرويز مشكاتيان

 همكاريش را ادامه مي دهد.

وي درسال 1355 درنخستين كنكور موسيقي سنتي ايران

  مقام اول رابه دست مي آورد

درسال 1356 همراه باگروه سماعي به سرپرستي

 اصغر بهاري وحسن ناهيد براي اجراي كنسرت در جشنوارة

طوس انتخاب مي شود .     درسال 1358 همراه با

گروه چاووش كه خود از اعضاي اصلي آن بود در سخترين

 شرايط  صداي موسيقي سنتي واصيل ايران رابه گوش

مردم هنردوست كشور رساند ودرهموار كردن راه واصالت

اين موسيقي نقش مهمي داشت .

 شهرام ناظري از سال 1357 تا 1360 با تلاش پي گير

وبي وقفه نوارهاي چاووش (2)  (3) (4) (7) (8) را

باهمكاري گروه چاووش  گروه شيدا وگروه عارف به

 سرپرستي محمد رضا لطفي  حسين عليزاده

وپرويز مشكاتيان ونوار مثنوي موسي وشبان را

باهمكاري جلال ذوالفنون وبهزا د فروهري .

نوارشعر وعرفان رابا همكاري نوازندگان مركز حفظ

واشاعه موسيقي سنتي ايران وگروه مولانا به

سرپرستي جليل عندليبي نوار سخن عشق با

همكاري گروه تنبور شمس . مرا عاشق را با همكاري

 گروه عارف به سرپرستي پرويز مشكاتيان تهيه كرد.                                               

 او از سال 1360 به بعد كم كم فعاليتش را كاهش

داد وبه طرق مختلف مشغول تدريس موسيقي

ورديفهاي آوازي به علاقه مندان گرديد . از سال1364

به بعد با همكاري گروههاي موسيقي ايراني كارهاي

 زيبايي را به بازار موسيقي عرفاني واصيل ايراني

 عرضه ساخت كه از درخشانترين اين اثرها رامي توان

 گل صد برگ با همكاري استاد جليل ذوالفنون 

 آتش در نيستان  با همكاري استاد جليل ذوالفنون

نواركنسرت اساتيد با همكاري گروه استاد فرامرز پايور

  بي قرار با همكاري گروه جليل عندليبي  ……… حيراني

   سفر به ديگر سو

شهرام ناظري طي فعاليت هنري خود براي اجراي

كنسرتهايي موسيقي اصيل ايراني وعرفاني سفرهاي

بيشماري به كشورهاي آسيايي  اروپايي وآمريكا

داشته است ودر فستيوالهاي جهاني نيز حضور به هم رسانيده است  .                                      

  وي درسالهاي اخير باحضوري بيشتردركنسرتهاي

 داخلي كه با همة زحمات ومشقات اجراي آنها به

 دليل كمبود امكانات وغيره ... مواجه بوده به درخواست

علاقه مندان خود جواب مثبت داده است وحضوراو

درجشنوارة موسيقي فجردرسال 1380 به همراهي

 پسرش حافظ ناظري را شايد بتوان گفت يكي از

مهمترين وقايع دردوران اين جشنواره به حساب آورد

 چنان كه جايزة اول اين فستيوال به عنوان بهترين

خوانندة موسيقي سنتي را نصيب خود ساخت.

شهرام ناظري از جشنوارةمهر نيز كه جايزة مخصوص

 هيئت داوران رانيز دريافت داشته است.

http://www.hormozlotfi.blogfa.com/post-8.aspx

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 12:35  توسط رضا  | 


ممتازدر حقوق تجارت
-محمدحسين قائم مقام فراهانى، متولد ،۱۳۲۱ اراك
-اخذ مدرك ديپلم ادبى از دارالفنون در سال ۱۳۴۱.
- اخذ ليسانس حقوق قضايى از دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ۱۳۴۵.
- قاضى دادگاه بخش مستقل بروجن، ۱۳۴۸.
-عضو على البدل دادگاه شهرستان شهركرد، ۱۳۴۹.
- اخذ اجازه وكالت دادگسترى در سال ۱۳۵۰.
- عضو كانون وكلاى دادگسترى از سال ۱۳۵۰ تاكنون
- اخذ مدرك فوق ليسانس حقوق از دانشگاه مونت پوليه، ۱۳۵۴.
- اخذ مدرك دكتراى حقوق تجارت از دانشگاه مونت پوليه، ۱۳۵۷.
- استاديار دانشگاه تهران، ۱۳۶۲ تا سال ۱۳۸۱.
- دانشيار دانشگاه تهران از سال ۱۳۸۱ تاكنون
- تأليف مقالات متعدد در حوزه تخصصى مربوطه و تأليف كتاب هاى ورشكستگى و تصفيه و راهنماى طرح دعاوى چك و آيين دادرسى مدنى (در حال چاپ).
232407.jpg
او زمانى كه پدرش به عنوان كارمند سازمان ثبت اسناد و املاك در اراك مأموريت ادارى اش را طى مى كرده، در آنجا چشم بر جهان مى گشايد و با اتمام مأموريت پدر، خانواده محمدحسين به همراه نوزادشان باز به تهران برمى گردند.
محمدحسين قائم مقام فراهانى متولد ۱۳۲۱ است و از نوادگان قائم مقام فراهانى. صدراعظم اصلاح طلب دوره سلطنت محمدشاه قاجار و بالاخره پس از چند سال صدارت هم توسط پادشاه عزل و در نهايت به قتل مى رسد.
با اين حال او معتقد است كه انسان نبايد با ذكر پيشينيانش كسب افتخار كند.
«هر كسى از خانواده اى بايد عملش صالح باشد. شخصيت افراد مى تواند به خانواده اش بستگى داشته باشد و يا نداشته باشد. افراد بسيار مشهورى داريم كه بازماندگان آنها، اعتبار بزرگان خود را به باد داده اند و برعكس يك بچه روستايى يا يك بچه كارگر آمده و جايگاه والايى را به دست آورده است.»
او اميركبير را مصداق حرف خود مى داند؛ بچه آشپز قائم مقام اول كه حتى توانست جايگاه سياسى بالاترى نسبت به قائم مقام (دوم) كسب كند.
مى گويد نام پيشينيان منجر به حالت برترى طلبى بى جهت مى شود.
«من فكر مى كنم كه هر كس بايد لياقت هايى در خودش به وجود بياورد و بتواند يك قائم مقام يا يك امير كبير باشد. فرقى هم ميان اميركبير و قائم مقام نيست.»
محمدحسين، هفت سال اول پس از تولد را در تهران گذرانده و تا كلاس چهارم ابتدايى در مدرسه اى واقع در جاده قديم شميران كه امروزه با عنوان خيابان معلم شناخته مى شود درس مى خواند. باز پدرش بنا به مأموريت ادارى يك ساله به همراه خانواده به قم مى رود و بعد از آن هم سه سال به اراك نقل مكان مى كند.
مأموريت پدر زمانى كه تمام مى شود و با اعضاى خانواده اش به تهران مى آيد و محمدحسين در كلاس دهم ثبت نام مى كند در مدرسه اى به نام بوعلى سينا در پايتخت.
دبيران دبيرستانى كه او در اراك در آن به تحصيل پرداخته در كار خود جدى و بادقت و سختگير بوده اند و دانش آموزان هم بايد به طور جدى درس مى خواندند. اما در دبيرستان بوعلى سيناى تهران خبرى از آن نوع سختگيرى ها نبود. محيط آموزشى اين دبيرستان ظاهراً متناسب با وضعيتى نبوده كه محمد حسين بتواند خواسته خانواده را برآورده سازد. خانواده او و مخصوصاً پدرش از او مى خواسته اند كه بايستى قاضى شود.او به مدت ۲ سال در اين دبيرستان مى ماند ولى در عين حال مى كوشد پايه خود را در زمينه زبان خارجى تقويت كند و بالاخره در سال ۱۳۴۰ در دارالفنون ثبت نام مى كند؛ مدرسه اى كه در سال ۱۲۳۰ ش افتتاح شد و يكى از اقدامات قابل توجه اميركبير در جهت توسعه علم در كشور بود.
«اكثر دانش آموزان دارالفنون، بچه هاى درسخوان، زحمتكش و كتابخوان بودند و اتفاقاً وقتى من وارد آن جا شدم از نظر درسى احساس ضعف مى كردم. مجبور شدم بيش از اندازه درس بخوانم تا ضعف درسى ام را جبران كنم. اما در دارالفنون هم علم را آموزش مى دادند و هم عمل را.»
محمد حسين قائم مقام فراهانى از معلمان دارالفنون اينگونه ياد مى كند: «دبيرى داشتيم به نام آقاى شريفيان كه خدا رحمتش كند، فوق العاده تأثير مثبتى روى ما گذاشتند و به نوعى درس مى داد كه آموزنده بود. آقاى صفا هم در كارش بسيار عالى و مثبت عمل مى كرد.»
ساختمان دارالفنون اما«من را مى برد به ۱۵۰ سال پيش. نماد ساختمان باقى بود. در آنجا ما شاگرد تنبل نداشتيم. همه در درسها جدى بودند. از كلاس ۴۰ نفرى ما شش نفر در آزمون ورودى دانشكده حقوق در سال بعد موفقيت كسب كردند و دانشجوى اين دانشكده شدند». پدربزرگ محمد حسين هم در دوره قاجار، قاضى بوده و بعد از اصلاحات دادگسترى در دوره داور از كار خود كناره گيرى مى كند و با اينكه در تهران زندگى مى كرده ولى به علت داشتن ملك شخصى در اراك و فراهان به آن مناطق سفر مى كرده.
در سال ۱۳۴۱ در آزمون ورودى تنها دانشكده حقوق وقت ايران يعنى دانشكده حقوق و علوم سياسى تهران شركت مى كند، رتبه پنجم را به دست مى آورد و در رشته حقوق قضايى به تحصيل مى پردازد.
مى گويد در آن ايام مثل الآن كلاس هاى كنكور توسط آموزشگاه هاى خصوصى رايج نبود. ظاهراً تنها مؤسسه داير در آن زمان آموزشگاه خزائلى بوده كه دكتر محمد خزائلى حقوقدان نابغه و نابينا (در خيابان جمهورى كنونى) برپا كرده بود ولى محمد حسين قائم مقام فراهانى مى گويد عمدتاً در آن زمان هر كس بايد راه خودش را پيدا مى كرد.
«آن زمان استادان برجسته حقوق تعدادشان كم بود. ممكن است الآن سطح سواد در بسيارى از حوزه ها خيلى بيشتر شده باشد و مطالعات به روز هست ولى آن موقع استادان ما جمعاً ۲۰ نفر بودند و آنها براى ما الگو بودند و مارفتارهاى خودمان را مى خواستيم با آنها تطبيق بدهيم. چون آنها براى ما مدل و آرزو بودند».
از دكتر عبدالحسين على آبادى با احترام خاصى ياد مى كند. استاد برجسته دانشكده حقوق كه سمت اجرايى هم داشته و آثار و نوشته هاى متعددى داشته. در سال ۱۳۴۵ تحصيل در اين مقطع را به پايان مى رساند و دو سال خدمت نظام وظيفه را هم سپرى مى كند.
232392.jpg
بعد از خدمت نظام، ظاهراً بايد به آرزوى پدرش جامه عمل بپوشاند. به دادگسترى مى رود و يكسال به دوره كارآموزى قضايى مى پردازد و در سال ۱۳۴۸ به صورت رسمى استخدام مى شود، به عنوان قاضى در دادگاه بخش مستقل بروجن كه در آن سال ها از توابع اصفهان به حساب مى آمده و يك سال پس از آن هم عضو على البدل دادگاه شهركرد مى شود و در اين ايام با عنوان قاضى جدى، قاضى پركار و قاضى خوشنام از او تقدير مى شود.
در سال ۱۳۵۰ از منصب قضاوت كناره مى گيرد و پروانه وكالت دادگسترى و به مدت دو سال كار وكالت انجام مى دهد. پدرش مخالف تغيير شغلش بوده و آن را در تضاد با «آريستوكراسى فاميلى» مى دانسته. «مى گفت قاضى پشت ميزش مى نشيند و ديگران به او مراجعه مى كنند ولى يك وكيل مجبور است برود درخواست بدهد» و بدينوسيله اين كار را مناسب فرزندش نمى ديده.
كسى كه «هميشه عشق به دانشكده حقوق و تحصيل درسر» داشته در سال ۱۳۵۲ تصميم مى گيرد به فرانسه برود و تحصيلاتش را تا اخذ مدرك دكتراى حقوق تداوم ببخشد.
«در آن زمان، شخص با هزار تومان در ماه مى توانست در فرانسه زندگى كند. من زبان فرانسه را به صورتى كه بتوانم پاسخگو باشم نخوانده بودم. بايد همه چيز را از ابتدا در آنجا شروع مى كردم. چون پل ها را پشت سرم خراب كرده بودم و از منصب قضاوت استعفا دادم احساس مى كردم كه بايد به جلو بروم و راه عقب گردى نيست. مى توانم بگويم كه يك سال اول خيلى سخت گذشت.»
دوستان و آشنايانى كه در پاريس مشغول تحصيل بوده اند و سال ها در حال گذراندن مقدمات تحصيل بوده اند نصيحت مشفقانه اى براى او داشته اند كه او در پاريس نماند و تصميم بگيرد به شهرى دور از پايتخت پر زرق و برق فرانسه برود و تحصيلات خود را با سرعت معقولى بگذراند. او هم به شهرى در جنوب فرانسه به نام مونت پوليه مى رود. به مدت ۶ ماه و هر روز
۷-۶ ساعت به يادگيرى زبان عمومى مى پردازد و در اوايل ۱۳۵۲ به دانشكده حقوق دانشگاه مونت پوليه مى رود و باز در رشته حقوق تحصيلات خود را ادامه مى دهد و عشق خود به تحصيل در رشته حقوق را به اثبات مى رساند.
پايان نامه او مقايسه تطبيقى تحت عنوان ازدواج در حقوق ايران و حقوق فرانسه بوده و او نقاط مثبت و ضعف دو تأسيس حقوقى را بيان مى كند. مثلاً در نظام حقوق ايران، مهريه وجود دارد ولى در نظام حقوقى فرانسه چنين چيزى وجود ندارد و در مقابل زنان فرانسوى هم حق دارند هر زمان كه اراده كنند بتوانند درخواست طلاق بدهند.
البته او معتقد است كه نظام حقوقى اين دو كشور در اين حوزه دو تأسيس متفاوت است و كار مقايسه چندان امر جالبى نيست.
تز دكترايش را در مورد حقوق تجارت مى گذراند و با درجه ممتاز از آن دفاع مى كند. در فرانسه سه نوع مدرك دكترا يعنى دكتراى دانشگاهى ، دكترا از نوع سيكل سوم و دكتراى دولتى داده مى شود كه هر چقدر از نوع اول به نوع سوم مى رسيم اعتبارش مدرك دكترا افزايش پيدا مى كند و محمد حسين قائم مقام فراهانى هم دكتراى دولتى دريافت مى كند.
او وقتى به ايران برمى گردد كه بختيار نخست وزير ايران شده بود و با وقوع انقلاب هم هر نوع استخدام ممنوع مى شود.
وقتى به استادان فرانسوى اش مى خواهد اشاره كند مى گويد استاد گوستاوفلوره كه حقوق جزادرس مى داد آدم را مجذوب خود مى كرد.
«او معاون دادگاه نورنبرگ در جنگ جهانى دوم و از اعضاى شوراى قانون اساسى فرانسه بود. او بسيار مهربان بود و زمينه هاى مذهبى قوى داشت و خيلى به دانشجويان غيرفرانسوى احترام مى گذاشت. بعضى از استادان فرانسوى روحيه نژادپرستى قوى اى داشتند و حتى حاضر نبودند راهنماى دانشجويان خارجى دوره دكترا باشند.»
او در نهايت در دانشگاه تهران استخدام مى شود و دو درس حقوق تجارت و آيين دادرسى را تدريس مى كند. معتقد است كه بايد مطالب درسى را در چارچوبى گويا و كوتاه ارائه كرد.
وى در ايام تعطيل در دبيرستان به مدت سه سال در باشگاهى به بدنسازى پرداخته بود و اسب سوارى را همچنان دوست دارد و هر وقت به فراهان مى رود اين كار را انجام مى دهد و ضمناً به پياده روى هم علاقه دارد. اين استاد دانشگاه تهران مى گويد جديداً قانونى به تصويب رسيده كه مقرر مى سازد حقوق استادان دو برابر شود ولى در عوض آن ها به مدت ۴۰ ساعت در هفته در دانشگاه حضور داشته باشند و به تحقيق و تدريس و راهنمايى دانشجويان بپردازند.
مى گويد صرف ۴۰ ساعت حضور استاد مشكلى را حل نمى كند. به نظر او ۲۰ -۱۵ ساعت، مدت معقولى است كه اعضاى هيأت علمى دانشگاه مى توانند در دانشگاه حضور داشته باشند.
اضافه مى كند كه نبايد كارى كنيم كه يك استاد به دروغ بگويد من ۴۰ ساعت به دانشگاه آمده ام پس حقوقم را بدهيد.
با اندوه خاصى مى گويد برخى از استادان گفته بودند ما حاضريم ۴۰ ساعت در هفته در دانشگاه حضور داشته باشيم ولى وقتى مسؤولان دانشگاه بررسى كرده بودند فهميده بودند كه همان استادان به همان ميزان به دانشگاه نيامده اند.
مى گويد: «شايد استادى عادت داشته باشد ساعت چهار صبح بيدار شود و كارهاى تحقيقى اش را در خانه انجام دهد چرا بايد انتظار داشته باشيم او لزوماً مثلاً ساعت هاى ۸ صبح تا ۴ بعدازظهر به دانشگاه بيايد.» محمد حسين قائم مقام فراهانى با صراحت مى گويد من گفته ام نمى توانم مدت ۴۰ ساعت در هفته بيايم و همان حقوق حدود ۷۰۰ هزار تومان را مى گيرم و از خير دو برابر حقوق گذشته ام.»
نسبت به پيمودن مدارج علمى توسط اعضاى هيأت علمى رضايت ندارد مى گويد چهل امتياز از كل امتيازات لازم براى ارتقاى يك عضو هيأت علمى به اين بستگى دارد كه سمت ادارى (سمت اجرايى) هم داشته باشد.
مى گويد دانشيار شدن يا استاد شدن يك عضو هيأت علمى نبايد وابسته به پذيرش سمت اجرايى داشته باشد.
او مى گويد صرف معيار كتاب نوشتن هم نبايد امتيازآور باشد چرا كه مثلاً استاد واحدى، استاد برجسته آيين دادرسى مدنى كه در دانشگاه تهران تدريس مى كرد اهل كتاب نوشتن نبوده ولى ديگران با استفاده از جزوه هاى درسى او كتاب هايى تهيه كردند و درجه استادى هم گرفته اند.
راستى آيا يك استاد دانشگاه مى تواند در ساختمان تازه تأسيس دانشگاه حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران در اتاقى فاقد امكانات خنك كننده در اين تابستان گرم و طاقت فرسا بنشيند و تحقيق كند؟
او اميدوار است كه در جامعه ما عدالت و قانون تحقق يابند و همواره متخصصان متعادلى در منصب قضاوت مشغول به كار باشند وقتى كه مى پرسم چرا حقوقدانان بيشتر ازديگران طالب اجراى عدالت و قانون هستند، مى گويد:
«عدالتخواهى در وجود همه است ولى بعضى ها بيشتر مشتاقند و حقوقدانان چون در اين زمينه پرورش يافته اند تمايل بيشترى به اجراى عدالت دارند.»
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم مهر 1384ساعت 12:18  توسط رضا  | 

شاه‌ ترکان سخن مدعیان می‌شنود
شرمی از مظلمه‌ی خون سیاووشش باد (حافظ)

سیمین دانشور، همسر جلال‌ آل‌احمد در هشت اردیبهشت سال 1300 در شیراز متولد شده است و یکی از اولین زنان ایرانی است که دست به قلم می‌برد و با چاپ مجموعه‌داستان "آتش خاموش" در سال 1327 به عنوان اولین زن ایرانی که به‌طور حرفه‌ای به داستان‌نویسی پرداخته است، شناخته می‌شود. سیمین دانشور در سال 1329 از رساله‌ی خود درباره‌ی "زیبا شناسی" دفاع می‌کند و به اخذ درجه‌ی دکتری در ادبیات فارسی نائل می‌شود. در همین سال است که با جلال آل‌احمد آشنا می‌شود و ازدواج می‌کند و تا شهریور ماه 1348 که جلال در اسالم گیلان به مرگی مشکوک در‌می‌گذرد، همراه وی است. سووشون، اندکی پیش‌تر از آن‌که جلال چهره در نقاب خاک برکشد (تیر ماه 1348)، چاپ و منتشر شده است و شگفتا که سرانجام یوسف، یکی از قهرمانان اصلی رمان سووشون، شباهت قریبی به سرانجام جلال دارد. از سیمین دانشور تا آن‌جا که من اطلاع دارم تاکنون بیست و سه کتاب در قالب تالیف و ترجمه چاپ و منتشر شده است که مهم‌ترین آن‌ها عبارتند از: آتش خاموش (مجموعه‌داستان)، باغ آلبالو (آنتوان چخوف- ترجمه)، دشمنان (آنتوان چخوف- ترجمه)، کمدی انسانی (ویلیام سارویان- ترجمه)، داغ ننگ (ناتاناتل هاتورن- ترجمه)، شهری چون بهشت (مجموعه‌داستان)، سووشون (رمان)، بنال وطن (آلن پیتون- ترجمه)، به کی سلام کنم (مجموعه‌داستان)، غروب جلال (در مرگ نابه‌هنگام جلال)، ماه عسل آفتابی (ترجمه‌ی داستان‌های ملل مختلف)، جزیره‌ی سرگردانی (رمان)، از پرنده‌های مهاجر بپرس (مجموعه‌داستان) و ساربان سرگردان (رمان)... دانشور هم‌چنین رمان "کوه سرگردان" را که قسمت پایانی تریلوژی‌اش محسوب می‌شود در دست انتشار دارد.

http://www.ketablog.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم مهر 1384ساعت 18:12  توسط رضا  | 


 

 

امسال نمیدانم چرا موج گسترده  ای برای تبریک گویی تولد اقای خاتمی بوجود آمده بود . امروز شصت و دومین روز تولد ایشان بود . معمولا بزرگان خیلی روز تولدشون رو تحویل نمیگیرند . من هم در طول این سالهای دوستی ندیده بودم توجه ویژه ای به این روز شده باشد .اما امسال خیلی ها – حتی آنهایی که در سالهای ریاست جمهوری گلایه ها داشتند -  گویا دلشان برای صفا و روح آزادیخواهانه او ودورانش تنگ شده بود و با sms و ویلاگ و یادداشت به بهانه ی تولد آقای خاتمی تبریک  مینوشتند . به سایت من هم از طریق کامنت و ایمیل خیلی تبریک ارسال شد . همین بهانه ای شد که امروز دسته گلی گرفتم وبردم پیش آقای خاتمی تااز طرف  خودم و خوانندگان سایت به ایشا ن تولدشونو تبریک بگویم . آقای حاجی وزیر سابق آموزش و پرورش هم بود وقتی فهمید که امروز تولد آقای خاتمی است گفت تبریک تولد هم میگویم . من هم گفتم اصلا امروز کاری نداشتم وفقط به همین مناسبت آمده ام . کلی البته ضایع هم شدیم چون اصلا پیام تبریک تولد رو تحویل نگرفت !. خوب شد وقت نداشت والا دراین موارد معمولا دستمون هم  میندازد .

به آدمها ی بزرگ و معروف و سیاستمداران گلایه وشکایت و اعتراض فراوان وجود دارد . خیلی ها در طول مدت ریاست جمهوری ازآقای خاتمی گلایه داشتند  اما آقای خاتمی  از معدود سیاستمدارانی است که کسی از او نفرت پیدا نکرد و اورا دروغگو نپنداشت و به یقین نامش با افتخار در تاریخ ایران میماند .

شانس آقای خاتمی در این هم هست که اتفاقات بعد از او باعث شد که  بیشتر از دوران ریاستش مقبول افتد .

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم مهر 1384ساعت 17:35  توسط رضا  | 

فريدون فروغي متولد بهمن 1329، كار خود را از اواخر دهه 40 با برنامه تلويزيوني "شش و هشت" آغاز كرد و به دليل جنس صدا و موسيقي نويي كه ارائه ميداد، سريعاً به يك هنرمند پيشرو در عرصه موسيقي روز بدل شد.از آثار او ميتوان آدمك، ظهر تابستان و قوزك پا را نام برد.

فريدون فروغي ،در سال 1335 ودر شش سالگي ،تحصيل را آغازكردوعاقبت درسال 1347 مدرك ديپلم علوم طبيعي را گرفت وپس از آن ديگرتحصيل رارهاكرد. درسن 16 سالگي ،باهمراه ساختن گروهي نوازنده باخودموسيقي را به صورت جدي شروع مي كند ودر مكان هاي مختلف به اجراي ترانه ها وآهنگ هاي روز فرنگي وبه خصوص موسيقي (بلوزغربي) مي پردازدوتاسن 18 سالگي كارخودرا به همين صورت ادامه مي دهد. در همين ايام عشق ودلدادگي اورا گرفتار مي كند،اما در ناباوري كامل ،پس ازمدتي متوجه غيبت عشق خود مي شودوقلب گرفتار او در تب وتاب عشق مي سوزد وفريدون جوان ،مدتي دست از موسيقي مي كشد. درسال 1350،خسروهريتاش ،كارگردان فيلم (آدمك) درتلاش براي پيدا كردن خواننده اي تازه نفس بود كه فريدون فروغي توسط دوستي مشترك به او معرفي مي گردد و بايك بار زمزمه ي ترانه خسروهريتاش متوجه مي شود كه شخصي را كه به دنبالش بوده ، يافته است وترانه ي آدمك وپروانه ي من توسط فروغي اجرا مي شود و چندي بعد اين ترانه در صفحات 45دور ،درصفحه فروشي هاي معروفي چون (آل كوردوبس ، پاپ ،ديسكو،بتهوون وپارس )عرضه مي گردد،اين دوترانه گل مي كندوبرسرزبان ها مي افتد. بعدازگذشت مدتي (فرشيدرمزي) كارگردان برنامه ي شوي تلويزيوني (شش وهشت) بافريدون فروغي قرارداد مي بنددوفروغي درسال 1351 بعداز پنج سال مشابه خواني ،آثارري چارلز را كنارگذاشته وكارش را درتهران شروع مي كندواين همكاري باعث تولد آثاري چون زندون دل وغم تنهايي مي گردد كه ترانه ي زندون دل فروغي را تبديل به هنرمندي صاحب سبك مي كند.

  

او پس از انقلاب چند سالي را در اروپا گذراند اما بعد از مدتي به اميد فعاليت دوباره به ايران بازگشت. با اين حال جز اجراي چند كنسرت معدود در جزيره كيش، اجازه اجراي زنده در شهرهاي ديگر و يا توليد نوار كاست به او داده نشد. آخرين فعاليت رسمي فروغي، اجراي يك ترانه با شعري از نيمايوشيج بر تيتراژ پاياني فيلم "دختري به نام تندر" ساخته حميدرضا آشتياني پور بود كه در نوزدهمين جشنواره فيلم فجر به نمايش درآمد.و در روز جمعه سيزدهم مهرماه ۱۳۸۰ تنها صدايش ماندگار شد. بر روی سنگ مزارش این حك شده است :

چون آدمك زنجير بر دست و پايم

از پنجه ي تقدير من كي رهايم

فريدون فروغي 1380-1329

بخشی از وصيتنامه فريدون فروغی

بگوييد بر گورم بنويسند: زندگی را دوست داشت , ولی آن را نشناخت , مهربان بود , ولی مهر نورزيد , طبيعت را دوست داشت, ولی از آن لذت نبرد, در آبگير قلبش جنب و جوشی بود, ولی کسی بدان راه نيافت, در زندگی احساس تنهايی می نمود, ولی هرگز دل به کسی نداد

و خلاصه بنويسيد:

زنده بودن را برای زندگی دوست داشت

نه زندگی را برای زنده بودن
http://www.avanama.com/view.asp?id=44&cat=4
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم مهر 1384ساعت 15:27  توسط رضا  | 


«سامي جابر» از عربستان، «پارك جي سونگ» از كره‌جنوبي و «جواد نكونام» از ايران بازيكناني هستند كه شانس آنان براي كسب عنوان مرد سال 2005 آسيا افزايش يافت است.

به گزارش فارس، از ميان 10 نامزد برگزيده شده براي كسب عنوان مرد سال فوتبال آسيا، تنها سه بازيكن براي كسب اين افتخار بزرگ در قاره كهن و پهناور آسيا معرفي شدند.

«پارك جي سونگ» بازيكن كره‌اي باشگاه «منچستر يونايتد» بيشترين شانس را براي كسب اين عنوان دارد. وي با توجه به درخشش در «منچستر يونايتد» و بازي خيره‌‌كننده‌اي كه در ديدار برابر «فولهام» انجام داد، نگاه مقامات آسيايي را به خود جلب كرده است.

نفر دوم در فهرست سه نفره اعلام شده، «سامي جابر»، بازيكن باتجربه عربستاني باشگاه «الهلال» است كه در سن 34 سالگي در شرايط ايده‌آل فيزيكي و روحي قرار دارد. وي از سن 17 سالگي در تيم ملي عربستان حضور داشته و در سال آينده مي‌تواند چهارمين حضور خود در جام ‌جهاني را جشن بگيرد.

جابر در مسابقات مقدماتي جام‌جهاني با به ثمر رساندن 3 گل حياتي، نقش به سزايي را براي صعود عربستان به جام جهاني ايفا كرد. وي در باشگاه «الهلال» يك ستاره سرشناس است و در فصل گذشته با 11 گل طلايي، عنوان قهرماني مسابقات باشگاهي عربستان را به خود اختصاص داد. بنابراين بي‌دليل نيست نام اين مهاجم كهنه‌كار جزو مدعيان اصلي براي تصاحب توپ طلايي آسيايي قرار دارد.

جواد نكونام ملي پوشان كشورمان از باشگاه پاس نيز جزو فهرست سه نفره‌اي است كه احتمال انتخابش براي تصاحب عنوان مرد سال آسيا وجود دارد.

هافبك 25 ساله بازي‌هاي خوبي را براي ايران و باشگاه پاس انجام مي‌دهد و سبك بازي و توانايي‌اش فراتر از آسيا است. او از چند باشگاه اروپايي پيشنهادهاي خوبي را در اختيار دارد و به احتمال فراوان در ماه ژانويه به باشگاه «كايزرسلاترن» خواهد پيوست.

بنا بر اين گزارش، نكونام در صعود تيم ملي ايران به جام جهاني نقش به سزايي را ايفا كرد و در ميدان نظم و انسجام خاصي را به تيم ملي كشورمان بخشيد. وي در سال 2004 همراه با پاس قهرمان ليگ برتر ايران شد و با وجود ناكامي برابر العين بازي‌هاي خوبي را در ليگ قهرمانان آسيا به نمايش گذاشت.

آينده درخشاني در انتظار ستاره 25 ساله ايراني است و مي‌تواند در آينده به يكي از بازيكنان اسطوره‌اي ايران تبديل شود و بي‌دليل نيست كه نام وي در ليست سه نفره جاي داده شده است.

http://www.baztab.com/news/30075.php

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 11:2  توسط رضا  | 

مرتضي الويري، سفير جمهوري اسلامي ايران در مادريد، از حضور احتمالي سيدمحمد خاتمي در نشست «اتحاد تمدن‌ها» كه اوايل آذرماه در جزيره مايوركاي اسپانيا برگزار مي‌شود، خبر داد.

به گزارش ايرنا، الويري با بيان اين مطلب گفت: آقاي خاتمي به احتمال فراوان، در نشست «اتحاد تمدن‌ها» كه به همت سازمان ملل متحد پنجم تا هفتم آذرماه در جزيره مايوركا برگزار مي‌شود، شركت خواهد كرد.

وي افزود: اين نشست، نخستين اجلاس گروه ‪ ۱۸‬نفره «اتحاد تمدن‌ها» است كه از سوي كوفي عنان، دبيركل سازمان ملل متحد براي كمك به پركردن شكاف بين فرهنگ‌ها و جوامع كه صلح جهاني را تهديد مي‌كند، تشكيل شده است.

رياست اين گروه مشتركا بر عهده «فدريكو مايور» مديركل اسپانيايي سابق سازمان علمي فرهنگي سازمان ملل (يونسكو) و «محمد آيدين» وزير مشاور در دولت تركيه است.

افزون بر خاتمي، «اوبر ودرين» وزير خارجه سابق فرانسه، «كارن آرمسترانگ» مورخ انگليسي، «علي العطاس» وزير خارجه اندونزي، «انريكه ايگلسياس» رئيس سابق بانك توسعه قاره آمريكا، «ويتالي نائوميكن» رئيس مؤسسه مطالعات راهبردي مسكو و اسقف «دزموند توتو» از رهبران جنبش سياهان آفريقاي جنوبي از اعضاي اين گروه ‪ ۱۸‬نفره بين‌المللي هستند.

اين گروه قرار است تا پايان سال ‪ ۲۰۰۶‬طرح‌هاي عملي خود را براي كاهش خطر درگيري و جنگ در دنيا و نزديك كردن فرهنگ‌ها و تمدن‌ها به دبيركل سازمان ملل ارائه كند.

پيش از اين، بنياد «آتمان» باني برگزاري نخستين نشست بين‌المللي «گفت‌وگوي بين فرهنگ‌ها و مذاهب» و «خانه آسيا» ميزبان همايش بين‌المللي «گفت‌وگوي شرق و غرب: گامي بسوي ائتلاف تمدن‌ها» اعلام كرده بودند رئيس‌‌جمهوري سابق ايران و ارائه‌دهنده طرح گفت‌وگوي تمدن‌ها در اين نشست‌ها شركت خواهد كرد اما سفير ايران گفت كه برنامه‌هاي آقاي خاتمي بگونه‌اي است كه نمي‌تواند در اين نشست‌ها حضور يابد.

نشست بين‌المللي «گفت‌وگوي بين فرهنگ‌ها و مذاهب‌» ششم آبان در مادريد و همايش بين‌المللي «گفت‌وگوي شرق و غرب» روزهاي ‪ ۲۵‬و ‪ ۲۶‬آبان در شهر بارسلوناي اسپانيا برگزار مي‌شود.

http://www.baztab.com/news/30095.php

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:59  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

گیلانه

 

اگرچه در شرایط فعلی تقریبا هر روز من جمعه است اما بعد از ظهر ماه رمضان، روز جمعه، حالت ویژه ای دارد.

این هفته، بعد از ظهر جمعه رفتم سینما. فیلم گیلانه. در وسط های سالن نشسته بودم. سینما هم شاید به خاطر وقت عصرگاهی خلوت بود. با کار زیبای خانم بنی اعتماد تمام سالهای جنگ که من از دست اندرکاران جدی تبلیغات آن بودم، در برابرم مجسم شد. بیشتر فیلم را در حال اشک ریختن بودم. ماجرای یکی از شهروندان ایران عزیز که به جبهه رفته بود و مجروح شده بود و سالهای سخت جانبازی را در کنار مادر قهرمان خود می گذراند. مظلومیت آنها که به خاطر کشورشان و آرمانهایشان از وجود خود مایه گذاشته بودند، به شکل اعجاب آوری به تصویر کشیده شده بود. دو دیالوگ فیلم خیلی تکان دهنده بود. یکی آنجا که گیلانه به دختری که قبل از جنگ قرار بود همسر این رزمنده شود و مادرش بعد از جراحت ها ازدواج را به هم زده بود و گفته بود هیچ کس به آدم شل و افتاده زن نمی دهد و پاسخ گیلانه که برای جوان من، قبل از جنگ همه دست و پا می شکستند. و دیگری وقتی مادر با سختی های طاقت فرسای نگهداری از جوانش یکه و تنها دست و پنجه نرم می کرد و چند نفر از جوانهای جنگ نرفته، در یک سفر تفریحی جانبازی را دستمایه تفریح و متلک پرانی خود کرده بودند، به فکر استفاده از سهمیه جانبازان برای رسیدن به خوشبختی بودند و مادر مصیبت کشیده هم آن را می شنید.

اشک من  برای آن بود که : چقدر به نام جنگ و جانباز و شهید تجارت شد و چه شعارها دادند و چه سوء استفاده ها کردندو خود آنان و شاید بیشتر از آنان، خانواده هایشان در چه وضع سخت و مصیبت باری بودند. فکر می کردم در همسایگی همه ماها ممکن است گیلانه ای با فرزند جانبازش – و یا با پدر و یا همسر جانبازش- تنها مانده باشد.

سازندگان این فیلم و نقش آفرینان آن – به خصوص خانم معتمد آریا با بازی فوق زیبای خود- جنگ و مظلومیت جانبازان جنگ را بهتر از صدها سخنرانی شعاری که معمولا از جانبازان بدترین نوع استفاده ابزاری می شود، توانسته بودند مظلومیت واقعی حماسه آفرینان دفاع مقدس و خانواده های آنان را به متن زندگی بینندگان خود بیاورند.

