تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، عملكرد ستاره‌هاي جنجالي سينماي هاليوود و پيگيري زندگي شخصي آنان از سوي مجلات و افكار عمومي، اين افراد را به مشتري ثابت دادگاه‌ها تبديل كرده و گاه رسوايي‌هاي عجيبي را به وجود آورده است.

كامرون دياز: ستاره مجموعه فيلم‌هاي «فرشتگان چارلي»، شكايتي عليه عكاسي به نام «جان روتر» در مورد «دزديدن» مجموعه‌اي از عكس‌هاي اين هنرپيشه ارائه كرده كه مربوط به قبل از مشهور شدنش بوده ‌است.
«جان روتر»، متهم به سرقت جعل اسناد و فروش تعدادي عكس و فيلم است كه در سال 1992 گرفته است. اين ماجرا دو سال پيش و زماني آغاز شد كه روتر در ازاي دريافت 5/3 ميليون دلار به «دياز» پيشنهاد كرد تا عكس‌هايش را پس دهد. وي در صورت محكوميت به پنج سال حبس محكوم خواهد شد.
چندي پيش، دياز شكايتي نيز عليه مجله «نشنال انكويرر» مطرح و روزنامه «سان» را هم تهديد به پيگرد قانوني به خاطر دخالت در روابطش با دوست‌پسرش «جاستين تيمبرليك» كرده بود.

رأي احتمالي: هيچ‌كس علاقه‌مند نيست كه دياز را در سن 21 سالگي ببيند. در ضمن مگر در آن زمان نيز وي زني بالغ و عاقل نبوده است. او به خاطر اين عكس‌ها تحقير نخواهد شد. به علاوه انتشار اين عكس‌ها مي‌تواند در شغل وي نيز مؤثر باشد. مانند پاريس هليتون و انتشار نوار ويديويي مربوط به وي.

تام‌كروز: بازيگر فيلمهاي «تاپ‌گان» و مأمور ويژه فيلم «مأموريت ناممكن»، جنگجوي سرسخت «آخرين سامورايي» و در اين اواخر «جنگ دنياها» نيز قصد شكايت از شخصي را دارد كه ماه گذشته در جريان مصاحبه‌اي به صورت وي آب پاشيد.
وي رابطه خوبي با دادگاه‌ها دارد و در سال 98 نيز به همراه همسر سابقش «نيكول كيدمن» عليه مجله «ساندي» شكايت كردند؛ اين مجله نوشته بود، ازدواج اين دو به خاطر سرپوش گذاشتن بر تمايلات همجنس‌بازانه كروز است. كروز در سال 2003 نيز به خاطر شكايت از دو همجنس‌باز به نام‌هاي «چاد اسليتر» و «كايل برفورد» كه ادعا كرده بودند با «كروز» روابطي داشته‌اند، ده ميليون دلار غرامت دريافت كرد.

رأي احتمالي: كروز تنها نگران بازگرداندن موقعيت سابقش در هاليوود است. در حالي كه به نظر، به تازگي اوضاع به كامش نبوده است.

رومن پولانسكي: بازيگر و كارگردان 71 ساله و همسر سابق «شارون تيت»‌، بازيگر ديگر هاليوود نيز از مجله «ونيتي‌فير» به خاطر اتهامات وارده به خودش شكايت كرده است. «فير» مدعي بود كه پولانسكي 36 سال پيش در زمان تدفين همسرش با زني در نيويورك رابطه داشته و تهديد كرده بود كه آن زن را، تيت دوم خواهد كرد. شارون تيت، توسط «چارلز منسوي» كشته شد؛ وي در سال 1977 نيز به داشتن رابطه جنسي با دختري 13 ساله در آمريكا متهم بود.
پولانسكي كه به خاطر اين پرونده در آمريكا محكوم شده، از ترس اين‌كه مبادا توسط انگليس به آمريكا بازگردانده شود، براي دفاع از خود در اين پرونده به انگليس نرفته و از همان محل سكونتش در پاريس از طريق ارتباط ويديويي از خود دفاع مي‌كند. وي برنده اسكار بهترين كارگردان سال 2003 به خاطر فيلم «پيانيست» است.

رأي احتمالي: هرچه بوده گذشته و مربوط به 36 سال پيش بوده. پولانسكي، ناراحت نباش، اين ديگر براي ما مهم نيست.

كاترين زتاجونز: شكايت از مجله «Hello» به خاطر انتشار عكس‌هايي از مراسم عروسي‌اش با «مايكل داگلاس». اين زوج نيز چند سال پيش در شكايتي ديگر عليه مجله «OK» پيروز شدند.
زتاجونز و همسرش سال گذشته از زني كه آنان را تهديد به قتل مي‌كرد، شكايت كردند. وي پيش از اين نيز تهديد كرده بود كه هر كس اعلام كند كه وي رژيم «اتكينز» را رعايت مي‌كند، از وي شكايت خواهد كرد. همچنين زتاجونز از يك كلوپ شبانه نيز به خاطر انتشار عكس‌هايي بدون لباس از وي در سايت اينترنتي‌اش شكايت كرده است.


جود لا: «جودلا كريسمس»، امسال به طور رسمي نامزدي‌اش با «سينا ميلر» را اعلام و در اين هفته نيز به طور رسمي از وي به خاطر روابطش با «ناني ديزي رايت» عذرخواهي كرد.
وي پس از انتشار گزارش‌هايي از روابطش با خانم «رايت» 26 ساله كه پرستار يكي از سه فرزندش بوده، اعلام كرد: «من عميقا به خاطر ضربه‌اي كه به سينا و دوستان نزديكمان زدم، ناراحت و خجالت‌زده‌ام».
بر پايه گزارش‌ها، روابط اين دو نفر از زمان بازي در فيلم «نيواورليتز» آغاز شده است. خانم رايس براي نگهداري از يكي از فرزندان «لا» از زن سابقش «سري فراست» استخدام شده بود.

منبع: اينديپندنت، بي.بي.سي، سي.ان.ان

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم تیر 1384ساعت 16:9  توسط رضا  | 

چند سال پس از شهادت حضرت فاطمه (س) بود، كه اميرالمومنين (ع) از برادرش عقيل، كه به اصل و نسب قبايل آگاه بود، درخواست كرد زني را از دودماني شجاع  براي او خواستگاري كند و عقيل، فاطمه كلابيه (ام البنين) را براي آن حضرت خواستگاري كرد و ازدواج صورت گرفت. اميرالمومنين (ع) از اين بانوي گرامي، صاحب چهار پسر به نامهاي عباس، عثمان، جعفر و عبدالله شد.


عباس (ع) ازبرادران ديگرش بزرگتر بود و هر چهار برادر به امام خويش، حسين (ع) وفادار بودند و در روز عاشورا در راه آن امام جان خود را نثار كردند.
ارادت قلبي ام البنين (س) به خاندان پيامبر (ص) آنقدر بود كه امام حسين (ع) را از فرزندان خود بيشتر دوست مي داشت؛ بطوري كه وقتي به اين بانوي گرامي خبر شهادت چهار فرزندش را دادند فرمود: مرا از حال حسين (ع) باخبر سازيد و چون خبر شهادت امام حسين (ع) به او داده شد، فرمود رگهاي قلبم گسسته شد، اولادم و هر چه زير اين آسمان كبود است، فداي امام حسين (ع).

 

تقدیم به ام البنین (علیها السلام)

روزی که علی بن ابیطالب با عقیل مشورت کرد و از آن پیر نسب شناس همسری خواست که (ولدتها الفحوله) فرزندانش شیر مردان روزگار باشند، هیچ کس حتی عقیل نفهمید که چرا و از چه جهت؟ اما تو را نمی دانم. تا بحال فکر نکرده بودم شاید می دانستی. پس بگذار بگوئیم نمی دانستی.
تو! فاطمه کلابیه! که به پاکدامنی شهره بودی... اما چون تو کم نبودند در آن عصر و او تو را برگزید. نمی دانم آنروز به او چگونه جواب دادی، اما آنقدر می دانم که نو عروس خانه حیدر شدی.
و باز مردم دهان ناپاک مدینه سخن آغاز کردند که دیگر حسنین و زینبین روز خوشی نمی بینند! (مگر نه اینست که همین مردم آنها را یتیم کرده بودند با یاری نکردن علی و فاطمه؟؟!) اما آن روز تو با علی شرطی کردی که: مولای من! دیگر مرا فاطمه مخوانید که با هر بار بردن نام آن علیا مخدره تن کودکان را لرزان می بینم! روز اول به خدمت زینب رفتی که طفلی ٦ ساله بود و گفتی که به خدمت خانه و شما آمده ام! کدبانوی خانه شمائید خانمم! و اینگونه زندگی آغاز شد تا آنزمان که خدا به تو و علی فرزندی عطا کرد.
و باز هم شروع کردند که: دیگر تمام شد. فرزند خودش که بیاید دیگر اولاد زهرا از چشم میافتند اما...
آن روز که برخاستی کودکان و علی بر سر سفره غذا بودند. عباست را آرام در آغوش گرفتی و نزدشان رفتی و ناگهان همه دیدند بجز زمین که بر گرد سر این کودکان و پدرشان می چرخد کودک شیرخواره ای و مادرش نیز خود به تنهایی گردشی عظیم آفریده اند که عالمیان را انگشت حیرت به دهان گذاشته.
عباس من به فدایتان! آرام آرام میگفتی و میگریستی. به فدای تو حسن جان! به فدای تو زینب جان. به فدای تو ام کلثوم و ناگهان دیگر فدایش کردی... به فدایت شود حسین فاطمه. من کنیز این خانه ام و شمایان اربابان فضل و کمال! کنیززاده را چه به برابری و برادری با شما...

نامت فاطمه بود؛ اما دوست نداشتی فاطمه صدایت کند. نخستین بار که تو را فاطمه خواندند، نشستی و در غم تنهاترین بانوی آسمانی، زار گریستی و یادش را در دل زنده نگاه داشتی. خود را با آفتاب عظمت او مقایسه نمودی و گفتی: "مرا فاطمه مخوانید. فاطمه کوثر رسول است، مادر هستی است. من کنیز اویم، البته اگر این افتخار نصیبم شود." آری، تو کوثر رسول نبودی؛ اما درس آموخته مکتب او بودی، اما اکنون بقیع، مهمانی تازه دارد. رفتی و عاشقانه در جوار مادر علی (ع) و فرزند او امام حسن مجتبی (ع) رخ در خاک دلربای بقیع کشیدی. غروب غم انگیز تو بانوی فاطمی سرشت را به حق باوران و شیفتگان خاندان رسول اکرم (ص) تسلیت می گوییم.

http://www.irib.ir/occasions/omolbanin/omolbanin.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 22:33  توسط رضا  | 

عمادالدین باقی:

...قدیمی ترین زندانی‎ ‎در زندان رشت زني است كه سال ١٣٦٠در حالی كه ٢٢سالش بود به جرم قتل ‏عمد محكوم به اعدام شد. او می‎ ‎گوید:« ١٤سال داشتم كه من را به مردی دادند كه هیچ نمی ‏شناختمش..مرد علیلی كه مجبور‎ ‎بودم دائم مراقبش باشم .قلبش ناراحت بود. نمی توانست راه ‏برود. او زن نگرفته بود‎. ‎پرستار گرفته بود. ١٠سال با او زندگی كردم تا اینكه آن اتفاق افتاد‎.
‎- ‎او را‎ ‎كشتی ؟
‎- ‎نه‎ ‎
‎- ‎پس چی شد؟
‎- ‎نمی دانم من در زندان بودم كه مرد‎.‎
‎- ‎مگر‎ ‎تو به جرم قتل شوهرت گرفتار نشدی ؟
‎- ‎نه .من به جرم قتل مادر شوهرم محكوم به‎ ‎اعدام شدم،‎ ‎اما من مادر شوهرم را نكشته بودم‎
‎- ‎چطور؟
‎- ‎كار برادر شوهرم بود .روزی كه مادر شوهرم مرد من خانه پدرم بودم .وقتی‎ ‎برگشتم رئیس ‏پاسگاه به من گفت برو دهن مادر شوهرت را ببند. من هم این كار را كردم‎. ‎نمی دانستم اثر ‏انگشتم می ماند و بعد ازآن علیه من استفاده می كنن‎.‎
‎-‎برادر شوهرت‎ ‎چرا باید مادرش رو می كشت ؟
‎-‎برای اینكه من رو دوست داشت. با مادرش دعوا می كرد‎ ‎و می گفت من می خواستم این دختر ‏رو بگیرم چرا اون رو برای برادرم گرفتین‎ !‎

‎-‎تو هم برادر شوهرت رو دوست داشتی ؟
‎- ‎‏(بعد ازلحظاتی سكوت) شوهر من آدم‎ ‎خوبی بود. اون می دونست كه من بی گناهم. به خاطر ‏همین هم بود كه همان شب توی پاسگاه‎ ‎به من رضایت داد‎.‎‏ اما برادرها‏‎ ‎و خواهرهای شوهرم ‏رضایت ندادند. دادگاهی شدم .محكوم شدم به اعدام. دو نفرشان درست‎ ‎زمانی كه درخت اعدام ‏حاضر شده بود رضایت دادند. به خاطر همین حكم اعدام اجرا‎ ‎نشد‎.
‎- ‎چرا آزاد نشدی؟
‎- ‎چون برادر و خواهرهای شوهرم جمعا١٠ نفر بودند. فقط دو نفرشان رضایت دادند. هشت ‏نفرشان شكایت داشتند البته بعد از چند وقت كه‎ ‎مددكاری زندان دنبال كار رضایت گرفتن برای ‏من رفت از سه نفر رضایت گرفتن. چند‎ ‎نفرشان هم فوت شدند الان باید خانواده های آنها ‏رضایت بدهند . دو تا از خواهر‎ ‎شوهرهایم هم هستند كه هنوز رضایت نداده‌اند . یكی اش كه ‏هوش و حواسش را از دست داده و‎ ‎می گویند كه رضایتش قبول نمی شود و آن یكی هم كه تهران ‏است. مددكارها می گویند تحت‎ ‎هیچ شرایطی حاضر نیست رضایت دهد‎.
‎- ‎آن برادر شوهرت كه گفتی به تو علاقه داشت‎ ‎رضایت داد؟
‎- ‎نه نداد .خدا هم مقدر كرد كه جنازه اش هفت روز بعد از مرگش روی‎ ‎زمین بماند‎.
‎- ‎از كجا می دانی ؟
‎- ‎به من گفته اند برف كه آمده بود انبارش‎ ‎خراب می شود او هم از حرص مال دنیا سكته می كند ‏ومی میرد. بعد هم چون راه ها بسته‎ ‎بودند بعد از هفت روز جنازه اش را پیدا می كنند‎.
‎- ‎گذشته از جلب رضایت از‎ ‎مددكاری شنیدم كه بابت تمام این سال ها یی كه زندانی ‏كشیدی اگرخانواده ات یك وثیقه‎ ‎بیست میلیونی می گذاشتند آزاد بودی ؟‎
‎- ‎حالا كه نگذاشتند‎!‎
‎- ‎می دانی‎ ‎چرا؟
‎- ‎برای اینكه خواهرهایم در روستا زندگی می كنند و خانه هایشان سند ندارد‎. ‎می ماند برادرم كه ‏او هم تمام این سال ها می ترسیده پایش را جلوی در زندان‎ ‎بگذارد‎ ‎‏ برادرم در این ٢٣سال حتی ‏نیامده ببیند من كجا هستم ؟
‎- ‎خبرش را داری‎ ‎؟
‎- ‎خبرش را دارم . خبر دارم كه همه اموال پدریمان را بالا كشیده و به هیچ كس‎ ‎هیچی نداده و ‏حالا هم همه مال و ثروتش را بین بچه هایش تقسیم كرده‎. ‎پدرم ١٦ هكتار زمین داشت كه ما بچه ‏ها‎ ‎آبادش می كردیم .‏
‎- ‎پس پدرت‎ ‎چی ؟
‎- ‎پدرم یك سال قبل از اینكه آن اتفاق بیفتد فوت كرده بود. پدرم كدخدای‎ ‎محلمان بود خودش ‏یك تنه گره از كار همه اهل محل باز می كرد. اگر زنده بود حاجی عباس‎ ‎نمی توانست چنین ‏‏«گلاز » بكند‎. ‎همان كه مادرش را كشت و انداخت گردن من . خدا‎ ‎خودش می داند در آن دنیا چه ‏بلایی سرش بیاورد‎.‎
‎- ‎توی این سالها شاهد آمد و رفت خیلی ها به زندان بودی از میان آنها بودند كسانی كه‎ ‎دوست تو شده باشند و بعد از آزادی هم به تو سر بزنند؟‎ ‎
‎- ‎خانواده من كه همخون من‎ ‎هستند یاد من نمی كنند آن وقت از دیگران چه انتظاری می توانم ‏داشته باشم .‏‎ ‎
حالا اینجا روزهایت چطور می‎ ‎گذرند؟
‏- زندان است دیگر توقع نداری كه بگویم اینجا خوشم .اینجا برای اینكه آدم ها‎ ‎تنبیه شوند و قدر ‏آزادیشان را بدانند باید به آنها سخت بگذرد‎.‎
‏- اینجا با آدم های‎ ‎جور و اجوری برخورد داشتی این طور نیست ؟
‏- سرنوشت است دیگر ! هر چیزی كه بر سر‎ ‎آدم ها می آید سرنوشت است. سرنوشتم این بوده كه ‏اینقدر در زندان - بمانم كه بشوم وكیل‎ ‎زندان .همه جای زندان را بشناسم . زندانی ها را بشناسم و ‏آب و غذایشان را تقسیم كنم‎ .‎
سنگ صبور شان هم می شوید؟
‏- در زندان باید سنگ صبور باشی
‏- منظورم این است‎ ‎كه تازه واردها با تو درد دل می كنن؟
همه نه اما خیلی ها می گویند‎.‎
‏- خودت چی‎ ‎؟
‏- خودم نه . من خیلی اهل حرف زدن و درد دل كردن نیستم .امروز هم تو اینقدر‎ ‎سماجت به ‏خرج دادی اینقدر حرف زدم‎ .‎
‏- مددكارها هم از تو تعریف می كردند. می گفتند‎ ‎‏١٦، ١٧‏‎ ‎سال است كه دنبال رضایت گرفتن ‏از شاكی های تو هستند و حالا كارت فقط گیر یكی‎ ‎از آنهاست؟‎
‏- برای آزادی اول امیدم به خداست و بعد مددكارهای زندان. آنها واقعا‎ ‎خیلی مهربانند و فقط ‏حرف های آنهاست كه به من امیدواری می دهد.توی این سالها آنها‎ ‎بارها از خانواده ام دعوت ‏كرده اند كه بیایند اینجا همینطور از برادرم كه البته او‎ ‎هیچوقت نیامده‎
...‎
http://www.emrouz.info/ShowItem.aspx?ID=4113&p=1

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 15:52  توسط رضا  | 

سید قمنی از جمله چهره های شناخته شده مصری است ، استاد فلسفه و اسلام شناس ، نویسنده و منتقدی درجه اول به شمار می آید. نامه ای که چند روز پیش منتشر کرد ، مثل بمب در فضای اندیشه و نظر اثر گذاشته است . روزی نیست که نتوان ده ها مقاله در باره نامه اش در مطبوعات عرب زبان نیافت. فشرده سخن او این است که 1- از این پس هیچ مطلبی نمی نویسد ، در هیچ جا سخنرانی نمی کند.
2- تمامی کتاب ها و مقالاتی که تا به حال نوشته را رد می کند و از آن ها برائت می جوید و... در یک کلام می خواهد زندگی کند ، نگران جانش و خانواده اش است.
قمنی از طرف یک گروه اسلامی افراطی تهدید به مرگ شده است . به قمنی گفته اند باید ظرف یک هفته توبه کند ،آثارش را انکار کند و گر نه او را خواهند کشت. قمنی کاملا بر اساس پیشنهاد عمل کرده است.در ذهنم قمنی را با گنجی مقایسه کردم .گنجی هم فقط مقاله نوشته و حرف زده است . از او هم خواسته اند که اندیشه اش را انکار کند.

اما گنجی نه تنها به انکار اندیشه اش نپرداخته بلکه بر آن چه می اندیشد تاکید بیشتری هم نموده است. تردیدی نیست که یک متفکر در گذار سالها ، اندیشه اش تغییر می کند و به اصطلاح شانی تازه می یابد. چنان چه نیچه هم گفته است ،که:اندیشه مثل مار پوست می اندازد و زندگی جدیدی می یابد، مار اگر پوست نیندازد، و در زندان پوست کهنه اش که سفت و سخت می شود بماند، ملول و پژمرده می شود و سرانجام می میرد. اما تغییر اندیشه و نظر با تهدید و اجبار مثل توبه گالیله در برابر کلیسا چه ارزش و اعتباری می تواند داشته باشد؟ همیشه فکر می کنم که راهنمای اهل اندیشه سقراط است و مانیفست اهل نظر هم سخنان ساعت آخر عمر سقراط .

http://mohajerani.maktoub.ir/archives/2005/Jul/21/424.php

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام تیر 1384ساعت 15:43  توسط رضا  | 

 
 
