تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

(اصفهان ـ ۱۳۰۰)
طلاپنجه تاريى
162261.jpg
162144.jpg
چو نو كردى نواى مهرگانى
ببردى هوش خلق از مهربانى

«مهر» يا ميترا از اساطير ايران است . در ايران باستان مهر فرشته عهدوپيمان و روشنى بوده است. مهر، ايزدى است با هزار چشم ، دو هزار گوش و ده هزار پاسبان كه او را فرشته مهر، دوستى و مظهر روشنى دانسته اند. جشن مهرگان درايران باستان جشن بزرگداشت «ايزدمهر» بوده وبعداز نوروز مهمترين جشن ايران باستان قلمداد مى شده است. در «بندهش» ، مهرگان «روزى است كه خداوند زمين را بگسترانيد وكالبدها را پذيراى ارواح ساخت» ايزدمهر واسطه آفريدگار و آفريدگان نيز بوده است، رسالتى كه مردمان باستان برعهده اين اسطوره باستانى مى پنداشتند، بى شباهت به رسالتى كه طبقه نخبه جامعه امروز برعهده دارند نيست؛ او وكيل «روشنى» است چنانچه نخبگان جامعه، نماينده روشن بينى اند؛ بخشندگى رامش وآسايش ايران در «يشت ها» به او نسبت داده شده، همانگونه كه فرهيختگان ومشاهير اين سرزمين
رسالتى جز فراهم آوردن رامش وآرامش وصلح درايران ندارند. مهرگان، جشن مهر، نام صفحه اى است در روزنامه ايران كه از امروز تا مدت زمانى معلوم به پاسداشت بزرگان در قيد حيات ايران و به گزارش از زندگى آنان اختصاص دارد. برآنيم تا در كنار يادى كه از مشاهير امروز ايران مى كنيم، اسباب آشنايى مخاطب با ايشان را نيز فراهم كنيم.

 سيد عليرضا ميرعلى نقى : ميراث دارى «تار»، شاه سازهاى موسيقى دستگاهى ايران، در دو حوزه شهرنشينى مهم ـ تهران و اصفهان ـ به دست دو خانواده بوده است: شهنازى و شهناز. خاندان اول در تهران ابتدا به نام «فراهانى» شهرت داشتند و با مرگ استاد بزرگ، حاج على اكبر خان شهنازى در بيست سال پيش، تاريخ حيات ظاهرى آنها به پايان رسيد. اما خاندان قديمى شهناز در اصفهان هنوز به بركت وجود هنرمند برگزيده اى چون جليل شهناز، زنده است. قدما در اصطلاح به اين بزرگان، «تتمه دوران» مى گفتند و به تعبير استاد حسن كسايى، همكار هنرى و دوست يك عمر سفر و حضر جليل شهناز، «ايشان چكيده موسيقى و تار است».

بى راه نيست اگر بگوييم نام «تار» و نام «شهناز» در دل اهل موسيقى، تداعى كننده مستقيم يكديگرند. جليل شهناز در يك خانواده «حرفه اى» موسيقيدان متولد شده؛ و خود نيز تاريخ دقيق تولد خود را نمى داند! حتى در سال ۱۳۷۸ هنگامى كه سالنامه موسيقى ايران را دوباره مى خواستم منتشر كنم، با تلفن از ايشان درخواست كردم روز و ماه و سال تولدشان را بگويند. فرمودند: «درست نمى دانم. سال كه همان ۱۳۰۰ خورشيدى است؛ و روز و ماه را هم خاطر ندارم!»

با استاد توافق كرديم روز اول خرداد را به احترام ايشان در سالنامه موسيقى ايران به عنوان روز تولد در نظر بگيريم. روح آزاد و شاعر پيشه شهناز ۸۲ ساله، نه در بند آن است كه تعداد آثار خود را بداند و نه نام نوارهايى كه از آثار پنجه و مضراب او منتشر شده؛ و لحظه لحظه عمرش چنان در فضاى شگفت انگيز موسيقى ايرانى غوطه ور است كه گاه مثل كودكى معصوم در روشن ترين مسائل هم دچار حيرتى شيرين مى شود و مخاطبش را مبهوت مى كند؛ و البته اين فقط يك روى سكه شهناز است. روى ديگر، به تعبير حافظ «رند عافيت سوزى است» كه ملاحت طنز و مطايبات و ظرافت هاى گفتارى و رفتارى او را حدى نيست. جليل شهناز زير نظر پدرش شعبان خان با تار آشنا شده و از سن خيلى كم، شايد حدود پنج سالگى، تار را به عنوان نزديك ترين همدم و دوست يك عمر خود برگزيده است. محيط زندگى او سرشار از موسيقى بود؛ برادرانش همه اهل نوازندگى بودند و شهناز از استعداد «آن يكى كه جوانمرگ شد» با حسرت و غم ياد مى كند. به علاوه، موسيقى، حرفه خانواده او بود و محيط خانه، هنرستان شبانه روزى او كه امروزه كمتر استعدادى از آن برخوردار است. دوره كودكى او در اصفهان، بهشت موسيقى ايرانى بود و جز نغمه هاى اصيل، صداى ديگرى شنيده نمى شد. آواز حبيب شاطر حاجى، اديب خوانسارى، تاج اصفهانى، شهاب اصفهانى، صدرالمهدثين و ...، تار اكبر خان نوروزى، نى حسين ياورى و كمانچه غلامرضا خان ساونج (كه با خانواده شهناز نسبت نزديك داشت) و دهها نوازنده ديگر كه مطلعين موسيقى اصفهان بهتر مى دانند، در فضاى آن شهر بهشت آسا جريان داشت و ضمير حساس اين كودك با استعداد كه جز موسيقى معبود ديگرى نمى شناخت، نمى توانست از آن فضا بى تأثير بماند. مهم تر اين كه نوازندگان كاملاً «حرفه اى» و آنهايى كه از سنين كم، رو در رو با مخاطبان متعدد و متنوع ساز زده يا آواز خوانده اند، از خصوصيات ممتازى برخوردارند و نمى توان آنها را به آسانى در نوازندگان يا خوانندگانى سراغ كرد كه سالهاى رشد شخصيت خود را در پستوى خانه و يا كلاسهاى ساكت هنرستان تمرين كرده و تعامل نيروى متقابل «مخاطب» با نوازنده را درست در نيافته اند. قدرت روحى و جسمى در نوازندگى، تسلط به شگردهاى شيرين و ترفندهاى مخصوص روانشناسى مخاطب براى جذب دلهاى آنها به سوى خود، از حفظ داشتن مطالب فراوان، چابكى در جواب به آواز و ساز ، متنوع نواختن و ... شايد دهها شيوه و شگرد ديگر، در يد اختيار كسانى است كه به قول استاد كسايى «چكيده  موسيقى» هستند ( به معنى اين كه ارث و نسب موسيقايى دارند)، نه «چسبيده موسيقى» كه كنايتاً، درباره اشخاصى بدون ريشه خانوادگى در حرفه موسيقى (هرچند با استعداد) هستند.
| به همان صورت كه تهران براى خود پايتخت موسيقى ـ البته موسيقى دستگاهى ـ بود، در درجه اول اصفهان و بعد از آن، قزوين و شيراز نيز از مراكز پر قدرت موسيقى دستگاهى محسوب مى شدند. قزوين از سرچشمه پربار تعزيه خوانى بهره داشت و شيراز مركز موسيقيدانان حرفه اى، ضربى خوانان و بويژه ترانه خوانان عالى مقام بود. تا جايى كه شيراز را شهر ترانه و تضعيف خوانده اند و به روايت استاد عبدالله دوامى «تضيف هاى اصيل از شيراز آمد كه به دربار ناصرالدين شاه راه يافت». اگر موسيقى دستگاهى در تهران، با حمايت هاى سودمند ناصرالدين شاه قاجار و تنى چند از اعيان فرهيخته  عصر اميركبير تا عصر اعتماد السلطنه رشد كرد، در اصفهان، اين موسيقى از پشتوانه حمايت مردمى ترى برخوردار بود و چندان به حكام و واليان تكيه نداشت، سهل است كه در دوره ويرانگر مسعود ميرزاظل السلطان (فرزند خونخوار ناصرالدين شاه) آسيب فراوان هم ديد. حكايت رفتار هاى او با ميرزا ابراهيم خان خاكى خواننده مشهور اصفهانى كه علامه جلال الدين همايى در كتاب دلكش خود نقل كرده، نمونه اى از اين سبعيت هنرمند كش است. موسيقيدانان اصفهان نسبت به تهرانى ها از قدمت و ريشه  بيشترى برخوردار بودند و بعضى از اعيان فرهيخته اصفهان، هر چند كم و معدود، حامى هنرمندان برگزيده محسوب مى شدند. اين بود كه سنت موسيقى در پاييخت صفوى، هم اندازه  سنت موسيقى در پايتخت ناصرى ديده مى شد؛ و در بعضى موارد حتى غنى تر از آن. در اصفهان، چند خانواده ريشه دار و تعدادى هنرمندان خلاق و خود انگيخته، موسيقى را رهبرى مى كردند و خانواده شعبان خان شهناز نيز از آنها بود. در اين فضا و در اين بستر تاريخى، نقش «تار» را نيز نبايد از خاطر برد. تار، ساز اصلى موسيقى مبتنى بر رديف دستگاهى بود و باقى سازها از لحاظ اهميت و اقبال در رده هاى پايين تر قرار مى گرفتند. در اصفهان از سه تار و سه تارنواز نشانى نبود، سنتور خواستاران اندكى داشت و تنها كمانچه و تنبك بودند كه به اصطلاح «پشت سه تار» حركت مى كردند. در عوض، زادگاه «نى» همانا اصفهان بود و تا همين سى سال پيش، كمتر نى نوازى بود كه تبار اصفهانى نداشته باشد. پيانو و ويولون نيز قدرى ديرتر، از تهران به اصفهان نفوذ كردند و خانواده هاى اشرافى اين شهر هيچ گاه پيانو نواز قابلى را به خود نديدند. از اين رو، تار سوگلى سازها بود كه هم براى موسيقى مجلسى طبقه متوسط، هم موسيقى مجالس طرب وهم برنامه هاى محافل موسيقيدانان متخصص، استفاده مى شد. بررسى تكنيك هاى مخصوص تار نوازى در اصفهان محتاج مقاله اى جداگانه از نوازنده اى صاحب صلاحيت است؛ همين حد مى توان گفت كه گذشته از نوازندگان قدرقدرتى چون اكبرخان نوروزى، عبدالحسين برازنده و عباس خان سرورى (كه دايى جناب آقاى شهناز بوده اند)، نيروى نافذ پنجه و مضراب يك نفر در موسيقى اين شهر، قابل چشم پوشى نيست: عبدالحسين شهنازى، فرزند ميرزاحسينقلى فراهانى كه طبع تند و خلاقش، راهى سواى پدر و برادرش را انتخاب كرد و به گفته هنرمند بزرگ، محمدرضا لطفى: «به سوى شيوه مطربى كه سوخته حال تر بود هدايت شد.» كمتر تار نواز قديمى اصفهان را مى شود شناخت كه تحت تأثير سازپرشور عبدالحسين خان قرار نگرفته باشد و يك بار هم جناب شهناز به نويسنده اين يادداشت فرمود: «از گذشتگان صدايى دلچسب تر از تار عبدالحسين خان به گوشم نرسيده». بد نيست در اين جا ذكرى كنيم از زنده ياد رضا كسايى ـ برادر استاد حسن كسايى ـ كه از بهترين موسيقى شناسان بود و درباره ى مضراب ها و احوالات موسيقى عبدالحسين شهنازى اطلاعات مفيد و منحصرى داشت كه كاش ضبط شده باشد. بررسى عناصرى كه اكسير هنر تار نوازى جليل شهناز را ساخته اند، نه آسان است و نه غير ممكن؛ كارى است مشكل. بعيد است از سالهاى پيش از ،۱۳۳۵ بتوان نوارهاى روشن و «شنوا» (مثل «خوانا»)يى از تار نوازى شهناز به دست آورد و نبودن اسناد صوتى قابل اعتماد و كافى، اين كار را دشوارتر مى كند. امروزه ما آن «جناب شهناز»ى را مى شناسيم كه كم كم از سالهاى ۱۳۳۶ ـ ۱۳۳۵ به بعد، صداى سازش از راديو تهران به گوش رسيده و در اين چهل سال، نام او قوى ترين جاذبه را براى دوستداران تار و هنر بداهه نوازى داشته است. يعنى، شايد بتوان گفت كه ما اين هنرمند را بعد از سن پختگى و دوره وصول به لحن و بيان فردى خود، شناخته ايم. بخش عمده اى از اين لحن و بيان فردى كه در بعضى متون از آن با واژه  غير دقيق «سبك» (به معنى Style) تعبير مى شود، در سالهاى نوازندگى در راديو اصفهان و راديو تهران شكل گرفته؛ و تفاوت عميق فضاى استوديوها و روبرويى با ميكروفون، با فضاى محافل و مجالس كه مخصوص اجراى زنده موسيقى بود، مطلبى نيست كه بتوان در هنر شهناز ناديده گرفت. تأثير پذيرى نوازندگانى چون مرتضى محجوبى، احمد عبادى و جليل شهناز از فضاهاى استوديويى و تغييراتى كه اين هنرمندان در نحوه  نوازندگى (وگاه تا مرحله دستكارى در ظرايف ساختمانى سازشان، همچون عبادى) و نحوه تلقى شان از موسيقى پذيرفتند، بى شك در شكل گيرى نهايى و معرفى آنها به مخاطبان ميليونى بسيار مؤثر بوده است.

اكنون، صاحب نظران، سازشهناز را با اولين طنين مضراب هايش به خوبى مى شناسند و تشخيص مى دهند: ريزهاى متنوع، تك هاى خوش آهنگ و مؤثر، حصول صداى زنگدار و پخته و روشن، صدادهى متنوع با استفاده از جابه جايى وضعيت مضراب روى انگشت اشاره، ويبراسيون هاى ظريف با فشار روى سيم گير تار، پرده بندى صحيح و كوك دقيقى كه تميزترين صدا را به گوش برساند، پرهيز از شلوغ زدن و ناخوانازدن، گلچين كردن شگردهاى قديمى مضراب و پنجه كارى و گاه كنده كارى هاى پرتنوع از قديم وجديد، استفاده از لرزش هاى خفيف كاسه و چرخش دسته ساز نسبت به ميكروفون، و دهها و دهها فوت و فن استادكارانه، هنر جليل شهناز را معرفى مى كند.

در اين مجموعه هنرى، محفوظات عالى او از قطعات قديمى و رديف هاى مجلسى، وزن شناسى، مهارت كم نظير درجواب آواز و گهگاه، خلق كوك تازه اى مثل چهارگاه فا ( كه كمتر كسى قادر به نواختن در اين كوك است و اكثراً ترجيح مى دهند چهارگاه دو يا حداكثر چهارگاه (را بنوازند) و همچنين تسلط به ضربى نوازى را بايد در شمار امتيازهاى او قرار داد. مجموعه اين فنون و زيباشناسى خاص نوازندگى اين ويرتوئوز تمام عيار در آميخته با احساسات و تأثرات قلبى او، مجموعه اى را مى سازد كه انحصاراً در تملك استاد جليل شهناز است وتاكنون همتايى برايش نديده ايم. اهميت شهناز هنگامى روشن مى شود كه بدانيم در آن زمان، نوازندگان قدر قدرتى از نسل گذشته و نوازندگان شيرين پنجه اى از همدوره هاى او ـ نظير زنده ياد لطف الله مجد و آقاى فرهنگ شريف ـ با كمى اختلاف سن با او، در اوج محبوبيت بودند و رسيدن به اين حد كار ساده اى نبود. گنجينه پنهان هنر شهناز، در نواختن سه تار و تنبك و سنتور و آشنايى به ادبيات منظوم و تك بيت هاى زيبا نيز خود را نشان مى دهد و درك خلاقيت او در حضور خود او ، موهبتى است كه متأسفانه براى هر كسى دست نمى دهد. تأثير هنر او را در بسيارى از جمله بندى هاى آوازى محمدرضا شجريان و پاره اى از مضرب هاى دلنشين محمدرضا لطفى آشكارا مى توان شنيد و تأثير غير آشكار او در تار نوازى چهل سال گذشته چنان است كه تاربدون شهناز، قابل تصور نيست. هم اكنون نيز وى تواناترين نوازنده  استادان هم نسل خود و در ۸۳ سالگى، با عبور از فراسوى مرزهاى درونى موسيقى، به جايى رسيده است كه رسيدن به آن براى ما اگر نه غير ممكن، بلكه معيار و آرمان مى تواند باشد.
http://www.iran-newspaper.com/1383/830214/html/music.htm#s318438
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 15:37  توسط رضا  | 


 
ولادت حضرت مهدى صاحب الزمان(ع) در شب جمعه، نيمه شعبان سال ۲۵۵يا ۲۵۶ هجرى بوده است. به هنگامى كه ولادت اين اختر تابناك، حضرت مهدى(ع) نزديك شد و خطر او در نظر جباران قوت گرفت، درصدد برآمدند تا از پديد آمدن اين نوزاد جلوگيرى كنند و اگر پديد آمد و بدين جهان پاى نهاد، او را از ميان بردارند. بدين علت بود كه چگونگى احوال مهدى، دوران حمل و سپس تولد او، همه و همه، از مردم مخفى نگه داشته شد، جز چند تن معدود از نزديكان، يا شاگردان و اصحاب خاص امام حسن عسكرى(ع) كسى او را نمى ديد. آنان نيز مهدى را گاهى مى ديدند، نه هميشه و به صورت عادى. در مدت ۵ يا ۴ سال آغاز عمر حضرت مهدى كه پدر بزرگوارش حيات داشت، شيعيان خاص به حضور حضرت مهدى(ع) مى رسيدند. از جمله چهل تن به محضر امام يازدهم رسيدند و از امام خواستند تا حجت و امام بعد از خود را به آنها معرفى كند تا او را بشناسند و امام چنان كرد. آنان پسرى را ديدند كه بيرون آمد، همچون پاره ماه، شبيه به پدر خويش. امام عسكرى فرمود: پس از من، اين پسر امام شماست و خليفه من است در ميان شما، امر او را اطاعت كنيد، از گرد رهبرى او پراكنده نگرديد كه هلاك مى شويد و دينتان تباه مى گردد. اين را هم بدانيد كه شما او را پس از امروز نخواهيد ديد، تا اينكه زمانى دراز بگذرد. بنابراين از نايب او، عثمان بن سعيد اطاعت كنيد. بدين شكل امام يازدهم ضمن تصريح به واقع شدن غيبت كبرى، امام مهدى را به جماعت شيعيان معرفى كرد و استمرار سلسله ولايت را اعلام داشت. حضرت مهدى(ع) پنهان مى زيست تا پدر بزرگوارش حضرت امام حسن عسكرى(ع) در روز هشتم ماه ربيع الاول سال ۲۶۰هجرى ديده از جهان فروبست. در اين روز بنا به سنت اسلامى، مى بايست حضرت مهدى بر پيكر مقدس پدر بزرگوار خود نماز گزارد تا خلفاى ستمگر عباسى جريان امامت را نتوانند تمام شده اعلام كنند و يا بدخواهان آنرا از مسير اصلى منحرف كنند و وراثت معنوى و رسالت اسلامى و ولايت دينى را به دست ديگران سپارند. در اين زمان مردم ديدند كودكى همچون خورشيد تابان با شكوه هر چه تمام تر از سراى امام بيرون آمد، جعفر كذاب عموى خود را كه آماده نماز گزاردن بر پيكر امام بود به كنارى زد و بر بدن مطهر پدر نماز گزارد. بيرون آمدن حضرت مهدى(ع) و نمازگزاران آن حضرت همه جا منتشر شد. كارگزاران و ماموران معتمد عباسى به خانه امام حسن عسكرى(ع) هجوم بردند، اما هر چه بيشتر جستند كمتر يافتند و در چنين شرايطى بود كه براى بقاى حجت حق تعالى، امر غيبت امام دوازدهم پيش آمد و جز اين راهى براى حفظ جان آن «خليفه خدا در زمين» نبود، زيرا ظاهر بودن حجت حق و حضورش در بين مردم همان بود و قتلش همان.پس مشيت و حكمت الهى بر اين تعلق گرفت كه حضرتش را از نظرها پنهان نگه دارد، تا دست دشمنان از وى كوتاه گردد و واسطه فيوضات ربانى بر اهل زمين سالم ماند. بدين صورت حجت خدا هر چند آشكار نيست، اما انوار هدايتش از پس پرده غيبت راهنماى مواليان و دوستانش است. مدت غيبت صغرى بيش از هفتاد سال به طول نينجاميد (از سال ۲۶۰ه. تا سال ۳۲۹ه.) كه در اين مدت نايبان خاص، به محضر حضرت مهدى(عج) مى رسيدند و پاسخ نامه ها و سئوالات را به مردم مى رساندند. نايبان خاص كه افتخار رسيدن به محضر امام را داشته اند، چهار تن بودند كه به «نواب خاص» يا «نايبان ويژه» معروفند. نخستين نايب خاص مهدى(ع) عثمان بن سعيد اسدى است. كه ظاهراً بعد از سال ۲۶۰هجرى وفات كرد و در بغداد به خاك سپرده شد. عثمان بن سعيد از ياران و شاگردان مورد اعتماد امام دهم و امام يازدهم بود و خود در زير سايه امامت پرورش يافته بود. دومين سفير و نايب امام(ع) محمد بن عثمان بن سعيد فرزند عثمان بن سعيد است كه در سال ۳۰۵ هجرى وفات كرد و در بغداد به خاك سپرده شد. نيابت و سفارت محمد بن سعيد نزديك چهل سال به طول انجاميد. سومين سفير حسين بن روح نوبختى بود كه در سال ۳۲۶ هجرى فوت كرد. چهارمين سفير و نايب امام حجه بن الحسن(ع) است كه در سال ۳۲۹هجرى قمرى درگذشت و در بغداد دفن شد. مدفن وى نزديك آرامگاه عالم و محدث بزرگ ثقه الاسلام محمدبن يعقوب كلينى است. همين بزرگان و عالمان و روحانيون برجسته و پرهيزگار و زاهد و آگاه در دوره غيبت صغرى واسطه ارتباط مردم با امام غايب و حل مشكلات آنها به وسيله حضرت مهدى(عج) بودند. اين دوره بعد از زمان غيبت صغرى آغاز شد و تاكنون ادامه دارد. اين مدت دوران امتحان و سنجش ايمان و عمل مردم است. در زمان نيابت عامه، امام ضابطه و قاعده اى به دست داده است تا در هر عصر، فرد شاخصى كه آن ضابطه و قاعده در همه ابعاد بر او صدق كند، نايب عام امام(ع) باشد و به نيابت از سوى امام، ولى جامعه باشد در امر دين و دنيا. در هيچ دوره اى پيوند امام(ع) با مردم گسيخته نشده و نبوده است. گرچه دورى ما از پناهگاه مظلومان و محرومان و مشتاقان، حضرت مهدى(عج) بسيار دردآور است، ولى به هر حال در اين دوره آزمايش اعتقاد ما اين است كه حضرت مهدى(عج) به قدرت خدا و حفظ او زنده است و نهان از مردم جهان زندگى مى كند، روزى كه «اقتضاى تام» حاصل شود، ظاهر خواهد شد و ضمن انقلابى پرشور و حركتى خونين و پردامنه، بشريت مظلوم را از چنگ ظالمان نجات خواهد داد و رسم توحيد و آيين اسلامى را عزت دوباره خواهد بخشيد.درازى عمر امام(ع) با در نظر گرفتن عمرهاى درازى كه قرآن بدان ها گواهى مى دهد و در كتاب هاى تاريخى نيز افراد معمر (داراى عمر دراز) زياد بوده اند و در گذشته و حال نيز چنين كسانى بوده و هستند، به هيچ دليلى محال نيست، بلكه از نظر عقلى و ديد وسيع علمى و امكان واقع شدن به هيچ صورت بعيد نيست. و البته اگر از نظر قدرت الهى بدان نظر كنيم، امرى ناممكن نيست. در برابر قدرت خدا، كه بر هر چيز تواناست، عمرهايى مانند عمر حضرت نوح(ع) و عمر بيشتر از آن حضرت و يا كمتر از آن كاملاً امكان دارد. براى خداى قدير و حكيم، كوچك و بزرگ، كم و بسيار، همه و همه مساوى است. بنابراين حكمت كامل و بالغ او تا هر موقع اقتضا كند بنده خود را در نهايت سلامت زنده نگاه مى دارد. پس طبق حكمت الهى، امام دوازدهم، مهدى موعود(عج) بايد از انظار غايب باشد و سال ها زنده بماند و رازدار جهان و واسطه فيض براى جهانيان باشد تا هر وقت خدا اراده كند ظاهر گردد و عالم را پس از آنكه از ظلم و جور پر شده، از قسط و عدل پر كند.
به نقل از خبرگزارى مهر
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 15:27  توسط رضا  | 


 
دكتر سيدمحمد باقر حجتى
متولد ۱۳۱۱‎/۱۲‎/۵ بابل
ـ آغاز تحصيلات ابتدايى در بابل
ـ ورود به مدرسه صدربابل براى تحصيل علوم دينى در ۱۰سالگى
ـ عزيمت به تهران و تحصيل و زندگى در مدرسه مروى ۱۳۳۰
ـ ورود به دانشكده معقول و منقول ـ الهيات و معارف اسلامى فعلى
ـ اخذ ليسانس فقه و مبانى حقوق اسلامى
ـ آغاز به كار كتابدارى و تدوين فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه دانشكده الهيات ۱۳۳۹ تا ۱۳۴۵
ـ تحصيل در مقطع دكتراى حكمت و فلسفه اسلامى در دانشگاه تهران ۱۳۴۰
ـ رئيس دايره كتابدارى دانشكده از ۴۵ تا ۶۶
ـ تدريس در دانشگاه تهران با عنوان استاديار از ۱۳۴۶
ـ رئيس كتابخانه دانشكده الهيات و معارف اسلامى ۵۵ تا ۵۸
ـ مدير گروه فرهنگ عربى و علوم قرآنى ۵۲ تا ۵۵
ـ مديريت گروه علوم قرآن و حديث در دانشگاه تهران و تربيت مدرس
ـ معاونت پژوهشى دانشكده الهيات دانشگاه تهران ۶۹ تا ۸۰
ـ عضو شوراى پژوهشى دانشگاه تهران ۱۳۷۰ تا ۸۰
ـ مشاور سازمان مدارك فرهنگى انقلاب اسلامى
ـ عضويت فرهنگستان دمشق و...
ـ چهره ماندگار ۱۳۸۱
ـ از دكتر حجتى تاكنون بيش از سى عنوان كتاب و بالغ بر صد مقاله در حوزه كتابدارى، علوم قرآنى و معارف اسلامى به فارسى، عربى و انگليسى، به چاپ رسيده است
.
189372.jpg

كيوان آرام: سيدمحمد باقر حجتى، نام آشنايى در ميان محققان و مدرسان علوم قرآنى است كه نيم قرن از عمر پرمايه خويش را صرف تعليم و تدريس در اين حوزه معنوى كرده است. او از معدود روحانيانى است كه در كنار طى مدارج حوزوى نزد علماى دينى، تحصيلات عالى را نيز تا دريافت درجه دكتراى حكمت و فلسفه از دانشگاه تهران ادامه داده و در هر دو حوزه تحصيل، مقام و جايگاه ويژه اى يافته است. سيدمحمدباقر در كنار اين دو حوزه معرفتى، در شاخه كتابدارى نيز، خدمات قابل توجهى را براى فهرست نويسى كتب دينى به ثمر رسانده و نخستين تلاشهاى جدى براى تدوين نسخ خطى كتابخانه دانشكده الهيات ـ كه سالها سرپرستى آن را نيز بر عهده داشته ـ توسط او انجام شده است.
| و اما اين روحانى ارجمند، برخاسته از خطه شمال ايران و سرزمين مازندران است . اجداد او در قرن حاضر از بزرگان و عالمان دين در آن سرزمين بوده اند. جدش كه همنام او نيز هست، آيت الله سيدمحمدباقر حجتى مازندرانى، از مراجع بنام مازندران و از شاگردان آيات عظام سيدمحمدكاظم طباطبايى و محمدكاظم خراسانى و ملاعبدالله مازندرانى در حوزه علميه نجف بوده است و پدرش از ائمه سرشناس بابل.
سيدمحمدباقر در چنين خانواده اى به دنيا مى آيد و به فراخور محيط، از كودكى با مشى دينى خانواده، راه و رسم شريعت و ديندارى مى آموزد و تحصيلات ابتدايى را در بابل آغاز مى كند در مدرسه نيز شوق آموختن علوم قرآنى در او با حضور خانمى به نام صبورى كه معلم قرآن مدرسه بوده ومشوق سيدمحمدباقر خردسال بيشتر مى شود. «… چون تنها كسى كه در كلاس درس ايشان بيش از ديگران به روخوانى قرآن آشنا بود، مرا شناسايى كرده بودند [و] همواره تشويقم مى كردند. لكن اين خانم شيداى قرآن ـ به علت بيمارى سل ـ در جوانى دنياى فانى را وداع گفت و اين بنده در همان دوران كودكى آن چنان از مرگ زودرس اين آموزگار دلسوز قرآن، گرفتار افسردگى و اندوه مداوم بودم كه نمى توانستم باور كنم جاى ايشان در دبستان خالى است و همواره خاطره علاقه بى حد وحصر ايشان به قرآن وتقوى و عفت … در ذهنم تجديد مى شود و مرا افسرده و متأثر مى كند » سيدمحمدباقر خردسال بعداز كلاس چهارم دبستان با راهنمايى پدر ، به مدرسه صدر بابل مى رود كه در آن روزگار ، علماى بنام مازندران در آن به تدريس علوم دينى و قرآنى مى پرداختند. او هفت سال مدام در مدرسه صدر به تحصيل دروس سطح تا «بخش زيادى از مطول و معالم» مى پردازد و سال ۱۳۳۰ براى ادامه تحصيلات به تهران مى آيد. در تهران آن دوران، مدرسه مروى از مدارس مشهور علوم دينى بود. سيدمحمدباقر جوان با كوله بارى از تجربه هاى حوزوى و آگاهى از علوم دينى ، به جمع شاگردان مدرسه مروى مى پيوندد. همپاى او علامه حسن حسن زاده آملى وآيت الله جوادى آملى نيز براى تحصيل به اين مدرسه آمده بودند. سيدمحمد باقر در طى اين دوران در محضر استادان بنام مدرسه مروى همچون سيد صدرالدين رضوى، حاج ميرزا ابوالقاسم گرجى ، علامه شعرانى ، علامه محمدتقى جعفرى و علامه مرتضى مطهرى ، ميرزا باقر آشتيانى ، سيد ابوالقاسم رفيعى قزوينى و… به تلمذ و تحصيل مى پردازد و در بيرون از مدرسه نيز سيرحكمت و فلسفه اسلامى را نزد علامه مرتضى مطهرى دنبال مى كند. همزمان با تحصيل در مدرسه مروى، با تشويق دوستان و آشنايان ، در آزمون ورودى دانشكده معقول و منقول ـ كه اكنون با نام دانشكده الهيات و معارف شناخته مى شود ـ شركت مى كند و به جمع دانشجويان رشته فقه و مبانى علوم اسلامى دانشگاه تهران مى پيوندد.
دوره ليسانس را در محضر استادان نامى دانشكده همچون ميرجلال الدين محدث ارموى، مهدى الهى قمشه اى، سيدمهدى حميدى، سيدمحمدباقر سبزوارى، احمدناظرزاده كرمانى، سيدكمال الدين نوربخش، محمدباقر هوشيار، محمدعبده بروجردى، مجتبى مينوى، سيدحسن تقى زاده و ديگران با كسب امتيازات و نمرات عالى به پايان مى برد و دوره دكترا را نيز در رشته حكمت و فلسفه اسلامى همان دانشگاه با احراز مقام اول به اتمام مى رساند.
در دوره دكترا نيز از محضر استادان شيخ محمدعلى حكيم، حاج حسين على راشد، محمود شهابى وغلامحسين صديقى و احمد فرديد استفاده مى كند. خاطرات او درباره دو استاد نامدار ايام تحصيل سيدحسن تقى زاده و احمد فرديد بسيار خواندنى است. او از كلاس درس دكتر سيدحسن تقى زاده به ياد مى آورد كه نادم و پشيمان از جمله معروف اش «بايداز فرق سر تا نوك پا فرنگى شد» بود، و در آن دوران كه سخن از تغيير خط فارسى در برخى محافل و مجامع روشنفكرى مطرح مى شده، تقى زاده از مخالفان سرسخت اين تئورى بوده است. سيدمحمدباقر حجتى از دكتر احمد فرديد نيز ياد مى كند كه تاريخ فلسفه جديد درس مى داده است: «اين استاد هرچند از لابه لاى سخنانش دانشمندى بزرگ به نظر مى رسيدند، اما فهم و درك بيانشان نه تنها متعسر ودشوار مى نمود؛ بلكه متعذر و ناممكن به نظر مى رسيد و چنان مى نمود كه بيانش پيرامون هر مطالبى نامرتبط مى باشد».
در دوران تحصيل در مقطع دكترا، استادمحمدباقرحجتى با پيشنهاد آشنايى براى پيوستن به كتابخانه دانشكده الهيات براى تدوين و فهرست نويسى نسخ خطى، موافقت مى كند و او با حقوق ماهى ۱۵۰ تومان در سال ۱۳۳۹ به استخدام كتابخانه دانشكده در مى آيد.
189393.jpg
 «در كتابخانه دانشكده با گونى هاى انباشته از كتب خطى مواجه شدم كه اوراق بسيارى از آنها ازهم گسيخته و پاره اى از آنها، فاقد اوراق آغازو انجام و بدون جلد و پراز گردوغبار بود. نه تنها بايد از گردوغبار متراكم اين كتب استقبال مى كردم، بلكه بايد ميكروبهاى مربوط به قرن ششم تا قرون اخير نسخه هاى خطى را استنشاق مى نمودم.
و قهراً چون اين ميكروبها ضعيف شده بودند، توفيقى براى من بود كه واكسينه شوم!
حاصل شش سال كار مداوم او براى تدوين و فهرست نويسى اين مجموعه گرانقدر، دوكتاب مهم فهرست نسخه هاى خطى و عكسى اين كتابخانه شد كه توسط انتشارات دانشگاه تهران به طبع و نشر رسيد. اين تجربه عظيم، زمينه ساز كوشش ها و آثار ديگرى از استاد حجتى دراين زمينه شد كه فهرست نسخه هاى خطى كتابخانه ملك در شش جلد (با همكارى احمدمنزوى) و فهرست موضوعى نسخه هاى خطى عربى كتابخانه جمهورى اسلامى درچهارجلد ازجمله اين آثار است.
او درسال ۱۳۴۶ از رساله دكتراى خويش باعنوان «اسلام تعليم و تربيت» دفاع كرد كه سالها بعد با اصرار شهيدباهنر در دوبخش «تربيت» و «تعليم» به چاپ رسيد.
دكتر سيدمحمد باقرحجتى از سال ۴۶ تاكنون در دانشكده هاى مختلف الهيات، به تدريس علوم دينى و قرآنى پرداخته و مديرگروه علوم قرآن و حديث بوده است. دركنار تدريسى كه همزمان با تحصيل درمدرسه مروى آغازشد، او به كارنگارش و تأليف و ترجمه بيش از سى عنوان كتاب پرمغز و محتوا در علوم قرآنى و معرفت اسلامى اهتمام ورزيده و «تفسير كاشف» را در تفسير سوره هاى مبارك قرآن كريم با همكارى دكتر عبدالكريم بى آزار شيرازى، درهشت جلد نگاشته است. دانش عميق او از علوم قرآنى كه با احاطه بر حكمت و فلسفه اسلامى عجين شده، از دكتر سيدمحمدباقر حجتى، دانشمندى تمام عيار در حكمت قرآنى ساخته است.
روحيه كنكاش و جست وجوگر استاد كه بيش از نيم قرن بر زندگى او محيط شده است، اسباب توسل و دستيابى به هزارتوهاى معانى وحى و معرفت دينى را براى او مهياكرده و دكتر سيدمحمدباقر حجتى را در مقام نادران و بزرگان دوران قرارداده است.
پى نوشت:
درنگارش اين مطلب از كتاب چهره هاى ماندگار و مصاحبه استاد با مجله بينات نيز استفاده شده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم شهریور 1384ساعت 14:56  توسط رضا  | 

روز تولد فريدون مشيرى و دو كتاب جديد
228819.jpg
دو مجموعه شعر جديد از شعرهاى منتشرنشده فريدون مشيرى به چاپ مى رسند. به گزارش ايسنا، اين مجموعه ها با نام هاى «نوايى هم آهنگ باران» و از دريچه ماه توسط انتشارات چشمه به چاپ خواهد رسيد. كليات شعرهاى اين شاعر با عنوان بازتاب نفس صبحدمان نيز اخيراً توسط همين مؤسسه انتشاراتى به چاپ سوم رسيده است.
بابك مشيرى - فرزند اين شاعر - در آستانه سالروز تولد پدرش، همچنين از انتشار چاپ بيستم «پرواز با خورشيد» از گزينه هاى قديم شعر او خبر داد. اين مجموعه كه براى نخستين بار در سال ۴۷ توسط انتشارات صفى عليشاه منتشر شده، گزينه اى از شعرهاى شاعر را تا سال ۶۴ دربر مى گيرد كه قرار است در چاپ جديد، شعرهايى از مجمو عه هاى ديگر هم به آن اضافه شود.
اخيراً نيز زندگى نامه و گزينه شعرى از فريدون مشيرى با عنوان آسمانى تر از خورشيد در دو جلد به قلم محمدعلى شاكرى يكتا توسط نشر ثالث به بازار آمده است. اين كتاب براساس دست نوشته ها و اسناد به دست آمده از آرشيوهاى خصوصى مشيرى تدوين شده است.
228798.jpg
فرزندان فريدون مشيرى در پى شكايت از برخى ناشران به دليل انتشار برخى آثار اين شاعر معاصر با كيفيت نامناسب،  ناشران طرف قرارداد براى انتشار آثار او را چشمه ، سخن ، مرواريد ، صفى عليشاه،  سنايى ، زبانكده، ثالث و فاضل اعلام كرده اند. فريدون مشيرى سى ام شهريورماه سال ۱۳۰۵ در تهران به دنيا آمد، بخشى از تحصيلات دوره ابتدايى و متوسطه را در مشهد گذراند. سپس به تهران آمد و به خدمت وزارت پست و تلگراف درآمد. با چند مجله هفتگى ازجمله روشنفكر همكارى كرد و متصدى بخش ادبى اين مجله بود. او دوره روزنامه نگارى دانشكده ادبيات دانشگاه تهران را هم به پايان رساند.
از فريدون مشيرى كه سوم آبان ماه سال ۱۳۷۹ در سن ۷۴ سالگى درگذشت، مجموعه هاى شعر تشنه توفان، گناه دريا، نايافته، ابر و كوچه، بهار را باور كن، از خاموشى، مرواريد مهر، آه باران، از ديار آشتى، يك آسمان پرنده، تا صبح تابناك اهورايى، با پنج سخن سرا، لحظه ها و احساس و آواز آن پرنده غمگين به چاپ رسيده است. امروز، روز تولد شاعر روزهاى خوب خاطره است.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840630/html/back.htm#s519231
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 19:26  توسط رضا  | 

حسين رستگار مقدم، پدر يکي از چهار ديپلمات ربوده‌شده ايراني، پس از 23 سال چشم انتظاري، دارفاني را وداع گفت.

غلامرضا رستگار مقدم برادر تقي رستگار مقدم يکي از چهار ديپلمات ربوده شده ايراني در گفت‌وگو با مهر، ضمن اعلام اين خبر افزود: بارها با پدرم نزد مسئولان رفتيم و از آنان خواستيم که به اين انتظار طاقت‌فرسا پايان دهند؛ حتي تا جايي که به خاطر دارم پدرم دست همه آنها را محکم مي‌فشرد و مي‌گفت، فکر کنيد فرزند خودتان است.

وي افزود: تقريبا همه مسئولان مي‌گفتند که «در اسرع وقت» به اين مسئله رسيدگي خواهيم کرد اما زماني به خود آمديم که 23 سال از جريان ربوده شدن تقي و سه نفر ديگر از ديپلمات‌هاي ايراني توسط عوامل اسرائيل گذشته و گويا هنوز «اسرع وقت» نشده است.

رستگار مقدم با انتقاد از مسئولان کشورمان براي پيگيري سرنوشت چهار ديپلمات ربوده شده ايراني گفت: اميد خانواده‌مان در ماه‌هاي اخير با توجه به حرکت‌هاي مردمي و جمع‌آوري طومار براي رهايي تقي و همراهانش بيشتر شده بود و پدرمان نيز تا آخرين لحظات نام تقي را بر لب داشت و به اميد بازگشت او نفس مي‌کشيد و مادرمان نيز هنوز به اميد بازگشت او زنده است.

وي با بيان اين‌که محسن، ديگر برادر ما نيز در جنگ تحميلي به شهادت رسيده و پدر داغ او را نيز بر سينه داشت، در پايان تاکيد کرد: زماني که ملت و همين‌طور مسئولان کشور به اين عزيزان احتياج داشتند، آنها از جان خود گذشتند و به لبنان رفتند اما اکنون که اين چهار ديپلمات ربوده شده به ياري و کمک مسئولان احتياج دارند، متأسفانه پيگيري جدي و مستمري ديده نمي‌شود.

http://www.baztab.com/news/29239.php

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام شهریور 1384ساعت 19:25  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 15:35  توسط رضا  | 

سیدمحمدعلی ابطحی:از کارهای خوبی که در سفر آقای احمدی نژاد به نیویورک صورت پذیرفت، حضور ایشان در مراسم عکس دسته جمعی بود. این عکس یادگاری رهبران دنیاست که هر کدام به نمایندگی از کشوری می ایستند. بدلیل اینکه بوش و یا شارون نیز برای گرفتن عکس در محل حاضر بودند، درست نبود که نماینده ایران در آن نباشد. به خصوص رئیس جمهوری که یقین دارد بعد از بازگشت برای گرفتن عکس یادگاری با حضور بوش و شارون مورد اعتراض قرار نمی گیرد و راهپیمایان کفن پوش علیه او اعتراض نمی کنند. آنها هم به سراغ وی برای احوالپرسی و دست دادن نمی آیند. سال 2000 در کنفرانس سران جهان هم اصرار ما به آقای خاتمی این بود که در این مراسم شرکت کند ولی نکرد. وقتی من و آقای خرازی خیلی اصرار کردیم، گفت دیگر حوصله این که برای گرفتن یک عکس چند ماه شاهد تظاهرات و حرف و مقاله و اینها باشم ندارم. ضمن آنکه یقین داشت در آن مراسم حتما رئیس جمهور آمریکا که اولین بار بود پای سخنرانی رئیس جمهور ایران می نشست، حتما به سراغ وی خواهد آمد و دست خواهد داد و اگر این اتفاق می افتاد که نگو و نپرس. ما قانع نشدیم و اصرار داشتیم که آقای خاتمی به نمایندگی از ایران در این مراسم شرکت و به نمایندگی مردم ایران در این عکس حضور داشته باشد، اما تصورم بر این بود که خیلی از چیزهایی که خاتمی از عواقب آن عکس گرفتن می دانست را ما نمی دانستیم و یا نمی شود گفت!

