به نام ادبيات!
|
محمود دولت آبادى، داستان نويس
متولد دهم مرداد ،۱۳۱۹ دولت آباد سبزوار
سال ۱۳۴۰: گذراندن دوره تئاتر در كلاس تئاتر آناهيتا و شروع بازيگرى تا سال ۱۳۵۳
سال ۱۳۴۱: انتشار اولين داستان، «ته شب»
نوشته ها:
ته شب / لايه هاى بيابانى / اوسنه باباسبحان / هجرت سليمان / سفر / گاواره بان / عقيل، عقيل / با شبيرو / تنگنا / ديدار با بلوچ / جاى خالى سلوچ / روزگار سپرى شده مردم سالخورده / كليدر / سلوك
ساره دستاران: حالا گاه تلخ و عبوس است و گاه شوخ و سرزنده، كودك روستايى زاده ساليان دور دولت آباد سبزوار است و مرد نويسنده اين سال ها كه مى گويد ناگهان در يك مقطع معين در چند سال پيش، پيرى را احساس كرده است؛ پيرى تحميل شده اى كه آزارش مى دهد، كه موهاى كنار شقيقه اش را كاملاً سپيد كرده و هرچند خللى در راست قامتى اش ايجاد نكرده، اما ردپاى سهمگين گذر عمر را بر وجود او برجاى گذاشته است. محمود دولت آبادى مى گويد: «اگر شهرزاد با گفتن قصه، مرگ خود را به تعويق مى انداخت، نويسنده هم با نوشتن به زندگى خود ادامه مى دهد». هرچند اين روزها همزاد ديرينش ـ نوشتن ـ را دشمن خود مى داند. او كه سال هاست معبر گذر واژگان از دنياى خيالش به دنياى واقع، يعنى «دستش» را درد شانه گرفته، مدتى است گرم مداواى مشكل ديگرى نيز هست كه نشستن را براى او سخت دشوار كرده است و پى گرفتن همين كارهاى درمانى، داستان نويس ستبر روزگار ما را بى حوصله و كم رمق ساخته...
| دوران كودكى هم البته در شادى نگذشت؛ زندگى كار بود و كار، نه شوخ و شنگى هاى شادمانه كودكى بى درد... دولت آبادى خود نيز مى گويد: «كودكى بدون شادى، هرگز شوق شادى را در من نكشته است، اگرچه از من چهره اى عبوس ساخته است.» محمود، نخستين پسر فاطمه و چهارمين فرزند خانواده تهى دستى است كه روزهاى كودكى اش به گونه اى گذشت كه كمتر شب آرامى در آن وجود داشت، چرا كه دو گروه فرزند بودند از دو مادر و يك پدر كه خود مى تواند بستر خيالپردازى هاى فراوانى باشد. همانجا در روستا با الفبا آشنا شد و به حمل طوطى، حسين كرد شبسترى، گرشاسب نامه و اميرارسلان نامدار رسيد كه دو سه بارى خواندش و چنان تحت تأثير خيالپردازى هاى ماجراجويانه بود كه با دوستى از روزى حرف مى زد كه بتواند اسبى و شمشيرى به دست بياورد و سربگذارد به پهندشت بيابان.
| در روستاى آن زمان نقالى، شمايل گردانى، مديحه خوانى درويش جهانگرد، تعزيه و شاهنامه خوانى بود و نشستن پاى صحبت پيرمرد تنهايى كه در گوشه مسجد مأوا گرفته بود و آب دعا مى فروخت و يك شب پاى كرسى براى محمود از سفرهايش گفت. در روستا نسخه اى از شاهنامه فردوسى هم بود كه صاحب كم سوادش آن قدر آن را بد مى خواند كه دولت آبادى نمى فهميد و شاهنامه تا سال هاى جوانى بر او ناشناخته باقى ماند كه بعد البته فردوسى استادش شد و شاهنامه، شاهكارى كه هنوز و همچنان مى خواندش و حالا در سنين كهولت هم مى خواهد ديگر بار آن را بنوشد. اين روزها محمود دولت آبادى مشغول بازخوانى شاهنامه نسخه روس هاست و درصدد است تا نكات و تصحيحاتى را درباره آن يادداشت و منتشر كند. اما آنچه دولت آبادى خود را در آن بازيافت، تعزيه بود. شروع كارش رونويسى كردن نسخه هاى كهنه و فرسوده از متون تعزيه بود با خط خوانا و امضاى محمود شيرازى كه يكى از اين نسخه ها را مادر لاى قرآنش نگه داشته و يادگار آن سال هاست. محمود دولت آبادى كه بعدها به تئاتر هم مى رسد، بازى كردن را از تعزيه شروع كرد، از بازى در نقش طفلان مسلم گرفته تا برادر حر، حضرت قاسم، حضرت على اكبر و حتى شمر! اما هيچ يك از قهرمانان مذهبى تعزيه مثل حضرت عباس براى او كامل و دست نيافتنى نيست: «او نمود جامعى از فداكارى، مسؤوليت شناسى، شجاعت و از خودگذشتگى بود.»