 
محمدجواد روح: «سيدمحمد خاتمى» در حالى تا دو هفته ديگر رداى رياست جمهورى را از تن به درمى آورد كه از اكنون مشخص شده او چه برنامه اى براى آينده خويش چيده است. رئيس جمهور خاتمى سر آن دارد تا پايان دوره مسئوليت، حضور در حكومت را پايان دهد. گرچه بحث هايى هست كه او با دريافت احكامى به عضويتش در مجمع تشخيص مصلحت و شوراى عالى انقلاب فرهنگى ادامه دهد، اما اگر قرار بر اين باشد كه طبق گفته اش «پست دولتى نپذيرد»، لابد در همين محدوده نيز ادامه نخواهد داد. خاتمى در اين هفته هاى آخر، بارها گفته كه به عرصه فرهنگ و جامعه مدنى بازمى گردد. جايى كه او در نظر گرفته موسسه اى بين المللى است با عنوان «گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن ها». اين موسسه در پاييز سال گذشته به درخواست خاتمى ثبت و آگهى تاسيس آن نيز در ۲۷ آبان ماه پارسال در روزنامه رسمى درج شده است. در اين آگهى تنها نام «سيدمحمد خاتمى» به عنوان عضو موسس به چشم مى خورد اما گويا برخى مشاوران خاتمى همچون «هادى خانيكى»، «محمدعلى ابطحى» و «محمدجواد فريدزاده» نيز در هيات امناى اين موسسه حضور خواهند داشت. چهره  هايى كه از دوران مسئوليت خاتمى در موسسه «كيهان» (در دهه ۶۰) تاكنون، همواره از نزديك ترين نزديكانش بوده  اند و طبيعى است كه اين نزديكى ادامه يابد. خاتمى آنگونه كه در اين ماه هاى پايانى مسئوليت خويش گفته، قصد دارد پس از پايان دوران مسئوليت خويش فعاليت خود را در اين موسسه آغاز كند. موسسه اى كه دارايى اش در آگهى روزنامه رسمى، يك جلد كلام الله مجيد و همچنين مجموعه اى از كتب معتبر فقهى، تاريخى، ادبى، كلامى و فلسفى متعلق به موسس و نيز مبلغ پنج ميليون ريال اعلام شده است. طبق اطلاعات خبرنگار «شرق»، اساسنامه اين موسسه نيز تهيه و تدوين شده و گفته مى شود علاوه بر سازمان پيش بينى شده براى آن در تهران، دفترى نيز در يكى از شهرهاى فرهنگى و باسابقه اروپا (وين، زوريخ يا ژنو) خواهد داشت.
• انتشار نشريه
اما در كنار اين موسسه بين المللى، خاتمى مجوز يك نشريه را هم دريافت كرده است. ديروز روابط عمومى معاونت امور مطبوعاتى و اطلاع رسانى وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى اعلام كرد كه در جلسه اخير هيات نظارت بر مطبوعات با انتشار دو ماهنامه «آيين گفت وگو» به صاحب امتيازى و مدير مسئولى سيدمحمد خاتمى موافقت شده است. به نظر مى رسد اين نشريه ارگان مطبوعاتى موسسه «گفت وگوى فرهنگ ها و تمدن  ها» باشد. خاتمى براى اين نشريه نامى برگزيده كه تركيبى از دو ايده اوست. يكى «آيين» و ديگرى «گفت وگو».
«آيين» نام نشريه اى است كه خاتمى در دوران مسئوليتش در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى مجوز آن را گرفته بود. در ميانه   هاى دهه ۷۰ خاتمى و جمعى از همفكرانش در حوزه سياست و فرهنگ حلقه اى شكل داده بودند تا نشريه را فعال كنند. اما كانديداتورى خاتمى در سال ۷۵ و پيروزى او در انتخابات، اين برنامه را نيمه تمام گذاشت. البته اكنون نشريه اى به نام «آيين» وجود دارد كه مجوز آن به نام «محمدرضا خاتمى» (برادر رئيس جمهورى و دبيركل جبهه مشاركت) صادر شده است. از اين نشريه، دو شماره منتشر شده و ظاهراً برنامه هايى براى انتشار مجدد آن طى يك ماه آينده در دستور قرار گرفته است. واژه «گفت وگو» هم كه در پى واژه «آيين» در عنوان نشريه جديد خاتمى آمده براى خود داستانى دارد. داستانى به نام «ايده گفت وگوى تمدن ها».
• ايده خاتمى و منتقدانش
«گفت وگوى تمدن ها» بى شك از واژگان اصلى گفتمان خاتمى در ۸ سال گذشته بوده است. عبارتى كه با طرح آن از سوى خاتمى و اقبال ۲۰ ميليون ايرانى به گوينده آن در انتخابات سال ،۷۶ وجهه اى صلح طلب و اهل مدارا و گفت وگو از ايرانيان به جامعه جهانى ارائه كرد. وجهه اى كه پيش از آن به شدت خدشه دار شده بود. چنانكه در زمان آغاز به كار خاتمى، سفراى اروپايى چمدان هاى خود را بسته و ايران را ترك گفته بودند و حتى حرف هايى هم هست كه آمريكا و اسرائيل برنامه حمله نظامى به ايران را تدارك مى ديدند. در چنين موقعيتى قرار گرفتن چهره اى فرهنگى بر مسند رياست جمهورى ايران كه از پشتوانه بالاى راى شهروندان نيز برخوردار بود، جايگاه بين المللى جمهورى اسلامى را ناگهان ترميم كرد و بسيارى معادلات را تغيير داد. در اين ميانه، شخص خاتمى هم در وجهه و گفتمان او نيز بسيار موثر بود. طرح ايده گفت وگوى تمدن ها توسط خاتمى با اقبالى گسترده در سطح جهانى مواجه شد. چنانكه او به عنوان صاحب اين ايده در هر سفر خارجى كه در دوران مسئوليت خود مى رفت، با دعوتى از سوى دانشگاه هاى معتبر و مراكز فرهنگى شاخص آن ممالك مواجه مى شد و در نتيجه، خطابه اى در ميان اهل فرهنگ و انديشه مى گفت كه محور اصلى و عمده همه آنها بحث گفت وگوى تمدن ها بود.
علاوه بر اهل فرهنگ، مجامع جهانى همچون يونسكو و سازمان ملل هم در اين سال ها به همراهى خاتمى برخاستند. پس از آنكه خاتمى در اولين ژانويه دوره رياست جمهورى خود، به مصاحبه با شبكه CNN پرداخت و مردم آمريكا (به عنوان مهمترين كشور مسئله دار با ايران) را مخاطب قرار داد و به گفت وگو با آنان پرداخت، اين حس در داخل و خارج شكل گرفت كه خاتمى فراتر از طرح ايده، درصدد اجرايى كردن گفتمان خويش نيز برآمده است. چنين بود وقتى خاتمى در سال ۱۹۹۸ به نيويورك رفت و در مجمع عمومى ملل متحد شركت كرد، ايده او جهانى شد و بى راى مخالف، سال ۲۰۰۱ نام گفت وگوى تمدن ها گرفت. در داخل نيز مركزى با اين عنوان زير نظر رئيس جمهورى شكل گرفت. اين مركز در ۱۸ دى ماه سال ۷۷ و به دنبال تصويب پيشنهاد نامگذارى سال ۲۰۰۱ در پنجاه و سومين مجمع عمومى سازمان ملل فعاليت خود را آغاز كرد. «هماهنگ كردن فعاليت هاى كليه سازمان ها، مراكز دولتى و غيردولتى براى توسعه نظريه گفت وگوى تمدن  ها» مسئوليتى بود كه براى اين مركز تعريف شد. رياست اين مركز را تا دى ماه ۷۹ «محمدجواد فريدزاده» و از آن زمان تا اواسط سال گذشته «عطاءالله مهاجرانى» بر عهده داشته اند و پس از آن مدتى «محمود بروجردى» در آن مسئوليت داشت. گرچه در همان دوره فعاليت هم به عنوان مركز، جز مدتى كوتاه در دوران مهاجرانى چندان فعاليتى نداشت كه در عرصه فرهنگ و انديشه و سياست داخل كشور به چشم آيد. سفر «آلن تورن» فرانسوى و «يورگن هابرماس» آلمانى به ايران كه به دعوت مركز گفت وگوى تمدن ها كه در اين دوره انجام گرفت، با استقبال محافل فكرى و دانشگاهى ايران همراه شد اما پيش از آنكه اين سفرها به يك روند تبديل و تمرين كافى براى گفت وگو با چهره هاى برجسته فلسفه و انديشه جهان براى ايرانيان انجام شود، برنامه ها قطع و پروژه مهاجرانى تعطيل شد. حاصل آنكه در ۸ سالى كه خاتمى رياست جمهورى را برعهده داشت، اگر در خارج از كشور و آن هم در سطح نخبگان و دانشگاهيان ايده او به محملى براى بحث و گفت وگو تبديل شد، در داخل كشور حتى در همين حد هم تنورى گرم نشد. البته بودند تحليلگران و نويسندگانى در حوزه سياست كه بر گفته خاتمى نقدها مطرح كردند. نقدهايى كه از دو زاويه طرح شد: نخست، مخالفان سياسى خاتمى و اصلاحات كه در برابر همه شعارهاى سياسى و فرهنگى او ايستادند و همان طور كه بارها خود خاتمى هم گفته، با طرح شعارهاى ارزشمدارانه و پناه گرفتن پشت دين، انقلاب و اسلاميت نظام از يك سو و دامن زدن به مسائل اقتصادى و معيشتى از سوى ديگر تلاش داشته اند شعارهاى سياسى و فرهنگى خاتمى را كمرنگ و بى اهميت بنمايند. چنين بود كه در گفتمان اين طيف، همان طور كه دموكراسى، جامعه مدنى، حقوق بشر و آزادى هاى سياسى و فرهنگى در برابر مسائل اقتصادى و يا ايدئولوژيك نفى مى شد، شعار گفت وگوى تمدن ها هم فرجامى بهتر پيدا نمى كرد. گرچه مخالفان خاتمى و اصلاحات كمتر از ساير شعارها به اين شعار خاتمى تاختند، اما در بهترين حالت آن را «بحثى تزئينى» معرفى مى كردند كه نيازى به اين همه توجه از سوى رئيس جمهورى ندارد. دومين دسته منتقدان خاتمى از اصلاح طلبان و دموكراسى خواهان بودند. آنها عقيده داشتند كه خاتمى نخواسته ايده گفت وگوى تمدن ها را كه با اقبالى قابل توجه در سطح جهانى همراه شده، به عنوان يك سرمايه سياسى بنگرد و در كنار وجه فرهنگى آن از وزن ديپلماتيكش هم بهره گيرد. چنانكه «يدالله اسلامى» از اصلاح طلبان دوم خردادى،  در پاسخ به «نامه براى فردا»ى خاتمى كه در سال ۸۳ و در سالگرد دوم خرداد منتشر شد، نوشت كه خاتمى با وجود اهميت ايده اش در استفاده از آن فرصت سوزى كرده است: «يكسان، كشورهاى جهان از جمله رئيس جمهورى وقت آمريكا پاى سخنش مى نشينند، آنگاه براى آنكه با آقاى كلينتون مواجه نشود، هزار تدبيرى مى چيند و چون وزير خارجه وقت آمريكا براى تقدير به او نزديك مى شود شتابان به گوشه اى پناه مى برد و اينك نگران است كه چرا «گفت وگوى تمدن ها» در داخل كشور جايگاه مناسب خود را نيافته است. در عكس يادگار معاصر هزاره سوم جاى دو تن خالى است كه يكى تصوير خاتمى است. آيا سكولارها و اصلاح طلبان راديكال و يا قشرهاى سطحى نگر با اعمال قدرت او را به آن اقدام و عدم حضور در آن مراسم واداشته اند و يا ترسى موهوم از آينده اى مبهم استفاده از فرصت را از او دريغ نكرده است؟ فرصتى كه از آن ملت بوده است نه شخص خاتمى.» با وجود اين دو دسته منتقدان، ظاهراً خاتمى سر آن دارد كه همان راه خويش را برود. او نه مى خواهد راه محافظه كاران را در پيش گيرد و بى توجه به مقوله فرهنگ و انديشه، تنها بر معادلات قدرت (چه در داخل و چه در خارج) تكيه كند و نه راه اصلاح طلبان و دموكراسى خواهان را پذيرفته كه در شرايط كنونى بايد به تقويت احزاب و تشكيلات سياسى خارج از حكومت دست زد. نتيجه آنكه خاتمى همزمان با پايان دوران حكومتدارى خود، عرصه سياست را نيز بدرود خواهد گفت و پرداختن به دغدغه هاى شخصى اش را اولويت خواهد داد؛ فرهنگ و انديشه. خاتمى با آنچه در كتابخانه ملى بود، تغيير نكرده و علاقه اش به سياست افزون نشده؛ حتى اگر ۸ سال رئيس جمهور بوده باشد.
http://www.sharghnewspaper.com/840429/html/index.htm
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 22:18  توسط رضا  | 

ای قوم به حج رفته کجایید کجایید معشوق همین جاست بیایید بیایید
معشوق تو همسایه و دیوار به دیوار در بادیه سرگشته شما در چه هوایید
گر صورت بی‌صورت معشوق ببینید هم خواجه و هم خانه و هم کعبه شمایید
ده بار از آن راه بدان خانه برفتید یک بار از این خانه بر این بام برآیید
آن خانه لطیفست نشان‌هاش بگفتید از خواجه آن خانه نشانی بنمایید
یک دسته گل کو اگر آن باغ بدیدیت یک گوهر جان کو اگر از بحر خدایید
با این همه آن رنج شما گنج شما باد افسوس که بر گنج شما پرده شمایید
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 21:55  توسط رضا  | 

 

حضرت صدیقه طاهره علیها سلام ، نام ها و القابی دارند كه برخی آسمانی اند و از سوی پروردگار تعیین شده و بعضی از سوی برگزیدگان الهی. نام های آسمانی ، نه اسم است كه در حدیث ذیل آمده است.

امام جعفر صادق علیه السلام فرمود: برای فاطمه(س) نزد خدای عزّّوجل ، نـُه اسم است:" فاطمه، صدیقه، مباركه، طاهره، زكیه، راضیه، مرضیه، محدثه، زهرا"(1)

آنچه این نام ها را برای ایشان  فضیلت قرار داده این است كه نامهای حضرتش حاكی از صفتی والاست كه در وی وجود داشته است و چون نام های دیگر افراد نیست ، كه صاحب نام از معنی نام خود هیچ بهره ای نبرده باشد.

ما در ذیل، نام ها، لقب ها و كنیه های آن حضرت را به ترتیب حروف الفبا ذكر می نماییم.

- ام الائمه: ( مادر امامان)(1)

به موجب روایات نقل شده از سوی شیعه و سنی، نسل پاك پیامبر به وسیله دخترش به وجود آمده و گسترش یافته است. رسول اكرم (ص) فرموده است: پروردگار عزیز و بلند مرتبه ، نسل هر پیامبر را در صلب خود آن پیامبر قرار داد ، حال آن كه نسل مرا در صلب علی  قرار داد. (3)

آن حضرت چندین بار به دختر عزیزش فرمود: ای فاطمه، تو را بشارت می دهم كه از نسل تو ،  یازده فرزند معصوم، امام مردم خواهند شد و آخرین آنها مهدی علیه السلام است.

- ام ابیها : یعنی  مادر و دلسوز پدرش.(4)

كنیه ای است كه پدر بزرگوارش حضرت رسول اكرم (ص) وی را بدان خواند .  پیامبر در خردسالی مادر را از دست داد و سراسر عمر عزیزش را به سختی گذراند و تا قبل از ازدواج  با  حضرت  خدیجه و حتی پس از آن، پیوسته مورد آزار مشركان بود، یا در جنگ ها به این سو و آن سو می رفت و دشواری تحمل می كرد. پس از تولد دخترعزیزش فاطمه، با اینكه وی كودكی بیش نبود همواره چون پروانه به گرد شمع، از پدر جدا نمی شد و در رفع اندوه او آنچه می توانست می كوشید و از پدر دلجویی می كرد.اگر آن بزرگوار در جنگی آسیب می دید فاطمه خردسالش بود كه بر زخم و رنج پدر ، مرهم می نهاد و بر آرامش و سلامت جانش اصرار داشت. چون رسول خدا (ص) دلسوزی وی را می دید اشك می ریخت و می فرمود: او مادر پدرش است. (5)

"ام" به معنی مادر و اصل و ریشه است و در حقیقت آن بانو را باید مادر نبوت دانست.

ام ابیها بود آن خوش خصال***چونكه بود بانوی كاخ جلال

- ام الحسن، ام الحسین: مادر حسن(ع) و مادر حسین(ع).(6)

امام مجتبی علیه السلام نخستین فرزند حضرت زهرا(س) است كه در پانزدهم رمضان سال سوم هجرت در مدینه به دنیا آمد.

پس از حدود یك سال ، وجود مقدس حسین(ع) در سوم شعبان سال چهارم هجری به دنیا آمد.

- ام المحسن: مادر محسن (ع)(7)

آن حضرت را پنج فرزند بود: حسن، حسین، زینب، ام كلثوم و محسن علیهم السلام. محسن آخرین فرزند آن بانو و اولین شهید اهل بیت از پیامبر بود كه در ماه آخر حمل، سقط شد.

- بتول:  بتول یعنی جدا و ممتاز از دیگران

ابن اثیر درالنهایه می نویسد: فاطمه را بتول نامیدند زیرا از زنان زمان خویش [ وزمان های قبل و بعد خود] از نظر فضیلت و دین وحسب ، جدا و ممتاز بود . یا آنكه از دنیا منقطع گشته و به خدای تعالی روی آورده بود. (8)

- حانیه: یعنی آن كه با شوهر و فرزندانش بسیار مهربان است.(9)

- الحرة: یعنی بانوی آزاد.(10)

- حصان: یعنی پارسا و عفیف(11)

- حورا / حورای انسیه: یعنی انسانی زمینی كه از حوریان بهشتی است.

[حوریه ای شبیه آدمی] دریكی ازمعراج های پیامبر اكرم(ص) به آسمان، آن حضرت از میوه ها ، خرمای تازه و سیب بهشتی تناول كرد و خداوند متعال آن غذاهای بهشتی را در صلب پیامبر قرار داد و هنگامی كه ایشان از معراج به زمین بازگشت ، حضرت فاطمه (س) در رحم حضرت خدیجه قرار گرفت. بدین سبب حضرت فاطمه (س) " حورای انسیه" نام گرفت. (12)

- راضیه : یعنی كسی كه به تقدیر و قوانین الهی خشنود بود.(13)

این صفت از والاترین درجات ایمان است و آن حضرت در تمام مراحل زندگی ، به آنچه كه از سوی خداوند متعال  از ترس و آزار در راه دین و ظلم واندوه و غم- برایش مقدرشده بود ، رضایت داشت و هیچ گاه از وضع خود گله نكرد.

- زكیه:  به معنی پاك  و پاكدامن  یا  وجود پر بركت  است.

قرآن هر یك از این معانی را در سه آیه مختلف بیان فرموده است. در جایی از پاكدامنی و مقام عصمت حضرت عیسی علیه السلام چنین یاد می كند: قال انما انا رسول ربك لاهب لك غلاماً زكیا(14). یعنی جبرئیل به مریم گفت من فرستاده پروردگار توام تا از جانب او پسری پاكیزه به تو بخشم .

در آیه دیگر آمده است: فانطلقا حتی اذا لقیا غلاما فقتله قال اقتلت نفساً زكیة بغیر نفس. (15) یعنی چون خضر آن پسر را كشت ، موسی گفت آیا جوانی پاكیزه وبی گناه را بی آن كه كسی را كشته باشد، كشتی؟

درجایی دیگر می فرماید: قد افلح من زكیها. (16) یعنی رستگار شد هر كه روان خود را پاك ساخت.

در حقیقت زكیه به بانویی گویند كه از همه ناپاكی های اخلاقی دور باشد و هرگز در وجودش هیچ صفت بد یافت نشود.

- زهرا: یعنی درخشان، نورانی و درخشنده.

ازامام صادق (ع) پرسیدند : چرا فاطمه را زهرا نامیدند ؟  فرمود: زیرا فاطمه چنان بود كه چون در محراب می ایستاد ، نوری ازاو برای اهل آسمان درخشش می كرد ، همان طور كه ستارگان برای اهل زمین درخشش دارند.

- سماویه : یعنی گرانبها ، گوهری آسمانی(17)

- سیدة، سیدة نساء العالمین: یعنی بزرگ بانوی جهانیان.(18)

شیخ صدوق در كتاب امالی ، حدیثی را ازحضرت رسول خدا(ص) چنین نقل كرده كه فرمود: ابنتی فاطمه ،  سیدة نساء العالمین. یعنی  دخترم فاطمه ، بزرگ بانوی زنان جهان است.

رسول خدا (ص) به دخترش فرمود: ای فاطمه، به درستی كه خداوند تو را بر همه زنان جهان و زنان اسلام كه  بهترین دین است ،  برتری داد . (19)

رسول خدا(ص) از نزدیك بودن وفات خود از طریق وحی با اطلاع شد ، دخترش فاطمه را از این موضوع آگاه ساخت و آن بانو گریست. در این حال رسول خدا(ص) به وی فرمود: تو اولین كسی از خانواده ام هستی كه به من خواهی پیوست. آیا دوست نداری كه ارجمندترین زنان بهشت باشی!(20)

صدیقه، صدیقه كبری: صدیقه یعنی كسی كه در راستگویی كامل است یا آن كه هرگز دروغ نگفته است. یا كسی كه سخن خود را با عمل خویش تصدیق می كند.(21)

مرتبه صدیقین ، در ردیف پیامبران وشهیدان است. این مطلب را آیات بسیاری روشن می كنند كه از آن جمله اند: و من یطع الله و الرسول فاولئك مع الذین انعم الله علیهم من النبیین والصدیقین و الشهداء و الصالحین و حسن اولئك رفیقا. (22)

اهل تسنن از عایشه روایتی را چنین نقل كرده اند : ما رأیت احداً اصدق من فاطمه (س) غیر ابیها: پس از رسول خدا(ص) ، هرگز كسی را راستگوتر از فاطمه ندیدم. (23)

- طاهره: به معنی پاكیزه، بی عیب، پاك و معصوم.

در حقیقت آیه شریفی كه در پاكیزه دانستن اهل بیت نازل شده است این نام را برای حضرت زهرا(س) ثابت می كند. خدای تعالی در سوره احزاب(آیه 33) می فرماید:" انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت و یطهركم تطهیرا" یعنی خداوند چنین می خواهد كه پلیدی هر آلایش را از شما خاندان نبوت ببرد و از هر عیب پاكتان گرداند.

در این مطلب ، مفسران و محدثان شیعه وسنی به گونه ای انبوه ، روایاتی ذكر كرده اند كه به مفاد آن ها معنی اهل بیت هر چه باشد صدیقه طاهره را شامل می شود. (24)

والاترین حدیث در مقام طهارت حضرت زهرا(س) حدیث شریف كساء است كه شیعه وسنی با ده ها سند صحت آن را تأیید كرده اند. بر پایه این حدیث، زمانی رسول اكرم(ص) به خانه دخترش فاطمه(س) آمد و خود را در چیزی شبیه عبا پیچید . زمانی بعد امیرالمومنین علی(ع) و پس از وی حضرت مجتبی علیه السلام و حسین(ع) نزد حضرتش رفتند و آنگاه فاطمه (س) به پیش ایشان رفت. درهمین هنگام بود كه آیه تطهیر ( انما یرید الله لیذهب عنكم الرجس اهل البیت...) نازل شد.

- عذرا: یعنی آن بانو پیوسته همچون دوشیزگان بود.

از فرموده رسول خدا(ص) كه آن بانو را حوریه ای به صورت انسان معرفی كرده است  بر می آید كه آن حضرت همچون حوریان بهشت پیوسته دوشیزه باقی خواهد ماند. چه آن كه حضرتش از طعام بهشتی آفریده شد. از امام صادق(ع) در آن باره پرسش شد كه چگونه حوریه بهشتی هر زمان كه همسرش نزد وی می رود او را دوشیزه می یابد؟ فرمود: چون او از ماده ای پاك آفریده شده و هیچ گونه فسادی به جسم وی راه نمی یابد و بدنش دچار آفتی نمی گردد...(25)

- فاطمه: یعنی آن كه خود و شیعیانش از آتش بازداشته ( و در امان نگاه داشته) شده اند.

یا به معنی آن كه شر وبدی در وجود او راهی ندارد.

و به معنی آن كه از طفولیت  با علم ، رشد یافته است.

شیخ صدوق در " علل الشرایع "  و علامه مجلسی در" بحار الانوار"  از امام باقر(ع) روایت كرده اند كه فرمود: چون فاطمه(س) متولد شد ، خدای عزوجل به یكی از فرشتگان وحی فرمود كه به زمین برود و این نام را بر زبان پیغمبر جاری سازد و بدین ترتیب رسول خدا(ص) نام فاطمه(س) را برای نوزاد انتخاب فرمود.(26)

حضرت رضا علیه السلام از پدرش ، و ایشان از رسول خدا(ص) نقل كرده اند كه فرمود: ای فاطمه، آیا می دانی چرا فاطمه نامیده شده ای ؟ علی پرسید چرا؟  فرمود: زیرا كه وی و شیعیانش را از آتش بازداشته اند. (27)

امیرالمؤمنین علی (ع) فرمود: شنیدم كه رسول خدا(ص) می فرمود: فاطمه را فاطمه نامیده اند زیرا خدای تبارك و تعالی او و فرزندانش را از آتش بركنار داشته است. البته آن فرزندانی كه با ایمان از دنیا بروند وبر آنچه كه بر من نازل گردیده اعتقاد داشته باشند. (28)

امام صادق (ع) فرمود: او را فاطمه گفتند چون شر وبدی در وجود او راهی ندارد و اگر برای همسری این بزرگوار، علی(ع) نبود تا قیامت كسی همشأن ایشان یافت نمی شد . پس از رسول خدا(ص) ، هرگز كسی را راستگوتر از فاطمه ندیدم. (29)

- مباركه: از نامهای دیگر حضرت زهرا(س) و به معنی وجود پر بركت است.

 راغب در مفردات گوید: جایی كه خیرالهی به صورتی كه در خور نگهداری و شمارش و اندازه گیری نباشد و هر كسی به آن بنگرد فزونی محسوسی در آن ببیند گویند در آن بركت است و آن چیز مبارك است.

- محدثه: یعنی آن كه فرشتگان با او سخن گویند.

- مرضیه : یعنی آن كه خداوند پیوسته از او و كردارش راضی است. (30)

- مریم كبری: یعنی مریم بزرگ (31)

مقام وی در نزد مسلمانان ، والاتر از مقامی است كه حضرت مریم(س) در نزد مسیحیان دارد. در این باره  ده ها روایت وجود دارد، از جمله آن كه رسول خدا(ص) فرمود: مریم ارجمندترین بانوی زمان خویش بود و فاطمه ارجمندترین بانوی همه زمانهاست. (32)

- منصوره: یعنی یاری شده از سوی پروردگار.

در تفسیر فرات كوفی ، نحوه خلقت حضرت زهرا علیه السلام از قول پیامبر اكرم نقل شده است كه جبرئیل سیب را به پیامبرداد و گفت: بخور كه آن نور وجود "منصوره" است كه درزمین فاطمه نامیده می شود. گفتم ای جبرئیل، منصوره كیست ؟  گفت  : بانویی از صلب تو بیرون آید و اسمش در آسمان منصوره  و در زمین فاطمه باشد!(33)

- نوریه : یعنی فاطمه وجودی از نور است و انوار او تا ابد آفاق زندگی بشریت را روشن می سازد.(34)

سلام خدا و فرشتگان و همه پاكان براو، روز ولادت ، روز شهادتش و تا قیام قیامت.

 

پی نوشتها:

1- امالی صدوق، ص 474، ح 18.

2- بحار الانوار، ج 43، ص 16.

3- مناقب خوارزمی ، ص229.

4- المناقب ، ج 3، ص 32.

5- العوالم، ج 6، ص 37.

6- بحار الانوار، ج 43، ص 16/ المناقب، ج 3، ص 132.

7- المناقب، ج 3، ص 132؛ بحار الانوار، ج 43، ص 16.

8- معانی الاخبار، ص 54/ علل الشرایع، ص 181.

9و10- بحار الانوار، ج 43، ص 16

11- المناقب، ج 3، ص 133.

12- تفسیر فرات كوفی ، ص 119، بحار الانوار، ج 43، ص 18.

13- بحار الانوار، ج 43، ص 16.

14- سوره مریم، آیه 19.

15- سوره كهف، آیه 75.

16- سوره شمس ، آیه 10.

17- بحار الانوار، ج 43، ص 16.

18- امالی، ص 245، حدیث 12.

19- عوالم العلوم، ج 6، ص 46.

20- همان، ص 45.

21- لسان العرب و تاج العروس.

22- نساء ، آیه 68.

23- مستدرك حاكم، ج 3، ص 150/ حلیة الاولیاء، ابونعیم، ج 2، ص 41.

24- تاریخ خطیب بغدادی، ج 10، تفسیر كشاف زمخشری، ج 1، ص 193/ اسدالغابة، ابن اثیر، ج 2، ص 12/ درالمنثور،ابوبكر سیوطی، ج 5، ص 198.

25- فاطمه زهرا از ولادت تا شهادت( ترجمه)، ص 123.

26- بحار الانوار، ج 43، ص 13.

27- همان، ص 14.

28- بحار الانوار، ج 43، صص 18و19.

29- همان، ص 10.

30- بحار الانوار، ج 43، ص 16.

31- بحار الانوار، ج 43، ص 16.

32- العوالم ، ج 6 ، صص 44-51.

33- العوالم، ج 6، صص 35-36.

34- المناقب، ج 3، ص 133

http://www.aviny.com/Occasion/fatemieh/alghab.aspx

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم تیر 1384ساعت 21:13  توسط رضا  | 

 

 

نجوا، همسر اسامه بن لادن،  شخصيتي ضعيف داشت و تقريباً هميشه حامله بود. تا پيش از آن که من از عربستان خارج شوم و پيش از آن که به مرز سي سالگي برسد، هفت پسر براي اسامه زاييد. او زني نامرئي بود که وجودش تقريباً براي هيچ کس اهميت نداشت. هيچ وقت با زني مثل او حرفي براي گفتن نداشتم. چه چيزي مي توانستم به او بگويم؟ چه اعتقاد مشترکي با او داشتم؟ با خود فکر مي کردم اين زن از چه چيز زندگي لذت مي برد. وهابيت خشک و انعطاف ناپذير، او را در خود کشيده است. نه موسيقي گوش مي کند. نه از خانه خارج مي شود. نه مي تواند فرزندانش را به شيوه اي جز آن که شوهرش مي خواهد تربيت کند. نه ... او ممکن است به من لبخند بزند، ولي در ذهنش تکرار مي کند: «زن بيچاره. حتماً به جنهم مي رود.» ما کاملاً در دو نقطه مقابل يکديگر بوديم. اسلام ديني است که به جزئيات زندگي انسان ها توجه خاصي دارد، ولي وهابيت اين توجهات را بزرگ نمايي کرده و شکلشان را تغيير داده و به زندگي روزمره و لحظه به لحظه مردم تزريق کرده است. وهابيت خشک ترين و انعطاف ناپذيرترين مذهب جهان است. اسلام يعني رعايت اصول قرآني و باور به قوانين حق و عدالت مطلق. اما وهابيت يعني رعايت اصول قرآن آن گونه که مردها مي خواهند و شاه سعودي تصميم مي گيرد و عدالت نسبي بنا به شرايط در جايگاه خانوادگي اشخاص ... هيچ راهي براي جدا کردن نظام زندگي سعودي ها و دولت اين کشور از شاخه تحريفي وهابيت وجود ندارد. وهابيت فقط پيکر اسلام را مي شناسد و به عمق اصول معنوي آن هرگز نمي رسد. اسلام در کشورهاي مدرن اسلام، ديني انعطاف پذير است که با تغيير شرايط زمانه، محيط را براي زيستن انسان ها آماده مي کند و بي آن که تحريفي در اصول بنيادي آن صورت گيرد، آزادي لازم را براي پيشرفت مادي و معنوي به مردم مي بخشد. اما آن چه شيخ محمد بن عبدالوهاب به نام اسلام به سرزمين سعودي تحميل کرده است، روشي خشک و غير قابل تغيير براي گذران زندگي به شيوه هزار سال پيش است. او که از اسلام در قرن هفده ميلادي راضي نبوده، با عقب گرد به ريشه هاي زندگي دشوار مردم سعودي، اصولي را براي خود وضع کرده و به نام اسلام به مردم قبولانده است، اصولي که تحت هيچ شرايطي به دنياي مدرن و در حال پيشرفت امروزي پيوند نمي خورد و احيا نمي شود. نتيجه تعليمات او کشوري شده است که مردمش حتي با برخورداري از نعمات طبيعي و پول فراوان هرگز قادر به تغيير زندگي خود و تسهيل شرايط آن نيستند. تنها تفاوت اسلام سعودي با اسلام طالبان، در توانگري، زياده روي و اسراف آل سعود است. سعودي ها طالبان لوکس شده هستند.