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146307141

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم شهریور 1384ساعت 13:39  توسط رضا  | 

سید محمدعلی شوشتری  خفیه نویس رضاشاه در مشهد در ایام حوادث مسجد گوهرشاد خاطرات مهمی نوشته که انتشارات کویر آن را منتشر کرده است .ماجرای گوهرشاد وشیخ بهلول را از درون حکومت روایت میکند که خلاصه آن را در چهلمین روز درگذشت شیخ بهلول می آورم:

بعداز ابلاغ حکم تغییر لباس وکلاه ،ایه الله حاج اقا حسین قمی تصمیم میگیرد به تهران برود وبا رضاشاه صحبت کند. عده زیادی از علما و موجهین مشهد در حمایت از اقای قمی تلگرامی به تهران مخابره میکنند. پاکروان استاندار خشن خراسان دستور میدهد همه انان را دستگیر کنند.بهلول نام واعظ که واقعا قیافه او دیدنی است باسن بیست وشش الی بیست وهفت در سال 1314 شمسی دراثر اظهاراتش دربیرجند وقائنات راجع به این مسائل مورد تعقیب قرار گرفته بود و  روز پنجشنبه هفتم ربیع الثانی متنکرا به مشهد وارددر صحن کهنه عبای خود را روپوش و عمامه را متکا قرار میدهد و میخوابد. ماموران او را شناسایی میکنند وبا عنوان استخاره قصد دستگیری او مینمایند که با سرو صدای بهلول مواجه وتصمیم میگیرند که اخر شب او را دستگیر کنند . دراین میان خبر به مردم میرسد و جمعیت کثیری به صحن ریخته وبهلول را از دربخانه بیرون اورده روی دست اورا به مسجد گوهرشاد میبرند . اوهم منبر رفته و خطابه و اظهارات تندی راجع به تغییر لباس و کلاه میکند ولی همُ اصلی او آزادی اقای قمی ومردمی که تلگراف زدند بود . به کلانتری رفتم اقایان پاکروان والی خراسان و سرتیپ مطبوعی فرمانده لشکر هم امدند . از مسجد خبر اوردند که جمعیت اطراف منبر به قدری است که توی ایوان تقریبا پر است .بهلول روی پله اول منبر بجای شام سیب میخورد واحتشام روی پله دوم سخنرانی میکند . تصمیم گرفتیم شبانه غائله را خاتمه دهیم .تا قشون برسند اذان صبح شد وحرم شلوغتر شد  . به محض انکه ماموران اخطار کردند چند نفر صدارا به یاحسین ویاعلی بلند نموده . سنگ پرانی شروع شد  .ماموران تیراندازی کردند  ولی در اثر جزر ومد عاقبت قشون سمت خیابان تهران  عقب نشینی کرد . آنها مسجد گوهرشاد را مرکز قراردادند . به تهران تلگراف زدند . شاه هم عصبانی شده بو وحاضر نشد به بهلول واحتشام وچند نفر تامین داده شود .دوایر مسئول از ترس مرکز وشاه قوای خود را از دست داده  ودر گزارشها مبالغه میکردند .عصر روز جمعه تلگراف رسید که باید فوری اقدام کنید وقضیه به شب و فردا نکشد . اما نشد . شنبه به همه جا خبر رسید  . در تلگرافخانه بودم که صدای تیر امد . کار از دست همه خارج شده بود . حمله سنگین شروع شده بود..... قادری فرمانده عملیات وارد شد وبه ذات پروردگار وحقیقت ثامن الحجج این جملات را گفت:انهاراخرکردم ومثل گوسفند در مسجدوشبستانها و دارالسیاده از کشته پشته ساختم . مطبوعی به روی خود نیاورد .....

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم شهریور 1384ساعت 11:55  توسط رضا  | 

 

.The empires of the future are the empires of the mind

Winston Churchill, speech at Harvard, 6 September, 1943

 

 در بين سياستمداران شايد شهرت  وينستون چرچيل

نخست وزير مشهور بريتانيا وضعيتي متفاوت از ديگران

داشته باشد. بخضوص براي ما ايرانيان که چرچيل در

ادبيات روزمره ما هم نفوذ کرده  آنجا که ميگيم فلاني

چرچيله يا مثلا چرچيل رو درس ميده.
اين حضرت چرچيل در ميانه ي جنگ دوم جهاني چه

زيبا گفته است که امپراطوري هاي آينده امپراطوري

هاي عقل و انديشه اند. امروزه با ظهور اينترنت شاهد

برخاستن امپراطوري هاي نويني هستيم که جهان

مجازي را بين خود تقسيم ميکنند. سهم ما ايرانيان

کجاست؟

http://www.akrane.persianblog.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1384ساعت 21:39  توسط رضا  | 


 
228012.jpg
گروه سياسى : اعضاى هيأت مديره و هيأت امناى مؤسسه بين المللى گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن ها تعيين شدند.
اعضاى هيأت مديره اين مؤسسه عبارتند از: هادى خانيكى مشاور رئيس جمهور سابق، محمدعلى ابطحى معاون رئيس جمهور سابق، احمد مسجدجامعى وزير ارشاد دولت خاتمى، محمد ستارى فر معاون رئيس جمهور سابق و على ماجدى سفير سابق ايران در ژاپن.بر اساس انتخابات هيأت مديره، احمد مسجدجامعى به عنوان رئيس هيأت مديره و مديرعامل مؤسسه برگزيده شد. سيدمحمد خاتمى، همچنين ۱۰ نفر را به عنوان اعضاى هيأت امناى مؤسسه بين المللى گفت وگوى تمدن ها مشخص كرد. حسن حبيبى، محمد موسوى بجنوردى، معصومه ابتكار، احمد مسجدجامعى، محمدجواد فريدزاده، سيدكمال خرازى، سيدمحمدعلى ابطحى، حسين معصومى همدانى، هادى خانيكى و قاسم زاده اعضاى هيأت امناى مجمع بين  المللى گفت  وگوى تمدن  ها هستند. نخستين نشست هيأت امناى مؤسسه  بين المللى گفت و گوى فرهنگ ها و تمدن ها كه از سوى سيدمحمد خاتمى تأسيس شده، دو هفته  قبل برگزار شده است.
همچنين هيأت مؤسس بنياد آزادى، رشد و آبادانى ايران «باران» كه از سوى سيدمحمدخاتمى رئيس جمهور سابق ثبت شده است، شامل سيدمحمدخاتمى ، حسن حبيبى ، محمدرضا عارف ، محمدباقريان، محمد ستارى فر، سيدصفدر حسينى و جعفر توفيقى است.به گزارش «ايلنا» تلاش براى گردآورى تجارب مديران كشور، تدوين راهبردها و سياست هاى كلان با بهره گيرى از دانش مديران كشور و پيشنهاد آن به مراجع ذيربط، گسترش نظام مشاركت و رقابت سالم در فرايند توسعه همه جانبه و پايدار ، تلاش در راستاى كاهش فقر و گسترش عدالت و رفاه اجتماعى و ايجاد واحدهاى مستقل و نيز شبكه هاى اطلاع رسانى رسانه اى از جمله اهداف اين بنياد است.
قرار است يك مجمع عمومى ۴۰نفره تشكيل و از بين آن يك شوراى عالى ۱۵ نفره و در نهايت هيأت مديره اى پنج نفره با دو عضو على البدل انتخاب شوند تا فعاليت بنياد به شكل رسمى آغاز شود
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1384ساعت 11:24  توسط رضا  | 

مردى به صلابت كوهستان
على كلايى
139644.jpg
• تولد و كودكى
داود كريمى در ۲۷ بهمن ۱۳۲۶ هجرى خورشيدى پاى به دنياى وجود گذاشت. ۸ سالى را در خدمت پدر بود. اما گلچين دستچين روزگار او را برد تا داود يتيم بزرگ شود. مردى بود در ظاهر كوچك اما در باطن بزرگ. خرج خانواده را درمى آورد تا نيازمند هيچ بيگانه اى نگردد. تا جايى كه مجبور شد بين تحصيلى كه بدان عشق مى ورزيد و كار كه تامين كننده معاش خانواده اش بود يكى را انتخاب كند. بدون ترديد جمع را بر خود ترجيح داد و كار را انتخاب كرد و مجبور به ترك تحصيل شد. اما در دانشگاه كار و جامعه و درياى مواج زمانه چيزهايى آموخت كه اگر سال ها هم به ظاهر تحصيل آكادميك مى كرد شايد هيچ گاه به آن نمى رسيد.
• جوانى و انقلابيگرى
داود اما در اوان جوانى اش عشقى ديگر يافت. عشقى كه به گفته شاهدان تا آخرين روزهاى عمرش او را رها نكرد. حاج مهدى عراقى مردى به نام حاج آقا روح الله را به او معرفى كرد تا داود جوان امر تقليد را در محضر اين مرجع ناشناخته اما جسور و بى باك و پراميد به انجام رساند. اين مقلد جوان بعدها به جمع پيروان آيت الله روح  الله خمينى پيوست. آيت الله كه در سال هاى انقلاب، حاج داود و جامعه ايران او را به نام امام خمينى شناختند.
در سال هاى نخستين دهه ۵۰ كه جامعه ايران پر از شور و التهاب انقلابيگرى بود داود كريمى هم با گروهى از رفقايش «فجر اسلام» را به راه انداختند. در تهران اين گروه يكى از قوى ترين گرو ه هايى بود كه حتى اعتماد افرادى چون دكتر سيد محمد حسين بهشتى و شيخ محمدرضا مهدوى كنى را به خود جلب كرد. او در اين حركت نيمه مخفى و سياسى _ چريكى با اين عالمان ارتباط داشت و از هدايت آنان بهره مى گرفت. به قول او يك تيپ كارگرى بوده و قاعدتاً با توجه به برجسته بودن بعد پراتيكش در كنار توده حضور داشت. حتى مسائل مالى مردم هم مورد توجه او بود. به عنوان  برادرى دلسوز كمكشان مى كرد و به خلق الله يارى مى رساند.
اما حجاريان در مسير يك اتفاق است كه مى فهمد اين دوست عزيزش نه تنها يك تيپ كارگرى بلكه يك سياسى بسيار فعال است كه بار تئوريك و عملگرايى را توامان دارا است. حجاريان اين مسئله را اينگونه بازگو مى كند: «يك بار يكى از بچه هاى سازمان مجاهدين خلق در دانشكده فنى به من گفت كه فلانى! اگر جايى براى كارگرى سراغ  دارى، معرفى كن. مى خواهم بروم كارگرى.» (آن موقع رسم بود كه افراد گروه هاى چريكى در فاز علنى براى آشنايى با توده ها به كارگرى مى رفتند.) حجاريان به او پاسخ مى دهد كه يك جاى خوب سراغ دارد و او را به حاج داود معرفى مى كند تا در كارگاهش او را به كار گيرد.
بعد از حدود يك ماه، آن دانشجو حجاريان را مى بيند و از او مى شنود: «فلانى! اينجا كجا بود كه مرا فرستادى؟ اينها خودشان سياسى هستند. به رسم گروه هاى چريكى، مرا به كوه مى برند و روى من كار سياسى مى كنند و خط مى دهند. كم كم دارند جذبم مى كنند!»
«فجر اسلام» و سازمان مجاهدين خلق ظاهراً از ابتدا روابط بسيار گرمى دارند. اما براساس شواهد موجود از سال ۵۲ ارتباط اين دو گروه مخفى با هم قطع شد. چرا كه اعضاى گروه «فجر اسلام» اعتقاد داشتند كه سازمان به «بيراهه مى رود».
حاج داود تراشكار و فعال سياسى _ چريكى تا سال ۵۵ در تهران به مبارزه ادامه مى دهد. اما شور چريكى و بسته شدن فضاى مبارزه در ايران (پس از كودتاى درونى سازمان مجاهدين و بازداشت و شهادت بسيارى از نيروها) موجب مى شود حاجى نيز همراه و مانند بسيارى از همرزمانش راهى مهد و قلب تپنده مبارزات ضداستعمارى آن روز شود. لبنان، فلسطين و الجزاير سه جايگاه براى چريك هايى اينچنينى است. حاج داود لبنان را انتخاب مى كند. در آنجا با شهيد دكتر مصطفى چمران و شهيد محمد منتظرى هم رزم است. پس از مدتى نيز به سبب استعدادش از رتبه شاگردى به معلمى ارتقا پيدا مى كند و مربى نيروهاى چريكى در لبنان مى شود.
اما حاج داود ايرانى است و قلبش در ايران مى تپد. تقويم هم سال ۱۳۵۶ را نشان مى دهد. سالى كه انقلابى در خاورميانه در حال شكل گيرى است كه البته قرار است به قول محمد حسنين هيكل (روزنامه نگار مصرى) الگوى جنبش هاى انسان گرايانه در جهان باشد. حاج داود هم جذب اين آهنرباى قوى مى شود و به ايران عزيمت مى كند.
جوان لبنان رفته جنوب شهر كه امروز مردى باتجربه است در كنار دوستان و همراهانش كه از قضا مردان بنام آتيه سياسى - نظامى ايران اند چهار هيات مذهبى در منطقه نازى آباد براى مبارزه با رژيم شاه تاسيس و سازماندهى مى كند و با تجربه اى كه در سال هاى گذشته عمر اندوخته هدايتشان را بر عهده مى گيرد.
• انقلاب و پس از آن جنگ
موج مى زند و سد پير و فرتوت و عليل سلطنت در ايران را مى شكند. حاج داود در همان اولين روزها با كمك برادران حجاريان و ديگر مبارزان در كميته انقلاب نازى آباد فعال مى شود و خود هدايت و مسئوليت اين كميته را برعهده مى گيرد. يكى از اين برادران به ياد مى آورد روزهايى را كه در آن حاج داود هر كسى را كه مى توانست كارى كند، در كميته به كار مى گرفت. حجاريان مى گويد: اين وضع تا زمان راه اندازى سپاه پاسداران ادامه داشت كه حاج داود از اعضاى اصلى تشكيل دهنده آن و عضو هيات مركزى سپاه تهران بود. اما حاج داود مرد تاسيس بود. جنگ كه شروع شد، به منطقه جنوب و سپس غرب رفت. او در همين مدت كه تا سال ۶۱ ادامه يافت، برپايه آموخته هاى خويش در لبنان مسئول آموزش نظامى سپاه شد. سپس مدتى كوتاه تر از يك سال فرمانده سپاه تهران بود. مدتى هم در بنياد شهيد كه رياست آن را «مهدى كروبى» به عهده داشت، مشغول شد تا سال پايانى جنگ كه روز هاى اوج آن بود، فرارسيد. حاج داود در اين دوره در دو عمليات بزرگ و سرنوشت ساز فاو و مرصاد (پس از پذيرش قطعنامه) حضور يافت. او در آنجا مسئوليت گردان هاى رزمى- مهندسى جهاد را داشت. در فاو بود كه مصدوم شيميايى شد و از مرصاد، تركشى در قلبش به يادگار ماند.
بايد گفت يكى از شاهكارهاى او در اين دوران طرح شكستن حصر آبادان بود كه نقلش را از زبان محمود دردكشان مى خوانيم: «كارهاى او هم در عرصه عمل صالح كم نبود كه يك نمونه آن، طرح شكستن حصر آبادان بود. در آن شرايط خطير كه مى خواستند از خوزستان اسرائيلى ديگر بسازند، فكر خلاق و انديشه و ايمان حاج داود كريمى، موجب آزادى و شكستن حصر آبادان شد.»
در فاصله سال هاى ۶۵ تا ۶۷ حاج داود در شرق كشور به سر مى برد. او در اين دوره با سمت فرماندهى قرارگاه مركزى محمد رسول الله و قرارگاه هاى تاكتيكى تابعه شرق كشور در قالب طرح «والعاديات» مسئول مبارزه با قاچاقچيان مواد مخدر بود.
او در همين سال ها بود كه بسيار كشيد و نامردمى ها ديد. رفيقان و همرزمانش كه با هم سال ها مجاهده كرده بودند يك به يك پر كشيدند. حاج محمد ابراهيم همت، مهدى باكرى، حسين خرازى و بسيار ديگرانى كه نمونه هاى مردى بودند، اما اين جامانده از جمع ياران تنها مى توانست در غم از دست دادن اينان بگريد.
در ميانه عمليات فاو، مزدوران صدام گلوله هايى را فرو آوردند كه با دودى زرد رنگ و بويى آزاردهنده و تهوع آور خبرى مهلك از يك فاجعه مى داد. حاج داود فرمانده اين بار مردانگى را در نجات همرزمانش تبلور بخشيد. او تلاش كرد با چهار پنج ماسكى كه در اختيار دارد برادران جوانش را نجات دهد. سه چهار ساعت بعد اما شيميايى هاى سردار قادسيه، سينه او را از خون و درد انباشته بود. زمانى كه او را براى معالجه به تهران آوردند خون استفراغ مى كرد و نفسش به بوى گوگرد و گازهاى سمى و ميكروبى، آميخته بود. بر تخت بيمارستان داود كريمى فرياد مى كشيد.
اما روزگار زنده نگاهش داشت تا شاهدى صادق بر دردهاى اين سرزمين زخمى باشد.
• روزهاى پس از جنگ، رنج ها و مصيبت ها
پس از جنگ حاج داود در حالى كه مى توانست به عنوان سردارى نظامى چهره باشد، به كارگاه تراشكارى اش بازگشت كه به گفته دوستانش، اين بار «محقرتر» بود و در جاده باقرآباد قرار داشت. از سال ۶۸ تا زمان شهادت، حاج داود تنها يك كارگر ساده قالب ساز بود. حجاريان مى گويد: «نه درجه خواست، نه دنبال بنياد جانبازان رفت و نه مزاياى خاص سپاهيان و نظاميان را طلب كرد. در آن كارگاه كوچك به دستاورد خودش قناعت مى كرد.» اما اين كارگر ساده در همين سال هاى انزوا، با مشكلاتى هم مواجه شد. او آن ماجرا را چنين خلاصه مى كند: «حاج داود مورد جفا واقع شد و ملامت هايى كشيد اما دم نزد و هيچ توقعى نداشت.» آنچه حجاريان مى گويد به دوره اى از زندان بازمى گردد كه از ۳۰ دى ۷۲ آغاز شد و تا ارديبهشت ماه سال بعد ادامه يافت. با اين حال، نه او و نه خانواده اش علاقه اى به، به ياد آوردن آن روز ها ندارند. حاج داود با بزرگوارى خاص خود كه آن را با واژه هاى «استغنا از خلق و صبر در مصائب» مى توان توصيف كرد، از اين ماجرا هم گذشت.
• و روزهاى سير الى الله
روزهاى آخر به حاج داود بسيار سخت گذشت. مهندس لطف الله ميثمى مى گويد: «شب هنگام بود. براى دعا به منظور شفاى او به منزلش رفتيم. در راه حاج داود را همچون كوهى استوار و خود را چون كاهى در برابر آن كوه تصور مى كردم. وارد اتاقش كه شدم دستى نحيف همراه با خنده اى مليح مرا به سوى تخت كشاند. پيشانى حاج داود را بوسيدم. جثه اى بسيار كوچك داشت. اما در يك لحظه او را ذره اى بى انتها يافتم.»
و دوست ديگرى در اين مورد مى گويد: «فراقش جانكاه است اما دردى كه او كشيد، جانكاه تر بود.»
139653.jpg
از ۱۵ تير ماه ۱۳۸۲ بيمارى اش شدت مى گيرد. بسترى مى شود. اما پزشكان كارى از دستشان برنمى آمد تا آنكه او را سه چهار ماه به آلمان مى فرستند. حجاريان كه هر روز جوياى احوالش بوده، مى گويد: «پزشكان آلمانى تشخيص داده بودند كه بيمارى او ناشى از مسموميت شيميايى حاصل از گاز هايى است كه در جنگ به كار رفته بود آنها نوع گاز هاى شيميايى را هم مشخص كرده بودند.» و ادامه مى دهد: «بدنش پر از غده شده بود. يك بيمارى عجيب و غريب بود. شبيه سرطان اما سرطان نبود.» و اين طور بود كه به گفته حجاريان، حاجى به بستر افتاد و كم كم تحليل رفت. گرچه حجاريان مى گويد كه او همچنان مثل هميشه خوش برخورد بود ولى بيمارى با او چنين برخوردى نداشت.
درد همچنان زيادتر مى شد و پزشكان مجبور بودند از داروها و مسكن بيشترى استفاده كنند. حجاريان به ياد مى آورد كه پزشكان تجويز كرده بودند براى كاهش درد از ترياك استفاده كند اما بيمار اين خواست را نپذيرفته و گفته بود: «من چطورى ترياك مصرف كنم در حالى كه خودم رئيس ستاد مبارزه با موادمخدر بودم.» پرستاران هم نمى توانستند او را يارى كنند. حجاريان مى گويد: «پرستارانى كه موقع ترور من ۲۴ ساعت بالاى سرم بودند، با همه علاقه اى كه به من داشتند نمى توانستند يك شب نزد حاجى بمانند. هر لحظه اين ور و آن ور مى شد و از درد خواب نداشت.» به همين خاطر، تنها راهى كه مانده بود، راهى زجرآور بود. نخاعش را سوراخ كردند و در مهره اول «پمپ مرفين» كار گذاشتند. پرستار دكمه پمپ را مى زد و مرفين به همه جاى بدنش مى رفت. حجاريان دوباره مى گويد: «واقعاً سختى كشيد.»
سرانجام اين كوه استقامت و پايدارى، در نيمه گرم و سوزان شهريورماه ۱۳۸۳ تاب قفس تن نياورد و بر اثر جراحات ريوى ناشى از شيميايى هاى دشمن ملك و دين زندگى را بدرود حيات گفت و به شهادت رسيد.
حاج داود در شانزدهم شهريورماه ۱۳۴۹ ازدواج كرد كه ثمره اين ازدواج يك دختر به نام «مريم» و سه پسر با نام هاى «ميثم»، «محمدصادق» و «محمود» است.
http://www.sharghnewspaper.com/840622/html/hist.htm
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 20:43  توسط رضا  | 

سيدمحمد خاتمي، 10 نفر را به عنوان اعضاي هيأت امناي مجمع بين‌المللي گفت‌وگوي تمدن‌ها در نظر گرفته است.

به گزارش ايلنا، حسن حبيبي، محمد موسوي بجنوردي، معصومه ابتكار، احمد مسجدجامعي، محمدجواد فريدزاده، سيدكمال خرازي، سيد محمدعلي ابطحي، معصومه همداني، هادي خانيكي و قاسم‌زاده اعضاي هيات امناي مجمع بين‌‏المللي گفت‌‏وگوي تمدن‌‏ها هستند
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم شهریور 1384ساعت 12:25  توسط رضا  | 


 
از رنجى به رنج ديگر
رحيم روحبخش
بخش اول
138813.jpg
•طالقانى روحانى پيشكسوت در عرصه مبارزات سياسى
بررسى سوابق سياسى طالقانى نشان مى دهد كه مبارزات وى از اواخر دوره سلطنت رضاشاه شروع شده و در جريان آزادى هاى سياسى دهه ۲۰ تا كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ تداوم يافته است. در جريان ملى شدن صنعت نفت، وى يكى از روحانيون نوگراى مبارز در اين جنبش نقش مهمى در حمايت از دكتر محمد مصدق _ نخست وزير وقت _ ايفا كرد.از همين مقطع كلاس هاى تفسير خود را در مسجد هدايت آغاز كرد.۱ اولين سند مربوط به طالقانى بعد از كودتا حاكى است كه در پى ترور ناموفق حسين علا- نخست وزير- توسط گروه فداييان اسلام دو تن از عاملان آن يعنى خليل طهماسبى و محمدمهدى عبدخدايى به منزل او پناه آورده و چون ماموران فرماندارى نظامى براى دستگيرى آنان اقدام كردند، طالقانى از باز كردن در منزل خوددارى نمود و ناچار ماموران از پشت بام وارد منزل شده و آن دو را دستگير كردند. همچنين «هنگام بازرسى منزل سيدمحمود طالقانى از هتاكى و سخنان ركيك به مامورين و نفرين نمودن فروگذار ننمود و از امضاى صورت جلسه [مربوط به دستگير شدگان و كشفيات از منزل] نيز خوددارى نمود»۲ كه همين عوامل منجر به جلب وى نيز گرديد.از همين مقطع است كه حساسيت دستگاه امنيتى به فعاليت هاى وى افزايش يافته و چندى بعد از تاسيس ساواك در اوايل سال ۱۳۳۶ دستور العملى مبنى بر كنترل و مراقبت از وى صادر گرديده است.۳ تا اينكه در آغاز سال ۱۳۴۰ به همراه جمعى از روشنفكران مذهبى و همفكران ديرين خود در جبهه ملى نظير مهندس بازرگان و دكتر سحابى نهضت آزادى ايران را بنيانگذارى نمودند. فعاليت هاى سياسى و تبليغى در پوشش وعظ و منبر براى روحانيونى چون طالقانى، سيدضياءالدين، حاج سيدجوادى، نهاوندى و غيره را تشكيل مى داد.۴طالقانى در همين سال (۱۳۴۰) در جريان فراخوان و شركت در مراسم بزرگداشت شهداى ۳۰ تير در ابن بابويه (محل دفن شهداى ۳۰ تير ۱۳۳۱) به همراه جمعى از سران جبهه ملى دستگير گرديد. در بازجويى به صراحت اعلام كرد كه «براى دين و مملكت فعاليت داشته و بعد ها نيز خواهم داشت.»۵ از اين رو فعاليت هاى او بيش از پيش تحت كنترل ساواك قرار گرفت. ساواك اعلام كرد: «طالقانى در منابر برخلاف مصالح دولت سخنان تحريك آميز ايراد و شب هاى جمعه در مسجد هدايت تحت عنوان تفسير قرآن از هيات حاكمه انتقاد و عده  اى را تهييج و تحريك مى كند.» در ادامه تصريح شده است: با  آنكه چند بار به وى تذكراتى داده شد، ولى تاثيرى نداشته است. از اين زمان طالقانى به دليل صراحت و شجاعت در بيان مطالب، در بسيارى از مجالس دينى كه از سوى عناصر مذهبى جبهه ملى تشكيل مى شد به عنوان سخنران به ايراد سخن پرداخته و در مبارزات سياسى اين تشكل نيز در صف مقدم عليه نظام حاكم ايفاى نقش مى كرد. تا اينكه در جريان برگزارى كنگره جبهه ملى دوم در تاريخ ۱۱/۱۱/۱۳۴۱ به منظور انتخاب اعضاى شوراى مركزى بنا به توصيه دكتر مصدق از تبعيد گاه احمدآباد براى پذيرش نهضت آزادى در جبهه ملى از طالقانى به اتفاق سه تن ديگر از بنيانگذاران نهضت  آزادى يعنى بازرگان، دكتر سحابى و نزيه نيز دعوت به عمل آمد كه او و بازرگان در اين شورا پذيرفته شدند.۶در اين سال ها طالقانى و مسجد هدايت به عنوان يكى از كانون هاى نادر مبارزه روحانيت عليه نظام حاكم تلقى مى شد. به ندرت مى توان روحانيونى سراغ گرفت كه در اين سال ها و قبل از شروع نهضت روحانيت به رهبرى امام خمينى مبارزه عليه نظام حاكم را سرلوحه برنامه هاى خود قرار داده باشند. اين امر از نيمه دوم سال ۴۱ و از ماجراى لايحه انجمن ها و در تعامل مرجعيت سياسى و روحانيت نوگراى حوزه حاصل شد. حال آنكه از سال ها پيش طالقانى پيشگام اين مبارزه بود. بررسى موضوع و متن برخى از سخنرانى هاى او در گزارش هاى ساواك مبين اين ادعا است.

•طالقانى همگام با نهضت روحانيت
آنچه كه از آن به عنوان نهضت روحانيت مى توان نام برد، جنبشى است به رهبرى مرجعيت سياسى كه در راس آن امام خمينى قرار داشت و روحانيون نوگرا و به خصوص طلاب جواب حوزه علميه قم، بدنه اصلى آن را تشكيل مى دادند. رحلت آيت الله العظمى بروجردى در فروردين ،۱۳۴۰ فرصت مغتنمى براى ظهور مرجعيت سياسى فراهم آورد. هر چند مرجعيت واحد تا حدودى پراكنده شد ولى رويكردهاى نوينى در حوزه گستره نگاه مرجعيت ظاهر شد. آيت الله روح الله خمينى سعى مى كرد شانه خود را از بار اين گونه مسئوليت ها در دوره آيت الله بروجردى خالى كند ولى تربيت و آمادگى طيفى از شاگردان نوانديش در حوزه علميه قم از يك سو و تكاپوهاى خلاف شرع و قانون هيات حاكمه از سوى ديگر، وى را واداشت كه گام در عرصه مبارزه و سياست بگذارد.آيت الله طالقانى كه دو دهه پيش از اين، نااميد از غفلت مرجعيت و روحانيت حوزوى، حوزه قم را ترك كرده بود، اينك با پيشگامى حوزه در مبارزه عليه نظام مستبد حاكم، آمال و آرزوهاى خود را در اين جنبش يافت و طى ديدارهاى پنهان و آشكار با امام خمينى عزم خود را براى حمايت از نهضت روحانيت جزم كرد. او اينك رسالت بزرگترى بر دوش خود احساس مى كرد و آن پيوند دو خاستگاه مبارزه يعنى حوزه و دانشگاه بود. از اين رو مسجد هدايت را مى توان مهمترين كانون تعامل روشنفكران دينى اعم از اعضا و طرفداران نهضت آزادى، اعضاى انجمن هاى اسلامى دانشجويان، مهندسين، معلمان و غيره با نهضت نوخاسته روحانيت عليه نظام حاكم در مبارزه عليه لايحه انجمن هاى ايالتى و ولايتى، رفراندوم اصول شش گانه انقلاب سفيد و... تلقى كرد۷ كه اين مبارزات باعث شد طالقانى به همراه جمعى ديگر از همفكرانش در آستانه رفراندوم دستگير و بازداشت شوند. بررسى موضوعات سخنرانى هاى طالقانى در اين مقطع بيانگر نقش ويژه او در اين حوزه است. گزارش ساواك حاكى است: «در منزل آقاى طالقانى رفت و آمد شديدى وجود دارد. همه شب افرادى به آنجا رفت و آمد مى نمايند كه عده اى هم با قم تماس دارند. ضمناً رابط هاى بسيارى هم از طرف آقاى خمينى به منزل آقاى طالقانى رفت و آمد دارند. ستاد عمليات آخوندها و مخالفين منزل آقاى طالقانى است.»۸
•طالقانى و محكوميت ده ساله زندان
138816.jpg
مبارزات آيت الله طالقانى به همراه جمعى از سران نهضت آزادى همگام و در حمايت از نهضت روحانيت منجر به بازداشت آنان در چهارم بهمن ۱۳۴۱ گرديد. در راى نهايى دادگاه تجديدنظر در مرداد ،۴۳ طالقانى و بازرگان هر يك به ده سال، شيبانى و على بابايى هر يك به شش سال، يدالله و عزت الله سحابى، ابوالفضل حكيمى و محمدمهدى جعفرى هر يك به چهار سال زندان محكوم شدند. طالقانى معتقد بود كه جريان محاكمه آنها يك مراسم فرمايشى بيش نيست. «بلكه اسرائيل است» كه آن را هدايت مى كند.۹ در جريان محاكمه ده ها اعلاميه از سوى مراجع، علماى برجسته و برخى تشكل هاى سياسى و مذهبى در حمايت از نهضت آزادى و سران آن صادر گرديد.۱۰اسناد و گزارش هاى ساواك از دوران زندان طالقانى حاكى است كه وى به همراه جمعى ديگر از زندانيان سياسى، بازداشتگاه قصر تهران را به كانون فعاليت هاى فكرى و مطالعاتى تبديل كرده و با برگزارى كلاس هاى علمى، از اوقات خود بهره بردارى بهينه مى كردند. خود وى بخشى از كتاب تفسيرى «پرتوى از قرآن» را در اين دوران به نگارش درآورد. بخشى ديگر از اسناد حاكى از ملاقات هاى مكرر نيروهاى مبارز اعم از ملى و مذهبى با زندانيان مذكور است. يك گزارش ساواك از جريان ديدار سه تن از عناصر جبهه ملى: ابوالفضل قاسمى، حاج محمود مانيان و عبدالحسين ثنايى نشان مى دهد: «روحيه طالقانى خيلى خوب بوده و ضمن مطالب خود اظهار داشت: عظمت يك ملت از زندانى بودن رجال و مبارزان آن پيداست و متاسفانه زندان هاى ما خيلى پر نيستند.» گفتنى است كه در اين دوره اقامه نماز جماعت و ايراد سخنرانى در مسجد هدايت را آيت الله سيدابوالفضل موسوى زنجانى به عهده گرفت و در ماه هاى رمضان نيز محمدتقى شريعتى به ايراد سخن مى پرداخت. ۱۱به هر حال طالقانى و بازرگان قبل از اتمام دوره ده ساله محكوميت، در چهارم آبان ۱۳۴۶ به مناسبت جشن هاى تاجگذارى شاه و فرح مورد عفو قرار گرفته و از زندان مرخص شدند. از همان آغاز هجوم ديداركنندگان با آنان، طالقانى را واداشت مدتى تهران را ترك كند. بعد از بازگشت از اين سفر در مراسم نماز عيد فطر در مسجد هدايت حاضر شد و در خصوص محروميت ملل از آزادى سخن گفت. از اين زمان ضمن برپايى مجدد كلاس هاى «جلسات بحث و تفسير» و ايراد سخنرانى ها، در حل برخى مسائل نهضت از قبيل حل اختلاف فلسفى با فخرالدين حجازى، شركت در مجلس ترحيم تختى و... ايفاى نقش كرد.۱۲

•ممنوع المنبر شدن طالقانى و تداوم مبارزات او
طالقانى در فاصله كمتر از يك سال بعد از آزادى، به دليل ايراد سخنرانى هاى تند در مسجد هدايت، در اوايل سال ۱۳۴۷ ممنوع المنبر شد اما به رغم آن وى به صورت نشسته و بعضاً با دعوت از برخى روحانيون مبارز براى ايراد سخنرانى، به فعاليت هاى مبارزاتى خود و حفظ جمع ياران مسجد هدايت اهتمام ورزيد. در همين زمان سفرى به زادگاه خود گليرد طالقان نمود. ساواك پيشاپيش تدابيرى اتخاذ كرده بود كه از وى استقبال چندانى به عمل نيايد حتى: «به اهالى تكليف شده بود كه حق تظاهرات و انجام مراسم استقبال را ندارند و براى تامين اين منظور مقابل هر منزل يك ژاندارم گمارده شده بود تا از بيرون آمدنشان از منزل ممانعت به عمل آورند ولى مردم از راه بام خانه و رفتن از طريق بيابان و كشتن گاو و گوسفند استقبال نمودند.» همچنين در سفرى به مشهد ضمن ديدار با آيت الله العظمى محمد هادى ميلانى-مرجع وقت و پيشگام نهضت روحانيت در خراسان- از اينكه نوغانى واعظ در مجلس ترحيم زلزله زدگان خراسان از شاه تقدير نموده بود به وى اعتراض كرد و در اظهارنظرى ديگر نيز از اينكه آيت العظمى حكيم- مرجع وقت شيعيان- به هيات حاكمه ايران توجه داشته و بعضاً براى آزادى مبارزان توصيه هايى مى نمايد، شكوه نمود و در اين مقطع همچنين ايشان به بهانه ديدار فرزندش- دانشجوى دانشگاه پهلوى- سفرى به شيراز نمود. ديدار با ناصر صادق _ مسئول يكى از شاخه هاى مجاهدين شيراز- علماى مبارز و انجمن اسلامى دانشجويان سوءظن ساواك را برانگيخت۱۳ كه واقعيت امر نيز همين _ ديدار محرمانه با مجاهدين- بود.۱۴به رغم اينكه آيت الله طالقانى خود يك جريان فكرى نوگرايى دينى و سياسى ايجاد كرده بود و لحظه اى از مبارزه غفلت نمى كرد، ولى آموزه هاى مبارزاتى اين جريان نيز در راستاى نهضت روحانيت قرار داشت و لذا ديدار و ارتباط خود را با مراجع پيشرو نهضت همچون امام خمينى، ميلانى و شريعتمدارى حفظ نمود. يك گزارش حاكى است كه كتاب تحرير الوسيله امام از طريق مسافرين نجف براى او و آيت الله سعيدى ارسال گرديده و سعيدى بعد از ترجمه قسمت هاى مربوط به «امر به معروف و نهى از منكر» آن را براى طالقانى فرستاده است.۱۵ حاصل سخن به نقل از ساواك اينكه: «طالقانى پس از آزادى از زندان، مجدداً فعاليت هاى سابق را از سر گرفته و با شركت در جلسات مسجد هدايت و سخنرانى بالاى منبر مطالب ناروا و تحريك آميز بيان مى كند... بار ديگر مسجد هدايت را به صورت كانونى از عناصر مخالف رژيم و محل ارتباط عناصر نهضت آزادى درآورده است.» در ادامه اين سند دستور دستگيرى او صادر شده است. از آنجا كه مدرك قابل استنادى عليه وى به دست نيامد، سه روز بعد آزاد گرديد.۱۶به هر حال برخى سخنرانى هاى وى و ساير روحانيون مبارز مدعو به مسجد هدايت در اين مقطع روشنگرانه است.

•آيت الله طالقانى بانى پيوند جنبش آزاديخواهى مردم ايران با مبارزان فلسطينى
در مبارزات آيت الله طالقانى طى سال هاى ۱۳۵۰-۱۳۴۸ يك نكته درخشان به چشم مى خورد كه حائز اهميت ويژه است و آن فراخوان پرداخت فطريه به چريك هاى فلسطينى و استقبال توده هاى مومنين مذهبى از آن است. هرچند امام خمينى پيش از آن اعلاميه اى در اين خصوص صادر كرده بود ولى اقدام عملى در كمك به فلسطينيان صورت نگرفته بود. به هر حال در اين فراخوان، در سال نخست در تاريخ ۲۰/۹/۱۳۴۸ مبلغ ده هزار تومان (سند ديگر پانزده هزار تومان) و در سال دوم در تاريخ ۱۰/۹/۱۳۴۹ مبلغ ۱۶۵۰۰ تومان براى فلسطينيان و ۱۶۰۰ تومان براى زلزله زدگان مسلمان پاكستانى جمع آورى گرديد. اما در سال سوم، در تاريخ ۲۹/۷/۱۳۵۰ ساواك در آستانه عيد فطر و در حالى كه قريب پنج هزار نفر در مسجد هدايت در انتظار آيت الله طالقانى براى اقامه نماز عيد فطر و جمع آورى  فطريه براى چريك هاى فلسطينى، به سر مى بردند، منزل ايشان را محاصره و از حضور طالقانى در مسجد مذكور ممانعت به عمل آورد و مدتى بعد به تبعيد سه ساله به زابل محكوم نمود.۱۷يكى ديگر از فعاليت هاى طالقانى در اين مقطع حضور گاهگاهى او در «جلسات رايزنى هفتگى وعاظ سياسى»۱۸ در صبح روز هاى پنجشنبه بود. اين جلسات كه طى سال هاى ۱۳۵۲-۱۳۴۸ به صورت مستمر و در منازل افراد برگزار مى شد، همچون ستادى با هدف ايجاد هماهنگى در مبارزه و برنامه ريزى عملياتى، عمل مى كرد. ساواك از طريق يكى از ماموران روحانى نفوذى خود به نام شيخ حسين كاشانى از اين جلسات كسب اطلاع مى نمود. براساس يكى از اين گزارش ها در يكى از اين جلسات با شركت طالقانى، لاهوتى، باهنر، محلاتى، اعتماد زاده، مرواريد، غيورى، مطهرى، مهدوى كنى و كاشانى در منزل  هاشمى رفسنجانى، مذاكراتى درخصوص حضور طالقانى در جلسات مذكور به عمل آمد كه شيخ فضل الله محلاتى با اين استدلال كه ساواك روى طالقانى حساسيت دارد، با آن مخالفت ورزيد و در نهايت قرار شد طالقانى به صورت پراكنده در اين جلسات حضور يابد.۱۹از اسناد  حائز اهميت ديگر طالقانى در اين دوره مى توان به تقسيم بندى پنج گانه افراد و طبقات مرتبط با طالقانى از سوى ساواك به شرح سران نهضت آزادى و جبهه ملى، دانشجويان و دانش آموزان، انجمن اسلامى مهندسين، كارمندان و فرهنگيان و بالاخره تجار و بازاريان اشاره كرد و در نهايت گزارش هاى ده روز تعقيب و كنترل روزانه طالقانى در آستانه جشن هاى ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهى توسط منبع شماره ۴۱۲۰ ساواك نيز قابل تامل است.۲۰

•طالقانى در تبعيدگاه هاى زابل و بافت
همان طور كه گفته شد طالقانى در آستانه برگزارى مراسم عيد فطر در ۲۹/۷/۱۳۵۰ در منزلش تحت حصر قرار گرفت و قريب يك ماه و نيم بعد با راى كميسيون امنيت اجتماعى تهران به سه سال تبعيد به زابل به اتهام «اخلال در نظم و آرامش جامعه» محكوم شد. ۲۱ از بررسى اسناد و همزمانى برخى رويدادهاى اين دوره مى توان عامل ديگرى را براى صدور اين حكم تعيين كننده دانست. در اسناد ساواك پيش از آن گزارش هايى از لزوم تبعيد طالقانى مطرح شده بود تا از «دسترسى عناصر ماجراجو و مخرب» دور باشد۲۲ ولى تا اين مقطع به اجرا درنيامده بود. از اين رو بايد به دنبال عامل ديگرى براى اتخاذ اين راهكار در اين مقطع بود. گويا اين عامل همانا دستگيرى گسترده برخى اعضاى اوليه سازمان مجاهدين در اول شهريور آن سال بود. ماجرا از اين قرار بود كه ساواك با استفاده از عامل نفوذى خود و كنترل تعقيب چند ماهه ناصر صادق بسيارى از خانه هاى تيمى سازمان را شناسايى و در يك عمليات مشترك با «كميته مشترك ضدخرابكارى» ۵۰ نفره از كادر رهبرى و اعضاى آن را دستگير كرد.۲۳گزارش هاى ساواك حاكى است كه شب فرداى دستگيرى هاى مذكور طالقانى سخت منقلب بوده و در مسجد هدايت خطاب به جوانان حاضر هشدار داده بود «دستگيرى ها شروع شد مراقب خودتان باشيد.» علاوه بر آن يك سال پيش از آن در جريان واقعه سياهكل نيز ساواك درصدد جمع آورى كتاب «جهاد و شهادت» طالقانى به دليل اينكه «حاوى مطالب مضره بود» برآمد. در اين كتاب ايشان نوع چهارمى از جهاد در اسلام به نام «جهاد با استبداد» را مطرح كرده بود كه ساواك آن را تائيدى بر مشى چريكى تلقى مى كرد.۲۴ از اين رو ساواك از همان زمان بيش از پيش بر كنترل و مراقبت از طالقانى افزود. از كنترل مكاتبات او به نامه اى پستى با امضاى «كميته مركزى جنبش آزاديخواهى ايران» به آدرس مسجد هدايت دست يافت كه در آن از ايشان خواسته شده بود فعاليت هايش را عليه رژيم تشديد كند. همچنين در اسناد از يك گفت و گوى خصوصى او به تاريخ ۱۶/۷/۱۳۵۰ درخصوص لزوم صدور اعلاميه در حمايت از چريك ها سخن به ميان آمده است. ۲۵ همچنين ماموران امنيتى از دعاى پايانى يكى از سخنرانى هايش درباره استخلاص چريك ها خبر داده بودند. ۲۶ شايد اين همدلى ها و همراهى ها كه از چشم دستگاه امنيتى به دور نبود در راى صادره تبعيد تاثير داشت. طالقانى در آغاز به زابل تبعيد شد اما بعد از شش ماه در پى تداوم فعاليت هايش در آنجا به بافت كرمان منتقل شد. در همين زمان با تلاش هاى برخى علماى تهران و از جمله آيت الله سيداحمد آشتيانى دوره تبعيدش از سه سال به يك سال و نيم كاهش يافت. ۲۷ البته ساواك به اين راى (دادگاه شعبه ۱۴ استان مركز) اعتراض كرد و شغل قضايى رئيس دادگاه (عبدالله فرشاد) را خلاف مقتضيات امنيتى و مصالح مملكتى ذكر كرد.۲۸
پى نوشت ها:
۱- رحيم روحبخش، تازيانه بيدارى: طالقانى در عرصه راهبرد از منظر ساواك، چشم انداز ايران، شماره ،۲۱ صص ۵۷-۴۷/ ۲- آيت الله سيدمحمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج اول: بازوى تواناى اسلام، تهران، مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات، ،۱۳۸۱ ص ،۲ تاريخ سند ۴/۹/۱۳۳۴/۳- همان، ص ۱۶/۴- همان، صص ۳۰ و ۵۸- ۵۷/۵- همان، صص ۶۷- ۶۵ و ۱۳۱/۶- همان، صص ۱۶۳ ، ۱۶۶ ، ۱۲۱ ، ۲۸۸ ، ۲۹۳ ، ۳۳۳ و ۳۵۶/۷- براى كسب اطلاعات بيشتر در اين خصوص، رك به: رحيم روحبخش، تعامل نهضت آزادى با مرجعيت و نهضت روحانيت [در سال هاى ۱۳۴۳-۱۳۴۱]، تهران، نشر صمديه، ۱۳۸۳/۸- آيت الله سيد محمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج اول: بازوى تواناى اسلام، ص ،۳۹۵ تاريخ سند ۱۵/۳/۱۳۴۲/۹- آيت الله سيد محمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج ،۲ ابوذر زمان، صص ۸ و ۶۴/۱۰- تعامل نهضت آزادى با مرجعيت و نهضت روحانيت، پيشين، صص ۱۱۱-۸۴ و ۱۳۳-۱۲۲/۱۱- آيت الله سيد محمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج ۲: ابوذر زمان، صص ۵۲ ، ۶۴ ، ۳۹ و ۱۱۴/۱۲- همان، صص ،۷۴ ۱۲۸ ، ۱۲۱ ، ۱۵۱ و ۵۷۳/۱۳- همان، صص ،۲۴۷ ۳۳۲ ، ۴۱۰ ، ۴۸۱ و ۳۴۱/۱۴- محمد حسين مير ابوالقاسمى، طالقانى فريادى در سكوت: سيرى كوتاه در زندگى و انديشه هاى بلند آيت الله طالقانى، ج اول، تهران، شركت سهامى انتشار، ،۱۳۸۲ ص ۵۷۸/۱۵- آيت الله سيد محمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج ۲: ابوذر زمان، پيشين، صص ۲۳۹ ، ۳۱۹ ، ۱۶۸ ، ۲۰۸ و ۳۴۹/۱۶- همان، ۴۱۶ ، ۴۲۰ و ۴۵۱/۱۷- همان، صص ،۶۲۵ ۶۳۵. همچنين: آيت الله سيد محمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج ۳: مالك اشتر دوران: صص ،۶۵ ۶۸ ، ۱۰۸ ، ۱۹۳ و ۱۹۴/۱۸- نگارنده در مقاله اى اسناد مربوط به اين جلسات و به خصوص محتوى مذاكرات آن را مورد بررسى قرار داده است كه با عنوان «فعاليت هاى محرمانه اى كه گزارش مى شد» در ۲۴/۱۱/۸۳ در روزنامه شرق به چاپ رسيد./۱۹- آيت الله سيد محمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج۲: ابوذر زمان، صص ۴۹۷ ، ۵۱۵ ، ،۶۱۲ ۶۱۸ ، ۶۱۹ و ۶۳۸/۲۰- همان، صص ۵۱۳- ۵۱۲ همچنين: ج ۳: مالك اشتر دوران، صص ۱۳۰ ، ۱۴۸ و ۱۵۱/۲۱- آيت الله طالقانى به روايت اسناد ساواك ج ۳: مالك اشتر دوران، صص ۱۸۴- ۱۸۱ و ۱۹۴ _ ۱۹۳/۲۲- همان ، ج ۲: ابوذر زمان، صص ۴۲۸-۴۲۶/۲۳- طالقانى فريادى در سكوت، ج۱: ص ۵۸۱/۲۴- همان صص ۵۷۰-۵۶۹ و ۵۸۱- ۵۷۰ همچنين طالقانى به روايت اسناد ساواك ج۳: مالك اشتر دوران، صص ۹۲ و ۱۰۰/۲۵- طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج۳: مالك اشتر دوران، صص ۵۱ ، ۱۱۶-۱۱۵ ، ۱۲۲-۱۲۰ و ۱۲۵/۲۶- همان صص ۱۶۹ و ۱۷۳- ۱۷۲/۲۷- طالقانى فريادى در سكوت، ص ۶۲۲-۶۰۳/۲۸- آيت الله طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج ۳: مالك اشتر دوران، صص ۲۴۹-۲۴۷ همچنين ساواك و روحانيت، ج۱ سازمان تبليغات اسلامى، ص ۳۱۲.
http://www.sharghnewspaper.com/840619/html/hist.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:30  توسط رضا  | 