ای کاش سیاست گزاران و تصمیم گیران کشور – به خصوص در شرایطی که دولتمردان کنونی خیلی از آنها و ارزشها و اعتقادات آنها دم می زنند- این فیلم را ببینند و نیز ای کاش در آنها برای بهبود وضع آن عزیزان کاری در خور نمایند.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم مهر 1384ساعت 10:50  توسط رضا  | 

 
دردآشناى سختكوش
دكتر عمادالدين فياضى
145116.jpg
يك سال از درگذشت دكتر «عبدالحسين نوايى» از برجسته ترين استادان و محققان تاريخ ايران مى گذرد. دكتر نوايى در بامداد پنجشنبه ۱۶ مهرماه سال ۱۳۸۳ درگذشت.
نام و آثار او در تاريخ ايران زمين ماندگار است و در آينده هر كسى كه بخواهد در تاريخ ايران و اسلام به ويژه در عصر قاجار آگاهى يابد از آثار او بى نياز نخواهد بود.
حاصل زندگى پرثمر اين دانشمند، ميراث گرانقدرى است كه براى ملت ايران به جاى گذاشته، و آثار بى نظير استاد، او را به شخصيتى ممتاز در ميان محققين و مورخين معاصر تبديل كرده است. در مقام بيان اهميت آثار ايشان همين بس كه بدون تكيه بر نوشته هاى پربار و متعددش نمى توان گوشه هاى پرابهام و زواياى تاريك تاريخ چند سده اخير ايران را شناخت.
خدمتى كه استاد نوايى و چند تن ديگر به تاريخ و فرهنگ ما كرده اند شايد براى عده اى عظمت آن، آنچنان كه بايد و شايد محسوس نباشد، اما حقيقت اين است كه اين خدمت همانند رودى هميشه جارى در بستر تاريخ ما مشتاقان را سيراب خواهد كرد.
دكتر عبدالحسين نوايى در سال ۱۳۰۴ و به قول خودشان در سال ۱۳۰۲ در تهران متولد شد. وى اصالتاً اهل «نوا» روستاى كوچك ييلاقى از توابع شهر آمل بود.
دكتر نوايى دوران ابتدايى را در مدرسه تمدن و ابن سينا و دوره متوسطه را در مدرسه شرف مظفرى گذراند و در سال ۱۳۲۰ موفق به اخذ ديپلم شد. در سال ۱۳۲۳ از دانشسراى عالى مدرك ليسانس گرفت و براى ادامه تحصيل به فرانسه رفت و در سال ۱۳۳۵ از دانشگاه سوربن دكترا در رشته ادبيات گرفت.دكتر نوايى در مصاحبه اى كه با كيهان فرهنگى در سال ۶۸ داشته است درباره تلاش و كوشش خود در فرانسه مى گويد: «من معتقد بودم آنچه در دانشكده به من آموخته اند، مقدمه و فتح بابى بيشتر نبوده و خودم بايد مطالعاتم را ادامه دهم. در عين حال دلم نمى خواست مثل بعضى معلمين ديگر پشت سرم از كم سوادى و بى توجهى گله كنند. در هر صورت چشمم را بر بسيارى از لذات مادى زندگى بستم و تمام وقتم را صرف آموختن كردم. موقعى كه در پاريس بودم با توجه به اينكه آنجا هوا خيلى دير روشن مى شود، ساعت ۹ صبح غذاى مختصرى مى خوردم كه هم صبحانه بود و هم ناهار و از ساعت ۱۰ در «بيبلوتك ناسيونال» مطالعه مى كردم تا ساعت ۵ كه آنجا تعطيل مى شد. هر چند كه در آن وقت خيلى ها به اين كار من مى خنديدند، اما من به هيچ وجه احساس غبن نمى كنم، چرا كه بسيارى از آثارم،  غالباً حاصل مطالعات و تلاش هاى همان دوران است.»
دكتر نوايى پس از بازگشت از فرانسه به كار معلمى در وزارت فرهنگ و آموزش و پرورش ادامه داد و در سال ۱۳۵۶ بازنشسته شد. در اين فاصله در دانشگاه هاى تهران و ملى سابق و پژوهشكده ادبيات تدريس مى كرد.
پس از انقلاب نيز علاوه بر دانشگاه هاى ياد شده در دانشگاه هاى آزاد اسلامى در مقاطع كارشناسى ارشد و دكترا نيز تدريس مى كرد.
دكتر نوايى خدمات فرهنگى خويش را از دبيرى دبيرستان شروع كرد و از سال ۱۳۲۴ با مورخ شهير مرحوم «عباس اقبال آشتيانى» در مجله يادگار همكارى داشت.
وى همچنين در ايام خدمت خود، مشاغل متعددى مانند رياست دبيرستان، عضويت شوراى ادارى، مديريت  ماهنامه فرهنگ، مديريت كل روش ها و تشكيلات و رياست سازمان كتب درسى را عهده دار گرديد و يك چند نيز وظيفه رياست دانشكده تبريز و مدرسه عالى بابلسر را عهده دار بود.
دكتر نوايى از نخستين پيشتازانى است كه در ايران با تكيه بر اسناد تاريخى، حوادث و وقايع تاريخى را مورد تجزيه و تحليل قرار داد و در واقع نه تنها به اهميت اسناد در نگارش تاريخ پى برده بود، بلكه از آنها به طور گسترده در كتب خويش استفاده كرد. وى در اين زمينه مى گويد: «اگر بخواهيم تاريخى نزديك به حقيقت بنويسيم، بايد حتى المقدور با استفاده از اسناد آرشيوى نوشته شود.
اين اسناد در اروپا از قرن هفدهم شناخته شده هستند، اما متاسفانه در ايران آنچنان كه شايسته است اهميتى به آنها داده نمى شود. وقتى من در اين زمينه شروع به كار كردم در ايران تقريباً هيچ كارى در اين زمينه نشده بود. پس از مدت ها تحقيق درباره اسناد حاصل كار به صورت كتاب هاى «اسناد و مكاتبات سياسى ايران» در سال ۱۳۴۰ چاپ شد.»
دكتر نوايى دلسوزانه به مسئولين مراكز اسناد و اساتيد تاريخ توصيه هاى ارزنده اى در خصوص استفاده از اسناد مى كند.
او در اين باره مى گويد: «مسئولين مراكز اسناد بايد بروند با دانشگاه هايى كه رشته تاريخ دارند صحبت كنند، تا دانشجويان بيايند آنجا مدتى كار كنند و جزء درس شان هم حساب شود. هم دانشجويان چيزى مى فهمند و هم مقدارى اسناد خوانده خواهد شد و اين كار را اگر فردا بكنند دير است و پس فردا خيلى ديرتر چون ما داريم از نحوه نگارش گذشته مان دور مى افتيم. هم اكنون ببينيد چند نفر مى توانند سياق را بخوانند؟ چند نفر مى توانند خط شكسته را بخوانند؟ بسيار كم هستند و اينها نيز به تدريج از بين مى روند. جوانانى كه بعدها مى آيند ديگر اصلاً نمى توانند اسناد را بخوانند و وقتى نتوانستند بخوانند مثل خط هيروگليف مى شود، آن وقت مجبوريم مانند اسناد تخت جمشيد كه رفتيم دنبال آقاى پروفسور كامرون آمريكايى باز هم بايد اسناد فارسى و اسلامى _ ايرانى خودمان را ببريم ديگران بخوانند كه اين كار درست نيست. اين ننگ است كه ما بخواهيم تاريخمان را بدهيم ديگران بنويسند، يك فرنگى بنويسد. چرا؟ مگر فرنگى تاريخش را مى دهد ما بنويسيم؟ چرا فرنگى ها بايد اينقدر براى ما بزرگ باشند كه ما تاريخ مان يعنى سرنوشت اجداد و نياكان خود را با آن همه كوششى كه كرده اند بسپاريم به دست اينها كه به نحو دلخواه خودشان هر جور كه خواستند بنويسند، كلمات را انتخاب كنند و خلاصه طورى بنويسند كه دلشان مى خواهد. مگر خودمان عاجزيم.
ما هم مى توانيم، البته خودم را عرض نمى كنم من يك طلبه كوچكم ولى هستند كسانى كه اين مهم را انجام دهند. اميد ما به دانشجويان است، استادان ما معمولاً گرفتار مسائل تعليم و تربيت هستند و همين باعث مى شود كه آنها اوقات فراغتى نداشته باشند كه دست به اين كار بزنند ولى آنها مى توانند دانشجويان را هدايت كنند كه به خوبى از اسناد استفاده كنند.»
دكتر نوايى از محققين برجسته نسخه شناسى و كتابشناسى در ادبيات و تاريخ معاصر بود. از جمله ويژگى هاى برجسته و سرآمد آثار او دقت نظر و نوآورى هاى تحقيقى خاصى است كه در آن به كار رفته است.
دكتر نوايى ويژگى ها و خصوصيات اخلاقى منحصر به فردى داشت. نگارنده زمانى كه افتخار شاگردى ايشان را در دوره كارشناسى ارشد داشتم دو ويژگى را در ايشان بسيار بارز ديدم، يكى رك گويى و بى پرده سخن گفتن و ديگرى صداقت.گاه ممكن بود اين ويژگى ها براى برخى گران آيد، اما استاد هرگز از رويه خود دست برنمى داشت.
روح آزادگى در استاد به گونه اى بود كه هرگز به خاطر پست دنيا يا به هواى گرفتن پست و مقامى حاضر نبود پا بر عقايد والاى انسانى خود بگذارد يا حقى را پايمال كند.
دكتر نوايى اعتقادى به حضور و غياب نداشت چرا كه معتقد بود اين عشق است كه مى بايد دانشجو را به كلاس بكشاند اما ورود دانشجويان پس از خود را نامطلوب مى دانست و آن را توهين به استاد تلقى مى كرد.استاد بسيار سخت كوش و فعال بود و از هرگونه تنبلى، سستى و كوتاهى در كار به شدت ناراحت و عصبانى مى شد. با پيچيده كردن تحليل هاى تاريخى و آميختن قضاوت هاى تاريخى با احساسات شخصى و مصالح غيرعلمى مخالف بود.
استاد اظهارنظرهاى طولانى و خسته كننده را تحمل نمى كرد و با اطناب كلام موافق نبود. حتى در نوشتن تاريخ به ما توصيه مى كرد ساده و روان همانگونه كه سخن مى گوييم، بنويسيم و از بازى با كلمات بپرهيزيم. همچنين لاف زنى و قرائت صرف مسائل تاريخى را نيز يك بيمارى مزمن و مبتلابه جامعه ما مى پنداشت. استاد نوايى ملال و حزنى دائمى از جفاى زمانه داشت و از اينكه جامعه قدر و منزلت اهل علم را نمى داند گلايه مى كرد و جالب اينكه اين گلايه را دردمندانه در آخرين نامه خويش _ كه تنها چند روز قبل از وفاتش به دستش رسيده بود _ به دبير ستاد چهره   هاى ماندگار كه از او به عنوان يكى از چهره   هاى ماندگار دعوت به عمل آورده بودند، آورده است.
دكتر نوايى ضمن تشكر از مسئولين اين برنامه در نامه خود ذكر مى كند: «سال ها منتظر چنين مرقومه اى بودم، كه ۳۰ سال و اندى در وزارت آموزش و پرورش خدمت كردم، سى و چند سال در دانشگاه  ها در سطح كارشناسى ارشد و دكترا تدريس كردم، بيش از ۶۰ كتاب يا نوشتم يا چاپ كردم، اما هيچ وزير آموزش و پرورشى، هيچ رئيس دانشگاهى و هيچ وزير فرهنگ و ارشادى از اين بيمار ناتوان يادى نكرد، با اينكه هم در دوره انقلاب هم در دوره پيشتر جايزه كتاب سال را دريافت داشتم و دو بار رئيس دانشكده در تبريز و بابلسر بودم، تا امروز كه نامه پر از مهر شما رسيد. اما نامه شما را وقتى دريافتم كه در بستر بيمارى افتاده بودم و آفتاب عمر بر لب بام رسيده، آمدى جانم به قربانت ولى حالا چرا. امروز جز با كمك همسرم نمى توانم قدمى بردارم آن هم از بيمارستان به بيمارستانى و از مطب به مطبى و آزمايشگاه به آزمايشگاهى.
ما درخور دوزخيم و يا رب بركا و / در خورد بهشت است بر او خوش باشد من به فرداى خود اميدى ندارم تا چه رسد به ۱۸ مهر لذا از شما از صميم قلب تشكر مى كنم و اميدوارم كه بر من ببخشاييد كه نمى توانم قول آمدن را به شما بدهم.»
رمز موفقيت دكتر نوايى كه به راستى براى همه جوانان ما مى تواند سخت آموزنده و به عنوان الگويى نمونه مطرح باشد، در نظم و پشتكار او بود. بارها برايم تعريف كرده بود كه تا نيمه هاى شب به مطالعه و تفحص در متون تاريخى پرداخته است و با شوقى وصف ناپذير فيش هاى مطالعاتى اش را نشانم مى داد. او براى رسيدن به نتايج مطلوب صبر و حوصله اى فوق العاده و تحسين برانگيز داشت.
كاوش در كنه حقايق تاريخى براى او بزرگترين تفريح به حساب مى آمد و با بضاعت علمى وسيعى كه داشت همواره افق هاى فكرى وسيعى را ترسيم مى كرد.
حافظه اى بسيار قوى داشت و تنها با يك بار مطالعه علاوه بر ضبط مطالب، نام كتاب، صفحه و حتى پاراگراف را نيز به خاطر مى سپرد.
دكتر نوايى آثار ارزشمندى در زمينه تصحيح و تاليف كتاب تاريخى از خود به يادگار گذاشته است. به غير از مقالات فراوان در زمينه ادب، لغت و تاريخ ايران كه در مجلات يادگار، يغما، اطلاعات ماهيانه، گنجينه اسناد و ديگر مجلات به چاپ رسانيده است برخى از مهمترين آثار ايشان عبارتند از: كريمخان زند، تاريخ ايران و جهان (سه جلد)، دولت هاى ايران از مشروطه تا اولتيماتوم، فتح تهران، نائبيان كاشان، فتنه باب، روابط ايران با دولت هاى خارجى در عصر صفويه، اسناد مهد عليا، تصحيح ستون تاريخى آل مظفر، تصحيح تاريخ گزيده حمدالله مستوفى، تصحيح احسن التواريخ و تصحيح مطلع السعدين.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 15:42  توسط رضا  | 

 
231477.jpg
به گزارش ايسنا، استاد شهيدى كه حدود دو هفته در بيمارستان كسرى بسترى بود، سه روز است كه مرخص شده و روزى چند ساعت را در لغت نامه دهخدا كه محل كار چندين دهه از عمرش است، مى گذراند. او كه نوشتن بيش از ۱۵ كتاب و تأليف حدود ۱۲۰ مقاله را در كارنامه ۸۴ ساله زندگى خود دارد، آخرين اثر منتشرشده اش «تاريخ تحليل اسلام» است كه با افزودن مطالبى بر چاپ نخست سال ۶۲ آن عرضه شد.
ترجمه نهج البلاغه، شرح مثنوى، عرشيان، قيام حسين (ع)، زندگانى فاطمه زهرا (س)، زندگى على بن الحسين (ع)، شيرزن كربلا، ابوذر غفارى، از ديروز تا امروز (مجموعه مقاله ها و سفرنامه ها)، و ترجمه هايى همچون بداهين العجم،  على بلسان على (ع)، شوره الحسين (ع)، حيات فاطمه (س) و حياة الامام الصادق جعفر بن محمد(ع) ازجمله آثار سيدجعفر شهيدى هستند.
+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 15:9  توسط رضا  | 

زندگي  و جايزه‌هاي او

 

آلفردنوبل

«آلفرد نوبل» در 21 اکتبر سال 1833 در «استکهلم»، پايتخت «سوئد»، ديده به جهان گشود و در دهم دسامبر  1896 در «سان‌رمو»، در کشور «ايتاليا»درگذشت. هستي او، همچون مضمون کارهايي که از زندگيش باقي گذاشت، اسرارآميز بود.

«نوبل» از خود، ثروتي قابل توجه و وصيت‌نامه‌اي به جاي گذاشت که نام او را در پهنه‌ي جهان مشهور ساخت. با اين وجود نمي‌توان از باورهاي او، به طور دقيق و آشکار سردرآورد. خانواده‌ي «نوبل» در اصل نامشان «نوبليوس» بوده و در شرق «نُبه‌لو»، در استان «کريستين‌استاد» زندگي مي‌کرده اند و نام آنها از حدود سالهاي 1600 براي مردم جهان شناخته‌شده بوده‌است.

«اِمانوئل نوبل» پدر «آلفرد نوبل»، مردي مخترع و صاحب نظر در امور صنعتي بود. او در حدود دو دهه در «سنت‌پترزبورگ»، در روسيه زندگي مي‌کرد. از جمله کارهايش در آنجا مي‌توان از ساختن مين‌هاي زيردريايي نام برد که در جنگ «کريمه» مورد استفاده قرار گرفته بود. به جز اين، او  تعداد قابل توجهي ماشين‌هاي توليدي نيز ساخته بوده است.

 

اِمانوئل نوبل

«اِمانوئل نوبل» چهار پسر داشت به نامهاي «رُبرت»، «لودويک»، «آلفرد» و «اميل» که همه‌ي آنها از استعداد فني قابل توجهي برخوردار بودند. «رُبرت» و «لودويک»، شرکت نفت »برادران نوبل» را تاسيس کردند و به استخراج نفت در باکو پرداختند که در زمان خود يکي از بزرگترين شرکتهاي صنعتي روسيه بود. علاوه بر اين، «لودويک» يکي از موفق‌ترين توليدکنندگان ابزار جنگي به‌ شمار مي‌رفت.

برادران نوبل( ربرت، آلفرد لودویک و امیل)

«آلفردنوبل» در «استکهلم» پا به جهان گذاشت. در نه‌سالگي به «سنت‌پترزبورگ» مهاجرت کرد و دوران جواني خود را در آنجا گذراند. او درسن هفده سالگي در سال 1850، سفر تحصيلي خود را به کشورهاي گوناگون آغاز کرد. مدت يک سال در «پاريس»، در رشته‌ي شيمي به تحصيل پرداخت. به زودي به مطالعه در زمينه‌ي مواد منفجره علاقمند شد و مطالعاتش را در زمينه‌ي کشف و اختراع مواد گوناگون تکامل بخشيد. کشف بنياني «آلفرد نوبل» در زمينه‌ي آتش زايي آغازين يا انفجار، توسط چاشني بود که نيروي منفجره را در نيتروگليسرين، که روغن مايع غليظي بود، رها مي‌کرد.

او نوآوريهاي ديگري نيز در زمينه‌ي مواد منفجره نيز داشته‌است. «نوبل»، حدودا صاحب هزار اختراع بوده که امتياز سيصد تا از آنها را به ثبت رسانده‌است. او براي زسيدن به نتيجه‌ي کار، به هر نوع خطري تن مي‌داد. علاقه و توجه او در زمينه‌ي ماده‌ي نيتروگليسرين، در «پاريس» بيدار شد، در «پترزبورگ»، به اوج رسيد و در «استکهلم» به فاجعه انجاميد.

پس از جنگ «کريمه»، «اِمانوئل نوبل» و «آندريتا نوبل»، همسر او همراه با کوچکترين پسرشان«اميل» به سوئد برگشتند. در آن زمان «اِمانوئل» در زمينه‌ي توليد مين‌هاي زميني و دريايي، موفقيت‌هاي چشمگيري به دست آورده بود. توليد او در اين زمينه، حتي توجه نيروي دريايي «بريتانيا» را به خود جلب کرده بود.

آندریتا نوبل

« اِمانوئل» در باغ «هلنه‌بوري» در کنار «پُل‌سوندت»، در جنوب «استکهلم» سکني گزيد. «آلفرد» چند سالي در «پترزبورگ» باقي ماند و در خلال آن مدت، با پشتکار فراوان، روي ماده‌ي نيتروگليسرين کار کرد و آزمايشات فراواني انجام داد.

در پاييز سال 1863 به «استکهلم» آمد تا امتياز روش جديدي را که در مورد مواد منفجره به دست آورده بود، به ثبت برساند. در «هلنه‌بوري»، در آزمايشگاه بزرگي که در خارج از محل اصلي سکونت او بود، به آزمايشاتش  در زمينه‌ي ماده‌ي منفجره ادامه داد. در صبحگاهي زود، در ماه سپتامبر سال 1864 فاجعه‌ي بزرگي به وقوع پيوست. تمامي منطقه از شدت انفجاري که ساختمان آزمايشگاه را به قطعات کوچکي تبديل کرده بود، آسيب ديد. انفجار تقريبا به تمام ساختمانهاي نزديک به آزمايشگاه، صدمه زده‌بود. تکه‌هاي الوار به هوا پرتاب شده بود و شدت موج ناشي از انفجار، شيشه‌هاي خانه‌هاي مسکوني را تا مساحت درازي خُرد کرده بود. پنج نفر در اين انفجار، جان خود را از دست دادند. يک تکنيسين جوان، يک پسر پادو، يک خدمتکار زن، يک کارگر رهگذر و «اميل» برادر21 ساله‌ي او، قربانيان اين انفجار بودند

به نظر مي‌رسد که دليل اصلي اين حادثه، آزمايشاتي بوده که «اميل»، برادر کوچک «آلفرد نوبل» با تکنيسين جواني، بطور مستقل روي ماده‌ي خالص تيتروگليسرين انجام مي‌دادند. آزمايش مزبور، انفجاري را پديد آورد که به نوبه‌ي خود، به انبار مواد منفجره در همان نزديکي سرايت کرد و پس از آن، موجب انفجار هولناکي بعدي گرديده بود. علل رخ دادن چنين حوادثي بيشتر در اين بوده که هيچکس به اندازه‌ي کافي از ويژگيهاي متغير نيتروگليسرين و رابطه‌اش با درجه حرارت، رطوبت و ميزان خالص بودن آن آگاه نبوده‌است.

زماني که حادثه روي داد، «آلفرد نوبل» 32 ساله، خود در همان نزديکي حضور داشت و شاهد آن بود. اما حتي مشاهده‌ي چنين حادثه‌اي نتوانست او را از پژوهشهاي بعدي بازدارد.

هِلِنه بوری پس از انفجار

«آلفرد نوبل»، اندامي نسبتا کوتاه و بدني ضعيف داشت و درشمار افرادي نبود که بتواند از اين نظر توجه کسي را به خود جلب کند. اکثرا تنها زندگي مي‌کرد و به حالتي از افسردگي گرفتار بود. او از مرگ و پديده‌ها‌ي اسرار آميز پس از آن، سخت هراس داشت. با اين وجود، ترس از مرگ نيز مانع از آن نشد که به تحقيقاتش ادامه دهد.

او آزمايشگاه جديدي بر روي يک کَرَجي در ترعه‌‌ي «بُک‌هُلم»، در شهر «مِلارِِن»، بنا نمود که حدود بيست کيلومتر از خود «استکهلم» فاصله داشت و در همانجا آزمايشات لازم را تا رسيدن به هدف نهايي خود دنبال کرد.

هدف اصلي او اين بود که ماده‌ي «نيتروگليسرين» را به ماده‌ي منفجره‌ي کنترل‌پذير و قابل استفاده‌اي تکامل بخشد. «نوبل» در اين زمينه موفق شد که پس از پژوهشهاي فراوان با روشهاي گوناگون، سرانجام دستورالعمل کار را پيدا کند. او از ترکيب ماده‌ي «نيتروگليسرين» و ماده‌ي اصلي «سيليکون»، خميري به دست آورد  و با استفاده از اين ترکيب، اگرچه مقداري از نيروي اوليه‌ي آن از بين مي‌رفت، مي‌توانست متغير بودن ماده‌ي «نيتروگليسرين» را مهار کند.

«نوبل» اين کشف جديد خود را «ديناميت » ناميد و امتياز آن را در سال 1867 به ثبت رسانيد. با کمک فتيله، چاشني و ماده‌ي خمير مانند، مي‌توانست به صورت ماده‌ي منفجره تنظيم گردد و مورد استفاده قرار گير

«نوبل»، در اين زمان ديگر تنها يک مخترع نبود، بلکه يک کارخانه‌دار، رئيس شرکت، متخصص در امور صنعتي و اقتصاددان نيز به شمار مي‌آمد. آينده‌اي درخشان انتظارش را مي‌کشيد و  ثروت هنگفتي نيز به دست آورده بود. او ترجيح مي‌دادکه وقت خود را صرف اختراع باروت بدون دود کند و از اين رو مي‌خواست که ماده‌ي منفجره‌ي ژلاتيني بسازد که مقاومتر باشد و بتواند در زير آب نيز مورد استفاده قرار گيرد.

مرد مقتدر دنيا، منزل باشکوه و زيبايي در نزديکي «تريومف‌بگ» خريد و مقيم پاريس شد. از سوي ديگر در اصطبل خانه‌اش، از بهترين اسبها نگهداري مي‌کرد و کالسکه‌ي خود را به چرخهايي از جنس لاستيک مجهزکرده بود و آن را محتاط و متين مي‌راند

.

خانه مسکونی نوبل در پاریس

لازم است گفته شود که چرخ لاستيکي در آن زمان وجود نداشت. اما از آنجا که «نوبل» نياز به آن را تشخيص داده بود، آن را در کنار ديگر تحقيقات علمي خود ساخت و عرضه کرد. ابريشم مصنوعي، چرم مصنوعي و موتورهاي گازي نيز از جمله هشتاد و پنج اختراعي است که توسط او به ثبت رسيده‌است.

«نوبل» ويلاي جديدي در «سان‌رمو» خريد و روح تازه‌اي به کالبد «بوفورش»، (شرکت اسلحه‌سازي سوئد) دميد

او همچنين «آخرين ايستگاه زندگي» را براي دوستداران خودکشي ارائه داد. ايستگاه مورد نظر، پانسيون آرامش‌بخشي بود با استاندارد بالا که انسانها مي‌توانستند تصميم خود را براي خودکشي در نهايت آرامش و احترام، با کمترين نابهنجاري عملي کنند. چنين طرحي هيچگاه تحقق پيدا نکرد. با اين کار، منظور «نوبل» آن بود که  آرامش جامعه‌ي فرانسه بيشتر درهم بريزد.

او اغلب به مرگ خود و مرگ ديگران مي‌انديشيد و در سخنان و نوشته‌هايش آن را بازتاب مي‌داد. انديشه‌ به اين که بميرد، درحاليکه اطرافيان او را فقط پزشک و کارمندانش تشکيل داده باشند، شديدا افسرده‌اش مي‌ساخت. او مي‌ترسيد که روزي به طور واقعي نميرد، اما ديگران مرده‌اش پندارند و زماني که او را در تابوت بگذارند، در زير خاک، جان بگيرد و زنده شود.

«نوبل» با غلبه بر همه‌ي ترسهايش، به انجام آزمايشات خطرناک خود، روي ماده‌ي «نيتروگليسرين»، اين وسيله‌ي متغير مرگزا، پرداخت. او به درستي و به روشني خطر ويرانسازي حتمي و آني را با استفاده از اين ماده پذيرفت بود. اما هرگز راضي نبود بپذيرد که اين خطر، از يک شرايط مشخص و معلوم به شرايطي نامشخص انتقال يابد.

آلفرد نوبل

زندگي بي‌دردسر، براي همسر!

«آلفرد نوبل» هرگز ازدواج نکرد و در نتيجه فرزندي هم نداشت. با اين وجود، هرگز به تنهايي زندگي نکرد. زني که در زندگيش حضور داشت، «سوفيه هِس» نام دارد. او دختري از يک خانواده‌ي فقير بود که در يک مغازه‌ي گلفروشي در«وين» کار مي‌کرد. نخستين بار که آن دو يکديگر را ملاقات کردند، «آلفرد نوبل» 43 سال و «سوفيه»، 20 سال داشت.

موضوع از اين قرار است که «آلفرد» در «وين» که به يک مهماني شام دعوت شده بود، براي خريد گل، به يک مغازه‌ي گلفروشي رفت. دختر زيبايي که در آنجا کار مي‌کرد، به او را در انتخاب گل‌ها کمک کرد. دختر مورد نظر، موهايي تيره و چشماني به رنگ آبي خاکستري داشت. قامتش کوتاه ولي خوش‌تراش بود. باوجود روحيه‌ي انزواگرايانه‌ي «آلفرد»، دختر سر صحبت را با او باز کرد. برخورد دختر از چنان جاذبه‌اي برخوردار بود که همان روز «آلفرد» از دختر دعوت کرد که با هم سوار کالسکه‌ي مخصوص او بشوند و در شهر گشتي بزنند. جالب آنکه همان روز، پيش از آنکه از يکديگر جدا شوند، «نوبل» دستبند گران‌قيمتي به او هديه داد.

«سوفيه» با وجود همه‌ي جذابيت، تحصيلات کافي نداشت و «آلفرد نوبل» هرگز نتوانست اين دو ويژگي او يعني زيبايي و کم‌سوادي را با يکديگر همخوان سازد. او در واقع به تنهايي جذب زيبايي دختر شده بود.

سطحي بودن و بيسوادي دختر، موجب شد که نوبل نسبت به او دلسرد شود. از اين رو، هنگامي که آلفرد نوبل مي‌خواست به پاريس برود، علاقه‌اي به بردن او با خود نداشت، اما « سوفيه » آنقدر گريه و زاري کرد که وي ناچار شد او را نيز همراه خود به آنجا ببرد.

سوفیه هِس

در «پاريس»، آپارتماني براي دختر اجاره کرد و وقت زيادي را به تربيت او اختصاص داد. وي در اين زمينه براي رشد دادن دختر، دشواريهاي زيادي را بر خود هموار ساخت تا بتواند از او، خانمي شايسته بسازد. اما طبيعي بود که او نمي‌توانست معجزه کند و به همين دليل، آرزوها و تصوراتش در مورد شکل دادن يک بانوي شايسته از نظر فکر و رفتار در مورد او عملي نشد. هر چند وي براي دگرگون کردن شخصيت «سوفيه»، از نثار هيچ چيز از جمله وقت، توان، فکر و پول دريغ نورزيد. اما گويا ميزان پذيرش و رشد دختر آن قدر کُند بود که ظاهرا نتيجه‌اي محسوس به بار نمي‌آورد.

نامه‌هاي عاشقانه‌ي «نوبل»، چون کالاي بازرگاني

 در خلال سالهاي 1880- 1876 ميلادي، آن دو بيش و کم با هم زندگي کردند بدون آنکه ازدواج کرده باشند. زماني هم که «سوفيه» داراي فرزندي شد، آن فرزند، حاصل هماميزي او با يک افسر گارد بود نه «آلفرد نوبل». زماني که «سوفيه» کودکش را به دنيا آورد، «آلفردنوبل» يک بار ديگر به ديدارش رفت تا از او خداحافظي کند و براي هميشه رهايش سازد. در همانجا بود که مقرري قابل توجهي برايش تعيين کرد.

«سوفيه هِس» تا زماني که دوست ثروتمندش، «آلفرد نوبل» زنده بود، از شرايطي که داشت بسيار راضي بود و زماني هم که « آلفرد نوبل » درگذشت، با استفاده از نامه‌هاي عاشقانه‌ي وي به خود و همچنين تحت فشار قرار دادن ماموران اجراي وصيتنامه، تلاش کرد تا پول بيشتري به دست آوَرَد. نامه‌هاي عاشقانه‌ي «نوبل» به او، حکم يک کالاي بازرگاني را داشت.

چه اين نکته تصادفي باشد و چه قانونمند، اما بايد گفت که با خارج شدن سوفيه از زندگي « آلفرد نوبل »، او نيز ديگر نتوانست به کارهاي علمي خود ادامه دهد، دست به اختراع تازه‌اي بزند و يا امتيازات تازه‌اي را به ثبت برساند و يا آنها را تکامل بخشد.

طبيعي است که همه‌ي اختراعات نوبل نيز در جهت رفاه و آسايش انسان قرار نگرفت. يکي از آنها ديناميت بود که هم در جنگ و هم در صلح توانستند از آن استفاده برند. او در زمينه‌ي وسايل جنگي نيز اختراعاتي داشت. از جمله‌ي آنها وسيله‌اي بود شبيه موشک هاي امروزي که براي ساقط کردن هواپيماهاي جنگي به کار مي‌رفت، که هم بُرد زيادتري داشت و هم تاثيرات ويران‌کننده‌تري از توپهاي جنگي عمومي و سنتي به جا مي‌گذاشت. با وجود همه‌ي اينها، «آلفرد نوبل» از جنبش صلح‌طلبانه‌ي زمان خود به شدت پشتيباني مي‌کرد. گفته مي‌شود که او معتقد بود که سلاحهاي ترس‌انگيز جنگي، انسان را از دست بردن به آنها و از جنگيدن بازمي‌دارد. به اين معني که انسانها از تاثيرات هراسناک اين سلاحها، آگاه مي‌گردند و در نتيجه از دست‌بردن به آنها خودداري مي‌ورزند.

«نوبل» در ويلاي خود در «سان‌‌رمو» در ايتاليا در تاريخ 10 دسامبر سال 1896 زندگي را بدرود گفت. او از مرگ هراس بسيار داشت و در زمان حياتش نيز، اين هراس را به تماشا گذاشته بود. وي درست در حالي مرد که اطرافيانش را، پزشک مخصوص و کارکنانش تشکيل مي‌دادند، بي آنکه دوست و آشنايي در کنارش حضور داشته باشد. ماده‌ي «نيتروگليسرين» نيز تا آخر زندگيش با وي بود، زيرا که در آن زمان، دچار حمله‌ي قلبي شده بود و پزشک آن را يه عنوان دارو، برايش تجويز کرده بود.

ويلای نوبل در «سان رمو»

«آلفرد نوبل» لحظاتي پيش از مرگ نوشت:

 «نام اين دارو را «ترينيترين» بگذاريد تا مردم و داروخانه‌ها از نام واقعي آن يعني نيتروگليسرين، دچار وحشت نشوند.» او به خوبي به آنچه کرده بود، آگاه بود. وي در لحظات آخر زندگي، دچار خونريزي مغزي شد و روي ميز کارش افتاد. آلفرد نوبل را به اتاق خوابش بردند اما ‌اين مسئله موجب نشد که او گويايي‌اش را از دست بدهد.

«آلفرد نوبل» وصيتنامه‌اي در «پاريس» از خود به جاي گذاشت که نام او را در جهان مشهور ساخت. تمام آنچه که در وصيت‌نامه آمده – به جز قسمت آخر آن – مربوط است به بخشيدن ثروتش به عنوان جايزه، به کساني که به انسانيت خدمت کنند. قسمت آخر وصيت‌نامه، مربوط به خود اوست:

«همانطور که خواستهاي ديگرم را به طور کتبي مطرح کرده‌ام، مي‌خواهم که پس از مرگ، رگهاي مرا ببرند و زماني که مرگم قطعي شد و پزشکان توانا، آن را تاييد کردند، جسدم را در کوره‌ي مخصوص بسوزانند»

هستي و وجود «آلفرد نوبل»، همچون محتواي اختراعات او اسرارآميز به  نظر مي‌رسد. اما او خيال خود را در مورد مرگ حتمي‌اش، مطمئن ساخت.

 

چگونگي انتقال ثروت «نوبل» از«فرانسه» به «سوئد»

 در واقع، ثروت و وصيت‌نامه‌ي «آلفرد نوبل»، زمينه‌ساز جايزه‌ي نوبل شده است. او پس از مرگ خود، بيش از 31 ميليون کرون پول همراه با وصيت‌نامه‌اي به جاي گذاشت که آن را به تنهايي و بدون کمک کسي نوشته بود. دارايي «نوبل»، در زمان زندگي وي، ثروت کلاني به حساب مي‌آمد.

وصيت‌نامه‌ي «نوبل» همچون ديگر ويژگيهاي او، تا حدي اسرارآميز و مبهم به نظر مي‌رسيد. در آغاز چنين احساس شد که ثروت تقسيم نشده و دست نخورده‌ي او، نيز از نظر بهره‌برداري،  اشکال زيادي دربر خواهدداشت.

املاک و دارايي «نوبل»، نخست در فرانسه بود. اما هر چه زودتر مي‌بايست به سوئد منتقل مي‌گرديد تا مشخصات وصيت‌نامه در مورد تاسيس بنياد «نوبل» و توزيع جوايز، صورت عملي به خود بگيرد. البته در آغاز کار، مهم اين بود که به جهانيان شناسانده شود که «آلفرد نوبل» شخصيتي سوئدي بوده و نام او در دفاتر ثبت احوال سوئد ثبت شده است.

وضع به گونه‌اي، حساس و آسيب‌پذير بود. يکي از دلائل اين آسيب‌پذيري آن بود که شخص وقف‌کننده‌ي پول، آدرس ثابتي در «سوئد» نداشت. زيرا او از سن 9 سالگي، در کشورهاي ديگر به سر برده بود. به همين دليل پس از مرگش، يک هيأت سوئدي، مسئله را بررسي و دنبال کرد و توانست ثابت کند که «آلفرد نوبل»، محل سکونتي در «بوفورش» داشته‌است.

دادگاه شهر «کارلستاد»، موسسه‌اي بود که براي اين کار درنظر گرفته شده بود تا بتواند از منافع «سوئد» و سوئديها حمايت کند. نتيجه‌ي کار آن شد که توانستند ثروت «نوبل» را بدون هيچ مشکلي به سوئد انتقال دهند. اين کار به شکلي انجام گرفت که مشکل ويژه‌اي پديد نياورد. کساني که عامل اين انتقال بودند، اعتقاد داشتند که خطر اين مسئله وجود دارد که قسمتي از اين ثروت هنگفت، در فرانسه، شامل ماليات گردد. آنها مي‌خواستند که از چنين پيش‌آمدي اجتناب کنند و ثروت را به شکلي به «سوئد» انتقال دهند که کاملا قانوني باشد.

پول‌ها، اسناد و مدارک، با وسايل نقليه‌ي سريع، از صندوق مخفي بانکي در فرانسه، به «سوئد» انتقال داده شد. يک جوان سوئدي به نام «رگنر سولمن»، که همکار «نوبل» در زمان حياتش بود، به عنوان محافظ مسلح، اين محموله را همراهي کرد که نخست آن را به کنسولگري «سوئد» در پاريس انتقال داد و از آن‌جا در بسته‌هاي کوچک به سوئد فرستاده شد. پول‌ها با تمام جزئيات خيال‌انگيز و اسرارآميزشان، راه خود را به محل واقعي خويش پيدا کردند.

وصیت نامه نوبل

بنياد «نوبل» در «سوئد» و «جايزه‌ي نوبل»

پس از انتقال ثروت و دارايي «آلفرد نوبل» به «سوئد»، بنيادي با نام «بنياد نوبل» تشکيل گرديد. اين بنياد موظف گرديد که وصيت «نوبل» را عملي سازد. بنياد مورد اشاره، مسئوليت امور اجرايي به کار انداختن ثروت او، اداره‌ي امور مربوط به کارهاي عملي و اداري و ارزشيابي امور وتقسيم جوايز را به عهده دارد. در اين ميانه، يک هيئت مديره، اين بنياد را اداره مي‌کند که مدير آن از سوي دولت انتخاب مي‌شود.

 بقيه‌ي اعضاي اين هيئت از سوي موسسات تقسيم جوايز، انتخاب مي‌شوند. بنياد «نوبل»، سامانگر  ميهماني و جشني است که هر ساله به مناسبت تقسيم جوايز، برگزار مي‌گردد. بنياد مزبور، کتابي چاپ مي‌کند به نام «جايزه‌ي نوبل»، که دربردارنده‌ي شرح حال و سخنرانيهاي افرادي است که موفق به دريافت جايزه‌ي نوبل مي‌گردند. هر سال، پنج جايزه داده مي‌شود که اين رشته‌ها را در بر مي‌گيرد: جايزه‌ي صلح، ادبيات، فيزيک، شيمي و پزشکي.

 جايزه دهندگان عبارتند از:
1- فرهنگستان علوم سوئد
2- موسسه‌ي کارولين
3- فرهنگستان سوئد
4- کميته‌ي صلح نوبل در نروژ      

شيرين عبادی (برنده جايزه صلح)

جايزه‌ي نوبل مي‌تواند به دو کار تعلق گيرد و يا به طور مشترک به دو يا سه نفر که کار مشترکي را انجام داده‌اند، داده شود. يک موسسه و يا اتحاديه نيز مي‌تواند جايزه‌ي صلح نوبل را به خود اختصاص دهد. مبلغ جايزه، سال به سال تغيير مي‌کند و بستگي مستقيم به سود ساليانه‌ي بنياد‌ها دارد.

کساني شايستگي دارند نامزدهاي جايزه‌ي نوبل را به اين موسسات معرفي کنند که خود مستقيما سالانه از سوي اين بنيادها دعوت شوند و پيشنهادهايي را به آنها ارائه دهند. تنها اشخاص حقيقي داراي حق پيشنهاد هستند و نه فرهنگستانها يا شرکتها.

موسسات تقسيم‌کننده‌ي جوايز، کاملا مستقل هستند. آنها اجازه نمي‌دهند که از پيش و از سوي کسي، خارج از موسسه، تحت تاثير قرار گيرند. لازم نيست که تصميم جايزه‌دهندگان، از سوي دولت يا سازماني تاييد گردد. در اين زمينه، نه دولت حق دخالت دارد و نه شخصي به عنوان نماينده‌ي دولت.

 دهندگان جوايز، کميته‌هايي ايجاد مي‌کنند تا در مورد نامزدهاي جايزه‌ي نوبل، تحقيقاتي را آغاز کنند. اين کميته‌ها، مسئوليت تحقيق، تهيه‌ي جواب و سرانجام تصميم‌گيري در مورد شخص نامزد جايزه را به عهده دارند. موسسه‌ي نوبل نيز در اين زمينه وظيفه‌ي ‌مشابهي دارد. هر چند خود به کارهاي پژوهشي نيز مي‌پردازد.

 تقسم جوايز

 تقسم جوايز، در «استکهلم» و «اسلو»، روز دهم دسامبر، سالروز مرگ «نوبل» انجام مي‌گيرد. اين روز، روز بزرگي براي بنياد نوبل و نيز يکي از روزهايي است که مراسم ملي در آنجا انجام مي‌گيرد.

جايزه‌ي نوبل، از طرف پادشاه سوئد، به افراد مورد نظر، در مراسم ويژه‌اي در سالن کنسرت «استکهلم» داده مي‌شود. در نروژ، مدير عامل کميته‌ي نوبل، جايزه‌ي صلح را در سالن دانشگاه «اسلو»، به فرد برنده‌ي جايزه اهدا مي‌‌کند. برنده‌ي جايزه، به جز پول، يک ديپلم و يک مدال طلا دريافت مي‌کند. اگر جايزه‌ي نوبل نتواند در آن سال تقسيم گردد، مبلغ مورد نظر به سال بعد اختصاص خواهد يافت.

مراسم دریافت جايزه از پادشاه سوئد

تقسم جوايز نوبل، چند سال، درخلال جنگ جهاني اول و دوم متوقف شد. فرهنگستان سوئد در مورد تقسيم جايزه‌ي ادبيات نوبل، خود تصميم مي‌گيرد. اين فرهنگستان در سال 1786، از سوي پادشاه «سوئد»، «گوستاو سوم»، پايه‌گذاري شد و وظيفه‌اش آن بود و هست که ادبيات داستاني، هنر شعر، دانشهاي ادبي، زباني، پالايش زبان و پژوهش زباني را حمايت کند.