«از خاطرات کارمن بن لادن همسر برادر بن لادن»

 

http://webneveshteha.com/

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 21:0  توسط رضا  | 

دردم از یار است و درمان نیز هم دل فدای او شد و جان نیز هم
این که می‌گویند آن خوشتر ز حسن یار ما این دارد و آن نیز هم
یاد باد آن کو به قصد خون ما عهد را بشکست و پیمان نیز هم
دوستان در پرده می‌گویم سخن گفته خواهد شد به دستان نیز هم
چون سر آمد دولت شب‌های وصل بگذرد ایام هجران نیز هم
هر دو عالم یک فروغ روی اوست گفتمت پیدا و پنهان نیز هم
اعتمادی نیست بر کار جهان بلکه بر گردون گردان نیز هم
عاشق از قاضی نترسد می بیار بلکه از یرغوی دیوان نیز هم
محتسب داند که حافظ عاشق است و آصف ملک سلیمان نیز هم
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم تیر 1384ساعت 20:50  توسط رضا  | 

فؤاد صادقي:

روزهاي واپسين رياست‌جمهوري خاتمي و لزوم تحليلي واقع‌بينانه و تقدير از تلاش‌هاي طاقت‌فرساي اين چهره ماندگار ايران‌زمين، آنچنان اهميتي دارد كه مرا وادار مي‌كند، برخلاف رويه يك سال اخير، سكوت قلم را شكسته «براي خاتمي» بنويسم؛ نوشته‌اي كه اگر خاتمي همچنان صاحب و بر مصدر قدرت بود و اگر اين‌گونه به وي جفا نمي‌شد، به خود اجازه تحرير و انتشارش را نمي‌دادم و تنها اكنون كه زمان «خاتمه خاتمي» يا به عبارتي دقيق‌تر، «خاتمه قدرت خاتمي» است، مي‌توان با وجداني آسوده از آن سخن گفت.

1ـ نخست، از «آغاز خاتمي» وارد مي‌شوم. بي‌ترديد، يكي از زمينه‌هاي رجوع توده‌وار و عمومي جامعه ايران به خاتمي در دوم خرداد، شباهت‌ها و نوعي ارتباط مفهومي بود كه افكار عمومي از شخصيت و منش وي با «سيره نبوي» استنباط مي‌كرد.

نام سه‌كلمه‌اي «سيدمحمد خاتمي» كه هر سه واژه آن با پيامبر اسلام(ص) گره خورده بود و از سيادت و انتساب نسبي وي به خاندان پيامبر تا همنامي با رسول اكرم(ص) و به عاريت گرفتن عنوان خانوادگي خاتمي از لقب «خاتم‌الانبياء» به همراه قراين ديگر از رفتار وي، چون تأكيد بر تسامح و تساهل كه اشاره به «شريعت سهله و سمحه» داشت، محوريت دوستي و مهرباني و عطوفت با همگان كه متأثر از جلوه «رحمةللعالمين» پيامبر است، نشانه‌هايي بود كه باعث شد، جامعه‌ي اكثراً متدين و سنتي ايران، در چهره خاتمي شباهت بيشتري به پيامبر اكرم(ص) نسبت به ديگر روحانيون احساس كنند، جالب آنجاست كه پس از رياست‌جمهوري خاتمي، برداشت جهان نيز از خاتمي در همين راستا شكل گرفت و وي كه يك روحاني شيعه و متعلق به اقليت جهان اسلام بود، به عنوان سمبل و نماد اسلام و پيامبر اكرم(ص) در عرصه بين‌المللي مطرح شد.

بنابراين، بايد تحليل و ارزيابي از نقش‌آفريني و عملكرد خاتمي در هشت سال مديريت كشور را در چهارچوب «سيره نبوي» مورد توجه قرار دهيم و از تطبيق نقاط قدرت و ضعف شخصيت و عملكرد وي در اين گفتمان، معيارهاي قضاوت درباره خاتمي را به دست آوريم، در حالي كه رويكرد و مشي عمده منتقدان خاتمي به وي، در چهارچوب تفاوت‌هاي رفتاري خاتمي با سيره علوي تمركز داشت.

گرچه در اين فرصت مجال آن نيست كه تفاوت‌هاي سيره حكومتي نبوي با سيره علوي حكومت كه ريشه در تفاوت‌هاي زمان و جامعه تحت اداره آن دو بزرگوار در زمان مسئوليت پيامبر(ص) و علي‌(ع) دارد، مورد تأمل قرار گيرد، اما توجه به اين نكته لازم است كه شرايط ظهور خاتمي، يعني فضاي حاكم بر كشور پيش از دوم خرداد كه افراط‌گري، كج‌روي و رويكرد ناصحيح به مفاهيم ديني باعث شده بود تا جامعه در آستانه يك انفجار قرار گيرد، رجوع به سيره نبوي، گشايش و همگرايي با عموم جامعه و تمامي اقشار را اقتضا مي‌كرد و دست تقدير، خاتمي را براي بر عهده گرفتن مسئوليت در اين شرايط سخت برگزيد كه اتفاقا بيشترين قرابت و نزديكي با سيره نبوي را در شخصيت، چهره و منش خود داشت.
به هر تقدير، خاتمي براي جامعه ايران موهبتي كم‌نظير بود كه به تعبير رهبر انقلاب در «حماسه دوم خرداد» به ايرانيان هديه شد.

2ـ خاتمي، رئيس‌جمهوري غيرمتعارف بود و اين غيرمتعارف بودن، نه تنها مختص به ايران بود كه سرزمين «خرق عادت» و شگفتي‌هاست، بلكه با عرف جهاني نيز سازگاري نداشت.
عهده‌داري مسئوليت و سكانداري سياست و اقتصاد كشور حادثه‌خيز و پيچيده‌اي، چون ايران براي شخصي كه نه سياست (نه به مفهوم علمي كه در اين موضوع صاحب آثاري نيز هست بلكه به معناي تجربي و اجتماعي) مي‌داند و نه از اقتصاد سررشته چنداني دارد، نه تنها يك خلاف عادت بلكه از ديدگاه بسياري از نخبگان، بحران‌زاست.

اما خاتمي به خوبي دريافته بود كه مردم به خاطر همين ويژگي‌ها، وي را برگزيده‌اند؛ چراكه در مقايسه با رقبايش كه سمبل سياست‌ورزي و پيچيدگي‌هاي اطلاعاتي و امنيتي بودند، او شخصيتي بسيط، ساده و شفاف داشت.
خاتمي از طبقه روشنفكران بود، اما نه روشنفكراني كه از عمق مفاهيم پيچيده فلسفي و تمدن غربي و با زباني غيرقابل‌فهم براي عموم جامعه سخن گويند، بلكه روشنفكري كه از دل سنت‌ها برخاسته و با زبان و ادبيات اين مردم، با آنان سخن مي‌گفت و به همين خاطر، بسياري از روشنفكران از تشبيه جامعه مدني به «مدينةالنبي» از سوي خاتمي برآشفتند، همانگونه كه بسياري از اقتصاددانان از تصريح وي بر اين‌كه از پيچيدگي‌هاي اقتصاد و آمار چيزي نمي‌داند، گلايه كردند و آن را نقطه ضعف بزرگي براي وي مي‌شمردند، اما خاتمي نشان داد آنگونه كه مي‌داند، مي‌تواند و مردم از او انتظار دارند، به دنبال ايفاي مسئوليت است و همانگونه هم ماند و به اين دليل حتي در شرايطي كه بسياري از ايده‌ها و شعارهاي خاتمي در سياست و اقتصاد مانند «طرح ساماندهي اقتصاد كشور» عملي نشد، مردم در آن كوتاهي، نقض عهد و فريبكاري نيافتند، بلكه اين عملي نشدن را ناشي از كوتاهي و ناهمراهي ياران خاتمي و ديگر صاحبان قدرت دانستند و به همين دليل در دور دوم مسئوليت خاتمي، آراي وي در ميان شركت‌كنندگان در انتخابات، نه تنها دچار افت منطقي دو رئيس‌جمهور قبلي نشد، بلكه رشدي 10 درصدي نسبت به كل آرا داشت.

بدين‌سان، خاتمي در طول هشت سال مسئوليت خود، نه تنها شخصيت و ماهيت خود را تغيير نداد، بلكه با اصرار بر خصوصياتش شيوه و سبك جديدي را از سياست‌ورزي در ايران و جهان بر جاي گذاشت، سبكي كه به جاي تكيه بر پيچيدگي‌ها، بر سادگي‌ها تأكيد دارد و شفافيت و صداقت را كه با ريشه‌هاي سياست‌ورزي مرسوم تناقض دارد،‌ نهادينه مي‌كند.

3ـ خاتمي در ايران به سمبلي براي سلامت تبديل شد، شائبه فساد مالي كه جامعه ايران براي هر صاحب‌قدرتي اگرچه در مدت و مسئوليتي پايين تصوير مي‌كند، درباره خاتمي حتي پس از عهده‌داري بالاترين مسئوليت اجرايي كشور آن هم به مدت هشت سال به وجود نيامد. چراكه وي دخالت در اقتصاد و سياست را براي بستگانش مجاز ندانست و اگرچه برخي از نزديكان وي به فعاليت‌هاي حزبي روي آوردند، هيچ‌گاه از حمايت وي برخوردار نشدند و حتي حذف ناگهاني آنان از عرصه سياست نيز حتي بيش از ردصلاحيت ساير كانديداها بر خاتمي گران نيامد.

وي راه ورود به عرصه‌هاي اقتصادي را نيز بر بستگانش بست و حتي فعاليت اقتصادي پيشين برخي از نزديكانش را به فعاليت ستادي تبديل كرد و اين همه حكايت از آن داشت كه برخورداري مسئولان از تصويري سالم در ميان مردم، نيازمند تلاش، دقت و وسعت نگاه مسئولان است.

4ـ خاتمي، وفادار بود و اين وفاداري را مردم با تمام وجود لمس كردند، اگر يك دهه قبل از به قدرت رسيدن خاتمي، امام خميني(ره) از وي با تعبير «فرزند امين و فاضل و باتقوا و متعهدم» نام برده بود، وي با تمام توان سعي كرد به پدر معنوي خود وفادار باشد و در اوج تفوق اصلاح‌طلبان و به رغم تمامي مخالف‌‌سازي‌هاي اين جبهه، از دو اصل بنيادين انديشه امام(ره) يعني «ولايت فقيه» و عنصر «مصلحت» با تمام توان دفاع كرد. خاتمي به دوستان خويش هم وفادار ماند، اگرچه هزينه‌اي كه براي اين وفاداري پرداخت، بسيار سنگين بود.

واقعيت آن است كه حملات دشمنان، مخالفان و منتقدان خاتمي،‌ اگرچه با شدت و حدت فراواني همراه بود، اما در نهايت به سود وي تمام شد و بر دامنه محبوبيت و نفوذ او افزود، اما عملكرد غلط، سوءاستفاده و فرصت‌طلبي برخي از دوستان و اطرافيان خاتمي، هزينه‌ها و فشارهاي سنگيني را به وي تحميل كرد و گرچه اعلام بيزاري و انتقاد علني به اين گروه مي‌توانست منافع فراواني را براي شخص وي به ارمغان آورد، اما خاتمي اين اقدام را ناجوانمردانه مي‌دانست و به انتقادات و نصايح غيرعلني به ياران ناهمراه و اطرافيان فرصت‌طلب خود اكتفا كرد.

5ـ خاتمي، مظلوم بود و اين مظلوميت كه قبل از آمدنش آغاز شده بود، در رفتنش هم نمودار است. بيشترين تخريب‌ها، تهمت‌ها و توهين‌ها به خاتمي، از ماه‌ها پيش از دوم خرداد آغاز شد و تاكنون هم ادامه دارد و برخلاف ديگر اشخاص كه نيروهاي ضدانقلاب و ضددين و يا حداكثر نيروهاي تندرو و خام متدين، پرچم‌دار تخريب آنان بودند، طيف قابل‌توجهي از روحانيون و متنفذان جامعه، در كنار ديگر مخالفان وي از اپوزيسيون نظام تا نيروهاي راديكال و سكولار مذهبي، حملات به خاتمي را تأييد كرده و مي‌كنند كه اين حملات و تخريب‌ها، مردم ايران را كه از نظر عاطفي، حساس و تأثيرپذير هستند، به دفاع از مظلوم واداشت.
خاتمي اگرچه در هنگامه نفس‌گير سياست، آبروي خود را در آتشكده تخريب‌ها و توهين‌ها و قرباني كرد، اما اراده الهي در اين مهلكه نه تنها براي وي، بلكه براي جامعه ايران، آبرو آفريد.

6ـ خاتمي، محبوب بود و اين محبوبيت، نه تنها ميان هواداران وي، بلكه در بين منتقدان و مخالفان و حتي در ميان سران و افكار عمومي جهان نيز غيرقابل‌انكار است.
صاحب اين قلم، همانند ديگر كساني كه نام خاتمي را در برگه‌هاي رأي خود ننوشته بودند، از اين‌كه شخصيتي مانند او به عنوان رئيس‌جمهور و سمبل ايران در سطح جهان مطرح گرديده است، سربلند و شادمان هستند. هيچ‌كس نمي‌تواند ارتقا و درخشش نام ايران در عرصه جهان را در دوره خاتمي انكار كند و اگر نبود ضعف، كاستي و ناهمراهي دستگاه ديپلماسي كشور، نقاط منحصر به فرد و برجسته خاتمي مي‌توانست دستاوردهايي به مراتب بيشتر از وضعيت موجود را براي ايران به همراه بياورد.

7ـ خاتمي معصوم نبود؛ اما برخلاف ديگر سياستمداران كه پذيرش و اعتراف به اشتباه را نوعي شكست و سقوط مي‌دانند، خاتمي رفتار خلاف آن را زير پاگذاشتن صداقت مي‌دانست و به همين خاطر در موارد متعددي، اشتباهات، ضعف‌ها و كاستي‌هاي خود را با مردم در ميان گذاشت و از آنان صميمانه عذرخواهي كرد و اين رويه نه تنها موجب تزلزل و سقوط جايگاه اجتماعي او نشد، بلكه محبوبيت و اعتماد عمومي به وي را افزايش داد.
خاتمي همان‌گونه كه از نفي تقدس و قدسيت مسئولان و سياستمداران و آسماني نكردن و غيرقابل نقد جلوه دادن آنان سخن مي‌گفت؛ خود نيز نمونه‌اي عيني از سياستمداران زميني شد و نه تنها تصديق اشتباه و عذرخواهي را ننگ ندانست، بلكه داوطلبانه در ميان تنور داغ انتقاد كه پيش از او، افروختن آن در حوزه رياست‌جمهوري غيرقابل تصور بود، رفت.

انتقادات مشفقانه و منصفانه را پذيرفت و از بي‌انصافي‌ها، سياه‌نمايي‌ها و توهين‌ها برنيفروخت، از كسي شكايت نكرد و منتقدانش را از خود نراند. اگر در عصبانيت سخن تندي گفت، در آرامش آن را جبران كرد و اگر از كسي يا سخني مكدر شد، كينه‌اي به دل نگرفت. به دفعات بي‌شمار در برابر پرسش‌ها و انتقادات قرار گرفت، اما فشار كاري، كم‌حوصلگي و ناراحتي خود را به رسانه‌ها و افكار عمومي منتقل نكرد.

8ـ خاتمي محترم ماند؛ ويژگي قدرت حكومتي و اقتدار دولتي، آن است كه با پايان يافتن آن، احترام و منزلت از صاحبان منصب زايل مي‌شود، اما خاتمي طوري آمد و رفت كه اگرچه در زمان آمدنش بيشتر مردم ايران و جهان وي را نمي‌شناختند و براي او احترام خاصي قايل نبودند، اما هنگام رفتنش از وي به نيكي و بزرگي ياد مي‌كنند و هم‌اكنون نيز يكي از محبوب‌ترين شخصيت‌هاي ايران، جهان اسلام و عرصه بين‌الملل است و اين سرمايه گرانبها و بي‌نظيري براي ايرانيان است كه هيچ‌كس به اندازه شخص خاتمي در حفظ و استفاده از آن نمي‌تواند مؤثر باشد.

خاتمي بايد همان‌گونه كه بود، بماند و نه در دامن افراطيون و اپوزيسيون فرو افتد و نه اجازه مصادره شدن خود را به محافظه‌كاران بدهد، خاتمي بايد بداند 42 ميليون رأيي كه مردم به وي دادند، تكرارناشدني است و در يك كلام: «هيچ كس براي ملت ايران خاتمي نخواهد شد».
والسلام

http://www.baztab.com/news/26344.php

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 22:8  توسط رضا  | 


 
- عبدالرضا هوشنگ مهدوى تاريخ پژوه، محقق، مترجم پژوهشگر آثار تاريخى و سياسى و استاد دانشگاه، متولد ۱۳۰۹ تهران
- دكتراى حقوق بين الملل از فرانسه
- استاد دانشگاه امام صادق (ع)
- برنده جايزه بهترين ترجمه سال براى اولين كتابش باعنوان «دومين شانس» ۱۳۳۵
- پژوهشگر برجسته تاريخ و علوم سياسى دانشگاه هاى مختلف ايران
- دريافت نشان پالم آكادميك ازسوى دولت فرانسه
- برخى از تأليفات او عبارتند از: انقلاب ايران به روايت بى.بى.سى (زيرنظر او)، رازهاى ناگفته، سياست خارجى ايران در دوران پهلوى، روزهاى افتخار، تاريخ روابط خارجى ايران و...
- برخى از ترجمه هاى او عبارتند از: دومين شانس (ويرژيل گيو) تاريخ جنگ سرد، يكى بدون ديگرى، يك بستر و دو رؤيا (آندره فونتن)، آخرين سفر شاه (ويليام شوكراس) خاطرات اعلم و هويدا، دانه هاى پراكنده
- از عبدالرضا هوشنگ مهدوى تاكنون بيش از پنجاه و چند كتاب در عرصه تاريخى، ادبى و سياسى به چاپ رسيده است.
عبدالرضا هوشنگ مهدوى يعنى تاريخ. يعنى تاريخ نگارى. گرچه او كار خود را با ترجمه شروع كرد و اولين ترجمه اش هم يك اثر ادبى بود. (اولين كتاب او در سال ۱۳۳۵ باعنوان دومين شانس اثر نويسنده رومانيايى «كنستانتين ويرژيل گرگيو برنده بهترين ترجمه سال شد.) با اين حال همه عبدالرضا هوشنگ مهدوى را به خاطر تأليفات و ترجمه هاى گرانسنگ اش درعرصه تاريخ و تاريخ پژوهى مى شناسند.
219618.jpg
ازميان پنجاه و چندكتابى كه عبدالرضا هوشنگ مهدوى ترجمه و تأليف كرده است، كتابهايى كه به تاريخ مى پردازند از وزن و شأن ويژه ترى برخوردارند و اين وزن و شأن البته برخاسته از درك عميق و دقيق او از تاريخ است. او از معدود كسانى است كه پژوهش هاى تاريخى خود را محدود به بررسى تاريخ ايران نكرده است و تاريخ ساير كشورها را هم با نثرى شيوا و متنى دقيق به مخاطبان خود عرضه داشته است. براى نمونه مى توانم كتاب «فرمانروايان شاخ زرين» او را كه نوشته «نوئل باربر» است شاهد بگيرم كه كتابى جامع و كامل درباره تاريخ عثمانى از سليمان قانونى تا آتاتورك است. كتابى خلاصه و مفيد وقابل تأمل.
اين كتاب سرگذشت سلاطين عثمانى در پنج قرن گذشته است و به خوبى نشان مى دهد كه چگونه پادشاهان فاسد و دولتمردان مال پرست و زنان سوگلى حرم، امپراتورى بزرگى را كه زمانى كشورهاى مسيحى اروپا از ترس آن خواب به چشمشان نمى رفت، به ورطه انحطاط و تباهى كشاندند و موجبات سقوط آن را فراهم ساختند.
مؤلف در فصلهاى مختلف اين كتاب چگونگى به قدرت رسيدن و انحطاط و انحلال امپراتورى عثمانى را موردبررسى قرارمى دهد و در فصل هاى آخر آن به وقايع اخير تركيه از جمله جنبش ترك هاى جوانان، شركت عثمانى در جنگ جهانى اول، شكست اين كشور و برچيدن بساط سلطنت و خلافت پرداخته و شرح بسيارجالى درباره آتاتورك، مردى كه ازميان توده ها برخاسته و سرنوشت مقدركرده بود كه انحلال امپراتورى عثمانى و تأسيس تركيه جديد به دست او صورت بگيرد، داده است.
«نوئل باربر» يكى از نويسندگان و مورخان شهير معاصر انگليسى است. وى از يكى از خانواده هاى سرشناس آن كشور و برادر سرآنتونى باربر مى باشد كه سال ها وزير و نماينده مجلس عوام بوده است. ترجمه هوشنگ مهدوى به قدرى شيوا و روان است كه خواننده فراموش مى كند اين كتاب را يك نويسنده انگليسى زبان نوشته است. ترجمه هايى كه از عبدالرضا هوشنگ مهدوى روانه بازار نشر شده اند عمدتاً حول محور تاريخ و موضوعات تاريخى است. با اين حال او به ترجمه برخى از آثار سياسى نيز پرداخته است كه «دانه هاى پراكنده» يكى از اين گونه آثار ترجمه شده توسط اوست.
اين كتاب را دكتر «شوقى دلال» نوشته است. شوقى دلال نويسنده اى فلسطينى و استاد برجسته يكى ازمعتبرترين دانشگاههاى آمريكاست. او دراين كتاب به زندگى خود پرداخته است و تلاش مى كند تا رنج و مصيبتى كه به خاطر «فلسطينى بودن» خود تحمل كرده است را به خواننده منتقل كند.
هوشنگ مهدوى درباره اين كتاب مى گويد: كتاب «دانه هاى پراكنده» را كسى نوشته است كه خانواده اش ساكن فلسطين اشغالى اند و او مى خواهد بعد از بيست سال به ديدار خانواده اش برود و اين كتاب شرح مصيبت هايى است كه او با آنها روبرو بوده و درنهايت هم اجازه ورود به او را نمى دهند.
ازجمله كتابهاى مهمى كه عبدالرضا هوشنگ مهدوى تأليف كرده است كتاب «سياست خارجى ايران در دوران پهلوى» است. اين كتاب از كودتاى سوم اسفند ،۱۲۹۹ سياست خارجى ايران را تا مقطع انقلاب اسلامى بررسى و تمام رويدادهاى مطرح و مهم در حوزه سياست خارجى ايران دراين مدت زمانى را بررسى و تجزيه و تحليل مى كند. البته وقتى از عبدالرضا هوشنگ مهدوى سؤال مى شود كه شما كه چنين موشكافانه و دقيق و جامع به بررسى سياست خارجى پهلوى پرداخته ايد، چرا درمورد سياست خارجى جمهورى اسلامى نمى نويسيد، او پاسخ مى دهد: براى نوشتن اين مسائل بايد زمان بگذرد. هنوز ما در بحبوحه رويدادها هستيم. هنوز براى نتيجه گيرى زود است. بايد مدتى بگذرد و اسناد آن منتشر بشود و بعد كسى بنويسد. روزنامه نگاران زيادى دراين مورد نوشته اند.
دليل گستردگى حوزه تأليف و ترجمه عبدالرضا هوشنگ مهدوى چيست؟ چرا او در حوزه هاى مختلفى، دست به ترجمه و تأليف زده و مى زند.
حوزه وسيعى كه از رمان شروع مى شود و به زندگى نامه ها و سياست خارجى و تاريخ مى رسد. او خودش در پاسخ به اين سؤال مى گويد: رمان هاى تاريخى هم جزو اين حوزه است. چون اعتقاددارم كه مردم كتاب هاى تاريخى را به عنوان يك متن خشك دوست ندارند. وقتى تاريخ كشورى در قالب داستان و رمان باشد، علاقه بيشترى نشان مى دهند. در فرانسه هم مردم تاريخ كشورشان را ازطريق آثار الكساندردوما شناختند.
عبدالرضا هوشنگ مهدوى درعرصه آثار سياسى و تاريخى چهره شناخته شده اى است و گواه اين مدعا ترجمه و تأليف بيش از ۵۰ جلد كتاب توسط اوست. آثارى چون «يك بستر و دو رؤيا» از آندره فونتن، «سفرشاه» از ويليام شوكراس را ترجمه و كتابهايى چون «تاريخ روابط خارجى ايران»، «سياست خارجى ايران در دوران پهلوى»، «مروزهاى افتخار» و... ازجمله تأليفات اوست.
در اين ميان «رازهاى ناگفته» عنوان كتابى از اردشير زاهدى است كه از مجموعه «تاريخ شفاهى» ايران در آمريكا منتشر شد و بلافاصله در ايران توسط چهار مترجم به فارسى ترجمه و منتشر شد. مهدوى نيز اين كتاب را به انضمام «پنج روز بحرانى» و صد صفحه از مقالات نشريات انگليسى زبان به فارسى ترجمه كرد و روانه بازار نشر ساخت و جالب اينجاست كه ترجمه او بيش از سايرين مورد استقبال مخاطبين قرار گرفت. او در مورد علت موفقيت اين كتاب مى گويد: «من در اين ترجمه ثابت كردم كه زاهدى راست نگفته است و نمى خواهد راست هم بگويد. دروغ هايى در اين كتاب گفته كه براى اغلب مخاطبان روشن است. اينكه آمريكاييان به مصدق پيشنهاد ده ميليون دلار داده بودند، دور از واقعيت است. خود زاهدى هم مى داند كه آمريكاييها اين كمك را به حكومت كودتا دادند.»
عبدالرضا هوشنگ مهدوى در مقدمه اين كتاب پيرامون كودتاى ۲۸ مرداد سه نظر را بررسى مى كند و هر ۳نظر كودتاى ۲۸مرداد را نتيجه تبانى و توطئه دربار مى داند و يكى از اين نظريات البته مصدق را هم شريك اين ماجرا دانسته است. مهدوى در اين باره مى گويد: «روزنامه ها نوشتند كه مصدق در يك تبانى بادربار خانه نشين شد. اين را بارها نوشتند. حتى برخى از روزنامه ها اينگونه تحليل مى كنند. بويژه در روزهاى پس از انقلاب راجع به اين موضوع نوشتند.»
219606.jpg
در واقع قصد عبدالرضا هوشنگ مهدوى از طرح تمام نظرياتى كه درباره كودتاى ۲۸مرداد وجود دارد نه اثبات يا رد اين نظريات بلكه طرح آنها براى ثبت در تاريخ است. او در پيوست اين كتاب تعمداً مقاله «پنج روز بحرانى» نوشته زاهدى را كه در سال۱۳۳۶ در روزنامه اطلاعات نوشته است براى قضاوت هرچه بهتر خوانندگانش ارائه مى كند. مقالاتى كه بسيار جالب هستند. اين مقالات را زاهدى چهار سال پس از كودتا درباره رويدادهاى آن روزها و روزهاى پس از كودتا نوشته است. در واقع هوشنگ مهدوى تلاش مى كند تا با ارائه اين مقالات ثابت كندكه اردشير زاهدى به قدرى دچار فراموشى خاص دروغگويان شده است كه تمام حرفهاى خود در اين مقالات را هم منكر مى شود.
عبدالرضا هوشنگ مهدوى متولد سال۱۳۰۹ تهران است. او دكتراى حقوق بين الملل خود را از فرانسه گرفته است و از اساتيد بنام دانشگاههاى ايران در قبل و بعد از انقلاب بوده و هم اكنون نيز استاد دانشگاه امام صادق(ع) در رشته علوم سياسى است. در ميان كتابهاى پرشمارى كه عبدالرضا هوشنگ مهدوى به تأليف يا ترجمه رسانده است كتاب «انقلاب ايران به روايت راديو بى بى سى» جزو معروف ترين كتابهايى است كه زير نظر او روانه بازار نشر شده است. اين كتاب براى اولين بار در زمستان سال۱۳۷۲ به چاپ رسيد و تاكنون بارها تجديد چاپ شده است.
كتاب انقلاب ايران به روايت راديو بى بى سى از اين نظر حائز اهميت است كه ايستگاه راديويى مزبور چنان نقش مهم و انكارناپذيرى در جريان انقلاب داشت كه در ساعتهايى كه برنامه به زبان فارسى پخش مى كرد، خيابانها خلوت مى شد و مردم به گفتارها و تفسيرهاى آن اهميت زيادى مى دادند. عبدالرضا هوشنگ مهدوى و همكارانش در اين كتاب ، در متن مصاحبه ها كوچكترين تغيير را هم قائل نشده اند و نوارها را عيناً به روى كاغذ آورده اند. البته در مواردى، آن هم به طور محدود، براى روشن تر شدن مطلب، توضيحاتى به صورت زيرنويس يا مطالبى داخل قلاب[ ] به متن اضافه كرده اند.
هوشنگ مهدوى غرض از چاپ اين كتاب را روشن كردن گوشه هايى از تاريخ معاصر از زبان دست اندركاران و بازيگران آن عنوان مى كندو مى گويد: «اين كار به جز با انتشار كامل و دست نخورده نظريات آنان (بازيگران) ولو برخلاف حقيقت باشد، امكانپذير نبوده و نيست.» كتاب «انقلاب ايران به روايت راديو بى بى سى» تلاش ارجمندى است كه هوشنگ مهدوى براى رونق دادن تاريخ شفاهى است. او خودش معتقد به تاريخ شفاهى است. چنانچه در اين باره مى نويسد: «تاريخ شفاهى اتفاقاً روش جالب و منطقى و درستى است. اين شيوه كه چند دهه اى است پس از اختراع دستگاههاى ضبط صوت سيمى و سپس ريلى و تكميل و تكامل آن دستگاهها در در جهان متداول شده از اين قرار است كه محقق براى پژوهش پيرامون يك رويداد تاريخى يا حوادث يك دوران به كتابها و روزنامه ها و اسناد و مدارك رسمى و غيررسمى آشكارا و پنهان اكتفا نمى كند؛ علاوه بر همه آن مستندات مفيد به افراد و قهرمانان دست اول و دوم و سوم و چندم آن حادثه و همه كسانى كه از دور و نزديك دستى در آن رويداد داشته اند يا شاهد واقعه بوده اند، مراجعه و مشاهدات و اطلاعات آنها را ضبط مى كند. اين انبوه مشاهدات و شهادتها و اعترافات كه ابتدا از هم گسسته و در موارد زيادى ضدونقيض به نظر مى رسد در دست گردآورنده خبرى طبقه بندى، زمانبندى، ارزيابى و بالاخره تفكيك مى شود و آنگاه به دست محقق سپرده مى شود.»
از منظر عبدالرضا هوشنگ مهدوى، محقق كارآزموده كه قبلاً مطالعات عميق كارشناسانه بر روى واقعه و يا زمان تاريخى موردنظر انجام داده و با جزئيات آن آشناست، اين انبوه اطلاعات تفكيك شده خام را مى شنود و يا متن پياده شده آن را مطالعه و تجزيه و تحليل مى كند و مانند قطعه هاى موزاييك كف يك اتاق آن را در جاهاى لازم قرار مى دهد و با افزوده شدن اين قطعات موزاييك بر انبوه حجم اطلاعات حجيم كتبى و سندى، واقعه به طور كامل و اقناع كننده ترسيم مى گردد و جاى ابهامى نمى ماند.»
مرور مختصر آثار تأليفى و ترجمه اى عبدالرضا هوشنگ مهدوى حكايتگر دغدغه هاى بى سرانجام محققى است دلسوز كه تنها راه نجات آيندگان را آشنايى و آگاهى آنان از حقايق تاريخى و سياسى گذشته خود مى داند و در اين راه او از هيچ كوشش و تلاشى دريغ نمى كند. عبدالرضا هوشنگ مهدوى از معدود تاريخ پژوهانى است كه بيش از آنكه دغدغه نام و نان داشته باشد، نگران ناديده انگاشته شدن حقايق تاريخ و انحراف تاريخ است و در اين راه تاكنون بيش از خيلى ها كه نام و نان را پشت خضوعى ساختگى پنهان مى كنند زحمت كشيده و خون جگر خورده است. باشد كه با نوشتن از او در مجموعه مهرگان بخش ناچيزى از زحماتش را يادآورى كرده باشيم.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840422/html/horizon.htm#s489345
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1384ساعت 16:25  توسط رضا  | 