 
از اسارت تا آزادى
رحيم روحبخش
بخش پايانى
139398.jpg
• آيت الـله طالقـــانى از تبعيد تا زنــدان مجدد (۱۳۵۴-۱۳۵۲)
دوران تبعيد آيت الله طالقانى بعد از راى دادگاه تجديدنظر به تقليل از سه سال به يك سال و نيم در اواسط تيرماه ۱۳۵۲ خاتمه يافت. از اين مرحله تا بازداشت مجدد در ۲/۹/۵۴ آزادى طالقانى قريب دو سال و نيم طول كشيد. در اين مقطع از حيات سياسى طالقانى، شرايطى ايجاد شد كه فعاليت ها و مبارزات او را نسبت به سال هاى پيشين متفاوت ساخت از جمله اينكه او را از اقامه نماز و ايراد سخنرانى در مسجد هدايت و ساير مساجد منع كردند. از اين رو نمى توان براى اين مقطع به تفصيل از سخنرانى ها و حتى مبارزات ايشان سخن گفت ولى وقايع عمده اين دوره با استناد به اسناد ساواك به طور مختصر و به شرح ذيل ذكر مى شود.
طالقانى از همان نخستين روزهاى آزادى، سلسله سفرهاى متعددى به شهرهاى مختلف كرد. از جمله يك هفته بعد از آزادى به اراك عزيمت كرد و طى روزها و ماه هاى بعد به شهرها و روستاهاى طالقان، شهرستانك، گليرد طالقان، اوانك طالقان، چالوس، قزوين و... سفر كرد.
در يكى از اظهارنظرها گفته است كه مى خواهد از تهران دور باشد ۱ از اين رو در اوايل اين مقطع به ندرت با عناصر مبارز و سران احزاب ديدار مى كرد.
در اسناد ساواك به جز چندين تماس و قرار ديدار با بهشتى، ميرزا خليل كمره اى، مهدوى كنى، حسن سعيد و آيت الله قمى- تبعيدى در كرج- و يك ديدار عمومى با بازرگان، فروهر، لباسچى و قاسمى در مراسم ختم برادرش گزارش ديگرى در اين خصوص وجود ندارد. ۲ اولين گزارش ها از اظهارات طالقانى حاكى است كه او «ترجيح مى دهد در منزل تنها باشد و كسى به كارش كارى نداشته باشد» حتى هنگامى كه ياران مسجد هدايت او از وى خواستند كه نماز عيد فطر آن سال را به امامت او در منزلش برگزار كنند گفت: «دلم نمى خواهد هيچ گونه ناراحتى پيش بيايد و يا اينكه دستگاه خيال كند من باز هم مى خواهم اقداماتى بكنم.» لذا موافقت نكرد. در پاسخ به سئوال دوستان و همفكرانش كه مى پرسيدند مشغول چه كارى است، پاسخ مى داد: «مشغول نوشتن كتابى هستم». همچنين از اينكه ساواك براى مسجد هدايت پيش نمازى تعيين كرده بود ابراز رضايت و اظهار كرد: «اداره مسجد هدايت مرا خرد كرده بود خوب شد براى آن امام جماعت تعيين كردند.»۳
يكى از اسناد ساواك حاكى است كه طالقانى در پاسخ به اين سئوال كه چرا شما به جز عده  معدودى از دوستان نزديك از ملاقات با ساير افراد خوددارى مى ورزيد جواب داده است: به اين دليل كه اشخاصى كه به منزل من مى آيند يا خود آنها به دردسر مى افتند با اينكه مرا دچار دردسر مى كنند زيرا مامورين شهربانى مستقر در مقابل منزل، آنان را جلب و به كلانترى مى برند. در يك گزارش ديگر به نقل از بازرگان آمده است كه چون طالقانى متوجه ناكارآمدى مبارزات چريكى شده در نتيجه تغيير عقيده داده است. يك اظهارنظر وى در ديدار جمعى از اعضاى نهضت آزادى نيز اين نكته را تائيد مى كند. طالقانى در اين ديدار كه در منزل شاه حسينى صورت گرفت ابراز كرده «هرچند عده اى كارهاى چريكى را قبول دارند، ولى كافى نيست بايد معلوم شود از چه راهى بايد مبارزه كرد.»۴
با اين احوال وى در اين دوره به عنوان يك مجتهد از پاسخگويى به سئوالات شرعى مومنين دريغ نمى ورزيد از جمله در پاسخ به سئوال وجوب حجاب، آن را يكى از احكام اسلام ذكر كرد ولى هنگامى كه سئوال كننده (اكبر اخوان) پرسيد اگر حجاب جزء احكام است چرا ما رضاشاه و خانواده او را مسلمان مى گوييم، پاسخ داد: خواهش مى كنم اين مسائل را در منزل من مطرح نكنيد. وى همچنين در پاسخ به سئوالى درباره حزب رستاخيز گفت: آينده جواب همه سئوالات و مجهولات را خواهد داد۵ چنين به نظر مى رسد كه وى از حضور و نفوذ ماموران ساواك در ديدارها و با نقش هاى مختلف هراسناك بود و از دادن پاسخ هاى صريح و يا اظهارنظرهايى كه شائبه  سياسى داشته باشد خوددارى مى كرد. ولى اسنادى چند نيز روى ديگر قضيه را نشان مى دهد. از جمله يك بار هنگامى كه به او خبر رسيد يكى از دفترداران و سادات طالقان اظهارنظرى چاپلوسانه در مورد اصلاحات شاه در جريان سفر به آن شهر به دفتر وى مراجعه كرد و با تندى به او گفت: «تو با اين سخنان خود علناً شمشير برداشته و به جنگ جدت رفته اى.» ۶
اسناد ساواك در اين مقطع از يك مورد برگزارى نماز عيد فطر به امامت طالقانى در باغى متعلق به حسين شاه حسينى در اطراف كرج خبر داده است. در اين مراسم كه با شركت ۱۵۰ نفر از اعضاى نهضت آزادى به اتفاق همسرانشان برپا شد طالقانى در سخنانى از مبارزان ايرانى و چريك هاى فلسطينى تجليل به عمل آورد.۷
•طالقانى و دوره دوم محكوميت ده ساله زندان
به رغم اينكه طالقانى در دوره دو سال و نيمه آزادى خود بعد از خاتمه تبعيدش، به ظاهر فعاليت سياسى خاصى انجام نداد و خود را از صحنه مبارزه كنار كشيده بود به ناگاه در آخرين ساعات روز ۲/۹/،۱۳۵۴ ماموران امنيتى به منزلش هجوم برده و بعد از دستگيرى و بازرسى منزلش، وى را به بازداشتگاه كميته مشترك ضدخرابكارى تحويل دادند. قاعدتاً پخش خبر دستگيرى او، موجى از نگرانى و شگفتى عناصر مبارز را برانگيخت. اما اين واقعه براى آن دسته از عناصرى كه طالقانى را مى شناختند، چندان اعجاب آور نبود. زيرا به نيكى مى دانستند كه او كسى نيست كه دست از مبارزه بردارد و آرمان هاى نهضت را فداى مصلحت انديشى هاى روزمره كند. نخستين سئوالات مطروحه از وى در بازجويى ها نيز مهر تاييدى بر اين ادعا است. از پاسخ ها و ساير مدارك ديگر مى توان به فعاليت   هاى سرى طالقانى در آن سال ها پى برد.
بازجوى ساواك در يكى از اين سئوالات از او پرسيد: هر نوع كمك و مساعدتى نسبت به گروه   هاى مختلف از جمله گروه به اصطلاح مجاهدين خلق ايران كرديد، بيان داريد البته كه او در آغاز چنين اتهامى را انكار كرد. اما بازجو كه از اين نوع كمك ها مطمئن بود، سئوال خود را به گونه ديگر مطرح كرد: ممكن است از ناحيه جنابعالى كمك  هايى در پوشش وجوهات شرعيه يا غيرمستقيم به وسيله افراد ديگر به بعضى عناصر گروه مذكور كمك مالى كرده باشيد. طالقانى مجدداً انكار كرد و اضافه كرد چنين وجوهاتى از سوى مراجع و يا نمايندگان آنان پرداخت مى شود كه وى نه مرجع تقليد است و نه نماينده مراجع.۸
اما گزارش كار۹ مبتنى بر بازجويى هاى بعدى حاكى است: «به دنبال كشف يك گروه خرابكار و برانداز معتقد به ايدئولوژى اسلامى مبتنى بر سوسياليسم تحت عنوان گروه به اصطلاح مجاهدين خلق ايران در تهران و شهرستان  ها... و دستگيرى اكثر اعضاى اين گروه در سال ۲۵۳۰ [۱۳۵۰...] در تحقيقات از دستگيرشدگان مشخص گرديد طالقانى ضمن برقرارى ارتباط با افراد فعال به اصطلاح كادر مركزى گروه، اقداماتى در زمينه هاى مختلف به منظور پيشبرد مقاصد خرابكارانه نموده...» در ادامه اين گزارش، اتهام مذكور با استناد به سه منبع به شرح ذيل مورد تاييد قرار گرفته است:
۱ _ اعترافات وحيد افراخته: وى يكى از اعضاى سازمان مجاهدين خلق بود كه در پى اعترافات او، بسيارى از ساير اعضا و عناصر مرتبط با سازمان دستگير شدند. يكى از اين دستگيرشدگان طالقانى بود. نامبرده درباره طالقانى اظهار كرده: «قبل از ماركسيست شدن گروه مجاهدين، [طالقانى] كمك هاى زيادى به گروه مجاهدين در زمينه هاى گوناگون مثل امكانات مالى، اطلاعاتى،  اخبار يا معرفى افراد مذهبى و بازارى و آخوند كرده است و پس از تشكيل گروه مجاهدين و آغاز مبارزه مسلحانه او هميشه مدافع اين گروه و اين مبارزه بوده است و قبل از شهريور سال۵۰ [ماجراى دستگيرى گسترده اعضاى سازمان مجاهدين] يعنى زمانى كه جز اعضاى گروه كسى از موجوديت آن بااطلاع نبوده، طالقانى با افرادى مثل حنيف نژاد، احمد رضايى، ميهن دوست، بهرام آرام و... تماس داشته است و اصولاً طالقانى كمتر از هر آخوند ديگرى ضدكمونيست است.»
۲ _ اظهارات شيخ حسن لاهوتى: وى نيز يكى از روحانيون متهم به ارتباط و كمك به سازمان مجاهدين كه به اتفاق هاشمى رفسنجانى، مهدوى كنى و حسينعلى منتظرى دستگير و بازداشت شدند،بود. او درباره كمك مالى طالقانى اظهار كرده: «مجموعاً مبلغ پانزده هزار تومان از ايشان [طالقانى] گرفته است. بدين شرح كه يك بار براى ملاقاتش به منزل آمده بود و مبلغ دو هزار تومان و دوبار كه به منزلش رفته بود هر دفعه پنج هزار تومان به وى داده و يك بار هم كه در منزل شخصى به نام مولايى دعوت داشتند مبلغ سه هزار تومان در اختيارش گذاشت و گفت اگر خودت نياز شخصى دارى خرج كن و اگر ندارى به خانواده اى مومن و مستمند كمك كن لذا ماهانه هفتصد و پنجاه تومان به خانواده تقديسى (محكوم) و دويست و پنجاه تومان به خانواده سيدعلى موسوى گرمارودى (محكوم) و گاهگاهى به تقاضاى مهدى بخارايى (محكوم) كه در مسيرش قرار مى گرفت حدود پنج الى شش هزار تومان به وى داده است، كه هر سه نفر آنها از محكومين مجاهدين بودند.
۳ _ اظهارات خود طالقانى: چنين به نظر مى رسد كه بازداشت غافلگيرانه طالقانى در پى اعترافات افراخته بود. اما خود وى نيز بعد از مدتى بازجويى در همين خصوص به يك واقعه اى به اين شرح اعتراف كرد كه از زبان بازجو اينگونه نقل شده است: طالقانى تا اواسط سال ۵۲ كه از تبعيد برگشته سعى داشت به حال انزوا زندگى كند... تا اينكه شخصى به نام غيوران _ كه در دبيرستان رفاه كار مى كرده و به جهات ايمان و تقوا مورد اطمينان وى بوده و هيچ احتمالى نمى داده كه ارتباط مشكوك و ضدامنيتى داشته باشد _ روزى در مجلس ختم مسجد حاج حسن او را مى بيند و به وى پيشنهاد مى نمايد كه چند جوانى هستند كه مى خواهند مسائل اسلامى را با وى در ميان بگذارند و با اصرار زياد وى را قانع مى كند كه به منزل آنان برود. با نشانى كه داده بود، صبح زود ماشينى را به منزلش آوردند. وى سوار عقب ماشين مى شود. راننده خود را معرفى كرده و در خيابان هاى شرق تهران او را گردانده و سپس به طبقه دوم خانه اى وارد مى شود و با دو جوان كه از هويت آنان مطلع نبود، برخورد مى نمايد كه هر دو مسلح بودند. وقتى وضع را غيرعادى مى بيند، نگران مى شود و از فرد مسلحى (مقتول بهرام آرام) كه مستقر بود، پرسش و سپس پيرامون مسائل سياسى و اجتماعى اسلام كه با ماركسيسم مباينت دارد، از وى سئوال مى نمايد كه جزئيات آن به خاطرش نيست كه پس از چند ساعت بحث وى را سوار ماشين كرده و پس از گرداندن در كوچه ها و خيابان ها در سر كوچه منزلش پياده مى كند.
139401.jpg
در بخش ديگرى از اين گزارش كار با عنوان «خلاصه اظهارات متهم» طالقانى اطلاعات ديگرى در رابطه با مجاهدين ارائه داده است. وى بعد از اشاره به تشكيل نهضت آزادى به منظور مقابله با مكتب هاى فلسفى و سياسى وارداتى به كشور خاطرنشان مى سازد كه بعد از كشف آن تشكل و بازداشت وى «در زمانى كه در زندان به سر مى بردم [۱۳۴۶-۱۳۴۱] مطلع شدم كه افراد باقيمانده جمعيت نهضت آزادى جمعيتى تشكيل داده و با نام گروه مجاهدين شروع به فعاليت كردند كه همزمان با كشف اين گروه [در سال ۱۳۵۰] مرا به بافت و زابل تبعيد كردند... پس از چندى مجاهدين تغيير ايدئولوژى داده كه مرامنامه آن مورد تائيد ما واقع نشد. زيرا ماركسيست سدى مقابل اصول توحيد و خداشناسى و معاد بوده است.»
در نظريه پايانى اين گزارش اضافه شده است: «با توجه به محتويات پرونده و تحقيقات انجام شده و اعتراف صريح متهم و ديگر افراد، عضويت متهم در گروهى كه رويه آن ضديت با حكومت مشروطه سلطنتى و فعاليتش به نفع گروه اشتراكى است، محرز و مسلم بوده ... و از اين طريق درصدد گسترش فعاليت هاى ضدامنيتى و گرايش افراد ساده به فعاليت هاى خرابكارى و براندازى بوده ... ميزان فعاليت وى درجه يك است...» كه در پى ارسال اين گزارش به اداره دادرسى نيروهاى مسلح شاهنشاهى (دادستانى ارتش) آن اداره با راى شماره ۱۸۳-۲۳/۵/۲۵۳۶ دادگاه تجديدنظر شماره يك تهران مبنى بر محكوميت طالقانى به ۱۰ سال حبس جنايى درجه يك موافقت كرده و قطعيت اجراى آن را در ۱۲/۶/۲۵۳۶ اعلام كرد.۱۰
•طالقانى از آزادى تا پيروزى انقلاب
طالقانى بعد از محكوميت ۱۰ ساله زندان هنوز بيش از سه سال آن را طى نكرده بود كه در آستانه انقلاب و در تاريخ ۹/۸/۱۳۵۷ در پى فشار افكار عمومى آزاد شد. نكته قابل تامل از اين دوره اينكه گويا به طور كامل از يك مقطع يك ساله (۱۳۵۵) دوران زندان او هيچ گونه مطلبى از سوى ساواك و يا ساير نهادهاى امنيتى مربوطه گزارش نشده است و حداقل اينكه در كتاب اسناد ساواك وى (ج۳: مالك اشتر دوران) چنين گزارش هايى به چشم نمى خورد. اما از باقى مانده اسناد ساواك چنين برمى آيد كه اعتراضات گسترده اى در قبال دستگيرى طالقانى صورت گرفته است. از جمله يار و همفكر ديرين وى مهندس مهدى بازرگان در مرداد ۱۳۵۶ اعلاميه اى دست نوشت خطاب به «محضر انور علماى اعلام و مراجع عظام دامت بركاتهم» تكثير و توزيع كرد كه در آن به محكوميت ۱۰ ساله زندان طالقانى اعتراض كرد. مدتى بعد از آن وكلاى طالقانى (احمد صدر حاج سيدجوادى، حسن نزيه و عبدالكريم لاهيجى) نيز طى تنظيم لايحه اى خطاب به رئيس ديوان عالى كشور موارد خلاف قانون و مقررات حقوقى دادگاه طالقانى را به شرح ذيل بيان كردند: سلب حق انتخاب وكيل، حق مطالعه پرونده، حق ملاقات و مذاكره و مشاوره با وكيل از طالقانى، غيرعلنى بودن دادگاه هاى بدوى و تجديد نظر، عدم دعوت از وكلاى تعيين شده از جانب طالقانى براى حضور در دادگاه، تحميلى بودن حكم صادره و مكتوم بودن آن از مردم با سانسور مطبوعات و رسانه ها. آنان در پايان ضمن اعتراض به راى صادره تقاضاى رسيدگى به آن را در ديوان عالى كشور كردند.۱۱
در همين راستا همچنين «جمعيت ايرانى دفاع از آزادى و حقوق بشر» طى ارسال نامه اى به نخست وزير وقت و نهادهاى مربوطه از ابتلاى طالقانى به بيمارى فشار خون و ديابت خبر داده و درخواست اعزام سريع وى به بيمارستان را كرد. از جمله اقدامات خارج از كشور نيز مى توان به چاپ مقاله اى با عنوان «زندگينامه يك انقلابى بزرگ در بند آيت الله طالقانى» در مجله الثوره (۲۵ ژانويه ۱۹۷۸) اركان سازمان فلسطين و چاپ، تكثير و توزيع متن ترجمه شده آن در قالب اعلاميه در ايران اشاره كرد كه مجموع اين اقدامات باعث شد شاه طى فرمانى دستور آزادى وى به اتفاق آيت الله منتظرى را صادر نمايد.۱۲
بالاخره طالقانى در روز ۹/۸/۱۳۵۷ از زندان آزاد شد. گزارش هاى ساواك حاكى است كه از همان نخستين روز آزادى سيل جمعيت از نقاط مختلف شهر براى ديدار با او به طرف منزلش سرازير شد. در روز دوم جمعيتى در حدود پنج هزار نفر از طرف خيابان سعدى شمالى، در حالى كه پلاكاردهايى مبنى بر تداوم مبارزه و عكس هايى از امام خمينى، شريعتى و شريعتمدارى به همراه شاخه گلى در دست حمل مى كردند، به طرف پيچ شميران _ محدوده منزل آيت الله طالقانى _ در حال حركت بودند. در روزهاى بعد گروه ها و طبقات اجتماعى به شرح ذيل: دانش آموزان و دانشجويان با اجتماع در دانشگاه تهران و از آنجا به طرف منزل طالقانى عزيمت كردند. بازاريان با فراخوانى قبلى در سبزه ميدان بازار تهران تجمع و از آنجا به سوى منزل آيت الله طالقانى حركت كردند. تيتر يكى از روزنامه هاى ۱۱/۸ نشان مى دهد كه در آن دو روز قريب به ۲۵۰ هزار نفر با طالقانى ديدار كردند. ساير اسناد از ديدار كريم سنجابى _ رهبرى جبهه ملى _ بعد از ملاقات با امام خمينى در پاريس و همچنين ديدار على امينى _ نخست وزير آغازين سال دهه چهل و از نيروهاى مستقل _ با طالقانى در روزهاى بعد خبر داده اند.۱۳
اما مهمتر از اين ديدارها نقش آيت الله طالقانى در هدايت مبارزه و تظاهرات ها در تهران در اين ايام بود. او طى صدور ده ها اعلاميه۱۴ مردم را نسبت به توطئه هاى نظام آگاه مى ساخت. در همين زمان نيز وى طى نامه اى خطاب به امام خمينى در پاريس آمادگى خود را براى ادامه مبارزه «با ارشاد و هدايت آن مرجع گرانقدر» اعلام كرده كه در پى آن فرماندارى نظامى تهران و حومه دستور دستگيرى او را صادر كرد ولى دستگاه امنيتى چنان دچار تزلزل شده بود كه ديگر قادر به انجام چنين ماموريت هايى نبود. از اين زمان با فراخوان تظاهرات روز تاسوعا منزل آيت الله طالقانى به عنوان كانون اصلى جنبش در تهران درآمد.۱۵ و هدايت نهضت را تا سرمنزل مقصود و پيروزى انقلاب در ۲۲ بهمن به عهده گرفت.
حاصل سخن اينكه اسناد ساواك طالقانى طى بيش از سه دهه نشان مى دهد كه وى لحظه اى از مبارزه غفلت نورزيده و هر چند در برخى شرايط زمانى خاص تاكتيك مبارزه را عوض كرد ولى روح و جان او با آرمان هاى اصيل جنبش آزاديخواهى مردم ايران چنان پيوند خورده بود كه غالباً عناصر و نيروهاى مبارز و معارض نظام با مسلك هاى مختلف فعاليت هاى خود را در تعامل و ارتباط با او سامان مى دادند. اين اسناد مى تواند صفحات درخشانى از ماهيت و اصالت اين جنبش و نقش طالقانى را در تاريخ معاصر ايران به نمايش بگذارد.
پى نوشت ها:
۱- آيت الله طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج،۳ صص ۴۲۴- ۴۱۹ و ۴۲۹- ۴۲۶ ، ۴۳۶ ، ۴۷۳ ، ۴۸۰ ، ،۴۹۰ ۴۹۹ ، ۵۰۳ ، ۵۰۶ و ۵۳۲ .
۲- همان، صص ۴۵۴ ، ۴۵۵ ، ۴۵۸ ، ۴۶۰ ، ۴۶۶ ، ۴۷۰ و ۵۱۶.
۳- همان، صص ۴۲۵ ، ۴۲۷ ، ۴۶۸ ، ۴۷۴ و ۴۷۶.
۴- همان، صص ۵۲۲ ، ۴۷۹ ، ۴۹۱ و ۴۹۸- ۴۹۷.
۵- همان، صص ۵۰۱ ، ۵۲۷ و ۵۱۱.
۶- همان، صص ۵۳۰-۵۲۹.
۷- همان، صص ۴۷۵ و ۵۱۳.
۸ _ همان، صص ۵۳۸ _ ۵۳۴.
۹ _ همان، صص ۵۵۹ _ ۵۵۳.
۱۰- همان، صص ۵۵۹-۵۵۳ و ۵۷۷.
۱۱- همان، صص ۵۶۹-۵۶۸ و ۵۸۰-۵۷۸.
۱۲- همان، صص ۶۰۱-۶۰۰ و ۶۱۱-۶۰۹.
۱۳- همان، صص ۶۲۰-۶۱۳ و ۶۳۰.
۱۴- براى كسب اطلاع از متن اعلاميه هاى صادره از سوى طالقانى در اين دوره رك به: اسناد انقلاب اسلامى، ج،۲ تهران، مركز اسناد انقلاب اسلامى، ۱۳۷۴
۱۵- آيت الله سيدمحمود طالقانى به روايت اسناد ساواك، ج۳: مالك اشتر دوران، پيشين، صص ۶۲۷-۶۲۲ و ۶۳۷-۶۳۰.
*گفتنى است كه مجموعه اسناد ساواك آيت الله طالقانى قريب ۱۸۰۰ برگ است كه در سال ۱۳۸۱ از سوى مركز بررسى اسناد تاريخى وزارت اطلاعات در سه جلد تدوين و منتشر شده است. استنادات اصلى اين مقاله گزارش هاى ساواك مندرج در منبع مذكور با عنايت به سير تاريخى و زمانى وقايع است.

http://www.sharghnewspaper.com/840621/html/hist.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:13  توسط رضا  | 

حیلت رها کن عاشقا دیوانه شو دیوانه شو و اندر دل آتش درآ پروانه شو پروانه شو
هم خویش را بیگانه کن هم خانه را ویرانه کن وآنگه بیا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو
رو سینه را چون سینه‌ها هفت آب شو از کینه‌ها وآنگه شراب عشق را پیمانه شو پیمانه شو
باید که جمله جان شوی تا لایق جانان شوی گر سوی مستان می‌روی مستانه شو مستانه شو
آن گوشوار شاهدان هم صحبت عارض شده آن گوش و عارض بایدت دردانه شو دردانه شو
چون جان تو شد در هوا ز افسانه شیرین ما فانی شو و چون عاشقان افسانه شو افسانه شو
تو لیله القبری برو تا لیله القدری شوی چون قدر مر ارواح را کاشانه شو کاشانه شو
اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن جا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
قفلی بود میل و هوا بنهاده بر دل‌های ما مفتاح شو مفتاح را دندانه شو دندانه شو
بنواخت نور مصطفی آن استن حنانه را کمتر ز چوبی نیستی حنانه شو حنانه شو
گوید سلیمان مر تو را بشنو لسان الطیر را دامی و مرغ از تو رمد رو لانه شو رو لانه شو
گر چهره بنماید صنم پر شو از او چون آینه ور زلف بگشاید صنم رو شانه شو رو شانه شو
تا کی دوشاخه چون رخی تا کی چو بیذق کم تکی تا کی چو فرزین کژ روی فرزانه شو فرزانه شو
شکرانه دادی عشق را از تحفه‌ها و مال‌ها هل مال را خود را بده شکرانه شو شکرانه شو
یک مدتی ارکان بدی یک مدتی حیوان بدی یک مدتی چون جان شدی جانانه شو جانانه شو
ای ناطقه بر بام و در تا کی روی در خانه پر نطق زبان را ترک کن بی‌چانه شو بی‌چانه شو
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:8  توسط رضا  | 

محمد علي ابطحي:

 

 دیروز مراسم سالگرد ایه الله طالقانی در حسینیه ارشاد بود .هم ایه الله طالقانی را خیلی دوست دارم وهم حسینیه ارشاد را. موقع ورود به حسینیه  ارشاد اقای کروبی رادیدم که درحال مصاحبه با خبر نگاران بود .اوسالها با اقای طالقانی هم زندان بودهاست.وقتی رفتم داخل حسینیه، اقای علوی تبار میخواست سخنرانی کند. در ابتدای صحبت برای مریضها بخصوص همسرش که ماههاست به خاطر تصادف در حال کماست دعا کرد .موضوع سخنرانی اش عدالت خواهی در مکتب طالقانی بود . در نهایت نتیجه گرفت که عدالت شامل همه حوزه ها میشود و کسانی که به تمرکز قدرت قائلند نمیتوانند به تقسیم عادلانه ثروت اعتقاد داشته باشند .

حسینیه ارشاد همیشه برای من ونسلهای هم سن من یاداور دفاع از روشنفکری دینی است .و قبل از انقلاب هم الهام بخش آزادگی بود. شاید نسل جدید اقای طالقانی را نشناسد . حق هم دارد . کمتر کسی از اوحرف زده است . طالقانی یک مفسر رسمی قرآن بود .در 4 جلد کتاب پرتوی از قرآن با نگاه کاملا متفاوت به تفسیر قرآن پرداخته  که قبل از انقلاب مورد توجه ویژه آزاد اندیشان دینی بود. بعد از انقلاب امام جمعه تهران شد وهمواره نقطه تعادل بود و پیشتاز مبارزه با خشک مغزی دینی و همواره از اغازین روزهای بعد از انقلاب این خطر را هشدار میداد .

به همه افراطیون بعد از انقلاب نصیحت  میکرد و آنان را از عاقبت افراطیگری پرهیز میداد. این روحیه او باعث شده بود تا مردم اورا پدری مهربان وابوذر زمان بنامند.

طرفدار اندیشه کار جمعی بودکه شورائی اداره کردن کشور تجلی آن بود .اما آنچه بیش از هر چیز از طالقانی به یاد من مانده مهربانی او بود .

به هنگام ورود وخروج به سرکار خانم اعظم طالقانی که مانند پدر رنج زندان قبل از انقلاب را کشیده و بعد از انقلاب نیز همواره بر ازاد اندیشی به ارث گرفته از پدر اصرار میورزد ادای احترام کردم .

خدا طالقانی را رحمت کند که جامعه امروز ما بیش از همیشه به او نیازمنداست .

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم شهریور 1384ساعت 14:0  توسط رضا  | 

موسسه « بنياد آزادي، رشد و آباداني ايران (باران) » به رياست سيدمحمد خاتمي به ثبت رسيد.

به گزارش ايسنا، براساس آگهي ثبت‏‎ تاسيس ، نام اين موسسه، موسسه «بنياد آزادي- رشد و آباداني ايران» و اعضاي موسس آن سيد محمد خاتمي، حسن حبيبي، محمدرضا عارف، محمد باقريان، محمد ستاري‌فر، سيد صفدر حسيني و جعفر توفيقي هستند.

براساس اين گزارش سيدمحمد خاتمي به عنوان رييس بنياد، محمدرضا عارف، سيد صفدر حسيني، محمد باقريان، محمد ستاري‌فر و جعفر توفيقي به عنوان اعضاي هيئت مديره براي مدت 4 سال انتخاب شده‌اند.

همچنين حبيب‌اله بيطرف و رضا اردكانيان به ترتيب به عنوان بازرس اصلي و علي‎البدل براي مدت يك سال انتخاب شده‌اند.

خبرنگار ايسنا همچنين مطلع شد نهم ماه جاري اعضاي اين موسسه در دفتر خاتمي تشكيل جلسه‌اي دادند و به زودي نيز مجمع عمومي اين موسسه تشكيل و در آن اعضاي هيات مديره انتخاب خواهند شد.

خاتمي قبلا درجلسه‌اي كه با مديران ارشد دولتش در آخرين روز تيرماه گذشته داشت گفته بود:« به زودي نام بنيادي اعلام خواهد شد كه مقدمات حقوقي آن در حال طي شدن است و هر كس از دوستان و مديران و دانشمندان بزرگوار كه آمادگي داشته و داوطلب حضور در آن باشند، قدم‌شان را روي چشم مي‌گذارم. اميدوارم كه بتوانيم در اين بنياد در جهت خدمت فرهنگي ، علمي و تحقيقاتي و كارآفريني و تربيت مديران برجسته و به خصوص جذب و جلب فناوري‌هاي نوين تلاش كنيم. اگر داوطلب باشيد مي‌توانيم به صورت دوره‌اي اين قبيل نشست‌ها را داشته باشيم و با هم درددل كنيم. البته اين پيش‌بيني را مي‌كنيم كه در آينده تهاجمات فراوان‌تر خواهد شد و ما مي‌توانيم حداقل در عرصه دفاع از دستاوردهايي كه براي ملت بوده، به صورت جمعي بهتر كار كنيم.»

 

+ نوشته شده در  شنبه نوزدهم شهریور 1384ساعت 15:15  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

جانبازان جنگ تحمیلی حق بزرگی بر گردن ایرانیان دارند. شهیدان رفتند و به قافله سعادتمندان رسیدند. خانواده آنان هم با همه مشکلات، بالاخره روند زندگی خود را پیدا کردند. اما جانبازان در خانواده های خود هستند و هر روز نه تنها شاهد درد و رنج جسمی و قطع اعضای خود هستند، بلکه باید مشکلات عادی خانواده های خود که طبعا امروز پس از گذشت سالها از جنگ، فرزندان بزرگی دارند را هم بر دوش بکشند. آنها به خاطر حفاظت از خاک میهن که مورد تجاوز صدام قرار گرفته بود چنین زندگی دشواری را تحمل می کنند. به همین دلیل بر گردن هر ایرانی حق بزرگی دارند. آنها نیز مثل همه مردم ایران دارای افکار و گرایشهای مختلف سیاسی هستند. بسیاری از آنان علاوه بر رنج جسمی از نظر سیاسی نیز نگرانی ها و دغدغه های فراوانی دارند. وظیفه هر ایرانی است که به رنج همواره آنان بیندیشد و برای آنان حرمت ویژه ای قائل باشد. دولتمردان نیز به نمایندگی از مردم وظیفه دارند که به طور واقعی و با کم کردن مخارج اتینایی، مشکلات جسمی و روحی آنان را برطرف نمایند که میزان شکایت و نارضایتی در میان جانبازان فراوان است.
به سهم خود دست همه جانبازانی را که برای سربلندی این کشور و اعتقادات والای انسانی و اسلامی از وجود خود مایه گذاشتند، ‌‌‌‌‌‌‌می بوسم و به همه آنان روز جانباز را تبریک می گویم.

http://www.webneveshteha.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 21:24  توسط رضا  | 

پايگاه اينترنتي مركز اطلاع‌رساني بين‌المللي خاورميانه موسوم به «IMAMC»، موفق به انجام مصاحبه‌اي با «مردخاي وانونو» اسرائيلي كه بيست سال پيش اقدام به افشاي تأسيسات توليد تسليحات اتمي اين رژيم در «ديمونا» زده بود، شده و اين مصاحبه را در شماره اخير اين پايگاه منتشر كرد.

«كريستوفر لارسون» خبرنگار اين پايگاه در ابتداي مصاحبه مي‌نويسد: در حالي كه ما شاهد انواع فشارها براي به تعليق در آوردن فعاليت‌هاي هسته‌اي ايران هستيم، شاهد بي‌توجهي كامل در زمينه فعاليت‌هاي حجيم تسليحات اتمي اسرائيل مي‌باشيم و هيج‌كس نسبت به فعاليت تسليحات هسته‌اي اسرائيل، حساسيتي نشان نمي‌دهد.

مدرخاي به خاطر احساس مسئوليتي كه بر وجدان او سنگيني مي‌كرد، به قيمت از دست دادن آزادي خود، بيست سال پيش اقدام به افشاي مركز توليد تسليحات هسته‌اي اسرائيل در ديمونا كرد. اين كار وي باعث ربوده شدن او به وسيله «موساد» در رم، انتقال او به اسرائيل و محكوم شدن به هجده سال زندان به جرم جاسوسي و خيانت شد.

خبرنگار: پيش از هر چيز، از اين‌كه به ما وقت داديد و اين مصاحبه را قبول كرديد، تشكر مي‌كنم.
(مردخاي وانونو با تواضع سري تكان مي‌دهد)

خبرنگار: شما در سال 1954 در مراكش متولد شده‌ايد، چرا خانواده شما به اسرائيل مهاجرت كرد؟
وانونو: خانواده من همچون بيشتر خانواده‌هاي يهودي مراكشي در آن زمان به اسرائيل مهاجرت كردند.

خبرنگار: آيا تربيت مذهبي در زندگي شما نقش زيادي داشت؟
وانونو: مطمئنا، من در يك خانواده يهودي كاملا مذهبي به دنيا آمده‌ام و مرا از همان ابتدا به مدرسه مذهبي يهوديان فرستادند ولي من از همان اوان جواني نسبت به تربيت يهودي شروع به انتقاد كردم و بعضي از آنها را قبول نداشتم.

خبرنگار: كمي در مورد ايام كودكي خود برايمان بگوييد.
وانونو: در آن زمان ما در «بير شوا» زندگي مي‌كرديم. در اين شهر، محله‌اي فقيرنشين بود كه يهوديان مراكشي در آنجا زندگي مي‌كردند. خانواده من هم در آنجا اسكان كرده بود و ما خيلي فقير بويم. تنها سرگرمي من، فوتبال بازي با بچه‌هاي محل بود. كار ديگري نداشتيم.

خبرنگار: شما جند خواهر و برادر هستيد؟
وانونو: من در يك خانواده پرجمعيت متولد شده‌ام؛ ما يازده خواهر و برادر هستيم، من فرزند دوم هستم. من براي بزرگ كردن فرزندان ديگر، به پدر و مادرم كمك زيادي مي‌كردم. در آن زمان من در عين حال در مدرسه شاگرد خوبي بودم. در هجده سالگي دوره دبيرستان را تمام كردم.

خبرنگار: بعد از دبيرستان چه تحصيلاتي داشتيد؟
وانونو: پس از دبيرستان، سه سال در ارتش بودم و در بيت‌اللحم مربي سربازان تازه‌وارد بودم. پس از اتمام اين دوره نظامي، وارد دانشگاه شدم. در آنجا ليسانس فيزيك را گرفتم و پس از اخد مدرك ليسانس در مركز اتمي ديمونا مشغول كار شدم و اين كار به مدت 9 سال ادامه داشت. در اين مدت هم‌زمان در دانشگاه به تحصيل فلسفه و جغرافيا ادامه مي‌دادم.

خبرنگار: جگونه در اين مركز تسليحاتي استخدام شديد؟
وانونو: يك آگهي در روزنامه‌ها ديدم كه در آن از جوانان براي استخدام دعوت شده بود. به عنوان داوطلب، يك پرسش‌نامه را پر كردم و بعد در محل آن را در دفتري تحويل دادم و بعد ازآن مشغول كار شدم، به همين سادگي!

خبرنگار: در آن زمان در مورد «ديمونا» چه مي‌دانستيد؟
وانونو: همين‌قدر مي‌دانستم كه در اين مركز، فعاليت‌هاي تسليحات انمي جريان دارد. چيز زيادي بيش از اين نمي‌دانستم. بعضي از روزنامه‌ها هم مي‌نوشتند كه احتمالا در اين مكان در حال ساختن بمب اتم هستند.

خبرنگار: آيا بعضي از همكاران شما مي‌دانستند كه در حال ساخت بمب اتم هستند؟
وانونو:  منظورتان افرادي است كه در مركز «ديمونا» كار مي‌كردند؟
خبرنگار: بله.
وانونو:  در محلي كه من كار مي‌كردم، يعني در ساختماني كه ما بوديم، مطمئنا همه در جريان بودند، چراكه در آنجا مواد لازم براي ساخت بمب اتم توليد مي‌شود؛ يعني پلوتونيوم. از سوي ديگر، هر كسي كمترين اطلاعاتي در زمينه اتمي داشته باشد، مي‌داند كه پلوتونيوم فقط براي ساخت بمب اتم تهيه مي‌شود. «ديمونا» يك منطقه كاملا محرمانه مي‌باشد و همين، نشان‌دهنده اين است كه در اينجا تسليحات خاصي توليد مي‌شود كه اين چنين سري نگه داشته مي‌شود. در نتيجه كساني كه در آنجا كار مي‌كنند، به خوبي مي‌دانند كه در اين محل بمب اتم مي‌سازند نه تنها افرادي كه مستقيما در توليد پلوتونيوم كار مي‌كنند، بلكه همه افراد شاغل در اين مركز، از آن اطلاع دارند.

خبرنگار: شغل شما در «ديمونا» چه بود؟
وانونو:  كار من توليد پولوتونيوم بود. ما پلوتونيوم را از بقيه مواد راديواكتيو مثل اورانيوم جدا مي‌كرديم و آن را به ساختمان مجاور كه دستگاه الكتريكي هسته‌اي داشت، مي‌فرستاديم. كار من در واقع، توليد پلوتونيوم بود و ما دقيقا مي‌دانستيم كه چه مقدار از مواد را توليد مي‌كنيم و با آن مي‌توان چند كلاهك هسته‌اي ساخت.

خبرنگار: از چه زماني سياست اسرائيل در مورد تسليحات هسته‌اي براي شما سؤال‌انگيز شد؟
وانونو:  از همان ابتدا من به اين مسئله انتقاد داشتم ولي مي‌خواستم بيشتر بدانم كه اسرائيل در حال ساخت چه نوع سلاحي مي‌باشد. به مرور فهميدم كه ما در حال توليد پلوتونيوم هستيم و با اين مقدار مواد هسته‌اي چه تعداد كلاهك هسته‌اي را مي‌توان مسلح كرد. در عين حال مي‌ديدم كه اسرائيل در اين مورد چگونه به مردم خود و دنيا دروغ مي‌گويد. درواقع زماني كه متوجه شدم با پلوتونيوم توليدي چه تعداد بمب اتم را مي‌توان مسلح كرد و من در اين كار سهيم هستم، شروع به انتقاد از اين سيستم كردم.

خبرنگار: چه زماني تصميم به افشاي اين موضوع گرفتيد؟
وانونو:  بعدها، اول شروع كردم در محيط دانشگاه كارهاي سياسي انجام دهم. من در دانشگاه از مردم فلسطين پشتيباني مي‌كردم. زماني كه اسرائيل در سال 1982 به لبنان حمله و بخشي از آن را اشغال كرد، مخالفت خود را با آن اعلام كردم. چيزي كه بيشتر باعث فكر كردن من شد، زماني بود كه در سال 1981، اسرائيل مركز اتمي غيرنظامي را در عراق بمبباران كرد. در آن زمان من هنوز در مركز تسليحات «ديمونا» كار مي‌كردم. به خود مي‌گفتم كه چگونه است ما در اينجا در حال توليد سلاح هسته‌اي و بمب هستيم و در همين حال در جاي ديگر، يك مركز غيرنظامي اتمي كه كار آن صلح‌آميز است را به بهانه عاري نگه داشتن خاورميانه از سلاح هسته‌اي، بمباران مي‌كنيم و به دنيا دروغ مي‌گوييم.
به خود گفتم، روزي از اينجا خواهم رفت و مسائل اينجا را افشا خواهم كرد. سه يا چهار سال پيش از ترك مركز تسليحاتي ديمونا بود، نقشه خاصي براي اين كار نداشتم ولي اين را خوب مي‌دانستم كه روزي آن محل را ترك خواهم كرد و هر آنچه در آنجا بود را افشا خواهم كرد.

خبرنگار: آيا فكر مي‌كنيد كساني باشند كه در مركز تسليحاتي ديمونا بخواهند مثل شما عمل كنند؟
وانونو:  نه، بيشتر كساني كه در آنجا كار مي‌كنند، صهيونيست خالص هستند و به دولت اسرائيل اعتماد صد درصد دارند. شايد كساني باشند كه موافق اين سياست نباشند، ولي حرفي نخواهند زد.

خبرنگار: به خاطر همين اسرائيل را ترك كرديد؟
وانونو: پس از اين‌كه از مركز تسليحاتي «ديمونا» استعفا دادم، تصميم گرفتم به آمريكا بروم ولي سفري به آسياي دور، به كشورهاي تايلند و نپال كردم و در كو‌ه‌هاي هيماليا روزها سفر كردم. پس از آن به بانكوك و بالاخره به استراليا رفتم و در سيدني، مسيحي شدم.