فرهنگستان سوئد به توزيع جايزه‌ي نوبل و پرداخت کمک‌هزينه به افراد، مجلات و طرحهاي مربوط به روزنامه‌نگاري و مواردي از اين قبيل نيز مي‌پردازد. فرهنگستان اين کشور، هرساله سعي مي‌کندمبلغ ويژه‌اي را که برابر است با سه جايزه‌ي نوبل در هرسال، به عنوان هزينه‌ي کار واژه‌نامه‌ي فرهنگستان مورد نظراختصاص دهد. اين هزينه از طريق پول اهداکنندگان و از راه درآمدي که امتيازات فرهنگستان براي انتشار روزنامه‌ي داخلي دارد، تامين مي‌شود.

 فرهنگستان سوئد، از 18 عضو تشکيل مي‌شود که براي تمام عمر، و توسط خود فرهنگستان، انتخاب مي‌گردند. يکي از اين اعضا، رئيس فرهنگستان است که مي‌تواند تا سن هفتاد سالگي در پست خود باقي بماند. براي هر شش ماه، يک مديرعامل و يک معاون مديرعامل، در نظر گرفته مي‌شود. تمام کساني که در مديريت فرهنگستان قرار دارند، عضو آن نيز هستند. اين بنياد در 9 ماه از سال، هر پنجشنبه، نشستي برگزار مي‌کند.

 در 20 دسامبر که برابر است با تولد پادشاه سوئد، «گوستاو دوم»، در ساختمان بورس در «استکهلم»، يک جشن همگاني و باشکوه برگزار مي‌گردد. در آنجا، اعضاي جديد، در سر جاي خود مستقر مي‌شوند و در سخنرانيهاي خود، از اعضاي سابق فرهنگستان قدرداني به‌عمل مي‌آورند.

 فرهنگستان سوئد، زير نظر هيچ مقام و دستگاه دولتي قرار ندارد. حدود نيمي از اعضاي آن، نويسنده و اديب هستند و بقيه پشتيبان و نگهدارنده‌ي ادبيات و آشنا بدان. در آغاز کار، در بين افراد فرهنگستان همخواني کامل در مورد توزيع جايزه در بخش ادبيات، وجود نداشت و آنها به اين مسئله آگاه بودند که در اين راه به دشواريها و انتقادهاي زيادي در مورد تصميم و انتخاب برنده‌ي جايزه، برخواهند خورد.

 اين بنياد، در ساختمان بورس، نزديک کاخ سلطنتي، در «استکهلم»، دفتر پذيرش و سالن‌هاي بزرگِ نشست دارد. محل مزبور، از ديرباز، يعني قرن 18، به برگزاري چنين نشست‌هايي اختصاص داشته‌است. در همان ساختمان، کتابخانه‌ي معروف «نوبل» نيز وجود دارد.

خانواده سلطنتی سوئد

 فرهنگستان زبان، همچون ديگر موسسات توزيع جوايز،  از يک کميتهشش  نفره تشکیل شده  که 5 نفر از آن ها  عضو دايم و يک نفرعضو جانشين است که از محدوده‌ي خود فرهنگستان، انتخاب مي‌گردند.

 کميته‌ي نوبل، به کار بررسي آثار ادبي افرادي که به دريافت جايزه‌ي ادبيات نايل مي‌شوند، نظارت مي‌کند و يک فهرست توضيحي نيز از نام کساني که نامزد جايزه هستند، فراهم مي‌آورد. رئيس کتابداران کتابخانه‌ي نوبل، به عنوان منشي کميته، انجام وظيفه مي‌کند. او البته حق راي ندارد و جانشين او  و نيز متخصص امور ادبي موسسه‌ي نوبل، از چنين حقي برخوردار نيستند.

 کميته‌ي نوبل، در ارتباط نزديک با همه‌ي اعضاي فرهنگستان، کار خود را به انجام مي‌رساند. کار کميته‌، بررسي و گزارش آن، به شکل فهرست توضيحي از نويسندگان نامزد جايزه، داراي اهميت بسيار است. اما به هيچ‌روي به معني آن نيست که فرهنگستان را به انتخاب برنده‌ي جايزه‌ي نوبل، مقيد سازد.

 کتابخانه‌ي نوبل، جزو موسسه‌ي نوبل فرهنگستان سوئد است که بزرگترين کتابخانه‌ي شمال اروپا، در زمينه‌ي ادبيات داستاني است. اين کتابخانه با ديگر کتابخانه‌هاي عمومي همکاري دارد بي آنکه هيچگونه کمک‌هزينه‌ي دولتي يا منطقه‌اي دريافت کند. بودجه‌ي کتابخانه‌ي مورد اشاره، از سوي بنياد نوبل و فرهنگستان سوئد تأمين مي‌شود.

 چه کساني حق دارند در باره‌ي نامزد جايزه‌ي نوبل، پيشنهاد بدهند؟

کساني که حق دادن پسشنهاد براي نامزدي جايزه‌ي نوبل را دارند، عبارتند از:

1- اعضاي فرهنگستان و موسسات مشابه آن
2- استادان رشته‌ي ادبيات و زبان
3- کساني که قبلا برنده‌ي جايزه‌ي نوبل ادبيات شده‌اند.

 اينان مي‌توانند افراد دلخواه خود را به عنوان نامزد جايزه‌ي نوبل، پيشنهاد کنند. در اين ميان، کساني که مسئول کانونهاي نويسندگان هستند و توانايي آن را دارند که به شکل گسترده، ادبيات داستاني کشور خود را نمايندگي کنند نيز از اين حق پيشنهاد برخوردارند.

پيشنهاد‌هاي کتبي، مي‌بايست پيش از پايان ماه ژانويه، در اختيار فرهنگستان سوئد و يا کميته‌ي نوبلِ آن قرار گيرد. اين پيشنهادات بايد انگيزه و دليل کافي داشته باشند. فردي که قبلا به عنوان نامزد جايزه، پيشنهاد گرديده و برنده نشده است، حق دارد که دوباره پيشنهاد گردد.

 هيچکس نمي‌تواند خود را نامزد جايزه‌ي نوبل سازد. چنين پيشنهادي از سوي فرهنگستان سوئد، نه تنها مورد توجه قرار نمي‌گيرد، بلکه بدون هيچ تفسيري، راهي سطل زباله مي‌گردد.

معمولا کميته‌ي نوبل دعوتنامه‌اي براي  1500 نفر از افرادي که حق پيشنهاد نامزد جايزه‌ را از ميان گروههاي گوناگون پژوهشي، هنري، اجتماعي و ادبي دارند، مي‌فرستد. فرهنگستان سوئد هر ساله حدود  300 تا 400 پيشنهاد دريافت مي‌کند.

 در اين ميان، بسياري نامزدهاي واحدي را پيشنهاد مي‌کنند. گستردگي پيشنهادات چنان است که مي‌تواند دربرگيرنده‌ي 100 تا 150 نام بشود. در ميان افراد پيشنهاد شده، کساني هستند که قبلا نامشان مطرح شده  اما با اين وجود، معمولا دَه تا دوازده نام تازه نيز به فهرست جديد پيشنهادات اضافه مي‌شود. اين که فردي در همان دور اول نامزدي جايزه‌ي نوبل، برنده شود بسيار غير عادي خواهد بود.

 تمام نامزدهايي که در زمان مناسب، از سوي يک شخص يا موسسه‌ي باصلاحيت، پيشنهاد يا مطرح شده‌اند، نامشان در فهرست نامزدي جايزه، از سوي کميته‌ي نوبل مي‌آيد. در اين مرحله، نام هيچ‌کس از فهرست، حذف نمي‌شود. فهرست پيشنهادات، که ممکن است با نامهاي جديد کامل گردد، در دستور کار فرهنگستان قرار مي‌گيرد.

 تمام کساني که نامشان در فهرست آمده، مورد ارزشيابي قرار مي‌گيرند. در مورد نامزدهايي که ممکن است براي گرفتن جايزه مطرح باشند، از سوي کميته‌ي نوبل، بررسيهايي آغاز مي‌گردد. هر مقدار نام کسي بيشتر مطرح باشد، طبعا بررسي در مورد او گسترده‌تر خواهد بود. اگر آثار نويسندگان مورد نظر و يا ترجمه‌هاي آنها در کتابخانه‌ي نوبل موجود نباشد، تهيه مي‌گردد. اگر نويسنده‌ي مورد اشاره به زباني مي‌نويسد که آثارش در دسترس نيست و از آن نيز ترجمه‌اي به عمل نيامده، در آن صورت مي‌توان ترجمه‌اي از کارهايش را فراهم آورد.

 براي بررسي آثار و مطالب پيشنهاد شده، افراد متخصصي در سوئد ويا خارج از آن به کار مشغول مي‌شوند. در آغاز و انجام کار، اعضاي فرهنگستان آن بررسيها را مورد مطالعه قرار مي‌دهند و مکرر، آنها را مي‌خوانند. موقعي که کميته‌ي نوبل، کار يررسي خود را به پايان برساند، فهرستي از  افراد شايسته‌تر براي جايزه‌ي نوبل را در اختيار فرهنگستان مي‌گذارد و خود نيز به يک تقسيم‌بندي ميان پيشنهادات گوناگون دست مي‌زند.

 فرهنگستان به طور طبيعي در هفته‌ي اول ماه اکتبر، براي انتخاب برنده‌ي جايزه، تصميم مي‌گيرد. فرد برنده، از طريق يک راي‌گيري کتبي و در اتاقهاي دربسته، انتخاب مي‌شود. براي اين که انتخاب برنده‌ي جايزه معتبر باشد، بايد دست‌کم، 12 نفر از اعضاي فرهنگستان در راي‌گيري شرکت کنند و نامزد جايزه، بيش از نصف رأي‌ها را به خود اختصاص دهد. به مجرد اين که فرهنگستان تصميم خود را بگيرد، اين خبر به آگاهي عموم مي‌رسد. شخص برنده‌ي جايزه، از طريق تلگرام از اين تصميم آگاه خواهد شد.

 دلايل و انگيزه‌هاي فرهنگستان نيز در ديپلم يا کارنامه‌اي نوشته خواهد شد. اين کارنامه را برنده‌ي جايزه، در روز 10 دسامبر که روز تولد نوبل هم هست، دريافت خواهد کرد. شخص برنده با نزديک‌ترين افراد خانواده‌ي خويش به مراسم توزيع جايزه و جشن آن به «استکهلم»، دعوت خواهد شد. اگر برنده‌ي جايزه، در رابطه با دريافت آن، سخنراني نکند، به جاي آن مي‌تواند نوشته يا مقاله‌اي در اختيار فرهنگستان بگذارد که در کتاب سالانه‌ي نوبل، چاپ گردد.

 وصيت‌نامه‌ي «نوبل»، که قاعدتا سند ارزشمندي براي جايزه‌ي نوبل است، موجب تعبير و تفسيرهاي گوناگون قرار گرفته‌است. در اين که او با اهداي ثروت خود، جهت جايزه‌ي نوبل، در ابعاد فراوان، داراي نيت بسيار خوب و انساني بوده‌است، از سوي هيچکس مورد ترديد نيست. اما با وجود اين، موضوع مورد بحث آن است که او با اين وصيت چه منظوري داشته‌است؟

وصيتنامه نوبل

 محتواي وصيت‌نامه، چيزي است که همه با آن توافق دارند. اما اين که در عمل، جزئيات آن چگونه بايد پياده شود، نظرات مختلفي وجود دارد. از آنجا ‌که جايزه‌ي نوبل، اعتبار فرهنگي برجسته دارد و نيز پول آن مبلغ بسيار قابل ملاحظه‌اي است، توجه انسان را به اهداکننده‌ي آن و نظراتش جلب مي‌کند. همه‌ي جوايز مي‌بايست مطابق با اين بخش از وصيت‌نامه‌ي «آلفرد نوبل» توزيع شود:

« دادن جايزه‌ي نوبل، نبايد مسئله‌ي مليت جايزه بگير را مورد توجه قرار دهد، که آيا مربوط به کشورهاي اسکانديناوي است يا جاي ديگر.» 

 «آلفرد نوبل» در مورد جايزه‌ي نوبل ادبيات، مبهم‌ترين جمله را اظهار داشته‌است:

«جايزه، بايد به کسي داده شود که کارهايش، داراي محتوا و سمت و سوي آرمانگرايانه باشد.»

 تا کنون کسي موفق به دريافت منظور «نوبل»، از واژه‌ي «آرمانگرايانه»، در وصيت‌نامه‌اش نشده‌است. اين اميد نيز نمي‌رود که در آينده بتوان از جوهر واقعي آن سر در آورد.. «آلفرد نوبل»، تنها فردي بود که مي‌توانست اين موضوع را روشن سازد. اما او هرگز اين کار را نکرد.

http://www.kalam.se/kalam-alfred%20nobel.html

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 17:47  توسط رضا  | 

موتسارت
موتسارت برای بسياری از دوستداران موسيقی کلاسيک در بالاترين مقام جای دارد
 
سال آينده جهان هنر ۲۵۰مين سالگرد تولد ولفگانگ آمادئوس موتسارت موسيقی دان نامی اتريشی را جشن می گيرد.

از هم اکنون رسانه های گروهی به استقبال زادروز آهنگسازی رفته اند که او را قله ذوق و قريحه در هنر موسيقی دانسته اند. در سراسر جهان مراسم و جشنهای بی شماری برای بزرگداشت اين آهنگساز اعلام شده است.

موتسارت روز ۲۷ ژانويه ۱۷۵۶ در سالزبورگ تولد يافت و تنها ۳۶ سال عمر کرد.

کودک اعجوبه

استعداد نبوغ آميز موسيقی از نخستين سالهای کودکی در او بروز يافت. معروف است که در سه سالگی به خوبی پيانو می نواخت و در پنج سالگی آهنگ می ساخت. پدرش قطعات کوچک او را که بيشتر در قالب منوئت بودند، يادداشت می کرد. در شش سالگی با سازهای ويولن و پيانو برای اشراف و درباريان اروپا برنامه اجرا می کرد.

ماريا آنا خواهر بزرگتر موتسارت نيز قريحه ای سرشار داشت و نوازنده ای توانا بود. پدر آنها لئوپولد موتسارت که بر آن بود از اين موهبت حداکثر استفاده را بکند، فرزندان اعجوبه خود را برای هنرنمايی به کاخ ها و دربارهای آن روز اروپا برد. آنها بين سالهای ۱۷۶۲ تا ۱۷۶۶ بيشتر کشورهای غرب اروپا از جمله آلمان و فرانسه و انگلستان و هلند و سويس را زير پا گذاشتند و در همه جا حيرت دوستاران موسيقی را برانگيختند.

موتسارت سه سمفونی اول خود را زمانی که بيش از هشت سال نداشت، در لندن نوشت. در همين شهر با يوهان کريستيان باخ جوانترين پسر آهنگساز بزرگ يوهان سباستيان باخ آشنا و دوست شد.

برخی از پژوهشگران از پدر موتسارت انتقاد کرده اند که از روی آزمندی و جاه طلبی، بدون توجه به ضعف بدنی فرزند و نيازهای کودکانه اش، او را به سفرهای دور و دشوار برده است. گروهی احتمال داده اند که شايد همين مرارت های کودکی، آسيب پذيری در بزرگسالی و مرگ زودرس او را باعث شده باشد.

موتسارت از سال ۱۷۶۷ چند بار از سالزبورگ به وين رفت و موسيقی سرزنده و شورانگيز خود را به درباريان و مردم موسيقی دوست اين شهر عرضه نمود.

 در موسيقی موتسارت شفافيت الحان، ترکيب شورانگيز نغمه ها، آميزش استادانه تم ها و هم نشينی پويای نواها، در نهايت تعادل و شيوايی بود.
 

پسرک در سالنهای بزرگ و محافل اشرافی وين هم نخستين آثار خود را عرضه کرد و هم مهارت خود را در نوازندگی. او با شيرين کاری هايش حيرت و تحسين همگان را بر می انگيخت: با چشمان بسته، پشت به پيانو يا از زير آن، يا در حال راه رفتن، ساز می نواخت.

موتسارت از سال ۱۷۶۹ به طور قراردادی برای دربار اسقف اعظم سالزبورگ آهنگ می ساخت و برنامه اجرا می کرد، اما همکاری او همواره با درگيری ها و نشيب و فراز بسيار همراه بود. درباريان سالزبورگ قدر هنر او را به خوبی نمی شناختند و هرگز نتوانستند مايه خشنودی او را فراهم کنند. تا حد زيادی به خاطر بی اعتنايی و قدرناشناسی آنها بود که موتسارت و پدرش در دربارها و محافل ديگر پيوسته به دنبال حاميانی "گوهرشناس" می گشتند.

موتسارت از ۱۷۶۹ تا ۱۷۷۲ سه بار به ايتاليا سفر کرد، در شهرهای گوناگون برنامه گذاشت، با آهنگسازان ايتاليايی آشنا شد و همه جا با استقبال پرشور مردم خوش ذوق روبرو شد. در همين کشور بود که او با قالب اپرا آشنايی نزديک تری پيدا کرد و به تصنيف نخستين ساخته های آوازی خود دست زد.

درگيری با درباريان

موتسارت تا سال ۱۷۷۷ همچنان در دربار سالزبورگ خدمت می کرد. با وجود ناخشنودی از کار با کنسرت دربار، ذوق و قريحه او چشمه ای جوشان بود که هر روز آثاری بديع و دل انگيز از آن می تراويد. آهنگسازی نوجوان بود، اما در هر رشته ای می توانست با نامی ترين استادان رقابت کند. نخستين کنسرتو ويولن ها، شش سونات پيانويی، چند سرناد و ديورتيمنتو و نخستين کنسرتو پيانوی بزرگ، محصول اين دوران هستند.

موتسارت
زندگی موتسارت به افسانه شباهت دارد. نمايی از فيلم آمادئوس ساخته ميلوش فورمن

موتسارت در دربار سالزبورگ مديريت کنسرت را به عهده داشت و مرتب برنامه اجرا می کرد، اما رابطه او با درباريان همواره تنش آلود بود. او و پدرش که از يافتن پستی بهتر با حقوقی شايسته در دربار سالزبورگ نوميد شده بودند، تصميم گرفتند بخت خود را در ساير دربارهای اروپا امتحان کنند. از آنجا که پدر بيمار بود، ولفگانگ به همراه مادرش سفر تازه ای به دور اروپا آغاز کرد.

نخست به آلمان رفتند. موتسارت در مونيخ و مانهايم و چند شهر ديگر برنامه اجرا کرد. در پاريس کارهای تازه خود را برای فلوت و پيانو عرضه کرد. سمفونی شماره ۳۱ (سمفونی پاريس) ره آورد اين سفر است.

سفر فرانسه پايانی تلخ داشت. موتسارت اين بار با استقبالی که انتظار داشت، روبرو نشد. اما ضربه بزرگتر مرگ مادر بود که در ژوئيه ۱۷۷۸ در پاريس روی داد.

موتسارت پس از بازگشت به سالزبورگ، با وجود بيزاری اش از فضای دربار، به همکاری با کنسرت اسقف نشين ادامه داد. هم در ارکستر دربار و هم در ارکستر کليسای جامع شهر ارگ می نواخت. از اينکه اشراف سالزبورگ هنر او را قدر نمی دانستند، رنج می برد و به شهرهای ديگر چشم دوخته بود.

در اواخر سال ۱۷۸۰ از دربار باواريا سفارشی مبنی بر خلق يک اپرا دريافت کرد. بی درنگ دست به کار شد؛ با تصنيف و اجرای اپرای ايدومنئو در مونيخ، برای نخستين بار توان خود را در خلق آثار بزرگ ارکستری نشان داد.

 موتسارت در عين پريشانی و نياز مادی، در کار و آفرينش هنری همچنان در اوج شکوفايی بود
 

موتسارت با روحيه ای بهتر به سالزبورگ برگشت، اما بزرگان کاخ نشان دادند که همکاری او را با دربارهای ديگر بر نمی تابند. موتسارت در برابر آنها مثل هميشه گستاخ و سرکش بود. چندی نگذشت که دعوای او با کاخ نشينان سالزبورگ به اوج رسيد. آنها به "خدمت" او پايان دادند.

موتسارت جوان که از اربابانی خودخواه و کج سليقه راحت شده بود، با شوق و اميد فراوان سالزبورگ را ترک کرد و به وين رفت و بدون تلاش فراوان توانست در کنسرت دربار پستی به دست آورد. اما به زودی به خاطر طبع سرکش و ناسازگاری با رسم و سنت های پوسيده، با اربابان تازه نيز در افتاد و از کار برکنار شد.

موسيقی برای مردم مشتاق

موتسارت در نخستين مرحله اقامت خود در وين وضعی نابسامان داشت، اما در عين پريشانی و نياز مادی، در کار و آفرينش هنری همچنان در اوج شکوفايی بود. در تدريس نوازندگی و نشر موسيقی خود توش و توانی بی اندازه داشت.

موتسارت
درباريان از موسيقی موتسارت سرگرم می شدند، اما از درک عمق و اهميت آن ناتوان بودند. نمايی از فيلم آمادئوس ساخته ميلوش فورمن

در همين روزگار اولين اپرای بزرگ او به نام "آدم دزدی از حرمسرا" به اجرا درآمد و محبوبيت فراوانی برای او به همراه آورد. آوازهای شاد و ملودی های پرنشاط اپرا به زودی بر سر زبانها افتاد. او توانسته بود نغمه های ناب و ساده را در ترکيبی چنان تازه و شاداب عرضه کند، تا همواره در ذهن و روح شنوندگان باقی بمانند. شفافيت الحان، ترکيب شورانگيز نغمه ها، آميزش استادانه تم ها و همسازی شوخ و شيرين نواهای ارکستر، در نهايت تعادل و شيوايی بود.

در ۱۷۸۲ بار ديگر به همکاری با ارکستر دربار وين دعوت شد. پست تازه زياد چشمگير نبود، اما موتسارت با حقوق ثابتی که دريافت می کرد، می توانست به آفرينش موسيقی دلخواه خود بپردازد.

دربار وين از دريای ذوق بی کران او تنها انتظاراتی اندک داشت. اما خود او نيز ديگر در بند آن نبود که تنها درباريان و اشراف را، که غالبا بدذوق و کج طبع بودند، با موسيقی خود خشنود کند. در اوقات فراغت برای مردم عادی و دوستداران واقعی موسيقی آهنگ می ساخت. در هر ژانری آثاری می آفريد که بی درنگ به دل توده مردم می نشست.

موتسارت که آسايش مادی اندکی يافته بود، به رغم مخالفت شديد پدر، با کونستانس وبر ازدواج کرد. همسر او روی هم رفته زنی ساده و سطحی بود که دوست داشت تمام اوقات خود را به تفريح و خوشی بگذراند. آنها با مهمانی های شلوغ و دوستان بيشمارشان، زندگی زناشويی خوبی آغاز کردند که دو فرزند حاصل آن بود.

نوآوری های جسورانه

موتسارت به شهرت و محبوبيتی فراوان دست يافته بود، اما از آسايش و تنعم همچنان دور بود. شايد در اعتراض به ديدگاه تنگ بزرگان دربار بود که او، به تأسی از دوست آهنگسازش يوزف هايدن در سال ۱۷۸۴ به محافل فراماسون پيوست، که در آن زمان جمعيتی پيشرو با ايده های بشردوستانه به شمار می رفت.

موتسارت
موتسارت رفتاری ساده و بی تکلف داشت. از خنده و شوخی با دوستانش لذت می برد

موتسارت که خود را بيش از پيش از فرمايش ها و سفارش های دربار آزاد می ديد، به جسورانه ترين تجربه ها و نوآوری های شخصی در آفرينش موسيقی دست زد. در پائيز ۱۷۸۵ شش کوارتت برای سازهای زهی تصنيف کرد و آنها را به دوست پيش کسوت خود هايدن تقديم کرد. اين قطعات در ساختار و بافت هارمونيک، گسستی آشکار را از موازين سنتی نشان می دادند.

موتسارت همچنان در پی فرصتی برای تصنيف اپرا بود، که به فراغتی بيشتر و زمانی فراختر نياز داشت. در پراگ (پايتخت آن روزی بوهم) توانست حاميان بهتری بيابد. به سفارش دربار پراگ بود که "عروسی فيگارو" را نوشت. اين اپرا نخست در روز اول مه ۱۷۸۶ در وين به اجرا در آمد و چندی بعد در پراگ به روی صحنه رفت.

  اپرای نی سحرآميز او را در اوج خلاقيت نشان می دهد. مقدمه يا اوورتور اپرا بلافاصله بر سر زبانها افتاد و موتسارت را به اوج شهرت و محبوبيت رساند.
 

موتسارت بيشتر سال ۱۷۸۷ را در پراگ گذراند. در همين شهر بود که رشته ای از آهنگ های مشهور خود را تصنيف کرد: سمفونی شماره ۳۸ که به "سمفونی پراگ" مشهور شد. دو کوينتت برای سازهای زهی و همچنين قطعه معروف "آهنگ کوچکی برای شب" از فرآورده های همين دوران هستند. در پايان همين سال بود که اپرای "دون جوانی" نخست در وين و سپس در پراگ به اجرا گذاشته شد.

آخرين آثار

بيشتر کارشناسان عقيده دارند که موتسارت در سه سال آخر زندگی بهترين و کامل ترين آثار خود را خلق کرده است. ساختار بالغ آثارش از بافت ساده ملودی های ناب تا هارمونی های چندصدايی و پيچ در پيچ فرا می رويد. از نظر کميت نيز اين سالهای آخر در خور توجه هستند: چندين تريو و کنسرتو برای سازهای گوناگون، سه سمفونی (۳۹، ۴۰ و ۴۱) را در سال ۱۷۸۷ تصنيف می کند. پارتيتور نسبتا مفصل و پيچيده سه سمفونی آخر را تنها طی سه هفته نوشته است.

موتسارت در سال ۱۷۸۹ برای کسب درآمد بيشتر به آلمان رفت و در شهرهای گوناگون برنامه اجرا کرد. از پادشاه سفارشی مبنی بر تصنيف شش کوارتت دريافت کرد که سه کوارتت را در مدتی اندک روی کاغذ آورد.

در اوايل سال ۱۷۹۰ اپرای کميک "کوزی فان توته" (زن هايی اين چنين!) را به سفارش امپراتور اتريش تصنيف و اجرا کرد. اين اپرا به خاطر بافت دشوار و مضمون جسورانه اش، تا دهها سال گرفتار غفلت و بی توجهی بود، اما در دهه های اخير جايگاه شايسته خود را بازيافته است.

 بيشتر کارشناسان عقيده دارند که موتسارت در سه سال آخر زندگی بهترين و کامل ترين آثار خود را خلق کرده است.
 

در سال ۱۷۹۱ اپرای خيال انگيز "نی سحرآميز" را به اتمام رساند که در ۳۰ سپتامبر در وين به اجرا در آمد. اين اپرا او را در اوج خلاقيت نشان می دهد. مقدمه يا اوورتور اپرا بلافاصله بر سر زبانها افتاد و موتسارت را به اوج شهرت و محبوبيت رساند. اما اين همه نتوانست به زندگی او رونق ببخشد و او را به آسايش و تنعم برساند. البته گفته اند که او گرفتار ولخرجی بود وگرنه از کار خود درآمدی کافی به دست می آورد.

موتسارت در آخرين روزهای زندگی سرگرم تصنيف يکی از زيباترين آثار خود بود که سرانجام ناتمام ماند: رکويم يا موسيقی در سوگ مردگان. اثر را کنتی ناشناس سفارش داد، موتسارت تا آخرين دم حيات بر آن کار می کرد و عملا آهنگی شد در سوگ خودش.

موتسارت پس از چند روز بيماری تب آلود ساعتی پس از نيمه شب پنجم دسامبر درگذشت و در مراسمی ساده و محقر در گورستان وين به خاک سپرده شد.


معروف ترين آثار موتسارت:

از موتسارت آثار بسياری به يادگار مانده است که هرکدام زيبايی و گيرايی خود را دارند. برای شماره گذاری آثار فراوان او، نه از شماره های رايج و معمول "اوپوس"، بلکه از رمز کوشل استفاده می شود.

لودويگ فون کوشل در سال ۱۸۶۲ فهرستی کامل و دقيق از آثار موتسارت عرضه کرد، که امروزه رواج دارد و آثار او را به همان شماره ها می شناسند.

ده اثر زير را محبوب ترين آهنگ های موتسارت دانسته اند:

۱- آوه وروم کورپوس (کوشل ۶۱۷) قطعه کوتاه آواز کليسايی
۲- کنسرتو برای کلارينت (کوشل ۶۲۲)
۳- قطعه کوچکی برای شب (کوشل ۵۲۵)
۴- اکسولتاته يوبيلاته (کوشل ۱۶۵) موتت برای صدای سپرانو و ارکستر با همراهی ارگ
۵- اوورتور اپرای عروسی فيگارو
۶- سونات پيانو (کوشل ۳۳۰)
۷- کنسرتو پيانو (کوشل ۴۶۷)
۸- رکويم (کوشل ۶۲۶)
۹- روندوی ترکی از سونات پيانو (کوشل ۳۳۱)
۱۰- سمفونی شماره ۴۰ (کوشل ۵۵۰)
http://www.bbc.co.uk/persian/arts/story/2005/10/050921_aa_wamozart.shtml

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم مهر 1384ساعت 11:2  توسط رضا  | 

محمدرضا يزدان پرست
* خانم علو! به گذشته چطور نگاه مى كنيد؟
- گذشته براى من پر از خاطرات قشنگ و غمگين است؛ مثل همه. هر كسى در زندگى غم ها و شادى ها را توأمان دارد. ياد مادرم كه مى افتم.... ياد خانه پدرى ام كه مى افتم.... چقدر بزرگ بود، چه گل و درختى داشت، چه خانواده پرجمعيتى دور هم جمع بوديم و ... تمام اينها خاطرات زيبايى است. مثل اينكه من در بهشت بودم...
* ...غم هاى گذشته بيشتر است يا شادى هاش؟
- شادى ها؛ چون محبت ها خيلى زياد بود، خصوصاً محبت مادرم. جورى بود كه حتى هنوز نمى توانم به آن فكر كنم...
*... يعنى امروز كه محبت ها كمتر است، گذشته ماها كه مثلاً در آينده اى سى، چهل ساله شكل مى گيرد غم هاى بيشترى خواهد داشت؟
- نه، اجازه بدهيد... نوع شادى ها فرق مى كند. شادى لطافت ها، شادى هاى كودكانه، شادى اينكه هيچ گرفتارى تو را اسير نمى كرد، شادى رشد كردن، شادى مردم را شناختن، شادى ارتباط با اجتماع...
* از چند سالگى اين شاخص ها در شما تقويت شد و آنها را حس كرديد؟
- به هر حال اين قضيه تدريجى است. ولى مثلاً عكس ۷-۶ سالگى ام را كه با مادر و پدرم انداخته ام، كاملاً يادم مى آيد كه حتى كجا نشسته بوديم، فضاى عكاسخانه چطور بود...
231009.jpg
*حالا آن عكس براى چى بود؟
- دو تا برادر من در اروپا بودند؛ سال هاى سال. آنها عكس ما را مى خواستند. پدر و مادرم هم مرا بردند و سه تايى عكس گرفتيم. عكاسخانه را يادم نيست كجا بود ولى فضاى خود اتاق و حتى نوع نشستن براى عكس گرفتن را يادم مى آيد.
*الآن موقعى كه مرور مى كنيد هم از همان۷-۶ سالگى يادتان مى آيد؟
- نه، زودتر از آن را هم يادم هست...
* از چند سالگى؟
- يادم مى آيد كه از پله ها نمى توانستم بالا بروم يا يادم مى آيد كه مثلاً يكى، دو دفعه افتادم توى حوض. (و خنده مهربانش مثل هميشه)
* از صدا و تكلمتان چه چيزى خاطرتان هست؟
- تا آنجايى كه به من ياد مى دادند، كلمات را درست مى گفتم. عمويى داشتم به نام حسين، مادرم بعدها به من مى گفت كه مثلاً براى گفتن حرف «س» زبانت نمى گرفت و كلاً همه واژه ها را درست ادا مى كردى.
* مادر شما مطالعات ادبى داشتند؟
- نه.
* اين تأكيد و ظرافت در ادبيات را از كجا به ارث برده بودند؟
- مادر من بسيار ظريف، نكته سنج و مهربان بود. از ۹ سالگى هم كه همسر پدرم شد ودر فضاى فرهنگى اين خانواده دائماً با كتاب سروكار داشت، رشد كرد هرچند كه مايه هايى هم از گذشته خودش داشت. من هم كه زبان باز كردم طبيعتاً توجه پدر و مادر جلب شد و مراقب گفتارم بودند. مثلاً يادم نمى آيد هيچ وقت پدرم گفته باشد: «نون»، هميشه مى گفت: «نان». مادرم غير از اين نكته سنجى ها، توجه عجيبى هم به تربيت داشت. روى انسانيت خيلى تأكيد داشت. مى گفت: با آدم خوب ساختن هنرى نيست، مهم اين است كه با يك آدم ناهماهنگ و مخالف خودت بسازى.
* «گر تو با بد بدكنى پس فرق چيست.» صدايتان را هم از مادرتان به ارث برده ايد؟
- تقريباً بله.
*در كشف صداى شما ايشان مؤثر بود؟
- بالاخره صدا با من بود. نه به آن صورت، ايشان آنقدرها نقشى نداشت. در دانشسراى مقدماتى دبير ما- خانم دكتر طوسى حائرى- به نوعى صداى من را كشف كرد؛ از زنگ هاى انشا و انشاهايى كه مى خواندم. خودشان در راديو بودند، من را هم معرفى كردند و فعاليت من شروع شد بعد هم هنرستان هنرپيشگى و تئاتر و...
من آن موقع فرق صداى خودم را با ديگران متوجه نمى شدم يا شايد روى آن دقت نكرده بودم. تلفظم را مادرم گفته بود ولى صدا را نه. بعدها روى سن تئاتر متوجه قدرت صدايم شدم. ديدم روبروى بازيگرانى مثل سارنگ، محتشم، حالتى و... مى توانم بازى كنم و از نظر صدا كم نياورم.
*تناليته صداى شما جدا از قدرت، صفت هايى مثل قجرى، دربارى يا حتى مردانه هم دارد. اين صفات هيچ وقت باعث نشد نقش هاى محوله يا انتخابى شما محدود شود؛ مثلاً به خاطر نبود برخى لطافت هاى زنانه؟
- خب، چرا. مثلاً در راديو نقش هايى كه به من مى دادند به شادروان خانم تاجى احمدى نمى دادند. صداى نزديك من صداى همكار خوب و قديمى من خانم توران مهرزاد بود. مثلاً نقش زن هاى جنگ و دعوايى و شروشور و ... را به من نمى دادند. شايد همين طور كه مى گويى مثلاً نقش زنان اشرافى را به من مى دادند يا اسطوره اى و تاريخى را.
* پس به خاطر صدا نقش هاى شما محدود شده؟
- به هر حال نقش بود، ولى هر نقشى را به من نمى دادند، من هم هر نقشى را نمى پذيرفتم و نمى پذيرم.
* خب انتخاب شما مبتنى بر سلايقتان بوده ولى انتخاب كسانى كه به شما نقش مى داده اند، مبتنى بر قابليت هاى شما.
- بله، در راديو بله. تا حدودى هم در تلويزيون. مثلاً به من نمى آيد خيلى آه و ناله كنم.
* چرا هيچ وقت سراغ كار طنز نرفتيد؛ احساس كرديد به صدايتان نمى خورد يا اصلاً دوست نداريد؟
- كسى سراغ من نيامده، ولى يادم مى آيد من و آقاى باقريان همين چند سال پيش در راديو يك كار طنز با لهجه آذرى با هم بازى كرديم. در تصوير فكر نمى كنم متناسب باشد چون فكر مى كنم اصلاً ظاهر من مناسب اين كار نيست. كار من هم كار طنز نيست ولى به هر حال زيباست.
* صحبت از گذشته بود، چگونه به گذشته نگاه مى كنيد؟
- (مكث مى كند)
* اينگونه نگاه مى كنيد كه در آينده مؤثر باشد؟ نگاه مى كنيد و از آن عبرت مى گيريد؟ نگاه مى كنيد و به نداشته ها و نكرده ها غبطه مى خوريد؟...
- من به غبطه فكر مى كنم. مى گويم آنچه كه پيش آمده، پيش آمده. آدم بايد پند بگيرد. گذشته آجرها و پايه هايى است كه زندگى آدم را مى سازد. نه بايد خيلى به گذشته چسبيد، نه بايد رهايش كرد...
* اگر بعضى وقت ها غصه هاى گذشته خيلى سنگين شد چه كار مى كنيد؟
- ببينيد، خاطره قشنگ هست، ولى نبايد زياد گرفتارش بشوى. نبايد حسرت خورد. مى شود با خاطره اى عشق كرد كه بازگو كردنى هم نيست و كاملاً شخصى است. خاطره هاى قشنگ كه خب، زيباست. خاطره هاى آزارنده هم سازنده بوده است...
* سازندگى سر جاى خود؛ دلتنگى ها را چه كار مى كنيد؟
- من دلتنگى نمى كنم. تقريباً مى توانم بگويم (ممكن است بگويند چقدر بى احساس است) دلم براى كسى تنگ نمى شود. اين لطفى است كه خدا به من كرده. براى دوستانم آرزوى آرامش و راحتى و خوشبختى دارم ولى به آن صورت دلم تنگ نمى شود...
* براى پسرتان چى؟
- چرا، خصوصاً وقتى كه كوچك بود و براى كار به شهرستان مى رفتم خيلى خيلى دلم برايش تنگ مى شد يا براى مادرم دلم هنوز هم تنگ است.
* در عاشقى ها چى؟ دلتنگ نشديد؟
- آن دلتنگى ناگزير است. كسى را كه دوست دارى، مى خواهى كنارش باشى و ببينى اش ولى رفتارها هميشه براى من مهم بوده است.
* عاشقى زندگى شما همان دوبارى است كه به ازدواج هم منجر شد و در آخر هم جدايى؟
- يك بارش كه بيشتر گذشتن از خود بود براى يك نفر ولى...
* چند سالگى ازدواج كرديد؟
- ۲۰ سالم بود.
* در فضاى كارى هم با همسر اولتان آشنا شديد....
- بله ديگر. از دانشسراى مقدماتى كه رفتم هنرستان هنرپيشگى و بعد تئاتر فردوسى به وسيله دكتر نامدار، بعد از بازى در چند نمايشنامه، تئاتر تهران مشغول مقدمات نمايش «آغامحمدخان» بود. احمد دهقان گفته بود يك بازيگر جديد آمده كه به نقش «امينه» در نمايش قاجارى مى آيد...
* امينه چه نسبتى با آغامحمدخان دارد؟
- برادرزاده آغامحمدخان و خواهر فتحعلى شاه است. خلاصه براى بازى در آن تئاتر رفتم كه آقاى محتشم نقش آغامحمدخان را داشت.
* از دلتنگى هاى عاشقى حرف مى زديم...
- زيبايى عشق مى دانى چيست؟ ممكن است كه پايدار نباشد ولى تو را با يك حس و جهان تازه آشنا مى كند. مى توانى پله هايش را بالا بروى و واقعاً «عاشق» بشوى...
* ...كم كم به لحاظ وجودى آدم عاشقى شوى و عشق فراى معشوق - همانگونه كه اعتبار با دال است و نه مدلول يا به بيان صحيح تر و بهتر اگر ابتدا با دال (عشق) طرف شوى و آن را درك كنى، مدلول (معشوق) اعتبار و اصالت بيشترى خواهد يافت - يك جريان سيال بشود در سلول سلول و لحظه لحظه تو...
- دقيقاً. در عشق درك مى كنى كه «آنچه را كه نپايد، دلبستگى را نشايد.» خوب كه با تعمق دنبالش بدوى، سر مى كشد و مى گويد من اينجا هستم. ديگر دلت تنگ نمى شود و هميشه شوق دارى.
* ازدواج اول چند سال دوام آورد؟
- دو سال زندگى كرديم، سه سال اختلاف داشتيم و ۵ سال جداشدن طول كشيد؛ ۱۰ سال از بهترين سالهاى عمرم.
* راجع به گذشته كه صحبت كرديم. الآن چقدر به آينده فكر مى كنيد؟
- فكر نمى كنم. براى چى فكر كنم؟ در جايى مى شود فكر كرد كه بتوانى چيزى را عوض كنى. البته براى خودم مى توانم عوض كنم. مثلاً به اين فكر مى كنم كه چطور روابط بهترى با مردم داشته باشم يا چكار كنم كه در كارم مطمئن تر باشم. سعى مى كنم حتى الآن بيشتر بخوانم و بيشتر بدانم.
* «آينده  گذشته» شما همانطور كه فكر مى كرديد رقم خورد؟
- مادرم مى گفت: هرچه نصيب است همان مى رسد. مى گفتند تقدير ولى بعدها ديدم در كنار تقدير سعى هم هست و شايد آن سعى در تقدير من است.
* پس سعى شما آينده آن روزهاتان را بيشتر رقم زد تا تقدير...
- بله، من فكر مى كنم اگر پايدارى در برابر مشكلات نبود يا سعى براى پيشرفت نبود، تقدير نمى توانست نقش مثبتى در زندگى من ايفا كند. انسان ها خودشان تقديرشان را رقم مى زنند. مثل اين مى ماند كه كاغذ سفيدى با يك قلم به شما بدهند؛ شما آنچه را كه مى نويسيد تقديرتان است. در اين نوشتن كمى زيردستتان هم مى خورد و خط كجى كشيده مى شود ولى باز هم آنچه مى نويسيد، تقدير شماست.
* بهترين دوست زندگى شما چه كسى بوده؟
- من با همه دوست بوده ام...
* ... اينكه رفيق گرمابه و گلستان باشيد...
- ... نه، با همه دوست بوده ام. محبت همه هم شامل حال من شده ولى دوستان نزديكترم خارج از محيط كار بوده اند و هم حرفه نبوده ايم. اخيراً در ملاقات هايى با يكى و بعد دو تا و بعد چندين خانم آشنا شده ام كه...
*... جمع فمنيست هاست(!)؟
- (مى خندد) نه. اين دوستانم بسيار بى ريا و صادق اند. بى هيچ شائبه اى همانى هستند كه نشان مى دهند...
* به اندازه بود بايد نمود...
- دقيقاً. فكر مى كنم هنوز چقدر مى شود از آن ها آموخت و چقدر مى شود در كنار آنها آرامش داشت...
* به اين مباحث حقوق زنان و ... معتقد هستيد؟
- نه، خداوند آنى كه آفريده بايد سرجايش باشد. مى گويد: از روح خودم در انسان دميدم. مى توانيد بگوييد زن انسان نيست؟ انسانيت يك جنس است. زن و مرد براى دو موضوع متفاوت آفريده شده اند. برترى آدم ها به قابليت هاى وجودى شان و نحوه ارائه مثبت آن ها بستگى دارد.
* در زندگى چه چيزهايى را به صورت المان دوست داريد؟
- كتاب...
* فقط؟
- بيشتر كتاب.
* آينه را دوست داريد؟
- نمى شود دوست نداشت...
* در فلسفه مى گويند جلوه و جمال متلازم هم هستند. يعنى زيبايى نمى تواند متجلى نشود.جامى مى گويد: «پريرو تاب مستورى ندارد ‎/ در ار بندى، سر از روزن برآرد». آينه انگار فراخ ترين عرصه براى جلوه گرى است...
- دقيقاً. زمانى زيبايى آدم را نشان مى دهد، زمانى گذشت زمان را به ياد آدم مى آورد، هميشه همراه و همراز آدم است. اما بايد آدم ها آينه اى هم داشته باشند كه باطنشان را هم نشان دهد...
*... آن آينه دل است؟
- دل است، ولى نه هر دلى؛ دل زنگار زدوده.
* ... پس بعد از كتاب شما آينه را بيشتر دوست داريد؟
- بله.
* و سوم...
- گل...
* پس پسرتان؟
- (مى خندد) آن مهرى است كه خداوند در دل هر مادرى نهاده است.
* بسيار خوب، گل چرا؟
- مظهر لطافت است. آفريده عجيب و غريبى است. كلاً تجلى خدا در هستى عزيز و زيباست. من از ديدن يك گلبرگ يك گلستان لطافت را حس مى كنم.
* زيبايى براى يك هنرمند -خصوصاً زن- شرط است؟
- لازم هست ولى كافى نيست. در سريال «خواب و بيدار» دختر نازيبايى بود كه اتفاقاً خودش نازيبا نيست، ولى مى بينيد كه با همان چهره نازيبا در نقش جا افتاده است. زيبايى دخيل هست ولى همه ماجرا نيست.
* زيبايى شما در كارتان دخيل بوده است؟
- در اوايل بله، اينكه مثلاً با آن چهره به نقش امينه با آن خصوصيات دربارى و قجرى بخورم. ولى بعد از آغاز، ماندن در فضا و پيشرفت مربوط به خودم بود. بايد مهياى اين حرفه مى شدم. هيچ وقت هم الگو نداشته ام؛ به نوعى خودساخته بوده است. در اثر ممارست و تمرين بوده است و ايستادگى.
* بزرگترين شاخصه هاى صداى شما وقتى به ميزان سليقه عموم مردم مى رود، آرامشى است كه از اين صدا مى جوشد - آرامش جوشان هم خودش پارادوكس شد- هميشه زندگى طالب آرامش بوده ايد يا اين تنها در صدا است؟
- من هميشه از سرعت گريزان بوده ام...
* سرعت در پيشرفت هاى كارى چى؛ از آن هم گريخته ايد مثل مقايسه آتش خار با سوختن كنده؟
- اين آتش مقطعى را در شب هاى سرد كوير و سر سريال روزى روزگارى زياد ديديم و آتش كنده را سركار آقاى مهرجويى كه تا ۶ صبح گرما مى داد. دليل ماندگارى، پيشرفت تدريجى است و بعد دوام آوردن. وقتى تدريجى جلو بياييد، به گوشه و كنار كار به خوبى پى مى بريد. اگر با سرعت برويد، از سطح عبور مى كنيد و عمقى را درك نمى كنيد. بايد آهسته و پيوسته رفت.
* در دوران كارى هيچ وقت احساس روزمرگى كرده ايد؟
- هر كسى ممكن است اين فكر را بكند. در مقاطعى بله. احساس خمودگى و سطحى بودن اتفاق افتاده كه كارى هم از دستم برنمى آمده. مثلاً از طرف «فلينى» دعوت داشتم براى بازى فيلم در ايتاليا ولى شوهرم اجازه نداد يا در مقاطع ديگرى همين طور. زندگى بعضى وقت ها هم آدم را ناگزير مى كند.
* شما تعريف خاصى از زندگى داريد؟
- زندگى به نظر من بزرگترين و زيباترين موهبت خداوند به انسان هاست.
* اينكه بيشتر مى آيد تعريف عشق باشد...
-... خب، زندگى اى كه با عشق معنا شده باشد.
* من فكر مى كنم زيبايى چيزهايى كه آدم ها مى توانند در هر سطحى بلااستثنا - البته با احوالات متفاوت- آن را تجربه كنند -مثل زندگى يا عشق - در تك معنا گريز بودن آنهاست؛ اينكه به تعداد همه آدم هاى گذشته، حال و آينده معنى دارد و تعريف...
- درست است. اين را هم كه گفتم، تعريف خود من است..
* از خودتان تعريفى داريد؟
- اصلاً به آن فكر نكرده بودم...
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 10:55  توسط رضا  | 