 
گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه
119640.jpg
•۱۹۶۱
در اول جولاى ۱۹۶۱ «دايانا فرنسس اسپنسر» در «نورفولك» به دنيا آمد. پس از مرگ پدربزرگش در سال ،۱۹۷۵ پدرش مفتخر به دريافت هشتمين لقب «كنت» در خاندان «اسپنسر» شد و «دايانا» هم به «بانو دايانا اسپنسر» ملقب شد. مادرش «شندكيد» هم دختر چهارمين «بارون فرموى» بود. دايانا دو خواهر به نام هاى «سارا» و «جين» داشت كه هر دو از او بزرگتر بودند و يك برادر كوچكتر به نام «چارلز». والدين اش كه در سال ۱۹۵۴ زندگى مشترك خود را آغاز كرده بودند، از سال ۱۹۶۷ به صورت جدا از هم زندگى مى كردند و در سال ۱۹۶۹ هم رسماً از هم جدا شدند. پدرش كنت اسپنسر بعدها در سال ۱۹۷۶ با كنتس دارتموث ازدواج كرد. زندگى سست و ناموفق والدين دايانا دليلى شد تا او مصمم شود كه اولين ازدواج او، آخرين ازدواجش باشد.
پس از جدايى پدر و مادرش، دايانا به همراه خواهر و برادرش به زندگى در كنار پدر در «پارك هاوس» منطقه «سندرينگهام» ادامه دادند تا اينكه در سال ۱۹۷۵ به خانه اجدادى «اسپنسر»ها در «آلثورپ» كه قدمتى ۴۶۷ ساله داشت نقل مكان كردند. دايانا تحصيلات دبستان خود را در مدرسه اى در «نورفولك» آغاز كرد و در سال ۱۹۷۴ به مدرسه اى شبانه روزى در «وست هيث» در نزديكى منطقه «كنت» رفت. با اينكه دايانا هرگز نتوانست از تحصيلات دانشگاهى برخوردار شود اما استعداد خارق العاده اى در زمينه علم و موسيقى بومى داشت تا آنجا كه به پاس خدماتى كه براى مدرسه و همكلاسى هايش انجام داده بود موفق به دريافت جايزه شد. در سال ۱۹۷۷ و با ترك «وست هيث» براى تكميل تحصيلات مقدماتى اش به موسسه آموزشى «آلپين» در سوئيس رفت و سال بعد به آپارتمانى در لندن نقل مكان كرد و به صورت پاره وقت به عنوان پرستار بچه و معلم كودكستان مشغول به كار شد.
رابطه عاشقانه دايانا و چارلز در سال ۱۹۸۰ آغاز شد، گو اينكه هر دوى آنها به واسطه همسايگى در «سندرينگهام» از يكديگر و خانواده هايشان شناخت كاملى داشتند.
در ۶ فوريه ،۱۹۸۱ «پرنس چارلز» از «دايانا اسپنسر» براى ازدواج، خواستگارى كرد و در ۲۴ فوريه خبر نامزدى شان رسماً اعلام شد. تمام انگلستان براى شركت در چنان روز بزرگى لحظه شمارى مى كرد و در ۲۹ جولاى ۱۹۸۱ روز بزرگ فرا رسيد و «چارلز» و «دايانا» در كليساى جامع «سنت پاول» در لندن به عقد يكديگر درآمدند. مراسم ازدواج به صورت زنده از شبكه هاى جهانى تلويزيونى و راديويى پخش شد و نزديك به يك ميليون نفر فقط از طريق راديو مراسم را پيگيرى كردند. هزاران تن از مردم هم با ازدحام در خيابان هاى لندن براى ديدن اين زوج رويايى به انتظار ايستادند. دايانا لباسى از ابريشم پوشيده بود كه دنباله اى به طول ۸ متر داشت و «امانوئلز» طراحى آن را انجام داده بود و دسته گلى از ياسمن، رزطلايى، اركيده سفيد و سوسن سفيد در دست داشت.
زوج جوان خيلى زود تصميم به بچه دار شدن گرفتند و در ۲۱ ژوئن ۱۹۸۲ اولين فرزندشان «آرتور فيليپ لوئيس» و دومين فرزندشان «هنرى چارلز آلبرت ديويد» در ۱۵ سپتامبر ۱۹۸۴ هر دو در يك بيمارستان، «سنت مرى» در لندن به دنيا آمدند.
ده سال پس از تولد اولين فرزندشان اعلام شد كه دو شاهزاده ولز تصميم گرفته اند كه جدا از هم زندگى كنند و در عين حال هر دو به رويه تربيتى بچه هايشان نظارت داشته باشند. «دايانا» به زندگى در كاخ «كنسينگون» ادامه داد و «چارلز» در كاخ «سنت جيمز» به زندگى خود ادامه داد. در سال ۱۹۹۵ «دايانا» در مصاحبه اى عجيب و غريب با شبكه تلويزيونى «بى بى سى» به ابتلا به بيمارى جوع و همچنين خيانت به چارلز اعتراف كرد و اعلام كرد كه خانواده سلطنتى بسيار بى مبالاتند. سال بعد «دايانا» و «چارلز» از هم جدا شدند و موافقت شد كه لقب «دايانا، شاهزاده ولز» با سلب تمامى اختيارات قانونى از «دايانا» پس گرفته نشود.
«دايانا» توجه شديدى به آسيب هاى اجتماعى داشت و فعاليت هاى خيرخواهانه اش، او را به شخصيتى محبوب بدل كرد و بسيارى از موسسات خيريه كه مراقبت از بى خانمان ها، مساكين و مخصوصاً مبتلايان به بيمارى ايدز را بر عهده داشتند «دايانا» را به عنوان نماينده تام الاختيار خود مى پذيرفتند. او در سفرى كه به آنگولا داشت توجه جامعه جهانى را براى منع استفاده از مين هاى زمينى جلب كرد.شهرت و محبوبيت حاصل از حس خيرخواهانه او سبب شد تا كانون توجه رسانه هاى جمعى دنيا شود و ديگر حتى زندگى خصوصى و روابط شخصى وى هم زير ذره بين خبرنگاران بود.
در آگوست سال ۱۹۹۷در پاريس «دايانا» كه در حال فرار از دست چند خبرنگار پاپاراتزى بود كه در تعقيبش بودند، دچار سانحه تصادف شد و جان سپرد.
هزاران نفر براى شركت در مراسم ترحيم «دايانا» راهى لندن شدند و در سال ۱۹۹۸ نمايشگاهى از شرح وقايع زندگى دايانا در لندن افتتاح شد كه در سال ۲۰۰۴ به دليل تعداد كم بازديدكنندگان بسته شد.
http://www.sharghnewspaper.com/840411/html/hist.htm
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 12:59  توسط رضا  | 

نخست وزير جديد لبنان
حسن هاشمى
«فؤاد عبدالباسط سينوره» در سال ۱۹۴۳ در شهر «صيدا» در جنوب لبنان و مكان تولد رفيق حريرى، متولد شد. خانواده وى از سنى هاى معروف شهر بودند و از نظر پايگاه اجتماعى به طبقه متوسط لبنان تعلق داشتند. سينوره متأهل و داراى دو دختر و يك پسر است.
آشنايى سينوره و رفيق حريرى به ۴۵ سال پيش بر مى گردد . از آن سالها به بعد سينوره به صورت يكى از همراهان و ياران مهم حريرى درآمد. پيوستن اين دو به جنبش ملى گرايان كه در شهر صيدا ريشه دوانيده بود، از مهمترين عوامل پايدارى دوستى آنها بود.
نخست وزير جديد لبنان داراى مدرك كارشناسى و كارشناسى ارشد در رشته مديريت بازرگانى از دانشگاه آمريكايى «بيروت» است. او بعد از فارغ التحصيلى، مدتى را در دانشگاه محل تحصيل خود به تدريس مشغول شد و سپس به دانشگاه بيروت رفت. در اثناى تدريس، سينوره آموزش امور اجرايى يكى از بانكهاى لبنان را به عهده گرفت و بعد از مدتى، معاون رئيس بانك شد.
در سال ،۱۹۷۷ «سليم الحص» نخست وزير اسبق لبنان، سينوره را به عنوان ناظر بر بانكهاى لبنان تعيين كرد و تا سال ۱۹۸۲ در اين سمت انجام وظيفه كرد. در اين ميان، برخى ناظرين امور در لبنان مطرح مى كنند كه روابط سينوره با سليم الحص بسيار خوب و با دوام است، على رغم اينكه نخست وزير اسبق لبنان اختلافات زيادى با رفيق حريرى داشت.
در سال ۱۹۸۳ فؤاد سينوره به بخش خصوصى رفت و مدير عامل و رئيس هيأت مديره  بانك «درياى مديترانه» شد و تا سال ۱۹۹۲ در اين سمت باقى ماند. در اين سالها نيز مدير عامل و رئيس هيأت مديره بانك «لبنان- عربستان سعودى» شد و به مدت ۶ سال در آن فعاليت كرد.
اما از سال ۱۹۹۲ به بعد، سينوره به شكل واقعى درگير پيكارهاى سياسى كشور خود شد. در اين سالها، رفيق حريرى نخست وزير وقت لبنان در سه دولت متوالى خود، او را به عنوان وزير ناظر بر امور دارايى برگزيد. سينوره تا سال ۱۹۹۸ همراه با رفيق حريرى در اين سمت بسيار حساس فعاليت كرد، اما با به قدرت رسيدن «اميل لحود» و تضادهاى شديد رئيس جمهور جديد با رفيق حريرى، سينوره همراه با نخست وزير طرد شده از كارهاى دولتى بر كنار شد. از سال ۱۹۹۸ تا سال ۲۰۰۰ كه لحود در رأس قدرت بود، سينوره همراه با چند وزير ديگر به اتهام فساد مالى تحويل دادگاه لبنان شدند، اما دادگاه آنها را از دست داشتن در هرگونه فساد مالى تبرئه كرد.
در پى برگزارى انتخابات پارلمانى سال ۲۰۰۰ در لبنان و پيروزى قاطع رفيق حريرى در آن، سينوره يك بار ديگر به كارهاى دولتى بازگشت و اين بار، سمت وزير مالى دولتهاى بعدى نخست وزير منتخب را تا سال ۲۰۰۴ به عهده گرفت. در انتخابات سال ،۲۰۰۰ پيروزى حريرى آنچنان بود كه سليم الحص نخست وزير اسبق نيز حتى نتوانست يك كرسى براى ورود به مجلس لبنان براى خود بيابد.سينوره از نظر شخصى به فرهنگ و ادبيات عرب بسيار عشق مى ورزد و برخلاف زمينه هاى فعاليت وى كه دائماً با عدد و رقم سرو كار دارد، تسلط كامل بر ادبيات عربى دارد و حتى براى مدتى به عنوان رئيس باشگاه فرهنگى بيروت از سوى اعضاى آن برگزيده شد.
http://www.iran-newspaper.com/1384/840411/html/nation.htm#s484941
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 12:3  توسط رضا  | 


راهى
به رهايى
- مصطفى ملكيان ، متولد ۱۳۳۵ اصفهان
- تحصيل در رشته مهندسى مكانيك دانشگاه تهران ۱۳۵۲
- كارشناس ارشد فلسفه از دانشگاه تهران ۱۳۶۵
- استاد دانشگاه تهران و تربيت مدرس
- از دين پژوهان برجسته دوران معاصر
- برخى از تأليفات وى عبارتند از: «تاريخ فلسفه غرب ، اخلاق باور، نقدآراى اخلاقى - سياسى مكينتاير، مشتاقى و مهجورى ، راهى به رهايى در رهگذر باد ونگهبان لاله و...
- برخى از آثار ترجمه شده توسط او عبارتند از: ويتگنشتاين (اثر هادسن)، گابريل مارسل (اثر سم كين ) ، سيرى در سپهر جان (مجموعه مقالات)، نگريستن از ناكجا به هر كجا (اثر تامن ميگل )
- سردبير مجله ناقد
- عضو هيأت علمى مؤسسه نگاه معاصر
- ترجمه مقالات بسيارى در حوزه انديشه و فلسفه
218286.jpg
جعفر مجرد قمى : مصطفى ملكيان را آنهايى مى شناسند كه دغدغه يافتن «راهى به رهايى» دارند. اين در حالى است كه امروزه ودر فضاى فعلى جامعه ما سخن گفتن و داورى كردن و از سر دقت و تحليل به نقد وارزيابى انديشه ها پرداختن، كارى دشوار ومشكل است. چه آدم ها گرفتار روزمرگى و دلمردگى اند. گرفتار خود و خودپسندى اند و دراين شرايط صعب يافتن «راهى به رهايى» كارى است سخت و دشوار.
مصطفى ملكيان بر آن است كه تدين براساس تحليل روانشناسان دين وفيلسوفان دين درهمه انسانها و به نظر برخى ديگر در اكثر قريب به اتفاق انسان ها مبتنى بر نوعى تعبد است ولى در عين حال تعبد با تعقل سازگارى ندارد. براى ما كه مى خواهيم هم متدين باشيم و هم درعين حال متعقل باشيم، جمع بين استدلال گرايى كه لازمه تعقل است و تعبدگرايى كه لازمه تدين است، جمع بسيار دشوارى است. به اين لحاظ همه مساعى كه فيلسوفان دين و الهى دانان در دنيا انجام مى دهند را مى شود در اين مشكل خلاصه كرد كه مى خواهند ببينند چگونه مى شود در عين اين كه سير استدلالى را فرو نمى گذارند و به جميع لوازم عقلانيت ملتزمند، در عين حال سخن كس يا كسانى را تعبداً بپذيرند.
مصطفى ملكيان متولد سال ۱۳۳۵ اصفهان است و فلسفه را تا مقطع كارشناسى ارشد به پايان برده و پيش از اين در دانشگاه تهران به تدريس مشغول بود و در حال حاضر بيشتر به پژوهش روى آورده. اوعلاوه بر تأليف كتب ارزشمندى چون «راهى به رهايى» مترجم نيز هست. چنانكه كتاب «ويتگنشتاين» نوشته «هادسن» و «گابريل مارسل» نوشته «سم كين» ترجمه اوست و الحق كه ترجمه هاى شيوايى است.
قبل از آنكه به ساير كتابهاى تأليفى مصطفى ملكيان بپردازيم بهتر است نگاهى به كتاب «راهى به رهايى» او داشته باشيم. كتاب «راهى به رهايى» داراى متن سنگينى است بويژه در بخش گفت وگوها. خود ملكيان در اين باره مى گويد: «راهى به رهايى» در واقع «درسنامه» نيست بلكه «دستنامه» است و طبعاً در «دستنامه» نويسنده آخرين آرا ونظرات شخصى خود را مى آورد فارغ از اينكه، جنبه تعليمى و آموزشى درآن رعايت شده است يا نه؟ شايد به همين دليل احساس كنيد اين متن تا حدى سنگين است. يقيناً اگر مى خواستم درسنامه اى بنويسم، بايد حتماً روانشناسى آموزشى و تدريجى را كه اقتضاى آن وجود دارد رعايت مى كردم كه البته نكردم.
ملكيان در كتاب «راهى به رهايى» بحث مدارا را مطرح مى كند و نوعى تقسيم بندى از مدارا به دست مى دهد. او در بخش ديگر كه به گفت وگوى تمدنها اختصاص دارد گفت وگوى تمدنها را يك ضرورت فرهنگى ارزيابى مى كند و مى گويد:« در مدارا اگر عقايدى وجود داشته باشند كه به تعبير من «عقايد عينى ياآفاقى» باشند، فقط در اين موردمدارا نمى كنيم. » منتها تأكيد مى كند كه «اكثر عقايدى كه ما داريم عقايدعينى و بالفعل نيستند و بنابراين بايد درمورد همه آنها مدارا كنيم».
او در ادامه به اين نكته اشاره مى كند كه تفاوت مدارا و گفت وگو دراين است كه گفت و گو يك غايت نظرى دارد، مدارا يك امر عملى است.او مى گويد:« ما در مقام نظر هيچگونه محدوديتى را نمى توانيم بپذيريم اما در مقام عمل آنچه را كه طرف مقابل پذيرفته است انتظار داريم كه رعايت كند».
218268.jpg
از ديگر نوشته هاى مصطفى ملكيان تاريخ فلسفه غرب است، كتابى چهار جلدى و «اخلاق باور» و «نقد آراى اخلاقى - سياسى مكينتاير» است.
كتاب ديگرى كه ملكيان ترجمه كرده است كتاب «سيرى در سپهر جان» است كه شامل سه مقاله از «آلدوس هاكسلى» مى شود. هاكسلى كه در ايران بيشتر با رمان «ريشه ها» شناخته مى شود، ابتدا به عنوان رمان نويس، نمايشنامه نويس وشاعر معروف شد اما از اواسط عمر به سنت گرايى گرايش پيدا كرد ويك كتاب نيز در اين زمينه نوشت به نام «فلسفه جاودانه» كه اثر مهمى محسوب مى شود. اتفاقاً مقالات ترجمه شده توسط ملكيان نيز از همين كتاب برداشت شده است.
ملكيان در كتاب «سيرى در سپهر جان» توجه خوانندگان خود را به ديدگاه سنت گرايانه هاكسلى معطوف مى كند. خودش مى گويد: «اقبالم به آثار هاكسلى به اين خاطر بود كه توجه عميقى به معنويت دارد. من چون مباحث عقلانيت و معنويت را دنبال مى كنم، هميشه كسانى كه بينش عميق معنوى دارند، فارغ از اين كه دين ومذهب نهادينه اى داشته يا نداشته باشند سعى مى كنم آثارشان را هم درتدريس و هم در ترجمه هايم و تأليفاتم معرفى كنم».
يكى از دغدغه هاى اصلى مصطفى ملكيان پاسخ به اين سؤال است كه «آيا بشر امروز از بت پرستى عبور كرده است؟» او درمقاله اى با اشاره بر گوهر بت پرستى نشان مى دهد كه بت پرستى در روزگار ما همچنان زنده است.
ملكيان از ميان مصداقهاى فراوان بت پرستى، سراغ علت العلل و شاخص ترين مصداق بت پرستى يعنى عقيده پرستى مى رود و آن را رقيب و خصم خداپرستى مى خواند ومؤمنان را فرا مى خواند كه اگر مى خواهند پاس ايمان وتوحيد خود را داشته باشند از افتادن درمرام عقيده پرستى حذر كنند. او كه اين مقاله را در نشريه «ناقد» به چاپ رساند، مى نويسد: «اريش فروم» روانكاو و فيلسوف اجتماعى آلمانى تبار آمريكايى در كتاب روانكاوى و دين به حق معتقد است كه ذات و لب لباب بت پرستى چيزى نيست جز مطلق دانستن امور مقيد و مشروط، كامل انگاشتن جنبه هاى ناقص جهان و تسليم به آن امور و جنبه هاى به مقام خدا رسيده . بر اين اساس ، هرگاه موجود و پديده اى را كه، در واقع مقيد ومشروط و ناقص است مطلق و كامل تلقى كنيم وبالطبع تسليم اش شويم، بت پرست شده ايم و در اين جهت، فرقى نمى كند كه آن موجود و پديده چه چيزى باشد. چنين نيست كه به مقام اطلاق و كمال فرا بودن پاره اى از چيزها بت پرستى باشد، ولى اگر همين معامله را با پاره اى چيزهاى ديگر داشته باشيم بت پرست نشده باشيم... شك نيست كه امروزه كمتر كسى ستاره يا خورشيد با ماه يا مجسمه اى فلزى يا چوبى را مى پرستد، اما اين بدان معنا نيست كه بت پرستى امرى منسوخ و متروك شده است؛ بلكه مى تواند فقط حاكى از اين باشد كه اشكال و صورى از بت پرستى جاى خود را به اشكال و صور ديگرى سپرده اند. امروزه ديگر، تنديس تراشيده اى را نمى پرستيم اما ممكن است پول يا قدرت ياموفقيت يا شهرت يا محبوبيت يا حيثيت اجتماعى يا لذت يا علم يا افكار عمومى يا گروهى سياسى يا انسانى خاص يا رژيمى حكومتى يا... را بپرستيم. از باب نمونه، آلدوس هاكسلىAldous Huxley) ) رمان نويس و نقاد انگليسى در كتاب فلسفه جاودانه در عين اينكه مى گويد «براى اشخاص فرهيخته، اقسام ابتدايى تربت  پرستى جذابيت خود را از دست داده است، معتقد است كه انواع عديده اى از بت پرستى عالى رتبه تر وجود دارند كه آنها را مى توان نخست به سه عنوان اصلى طبقه بندى كرد: بت پرستى فناورانه، بت پرستى سياسى و بت پرستى اخلاقى.»
مصطفى ملكيان در اين مقاله شاخص ترين مصداق بت پرستى را كه از آن به عنوان علت العلل ساير مصاديق بت پرستى تلقى مى كند، عقيده پرستى مى داند و مى گويد:« در عقيده پرستى، آدمى نخست شخص خود را به مقام اطلاق و كمال، يعنى به جايگاه خدايى، فرا مى برد. سپس به گفته اريش فروم در كتاب دل آدمى به خود شيفتگى بدخيم دچار مى شود. يعنى خود را با آنچه دارد تعريف مى كند، نه با آنچه انجام مى دهد؛ و سرانجام، عقايد خود را جزو داشته ها و دارايى هاى خود به حساب مى آورد. فرآورده اين فرايند سه مرحله اى مى شود كه عقايد خود را مى پرستد. يعنى اولاً آنها را فراتر از زمان، مكان واوضاع و احوال و غيرمتأثر از عوامل تاريخى، اجتماعى و فرهنگى ، به تعبيرى امرى ماورايى و بدون ذره اى نقص و عيب مى داند و ثانياً: مى خواهد كه عالم و آدم خود را با اين عقايد سازگار و موافق كنند و تسليم آنها شوند و چون در اكثريت قريب به اتفاق موارد، نشانى از اين سازگارى و موافقت و تسليم نمى بيند، خود دست اندركار ايجاد آن مى شود و به ستيزه با همه چيز برمى خيزد.»
دغدغه هاى ملكيان به همين ختم نمى شود. او در پاسخ به اين سؤال كه اساساً اديان درباره پيشرفت انسان چه مى گويند؟ مى نويسد: «به نظر مى آيد در اديان، انديشه پيشرفت وجود ندارد و به جايش انديشه اميد وجود دارد. هيچ دينى از اديان تاريخى ونهادينه چه اديان ابراهيمى يعنى يهوديت، مسيحيت واسلام و چه اديان شرقى مثل آيين هندو، آيين بودا، آيين «ائو و آيين شينتو قائل به پيشرفت نيستند.»
هيچ دينى در هيچ فرقه اى از فقرات شش گانه اى، قائل نشده كه بشر در بعد مادى يا معنوى هميشه در حال پيشرفت است. مدعاى پيشرفت، در اديان تأييد نشده و اديان اصلاً قائل به پيشرفت نيستند. بگذريم از اينكه كسانى اعتقادشان بر اين است كه اديان قائل به پسرفتند، ولى بر آن هم تأكيد نمى كنم. اديان به جاى پيشرفت آمدند يك چيز ديگرى به نام اميد را نشاندند، گفتند شما در حال پيشرفت نيستيد. اين جور نيست كه هر پدرى عقب مانده تر از فرزند باشد وهر فرزندى عقب مانده تر از فرزند باشد و هر فرزندى عقب مانده تر از نوه باشد و هر نوه اى عقب مانده تر از نوزاد. اصلاً چنين چيزى وجود ندارد، بلكه براى هر فرد انسانى چيزى به نام اميد وجود دارد: پيشرفت با اميد خيلى تفاوت دارد. لااقل ۳فرق عمده ميان پيشرفت و اميد وجود دارد: اولاً پيشرفت ادعايى است درباره گذشته و حال و آينده بشر، ولى ضرورى نيست كه اميد به امور محقق تعلق گيرد. ممكن است، من به چيزى اميد داشته باشم، محقق هم بشود. ممكن است به چيزى هم اميد ببندم، محقق نشود. در اميد نوعى مطلوبيت، محل توجه است نه نوعى موجوديت، اما در پيشرفت نوعى موجوديت محل ادعا است. دوم اينكه پيشرفت يك انديشه اجتماعى است. وقتى مى گوييم جامعه امروز پيشرفته تر از جامعه صدسال پيش است، منظورمان اين نيست كه هر انسانى در اين جامعه از هر انسانى در جامعه صدسال پيش پيشرفته تر است.
مسلم است كه پدر من از نيوتن پيشرفته تر نيست. پيشرفت حكمى براى جامعه است نه بر روى يك يك افراد و آحاد اجتماع، اما اميد يك امر فردى است. نكته سوم اين كه اميد باعث عمل مى شود، اما انديشه پيشرفت ضرورتاً دعوت به عمل نمى كند، چرا؟ چون انديشه پيشرفت مى گويد اين قانون بر هستى حاكم است،چه تنبلى بكنى چه نكنى، اين قانون حاكميت دارد. اگر سوار يك كشتى باشيد، حركت و سكون آن به شما ساكنان كشتى ربطى ندارد. اما اگر من به جاى اينكه سوار كشتى باشم، خودم در حال شنا در دريا باشم، اينكه به كجا نزديك شوم و از كجا دور شوم، به فعاليت خودم بستگى دارد. انديشه پيشرفت مى گويد يك كشتى راه افتاد به نام پيشرفت و يك روند عمومى رو به جلو وجود دارد، بنابراين هيچ گونه دعوتى به عمل نمى آورد، اما اميد نمى تواند هيچ گونه تأثيرى در مقام عمل نداشته باشد. اميد در واقع يك امر فردى است، هر چند تضمين نمى كند كه برآورده شود. هميشه نوعى عدم يقين در اميد وجود دارد و خود اين عدم يقين به عمل بحث مى كند.اديان به اين اميد قائلند. كسى كه قائل به اميد است بايد يك پيشفرض داشته باشد كه قوانين حاكم بر جهان هستى منحصر به قوانين شناخته شده نيست. اگر شما قوانين حاكم بر جهان هستى را منحصر به قوانين شناخته شده بدانيد كه ديگر اميد وجود ندارد.
از ديگر مسائلى كه پيش روى مصطفى ملكيان قرار دارد مسأله دين پژوهى و وضعيت آن در جامعه طى اين سالهاست، او مى گويد: «آثارى كه دين پژوهان جديد منتشر مى كنند را اگر مقايسه كنيم با آثارى كه در حوزه هاى علميه منتشر مى شده، به نظر مى رسد كه پيشرفت قابل ملاحظه اى صورت گرفته است؛ اما اگر جنبه مقايسه اى را كنار بگذاريم و آن چيزى كه «بايد باشد» مدنظر قرار گيرد، بايد بگويم كه خيلى از آن چشم انداز فاصله داريم.»
مصطفى ملكيان در خلوت خود فراتر از ما به دين و برداشت هاى سطحى ما از آن مى نگرد. او دغدغه اش نه دغدغه هاى روزمره ما كه يافتن «راهى به رهايى» است. رهايى انسان از خودپرستى و بت پرستى. رهايى انسان از تمام گرفتاريهايى كه با دست خودش ساخته است. تلاش مصطفى ملكيان مشتاقان بسيارى دارد كه نداى ژرف و عميق او را با گوش جان مى شنوند؛ مشتاقانى كه هر روز بيشتر از ديروز مى شوند.
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:47  توسط رضا  | 