| در فقر آن سال ها محمود از مدرسه رفتن بازماند و به كار پرداخت؛ از كار روى زمين و چوپانى گرفته تا پادويى كفاشى، صاف كردن ميخ هاى كج و بعد وردستى پدر و برادرها در كارگاه تخت گيوه كشى. مدتى هم شاگرد دوچرخه سازى شد بعد در يك كارخانه پنبه پاك كنى كار كرد تا به كار در سلمانى رسيد كه تا ساليان دراز، در مواقع اضطرار ممر معاشش شد. در اين ميان البته كه دهه عاشورا و عروسى هاى زمستانه بستر قصه پردازى هاى محمود مى شد، پدر نيز نقش سرنوشت سازى داشت. مردى كه از سويى با وجود گرفتن «آب شفا» از درويش دوره گرد براى حفظ و درمان گوسفندان خود، با حافظ و سعدى بيگانه نبود و از سوى ديگر چون شوق و علاقه فرزند را به آن مسائل مى ديد به فكر فرستادن او به شهر براى طلبه شدن افتاد كه اين موضوع به عللى عملى نشد و محمود تا ۱۲ ـ ۱۳ سالگى همچنان در ده ماند. مدتى به صورت كارگر فصلى در «ايوان كى» روى زمين كار كرد و سرانجام راهى تهران شد. در تهران در يك چاپخانه كوچك حروفچينى كار كرد و مدتى در كشتارگاه به سلمانى گرى پرداخت تا اينكه دوباره به روستا برگشت و از آنجا به مشهد رفت. تهران اما محل زندگى مرد نويسنده مى شود از هجده سالگى تا امروز. به پايتخت كه بر مى گردد ركلاماتور تئاتر، سوفلور و همزمان با آن كنترلچى سينما مى شود. مدتى هم براى روزنامه كيهان آگهى مى گيرد كه از بيكارى «سيزيف» برايش سخت تر است. بعد هم در بخش تجارى دايره شهرستان هاى روزنامه كار مى كند كه در اثر اشتباه فارسى نويسى اخراج مى شود و به اخباردارى و فيش كردن صورت اجناس در يك شركت مى پردازد كه از زور خستگى و بيهودگى آن را رها مى كند و در يك تئاتر تلفنچى مى شود.
| اما براى جوان شهرستانى كه به ناچار در حاشيه خيابان گرگان مى خوابد و گاه روى بام آغل گوسفندان سلاخ خانه، تمام تهران اين نيست. او در اين شهر پرهياهو به سينما و كتاب و تئاتر هم مى رسد؛ سال ۱۳۴۰. تئاتر آناهيتا. محمود دولت آبادى كه در سال هاى پايانى دهه ۳۰ به شوق نام نويسى در كلاس تئاتر آناهيتا از مشهد راهى تهران شده بود، به خاطر گذشتن از موعد نام نويسى كلاس، ناگزير به تئاتر پارس در لاله زار مى رود و اعلام كننده برنامه ها مى شود كه نمايشنامه «تنگنا»ى او حاصل تجربه هاى همين دوره است.نداشتن ديپلم اما نمى تواند مانع راه يافتن او به تئاتر آناهيتا شود. شش ماه نظرى و شش ماه هم عملى كه در نهايت نام شاگرد اول دوره محمود دولت آبادى مى شود. «شب هاى سفيد» داستايوفسكى شروع كار بازى او در تئاتر است و پس از چند اجرا به گروه هنر ملى مى پيوندد و دوره پركارى براى او شكل مى گيرد: بازى در نمايش هايى مثل «شهر طلايى» تدوين عباس جوانمرد، «قصه طلسم و حرير و ماهيگير» نوشته على حاتمى، «ضيافت و عروسك ها» نوشته بهرام بيضايى، سه نمايش پيوسته «مرگ در پاييز»از اكبر رادى، «تمام آرزوها»نوشته نصرت نويدى و نيز «راشومون» كه كارگردانى آن را هم خودش بر عهده داشت. دولت آبادى در ادامه كار در تشكيل انجمن تئاتر همكارى مى كند و در نمايش هاى «حادثه در ويش» اثر آرتور ميلر (با كارگردانى ناصر رحمانى نژاد) و «چهره هاى سيمون ماشار» اثر برشت با كارگردانى مشترك محسن يلفانى و سعيد سلطان پور كه از دوستانش هستند بازى مى كند.اما تئاتر براى دولت آبادى در سال ۱۳۵۳ به پايان مى رسد.