ساينتولوژى در هاليوود
 
افشين ابراهيمى
تام كروز هفته گذشته را به جنگ مطبوعاتى با مجله پرخواننده People گذراند. تعصب او نسبت به مذهب خرافى ساينتولوژى و حرف هاى جنجال برانگيزى كه در دفاع از آن مى زند، باعث ساختن شايعه هايى شده كه بدنامى او را بيشتر مى كند. همين چند ماه قبل بود كه كروز در يك برنامه تلويزيونى شروع به بدگويى از روانكاوى و روانكاوها كرد و آبروى بروك شيلدز، بازيگرى كه سابقاً دوست صميمى تام بوده، را برد. كروز ضمن انتقاد از روى آوردن شيلدز به روانكاوى [كه توسط مذهب ساينتولوژى حرام اعلام شده است]، تمام كسانى كه به اين كار روى مى آورند را گمراه خواند و مسخره كرد.
231057.jpg
در نتيجه اين حرف ها، گفته هاى هفته پيش نيكول كيدمن درباره فيلم ، تماماً به عنوان جوابى به تام كروز تلقى شد. كيدمن در فيلم «ملاقات» نقش يك روانكاو را بازى خواهد كرد و در مصاحبه اى كه درباره اين نقش داشت، با اين سؤال روبرو شد كه آيا در اين باره تحقيقى انجام داده است؟ او در پاسخ گفته كه با توجه به اينكه پدر خودش روانكاو بوده، تمام عمرش را تحقيق درباره اين رشته مى داند و ديده كه پدرش چه كارهاى بزرگى براى بيمارانش انجام داده است. اين طرفدارى آشكار همسر سابق تام كروز از روانكاوى، به عنوان جوابيه اى به گفته هاى او مطرح شد.
تقريباً همزمان با انتشار اين گفته ها، مجله People در خبرى اعلام كرد كه تام كروز ماه آينده در مركز مشاهير ساينتولوژى يك سخنرانى با نام «مضرات روانكاوى» انجام خواهد داد. بنا بر اين خبر، كروز در راستاى تبليغاتش براى مذهب من درآوردى ساينتولوژى، اين سخنرانى را براى نوآموزان اين مذهب انجام خواهد داد كه در بين آنها نام ستاره هايى مثل تارا ريد، نيكول ريچى و اورلاندو بلوم ديده مى شود. هر چند كه نماينده مطبوعاتى متعصب ترين بازيگر ساينتولوژيست قوياً اين خبر را تكذيب كرده، ولى سوابق تبليغات و كارهاى كروز براى مذهبش باعث مى شود اين انكار زياد معتبر به نظر نرسد. بخصوص كه شايعات جديد حكايت از اين دارد كه استوديوى پارامونت كروز را تهديد كرده اگر در حرف زدنش درباره ساينتولوژى و ابراز محبت بيش از حد به كيتى هولمز در ملأ عام خويشتن دارى بيشترى به خرج ندهد، پروژه «مأموريت غير ممكن ۳» را لغو خواهد كرد.
اما ساينتولوژى مجموعه اى از باورها، قواعد و تعاليم است كه در سال ۱۹۵۳ توسط ال ران هابارد، نويسنده داستان هاى علمى - تخيلى بنا نهاده شد. پيروان اين مذهب مدعى هستند كه دنباله روى از تعاليم هابارد باعث رهايى از اعتياد، افسردگى، بى استعدادى، مشكلات روانى و ساير موارد منفى زندگى مى شود. ساينتولوژيست ها انسان را يك موجود داراى روح ناميرا مى دانند، اما در عين حال به تناسخ ارواح معتقدند و بعضى از مشكلات روحى و روانى را ناشى از خاطرات زندگى قبلى انسان مى دانند. آنها همچنين هابارد را معصوم دانسته و از تعاليم او كوركورانه و با تعصب كامل پيروى مى كنند. آنها با مخالفان مذهبشان مقابله كرده و آنها را «دشمن» مى نامند. پيروان ساينتولوژى دوره هاى مذهبى خاصى را مى گذرانند و از احكام كليسايشان هم پيروى مى كنند.
در سراسر دنيا انتقادهاى زيادى به اين مذهب خرافى وارد شده و حتى در بعضى كشورهاى اروپايى، پيروى از آن ممنوع بوده و جرم محسوب مى شود. عده زيادى اين مذهب را شيطانى مى دادند و حتى با اينكه نام كليسا بر خود دارد، گاهى مذهبى ضد مسيحى تلقى مى شود. دليل اصلى اين مخالفت ها - جدا از مغايرت بعضى از اعتقادات با عقل سليم، دين و علم امروزى - اين ديدگاه است كه ساينتولوژى در واقع روشى براى سركيسه كردن پيروان آن و به دست آوردن پول آنها است. يكى از دلايلى كه اين فرضيه را تأييد مى كند، توجه بيش از حد اين كليسا به جذب هنرمندان و ستارگان سينما است كه علاوه بر تأثيرگذارى نزد عامه مردم، مال و ثروت قابل توجهى هم دارند كه آن را براى كليسايشان خرج مى كنند. از بين معروف ترين چهره هاى سينمايى پيروى كليساى ساينتولوژى مى توان به تام كروز، جان تراولتا، كريستى الى، اريكا كريستنسن، آن آرچر، جينا الفمن، جوليت لوييس، ليسا مرى پريسلى، كلى پرِستن (همسر جان تراولتا)، ميمى راجرز (همسر اسبق تام كروز)، كِيتى هولمز (همسر آينده تام كروز)، شرون استون (كه البته تغيير مذهب داده و در حال حاضر بودايى شده است)، جيووانى ريبيزى و پتريك سوايزى اشاره كرد و احتمالاً به زودى نام اورلاندو بلوم، تارا ريد و نيكول ريچى هم به اين ليست اضافه خواهد شد. كليساى ساينتولوژى به قدرى به جلب مشاهير علاقه نشان مى دهد كه در لندن، پاريس، نيويورك، لس آنجلس و لاس وگاس بخشى به نام «مركز مشاهير» دارد و شايعه تام كروز هم مربوط به سخنرانى او در مركز مشاهير لس آنجلس مى شد.
از بين مشاهير ساينتولوژيست، جان تراولتا چند سال قبل تلاش قابل توجهى براى تبليغ مذهبش انجام داد. او تهيه كننده فيلم «نبردگاه زمين» شد و خود و همسرش با گريمى عجيب و غريب نقش اصلى اين فيلم علمى-تخيلى - كه بر اساس معروف ترين رمان ال ران هابارد ساخته شده بود - را ايفا كردند تا نام بنيان گذار ساينتولوژى را بلندآوازه كنند. اما فيلم شكست بسيار عظيم تجارى و هنرى خورد و نه تنها كمكى به ساينتولوژى نكرد، بلكه لطمه بزرگى به سابقه سينمايى تراولتا زد. متعصب تر از تراولتا، تام كروز است كه حتى گاهى به عنوان سفير ساينتولوژى شناخته مى شود. او چند سال قبل كه براى اكران افتتاحيه فيلم «آسمان وانيلى» به آلمان رفته بود، با سفير ايالات متحده در اين كشور ديدار كرد و از او خواست به دولت آلمان فشار بياورد تا ممنوعيت فعاليت كليساى ساينتولوژى در اين كشور را لغو كند. كروز از هر فرصت و مصاحبه اى هم براى تبليغ مذهبش استفاده مى كند. تعصب او حتى بر روابط زناشوييش تأثير گذاشته و يكى از اختلاف هاى اصلى او با همسر سابقش، نيكول كيدمن، بى اعتقادى او به ساينتولوژى بوده و گفته مى شود اگر پنه لوپه كروز اين مذهب را مى پذيرفت، امروز او به جاى كِيتى هولمز با تام قرار ازدواج گذاشته بود! اما به نظر مى رسد زياده روى هاى تام كروز دارد كار دستش مى دهد و جو تبليغاتى بدى به اين خاطر عليه او و فيلم هايش به راه افتاده است. او كه هنوز قدرتمندترين و معتبرترين بازيگر تجارى هاليوود محسوب مى شود، كار را به جايى رسانده كه از طرف استوديو تهديد به متوقف شدن پروژه بزرگش شده و اگر همينطور ادامه بدهد با مشكلات بيشترى هم روبرو خواهد شد. به نظر مى رسد كه براى تام كروز وقت انتخاب بين هاليوود و ساينتولوژى فرا مى رسد.
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم مهر 1384ساعت 10:47  توسط رضا  | 

 

من اعتقاد دارم كه خداي بزرگ، انسان را به اندازه درد و رنجي كه در راه خدا تحمل كرده است پاداش مي‏دهد، و ارزش هر انساني به اندازه درد و رنجي است كه در اين راه تحمل كرده است، و مي‏بينيم كه مردان خدا بيش از هركس در زندگي خود گرفتار بلا و رنج و درد شده‏اند، علي بزرگ را بنگريد كه خداي درد است، كه گويي بندبند وجودش، با درد و رنج جوش خورده است، حسين را نظاره كنيد كه در دريايي از درد و شكنجه فرو رفت، كه نظير آن در عالم ديده نشده است، و زينب كبري را ببينيد، كه با درد و رنج انس گرفته است.

درد، دل آدمي را بيدار مي‏كند، روح را صفا مي‏دهد، غرور و خودخواهي را نابود مي‏كند، نخوت و فراموشي را از بين مي‏برد، انسان را متوجه وجود خود مي‏كند.

انسان گاه‏گاهي خود را فراموش مي‏كند، فراموش مي‏كند كه بدن دارد، بدني ضعيف و ناتوان، كه در مقابل عالم و زمان، كوچك و ناچيز و آسيب‏پذير است، فراموش مي‏كند كه هميشگي نيست، و چند صباحي بيشتر نمي‏پايد، فراموش مي‏كند كه جسم مادي او نمي‏تواند با روح او هم‏پرواز شود، لذا اين انسان احساس ابديت و مطلقيت و قدرت مي‏كند، سرمست پيروزي و اوج آمال و آرزوهاي دور و دراز خود، بي‏خبر از حقيقت تلخ و واقعيت‏هاي عيني وجود، به پيش مي‏تازد و از هيچ ظلم و ستمي روگردان نمي‏شود. اما درد آدمي را به خود مي‏آورد، حقيقت وجود او را به آدمي مي‏فهماند، و ضعف و زوال و ذلت خود را درك مي‏كند، و دست از غرور كبريايي برمي‏دارد، و معني خودخواهي و مصلحت‏طلبي و غرور را مي‏‏فهمد و آن را توجيه مي‏كند.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه با فقر آشنايم كردي تا رنج گرسنگان را بفهمم و فشار دروني نيازمندان را درك كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه باران تهمت ودروغ و ناسزا را عليه من سرازير كردي، تا در ميان توفان‏هاي وحشتناك ظلم و جهل و تهمت غوطه‏ور شوم، و ناله حق‏طلبانه من در برابر غرش تندرهاي دشمنان و بدخواهان محو و نابود گردد، و در دامان عميق و پرشكوه درد، سر به گريبان فطرت خود فرو برم. و درد و رنج علي را تا اعماق روحم احساس كنم، علي بزرگ، علي نمونه، علي مظهر اسلام و عنايت و عبادت و محبت و ايمان و عشق و تكامل، كه با تمام عظمتش، و با تمام درخشش خيره‏كننده‏اش، بيش از هر كس مورد تهمت و دروغ و ناسزا قرار گرفت، و بيش از هزاروچهارصد سال تاريخ، و هزارها عبرت روزگار، هنوز هم هجوم تبليغات شوم طاغوتيان در اذهان اكثريت مسلمانان باقي نمانده است و شخصيت بي‏همتاي اين نمونه روزگار براي ميليون‏ها بشر ناشناخته مانده است.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه مرا با درد آشنا كردي تا درد دردمندان را لمس كنم، و به ارزش كيميايي درد پي ببرم، و «ناخالصي»هاي وجودم را در آتش درد بسوزم، و خواسته‏هاي نفساني خود را زير كوه غم و درد بكوبم، و هنگام راه رفتن بر روي زمين و نفس كشيدن هوا، وجدانم آسوده و خاطرم آرام باشد تا به وجود خود پي ببرم و موجوديت خود را حس كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه تو مرا در آتش عشق گداختي، و همه موجودات و «خواستني»ها را بجز عشق و معشوق در نظرم خوار و بي‏مقدار كردي، تا از كنار هر حادثه وحشتناك به سادگي و آرامي بگذرم. دردها، تهمت‏ها، ظلم‏ها، فشارها، و شكنجه ‏ها را با سهولت تحمل كنم.

خدايا! تو را شكر مي‏كنم كه لذت معراج را بر روحم ارزاني داشتي، تا گاه‏گاهي از دنياي ماده درگذرم، و آنجا جز وجود تو را نبينم و جز «بقا»ي تو چيزي نخواهم، و بازگشت از «ملكوت اعلي» براي من شكنجه‏اي آسماني باشد كه ديگر به چيزي دل نبندم و چيزي دلم را نربايد.

خدايا! اكنون احساس مي‏كنم كه در دريايي از درد غوطه مي‏خورم، در دنيايي از غم و حسرت غرق شده‏ام، به حدي كه اگر آسمان‏ها و زمين را و همه ثروت وجود را به من ارزاني داري به سهولت رد مي‏كنم، و اگر همه عالم را عليه من آتش كني، و آسماني از عذاب بر سرم بريزي و زير كوه‏هاي غم و درد مرا شكنجه كني، حتي آخ نگويم، كوچكترين گله‏اي نكنم، كمترين ناراحتي به خود راه ندهم، فقط به شرط آنكه ذكر خود را، و ياد خود را و زيبايي خود را از من نگيري، و مرا در همان حال به دست بلا بسپاري، به شرط آنكه بدانم اين بلا از محبوب به من رسيده است تا احساس لذت كنم، و همه دردها و شكنجه‏ها را به جان و دل بخرم، و اثبات كنم كه عزت و ذلت دنيا براي من يكسان است، لذت و درد دنيا مرا تكان نمي‏دهد و شكست و پيروزي مادي در من تأثيري ندارد.

خوش نداشتم و ندارم، كه دوستانم و بزرگان به خاطر دوستي و محبت از من دفاع كنند، و مرا از ميان توفان بلاي حوادث نجات دهند، خوش نداشتم كه رحمت و شفقت دوستان و مخلصين را برانگيزم، و از قدرت معنوي و مادي آنان در راه هدف مقدس خويش استفاده كنم.

اما هميشه مي‏خواستم كه شمع باشم و بسوزم و نور بدهم و نمونه‏اي از مبارزه و كلمه حق و مقاومت در مقابل ظلم باشم؛ مي‏خواستم هميشه مظهر فداكاري و شجاعت باشم و پرچم شهادت را در راه خدا به دوش بكشم. مي‏خواستم در درياي فقر غوطه بخورم و دست نياز به سوي كسي دراز نكنم، مي‏خواستم فرياد شوم و زمين و آسمان را با فداكاري و ايمان و پايداري خود بلرزانم، مي‏خواستم ميزان حق و باطل باشم، و دروغ‏گويان و مصلحت‏طلبان و غرض‏ورزان را رسوا كنم، مي‏خواستم آن‏چنان نمونه‏اي در برابر مردم بوجود آورم كه هيچ حجتي براي چپ و راست نماند، و طريق مستقيم، روشن و صريح و معلوم باشد، و هر كس در معركه سرنوشت، مورد امتحان سخت قرار نگيرد و راه فرار براي كسي نماند.

اما هميشه آرزو داشتم اگر دوستانم مي‏خواهند از من دفاع كنند، به خاطر حق دفاع كنند، نه به خاطر محبت و دوستي، اگر به هدف من علاقمندند، به خاطر طرفداري از حق باشد، نه رحم و شفقت به دوستي دل‏سوخته و رنج‏ديده كه احياناً كسب قلب او ثواب داشته باشد.

خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! زيرا مي‏دانم كه گمراهي چه بلاي خطرناكي است.
خدايا! هدايتم كن! كه ظلم نكنم، زيرا مي‏دانم كه ظلم چه گناه نابخشودني است.
خدايا! نگذار دروغ بگويم، زيرا دروغ ظلم كثيفي است.

خدايا! محتاجم مكن كه تهمت به كسي بزنم، زيرا تهمت، خيانت ظالمانه‏اي است.
خدايا! ارشادم كن كه بي‏انصافي نكنم، زيرا كسي كه انصاف ندارد شرف ندارد.
خدايا! راهنمايم باش تا حق كسي را ضايع نكنم، كه بي‏احترامي به يك انسان، همانا كفر خداي بزرگ است.
خدايا! مرا از بلاي غرور و خودخواهي نجات ده، تا حقايق وجود را ببينم و جمال زيباي تو را مشاهده كنم.

خدايا! پستي دنيا و ناپايداري روزگار را هميشه در نظرم جلوه‏گرساز، تا فريب زرق و برق عالم خاكي، مرا از ياد تو دور نكند.
خدايا! من كوچكم، ضعيفم، ناچيزم، پركاهي در مقابل توفان‏ها هستم، به من ديده‏اي عبرت‏بين ده، تا ناچيزي خود را ببينم و عظمت و جلال تو را براستي بفهمم و به درستي تسبيح كنم.
خدايا! دلم از ظلم و ستم گرفته است، تو را به عدالتت سوگند مي‏دهم كه مرا در زمره ستمگران و ظالمان قرار ندهي.

خدايا! مي‏خواهم فقيري بي‏‏نياز باشم، كه جاذبه‏هاي مادي زندگي، مرا از زيبايي و عظمت تو غافل نگرداند.
خدايا! خوش دارم گمنام و تنها باشم، تا در غوغاي كشمكش‏هاي پوچ مدفون نشوم.
خدايا! دردمندم، روحم از شدت درد مي‏سوزد، قلبم مي‏جوشد، احساسم شعله مي‏كشد، و بندبند وجودم از شدت درد صيحه مي‏زند، تو مرا در بستر مرگ آسايش بخش.

خسته‌‏ام، پير شده‏ام، دل‏شكسته‏ام، نااميدم، ديگر آرزويي ندارم، احساس مي‏كنم كه اين دنيا ديگر جاي من نيست، با همه وداع مي‏كنم، و مي‏خواهم فقط با خداي خود تنها باشم.

خدايا! به سوي تو مي‏آيم، از عالم و عالميان مي‏گريزم، تو مرا در جوار رحمت خود سكني ده.

http://www.baztab.com/news/29890.php

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم مهر 1384ساعت 16:47  توسط رضا  | 

 
 

کاش می شد یک بار دیگر ماه رمضان را از همان زاویه دید سال های کودکی نگاه کرد.رمضان با بوی گلاب از راه می رسید.انگار همه مهربانتر شده بودند . صد البته نه از جنس مهربانی های فصل پاییز سیاست، مزه آب و نان را در رمضان می فهمیدیم. و نیز پس از آن معنی تابلو غریب مولوی را در باره رمضان ،که هیچکس مثل او از روزه و رمضان سخن نگفته است . همان اشعاری که با صدای آسمانی شجریان گویی نشانی ماه رمضان شده است.ربنا از آسمان فرو می بارد و شعر مولانا مثل فواره ای به آسمان می رود . برای من رمضان نقطه تلاقی آسمان و زمین بر سر سفره روزه داران است

http://mohajerani.maktoub.ir/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 16:7  توسط رضا  | 

در مراسم افتتاحيه بازي‌هاي بانوان كشورهاي اسلامي، «سارا كورشي»، تنها عضو آمريكايي اين مسابقات، به همراه مربي‌اش در حال فيلمبرداري از رژه تيم آمريكا از سوي تماشاگران به شدت تشويق شد.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، «سارا كورشي»، تنها ورزشكار آمريكايي شركت‌كننده در چهارمين دور مسابقات ورزشي بانوان مسلمان بود.

به گزارش «كريستين ساينس مانيتور»، اين دونده نيمه‌استقامت آمريكايي، نمي‌دانست حال كه به عنوان نخستين ورزشكار زن آمريكايي ـ از زمان پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1979 ـ در رقابت‌هاي ورزشي ايران شركت مي‌كند، چه چيزي انتظار او را خواهد كشيد. او حتي با خود پرچم راه‌راه و ستاره‌دار آمريكا را آورده بود و مطمئن نبود كه آيا ايرانيان اجازه استفاده از اين پرچم را در مراسم افتتاحيه به او خواهند داد، يا خير اما به عنوان تنها شركت‌كننده آمريكايي در اين دور از مسابقات، هيچ جاي نگراني براي وي وجود نداشت.

سارا گفت كه مسئولان ايراني از قبل، يك پرچم بزرگ آمريكا را تدارك ديده بودند!
سارا با اشاره به 25 سال اختلاف بين ايران و آمريكا مي‌گويد: خيلي شگفت‌انگيز است كه مي‌توانيم مردم يك كشور را همان‌گونه كه هستند بشناسيم، بدون توجه به آنچه دولت‌هايشان مي‌گويند. او مي‌گويد: يكي از اهداف من از آمدن به ايران، پر كردن برخي فاصله‌هاست و به اين وسيله مي‌خواهم به ايراني‌ها نشان دهم كه مردم آمريكا به آنان و فرهنگشان علاقه‌مند هستند.

رقابت براي به دست آوردن مدال، جايگاه دوم را در ذهن سارا اشغال كرده بود، چراكه او مي‌خواست تجربه ديدار از ايران و شركت در مسابقه‌اي را كه 1700 زن جوان از چهل كشور جهان ـ از رشته هندبال گرفته تا پرش ارتفاع ـ در آن شركت داشته‌اند، به دست آورد.

كورشي، پيشگام دوي 1500 متر بود كه بر اثر كسالت و بيماري مجبور به كناره‌گيري شد، اما او نقطه توجه و علاقه رسانه‌هاي ايراني قرار گرفته است، به ويژه روزنامه‌نگاراني كه خواهان آگاهي از ديدگاه‌هاي او درباره روابط پرتنش ايران با آمريكا هستند.

او مي‌گويد: من از اين‌كه يك مسلمان ورزشكار آمريكايي هستم، افتخار مي‌كنم؛ من ايران را دوست دارم، آمريكا را هم دوست دارم.
كورشي دو ماه پيش اين شانس را به دست آورد كه فراخوان مسابقات ورزشي بانوان مسلمان را در آمريكا دريافت كند. او مي‌گويد: در آمريكا هيچ‌كس نامي از اين مسابقات نشنيده بود.

به نوشته «كريستين ساينس مانيتور» كورشي را مي‌توان «سفير حسن نيت» دانست. مسلماني كه والدين او پاكستاني هستند و هم‌اكنون دانشجوي سال آخر رشته پزشكي دانشگاه «روجستر» است. سال گذشته، او مدرك كارشناسي ارشد خود را در رشته بهداشت عمومي از دانشگاه هاروارد گرفت. وي پس از مراسم اختتاميه بازي‌هاي تهران، به مدت يك هفته به آمريكا بازگشت و سپس تصميم داشته كه براي دومين بار جهت گذراندن واحدهاي يك ساله زبان عربي و قرآني به قاهره برود. او از قوي شدن زنان از طريق ورزش سخن مي‌گويد و اميدوار است كه روزي در آينده، كار خود را در زمينه بهداشت عمومي در خاورميانه آغاز كند.

به اين ترتيب، برداشت‌هاي مثبت كورشي از ايران براي نخستين بار، در كلاس مطالعات زنان شكل گرفت و بعد هم استاد ايراني او در اين بين تأثيرگذار بود. وقتي كورشي در رقابت‌‌هاي ورزشي كالج آمريكايي خود شركت مي‌كرد، از شلوار استفاده مي‌نمود تا پاهايش پوشيده باشد. دانشگاه نيز به وي اجازه روزه‌داري در ماه رمضان را داده بود. كورشي در تهران هم براي خريد مانتو به تجريش رفته بود.

اين ورزشكار مسلمان مي‌گويد: مي‌خواهم درباره اين سفر خود چند مقاله بنويسم. او اميدوار است كه تجربه‌اش باعث شود كه روزي آمريكا و ايران به يكديگر نزديك شوند.

«كريستين ساينس مانيتور» در ادامه آورده است كه ايراني‌ها عميقا علاقه زيادي به حضور او در ايران و دريافت‌ها و احساسات او از كشورشان دارند. كورشي نيز در پاسخ مي‌گويد كه مردم و دوستان آمريكايي او نيز بسيار علاقه‌مند خواهند بود، از زبان كسي كه از كشوري ملاقات كرده كه بوش آن را بخشي از «محور شرارت» مي‌خواند، چيزهايي بشنوند.

سارا مي‌گويد: من فكر مي‌كنم مردم آمريكا نسبت به شنيدن اين سخنان بسيار مشتاق باشند، زيرا وقتي آمريكاييان مي‌شنوند كه شما مي‌خواهيد به ايران برويد، گوش‌هايشان تيز مي‌شود.

http://www.baztab.com/news/29840.php

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مهر 1384ساعت 16:4  توسط رضا  | 


محقق
تاريخ اجتماعى
- رضا شعبانى، استاد دانشگاه و نويسنده، متولد ۱۳۱۷ روستاى صمغ آباد طالقان قزوين.
- اخذ مدرك ديپلم ادبى از دبيرستان مروى تهران، ۱۳۳۵.
- اخذ مدرك ليسانس تاريخ و جغرافيا از دانشسراى عالى، ۱۳۳۸.
- اخذ مدرك دكتراى تاريخ از دانشگاه سوربن پاريس، ۱۳۴۹.
- رئيس دانشسراى عشايرى شهر كرد، ۴۱-۱۳۳۹.
- رئيس دبيرخانه دانشكده هاى ادبيات و علوم دانشگاه اصفهان، ۴۱-۱۳۳۹.
- تدريس در دانشگاه اصفهان، ۴۱-۱۳۳۹.
- استاديار دانشگاه ملى (شهيد بهشتى) از ۱۳۴۹ تا سال ۱۳۵۱.
- دانشيار دانشگاه ملى، ۵۶-۱۳۵۱.
- استاد دانشگاه ملى و شهيد بهشتى فعلى، ۸۴-۱۳۵۶.
- اخذ مدال تحقيق علمى درجه دو از يونسكو در سال ۱۳۷۰.
- عضو انجمن ايران شناسان اروپايى از سال ۱۳۶۷ تاكنون.
- تأليف ۲۰۰ مقاله در حوزه هاى تاريخ، تاريخ تمدن، ادب و فرهنگ ايران و تأليف ۲۱ كتاب و از جمله:
۱- تاريخ نادرشاهى
۲- تاريخ اجتماعى ايران در عصر نادرشاه (۲جلد)
۳- كوروش كبير
۴- داريوش كبير
۵- مبانى تاريخ اجتماعى ايران
۶- مختصر تاريخ ايران
۷- بررسى دولت نادرشاه افشار
۸- تاريخ تحولات سياسى، اجتماعى و اقتصادى ايران در دوره افشاريه و زنديه
۹- آداب و رسوم نوروز
۱۰- كليات تاريخ ايران
۱۱- مرورى كوتاه بر تاريخ ايران
۱۲- حديث نادرشاهى
۱۳- نادرشاه افشار
۱۴- مختصر تاريخ ايران در دوره افشاريه و زنديه
۱۵- تاريخ اجتماعى ايران در عصر نادرشاه افشار (به زبان فرانسه)
حاصل ۴۹ سال حضور فعال در عرصه علم آموزى، تحقيق، تدريس و تأليف در حوزه تاريخ و تاريخ اجتماعى اين مى شود كه از او به عنوان يكى از صاحبنظران در مورد تاريخ ايران ياد مى شود و ۲۱ كتاب پرمحتوا و قابل اعتنا از او به چاپ رسيده و بسيارى از اعضاى شاخص هيأت علمى دانشگاههاى ايران در عرصه تاريخ، روزگارى شاگرد او بوده اند.
230610.jpg
رضا شعبانى متولد ۱۳۱۷ روستاى صمغ آباد طالقان قزوين است. در خانواده اى به شدت مذهبى و از نظر مالى متوسط الحال زاده شده و پرورش مى يابد. از پنج سالگى معلم سرخانه داشته كه به او قرائت قرآن را ياد مى داده و تا ۱۰ سالگى بنا به گفته خودش بيش از ۱۰۰ بار كتاب آسمانى را قرائت كرده است.
پدرش سواد خواندن و نوشتن داشته و مادرش با اينكه بيسواد بوده، ثلث اشعار ديوان حافظ را به مدد پدر و برادر تحصيلكرده اش (دايى شعبانى) از برمى كند.
از جمله كتابهايى كه خوانده به شاهنامه، خاورنامه، اميرارسلان نامدار، برزونامه اشاره مى كند و مى گويد مهمتر از همه ديوان خواجه حافظ و گلستان سعدى را در همان ايام خوانده است. « محيط روستايى با صفايى بود و پاكى، پاكيزگى و ايمنى مطلق در آنجا وجود داشت. خانواده اى كه عميقاً به فرزندانشان علاقه داشتند و شرافت صداقت برمن حاكم بود و جز درستى و راستى هيچ به ما تعليم نمى دادند».
خانه شان دركنار مسجدى بوده كه پدر و مادرش نمازهاى يوميه را اغلب درآنجا به جاى آورده اند و اين پدر و مادر در شرافت، پاكدامنى، تقوا و درستكارى معروف عام و خاص در روستاى صمغ آباد بوده اند؛ روستايى در ۶ كيلومترى طالقان.
تحصيل در دوره ابتدايى را در دبستان مسعود سعد صمغ آباد و دبستان دنبليد طالقان طى مى كند و به منظور تحصيل درمقطع متوسطه عازم پايتخت كشور مى شود.
از پرويز رضايى رئيس دبستان دنبليد و دكترعلى محمد مژده دبير ادبيات دبيرستان قريب تهران به نيكى ياد مى كند و مى گويد: «هر دو انسانهايى نيك نفس، علاقه مند به شغل شان، باسواد، مردم دوست، مهربان و آزاده بودند».
او به تنهايى به تهران مى آيد و البته در تهران خويشاوندانى داشته و او در پانسيونى اقامت مى گزيند. پدرش ماهيانه ۵۰ تومان برايش مى فرستاده و از اين جهت او زندگى مشقت بارى را تجربه نمى كند و بالاخره در سال ۱۳۳۵ و بعد از گذراندن مقاطع تحصيلى متوسطه در دبيرستان قريب و دبيرستان مروى موفق به اخذ ديپلم ادبى مى شود.
با اتمام تحصيلات متوسطه اش، به دانشسراى عالى مى رود تا دررشته تاريخ و جغرافيا تحصيل در مقطع كارشناسى را شروع كند و حقوق ماهيانه ۱۵۰ تومانى هم داشته كه تقريباً نيمى از آن را به اعضاى خانواده اش مى داده؛ خانواده كه املاك كشاورزى و باغ داشته اند و مقدار قابل توجهى هم گوسفند و داراى زندگى متوسط الحالى مستقل بوده اند. از آنجا كه به طور مشخص هدفش از مهاجرت به تهران، ادامه تحصيل بوده، لذا دردسرهاى دورى ازخانواده را تحمل مى كرده است.
شعبانى در سال ۱۳۳۸ فارغ التحصيل مى شود ولى از استادانش يعنى مرحومان شميم، دكتر ورقاء، دكتر هدايتى، دكتر به منش، دكتر هوشيار، دكتر ميرهوشمند و دكتر جلالى با عزت و احترام يادمى كند و معتقداست كه آن اساتيد به كارشان علاقه داشتند، حداقل به يك زبان خارجى مسلط بودند و عشق به پرورش نسلى با ايمان و اعتقاد از لحاظ علمى داشتند. به نام دكتر اكرامى و دكتر پازارگادى هم اشاره مى كند و مى گويد از اين دو، خصوصاً مرحوم پازارگادى تأثير بسيارزيادى بر ذهن او گذاشته است و مهربانى و اعتناكردن استاد نسبت به احوال دانشجويش را فراموش نمى كند. در ضمن در كلاس ششم متوسطه در همان سال ،۱۳۳۵ در سطح دبيرستان، در سطح شهرتهران و درتمام كشور ازنظر نمره و رتبه علمى مقام اول كسب مى كند. جايزه اش هم كتاب «پاسداران سخن» دكتر مظاهر مصفا به همراه يك مدال بوده و عكس او به همراه خبر كسب موفقيت اش در روزنامه ها و مجلات آن دوره، ازجمله درمجله خواندنى ها و روزنامه هاى اطلاعات به چاپ رسيده بود.
در سال ۱۳۳۸ بلافاصله در دبيرستان هاى شهركرد به عنوان دبير به تدريس تاريخ و جغرافيا مى پردازد وبعد از ۹ ماه رئيس دانشسراى عشايرى شهركرد مى شود.
در آن ايام، كلاً ۶ نفر ليسانسيه در استان چهارمحال و بختيارى حضور داشته اند؛ يكى كه شعبانى بوده دو نفر ديگر هم رؤساى اداره فرهنگ شهركرد و بروجن بوده اند و سه تن ديگر هم دبير دبيرستان بوده اند. در سال ۱۳۴۱ و با انحلال آن دانشسرا، شعبانى به اصفهان مى رود و با مدرك ليسانس در دانشگاه اصفهان مشغول تدريس مى شود و سپس دبير چند دانشكده آنجا مى شود و تاريخ تمدن و فرهنگ ايران را درخلال ۵ سال تدريس مى كرده. در فواصل ۴۶- ۱۳۴۴ در دوره فوق ليسانس تاريخ دانشگاه تهران تحصيلات عالى خود را ادامه مى دهد.
 