مجمع روحانیون مبارز - دیشب
http://www.webneveshteha.com/othersphotos.asp?id=788
+ نوشته شده در  شنبه یازدهم تیر 1384ساعت 11:20  توسط رضا  | 

درباره دوستى با مريم حيدرزاده
آبان
به دنبال ارديبهشت
174075.jpg
تأثيرگذاران بر مريم حيدرزاده

پاييز

من عاشق پاييز هستم. پاييز پادشاه فصل هاست. اول پاييز كه مى شود، دوستان من به من زنگ مى زنند و مى گويند، عيدت مبارك.

بهانه

«او» قشنگ ترين بهانه زندگى من است. او باعث خلق تمامى آثارم شده است. با «او» زندگى ام معناى ديگرى پيدا كرده است.

حافظ

با خط به خط شعرهايش زندگى مى كنم. ساده ترين كارهاى زندگى ام را با تفأل به حافظ انجام مى دهم. او هميشه جوابم مى دهد.

موسيقى

گاهى يك قطعه موسيقى دو سه سال مرا مشغول مى كند. يكى از اين قطعه ها لالايى است كه لورينا مك كنت خوانده. يك ملودى يونانى.

راستش من شعرهاى مريم حيدرزاده را دوست ندارم و اين حق من است. اما اين حق من نيست كه تأثير او را بر بسيارى از جوان هاى علاقه مندش انكار كنم. بدون شك خيلى ها شعرهاى او را دوست دارند و زيرلب زمزمه مى كنند. از همين رو بود كه به احترام دوستانى كه ميل زدند و او را براى گفت وگو پيشنهاد دادند، اين هفته به سراغ او رفته ام.او دخترى صادق و مهربان است و در مدت كوتاهى كه با هم گفت وگو مى كرديم از اين مصاحبت احساس خوشايندى داشتم. اميدوارم او نيز چنين بينديشد.
\ معمولاً شاعران به ماجراى دوستى يه جور ديگه نگاه مى كنن. اين يه جور ديگه، براى شما چه جوريه؟
> من دوستان زيادى ندارم، منتها كيميا هستند. يعنى ترجيح مى دهم تعدادشان كم باشد اما خب، سرمايه هايى باشند كه هميشه بشود روى آنها حساب كرد.
\ چرا دوستان زيادى نداريد؟
> دوستان «صميمى» زيادى ندارم. وگرنه به نوعى همه كسانى كه مخاطب شعر من هستند، دوست من به شمار مى آيند. ولى دوستان صميمى كه در جريان سطر به سطر زندگى من باشند، شايد از تعداد انگشتان دست تجاوز نكند.
\ صميمى ترين آنها كيست؟
> دوستى دارم به اسم الهام كه ۱۴ـ۱۳ سال است با هم دوستيم. او تنها كسى است كه از هيچى از كتاب زندگى من بى خبر نيست.
\ هيچى؟
> هيچى.
\ واقعاً هيچى؟
> واقعاً هيچى.
\ يعنى من مى توانستم به جاى شما با الهام گفت وگو كنم.
> بله، مى توانستيد.
\ و بعد گفت وگوها شبيه هم مى شد؟
> اختلاف زيادى پيدا نمى كرد. شايد كلماتش كمى تغيير مى كرد ولى مضمون يكى بود.
\ با الهام همسن هستيد؟
> نه، او سه سال از من كوچكتر است و يك ماه ديگر هم ازدواج مى كند و من خيلى تبريك مى گويم و خيلى ....
\ حسرت مى خوريد!!!
> نه حسرت نمى خورم. اما ناراحتم.
\ چرا؟
> ناراحتم چون عرف و عادت سال ها اين جورى بوده كه ازدواج يك دوست بين رابطه هاى صميمانه فاصله مى اندازد.
\ اگر اين اتفاق براى شما افتاده بود، باز هم همين قدر ناراحت بوديد؟
> اين را بايد از الهام بپرسيد.
\ ظاهراً شما و الهام كه با هم فرقى نداريد!
> از خودم مطمئن هستم.
\ آهان! پس از الهام مطمئن نيستيد.
> چرا از اون هم مطمئنم.
\ نمى فهمم، پس از آقاى خاتمى مطمئن نيستيد؟
> نه، از شوهر الهام مطمئن نيستم.
\ اينكه يك نفر از سطر به سطر زندگى آدم خبر داشته باشد، ايجاد نگرانى نمى كند؟
> چرا نگرانى؟
\ نگرانى از اينكه مبادا او يك روز به نحو ديگرى از اين اطلاعات استفاده كند.
> به نظر من قبل از اينكه در جريان سطر به سطر زندگى آدم قرار بگيرد بايد به يك اعتماد مشترك با او رسيد. وقتى اين اعتماد حاكم باشد، حس خوبى به آدم دست مى دهد. يعنى وقتى خوشحاليد احساس مى كنيد كه يك نفر ديگر هم با شما خوشحال است و وقتى ناراحتيد هم همين طور.
\ دوست شاعر هم داريد؟
> نه، ندارم.
\ چرا؟
> نمى دانم.
\ شايد چون شاعران با هم كنار نمى آيند.
> نمى دانم. من شاعرها را خيلى دوست دارم ولى نمى دانم چرا با هيچكدام دوست نيستم.
\ دوستانى هم داريد كه شعر شما را به شدت نقد كنند؟
> نه، متأسفانه. هرچى براى آنها مى خوانم مى گويند قشنگ است.
\ پس لابد اصلاً گوش نمى دهند.
> چرا گوش مى دهند. البته يكى شان مى گويد چرا تو هميشه اينقدر غمگين شعر مى گويى و نمى شود كاست هايت را تا آخر گوش كرد.
\ راست مى گويد. چرا نمى شود كاست هاى شما را تا آخر گوش كرد؟
> زيرا «زندگى رسم خوشايندى نيست».
\ خب وقتى به نظر شما «زندگى رسم خوشايندى نيست»، چطور مى توانيد در شعرهايتان از مهتاب و گل و پاكى و اين جور چيزها بگوييد؟
> مى نويسم براى آن كسى كه دوستش دارم، شايد معجزه اى شود.
\ آن كسى كه دوستش داريد يك معشوق مجازى است يا واقعيت دارد؟
> نه... كاملاً واقعيت دارد. يك ارديبهشت ماهى رعناى دوست داشتنى و نازنين.
\ پس بگذاريد حدس بزنم چه كسى است؟ ارديبهشت ماهى و رعنا... رعنا... ببينم! يك قهرمان بدنسازى نيست؟
> تو را خدا واردش نشويد.
\ بسيار خب، اما بگوييد بدانم چطور وقتى آدم يك نفر را دوست دارد، بعد مى تواند احساس كند كه زندگى رسم خوشايندى نيست.
> تنها در يك صورت، وقتى كه آن طرف، آدم را دوست نداشته باشد.
\ آهان! پس ماجرا، عشق يك سره است.
> دقيقاً.
\ و اگر دو سره مى شد، زندگى رسم خوشايندى بود؟
> مسلماً.
\ ولى شايد در اين دنيا چيزهاى ديگرى هم براى دلبستن وجود داشته باشد.
> درست است. اصلاً خيلى ها مى گويند عشق يعنى «نرسيدن»، از جمله آن كسى كه من خيلى دوستش دارم.
\ يعنى او مى خواهد به هم نرسيد كه عاشق بمانيد؟!!
> دقيقاً.
\ خب، اين آدم كه بيمار است.
> جداً؟! ولى خيلى ها اين طور فكر مى كنند.
\ خب، همه شان بيمارند.
> نمى دانم. شايد فكر مى كنند كه در كنار هم بودن از گرما و حرارت عشق مى كاهد.
\ نظر خود شما چيست؟
> من از خودم مطمئنم.
\ شما چقدر از خودتان مطمئنيد!
> اين اعتماد به نفس آبان ماهى من هميشه به كمكم مى آيد.
\ مثل اينكه شما به ماجرا ماه ها اعتقاد زيادى داريد.
> خيلى... خيلى... باور مى كنيد كه من ۱۲ـ۱۰ مجله را فقط به خاطر طالع بينى مى گيرم؟
\ و بعد زندگى تان را بر اساس اين طالع بينى ها تنظيم مى كنيد؟
> نه، بر اساسش بنيان گذارى نمى كنم ولى بعضى چيزهايش كه درست در مى آيد برايم جالب است.
\ مثلاً آخرين چيزى كه در طالع بينى به شما گفته شد و درست درآمد چه بوده؟
> يك خبر غيرمنتظره كه دو سه روز پيش به من رسيد. قبل از آن با ذكر روز و تاريخ گفته شده بود كه اين خبر مى رسد.
\ پس لابد به فال هم اعتقاد داريد.
> فال را هم دوست دارم.
\ دوست داريد يا اعتقاد داريد؟
> دوست دارم ولى فال را زياد جدى نمى گيرم. اما چند روز قبل رفتم پيش يك آقاى ستاره شناس كه او خيلى درست پيشگويى مى كرد.
\ خداى بزرگ! شما پيش ستاره شناس مى رويد؟ من فكر مى كردم از زمان خيام به اين طرف ما ديگر ستاره شناس نداريم.
> نه، او بسيار به كارش وارد است.
\ يعنى چه كار مى كند كه به كارش وارد است؟
> ساعت و روز و ماه دقيق تولد را مى پرسد و بر اساس آن آينده تان را مى گويد. ساعت خيلى برايشان مهم است. البته به نظرم حس ششم ايشان هم خيلى قوى است.
\ دوستان تان هم به اين چيزها معتقدند؟
> همه شان. اصلاً من با كسانى دوستم كه همه شان به طالع بينى معتقدند، همه شان پرسپوليسى هستند، همه شان هنردوستند...
\ و لابد همه شان از شعرهاى شما خوششان مى آيد.
> از شعر خوششان مى آيد، نه از شعرهاى من. در حقيقت مى توانم بگويم كه دوستى كه با من اختلاف نظر داشته باشد، ندارم.
173934.jpg
\ اولين دوستى كه داشتيد را يادتان مى آيد؟
> اولين دوستم عروسكم بود كه هنوز هم شب ها كنار هم مى خوابيم. اسمش نيناست.
\ آخى، چند سالشه اين نيناخانوم؟
> دو سال از من كوچكتر است.
\ شما چند سال داريد؟
> من متولد بيست و نه آبان ۵۶ هستم.
\ ممكن است ساعتش را هم بگوييد. البته فقط براى استفاده خوانندگان ستاره شناس...
> بله. ساعت يك ربع به دو بعدازظهر.
\ غير از نينا چى؟ دوستى كه نفس بكشد.
> تا قبل از دوستى با الهام يك دوست ديگر داشتم كه دختر همسايه مان بود. او اسمش «الهه» بود. مثل اينكه هر كس در سرنوشت من پيدايش مى شود بايد اول اسمش «الف» باشد.
\ آن «ارديبهشتى رعنا» اسمش «اكبر» نيست؟
> (مى خندد)... الهه اولين دوست من بود كه با او جاهايى رفتيم كه هنوز خدشه بزرگسالى روى آن وارد نشده بود. با كارت هاى شاگرد اولى مان مى رفتيم شهر بازى، توى باغ از درخت گيلاس و آلبالو چيديم و...
\ شما در كدام محله بزرگ شديد؟
> توى خيابان پيروزى، پدرم ارتشى بودند و ما در خانه هاى نيروى هوايى زندگى مى كرديم.
\ كدام مدرسه مى رفتيد؟
> من مدرسه نابينايان مى رفتم. توى خيابان پاسداران.
\ دوستان آن دوره را به ياد داريد؟
> بله. اولين دوستم، دوست دوره آمادگى ام بود به اسم شهرزاد. مامان او از مامان من ساعت را پرسيدم و ما با هم دوست شديم. با او هنوز هم دوستم. در رشته علوم اجتماعى تحصيل كرده و الآن كار مى كند.. توى مدرسه من با معلمهايم رابطه ام بهتر بود. توى آمادگى معلمى داشتم به اسم خانم مرادپور كه خيلى به من محبت داشت و در عالم كودكى هر وقت مرا نوازش مى كردند، مى گفتند تو آخرش يك چيزى مى شى!
\ ستاره شناس كه نبودند!
> نه، نه... ولى بسيار محترم بودند. نمى دانم الآن كجا هستند، خيلى خيلى دوست دارم ببينمشان.
\ برايم جالب است كه از واژه «ديدن» استفاده مى كنيد. اين ديدن براى شما چه مفهومى دارد؟
> من سه سال و نيم داشتم كه بينايى ام را در اثر آب مرواريد از دست دادم، اما اثر بعضى رنگها و تصويرها توى ناخودآگاهم مانده. يك كمى پلنگ صورتى، يك كمى نينا، يك كمى عينك ذره بينى سنگينى كه هميشه گريه مى كردم و مى زدم، يادم است. وقتى اين اتفاق حالا يا در اثر اشتباه پزشك يا عفونى بودن دستگاهها (چون اوايل جنگ بود) يا هر حكمت طلايى ديگرى افتاد، من به خانه آمدم.
همه اقوام به ديدن من آمده بودند كه با چشمهاى بانداژ شده روى تخت استراحت مى كردم. مادرم آن روز حرف قشنگى زد. او فكر مى كرد من خوابم، اما بيدار بودم و شنيدم كه به بقيه گفت: «از امروز نبينم كه با اين بچه جور ديگرى رفتار كنيد. مريم هيچ فرقى با روزهاى قبل ندارد. نه محبت بيشترى مى خواهد و نه ترحم.» من آن جمله را اگرچه آن موقع نفهميدم، ولى در ذهنم حك شد تا امروز اطرافيانم چنين رفتارى با من نداشته باشند. من هيچ تفاوتى با ديگران احساس نمى كنم. استفاده از واژه ديگرى به جاى «ديدن» باعث ايجاد اين تفاوتها مى شود.
\ شما مى توانيد شكل آدمها را تشخيص دهيد؟
> دقيقاً. حتى وقتى فيلم مى بينم، مى توانم بگويم الآن صحنه چه شكلى است.
\ و درست مى گوييد؟
> بله، درست مى گويم. شايد هم اين حس ششم من است كه به كمكم مى آيد.
\ يعنى وقتى براى اولين بار با يك نفر برخورد مى كنيد، مى توانيد بگوييد چه شكلى است؟
> تقريباً. حداقل مى توانم بگويم كه چشمش روشن است يا تيره. چون من عاشق چشم روشنم.
\ براى يك دوست حاضريد چه چيزهايى را از دست بدهيد؟
> براى كسى كه با او دوست صميمى هستم، خيلى چيزها، ولى براى آن كسى كه برايتان گفتم، همه چيز را.
\ فاصله اين «خيلى چيزها» تا «همه چيز» چيست؟
> الگوى من در عشق مجنون است. وقتى مى گويم هر چيز، يعنى حاضرم از خانواده، بهترين امكانات، شهرت و هرچه كه فكر كنيد، بگذرم. فقط به خاطر او.
\ اين «فقط به خاطر تو» را هم براى او سروده ايد؟
> همه نه تا كتابم را براى او سروده ام.
\ ببينم، «اكبر» هم چشمهايش روشن است؟
> چه روشنى.
\ خب اگر تيره بود، رابطه تان اين شكلى نمى شد؟
> شايد نمى شد.
\ ولى براى شما چه فرقى مى كند؟ مى توانيد تخيل كنيد كه چشمهايش روشن است.
> ولى من دوست دارم توى «حقيقت» زندگى كنم نه توى «خيال». براى همين در شعرهايم عنصر تخيل كمتر ديده مى شود.
\ چقدر توانايى بخشش داريد؟
> در مورد كى؟ من رفتارم با هيچ دو نفرى مثل هم نيست. به طرز وحشتناكى هم انتقامجو هستم و فقط همان يك نفر است كه هر كارى در دنيا بكند، حتى خيانت كه وحشتناك ترين چيز در زندگى است، من او را مى بخشم.
\ خانم! شما بياييد پيشنهاد مرا قبول كنيد؟
> چه پيشنهادى؟!
\ اين بار به جاى اينكه برويد پيش ستاره شناس، برويد پيش يك روانشناس!
> چرا؟
\ آخر اين عشق شما به «اكبر» ديگر از حد مجنون هم گذشته.
> بابا، اسمش «اكبر» نيست.
\ خب مثلا« امين» چه فرقى مى كند؟
> امين؟!!
\ اسمش امين است؟
> نه، ولى حروف اسمش همينهاست.
\ دشمن هم داريد؟
> فكر مى كنم استقلالى ها با من دشمن باشند.
\ نه، دشمن واقعى. از اينهايى كه بخواهند خرخره تان را بجوند.
> بله دارم.
\ شما هم چنين كارى را با آنها مى كنيد؟
> تصميمش را در ذهنم دارم. گفتم كه من به شدت انتقامجو هستم. اصلاً اين خصوصيت آبانى هاست.
\ واژه هاى كليدى زندگى شما چيست .... غير از «امين»!
> آرزوهايم برايم بسيار مهم است.
\ اين آرزوهايتان چيست؟
> اولينش را نمى توانم بگويم اما دومينش اين است كه «نوبل» بگيرم.
\ نوبل؟! درست شنيدم؟ منظورتان همين جايزه نوبل معروف است؟
> بله، آرزو دارم نوبل ادبيات بگيرم. كار سختى است ولى غيرممكن نيست. براى پرسپوليس هم آرزوهاى خوب دارم. پرسپوليس را به اندازه عشقم دوست دارم.
173943.jpg
\ ريشه اين عشق در كجاست؟
> من دو سال و نيم داشتم كه گلهاى سرخ دسته گل عروسى خاله ام را چيدم و بعد از آن هم هر وقت يادم مى آيد هميشه گل هاى سرخ را مى چيدم.
\ خب، اين چه ربطى دارد؟
>من عاشق رنگ سرخم. از بچگى همه چيز رابرايم قرمز انتخاب مى كردند.
\ مثلاً اگر پرسپوليس رنگش يشمى بود شما دوستش نداشتيد؟
> نه، من هرچى پرسپوليسى ديده ام آدم هاى بسيار با احساس و مهربانى بوده اند.
\شوخى نكنيد! اصلاً نمى توانم تصور كنم على پروين خيلى با احساس باشد.
> شما اصلاً مى دانيد كه آقاى پروين تمام ماه رمضان را به يك عده خانواده بى بضاعت افطارى مى دهد، آن هم بدون آنكه كسى بفهمد؟
\ پس شما از كجا فهميده ايد؟
> يك منبع خاصى به من گفته.
\ حتماً عكس بازيكن هاى پرسپوليس را هم به ديوار اتاقتان زده ايد.
> نه، عكس تيم را زده ام كه فرقى بين شان نباشد.
\ هيچ وقت فرقى بين شان نبوده؟
> (كمى فكر مى كند) چرا يك زمانى بود. ولى الآن فرقى بين شان نيست ... شما باهوشيد!
\ اصلاً باهوش نيستم. فقط جواب هاى شما را كنار هم گذاشتم ... راستى اگر سوسمار بوديد چه كسى را مى خورديد؟
> سرسخت ترين رقيبم را.
\ رقيب كارى؟
> نه، رقيب عشقى.
\ مگر رقيب هم داريد؟
> حتماً دارم. چون دست روى كسى گذاشته ام كه يك قشون طرفدار دارد.
\ به آن پيشنهاد من فكر كنيد.
> مى خندد...
http://www.iran-newspaper.com/1383/830428/html/special4.htm#s351528
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:12  توسط رضا  | 


تكيه برحكمت عرفا
172923.jpg
نماى مهر

دكتر نصرالله پورجوادى متولد ۱۳۲۲ تهران. بعد از اتمام دوره دبيرستان عازم آمريكا مى شود و چهارسال و نيم در آنجا در رشته هاى مختلف درس مى خواند و سرانجام علاقه مند فلسفه مى شود و با تغيير و تحولات دهه ۱۹۶۰ و كتابى از جلال آل احمد شيفته فلسفه اسلامى مى گردد و در سال ۱۹۶۷ به ايران باز مى گردد و تحت تأثير كسانى چون دكتر شهيد مطهرى و «ايزوتسو» محقق معروف انگليسى و «كربن» محقق فرانسوى به سراغ عرفان و آثار عرفايى چون احمد غزالى مى رود و با ترجمه «سوانح» غزالى به زبان انگليسى وارد وادى تحقيق در تاريخ فكر و فلسفه و عرفان مى شود و نگاه جديد او به تاريخ فكر در ايران مبناى تحول عميقى در ديدگاه تاريخ تصوف و عرفان در ايران مى گردد. برخى از معروفترين آثار او عبارتند از: ۱) THEKNOT QASIDIA OF BIBIHAYATI (۱۹۷۳) ۲) داستان مرغان (۱۳۵۵) ۳) مكاتبات احمد غزالى با عين القضاة همدانى (۱۳۵۶) ۴) بحرالحقيقة (۱۳۵۶) ۵)  سلطان طريقت (۱۳۵۸) ۶) درآمدى به فلسفه افلوطين (۱۳۵۸) ۷) سوانح (۱۳۵۹) ۸) عارفى از الجزاير [ترجمه] ۱۳۷۸ و...