خبرنگار: چه چيزي باعث شد كه شما مسيحي شويد؟
وانونو: همانطور كه قبلا گفتم، از سن شانزده سالگي نسبت به آموزش‌هاي يهوديت انتقاد داشتم، تصميم داشتم از اين مذهب خارج شوم. تا سن سي سالگي اين وضعيت ادامه داشت. سؤالات زيادي در موارد گوناگون اين آيين داشتم تا اين‌كه تمام آنچه را كه در مغز من كرده بودند، خارج كرده و از اين مذهب خودم را خلاص كرده و آزاد شدم. پس از آن تصميم گرفتم كه ديگر هرگز به اسرائيل برنگردم و زندگي تازه‌اي را آغاز كنم.

خبرنگار: دوستان يهودي شما وقتي فهميدند كه شما مسيحي شديد، چه واكنشي نسبت به شما داشتند؟
وانونو: كسي از موضوع خبر نداشت، چون مي‌دانستم آنان از اين موضوع خوششان نخواهد آمد. تنها يكي از برادرانم را در جريان گذاشتم، ولي وقتي كه مرا از رم ربودند و به اسرائيل آوردند، همه متوجه مسيحي شدن من شدند. آنها از اين امر ناراحت شدند و خيلي تلاش كردند كه من دوباره يهودي شوم.

خبرنگار: چه چيزي باعث شد كه شما مطالب خود را در «ساندي‌تايمز» لندن ارائه دهيد؟
وانونو: همانطور كه پيشتر گفتم، اسرائيل تمام دنيا را فريب مي‌دهد و من به خاطر كاري كه داشتم، مي‌دانستم كه سالانه اسرائيل 40 كيلو پلوتونيوم خالص توليد مي‌كرد. با اين مقدار مواد هسته‌اي، مي‌توان سالانه 10 بمب اتمي ساخت.
به نظر من، اسرائيل بيش از اندازه سلاح اتمي توليد كرده و امكان دارد اين سلاح را به طور غيرمنتظره، عليه كشوري استفاده كند. مي‌‌خواستم از بكارگيري سلاح اتمي به وسيله اسرائيل عليه يك كشور ديگر جلوگيري كنم.

خبرنگار: مسئولان «ساندي‌تايمز» لندن حرف‌هاي شما را باور كردند؟
وانونو: عكس‌هايي را كه از مركز تسليحاتي «ديمونا» به طور مخفيانه گرفته بودم، به ايشان دادم تمام اطلاعاتي را كه ثابت مي‌كرد، اسرائيل پلوتونيوم توليد مي‌كند را در اختيار آنها قرار دادم. آنها يك دانشمند اتمي را مأمور مصاحبه با من كردند تا اين‌كه اسناد و مدارك مرا قبول كردند. آنها چندين بار مدارك مرا كنترل كردند.

خبرنگار: براي كنترل اسناد، چه مدت وقت صرف كردند؟
وانونو: حدود يك ماه؛ ولي قبل از اين‌كه مدارك من در روزنامه منتشر شود، اسرائيل افدام به ربودن من در «رم» كرده بود و مصاحبه من با اين روزنامه، چند روز پس از ربوده شدن من انجام شد.

خبرنگار: چگونه «سيندن»، جاسوس «موساد» را ملاقات كرديد؟
وانونو: يك شب در لندن قدم مي‌زدم، با او سلام‌و‌عليكي اتفاقي داشتم و از همانجا باب دوستي را با من شروع كرد.

خبرنگار: با هم تصميم گرفتيد به رم برويد؟
وانونو: بله، با هم سوار هواپيما شديم و به محض رسيدن به رم، مرا ربودند.

خبرنگار: عدم واكنش جهاني نسبت به ربودن شما به وسيله «موساد»، باعث شگفتي شما نشد؟
وانونو: جرا اين امر شديدا باعث نااميدي من شد. جهانيان، از رم گرفته تا واشنگتن، از لندن تا استكهلم، همگي در اين مورد سكوت مطلق كردند. هيچ كس توجهي به من نكرد، هيچ‌كس از من دفاع نكرد. اين حالت تا به امروز ادامه دارد. هيچ دولتي راجع به من صحبت نمي‌كند، نه در مورد من و نه در مورد آنچه كه من گفتم.

خبرنگار: به نظر شما، چرا اين‌قدر از اسرائيل مي‌ترسند؟
وانونو: من فكر مي‌كنم اسرائيل يك مشكلي براي همه شده است. امروز دنيا نه مي‌داند چه بگويد و نه مي‌داند چه بكند! براي اين‌كه اسرائيل از اين پس تعداد زيادي بمب اتم در اختيار دارد. اسرائيلي‌ها خود را خيلي قوي مي‌دانند هيج باكي هم ندارند كه فلان دولت در مورد آنها چه بگويد. هيچ كس ـ در هر مقامي از قدرت كه باشد ـ نمي‌تواند بگويد كه اسرائيل چه بايد بكند.

خبرنگار: شما فكر مي‌كنيد كه اسرائيل حاضر به استفاده از بمب‌هاي اتم خود باشد؟
وانونو: به نظر من، اسرائيل آماده استفاده از آنها بود ولي پس از افشاگري‌هاي من، تمام جهان در جريان اين موضوع قرار گرفت و دولت‌ها نخواهند گذاشت كه اسرائيل از اين سلاح آنگونه كه مي‌خواهد، استفاده كند.

خبرنگار: يك افسر اسبق «موساد» اعلام كرده بود كه اسرائيل در نظر داشت، شما را بكشد ولي اين كار را نكردند براي اين‌كه يك يهودي نمي‌تواند يك يهودي را بكشد و به همين دليل شما را به هجده سال زندان محكوم كردند. در مورد اين مدت طولاني محكوميت، نظرتان چيست؟
وانونو: مرا به جرم جاسوسي و خيانت محكوم كردند. من جاسوسي نكرده‌ام، اطلاعاتي را به «ساندي‌تايمز» دادم، آنان بايد مرا به خاطر مصاحبه با يك روزنامه محكوم مي‌كردند ولي قاضي مرا به جرم جاسوسي محكوم كرد. مرا به يك دوره طولاني و سخت محكوم كردند. اگر اسرائيل مرا حذف فيزيكي نكرد، نه به خاطر اين بود كه يهودي يك يهودي را نمي‌كشد بلكه براي اين بود كه نمي‌دانستند پس از افشاگري من و آگاهي افكار عمومي جهان، با من چگونه رفتار كنند.
«موساد» هر وقت كه بخواهد و هرجا كه بخواهد، خيلي از يهوديان را كشته و مي‌كشد. آنها بيشتر اين كار را در خفا انجام مي‌دهند و بقيه را همانطور كه بين خودشان رسم است، مي‌كشند و اعلام مي‌كنند كه سكته كرده است. همين افراد «موساد» بودند كه «اسحاق رابين» را كشتند. اين‌كه «يك يهودي، يك يهودي را نمي‌كشد»، مزخرفي بيش نيست.

خبرنگار: در مورد دادگاهي كه شما را محاكمه كرد، فكر مي‌كنيد دادگاه به طور منصفانه كار خود را انجام داد؟
وانونو: مطمئنا كه نه، دادگاه من در پشت درهاي بسته انجام مي‌شد. من بودم و وكيل من و قاضي اجازه سؤال از دولت را نداشت كه مجبور بود به دادگاه بيايد و چواب بدهد كه چگونه اسرائيل 200 سلاح اتمي را مخفي كرده و چرا اقدام به توليد بمب هيدروژني كرذه است؟
من در دادگاه همه اينها را گفتم. ما درخواست حضور «شيمون پرز» را كرديم. ما مي‌خواستيم از وي سؤال كنيم چگونه وي اعلام مي‌كند كه مركز «ديمونا» يك مركز غيرنظامي و تحقيقاتي است ولي تا آن زمان در اين مركز دويست بمب اتمي توليد شده بود!
هيچ‌كدام از درخواست‌هاي ما برآورده نشد. زماني كه قاضي اجازه سؤال كردن نداشته باشد، چگونه اين دادگاه را مي‌توان منصفانه تلقي كرد؟! دوسوم دوران محكوميت من در سلول انفرادي گذشت، اين چه حكمي است؟

خبرنگار: حرفي براي گفتن داريد؟
وانونو: من بيش از هجده سال از عمرم را در زندان گذراندم. من بيش از دوسوم دوران محكوميت خود را در سلول انفرادي گذراندم، من رنج زيادي را متحمل شدم. امروز انتظار دارم كه دنيا به من كمك كند تا آزادي خود را به دست آورم. من از زندان هجده ساله آزاد شدم ولي در زندان ديگري به نام «اسرائيل» زنداني هستم. آرزو دارم كه روزي بتوانم اين زندان را براي هميشه ترك كنم.
از تمام كشورهايي كه براي آزادي بشر تلاش مي‌كنند، مي‌خواهم، اسرائيل را وادار كنند تا مرا از اين زندان آزاد كند تا بتوانم در راه صلح جهاني، با انسان‌هاي ديگر كار كنم.

http://www.baztab.com/news/28645.php

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 18:10  توسط رضا  | 

 
- محمدرضا ضيايى بيگدلى، استاد دانشگاه، متولد ۱۳۲۱ تهران.
- اخذ مدرك ديپلم ادبى از دبيرستان دارالفنون در سال ۱۳۴۰.
- اخذ مدرك ليسانس حقوق ازدانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه تهران، ۱۳۴۳.
- اخذ مدرك دكتراى حقوق بين الملل عمومى از دانشگاه مونت پوليه فرانسه، ۱۳۴۸.
- استاديار مدرسه عالى علوم قضايى و ادارى قم، ۵۴-۱۳۴۹.
- استاد مدعو در مدرسه عالى بازرگانى، ۱۳۵۴.
- مدير حقوقى صندوق عمران مراتع وزارت كشاورزى.
- مديركل حقوقى سازمان ثبت احوال.
- عضو هيأت علمى دانشكده علوم سياسى و اجتماعى، ۵۹-۱۳۵۸.
- عضو هيأت علمى مجتمع دانشگاهى ادبيات و علوم انسانى، ۶۰-۱۳۵۹.
- عضو هيأت علمى دانشگاه علامه طباطبايى از سال ۱۳۶۱ تا ۱۳۷۰.
- دانشيار دانشگاه علامه طباطبايى از سال ۱۳۷۰ تا ۱۳۷۸.
- استاد پايه ۲۵ دانشگاه علامه طباطبايى از سال ۱۳۷۸ تاكنون.
- مديرگروه حقوق دانشگاه علامه طباطبايى در سالهاى ۷۶-۱۳۶۰ به جز دو دوره دوساله.
- رئيس دانشكده حقوق و علوم سياسى دانشگاه علامه طباطبايى، ۷۷-۱۳۷۶.
- مديرگروه حقوق بين الملل دانشگاه علامه طباطبايى، ۱۳۷۷ تاكنون.
- عضو مؤسس و عضو هيأت مديره انجمن ايرانى مطالعات سازمان ملل متحد از سال تأسيس (۱۳۷۸) تاكنون.
- عضو مؤسس و عضو شوراى مركزى مجمع صنفى اعضاى هيأت علمى دانشگاهها از سال تأسيس (۱۳۸۱) تاكنون.
- تأليف ۲۵ مقاله علمى و تأليف كتاب هاى حقوق بين الملل عمومى، حقوق جنگ، اسلام و حقوق بين الملل، حقوق معاهدات بين المللى و ترجمه كتاب حقوق شوروى.
227163.jpg
ازسال ۱۳۴۹ خورشيدى تاكنون به تدريس در رشته حقوق پرداخته و در تربيت چندين نسل از دانشجويان رشته حقوق نقش مؤثر ايفاكرده و كتاب «حقوق بين الملل عمومى» او در سال جارى به چاپ بيست و يكم رسيده است و ركورد بيشترين چاپ درميان كتاب هاى حوزه «حقوق» كه در سالهاى بعد از انقلاب چاپ شده را نصيب خود نموده است.
محمدرضا ضيايى بيگدلى استاد دانشگاه، حقوقدان و نويسنده متولد ۱۳۲۱ تهران است. تحصيلات ابتدايى و متوسطه را در تهران طى نموده و در سال ۱۳۴۰ از دبيرستان دارالفنون موفق به اخذ ديپلم ادبى شده. مطالعات غيردرسى او عمدتاً حول محور تاريخ اسلام، زندگى پيامبر و ائمه بوده و كتاب هاى «محمدپيامبرى كه ازنو بايد شناخت» و «پيامبر» زين العابدين رهنما را مطالعه كرده است.
پدرش كه درجه اجتهاد داشته و فردى معمم بوده و بعدها به تحصيل در دانشگاه هم روى آورده و مدرك دكتراى الهيات را از دانشگاه تهران دريافت كرده و در وزارت دارايى وقت و دانشگاه تهران و دانشكده افسرى هم درس مى داده، درپى اين نبوده كه باور و نگرش خود را به محمدرضا - پسر و فرزند ارشد خانواده - تحميل كند و بچه بزرگ خانواده هم بر ۶ برادر و خواهر خود تأثيرگذار بوده است.
وى در سال ۱۳۴۰ به دانشگاه تهران راه پيدامى كند و در رشته حقوق دانشكده حقوق به تحصيل مى پردازد و بعد از ۳ سال فارغ التحصيل مى شود.
از استادانش من جمله دكتر سيدحسن امامى، دكتر محمدباهرى، مشكات و سنگلجى به نيكى يادمى كند و اعتقاددارد ازنظر علمى دكتر سيدحسن امامى (استاد درس حقوق مدنى) و دكتر باهرى (استاد درس حقوق كيفرى) برايش الگو بوده اند.
بعد از اتمام تحصيل دوره كارشناسى، دوره يكسال و نيمه خدمت نظام وظيفه را پشت سرمى گذارد و باتوجه به علاقه شخصى خودش و اصرار پدرش كه ثروت و املاك موروثى برخوردار بوده به منظور ادامه تحصيل در سال ۱۳۴۴ به فرانسه مى رود و تحصيلات آكادميك خود را در رشته حقوق بين الملل عمومى به مدت ۴ سال تا مقطع دكترا ادامه مى دهد در دانشگاه مونت پوليه.
اين سفر، اولين سفر خارج از كشور محمدرضا ضيايى بيگدلى بوده. سفرى سخت و زندگى در محيطى غريب؛ اگرچه قبل از سفر، چند نفر آشنا و فاميل در فرانسه داشته و او با كمك آنها از راهنمايى هاى لازم بهره مند مى شده ولى به هرجهت محيط غريب، تجربه اى جديد پيش روى او مى نهد و او ناهمخوانى دو فرهنگ ايرانى و فرانسوى خصوصاً درزمينه ارتباط بين افراد و محيط خانوادگى را لمس مى كند.
تز دكتراى او درمورد مسؤوليت بين المللى افراد و به عبارت دقيق تر «مسؤوليت افراد درحقوق بين الملل» بوده است.
227064.jpg
«من عمده بحثم اين بود كه برپايى دادگاههاى نورنبرگ و توكيو در ايام بعد از جنگ جهانى دوم، زمينه را براى يك تحول درحقوق بين الملل فراهم نموده است و ما بايد به سمتى برويم كه افراد نتوانند پشت حجاب شخصيت حقوقى و دولتها، خودشان را مخفى كنند و مرتكب جنايات عليه بشريت شوند.»
ضيايى بيگدلى مى گويد: برخى برآن دادگاهها انتقاد واردمى كنند و آنها را دادگاههاى فاتحين جنگ مى دانند كه براى شكست خوردگان درجنگ تصميم گيرى كرده اند ولى به هرحال مكانيزم و قوانين و مقرراتى بايد باشد تا افرادى هم كه مرتكب جنايات عليه بشريت، نسل كشى و جنايت جنگى مى شوند محاكمه گردند و ازنظر بين المللى، افراد هم مسؤول شناخته شوند.
پيامد مثبت ارائه اين تز و ارائه مطالب ديگر ازسوى ديگران باعث مى شود تئورى سازى لازم دراين زمينه صورت گيرد و سازمان ملل به عنوان نماينده جامعه جهانى، كميسيون حقوق بين الملل را مأموركند طرحى در ارتباط با مسؤوليت كيفرى افراد تهيه كند و تهيه اساسنامه ديوان كيفرى بين المللى و برپايى دادگاههاى مرتبط با كشتارداخلى رواندا و يوگسلاوى جنبه عملى آن فعاليت هاى نظرى بوده است.
ضيايى بيگدلى پس از بازگشت به وطن، به مدت دوماه در حوزه معاونت ادارى و مالى وزارت كشور به عنوان كاشناس ادارى به كار مشغول مى شود و سپس به مدت يك سال و نيم به عنوان كارشناس در دبيرخانه و اداره سوم سياسى وزارت خارجه مشغول تهيه گزارشهاى سياسى و حقوقى مى شود.
پدرش در بهمن ۱۳۴۹ موفق مى شود مجوز تأسيس مدرسه اى عالى به نام مدرسه عالى علوم قضايى و ادارى قم را از وزارت علوم وقت دريافت كند.
او، اولين عضو هيأت علمى و معاون ادارى و مالى آنجا و در ضمن قائم مقام پدرش كه رئيس آنجا بوده مى شود. در آنجا او حقوق بين الملل عمومى و سازمانهاى بين المللى را تدريس مى كرده و اين كار را تا سال ۱۳۵۴ يعنى سال دولتى شدن مدرسه عالى ادامه مى دهد. با دولتى شدن مدرسه، احساس ناخوشايندى به او دست مى دهد و آن مدرسه با عنوان مجتمع آموزشى عالى قم به دانشگاه تهران واگذارمى شود و اولين رئيس آن بعد از دولتى شدن هم دكتر مظاهرمصفا بوده كه ازجانب دانشگاه تهران به آن سمت منصوب مى شود. اگرچه ضيايى بيگدلى مى توانسته دست كم به عنوان عضو هيأت علمى در آن مدرسه به كار خود ادامه دهد اما از سمت خود استعفامى دهد و به همراه همسرش به تهران مى آيد.
مدتى در مدرسه عالى بازرگانى تدريس مى كند و بعد به كارهاى ادارى و حقوقى تمايل پيدامى كند و يكسال مديرحقوقى صندوق عمران مراتع وزارت كشاورزى بوده و بعداً هم مديركل حقوقى سازمان ثبت احوال مى شود. در سال ۱۳۵۸ معاون ادارى و مالى دانشكده مستقل علوم سياسى و اجتماعى مى شود كه رياست آن به عهده دكتر ساعى بوده.
در اواخر سال ،۱۳۵۸ دانشكده علوم سياسى و اجتماعى در ۱۵ مؤسسه آموزشى مستقل ديگر ادغام مى شود و نام مجتمع دانشگاهى ادبيات و علوم انسانى به خود مى گيرد. دكتر عضدى رياست مجتمع را به عهده داشته و ضيايى هم به مدت يكسال و نيم به درخواست رئيس مجتمع، معاونت ادارى و مالى آن را به عهده مى گيرد.
با تأسيس دانشگاه علامه طباطبايى، عضو هيأت علمى آنجا مى شود و اين عضويت تاكنون ادامه داشته است و دروس حقوق بين الملل، حقوق اساسى، اسلام و حقوق بين الملل و سازمانهاى بين المللى را در طى اين سالها ارائه داده است.
او در سالهاى ۷۶-۱۳۶۰ به صورت متناوب و به مدت ۱۲ سال مدير گروه حقوق دانشكده اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايى بوده و نقش مهمى در تبديل گروه حقوق به دانشكده حقوق ايفا نموده است. بالاخره به مشقات بسيار دانشكده تأسيس مى شود. يكى از موانع تأسيس دانشكده اين بوده كه هرگونه گسترش تأسيسات دستگاههاى دولتى درتهران ممنوع است ولى بالاخره در سال ۱۳۷۶ تأسيس دانشكده عينيت مى يابد و اين دانشكده در حال حاضر ۱۱۰۰ دانشجوى كارشناسى، ۳۰۰ دانشجوى كارشناسى ارشد و ۱۳ دانشجوى دكتراى حقوق بين المللى را تربيت مى كند.
معروف ترين نوشته او، كتاب «حقوق بين الملل عمومى» است كه هم اكنون به چاپ بيست و يكم رسيده و حدود ۱۰۰ هزارنسخه از آن به بازار آمده و به فروش رفته است.
هرچند كه كتاب «مقدمه علم حقوق» دكتر كاتوزيان كه چندسال قبل ازانقلاب چاپ اول آن به بازار آمده بيش از ۳۰ بار چاپ شده است ولى دستيابى كتاب ضيايى بيگدلى به چاپ بيست و يكم درميان كتاب هاى حقوقى منتشر در ساليان بعد از انقلاب يك ركورد بى نظير مى باشد.
اين حقوقدان ايرانى مى گويد:
«اگر روابط مادى كشورهاى عضو جامعه بين المللى بنيانى معنوى نيابد و كشورها به همكارى با يكديگر ترغيب نشوند، آن نظم اندكى هم كه پس از ده قرن به صورت امروزى درآمده است، ازميان خواهدرفت و جنگ و زورگويى جانشين قاعده و قانون هرچند سست و متزلزل خواهدگرديد.
و اينگونه است كه او با اميدوارى آرزومى كند قواعد حقوق بين الملل از صورت مقررات بين الدولى درآمده و به حقوق واقعاً بين المللى تبديل شود و انسان به جايگاه رفيع خود نائل شود.
«امروزه معمولاً حقوق بين الملل را به دو قلمرو عام و خاص طبقه بندى مى كنند، حقوق بين الملل عام توسط تمام يا اكثر كشورها و ازجمله كشورهاى بزرگ پذيرفته شده و براى كشورهايى كه رسماً آن را نپذيرفته اند هم تعهدآور مى شود. مانند عهدنامه هاى ۱۹۴۹ ژنو درزمينه حقوق جنگ.
اما حقوق بين الملل خاص قواعدى است كه رعايت آن فقط درجوامع بين المللى خاص كه درآنها حداقل دوكشور گردهم آمده باشند الزامى است.»
ضيايى بيگدلى مدتى رئيس دانشكده تازه تأسيس مى شود و از سال ۱۳۷۷ يعنى زمانى كه از سمت اش استعفامى دهد تا اكنون مديرگروه حقوق بين الملل دانشكده مذكور است.
وى معتقداست به لحاظ شكلى بايد دانشجو، نظم و ديسيپلين را رعايت كند، مثلاً به حضور به موقع دانشجو و دقت در فراگيرى درس اعتقاددارد و از لحاظ ماهوى به اين باور دارد كه دانشجو بايد در كلاس درس «حضورفعال» داشته باشد.
حضور فعال از ديد او به معناى صرف حضور دركلاس درس نيست بلكه به معناى اين است كه از استاد سؤال كند و به بحث و گفت وگو كردن تمايل نشان دهد و خلاقيت خود را بروز دهد.
باوردارد كه دقت و پرسشگرى باعث مى شود خلاقيت دانشجويان شكوفاشود. او به قدرى به رشته حقوق بين الملل تعلق خاطر پيداكرده كه با تعصب و سماجت زيادى مى گويد: «اگر قرار باشد كه يكبار ديگر به دنيا برگردم و قرار بر اين باشد كه شغلى انتخاب كنم باز همين راه و همين روش را انتخاب مى كنم.»
اين نوع پافشارى و سماجت بسيار ارزشمند و قابل احترام است و اگر چنين پافشارى اى نبود شايد كتاب حقوق بين الملل او بعد از ۱۰ بار ويرايش به چاپ بيست و يكم نمى رسيد.
اين استاد دانشگاه علاقه به ايران را در اين جملات ابرازمى كند: «من اعتقادم بر اين است كه هرچقدر هم انسان در مملكت خودش نارضايتى داشته باشد بازترجيح دارد بر رفتن به كشورهاى ديگر. من هميشه توصيه كرده ام كه اين مملكت، خانه آدم است. اگر كسانى ازنظر مالى و علمى توانايى آن را دارند درخارج اقامت بگزينند بچه هاى ايرانى چه كار كنند.»
او هم اكنون مدير پروژه اى است كه دانشگاه علامه طباطبايى تصويب كرده و آن تدوين دايرة المعارف ديوان بين المللى دادگسترى است. پروژه اى كه كليه اطلاعات مربوط به آن ديوان را دراختيار خوانندگان مى گذارد و تدوين چنين دايرة المعارفى حداقل ۶-۵ سال وقت نياز دارد.
او خود را آدم خوش بينى مى داند كه زمينه هاى اقناع وجدانى را داشته و عاشق كارش بوده است و اعتقاددارد كه كارحاشيه اى حتى كارى مانند وكالت نداشته است.
مى گويد اگر مى خواستم به كار حاشيه اى بپردازم همين آثار تحقيقى و تأليف هم نمى توانستم انجام دهم.
اين نويسنده و استاد دانشگاه كه چهل و چهار علم آموزى درحوزه حقوق و ۳۵ سال تدريس درزمينه حقوق بين الملل عمومى را در سابقه خود دارد فعاليت درانجمن ايرانى مطالعات سازمان ملل متحد را درراستاى اهداف علمى و اصلى اش مى داند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1384ساعت 17:50  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

امام موسی صدر اندیشمند مجتهدی بود که از ایران به لبنان رفت و رهبری شیعه را بر عهده گرفت و شخصیت سیاسی جهانی شد . در شهریور 1357 در یک سفر رسمی به لیبی رفت واز آن تاریخ ناپدید شده است. در دورانهای مختلف پس از انقلاب علی رغم روابط استراتژیک با لیبی ، همواره این مسئله در دستور کار روابط ایران و لیبی بود.آقای خاتمی به دلیل آشنایی وشاید هم خویشاوندی برای حل این مسئله به طور جدی واردشد . من هم مسئول پرونده بودم. سه بار به لیبی رفتم وبا قذافی در این مورد ملاقات کردم . دوبارهم مسئولان ذیربط به تهران آمدند و حرف زدیم .چهار بار هم در کشور های ثالث حرف زدیم. مذاکرات صریح و جدی بود. آنقدر ابعاد حادثه را " برای رسیدن به حقیقت " ونه سناریو سازی پیگیری کردیم که در نهایت خانواده ی امام موسی صدر از ما خواستند که پیگیری نکنیم. انصافا دست اندر کاران این پرونده در لیبی هم خیلی غیر مسئولانه و با تعلل فراوان وغیر متعهد به تعهداتشان رفتار کردند ولی ما ادامه دادیم.  اخیرا عده ای از نمایندگان مجلس هفتم برای پیگیری این مسئله کمیته ای درست کرده اند. دستشان درد نکند. ولی طبق معمول با این رویکرد که چون در این باره تعلل شده وارد شدند. در جلسه بزرگداشت سالگرد ناپدید شدن امام موسی که روز سه شنبه پیش در تهران برگزار شد  آقای چمران که حالا خیلی مهم شده اند گفتند که اصلا پیگیری در خور یک فرد عادی هم در این مدت نشده چه رسد به پیگیری در خور امام موسی! البته آقا صدری فرزند بزرگ امام به خوبی در همان جلسه به تلاشهای انجام شده اشاره کرد . اقای خاتمی این مدت برای این همه جدیت در پیگیری مورد اعتراض خیلی از بزرگان کشور قرار گرفت  . گفتن چنین حرفهایی از حاکمان جدید طبق معمول ظلم  مضاعفی به خاتمی بود که ضرورت دیدم توضیح دهم. اصلا چرا دعوا؟ این گوی واین میدان . حالا که همه حکومت دست این آقایان است. امیدواریم چنان با جدیت عمل کنند که تا قبل از سالگرد آینده مفقود شدن آن بزرگوار، امام موسی صدر را دوباره در لبنان ببینیم. منتظریم.

http://www.webneveshteha.com/weblog/?id=2146307081

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم شهریور 1384ساعت 11:34  توسط رضا  | 

 
محمدباقر قاليباف از صبح امروز در شرايطى به عنوان شهردار تهران روانه ساختمان بهشت خواهد شد كه پيش از وى دوازده نفر ديگر با تكيه زدن بر صندلى مشكى و گران قيمت اين ساختمان سكان هدايت مادرشهر تهران پس از انقلاب را برعهده داشته اند. محمد توسلى فارغ التحصيل دانشگاه ايلى نوى آمريكا اولين فردى بود كه در بحبوحه تحولات سياسى انقلاب هدايت شهر را از اسفندماه ۱۳۵۷ برعهده گرفت. وى در دى ماه ۱۳۵۹ و بر اثر مخالفت هايى كه خود آنها را «سياسى» خواند، از اين سمت استعفا داد و پس از وى يك استاد دانشگاه پلى تكنيك تهران كرسى استادى دانشگاه را ترك گفت تا به مدت ۸ ماه سكان هدايت اين ابرشهر را برعهده بگيرد. غلامحسين دلجو در مهرماه سال ۱۳۶۰ با وعده خارج كردن انبارهاى خصوصى و عمومى از سطح شهر رياست شهردارى را برعهده گرفت كه در نهايت و به دليل محقق نشدن وعده ها ناچار به ترك ساختمان شهردارى در مهرماه سال آينده شد. سيفيان استاد دانشگاه هنرهاى زيبا چهارمين شهردارى بود كه به مدت ۱۰ ماه رياست شهردارى را برعهده گرفت. وى در شهريور سال ۶۲ جاى خود را به مدت ۵ ماه به حسين بنكدار داد. محمدنبى حبيبى از اعضاى برجسته جمعيت موتلفه اسلامى در بهمن ماه سال ۶۲ به ساختمان شهردارى رفت و در پى وقوع سيل در جنوب تهران در سال ۶۶ به دستور وزير كشور از اين سمت بركنار شد. دفاع وى از عملكرد خود واكنش تندى را از سوى وزارت كشور در پى داشت. حبيبى در طول تصدى رياست شهردارى با حضور در يك برنامه زنده تلويزيونى وعده داد ظرف ده سال آينده ۲۵ درصد از مترو تهران به مرحله بهره دارى برسد اما شهروندان تهرانى در سال ۱۳۷۶ همچنان بدون مترو گذران امور مى كردند. پس از محمدنبى حبيبى كه از وى به عنوان خوش شانس ترين شهردار دهه اول انقلاب ياد مى شود سيد رضا مرتضى طباطبايى به مدت ۲۶ ماه عهده دار مديريت شهر شد. به مرز بحران رسيدن وضعيت تهران و پايان جنگ لزوم بازنگرى در نحوه اداره شهر را دوچندان كرد كه از همين رو به دستور رئيس جمهور وقت استاندار اصفهان استاندارى را به مقصد شهردارى تهران ترك كرد. غلامحسين كرباسچى از بهمن سال ۱۳۶۸ رسماً رياست شهردارى را برعهده گرفت و وى پس از ۸ سال و به حكم دادگاه از اين سمت بركنار و روانه زندان شد. در خلال استقرار اولين شوراى اسلامى شهر و روستا مرتضى الويرى مشاور رئيس جمهور و رئيس مناطق آزاد كشور عهده دار مديريت شهر شد كه پس از حدود ۲ سال با نظر نمايندگان همين شورا از اين سمت بركنار شد. محمدحسين ملك مدنى دهمين شهردارى بود كه در اواسط سال ۱۳۸۰ اين مسئوليت را پذيرفت. ابلاغ دستور توقف فروش تراكم در شهر تهران از سوى وى به چنان بحرانى در شهر تهران مبدل شد كه خاطره وى تا امروز نيز باقى مانده است. با برگزارى دومين دوره انتخابات شوراهاى اسلامى شهر محمود احمدى نژاد به رياست شهردارى رسيد كه پس از حدود دو سال ساختمان بهشت را به سمت نهاد رياست جمهورى ترك كرد. وى تنها شهردارى بود كه از اين سمت به رياست جمهورى رسيد و از امروز محمدباقر قاليباف با حضور در ساختمان شهردارى سيزدهمين شهردار تهران خواهد شد.
http://www.sharghnewspaper.com/840614/html/index.htm
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 15:21  توسط رضا  | 

دكتر محمدباقر قاليباف متولد شهريور ،۱۳۴۰ اهل مشهد، داراى دكتراى جغرافياى سياسى از دانشگاه تربيت مدرس است. وى ضمن عهده دار بودن تصدى فرماندهى نيروى انتظامى، در سال ۸۳ به عنوان نماينده ويژه رئيس جمهورى و رئيس ستاد مبارزه با قاچاق كالا و ارز منصوب شد. پس از آن با تسليم استعفاى خود از فرماندهى نيروى انتظامى و به دنبال موافقت مقام رهبرى و فرماندهى كل قوا با اين استعفا فعاليت هاى خود را به عنوان نامزد انتخابات رياست جمهورى آغاز كرد و در جريان برگزارى انتخابات با آنكه در ارزيابى هاى نخستين رتبه بالايى داشت پس از پشت سر گذاشتن چالش هايى كه در روزهاى نزديك به انتخابات صورت گرفت در رتبه بندى انتخاباتى نامزدها، جايگاه چهارم را در كسب آرا به دست آورد. محمدباقر قاليباف در يك خانواده شش نفرى به دنيا آمد، در سال ۱۳۶۲ ازدواج كرده و داراى سه فرزند به نام هاى الياس ۲۰ ساله، اسحاق ۱۸ ساله و مريم ۱۱ ساله است. مدارك و سوابق تخصصى وى شامل دكتراى جغرافياى سياسى از دانشگاه تربيت مدرس در سال ،۱۳۸۰ گواهينامه خلبانى هواپيمايى ايرباس از سازمان هواپيمايى كشورى در سال ،۱۳۷۶ مشغول پرواز در هواپيمايى مسافربرى ايرباس ۳۰۰ با جايگاه خلبانى، كارشناسى ارشد رشته جغرافياى سياسى از دانشگاه تهران ،۱۳۷۵ كارشناسى رشته جغرافياى سياسى از دانشگاه تهران ۱۳۷۳ و ديپلم رياضى از دبيرستان ملكى مشهد ۱۳۵۹ است. قاليباف با شروع هفته جديد در ساختمان شورا خواهد بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 15:18  توسط رضا  | 

همايون خرم خاطراتش را از استاد صبا، ويولون و آهنگسازى و رهبرى اركستر ثبت مى كند.
خرم در اين نوشتار از شخصيت هاى تأثيرگذار موسيقى ايرانى و وضعيت موسيقى ايرانى در مقاطع حساس صحبت به ميان آورده و علاوه بر اين خاطرات كاركردن در راديو، چگونگى ساخت آهنگ ها و كسانى كه در اين سالها با او همكارى داشته اند را گردآورى كرده است.
او كه بر اثر شيفتگى مادرش به دنياى موسيقى اصيل ايرانى همايون نام گرفت و در سالهاى آغازين حياتش به محضر درس استاد صبا فرستاده شد. استعداد شگرف وى در زمينه موسيقى تا بدانجا بود كه در سن ۱۴ سالگى به عنوان نوازنده در راديو به تنهايى به اجراى موسيقى پرداخت. او در برنامه ماندگار گل ها به عنوان آهنگساز، سوليست، ويلن زن و رهبر اركستر حضور داشت.
226749.jpg
همايون خرم كه تحصيلاتش را در زمينه مهندسى برق به انجام رساند سالها در شوراى عالى موسيقى راديو عضويت داشت و رهبرى اركستر سازهاى ملى برعهده اش بود. قطعات ماندگار تو اى پرى كجايى، امشب در سر شورى دارم، ساغرم شكست اى ساقى، رسواى زمانه منم، آيا همه شما بى گناهيد، پيك سرى و آواى خسته دلان از ساخته هاى ذهن هنرمند اين استاد موسيقى است.
همايون خرم كه تأليفاتى چون رديف اول چپ كوك، رديف دوم راست كوك را در كارنامه خود دارد در آخرين اثر نوشتارى اش به استاد صبا، روش تدريس و شخصيت او و تأثير وى بر موسيقى ايرانى را از نگاه يك پسربچه دوازده ساله شرح داده است. اين كتاب همچنين دربرگيرنده تصاوير بى شمار و عكسهايى از برهه هاى مختلف كارى وى است.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840614/html/back.htm#s512544
+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم شهریور 1384ساعت 14:50  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 19:41  توسط رضا  | 

در محضر
نظامى
دكتر بهروز ثروتيان، نظامى شناس و پژوهشگر ادبى
- متولد ۱۳۱۶ مياندوآب آذربايجان
- تدريس رياضى تا ۲۴ سالگى در محل تولد
- ورود به دانشكده ادبيات و همزمان فلسفه تبريز ۱۳۴۲
- دانشجوى نمونه دانشگاه تبريز و دريافت مدال علمى درجه يك فرهنگ ۱۳۴۵
- اخذ مدرك كارشناسى ارشد ادبيات از تبريز ۱۳۵۱
- اخذ مدرك دكترى ادبيات فارسى از دانشگاه تهران ۱۳۵۴
- تدريس در دانشگاه هاى تبريز و آزاد كرج
برخى از آثار او عبارتند از :
تصحيح و شرح آثار نظامى (۶جلد) ، تصحيح ديوان حافظ ، شرح ديوان حافظ (۴ هزار صفحه و ۴جلد)، سروده هاى بى گمان (اميركبير ، زيرچاپ) ، فرهنگ اطلاعات نفايس الفنون، فر در شاهنامه، تصحيح جاودان خرد، پير طريقت گفت، بيان درشعر فارسى، روايات گهربار، طنز و رمز در الهى نامه، بازنويسى آثار نظامى براى جوانان (۶ جلد) ، رؤياى عشق در مثنوى گل و نوروز ، گزيده مخزن الاسرار ، آيينه غيب ، سلام بر حيدر بابا (شعر فارسى) ، ترجمه حيدربابايه سلام ، از ايران چه مى دانيم (۷ جلد) ، شعر و انديشه نيما يوشيج ، انديشه هاى نظامى گنجه اى ، نقش بيان در آفرينش خيال، نامه هاى حافظ، ترجمه حافظ به شعر تركى آذرى
و آثار در دست چاپ:
شرح راز منطق الطير، شرح ساده مثنوى گلشن راز، شرح حال فرهاد ميرزا ، اسطوره اسكندر، نيك بختان بزرگوار در تذكرة الاوليا و...
زهرا طهماسبى : وقتى قرار است از بهروز ثروتيان بنويسيم بى گمان نام او را در كنار حكيم نظامى گنجه اى خواهيم يافت و نيز در كنار حافظ...
ثروتيان در تحقيق و پژوهش ، يكى از چهره هاى ماندگارى است كه طى سال ها تلاش شعرهاى نظامى و حافظ را به زبان ساده و قابل فهم به خوانندگان حرفه اى و حتى عام ادبيات فارسى ارائه كرده و با دقت و فراست به نقد و تحليل انديشه هاى نظامى و حافظ پرداخته است.
226536.jpg
بهروز ثروتيان مرد عمل است و بيشترين زمان زندگى اش را در راه پژوهش گذرانده است.
آوازه وشهرت او از محدوده دانشگاهى فراتر رفته و او را در مقام يك نظامى شناس معتبر و حافظ پژوهى كنجكاو ارتقا داده و باعث به وجود آمدن بيش از ۵۵ اثر ممتاز ادبى شده است.
دكتر بهروز ثروتيان به سال ۱۳۱۶ در مياندوآب آذربايجان در خانواده اى اهل فرهنگ به دنيا آمد.
كودكى و نوجوانى را در دشت هاى سبز و خرم و در كنار زرينه رود گذراند و سخاوت و مهربانى را از مردمان پاك و ساده آن ديار آموخت و خيلى زود راه و رسم آن زندگى كه مى خواست را يافت چنانچه در سالهاى پايانى تحصيلات متوسطه به عنوان آموزگار رياضى در همان سرزمين مشغول به كار شد. چند سال بعد دركنكور شركت كرد و در دو رشته ادبيات فارسى و فلسفه رتبه اول را به خود اختصاص داد و در همان زمان به خاطر اين موفقيت مورد تشويق قرار گرفت. او ماهانه دو هزار و پانصد ريال حقوق مى گرفت ، در حالى كه حقوق معلمان ماهانه دو هزار و سيصد ريال بود.
بهروز ثروتيان جوان، دوره ليسانس را هم با مقام نخست سپرى كرد و از طرف شوراى عالى فرهنگ به اخذ مدال علمى درجه يك فرهنگ نايل آمد و رساله اش را با شادروان استاد علامه حسن قاضى طباطبايى با نمره بيست به پايان برد.
زمانى كه در سال ۴۹ براى نخستين بار مقطع فوق ليسانس داير شد او با شركت در آزمون، وارد دانشگاه و در همان رشته نيز فارغ التحصيل شد.
پايان نامه او «بررسى فر درشاهنامه» از سوى كميته استادان دانشگاه در همان سال چاپ و منتشر شد. و سرانجام سال ۵۲ در آزمون دوره دكترى زبان و ادبيات فارسى در دانشكده تهران پذيرفته شد و در ارديبهشت سال ۵۴ به دريافت دكترى در آن رشته نايل آمد. پايان نامه اش تصحيح منحصر به فردى از «جاويدان خرد» ترجمه الحكمه الخالده زير نظر استاد مهدى محقق بود كه با يارى او در شعبه اسلامى دانشگاه مك گيل كانادا در تهران به چاپ رسيد.
بهروز ثروتيان سال ۱۳۵۱ درآزمون معلمى دانشگاه تبريز پذيرفته شد و از وزارت آموزش و پرورش به وزارت علوم انتقال يافت و در دانشگاه تبريز به تدريس متون نظم ونثر ادب فارسى پرداخت. ثروتيان از سال ۱۳۵۸ بازنشسته شده واز آن زمان تاكنون به تأليف و تحقيق در متون ادب فارسى پرداخته است.
او ساليان زيادى را به تصحيح و شرح آثار نظامى گنجه اى وحافظ شيرازى صرف كرده و در حدود ۷۵ مقاله تحقيقى براى كنگره هاى داخلى و خارجى نوشته كه اغلب آن در نشريات علمى دانشگاهى ، چاپ شده است.
بيشتر مقالات او سر منشأ خلق كتاب هاى او شده اند و او خود معتقد است كه تمام كنگره ها برايش مبارك بوده اند....
سال ۱۳۴۲ با پروين ثروتيان كه دختر عمويش بود ازدواج كرد. همسر او نيز در كنار زندگى خانوادگى كتاب «گنج نامه حكمت» را به رشته تحرير در آورده و مشغول جمع آورى ضرب المثل ها در زبان اسپرانتو است و همت گماشته تا فرهنگ كلمات ايهام ساز را بنويسد... و اما تحقيقات دكتر بهروز ثروتيان شاخه هاى فراوانى يافته است اما مهم ترين آنها را خود تحقيق نظامى گنجه اى مى داند كه تصحيح و توضيح مخزن الاسرار، ليلى و مجنون، خسرو و شيرين و شرفنامه از آن جمله است.
ثروتيان ۷ سال از عمر خود را در زيرزمين خانه اش گذراند تا بتواند از روى ۱۴ نسخه خطى با روزى ۱۶ ساعت كار به شرح و تفسير آثار نظامى بپردازد و حاصل اين ايام كتاب هايى چون «خسرو و شيرين» ، «گنج رازها» و «انديشه هاى نظامى گنجه اى» شد، آثار عظيم و جاودانى كه به توضيح و تفسير آنچه اين شاعر فرزانه در اشعارش مدنظر داشته مى پردازد و با توضيح هنرمندانه او فهم و درك آن براى خواننده آسان و طلسم سخت فهمى آن شكسته مى شود.
دكتر ثروتيان قصد داشته و دارد شرح و تفسير آثار بزرگانى چون ثنايى، نظامى، حافظ ونيما را به پايان برساند كه از اين چند تن همه جز ثنايى انجام پذيرفته اند.
تحقيق ها و كتاب هاى او درباره حافظ عبارتند از شرح حافظ در ۴ جلد و ۴۰۰۰ صفحه كه يكى از ارزنده ترين كتب درباره حافظ و با تطبيق نسخ متعدد انجام گرفته است.
«غزليات حافظ» عنوان يكى ديگر از كتاب هاى ثروتيان درباره حافظ است كه به نقد و بررسى دستنويس ها و نسخ علمى - انتقادى، مشكول نويسى كلمات و مقدمه و تعليقات پرداخته است.
در اين اثر نسخه مرحوم قزوينى حرف به حرف با نسخه هاى دانشگاه تبريز مقايسه شده و اين اثر حاصل تجربه چندين ساله ثروتيان است كه براى خواننده غير حرفه اى هم كه با حافظ آشنا نيست مى تواند بسيار جذاب و خواندنى باشد.
«انديشه و هنر در شعر نيما» نيز يكى ديگر از آثار دكتر ثروتيان است. او اعتقاد دارد نيما تأثير بسزايى در شعر امروز داشته و حتى در اشعار شهريار شاعر آذربايجانى نيز ديده مى شود و اما اثر ديگرى از بهروز ثروتيان «ترجمه حافظ به شعر تركى» است كه در اين اثر ديوان حافظ را به نظم تركى درآورده و معمولاً با همان قافيه وهمان وزن كه يك خواننده ترك زبان با آن رابطه بسيار خوبى برقرار مى كند.
اين كار براى اولين بار انجام شده و در نوع خود بى نظير است.
ثروتيان همچنين ترجمه ماندگارى از شعر معروف حيدرباباى شهريار را به ثمر رسانده و آن شعرناب آذرى را به شعر ناب فارسى برگردانده است.
(۱)
حيدر بابا چو ابر شخد، غرد آسمان
سيلابهاى تند و خروشان شود روان
صف بسته دختران به تماشايش آن زمان
بر شوكت و تبار تو بادا سلام من
گاهى رود مگر به زبان تو نام من
(۲)
حيدر بابا چو كبك تو پرد ز روى خاك
خرگوش زير بوته گريزد هراسناك
باغت به گل نشسته و گل كرده جامه چاك
ممكن اگر شود زمن خسته ياد كن
دلهاى غم گرفته ، بدان ياد شاد كن و...
 