رساله اين مقطع را درمورد لشكركشى نادرشاه افشار به هندوستان زيرنظر دكتر زرياب خويى مى گذراند و علاوه بر زرياب خويى نام استادان ديگرش را هم به خاطر مى آورد و مى گويد دكتر غلامحسين صديقى استاد جامعه شناسى تاريخى در درس دادن و كارش جدى بود، دكتر محمداسماعيل رضوانى، مردى مهربان، سليم، خليق و شريف بوده است. معتقد است كه مفيدترين كلاسها را با دكتر صديقى گذرانده و آقاى دكتر فريدون آدميت هم روابطش با دانشجويان بسيار سرد بوده و فقط به كلاس و درس توجه مى كرده. در سال ۱۳۴۶ عازم فرانسه مى شود و در دانشگاه سوربن ثبت نام مى كند و تز دكترايش را با عنوان «اوضاع اجتماعى ايران در عصر نادرشاه» را زير نظر پروفسور «ژان اوبسن» مى گذراند و بلافاصله بعد از دفاع از تزش در همان سال ۱۳۴۹ بلافاصله به تهران مراجعه مى كند و استاديار دانشگاه ملى (شهيدبهشتى بعدى) مى شود. به علت تأليفات متعدد - كتاب و مقاله - در سال ۱۳۵۱ دانشيار مى شود و به همين سرعت به علت فراست و فعاليت علمى گسترده و چشمگير در سال ۱۳۵۶ به مرتبه استادى دانشگاه دست پيدا مى كند.
حاصل چند دهه فعاليت علمى او در قالب ۲۰۰ مقاله و ۲۱ جلد كتاب منتشر شده است. در سالهاى ۵۹ - ۱۳۵۷ در دانشگاه شهيد بهشتى و در سالهاى ۸ - ۱۳۶۱ در دانشگاه تربيت مدرس مدير گروه تاريخ بوده و از سال ۱۳۵۹ تا سال ۱۳۸۳ مدير كميته برنامه ريزى تاريخ در ستاد انقلاب فرهنگى و مدير گروه تاريخ مركز نشر دانشگاهى و معاون مركز بوده است و حدود ۱۲۰۰ جلد كتاب را براى چاپ تأييد كرده. معتقد است كه به عنوان دفاع از حدود سه هزار عضو هيأت علمى دانشگاههاى ايران به مراجع ذيصلاح نامه نوشته و مدعى شده كه آن افراد، آدمهاى باصلاحيتى هستند كه براى خدمت به مملكت مفيدند و آن تعداد استاد به لطف اين نامه نگارى ها به كار تدريس خود ادامه مى دهند.
دكتر ملك شهميرزادى باستان شناس و استاد دانشگاه پنسيلوانيا معتقد است پس از اطلاع از آن همه نامه نگارى ارزشمند شعبانى، به او ارادت خاصى پيدا كرده.
رضا شعبانى از سال ۸۴ - ۱۳۷۹ مدير گروه تاريخ تمدن مركز گفت وگوى تمدنها مى شود. تشكيل چند سمينار بين المللى در زمينه شناسايى اصول اساسى حاكم بر مناسبات مدنى و فرهنگى ايران وديگر كشورها و چاپ تعدادى كتاب و مقاله و تماس با اساتيد و گروههاى مختلف داخلى و خارجى از فعاليتهاى اين گروه مركز بوده. از استادان فرانسوى اش علاوه بر پروفسور اوبسن (استاد تاريخ) به كلود كاهن (استاد تاريخ) ژيلبر لازار (استاد ادبيات ايران)، ژاك برك (استاد جامعه شناسى) و لوروآ گوروهان (استاد قوم شناسى) اشاره مى كند و درباره شان مى گويد: «هر يك از آنها در حوزه كار خود آدمهاى سرشناسى بودند. من جديت و علاقه مندى شان به كارشان و اهميت دادن به علم به صورت محض و بدون تكلف و اميدوارى به داشتن شخصيتى مستقل را از آنها آموختم و از آنها ياد گرفتم كه در يك حوزه معين به كار بپردازم. چون عمر آدمى براى جواب دادن به همه پرسشهاى مطرح در ذهن كافى نيست.»
او فعاليت خود را عمدتاً به حوزه تاريخ و تاريخ اجتماعى محدود ساخته و قصد دارد تاريخ ايران در عصر نادرشاه را در قالب چند جلد چاپ كند. سه كتاب «كريمخان زند»، «خشايارشاشاه» و «هويت ملى ما ايران» را در زير چاپ دارد. در مورد محتواى كتاب اخيرش مى گويد: «من در اين كتاب، در پى اثبات اين بودم كه بگويم ايرانيان از ۴هزار سال پيش كه به اين منطقه آمده اند ارزشهاى ثابت و پايدارى داشته اند و همواره موجوديت خود را به عنوان يك ملت حفظ كرده اند و در عين حال قديمى ترين ملت بر سر كار عالم باقى مانده اند.» در هنگام تدريس سعى مى كند به نحو بى طرفانه و با بى غرضى مدارك تاريخى را مورد بررسى و تحليل قرار دهد و نزديكترين صورت از وقايع تاريخى را در معرض قضاوت قرار دهد. رضا شعبانى به زندگى نگاهى مثبت دارد و هرگز احساس نااميدى نمى كند. در پى يافتن نقاط ضعف ديگران نيست، تلاش مى كند در حد امكان به ديگران احترام بگذارد و در صورت نياز از آنها حمايت كند. او مى افزايد: بدون چشمداشت خاصى براى سربلندى و عزت ايران و ايرانى مى كوشد. وى كه مدال تحقيق علمى درجه دو از يونسكو را در سال ۱۳۷۰ دريافت كرده و از سال ۱۳۶۷ عضو انجمن ايران شناسان اروپايى است، اين قدر شهامت دارد كه بگويد به ناحق مدير گروه باستانشناسى واحد علوم و تحقيقات دانشگاه آزاد است. چرا كه مديريت چنين گروهى با رشته تحصيلى او يكى نيست. بيشترين تأثير را از پدر و مادرش گرفته و آنها با محبت و عشق، فرزند خود را تربيت كرده اند و علايق دينى و ملى را در او پرورش داده اند. معتقد است: رسالت تاريخ بيدارى جوامع بسترى براى پذيرش مسؤوليت هاى انسانى و دريافت اين نكته است كه همه ملتها، توانايى آن را دارند كه به بهبود اوضاع و سعادت ابناى بشر كمك كنند. ديدن ايرانى سربلند، سعادتمند، پيشرفته و غرق در نعمت و رفاه را آرزو دارد. «به نحوى كه همه هموطنان من بتوانند از يك خانه زيبا و تميز با همه امكانات و وسايل مدرن لازم براى زندگى برخوردار باشند و امكان رشد استعدادهاى خودشان و فرزندانشان را تا عالى ترين درجات پيدا كنند.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840712/html/horizon.htm#s524760
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 12:3  توسط رضا  | 

شرق-تقى رحمانى:احمدشاه مسعود در شاه نشين قلب انسان هاى آزاده جاى دارد و در جان تمام طرفداران آزادى و طرفداران حقوق ملى كشورهايى در برابر متجاوزان خارجى با شعارهاى انترناسيوناليستى از هر نوع و مدل آنكه قصد فريب و غارت منابع آنان را داشته باشند. دو دانشجوى دانشگاه كابل با گرايشات مذهبى در زمان داوودخان كه عليه ظاهرشاه كودتا كرد، مخالف دولت داوودخان بودند، با كودتاى سرخ نورمحمد تركى به نفع شوروى و بعد اشغال افغانستان از سوى اين كشور كه بسيار پر خرج و پرهزينه بود. دو دانشجوى مزبور كه اولى تاجيك به نام احمدشاه و دومى پشتون به نام گلبدين حكمتيار بود به مبارزه مسلحانه با حكومت روى آوردند. احمدشاه كتابخانه اى به همراه داشت كه انديشه هاى وى را گلبدين حكمتيار جدا مى كرده وجود آثار على شريعتى و مرتضى مطهرى و كتاب هاى انديشمندان مدرن درباره سياست، دموكراسى و مليت در كتابخانه مسعود نشان مى داد كه وى به دنياى مدرن وارد شده و به عنوان يك مذهبى و ملى افغان قادر است كه منافع صحيح مردم افغانستان را در ماجراى پرمخاطره دو بلوك قدرتمند جهان (يعنى قبل از سال ۱۹۹۰) به خوبى درك كند.
احمدشاه مسعود، شير دره پنجشير بود؛ فرمانده اى كه از خاك افغانستان قدم بيرون نگذاشت و ارتشى را كه برلين را فتح كرده بود و معروف به قوى ترين ارتش زمينى جهان بود به دليل شرايط جغرافيايى و رشادت نيروهاى احمدشاه مسعود و فرماندهى عالى وى كه فرمانده در ميدان بود، در سه يورش بزرگ به دره پنجشير در زمان اشغال افغانستان زمين گير كرد. شير دره پنجشير همچنان در برابر اشغالگران غريد. او در آزمونى مشترك در برابر انترناسيوناليست سوم از منافع ملى و حاكميت ملى كشورش دفاع كرد. اما آزمونى ديگر در راه بود، زمانى كه به واسطه قدرت طلبى هاى رهبران افغانستان بعد از پايان اشغال شوروى و عقب نشينى شوروى از افغانستان جنگ داخلى در ميان گروه ها در گرفت. به طورى كه در گلوله باران كابل، گلبدين حكمتيار بى رحم تر از اشغالگران كابل را به توپ مى بست. طالبان براى امنيت بخشيدن به افغانستان سر برآورد. آزمون دوم براى مسعود شروع شد، مسعود باز به منطقه گل بهار و دره پنجشير عقب كشيد. جنگيدن با انگيزه هاى مذهبى در برابر اشغالگران ضدمذهب يا غيرمذهبى شايد سخت نباشد اما فاشيست خواندن طالبان و مبارزه با جريانى مذهبى و دينى چندان ساده نيست. احمدشاه مسعود طالبان را در پنجشير متوقف كرد. انگار خداوند به وى جغرافيايى اعطا كرده بود تا مقاومت وى را در برابر هر نوع تجاوزگرى بيازمايد. مسعود در مقابله با طالبان نشان داد كه به عنوان يك مذهبى به منافع ملى افغانستان مى انديشد و نسبت مليت و مذهب در ذهن او در دنياى مدرن به خوبى جايگاه به نفع منافع ملى يافته است. ترور فرمانده جنگ در اتاق مصاحبه، نشان مى داد كه غرش شير دره پنجشير مگر با شيوه ناجوانمردانه امكان پذير نيست. ترور وى نشان داد كه وى در جنگيدن و شكست دادن دشمن مسلح تبديل به اسطوره اى شكست ناپذير در اين سرزمين شده كه وى را در هنر جنگيدن و مقاومت بالاتر از چه گوارا بزرگ قرار مى دهد. شير دره پنجشير با ترور خود تمام نشد او كه استاد آيين نبرد چريكى و جنگ منظم بود، اما اين همه حكايت مسعود نيست.
اخلاق نبرد عادلانه در دنيايى كه به نام دين، باگناه و بى گناه را كشتار مى كنند، از ويژگى هاى مسعود بود. وى در روزهايى كه مجبور بود كابل را به قصد دره پنجشير ترك كند از نجيب الله رئيس جمهورى قبلى افغانستان كه به حالت تحصن و حفظ جان خود در دفتر سازمان ملل در افغانستان نگهدارى مى شد خواست كه به همراه او به دره پنجشير برود، كه وى قبول نكرد و با تسخير كابل، طالبان وى را اعدام كردند. مسعود نشان داد كه آيين اسيردارى و مروت با دشمنان خود را به خوبى مى داند. اما بهتر از اين منش مسعود بود. شير دره پنجشير حتى خانواده خود را به خارج نفرستاد، اين رسم عادى مبارزان در دهه هاى اخير شده حتى كسانى كه مبارزه پارلمانى مى كنند، فرزندان را براى تحصيل و غيره به خارج مى فرستند كه در مجموع نوعى فرق گذاشتن ميان خود و ديگران است. مطالعه كردن به مسعود ياد داده بود كه در كنار جنگيدن به ياران خود آموزش و ايدئولوژى و انگيزه براى مبارزه با دشمنان مسلح بدهد. جنگيدن با انترناسيوناليست به نام مذهب و كارگران براى منافع ملى افغانستان از وى فرماندهى شجاع، ملى و مذهبى افغان مى ساخت.
مهمتر اين بود كه فرمانده مسعود با وجود امكانات فراوان قصد رهبرى و كودتا عليه برهان الدين ربانى را در خود راه نداد و مطابق جنگ سالاران افغانستان خود را رهبر حزبى يا قومى نخواند تا از اين جايگاه به رياست جمهورى يا نخست وزيرى بينديشد. چنين سودايى را گلبدين حكمتيار داشت و آن را عملى كرد. احمد شاه مسعود الگوى شايسته براى همه كسانى است كه به منافع مردم مى انديشند و در اين راه به سختى ها و مصائب لبخند مى زنند و مقاوم و صبور و دلير در برابر مخالفان آزادى و استقلال و عدالت مى ايستند اما از راه رعايت اخلاق و انصاف در برابر مخالفان عدول نمى كنند.

http://www.emrouz.info/archives/2005/10/00206_11.php

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 12:0  توسط رضا  | 

دو ناشنيده از او
غلامعلي رجايي

راست مي‌گويند كه زمان، مفسر خوبي است، چه هرچه زمان بر برخي حوادث و انسان‌ها بيشتر مي‌گذرد، ابعاد ناشناخته‌اي از آنان آشكارتر مي‌شود. اين البته درباره حوادث و كساني صادق است كه به لحاظ كاركرد و... جايگاه حساس‌تري نسبت به همنوعان خود دارند و اين امر تا جايي صادق است كه گاه به دليل حجاب هم‌زماني كه از آن به نام «حجاب معاصرت» ياد مي‌شود، زمان گاه باعث ناشناخته ماندن اين موارد مي‌شود و بايد به ناچار براي درك بهتر و بيشتر، از زماني كه آن حادثه يا شخص در آن به سر مي‌برند، حتي چند نسل فاصله گرفت تا كاملا ابعاد آنها آشكار شود و از اين مقوله است، قضيه بعثت نبي اكرم(ص) و حادثه حيات‌بخش و شورانگيز عاشورا كه پس از آنها هرچه زمان مي‌گذرد، بركات آنان بر عالم و آدم بيشتر نمايان مي‌شود.

يكي از اين بركات، پيروزي انقلاب اسلامي با رهبري داهيانه حضرت امام خميني(ره) و به زباله‌داني تاريخ فرستادن نظام ستمگر شاهنشاهي بود كه بر اساس بررسي كارشناسان، نزديك به هشتاد نوع شكنجه در بازداشتگاه‌هاي آن روي آزاديخواهان اعمال مي‌شده است.

روزي در جمع دوستان بحث بر سر تغيير كاركرد برخي جريان‌هاي دخيل در اوضاع فرهنگي، سياسي و اجتماعي جامعه به ميان آمد و اين‌كه در اين بيست و چند سال، از بعضي جهات، عرصه اجتماعي بر روحانيت تنگتر شده و اين هرچند معلول عوامل مختلفي است، اما يكي از آن علل كه از قضا مهم‌تر از بقيه است، عملكرد برخي در اين كسوت مقدس، معنوي و نوراني است كه باعث شده، برخي ناآگاهان و سبك‌مغزان با تعميم خطاي بعضي كه به تعبير حضرت امام(ره) به ناحق اين لباس را بر تن كرده‌اند، دامنه جسارت خود را به ديگران هم گسترش دهند. بحث كه به اينجا رسيد، من گفتم: اين مردم همان مردمي هستند كه بي‌نظيرترين استقبال و بدرقه را از يك روحاني به نام امام انجام داده‌اند و در جريانات انتخابات و مرحله سوم تا هشتم، تماما به روحانيت با افزايش مستمر در مرحله بعد رأي داده‌اند و به ويژه در آخرين مرحله، به آقاي خاتمي با 22 ميليون رأي، آري گفتند، پس عامه و جمهور مردم با روحانيت مشكلي ندارند و حساب معدودي از آحاد جامعه از اين امر جداست.

دوستي كه گاه سمت ترجمه متن مكالمات رئيس‌جمهور پيشين را بر عهده داشت، مي‌گفت: پس از پيروزي تيم ملي فوتبال ايران به بحرين كه آقاي خاتمي، شخصا براي تشويق بازيكنان تيم ملي به استاديوم آزادي رفته بود، امير بحرين در تماسي تلفني با آقاي خاتمي كه اواخر دوران حكومت خود را مي‌گذراند گفت: تو از اين پس هم براي ما رئيس‌جمهور هستي، هرچند در مسند رياست جمهوري نباشي و در ادامه داد، در ديدار اخير هيأت فرهنگي كويتي با ايشان، يكي از متفكران نخبه كويتي به وي گفته است، شخصيت آقاي خاتمي، شخصيتي است كه در آن وقار و تواضع در دين‌داري و روشنفكري جمع شده است و جمع اين صفات، معمولا در يك نفر به ندرت ممكن مي‌شود.

دوست ديگر ما كه از قضا مدتي در هند كار فرهنگي كرده است، نيز مي‌گفت: سال 74؛ يعني دو سال پيش از رياست‌جمهوري خاتمي كه ايشان رئيس كتابخانه ملي بود، در سفري به هند براي خريد و انتخاب كتاب در خدمت ايشان به چند شهر اين كشور رفتيم. در اين سفر دو نكته عجيب از ايشان مرا به وجد آورد؛ يكي اين‌كه در دو پاكت پول داشت و مصارف شخصي و اداري خود را به دقت از هم جدا مي‌كرد و ديگر آن‌كه به من گفت، سعي كن، همسرت را به مكه ببري. علت را كه پرسيدم با تأثر گفت، اين ناراحتي هميشه با من است كه در اين مدت كه وزير ارشاد بودم و دستم در امر حج باز بود، به رغم تقاضاي مستمر همسرم، نتوانستم وي را به مكه ببرم و هميشه از يادآوري اين قضيه ناراحت هستم كه نتوانستم براي ايشان در اين زمينه كاري كنم كه معلوم شد، وي با اين‌كه ده سال وزير ارشاد بوده است، نخواسته از اختياري كه داشته است، استفاده كند.

خدا كند، اين روحيات و صفات و فضايل به مدد قلم‌هاي متعهد، از گوشه عزلت به در آيند و در معرض افكار عامه قرار گيرند و مهمتر از نقل تاريخ كساني كه وجودشان به چنين فضايلي آراسته شده است، به دور از حب و بغض و خط‌بازي‌ها و تنگ‌نظري‌ها، مطمح نظر و عنايت قرار گيرند تا جامعه دوباره رايحه پاكي،‌ آزادگي، وارستگي، نجابت، دين‌داري خود را استشمام كند.

اين دوست عزيز مي‌گفت، آقاي خاتمي به وي گفته است، من وقتي از وزارت رفتم، تازه دريافتم هيچ سرپناهي براي خود و فرزندانم تهيه نكرده‌ام و به كمك برادر همسرم، توانستم به صورت شراكتي، زميني 180 متري را در دو طبقه بسازيم و يك طبقه آن را به صورت شراكتي مالك شويم.

http://www.baztab.com/news/29748.php
+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:57  توسط رضا  | 

 

يك نشريه انگليسي با همراهي مركز سياست خارجي انگليس، روز شنبه فهرستي از ‪ ۱۰۰‬روشنفكر جهان را منتشر كرد.

خانم "شيرين عبادي" وكيل، آيت‌الله "علي سيستاني" رهبر مذهبي شيعيان عراق و "عبدالكريم سروش" استاد دانشگاه سه ايراني اين فهرست هستند.
در اين فهرست كه توسط نشريه "پراسپكت" و مركز سياست خارجي انگليس منتشر شده، نام افراد ديگري همانند پاپ "بنديكت شانزدهم" رهبر كاتوليك‌هاي جهان، "طارق رمضان" نويسنده مسلمان، "يوسف القرضاوي" روحاني مسلمان و "برنارد لوييس" مورخ انگليسي نيز به چشم مي‌خورد.

فهرست اين افراد در پايگاه اينترنتي مجله پراسپكت به نشاني اينترنتي (‪ (prospect-magazine.co.uk‬به راي گذاشته شده تا از ميان افراد نام برده شده "مهمترين روشنفكران" جهان از نگاه مردم انتخاب شوند.
http://www.emrouz.info/archives/2005/10/00206.php

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:35  توسط رضا  | 

در اين روزها دکتر فاتح رئيس و موسس خبرگزاري ايسنا خداحافظي کرده است. فرضي است که کمي در مورد ايسنا و دکتر فاتح بنويسم.

با دکتر فاتح از وقتي که دانشجو بود آشنا هستم. سالگرد دکتر شريعتي در سالهاي غربت اواسط دهه 60 در دانشگاه برگزار مي شد و هر ساله دکتر فاتح متن بسيار عاطفي و سياسي تکان دهنده اي مي نوشت و مي خواند. يک سال استاد فخر الدين حجازي و من سخنران مراسم بوديم ولي نوشته هاي آقاي فاتح بيش از همه گوش نواز مي شد. ايسنا در شرايطي راه اندازي شد که هنوز اينترنت فراگير نشده بود و تلکس انحصاري دولتي خبرگزاري جمهوري اسلامي و واحد مرکزي خبر تنها مرجع خبر رساني بود. ايسنا اولين و شجاعترين گامي بود که اين انحصار را شکست. در آن روزها، خبرگزاري هاي رسمي فقط به خبر رساني بسنده مي کردند. ايسنا براي اولين بار حوزه بحثهاي تحليلي را باز کرد. با افراد صاحب نظر سياسي که نظرات راهگشا و سياسي داشتند مصاحبه هاي مفصل کرد. ابتدا روزنامه هاي محدود آن روزها از انتشار اين تحليل ها پرهيز مي کردند ولي با صف شکني ايسنا کم کم انتشار تحليل هاي جدي سياسي فراگير شد.

افتخار ديگري که ايسنا دارد اين است که به مسائل حقوق بشري به خصوص در حوزه رسانه ها حساسيت ويژه اي داشت. هر روزنامه نگاري که به دادگاه مي رفت و يا هر روزنامه و نشريه اي، حتي اگر بسيار کم تيراژ و نامعروف بود، که دچار مشکل قضايي مي شد، ايسنا آن را خبررساني مي کرد.

ايسنا در فرصت کوتاهي به دليل محتواي غني اطلاع رساني با کمترين امکانات توانست رقيب قدرتمند خبر گزاري هاي دولتي پر امکانات شود.

بسياري از اين افتخارات مربوط به شخص دکتر فاتح بود که در اين راه سختي هاي فراواني کشيد و البته همکاران خبري و فني و اجرايي با انگيزه و مخلص و کارشناس هم که او را در اين مهم ياري مي کردند نيز همواره مورد تقدير جامعه انديشمند و سياسي کشور بودند.

در هر حال وظيفه انساني و رسانه اي حکم مي کند که در پايان دوران کار دکتر فاتح از صميم قلب به او و همکارانش خسته نباشيد بگوييم و براي آينده ايسنا هم آرزوي توفيق کنيم.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم مهر 1384ساعت 11:34  توسط رضا  | 


عشق و علم اقتصاد!
- منوچهر فرهنگ ، اقتصاددان، متولد ۱۲۹۸ تهران
- دكتراى دولتى در علوم اقتصادى از دانشگاه پاريس
- رئيس اسبق دانشكده اقتصاد دانشگاه تهران
- استاد اسبق دانشگاههاى معتبر كشور
- رئيس فعلى انجمن اقتصاددانان ايران
- برخى از آثار وى عبارتند از : اقتصاد معاصر (۳ جلد ،نوشته دنيز فلوزا) ، اقتصاد سياسى (۲ جلد نوشته رمون بار)، فرهنگ انگليسى به فارسى علوم اقتصادى ( با بيش از ۷ بار تجديد چاپ) ، پژوهشى در برنامه ريزى سوسياليستى (ژان ماژسفسكى) ، مبانى علم اقتصاد (الكس ژاكمن، هانرى تولكان)، دين هاى ايران (گئوويدن گرن) ، زندگى اقتصادى ايران.
230100.jpg
در تعريف علم اقتصاد گفته اند كه اقتصاد يعنى مديريت منابع كمياب. فى الواقع علم اقتصاد كليه شكلهاى رفتار انسانى را در مبارزه با كميابى بررسى مى كند و مديريت منابع كمياب، چنان كه كسانى بسا اوقات و مدتهاى مديد چنين مى انديشيده اند، فقط به مبادله محض و پرخرج خلاصه نمى شود. بلكه كاربرد جبر و فشار عمومى و خصوصى از منشأ دولت ياعاملان اقتصادى نيرومند يا گروهها و نيز اقدام به هديه يا به انتقالات بلاعوض به صورت محصول يا پول (مانند پرداختهاى اجتماعى ) را در برمى گيرد.
در اين تعريف علم اقتصاد بايد روابط ميان هدفهاى فعاليت انسانى و وسايل مورد استفاده را بررسى كند. اين امر ناشدنى است مگر آنكه عالمان اقتصاد و عاملان اقتصادى يك جامعه توانايى و دانايى لازم را براى تشريح و توضيح و تبيين اين اهداف و عملى كردن آنها را داشته باشند. چرا كه علم اقتصاد بايد نشان بدهد كه چگونه هدف حاكم بر فعاليت اقتصادى انسان است و چگونه تغيير هدف روى كيفيات اين فعاليت اثر مى گذارد.
براين مبنا علم اقتصاد است كه در مرحله عمل از ميان هدفهاى مختلف بايد از يك سو آنهايى را پژوهش كند كه با يكديگر توافق دارند و تحقق پذير هستند و از سوى ديگر آن روشهاى اقتصادى را مشخص نمايد كه براى رسيدن به اين هدفها به بهترين صورت مناسب است. و اين ممكن نيست مگر با وجود و حضور اقتصاددانان فرهيخته اى چون «منوچهر فرهنگ».
منوچهر فرهنگ را بايد به حق «پير اقتصاد ايران» دانست. چه او نقش بسزا و غيرقابل انكارى در علمى شدن اقتصاد و نگاه علمى كردن به اقتصاد در ايران در دوره معاصر داشته است و سرآمد اقتصاددانان و اقتصادخوانان امروز ايران زمين است.
شاگردان فرهنگ حالا هركدام براى خودشان اقتصاددانى هستند صاحب نظر كه نقش ارزنده و كليدى در تئوريزه كردن شرايط و دشواريها و راه حل هاى اقتصادى ايران دارند و گرچه آنچه شنيده نمى شود و به گوش اندرز شوندگان نمى رود البته همين نظرات و پيشنهادات آنهاست اما به هرحال اگر نيمه جانى هم بر پيكره بيمار و پراضطراب اين خاك و آب باقى مانده از سر همين هشدارها و اصرارها و پيگيرى هاى مشفقانه و دلسوزانه امثال منوچهر فرهنگ و باقر قديرى است كه همواره اضطرار اين بيمار نيمه جان را دارند.
منوچهر فرهنگ شهرت خود را تنها به واسطه تدريس و تعليم دانشجويان و اقتصاددانان سرشناس اين خاك و بوم به دست نياورده. بلكه شايد بخش اعظم شهرت او به واسطه آثارى است كه وى تأليف و يا ترجمه كرده است. از جمله معروف ترين آثارى كه او ترجمه كرده است ، كتاب ۳ جلدى «اقتصاد معاصر» اثر «دنيز فلوزا» است. «دنيز فلوزا» استاد سابق دانشگاه پاريس صاحبنظر در مسائل پولى بين المللى است و داراى تأليفات آموزنده و مقالات بسيار نيز در دايره همين موضوع است.
فلوزا در كتاب «اقتصاد معاصر» كه الحق كتابى است برجسته و اثرگذار در عرصه علم اقتصاد ، نظريه هاى تازه ، مفاهيم نو و فراگردهاى نوظهور در قلمرو اقتصاد را ارائه مى كند و تحولاتى كه طى پانزده سال پيش از آن، در زندگى اقتصادى دنيا و در طرز تفكر اقتصاددانان نامدار تحقق يافته اند را طرح مى نمايد.
«اقتصاد معاصر » در جلد نخست اين مجموعه به «اعمال اقتصادى » مى پردازد و در جلد دوم «پديده هاى پولى» را كه در آن زمان هنوز وارد كتابهاى درسى نشده بود مورد بحث و فحص قرار مى دهد و جلد سوم عنوان بحث انگيز «رشد، بحران و استراتژى هاى اقتصادى را استادانه بررسى مى كند.»
بسيارى از دانشجويان دهه ۷۰ اقتصاد در ايران با مطالعه و مرور اين كتاب كه از ترجمه عميق و شيوا و علمى منوچهر فرهنگ بهره مى برد، دانش خود را در زمينه علم اقتصاد به مرتبه جهانيان مترقى رساندند و صاحبنظران و انديشمندان آن زمان با مرور اين گنجينه فكرى به اندوخته هاى علمى خود پويايى و تازگى بيشتر بخشيدند.
منوچهر فرهنگ اين مجموعه ۳جلدى را كه به همت انتشارات سروش به چاپ رسيد،با هدف ارائه تازه ترين و پيشرفته ترين نظريات اقتصادى به جامعه علمى و صاحبنظران اقتصادى عرضه كرد كه با استقبال شديد دانشجويان و اقتصاددانان قرار گرفت و پس از گذشت ۱۴ سال از اولين چاپ، اين كتاب ۳ جلدى بارها تجديد چاپ شد و مورد استفاده دانشجويان و صاحبنظران قرار گرفت.
«دنيز فلوزا» در مقدمه اين كتاب ۳ جلدى مى نويسد: «هدف اين سلسله آثار، اقتصاد معاصر، اين است كه طرز كار مجموعه اقتصاد كنونى را به صورت مسيرى ارائه دهد كه از اعمال بنيادى، محرك زندگى اقتصادى آغاز مى كند و به تحليل هدفها و وسايل زندگى اقتصادى مى رسد.»
از اين روست كه در جلد نخست اين مجموعه - «اعمال اقتصادى بنيادى» - او به تحليل اعمال توليد، توزيع، مصرف و سرمايه گذارى و همچنين تطبيق آنها در چارچوب فراگردهايى مى پردازد كه تحليل هاى كلاسيك، ماركسيستى و كينزى كرده اند.
در واقع اين كتاب مقدمه اى بر تحليل اقتصادى و بررسى ساختارهاى اساسى است كه در آنها پديده هاى اقتصادى كنونى ، بويژه در فرانسه ، جريان دارند. چنين است كه همزمان نظريه نوظهور بنگاه و تشريح تمركزهاى صنعتى در جلد اول آن موردنظر قرار گرفته اند و به يكديگر نزديك شده اند.
«فلوزا» در جلد دوم ، «پديده هاى پولى » ، مكانيسم هاى پولى در سطح ملى و در سطح بين المللى را مورد تحليل قرار مى دهد و فراگردهاى ايجاد پول ، توزيع اعتبار را بررسى مى كند. اين فراگردها زير تأثير سياستهاى پولى مالى قرار گرفته اند كه اينان نيز خودشان در يك زمينه بين المللى رهبرى مى شوند. در واقع فلوزا درجلد دوم اين مجموعه، اوضاع نابسامان پولى بين المللى و روابط آن با بحران انرژى را به عنوان هدف يك بررسى گسترده مورد تحليل و تأكيد قرار مى دهد.
230103.jpg
او پس از عرضه كردن مجموعه اعمال اقتصادى در جلد اول اين مجموعه و مكانيسم هاى پولى در جلد دوم، در جلد سوم به پديده هاى رشد و نوسازى هاى اقتصادى مى پردازد و درباره آنها بحث مى كند. او همچنين در اين جلد سياستهايى كه مى توانند در درمان آن آزمون شود، مورد تحليل قرار مى دهد.
از ديگر آثار ارزشمندى كه به دست منوچهر فرهنگ ترجمه شده است مجموعه دو جلدى «اقتصاد سياسى» است. اين كتاب توسط «نشر دانشگاهى فرانسه» يا Presses Universitaires de France براى نخستين بار در سال ۱۹۵۵ به چاپ رسيد و پس از آن بيش از ۲۰بار تجديد چاپ شد و در شمار اصلى ترين كتابهاى درسى دانشگاههاى فرانسه محسوب مى شد.
نويسنده اين كتاب «ريموندبار» يا Raymond Barre، استاد دانشگاه پاريس و يكى از اقتصاددانان بلندپايه دنياست كه به تأليف اين كتاب پرداخته. كتاب مذكور از معدود منابع معتبر و جامع علم اقتصاد است كه به تفسير و تشريح مبانى و اصول اكثر مكاتب اقتصادى دنيا پرداخته است.
اين كتاب با ترجمه سليس و محققانه اى كه منوچهر فرهنگ از آن ارائه كرده است، براى اولين بار در سال ۱۳۶۷ به بازار نشر آمد و مورد استقبال شديد دست اندركاران علم اقتصاد، استادان، دانشجويان، مسؤولان برنامه ريزى و اجرايى كشور قرار گرفت و تاكنون بيش از ۵بار تجديد چاپ شده است. منوچهر فرهنگ درباره اين كتاب مى نويسد: «اقتصاد سياسى» نام سنتى «علم اقتصاد است كه «آنتوان دومونكرتين» نخستين بار آن را عنوان كتاب خود ساخته و با اين ابداع بر اهميت قاطع فعاليتهاى اقتصادى توليد و مبادله كالاها در ابعاد جامعه تأكيد گذاشته است.»
او مى گويد: «ريشه economic در واژه يونانى oikos و neimein است كه در گذشته فقط به مديريت امور خانه محدود مى شد، حال آنكه طبيعت افعال انسان نه تنها متضمن قضاوت ارزشى و دريافت انسانها بلكه مستلزم درك زندگى اجتماعى اينان است. بدين مضمون علم اقتصاد به عمل فردى اكتفا نمى كند، بلكه مجموعه اى از پديده هاى اجتماعى را در نظر مى گيرد. اين علم علاوه بر عمل اقتصادى فردى به دستگاه اقتصادى و به نوع سازمان آن نيز توجه دارد، زيرا اينان به هدفهاى انسانها به طرزى مناسب و مطلوب تحقق مى بخشند.»
او در مورد «ريموندبار» نيز مى نويسد: «ريموندبار، مؤلف اين كتاب؛ در دوازدهم آوريل سال ۱۹۲۴ ميلادى در شهر «سن - دنى» مركز ايالت فرانسوى جزيره «رئونيون» در قلب اقيانوس هند و به فاصله يازده هزار و پانصد كيلومترى سرزمين اصلى فرانسه چشم به جهان گشود؛ تحصيلات عاليه خود را در رشته اقتصاد و حقوق به پايان رسانيد و به مقام استادى رسيد.
كتاب اقتصاد سياسى حاوى كليه اصول، نظريه ها و پديده هاى اقتصادى در مقياس هاى خرد و كلان و در محدوده روابط بين المللى و داد و ستدهاى جهانى است و نويسنده و مترجم نهايت تلاش خود را براى پرداختن اصولى به موارد مذكور كرده اند و در اين كتاب به شايستگى حق مطلب را ادا كرده اند.
منوچهر فرهنگ از جمله مزاياى بسيار شايان توجه اين اثر معتبر را دو مزيت مهم و برجسته اى مى داند كه عبارتند از يك: توضيح تحليلى و تاريخى موضوعات كه به عنوان شاهد مثال در كنار مباحث اصلى و اساسى و آموزش روش پژوهش اقتصادى به پژوهندگان؛ داده هاى آمارى بسيار مفيد و كاربردى را در اين قسمت ها به كار برده است كه بسيار قابل استناد هستند. مورد ديگر و مزيت برجسته دوم اين كتاب نگرش نويسنده آن به دانش اقتصاد از سه ديدگاه سرمايه دارى، سوسياليستى و اقتصادهاى كم رشد و رو به توسعه است كه به اين ترتيب نه تنها دانشجويان مشتاق و كنجكاو را در ابعاد گوناگون پرورش مى دهد و پژوهشگران را راهنمايى مى كند، بلكه به معلومات صاحبنظران علم اقتصاد نيز غناى بيشترى مى بخشد.
در واقع همين ويژگى هاى كم مانند است كه انگيزه اصلى منوچهر فرهنگ براى برگردانيدن اين نوشته بلند به فارسى بوده است. «با اين هدف كه حالت يك بعدى يا تك بعدى را از وجود دانشجويان و پژوهشگران بزدايد و در نتيجه در اين تنگ غروب ستاره حيات خود خدمتى ديگر به دانشگاهيان و به ميهن ارجمندمان ايران عرضه بدارد.» انگيزه دوم منوچهر فرهنگ در اقدام به اين كار دشوار «اين بوده است كه با زبان فارسى در ميدان رقابت علمى - فرهنگى مجال جلوه گرى پيدا كند و غناى سرشار خود را در برابر رقيبان پيشتاز ديگر نشان بدهد.» انگيزه اى كه هنوز او را سرپا نگه داشته و با همين انگيزه است كه او در سن ۸۷ سالگى رئيس انجمن اقتصاددانان ايران است.
منوچهر فرهنگ را بايد به عنوان بزرگترين اقتصاددان ساليان معاصر ايران دانست كه بى توجه به كهولت سن و بزرگى سال همچنان در بطن جريانات اقتصادى و سياسى كشور قرار دارد و شجاعانه از اندرز دولتمردان و حكومتگران دريغ نمى كند و همچون روزهاى جوانى سرپا و استوار در راه نجات پيكر نيمه جان اقتصاد ايران در تلاش و تكاپوست. بى آنكه ادعايى داشته باشد يا مدعايى را اصرار بورزد. از شانس همسالان من است شايد كه مى توانيم با امثال او هنوز دم خور باشيم. باشد كه اين چنين بماند!
http://www.iran-newspaper.com/1384/840709/html/horizon.htm#s523320
+ نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 15:1  توسط رضا  | 

 