وقتى قرار است تاريخ فكر را با نگاهى ديگر بنويسى، تمام گرفتارى هاى عالم به سراغت مى آيند و وقتى مى خواهى از پس تمام اين گرفتارى ها برآيى و در اين راه از هيچ دريغ و ممارستى كم نمى گذارى، كارى مى كنى كارستان. اتفاقى مى افتد ماندگار و اين همه را مديون عشقى هستى كه از كودكى در دل خود پرورانده اى. ساختار شكنى در مقالات و كتابهاى دكتر نصرالله پورجوادى، باعث شده است تا راهى نو در عرصه تاريخ نويسى فلسفه و انديشه فلسفى باز شود. اين ساختار شكنى گرچه هيچ ادعايى ندارد اما مى تواند تاريخ نويسى فلسفه را تغيير دهد.
وجه بارز آثار دكتر نصرالله پور جوادى نگاه تحليلى او به متون و مسائلى است كه در سنت ادبى، آنها را از مقوله ذوقيات مى شمريم و فكر مى كنيم نمى شود زياد درباره آنها صحبت كرد. در گذشته شرحهاى بسيارى بر اين متون نوشته مى شد، اما مطالب اين شرح ها هم از جنس همان متون بود. يعنى اگر كسى بر متنى كه موضوعش عشق است شرح مى نوشت، عموماً حرفهاى شاعرانه مى زد و تصورش اين بود كه دارد آن متن را توضيح مى دهد. در روزگار امروز هم، هرچند در زمينه تصحيح متون عرفانى و شعرى كارهاى زيادى صورت گرفته، اما وقتى به توضيح اين متون مى رسيم يا محتواى آن ها را بيان احساسات صرف مى شماريم، يا صرفاً به مضامين انسانى و اخلاقى و اجتماعى اى كه در آنها هست توجه مى كنيم. حال آنكه نوشته هاى دكتر پور جوادى از معدود آثار جديد فارسى است كه در آنها نگرشى به اين گونه موضوعات ديده مى شود كه مى توان آن را نگرش «مرتبه دوم» يا Second order ناميد. يعنى در عين حال كه علاقه و حتى اعتقاد وى به اين مفاهيم از لابه لاى نوشته ديده مى شود، نويسنده آن سعى مى كند مدعاى اثرى را كه بررسى مى كند، منسجم كند و به يك زبان مفهومى بيان كند. ويژگى كه در كارهاى بزرگانى چون «ايزوتسو» هم ديده مى شود. يعنى او هم به نظر مى آيد هم مى كوشد يك ديد تحليلى را وارد مسائلى كند كه به نظر ديگران از جنس مسائل «يدرك و لايوصف» شمرده مى شوند و قابل تحليل منطقى نيستند. دكتر نصرالله پورجوادى ساليان سال است كه در گوشه خلوت خويش به تحقيق و تتبع در آثار عرفانى ايران زمين مشغول و حاصل تلاش هاى شبانه روزى اش كتابهاى تأثير گذارى همچون، «اشراق و عرفان»، «فلسفه افلوطين» ، مكاتبات احمد غزالى با عين القضاة همدانى و ... است كه راهى نو و روشى تازه در بررسى تاريخ عرفان ايران محسوب مى شود.
دكتر پور جوادى متولد سال ۱۳۲۲ تهران است. «محل تولدم خيابان مولوى، كوچه سيد مصطفى بود. هميشه وقتى نشان از من مى خواستند، مى نوشتم: خيابان مولوى ـ قنات آباد ـ كوچه سيد مصطفى. نمى دانستم سيد مصطفى كيست. تا اينكه سالها بعد سرگذشت مرحوم علامه قزوينى را مى خوانم و از جمله مى رفتم به قنات آباد، پيش مرحوم سيد مصطفى قنات آبادى. آن وقت بود كه فهميدم كوچه ما به نام سيد مصطفى قنات آبادى است. اين مسأله موجب شد كه تعلق خاطر ديگرى نسبت به اين كوچه پيدا كنم. كوچه اى كه در يك زمان عالمى در آن زندگى مى كرد و مرحوم قزوينى هم هفته اى چند روز مثلاً از جلوى خانه ما رد مى شده است.» نصرالله پور جوادى در همين كوچه درس مى خواند و به مدرسه شريعت مى رود. در باره آن سالها مى گويد: «شاگرد درس خوانى نبودم. خصوصاً در دبيرستان. ولى در عوض كتابخوان بودم و خارج از درسم، كتاب مى خواندم. در دبيرستان رشته رياضى خواندم. از كلاس سوم ابتدايى بود كه فهميدم مى توانم يك چيزهايى را بخوانم و شروع به كتاب خواندن كردم. من از لحاظ تربيتى محصول دهه ۳۰ در تهران و فضاى فرهنگى آن دوره ام.»
او آنقدر عشق كتاب بوده است كه همواره موجب دردسرش مى شده. «سركلاس معلمان از صادق هدايت حرف مى زدند، من بعد از مدتى تمام كتابهاى صادق هدايت را خوانده بودم. هرچه كه ترجمه مى شد مى خواندم. در خانه با كتابخوانى من مخالفت مى كردند و مجبور بودم مخفيانه بخوانم» كار به همين جا تمام نمى شود. او حتى براى خواندن كتابهاى غير درسى و «بزرگتر از خودش» كتك هم مى خورد. «يك بار از يكى از معلمان خود پرسيدم كه چه كتابى بخوانم. گفت برو «آيينه » حجازى را بخوان. من با چه زحمتى رفتم و اين كتاب را پيدا كردم، بعد به مدرسه رسيدم، همين كه مديرمان پرسيد اين كتاب چيست و بعد با تعجب گفت: آيينه حجازى مى خوانى و دستور داد تا مرا تنبيه كنند.
بعد از اتمام دبيرستان و در كنكور، دكتر جوادى تصميم مى گيرد ادبيات بخواند «چون رياضى خوانده بودم و چيز هايى نخواندم كه در كنكور ادبى لازم بود، قبول نشدم. بعد فهميدم دليل عمده قبول نشدنم اين است كه زبان خارجى را درست نمى دانم.» پس از اين ماجرا است كه دكتر پورجوادى يك سال تمام، شب و روز در انجمن ايران ـ آمريكا زبان انگليسى مى خواند و بعد در كنكور دانشگاه شيراز شركت مى كند و قبول مى شود و «يك ماه هم به شيراز رفتم، ولى ديدم همه يا مى خواهند پزشكى بخوانند و يا مهندسى و من هم حوصله اين چيزها را نداشتم. برگشتم تهران پايم را در يك كفش كردم كه مى خواهم به خارج بروم و پدرم اجازه نمى داد، اما سماجت كردم و هرطور كه بود رفتم.»
او چهارسال و نيم در آمريكا درس مى خواند و دو تا سه دانشگاه را تجربه مى كند و از سر اتفاق مدتى را در يك كالج كه متعلق به يسوعى ها در ايالت ورمونت بود مى رود و چون زبان انگليسى اش خوب بود تدريس ادبيات انگليسى را شروع مى كند و سپس به دانشگاه «نورث تگزاس» مى رود و يك سال و نيم در آنجا روان شناسى مى خواند.تا اينكه «روزى با يكى از دوستانم كه صحبت مى كردم، گفت چرا نمى روى فلسفه بخوانى. چيزى كه تو دنبالش هستى فلسفه است. ترم بعد يك درس فلسفه و يك درس منطق گرفتم.»
لذت بى حدى كه از درس منطق مى برد و همين مسأله باعث مى شود تا به دانشگاه ايالتى سانفرانسيسكو برود و در رشته فلسفه ادامه تحصيل بدهد «چون ديدم فلسفه دقيقاً همان چيزى است كه من مى خواهم.» و در دوره ليسانس ۲۴ واحد فلسفه را پاس مى كند و به تدريج با فلسفه قديم و يونان علاقه مند مى شود و رشته فرعى خود را كلاسيك انتخاب مى كند و يك سال هم يونانى قديم مى خواند. در باره آن روزها مى گويد: «يادم هست كه يك درس به نام اديان يونان گرفتم و براى آن درس كتابهاى هومر، هزيود، و تمام نمايشنامه هاى يونان را خواندم. چون من افلاطون خوانده بودم، ديگر مجبور نبودم افلاطون را بخوانم والا كتابهاى افلاطون هم جزو تكليف بود. تمام اينها را مجبور بوديم براى ۳ واحد بخوانيم. حالا در اينجا به دانشجويان مى گوييم ۲۰۰صفحه مطلب بخوانند ناراحت مى شوند و مى گويند زياد است.»
دكتر پورجوادى در سال۱۳۴۶به ايران برمى گردد. چون علاقه مند مى شود فلسفه هاى اسلامى را بخواند. «در سال آخر ليسانس به فلسفه اسلامى علاقه مند شدم. ولى فلسفه اسلامى در آمريكا نبود. در سال ۱۹۶۶ بود كه يك روز در كتابخانه دانشگاه يك كتاب فلسفه اسلامى ديدم و آن را امانت گرفتم كه كتاب «سه حكيم مسلمان» دكتر نصر بود كه تازه به انگليسى درآمده بود. من اين كتاب را گرفتم و خواندم و علاقه مند شدم.
172926.jpg
اين كتاب در من خيلى تأثيرگذاشت و براى همين تصميم گرفتم يك جورى فوق ليسانس را در رشته فلسفه اسلامى بخوانم.» و چون در آمريكا كسى و دانشگاهى چنين رشته اى را در آن زمان تدريس نمى كرد و دكتر پورجوادى مجبور مى شود كه به ايران بازگردد و در ايران دوره فوق ليسانس و دكترا را ادامه دهد. «مى خواستم بروم فلسفه اسلامى را در جاهاى ديگر بخوانم ولى منصرفم كردند. يكى از كسانى كه مرا منصرف كرد، مرحوم مطهرى بود. يك روز به اتفاق دكتر حداد رفتيم نزد ايشان در دانشكده الهيات و گفتم مى خواهم بيايم به دانشكده الهيات، فلسفه بخوانم. گفت به اينجا نيا و برو همان دانشكده ادبيات و علوم انسانى دانشگاه تهران.»
چه انگيزه اى باعث شد تا دكتر نصرالله پورجوادى به فضاى تحليلى و توجه به فلسفه اسلامى و عرفان كشيده شود؟ خودش مى گويد: «يكى از كتابهايى كه در من خيلى تأثيرگذاشت، كتاب غرب زدگى آل احمد بود. حالا نمى دانم آن را در بركلى به دست آوردم يا جاى ديگر. البته عوامل ديگرى هم مسبب اين كشش مى شوند. مهمترين نكته حوادثى بود كه در دهه ۱۹۶۰ در آمريكا اتفاق مى افتاد. آن زمانى بود كه جنگ ويتنام شروع شده بود و مخالفت نويسندگان و روشنفكران آمريكايى باعث شد تا خيلى از ارزشهايى كه در فرهنگ آمريكايى زده  دهه۱۳۳۰ در تهران به خورد ما داده بودند در وجود من متزلزل شود و بلكه كنارگذاشته شود.»
جالب اينجاست كه زمانى كه دكتر پورجوادى به آمريكا مى رود و حتى تا آخرين روزهايى كه مى خواست به ايران برگردد «اصلاً اسم تصوف به گوشم نخورده بود و نمى دانستم اصلاً تصوف چيست. يادم است كه يكبارفردريك كايلستون (نويسنده تاريخ فلسفه) آمده بود دانشگاه ماو استادى كه من دستيارش بودم از او و دونفر از شاگردانش (من ويكى ديگر) تا شام را ميهمان او باشند، ميان حرفها بحثى از طرف يكى از اساتيد مطرح شد در مورد عرفان شرق و يكى از اساتيد از من پرسيد كجايى هستى و گفتم ايرانى. گفت: رومى را خواندى؟ گفتم: كى؟ گفت: مثنوى، مثنوى را كه نيكلسون ترجمه كرده نخوانده اى؟ گفتم: نه، نخوانده ام.»
و همين آغاز تحول در دكتر پورجوادى است. او به ايران مى آيد كه به هندوستان برود و قبل از آن به قونيه مى رود و حتى سرمزار ابن عربى هم مى رود و با اين به ايران بازمى گردد در دوره خدمت سربازى با كسانى چون «بهاءالدين خرمشاهى» و «حسن انوشه» و «مسعودآذرنوش» و… هم دوره مى شود و در سال ۱۳۴۹ به اتفاق دكتر حداد عادل و احمدى و سليمان البدور در كنكور پذيرفته مى شود و به دانشكده ادبيات و فلسفه مى رود. در سالهاى دانشگاه با آمدن «ايزوتسو» به تهران به اتفاق ويليام چيتيك و دكتر غلامرضا اعوانى، نزد او مى روند و «فصوص الحكم» ابن عربى را پيش او فرامى گيرند و بعدها به اتفاق دكتر اعوانى نزد او يونانى را فرامى گيرند و از همان زمان دكتر پورجوادى ترجمه «سوانح» به زبان انگليسى را شروع مى كند. داستان سوانح از اينجا شروع شد كه من يكبار رفتم كتابخانه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران، دنبال يك كتابى مى گشتم كه سوانح احمدغزالى را ديدم، وقتى خواندم عميقاً تحت تأثير آن قرار گرفتم. بعد يكى دوبار با «ايزوتسو» درباره آن صحبت كردم و مرا تشويق كرد و گفت چرا اين كتاب را به انگليسى ترجمه نمى كنى… من در سال ۱۳۵۴ شروع كردم به ترجمه آن و او خيلى خوشش آمد و گفت تو نويسنده اى.» و به تشويق او دكتر پورجوادى به دنبال ساير كارهاى غزالى مى رود و بعد مجبور مى شود كه به دنبال سابقه اين فكرها برود و «ببينيم غزالى چه مى گويد» و به تاريخ اين مسائل علاقه مندمى شود. «اينكه چرا مثلاً به قبل ازابن عربى و به خراسان و تصوف خراسان روى آوردم به دليل احمدغزالى بود.» دكتر پورجوادى درباره نوبت احمدغزالى در ميان كتابهاى ايرانى مى گويد: بيشتر كتابهايى كه معروف بوده اند، كتابهاى شعراى ما بوده اند. مثلاً مولوى، عطار و سنايى، اينها كتابهاى معروف ما بودند كه در طول تاريخ پيوسته استنساخ مى كردند و مى خواندند. شعر دربحث عشق بيشتر اهميت داشته و احمدغزالى هم خوب شاعر نبوده. از طرف ديگر احمدغزالى با ما يك مقدار فاصله داشته و هرچه فاصله اينها از لحاظ زمانى بيشتر مى شود، كسان ديگر مى آيند و آثارشان مطرح مى شود. مثلاً وقتى عراقى «لمعات» را مى نوشته و سپس ديگران آن را شرح مى كردند مى بينيم كه اين كتاب معروفيت پيدا مى كرده و بيشتر مورد توجه قرارمى گرفته تا غزالى.
نظرات پورجوادى حالا رفته رفته تأثيرگذارى خود را برروى محققان و پژوهشگران عرفان و فلسفه و ادبيات شروع كرده است و پيوندى كه او ميان فلسفه و ادبيات و عرفان برقرارمى كند و كرده است باعث شده تا نحله فكرى جديدى به وجود آيد كه ديگر عطار را يك شاعر يا يك عارف محض نمى داند. بلكه در اين نحله فكرى عطار جزيى از فلسفه شرق است. چنانكه آثار غزالى و مولوى و سنايى. اين مقال را با نظريات پورجوادى درخصوص واژه عشق به پايان مى بريم. او مى گويد: «مهمترين راهى كه من مى توانم با آن مفهوم عشق را در ادبيات و فلسفه توضيح بدهم، استفاده از مفهوم مشترك معنوى است كه فلاسفه در مورد نور و در مورد وجودبه كار مى برند و مى گويند وجود مشترك معنوى است. مقول به تشكيك است و در اين مورد نور را مثال مى آورند. عشق هم از نظر من همين است. عشق در ادبيات فارسى مفهومى است مقول به تشكيك. اينكه وقتى سعدى در مورد عشق صحبت مى كند ما نمى دانيم درباره چه صحبت مى كند، درست مثل يك فيلسوفى مى ماند كه بخواهد درباره وجود يا نور صحبت كند. درباره نور چراغ صحبت كند، درباره خورشيد صحبت كند يا درباره «الله نورالسموات و الارض» صحبت كند. چون نور مشترك معنوى است. عشق در ادبيات عرفانى نيز همينطور بوده است.» او معتقد است كه در ايران افراد زيادى هستندكه به عنوان يك فيلسوف شناخته نشده اند، ولى الآن وقتى ما به آنها نگاه مى كنيم، مى بينيم كه اينها واقعاً تفكرشان فلسفى است. امام محمدغزالى را اگر از من بپرسند چه بوده است من قبل از اينكه بگويم فقيد بوده، صوفى بوده يا متكلم بوده، مى گويم فيلسوف بوده چرا كه ضديت او با فلسفه هم فلسفه است. حرفهاى دكتر نصرالله پورجوادى درباره تصوف و تاريخ عرفان و فلسفه و ادبيات با آنكه بسيار ارزشمند و گرانقدرند از چنان وسعت و گستردگى برخوردارند كه نه در اين مقال مى گنجند و نه در اين مجال. بلكه نوشتن درباره آنها حداقل هفتادمن مثنوى مى طلبد و هفتصد برگ كاغذ.
http://www.iran-newspaper.com/1383/830421/html/horizon.htm#s348564
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:11  توسط رضا  | 


 
سهراب گفته هميشه فاصله اى هست. اما ما مى گوييم هميشه گمشده اى هست! همه ما چيزهايى از دست داده ايم. گاه اين گمشده ها را مى توان يافت و گاهى هم امكان يافتنشان وجود ندارد. ستون دنبال چه مى گردى درباره همين چيزهاست. نشانى اين ستون است.
donchemig@yahoo.com
به دنبال ملوان
حدود ده سال پيش، ايام تابستان به همراه چند تن از دوستانم در بندر امام خمينى (ره) به عنوان بارنويس كار مى كردم. آنجا با ملوانى به اسم اسماعيل حميدى دوست شدم كه خيلى به من كمك كرد. راستش آن آخرين تابستانى بود كه من آنجا كار كردم و بعد هم او مجبور شد با كشتى به كره و ژاپن برود و من فقط گهگاه تلفنى با او صحبت مى كردم. اما اين رابطه قطع شده. اگر كسى او را مى شناسد و يا خبرى از او دارد لطفاً به من email بزند.
Hassan_1127@yahoo.com
حسن شوقى
دوستى دوران دبستان
من دنبال بهترين و صميمى ترين دوستم در دوران دبستان، شيما جعفرى مى گردم. او احتمالاً متولد سال ۱۳۶۴ است. وقتى كه از تهران به شهر ديگرى مهاجرت كرديم از ايشان خبرى ندارم. اگر او اين پيام را مى خواند، خواهش مى كنم به من ميل بزند.
shirin_bagher85@yahoo.com
شيرين باقرزاده
خودم را گم كرده ام
گمشده هاى من زياد هستند. آن قدر كه مى توانم ستون شما را با آنها پر كنم. اما من يك گمشده اصلى دارم. آن هم خودم هستم. واقعاً آدم هرچقدر بزرگ تر مى شود، هرچقدر در جريان زندگى قرار مى گيرد رؤياها و اصولش را فراموش مى كند. ديگر مثل قبل دنبال كمك به ديگران نيست بيشتر از همه به خودش فكر مى كند و آسايش خودش. گمشده من احساسم است كه ... به عاملى براى تظاهر تبديل شده و اختيارى مى توانم كنترلش كنم. ديگر مثل قبل راحت گريه نمى كنم و نمى خندم. انگار چيزى درونم مرده است.
گمشده من روح پاكى است كه با بزرگ شدن از دست داده ام. مى دانم كه كسى نمى تواند براى پيدا كردنش كمكم كند. اما شايد راهى باشد تا من هم خودم را پيدا كنم.
رسول ـ ب ـ اصفهان
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:10  توسط رضا  | 

مثل يك
عاشق بى قرار
173973.jpg
نماى مهر

| ۱۳۱۲: تولد در تهران
| ۱۳۲۹: ورود به هنرستان هنرپيشگى
| ۱۳۳۲: فارغ التحصيلى از هنرستان هنرپيشگى، حضور در باله نفت كار مادام اسكپنى
| ۱۳۳۵: حضور در كلاس هاى آموزش تئاتر ديويد سن در دانشگاه تهران و بازى در نمايش «باغ وحش شيشه اى» به كارگردانى وى و آشنايى با شاهين سركيسيان
| ۱۳۳۶: حضور در كلاس كوئين بى در دانشگاه تهران و بازى در نمايش «بيلى باد» به كارگردانى او
| ۱۳۳۷: حضور در كلاس بلچر در دانشگاه تهران و ورود به اداره تئاتر و استخدام در آن
| ۱۳۳۸: استعفا از اداره تئاتر وهمكارى با گروه آناهيتا اسكويى
|۱۳۳۹: كناره گيرى از گروه اسكويى و ورود دوباره به اداره تئاتر و انجام فعاليت هاى تئاترى
| كارگردانى نمايش هاى بسيار و اكثراً متن هاى غلامحسين ساعدى از جمله «چوب به دست هاى ورزيل» ، «دعوت» ، «گاو» ، «بهترين باباى دنيا» و ... تا سال ۱۳۵۷
| ۱۳۷۳: مهاجرت به كانادا

جعفر والى از آن نام هايى است كه با تاريخ تئاتر نوين ايران گره خورده است . با آنكه در كانادا سكونت دارد ، با او تماس گرفته ايم تا مهرگان امروز و فردا را به نام «والى» اختصاص دهيم.
مريم منصورى: ديگر اينجا نيست.زمان براى آنها، هشت ساعت و نيم عقب تر از زمان ماست. اما حواسش هست. غروب كه تماس مى گيرم تازه اول صبح آنها است كه براى من آرزوى شبى خوش دارد.
هشت، نه سالى مى شود كه رفته است. خيلى هايشان رفته اند. شايد به خاطر همين رفتن هاست كه بين آن نسل تئاترى ها و نسل فعال امروز گسست عجيبى ديده مى شود. دوره اى كه يك دفعه، همه تجربيات نسل هاى پيشين محو مى شود و هر فرد، خود شروع به آموختن و تجربه مى كند. انگار نه انگار كه تئاترى هم بوده است پيش از اين! اما جعفر والى، آنقدرها هم تند و سريع نرفت. اصلاً مانده بود كه كار كند. كار هم كرد. اما نشد كه ادامه پيدا كند. متوقف شد و حالا ده،نه سالى مى شود كه به كانادا هجرت كرده است.
مهاجرت! كلمه اى كه با نام و زندگى بسيارى از تئاترى هاى هم نسل او مأنوس شده است.نمى خواست برود. حتى قصد داشت سينماى كنار سينما رويال را بخرد و تبديل به يك تئاتر خصوصى كند. هنوز هم خيابان هاى تهران را مثل كف دستش مى شناسد. «اين تئاتر ـ سينما هم در زيرزمينى كنار سينما رويال بود. خيابان انقلاب، روبروى لاله زار نو! صحنه گود داشت و از همان موقع كه آنجا را مى ساختند، قولش را به سركيسيان داده بودند، اما نمى دانم چرا بعد از ساختنش، آقاى جعفرى تصميم گرفت آن را به تيمسار باتما نقليچ بدهد و سينما شود كه بعدها هم مصادره شد. بعد از انقلاب من آنجا را گرفتم كه تئاتر خصوصى داشته باشيم اما ارشاد به ما مجوز نداد. دلم مى خواست تئاتر كار كنم.» گفتم كه! اصلاً مانده بود به خاطر همين تئاتر! يك دوره اى هم «مهمان ناخوانده» را با نصرت كريمى و گروهى از دانشجوها در سالن نمايش كانون پرورش فكرى كودكان و نوجوانان، در پارك لاله كار كردند. استقبال خيلى خوبى هم شد.
اما هنوز هم دلش پيش ماست! اين را خودش مى گويد. وقتى كه از دانشگاه تهران و تدريس كارگردانى در دوره رياست ناظرزاده كرمانى در گروه نمايش هنرهاى زيبا مى گويد. دوره اى كه محمد رحمانيان و فرهاد مهندس پور، دانشجو بوده اند آنجا. تنها دوره اى كه دانشجويان بايد در طول سال كار روى صحنه مى آوردند و كلاس كارگاه عملى بود. اما وقتى ناظرزاده را از رياست آنجا برداشتند والى هم امكان ادامه نداشت. والى از سال ۱۳۲۹ به هنرستان هنرپيشگى مى رفت.
والى بعدها در كارگردانى نمايشنامه هاى ساعدى حرفه اى شد، آنقدر كه جلال آل احمد هم در نقدهايى كه بر نمايش هاى آن روزگار نوشته به اين نكته اشاره كرده است.
والى بچه پنجم خانواده است وته تغارى! پدرش كارمند بانك عثمانى بود. ۲۲ دى ماه ۱۳۱۲ به دنيا آمد. در محله پامنار، كوچه قائم مقام فراهانى! دوره دبستان را در مدرسه امير اتابك گذراند و در دبيرستان مروى ادامه تحصيل داد تا كلاس نهم كه از آن پس، ضمن رفتن دبيرستان، غروب ها هم به هنرستان هنرپيشگى مى رفت!
تا خرداد ۱۳۳۲ و پيش از ۲۸ مرداد فارغ التحصيل شد. در كنار آن، يك سال و نيمى هم شاگرد تئاتر سعدى بود و نظريات ونگاه هاى نوشين را زير نظر خانم لرتا، خيرخواه و... آموزش مى ديد.
173979.jpg
«تئاتر سعدى پيشرفته ترين ونوگراترين تئاتر آن زمان بود و همه جوان ها دوست داشتند در آنجا آموزش ببينند. مبارزات طبقاتى و وجه روشنفكرى اين تئاتر، به ما هم هويت مى داد. اما به لحاظ بار آموزشى، تئاتر سعدى اصلاً قابل مقايسه با هنرستان هنرپيشگى نبود. ما در هنرستان خيلى بيشتر ياد گرفتيم. اولين كتك مفصل را در همان تئاتر سعدى خورديم. هنگامى كه عده اى از چماقدارهاى حزب زحمتكشان بقايى و پاسبان ها ريختند و عوامل تئاتر سعدى را دستگير كردند و بردند. ما بيرون تئاتر ايستاده بوديم. شب اجراى پيس «شنل قرمزى» بود. خاشع، جعفرى، كريمى و لرتا در آن بازى مى كردند. آنها را بردند، اما ما فرار كرديم. پا به گريزمان خوب بود.»
پس از آن در دانشكده ادبيات سه دوره آموزشى تئاتر، توسط ديويدسن، جورج كوئين بى و بلچر برگزار شد. دكتر فروغ مترجم ديويدسن بود و بيژن مفيد، مترجم كوئين بى!
در سال ۱۳۳۵ با بيژن مفيد و خانم ملوك مينو، نمايشنامه باغ وحش شيشه اى تنسى ويليامز را به كارگردانى ديويد سن، به صورت صحنه گرد در دانشگاه تهران اجرا كردند، همان سال بود كه از طريق شاملو و فهيمه راستكار با شاهين سركيسيان آشنا شدند، سپس «بيلى باد» را با چهل بازيگر به كارگردانى كوئين بى اجرا كردند.
بعد از نااميدى هاى ۲۸ مرداد ،۱۳۳۲ اينها اولين گروهى بودند كه شروع به كار كردند. جوانمرد، پرويز بهرام، بهمن فرسى، بيژن مفيد، لايق، داورفر، لطيف پور و... بعدها سركيسيان و خانه كوچكش را پيدا كردند كه مأمنى بود براى آنها! وقتى كه پرده ها را مى كشيدند و تئاتر مى خواندند، اما در آن فضاى سياست زده، شايد تعجب برانگيز هم نباشد كه سازمان امنيت، از اين رفت وآمدها تعبير تشكيل جلسات حزبى را داشته باشد. به همين دليل هم بود كه شبى به خانه سركيسيان ريختند و او و كتابهايش را بردند. چهل روز هم نگهش داشتند تا فهميدند كار سياسى نمى كند و محمدعلى مسعودى، مسؤول ژورنال دو تهران كه سركيسيان در آن كار مى كرد، او را بيرون مى آورد! اما با تشكيل اداره تئاتر در سال ۳۷ از همه گروهها دعوت شد كه به اداره تئاتر بروند گروه آنها هم رفت. سركيسيان هم! اما ديگر نتوانست با شاگردان قديمش كار كند. در اداره تئاتر، كسى سركيسيان را به عنوان كارگردان قبول نداشت. به خاطر همين هم بود كه قهر كرده و رفت و آن گروه ارامنه را تشكيل داد. «من آنقدر سركيسيان را دوست داشتم كه اسم پسرم را شاهين گذاشتم. هيچ كدام از استادانم به اندازه شاهين روى من تأثير نگذاشت. يك تكه نور بود، يك بلور! چيزى شبيه كلماتى كه در شعر مى نشيند و هيچ جايگزينى ندارد.»
والى خاطرات تئاتر كاركردنشان با سركيسيان را با ذوق تعريف مى كند. اصلاً صدايش مى خندد وقتى كه مى گويد: «مواقعى كه بچه هاى گروه خوب كار مى كردند، يك دفعه سرحال مى آمد و بچه ها را به شام دعوت مى كرد. همه باهم به كافه شمرون مى رفتيم. آن موقع هنوز، ويگن، ويگن نشده بود، سركيسيان مى خواست بچه ها دور هم باشند و خوش بگذرانند، دستور انواع و اقسام غذاهاى خوب را مى داد، اما يادش نبود كه پول ندارد! بعد من را صدا مى زد كه؛ جعفر! من پول ندارم!» اين رفتار و منشش شعر بود! شب هاى اجرا، دلش نمى خواست بچه ها به خانه شان بروند، هول بود. كارهاى عجيبى مى كرد. مثل يك عاشق بى قرار معشوق!» در اداره تئاتر كه به رياست دكتر مهدى فروغ كار مى كرد، جعفر والى به عنوان كارمند استخدام مى شود. هرچند كه بعد از يك سالى متوجه مى شود، با اين مدعيان تئاتر نمى تواند كار كندو استعفا مى دهد. همان زمان بود كه مصطفى اسكويى به ايران آمد و تئاتر آناهيتا را در يوسف آباد راه انداخت و والى به گروه اسكويى ها پيوست.
«ابتدا گروه در سالن نمايش دارالفنون كار مى كرد. اسكويى قصد داشت نمايش اميركبير را روى صحنه ببرد و همينطور دور هم بوديم تا سينمايى خرابه در يوسف آباد گير آوردند. بچه هاى اسكويى آنجا را ساختند و تبديل به سينما تئاتر آناهيتا شد. آن موقع يوسف آباد خارج از شهر بود و هنگام اجراها، مى ترسيديم كه مبادا گرگ تماشاگران را پاره كند. در نمايش اتللو با ترجمه به آذين، من دستيار كارگردان و ايفا كننده نقش ياگو بودم. اتللو را هم پرويز بهرام بازى مى كرد.»
پس از آن والى، در نمايش خانه عروسك به كارگردانى مهين اسكويى نقش دكتر رانك را ايفا كرد و بعد شروع مشكلات والى با اسكويى بود تا اينكه سال ،۱۳۳۹ به اين نتيجه رسيد كه به هيچ وجه نمى تواند با او كنار بيايد. از آن گروه بيرون آمد و دوباره به اداره تئاتر رفت. در آن زمان، بچه هاى اداره تئاتر هر چهارشنبه در تلويزيون برنامه اجرا مى كردند و گروه شهر، گروهى بود كه سالهاى بسيارى با هم كار كردند و افرادى نظير فنى زاده، فريد، كشاورز، نصيريان، مشايخى، كسبيان، خوروش، شيخى و ... در آن حضور داشتند.
«ما به تئاتر به صورت يك هنر جدى و با مسؤوليت اجتماعى نگاه مى كرديم، نه تفنن بود و نه تئاتر براى تئاتر. مسؤوليتى بود كه ما آن را به صورت اصل زندگى پذيرفته بوديم و به عقايد هم احترام مى گذاشتيم. هركس سبك و سياق خودش را داشت و هيچ كس مزاحم ديگرى نمى شد. البته باهم رقابت هم داشتيم اما همه چيز در حد شرافتمندانه و درست بود. انديشه هنرى پابرجا بود و باعث مى شد كه هميشه بتوانيم باهم كار كنيم
و اعضاى اين گروه از سال ۳۷ تا ،۵۷ بيست سال تمام باهم كار كردند.»
ادامه دارد
http://www.iran-newspaper.com/1383/830428/html/horizon.htm#s351537
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:9  توسط رضا  | 