مهين اسكويى براى بازى در نمايشنامه «در اعماق» ماكسيم گوركى از او دعوت مى كند. «تصميم داشتم آن كار را به عنوان آخرين بازى صحنه اى خودم داشته باشم تا در واقع پايانى شايسته بر شروعى صميمانه بوده باشد؛ كه البته خودم نمى دانستم پليس هم در اين مورد با من هم عقيده است. بازجويى يكى دو ساعته، دو سال به درازا مى كشد و يكى از بزرگترين دريغ هاى زندگى دولت آبادى، توقف نوشتن كليدر، در اين دوره است. «زندان سير خلاقه كار مرا در اوج آن قطع كرد. مى گويم اوج كارم، چون در سال ۱۳۵۳ بسيار روان و سيال مى نوشتم و خودم را در شوق و شكوفايى بلوغ حس مى كردم و پيش آمده بود كه هر شب، يك بند را بنويسم؛ و به همان ترتيب اگر پيش مى رفتم و چاله زندان كنده نمى شد، چه بسا تا سال ۵۷ تمامش كرده بودم. پس اين لطمه عمده هنرى بود كه تحمل كردم.»
|
| آنچه محمود دولت آبادى در كار نوشتن همواره مدنظر داشته، توجه به مقوله زبان است و علاقه او به نثر تاريخ بيهقى و فارسى درى بر كسى پوشيده نيست. «بيان، لحن، داستان، قصه و تقليد يكى از هنرهاى كودكى من بود و گاهى با اهالى ولايات مختلف ايران با لهجه خودشان صحبت مى كردم. حسى بود كه نسبت به زبان و لحن در من وجود داشت. عاشق زبان بودن شرط نخست شاعرى، نويسندگى و فهم فلسفى است.» و دولت آبادى كه مى گويد زبان و قدرت كلام و پيگيرى عاشقانه در كار را از شاملو آموخته و نزديك شدن به اصل زندگى و ذات انسان را از فروغ، درباره شعر نيز متذكر مى شود: «من خودم را نه كمتر از نثرنويسان معاصر، مديون شاعران معاصر مى دانم. چرا كه شاعران برجسته ما به نحو شايسته اى توانسته اند گذشته و زبان فارسى را با بيانى تازه به امروز و به ما منتقل كنند. آيا نويسنده فارسى زبان نمى تواند و نبايد از اخوان ثالث، شفيعى كدكنى و اسماعيل خويى به آن اندوخته لازم عاطفى و انديشگى برسد؟! من حسى ترين لحظاتم را با كلام اين شاعران سر كرده ام.»
پى نوشت:
* در نگارش اين مطلب از كتاب «محمود دولت آبادى» (از مجموعه چهره هاى قرن بيستمى ايران، شهر قصه، تأليف اميرحسن چهلتن) و از دو مطلب منتشر شده در مجله هاى آدينه و دنياى سخن نيز استفاده شده است.
۱ـ گزارش ايسنا از مراسم بزرگداشت دولت آبادى در دانشگاه كاشان






دکتر چمران، رابطه قلبی عمیقی با امام صدر داشته است، رابطهای که ظاهرا از حد و مرز حسابهای این جهانی خارج است. فکر ميکنم بهترین توضیح را ميتوانیم از زبان خود دکتر چمران بشنویم. من فرازهايي از وصیتنامه ايشان را که خطاب به آقای صدر است، برایتان نقل ميکنم و تصور ميکنم روشنتر از این نميتوان چیزی گفت:
لابد ميداني كه مسيحيان مترف دست راستي براي مبارزه با آقاي صدر خيلي تلاش ميكنند، حركت محرومين را «حركت مغبونين» مينامند در دههاي جنوبي كه فتح كردند به دنبال «امل» ميگشتند كه بكشند زيرا فقط امل در جنوب به آنها ضربه زده است. راستي كه فقط امل و امام صدر توانستهاند مسير جنوب را عوض كنند. جنوب ميرفت كه زير سيطره مسيحيان (به پشتيباني اسرائيل) درآيد و بعد از سقوط طيبه دهها جنوب يكي بعد از ديگري به دست كتائب ميافتاد، ولي ايستادگي جوانان امل و شهادت پنج نفر از آنها، طايفه شيعه را تكان داد و بعد از انتقاد امام از حافظ اسد، سوريه رسما موقف گرفت و ضد كتائب نيرو فرستاد و اتحاد مسيحيان و اسرائيليان شكسته شد...


«دولت مظلوم» نام آرامگاه اختصاصي بانويي در بهشت زهرا بود كه توسط يك عكاس شكار شده بود و به خاطر مظلوميت آقاي خاتمي در دوران هشت ساله خود، خبرنگاران اين عكس را به وي هديه دادند!