نامه هاى حافظ كتاب ديگرى از بهروز ثروتيان و شامل شرح و تفسير ۶۴ غزل از غزليات حافظ است كه از آنها به عنوان نامه ياد كرده و معتقد است اين غزل ها در واقع نامه هايى بوده اند كه حافظ براى اشخاصى چون شاه شجاع و يا ديگران نوشته است. موضوعات و مخاطبين اين ۶۴ نامه در يازده فصل اين كتاب آمده كه به عنوان مثال در فصل سوم به بررسى نامه هاى سياسى حافظ پرداخته است و غزل با مطلع (مابدين ره نه پى حشمت و جاه آمده ايم) را عريضه محرمانه مردم شيراز به شاه شجاع دانسته و به شرح آن پرداخته است. در اين كتاب در توضيح ابيات و غزل ها كه وى معانى شگفتى را از آنها استخراج كرده به برخى از نكات دستورى كه ثروتيان عدم توجه به آنان را دليل اشتباه در معنى اشعار مى داند هم اشاره شده است. لازم به ذكر است كه ثروتيان عقيده دارد كسانى چون خانلرى و قزوينى و غنى در انتخاب كلمات مختلف آن كلماتى را برگزيده اند كه جنبه شعرى براى غزل مربوطه داشته است در صورتى كه در معنا بى مفهوم است و مى گويد كه خود آن دسته كلماتى را انتخاب كرده است كه بار معنايى بر شعر مى بخشد: (و حال بايد معنى كلمه در بيت و معنى بيت در كلام، يعنى همه غزل، وحدت موضوعى داشته باشد، زيرا كه شاعر ما خواجه حافظ است و حرف ياوه نمى گويد - صفحه ۱۱ كتاب)
« فن بيان در آفرينش خيال» كه تكميل كننده كتاب «بيان در شعر فارسى» است نيز يكى از كتاب هاى اوست كه با خواندن آن بسيارى از پيچيدگى هاى شعر فارسى از ميان برداشته مى شود ضمن آن كه مخاطب ادبيات با درك زيبايى هاى آفرينش هاى ادبى به لذتى مضاعف از آن مى رسد.
كتاب حاضر، به بررسى فن بيان در زبان فارسى مى پردازد. نويسنده در اين كتاب، در مواردى با نظر علماى گذشته، برخوردى منطقى و انتقادى كرده و نيز برخى از اصطلاحات نامأنوس فن بيان را به فارسى برگردانده و همچنين از اشعار حافظ و نظامى به عنوان شاهد شعرى استفاده كرده است.
گونه هاى شكل خيال ‎/ نقد ظهور تشبيه در اشعار حافظ ‎/ اركان تشبيه ‎/ اقسام مجاز ‎/ اقسام كنايه از نظر قدما ‎/ نشانه ها و... از جمله موارد مطرح شده در اين كتاب است. كتاب در ۹ فصل با عناوين «شكل خيال» ، «فن بيان از نظر قدما» ، «تشبيه يا همانند سازى» ، «مجاز » ، «جابه جايى» ، «استعاره (گروگان گيرى ) » ، «ايهام يا گمان انگيزى » ، «كنايه» ، «طرح مسأله نماد يا نشانه در بيتى از حافظ »، «صحنه سازى براى رمز نهانى داستانها» تدوين شده است. (چاپ اول: ۱۳۶۹) علاوه بر بيش از ۵۵ اثر چاپ شده، بهروز ثروتيان در حال تحقيق و بررسى روى آثار فراوانى از گلستان فرهنگ و ادب فارسى است كه مى توان اين آثار را از مهم ترين آنها نام برد. «شرح ساده گلشن راز شبسترى» ، «شرح راز منطق الطير» ، «نيك بختان بزرگوار در تذكرة الاوليا عطار» و...
بهروز ثروتيان معتقد است، ادبيات جهان در مقابل ادبيات ما بسيار كوتاه قد است و انديشه اى كه در مولانا، نظامى، عطار خصوصاً عطار وجود دارد شايد در آينده باعث شود تا مردم جهان بخواهند ادبيات فارسى ياد بگيرند تا اين انديشه ها را درك كنند. اگر انسان به خاطر الكترونيك، كامپيوتر و علوم روز مجبور باشد زبان انگليسى بياموزد، روزى هم براى درك و فهم اين انديشه ها بايد زبان فارسى بياموزد.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840612/html/horizon.htm
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 17:5  توسط رضا  | 

ديدار پس از ۴۱ سال در تحريريه «ايران» صورت گرفت
 
< «حبيب» برادر بزرگ من بود. وقتى كه در زابل خشكسالى شد، مردى به نام حاج سيد حسين طباطبايى او را با خود به پيشواى ورامين برده بود. بعد از رفتن حبيب، پدر و مادرم در فاصله كوتاهى جان سپردند و من را كه عزيزالله نام داشتم و ۴ ساله بودم به همراه على كه ۲ ساله و ابراهيم كه ۶ ماهه بود، به عمو سپردند...
بيستمين برگ از آلبوم جويندگان عاطفه را پيش رويم باز مى كنم و بار ديگر چشم به آنها مى دوزم. تنها چند هفته پس از چاپ مطلب «برادرم را به پيشواى ورامين بردند» را بار ديگر با خودم مرور مى كنم.
«حبيب» برادر بزرگ من بود. وقتى كه در زابل خشكسالى شد، مردى به نام حاج سيد حسين طباطبايى او را با خود به پيشواى ورامين برده بود. بعد از رفتن حبيب، پدر و مادرم در فاصله كوتاهى جان سپردند و من كه عزيزالله نام داشتم و ۴ ساله بودم را به همراه على كه ۲ ساله و ابراهيم كه ۶ ماهه بود، به عمو سپردند.
226458.jpg
بزرگتر كه شدم، مسؤوليت دو برادرم را بر دوش كشيدم و زمانى كه متوجه رفتن «حبيب» به پيشواى ورامين شدم، به آنجا رفتم. مى خواستم هرطور شده است، او را پيدا كنم، ولى در آنجا به من گفتند شخصى به نام حبيب كمالى محمدزاده در شهردارى تهران كار مى كند. در تهران نتوانستم هيچ سرنخى از او پيدا كنم. هيچ كس با من همكارى نكرد و من ناچار دست خالى برگشتم. تنها چيزى كه در اين مدت شنيده ام، اين است كه برادرم كمى گوش هايش سنگين بوده است. دلم مى خواهد براى خاطر خدا بازگردد و به انتظار من پس از ۴۱ سال پايان دهد. دلم مى خواهد با ديدن او، ياد پدرم را زنده كنم.
ساعت ۹ و ۴۵ دقيقه ۲۲ مردادماه سال ۸۴ است. حبيب با دخترش از پيشواى ورامين پاى به تحريريه روزنامه ايران گذاشته و در انتظار آمدن برادرش است.
مى گويد: ۱۰ ساله بودم كه سيد حسين طباطبايى مرا با خودش به تهران آورد تا پيش او كار كنم. او گله دارى مى كرد و با پدرم قرار گذاشته بود كه نيمى از دستمزدم را به خودم بدهد و بقيه اش را براى پدرم بفرستم. او چند بار اين كار را كرد و پس از آن ديگر پولى براى پدرم نفرستاد، پدرم از سيد حسين شكايت كرد، ولى من گفتم خودم خواسته ام كه او پولى براى پدرم نفرستد.بعد از مدتى كه نزد او كار كردم، با تلگرافى متوجه مرگ پدرم شدم. تلگراف را برادرم عزيز الله فرستاده بود. بعد از ۶ ماه تلگرافى ديگر رسيد كه از مرگ مادر خبر مى داد. در آن زمان ۱۶ سال داشتم. ديگر پس از آن كسى از من سراغى نگرفت.شروع به كار و زندگى كردم تا اينكه در سال ۵۷ درحالى كه ۲۴ سال داشتم، با دخترى ازدواج كردم و پس از آن در شهردارى پيشواى ورامين مشغول به كار شدم.
تا ۱۵ سال پيش به ياد برادرانم بودم، ولى بر اثر حادثه اى كه هنگام كار و قطع شاخه درختان برايم روى داد، از درخت به پايين افتاده و دچار فراموشى شدم.
عزيز الله به محض آنكه پاى در دفتر روزنامه مى گذارد، برادرش را در آغوش مى كشد. چند بار به چهره برادر نگاه مى كند و بعد شروع به گريه مى كند.
او مى گويد: من ۴ سال از حبيب كوچكتر هستم. پدر به خاطر فقر، ناچار شد حبيب را براى كار بفرستد و بعد هم از غصه دورى اش جان سپرد. وقتى ۱۰ ساله شدم، براى حبيب نامه نوشتم، ولى او جوابى نداد. وقتى پدر و مادرم مردند، من ۱۰ ساله بودم. اتاقى كرايه كرديم. روزها بنايى مى كردم و شبها درس مى خواندم. برادرانم را سامان دادم. وقتى براى سربازى به اروميه رفتم، مرخصى گرفتم و به ورامين رفتم، پيدايش نكردم و نا اميد بازگشتم. دو برادر كوچكترم با اينكه حبيب را به ياد نمى آوردند، ولى به من مى گفتند هر طور شده، «حبيب» را پيدا كن. تنها از آن سالها به ياد داشتم كه «قد» حبيب از من بلندتر است.
عزيز الله مى گويد و حبيب اشك مى ريزد. انتظار اين دو برادر پس از ۴۱ سال با رفتن شان به پايان مى رسد
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:26  توسط رضا  | 

سيدمحمد خاتمي، رئيس‌جمهوري سابق ايران، به عضويت گروه بلندپايه سازمان ملل متحد براي پيشبرد طرح «گفت‌وگوي تمدن‌ها» درمي‌آيد.

خبرگزاري «افه» اسپانيا روز پنجشنبه گزارش داد: اين گروه متشكل از ‪ ۱۸‬تن از سران سابق دولت‌ها و كشورها، شخصيتهاي سياسي و چهره‌هاي برجسته علمي، فرهنگي و مذهبي جهان است كه به درخواست «كوفي عنان» دبيركل سازمان ملل متحد گردهم مي‌آيند.

«دسموند توتو» اسقف اعظم آفريقا‌‌ي جنوبي، «فدريكو مايور ساراگوسا» دبيركل سابق يونسكو، «هوبرت بدرينه» وزير سابق خارجه فرانسه، «انريكه ايگلسياس» رئيس بانك بين‌ آمريكايي توسعه، «كارن آرمسترانگ» استاد و متخصص انگليسي‌ تاريخ مذاهب و «جان اسپوزيتو» از متخصصان برجسته آمريكايي‌ در زمينه اسلام از ديگر اعضاي احتمالي اين گروه بين‌المللي معرفي شده‌اند.

بر اساس اين گزارش، يكي از ويژگي‌هاي اين گروه بين‌المللي آن است كه تلاش شده در تركيب آن، توازن جغرافيايي قاره‌هاي مختلف لحاظ شود.

طرح «گفت‌وگوي تمدن‌ها» ايده سيدمحمد خاتمي است كه از سوي وي به سازمان ملل ارايه شد و در همين راستا، سال ‪ ۲۰۰۱‬ميلادي به عنوان سال «گفت‌وگوي تمدن‌ها» مورد تصويب مهمترين نهاد بين‌المللي قرار گرفت.

به منظور پشتيباني از اين طرح، «خوسه لوييس رودريگز زاپاته‌رو» نخست وزير سوسياليست اسپانيا سال گذشته طرح «ائتلاف ميان تمدن‌هاي غرب و اسلام» را مطرح كرد و «رجب طيب اردوغان» نخست‌وزير تركيه نيز ايده‌اي مشابه براي تقويت آن ارائه داد.

http://www.baztab.com/news/28511.php

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم شهریور 1384ساعت 12:14  توسط رضا  | 


 
نگارگرنوگرا
177396.jpg
نماى مهر

محمود فرشچيان متولد ۱۳۰۸ اصفهان. او در خاندانى هنرمند و هنردوست به دنيا آمد و همين خانواده او را به شاگردى استادان بزرگى چون ميرزاآقا امامى و استاد عيسى بهادرى كشاند. پس از اتمام دوره هنرستان هنرهاى زيباى اصفهان به اروپا سفر كرد و در آنجا به مطالعه آثار نقاشان برجسته مغرب زمين پرداخت.
پس از بازگشت به ايران در اداره كل هنرهاى زيبا آغاز به كار كرد و پس از مدتى به مديريت «هنرهاى ملى» و استادى «دانشكده هنرهاى زيبا» در دانشگاه تهران منصوب شد. آثار فرشچيان در ۳۷ نمايشگاه انفرادى و ۶۲ نمايشگاه گروهى در ايران و اروپا و آسيا و آمريكا به نمايش گذاشته شده و مورد تحسين هنردوستان و هنرشناسان قرار گرفته است.
موزه ها و فرهنگستان هاى اروپا به ويژه مجامع فرهنگى ايتاليا جوايز و تقديرنامه هاى متعددى به محمود فرشچيان اعطا كرده اند كه در ميان آنها مى توان به «پيكره طلايى اسكار ايتاليا» در سال ۱۳۶۴ و «نخل زرين اروپا» در سال ۱۳۶۶ اشاره كرد.
انتخاب و عضويت در «فرهنگستان اروپا» و «فرهنگستان هنر و حرف ايتاليا» و طراحى و ساخت ضريح جديد حرم مطهر امام رضا(ع) از ديگر افتخارات محمود فرشچيان است. فرشچيان همچنين تعداد زيادى اثر از خود به چاپ رسانده كه برخى از آنها عبارتند از: كتاب نقاشى و طراحى محمود فرشچيان با مقدمه روانشاد دكتر محسن هشترودى (۱۳۵۵)، كتاب نقاشى و طراحى ـ يونسكو ـ با مقدمه مدير كل يونسكو و بازيل رابينسون، از موزه ويكتوريا آلبرت لندن و پرفسور استوارت كرى ولش از موزه سالكرهاروارد (اين كتاب به عنوان نفيس ترين كتاب هنرى عصر حاضر شناخته شده است)، كتاب شاهنامه فردوسى با بيست و يك تصوير (۱۳۷۰). كتاب حافظ با تصوير و حواشى (۱۳۷۶) و كتابى با همكارى پرفسور حسين صادقى ـ جراح عالى مقام قلب ـ درمورد افكار و انديشه فلاسفه بزرگ با چهل تصوير.

احمد جلالى فراهانى: اين بار صحبت از پيرى است كه نامش با نگارگرى معاصر ايران و ايرانى عجين و حالا ديگر عكسهاى تابلوهايش به ديوار هر خانه اى ميخكوب شده است. همه محمود فرشچيان را مى شناسيم. تابلوهاى چشم نوازش به بسيارى از موزه هاى جهان رفته و بوى شميم ايرانى را به معروفترين موزه هاى هنر جهان كشانده است. فرشچيان، استاد مينياتور امروز ايران است و اين سخن به گزاف نيست. او سبك و سياق ويژه خودش را دارد و سالها در پرورش و تكميلش ممارست كرده است.
محمود فرشچيان متولد سال ۱۳۰۸ اصفهان است. شهر گل و بلبل و كاشى و فرش و قالى. خاندان و خانواده اش هنرشناسانى چيره دست بوده اند كه تار و پود ايام كودكى اش را با هنر تنيده اند. «از كودكى آدمى در خود فرو رفته و درونگرا بودم. شايد از همسالان خود كمتر رغبت به بازى داشتم، ولى سعى داشتم خود را به كارى مشغول كنم. گچبرى ها، سرستون ها و نجارى ها و ديوارهاى خانمان با نقوش بعضى از تابلوها و مخصوصاً نقش و نگار و رنگهاى فرش ها و پرده هاى قلمكار خانه پدرى، از كودكى فكر و ذهن مرا به خود مشغول مى داشت.»
فرشچيان در خانواده اى متولد و بزرگ شده است كه پدرخانواده بازرگان فرش هاى اصيل ايرانى بود و دائماً با طراحان و نقاشان قالى، در تعامل و دادوستد بود. فرشچيان در اين باره مى گويد: «يادم هست كه برادر بزرگ من كه واقعاً سمت پدرى و مرشدى مرا دارد وقتى ۹ يا ۱۰ ساله بود او را گذاشت پيش يكى از بهترين اساتيد قلمزنى اصفهان تا اين هنر را بياموزد. آن موقع عقيده بين خانواده ها بود كه بچه ها علاوه بر تحصيل، يك هنر و حرفه جنبى هم بياموزند تا در زندگى راهگشايشان باشد. درخانواده ما پدرم واقعاً عاشق وعلاقه مند به هنر بود و بهترين فرش هايى كه در اصفهان تهيه مى شد به منزل ما مى آمد چون ايشان نماينده شركت فرش بود، خود ايشان هم دستگاههاى قالى بافى داشت كه حاج ميرزاآقاى امامى براى ايشان نقش فرش مى كشيد و من در چنين فضايى رشد كردم.» مسأله مهم ديگرى كه محمود فرشچيان درباره سنت هاى خانواده هاى آن دوران و تأثير اين سنت ها بر رشد فكرى و تربيتى فرزندان مطرح مى كند، مسأله اهميت دادن به هنرها و صنايع دستى است. مى گويد: «مثلاً وقتى در زمستان دور يك كرسى مى نشستند، رويش يك مجمعى مى گذاشتند كه نقوش قلمزنى داشت. يعنى بچه از كودكى چشمش به اين نقوش در قلمزنى يا به پرده هاى قلمكار و به فرش هاى خوب و از اين قبيل دست ساختهاى هنرى، عادت مى كرد و اين زيبايى ها، حركت ها و فرمهاى اصيل هنر ايران در ذهن و روحش به صورت ناخودآگاه نقش مى بست. حتى اگر كسى مى خواست هديه اى بدهد از صنايع دستى اصيل كشورش هديه مى كرد و اين كار هم به آن هنر ها رونق مى داد و هم از تصنع و تجمل بدور بود.»
و اين شيفتگى به قلمكارى ها و نقش و نگارهاى برجسته در نقوش قلمزنى و رنگها و نمايه ها در فرشهاى دست باف آن روزگار همچنان در ميان اغلب آثار فرشچيان زنده است و ديده مى شود. درباره اين شيفتگى مى گويد: «گاهى همراه پدرم به كارگاه قلمكاران و طراحان فرش مى رفتيم و از همان خردسالى از آن نقوش و رنگ ها، غرق در حيرت مى شدم و خطوط موازى و مدورى كه با دست هاى پر قدرت آنان بر صفحه نقش كاغذ مى شد مرا به اعجاب و شگفتى وا مى داشت. و از همان زمان روحيه عشق به هنر در من به وجود آمد و تقويت شد.»
و در همين اوان كودكى است كه باهدايت پدر به كارگاه نقاشى يكى از معروفترين نقاشان آن دوران مى رود. «خيلى مانده بود به نوجوانى برسم كه با هدايت پدرم به كارگاه نقاشى حاجى ميرزا آقا امامى، راه يافتم. اولين سرمشق من يك آهو بود كه تا صبح روز بعد در حدود دويست طرح دراندازه ها و جهت هاى مختلف از آن طراحى كردم كه براى استاد باور كردنى نبود و از آن به بعد مورد تشويق و تأييد ايشان قرار گرفتم.» اين تشويق آن هم توسط نقاشى كه مورد احترام تمام مردم بود نيروى محركه محمود براى ادامه راه بود. گرچه به نظرش آن روزها احترام و تكريم نقاشان خيلى بيش از روزگار امروز بود. او در اين باره مى گويد: «در گذشته تا آنجا كه ياد دارم نقاش محترم بود. مثلاً در اصفهان شما سوار هر درشكه اى مى شديد مى گفتيد مى خواهم بروم منزل حاج ميرزاى نقاش همه بلد بودند و ايشان را مى شناختند يا حاج مصور الملكى كه خداوند رحمتشان كند روبروى چهل ستون يك كارگاه در طبقه دوم داشت و همه ايشان را مى شناختند و محترم بودند. البته اين به كار آيى و هنرشان هم بستگى داشت. دراصفهان آن موقع يك جايى بود به نام سراى حاج علينقى كه تعداد زيادى نقاش در آنجا كار مى كردند. در سطوح مختلف از كارهاى هنرى تا كارهاى نازل و تجارتى و خيلى از آنها حاج ميرزا و حاج مصور را به عنوان يك سرمشق و شاخص كارخودشان قبول داشتند و از كار آنها الهام مى گرفتند.»
فرشچيان تازمان ورود به هنرستان هنرهاى زيباى اصفهان كه آن زمان تحت سرپرستى و تعليم استاد عيسى بهادرى اداره مى شد، هيچ آشنايى با نقاشى ها و سبك و سياق نقاشى هاى غربى نداشت. «من در آن زمان واقعاً آشنايى زيادى با نقاشى غربى نداشتم. تا اينكه به هنرستان وارد شدم و يك تعداد باسمه هايى بود كه حاج ميرزا آقا داشت . خوب البته برايم ذوق انگيز بود و دلم مى خواست كه آنها را هم ياد بگيرم. ولى چون از كودكى در خانواده ما ذهن و روح و فكرم متوجه آن نقش ها بود، اينها مرا رها نكرد و ادامه دادم تا امروز. ولى من نقاشى اروپايى را واقعاً تحسين مى كنم و كار اساتيد بزرگ ايشان واقعاً ستايش برانگيز است.»
ورود به هنرستان هنرهاى زيباى اصفهان دوره جديدى در زندگى هنرى فرشچيان است. چه استاد بهادرى تأثير شگرفى بر شكل گيرى شخصيت هنرى و طريقه هنر ورزى او داشت. محمود فرشچيان درباره استاد عيسى بهادرى مى گويد: «ايشان شخصيت خيلى محكمى داشت. يعنى به حرفى كه مى زد و كارى كه مى كرد اعتقاد داشت و پايش مى ايستاد. وقتى مى ديد شاگردى مستعد است همه نوع رسيدگى به او مى كرد. نه فقط از لحاظ تعليم و تربيت كه از كليه جوانب شاگردانش را زير بال و پر مى گرفت. نمونه اش اينكه مثلاً با شخصيتها و افراد متعينى دوست بود. از كارهاى شاگردانش براى اينها خريدارى مى كرد و شاگردها هم در عين حال كه تشويق مى شدند، به زندگى شان هم كمك مى شد و اين كار عادتش بود. حتى با اينكه ممكن بود خودش احتياج مالى داشته باشد. «يك بار استاد بهادرى چهار تا از تابلوهاى مرا براى يك شخصى خريدارى كرد و شايد خود ايشان به آن پول بيشتر از من احتياج داشت. روح خيلى بزرگى داشت. دلش مى خواست، شاگردانش خوب بشوند. او نه تنها بخلى در آموزش نداشت كه بر عكس ايثارگرانه ياد مى داد.»
فرشچيان چهار سال تمام نقشه فرش
177399.jpg
و طراحى نقوش را نزد استاد بهادرى آموخت. «هر روز تعداد زياد نقشه و طرح، طراحى مى كردم و عصر مى بردم خدمتشان و نظرشان را مى خواستم. مى گفتند: اين خوب است و اين بد است. وقتى مى پرسيدم چرا؟ مى گفت برو بايست و تماشاكن تا ياد بگيرى و رمز و رازش را دريابى و من مى رفتم آن كاشى كارى ها و آن آثار با شكوه قدما را نگاه مى كردم و مى آموختم.» او در مورد استاد بهادرى معتقد است كه وى استادى بى همتا در تاريخ نقوش خطايى و اسليمى و استيل ايرانى است.« حاضرم ثابت كنم كه در طول تاريخ هنر ايران، كسى را نداريم كه نقوش فرش و اسليمى و خطايى را مثل استاد بهادرى با صحت و درستى انجام داده باشد. كارش كوچكترين ايرادى نداشت. مثلاً الان وقتى تذهيب يا نقشه فرش كار مى كنند، چون فضاهاى خالى را نمى توانند درست پر بكنند با بر گچه و شاخه شكسته و... فضا را پر مى كنند. ايشان اينقدر مهارت و دانش داشتند كه احتياجى به اين كار نداشت.»
نقش فرش و تذهيب چه تفاوتى با هم دارند؟ اين سؤالى است كه خيلى از جوانان امروزى كه نقوش را طراحى مى كنند نمى دانند. فرشچيان در اين باره مى گويد: «راجع به اين سؤال بايد خيلى حرف زد. ببينيد مثلاً يك گل عباسى برگ ها و مشتقات آن يك فرم مشخص دارد. وقتى مى آيد در فرش همان گل حالت ديگرى پيدا مى كند. در كاشى هفت رنگ همينطور، در كاشى معرق، در تذهيب، در قلمزنى و ... در هر كدام بنا به قابليت اجراى كار، ابعاد وكاربرد مواد اجراى كار، اين گل طرح و رنگش تفاوت مى كند. متأسفانه اين را امروز توجه نمى كنند، شايد يك دليلش هم اين است كه مى خواهند خيلى سريع كار را تمام كنند. با عجله و بى دقت كار مى كنند. يك جوان نمى رود ببيند قديمى ها چه تذهيب هايى چه نقش فرش هايى و به چه صورت كار كرده اند و به صرف اينكه دو تا گل مى كشد و رنگى مى گذارد فكر مى كند همه چيز تمام شده است. البته در همين دوره هم كارهاى خوب مى بينيم كه انصافاً زيبا هستند.»
يكى از نكات جالب توجه در زندگى محمود فرشچيان مسأله پرورش شاگردان بنام توسط اوست كه او اين كار را از سن ۱۴ سالگى آغاز كرده است. در اين باره مى گويد: «از وقتى كه در هنرستان درس مى خواندم يعنى از ۱۴ سالگى شاگرد داشتم چون موقعيت هنرستان طورى بود كه واقعاً جلب توجه افراد علاقه مند را مى كرد و مى آمدند و تماشا مى كردند و دلشان مى خواست كه فرزندانشان هم نقاشى ياد بگيرند. به آقاى بهادرى رجوع مى كردند و ايشان هم به بنده محول مى كرد. بعد آمدم به تهران و در هنرستان تدريس كردم و در خلال اينها شاگردانى مى آمدند منزل من و درس مى گرفتند و هر چه داشتم... يادشان مى دادم و از هيچ نكته فروگذار نمى كردم. حتى بعضى وقت ها كه مى خواستم طلا حل كردن را ياد بدهم خودم مى ايستادم بالاى سر شاگرد كه اين كار را انجام بدهد و ياد بگيرد. چه بسا آن طلاها از بين مى رفت ولى شاگرد بالاخره طلا حل كردن يا رنگ ساختن و غيره را ياد مى گرفت.»
نخستين كار او كه به طور رسمى مورد توجه نگاه هاى كنجكاو و گوهرشناس قرار گرفت در سال ۱۳۲۷ اتفاق افتاد. در انجمن فرهنگى ايران ـ انگليس. «تابلو» دوش ديدم كه ملائك در ميخانه زدند» را با چند اثر ديگر ارائه دادم كه در سن هجده سالگى ساخته شده بود».
در تربيت شاگردان نكته مهم در مكتب فرشچيان اين است كه شاگردان او به هيچ وجه مقيد به سبك و سياق او نيستند. «من مطلقاً مقيد نبودم كه شاگردم سبك و تكنيك مرا كار بكند. اصلاً نيازى نداشتم.اين مسأله اى است كه در قديم مطرح بود و نقاشان قديم براى اينكه سبكشان باقى بماند، سعى مى كردند شاگرد را در چارچوب ذهنيات خودشان مقيد بكنند. اما هر كدام از دوستان با من كار كردند، سبك و روش جداگانه اى پيدا كردند. فكر مى كنم همانطور كه صورت اشخاص مثل هم نيست، ذهنيات و فكر اشخاص هم متفاوت است. يعنى آنطور كه شما از زيبايى استنباط مى كنيد كس ديگر طور ديگرى استنباط مى كند و من اگر بخواهم فكر و ذهنيت شما را كاناليزه بكنم شما ديگر آن چيزى كه بايد باشى نيستى.»
يكى از دغدغه هاى اصلى فرشچيان مسأله مطالعه است. او معتقد است هنرمندان جوان بايد بيشتر از اينها مطالعه بكنند. چرا كه او راز موفقيت خود را همانا مطالعه مى داند. او در اين باره مى گويد: «من اكثر كتاب هاى مربوط به نقاشى ايرانى را مطالعه كرده ام و شايد كمتر موزه اى در دنيا باشد كه نرفته باشم. نه تنها تماشا مى كردم بلكه تمام اين آثار را در ذهنم ضبط مى كردم و امروز اگر كار يكى از نقاشان بزرگ اروپا را ببينم مى توانم بگويم كه كار چه كسى است و مربوط به چه سبك و زمانى است.»
روش طراحى فرشچيان كاملاً ذهنى است و از مدل يا الگو خاصى استفاده نمى كند. در اين باره مى گويد: «طراحى هاى من كاملاً ذهنى هستند و به شاگردانم هم توصيه مى كنم كه همينطور طراحى كنند و اگر موفقيت بيشترى مى طلبند يك طرح مثلاً اگر از راست به چپ است، دوباره آن را از چپ به راست و از زواياى مختلف به طور ذهنى طراحى كنند.»
مهمترين دغدغه فكرى فرشچيان وضعيت فعلى نگارگرى و نگارگران جوان است و اشكال ضعف هاى فراوان در اين باره را در آموزش مى بيند. «فكرش را بكنيد چندين دانشكده در اينجا هست كه همه نقاشى غربى را آموزش مى دهند. آخر هنر اصيل ايرانى جايگاهش كجاست؟ من در چين نمايشگاه داشتم. رفتم مطالعه كردم و ديدم عمده آثار نقاشى اصيل و بيانگر فرهنگ و تفكر چين است. در هند و در ژاپن هم همينطور و خيلى به ندرت آثار غربى مشاهده مى كنيد. حالا اينجا بر عكس است. امضا كه برداشته شود معلوم نيست اين نقاشى در كجاى دنيا انجام شده است.»
 
http://www.iran-newspaper.com/1383/830522/html/horizon.htm#s361836
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 17:33  توسط رضا  | 

 

رها در معركه تاريخ
172578.jpg
نماى مهر

محمدابراهيم باستانى پاريزى. متولد ۱۳۰۴ روستاى كوچك پاريز(امروزه شهر است) بين سيرجان و رفسنجان.
> ۱۳۲۵ به تهران مى آيد و در دانشسراى عالى تهران ادامه تحصيل مى دهد
> پايان سال ششم ادبى در دبيرستان رشديه تهران و همكارى با مطبوعات
> از سال ۱۳۳۰ تا سال ۱۳۳۷ معلم و مدير در دبيرستان هاى كرمان
> سال ۱۳۳۷ بازگشت به تهران و شروع دوره دكترى تاريخ در دانشگاه تهران
> سال ۱۳۴۹ عزيمت به اروپا (چندين كتاب از او در همين سال منتشر مى شود.) از او تاكنون ۵۸ كتاب به چاپ رسيده است
برخى از مهمترين آثار اوعبارتند از: پيغمبر دزدان (۱۷ بار تجديد چاپ شده است) حماسه كوير، ناى هفت بند، سياست و اقتصاد صفوى، آسياى هفت سنگ و...
احمد جلالى فراهانى: با آوردن نامش در هر محفل و نقلى حتماً حضار ياد كرمان مى افتند. مثل همين حالا! با اين حال او تنها عاشق كرمان و مردم آن منطقه نيست. به گواهى مرحوم دكترزرياب، مدرس فلسفه تاريخ و مدير گروه سالهاى نه چندان دور گروه تاريخ دانشگاه تهران، دكتر محمدابراهيم باستانى پاريزى علاوه بر كرمان عاشق ايران و مردم آن نيز هست. «كسى نمى داند كه در ذهن باستانى، ايران اصل است يا كرمان؟ پاريز فرع است يا كرمان؟ و اگر كسى به اوضاع جهان واقف نباشد و فقط نوشته هاى باستانى پاريزى را بخواند، خيال خواهدكرد كه كرمان دل ايران است و پاريز دل كرمان.»
پس اگر بگوييم كه باستانى پاريزى تاريخ را از «برج عاج» و گوشه انزوايش بيرون كشانده و آن را در دسترس مردمى كه مايه اى از سواد دارند گذاشته است و به تعبير ديگر مسائل و مباحثى كه مرده و بى جان پنداشته مى شدند با نفس مسيحايى نويسندگى خود، جان بخشيده و جزو مسائل «عام البلواى» روزانه كرده است، سخنى به گزاف نگفته ايم. خود دكتر باستانى در جايى مى نويسد: «تمام هنرمن اين است كه تاريخ را از قصرهاى مجلل پادشاهان به خرابه هاى كاهگلى مردم آوردم.» (نقل به مضمون) و راست مى گويد. به قول همان مرحوم دكترعباس زرياب پرغلط نيست اگر بگوييم كه او تاريخ را از صورت دارويى تلخ به شكل گوارشى مطبوع و لذت بخش درآورده است و همين عمل را به طور خاص درباره تاريخ كرمان انجام داده است.»
و به همت اوست كه مردم ايران به وسيله او نه تنها كرمان و تاريخ اش را مى شناسند بلكه با مصائب و مسائل كرمان در طول تاريخ و در حال حاضر آشنا شده اند و نام عده زيادى از مردم كرمان كه از محدوده شهر و تاريخ آن پاى بيرون ننهاده بودند به همت قلم تواناى باستانى پاريزى شهرتى جهانگير پيدا كرده اند و يكى از توانايى هاى نويسندگان بزرگ همين است كه اشخاص گمنام را از گوشه  گمنامى درآورند و لباس شهرت و نام آورى بر آنها بپوشانند.
باستانى پاريزى خود علت علاقه و نگارش هميشگى و دائمى از نام وطن را اين چنين توضيح مى دهد: «اين البته علتش روشن است. حب ديار است كه قلب مرا لبريز از شعف و شوق ساخته است ـ كه كرمان است و خاكش دامنگير.»
محمدابراهيم باستانى پاريزى كيست؟ استاد درباره خود چنين مى نويسد: «من تاكنون بيش از ۵۵ كتاب نوشته ام و بعضى از آنها پنج، شش بار و يكى از آنها ـ پيغمبر دزدان ـ ۱۷ بار تجديد چاپ شده است ـ و بنابراين ديگر اگر كتابى هم چاپ مى كنم احتمالاًعقده اى در خود نخواهم داشت.» و سؤال بعدى با خواندن اين عبارات مسلماً اين خواهد بود كه چطور كسى مى تواند اين مقدار اثر تأليفى و تحقيقى داشته باشد. يكى از يكى شيرين تر و خواندنى تر؟
دكتر پاريزى خود مى نويسد: «بعضى از كتابهاى جديد من، از شكم كتابهاى گذشته خارج شده است. ـ يا به عبارت ديگر بعضى از كتابهاى من زايمان كرده اند ـ كتاب تازه از شكم درآورده اند. مثلاً كتاب «خود مشت مالى» اول يك مقاله بود در كتاب «اژدهاى هفت سر» و بعد از شكم آن كتاب درآمد و خود كتاب جداگانه شد. هم چنانكه «شاهنامه آخرش خوش است» اول فصلى بود از كتاب ناى هفت بند. يا كاسه كوزه تمدن ـ مقاله اى گمنام بود ـ در گوشه مار در بتكده كهنه، آن مار تخم گذاشت و كاسه كوزه تمدن از دنباله اش از پوست بيرون آمد.
دكترمحمدابراهيم باستانى پاريزى، حالا ۷۸ ساله است. گرچه خودش دريكى از مقدمه هاى كتابهايش به بهانه ۷۷ سالگى اش مى نويسد: «من درواقع يك جوان ۱۴ ساله ام. زيرا در ۱۳۰۴ شمسى به دنيا آمده ام و اينك درست ۷۷ سال دارم كه برابر است با دو هفت = ۷+۷ كه مى شود چهارده و امسال اگر اين قران دو هفته را پشت سر بگذارم، به قول پاريزى ها «سك مت» (معجزه) كرده ام. من اكنون يك جوان دو هفته  شده ام ـ آنطور كه سعدى گفته: «دو هفته مى گذرد، كان مه دو هفته نديدم‎/ به جان رسيدم از آن تا به خدمتش برسيدم.»
و اما زندگى استاد. چيز چندانى نمى توان نوشت الا اينكه به نوشته هاى خودش بسنده كنيم. چون ايشان نه مثل خيلى ها، «عشق مصاحبه» اند و دائماً با روزنامه ها كلنجار مى روند و نه خيلى اهل شهرت و نام.
با اين حال در مقدمه كتاب «گذر زن در گدار تاريخ» كه يكى از آخرين آثارش هم هست مى نويسد «من اينك ۷۷ ساله شده ام و اتفاق است كه ۵۵ كتاب نيز تا امروز چاپ كرده ام: دو عدد دو رقمى مشابه مزدوج...»
همانطور كه پيش از اين نوشته شد پاريزى متولد سال ۱۳۰۴ در روستاى كوچك پاريز كه حالا براى خودش شهرى است، بين سيرجان و رفسنجان به دنيا آمد تا پنجم ابتدايى را در همان روستا خواند. درباره كلاس پنجم و يازده سالگى اش مى نويسد «سال پنجم دبستان را در مدرسه پاريز مى خواندم. سال خشكسالى بود. قطعه شعرى گفته بودم كه: «بيا اى برف و باران خداوند‎/كه تا خلق خدا باشند خرسند.» و آخر آن اظهار معلومات ادبى و تاريخى و جغرافيايى كرده بودم كه: «بيا تا آب ها از كوه درآيد‎/ ولو طوفان قوم نوح آيد.» لازم به تذكر نيست كه به خاطر غلط بودن قافيه ـ لابد ـ آن سال خدا بارانى نفرستاد و كوه و دشت و صحرا خشك و بى روح ماند!»
 
استاد كلاس ششم را هم در همان پاريز مى خواند و على رغم ذوق و استعدادش مجبور به ترك تحصيل مى شود و نزد پدر تحصيلاتش را ادامه مى دهد و در سال ۱۳۱۸ بار ديگر عازم سيرجان مى شود تا تحصيلاتش را ادامه بدهد و پس از گذشت ۳ سال باز هم وقفه اى در ادامه تحصيل اش به وجود مى آيد و بعد از آن به دانشسراى مقدماتى كرمان مى رود و بعد از دو سال تحصيل در دانشسرا در امتحانات پايانى شاگرد دوم مى شود و در سال ۱۳۲۵ به تهران مى آيد و در دانشسراى عالى تهران ادامه تحصيل مى دهد و سال ششم ادبى آن زمان را در دبيرستان رشديه تهران به پايان مى برد و همكارى جدى اش با مطبوعات را از همين زمان آغاز مى كند.
خود استاد درباره آن سال ها مى نويسد: «۲۲ سالگى (۱۳۲۶) در مدرسه شيخ عبدالحسين تهران حجره داشتم و در كلاس ششم ادبى مدرسه مروى شاگرد اول شدم كه عكس من هم در روزنامه ترقى چاپ شد. مقالات و اشعارم بيشتر در روزنامه هاى خاور و پولاد و ترقى به چاپ مى رسيد و بعضاً در خواندنى ها نقل مى شد.»
پس از اين سال هاست كه دكتر پاريزى وارد دانشگاه مى شود و در دانشكده ادبيات فارسى دانشگاه تهران مشغول به تحصيل مى شود سپس در رشته تاريخ ادامه تحصيل مى دهد و پس از پايان دوره ليسانس به كرمان باز مى گردد و در دبيرستان هاى كرمان مشغول به كار مى شود و در همين ايام ازدواج مى كند.
درباره آن سال ها مى نويسد: «با همسر گرانقدرم، حبيبه خانم حايرى در سال ۱۳۳۳ در كرمان آشنا شدم و ازدواج كردم و به جاى ايشان مديريت دبيرستان بهمنيار را بر عهده گرفتم. اين زن در تمام مراحل زندگى همراه و مشوق من بود و از بسيارى از حقوق خود صرف نظر كرد تا من توانستم اندكى بيش از ۵۵ جلد كتاب و كمى كمتر از هزار مقاله بنويسم...» و پس از سال ها زندگى همسرش در پنجم شهريور ۱۳۷۹ در سن ۷۵ سالگى او راترك مى كند و به قول حافظ: خويش آسوده شد و كار مرا مشكل كرد... همسر فقيد خود را در بهشت زهرا به خاك سپردم و صبح هاى جمعه اغلب، من و فرزندم حميد و عروسم دردانه و نوه هايم مانى و ماهان و ... بر مزار او فاتحه اى مى خوانديم.»
دكتر پاريزى تا سال ۱۳۳۷ مديريت و تدريس در دبيرستان هاى كرمان را ادامه مى دهد و در عين حال قلم هم از دستش نمى افتد. «۳۳ سالگى (۱۳۳۷) در كنكور دوره دكترى تاريخ قبول شدم و از مديريت دبيرستان بهمنيار استعفا داده و با موافقت همسرم، به تهران ـ اداره موزه ايران باستان ـ انتقال يافته و سال بعد در مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران به غلط گيرى پرداختم. مجله «هفتواد» را يك سال پيش از آن در كرمان منتشر مى ساختم. يك مقاله من در هفتواد كرمان اين عنوان را داشت: «درين شهر، همه راه ها به بن بست ختم مى شود.» دكتر پاريزى ده سال تمام را علاوه بر تدريس در دانشگاه به عنوان مدير مجله دانشكده ادبيات دانشگاه تهران پشت سر مى گذارد تا اينكه در ۴۴ سالگى و در سال ۱۳۴۸ به دعوت انجمن ايران و آمريكا در اصفهان، يك سخنرانى در باب اقتصاد صفويه ايراد مى كند. همان سخنرانى مايه اصلى كتاب سياست و اقتصاد عصر صفويه شد كه تاكنون پنج بار به چاپ رسيده است. در مقدمه همان كتاب درباره سخنرانى نوشته است،» سخنرانى چيزى نيست، جز اينكه معمولاً آدم، طى بيست، سى سال نان و پنير و انگور خوردن، چيزهايى مى اندوزد و مى آموزد و بعد همه آنها را در ازاى يك شكم پلو، در يك ساعت تحويل مستمعين خوش دهان ـ به قول مولانا ـ يا نظر پاك خطا پوش خوانندگان ـ به قول حافظ ـ مى دهد.» در سال ۱۳۴۹ براى فرصت مطالعاتى و تحقيق به اروپا مى رود و در همين سال چند كتاب از ايشان چاپ مى شود. ده سال بعد يعنى در سال ۱۳۵۹ به عضويت هيأت تحريريه تاريخ تمدن هاى آسياى مركزى در يونسكو انتخاب مى شود و ده سال تمام را هر ۱۵ روز براى شركت در هيأت تحريريه به پاريس مى رود «بحمدالله سه چهار جلد از آن كتاب، چاپ شده و به فارسى نيز ترجمه شده است.»
گرچه در سالهاى پس از آن يكى از كتابهاى وى بنام «آفتاب زرين فرشتگان» كه دست مايه اصلى اش سخنرانى است و او در سال ۱۳۶۶ در دانشگاه امام صادق در خصوص «سياست در سياستنامه» ايراد مى كند، «به قول آنها ماكارونى و به قول بعضى ها خمير» مى شود. «درست ۳۰ سال بعد از آنكه چاپ سوم ذوالقرنين يا كوروش كبير، در زمان شاه، براثر يك سوء تفاهم خمير شد.» (۶)
سخن را با نوشتارى از مرحوم زرياب در باره باستانى پاريزى آغاز كرديم و شايد بهتر باشد كه با سؤال و جوابى كه او در باره اين پير تاريخ و تاريخ نويس هميشه جوان مى كند به پايان ببريم. او مى پرسد «آيا تاريخ براى باستانى پاريزى ابزارى است براى اظهار قريحه درخشان او در نويسندگى و يا نويسندگى در نظر او خادم تاريخ است؟»
و خود پاسخ مى دهد كه «به نظرمن تاريخ براى پاريزى فى نفسه چندان اهميتى ندارد و اهميتش آنگاه است كه نمايانگر وضع حاضر و مبين دنياى معاصر باشد... اگر تاريخ براى عده كثيرى از افراد مملكت ما امرى ملال آور و بى فايده باشد، باستانى پاريزى توانسته است اين زنگ ملال را [به زعم من باقلم استادانه و شيوايش] از چهره تاريخ بزدايد.» شايد به همين خاطر است كه خوانندگان او ناگهان متوجه مى شوند كه چگونه اين نويسنده بزرگ با لطايف الحيل و زرنگى هاى خاص خود، او را در ميان معركه تاريخ رها كرده است و چطور نام هاى نامأنوس تاريخى و اسامى دور از ذهن جغرافياى تاريخى، بى آنكه خود خواسته باشد، ناگهان در مغز او جايى گرفته است؟»
به قول دكتر زرياب اگر مردم كرمان تاكنون به مردانى چون ميرزا آقاخان كرمانى و شيخ احمد روحى و افضل الملك افتخار مى كردند، پس از اين نام باستانى پاريزى نيز در لوحه افتخارات كرمان و ديباچه مشاهير آن ياد خواهد شد. نام پاريز كه تاكنون، حتى بر بعضى از كرمانيان هم نامى ناشناخته بود، در ميان همه كسانى كه فارسى مى دانند و مى خوانند نامى شناخته شده خواهد بود.
+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 17:12  توسط رضا  | 

 

شرق،پدرام الوندى-ابوذر معتمدى: تاريخ را كه مرور مى كنى در آن مدت كوتاه مسئوليت، كسانى همراه و هم نفس رجايى بوده اند، كه امروزه تنها در خلوت از او سخن مى رانند و حسرت روزگارى را مى خورند كه در دوئل خشونت بار سال هاى دور و نزديك، فرزندان اين خاك بر خاك افتادند.
تاج زاده را در روزهاى آخر مسئوليتش در مركز تحقيقات استراتژيك ديديم تا از دوران حضورش در كنار محمد على رجايى بگويد و خاطراتش را از منش و روش رجايى بشنويم.
كنجى از تاريخ كه كليشه شده است.