پايان اعجوبه اى كه نمى خواست بازيگرباشد
172866.jpg
مارلون براندو، اعجوبه سركش هاليوود كه با دميدن روحى متفاوت به هنر بازيگرى نسلى از بازيگران را متأثر از خود كرد اما سركشى و خصوصيات نامتعارف رفتارى اش در سال هاى پايانى عمر هاله اى بر ابهت بازيگرى او افكند، در سن ۸۰ سالگى درگذشت.
از زمانى كه براندو براى نخستين بار در برادوى درخشيد و پس از آن پله هاى موفقيت را يكى پس از ديگرى در عرصه سينما پيمود ۶۰ سالى مى گذرد و در گذر همه اين سال ها چهره اى كه زمانى مظهر يك انقلاب فرهنگى در عرصه بازيگرى در آمريكا بود جاى خود را به شخصيتى عوام پسند در فيلم هاى سطحى و نيز مايه كنجكاوى رسانه هاى جمعى داد. او بى شك بزرگترين بازيگر قرن بيستم در آمريكا بوده كه در كنار ديگر بازيگران نام آور الگوى بسيارى از هم نسلان و ستارگان پس از خود بود. تقريباً همه برترين هنرپيشگان مردى كه طى نيم قرن اخير درخشيده اند از پل نيومن و وارن بتى تا رابرت دنيرو و شون پن رگه اى از اصالت بازيگرى او را به ارث برده اند. در يك كلام در دنياى بازيگرى مى توان دو مقطع زمانى قبل از براندو و بعد از براندو را برشمرد كه به مثابه دو دنياى متفاوت اند.
براندو ستاره اى بود كه به مانند ارسن ولز با ايفاى چند نقش معدود براى خود تاج و تختى افسانه اى در عرصه سينما ساخت و به اسطوره اى ماندگار مبدل شد.
او در سال ۱۹۴۷ و درحالى كه تنها ۲۳ سال داشت در نقش استنلى كوالسكى در نمايشى از تنسى ويليامز تحت عنوان «اتوبوسى به نام هوس» بازى كرد و چندى بعد در سال ۱۹۵۱ در اقتباس سينمايى اين نمايش پرفروش برادوى نقش آفرينى موفقيت آميز كرد و بعد نوبت به «زنده باد زاپاتا» در سال ۱۹۵۲ در نقش انقلابى معروف مكزيكى شد. پس از اين فيلم دو نقش آفرينى ماندگار از براندو در يادها مانده است شورشى در سال ۱۹۵۳ و «در بارانداز» (۱۹۵۴) كه خيلى ها معتقدند يكى از بهترين بازى هاى او در نقش مشت زنى به نام ترى مالوى در اين فيلم بود. در پى درخشش خيره كننده شعله هاى استعداد براندو وقفه اى كوتاه در فعاليت حرفه اى اش با ايفاى چند نقش نه چندان به يادماندنى افتاد تا اينكه نام براندو دوباره با بازى در فيلمى از فرانسيس فوردكاپولا تحت عنوان «پدرخوانده» (۱۹۷۲) و آخرين تانگو در پاريس (۱۹۷۳) از برناردو برتولوچى بر سر زبان ها بود. او در گذر همه اين سال ها و فراز و نشيب ها همان بازيگر سنت شكن، مغرور و دمدمى مزاجى بود كه همواره آن وجهه معماگونه خود را از تيررس افراد كنجكاو و در زندگى خصوصى اش دور نگه مى داشت و در چند موقعيت استثنايى كه حاضر به مصاحبه شد و پرده از افكار خود برداشت چيزى جز دردسر نصيبش نشد. اگر نخواهيم بگوييم كه «هميشه» بايد بگوييم كه او «اغلب» به هنر بازيگرى با تحقير نگاه مى كرد و آن را كارى پوچ و توخالى مى خواند. براندو زمانى گفته بود: «بازيگرى كم رمز و رازترين مشاغل است. هروقت چيزى از كسى مى خواهيم يا مى خواهيم چيزى را از كسى پنهان كنيم و يا وانمود كنيم در حال بازيگرى هستيم، اغلب مردم تمام روز اين كار را انجام مى دهند.»
براندو خود را مردى تنبل و تن پرور توصيف مى كرد و به خاطر بى توجهى به حفظ ديالوگ هايش شهره آفاق بود. او گفته بود: «اگر يك استوديو فيلمسازى به من مى گفت كه براى تى كشيدن زمين آنجا حاضر بود همانقدر به من پول دهد كه براى بازيگرى ام مطمئناً ترجيح مى دادم زمين جارو بزنم. وقتى با خودتان فكر مى كنيد كه بالاخره بايد چه شغلى در پيش بگيريد هيچ شغلى پردرآمدتر از آن نيست. چه كسى به آن همه تشويق و تمجيد اهميت مى دهد؟ آيا بايد مردم دائم از من تمجيد كنند تا درباره خودم حس خوبى داشته باشم؟»
با اين حال به جرأت مى توان گفت كه هيچ بازيگرى بهتر از مارلون براندو در يافتن آن لحظات نابى نبود كه مى توانست به يك نقش جان ببخشد. بسيارى ها از يك صحنه فيلم «در بارانداز» كه در آن براندو دستكش ظريف زن محبوبش را به دست مى كند به عنوان يكى از بهترين صحنه هاى سينمايى ياد مى كنند. بازى براندو در اين صحنه ژست ناآگاهانه اى است كه به آن لحظه ناب ظرافتى شكننده مى بخشد.
> نقش آفرينى:
«براندو» براى نخستين نقش سينمايى خود به عنوان سربازى افليج در فيلم «مردان» (۱۹۵۰) هفته ها در بيمارستانى مخصوص سربازان جنگى تمرين كرد و آنقدر به نقش خود تسلط داشت كه بسيارى ها فكر مى كردند كه او يك سرباز جنگى واقعى است كه دعوت به بازى در فيلم شده است. جك نيكولسون، همبازى او در فيلم «بركه هاى ميسورى» (۱۹۷۶) و دوست و همسايه ديرينه او براندو را نابغه اى مى خواند كه آغازگر و پايان بخش انقلاب خود بود. نيكولسون در مصاحبه اى گفته بود: «هيچ كسى مثل خودش نيست، او موهبتى بى عيب و نقص و عظيم بود درست مثل پيكاسو.» به گفته نيكولسون براندو براى او و ديگر بازيگران هم نسلش تنها دليل ورود به اين حرفه بود. او مى گويد: «دبيرستانى بود كه «شورشى» را ديدم. او براى هميشه زندگيم را دگرگون كرد.» او به ياد مى آورد: «در سكون و سكوت او استعدادى شگرف موج مى زد. او الگويى براى برقرارى ارتباط با لحظه لحظه فيلم در جلوى دوربين بود.»
براندو نخستين بازيگرى نبود كه سبك معروف به «متود» را كه در دهه ۱۹۲۰ با بازى فردى به نام كنستانتين استانيسلاوسكى در روسيه پاگرفت به سينما معرفى كرد اما او بى شك نخستين بازيگرى بود كه به جامعه سينمايى آمريكا نشان مى داد كه اين سبك تا چه حد مى توانست قوى و فرهنگ آفرين باشد. به شرط آنكه به دست بازيگرى قهار مورد استفاده قرار گيرد.
ارتباط با مخاطب: به عقيده هارولد برادكى منتقد نشريه نيويوركر آنچه براندو را از ديگران به خصوص بازيگران متوديست پيشين همچون مونتگومرى كليفت متمايز مى كرد توانايى او در برقرارى ارتباط با مخاطب با ايجاد نوعى حس بى قرارى و هيجان در وجود آنها بود. يكى از همبازى هاى براندو درباره او گفته بود: «مى شد يك فصل كامل درباره اينكه او چگونه تماشاگران خود را بى قرار مى كرد نوشت.» او براى مخاطبان آمريكايى اى كه براندو را براى نخستين بار در اواخر دهه چهل مى ديدند مظهر جذابيت مردانه و جديت در رفتار بود. او با پوشيدن آن شلوارهاى جين تنگ و تى شرت هاى پاره و خيس از عرق معيارهاى متفاوتى از مردانگى و غرور براى سينماى آن دهه تعريف كرد. مارلون براندو معمولاً متهم به اداى نامفهوم ديالوگ هايش و گاه جابه جايى و عوض و بدل آنها مى شد اما تماشاگرانى كه امروزه بازى او در آن روزها را ببينند قطعاً متوجه هيچ يك از آنها نخواهند شد چرا كه پس از گذشت همه اين سال ها مكتب بازيگرى او در سينماى آمريكا ريشه هاى عميقى دوانيده است.
172830.jpg
براندو و بسيارى از بهترين بازيگران متوديست همچون جيمز دين از بازيگرى به عنوان نيازى براى سركوب كردن ديو درون خود ياد مى كردند. براندو با تأكيد بر اين نياز از والدين الكلى و كودكى آشفته خود به عنوان دو عامل اصلى اى ياد مى كند كه او را به تظاهر تشويق مى كردند.
براندو گفته بود: «وقتى بچه اى ناخواسته باشيد و كسى جايى براى شما در كانون خانواده قائل نشود در پى حس طرد شدگى به دنبال هويتى خواهيد بود كه قابل قبول باشد.»
مارلون براندو سوم آوريل ۱۹۲۴ در اماها به دنيا آمد. او در بيوگرافى منتشر شده اى از خود در سال ۱۹۹۴ به دوران كودكى پر دردش اشاره مى كند. براندو در بيوگرافى «ترانه هايى كه مادرم به من آموخت» مى نويسد كه پدرش مارلون براندو سينور يك الكلى دايم الخمر بود كه ظاهراً هيچگاه هيچ حرف خوبى براى گفتن از تنها پسرش نمى يافت. مادرش دوروتى پن بكر براندو نيز مثل پدرش معتاد به الكل بود و اصولاً به نوشيدن الكل بيش از توجه به خانواده اش علاقه داشت. براندو مى نويسد: «فكر مى كنم كه داستان زندگى ام نوعى جست وجو براى يافتن عشق است اما بيش از آن به دنبال راهى براى بهبود از آن همه آسيب هايى هستم كه در كودكى ام به من وارد شدو البته تعريف وظايفم اگر البته وظيفه اى نسبت به خودم يا همنوعانم داشته باشم. » به عقيده بسيارى از منتقدان همان پسر جوانى كه سعى داشت بر آتش خشم خود نسبت به پدرش فائق آيد «براندوى سينماى آمريكا» را ساخت. در سال ۱۹۳۵ والدينش از هم جدا شدند و او به همراه دوخواهر بزرگتر از خود به همراه مادرشان به كاليفرنيا نقل مكان كردند. دو سال بعد والدينش باهم آشتى كردند و خانواده براندو بارديگر براى زندگى راهى حومه هاى شمالى شيكاگو شد. براندو دانش آموزى بى خيال و معمولى با رگه اى از شيطنت بود. پدرش او را به آكادمى ارتش شاتوك در مينه سوتا فرستاد كه در همان سالهاى اول به خاطر سيگار كشيدن و سرپيچى مقررات از آنجا اخراج شد. براندو به قصد ورود به حرفه بازيگرى در سال ۱۹۴۳ راهى نيويورك شد.
يك بازيگر متديست: در نيويورك براندو به قصد آموختن فن بازيگرى در مدرسه بازيگرى اكتورز استوديو ثبت نام كرد. او به غريزه با «متد» آشنا بود و دقيقاً مى دانست چگونه از وراى عواطف درونى خود حقيقت بازيگرى را عيان كند. برخى از هم شاگرديهايش معتقد بودند ياد دادن اين تكنيك به او درحقيقت كارى عبث بود. آلن استريچ زمانى گفته بود: «رفتن مارلون به آكتورز استوديو براى يادگرفتن متد درست مثل فرستادن يك ببر به مدرسه جنگل بود.» آن داگلاس در مقاله اى كه به مناسبت پنجاهمين سال تأسيس آكتورز استوديو در سال ۱۹۹۷ در نيويورك تايمز نوشت به خاطره اى از آن دوران اشاره مى كند و مى گويد: «در يكى از كلاسها، استلاآدلر، مربى براندو به شاگردانش گفت كه وانمود كنند مرغهايى هستند كه قرار است يك بمب اتمى روى آنها بيفتد. با گفتن اين جمله همه شاگردان پراكنده شدند و با تقليد صداى مرغ با نگاهى پريشان به آسمان خيره شدند اما براندو در ميان آنها با آرامش در همانجايى كه بود، نشست. او مرغى شده بود كه مشغول تخمگذارى بود و وقتى كه مرغى مشغول تخمگذارى است چه اهميتى به بمب مى دهد؟»
در اواخر سال ۱۹۴۴ براندو به اكيپ نمايشى در برادوى تحت عنوان «من مامان را به ياد مى آورم» پيوست و تا دو سال همراه آنها بود. براندو در سال ۱۹۶۴ در چندين نمايش مختلف همچون «Truckline cafe»، «كانديدا» و پرچمى زاده مى شود» ايفاى نقش كرد و پس از سپرى كردن همه اين تجربه هاى مقدماتى بود كه كارگردان جوانى به نام الياكازان او را براى ايفاى نقش استنلى كوالسكى در نمايش «اتوبوسى به نام هوس» پيشنهاد داد. در سال ۱۹۴۷ نمايش ياد شده بر روى صحنه رفت و بازى خوب براندو تحسين بسيارى را برانگيخت. او پس از اين نمايش موفقيت آميز به مدت سه سال پيشنهادهاى مختلف بازى را رد كرد تا آنكه سرانجام حاضر به ايفاى نقش در فيلم «مردان» درباره يك سرباز جنگى داغديده و معلول شد. براندو خيلى زود به بتى محبوب در ميان جوانان مبدل شد. در اوايل دهه پنجاه كه ستارگان الگوى آراستگى و خوش تيپى در محافل عمومى بودند براندو با تى شرت و جين در انظار ظاهر مى شد. در مقاله اى در نشريه نيويورك تايمز در سال ۱۹۵۴ نوشته شده بود «هيچ كس، هيچ چيز و هيچ پولى نمى تواند براندو را آدم كند.»
براى براندو اهميتى نداشت كه هاليوود پشت سرش چه بگويد. او زمانى گفته بود «تنها دليلى كه اينجا هستم اين است كه هنوز آن جرأت لازم براى رد كردن پيشنهاد آن پول هنگفت را ندارم.» در سال ۱۹۵۱ براندو در نسخه سينمايى «اتوبوسى ...» ايفاى نقش كرد و اين بار هم همانقدر تحسين مردم را برانگيخت كه در برادوى برانگيخته بود اما گويى هاليوود او را از دور خارج كرده بود تا اسكار را در آن سال به ويويان لى بدهد. در سال ۱۹۵۲ او بارديگر براى الياكازان در فيلم «زنده باد زاپاتا» بازى كرد و اين بار هم آنتونى كوين به عنوان بازيگر نقش مكمل اسكار را به خانه برد. براندو در سال ۱۹۵۳ براى آنكه به همه ثابت كند فراتر از يك بازيگر معمولى با قدرت حفظ ديالوگهاى سنگين و رسا است در نقش مارك آنتونى در فيلم «جوليوس سزار» بازى كرد اما باز برگ برنده را باخت و تنها در اسكار آن سال نامزد شد. بى اعتنايى به براندو باتوجه به خيل عظيم طرفدارانش كم كم براى هاليوود دردسر آفرين شده بود. براندو در نهايت در سال ۱۹۵۴ براى فيلم «در بارانداز» نخستين اسكار خود را دريافت كرد. بازى درخشان و پرقدرت براندو در اين فيلم باعث شد كه حتى اين بار هاليوود هم در مقابل او به زانو درآيد. «اوامارى سنت» همبازى براندو در اين فيلم درباره خاطره همكارى با براندو مى گويد: «مارلون پسربارانداز بود و من آن دختر جذاب كاتوليك، اوترى و من ادى آنقدر در نقش خود غرق شده بوديم كه حتى وقتى باهم ناهار صرف مى كرديم در نقشهايمان بوديم. وقتى قرار بود براى بازى تمرين كنيم اينطور نبود كه مارلون و اوامارين بخواهند به ناگهان از شخصيتهاى واقعى خود دل بكنند.» وى مى افزايد: «زمانه در اين كشور در حال عوض شدن بود ما نمايشنامه نويسانى مثل تنسى ويليامز، آرتور ميلر و ... داشتيم كه به بازيگرانى مثل مارلون نياز داشتند. او و امثال او مى توانستند احساسات واقعى نقش خود را به تماشاگر انتقال دهند و در جلد شخصيتهاى ايفايى شان بروند.»
هاليوود سرانجام با آغوشى باز به استقبال از براندو رفته بود تا او و امثال او را به عنوان مفاخر بازيگرى خود به دنيا معرفى كند. اما بازى در فيلمهاى ضعيف اواخر دهه پنجاه و شصت براى براندو آزمون و خطاهايى بود كه وجهه و اعتبار او را تا حدى خدشه دار كرد. موج محبوبيت براندو فروكش كرد و به عقيده بسيارى او دوباره همان نوجوان سركشى شد كه كارگردانان مى بايست براى رام كردن او ساعتها و هفته ها وقت مى گذاشتند. بر نبوغ او هاله اى از «اقتصادانديشى مادى» سايه افكنده بود. بدشانسى در پى بدشانسى براندوى با استعداد را تعقيب مى كرد و او در تلاش براى مبارزه با آن بازى در مجموعه اى از فيلمهاى ناموفق را تجربه كرد. «شورش در كشتى بونتى» يكى از همين فيلمها بود. فيلم در سال ۱۹۶۲با بودجه اى معادل ۲۰ميليون دلار ـ كه بودجه اى هنگفت در آن روزها بود ـ ساخته شده بود اما عايدى از فروش نداشت. تقريباً همه براندو را براى اين همه دردسر و حتى اضافه وزنش از ۱۷۰ به ۲۱۰ پوندمقصر مى دانستند و اگراو فكرى به حال خود و حرفه اش نمى كرد قطعاً از ياد مى رفت. هاليوود كم كم به حفظ او مرددبود تا جايى كه نشريه فيلم كامنت در سال ۱۹۶۹نوشت: «آيا براندو آنقدر لازم و ضرورى است؟» در همين كشمكش ها بود كه براندو درگير دومين نقش موفق سينمايى خود در فيلم «پدرخوانده» كاپولا شد. پارامونت در فكر بازيگرانى مثل برت لنكستر، ارسن ولز، جورج سى اسكات و حتى ادوارد جى رابينسون براى ايفاى نقش «ويتوكورلئونه» بود كه كاپولا بطور اتفاقى تصميم گرفت از براندو در اين فيلم استفاده كند. اين تصميم در ابتدابا مخالفت مقامات استوديو پارامونت مواجه شد امابعداً وقتى كاپولا به آنها توضيح داد كه براندو چگونه از پس نقش خود برآمده و حاضر به آن همه تغيير فيزيكى شده بود آنها با او قرارداد كار بستند اما تنها با دستمزد ۲۵۰هزار دلار كه تقريباً رقمى بسيار ناچيز در مقابل دستمزدهاى او در يك دهه گذشته بود. «پدرخوانده» بلافاصله موفقيتى بى سابقه را نزد تماشاگران و منتقدان سينمايى تجربه كرد تا آنجا كه هيچ كس ازنامزدشدن او براى اسكار تعجبى نكرد. نشريه تايمز درباره براندو در اين فيلم نوشت: «براندو سرانجام با فيلم و نقشى ارتباط برقراركرده است كه اين بار عجيب ترين و پيچيده ترين بازيگر آمريكا را شرمنده خود نكرده است.» براندو در آن سالها انزجار خود را نسبت به جوايز مختلف سينمايى ابراز كرده بود و اگر چه براى ايفاى نقش پدرخوانده نامزد اسكار شده بود كسى تا لحظه آخر نمى دانست كه آيا او در مراسم شركت خواهدكرد يا نه، او سپس آكادمى اسكار را با خبر فرستادن بازيگرى سرخپوست به نام «ساچين ليتل فدر» به مراسم اسكار به جاى خودش غافلگير كرد. وقتى كه نام براندو به عنوان برنده اسكار اعلام شد، براى لحظه اى نفس مدعوين در سينه هايشان حبس شد و وقتى راجر مور در صدد اهداى تنديس اسكار به اين بازيگر سرخپوست برآمد او از پذيرفتن آن امتناع ورزيد و گفت: «متأسفانه آقاى براندو نمى تواند اين جايزه را بخاطر رفتارى كه هاليوود با سرخپوستان آمريكا در پيش گرفته بپذيرد.» و اينگونه شد كه مسائل اجتماعى و حقوق مدنى به دغدغه هاى او در زندگى مبدل شدند. براندو پس از موفقيت «پدرخوانده» سال بعد با يكى از بهترين نقش آفرينى هاى خود در فيلم «آخرين تانگو در پاريس» حاضرشد. كارى از برناردو برتولوچى كه در آن روزها سروصداى بسيارى به پا كرد و مورد توجه و بى توجهى منتقدين موافق و مخالف قرار گرفت.بسيارى از مونولوگهاى اين فيلم بخصوص درباره تنهايى و احساس خوارى برگرفته از تجارب تلخ دوران كودكى خود براندو بودند. براندو بعداً به دوستانش گفت كه ديگر حاضر به تحمل آسيب روحى بخاطر ارائه يك بازى خوب نيست. او در اتوبيوگرافى اش نوشته بود: «آخرين تانگو» به كشمكش و تقلاى روحى ـ عاطفى بسيارى نياز داشت و وقتى فيلمبردارى تمام شد تصميم گرفتم كه ديگر هرگز به خودم به لحاظ روحى براى بازى در فيلمى آنقدر ضربه نزنم.» وپس از اين بود كه براندو با ايفاى نقشهاى عجيب و غريب و تاحدى كم مايه باز به فكر پولسازى و بهره بردارى مادى از هاليوود افتاد. او در عين حال بيش از پيش در لاك شخصى خود فرورفته بود و اگرچه در فيلمهايى همچون «اينك آخرالزمان» ايفاى نقش كرد اما نتوانست آن رونق حرفه اى خود را دوباره كسب كند. اودوباره همان بازيگر سركش و نافرمانى شده بود كه حاضر نمى شد ديالوگهاى خود را حفظ كند و دائم به اين مى نازيد كه زمانى «دردانه هاليوود» بوده.
تراژدى خانوادگى: در سال ۱۹۹۰ نام براندو بارديگر به تيتر بسيارى از نشريات جنجالى آن زمان مبدل شد اما اين بار نه بخاطر درخشش در عرصه سينما بلكه بخاطر مجموعه اى از پرونده هاى حقوقى در ارتباط با پسرش. كريستيان پسربراندو به جرم كشتن نامزد خواهرناتنى اش متهم به قتل شد و چندى پس ازآن بود كه دخترش با خودكشى به زندگى خود پايان داد. بازار شايعات مختلفى كه حول زندگى براندو بود در آن روزها داغ و پرطرفدار تر از هميشه شد. نشريه پيپل در سال ۱۹۹۵ نوشت كه او حداقل ۱۱فرزند از همسران مختلف خود دارد. كريستيان براندو در گفت وگويى گفته بود: «خانواده مان دائم در حال تغيير و تحول بود. سرميز صبحانه مى نشستم و مى گفتم: ببخشيد، شما؟» و براندو كه گاه از تنهايى و طردشدگى خود در دوران كودكى اش گفته بود از سوى چينه نه، دخترش متهم به آوردن همان بلاها سردخترش شد. او گفته بود: «از پدرم نفرت دارم بخاطر همه آن بى محلى هايى كه در كودكى به من كرد.» و براندو در دادگاه شهادت داد: «سعى كردم پدر خوبى باشم. نهايت سعى ام را كردم.»
يك قدم تا مرگ: براندو در اواخر دهه ۹۰ در مجموعه اى از فيلمهاى ناموفق بازى كرد و تنها نقطه درخشش نسبى او در فيلم «امتياز» در كنار اونورتون و رابرت دنيرو در سال ۲۰۰۱ بود.در اين مقطع از زندگى ودر آستانه ۸۰ سالگى «براندو» كم كم با مشكلات ديگرى به غير از تغيير ذائقه سينمايى مردم دست و پنجه نرم مى كرد. او از اضافه وزن بسيار رنج مى كشيد كه البته خود مقصر اصلى بود. براندو گفته بود: «غذا دوست هميشگى ام بوده، وقتى مى خواستم حس بهترى داشته باشم يا مشكلى در زندگى داشتم به سراغ يخچال مى رفتم.» و بعد نوبت به چندين پروژه مختلف سينمايى رسيد كه به دلايل مختلفى هرگز به ثمر نرسيدند يا در نيمه راه به حال خود رها شدند. براندودر آوريل سال ۲۰۰۱ بخاطر بيمارى ذات الريه درست چند روز قبل از آغاز فيلمبردارى «فيلم ترسناك۲» كه براى حضور كوتاه در آن قراربود ۲ميليون دلار دستمزد دريافت كند ـ بسترى شد و تا سالهاى پايانى عمرش از ذات الريه در عذاب بود. مارلون با بازى طبيعى خود براى سينما موهبتى به ارمغان آورد كه خلأ آن بسيار محسوس بود. اوعليرغم همه فراز و نشيبهاى زندگيش و نيز كسب يك وجهه مجبوب و مردمى تا پايان عمر همچنان در نقش خود باقى ماند آنگونه كه به نقشهاى سينمايى اش در مقابل دوربين پايبند بود. براندو زمانى گفته بود: «من خودم هستم و اگر لازم باشد سرم را به ديوار بكوبم تا نسبت به خودم صادق بمانم اين كار را خواهم كرد.»
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:4  توسط رضا  | 