شرق-فريد مدرسى:مسن تر به نظر مى رسيد، عصا را در دست گرفته بود و در كنار نمايندگان جوان تر از خود در راهروى محل تحصن مجلس ششمى ها در اعتراض به ردصلاحيت ها در آستانه انتخابات مجلس هفتم با وجود بيمارى شديد كليوى و خونى ايستاده بود. در حالى كه اكثر روحانيون مجلس ششم اين تحصن را نادرست مى دانستند، او و حسين انصارى راد در تحصن شركت كردند و همراه جوان تر ها حركت اعتراضى خود را به نمايش گذاشتند. اين امر آخرين فعاليت سياسى او بود، چون پس از مدتى بيمارى امان به او نداد و همواره در ميان بيمارستان و منزل در حال رفت و آمد بود و بالاخره با توجه به حضور موثر در بين دوم خردادى ها در نهايت تنهايى در بيمارستان خاتم الانبياى تهران خداحافظى كرد و رفت.
•آذربايجانى بود، در مشهد متولد شد و به قم رفت
محمد واعظ عبايى در سال ۱۳۱۸ در خاندان «عباچى» هاى تبريز متولد شد. جدش «آقاميرزا على آقاعباچى» كه با آرا و نظرات «صاحب جواهر» آشنايى كامل داشت از «خطباى معروف» آذربايجان بود. پدرش نيز «آقا ميرزا حسين عبايى» منبرى صاحب نامى بود كه با حضور خود در شهر مشهد پسوند خراسانى بر نام آن افزوده شد. پدر عبايى در ابتدا به همراه دايى او يعنى «آقا سيدعلى علوى رضوى» علوم ابتدايى حوزوى را به «محمد» آموختند و پس از آن او شاگردى اساتيد حوزوى مشهد همچون «حاج شيخ هاشم و مجتبى قزوينى»، «سيدهادى ميلانى» و «ميرزا جواد آقاتهرانى» را هم تجربه كرد، اما در سال ۱۳۳۹به قم آمد تا در «فيضيه» علوم حوزوى را بياموزد كه اساتيد او در آن مقطع آيات عظام «محمدحسين بروجردى، روح الله خمينى و سيدكاظم شريعتمدارى» بودند.
با توجه به اينكه آيت الله «سيدكاظم شريعتمدارى» از نزديكان پدرش بود و اين مرجع تقليد هرگاه به مشهد مى رفت، با «آقاميرزا حسين عبايى مانوس» و از سوى ديگر حتى «باجناق» او يعنى «پيشوايى» مرتبط با بيت آيت الله شريعتمدارى بود، عبايى هوادار فكرى سياسى آيت الله خمينى شد و با تمام توان از همان ابتداى دهه چهل در جهت ترويج «فقه سياسى» اين مرجع تقليد كوتاهى نكرد و نگرش مذهبى و فكرى آيت الله خمينى را به نگرش آيت الله شريعتمدارى ترجيح داد.
• مبارزه با رژيم پهلوى و همراهى با نهضت اسلامى آيت الله خمينى
محمد عبايى اين روحانى ۲۵-۲۴ ساله با آشنايى با حركت آيت الله خمينى وارد نهضت اسلامى روحانيون منتقد رژيم پهلوى شد. پس از تبعيد آيت الله خمينى به عراق او به همراه ۹ نفر از دوستانش همچون عبدالمجيد معاديخواه، محمد مهدى ربانى املشى، احمد جنتى، سيدحسن طاهرى خرم آبادى، محمد يزدى، جعفر گيلانى و... اقدام به تشكيل «گروهى مخفى و نه چندان قاعده مند» كردند. آنان در مورد حوادث مختلف از ميان علما و فضلاى قم امضا براى بيانيه هايى عليه رژيم پهلوى جمع آورى مى كردند. در نهايت پس از حضور او و عبدالمجيد معاديخواه در مراسم بزرگداشت چند تن از اعضاى موسس سازمان مجاهدين خلق همچون محمد حنيف نژاد، ناصر صادق و... در فيضيه كه توسط رژيم وقت اعدام شده بودند، بازداشت شدند. اولين بازداشت او شامگاه ۱۴ خرداد ۵۱ بود كه پس از حضور موقت در زندان شهربانى قم به زندان قزل قلعه منتقل شد. عبايى پس از گذران نزديك به يك سال حبس آزاد اما به مدت سه سال به نائين، گناوه و ديلم تبعيد شد.
پس از حركت قيام ۱۹ دى ۵۶ مردم قم كه اربعين شهداى آن حركت در شهر هاى مختلف برگزار مى شد، عبايى به عنوان سخنران آن مجالس شناخته مى شد و پس از آخرين سخنرانى اش در مسجد جامع بازار تهران در ارديبهشت ۵۷ با تغيير لباس آن جلسه را ترك كرد و از آن پس به مدت سه ماه در كوه ها و روستا هاى اطراف شهر مشهد و شهرستانك و حتى گاهى اصفهان، شيراز و تبريز به صورت مخفى زندگى مى كرد. او حتى مدتى كوتاه در شانديز مشهد يك خرده فروش شد تا از چشم نيرو هاى امنيتى رژيم وقت دور بماند. البته هيچ گاه حركت هاى مسلحانه را نمى پسنديد، بلكه در آستانه انقلاب به يك «حركت زيربنايى فرهنگى ناب» معتقد بود.
• تبليغ فقه پويا و رقابت با فقه سنتى
پس از انقلاب ۵۷ روحانيون انقلابى كه با كار اجرايى و دولتى به خوبى آشنا نبودند، يا به سوى امور قضايى رفتند يا فعاليت تبليغى دينى را برگزيدند. لذا «محمد عبايى خراسانى» هم پس از مدت كوتاهى كه حاكم شرع اهواز بود به اين امر علاقه زيادى نشان نداد و به سوى فعاليت هاى تبليغى- مذهبى و سازماندهى روحانيون انقلابى جوان پرداخت. پس از انحلال «دارالتبليغ» آيت الله شريعتمدارى اين مركز به «دفتر تبليغات امام» تغيير نام داد و روحانيون غيرسياسى جاى خود را به روحانيون سياسى هوادار رهبر فقيد انقلاب دادند. عبايى از همان ابتدا به همراه برخى از روحانيون ارشد ديگر عهده دار مديريت اين مركز شد و شخصاً رياست اين مركز را بر عهده گرفت.«دفتر تبليغات امام» كه پس از مدتى به «دفتر تبليغات اسلامى حوزه علميه قم» تغيير نام داد، به جايگاهى فكرى _ تبليغاتى در مقابل جامعه مدرسين حوزه علميه قم قرار گرفت. در اين مركز روحانيون چپ گراى خط امامى به تئورى پردازى انديشه «فقه پويا» پرداخته تا تئورى هاى كنش هاى سياسى خود را پردازش كنند. دفتر تبليغات از برخى روحانيون جوانى همچون محمدصادق كاملان، سيدمحمدعلى ايازى، سيدحسين موسوى تبريزى، سيدابوالفضل موسويان، محمدتقى فاضل ميبدى و... تشكيل شده تا به تئورى «فقه پويا» جامه عمل بپوشانند. دفتر تبليغات نشريه «حوزه» را منتشر و به نوعى با نشريه «نورالعلم» جامعه مدرسين رقابت فكرى مى كرد كه البته نشريه هاى ديگر نيز همچون «پژوهش» يا «نقد و نظر» و «فقه» توسط اين مركز منتشر شد.
سيدابوالفضل موسويان عضو مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم و از اعضاى اوليه دفتر تبليغات در مورد انديشه و دغدغه عبايى مى گويد: «تلاش آقاى عبايى بيشتر اين بود كه انديشه و تفكر روشن فكرى و انديشه اى را كه در واقع انقلاب را آن انديشه شكل داده بود در حوزه رواج و قوت پيدا كند و حوزوى ها با اين انديشه و تفكر آشنا بشوند، لذا تمام تلاش خود را در بخش هاى مختلف دفتر تبليغات بر روى اين هدف مى گذاشت كه اين انديشه تقويت بشود و ابايى هم نداشت كه با اشخاص مختلف تماس داشته باشد و حتى برود نزد آنها و از آنها تقاضا بكند و بخواهد كه بيايند و اين كارها را انجام بدهند.»
البته سيدمحمدعلى ايازى، ديگر عضو مجمع مدرسين و اعضاى فعال در دفتر تبليغات در مورد آغاز شكل گيرى اين مركز و انتشار نشريه «حوزه» به تفصيل توضيح مى دهد: «بعد از انقلاب و همان روز هايى كه بحث تاسيس سازمانى به نام دفتر تبليغات مطرح بود و در دور شهر ساختمانى بود كه چهار پنج نفر آنجا جمع شده بودند و آقاى عبايى هم كه در اوايل عنوان رئيس نداشت، ولى كارگردان اصلى قضيه بود و فعاليت بيشترى مى كرد و نقش محورى داشت. من اواخر سال ۵۹ بود كه ديگر تهران را رها كردم و به قم آمدم. ايشان يك روز با من تماس گرفت و گفت: «فلانى به ذهنمان آمده كه بالاخره اين انديشه انقلاب نياز به يك مجله دارد و انتشار مجله اى كه هم بتواند طلبه ها را تغذيه كند و هم پشتوانه فكرى و فرهنگى داشته باشد و قصد داريم چنين مجله اى را منتشر كنيم. آقاى حكيمى آمده و من هم هستم مى خواهيم مجله اى با نام «روشنفكران» منتشر كنيم.» من هم گفتم كه باشد عيبى ندارد. البته وقتى خواستيم اسم براى اين نشريه بگذاريم اسم تغيير كرد و به نام مجله «حوزه» شد. بعد كه قصه «دارالتبليغ» پيش آمد و اينكه دفتر تبليغات عملاً با يك شبكه امكانات گسترده اى پيدا كرد، آقاى عبايى اصرار كرد كه شما بياييد و مسئوليت انتشارات دفتر تبليغات را قبول كنيد. (معناى قبول كردن مسئوليت انتشارات دفتر تبليغات يعنى عضو هيات مديره دفتر شدن) از اين تاريخ ارتباط ما ديگر عملاً با آقاى عبايى خيلى زياد شده بود و به دلايل همفكرى، هم انس بودن، هم شهرى بودن و از جهات مختلف ارتباط كارى مان از سال ۶۰ خيلى افزايش پيدا كرد و ما در آنجا دو سه مجله راه انداختيم.»
با شكل گيرى دفتر تبليغات و اداره اين مركز توسط «محمد عبايى خراسانى» برخى اهداف دنبال مى شد كه كمتر با روحيه و فضاى حاكم بر حوزه علميه قم همخوانى داشت، البته اكنون مى توان اين فعاليت ها را حتى در برخى از مدارس علميه سنتى نيز ديد.
آموزش پژوهشگرى و نويسندگى، فن خطابه و زبان هاى خارجى توسط اين مركز انجام مى شد و تلاش عبايى و حلقه دفتر تبليغات بر اين بود تا از برخى از مولفه هاى حوزه علميه در جهت ارتباط با دنياى جديد پيش رو با توجه به تشكيل حكومت اسلامى در ايران استفاده شود و لذا حتى روحانيونى را جهت ارتباط با جوانان و نوجوانان آموزش دادند و از برخى افراد غيرروحانى همچون محمدرضا حكيمى و پرويز خرسند نيز در برخى امور سود جستند. در كنار اين مسائل برخى مراكز تحقيقاتى همچون مركز تحقيقات اسلامى و موسسه آموزش عالى باقر العلوم هم تاسيس شد اما با تغيير آرايش نيرو هاى سياسى در بافت قدرت به خصوص پس از سال ۶۸ مديريت حاكم بر دفتر تبليغات دچار دگرگونى شد و نيرو هاى فعال در اين مركز به حاشيه رفتند. البته ابتدا فشا ر هاى سياسى در جهت تغيير مديريت ميانى در ساختار دفتر تبليغات بود كه پس از افزايش اين فشار ها عبايى ديگر نتوانست در اين مجموعه به اهداف و نگرش هاى فكرى- مذهبى خود نائل آيد، لذا مديريت اين مركز تغيير كرد و نيرو هاى رقيب اين حلقه فكرى- سياسى به جاى عبايى و نيرو هاى همكار او نشستند. محمد عبايى با اين وجود امام جمعه موقت مشهد (در حدود ده سال)، عضو دبيرخانه ائمه جمعه سراسر كشور، مسئول امور روحانيون حج و نماينده دوره دوم خبرگان رهبرى بود. با توجه به عدم حضور عبايى در مديريت دفتر تبليغات برخى حتى امام جمعه بودن او را در مشهد تحمل نكردند و هر روز بر فشار هاى خود مى افزودند تا او از سمت خود استعفا دهد كه بالاخره در سال ۷۳ در محراب نماز جمعه مورد سوءقصد قرار گرفت و ترور شد. البته آن ترور نافرجام بود، اما هيچ گاه مشخص نشد كه آن افراد چه كسانى بودند.
• فعاليت در جبهه اصلاح طلبى
پس از اين ديگر هواداران «فقه پويا» مركز و مامنى براى ارائه آرا و نظريات خود نيافتند، تا اينكه زمزمه هاى كانديداتورى سيدمحمد خاتمى، عضو مجمع روحانيون مبارز بر سر زبان ها افتاد.
محمد عبايى كه به همراه برخى از ياران گذشته خود در دفتر تبليغات شروع به عضو گيرى جهت تشكيل گروهى فرهنگى- سياسى با نام مجمع مدرسين و محققين حوزه علميه قم مى كرد، در آستانه انتخابات رياست جمهورى دوره نهم اين مسئله به نوعى به تعليق درآمد و همه آن افراد در ستاد انتخاباتى محمد خاتمى مشغول به فعاليت شدند.
عبايى رياست ستاد انتخاباتى محمد خاتمى را در قم- مركز آموزش و تربيت روحانيون _ بر عهده گرفت و سعى كرد به همراه ياران فكرى خود روحانيون همفكر را سازماندهى و با توجه به تجربه مديريتى در دفتر تبليغات آنان را در محرم و صفر جهت تبليغ به روستا ها و شهر هاى مختلف اعزام كند تا به نوعى در جهت تشريح ديدگاه هاى كانديداى مورد حمايت خود به توده مردم تلاش نمايند.او با تمام توان در اين مسير قدم گذاشت و حتى در مركز روحانيون سنتى و راست گرا يعنى شهر قم توانست بيش از نيمى از جمعيت اين شهر را به سوى هوادارى از خاتمى هدايت كند. محمد خاتمى راى آورد و دولت اصلاحات شكل گرفت و محمد عبايى نيز مشاور او در امور روحانيون شد. اما عبايى به اين فعاليت بسنده نكرد و براى كانديداتورى خبرگان رهبرى در دوره سوم اعلام آمادگى كرد كه با توجه به ردصلاحيت برخى افراد همفكر او همچون موسوى خوئينى ها، عبدالله نورى و... عبايى از كانديداتورى خود از حوزه استان خراسان انصراف داد و همراهى خود را با برخى از اصلاح طلبان پيشرو اعلام كرد البته در اين ميان مجوز تشكل فكرى- سياسى خود را هم از كميسيون ماده ده احزاب دريافت كرد تا به همراه ياران قديمى خويش بتواند نگاه سياسى _ مذهبى خود را در حوزه علميه قم بروز دهد تا فقط برخى نگرش هاى حوزوى اجازه بروز نيابد و «مجمع مدرسين و محققين» هم در مقابل «جامعه مدرسين» بتواند نگرش فقهى نوگرايانه خويش را بسط دهد.عبايى همچنان در مجلس ششم با توجه به بيمارى و كهولت سن به عنوان نماينده اى فعال و موثر شناخته مى شد. او كه همچون دوران جوانى نمى توانست خطابه گويد، اما در برهه هاى مختلف سياسى همچون بسته شدن برخى از نشريات، قتل هاى زنجيره اى در مشهد، جريان نشست تحكيم در خرم آباد، ماجراى لقمانيان (نماينده همدان)، احضار موسوى تبريزى به دادگاه ويژه روحانيت، اعتراض به حكم هاشم آقاجرى، دفاع از مراسم دانشجويى، مصونيت نمايندگان مجلس و حتى برخى امور رفاهى و مشكلات اجتماعى عمرانى حوزه نمايندگى خود در نطق هاى پيش از دستور و تذكرات آئين نامه اى اعتراضى خود را بدون در نظر گرفتن برخى مصالح بيان مى كرد. اما پس از تحصن مجلس ششم و اعتراض به ردصلاحيت ها ديگر شدت بيمارى اجازه حضور در عرصه سياست را به او نداد و او در حالى كه مشاور رئيس جمهور بود، هيچ گاه رئيس جمهورى وقت را در بيمارستان خاتم الانبيا نديد و شايد او فراموش شده بود.
• • •
آيت الله محمد عبايى خراسانى با توجه به حضور مداوم و موثر در عرصه هاى سياسى قبل و پس از انقلاب ولى همچنان در حاشيه و در لايه هاى پائين مديريت كشور بود. او آنقدر موثر و فعال جلوه نموده بود كه مهدى كروبى در گفت وگويى گفت كه قرار بود با توجه به ابطال ليست ۳۰ نفره از حوزه انتخاباتى تهران در مجلس ششم عبايى رياست مجلس را برعهده گيرد. به هر حال او رفت و كسان ديگرى هم بودند كه رفتند، اما آنچه مى ماند نه حضور در قدرت بلكه با اخلاق زيستن است.
* اين گزارش برگرفته از خاطرات و نقل قول هاى عبدالمجيد معاديخواه (هم بندى عبايى در زندان قزل قلعه)، سيد محمدحسين صديقى (از نزديكان خانوادگى عبايى)، مهدى واعظ عبايى (برادر عبايى)، ميرزا جواد غروى عليارى (از علماى تهران)، سيد محمدعلى ايازى (عضو مجمع مدرسين و محققين و مدير انتشارات دفتر تبليغات در دهه ۶۰)، سيد ابوالفضل موسويان (دبير اجرايى مجمع مدرسين و محققين) و نشريه بنياد تاريخ انقلاب اسلامى ايران است.
http://www.emrouz.info/archives/2005/09/00197.php

+ نوشته شده در  جمعه هشتم مهر 1384ساعت 16:50  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

بعد از ظهر شنبه گذشته مراسم ختم خانم افسانه بهادری همسر دوست خوبم آقای علوی تبار بود.

سه ماه پیش وی در کنار خیابان نزدیک منزلش با اتومبیلی تصادف کرد و دچار ضربه مغزی شد و از آن موقع در کما بود. فضل و کمال و سیاست ورزی خانم علوی تبار و تعلیم و تعلم در اندیشه های دینی از خصوصیات برجسته اش بود. در مراسم ختم همسر علوی تبار که اندیشمندی است کم نظیر، همه ی قبیله بزرگ اصلاح طلبان در تمامی رنگهای طیف اصلاح طلبی حضور داشتند. بیرون مسجد، سئوال مشترکی رد و بدل می شد: حالا کجا هستی؟ تلفن جدیدت چیست؟ بهمراه آقای عبدالله نوری و عباس عبدی و احمد آقای منتظری، پسر آیه الله العظمی منتظری، که مراتب تسلیت پدر را آورده بود، از مسجد خارج می شدیم که به عزت الله سحابی برخورد کردیم. خیلی شکسته شده بود. عصازنان برای ابراز تسلیت آمده بود.

تصادف عجیب آن روز این بود که بعد از چند ساعت مراسم عروسی پسر جلائی پور بود. اکثر این طیف اصلاح طلبی که در این مجلس ختم حاضر بودند، در آن مراسم نیز دعوت بودند. فاصله نزدیک مرگ و زندگی تداعی می شد.

در فاصله این مراسم تا آن مراسم، از تلویزیون اخبار مربوط به تصویب قطعنامه آژانس اتمی را شنیدم، آینده سختی برای کشور احساس کردم، افسوسِ تلخی هم برای دورانی که از دست رفت خوردم.

 در عروسی پسر آقای جلائی پور، با دکتر سروش و آغاجری و سحرخیز درمورد اکبر گنجی حرف زدیم، همه نگرانش بودیم. آقاجری شب قبل رفته بود منزل گنجی و با همسرش صحبت کرده بود. همه در بی خبری مطلق هستند. هیچ کس نمی داند که وضعیت او چگونه است. راهی هم برای پیدا کردن اطلاعات بیشتر نداشتیم. خدا سلامتش بدارد.

حجاریان هم سر همان میز بود. هی لب و دهانش را جمع می کرد که بتواند یک جمله با سروش حرف بزند، نمی توانست صدایش را برساند. خیلی سخت حرف می زند. سروش صندلی اش را برد کنار حجاریان تا بتواند صدای نحیف پس از ترورش را بشنود. دیدن سروش،  حجاریان، نوری، اشکوری، تاج زاده، شمس الواعظین، عبدی و خیلی های دیگر خاطرات ویژه ای را زنده می کرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 12:9  توسط رضا  | 


از حقوق
به ايران شناسى
- سيدحسن امين، متولد آذرماه ۱۳۲۷ ، سبزوار.
- اخذ مدرك ديپلم ادبى از دبيرستان دكتر غنى سبزوار در سال ۱۳۴۵.
- اخذ مدرك ليسانس حقوق قضايى از دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ۱۳۴۹.
- اخذ مدرك فوق ليسانس حقوق خصوصى از دانشگاه تهران، ۱۳۵۳.
- اخذ مدرك دكتراى حقوق بين الملل از دانشگاه گلاسكو (Glasgow) بريتانيا، ۱۹۷۹.
- استاديار دانشگاه تى (Tay) بريتانيا از سال ۱۹۷۹ تا ۱۹۸۰.
- دانشيار دانشكده حقوق دانشگاه گلاسكو از سال ۱۹۸۰ تا ۱۹۸۵.
- استاد بدون كرسى دانشگاه گلاسكو، ۹۲ - ۱۹۸۵.
- استاد صاحب كرسى دانشگاه كلاسكو، ۹۷ - ۱۹۹۲
- عضو كانون وكلاى دادگاههاى عالى بريتانيا.
- مدعى العموم موقت شهر گلاسكو انگليس.
- كسب حق وكالت در دادگاههاى عالى اتحاديه اروپا و دادگاه حقوق بشر اروپايى.
- مؤسس و سرپرست علمى «دايرة المعارف ايران» از سال ۱۳۸۰ تاكنون.
- مديرمسؤول و سردبير ماهنامه حافظ.
229767.jpg
- تأليف مقالات متعدد، تأليف ۲۷ كتاب به زبانهاى فارسى و انگليسى از جمله: ۱- بازتاب اسطوره بودا در ايران و اسلام ۲- افكار و احوال حاج ملاهادى سبزوارى ۳- ترانه فرشتگان ۴- كارنامه غنى ۵- حقوق بشر و كثرت گرايى دينى ۶- حقوق بيمه دريا ۷- تاريخ حقوق ايران ۸- ادبيات معاصر ايران. ويراستارى چند اثر و برگردان «خاطرات و تألمات» و «زين العارفين» به انگليسى و برگردان «تأملات نابهنگام نيچه» و «بخش هايى از دايرة المعارف آكسفورد جهان نوين اسلام» و مقدمه نويسى و تقريظ بر يكصد كتاب.
بچه پنج ساله اى كه با شرارت ها و شلوغ كارى هايش موجب شد، مادرش از پدر خانواده بخواهد، پسرشان را براى تحصيل به مدرسه بفرستد تا از دست شيطنت هاى او خلاصى يابند، بعدها در مقطعى بنا به اعلام اداره نگارش وزارت فرهنگ و هنر (سابق) جوان ترين مؤلف رسمى كشور شناخته شد، استاد صاحب كرسى دانشگاه انگليس شد و تاريخ حقوق و دادرسى در ايران را از دوره پيش از آرياييان تا سال ۱۳۷۵ خورشيدى را در قالب كتاب «تاريخ حقوق ايران» به رشته تأليف درآورد. آن بچه به اصطلاح «شرور»، سيدحسن امين است، متولد هفتم آذر ۱۳۲۷ و ظاهراً شرور بودن و شلوغ كارى او هم دليلى ندارد جز اينكه بپذيريم او از همان ابتدا بچه باهوشى بوده است . پدر سيدحسن ، سيدعلى نقى امين عالم، نويسنده و مدرس معقول و منقول مدرسه عالى سپهسالار تهران بوده كه به مدت ۳۵سال امام جماعت مسجد خاتم الانبياى تهرانپارس را به عهده داشت. پدربزرگش هم امين الشريعه سبزوارى از عالمان مشروطه طلب عصر قاجار بوده كه مظفرالدين شاه طى فرمانى در اواخر دهه ۱۲۷۰ شمسى او را از «اجله علما و سادات» دانسته و پدر امين الشريعه هم شاگرد ملاهادى سبزوارى فيلسوف و شاعر عصر ناصرالدين شاه بوده است.
مادر سيدحسن امين هم، فاطمه عربشاهى نيز شاعرى است كه شرح حال و نمونه شعرهاى او در كتاب «زنان شاعر ايرانى» چاپ شده. «پنج ساله بودم چون بچه شرورى بودم، مادرم به پدرم متوسل شد كه اين را جورى شرش را از خانه كم كنيد. بنابراين من را به عنوان مستمع آزاد در سال اول دبستان گذاشتند. اما به طور قانونى نمى توانستم ثبت نام كنم ولى در پايان سال كه من هم امتحان دادم، از همكلاسى هايم نمره ام بيشتر شد» و با صورتجلسه مسؤولان مدرسه،او مجوز لازم را براى رفتن به كلاس دوم ابتدايى كسب مى كند. تحصيلات ابتدايى را در دبستان فردوسى سپرى مى كند. اكثر معلمان ابتدايى اش، حداكثر مدرك ششم ابتدايى داشته اند و برخى شان در لباس روحانيت بوده اند. تابستانها نيز به مكتب خانه مى رفته. دوره سه ساله آغازين متوسطه را در دبيرستان اسرار مى گذراند و سپس تصميم مى گيرد تحصيلات بعدى متوسطه را در رشته ادبى ادامه دهد. مهرعلوى مقدم مدير مدرسه از «امين» مى خواهد با توجه به كسب نمره در امتحانات درسى به رشته هاى رياضى يا طبيعى (علوم تجربى) برود تا بعداً مهندس يا دكتر شود.
شاگرد به علوى مقدم جواب مى دهد كه «علاقه دارد اديب يا خطيب خوبى بشوم» و بالاخره در سال ۱۳۴۵ ديپلم ادبى خود را از دبيرستان دكتر غنى سبزوار دريافت مى كند و از نظر نمره هم در سطح استان خراسان، نفر اول مى شود.
هيچ وقت هم به ورزش علاقه نداشته است و از اين رو رتبه يا مقامى در اين زمينه كسب نكرده. در همان اوان ازكتابهاى كتابخانه وسيع پدر و پدربزرگش بهره مند مى شود و در آذرماه ۱۳۴۳ كتابى با عنوان «ترانه فرشتگان» كه دفتر شعر او بوده به چاپ مى رسد و ضمناً جوان ترين مؤلف كشور شناخته مى شود. از ميان كتابهايى كه خوانده به ديوان حافظ، ديوان شمس تبريزى و گلستان سعدى اشاره مى كند. كتاب «وقايع الايام و نوادرالكلام» پدرش را نيز كه دايره المعارف تاريخ و در ۱۲ جلد است مى خواند. كتابى كه ابتداى آن به مسائل مرتبط با هبوط آدم پرداخته و تا حوادث زمان نگارنده كتاب شرح داده مى شود. در سال ۱۳۴۵ در آزمون رشته حقوق قضايى دانشكده حقوق دانشگاه تهران توفيق پيدا مى كند و در نتيجه مشغول به تحصيل در اين رشته مى شود. «بهترين استادان من در اين دوره، يكى دكتر سيدحسن امامى، امام جمعه تهران بودكه دكتراى حقوق از سوئيس داشت و ديگرى آقاى سنگلجى و همچنين آقاى مشكات و آقاى محمود شهابى بودند كه از مراجع عمده فرهنگ ايران و از اعاظم علمى ايران بودند.» معتقد است فضاى دانشگاه در آن زمان چندان اجازه فعاليتهاى سياسى آشكار به دانشجويان نمى داده و در نتيجه دانشجويان علاقه مند به اين كارها به فعاليتهاى زيرزمينى روى مى آورده و چريك مى شده اند. مى گويد: در حادثه مرگ يا خودكشى تختى دانشجويان خيلى فعال بودند و در يك مورد هم دانشجويان عليه دكتر جهانشاه صالح شعار «صالح ناصالح» را سر مى داده اند. صالح پزشك مخصوص دربار و در زمان تشكيل كابينه زاهدى، مقام وزارت يافت و در زمان تحصيل حسن امين، رئيس دانشگاه تهران بوده است. «از نظر علمى و فرهنگى وضعيت بد نبود. به اين معنا كه روابط دانشجو با استاد، رابطه اى نزديك و حسنه بود و ما حتى از محضر استادان دانشكده ادبيات استفاده مى كرديم.» در سال ۱۳۴۹ فارغ التحصيل و به خدمت نظام وظيفه اعزام مى شود و در سال ۱۳۵۱ تحصيل در مقطع كارشناسى ارشد را شروع مى كند؛ در رشته حقوق خصوصى به كار قضاوت هم روى مى آورد ولى در ابتدا ۶ماه كارآموزى را طى مى كند و تا زمان رفتن به انگليس يا كشور پادشاهى متحد (U.N) كار قضاوت را هم حفظ مى كند.
229671.jpg
عنوان پايان نامه اش «تعاقب ايادى غاصبه در فقه و حقوق مدنى» بود و آن را زير نظر دكتر ابوالحسن محمدى و دكتر ابوالقاسم گرجى گذرانده و استاد مشاورش هم دكتر صفايى بوده. خلاصه پايان نامه را اينگونه بيان مى كند: «اگر مال مغصوب از دست يك غاصب به دست غاصب ديگرى برسدو يا اينكه نقل و انتقالى در خصوص آن صورت بگيرد، تمام اين دستها و ايادى متناوب به طور جمعى در مقابل صاحب مال اصلى مسؤوليت حقوقى دارند.» در سال ۱۳۵۴ به اروپا سفر مى كند. از بين ۴ دانشگاه قديمى انگليس يعنى كمبريج، آكسفورد، سنت اندرو و گلاسكو، تحصيل در رشته حقوق بين الملل دانشكده حقوق دانشگاه گلاسكو را بر تحصيل در كالج هاى دو دانشگاه پرسابقه كمبريج و آكسفورد ترجيح مى دهد. و قلمرو حاكميت ملى مى باشد و در صورتى كه اين فلات قاره پيوند ساختارى و ژئولوژيك با زمين كشور داشته باشد منابع نفتى و گازى هم متعلق به آن كشور است. دانشجوى ايرانى دانشگاه گلاسكو به اين نتيجه مى رسد كه بايد مقررات و قواعد تحديد حدود بين ايران و سواحل همسايگان خليج فارس مشخص بشود. در دومين سال دانشجويى اش در آن دانشگاه به علت مشاركت فعال در مباحث حقوقى سخنرانى ها و جلسات دانشكده، دانشجوى نمونه شناخته شده و برنده دو هزار پوند مى شود. همچنان كه گفته شد او در سالهاى ۱۹۷۹ تا ۲‎/۵ سال بعد استاديار (Lecturer) كه معادل (Assistant professor) آمريكايى است مى شود. سپس در آزمون استخدامى دانشيارى (Senior Lecturer) موفقيت حاصل مى كند. در سال ۱۹۸۵ به مرحله استادى بدون كرسى (Reader) ارتقا مى يابد و در سال ۱۹۹۲ هم استاد صاحب كرسى (professor) مى شود. اين مقام را تا زمان بازنشستگى يعنى تا سال ۱۹۹۷ حفظ مى كند. باتوجه به سابقه فعاليت حسن امين در ايران درعرصه قضاوت، او در انگليس هم تصميم مى گيرد كار وكالت و قضاوت را ازسربگيرد. از آنجا كه مدرك ليسانس ايران در آنجا قابل قبول نبوده، تحصيل در همان مقاطع را در دانشكده وكلاى دادگاههاى عالى (Faculty of Advocates) شروع مى كند. دانشكده اى كه با تحصيل در آن مى توان به منصب قضاوت عالى در انگليس دست يافت. در پاييز سال ،۱۹۹۲ امين به عنوان مدعى العموم موقت شهر گلاسكو برگزيده مى شود و حق وكالت در دادگاههاى عالى اتحاديه و دادگاه حقوق بشر اروپايى را هم به دست مى آورد. سيدحسن امين مى گويد دانشگاههاى كمبريج و آكسفورد، كالج هاى متعددى داشتند و گاه در پنج كالج يكى از اين دانشگاهها رشته حقوق ارائه مى شد، در دانشگاه سنت اندرو رشته حقوق ارائه نمى شده ولى در دانشگاه گلاسكو دانشكده اى به نام دانشكده حقوق بوده كه صرفاً در اين دانشكده رشته حقوق وجودداشت. در سالى كه امين، از اين دانشكده پذيرش مى گيرد، مراسم پانصدمين سال تأسيس دانشگاه هم برگزار مى شود. در سال ۱۹۷۹ فارغ التحصيل مى شود. در تزش هم با عنوان «رژيم حقوقى فلات قاره در حقوق بين الملل حقوقى با تكيه مخصوص بر خليج فارس» دفاع مى كند و درهمان زمان استاديار دانشگاه تى در دندى (Dundee) مى شود و خلاصه اى از تز دكترايش: فلات قاره بخشى از سطح كف دريا است كه بيرون از حوزه ۱۲ مايلى قلمرو ساحلى كسانى كه بخواهند در دادگاههاى عالى حق وكالت داشته باشند بايد در دانشكده وكلا تحصيلات خود را سپرى كنند. دانشكده كه ديويد هيوم فيلسوف سرشناس جهان هم علم آموزى نموده است. اين دانشكده در شهر ادينبورگ (Edinburgh) است، شهرى در اسكاتلند و اسكاتلند هم در كنار ولز، انگليس و ايرلند يكى از بخشهاى ۴ گانه كشور بريتانيا يا پادشاهى متحد (U.K) را تشكيل مى دهد. چندى پيش كه اجلاس سران كشورهاى صنعتى در اسكاتلند برگزارشد، سيدحسن امين در انگليس حضور داشت و خانه اش در لندن، در ۳۰ مترى جايى قراردارد كه اتوبوس منفجر شده به خاطر اقدامات تروريستى، متوجه جهانيان را معطوف به حوادث لندن نمود و البته منزل امين از اين حادثه آسيبى نديده بود. استاد سابق دانشگاه گلاسكو مى گويد به قضات انگليسى اين نوع آموزش داده مى شود كه هنگام قضاوت، تقواى مدنى را رعايت كنند و براساس قانون، حق و انصاف رأى بدهند، مرعوب دولت وقدرت نشوند.
امين مى گويد: «من خودم دهها پرونده داشتم كه ازجهت حقوق بشر و يا حقوق شهروندى، دولت انگليس را محكوم كردم. در ضمن مستقل بودن و شرافتمندانه عمل كردن من هيچگونه هزينه اى هم نداشت و درنتيجه انسان مى تواند شرف قضايى و استقلال قضايى اش را حفظ كند.» با صراحت اعلام مى كند: «در اوج مدارج حقوقى بودم ولى از نوشتن و خواندن به فارسى دست برنداشتم. در آنجا كه بودم، شخصاً ارتباطم را با فرهنگ ايران قطع نكردم.» اگرچه بعد از بازگشت به كشور، تمايل داشته در يكى از دانشگاههاى معتبر امكانى فراهم شود كه آموخته هاى خود را دراختيار دانشجويان ايرانى قراردهد ولى چنين امكانى هنوز مهيا نشده است. اعتقاددارد كه آدم بسيار مستقلى است و دروغ هم نمى گويد و بى دليل حرفى نمى زند كه ازجايى امتيازى بگيرد. حسن امين نويسنده پركارى است كه درعرصه هاى حقوقى تا تاريخى و ادبى و فرهنگى تأليفات متعدد دارد و از اين رو، شايسته تكريم است. اما يكى از كتاب هاى وزين و گرانسنگ او، «تاريخ حقوق ايران» است كه با مطالعه آن مى توان فهميد نگارنده آن تا چه حد و در چند عرصه صاحب ايده و اطلاعات و آگاهى است. با تأسيس دايرة المعارف ايران، نهادى را تأسيس نمود كه تاكنون ۱۲ جلد كتاب را به چاپ رسانده و مجله ماهيانه حافظ را هم در قالب اين تأسيس به بازار فرهنگ كشور رهسپار مى كند. مجله اى كه در شهريور ماه سال جارى، هجدهمين شماره آن را منتشر ساخته است. حافظ شاعر شيرازى كه با كمتر از پانصد غزل آنچنان روح و قلب ايرانيان را مسخركرده كه با آن فال مى گيرند، عنوان مجله پژوهشى، ادبى، تاريخى، حقوقى و سياسى دايرة المعارف ايران را به خود اختصاص داده. سيدحسن امين درمورد حافظ مى گويد: « به عقيده من حافظ، هويت فرهنگى ما است. يك مرد رند زرنگ كه اعتنايى به ظواهر و رسوم ندارد و درعين حال توانسته خودش را نجات بدهد از مشكلات زمانه خودش و فكرمى كنم اكثريت ايرانيان اينطورى اند». به اين موضوع باور دارد كه سرتاسر مجله حافظ، صدق و صداقت است و منحصراً كارى است فرهنگى و ايران دوستانه. با علاقه مندى خاصى نسبت به كشور اظهارنظرمى كند و مى افزايد: «من يك ذره خاك كشور خودم را به تمام جهان ترجيح مى دهم. اين مملكت من است و دوستش دارم.» و باز مى گويد: «من عقيده دارم كه دليل بدبختى هاى ما ناشى ازخودخواهى هاى فردفرد ما است. چون اگر كسى در يك زمينه، داراى شايستگى و صلاحيت نسبى است هيچ راضى نيست كه كسى بهتر از او مخصوصاً اگر هموطنش باشد بيايد.» مستقل بودن و آزادى را نعمت هاى بزرگى مى داند و با اعتمادبه نفس زيادى مى گويد: «شرف» مهمترين چيز است و آدم بايد بپذيرد كه زيربار ظلم نرود. اگرچه بايد از بعضى چيزها صرفنظركند.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840706/html/horizon.htm#s522093
+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 12:6  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

آقای خاتمی بازنشست شد

 

آقای خاتمی با درخواست خودش و با 28 سال و 10 ماه بازنشسته شد و حکم بازنشستگی اش صادر شد.

رئیس جمهوری که چند ماه پبش دوران ریاست جمهوری اش تمام شد، به این سنت نیکو پیوست و تقاضای بازنشستگی کرد و در سطح بالای نظام اجرائی که معمولا دوست دارند تا آخر عمر شیفته خدمت باشند و یا احیانا تشنه قدرت خرق عادت کرد.