•رجايى در دوران نخست وزيرى سفر مهمى به سازمان ملل متحد داشت كه شما نيز در تيم همراه وى بوديد، چطور شد كه به جاى رئيس جمهور وقت نخست وزير به اين سفر فرستاده شد؟
اين سفر داراى اهميت خاصى بود و اولين سفر مقامى در اين سطح پس از انقلاب به يك نهاد بين المللى بود. همچنين در زمانى صورت گرفت كه جنگ آغاز شده بود و از سوى ديگر گروگان هاى آمريكايى هنوز در ايران بودند. تا جايى كه بنده اطلاع دارم ابتدا بنى صدر مايل بود در اجلاس حضور يافته و سخنرانى نمايد اما به صلاحديد امام بنا شد كه آقاى رجايى براى سخنرانى به سازمان ملل سفر كند. اين مسئله نيز بسيار سريع اتفاق افتاد و از زمانى كه به ما اطلاع دادند براى سفر حاضر شويم تا زمانى كه به آمريكا رسيديم تنها بيست و چهار ساعت به طول انجاميد.
•شما چگونه در ليست همراهان نخست وزير قرار گرفتيد؟
ما با شهيد رجايى ملاقات هاى منظمى به صورت هفتگى از طرف مجاهدين انقلاب داشتيم. يكى از خصوصيات مرحوم شهيد رجايى اين بود كه با گروه هاى مختلف سياسى ارتباط برقرار مى كرد و جلسات ثابت داشت. سعى مى كرد از كانال هاى مختلف كسب مشورت و كسب اطلاع كند و اين مسئله را به كابينه و اعضاى دولتش محدود نمى كرد.
من به اتفاق آقاى نوروزى و خسرو تهرانى از طرف سازمان با ايشان جلسات هفتگى داشتيم و بعد كه ماجراى سفر پيش آمد من نيز دعوت شدم. البته من پيش از پيروزى انقلاب در آمريكا دانشجو بودم و با بچه هاى انجمن اسلامى آنجا و فضاى سياسى آمريكا آشنا بودم و در ميان همراهان قرار گرفتم.
• در كنار آقاى نبوى و افتخارجهرمى...
هيات همراه كلاً ۱۳ نفر بود. يعنى از خبرنگار تا شخص نخست وزير جمعاً سيزده نفر هيات نمايندگى ايران را تشكيل مى داديم. فضاى آن روز فضاى انقلابى بود و تفاوت هاى زيادى با امروز وجود داشت. به هر نفر ما صد دلار دادند كه يازده نفر ما اين صد دلار را به صندوق انجمن اسلامى دانشجويان آمريكا اهدا كردند و دو نفر ديگر هم چون اطلاع نداشتند كمى خريد كرده بودند و با وجود اينكه حق طبيعى شان بود خجالت زده شده بودند. به هر حال در فضاى انقلاب، ايثار گرى حرف اول را مى زد.
•ديد بچه هاى انجمن اسلامى در آمريكا نسبت به اين سفر چگونه بود؟
دوستان با اين سفر مخالف بودند و آن را مشروعيت بخشيدن به سازمان ملل مى دانستند و معتقد بودند كه غرب از اين سفر به سود خود بهره خواهد برد. اما سخنرانى رجايى و دفاع وى از مواضع انقلاب از تريبون سازمان ملل نظر آنها را تغيير داد.
• و همچنين دو مصاحبه مطبوعاتى پر سر و صداى شهيد رجايى...
بله. بعد هم آقاى رجايى دو مصاحبه معروف خود را صورت دادند كه مصاحبه اول بلافاصله پس از سخنرانى در مجمع عمومى انجام شد. در آن مصاحبه آقاى رجايى گفت كه من امروز فقط درباره جنگ و ساير مسائل ايران صحبت مى كنم و مسئله گروگان ها را به مصاحبه فردا موكول كرد كه با اعتراض خبرنگاران روبه رو شد. شهيد رجايى هم اعلام كرد كه اگر تمايلى به مصاحبه نداريد من مى روم و فردا در مورد گروگان ها سخن خواهم گفت. در نهايت نيز به رغم فضاى آن روز آمريكا و تمايل به مسئله گروگانگيرى، رجايى در مورد جنگ و ساير مسائل سخن گفت و گروگانگيرى به مصاحبه دوم موكول شد.
در مصاحبه دوم خبرنگارى از رجايى پرسيد كه اگر ما در ازاى ديپلمات هاى آمريكايى كه در گرو ايران هستند شما را گروگان بگيريم چه مى كنيد؟ رجايى خيلى خونسرد پاسخ داد ما بيست و پنج سال گروگان آمريكا بوديم، از كودتاى ۲۸ مرداد تا پيروزى انقلاب، بنابر اين تفاوت زيادى براى ما صورت نمى گيرد. اين خبر براى شما جديد است و در آنجا براى اينكه نشان دهد آمريكا از چه رژيمى حمايت مى كرد گفت من خودم از شهروندانى بودم كه زندانى رژيمى بودم كه آمريكا در ۲۵ سال گذشته از آن حمايت مى كرده است و الان با اينكه نزديك به دو سال از انقلاب مى گذرد آثار شكنجه اى كه دو سال پيش از پيروزى انقلاب در زندان متحمل شدم هنوز بر بدنم وجود دارد كه در آنجا كفش را در آورد و آثار شكنجه را نمايان كرد.
•بازتاب اين اقدام چه بود؟
طبعاً در فضاى آمريكا گروگانگيرى به هيچ وجه قابل قبول نبود. مشخص بود كه هر كسى هم توجيه كند براى آنها پذيرفتنى نيست اما اين بخش برايشان جالب بود كه به هر حال اين كارى كه دانشجويان كرده اند و با اقبال عمومى در ايران روبه رو شده است يك دليل منطقى هم داشته است، همان طور كه بعدها هم در تبليغات رسمى دولت آمريكا به مسئله گروگانگيرى كمتر پرداخته شد، و آن اين بود كه كار غيرقانونى دانشجويان پاسخى به كار غيرقانونى آمريكا در تدارك كودتاى بيست و هشت مرداد بوده است. اگر ماجراى كودتاى ۲۸مرداد نبود هيچگاه آمريكا در تبليغات رسمى ماجراى گروگانگيرى را رها نمى كرد زيرا طى آن آمريكا تحقير شده بود. به هر حال نكته مهم اين است كه آنها پذيرفته اند كودتاى بيست و هشت مرداد پاسخش همين كار بوده است. كمااينكه الان برخى انديشمندان آنها مى گويند اگر ۲۸ مرداد نبود انقلاب اسلامى رخ نمى داد.
•متن سخنرانى شهيد رجايى چگونه مهيا شد؟
چند تن از دوستان در آنجا گفتند كه ما متنى را براى سخنرانى آقاى رجايى حاضر كرده ايم. اما رجايى گفت كه من متن خودم را خواهم خواند. عمده متن را آقاى رجايى و نبوى نوشتند و كمى هم ما در ويراستارى و كم و زياد كردن برخى نكات آن دخالت داشتيم.
•برخورد رسانه هاى آمريكايى پس از ورود شما چگونه بود؟
به علت مسئله گروگانگيرى فوق العاده سروصدا به پا كرد. رويكرد رسانه ها منفى و بر روى تحقير تيم ايران و آقاى رجايى متمركز بود. اما شخصيت رجايى به گونه اى بود كه اين مسئله را خنثى كرد. در ابتداى ورود به هواپيما همه اعضاى تيم را صدا زد و گفت نه بايد ژست انقلابى و خيلى راديكال بگيريم و نه مرعوب فضاى غرب شويم. بايد در صحن علنى درست مانند زمانى كه وارد مجلس شورا مى شويم، رفتار كنيم. به همين جهت هم هر چقدر به رجايى اصرار كردند سخنانت را با «آقاى رئيس، حضار محترم» شروع كن و اين يك رسم در سازمان ملل است، آقاى رجايى نپذيرفت و با آيه قرآن شروع كرد. استدلال ايشان اين بود كه من در مجلس با اين عبارت شروع نمى كنم و اينجا نيز چنين نخواهم كرد. در مجموع رجايى اصرار داشت آنچه ما به طور طبيعى در ايران رفتار مى كنيم بايد در اينجا نشان دهيم.
•با توجه به حضور نخست وزير ايران، در مورد مسئله گروگان ها پيام ديپلماتيكى از سوى دولت آمريكا نرسيد؟
مواردى بود. مثلاً ملاقات هايى با كارتر صورت گرفت و آمريكايى ها خيلى مشتاق بودند علنى يا محرمانه چنين ديدارهايى صورت گيرد چون به صورت جدى تمايل داشتند مسئله ديپلمات ها را حل كنند.
رجايى در برنامه هايش در همان مدت محدود با برخى خانواده گروگان ها هم ديدار كرد.


•ملاقات ها چگونه صورت داده شد؟
خانواده ها به دفتر نمايندگى ايران در سازمان ملل تقاضا داده بودند كه دفتر پاسخ را به تصميم نخست وزير موكول كرد كه چندين ملاقات صورت گرفت. همچنين بازديدى هم از محله مسلمان نشين هارلم انجام دادند.
•اگر مايل باشيد جهشى به عقب كنيم و درباره كابينه رجايى پس از انتصاب پرسروصدايش به سمت نخست وزيرى صحبت كنيم. كابينه اى كه با سختى بسيار و در برابر رئيس جمهورى كه با نخست وزيرش همدل نبود جمع و جور شد.
در مورد كابينه مهم ترين نكته اين است كه ببينيد در آن دوره رجايى چه كسانى را دعوت به كار كرده بود. قوى ترين چهره ها را آقاى رجايى دعوت به كار كرد به طورى كه در كابينه اش آقاى مهدوى كنى بود كه بعدها دوره كوتاهى نخست وزير شد. آقايان شهيد باهنر و مهندس موسوى بودند كه بعدها هر دو نخست وزير شدند، آقاى بهزاد نبوى بود و از آن طرف امثال آقاى پرورش بودند. به هر حال زبده ترين نيروها را برگزيدند. البته به جز نهضت آزادى و نيروهايى كه حول رئيس جمهور بنى صدر و در جبهه مقابل بودند. در مجموع كابينه بسيار قوى بود و به همين جهت توانست در برابر بنى صدر بايستد چون بنى صدر به سمت كارشكنى با رجايى پيش رفت.
حتى اين كارشكنى به حدى بود كه يك بار رجايى پس از نخست وزيرى نزد بنى صدر رفت و گفت تو روش مجاهدين خلق را در مورد من به كار نبر. اين حرف رجايى بر بنى صدر گران آمد و پرسيد يعنى چه؟ و رجايى پاسخ داد كه مجاهدين خلق اگر كسى در زندان از آنها جدا مى شد فوراً به وى انگ مى زدند كه با ساواك همكارى مى كند و چون از مبارزه بريده است از مجاهدين خلق بريده است، بعد در زندان فضايى ايجاد مى كردند كه طرف مجبور شد به هر نحوى حتى با نوشتن عفونامه از زندان خارج شود و با بايكوت كردنش زندان در زندان برايش درست مى كردند. بعد كه طرف مى بريد و عفونامه را مى نوشت، مى گفتند ما از ابتدا هم گفتيم از مبارزه بريده و با ساواك همكارى مى كند. در صورتى كه وى تنها از مجاهدين خلق به دلايل عقيدتى و سياسى جدا شده بود. بعد بنى صدر از رجايى مى پرسد اينها را چرا به من مى گويى؟ و رجايى پاسخ داد كه تحليل تو اين است كه دولت من شش ماهه بيشتر دوام ندارد. من هم نيامده ام باور و ذهنيت تو را تغيير دهم. تو كارشكنى نكن كه دولت من شش ماه ساقط شود و براى اينكه حرف شما درست از آب درآيد مملكت آسيب ببيند. بگذار روند طبيعى اش را طى كند اگر ما مانديم و خوب كار كرديم خوشحال باش كه تحليلت درست نبوده اما به نفع كشور شده است.

اگر هم نه و ما واقعاً نتوانستيم كار كنيم و ساقط شديم خب شما هيچ مسئوليتى در اين مورد نخواهى داشت.
•پس از فرار بنى صدر چگونه اجماع نيروها بر روى رجايى براى رياست جمهورى صورت گرفت؟
خيلى ها با رياست جمهورى رجايى موافق نبودند. يكى موتلفه بود كه پيشنهادشان عسگراولادى بود. ديگرى جامعه مدرسين بود كه روى فرد خاصى نظر نداشت اما مخالف رجايى بود. ملاقات هايى نيز با امام صورت گرفت كه امام در جلسات خصوصى رجايى را از همه شايسته تر دانستند. زيرا هم مايل به كانديداتورى يك روحانى نبودند و هم معتقد بودند كه رجايى بيش از همه راى مى آورد و در آن شرايط اين مسئله مهمى به شمار مى رفت. ملاقات هايى نيز از سوى جامعه مدرسين با آقاى رجايى صورت گرفت كه دو نكته اساسى مورد توجه آنها بود:يكى نظر رجايى در مورد مالكيت خصوصى و ديگرى اينكه اگر رجايى رئيس جمهور شود بهزاد نبوى را به عنوان نخست وزير اعلام نكند و روى اين دو نكته حساسيت زيادى وجود داشت.
•ديدگاه رجايى در مورد فضاى خشونت آميز شكل گرفته در اوايل انقلاب كه در نهايت منجر به شهادت خود ايشان هم شد چگونه بود؟
آقاى رجايى كلاً با تزى كه عده اى در آن زمان داشتند و به دنبال اين بودند كه نيروهايى كه امام و انقلاب را قبول ندارند زودتر به مبارزه مسلحانه كشيده شوند و تكليف آنها مشخص شود به شدت مخالف بود. وى معتقد بود انقلاب ما لطيف است و نيازى به اين خشونت ها ندارد و مى تواند فضايى فراهم كند كه ما در مبارزات سياسى اگرچه دشوارتر اما در مدت زمان طولانى تر بتوانيم بدون اينكه كشور وارد فضاى خشونت شود آن را اداره كنيم. به همين دليل به شدت به رهبرى مجاهدين خلق انتقاد داشت كه رجوى فضايى را فراهم مى كند كه در آخر به يك خشونت بزرگ منتهى مى شود. از اين طرف هم عده اى خوشحال بودند كه فضايى فراهم شود كه در آن اسلحه حرف اول را بزند. رجايى اعتقاد داشت انقلاب ما با هر دو دسته بيگانه است و براساس روش ديگرى كه آن را روش امام مى دانست، مى گفت با بسيج مردم استراتژى پيروزى گل بر گلوله مى توان مسير انقلاب را ادامه داد و در اين زمينه تلاش بسيار مى كرد كه به سمت مسير خشونت طلبى سوق داده نشود. شاخص ترين تلاشش يكى در مورد اطلاعيه ده ماده اى دادستانى بود كه در واقع با كمك نبوى و رجايى تهيه شد و از همه گروه هاى سياسى خواسته شد براى فعاليت در چارچوب قانون و بهره مندى از امكانات قانونى سلاح هاى خود را تحويل دهند، كه متاسفانه پس از آن اطلاعيه مجاهدين خلق فاز را تندتر كردند و در اين توهم بودند كه مى توانند با ترور رهبران جمهورى اسلامى قدرت را در دست بگيرند.
•گويا در قضيه سعادتى نيز ايشان مخالف جدى اعدام وى بودند؟
بله همان طور كه مى دانيد سعادتى به جرم جاسوسى دستگير شد و به چند سال زندان محكوم شد. اما پس از شهادت كچويى در زندان مشخص شد كه فردى كه كچويى را ترور كرده از طريق سعادتى جذب سازمان شده و اين ترور را صورت داده بود.
•يعنى سعادتى در ترور مقصر بوده است؟
در جذب فرد نه ترور، چون فرد وقتى ارتباط تشكيلاتى برقرار مى كند، على القاعده وقتى سازمان در خط ترور افتاد از وى استفاده مى كند. منتها نكته مهم اين بود كه سعادتى بعد از رجوى و خيابانى نفر سوم سازمان و مخالف مشى مسلحانه بود و معتقد بود اين مشى ضربه اش به سازمان از ضربه دستگيرى حنيف نژاد در سال ۵۰ و يا ماركسيست شدن سازمان در سال ۵۴ بيشتر است و نبايد وارد فاز مسلحانه شد.
سعادتى معتقد بود جمهورى اسلامى به دلايل مختلفى نمى تواند يك سيستم كاملاً بسته را اعمال كند.
تز رجايى اين بود كه با زنده ماندن سعادتى مى توان در سازمان خط فعاليت سياسى را به جاى فاز نظامى تقويت كرد و يا باعث ايجاد انشعابى در سازمان شد كه بعدها به سوى فعاليت مسلحانه سوق داده نشوند و معتقد بود اگر چنين اتفاقى بيفتد براى ما مقابله سياسى با مجاهدين خلق در درازمدت بهتر از وارد شدن به فاز مسلحانه و فعاليت غيرقانونى سازمان است.
•و در مورد اعدام سعادتى؟
وقتى رجايى شنيد كه مى خواهند سعادتى را اعدام كنند تلاش زيادى كرد كه جلوى اعدام را بگيرد تا به تاخير بيندازند تا مسئله را در سطح بالاتر بررسى كنند. ظاهراً مسئول مربوطه مى دانست كه در موضع بالاتر ممكن است مانع اعدام شوند، تا وقتى سعادتى اعدام نشد جواب تلفن رجايى را نداد. با اعدام سعادتى وصيت نامه معتبرش نيز از سوى مخالفان به عنوان اينكه ساختگى است كاركرد خود را از دست داد. در صورتى كه وى حداقل كارى كه مى توانست بكند اين بود كه افرادى نظير مهندس بازرگان و دكتر سحابى را دعوت كند تا سعادتى خودش وصيتنامه اش را در اختيار اينها بگذارد كه در سازمان مورد بحث واقع شود و بتواند تاثيرگذار باشد.
اين مهم ترين ويژگى رجايى بود كه درست برعكس كسانى كه مى گويند بايد كارى كنيم تا آدم ها زودتر از قطار انقلاب پياده شوند و پالايش صورت گيرد، معتقد بود با فعاليت سياسى مى توانيم از آرمان هاى انقلاب دفاع كنيم چون اعتقادش اين بود كه اكثريت جامعه در حالت عادى از امام دفاع مى كند و بنابراين جريانى كه چنين پايگاهى دارد نبايد نگران باشد و رقبايش را به صورت خشن حذف كند.
•علت دوگانگى در برخورد با مجاهدين خلق در چه بود؟
دو ديدگاه متفاوت بود كه هنوز هم هست. هنوز هم عده اى معتقدند هرچه سريع تر مخالفان جمهورى اسلامى بايد نيات پليد خود را آشكار كنند، دست به اسلحه ببرند، مخفى شوند و برانداز شوند و به اين ترتيب معتقدند اينها زودتر افشا مى شوند جامعه هزينه كمترى را مى پردازد. در مقابل اينها تفكرى هم بود كه معتقد بود بايد شرايط را به گونه اى مهيا كرد كه همه در چارچوبى فعاليت سياسى را به رسميت بشناسند و در چارچوب قانون و صندوق هاى راى با هم رقابت كنند.
•در آن شرايط امام چگونه برخورد مى كردند؟
طبعاً جهت گيرى كلى امام به نفع رجايى بود...
منتها جهت گيرى كلى را بايد ببينيد. تا مجاهدين خلق دست به اسلحه نبردند و آن انفجارهاى عجيب و غريب را صورت ندادند خط كلى همين برخورد همراه با مدارا بود. به هر حال زمانى كه هفتاد و چند نفر از مسئولان شهيد مى شدند معلوم بود در زندان چه اتفاقى ممكن بود روى دهد. براى اينكه فضاى جمهورى اسلامى را ببينيد پيشنهاد مى كنم كتاب از كاخ شاه تا زندان اوين آقاى نراقى را بخوانيد كه قبل و بعد از خرداد شصت زندان بوده و معتقد است قبل از سال شصت با وجود اينكه به فضاى پيروزى انقلاب خيلى نزديك تر بوديم و سران رژيم در زندان بودند برخوردها بسيار ملايم تر از روزهاى پس از خرداد شصت بوده است.
به هرحال نبايد فراموش كرد كه مجاهدين خلق هم بيش از همه كسانى را ترور كردند كه به گفت وگو و مشى مدارا جويانه معتقد بودند.
•در مورد ويژگى هاى شخصيتى شهيد رجايى تجربه شما از برخوردهايتان با وى چيست؟
يكى از ويژگى هاى مهم رجايى افرادى بود كه اطراف وى را فراگرفته بودند كه طيف وسيعى از نيروهاى انقلاب را شامل مى شد و اين باعث مى شد يك كانال خاص اخبار را به ايشان ندهد، ديگر اينكه واقعاً معتقد به تبديل معاند به مخالف و مخالف به موافق بود. وى همچنين در عين حال كه مواضع روشنى داشت و نسبت به آنها متعصب بود براى ديگران هم اين حق را قائل بود كه نظرات خود را طرح كنند. ديگر ويژگى رجايى نزديكى و عنايت خاصش به شهيد بهشتى بود و هميشه به ما مى گفت بهشتى غير حزبى ترين عنصر حزب است. و چنان قدرتمند است كه به دليل اعتماد به نفس بالايش امكان رشد باقى نيروها را فراهم مى كند در حالى كه باقى نيروهاى حزب چنين ويژگى اى را ندارند. پس از شهادت بهشتى، رجايى مى گفت كمرم شكست و كار بسيار دشوار شده است.
ويژگى مهم ديگر رجايى اين بود كه مطلقاً اهل ريا نبود و تنها مكلايى است كه من پس از انقلاب ديدم روحانيون اهل وسواسى نظير مرحوم شهيد قدوسى هم پشت سر او نماز مى خواندند. در نهايت هم براى آشنا شدن با مشى شهيد رجايى بهترين منبع مكاتبات وى با بنى صدر است كه در داخل كشور چاپ شده است و به خوبى نشانگر ديدگاه وى و اعتقادش به مبارزات سياسى و پارلمانتاريستى و قائل بودن به يك چارچوب مشخص در تعامل با ساير جريانات است.
http://www.emrouz.info/archives/2005/08/00053.php

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:18  توسط رضا  | 

شرق،ابوذر معتمدى-پدرام الوندى:او كه تا آخرين لحظات قبل از شهادت رجايى با او بود، ناگفته هاى بسيارى از آن مرحوم دارد. از سال هاى زندان شاه تا پيروزى انقلاب و بعد مسئوليت هاى اجرايى و درگيرى هاى سياسى بعد از انقلاب و نخست وزيرى رجايى سينه اى پرخاطره دارد كه بخشى از آن را در اين گفت وگو مى خوانيد.


•نحوه آشنايى شما با شهيد رجايى چگونه بود؟
آشنايى بنده با شهيد رجايى از بند ۲ زندان اوين آغاز شد. بنده بعد از دستگيرى در سال ۵۱ و گذراندن ۲۰ ماه در سلول هاى انفرادى اوين و قزل قلعه، در اسفند ۵۲ به زندان قصر منتقل شدم. يك سال در زندان قصر بودم. مسئولان زندان قصر تمام افراد فعال سياسى زندان ما را جمع كرده و در اسفند ۵۳ به زندان اوين تبعيد كردند. زندان اوين آن سال ها زندان جديدى بود، اما فضاى كاملاً بسته اى داشت و زندانيان تحت كنترل بيشترى بودند. اوين آن زمان تحت كنترل ساواك بود. از جمع ما آن گروه ۹ نفر را در هنگام انتقال اعدام كردند و اعلام كردند كه ايشان قصد فرار داشتند. ذوالانوار، مصطفى جوان خوشدل، جزنى، سرمدى و... از سران گروه هاى چپ و مجاهدين خلق را به عنوان اينكه مى خواستند فرار كنند، تيرباران كردند. بقيه را هم مدت يكى دو ماهى در سلول انفرادى نگاه داشتند و سپس به بند شماره ۲ اوين منتقل كردند. شهيد رجايى را هم از كميته ضدخرابكارى به آنجا آوردند و با ما هم زندان شد. بند ما زندان عمومى محسوب مى شد. از حدود خرداد ۵۴ در زندان عمومى بوديم. طبقه پايين بند ۲ زندانيان غيرمذهبى و طبقه بالا زندانيان مذهبى را نگاه مى داشتند و شهيد رجايى آنجا به ما وارد شد.
•به عنوان سازمان مجاهدين دستگير شده بودند؟
در آن زمان اكثراً به يك شكلى به عنوان ارتباط با سازمان دستگير مى شدند. شهيد رجايى هم با مجاهدين خلق ارتباط داشت. پرونده او هم نيمه مفتوح بود. بعد از دستگيرى او گويا تعدادى از اعضاى مجاهدين را مثل وحيد افراخته دستگير كردند. وى اعترافاتى كرده بود كه اسم رجايى دوباره مطرح و باعث شده بود تا پرونده او نيمه مفتوح بماند و او را به كميته مى بردند و بازجويى مى كردند. قبل از آمدن به اوين در ميان زندانيان مذهبى نام او را شنيده بودم كه در زير بازجويى و شكنجه مقاومت خوبى كرده و در عين حال شنيديم كه نسبت به مواضع سازمان مجاهدين خلق موضع انتقادى دارد و اين باعث شد بيشتر به هم نزديك شويم و در بند ۲ به اتفاق چند نفر ديگر موضع انتقادى داشتيم مثل عباس دوزدوزانى، صادق نوروزى، حسين منتظرحقيقى (برادر شهيد محمد منتظرحقيقى از شهداى مجاهدين خلق)حدود ۷ نفر بوديم در جمع ۷۰ نفرى بچه هاى مذهبى در بند ۲. شهيد رجايى كه آمد سعى كرديم بيشتر به ايشان نزديك بشويم كه موفق هم شديم و تقريباً هسته مركزى معترضان به مجاهدين خلق در زندان اوين و بند ۲ شكل گرفت و تا اواخر سال ۵۴ توانستيم با حدود ۵۰ نفر از آن ۷۰ نفر كه اكثراً از كادرهاى بالاى مجاهدين خلق بودند، ارتباط برقرار كنيم.
•اين مسائل همزمان با ضربه سال ۵۴ بود؟
خبر ضربه ۵۴ تغيير ايدئولوژى مجاهدين خلق در اوايل تابستان به زندان رسيد. همزمان هم رجايى وارد زندان شد كه اطلاعات بيشترى نسبت به قضيه داشت. جمع ما معترض به تغيير ايدئولوژى و كلاً به زيربناى ايدئولوژيكى سازمان بود و معتقد بوديم از درون آن ايدئولوژى چنين انحرافى به وجود مى آمد و رجايى جزء كسانى بود كه عميقاً به اين مسئله اعتقاد داشت.
•چه زمانى به زندان قصر منتقل شديد؟
تا اسفند سال ۵۵ در زندان اوين بوديم، در آن زمان برنامه اى پياده كردند كه به ظاهر معاينه پزشكى بود. همه زندانى ها را تقريباً برهنه و كسانى را كه آثار شكنجه بر بدن داشتند به زندان قصر منتقل كردند. در آن زمان قرار بود صليب سرخ از زندان ها بازديد داشته باشد و چون تصور مى كردند كه بازديد از زندان اوين خواهد بود، افراد فوق را به زندان قصر فرستادند و زندان اوين را سروسامان بهترى دادند. شهيد رجايى و بنده هم جزء همان افرادى بوديم كه به زندان شماره ۳ قصر فرستاده شديم. در آنجا تعدادى هم از زندانيان بند يك اوين آمدند و مذهبى و غيرمذهبى در يك بند بوديم.
•در زندان قصر آن زمان با توجه به حضور مذهبى ها و غيرمذهبى ها در كنار هم و داشتن تمايلات فكرى مختلف گروه بندى هايى انجام شد. مثلاً يك طيف ماركسيست ها بودند و در كنار آنها مجاهدين خلق و در كنار ايشان گروه ميثمى و در مقابل ايشان گروه نجس و پاكى و در كنارشان مذهبى ها كه آنها هم داراى گرايشات متفاوتى بودند.
نه، آن زمان كه ما رفتيم هنوز اين تقسيم بندى ها وجود نداشت و كمون مشترك در ميان همه افراد برقرار بود و در بين مذهبى ها و غيرمذهبى ها و مجاهدين خلق يك سفره برقرار بود. البته بعضى از بچه هاى مذهبى گرايش به جدايى داشتند. در زندان شماره ۳ يادم نمى آيد كه جدا شده باشند.
•نوع نگاه شهيد رجايى در داخل زندان به گروه هاى مخالف خود چگونه بود؟ همين طور كه مى دانيم گروه هاى ديگرى هم بودند، اما در همان گروه نجس و پاكى كه با بقيه اختلاف داشتند، نحوه ابراز مخالفت و نقدى كه شهيد رجايى به كار مى بست، چگونه بود؟
رجايى در داخل زندان با آنكه با مجاهدين خلق اختلاف ايدئولوژيك داشت، هرگز حاضر نبود با آنها برخورد غيراخلاقى بكند. حتى به طور مثال در جلسات خصوصى كه برگزار مى شد، صحبت هايى درباره مجاهدين خلق بود كه از نظر وى غيبت تعبير و به شدت ناراحت مى شد. در عين حال كه معتقد به انحراف ايدئولوژيك سازمان بود ولى به لحاظ رفتارى با آنها برخورد قهرآميز نداشت. رجايى خيلى مراقب رفتارهايش بود كه خلاف شرع عمل نكند. در عين حال با گروه مذهبى كه به جدايى از ماركسيست ها معتقد بود و سوسيال امپرياليسم (منظورشان مجاهدين خلق بود) را خطرناك تر از امپرياليسم (رژيم شاه) مى دانست و معتقد بود كه مجاهدين خلق خطرشان از رژيم هم بيشتر است هم روابط دوستانه داشت. در عين حال كه جزء آن گروه كه اعتقاد شكلى به نجس و پاكى داشت و نجس و پاكى در برخورد قهرآميز را به عنوان يك روش براى مقابله با مجاهدين استفاده مى كرد، نبود اما ارتباط دوستانه اى با اعضايش داشت. در واقع با هر دو جناح مرزبندى و در عين حال ارتباط خوبى داشت. با آقاى ميثمى در زندان شماره يك قصر زمانى كه زندان ها تقريباً خالى شده بود، برخورد كرديم. قبل از آن ما برخوردى با آنها نداشتيم. ارتباط آقاى رجايى با آنها هم خوب بود. گرچه از نظر فكرى هم با آنها يكى نبود. آنها هم البته انتقاداتى به مجاهدين خلق داشتند.رجايى همه گروه ها نزديك تر با ما بود. در واقع با ما يك جمع تشكيلاتى درست كرده بود. از زندان اوين هم كه به قصر آمديم، ارتباطات خود را داشتيم. تا خرداد ۵۶ با هم بوديم كه دوباره ايشان را به زندان اوين منتقل كردند، مهر يا آبان بود كه دوباره از زندان اوين او را به زندان شماره ۴ قصر آوردند، ما را هم از زندان شماره ۳ به زندان شماره ۴ منتقل كردند. آنجا ديگر كار ما كاملاً تشكيلاتى بود، هسته مركزى آن آقايان رجايى، قديانى و بنده بوديم كه تلاش هم براى جذب نيرو داشتيم. اتاق شماره ۱۰ زندان شماره ۴ مربوط به ما بود. البته در همان زندان اتاق شماره ۴ را مجاهدين خلق داشتند و بعضى از زندانى ها هم جدا و به صورت فردى زندگى مى كردند.
•اين حلقه شما بعد از انقلاب چه شد؟
بعد از انقلاب سريعاً رجايى در كار اجرايى وارد شد، ابتدا با هم در كميته مركزى بوديم. از آنجا شهيد رجايى به آموزش و پرورش رفت و معاون وزارت آموزش و پرورش در دولت موقت شد. خود وى هم از ابتدا دوست داشت كه دوباره به آموزش و پرورش بازگردد. در اين مرحله هم ارتباط خود را با ما حفظ كرد و حداقل هفته اى يك جلسه داشتيم.
• حضور در دولت موقت به خاطر آن روابطى بود كه با نهضت داشت؟
بله، با توجه به آنكه آنها هم وى را تا حدودى قبول داشتند.
• شهيد رجايى در آموزش و پرورش چه اصلاحاتى را دنبال كرد؟
تشكيل امور تربيتى از كارهاى شهيد رجايى بود.
•هدف از تشكيل امور تربيتى چه بود؟
در آن زمان آموزش و پرورش داراى زمينه هاى متفاوتى بود. او مى خواست در آموزش و پرورش بچه هاى مذهبى و انقلابى تربيت كند. در واقع مى خواست انقلاب را به داخل مدارس ببرد. در آن زمان گروه هاى غيرمذهبى و مجاهدين خلق در مدارس فعال بودند. او مى خواست هسته اى فكرى در آموزش و پرورش به وجود بياورد. حزب نيرومند ديگرى هم در عرصه كشور وجود نداشت كه بتواند هم طراز مجاهدين خلق و گروه هاى غيرمذهبى باشد. در واقع امور تربيتى براى چنين منظورى به وجود آمد و براى آن دوره ضرورت داشت. البته پس از ۲۷ سال به نظر من ديگر وجودش ضرورى نيست. خيلى از چيزها هست كه وقتى افراد مى خواهند از رجايى الگوبردارى كنند به ۲۷ سال پيش نگاه مى كنند و فكر مى كنند كه اگر هر كارى او آن زمان انجام داد، امروز همان را انجام دهند به خيالشان كار خوبى مى كنند. معلوم نيست رجايى اگر امروز زنده بود همان كارهاى ۲۷ سال پيش را تكرار مى كرد. نه اينكه پشيمان شده باشد، بلكه آن كار موقعيت زمانى خاص خود را در ۲۷ سال پيش داشت نه الان. آن زمان گروگانگيرى در داخل مدارس بود، آزادى تازه داده شده بود، گروه هاى برانداز هم فعال بودند. تشكيل امور تربيتى هم شيوه اى بود براى رويارويى با آن وضع به صورت مسالمت آميز. البته رجايى كارهايى هم مى كرد كه سليقه اش با سليقه ما جور درنمى آمد. مثلاً سختگيرى هايى كه نسبت به آموزش و پرورشى ها مى كرد، البته از نظر خودش سختگيرى نبود و كار درستى بود.
• البته گروه هاى مذهبى هم مانند حجتيه سامان مند شده در داخل آموزش و پرورش بودند؟
بودند اما نه اينكه به عنوان يك حزب وارد شده باشند. ما هم با كمك شهيد رجايى به دنبال آن بوديم كه انجمن هاى اسلامى دانش آموزان و معلمان را راه اندازى كنيم.
• شهيد رجايى عضو سازمان مجاهدين انقلاب بود؟
نه. او هيچگاه عضو سازمان نبود، اما ارتباط تنگاتنگى با سازمان داشت. هفته اى يك بار جلسه داشتيم و تمام مسائل مهمى را كه وجود داشت مطرح و با اعضاى سازمان مشورت مى كرد، مانند بحث نخست وزيرى، انتخاب وزرا و...
•نحوه زندگى شهيد رجايى چگونه بود؟
رجايى زندگى فردى و خانوادگى بسيار ساده و درويشانه اى داشت و پس از گرفتن پست و مقام كوچكترين تغييرى در آن حاصل نشد. بعد از آنكه به نخست وزيرى رسيد اولين دستورالعمل هاى دولت آن بود كه وزرا با اتوبوس به سر كار بيايند. كار خيلى خوبى هم بود كه ادامه داشت تا زمان ناامنى فضا و ترورها. من خيلى اوقات با يك هيلمنى كه داشتم به دنبال شهيد رجايى مى رفتم و او را از خانه اش برمى داشتم و به نخست وزيرى مى رفتيم. روز اولى كه نخست وزير شده بود از دست شهردار منطقه عصبانى بود كه جلوى خانه اش را آسفالت كرده است. اينها زندگى واقعى شهيد رجايى بود، نه تظاهر و براى فريب افكار عمومى و جلب راى مردم.
• شرايط چه جورى پيش رفت كه در زمان رياست جمهورى بنى صدر نخست وزيرى را به شهيد رجايى سپردند؟
يك بار زمانى كه شهيد رجايى به سازمان آمده بود، با خنده تعجب آميز گفت: امروز از طرف شهيد بهشتى به من پيشنهاد نخست وزيرى شد. هر دو خنديديم. اما پس از مدتى ديديم كه حرف خيلى جدى است نمايندگان همفكرمان در مجلس هم تاكيد كردند. البته خود را براى چنين پستى مناسب نمى ديد و اين ناشى از فروتنى وى بود.
•چه تحليلى بود كه به سراغ رجايى رفتند، با توجه به اينكه در آن زمان شخصيت هايى بودند كه شانس بيشترى از طرف حزب جمهورى داشتند؟
آن زمان مرزبندى وجود داشت بين حزب و سازمان با طرفداران بنى صدر و رئيس جمهور.
بنى صدر هم خيلى ها را مطرح كرد. از مرحوم احمدآقا، شهيد كلانترى تا آقاى ميرسليم و خيلى سعى كرد فردى را انتخاب كند و در حلقه مجلس و حزب و سازمان (خط امامى هاى آن زمان) نباشد. او مى خواست كسى را مستقل از اين طيف انتخاب كند.
•هيچ كدام از اين گزينه ها خوب نبودند؟
امام با نخست وزيرى احمدآقا شديداً مخالف بود. البته رئيس جمهور هم وى را براى ايجاد توان مقابله با خط امامى ها مطرح مى كردند. كلانترى و ميرسليم هم در بين مجلسيان زمينه نداشتند. طرف مقابل هم مى خواست فردى را معرفى كند كه هم معتدل و هم خط امامى باشد كه شهيد رجايى را معرفى كردند.
•ارتباط بنى صدر با شهيد رجايى چگونه بود؟
بنى صدر در ابتداى معرفى مى گفت او فردى خشك سر (لجوج) است كه حرف خودش را مى خواهد به كرسى بنشاند. او هم فردى تابع مى خواست. البته اختلاف بين رئيس جمهور و نخست وزير كه بعدها هم وجود داشت، از زمان بنى صدر به وجود آمده بود. گير مسئله يك مقدار هم در قانون اساسى بود و خيلى مشخص نبود رئيس جمهور يا نخست وزير كدامشان مسئول اجرايى كشورند. بنى صدر به دنبال نخست وزيرى بود كه رئيس دفترش باشد و فكر مى كرد كه رجايى چنين آدمى نيست. اما مجموعه شرايط به گونه اى بود كه بالاخره رجايى با اكراه رضايت داد.
•روال انتخاب كابينه در دولت رجايى تا انتخاب افراد چگونه جلو رفت؟
بر طبق قانون اساسى آن زمان، نخست وزير كابينه را به رئيس جمهور معرفى مى كرد و پس از تاييد رئيس جمهور به مجلس معرفى مى شد. رجايى هم طبق اين روال جلو رفت. ۴ نفر در آن كابينه توسط رئيس جمهور رد شد، مرحوم نوربخش، احمد توكلى، مهندس موسوى و من در آن ليست رد شديم. جامعه روحانيت مبارز و جامعه مدرسين حوزه علميه قم تلاش مى كردند تا مشكل حل شود و بنى صدر به اين كابينه راضى شود. براساس رايزنى هايى كه آقايان شيخ محمد يزدى از طرف جامعه مدرسين و انوارى از طرف جامعه روحانيت مبارز انجام دادند نشستى با بنى صدر و رجايى و اين ۴ نفر مردودشده برگزار شد. با هم ناهارى خورديم و احوالپرسى بود و گفت وگويى شد و نهايتاً بعد از آن نشست آقاى بنى صدر با هيچ كدام موافقت نكرد. در مورد من چون شهيد رجايى اصرار بيشترى داشت و حتى رضايت داده بود بدون وزارتخانه و در سمت وزير مشاور در امور اجرايى كمك او باشم، واسطه ها (انوارى و يزدى) موضوع را با بنى صدر مطرح كردند، او گفته بود كه فلانى به عنوان رئيس جمهور قبول ندارد و با من همكارى نخواهد كرد. آقايان به رجايى و بنده رجوع كردند كه بنى صدر چنين نگرانى اى دارد، اين فشارها ادامه داشت و به خاطر پافشارى شهيد رجايى آن دو نفر پيشنهاد كردند كه شما بياييد و چيزى در باب اينكه رئيس جمهور را قبول داريد بنويس. يك متن با اين مضمون كه من رئيس جمهور قانونى كشور را قبول دارم و مشكلى با وى ندارم امضا كردم البته آن متن را در حال حاضر خودم هم ندارم و نمى دانم آيا آن آقايان دارند يا خير. در هر صورت براى بنى صدر برده شد و وى رضايت داد كه من هم به مجلس معرفى شوم. در واقع از آن چهار نفر من يكى سازشكار از آب درآمدم!! و در كابينه شهيد رجايى جاى گرفتم. نكته قابل ذكر در اينجا اين است كه بعضى در ۲۷ سال پس از پيروزى انقلاب، به تاسى از شهيد رجايى كابينه صفر كيلومتر تشكيل مى دهند در صورتى كه حتى خود رجايى با وجود اينكه كابينه اش را در سال دوم پس از انقلاب تشكيل داده بود تعدادى از اعضاى دولت موقت و دولت شوراى انقلاب را به كار گرفته و حتى از تجربه حداكثر يك سال و نيمه آنان هم صرف نظر نكرده بود. اما اينها به راحتى از ۲۷ سال تجربه مديريت كشور با ادعاى پيروى از راه رجايى، صرف نظر مى كنند.
•در آن كابينه بر بنى صدر كه حرجى نبود، اما گويا شهيد رجايى هم خيلى همدلانه با بنى صدر جلو نمى رفته و يا حداقل از سخنان شهيد رجايى اين گونه برداشت مى شد. به طور مثال: «من كابينه يكدست خواهم داشت و همسو» نظر شما در اين باب چيست؟
بله، در اين زمينه ها شهيد رجايى محكم بود، او آمده بود كه كابينه همسو با خودش را انتخاب كند، البته در عين حال انعطاف هاى زيادى را هم نشان داده بود. خيلى از اعضاى كابينه رجايى مورد تاييد بنى صدر بودند. به طور مثال شهيد عباسپور، شهيد كلانترى، شهيد فياض بخش و شهيد فكورى كه بنى صدر هم قبول شان داشت در كابينه او بودند. در واقع تنها آن ۴ نفر بودند كه بنى صدر در مورد آنها مشكل داشت. در كابينه شهيد رجايى ما يك فراكسيون خط امام داشتيم، حدود هفت وزير عباسپور، قندى، كلانترى، گنابادى، سلامتى، نوربخش و بنده. اگر كابينه يكدست بود ديگر فراكسيون خط امام معنا پيدا نمى كرد. رجايى خيلى انعطاف نشان مى داد، از ابتداى معرفى كابينه و آغاز نخست وزيرى جنگ شروع شد كه سعى كرد با اصرار به اتفاق بنى صدر براى بازديد به جبهه ها برود در حالى كه بنى صدر خيلى بى محلى مى كرد. در آن سفر كه من هم همراه بودم، حتى رجايى سعى مى كرد در يك ماشين با بنى صدر برود تا اين تصور پيش نيايد كه نخست وزير با رئيس جمهور مشكل دارد و در بعضى جاها بنى صدر شهيد رجايى را جا مى گذاشت و خودش با اتومبيل مى رفت تا رجايى همراهش نرود. رفتار غيرديپلماتيك و غيرپروتكلى را بارها و بارها ما از بنى صدر در مقابل شهيد رجايى شاهد بوديم. حتى بنى صدر در مصاحبه ها مرتب به دولت حمله مى كرد. مثلاً يك مصوبه اى در دولت شهيد رجايى به تصويب رسيد كه بازنشسته ها راساً حقوق شان را دريافت كنند. ايشان در يك مصاحبه راديو - تلويزيونى به اين مصوبه به شدت حمله و اظهار كرد اين آقاى رجايى فكر مى كند همه بازنشسته ها مثل پدر بهزاد نبوى فرارى و در فرانسه هستند و مى گويد خودشان بيايند بگيرند؟!! در حالى كه شهيد رجايى هرگز اختلافات را به جامعه نمى كشاند. تا ۱۴ اسفند ،۵۹ شهيد رجايى موضعگيرى نكرد، حتى آن زمان هم روابط عمومى نخست وزيرى نامه هايى به بنى صدر را علنى در نشريات منتشر كرد.
•گويا بنى صدر ميثاق هايى را كه در جلسات خصوصى و حل اختلافات هم بسته مى شد مى شكست و دوباره بر عليه رجايى صحبت مى كرد؟
بله، امام حتى يك هيات حكميت بين شهيد رجايى و بنى صدر تعيين كرده بود. مرحوم آيت الله اشراقى، مهدوى كنى و شيخ محمد يزدى در اين جمع بودند كه بيشتر هم بنى صدر را قبول داشتند تا شهيد رجايى و دولت را؛ هر جمع بندى هم كه اين جمع مى كردند باز مورد توافق بنى صدر قرار نگرفت. هميشه هم ابراز مى كرد كه رجايى نخست وزيرى تحميلى است.
•چه شد كه شهيد رجايى كانديداى رياست جمهورى شدند؟
طبيعى بود، رجايى در دوران نخست وزيرى با برخورد و سعه صدرى كه از خودش نشان داده بود، مورد توجه امام(ره) و خط امامى ها قرار گرفت. در اوايل زمانى كه او به عنوان كفيل آموزش و پرورش مشغول به كار شد، تصور بعضى ها اين بود كه بعيد است توان وزارت داشته باشد. اين اعتقاد نسبت به رجايى وجود داشت، اما پس از نخست وزيرى در آن دوران هشت ماهه، عملاً توانايى وى ثابت شد. امام پس از فرار بنى صدر در يك سخنرانى گفت: «رجايى عقلش از عملش بيشتر بود»، در جواب بنى صدر كه مى گفت رجايى علم ندارد. البته رقيبى هم براى رجايى وجود نداشت، هيچ كس در آن زمان مطرح نبود.
•رفتار شهيد رجايى با نخست وزير خودش چگونه بود؟
البته خيلى فرصت نشد كه اين رفتار معلوم شود. يك ماه بيشتر تا زمان انفجار نخست وزيرى طول نكشيد، البته در اين يك ماه دو نفرى با هم جلسه مى گذاشتند. در همان مدت كوتاه در خيلى از جلسات دولت با توجه به اختيار قانونى كه داشت شركت مى كرد.
•شهيد باهنر چگونه به عنوان نخست وزير به آقاى رجايى پيشنهاد شدند؟
حزب روى او نظر داشت، البته گمان مى كنم گزينه هاى ديگرى هم بودند، خود بنده هم مطرح شدم اما موضع گيرى هاى تندى عليه بنده از سوى نمايندگان دست راستى وابسته به حزب جمهورى شد و با وجود آنكه شهيد رجايى دفاع جانانه اى كرد، مع الوصف مجموعاً ترجيح داديم كه نخست وزير از حزب باشد.
•آن زمان گويا بعد از انفجار مسجد ابوذر كه آيت الله خامنه اى ديگر نتوانستند به عنوان دبيركل بمانند، شهيد باهنر به عنوان دبيركل انتخاب شدند؟
احتمالاً. به هر حال نسبت به من در حزب به خصوص در جناح راست آن حساسيت وجود داشت و از طرفى هم توازنى بايد برقرار مى شد كه حزب جمهورى يعنى حزب اكثريت، نقش بيشترى در دولت ايفا كند.
•در اين دوران كوتاه مدت نخست وزيرى شهيد باهنر به نظر مى آيد تنها دوره اى است كه ميان رئيس جمهور و نخست وزير همدلى بيشترى وجود دارد؟
بله، اما تنها يك ماه سپرى شد و در باب آينده آن نمى توانيم اظهارنظر كنيم كه آيا همدلى ادامه پيدا مى كرد؟
•واقعه انفجار چگونه به وقوع پيوست؟
در آن زمان تقريباً تمام امور در نخست وزيرى متمركز شده بود. حتى سازمان مديريت و برنامه ريزى هم تا حدودى در نخست وزيرى استقرار يافته بود، بودجه سال ۶۰ را ما در نخست وزيرى بستيم، نه در سازمان مديريت.
•چون سازمان جداگانه تعريف نشده بود؟
نه بود، اما چون يك مقدار همدلى و همفكرى كم بود رجايى بودجه سال ۶۰ را به نخست وزيرى آورد. به خاطر اختلاف نظرهايى كه بين سازمان مديريت و وزرا وجود داشت همگى نظر داشتند كه بودجه را در نخست وزيرى ببنديم، من هم از طرف دولت مسئول شدم كه اين كار را انجام دهم، آقاى بانكى هم كه در ستاد بسيج با هم همكارى مى كرديم، به عنوان دبير كميسيون تدوين بودجه، حضور پيدا كردند و عملاً وظايف سازمان مديريت را در نخست وزيرى انجام داديم. آن زمان وزارت اطلاعات هم نبود و كارها هم در معاونت اطلاعات نخست وزيرى متمركز بود كه آقاى خسرو تهرانى مسئول آن بود. وزير مشاور در امور اجرايى يك معاونت اقتصادى مهم داشت كه ستاد بسيج اقتصادى زيرمجموعه آن بود كه عملاً كنترل امور اقتصادى توسط اين نهاد انجام مى شد. يك معاونت سياسى مهمى بود كه آقاى سازگارا مسئول آن بودند و خيلى از كارهاى سياسى هم كه بايد در وزارت كشور انجام مى شد در اين معاونت به سرانجام مى رسيد. اعلاميه ۱۰ ماده اى دادستانى كه در سال ۶۰ صادر شد، در نخست وزيرى تنظيم شد نه در وزارت كشور و يا دادستانى بلكه توسط معاونت سياسى. بنده پيش نويس آن را تهيه و در جلسه اى كه با حضور شهيد بهشتى، شهيد قدوسى و اينجانب در نخست وزيرى برگزار شد، تصويب شد. مسئله اين بود كه تمام امور مملكت متمركز در نخست وزيرى بود، شوراى عالى امنيت ملى هم در نخست وزيرى تشكيل مى شد، منشى اين جلسه كه در واقع مسئوليت هماهنگى و امور دفترى و ضبط مذاكرات جلسات را برعهده داشت، مسعود كشميرى بود. آن زمان سابقه ها و اطلاعات كم بود و مثل امروز نبود كه همه پرونده هايشان تكميل باشد. كشميرى با اداره دوم ارتش همكارى مى كرد كه اداره جاسوسى و ضدجاسوسى ارتش بود، با نيروى هوايى همكارى و در خواباندن اعتصاب همافران و تهيه طرح بمباران راديو منافق و... نقش داشت. با معاونت اطلاعاتى و امنيتى نخست وزير هم همكارى داشت. به طور خلاصه تقريباً با همه نهادهاى امنيتى و اطلاعاتى آن زمان به يك شكلى ارتباط داشت. البته بعدها در دستگاه هاى اطلاعاتى ده ها نفوذى نظير كشميرى پيدا شد، در دستگاه هاى نظامى، انتظامى - امنيتى، سپاه، كميته، اداره دوم، نيروى هوايى، در همه جا. كشميرى با مشخصاتى كه ذكر شد آن روز هم در جلسه شركت كرد و كيف حامل بمب ساعتى را در زير ميز گذاشت و به صورت خيلى عادى از جلسه خارج شد. بمب هم ساعتى تنظيم شده بود و بعد از خروج وى منفجر شد. تا مدتى هم تصور مى شد كه خودش هم در ميان جمع حضور داشته است.
•لحظه انفجار شما كجا بوديد؟
همان لحظه بنده به اتفاق آقاى نوربخش طبقه چهارم همان ساختمان محل انفجار بوديم كه انفجار صورت گرفت، آنجا مشغول صحبت درباره مسئله نرخ ارز بوديم، كه آن زمان به تازگى سهميه بندى شده بود. ما يك صداى انفجار شنيديم كه خيلى هم شديد نبود. از پنجره بيرون را نگاه كرديم، از اتاق جلسات دود و تكه هاى لباس، احتمالاً تكه هاى عباى شهيد باهنر، در حال بيرون آمدن از پنجره سالن بود. من ابتدا متوجه نبودم چه اتفاقى افتاده و يك دفعه نوربخش فرياد زد، واى، شوراى امنيت ملى جلسه داشته، رجايى و باهنر هر دو آنجا هستند، سريعاً هر دو از آنجا پائين آمديم تا طبقه اول و آنجايى كه انفجار صورت گرفته بود. البته تا ما برسيم نفرات ديگرى هم آمده بودند، كپسول هاى مختلفى براى خاموش كردن آتش آورده بودند كه خيلى از آنها كار نمى كرد و تعداد ديگرى را هم بلد نبودند به كار بيندازند. من مى دانستم باهنر و رجايى كجا مى نشينند، سمت سالن رفتم، شعله از در بيرون مى زد، نتوانستم داخل بشوم، خواستم از سمت راست ديوار سالن خراب شده وارد شوم، چون سقف نيز آكوستيك بود و شعله بيرون مى زد از آنجا هم نتوانستم داخل شوم. برگشتم بيرون قبل از من يكى از دوستان كه با معاونت سياسى بنده كار مى كرد، آقاى دربهانيها داخل اتاق رفته و دو نفر را بيرون كشيده بود، اما جاى شهيد باهنر و رجايى را نمى دانست كه آنها را هم نجات دهد و خودش هم داخل آتش حبس و مجبور شد از پنجره اى كه تقريباً دو طبقه زير پايش بود به پائين بپرد كه پايش شكست و تا امروز هم پايش معيوب است.
•بقيه چه شدند؟
زمانى كه پائين آمدم كه به سالن بروم، خسرو تهرانى و شهيد كلاهدوز كه زخم هاى سطحى برداشته بودند از سالن بيرون مى آمدند. در آن واقعه ۴ نفر مجروح و شهيد شدند، شهيد باهنر و شهيد رجايى تنها در آن واقعه شهيد شدند و سرتيپ صفاكش و سرتيپ وحيد دستجردى زنده ولى زخمى بيرون آمدند كه شهيد دستجردى به علت مشكلات قلبى كه داشت قادر به تحمل جراحات نشد و شهيد شد.
•و فقط دو نفر شهيد شدند؟
بله. تاثير بمب احتمالاً فقط به اندازه همان جاى محدود بود، به همين خاطر من شك دارم كه آن دو نيز در اثر بمب و يا آتش سوزى شهيد شده باشند.
•بعد از اين جريان شما يك مصاحبه اى انجام داديد كه در مورد آن حرف هاى خيلى زيادى بر ضد شما زده شد كه بعد از اين جريان بهزاد نبوى در حالى مصاحبه كرده كه بدون ناراحتى صورت بشاشى داشته است؟
بله، فرداى اين اتفاق قرار بود عمليات شكست حصر آبادان انجام شود كه تمام برنامه هاى آن را هم شهيد رجايى تنظيم كرده بود. ما پس از انفجار به دفتر آقاى هاشمى رفسنجانى در مجلس رفتيم، اعضاى دولت هم به دعوت آقاى هاشمى حضور پيدا كردند و جلسه اى گذاشته شد كه چه كنيم؟ بنابر اين شد كه خبر شهادت اين دو بزرگوار را اعلام نكنيم تا در روحيه رزمندگان تاثير منفى نگذارد. من هم سخنگوى دولت بودم و اين امر به من محول شد، دوربين صداوسيما در آن جلسه و در حضور اعضاى دولت و آقاى هاشمى آماده شد تا من به عنوان سخنگو خبر را اعلام كنم، مصاحبه كردم و ماجرا را توضيح دادم و گفتم اين دو زخمى و در بيمارستان بسترى شده اند و انفجار هم خيلى شديد نبود، كه البته اين خلاف هم نبود. اين سخنان در دولت تصويب شده بود و هماهنگ كرده بوديم كه من چه بگويم. يك بار مصاحبه كردم دوستان گفتند خوب نيست و از حالت چهره تو همه مى فهمند كه چه اتفاقى افتاده است. با حالت بازترى دوباره من مصاحبه كردم كه اين دفعه براى همه قابل قبول بود.
•چه كسانى در آن جلسه حضور داشتند؟
همه اعضاى دولت شهيد باهنر و آقاى هاشمى رفسنجانى.
•پس خيلى از آنها هنوز حضور دارند.
بله، آقاى رفسنجانى، آقاى مهدوى كنى و سلامتى، آقاى گنابادى و خيلى هاى ديگر حضور داشتند و تمام افرادى كه از دولت شهيد باهنر زنده هستند شاهد اين ماجرا بودند.
•البته گويا از دو منبع شايعه شد كه بهزاد نبوى در آن انفجار دست داشته است؟
بله، يكى از افراد نزديك به حزب توده و ديگرى از افراد نزديك به حزب جمهورى. همان روز واقعه از حزب اصفهان به ما خبر رسيد كه بهزاد نبوى قاتل شهيد رجايى است. درحالى كه هنوز اعلان رسمى در مورد اين اتفاق و شهادت رجايى و باهنر به وقوع نپيوسته بود. بعيد نيست كه خود مجاهدين هم در انداختن اين شايعه بر سر زبان ها دست داشته باشند.
•در مورد كشميرى چه فكرى مى كرديد؟
در ابتدا فكر مى كرديم كه شهيد شده است. بعدازظهر روز تشييع جنازه دوستانش در نخست وزيرى رفتند كه وسايل او را جمع و جور كنند و تحويل خانه اش بدهند، در داخل اتاق او به دنبال سوئيچ اتومبيلش مى گردند كه آن را پيدا نمى كنند، به سراغ ماشين او مى روند كه مى دانستند صبح با آن آمده و در كوچه بغل پارك شده كه مى بينند ماشين وجود ندارد. بلافاصله به مجموعه اى كه از نهادها و ارگان هاى مختلف در نخست وزيرى گردهم آمده بودند، اطلاع دادند و معلوم شد عامل انفجار خود كشميرى بوده است. آن جمع به اين نتيجه رسيد كه با توجه به تشييع جنازه انجام شده و اينكه همه فكر مى كنند كه ما كشميرى را كشته شده تلقى كرده ايم، بگذاريم اين تلقى باقى بماند، شايد كشميرى با خانواده اش رابطه بگيرد و از آن طريق بتوانيم سرنخ به دست بياوريم. خانه تحت الحفظ و روى تلفن شنود گذاشته شده و مرز ها بسته شده بود. اما اين اقدامات ۲۴ ساعت پس از ماجرا بود و متاسفانه نتيجه اى نداد.
•چه شد كه سال ۶۴ دوباره به سراغ شما و دوستانتان آمدند؟
اين مسئله دو بار اتفاق افتاد. يك بار در زمان مرحوم لاجوردى كه دادستان انقلاب مركز بود، چند نفر از دوستان را به اتهام قتل شهيد رجايى دستگير كردند كه پس از مدتى به علت اينكه چيزى به دست نياوردند آزاد شدند. بار ديگر هم در زمانى بود كه آقاى موسوى خوئينى ها دادستان كل شد و تصميم گرفت تكليف اين پرونده مشخص شود. همه دوستان را دستگير كردند و مرا هم خود آقاى موسوى خوئينى ها بازجويى كردند و بعد از مدتى به اين نتيجه رسيدند كه جرمى واقع نشده و در حضور دادستان كل و رئيس قوه قضائيه و آقاى رئيسى كه آن زمان سمت دادستانى پرونده را داشت امام دستور ختم پرونده را داد و مختومه اعلام شد.

http://www.emrouz.info/archives/2005/08/00055.php

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:16  توسط رضا  | 

روحانى مدرن
ضحى معتمدى
در سال ۱۳۱۲ در شهر كرمان متولد شد. محمدجواد دومين فرزند از خانواده اى بود كه به جز او داراى ۸ فرزند ديگر نيز بودند. محله پدرى وى معروف به «محله شهر» از محله هاى بسيار قديمى و مخروبه شهر كرمان به شمار مى رفت. پدرش پيشه ور بود و با داشتن مغازه اى كوچك از اين راه زندگى محقرانه ايشان را مى گذراند.
محمدجواد دروس ابتدايى را در خانه آموخت و سپس با راهنمايى حجت الاسلام حقيقى به مدرسه معصوميه براى فراگرفتن دروس حوزوى رفت. اين مدرسه تازه بعد از شهريور ۲۰ باز شده و آموزش را بعد از دوره رضاخانى از سر گرفته بود، جواد نيز همراه چند نفر از دوستان خود وارد اين مدرسه شد و تحصيلات جديدى را به صورت متفرقه و داوطلبانه آغاز كرد. او همزمان تحصيل كلاسيك خود را در مدارس عادى ادامه داد و توانست همزمان تا سال۳۲ كه تا سطح خوانده بود، مدرك سال پنجم علمى را نيز بگيرد. وى كه جوانى ۲۰ ساله بود در اين سال براى ادامه تحصيلات حوزوى به قم رفت و با توجه به عدم توان مالى خانواده خود از شهريه محدود آيت الله بروجردى استفاده كرد. اين شهريه در آن سال ها حدود۳۲ تومان در ماه بود كه پس از مدتى از طرف حوزه علميه كرمان نيز ماهى ۵۰ تومان به آن اضافه شد. در سال اول حضورش در قم به تحصيل «كفايت و مكاسب» در خدمت چند تن از استادان آن روز، مرحوم آقاى مجاهدى و آقاى سلطانى و ديگران پرداخت و از سال ۳۳ به درس خارج مشغول شد، اساتيد او را در اين دوره عمدتاً آيت الله خمينى، آيت الله بروجردى و علامه طباطبايى تشكيل مى دادند.
او درس فقه و اصول را از محضر امام به مدت ۷ سال تا حدود سال ۴۱ فراگرفت، همچنين دروس فقهى را از عالم جليل القدر آيت الله بروجردى و اسفار را نيز در مدت شش سال از علامه فراگرفت. البته او در اين مدت از درس تفسير علامه طباطبايى نيز استفاده مى كرد، كلاس تفسيرى كه بعدها با رفع اشكال و بحث به صورت تفسير الميزان درآمد.
البته محمدجواد از ابتداى ورودش دروس كلاسيك را هم فرو نگذاشت. در همان سال ابتدايى ورود به قم، در امتحانات متفرقه كلاس دوازدهم شركت كرد و بعد از گرفتن ديپلم كامل به دانشگاه وارد شد و در رشته الهيات ادامه تحصيل داد. او در اين دوران به خاطر آشنايى با دروس دانشگاهى بيشتر وقت خود را در قم مى گذراند و هفته اى يك يا دو بار تنها براى شركت در كلاس هاى ضرورى به تهران مى رفت. در حدود سال ۳۷ بود كه توانست ليسانس خود را از دانشكده الهيات بگيرد و همزمان با ادامه تحصيل در حوزه به مداومت آموزش تا مقطع دكترى در دانشگاه نيز بپردازد، و البته در اين ميان يك دوره فوق ليسانس را هم در رشته امور تربيتى در دانشكده ادبيات دانشگاه تهران گذراند.
بنا به نقلى از وى، او و دوستانش معتقد بودند حوزه بايد «از نظر نوع مطالعات و مسائل طرح شده و همچنين، از نظر تحقيقات علمى، فكرى و فلسفى تحرك جديد داشته باشد. خوشبختانه اين نهضت از چند سال قبل شروع شده بود. اولين جهش اين حركت، از طرفى توسط امام و از طرف ديگر، توسط علامه طباطبايى شروع شد.»
شاگردان اوليه اين رويكرد جديد علمى در حوزه را آقايان منتظرى، بهشتى، مشكينى و ... تشكيل مى دادند.
باهنر نيز توانست در دوره هاى دوم درس اين اساتيد شركت كند و به اين جريان تاليف و تحقيق و ترجمه در حوزه بپيوندد. مطبوعات به عنوان عامل ارتباطى و محرك نيز از چشم ايشان دور نماند. وى توانست بعد از مدت زمانى به كمك تنى چند از دوستان خود از جمله آقايان هاشمى رفسنجانى و مهدوى كرمانى و تنى چند از ديگر دوستان، مكتب تشيع را راه اندازى نمايد. اين حركت موجب شد ايشان بتوانند از سال ۳۶ به انتشار سالنامه و بعد فصلنامه بپردازند. البته بعد از انتشار هفتمين سالنامه آن را توقيف كردند. در آن زمان نيز كه تيراژ كتاب ها به مانند امروز پايين بود به قول باهنر نكته اى جالب در اين حركت فرهنگى يافت مى شد: «و نكته جالب اينجا بود كه آن روزها تيراژ كتاب ها بين ۱۰۰۰ الى ۳۰۰۰ بود، ولى وقتى ما اولين سالنامه را اعلام كرديم و قبوض مربوطه را فروختيم، (چون بودجه نداشتيم، از طريق فروش قبوض درصدد تهيه مخارج چاپ سالنامه شديم) و مردم در هر صورت مقالات و نويسندگان را مشاهده كردند، به قدرى استقبال شد كه مجبور شديم ۱۰۰۰۰ نسخه  چاپ كنيم، و باز تقاضا به قدرى زياد شد كه مجدداً ۵۰۰۰۰ نسخه ديگر منتشر كرديم. در آن روز تيراژ ۱۵۰۰۰ بسيار جالب و شايد واقعاً، بى نظير و به هر حال، جريان تازه اى بود.»
باهنر طى اين سال ها رسالت سنتى روحانيت را نيز فراموش ننمود و طبق روال عادى فعاليت روحانيون به منبر مى رفت، البته اين سخنرانى ها براى او ارمغانى داشت كه توانست براى نخستين بار طعم اولين توقيف را نيز بچشد. او كه در سال ۳۷ در آبادان مشغول به سخنرانى در باب اعتراض به وضعيت جديد شناسايى اسرائيل توسط دولت ايران و در حال اعتراضى شديد به دولت بود، توسط شهربانى آن زمان دستگير شد. اين اولين رويارويى وى با رژيم سلطنتى بود. اين اتفاق در شرايطى روى داد كه دستگيرى روحانيون هنوز اتفاق نادرى به شمار مى آمد.
وى در سال ۴۱ به عنوان مبلغ اسلامى از حوزه علميه قم به كشور ژاپن برگزيده شد. در ابتدا وى با قبول اين حركت به تهران رفت تا با فراگيرى يك دوره زبان انگليسى به كشور مورد نظر برود. اما با توجه به مشكلات به وجود آمده اين سفر به تاخير افتاد تا اواخر سال ۴۱ كه همراه بود با شروع مبارزات روحانيون بر ضد رژيم، او كه حدود ۷ ماه بود در تهران سكونت داشت بهتر ديد پس از اين واقعه در تهران بماند و از سفر چشم فرو بست.
135780.jpg
در سال ۴۲ و پس از اتفاقات روى داده در آن سال او از جمله روحانيونى بود كه براى تبديل حركت محرم آن سال به محرم حركت و قيام، به شهرستان ها سفر كردند، باهنر نيز به اين سبب به همدان رفت. به ايشان هشدار داده بودند كه در صورتى كه حضور مردم زياد شود ايشان دستگير خواهد شد اما او به اين تهديد ها وقعى ننهاد تا روز ششم كه سخنرانى ها و حضور مردم اوج گرفت. همين علت كافى بود تا در روز هفتم خرداد او دستگير شود. اما حضور و پافشارى مردم و موجى كه وجود داشت به خصوص آنكه هنوز واقعه ۱۵ خرداد به وقوع نپيوسته بود او را آزاد مى كنند و او به سخنرانى هاى خود در همدان ادامه مى دهد. البته از فرداى آن روز دستگيرى او حضور خود را مخفيانه در همدان ادامه مى دهد و بعد از برنامه هايى كه در آن شهر داشت مخفيانه به تهران همراهى شده و خوشبختانه دومرتبه از دستگيرى رهايى مى يابد.
دستگيرى بعدى وى تا زمان سالگرد واقعه مدرسه فيضيه طول كشيد؛ در سال ۴۲ و در سالگرد حمله به فيضيه در بازار تهران، مسجد جامع، مراسمى برگزار شد كه او مسئول اجراى سخنرانى آنجا بود. در شب سخنرانى سوم كه جمعيت قابل توجهى گردآمده بود، پليس با تعداد نفرات زيادى به مسجد آمدند و پس از دستگيرى وى او را به قزل قلعه انتقال دادند.
باهنر از ابتدا به آموزش و پرورش علاقه مند بود، در آن سال ها شهيد بهشتى و آقاى على گلزاده غفورى در آموزش و پرورش مشغول به كار بودند، حضور در اين وزارتخانه را با وى مطرح كردند، وى نيز بنا به علاقه اى كه داشت، اين حضور را پذيرفت. او از ابتدا براى برنامه ريزى و تاليف كتاب هاى دينى وارد اين مجموعه شد و توانست بعد از مدت كوتاهى، به قسمت برنامه ريزى كتاب هاى دينى وارد شود. محدوده كارى در قسمت تاليف دروس علوم دينى از اول ابتدايى تا سال هاى پايانى دبيرستان و بعد از آن كتب درسى رشته هاى تربيت معلم را شامل مى شد. در سال هاى اوليه او توانست بدون دخالت از طرف وزارت فرهنگ به تاليف كتب دينى بپردازد. به گفته خود وى: «ولى به يارى خدا موفق شديم. مطالب كتاب ها و خود كتاب ها را بدون كوچكترين دخالت دستگاه بنويسيم. مطالب آن كتاب ها حتى در بعضى از حوزه هاى مبارزاتى مخفى آن روز، به عنوان مطالب آموزشى، تعليم داده مى شد. مطالبى را كه در دوره دبيرستان و راهنمايى گنجانده بوديم.»
اين رويه ادامه داشت تا سال ۵۵ كه گويى پى به ماهيت بعضى كتاب ها برده بودند و آنها را براى بازبينى به و تجديد نظر به مراكز مربوطه مى فرستادند.
وزارت فرهنگ در معذورات جديدى قرار گرفته بود از طرفى به دنبال مولفين جديد مى گشت و از طرفى حتى مولفين اوقافى نيز از اين كار سر باز مى زدند. رويه درسى كتاب هاى تاليف شده باعث شده بود معلمان مدارس به راحتى با توجه به جو موجود بر عليه رژيم صحبت كنند كارى كه به راحتى امكان انجام آن در غير از اين شرايط كتب دينى به راحتى وجود نداشت.
تاكيد به سانسور مطالب در سال ۵۶ شدت بيشترى به خود گرفت تا آنجا كه بعضى مطالب از كتب دينى حذف شدند.
آيا نوشتن اين كتاب ها نوعى همكارى با دستگاه به حساب مى آمد؟ اين سئوالى بود كه براى تعداد زيادى از مبارزان و شايد نسل هاى بعدى باقى بماند!
همكارى در امر تعليم و تربيت كارى بود كه بسيارى از مبارزان به آن همت مى گماشتند و چه جايى بهتر از مدارس كه سر و كار بيشترى با دانش آموزان داشت.
باهنر خود در اين باره مى گويد: « در آن كتاب ها صدها مورد پيدا خواهيد كرد كه به صورت فشرده و مستقيم، اصطلاح طاغوت و توحيد كه نفى استكبار و استبداد و استعمار را دربردارد به كار برده شده. در اين كتاب ها آيات فراوانى از جهاد و لزوم مقابله با ظلم و بى عدالتى آورده شده است. بقيه را در همين كتاب هاى درسى به عنوان ضرورت مبارزه  مخفى و حفظ نيروها از دستبرد دشمن و ضربه  كارى زدن به دشمن، مطرح كرديم. تاريخ ائمه را از آن قسمت هاى مبارزاتى و انقلابى و درگيرى هايى كه با خلفا داشته اند، بيان كرديم.
مسائل اقتصادى كه در اين كتب آورديم، درباره ملى كردن صنايع و بسيارى از منابع طبيعى. و همچنين براى از بين بردن بسيارى از زمينه هاى سرمايه دارى و استثمارى، پيشنهادهايى كرديم. مسائل انفال به خوبى در آن كتب تبيين شده كه ثروت هاى عمومى، مبارزه با تبعيض، ظلم ها و طاغوت ها و استبدادها چيست. به همين دليل، بعضى مدعى هستند مقدارى از روشن بينى نسل جوان و نوجوان ما به خاطر خواندن اين نوع مسائل بود كه در كتاب هاى دينى مطرح شده است.»
همين روش ها كمكى بود براى وى تا بتواند در حالى كه از سال ۵۰ ممنوع از سخنرانى بود به عنوان مدرس و مولف در جمع هاى معلمان حضور پيدا كند و براى آنان صحبت نمايد، پيش از سال ۵۰ اكثر سخنرانى هاى او را حضور در انجمن اسلامى پزشكان و انجمن اسلامى مهندسان تشكيل مى داد، البته پاتوق اصلى وى را مسجد هدايت تشكيل مى داد، مسجد هدايت كه با حضور آيت الله طالقانى رنگ و بوى ديگرى داشت، مامنى بود براى حضور كليه افرادى كه به نوعى عرق مشترك مذهب و مليت آنها را به يكديگر نزديك مى كرد، باهنر نيز حدود سه سال ماه هاى رمضان را در آنجا به سخنرانى مى پرداخت و شب هاى جمعه بسيارى نيز در آنجا به منبر مى رفت، مسجد الجواد نيز با همكارى وى تاسيس شد و به پايگاه ديگرى تبديل شد و بالاخره حسينيه ارشاد جايگاه ديگرى بود كه با توجه به رويكرد جوانان به سخنرانان آن به مكانى عظيم در آن سال ها براى مبارزات فرهنگى تبديل گشته بود و باهنر نيز در آنجا به سخنرانى و درس مى پرداخت. از ديگر كارهاى وى تاسيس مدرسه رفاه با همكارى آقايان بهشتى، رفسنجانى و تعدادى ديگر از دوستانش بود، در تاسيس كانون توحيد هم او نقش بسزايى داشت، دفتر نشر فرهنگ اسلامى از ديگر مراكزى بود كه باهنر با آن همكارى داشت، اين دفتر سال ها به عنوان مركزى محسوب مى شد و سالانه ميليون ها جلد كتاب منتشر مى كرد و براى علاقه مندان به كتب اسلامى  يكى از جايگاه هاى مهم به حساب مى آمد.
در سال ۵۲ او تحت مراقبت شديدى قرار گرفت، در آن سال ها اغلب كسانى كه به مبارزه مى پرداختند به نحوى در معرض بازداشت قرار گرفته بودند. او جريان اين بازداشت خود را اينگونه تعريف مى نمايد: «يك جريان خانوادگى براى من پيش آمد، خواهرى داشتم كه نزد ما زندگى مى كرد، او را دستگير كردند. عمدتاً منظورشان از دستگيرى ايشان اين بود كه روابط ما را بپرسند كه ما با چه گروه هايى ارتباط داريم و چه جلساتى در منزل  ما تشكيل مى شود و چه مسائلى را تعقيب مى كنيم. بعد در همان رابطه، به منزل ما ريختند و آنجا را بازبينى كردند و چند روزى هم در كميته بوديم. اين دومين دستگيرى من بود. البته آن مسئله حدود يك سال ادامه داشت و بعد ظاهراً تمام شد. ولى كلاً تحت مراقبت بودم. مكرر به مراكز ساواك احضار مى شدم.»
در سال ۵۶ و ۵۷ او مجدداً سه مرتبه دستگير شد.
زمانى او به شيراز براى ايراد سخنرانى دعوت شد، حكومت نظامى در شهر برقرار و سخنرانى ممنوع شده بود، روز اول سخنرانى در دانشگاه برقرار شد، براى روز دوم راه ها به سمت دانشگاه بسته شده بود و سربازان مراقب رفت و آمدها بودند. وى با لباس مبدل به دانشگاه رفت و به سخنرانى پرداخت در آن روز اجتماع زيادى از دانشجويان در دانشگاه گرد آمده بودند، در هنگام بازگشت او در هواپيما بازداشت شد و پس از چند روز به تهران منتقل شد.
بار ديگر در اجتماعى كه در رمضان آن سال آخر مبارزه در درياى نو برپا شده بود شركت كرد، در آن اجتماع عده اى از علما و روحانيون براى هماهنگى تظاهرات و راهپيمايى هاى روزهاى بعد دور هم جمع شده بودند. با توجه به اطلاع پيدا كردن دستگاه كليه افراد آن جمع در خيابان و يا در منازل خويش دستگير شدند. او نيز به همراه آيت الله موسوى اردبيلى در خيابان دستگير شد.
در پيش از انقلاب در كميته اعتصابات شركت داشت و پس از انقلاب در كميته هماهنگى براى بازگشايى مدارس به همراه شهيد رجايى حضورى پررنگ داشت. از ديگر فعاليت هاى او پس از پيروزى انقلاب عضويت در شوراى انقلاب و ديگرى مقدمات تاسيس حزب جمهورى اسلامى بود؛ حزبى كه در ماه هاى پايينى حضورش به علت عدم توان دبيركل وقت حزب - آيت الله خامنه اى- به عت اتفاق ناگوارى كه در جريان ترور مسجد ابوذر براى ايشان اتفاق افتاده بود به دبير كلى حزب منصوب شد. شهيد محمدجواد باهنر در ماه هاى ابتدايى تشكيل دولت موقت نيز به همراهى شهيد رجايى به عنوان مشاورين وزير وقت آموزش و پرورش به ساماندهى جديد اين وزارتخانه پرداخت.
آخرين مسئوليت او پس از برعهده گيرى وزارت آموزش و پرورش در زمان دولت رجايى و در زمان رياست جمهورى بنى صدر، حضورش به عنوان نخست وزير در دولت شهيد رجايى بود، جايگاهى كه بيش از يك ماه دوام نياورد و به ملكوت همراهى اش كرد.
روحش شاد
http://www.sharghnewspaper.com/840608/html/v7.htm
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:14  توسط رضا  | 

معلمى كه رئيس جمهور شد
حميد صداقت
135753.jpg
چهارسالش بود كه پدرش را از دست داد. با فقر از همين دوران آشنا شد. در فقدان پدر و مادر نان آور خانه شد. در زيرزمين خانه به شكستن بادام و گردو و پاك كردن پنبه مشغول بود و از همين راه با درآمد ناچيزش هزينه زندگى بخورونميرى را تامين مى كرد. رجايى كوچك سرانگشتان ترك خورده مادر را مى ديد و تا عمق جانش از رنج مادر و ندارى و تنگدستى رنج مى برد. اين مشاهدات او را برانگيخت كه در همان دوران كودكى به فكر معاش خانه بيفتد و همزمان با تحصيل در دوره دبستان در مغازه خويشاوندى به شاگردى مشغول شود. شايد كمى از بار سنگين مادر بكاهد. ۱۴ سالش شد. به فكرش رسيد از قزوين به تهران بروند. شايد كارى بهتر برايش فراهم شود. رجايى نوجوان به هر درى سركشيد، شاگرد مغازه آهن فروشى شد، به دستفروشى پرداخت، هر روز فروش جنسى را تجربه كرد. روزها را به تلاش براى گذران زندگى خود و مادر رنجديده اش مى پرداخت و شب ها به كلاس درس مى رفت. دوسال به همين منوال گذشت، قبل از نهضت ملى شدن نفت آخرين بساطى كه براى دستفروشى پهن كرد در سبزه ميدان بود. ماموران حكومت  رزم آرا طى يورشى به دستفروشان به قلع و قمع آنان پرداختند و اين تنها امكان كسب و كار را نيز از او سلب كردند. اين روزها ذهن رجايى جوان درگير يافتن راهى براى امرار معاش روزانه بود. مادر پيرش را ياراى كاركردن بيشتر نبود. ولى آخرين راه هاى كسب درآمد هم برروى او بسته  شده  بود. سرانجام به صورت پيمانى به استخدام نيروى هوايى درآمد. حقوق ثابت ولو اندك ارتش تا حدى به زندگى او رونق و ثباتى بخشيد و از دغدغه نادارى تا حدى كاست. در پنج سالى كه در ارتش خدمت كرد درس را هم پيگيرانه ادامه داد و ديپلم گرفت. در همين سال ها بود كه او به جريان هاى مذهبى و سياسى موجود راه  پيداكرد. با جريان نواب صفوى آشناشد، در فعاليت هاى جبهه ملى مشاركت كرد، مسجد هدايت و سخنرانى هاى گرم طالقانى را شناخت و گمشده اش را در اوجست. اين آشنايى آتشى در دل او افكند كه ديگر خاموش نشد و او را به عرصه هاى ديگر سياسى كشاند. بعد از كودتاى سال ۱۳۳۲ در جريان تصفيه نيروى هوايى او را به نيروى زمينى فرستادند كه موجب اعتراض وى واقع شد. همين مسئله بهانه اى شد كه او در سال ۱۳۳۴ از ارتش استعفا كرده و به شغل معلمى روى آورد. او فقر و محروميت را با جان و پوست خود چشيده بود و در اين سال ها همدردان خود را نيز ديده بود كه در بدترين شرايط در گوشه و كنار سرزمينش عنوان زندگى را با خود يدك مى كشند . آموزه هاى طالقانى با اين مشاهدات زجرآور درهم آميخت و او را به فكر يافتن راه نجاتى ديگر انداخت. اما اين بار ديگر به فكرنجات خود از چنگ فقرنبود كه به نجات ملتش مى انديشيد. با اعلام تشكيل نهضت آزادى در سال،۱۳۴۰ او به اين جريان گرايش پيداكرد و سال بعد به عضويت آن درآمد. سال ۱۳۴۱ تصميم به ازدواج گرفت. ۲۹ سالش بود و به خواستگارى دخترى ۱۹ ساله از آشنايان رفت. برخلاف عرف جارى كه حداقل با وعده وعيدها نويد زندگى خوشى را به همسرشان مى دهند، او صادقانه از ندارى مال ومنال و داشتن بيمارى  و ضعف هاى نفسانى خود سخن گفت. صداقت او مهمترين جاذبه اى بود كه همسرش را به سوى او كشاند. همسرى كه با اين انتخاب نشان داد با ديگر همسالانش متفاوت است، نگاهى ديگر به زندگى دارد و سودايى پرشور در سر. اولين آزمايش اين زوج خيلى زود سررسيد. يك سال از ازدواج آنها نگذشته بود كه رجايى را در قزوين همراه با اعلاميه هاى نهضت آزادى بازداشت كردند. كسى نفهميد و هنوز هم نمى داند در يك ماه  ونيمى كه رجايى زندان بود همسر جوانش كه به اميدى به خانه اين مرد آمده بود چه شب ها و روزهايى را گذراند و چه نگرانى ها و تشويش هايى در لحظه لحظه هاى آن دوران به جان و روح او چنگ انداخت. اما گويى تقدير براى او رويايى ديگر داشت. با دستگيرى سران نهضت آزادى و محاكمه آنان فعاليت نهضت نيز از اوج افتاد. اما رجايى پس از آزادى نيز نتوانست آرام بنشيند. گرچه در اين سال ها در مدرسه كمال و امثال آن به تدريس مشغول بود و كار فرهنگى و روشنگرى براى دانش آموزان را سخت پى  مى گرفت، اما همچنان در فكر راهى عمومى تر و فراگيرتر بود. پس از دستگيرى اعضاى مؤتلفه اسلامى با تعدادى ديگر از باقيمانده آنان جمعى سازمان دادند كه در قالب جريانى رسمى و خيريه به نام بنياد تعاون و رفاه اسلامى فعاليت خود را شروع كرد. اين جمع ضمن آن كه به فقرا و محرومين كمك هايى مى كرد، براى ارتباط فعالان سياسى نيز پوشش رسمى مناسبى فراهم كرده  بود. اما در پس سال هاى سكوت و خفقان قبل از ۵۰ به تدريج جريانى ديگر به ظهور رسيد كه خيل عظيمى از نيروهاى فعال و مبارز را به خود جذب نمود. رجايى كه با سران سازمان مجاهدين در انجمن اسلامى دانشجويان آشنا شده بود نيز به اين جريان پيوست. تنها امكانى كه داشت خانه شخصى اش بود كه هرزمان لازم بود در اختيار اعضاى سازمان قرار مى داد. همسرش در همه اين مراحل كه بى شك هزينه هنگفتى دربرداشت همراه  و ياور او بود. او كه با اعضاى كادر مركزى سازمان در زمان هاى مختلف آشنايى و ارتباط داشت چنان با آرامش و متانت رفتار مى كرد كه به  رغم ضربه هاى متعددى كه به سازمان وارد آمد ساواك به ارتباط وى پى نبرد. او با احمدرضايى، رضا رضايى و بعد از آن بهرام آرام و لطف الله ميثمى در ارتباط بود. در مدرسه رفاه نيز با پوران بازرگان همسر حنيف نژاد قبل از مخفى شدن وى همكار بود. بعد از مخفى شدن پوران، رجايى برخى مدارك و نوشته هاى او را در منزل خواهرش پنهان مى كند. يكى از اين كتاب ها توسط خواهرزاده به شخص ديگرى داده مى شود. با دستگيرى وى و گرفتن كتاب مورد نظر سرانجام ساواك به رجايى مى رسد. در ۱۱ ارديبهشت ۱۳۵۳ رجايى دستگير مى شود. ساواك از او رابطه سازمانى مى خواهد و رجايى منكر اين رابطه مى شود. بازجويى و شكنجه هاى طاقت فرسايى را تحمل مى كند بدون اينكه اطلاعاتى درباره سازمان و ارتباط هاى خود بگويد. فعاليت هاى خود را در حد مشاركت در مدرسه رفاه و فعاليت هاى آموزشى و مذهبى و خيريه نشان  مى دهد. سرانجام وقتى سازمان با تغيير ايدئولوژى و دستگيرى كادر مركزى در سال ۵۴ متلاشى مى شود، از طريق آنها اطلاعاتى درباره رجايى لو مى رود و او بارديگر به زير شكنجه مى رود. سرانجام بازجوها در حالى كه در گردش كار بازجويى اش نوشتند او عضو سازمان بوده ولى اعتراف نكرده است دست از سرش برداشتند و او را به دادگاه و زندان عمومى فرستادند. او كه همچنان اسرار زيادى از سازمان در سينه داشت بى آنكه حد ارتباط خود را براى دوستان بگويد با كشمكش ها و تنش هاى فكرى درون زندان مواجه  شد. تشكيلات مجاهدين در زندان كه در آن زمان رجوى در راس  آن بود هر كس را كه استقلال فكرى داشت و سئوال يا انتقادى نسبت به مواضع آنها مطرح مى كرد طرد و منزوى مى كردند و با برچسب و اتهامات گوناگون مى كوشيدند او را متهم نمايند. پس از آزادى از زندان در ۲۸ آبان ۵۷ از افراد اوليه و اصلى انجمن اسلامى معلمان شد. پس از بازگشت حضرت امام و استقرار ايشان در مدرسه رفاه، رجايى تلاش كرد تا صداى امام را به گوش مردم برساند. در همين زمان تعدادى از سران رژيم در مدرسه رفاه زير نظر وى نگهدارى مى شدند و وى در مقابل عقيده عده اى كه قائل به اعدام اين افراد بودند معتقد به اعمال قانون در قبال ايشان بود.
• پيروزى انقلاب اسلامى 
يكى از كانون هاى مهم جهت معرفى فرهنگ اسلامى - سياسى جديد به جامعه، شبكه وسيع آموزش و پرورش بود. رجايى پس از ورود به آموزش و پرورش با توجه به تغييرات گسترده و ساختارى كه به وجود آورد به سمبل آموزش و پرورش تبديل شد. رجايى و ديگر اعضاى انجمن اسلامى  معلمان پس از پيروزى انقلاب نقش بنيادينى در تحقق انقلاب فرهنگى و به ثمررسيدن اهداف آموزش و پرورش نظام جمهورى اسلامى داشتند. پس از استقرار دولت موقت و انتصاب غلامحسين شكوهى در اسفند ۵۷ به عنوان وزير آموزش و پرورش رجايى به عنوان مشاور وى برگزيده شد و در تاريخ ۱۸ شهريور ۵۸ زمانى كه دكتر شكوهى به علت بيمارى از آموزش و پرورش استعفا داد، تا مهرماه سال ۵۸ رجايى به عنوان سرپرست موقت وزارت آموزش و پرورش به كار خود ادامه داد و در هفتم مهرماه هنگامى كه مهندس بازرگان تركيب جديد كابينه خود را اعلام كرد وى به عنوان كفيل آموزش و پرورش منصوب شد. پس از استعفاى مهندس بازرگان، رجايى از تاريخ ۲۵ آبان ۵۸ به عنوان وزير آموزش و پرورش دولت شوراى انقلاب به كار خود ادامه داد. با شروع حركت براى تشكيل مجلس وى از شهر تهران در اولين دوره انتخابات كه در تاريخ ۲۴ اسفند ۵۸ برگزار شد، شركت نمود و به عنوان نماينده دوازدهم حوزه انتخابيه تهران وارد مجلس شد.
• انتخاب نخست وزيرى
پس از انتخاب حجت الاسلام اكبر هاشمى رفسنجانى به رياست مجلس شوراى اسلامى در ۲۹ تير ۵۹ و سوگند ابوالحسن بنى صدر در ۳۱ تير همان سال در مجلس مسئله انتخاب نخست وزير به وجود آمد. پس از اداى سوگند توسط بنى صدر نام دو تن به عنوان نخست وزير مطرح شد كه يك نفر فرد پيشنهادى رئيس جمهور و ديگرى فرد پيشنهادى حزب جمهورى اسلامى  بود. نخستين فردى كه به عنوان شخص مورد نظر رئيس جمهورى مطرح شد سيد احمد خمينى بود و شخص مورد نظر حزب هم جلال الدين فارسى. پيشنهاد سيد احمد خمينى با مخالفت امام مواجه شد و پس از آنكه پيشنهاد جلال الدين فارسى منتفى گرديد، بنى صدر، مصطفى ميرسليم را به مجلس معرفى كرد كه وى نيز با عدم تمايل نمايندگان مجلس مواجه شد و بنى صدر پيشنهاد مسكوت گذاشتن نخست وزيرى وى را داد . در نهايت قرار شد با توافق رئيس جمهور و مجلس، هياتى انتخاب شود تا صلاحيت افراد موردنظر براى نخست وزيرى را بررسى و معرفى كند. افراد هيات عبارت بودند از على اكبر پرورش، آيت الله امامى كاشانى، حجت الاسلام محمد يزدى و جلالى نماينده رئيس جمهور. هيات مذكور در نهايت ۱۴ نفر را براى تصدى مقام نخست وزيرى مورد بررسى قرار داد. اين ۱۴ نفر عبارت بودند از:
۱ _ سيد محمدكاظم بجنوردى ۲ _ حسن حبيبى ۳ _ صادق خلخالى ۴ _ مصطفى چمران۵ _ محمدعلى رجايى۶ _ عزت الله سحابى ۷ _ احمد سلامتيان ۸ _ رضا صدر ۹ _ محمد غرضى ۱۰ _ محمد غروى ۱۱ _ جلال  الدين فارسى ۱۲ _ موسى كلانترى ۱۳ _ مصطفى ميرسليم ۱۴ _ محسن يحيوى
پس از بررسى ها و مذاكرات پنهان و آشكار هيات مذكور در تاريخ ۱۸ مرداد ۵۹ نظر نهايى خود را مبنى بر انتخاب محمدعلى رجايى به عنوان نخست وزير اعلام كرد و بنى صدر وى را در ۱۹ مرداد به مجلس براى اخذ راى اعتماد معرفى كرد. راى گيرى در تاريخ ۲۰ مرداد صورت گرفت و رجايى با ۱۵۳ راى موافق، ۲۴ راى مخالف و ۱۹ راى ممتنع از مجموع كل ۱۹۶ راى با اكثريت آرا به عنوان اولين نخست وزير نظام جمهورى اسلامى انتخاب شد. پس از بحث و كشمكش هاى فراوان ميان بنى صدر و رجايى وى (رجايى) ليستى ۲۱ نفره از وزراى پيشنهادى خود را به بنى صدر اعلام كرد و همچنين ليست خود را بدون تصويب بنى صدر در تاريخ ۹ شهريور ۵۹ به مجلس معرفى كرد. از تاريخ نهم تا پانزدهم به بحث و بررسى در زمينه انتخاب وزرا سپرى شد و در اين روز بنى صدر طى نامه اى صورت اسامى ۱۴ نفر از ۲۱ نفر پيشنهادى رجايى را به شرح زير براى كسب راى اعتماد به مجلس معرفى كرد:
۱ _ آموزش عالى و فرهنگ- دكتر حسن عارفى ۲ _ ارشاد ملى-عباس دوزدوزانى ۳ _ بهدارى -دكتر هادى منافى ۴ _ بهزيستى -دكتر محمدعلى فياض بخش ۵ _ پست و تلگراف و تلفن -دكتر محمود قندى ۶ _ دفاع -سرهنگ جواد فكورى ۷ _ راه-مهندس موسى كلانترى ۸ _ شهرسازى و مسكن-مهندس محمدشهاب گنابادى ۹ _ صنايع -مهندس محمدرضا نعمت زاده ۱۰ _ كشاورزى-مهندس محمد سلامتى ۱۱ _ كشور-آيت الله مهدوى كنى ۱۲ _ مشاور و سرپرست شركت ملى فولاد ايران-دكتر محمد احمدزاده ۱۳ _ نيرو -دكتر حسن عباس پور ۱۴ _ مشاور در امور اجرايى - مهندس بهزاد نبوى
اسامى هفت نفر از وزراى پيشنهادى كه مورد تاييد رئيس جمهور قرار نگرفتند به شرح زير است:
۱ _ آموزش و پرورش -على اكبر پرورش ۲ _ امور اقتصاد و دارايى - دكتر محسن نوربخش ۳ _ برنامه و بودجه -سيد اسماعيل داوودى ۴- خارجه -مهندس ميرحسين موسوى ۵ _ كار -احمد توكلى ۶ _ نفت-اصغر ابراهيمى 
و وزير بازرگانى
سپس وزراى بعدى به ترتيب در تاريخ هاى زير معرفى شدند:
سوم مهرماه ۱۳۵۹ وزير نفت
چهاردهم آبان ماه ۵۹ وزير كار و امور اجتماعى و وزير دادگسترى
چهاردهم آذرماه ۵۹ وزير آموزش و پرورش
بيستم اسفند ۱۳۵۹ وزير بازرگانى و وزير امور اقتصاد و دارايى
خرداد ۱۳۶۰ وزير دادگسترى
چهاردهم تير ۱۳۶۰ وزير امور خارجه
دولت رجايى در مدت نخست وزيرى وى با بحران هاى متعددى مواجه بود. از جمله اين بحران ها، بحران گروگانگيرى بود كه رجايى بنا به در خواست مجلس شوراى اسلامى  مامور رسيدگى و حل مسئله گروگانگيرى شد كه در دى ماه ۱۳۵۹ براساس بيانيه دولت الجزاير و پذيرش آن از طرف آمريكا اين مشكل حل شد. از ديگر مسائلى كه دولت رجايى با آن مواجه بود، مسئله جنگ تحميلى در عرصه سياست خارجى و مبارزه مسلحانه احزاب و گروه هاى ضدانقلاب و تشديد بحران هاى قوميتى در عرصه داخل بود. پس از پيروزى انقلاب دو گرايش عمده در ساختار سياسى ايران بروز يافت: گرايش ملى گرايانه يا ليبرال و گرايش مكتبى يا خط امامى  و هركدام از اين دو گرايش بخشى از حاكميت را به خود اختصاص داده بودند. در تقسيم بندى فوق بنى صدر به جناح ليبرال و رجايى به خط امام تعلق داشت. پس از انتخاب رجايى به نخست وزيرى جناح ليبرال در اقليت قرار گرفت. اختلاف رجايى و بنى صدر نه اختلاف شخصى و سليقه اى بلكه ناشى از چالش دو خط فكرى مسلط در حاكميت رسمى  جامعه بود و به آسانى هم قابل حل نبود. رجايى از همان روز اول نه تنها از آشكاركردن اختلافات خوددارى مى كرد ، بلكه تلاش جدى داشت تا مسائل بر طرف شود و اختلافات موجود بين رئيس جمهور و نخست وزير تا حد ممكن از بين برود. در مجموع وى خيلى تلاش كرد تا فضاى مفاهمه و همراهى بين او و بنى صدر به وجود آيد ولى اين تلاش ها مثمرثمر واقع نشد. پس از مدت ها كشمكش بين ابوالحسن بنى صدر و همفكرانش از يك سو و نيروهاى موسوم به خط امام از طرف ديگر، با اوج گيرى اختلافات و كارشكنى ها در شرايط بحرانى امام خمينى در تاريخ ۲۰ خرداد ۶۰ بنى صدر را از فرماندهى كل نيروهاى مسلح بركنار كرد و سرانجام پس از آنكه مجلس راى به عدم كفايت سياسى بنى صدر داد، در تاريخ ۱ تير ۶۰ امام(ره) وى را از رياست جمهورى عزل كرد.در پى اعلام انتخابات رياست جمهورى، رجايى نيز به عنوان يكى از نامزدها ثبت نام كرد. وى در تبيين برنامه هاى خود اعلام داشت كه تنها وعده اش اين است كه قانون اساسى را به عنوان مهمترين برنامه كارى در مقابل داشته باشد.دومين انتخابات رياست جمهورى در دوم مردادماه ۱۳۶۰ برگزار شد و رجايى با اكثريت مطلق آراى اخذ شده يعنى ۱۳۰۰۱۷۶۱ راى از ۱۴۷۶۳۳۶۲ راى به عنوان رئيس جمهور انتخاب شد. وى در دوازدهم مرداد ۶۰ در جلسه علنى مجلس شوراى اسلامى ، مراسم تحليف را به جا آورد و اولين اقدام وى در مقام رياست جمهورى معرفى محمدجواد باهنر به عنوان نخست وزير بود. وى در دوره كوتاه مدت رياست جمهورى خود (۲۸ روز) راه و خط مشى انقلابى و مكتبى را كه در دوره نخست وزيرى در پيش گرفته بود ادامه داد.ساعت ۴۵:۱۴ دقيقه روز يكشنبه هشتم شهريور ۱۳۶۰ طى جلسه شوراى عالى امنيت ملى كه آخرين جلسه اى بود كه به رياست رجايى برگزار مى شد هنگامى كه وحيد دستجردى رئيس شهربانى كل كشور داشت گزارشى در مورد شهادت سرگرد همتى فرمانده يگان مالك اشتر ارائه مى كرد ناگهان در ساعت ۱۴:۱۵ بمب آتش ز ايى در طبقه اول ساختمان نخست وزيرى منفجر شد و رجايى و محمدجواد باهنر به شهادت رسيدند.
http://www.sharghnewspaper.com/840608/html/v3.htm
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 18:0  توسط رضا  | 