آقای خاتمی در دوره اول مجلس، چنانچه خودش می گوید با پی گیری دوست خوب شهیدش مرحوم شاهچراغی به صورت کارمند رسمی مجلس شورای اسلامی در آمد و بعد که وزیر شد، پرونده اش به نهاد ریاست جمهوری رفت. در دوران ریاست کتابخانه ملی هم به عنوان مشاور رئیس جمهور کارمند ریاست جمهوری ماند تا آنکه خودش رئیس جمهور شد و اکنون به عنوان کارمند نهاد ریاست جمهوری بازنشسته رسمی این نهاد شد و در اول مهر حکم بازنشستگی اش رسما صادر شد. چند سالی هم که در هامبورگ بود مورد قبول قرار گرفته. 21 مهر ماه 1322 تولد آقای خاتمی است و در مهر ماه هم با 62 سال عمر بازنشست شد. مبارکش باشد و ای کاش این کار آقای خاتمی سنت جاری شود.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مهر 1384ساعت 11:38  توسط رضا  | 


سرشار از عشق
احسان مجتهدى
141129.jpg
وقتى به من كه وقتى جنگ شروع شد اصلاً به دنيا نيامده بودم گفتند مطلبى درباره شهيد همت بنويسم،خيلى فكر كردم چه بنويسم. هميشه صحبت از مرگ و شهادت و خون و جراحت است، در حالى كه امروز همسالان من همه از زندگى و توسعه و حقوق شهروندى و رفاه سخن مى گويند، دنبال نكته تازه اى درباره او مى گشتم. قسمتى از خاطرات همسرش توجهم را جلب كرد: «صبح روز عقد رفته بود شهرضا مادرش را بياورد. زنگ زد خانه مان احوالم را بپرسد و اينكه كم و كسر دارم يا نه.
گفتم: نه، فقط يادتان باشد با لباس سپاه بياييد توى مراسم عقد.
خنديد و گفت: مگر قرار بود با لباس ديگرى بيايم. بعد از جارى شدن خطبه عقد به مزار شهداى شهر رفتيم و زيارتى كرديم و بعد راهى سفر شديم . مدتى در پاوه زندگى كرديم و بعد هم به دليل احساس نياز به نيروهاى رزمنده به جبهه هاى جنوب رفتيم، من در دزفول ساكن شدم. »۱ديدم شرايط آن روز، با فضاى امروز و خرج هايى كه براى عروسى ها مى شود، چقدر فاصله دارد. كدام زوجى حالا حاضرند داماد با لباس فرم  نظامى سر سفره عقد بنشيند؟ و اگر كسى اين كار را امروز انجام دهد به او هزار انگ و لعن مى چسبانند. مى فهمم كه بعضى كارهاى او را درك نخواهم كرد.
• عشق به زندگى
وارد «زندگى»اش مى شوم، مسئله اى كه امروز براى ما بيش از هر چيز اهميت دارد و آن روز با وجود مهم بودن فداكردنش آسان بود:از جاى جاى صحبت هاى همسرش مى توان اين را فهميد: «آنقدر به من محبت مى كرد كه فرصت نمى كردم از مسائل كارى اش چيزى بپرسم. كمك حالم مى شد. خيلى هم باسليقه بود. تا از راه مى رسيد، همان طور خسته، شير بچه را آماده مى كرد، لباس هايشان را عوض مى كرد. به من ديگر فرصت انجام كارى را نمى داد. يك بار گفتم: ابراهيم تو آنجا آن همه سختى مى كشى، چرا من بايد بگذارم اينجا هم كار كنى، سختى بكشى؟ در حالى كه بچه بغلش بود، برگشت گفت: «تو بيشتر از اينها به گردنم حق دارى. بايد حق تو و اين طفل هاى معصوم را ادا كنم.»۲
به خواسته هاى همسرش خيلى احترام مى گذاشت. هرچند اين احترام هيچ وقت باعث نشد كه كارى خلاف ارزش هاى اعتقادى اش انجام دهد. بارها به همسرش گفته بود كه همسر فرمانده بايد از همه ساده تر و فقيرانه تر زندگى كند، مبادا دل كسى آزرده شود.
همسر: «دانشگاه ها باز شده بود به خصوص رشته  من. من هم به سرم زد كه برگردم اصفهان درسم را ادامه دهم. عقرب هايى كه تو خونه پر بودند را بهانه كردم و گفتم مى خواهم از اينجا (انديمشك) برگردم اصفهان. اول گفت: نه، مى خواهى به خاطر چند تا عقرب برى و مرا تنها بگذارى؟ خنديدم و گفتم: نه بابا همين چند تا واحدم كه تمام شد، خودت بيا من را برگردان؟ قبول كرد. هرچند كه اصلاً ميلش نبود. من رفتم دانشگاه ولى نمى توانستم فضاى آنجا را تحمل كنم. روحيات آدم ها با ابراهيم خيلى متفاوت بود. حتى روزى استادى به من توهين كرد. برگشتم خانه. همان لحظه ابراهيم از منطقه زنگ زد، من هم زدم زير گريه. گفتم همين الان بلند شو بيا. آمد. سريع و هراسان. مادرم گفت: مى گويد نمى خواهد برود دانشگاه. ابراهيم خنديد و گفت: من حرفى ندارم، هرچيزى كه خودش بخواهد، هر چى كه خودش بگويد.»۳در نگاه اول فكر مى كردم آنها كه اهل جنگ و جبهه بوده اند سراپا خشونت و قاطعيت بوده اند، از عاطفه، محبت و عشق چيزى نمى فهميدند، با زندگى اش بيشتر آشنا مى شوم. رفتارش نشان مى دهد در حساس ترين لحظات هم از ياد خانواده غافل نبوده است. همسرش به ياد مى آورد كه هر وقت امكانش پيش  مى آمد از خط تماس مى گرفت و حال همه را مى پرسيد و مى گفت «نگران من نباشيد.» برادرش مى گويد: «در منطقه تا وقت اضافه مى آورد سريع مى رفت به خانواده سر مى زد. بارها به من گفته بود چقدر شرمنده خانواده هستم. اصلاً نتوانسته ام كنارشان باشم يا آن چيزى كه مى خواهند را بگيرم. عشق به خانواده را به هر نحوى كه بود نشان مى داد. جانش براى خنده هاى مهدى در مى رفت.»۴
همسرش: «آخرين بار گفت: بيا بنشين اين جا، با تو حرف دارم. نشستم. گفت: تو مى دانى من الان چى ديدم؟ گفتم:  نه! گفت: من جدايى مان را ديدم. به شوخى گفتم: تو دارى مثل بچه لوس ها حرف مى زنى. گفت: نه، تاريخ را ببين. خدا هيچ وقت نخواسته عشاق، آنهايى كه خيلى به هم دل بسته اند، با هم بمانند. من دل نمى دادم به حرف هاى او. مسخره اش كردم. گفتم: حالا ما ليلى و مجنونيم؟ حاجى عصبانى شد، گفت: من هر وقت آمدم يك حرف جدى بزنم تو شوخى كن! من امشب مى خواهم با تو حرف بزنم. در اين مدت زندگى مشترك مان يا خانه مادرت بوده اى يا خانه پدرى من. نمى خواهم بعد از من هم اين طور سرگردانى بكشى. به برادرم مى  گويم خانه شهرضا را آماده كند، موكت كند كه تو و بچه ها بعد از من پا روى زمين يخ نگذاريد، راحت باشيد. ناراحت شدم، گفتم: تو به من گفتى دانشگاه را ول كن تا با هم برويم لبنان، حالا... حاجى انگار تازه فهميد دارد چقدر حرف رفتن مى زند. گفت: نه، اين طورها نيست. من دارم محكم كارى مى كنم. همين... هميشه مى گفت: تنها چيزى كه مانع شهادت من مى شود وابستگى ام به شماها است. روزى كه مسئله شما را براى خودم حل كنم، مطمئن باش آن وقت، وقت رفتن من است.»۵
• مديريت: رياست يا مشاركت
141126.jpg
اين علاقه و محبت او به آدم ها، در روابطش با بچه هاى جنگ هم به نوعى ديگر نمايان بود. مناسباتش نشان مى دهد نوع مديريت او با بقيه متفاوت بوده است. همه مى گويند هرچند كه فرمانده برجسته اى بود اما ستادنشين و اتاق نشين نبود. قبل از هر عمليات خود نيز در كارهاى شناسايى شركت مى كرده: «هيچ عملياتى نبود كه خودش منطقه را از نزديك نديده باشد. در يكى از همين شناسايى ها در حالى كه با ماشين توى خط حركت مى كرديم، به خاكريزى برخورديم و ديديم كه راه بسته است. از ماشين پياده شديم و رفتيم پشت خاكريز تا وضعيت را بررسى كنيم. تعداد زيادى تانك و نفربر پشت خاكريز بود. از حاج همت پرسيدم اينها چيه؟ گفت: نمى دونم. شايد بچه هاى زرهى لشگر امام حسين هستند. در همين موقع ديديم لندكروزى به سمت ما مى آيد. جلويش را گرفتيم تا اطلاعاتى از منطقه بگيريم. ديديم چند افسر عراقى نشسته اند. همه شان هم مسلح هستند. ما هم به جز حاج همت كه كلت كمرى داشت اسلحه اى نداشتيم. انتظار داشتيم كه يا ما را اسير كنند يا شهيد ولى تا فهميدند كه ايرانى هستيم دور زدند و با سرعت فرار كردند...»۶به افراد زيرمجموعه اش بهاى زيادى مى داد. به رشد آنها، نظريات و انتقادات آنها توجهى جدى داشت، به آنها به چشم ابزار نگاه نمى كرد، اين رويه ها بود كه شخصيت او براى همه دوست داشتنى شده بود. همراهانش مى گويند:«همت در فرماندهى آرامش خاصى داشت و در سخت ترين شرايط هم روحيه اش را از دست نمى داد. بارها خبر شهادت دوستان نزديك را شنيده بود اما خم به ابرو نمى آورد تا روحيه ساير افراد خراب نشود.»۷بسيار مقيد بود كه افراد را نسبت به كارى كه مى كنند توجيه كند. چون معتقد بود آدمى كه قانع شده خيلى بهتر از افرادى كه كوركورانه اطاعت مى كنند كارشان را انجام مى دهند. «قبل از عمليات رمضان آمد جمع مان كرد توى مدرسه مصطفى خمينى اهواز. كالك عمليات را نصب كرد روبه رويمان و شروع كرد به توضيح دادن. البته كارش از نظر حفاظتى ايراد داشت اما حاجى مى خواست نيروهايش آگاهانه پيش بروند.»۸
او همچنانكه با بسيجى ها رابطه بسيار خوبى داشت، اما اگر مى ديد كارى به نظم جمع آسيب مى زند يا جان بقيه را به خطر مى اندازد شديد برخورد مى كرد.
با وجود موقعيت بالايى كه داشت، فردى متواضع بود و هيچ مزيتى براى فرمانده لشگر ۲۷ محمد رسول الله نسبت به ساير افراد احساس نمى  كرد:
«عباديان (مسئول تداركات لشگر) سريع به مقر خودشان رفت و با دو ظرف باقالى پلو و دو قوطى كنسرو ماهى برگشت. كنسرو ها را باز كرد و با دو ظرف باقالى پلو جلوى من و حاجى گذاشت. حاجى قاشق اول را كه خواست در دهان بگذارد به عباديان گفت: بچه ها شام چى خوردن؟ عباديان گفت: همين غذا را، باقالى پلو. حاج همت پرسيد تن ماهى چى؟ عباديان گفت: قرار است فردا ظهر به آنها بدهيم. حاج همت گفت خب به من هم فردا بدهيد.»۹«حاجى خيلى بچه ها را دوست داشت. هر جا آنها را مى ديد سوارشان مى كرد و مى رساندشان. در بين راه هم از آنها مى خواست كه اگر نقطه ضعفى مى بينند، پيشنهادى دارند، نكته اى را در عمليات ديده اند، بگويند يا بنويسند. همه نوشته ها يشان را با علاقه مى خواند و در دفترچه اش يادداشت مى كرد. به نظر بچه ها خيلى احترام مى گذاشت. حتى اگر جلسه اى با فرماندهان داشت، با استناد به حرف هاى توى دفترچه با آنها مخالفت يا موافقت مى كرد. مى گفت: بچه ها نظرشان اين است.»۱۰بسيجى ها هم به خاطر همين كارها و تواضع اش خيلى دوستش داشتند. استقبال هايى كه از او مى كردند بى سابقه بوده است. مى ريختند گردن همت را مى گرفتند، تا ببوسندش. هميشه گردنش سياه و كبود بود. همسرش در اين باره به ياد مى آورد: «يك بار در نبود ابراهيم همان دفترچه معروف كه هميشه همراهش بود را باز كردم. چند تا نامه از بسيجى ها توش بود. يكى شان نوشته بود: حاجى! من سرپل صراط جلويت را مى گيرم. دارى به من ظلم مى كنى. الان سه ماه  است كه توى سنگر نشسته ام به عشق ديدنت، آن وقت تو... وقتى آمد فهميد دفترچه را ديده ام. ناراحت شد و گفت: فكر نكن من آدم با لياقتى هستم كه بچه ها اينطور نوشته اند. اينها همه بزرگى خود بچه ها است.»۱۱بگذريم كه وقتى چند نفر به ما احترام مى كنند ديگر كسى را نمى شناسيم و بعضى  مديرانمان با احترام ساختگى و ظاهرى اطرافيان، چنان خود را گم مى كنند كه ديگر پيدا شدنى نيستند. «يكى از فرماندهان ارتش چند بار آمد چادر را كنار زد و نگاهى كرد و رفت. تا بار آخر كه گفت: حاج همت اينجا تشريف دارند؟ گفتم بله، ايشان هستند. با تعجب گفت: ايشان؟ اصلاً نمى شود بين فرمانده لشگر و بقيه فرقى گذاشت.»۱۲حكايت شهادت و ايام شهادت او هم حكايت غريبى است. همت در عمليات خيبر در جزيره مجنون به شهادت رسيد. وضعيت عمليات خيبر و شرايط آن روز را محسن رضايى اين گونه شرح مى دهد: «طلايه جاى خيلى پيچيده اى براى جنگيدن بود. اين محور را دادم به همت. يعنى سخت ترين جاى عمليات را. لشگر ۲۷ مثل بقيه آماده نبود. ولى اميدوار بودم. مصمم شدم كه ايده ام را دنبال كنم و مشكلات را حين عمل حل كنم. بعد از آن ركود دو سه ساله حالا ما خيز بلندى برداشته بوديم كه جزاير را فتح كنيم. روز دوم عمليات احساس كردم احتمال دارد كل طرحمان با شكست مواجه شود و تمام خيبر سقوط كند و حتى جزاير را هم نمى توانيم حفظ كنيم. پناه بردم به همت گفتم فقط كار خودت است.»۱۳نصرت الله كاشانى دنباله ماجرا را شاهد بوده : «تمام سنگينى عمليات در شكستن طلايه بود. شب اول خط شكسته نشد. شب دوم تا ششم هم نشد. از همه طرف بهش فشار وارد مى شد. بالايى ها مى گفتند بايد فلان كار را بكند و پايينى ها، بچه هاى خودش، اصلاً گوش به حرفش نمى دادند. همان شب ششم بود كه به او دستور دادند «برويد از وسط حمله كنيد!» نمى شد. خودش هم مى دانست. ولى رفت و به بچه ها گفت. قاطعانه هم گفت. آنها هم گفتند: ما نمى رويم. مگر نمى بينى چه خبر است؟ آنجا فقط آتش است.دلش شكست. گريه هم كرد. دعا كرد همين الان يك گلوله بخورد بميرد. به من گفت: مى بينى حرفم را نمى خوانند. نه پايينى ها، نه بالايى ها. من و اكبر زجاجى گفتيم: ما مى رويم. نگران نباش. از بالا دستور رسيد اگر نمى توانى عقب بكش. لشگر امام حسين مى آيد خط را بشكند.حسين خرازى و لشگرش آمدند خط را شكستند. زخم زبان ها هم شروع شد كه «تو كه گفتى نمى شود. پس چرا حسين توانست؟» دلش خيلى شكست. مثل مجنون ها شده بود. گريه مى كرد، با خودش حرف مى زد.»۱۴در اين حالات بود كه خون به دل شهيد شد.سردارهمت در سال ۱۳۳۳ در شهرضاى اصفهان به دنيا آمده بود. در مدرسه و دبيرستان شاگرد خوبى بود اما در دانشگاه نتوانست قبول شود. سال ۵۲ به دانشسراى تربيت معلم اصفهان رفت. بعد از فارغ التحصيلى به سربازى رفت. در پادگان مسئول آشپزخانه شد و هميشه به نفع سربازان كار مى كرد و زيربار دستورات نادرست فرماندهان نمى رفت. وقتى از سربازى بر گشت، معلم شد. در ضمن درس تاريخ بچه ها را با مسائل سياسى و مبارزه عليه ديكتاتورى حاكم آشنا مى كرد. حكم دستگيرى اش را دادند، مدتى فرارى بود. بعد از انقلاب در سپاه شهرضا مسئوليت كارهاى فرهنگى را برعهده گرفت و پس از چندى احساس كرد در كردستان و پاوه به او بيشتر نياز است. به پاوه رفت و مسئوليت روابط عمومى آنجا را برعهده گرفت. پس از شهادت ناصر كاظميه فرمانده سپاه پاوه  شد. در سال ۶۱ فرماندهى تيپ محمدرسول االله(ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقاى اين تيپ به لشگر، تا زمان شهادت، در سمت فرماندهى آن لشگر انجام وظيفه كرد. همت ۲۹ ساله بود كه در ۱۹ اسفند ۱۳۶۲ در جزيره مجنون به شهادت رسيد. همسر و دو فرزندش تا روزى كه زنده بود چندان فرصتى براى بودن با او پيدا نكردند، در بسيارى از سختى هاى او هم سهيم بودند و در دفاع مقدس و سربلندى كشورشان نيز. هرچند بعد از جنگ هم يادى از آنها نشد و كسى حال آنها را كه تنها دو سال زندگى با او را تجربه كرده بودند نفهميد، خصوصاً وقتى همسرش براى آخرين ديدار او مى رفت: «وقتى مى رفتيم سردخانه باورم نمى شد. به همه مى گفتم: من او را قسم داده بودم هيچ وقت بدون ما نرود. هميشه با او شوخى مى كردم، مى گفتم: اگر بدون ما بروى، مى آيم گوشَت را مى بُرم. بعد كشوى سردخانه را مى كشند و مى بينى اصلاً سرى در كار نيست...»۱۵
مآخذ:
۱- سردار خيبر، خاطراتى از سرلشگر پاسدار شهيد حاج محمد ابراهيم همت، بازنويس مهدى فراهانى، معاونت مطبوعاتى و تبليغاتى وزارت فرهنگ و ارشاد. ص۷۶
۲- به مجنون گفتم زنده بمان- كتاب همت، فرهاد خضرى، موسسه روايت فتح، ص ۵۱
۳- همان ص ۴۷
۴- همان ص ۵۷
۵- همان ص ۵۷
۶- سردار خيبر، ص ۱۴۶
۷- به مجنون گفتم زنده بمان، ص ۱۵۲
۹- همان ص ۱۵۸
۱۰- همان ص ۱۰
۱۱- همان ص ۴۲
۱۲- سردار خيبر، ص ۱۸۵
۱۳- به مجنون گفتم زنده بمان، ص ۱۲۵
۱۴- همان ص ۱۸۵
۱۵- همان ص ۵۷
http://www.sharghnewspaper.com/840704/html/v13.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 15:46  توسط رضا  | 


خود شكستن بالاتر از جان باختن
احسان مجتهدى
141156.jpg
از آن روزى كه حاج حسين خرازى با آن لهجه شيرين اصفهانى اعلام كرد كه با هفتاد و چند نيروى تحت امرش مى تواند وارد خرمشهر شود و اين شهر را از رژيم غاصب صدام پس گيرد، بيست و سه سال گذشته است. غروب روز ۳۱ شهريور از شدت گلوله هايى كه بر سر خرمشهر مى ريخت، كاسته شده بود. گويى دشمن دارد نفسى تازه مى كند تا دوباره كشتار مردم را از سر بگيرد. بيمارستان كوچك شهر ديگر جايى براى مجروحين ندارد. مردم هر آنچه از ملزومات زندگى مى توانستند برمى داشتند و حتى با پاى پياده به سوى اهواز و ديگر شهر هاى مجاور روانه مى شوند. و سخنان محمد جهان آرا فرمانده سپاه خرمشهر كه همه پاسداران را در سالن غذاخورى سپاه جمع كرده بود شنيدنى است: بچه ها تمام تعليماتى كه ديديم براى چنين روزى بوده... پس از اين سخنان نيروهاى داوطلب روانه ميدان شدند. دشمن با تمام قوا و تجهيزات بى رحمانه مى تاخت و ويران مى كرد و جهان آرا چه خوب شجاعت را از حسين عليه السلام و ياران با وفايش آموخته بود و امروز و اين ساعات وقت امتحان دادن و مورد سنجش قرار گرفتن بود. مهمات و اسلحه مدافعان شهر كم بود. ولى اينان توانسته بودند سه روز مقابل لشكر تا بن دندان مسلح عراق دوام بياورند و اجازه ورود اين اصحاب سخيف بخ شهر را بگيرند. صبح چهارمين روز تانك ها با آرايش هلالى شروع به پيشروى كردند. ايرانيان با موشك آر پى جى هفت به جان تانك ها افتادند. عراقى ها تا ۱۹ مهر همچنان در دروازه هاى شهر و حوالى آن متوقف شدند. در اولين دقايق بامداد ۲ آبان ماه طرح هجوم نهانى به اجرا درآمد. سى تا چهل نفر از مقاومان شهر در مقابل انبوه سربازان عراقى مقاومت مى كردند. لحظه به لحظه از تعدادشان كاسته مى شد. جهان آرا تعداد را كه در نقطه ديگرى جنگيده و براى استراحت به مقر برگشته بودند، به خيابان فراخواند. او با بى سيم به آنها گفت: بچه ها بيائيد كه شهر دارد سقوط مى كند. اما تعداد نيروهاى مهاجم بيشتر از آن بود كه بتوانند مقاومت كنند!!!
بچه هاى خرمشهر حاضر به تخليه شهر نبودند. پل در تسلط كامل عراقى ها بود. شب مقاومت ها فروكش كرد و دشمن بر شهر مسلط شده بود. عده اى از بچه ها كه در شهر باقى مانده بودند به گشت و گذار و جمع آورى افرادى كه در شهر مانده بودند، پرداختند. آخرين بار به مسجد شهرشان سر زدند و بوسه بر در و ديوار با آن وداع كردند. تمام شهر در محاصره دشمن و تنها راه باريك زير پل محلى است براى خروج از شهر. يكى از بچه هاى خرمشهر با تيربار مواضع دشمن را هدف قرار داد تا باقى دوستانش از زير پل عبور كنند و آنقدر مقاومت كرد تا همه از زير پل عبور كنند و دست آخر خود به شهادت رسيد. در آن سوى كارون بغض يكى از بچه ها تركيد و بر لب رودخانه ايستاد و رو به شهرش فرياد كشيد: خرمشهر صداى مرا مى شنوى؟ خرمشهر به بعثى ها بگو ما برمى گرديم! آزادت خواهيم كرد. در آن ساعتى كه «ارتشبد صدام حسين!» مست و ديوانه فرماندهان ارتش ازهم گسيخته اش را در صبح روز سوم خرداد سال ۱۳۶۱ - درست ۵۷۵ روز پس از تصرف خرمشهر - زير شلاق ناسزا و فحش گرفته بود، صداى بى سيم در قرارگاه كربلا برخاست؛ جوانى بود با لهجه اصفهانى كه على صيادشيرازى را كار داشت. او با كد و رمز به فرماندهى قرارگاه كربلا گفت كه مى تواند با نيروهايش كه هفتاد نفر بيشتر نبودند خط عراق را بشكند و وارد خرمشهر شود... اين جوان حسين خرازى فرمانده ۲۵ساله تيپ ۱۴ امام حسين(ع) بود.
تا چشم كار مى كند، توى خيابان ها و كوچه هاى خرمشهر عراقى ها صف بسته اند و دست ها بر سر منتظر اسارتند!
ساعتى از ظهر نگذشته، موعد پيروزى فرا رسيد. درست ۵۷۵ روز خرمشهر در چنگال دشمن اسير بود و حالا ديگر وقت آزادى است. نيروهاى ايرانى ساعت ۱۳ وارد شهر شدند و ساعت ۱۴ خبر آزادى خرمشهر مردم تمام ايران را به خيابان ها كشاند. اما در خرمشهر رزمندگان خود را به مسجدجامع رساندند و نماز شكر به جاى آوردند. در گوشه اى از شهر بهروز مرادى خرمشهرى سبزه رويى كه در آن ۳۴ روز مقاومت در كنار يارانش از شهر دفاع كرده بود، روى تابلويى نوشت: خرمشهر جمعيت ۳۶ ميليون نفر.
• دست راست
در عمليات خيبر كه جزاير مجنون به تصرف ايران درآمد و موفقيت مهمى به شمار مى آمد، عراق پاتك هاى شديدى را بر جبهه ايران اعمال كرد. حسين كه سمت فرماندهى داشت، به ديده بانى رفته بود. قبل از شروع پاتك باران گلوله ها منطقه را فرا گرفته بود. حسين از سنگر بيرون آمد، يك گردان تانك در سمت چپ ديد. خودش را بالا كشيد. موج انفجار گلوله اى به زمينش زد. دوباره برخاست. هنوز روى دژ نرسيده بود كه غبارى از دود و خاك بلند شد. انفجار گلوله تانك در چندمترى او زمين را شكافت. محكم به زمين كوفته شد. خون تمام بدنش را فرا گرفت. در سمت راست بدنش احساس سبكى كرد. دست راستش قطع شده بود. چندى بعد كه بى هوش شد او را به اورژانس رساندند، پس از عمل جراحى به منزل پدرش در اصفهان منتقل شد. مادر از اينكه فرزند را ولو در اين حال مى بيند، خوشحال بود. چند روزى كه حالش بهتر شد، به رغم اصرار پدر و مادر بر لزوم استراحت به عنوان سرزدن به سپاه و برگشتن از خانه بيرون رفت. شب برنگشت و فردا تلفنى اطلاع داد كه اهواز است و از پدرش خواست كه داروهايش را برايش بفرستند.
• زندگى در جنگ
حسين خرازى قبل از انقلاب در دوره سربازى به منطقه ظفار در خليج فارس اعزام شد كه درگير جنگى داخلى بود. بعد از انقلاب هم هر جا مشكلى بود او حضور مى يافت. بعد از شروع جنگ هم در اكثر عمليات ها شركت داشت و گرچه فرمانده بود ولى از خط مقدم جدا نبود. از سال ۱۳۵۸ تا لحظه شهادتش همواره در صحنه مبارزه حضور داشت. تنها ايام مرخصى كاملش هنگام زيارت خانه خدا بود. (شهريورماه سال ۱۳۶۵) در ساير موارد هر سال يك بار به مرخصى مى آمد و پس از ديدار با خانواده شهدا و معلولان در گلستان شهدا به خلوت مى نشست و در اسرع وقت به جبهه بازمى گشت. او ۳۰ بار مورد اصابت تركش قرار گرفت. در ۱۶ عمليات مهم طى شش سال جنگ شركت مستقيم داشت و به صورت فرمانده لشكر يا فرمانده محور عمل كرد. او فرمانده بود ولى چنان رفتارى داشت كه هيچ كس حدس نمى زد او رده  بالايى داشته باشد.
• پاك باختگى
رسول ياحى كه قبل از جنگ و بعد از آن فرمانده سپاه كردستان بود از او خاطره ها دارد: «او معاون گروه ضربت سپاه بود. قبل از شروع جنگ كردستان ناامن بود. خرازى آدم پرشورى بود كه هر جا نياز بود حضور مى يافت. با بچه ها همچنان رفتار مى كرد كه همه او را دوست داشتند و دلشان مى خواست با او باشند. اما وقتى جنگ شروع شد، فشار مى آورد كه به جبهه هاى جنوب برود. اما من به دليل نياز منطقه با او مخالف بودم. تا اينكه يك روز با تعدادى از بچه ها بدون اجازه راه افتاد و به جنوب رفت. گفته بود مى خواهيم برويم تانك بزنيم. او آدم بى نظم و خودمحورى نبود، بالعكس وقتى دستورى به او مى رسيد سخت در عمل پايبند بود و سعى مى كرد خود را هماهنگ با فرمانده كند، اما در مواردى هم كه به يقين مى رسيد وظيفه اى دارد كه بالادستى ها بدان وقوف ندارند به يقين خود عمل مى كرد. از كسى بيم نداشت و اين از پاكى و پاك باختگى او بود. رفتار او با افراد زيردستش هم مديريتى فوق العاده بود. فرمانده لشكر شد اما اين سمت انتصابى از بالا نبود. همه اطرافيان صلاحيت او را براى اين كار تشخيص داده بودند. اين صلاحيت ذاتى او باعث شده بود با هر تيپى از بچه ها رفتارى متناسب با آنها داشته باشد. مثلاً بعضى افراد بودند كه بيشتر عملياتى بودند، تحرك و جسارت فوق العاده اى داشتند كه در حين عمليات كارايى زيادى از خود نشان مى دادند. اما در غير آن زمان نمى توانستند در جبهه بايستند و با بچه ها سروكله بزنند. با اينها ارتباط برقرار مى كرد و بعد از هر عملياتى آنها را به مرخصى مى فرستاد و باز موقع لازم فرا مى خواندشان مى كرد. امروز شايد باوركردنى نباشد ولى حسين چنان به بيت المال حساس بود كه نمى گذاشت اموال عمومى ذره اى حيف و ميل شود. حتى در ريزترين مسائل رعايت مى كرد. به عنوان مثال او نوشابه دوست داشت. گاه مى شد كه يك نوشابه علاوه بر جيره اش مى خورد همان جا پول آن را پرداخت مى كرد. مى گفت اين سهم من نبوده است. در عين حال به مسائل رفاهى بچه ها بسيار اهميت مى داد. ضمن روابط دوستانه با آنها در هرحال نيازهاى زندگى و روزمره آنها را تامين مى كرد. نحوه شهادت او خود بيانگر اين ويژگى او بود. او هميشه برنامه اش اين بود كه براى بچه هايى كه در خط مقدم هستند، غذاى گرم فرستاده شود. ۶ اسفند ۱۳۶۵ درگير عمليات كربلاى ۵ بود. او طبق روال اصرار داشت غذا براى بچه ها فرستاده شود. به او اطلاع دادند كه ماشينى كه غذا مى برده مورد اصابت قرار گرفته است. پيگير شد تا ماشينى ديگر فراهم شود. وقتى ماشين فراهم شد از سنگر بيرون آمده بود كه ترتيب فرستادن غذا براى بچه ها را بدهد كه خمپاره اى امانش نداد و همه ديدند پيكر حسين پس از شش سال شركت در عمليات هاى گوناگون به زمين افتاد و ديگر برنخاست.»
• در جست وجوى انتقاد
پذيرش انتقاد از ديگران از سخت ترين كارها است. گاهى كسانى مرگ را مى پذيرند، اما زير بار پذيرش انتقاد نمى روند. بى جهت نگفته اند ازخودگذشتگى بالاتر است از جانفشانى. اما حسين خرازى در حالى كه فرمانده بود و رفتارش براى همه بچه ها دوست داشتنى بود، خود در جست وجوى كشف انتقادات بچه ها تلاش مى كرد. او به طور ناشناس با بسيجى هاى تحت فرماندهى اش نشست و برخاست مى كرد تا هم از وضعيت و مشكلات آنها باخبر شود و هم انتقاداتشان را به فرماندهى يعنى خودش بداند. خاطره اى از بچه ها اين رويه او را نشان مى دهد:
يك روز قرار بود تعدادى از نيروهاى لشكر امام حسين(ع) با قايق به آن سوى اروند بروند. حاج حسين به قصد بازديد از وضع نيروهاى آن سوى آب، تنهايى و به طور ناشناس در ميان يكى از قايق ها نشست و منتظر ديگران بود. چند نفر بسيجى جوان كه او را نمى شناختند، سوار شده، به او گفتند: «برادر ممكن است ما را زودتر به آن طرف آب برسانى كه خيلى كار داريم.» حاج حسين بدون اينكه چيزى بگويد پشت سكان نشست، موتور را حركت داد. كمى  جلوتر بدون اينكه صورتش را برگرداند سر صحبت را باز كرد و گفت: «الان كه من و شما توى اين قايق نشسته ايم و عرق مى ريزيم، فكر نمى كنيد فرمانده لشكر كجاست و چه كار مى كند؟» با آنكه جوابى نشنيد، ادامه داد: «من مطمئنم او با يك زيرپوش، راحت داخل دفترش جلوى كولر نشسته و مشغول نوشيدن يك نوشابه تگرى است! فكر مى كنيد غير از اين است؟» قيافه بسيجى بغل دستى او تغيير كرد و با نگاه اعتراض آميزى گفت: «اخوى حرف خودت را بزن.» حاج حسين به اين زودى ها حاضر به عقب نشينى نبود و ادامه داد. بسيجى هم حرفش را تكرار كرد تا اينكه عصبانى شد و گفت: «اخوى به تو گفتم كه حرف خودت را بزن، حواست جمع باشه كه بيش از اين پشت سر فرمانده لشكر ما صحبت نكنى، اگر يك كلمه ديگر غيبت كنى، دست و پايت را مى گيرم و از همين جا وسط آب پرتت مى كنم.» و حاج حسين ديگر چيزى نگفت.
http://www.sharghnewspaper.com/840704/html/v13.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 15:45  توسط رضا  | 

 
محمد قوچانى
اساس ديپلماسى بر دوست يابى و پرهيز از دشمن سازى است اما حتى در سياست خارجى نيز بايد اين پند را به گوش گرفت كه تداوم دوستى دشوارتر از ايجاد آن است و اين همان ضعفى است كه ديپلماسى جمهورى اسلامى از آن رنج مى برد. در ربع قرن گذشته ما هرازگاهى براساس ارزش هاى عصر خويش دوستانى را برگزيده ايم. در آغاز و برمبناى ارزش هاى انقلابى در جهان دوقطبى با جهان سوم و جنبش عدم تعهد پيمان بستيم. رويارويى انقلاب اسلامى و ايالات متحده و پرهيز از بلوك شرق به دليل ماهيت الحادى آن دو واقعيتى بود كه در دهه ۶۰ جمهورى اسلامى را به سوى تئورى سه جهان با قرائت ايرانى و اسلامى آن هدايت كرد. چينى ها سال ها قبل از ايرانى ها وقتى در موقعيتى مانده از غرب و رانده از شرق قرار گرفتند جهت گيرى بين المللى خود را به سوى جنوب هدايت كردند و عليه شمال (همه شمال از شوروى تا آمريكا) شوريدند و بلوك شرق را نه سوسياليست كه سوسيال امپرياليست ناميدند. ايران نيز پس از پيروزى انقلاب اسلامى و دشمنى آمريكا و خيانت شوروى در چنين موقعيتى قرار گرفت و چنين سياستى را برگزيد: نه شرقى نه غربى اما جنوبى و جنوب دربرگيرنده همه مستضعفان جهان ناميده شد كه در آن از آمريكاى لاتين تا آسياى شرقى از نيكاراگوئه تا ويتنام كشورها صف آرايى كرده بودند. با وجود اين دوستان جنوبى ايران به هنگام جنگ با عراق، تهران را تنها گذاشتند. عراق و ايران هر دو عضو جنبش عدم تعهد بودند و اين جنبش حتى در مقطعى تصميم داشت اجلاس خويش را در خاك دشمن ايران برگزار كند. بدين ترتيب از دوستان جنوبى ما جز معدودى (مانند سوريه و ليبى كه دشمن خانوادگى حزب بعث عراق بودند) به يارى ايران نيامدند. در دهه ۷۰ جمهورى اسلامى متناسب با تحولات نظام بين الملل و فروپاشى نظم دوقطبى كره زمين رو به غرب آورد اما نه غرب آمريكايى كه غرب اروپايى. دولت جديد ايران با پايان جنگ با عراق و درگير شدن عراق در جنگى ديگر دريافت كه جهانى ديگر در راه است. گرچه سفر رئيس وقت مجلس و رئيس آينده دولت به اتحاد شوروى نقطه عطفى در روابط تهران - مسكو بود اما در همين سفر احتمالاً صداى فروپاشى به گوش ايران رسيده بود كه نه فقط بلوك شرق بلكه نظم پنجاه ساله جهان در عصر جنگ سرد در شرف پايان است و تنهايى و بى پناهى صدام حسين در هنگام اشغال كويت نيز مناسب ترين پايان بندى جنگ سرد و آغاز عصر جديد بود. پس ايران نيز چشم از شرق برگرفت و رو به سوى غرب كرد. با كمك ايران گروگان هاى غربى در لبنان آزاد شدند، روابط ايران با دوستان غرب در خاورميانه به خصوص عربستان بهبود يافت و تراز تجارى ايران و اروپا و حتى آمريكا فزونى گرفت. شگفت آنكه راست گرايان ايران در بهبود روابط با غرب نه فقط از چپ گرايان مشتاق تر بودند كه در برابر مخالفت جناح چپ اين جناح راست بود كه پرچم تنش زدايى را در دست داشت.
بى طرفى در برابر حمله آمريكا به عراق، آزادى گروگان هاى غربى در لبنان، كم رنگ شدن مراسم سالگرد ۱۳ آبان (روز اشغال سفارت آمريكا)، برقرارى رابطه با انگلستان (كه در ماجراى سلمان رشدى و در دولت ميرحسين موسوى رابطه تيره و تار و قطع شده بود)، نظريه پردازى سياستمداران محافظه كار (مانند محمدجواد لاريجانى) درباره حكم اعدام سلمان رشدى، حج بدون برائت(يا با تغيير شكل) و برقرارى رابطه با عربستان، دعوت از ايرانيان خارج از كشور به خصوص مهاجران به اروپا و آمريكا و... همه از جمله پديده هايى بود كه نشان از گردش ايران به راست نه فقط در سياست داخلى كه در سياست خارجى داشت. چپ هاى ايران همزمان نسبت به حذف خود در داخل و استحاله كشور در خارج هشدار مى دادند و پذيرش قواعد بازى بين المللى (مانند پيروى از سياست هاى بانك جهانى و صندوق بين المللى پول) را نفى مى كردند. با وجود اين فصل دوم سياست خارجى جمهورى اسلامى در دهه ۷۰ چنان تداوم يافت كه در ميانه اين دهه جناح چپ هم نه تنها مدافع آن شد بلكه خود پرچمدارى آن ديپلماسى را به دوش گرفت. اگر در دهه ۶۰ دوستان ايران، جنوبى بودند و تنهامقصد سفر سران ايران،جنوب بود، در دهه ۷۰ دوستان ايران ،غربى شدند و سفر سران ايران به شمال (به ويژه اروپا) صورت گرفت. در عصر خاتمى رئيس جمهورى عملاً سياستى را تكميل مى كرد كه نظام در دهه ۷۰ برگزيده بود و نمادهاى آن در ديپلماسى كاملاً روشن بود. مهمترين مظهر تحول در سياست خارجى ايران ارتقاى حزب الله لبنان از گروهى صرفاً شبه نظامى به سازمانى پارلمانى بود. در اين عصر خاتمى نيز گرچه در داخل به شدت از سوى محافظه كاران نقد مى شد اما در خارج از كشور از سرمايه شأن و شخصيت خود بر انبان سياست و اعتبار نظام مى افزود. همين شأن و شخصيت بود كه در انطباق با سياست هاى كلان نظام توانست امنيت ملى جمهورى اسلامى ايران را در جهان به بالاترين سطح در ربع قرن اخير ارتقا دهد.
خاتمى رئيس جمهورى بود كه دو بار با راى مستقيم مردم و با بيش از بيست ميليون راى در همان مرحله اول به قدرت رسيد و دست كم در سال ۱۳۷۶ از درون رقابتى گويا، معنادار و غيرقابل پيش بينى به رياست جمهورى رسيد. سپس با چهره اى گشاده و روحيه اى ملايم با جهان از طريق آمريكايى ترين رسانه ها (CNN) سخن گفت و حداقل در تئورى استراتژى تهاجمى جنگ تمدن ها را به ضد خود (گفت وگوى تمدن ها) تبديل كرد. بدون توجه به ميزان علمى بودن و واقع نمايى اين تئورى (كه محل ترديد است) از نظر سياسى اين تكنيك (تبديل كردن يك استراتژى به ضد آن) به جمهورى اسلامى اين فرصت را داد كه بتواند نفسى تازه كند و با جهان سخن گويد. سخن ايران در آن زمان چنان بكر بود كه بيل كلينتون در سازمان ملل متحد به هنگام نطق سيدمحمد خاتمى از جاى خود تكان نخورد و حتى براى خاتمى كف زد. ديگر سران غرب در اروپا نيز هر يك سعى كردند ميزبانى خاتمى را تجربه كنند. ژاك شيراك دو بار ميزبان خاتمى شد و سران ايتاليا، اسپانيا و آلمان از او استقبال كردند. در خاورميانه نيز خاتمى به شخصيتى مورد احترام اعراب و ترك ها تبديل شد و در آسيا و روسيه نيز چنين تجربه اى تكرار شد. كار بدانجا رسيد كه در پرونده هسته اى ايران اروپا به ميانجى  بزرگ ايران و آمريكا تبديل شد و ايران نيز در موقعيتى قرار گرفت كه بتواند در معاهدات بزرگ به معاملات كلان دست زند. انتخاب شيخ حسن روحانى به عنوان سرپرست تيم مذاكرات در اين ميان نشان از آن داشت كه سياست خارجى ايران به مقوله اى فراتر از نزاع هاى جناحى تبديل شده است، چه تيم مذاكرات مخرج مشترك اصلاح طلبان و محافظه كاران بود.
با وجود اين دوستى ما با اروپايى ها نيز اكنون به پاييز خود رسيده است. حتى اگر كارشكنى انگليسى ها به عنوان ستون پنجم پسرعموهاى آمريكايى آنان صحت داشته باشد هم اكنون بهترين حالت ما در مذاكرات با اروپا بازگشت به همان نقطه اى است كه منتقدان تيم سابق مذاكرات آن را بدترين نقطه مى خواندند.
رسيدن به چنين نقطه اى گويا از سوى مسئولان فعلى ديپلماسى ايران قابل پيش بينى بود چرا كه على لاريجانى در اولين گفت وگوهاى خود پس از دبيرى شوراى امنيت ملى اعلام كرد قصد ندارد بازى با اروپا را برهم زند يا اينكه معتقد است هنوز بايد از دالان مذاكره عبور كرد. او حتى براى تداوم آئين دوست يابى از استراتژى نگاه به شرق سخن گفت و به هند سفر كرد و طبق اخبار موثق روابط ايران با روسيه به اوج خود رسيد. رئيس جمهور جديد نيز سعى كرد به شبيه سازى گسترده اى از عصر اصلاح طلبى دست زند. به سازمان ملل متحد رفت و در مجمع عمومى سخنرانى كرد و از خالى بودن كرسى ايالات متحده بيمى به خود راه نداد و دست هاى ولاديمير پوتين و وزيران خارجه سه كشور اروپايى را در نيويورك فشرد و با كريستين امان پور در CNN گفت وگو كرد و صبح روز تصميم گيرى شوراى حكام آژانس بين المللى انرژى اتمى با سران هندوستان و پاكستان گفت وگو كرد اما سرانجام نتيجه شوراى حكام به معناى از دست دادن هر دو گروه دوستان ايران بود. چه دوستان دهه ۶۰ (همچون چين و روسيه كه راى ممتنع دادند و بدتر از آنان هند كه عليه ايران راى داد) و چه دوستان دهه ۷۰ كه اكنون همسو با آمريكا در شرف تبديل شدن به دشمنان ايران هستند.
چنين فرجامى به معناى بى كفايتى مذاكره كنندگان و ديپلمات هاى ارشد ايرانى نيست. على لاريجانى و حسن روحانى هر دو از يك بستر سياسى و فكرى برخاسته اند و تيم مذاكرات هنوز دچار دگرگونى نشده كه عملكرد چند ماه قبل را به پاى نيكان روزگار و عملكرد امروز را به پاى ديگران بريزيم. هر دو گروه واجد تجربه و در عين حال دغدغه امنيت ملى و اقتدار ملى بوده اند. آنچه اين فرجام را رقم زده وضعيت ملى ما است كه به دليل بحران هاى داخلى نمى توانيم دوستان واقعى خود را در جهان بيابيم يا به دوستى خود با آنان ادامه دهيم. سياست خارجى ايران نيازمند يك انتخاب نهايى است. گرچه در ديپلماسى، دوستان و دشمنان ابدى وجود ندارد، اما نمى توان به دوستان بدلى و مقطعى نيز دل خوش كرد. دوستى دولت هايى مانند سوريه اگر نبود، در جنگ ايران و عراق ما بايد با اتحاديه عرب مى جنگيديم و اكنون نيز ما ناگزير از يافتن دوستانى چنين در جهان غرب هستيم تا مبادا به بهانه دشمنى با آمريكا تمام غرب را روياروى خود ببينيم. اگر دوستانى وجود دارند كه حاضر نيستند در مقاطع حساس يك راى مخالف به سود ايران بدهند و به راى ممتنع بسنده مى كنند، پس از اين همه هزينه چه سود؟
تنها راه اصلاح مناسبات بين المللى به نفع منافع و امنيت ملى ايران رخنه كردن در جهان غرب است و ۱۶ سال سياست خارجى ايران در تنش زدايى با غرب كه از جناح راست آغاز شد و به جناح چپ ختم شد، تجربه اى فراروى ديپلمات هاى ايرانى در راه دشوارى است كه پيش رو دارند. نمى توان همه چيز را به نقطه صفر بازگرداند. سياست خارجى تداوم و بازتاب سياست داخلى است. كارنامه اصلاح طلبان ايران را در موقعيتى قرار داد كه على لاريجانى دستيابى به انرژى هسته اى را بزرگترين دستاورد عصر خاتمى خواند و غربيان براى راضى نگه داشتن ايران ساعت ها پاى ميز مذاكره نشستند و سفرها به ايران كردند. قطعنامه اخير آژانس ايران را در برابر دو انتخاب ناعادلانه مخير كرده است: پذيرش اختيارات فراقانونى آژانس يا ارجاع پرونده به شوراى امنيت كه يكى اقتدار ملى ايران را زير سئوال مى برد و ديگرى امنيت ملى آن را. اكنون بايد آژانس را دور زد و راه سومى را جست وجو كرد. كسانى كه در پى آن هستند كه با كسب اجماع ملى مردم ايران براى دستيابى به انرژى هسته اى سر نترس ايرانيان از جنگ را به غرب نشان دهند، مى توانند با تكيه بر اين اجماع راه صلحى شرافتمندانه را رقم زنند كه در آن همه مردم ايران (حتى منتقدان دولت و حاكميت) نقشى موثر دارند آنگاه تيم مذاكرات نه نماد يك جناح سياسى و فكرى با آراى محدود به همفكران خود كه مظهر همه ايرانيان خواهد شد. در چنين موقعيتى همين گروه مذاكره كننده مى تواند با توانى افزون و تجربه اى دوچندان بهترين دوستان را در جهان به يارى گيرند تا هم اقتدار ملى ايران (دستيابى به انرژى اتمى) حفظ شود و هم امنيت ملى (پرهيز از جنگ). تنها كافى است كه به شكل گيرى اين اجماع ملى در داخل كمك كنيم و از شكل گيرى اجماع بين المللى عليه خود جلوگيرى كنيم. اجماع اول با دموكراسى به دست مى آيد و اجماع دوم با انتخاب دوستان خوب و وفادار در جهان از بين مى رود. چنين تصميمى به معناى آن است كه ايران توانايى انتخاب نهايى در سياست خارجى خويش را دارد. انتخابى كه با عبور از واسطه ها به هدف خواهد رسيد. آنگاه است كه آئين دوست يابى را نه فقط در اخلاق كه در روابط بين الملل مى توان اجرا كرد: با دوستان مروت، با دشمنان مدارا.
http://www.sharghnewspaper.com/840704/html/index.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 15:21  توسط رضا  | 


حقوق تجارت
- بهروز اخلاقى، حقوقدان و استاد دانشگاه، متولد ۱۳۱۶ بندر تركمن.
- اخذ مدرك ديپلم در سال ۱۳۴۰ از دبيرستان بوعلى سيناى تهران.
- اخذ مدرك ليسانس قضايى از دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ۱۳۴۳.
- اتمام دوره دكتراى حقوق خصوصى از دانشگاه تهران، ۱۳۴۴.
- اخذ مدرك دكتراى حقوق خصوصى از دانشكده حقوق و علوم اقتصادى
اكس مارسى (Aix- Marseills) فرانسه در سال ۱۳۵۰.
- معاون آموزشى و پژوهشى دانشكده حقوق دانشگاه تهران، ۵۳-۱۳۵۰.
- رئيس كتابخانه دانشكده حقوق دانشگاه تهران، ۱۳۵۵.
- مدير گروه حقوق عمومى دانشكده حقوق دانشگاه تهران، ۵۷-۱۳۵۵.
- استاديار دانشكده حقوق دانشگاه تهران در سال ۱۳۵۰.
- دانشيار دانشكده حقوق دانشگاه تهران از سال ۱۳۵۵ تاكنون.
- عضو انجمن بين المللى وكلاى دادگسترى (IBA)
- عضو كانون وكلاى دادگسترى آمريكا (ABA)
- عضو انجمن حقوقى آسيا و اقيانوسيه (Law Asia).
- عضو مركز مطالعات حقوق بين المللى (CILS)
- عضو كنسرسيوم حقوق تجارت بين الملل (IBLC)
- مؤسس و مدير انجمن حقوق خصوصى ايران از سال تأسيس (۱۳۷۵) تاكنون.
- عضو كانون وكلاى دادگسترى مركز از سال ۱۳۶۰ تاكنون.
- تأليف جزوات درسى متعدد و تحقيق و ترجمه كتابهاى «اصول قراردادهاى بين المللى»، «حقوق اتحاديه اروپا» و «حقوق تجارت بين الملل».
229503.jpg
او به همراه چند استاد برجسته ديگر حوزه حقوق دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران جزو «شاگردان مكتب آقا» محسوب مى شوند.
بهروز اخلاقى متولد ۱۳۱۶ بندر تركمن است و تحصيلات ابتدايى اش را هم در آن سامان به اتمام رسانده. پدرش با توجه به اينكه در سازمان تازه تأسيس راه آهن استخدام شده و مأموريت يافته بود به آن ديار نقل مكان مى كند و مشغول به كار مى شود. بهروز اولين پسر و فرزند خانواده از هفت فرزند خانواده است. چهار برادر ديگر او در كشورهاى ديگر رحل اقامت افكنده اند. اما اولين برادر ارشد نتوانسته خود را راضى به مهاجرت از كشور كند. اگرچه به راحتى امكان چنين اقامتى داشته ولى شايد عشق و علاقه او به ميهن پهناورش، او را اين چنين پايبند موطن آبا و اجدادى اش نموده است.
نادر اخلاقى ششمين فرزند خانواده و برادر بهروز فارغ التحصيل دانشگاه سوئد و مهندس ارشد شركت نوكيا است و در پروژه نسل سوم تلفن همراه آن شركت در كپنهاگ كار مى كند و حسن اخلاقى فرزند آخر خانواده، باز فارغ التحصيل سوئد است و مشغول به كار در شركت اريكسون و نماينده و مدير اجرايى پروژه هاى اريكسون در هند، چين، تايوان، هنگ كنگ و ايران و در زمانى كه صحبت از راه اندازى پروژه موبايل ايران بوده، او به عنوان نماينده شركت در ايران تلاش مى كند امتياز اين راه اندازى را كسب كند و با اعطاى امتياز به شركت نوكيا، او به سوئد مراجعه مى كند و اگر شركت تركيه اى ترك سل در زمينه راه اندازى اپراتور دوم تلفن همراه سهم اساسى ايفا كند شركت اريكسون را سهيم مى نمايد و بهروز اخلاقى وكيل شركت ترك سل در تلاش است تا زمينه ايفاى نقش شركت ترك سل را در قالب شركت ايران سل فراهم كند.
بهروز اخلاقى به ياد مى آورد كه در دوره دبستان در رشته ورزشى پينگ پنگ فعال بوده و در زمينه زيبايى اندام هم كار مى كرده و البته به ياد دارد كه هر يك از پايه هاى ۶ گانه دوره ابتدايى را در يكى از شهرهاى شمال كشور طى نموده است. به علت ابتلاى او به بيمارى تب مالت، پدرش مجبور مى شود به تهران بيايد و درواقع خانواده آنها تن به مهاجرت ديگر بدهند و بهروز دوره متوسطه را در دبيرستان بوعلى سيناى تهران سپرى مى كند. دبيرستانى كه دانش آموزان اش آن را دانشگاه بوعلى سينا ناميده اند؛ به خاطر آزادى رفت و آمد به كلاسهاى درس. ياد مدير مدرسه - آقاى چمنى - را بعد از چند دهه گرامى مى دارد. مى گويد: «به من مى گفت با اين علاقه اى كه تو به ادبيات و علوم انسانى دارى روزى شايد رجلى خواهى شد» و با مزاح ادامه مى دهد:«پيش بينى اش درست نبود».
درسال ۱۳۳۶ تحصيل در رشته هاى حقوق و همچنين زبان و ادبيت فرانسه را به موازات هم در دو دانشكده حقوق و ادبيات دانشگاه تهران شروع مى كند ولى در سال سوم به ناچار مجبور مى شود به دليل ممنوع بودن تحصيل در دو رشته، رشته زبان فرانسه را ناتمام بگذارد و تحصيل در رشته حقوق را ادامه دهد. در سال ۱۳۴۰ تحصيل در مقطع دكتراى حقوق خصوصى را آغاز مى كند. در سال ،۱۳۴۳ در آزمون بورسيه اعزام به خارج موفقيت حاصل مى كند. بورسيه اى كه توسط انجمن فرهنگى ايران و فرانسه ترتيب داده شده بود و يكى از شروط آن آشنايى به زبان فرانسه بود.
اخلاقى بدون دفاع از تز دكترايش در دانشگاه تهران، با هواپيما به فرانسه مى رود تا در دانشگاه اكس - مارسى در جنوب آن كشور دكتراى حقوق خصوصى بخواند و موفق هم مى شود معتبرترين نوع دكترا درفرانسه يعنى دكتراى دولتى كه عمدتاً به اتباع آن كشور اعطا مى شود دريافت كند و به ايران مراجعت كند، در دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران عضو هيأت علمى شود و تا اكنون يعنى به مدت ۳۴ سال صرفاً در اين دانشكده به تدريس حقوق هوايى و تجارت و تجارت بين الملل بپردازد و آنچنان مهارتى در اين حوزه ها پيدا كند كه دانشكده حقوق تهران به اسم كمبود نيروى انسانى مجرب به تقاضاى بازنشستگى او جواب رد بدهد.
«سى و چهار سال است كه من در خدمت دانشكده حقوق دانشگاه تهران هستم. افتخار دارم كه دين خودم را به اين دانشكده ادا مى كنم. چند سالى است كه پى در پى تقاضاى بازنشستگى كرده ام ولى چون مى گويند استاد دوره دكترا و فوق ليسانس به اندازه كافى نيست با تقاضاى من مخالفت مى شود. اميدوارم كه امسال موافقت كنند.» او در فرانسه از تزش با عنوان «سازمان هواپيمايى كشور و آمايش سرزمين» دفاع مى كند. درزمانى كه اخلاقى از تزش دفاع مى كند چند فرودگاه تهران، آبادان، مشهد و اصفهان در ايران داير بوده اند و اين دانشجوى ايرانى به اين نتيجه مى رسد كه براى توسعه اقتصادى و ارتباطات كشور بايد دست كم ۳۰ فرودگاه در كشورمان تأسيس شود.
مى گويد احداث راه آهن سراسرى ايران باعث شد شهرهاى متروك و يا حتى كوچكى مثل سارى رونق و شكوفايى پيدا كند.
مشكل اقتصادى نبودن احداث فرودگاهها را در شهرهاى كم جمعيت اينگونه توجيه مى كند: «مسلم است كه دولت بايستى براى جبران عقب ماندگى شهرهاى كوچك هزينه كند. ساخت يك فرودگاه وسيله اى مى شود براى رفت و آمدها و راه اندازى پروژه ها. مثلاً عسلويه يك نقطه پرت دورافتاده در جنوب بود ولى با احداث فرودگاه و فعاليت شركتهاى خارجى در پروژه پارس جنوبى، بزرگترين رقم درآمدى كشور در آنجا كسب مى شود. همين جور مى توانست براى ساير شهرها باشد.»
اما «شاگردان مكتب آقا» چه كسانى هستند و آن «آقا» چه كسى بوده؟
دكترا خلاقى، دكتر عراقى، دكتر آشورى، دكتر دروديان، دكتر محمدى، دكتر كاتوزيان، دكتر صفايى و دكتر الماسى برخى از استادان شاخص كنونى دانشكده حقوق دانشگاه تهران هستند كه روزگارى در همين دانشكده، شاگردان آيت الله سنگلجى بوده اند. «مرحوم سنگلجى روحانى تمام عيارى بود و بى نياز از مناصب دولتى. عشق مى ورزيد به دانش فقه، دانشكده و دانشجويان و بسيار شوخ بود و همه ما را تحت تأثير قرار داد. علاوه بر محيط دانشكده، منزلى داشت كه اسمش رواق بود و بچه ها مى  رفتند روزهاى تعطيل در رواق و گفت وگو و مباحثه داشتند. او بزرگترين تأثير را بر من و بر همه ما گذاشت.» از دكتر سيد حسن امامى هم به نيكى ياد مى كند.
229413.jpg
«دكتر امامى استاد مسلم حقوق مدنى بود و امام جمعه تهران. واقعاً نمونه تقوا و فضيلت و دانش بود. زمانى نماينده مجلس بود و بعداً خودش را از سياست كنار كشيد و آمد صرفاً در دانشكده حقوق با بچه ها سرو كله مى زد.» نام استاد راهنماى فرانسوى اش را به ياد مى آورد: دو.لاپرادل (Dela Pradelle)؛ استاد حقوق هوايى و حقوق و حقوق بين الملل عمومى كه متخصص مسائل هواپيمايى بوده و اخلاقى هم به همين دليل او را به عنوان استاد راهنماى خود برمى گزيند.
«يكى از خصوصياتش اين بود كه هميشه مى گفت من عاشق ايرانم و وقتى دوره دكترا در دانشكده حقوق تأسيس شد از ايشان دعوت كردند براى افتتاح دوره دكتراى حقوق بين الملل عمومى را در اولين دوره درس بدهد.»
استاد شاخص ديگر او در فرانسه پروفسور ادينه (Audinet) بوده؛ استاد حقوق بين الملل خصوصى. «دو سه سال پيش كه به اتفاق همسر و بچه هايم رفتيم، توفيق ملاقاتش را پيدا كردم. پدرش هم در دانشگاه اكس مارسى سابقه تدريس داشت.»
در مورد عزيمتش به فرانسه و آغاز به تحصيل در دانشگاه اكس مارسى با توجه به اينكه آن سفر، اولين سفر خارجى اش بوده، مى گويد:
«خوشبختانه وقتى وارد پاريس شدم يكى از همكلاسى هاى سابقم كه دو سه سال قبل از من رفته بود پيدايش كردم. من غريب را دريافت. ديد من هاج و واجم. مرا برد و بعضى خيابان هاى معروف پاريس را نشانم داد و گفت نترس آنجور درسها هم سنگين نيست. مدتى در پاريس بودم و بعد با قطار به جنوب فرانسه رفتم.»
حاصل چند دهه تدريس در دانشكده حقوق دانشگاه تهران و به اعتبار بيش از ۲۰ سال وكالت پروژه ها، دعاوى و پرونده هاى عظيم حقوقى اين مى شود كه كلاسهاى او صرفاً جنبه نظرى به خود نمى گيرد. او به عنوان مؤسس دفتر حقوقى بين المللى، شاگردانش و ديگر دانشجويانى كه با علاقه مندى در كلاسهاى او حاضر مى شوند را از تجربه هاى عملى حقوقى خود بى نصيب نمى گذارد.
بهروز اخلاقى آدم خونگرم و با محبتى است كه ۴ ساعت تدريس در هفته و با حقوق ماهيانه پانصدهزارتومان را تداوم داده. هر چندكه او مى تواند با مشاوره دادن به شركتهاى خارجى با هر ساعت ۲۵۰ دلار حق مشاوره و وكالت بيش از اينها ثروت اندوزى كند ولى او درس دادن در دانشكده حقوق دانشگاه تهران را اداى دين مى داند. اداى دين به دانشگاهى كه در جوانى در آنجا در رشته حقوق تحصيل نموده است. بزرگترين پرونده بين المللى كه او وكالت آن را به عهده داشته در ارتباط با خريد يك ميليارد و سيصدميليون دلارى خريد تسليحات نظامى رژيم سابق از آمريكا است كه با وقوع انقلاب در ايران، دارايى كشور ما بلوكه مى شود و آن تسليحات هم به ايران داده نمى شود.
اخلاقى مى گويد مطابق بيانيه الجزيره ما مى توانستيم در مقابل شكايت هاى شركت هاى آمريكايى، دادخواست متقابل بدهيم. آنها مدعى بودند انقلاب ايران، بزرگترين سرمايه گذارى هاى شان را در نيروگاهها، فرودگاهها، مخابرات و بنادر ايران و مصادره آنها برباد داده اند. در نتيجه آنها ادعاى خسارت داشتند. «ما فقط جوابگو بوديم. كار ما عبارت بود از دفاع از حقوق ايران و تقليل مطالبات. بعضى از دعاوى را با اين عنوان كه قابل استماع نيست توانستيم رد كنيم.»
در پاسخ به اين سؤال كه «شما به عنوان وكيل شركت ترك سل، اگر تضادى بين منافع ملى و منافع آن شركت به وجود بيايد به عنوان يك ايرانى چه كار مى كنيد؟» مى گويد: «تضادى تا حالا مشاهده نشده. خوشبختانه اين پروژه در ابتدا در قالب قانون تشويق و حمايت از سرمايه گذارى  خارجى قرار گرفت و شركت ترك سل با شركاى خارجى اش، صاحب ۷۰ درصد سرمايه ايران سل شد. در مجلس شوراى اسلامى قانون ايران سل تهيه شد. مسائل امنيتى آن به شوراى عالى امنيت ملى سپرده شد و مسائل اقتصادى به شوراى اقتصاد و مسائل فركانس ها و جنبه هاى عام مخابراتى كه احتمال شنود هست به وزارت ارتباطات. بنابراين نهايت دقت شد تا منافع ملى ايران تأمين شود. اگر قرارداد به مراحل نهايى برسد تا چند سال آينده ۱۴ ميليون شماره تلفن همراه به بازار ايران با قيمت ۱۵۰ هزارتومان عرضه مى شود. مطابق قوانين وزارت ارتباطات ايران نبايد نرخ مكالمه هم كمتر يا بيشتر از ۲۰ درصد نرخهاى مصوب باشد.» اين حقوقدان و استاد دانشگاه از اينكه كشور ما، رتبه اول را در فرار مغزها دارد اظهار نگرانى مى كند. او كه خود مى توانسته در خارج از كشور هم به كار مشغول شود و كشور را ترك كند چنين كارى نكرده. «ما گفتيم در اين كشور زاده شده ايم و در همين كشور هم مى مانيم.»
يكى از پسرانش در رشته حقوق از دانشگاهى در آمريكا فارغ التحصيل شده و قرار است در يك مؤسسه حقوقى در واشنگتن در زمينه وكالت اختراعات كارآموزى كند و بعد از يك سال به ايران بيايد. «قرار بر اين بوده كه در آنجا كارآموزى كند و با سيستم دعاوى عملى آشنا شود و بعد از بازگشت به ايران، من و همسرم اين دفتر حقوقى را به ايشان بدهيم و از ايشان تقاضاى بازنشستگى كنيم.»
آيا دانشگاه تهران حاضر خواهد شد دكتر اخلاقى را بعد از ۳۴ سال تدريس و تربيت چندين نسل از دانشجويان رشته حقوق بازنشسته كند؟ بايد منتظر ماند و ديد چنين چيزى رخ مى دهد يا نه، ولى چندين دهه علم آموزى و تحقيق و تدريس دكتر اخلاقى درخور سپاس و ستايش است.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840704/html/horizon.htm#s521037
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 15:8  توسط رضا  | 

بيل گيتس براي سال دوازدهم، ثروتمندترين مرد جهان شد.مجله «فوربس» در گزارشي نوشت: ثروتمندان آمريكايي در سال‌هاي گذشته هر روز پولدارتر شده‌اند به طوري كه در حال حاضر 400 ثروتمند آمريكايي در حدود 13/1 تريليون دلار ثروت دارند.

به گزارش ايسنا، «بيل گتيس»، مؤسس شركت مايكروسافت، با ثروت 51 ميليارد دلاري براي دوازدهمين سال متوالي به عنوان ثروتمندترين مرد جهان معرفي شد.
گيتس فاصله خود با «وارن بافت»، سرمايه‌گذار سرشناس را كه ثروتش به 40 ميليارد دلار كاهش يافته است، افزايش داد.

«پائول آلن»، شريك گيتس در تاسيس مايكروسافت، كه اين شركت را ترك كرده است با ثروت 5/22 ميليارد دلار در مقام سوم ثروتمندترين مرد جهان قرار گرفته است و مايكل دل (18 ميليارد دلار) و لاري اليسون (17 ميليون دلار) در مكان‌هاي بعدي جاي گرفته‌اند.


http://www.baztab.com/news/29369.php
+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1384ساعت 15:7  توسط رضا  | 

چهره هاى شاخص سينماى جنگ

 
سعيد مروتى
229131.jpg
سينماى جنگ ما حالا آنقدر معتبر است كه وقتى بخواهى چندتن از آدم هاى شاخص اش را انتخاب كنى با مشكل مواجه شوى. با اين حال اين ۵ نفر را به عنوان شاخص ترين فيلمسازان سينماى جنگ ايران برگزيده ايم تا كارنامه شان را مرورى كنيم. پنج نفرى كه هر يك با نگاهى خاص سينمايى متفاوت را دنبال مى كنند اما به هرحال هدف اصلى شان، زنده نگه داشتن خاطره روزهايى است كه خيلى هم از آن دور نشده ايم...
رسول ملاقلى پور
وقتى رسول ملاقلى پور شروع به فيلمسازى كرد فيلم هاى جنگى ايرانى را كارگردانانى مثل كوپال مشكوة و جمشيد حيدرى مى ساختند. فيلمسازانى كه شناختى از جنگ ميان ايران و عراق نداشتند و فيلم هايشان منبعث از نازل ترين آثار جنگى و فرهنگى بود. ملاقلى پور فيلم ۱۶ ميلى مترى «نينوا» را براساس خاطرات شخصى اش ساخت و بعد با «بلمى به سوى ساحل» كوشيد تا پلى بزند ميان حادثه پردازى و نمايش حال و هواى معنوى حاكم بر جبهه ها. با «پرواز در شب» هم موجوديت ملاقلى پور به عنوان سينماگران شاخص پذيرفته شد و هم موجوديت ژانرى كه سينماى دفاع مقدس نام گرفت. ملاقلى پور با همه فيلمسازان هم سنخش يك تفاوت عمده داشت. اگر محسن مخملباف و ابراهيم حاتمى كيا قبل از شروع به فيلمسازى نسبتى با سينما نداشتند او از دوران كودكى عاشق سينما بود و شايد همين نكته باعث شد كه حتى در ساخته هاى اوليه اش در كنار نگاه عقيدتى به سينما هم گوشه چشمى داشته باشد.
بر خلاف حاتمى كيا كه از هرگونه نمايش مستقيم جنگ پرهيز مى كرد، ملاقلى پور از همان ابتدا بناى كار را برساخت و پرداخت صحنه هاى عظيم جنگى گذاشت. ضمن اين كه تلخ انديشى اش باعث شد تا همه فيلم هايش عملاً مرثيه شكست باشند و البته در كنارش لحن حماسى هم هيچگاه فراموش نمى شد. (رجز خوانى هاى مهدى نريمان در انتهاى «پرواز در شب» را به خاطر بياوريد.)
ملاقلى پور اما حتى در حماسى ترين فيلمش هم تلخى ديگر ساخته هايش را لحاظ مى كرد. «افق» فيلمى بود كه او بارها اعلام كرد موضوعش را چندان دوست نداشت و ساخت آن برخلاف ديگر فيلم هايش بيش از آن كه براى پاسخگويى به نيازهاى درونى اش باشد نشأت گرفته از امكاناتى بود كه در اختيارش گذاشته شده بود. فيلمى كه پرمخاطب ترين اثر او از كار درآمد و تا سال ها الگويى بود براى ديگر فيلمسازان اين عرصه. چنان كه تيپ نصرت «افق» با بازى همان بازيگر بعدها در فيلم هاى متعددى تكرار شد. هرچند در چنين فيلمى هم امضاى او كاملاً قابل رديابى است و به عنوان مثال گرماى دلپذير آثارش را مى توان در فصل معروف سينه زنى افق يافت.
ملاقلى پور در طول دو دهه فعاليت سينمايى، اغلب به جاى آن كه با حسابگرى فيلم بسازد به حكم غريزه اش كار كرده. او با ساخت «نجات يافتگان» و «سفر به چزابه» نشان داد كه در مقام فيلمساز به جايگاه درخور اعتنايى رسيده است. دو فيلمى كه از جمله متفاوت ترين آثار دفاع مقدس به شمار مى آيند. در نجات يافتگان براى نخستين بار در سينماى ايران نقش زن در جنگ جدى گرفته شده بود. فيلمى كه به سياق ساخته هاى قبلى او روايتى كلاسيك داشت و باز براى اولين بار عراقى ها در آن از حالت تيپ خارج شده و به آنها در مقام يك انسان نگريسته شده بود.
سفر به چزابه اما فيلمى بود كه ساختارش مبتنى بر جريان سيال ذهن بود. ملاقلى پور در اين فيلم گذشته را با حال درآميخت. فيلمى كه آن را مى توان نوستالژيك ترين اثر سينماى دفاع مقدس دانست و خيلى ها آن را روشن ترين نقطه كارنامه سينمايى ملاقلى پور مى دانند. هرچند هم نجات يافتگان و هم سفر به چزابه در زمان نمايش شان با بى مهرى مواجه شدند. ملاقلى پور تجربه اى كه در سفر به چزابه صورت داده بود را در تمام فيلم هاى جنگى ديگرش تكرار كرد. «هيوا» دقيقاً با همين الگو ساخته شد كه گرچه فاقد انسجام سفر به چزابه بود اما به لحاظ فنى و ساخت و پرداخت صحنه هاى جنگى نسبت به آن فيلم گامى به جلو محسوب مى شد. اين روايت ضد قصه در «قارچ سمى» هم ادامه يافت و حتى شكل تجريدى ترى به خود گرفت. مسأله شكست زمان و تداخل گذشته و حال و خيال و واقعيت ظاهراً آنقدر در ذهن ملاقلى پور جا افتاده كه ديگر تمام آثارش را به صورت ناخودآگاه به اين شيوه روايت مى كند. اين شيوه روايى حالا ديگر بدل به امضاى ملاقلى پور شده است. چنانكه «مزرعه پدرى» قابل انتظارترين فيلمى است كه مى شد از او ديد. فيلمى كه در آن مرز خيال و واقعيت بارها و بارها شكسته مى شود. با لحنى به شدت تلخ و آدم هايى به شدت واقعى و ملموس و مطابق معمول حرف اول را بيش از هرچيز گرما و حس و حال مى زند. گرمايى كه باعث مى شود چشم بر لكنت هاى بيانى فيلم ببنديم. او در مزرعه پدرى به لحاظ كارگردانى به چنان موقعيتى رسيده كه هيچ بديلى (حتى در آثار خود او) نمى توان برايش يافت. فيلمى كه ملاقلى پور آن را آخرين فيلم جنگى اش دانست. حرفى كه او در اين سال ها بعد از هر فيلم جنگى اى كه ساخته تكرار كرده. با اين حال او اين روزها فيلم م مثل مادر را در مرحله پيش توليد دارد كه يك اثر جنگى تازه به كارگردانى منوچهر محمدى است و تهيه كننده از همين حالا اعلام كرده كه براى ساخت صحنه هاى جنگى اثر، ابزار تازه اى را به كار خواهند گرفت.
ابراهيم حاتمى كيا
229104.jpg
خيلى زود نامش را به عنوان يكى از شاخص ترين سينماگران دفاع مقدس به سر زبان ها انداخت. شاگرد مرتضى آوينى در مجموعه «روايت فتح» و سازنده «هويت» (گرچه فيلم خوبى نبود اما مبين استعدادى بود كه عده اى در همان زمان كشفش كردند) با «ديده بان» يك شبه ره صدساله رفت. فيلمى ساده، روان و سلامت كه با تمام فيلم هاى جنگى اى كه تا آن موقع ساخته شده بود تفاوت داشت. فيلمى كه تمايزاتش را حتى با «ديار عاشقان» (كه حال و هوايش بى شباهت به ديده بان نبود) و ساخته هاى رسول ملاقلى پور (ديگر فيلمساز شاخص اين سينما) به رخ مى كشيد. شناخت درست حاتمى كيا از حال و هواى حاكم بر جبهه ها كه حاصل سال ها حضور در گروه روايت فتح بود او را صاحب دركى شهودى كرده بود تا آنچه از آن به عنوان فضاى معنوى ياد مى شد را به گونه اى ملموس به تصوير بكشد. او در «ديده بان» و فيلم بعدى اش سعى كرد كه پشت خاكريزهاى خودى باقى بماند و از نمايش مستقيم رويارويى با دشمن پرهيز كند. به همين خاطر عراقى ها در آثار حاتمى كيا يا اصلاً حضور نداشته و يا در نماهايى محدود آن هم در لانگ شات به نمايش درمى آمدند و همين نكته برگ برنده او بود تا بتواند بى آن كه دغدغه حادثه پردازى داشته باشد، درون آدم هاى خودى را بكاود. به همين خاطر، حاتمى كيا ابايى از اين نداشته كه حتى ترس ديده بان عارفى را از تركش هاى دشمن به نمايش بگذارد، يا در «مهاجر» اجازه دهد محمود صراحتاً با كل برنامه هاى عملياتى فرمانده اش مخالفت كند. رعايت همين جزييات بود كه به آدم هاى حاتمى كيا فرديت مى بخشيد و باورپذيرشان مى كرد. نوعى آرامش و صفاى باطنى هم در اين فيلم ها حس مى شد كه بى شك از روحيه خالقشان نشأت مى گرفت. در همان دوران بود كه حاتمى كيا آن جمله مشهورش را بر زبان آورد: «به لابراتوار گفته ام اگر من چيزى جز فيلم جنگى برايتان فرستادم حق داريد آن را بسوزانيد» بعدها كه شرايط تغيير كرد حاتمى كيا گفت الزامى نمى بيند كه به حرفى كه سال ها پيش زده وفادار بماند. اما او عملاً در اغلب ساخته هايش به نوعى آن جمله تاريخى را لحاظ مى كرد. با به پايان رسيدن جنگ، او پابه پاى قهرمانانش به شهر آمد و حال و روزشان را به تصوير كشيد و برايشان دل سوزاند. ضمن اين كه ديده بان و مهاجر هم بيش از آ ن كه فيلم هايى جنگى باشند، آثارى بودند درباره آدم هاى جنگ. آدم هايى كه در «وصل نيكان»، «از كرخه تا راين»، «بوى پيراهن يوسف»، «برج مينو»، «آژانس شيشه اى»، «روبان قرمز» و «موج مرده» هم حضور داشتند. فيلم هايى كه خوب يا بد همگى امضاى حاتمى كيا را داشتند؛ هرچند آن درك شهودى به تدريج جاى خود را به خودآگاهى داده بود. خودآگاهى اى كه در مورد سينماگرى چون او اغلب دست و پاگير و آزاردهنده بوده. در اين سال ها او با فيلم هايى چون «آژانس شيشه اى» و «ارتفاع پست» نشان داد كه به عنوان فيلمساز تا چه اندازه ارتقاى تكنيك پيدا كرده، اما همه حسنات ساختارى ساخته هاى متأخر او در برابر ديده بان و مهاجر رنگ مى بازند. فيلم هايى كه پس از گذشت سال ها همچنان به لطف آن درك شهودى محكم و سرپا باقى مانده اند و فقط دوبله بودنشان كمى آزاردهنده است.
حاتمى كيا بعد از ماجراهايى كه بر سر موج مرده اتفاق افتاد، رسماً اعلام كرد كه ديگر نه فيلم جنگى كه حتى فيلمى درباره آدم هاى جنگ نخواهد ساخت. ارتفاع پست با چنين ديدگاهى ساخته شد و حاتمى كيا براى اولين بار قهرمانانش را از ميان شهروندان عادى انتخاب كرد. اين روند در «به رنگ ارغوان» هم ادامه يافت اما دورى حاتمى كيا از سينماى جنگ خيلى به طول نينجاميد و او، اين روزها آخرين مراحل آماده سازى فيلم «به نام پدر» را پشت سر مى گذارد كه اثرى است درباره جنگ و آدم هاى جنگ. تنها مقوله اى كه مى توانست به حاتمى كياى عاصى پس از «به رنگ ارغوان» آرامش ببخشد.
كمال تبريزى
با پيشينه اى شبيه به ابراهيم حاتمى كيا كارش را آغاز كرد. حضور در جبهه او را با واقعيت هاى جنگ آشنا كرد و شايد به همين دليل بود كه در اولين ساخته اش «در مسلخ عشق» را با لحنى متفاوت از ديگر فيلم هاى جنگى آن سال ها ساخت. فيلمى كه درباره يكى از عمليات هايى بود كه به شكست انجاميد و همين مسأله به همراه حال و هواى تراژيك و غمبار اثر موجب شد تا هرگز به نمايش عمومى درنيايد. «عبور» هم فيلمى ساده و روان بود كه در آن تأثيرات ديده بان حاتمى كيا كاملاً مشهود بود.
«پايان كودكى» (كه به عنوان «كودك قهرمان» اكران شد) نشان از ارتقاى سطح كارگردانى تبريزى داشت. فيلمى پالوده كه قصه اش را بدون لكنت تعريف مى كرد و مسيرى معين و مشخص (نوجوانى كه به بلوغ مى رسد و مرد مى شود) را به درستى طى مى كرد. تبريزى پس از پايان كودكى يكى از مهم ترين آثار سينماى دفاع مقدس را ساخت. او با كارگردانى «ليلى با من است» يكى از تابوهايى كه به نظر غيرقابل شكستن مى رسيد را از پيش پا برداشت. تا قبل از ليلى با من است كمتر كسى تصور امكان ساخت يك كمدى جنگى را مى كرد. فيلمى كه دقيقاً براساس يك الگوى رايج در يكى از زيرگونه هاى سينماى جنگ در دنيا ساخته شد. جسارت تبريزى در ليلى با من است در ساخت اين كمدى جنگى با چنان هوشمندى اى همراه بود كه فيلم نه تنها با مشكل روبه رو نشد، بلكه با تأييد همگان نيز مواجه شد. هرچند مسيرى كه تبريزى با ليلى با من است گشود عملاً بى رهرو باقى ماند.
او در «شيدا» به سراغ ملودرام جنگى رفت و البته كوشيد تا بارقه هايى از طنز را نيز چاشنى كار كند. هرچند اين اختلاط عملاً به زيان فيلم تمام شد و لحن همگون و يكدست را كه يكى از ويژگى هاى قابل ذكر اغلب آثار اوست را از فيلم گرفت. تبريزى با «گاهى به آسمان نگاه كن» آن سادگى دلپذير هميشگى اش را كنار گذاشت و براى نخستين بار فيلمى فرماليستى ساخت. اين فرم گرايى از نوع روايت آغاز و تا دكوپاژ و ميزانسن هاى فيلم امتداد مى يافت.
احمدرضا درويش
درويش پس از موفقيت نسبى «آخرين پرواز»، دو فيلم غيرجنگى «ابليس» و «آذرخش» را ساخت كه هر دو حاصلى جز شكست را برايش به همراه نداشتند. با «كيميا» او خود را در قامتى فراتر از يك فيلمساز متوسط مطرح كرد. برداشتى آزاد از «دايره گچى قفقازى» كه يك ملودرام جنگى مؤثر بود. مسأله دوپارگى ساختار هم از همين فيلم آغاز شد. فيلم دقيقاً به دو نيمه تقسيم مى شد؛ نيمه اول كه جنگى بود، از تسلط تكنيك درويش حكايت مى كرد و در نيمه دوم كه فيلم لحنى ملودرام به خود مى گرفت؛ در حالى كه همه چيز به سمت سوزناك شدن پيش مى رفت؛ اتخاذ يك پايان هوشمندانه فيلم را نجات مى داد تا كيميا پس از شروعى تكان دهنده پايان غيرمنتظره داشته باشد.«سرزمين خورشيد» عملاً گسترش يافته نيم ساعت اول كيميا بود و به مانند آن فيلم باز هم با اثرى دوپاره مواجه بوديم. فيلمى كه نشان مى داد با تسلط تكنيك نمى توان از يك ايده تك خطى اثرى قابل قبول ساخت.
درويش در اوج دوران موسوم به دوم خرداد يكى از ملتهب ترين فيلم هاى موسوم به ژانر دوم خردادى را ساخت. «متولد ماه مهر» هم به مانند دو ساخته قبلى او از دوپاره كاملاً مستقل و مجزا از يكديگر، تقسيم مى شد. نيمه اول ماجراهاى روز سياسى را دستمايه قرار داده بود و درويش در نيمه دوم فيلم با بازگرداندن قهرمان فيلمش به منطقه جنگى، كه با همراهى محبوبش بود خلوتى عاشقانه را به وجود آورد. نگاه درويش به جبهه همچون ديگر سينماگران هم سنخش سرشار از دغدغه هاى نوستالژيك و حسرت خوارانه بود. تا آن جا كه او قهرمانش را كه از بازى سياسى خسته شده بود به جبهه مى آورد و به شهادت مى رساند.
درويش كه از همان اولين فيلمش نشان داده بود كه به بلندپروازى و ساخت فيلم هاى عظيم علاقه مند است، «دوئل» را كارگردانى كرد. فيلمى بسيار پر سر و صدا و پرهزينه كه لقب پرخرج ترين فيلم تاريخ سينماى ايران را به خود اختصاص داد و تنها فيلم جنگى ايرانى اين سال ها بوده كه گيشه موفقى هم داشته است.
جمال شورجه
او مهم ترين فيلمساز يكى از جريان هاى اصلى سينماى دفاع مقدس است. جريانى كه محصولاتش تفاوت هاى محسوسى با آنچه حاتمى كيا، ملاقلى پور، درويش و ديگران مى سازند، دارد. سينمايى كه در آن بيشتر اين بيان ديدگاه هاست كه اهميت دارد تا چگونه گفتن. زيرگونه اى كه فيلم هاى شورجه متعلق به آن است، با انبوهى از كليشه ها شكل گرفته است. كليشه هايى كه به راحتى از فيلمى به فيلمى ديگر منتقل مى شود. جريانى كه حتى پس از پايان يافتن جنگ هم به ساخت فيلم هاى تهييجى ادامه داد و در اين مسير، بى ترديد جمال شورجه مستعدترين رهرو بوده است. اگر از حال و هواى غيرحرفه اى «روزنه» و خام دستى هاى «شب دهم» گذر كنيم، مى توان گفت كه ساخته هاى شورجه با نگاهى كاملاً حرفه اى ساخته شده اند. «عمليات كركوك» در نوع خودش هنوز هم جزو نمونه هاى قابل دفاع محسوب مى شود. شورجه با «حماسه مجنون» عملاً ثابت كرد فيلمسازى را بهتر از تمام دوستانش مى داند، فيلمى كه آن را مى توان بهترين ساخته او دانست. او با «دايره سرخ» و «خلبان» تسلطش را در ساخت قابل قبول صحنه هاى نبرد هوايى نشان داد. هرچند اين تسلط تكنيك در خدمت رعايت كليشه هايى بود كه در فيلم هاى او عموماً موبه مو رعايت مى شوند.
«باشگاه سرى» نشان داد كه اگر حرف تازه اى براى گفتن وجود نداشته باشد، آن پختگى فنى و تسلط تكنيكى هم كم كم رنگ مى بازد. با اين همه شورجه فيلمسازى است حرفه اى و محترم كه در ميان كسانى كه براساس نگاهى خاص، فيلم جنگى مى سازند سرآمد و متمايز است. از آخرين ساخته شورجه بيش از پنج سال مى گذرد و در اين سال ها او اوقاتش را بيشتر در تلويزيون سپرى كرده، هرچند نسخه اى سينمايى از آخرين سريالش هم سال گذشته روى پرده رفت. در واقع شرايطى كه از اواخر دهه هفتاد بر سينماى ايران حاكم شد، او و همراهانش را به سوى تلويزيون سوق داد.
+ نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 11:31  توسط رضا  |