اينك كه دولت جديد با شعار عدالت و مبارزه با فساد، زمام امور كشور را عملا به دست گرفته است، بي‌مناسبت نديديم متن كامل نامه «اميركبير» به «ناصرالدين‌شاه» را كه در زمان صدارتش خطاب به «پادشاه» نوشته است، منتشر كنيم تا بلكه الگويي عملي براي همه كساني باشد كه خود را اصولگرا مي‌دانند.

مديران ارشد كنوني، تنها در صورتي در شعارهاي خود صادق شناخته مي‌شوند كه ضمن استفاده از پتانسيل مديران دانا و توانا و سالم گذشته، بدون مصلحت‌انديشي و ايجاد روابط جديد، با مديران فاسد برخورد كرده و جلوي تضييع حقوق و اموال عمومي را بگيرند.

«قربانت شوم!
الساعه كه در ايوان منزل با همشيره همايوني به شكستن لبه ناني مشغولم، خبر رسيد كه شاهزاده موثق‌الدوله، حاكم قم را كه به جرم رشاء و ارتشاء معزول كرده بودم، به توصيه عمه خود، ابقا فرموده و سخن هزل بر زبان رانده‌ايد. فرستادم او را تحت‌الحفظ به تهران بياورند تا اعليحضرت بدانند كه اداره امور مملكت، با توصيه عمه و خاله نمي‌شود.
زياده جسارت است. تقي».

http://www.baztab.com/news/28305.php
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 13:40  توسط رضا  | 

محمود احمدي‌نژاد، رئيس جمهوري اسلامي ايران، عصر ديروز با ارسال پيامي به مراسم بزرگداشت مرحوم كيومرث صابري فومني (گل آقا)، از سال‌ها تلاش فرهنگي وي تقدير كرد.

به گزارش فارس، متن اين پيام به اين شرح است:
«تجليل از مرحوم كيومرث صابري (گل آقا) تكريم اصحاب فرهنگ و هنر و تعظيم هويت و افتخارات ملت ايران است و اينجانب اهتمام انجمن آثار و مفاخر فرهنگي را در اين زمينه ارج مي‌نهم».

«گل آقاي عزيز، روحي لطيف و انديشه‌اي فاخر داشت. او هنرمندي چيره دست بود كه با آميختن لطافت و طنز، بردباري در برابر نقد را ترويج كرد و به طور غير قابل انكاري، اخلاف و انصاف را در شيوه بديع خود به كار گرفت».

در ادامه اين پيام كه در حضور حداد عادل رئيس مجلس شوراي اسلامي، حسن حبيبي رئيس فرهنگستان زبان و ادبيات فارسي قرائت شد، آمده است: «ويژگي‌هاي ذاتي و منحصر به فرد مرحوم صابري، بنياني مرصوص براي شخصيت فرهنگي او محسوب مي‌شد، اما همنشيني‌اش با معلمي وارسته و انساني كم نظير هم‌چون شهيد والامقام رجايي از او شخصيتي ممتاز ساخته بود».

«تقارن زيباي اين بزرگداشت با سالروز شهادت شهيد رجايي را به فال نيك مي‌گيرم و از خداوند متعال براي آن عزيز سعيد، غفران و رحمت واسعه الهي را طلب مي‌كنم».
«پاسداشت دستاوردهاي فرهنگي و هنري مفاخر ايران عزيز و تمجيد از سرمايه‌هاي بي‌بديل انساني اين مرز و بوم، اقدامي ارزشمند است و اينجانب موفقيت و سربلندي يكايك شما عزيزان را از خداوند مسئلت دارم».

همچنين سيدمحمد خاتمي كه از وي براي حضور در اين مراسم دعوت شده بود، چون نتوانسته بود در اين مراسم حاضر شود، با ارسال نامه‌اي عدم حضور خود را «سلب توفيق» عنوان كرد.

متن اين نامه به اين شرح است:
«اگر توفيق حضور در جمع مباركي كه عزم بزرگداشت چهره تابناك گل‌ آقاي عزيز را دارد مي‌داشتم، بيش از پيش بر خود مي‌باليدم و بهره‌گيري از اين جمع پرفيض را غنيمت مي‌شمردم، ولي افسوس كه تقدير، اين توفيق را از من سلب كرده است.

بدين وسيله ياد آن عزيز را گرامي مي‌دارم و اقدام خوب تقديركنندگان از جناب آقاي كيومرث صابري را مي ستايم و براي همگي آرزوي موفقيت مي‌كنم».

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 13:35  توسط رضا  | 

مهدي مهدوي‌كيا، بازيكن ايراني تيم «هامبورگ»، به دليل ارائه بازي خوب در مسابقه اخير بين تيم‌هاي فوتبال «هامبورگ» و «هانوفر»، به عنوان يكي از برترين‌هاي تيم هفته سوم بوندسليگاي آلمان انتخاب شد و توانست جايگاه خود را در تركيب اصلي تيم هامبورگ نيز تثبيت كند.

ملي‌پوش كشورمان در تيم هامبورگ در گفت‌وگو‌يي با ايپنا، به روزهاي سخت گذشته اشاره كرده و يادآور شده كه تنها خدا عامل همه موفقيت‌هايش بوده است، تنها كسي كه نمي گذارد تنهايي غربت بر انسان سنگيني كند.

وي مي‌گويد: روزهاي سختي را سپري كردم و منتظر اين لحظه بودم كه خدا را شكر فرا رسيد. مي‌خواستم بگويم مهدي هنوز تمام نشده است و حرف‌هاي زيادي براي گفتن دارد. پس از مدتها به تركيب اصلي هامبورگ راه پيدا كردم و خوشبختانه اين بازگشت با گلزني‌ام همراه شد، از اين موضوع خيلي خوشحالم.

مهدوي كيا افزود، واقعاً شرايط بسيار سختي را تجربه كردم، پس از شش سال ثابت بازي كردن در هامبورگ تبديل به يك بازيكن ذخيره شده بودم و اين مرا آزار مي داد. البته به عنوان يك بازيكن حرفه‌اي بايد با شرايط كنار مي‌آمدم، به همين دليل فقط به تمرين فكر كردم تا روزي براي بازي كردن شانس به من هم برسد. بايد همه را متقاعد مي‌كردم كه دوباره مي‌توانم تا حد ممكن سعي كنم مسائل شخصي را به خانواده‌ام انتقال ندهم ولي اين موضوع روي من تأثيرگذار بود و احساس مي كردم كه مهدوي‌كيا تنهاست. روزهاي وحشتناكي را سپري كردم ولي يكي كيا را نجات داد.

خدا، خيلي كمكم كرد
خدا هميشه مرا كمك كرده و اين بار هم تنهايم نگذاشت. وقتي گل زدم احساس عجيبي داشتم و بيشتر از گذشته حضور خدا را احساس كردم، او به من كمك كرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1384ساعت 13:32  توسط رضا  | 

روابط عمومي وزارت نفت اعلام كرد، دكتر محمود احمدي نژاد رئيس جمهوري اسلامي ايران، با صدور حكمي مهندس سيد كاظم وزيري هامانه را به سر پرستي وزارت نفت منصوب كرد.
در اين حكم آمده است:
«بسم الله الرحمن الرحيم
جناب آقاي مهندس وزيري هامانه
به استناد اصل 135 قانون اساسي جمهوري اسلامي ايران و با عنايت به مراتب تدين، تعهد و سوابق مفيد اجرايي، به موجب اين حكم، جنابعالي را به سمت «سرپرست وزارت نفت» منصوب مي‌كنم.
اميدوارم با همكاري كاركنان زحمتكش و خدوم وزارت نفت، خدمات ارزنده‌اي ارائه كنيد و در عين همكاري و هماهنگي با هيئت محترم وزيران و انجام وظايف قانوني در تحقيق اصول چهار گانه دولت شامل: عدالت گستري، مهرورزي، خدمت به بندگان خدا و پيشرفت و تعالي مادي و معنوي كشور تمام سعي و تلاش خود را معمول داريد.
از خداوند متعال مزيد توفيقات جنابعالي را مسالت مي‌كنم.»

گفتني است، مهندس سيد كاظم وزير هامانه، پيش از اين معاونت هماهنگي وزارت نفت را عهده‌دار بود.
وزيري هامانه در سال 1324 خورشيدي در يزد به دنيا آمده و داراي ليسانس مهندسى مكانيك و فوق ليسانس مديريت است.
سمت‌هاي پيشين وي در صنعت نفت به شرح زير است:
- مهندس پروژه در مهندسى و ساختمان نفت
- مدير امور ادارى شركت ملى نفت و عضو هيأت مديره شركت ملى نفت ايران
- رئيس بررسى و تنظيم هدفها و خط‌مشى‌ها برنامه ريزى نفت
- با حفظ سمت به‌ عنوان معاون مدير امور ادارى
- معاون مدير برنامه ريزى تلفيقى شركت ملى نفت ايران
- مدير برنامه ريزى تلفيقى و عضو هيأت مديره نفت
- با حفظ سمت مدير برنامه ريزى و عضو هيأت مديره پالايش و پخش
- با حفظ سمت معاون وزير در برنامه ريزى و پژوهش
- عضو هيئت امنا دانشگاه صنعت نفت
- با حفظ سمت معاون وزير و مديرعامل پالايش و پخش
- قائم مقام مدير عامل و مدير امور ادارى وعضو هيئت مديره نفت
- قائم مقام مدير عامل و عضو هيأت مديره كالاى لندن
- معاون وزير در امور اشتغال
- معاون وزير در امور هماهنگي

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 23:1  توسط رضا  | 

يك منبع آگاه با تاييد انتخاب حسين دهقان معاون رييس جمهور و رئيس بنياد شهيد و امور ايثارگران بر شايعات موجود ميان انتخاب يا عدم انتخاب وي به عنوان شهردار جديد تهران خاتمه داد.

به گزارش فارس اين منبع آگاه با تاكيد بر اين كه انتخاب دهقان طي روز گذشته با اكثريت آراء صورت گرفته است در خصوص علت عدم بيان نام شهردار جديد توسط رييس شوراي شهر تهران گفت: با توجه به اين كه آقاي دهقان حكم معاونت رييس جمهور و رياست بنياد امور ايثارگران را برعهده دارد بنابراين دريافت نظر موافق رييس جمهور نسبت به اين انتخاب ضروري است.
وي در پاسخ به اين سوال كه آيا در صورت عدم موافقت رئيس جمهوري علي آبادي معاون فني-عمراني شهرداري تهران جايگزين خواهد شد، افزود:روز گذشته از مجموع 14 عضو حاضر در جلسه تنها 3 نفر به آقاي علي آبادي راي موافق دادند و 3 نفر راي سفيد، به همين دليل آقاي دهقان با 8 راي موفق به احراز پست شهردار تهران شد.
اين منبع‌ آگاه در خصوص جلسه روز سه شنبه شوراي شهر تهران و امكان راي گيري نهايي شهردار جديد گفت:هنوز معلوم نيست كه فردا جلسه داشته باشيم و امكان دستيابي به پاسخ نهايي و اعلام نام شهردار منوط به تلاشهاي رييس شوراي شهر تهران در اين زمينه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 22:11  توسط رضا  | 

سلام رضا جان. از اخبار جالبی که تو این وبلاگ هست استفاده کردم.اما با اجازت میخواستم بگم حوزه ی روزنامه هایی که اخبار وبلاگت رو از اونا درمیاری محدوده.چون اینطور که من دیدم بیشتر اخبارت رو از روزنامه ی ایران گرفته بودی و البته یکی دوتا خبر هم از شرق.پیشنهاد دیگه یی که داشتم این بود که بعد از هر خبری که بصورت مشروح در وبلاگت میاری لیستی از لینک های مهم خبری رو هم درج کنی.به هر حال از آشناییت خوشحال شدم.البته میبخشی فضولی کردما.حداقلش این بود که یه دوست خوب پیدا کردم.به قول حافظ:نیست بر لوح دلم جز الف قامت دوست/چه کنم حرف دگر یاد نداد استادم...به ما هم سر بزن. راستی من خیلی مایلم باهات تبادل لینک داشته باشم.اگه موافق بودی لطف کن در قسمت نظرات وبلاگم به من اعلام کن تا لینک وبلاگت رو با هر عنوانی که دوست داری بذارم.راستی اگه موافق بودی و خواستی لینک وبلاگ من رو تو اینجا بذاری لطفا با این عنوان باشه:((نمیخوای پولدارشی استاد؟))تا بعد خدانگهدار.

http://ddaramadd.blogfa.com/

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 16:31  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 16:21  توسط رضا  | 

حجت الاسلام والمسلمين موسوى خوئينى، دبيركل مجمع روحانيون مبارز شد.
به گزارش خبرنگار ما در جلسه شوراى مركزى مجمع روحانيون مبارز كه روز گذشته به رياست حجت الاسلام والمسلمين خاتمى، رئيس شوراى مركزى اين مجمع برگزار شد، حجت الاسلام والمسلمين سيدمحمد موسوى خوئينى به اتفاق آرا به عنوان قائم مقام رئيس و دبيركل مجمع روحانيون مبارز برگزيده شد. پيش از اين حجت الاسلام والمسلمين كروبى عهده دار دبيركلى مجمع روحانيون مبارز بود.
225828.jpg
http://www.iran-newspaper.com/1384/840607/html/back.htm#s509580
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 11:54  توسط رضا  | 

چون سایه زلف تو قدمهای تو بوسم

هر جا که تو روزی نفسی جای گرفتی

آنجا روم و گریه کنان جای تو بوسم

روی تو تصورکنم و لاله و گل را

در حسرت رخسار دلارای  بوسم

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 19:15  توسط رضا  | 

نويسنده، قرآن پژوه، مترجم، اديب
متولد ۱۲۹۹ اراك
-  دكتراى ادبيات از دانشگاه سوربن فرانسه با ترجمه اى از خيام
-  از اولين مترجمان قرآن به زبان فرانسه
-  ترجمه قرآن او موجب كسب پنج لوح تقدير و چاپ يك و نيم ميليون نسخه در كشورهاى اروپايى شده است.
-  ترجمه قرآن او اخيراً در نيويورك به چاپ رسيده است.
-  عضو دائم انجمن نويسندگان فرانسه زبان
-  عضو دائم جمعيت شعراى پاريس
-  ترجمه و تأليف بيش از ۴۰  عنوان كتاب
-  معرفى به عنوان چهره ماندگار از سوى بنياد چهره هاى ماندگار
-  برخى از ترجمه هاى وى عبارتند از: ترجمه قرآن كريم به زبان فارسى و عربى، ترجمه نهج البلاغه به زبان فارسى، ترجمه اقتصاد مرحوم صدر، رهايى از گمراهى تأليف غزالى و ...
225531.jpg
-  برخى از تأليفات وى عبارتند از: خيام شناس، قرآن شناسى، نخستين درس از زيبا شناسى و... اشعارى در دوره سوم مجله موسيقى. (۱۳۴۸- ۱۳۳۵)
«عاشورا بر دو نوع است... در نوع اول درس آزادى و رهايى و مبارزه عليه ظلم را بايد آموخت و سر تسليم به زر و زور فرود نياورد كه نوع بشر را خالق آزاد آفريده است و در نوع دوم بايد عوام فريبى كرد و معركه گيرى... در كجاى قرآن ما گفته است بر بچه ۹ ماهه قمه بزنيد كه شفا مى آورد؟ اسلام دين رأفت است نه خشونت!... همه اينها خرافات است و اين خرافات را تنها با علم و آگاهى دانش مى توان از جامعه زدود و باور كرد كه دين نه اين موهومات و خرافات است... همه اين حرفها افسانه است. علم نداريم و در توهمات گام بر مى داريم....»
سخنان محمد مهدى فولادوند نه تنها محكم و گيراست، بلكه به دل مى نشيند و اين همه شايد خاصيت دين پژوهى اوست. گرچه او در فرانسه تحصيل كرده و ادب آموخته آنجاست اما عاشق قرآن است و از قرآن پژوهان بنام و نادرى كه نمونه اش در اين سالها كمتر ديده شده. اين كتاب بزرگ الهى، كه از عالم غيب الهى و قرب ربوبى نازل شده و براى استفاده ما مهجوران و خلاص ما زندانيان طبيعت و مغلولان زنجيره هاى پيچ در پيچ هواى نفس و آمال به صورت لفظ و كلام در آمده، البته نياز به قرآن پژوهانى چون محمد مهدى فولادوند دارد كه قرآن را به جان و دل شناخته اند و تلاش در شناساندن اين در ناياب در ميان جماعت مادارند. چه قرآن به گفته مناديش رسول حق (ص) و در حد ما نيست، در حد بشر نيست. سرى است ميان حق و ولى الله اعظم كه رسول خداست.
و قرآن پژوهى البته در اين ميان امرى خطير است. چرا كه فهم عظمت آن خارج از طرق ادراك است. ليكن اشاره اجماليه به عظمت همين كتاب متنزل، كه در دسترس همه بشر است، موجب فوائد كثيره است. چنانكه بزرگان دربابش گفته اند: «عظمت هر كلام و كتابى مايه عظمتى متكلم و كاتب آن است، و يا به عظمت مطالب و مقاصد آن. براى درك اين كتاب عظيم كه آخرين معجزه پيامبران است و جاويد و جاودان، جان بى پيرايه و آراسته اى چون محمد مهدى فولادوند لازم است تا پلى شود ميان ما و اين كهكشان بى پايان فيض و سعادت بشرى.
محمد مهدى فولاد وند حالا در آستانه ۸۵ سالگى است و خستگى و بيمارى در جانش رخنه كرده است. با اين همه همچنان در راه بيان گوشه اى كوچك و قطره اى از آن اقيانوس در جد و جهد است كه «هر كه دلارام ديد، از دلش آرام رفت»
فولاد وند نه تنها قرآن را مى شناسد بلكه تلاش او در ترجمه قرآن به فارسى و فرانسه، ياد آور پارسايى مردى است ساده و صافى اعتقاد كه در گوشه اى از اين عالم پر  هاى و هوى، در كنجى سليم، بى هيچ مبل و صندلى، روى گليمى كهنه و متكايى رنگ و رو رفته نشسته است و همچون طلبه ها زانو زده و مشغول تفحص است كه «خلوت گزيده را به تماشاچه حاجت است.»
فولادوند را مترجم قرآن به فارسى و فرانسه مى شناسند اما او بيش از ۴۰ كتاب نوشته و تأليف كرده است. «قرآن شناسى»، «خيام شناسى» و «نخستين درس زيباشناسى» از عمده ترين تأليفات او محسوب مى شوند. فولادوند عضو دائمى انجمن نويسندگان فرانسه زبان و جمعيت شعراى پاريس است. او همچنين به عنوان يكى از «چهره هاى ماندگار» ايران نيز شناخته شده است. كتاب قرآنى كه او ترجمه كرده است با بيش از يك و نيم ميليون نسخه راهى روسيه و ساير كشورهاى اروپايى شده و مورد استقبال شديد مسلمانان اين نواحى قرار گرفته است. ضمن آنكه كتاب قرآن ترجمه شده توسط او اخيراً در نيويورك هم چاپ شده است.
محمد مهدى فولادوند متولد سال ۱۲۹۹ اراك است. او از دوازده سالگى در فرانسه زندگى مى كرده و اين موضوع تعجب آور است كه چطور كسى كه از دوازده سالگى در فرانسه زيسته و از دانشگاه سوربن در رشته ادبيات فارغ التحصيل شده است اين قدر علاقه مند به قرآن است كه مى تواند يكى از سليس ترين و نفيس ترين ترجمه ها را از قرآن ارائه كند.
فولادوند البته در حوزه هاى تاريخ، مذهب، زيبايى شناسى و ... هم تحقيق كرده است و كتب ارزنده اى در اين باب منتشر نموده. يكى از اين كتب، كتاب خيام شناسى اوست كه بيش از ۳۰  سال پيش آن را تأليف كرده است. ۳۰ سال پيش وقتى اين كتاب از او روانه بازار شد سيد حسين نصر طى يك مقاله بلند و مفصل به تمجيد از اين كتاب پرداخت و بازتاب خوبى در ميان منتقدان داشت. استقبال از كتاب «خيام شناسى» فولادوند در آن زمان و تجديد چاپ هاى پياپى از اين كتاب در اين مدت نشان دهنده ارزش و عمق اين اثر مهم در حوزه «خيام شناسى» است.
225534.jpg
مهمترين ويژگى كتاب خيام شناسى در اين بود كه فولادوند نگاه تازه و متفاوتى به خيام انداخته بود. او در اين كتاب يك فصل را به خيام و هدايت اختصاص داده بود و در ديگر فصول، مثلاً فصلى مجزا به مشخصات رباعيات خيام پرداخته و در آن جا مى گويد كه رباعيات خيام اساساً داراى چه مختصاتى است.
محمد مهدى فولادوند خود در باره خيام مى گويد: «خيام يك فيلسوف بود و سازمان فكرى داشت. من پنج شرط براى رباعيات او قايل هستم تا بتوان يك رباعى را منتسب به او دانست. يك پروفسور آلمانى كه خيام شناس هم هست، پس از چاپ كتاب، نامه اى به من نوشت و باديدگاه هاى من پيرامون خيام موافقت داشت.»
فولادوند علاوه بر كتاب خيام شناسى، ترجمه اى به زبان فرانسه از اشعار خيام را ارائه كرده است كه حدود ۳۸ سال پيش به چاپ رسيد. با چاپ اين كتاب، فولادوند را در فرانسه با مالارمه مقايسه كردند و دوگل به خط خودش براى او به زبان فرانسه نوشت «كتاب شما تجليلى است از زبان فرانسوى» ترجمه فرانسه و فارسى فولادوند از قرآن كريم نيز از جمله ماندگارترين آثار اوست. درباره ترجمه قرآن محمد مهدى فولادوند مرحوم جمالزاده نوشته است: «اين ترجمه، ترجمه بسيار زيبايى است و من از شما مى خواهم كه همين شيوه را ادامه بدهيد.»
فولادوند علاوه بر اين تفسير قرآن را هم نوشته است كه بر لزوم برداشت عقلى از قرآن تأكيد دارد. با انتشار تفسير او از قرآن، عده اى جنجال به  پاكردند و اعتراضاتى، اما كتاب عميق و پرفهم فولادوند پاسخى بود محكم بر اين قيل و قال ها.
محمد مهدى فولادوند درباره خودش مى گويد: من از كودكى عاشق ادبيات كلاسيك ايران و فارسى بودم. حافظ مونسم بود و گلستان سعدى را در عرض يك ماه از حفظ كردم. وقتى در اروپا بودم حافظ و سعدى در مغز من بود. به فرانسوى شعر مى گفتم و به اعتقاد بسيارى جوهر شعرى در اشعارم بيشتر از شاعران فرانسوى است.»
با اين همه قرآن براى محمد مهدى فولادوند فراتر از يك مقوله تحقيقى صرف است. او در پاسخ به اين سؤال كه كتاب و كتابت در قرآن چه جايگاهى دارد مى گويد: قرآن با كلمه «اقراء» شروع مى شود. حق اين كلمه آنطور كه بايد و شايد، ادا نشده است. «اقراء» ظاهراً يعنى بخوان. اما چه را بخوان؟ در اينجا كلمه بخوان به معنى كشف رمز كردن است. يعنى جهان بايد به اطلاعات و كتابت تبديل شود و به شكل كتاب و نوشته در آيد. حضرت محمد(ص) كه سواد نداشته است تا بخواند. پس منظور اين كلمه اين است كه جهان چون عالمى است كه بايد خوانده شود. خواندن هم به معنى كشف رمز است. وقتى معنى حقيقى كلمه «بخوان» را درك مى كنيم، عالم به كلمات و علامات تبديل مى شود. در اين صورت است كه مى توانيم با دانستن اين كلمات و علامات، آنها را در عالم ذهن و عمل پياده كنيم. اين گونه است كه عالم در نظر دانايان و خوانندگان كتاب عالم، تبديل به يك كتاب علوم مى شود.» (۱)
محمد مهدى فولادوند معتقد است كه منظور از آيه «آيا آنها كه مى دانند با آنها كه نمى دانند يكسان هستند؟» در قرآن كريم آن است كه سواد و خواندن و نوشتن مورد تكريم خداوند است. او مى گويد: اين آيه نشان مى دهد كه سواد و خواندن و نوشتن، در اسلام مورد تشويق و تأييد قرار گرفته است تا مقدمه اى باشد براى رفتن انسان به سمت دانش.»
فولادوند ايرانى ها را در زمينه رواج فرهنگ كتابت از اعراب جلو تر مى داند و مى گويد: در زمان خسرو پرويز، كاغذ هاى زمختى در ايران وجود داشته،كه نشان دهنده رشد و تعالى فرهنگ ما در آن دوران است.»
محمد مهدى فولادوند درباره ترجمه قرآن در زبان فارسى مى گويد: «قبل از مرحوم الهى قمشه اى مترجمى به نام «بصير الملك» قرآن را ترجمه كرده است. «الهى قمشه اى» هم بر اساس ترجمه بصير الملك، كارخود را ارائه داده است. در زمان نادر شاه هم فردى به نام محقق خوانسارى قرآن را كلمه به كلمه براى او ترجمه كرده است. قرار است اين ترجمه توسط مركز مطالعات قرآنى در قم به چاپ برسد. اين يكى از ترجمه هاى خوبى است كه از قرآن به زبان فارسى صورت گرفته است.» بعد از ترجمه هاى محقق خوانسارى و بصير الملك و الهى قمشه اى به ترجمه رهنما مى رسيم. بعد از ترجمه هاى «رهنما» و «مينوى» هم اولين قرآنى كه با فارسى قابل قبولى منتشر شده است متعلق به محمد مهدى فولادوند است(۲)
قرآنى كه فولادوند ترجمه كرده است، پس از سالها انتظار در سال ۱۳۷۳ زير چاپ رفت. در باره ترجمه اش از قرآن فولادوند مى گويد: «ناشر ترجمه قرآن آقاى خرمشاهى، به من مى گفت كه ترجمه برخى خيلى به ترجمه شما نزديك است. مى دانيد چرا؟ چون از قديم گفته اند كه معما چو حل گشت، آسان شود. يعنى همه از ترجمه من اقتباس كردند.» (۳)
محمدمهدى فولادوند تا سال ۱۳۴۴ ايران نبود و از سال ۱۳۴۴ به ايران بازگشت و مدتى در دانشگاه ها تدريس كرد و از سال ۶۵ ديگر به او اجازه تدريس ندادند و به قول خودش «حقوق مرا در تمام مدت زير پا گذاشتند و حالا سر هر مراسمى كه مى شود مرا دعوت مى كنند تا حرف بزنم!» فولادوند درباره نسل جوان مى گويد: براى نسل جوان بهتر است كه مانند طبقه عامى و بى دانش، مثل كبك سر زير برف نكند و در خرافه غوطه ور نشود. هنوز فرق اعتقاد و مرام و دين و مذهب و آيين درست را نياموخته ايم و جوانها بايد بدانند كه اين لزوماً به معناى متحجرانه آن نيست، بلكه اين مقوله وسيعى است كه مى تواند موجب رهايى و آزادى انسان شود.»
او درباره ارائه ترجمه واحد از قرآن مى گويد: «بيش از يكصد ترجمه از قرآن تاكنون انجام شده اما كدام يك مكمل ترجمه ديگرى بودند؟ برخى از مترجمان ما مغرور هستند و امكان ارائه ترجمه واحد نيست. ترجمه واحد احتياج به اجماع جمعى دارد.
وقتى كه فردى به خود اجازه مى دهد از روى ترجمه من رونويسى كند و ترجمه جديدى ارائه كند، من چگونه از او بخواهم دريك گروه جمعى براى ترجمه قرآن شركت كند؟»
آرزوى محمد مهدى فولادوند چيست؟ او مى گويد: من آرزو دارم قرآن را جداى از متن عربى نيز منتشر كنيم تا مردم محروم از سواد عربيت هم بخوانند و بدانند چه خبر است.
يكى از آثار فوق العاده محمد مهدى فولادوند ترجمه نهج البلاغه اوست. گرچه از اين كتاب تاكنون ترجمه هاى گوناگونى ارائه شده است اما ترجمه نهج البلاغه محمد مهدى فولادوند چيز ديگرى است. حفظ اصالت و امانت از جمله ويژگى هاى اين كتاب است. اصالت به اين معنا كه متن پارسى، صلابت و اثر گذارى نثر فصيح عربى اين كتاب را در خود داشته باشد كه كتاب فولادوند دارد. در اين معنا امانت يعنى جوهره و فراز و نشيب مفاهيم نهفته در بن لفظ را به درستى در قالب واژگان پارسى درآورد كه اين اتفاق در كتاب فولادوند نيز رخ داده است. در ميان مترجمان عربى و فرانسه كتاب هاى خوب بسيار است اما ترجمه هاى محمد مهدى فولادوند چيز ديگرى است!
پى نوشت ها:
۱ و ۲ و ۳ ( كتاب هفته)

http://www.iran-newspaper.com/1384/840605/html/horizon.htm
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 13:37  توسط رضا  | 


 
135123.jpg
گروه سياسى: سيدرضا زواره اى قائم مقام سابق شوراى نگهبان ديروز جمعه در سن ۶۷ سالگى درگذشت.اين در حالى است كه وى پس از ردصلاحيت در انتخابات اخير رياست جمهورى، از قصد خود براى راه اندازى يك حزب سياسى سخن گفته بود. او پس از ورود به دانشگاه در رشته حقوق قضايى فارغ التحصيل و به عنوان وكيل دادگسترى مشغول به خدمت شد و در سال ۱۳۵۵ به عضويت در شوراى مركزى و هيات اجرايى جمعيت حقوقدانان ايران درآمد. پس از انقلاب نيز مدتى به عنوان دادستان انقلاب مشغول به فعاليت شد. پس از تصدى وزارت كشور توسط آيت الله مهدوى كنى و با توجه به درخواست شهيد رجايى، زواره اى ستاد امنيت كشور را كه خود رياست آن را برعهده داشت تشكيل داد. او در مهرماه ۱۳۶۰ به عنوان نماينده مردم تهران به مجلس شوراى اسلامى راه يافت و ۲ دوره نماينده مردم تهران در مجلس شوراى اسلامى نيز بود. سيدرضا زواره اى در سال ۱۳۶۸ به درخواست آيت الله يزدى مديريت مجموعه ثبت اسناد كشور را پذيرفت. زواره اى در اين مدت به درخواست و معرفى رئيس قوه قضائيه و راى اعتماد نمايندگان مجلس حدود ۸ سال نيز به عنوان حقوقدان و قائم مقام دبير شوراى نگهبان انتخاب شد. سيدرضا زواره اى بدين ترتيب و در حالى كه در دهه هاى گذشته چند دوره نيز كانديداى انتخابات رياست جمهورى بود نتوانست در نهمين انتخابات رياست جمهورى از فيلتر شوراى نگهبان عبور كند. او اما در پى اين اتفاق ردصلاحيت خود توسط شوراى نگهبان را غيرقانونى اعلام كرد و اعتراضى جدى را از خود به نمايش گذاشت. عدم امكان حضور در انتخابات رياست جمهورى اخير بدين ترتيب آخرين حلقه از حضور سياسى او در عرصه سياست ايران بود.روزنامه شرق درگذشت وى را به خانواده اش تسليت مى گويد.
http://www.sharghnewspaper.com/840605/html/polit.htm#s286239
+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 13:32  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم شهریور 1384ساعت 13:2  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 16:56  توسط رضا  | 

در کوی خرابات، کسی را که نیاز است هشیاری و مستیش همه عین نماز است
آنجا نپذیرند صلاح و ورع امروز آنچ از تو پذیرند در آن کوی نیاز است
اسرار خرابات بجز مست نداند هشیار چه داند که درین کوی چه راز است؟
تا مستی رندان خرابات بدیدم دیدم به حقیقت که جزین کار مجاز است
خواهی که درون حرم عشق خرامی؟ در میکده بنشین که ره کعبه دراز است
هان! تا ننهی پای درین راه ببازی زیرا که درین راه بسی شیب و فراز است
از میکده‌ها ناله‌ی دلسوز برآمد در زمزمه‌ی عشق ندانم که چه ساز است؟
در زلف بتان تا چه فریب است؟که پیوست محمود پریشان سر زلف ایاز است
زان شعله که از روی بتان حسن تو افروخت جان همه مشتاقان در سوز و گداز است
چون بر در میخانه مرا بار ندادند رفتم به در صومعه، دیدم که فراز است
آواز ز میخانه برآمد که: عراقی در باز تو خود را که در میکده باز است
+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 16:41  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

امروز هوس کرده ام وبلاگی بنویسم!ایام کم کارتری است. با خیال راحت می شود دیر از خواب بیدار شد و با همان خیال راحت صبحانه خورد. دیروز نزدیکی های ظهر رفتم بیرون. چند نفر از افرادی را که در کار گلدکوئیست هستند و از دوستان یکی از دوستانم بودند، دیدم. خیلی در این مورد ایمیل داشتم و هیچوقت نفهمیده بودم یعنی چه. توضیح مفصلی برایم از کار این مجموعه مجازی دادند. خیلی پیچیده است. به منزلم برگشتم. با آقایان صدوقی، مجید انصاری و موسوی لاری برای بررسی اساسنامه مجمع روحانیون جلسه داشتیم. این دو سه روز هر وقت فرصت می کردم، برنامه رأی اعتماد به وزراء  را از تلویزیون گوش می دادم. در لابلای بحث مفصلی که در مورد اساسنامه مجمع داشتیم، به رأی گیری مجلس در مورد وزراء هم گوش می کردیم. در مورد مجمع به تصمیمات خوبی رسیدیم که قرار شد با آقای خاتمی جلسه بگذاریم و نظر ایشان را هم بپرسیم. آقای موسوی لاری کمی دیرتر آمد و گفت که تاکنون 5 وزیر افتاده اند. باور نکردیم، آن هم وزرایی که همه جزء ستاد آقای احمدی نژاد بودند و از دوستان نزدیک ایشان. البته بعدا اعلام کردند که وزیر علوم با یک رای اضافه وزیر شده است. آرا را که اعلام کردند، به آقای موسوی لاری که رسما بعد از7 سال وزارت کنار می رفت، خسته نباشید گفتیم و با هم به عروسی دختر آقای سراج الدین موسوی و پسر آقای هادی هاشمی نوه آیة ا... العظمی منتظری رفتیم. همه بودند. مجلس بوی آیة ا... منتظری را می داد. خیلی از دیدارها برای خیلی ها که یکدیگر را کم می دیدند تازه شده بود. من وقتی می رفتم آقای خاتمی داشت برمی گشت. زنگنه را دیدم. اختلاف نظر بود که حالا که وزیر نفت رای نیاورده، آیا هنوز وزیر است یا نه؟ موسوی لاری می گفت زنگنه مثل سکته ای هاست که از روی تخت غسالخانه زنده شده و برگشته! ولی خودش معتقد بود دیگر وزیر نیست. زنگنه دیروز بعد از 22 سال وزیر بودن از کار وزارت جدا شده بود. خدا قوت گفتم. یکی دو تا عکس هم از آقای کروبی با پسر آیة ا... منتظری و داماد ایشان گرفتم. تصادفی کنار هم نشسته بودند. خوبی دیروز این بود که بالاخره رای گیری در مورد وزراء تمام شد

+ نوشته شده در  جمعه چهارم شهریور 1384ساعت 16:11  توسط رضا  | 

تسلی  دل  خود  میدهم  به  ملک  محبت

گهی به دانه اشکی گهی به شعله آهی

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم شهریور 1384ساعت 22:35  توسط رضا  | 

مطالب قدیمی‌تر