كارنامه ناب آقاى بازيگر
171897.jpg
نماى مهر

تولد : ۱۳۰۳ در تهران
\۱۳۲۱ : شروع پيش پرده خوانى در تماشاخانه هاى كشور و هنر
\ ۱۳۲۴ : به خاطر پيش پرده «تهران مصور» زندانى مى شود.
\۱۳۲۵ : قرارداد با تماشاخانه پارس ـ تئاتر فرهنگ ـ وهمكارى مداوم
\۱۳۲۶ : شركت در كلاسهاى آموزشى زنده ياد عبدالحسين نوشين در تئاتر فردوسى
\۱۳۲۷ : دستگيرى نوشين وادامه كار گروه در تئاتر سعدى
\۱۳۳۲: آتش سوزى تئاتر سعدى، زندانى شدن تمام اعضاى گروه به مدت چهار ماه و سپس سفر انتظامى به آلمان
\۱۳۳۷: بازگشت به ايران
\۱۳۳۸: به استخدام اداره هنرهاى دراماتيك هنرهاى زيبا درآمد
\بازى در نمايش هاى تلويزيونى وكارگردانى تئاتر
\سفر به اكثر شهرستانهاى ايران واجراى نمايش
\ ۱۳۴۷ : بازى در فيلم گاو و ورود به دانشكده هنرهاى زيبا
\ ۱۳۵۱ : كارگردانى نمايش بازرس به عنوان آخرين كار تئاتر
\ وپس از آن بازى در فيلم هاى بسيار تا امروز

عزت الله انتظامى آشناتر از آن است كه در مدخل مقاله اى كه درباره او نوشته اند، مقدمه اى بنويسيم تا براى آشنايى با او فتح بابى بكنيم.
اما انتظامى پيش از آنكه نام آشناى عرصه سينما باشد، از پيشكسوتان بازى در صحنه نمايش است. با اينكه سال هاست از خاك صحنه دور شده و حدود سه دهه است كه ديگر در هيچ تئاترى بازى نكرده، اما نام او يا بخشى از تاريخ نمايش در ايران گره خورده است. مهرگان امروز به اين بخش از فعاليت هاى هنرى او اختصاص دارد. لازم به ذكر است در تهيه مطلب ذيل از كتاب «آقاى بازيگر» تهيه و تأليف هوشنگ گلمكانى نيز استفاده شده است:
دوران كودكى آقاى بازيگر در خانه اى گذشت كه حالا جزئى از پارك شهر است. در محله سنگلج. همان جا دوره ابتدايى، مدرسه را تمام كرد. وضع مالى خانواده هم كمى پايين تر از متوسط بود و از همان اواخر دوره ابتدايى به كارهاى هنرى از جمله تئاتر علاقه مند شد. شايد از بخت يارى او بوده است كه آن زمان پشت بام همه خانه ها به هم راه داشت و او به هر وسيله اى كه بود از راه بام ها، خودش را به خانه اى مى رساند كه در آن مجلس عروسى برقرار بود و از كلاس شش ابتدايى دزدكى به تئاتر رفتن ها، دور از چشم پدر و مادر هم شروع شد.
اما اولين بار دايى جان، عزت الله انتظامى را به تئاتر برد. جوان مكانيكى كه گاهى اوقات هوس مى كرد به تئاتر برود و عزت الله كوچك هرطور بود در اين هوس هاى گاهگاهى خودش را به او تحميل مى كرد. مثلاً صبح زود، براى اين دايى تئاتررو، نان تازه مى خريد و آنقدر خوش خدمتى مى كرد كه شب جمعه به تئاتر دعوت مى شد!
سينما هم مى رفت ـ باز هم پنهانى ـ اولين فيلم را هم در همان دوران ابتدايى ديد. «پانزده سال گمنام»! البته نه اينكه فكر كنيد، پول بليت سينما را پدرجهان در اختيارش مى گذاشت، نه! اما خودش راهش را بلد شده بود. مثلاً تكليف هاى درسى نوه مجدالدوله كه دانش آموز تنبل اما از خانواده بسيار پولدارى بود را از روى دفترهاى خودش رونويسى مى كرد و دستمزد مى گرفت گاهى هم اين همشاگردى او را به سينما مى برد كه ماتش ببرد و زل بزند به پرده نقره اى سينما. اما همه اينها دور از چشم پدر و مادر بود. كه هر دوشان به شدت مخالف تئاتر و اصولاً هنر بودند.
«يادم هست حتى بعدها كه با انجام كارهاى تابستانى پولى به دستم رسيده بود، روزى سنتورى خريدم و به خانه بردم. پدرم كه صداى سنتور را شنيد، قيامتى برپا شد كه عشق موسيقى تا مدت ها از يادم رفت. آن زمان بيشتر پدر و مادرها مايل نبودند كه فرزندشان به دنبال كارهاى هنرى يا به قول آنها مطربى برود. سينما و هيچ نوع كار هنرى ديگرى هم وجود نداشت. فقط روحوضى هاى عروسى بود و البته مراسم نوحه خوانى و سينه زنى و تعزيه اول محرم، كه بسيار به شركت فعال در آن علاقه مند بودم و در اين مورد البته كسى مانع نبود. در چنين خانواده اى، من به كار هنر كشيده شدم. اما نه پدرم و نه مادرم، حتى بعدها هيچ يك از كارهاى مرا نديدند. سال ها بعد هم كه در راديو كار مى كردم، پنهان از پدر و مادرم بودم. روزى پدرم جايى ميهمان بود و از راديو آنها مى شنود كه: «هنرمند جوان عزت الله انتظامى...» و باز هم قيامتى برپا شد.»
پس از اتمام مدرسه ابتدايى به هنرستان صنعتى مى رود و در آنجا با افرادى نظير هوشنگ بهشتى، نصرت الله كريمى، حميد قنبرى و محمدعلى جعفرى آشنا مى شود. در همان سال ها بود كه حميد قنبرى، براى اولين بار در سالن بزرگ آن هنرستان پيش پرده خواند. البته قنبرى و جعفرى، با همان سن كم شان در خارج از هنرستان تئاتر را به طور حرفه اى كار مى كردند و بعد هم وارد هنرستان هنرپيشگى شدند. انتظامى هم براى ورود به فضاى حرفه اى به تماشاخانه كشور رفت و در آزمون ورودى آن هم قبول شد. البته قنبرى شعرى را با او كار كرده بود كه در موفقيت او مؤثر بود. در آن زمان فقط دو نفر در پيش پرده خوانى تخصص داشتند: مجيد محسنى و حميد قنبرى و انتظامى، سومين نفر بود. بعدها هم جمشيد شيبانى اضافه شد.
اما انتظامى چهارده، پانزده ساله در آزمون اوليه، آنقدر درخشيد كه از همان جا، لباس هايش را عوض كرد و يك راست به روى صحنه رفت و آن شب اصلاً خواب به چشم هايش نيامد. حتى با وى قرارداد هم بستند. البته پولش را كه ندادند. اما از فرداى آن شب تا پايان تابستان كارش همين شده بود. در كنارش همه كارى مى كرد؛ برق، كنترل نور، دكور و .... كمى بعد به «تماشاخانه هنر» در لاله زار رفت و از همان ابتدا مورد توجه قرار گرفت. سه چهار روز بعد، رئيس راديو از انتظامى خواست كه برود در راديو هم بخواند و اصلاً سر همين قضيه بود كه آن جنجال برپاشد.
«همه مشكلات و انتقادهايى كه مردم به دستگاه دولتى داشتند را در پيش پرده خوانى مطرح مى كرديم. نويسندگان و سازندگان آن اشعار، بيشتر پرويز خطيبى، ابوالقاسم حالت و نواب صفا بودند. آهنگ هاى رايج را مى گرفتند و انتقادهاى روز را درونش جا مى دادند و تماشاگران هم از اين پيش پرده ها، بيشتر از خود تئاتر خوششان مى آمد. اگر تئاترى پيش پرده خوانى نداشت، نمايش هايش نمى فروخت.»
اما قنبرى و محسنى وقتى مى خواندند، فراك مى پوشيدند با دستكش و كلاه سيلندر. حتى ته كفششان هم نعل و ميخ مى كردند كه «استپ» بزنند كه تق تق صدا مى كرد و دو تا حركت رقص هم قاطى برنامه مى كردند آنها ابتدا فقط روى آهنگ هاى فرنگى كار مى كردند، تا اينكه براى اولين بار، اسماعيل مهرتاش با شعرى از پرويز خطيبى، پيش پرده اى به نام كارمند ساخت كه عباس حكمت شعار آن را خواند. پس از رفتن حكمت شعار، انتظامى شروع به خواندن پيش پرده هايى با شعرهايى از پرويز خطيبى كرد. اما چون با آهنگ هاى ايرانى و از مشكلات مردم مى خواند، فراك نپوشيد و اين روش بسيار مقبول افتاد. آنقدر كه فرنگى خوان ها هم به اين شيوه گرويدند. آنقدر پيش پرده خوانى هاى اين عزت الله انتظامى گل كرد كه مرحوم ابوالقاسم حالت شعرى به نام «نفت» برايش ساخت كه مى خواند: «من فقيرى زرد و زارم ‎/ كه به جز دوپيت نفت ‎/ به خدا چيزى ندارم...» و آنقدر موزيك زدند و مردم هورا كشيدند، برايش تا اينكه كار به جايى رسيد كه گفتند براى پيش پرده ها هم مثل نمايشنامه ها از وزارت كشور اجازه گرفته شود. براى همين پيش پرده خوانى ها انتظامى چندبار زندانى شد. اولين بار حدود سال ۱۳۲۴ بود كه به خاطر پيش پرده «تهران مصور» وى را گرفتند. پرويز خطيبى، شعرى ساخته بود كه: «من مدير جريده تهران مصور هستم ‎/ هر طرف باده بادش مى دم ‎/ بوجار لنجون هستم...» و از اين چيزها. احمد دهقان مدير مجله تهران مصور، منتسب به دولت بود و همين باعث بازداشت انتظامى شد يا پيش پرده ديگرى كه درباره مصدق بود.
«آن موقع كه پيش پرده خوان ها، پنج يا ده تومان مى گرفتند، حقوق بازيگر درجه اول سه تومان بود. پول خوبى مى دادند. منتها شعرها بايد دائماً عوض مى شد. البته اگر شعرى خوب بود و مردم مى خواستند در برنامه هاى ديگر هم تكرار مى شد. اما ويژگى پيش پرده خوانى ها، علاوه بر اين اجراى تك نفره اش بود. پيش پرده خوان فقط خودش بود و خودش، رودر روى جمعيت. به همين دليل نياز داشتم كه شعرها را كمى بازى كنم. الآن كه فكر مى كنم، بازيگرى ام را مديون كارهاى آن زمان مى دانم.»
171903.jpg
دفعه بعد به خاطر پيش پرده «قاسم كورى» يك هفته نگهش داشتند و بعد هم با ضمانت آزاد شد و هشت، نه ماه بعد محاكمه شد. پس از آن هم البته، چندين بار كارش به شهربانى و دادگاه و اداره اطلاعات و زندان موقت كشيده خلاصه مدام مى رفت، تعهد مى داد و بيرون مى آمد!
«اوضاع شلوغ تر از اين حرف ها بود. هربار يك جا بازخواست مى شدم. تشكيلات مرتبى نداشتند. به طور روزمره با چيزهايى كه فكر مى كردند مضر است، برخورد مى شد. مثلاً يادم است وقتى نوشين را محاكمه مى كردند ما براى تماشا رفتيم جلوى شهربانى كه برويم به سالن محاكمات، اما نگذاشتند كه وارد شويم. من هم آدم ناآرامى بودم و پاسبان ها را اذيت كردم. سرهنگ قهرمانى، رئيس انتظامات شهربانى، پدرزن مجيد محسنى بود. من ناگهان و بى مقدمه گفتم: «اين ستون ها دارد مى لرزد... زلزله، آى زلزله!» هياهو شد و همه چيز داشت به هم مى ريخت كه او فهميد مقصودم چيست و ناگهان مثل اينكه گربه اى را بگيرند، پاسبانى مرا گرفت و انداخت جلوى پايش. گفتم «من شاگرد مجيد محسنى ام.» و او غريد و دشنامى هم نثار مجيد محسنى كرد.»
افسر ديگرى را خواست و صورت جلسه كردند كه عده اى قصد حمله به شهربانى و تصرف محل را داشتند كه رهبرشان را دستگير كرديم و انتظامى را بردند براى بازجويى كه: «صبح اعدام مى شوى! به شهربانى حمله مى كنى؟» شام هم بهش ندادند و گفتند بايد با شكم گرسنه اعدام شوى. خلاصه آنقدر زهرچشم گرفتند از اين آقاى بازيگر، تا نيمه شب تيمسارى آمد و پرسيد: تو هنرپيشه كجايى؟
انتظامى هم به دروغ گفت: تئاتر گيتى. كه تلفن زدند آنجا و مرحوم صادقپور هم مردانه، ادعاى او را تأييد كرده بود و هنگامى كه از او و تفكراتش پرسيده بودند، گفته بود: «بچه خوبى است ولى حيف كه يك خرده خل است و گاهى اذيت مى كند.»
و زندگى ادامه داشت تا سال ۱۳۲۶ كه تئاتر فردوسى باز شد و زنده ياد عبدالحسين نوشين در آنجا كلاسى برگزار كرد و انتظامى هم به شاگردى او درآمد. در اين دوره آموزشى، نوشين، فن بيان درس مى داد. دكتر خانلرى، ادبيات و جانبازان هم باله و نرمش را تدريس مى كردند. اين روال تا كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ و سفر انتظامى به آلمان ادامه داشت و نمايشنامه هاى زيادى كار كردند. پس از دستگيرى نوشين در سال ،۱۳۲۷ گروه به تئاتر سعدى آمد و در آنجا «شنل قرمزى» را اجرا كردند كه كارگردانى اش را نوشين از درون زندان، به وسيله خانم لرتا انجام داده تا سال ۱۳۳۲.
«پيش از ۲۸ مرداد هم گروه زحمتكشان «دكتر بقايى» يكى دوبار ريختند و آنجا را آتش زدند و در ۲۸ مرداد، همه چيز تمام شد. تئاتر را به كلى آتش زدند و همه را دستگير كردند. تيمور بختيار گفته بود: «همه شان را بگيريد!» تئاتر سعدى بعدها تبديل شد به سينما سعدى. خلاصه آن موقع همه را گرفتند. حتى گريمورها را. سه چهار ماه در زندان قصر بوديم. در اتاقى كه من بودم احمد شاملو و محمدعلى جعفرى هم بودند.»
پس از آن بود كه انتظامى به آلمان رفت. در آن زمان در ايران، دانشكده يا مركز آموزشى ديگرى در اين زمينه بود كه او بتواند، شيفتگى اش را به هنر از طريق آموزشى در چارچوب اصولى مدون، منظم كند. به همين جهت با وجود آنكه، پولى در بساط نداشت، تصميم گرفت، حتماً اين سفر را برود. به محض اينكه از زندان درآمد، چمدانش را بست و ده روز بعد از راه زمينى به آلمان رفت. تأمين هزينه مسافرت هوايى از عهده اش خارج بود در آنجا در كارخانه اى در هانوفر ـ محل اقامتش در آلمان ـ مشغول به كار شد و پس از مدتى كه به وضع اقتصادى زندگى اش سروسامان داد، در مدرسه «فولكس هوخ شوله» ثبت نام كرد. براى ورود به آن مدرسه بايد در كنكور عملى آن شركت مى كرد. هفت، هشت سالى از جنگ جهانى دوم مى گذشت و آلمان هم كشورى جنگ ديده بود با داغ ها و زخم هاى تازه. پس انتظامى در اين كنكور، نقش پدر پيرى را به صورت پانتوميم بازى كرد كه خبر مرگ پسرش را در جبهه برايش مى آورند و او منقلب مى شود. اين اجرا با توجه به تجربيات بازيگرى وى در ايران بسيار ساده بود اما به شدت مورد استقبال آنها قرار گرفت و در اين آزمون قبول شد.
«دوره چهارساله زندگى در آلمان، يك دوره سخت بود. انگار به جاى دوره سربازى كه نرفته بودم، اينجا بايد تلافى اش را پس مى دادم. آن بيدارشدن در صبح هاى خيلى زود، كم خوابى ها، كار شديد وتنوع كارى. تا آنجا كه همه عادتهاى آن دوره از جمله سحرخيزى را هنوز هم حفظ كرده ام. ناگزير بودم خود را باكمبودها وفق دهم». پس از بازگشتش در سال ۱۳۲۷ ، وضع به كلى فرق كرده بود. سينما و  بخصوص دوبله فيلم راه افتاده بود. در تئاترى محمدعلى جعفرى همان سبك و شيوه نوشين را ادامه مى داد و در مجموع ، تئاتر با آنكه بسيار قدرتمند بود «و تا سالها بعد نيز چنين ماند» اما ديگر حاكم بلامنازع عرصه نمايش نبود. انتظامى هم درابتداى ورود، ابتدا به سينما روى آورد و حتى دكتر كوشان ، قراردادى به مبلغ چهارهزار تومان آن دوران با وى بست تا اينكه پيش از شروع فيلمبردارى، انتظامى به صرافت افتاد كه ببيند بازيگر نقش زن چه كسى است و نپذيرفت درمقابل يكى از خوانندگان زن بازى كند.
البته پس از بازگشت به ايران، بلافاصله به سراغ كار هنرى نرفت. آن زمان تازه فروشگاه فردوسى راه افتاده بود وانتظامى هم كه آلمانى مى دانست ، به دردشان خورد. پس قراردادى بستند ومشغول به كار شد. تا اينكه روزى ايرج نبوى و كاظم مسعودى ـ از روزنامه نويسان آن زمان ، او را مى بينند كه آنجا كار مى كند. كاظم مسعودى مى گويد: هربى عرضه وشلخته اى كه ذره اى هم استعدادندارد، وارد سينما و تئاتر و دوبله شده، آن وقت تو در فروشگاه فردوسى كار مى كنى؟»
يكى از اولين كارهايش اين بود كه در دوبله «مردى كه رنج مى برد» ساخته محمدعلى جعفرى در نقش كوچكى حرف زد. بعدهم در نمايش «هياهوى بسيار براى هيچ» اثر شكسپير به كارگردانى مصطفى اسكويى و «خانه عروسك» اثر ايبسن به كارگردانى مهين اسكويى بازى كرد. پس از كار نيمه مستند تلويزيونى درباره مالاريا، مهرداد پهلبد ـ رئيس اداره هنرهاى زيبا ـ او را به استخدام اين اداره درمى آورد. درآن زمان «اداره هنرهاى دراماتيك» تازه در هنرهاى زيبا شكل گرفته بود و دكتر مهدى فروغ هم رياستش را به عهده داشت. عباس جوانمرد ، على نصيريان، پرى صابرى ، ركن الدين خسروى، جعفر والى و حميدسمندريان هم بودند.
اما در اوايل كار ، تئاترى هاى هنرهاى زيبا، چندان تحويلش نمى گرفتند وكار را در تخصص خودشان مى دانستند. اولين بار در نقش كوچكى براى يك نمايش تلويزيونى به كارگردانى عباس جوانمرد ظاهر شد و به تدريج كارهاى بيشترى را به عهده گرفت. «در آن زمان اجازه نداشتيم درفيلم ها بازى كنيم واين كار بايد حتماً با اطلاع اداره، انجام مى شد. بايد خلاصه اى از داستان فيلم را براى مطالعه وصدور مجوز ارائه مى كرديم. مثلاً براى مجموعه تلويزيونى «دايى جان ناپلئون» نگذاشتند كه برويم. قرار بود من نقش «دايى جان» را بازى كنم. على نصيريان آقاجان باشد، داود رشيدى اسدالله ميرزا و فنى زاده هم مش قاسم. درخواست بازى ما را خود پهلبد رسيدگى كرد وبا رفتن من و نصيريان مخالفت كرد. گفت بقيه مى توانند بروند. البته بازى رشيدى هم عملى نشد و خلاصه از بين ما فقط فنى زاده رفت». پس از افتتاح تالار ۲۵ شهريور ـ سنگلج ـ با نمايش اميرارسلان، نمايش هاى موفقى در آن به اجرا درآمد كه بهترين باباى دنيا به كارگردانى عزت الله انتظامى از آن جمله بود. دراين تالار در اواخر كار، تا نزديك انقلاب، بايد دست كم سالى يك نمايش را كارگردانى مى كردند واستقبال مردم بى نظير بود.
«در آنزمان مى خواستند تئاتر را به مناطق دورافتاده هم بشناسانند. از طرف وزارت فرهنگ وهنر گروههايى به شهرستانها اعزام مى شد تا در آنجا برنامه اجرا كنند. مثل الآن هم نبود كه با هواپيما برويم وبرگرديم ونه حتى با اتوبوس يا ماشين سوارى. وسيله تئاترى ها از اين حرفها بود. يك ماك گردن كلفت ارتشى كه بايد درآن مى ريختيم وتاچهل دختر يا تربت جام مى رفتيم. مضمون نمايشنامه ها هم توصيه مى شد، ميهن پرستانه باشد كه ما هم مى ديديم استقبال زيادى نمى شود ويك مقدار كمدى اش مى كرديم». سال ،۴۷ پس از بازى در فيلم «گاو» تصميم مى گيرد كه بازيگرى را بطور آكادميك و جدى دنبال كند. پس به دانشگاه تهران و نزد دكتر نامدار ـ رياست دانشكده هنرهاى زيبا ـ مى رود و تقاضايش را مطرح مى كند. دكتر نامدار ابتدا خنديد وبعدهم كه اصرار وپافشارى انتظامى را ديد او را راهنمايى كرد تا نامه اى براى هيأت امناى دانشگاه تهران بنويسد و تقاضايش را مطرح كند. كه همان دم نامه را نوشت و تقديم كرد.
پس چندروز هيأت امناى دانشگاه، موافقت خود را با ورود عزت الله انتظامى بدون كنكور به دانشكده هنرهاى زيبا دانشگاه تهران اعلام كرد. پس از آن بود كه حميد سمندريان دركلاس بازيگرى وفن بيان مى گفت: «وقتى انتظامى در كلاس است ، من به خودم اجازه نمى دهم درس بدم. انتظامى از كلاس بيرون برود تا من درس بازيگرى بدهم». يا بهرام بيضايى كه سر امتحان تاريخ تئاتر گفت: «من به عزت الله انتظامى نمره داده ام، مى توانيد از جلسه امتحان برويد». انتظامى معتقد است ، دوره طلايى نسل آنها زمانى بود كه در سنگلج كار مى كردند و عميقاً به آن نوع تئاتر اعتقاد داشتند وهيچ وقت به تئاترهاى جشن هنر وكارگاه نمايش اعتقادى نداشتند.
«از سال ۱۳۵۱ كه بازرس را كارگردانى كردم ديگر كار صحنه اى نداشتم. البته پس از انقلاب از من بسيار دعوت شد. اما نرفتم، واقعيتش اين است كه مى خواستم كارنابى ارائه دهم و نمايشنامه هايى را كه مى خواندم خوشم نمى آمد. دلم مى خواست اگر تئاتر كار مى كنم، كاملاً بدرخشد. به هرحال نشد كه تئاتر كار كنم، اما تمايلش هنوز وجود دارد.
واين ميل آنقدر ادامه پيدا كرد كه درهشتادسالگى به عضويت هيأت مديره خانه تئاتر درآمد.
+ نوشته شده در  جمعه دهم تیر 1384ساعت 0:0  توسط رضا  | 


روزه اى براى تئاتر!
171123.jpg
نماى مهر

على نصيريان متولد ۱۳۱۳ در تهران
> آشنايى با رفيع حالقى در كلاس هاى آموزشى «جامعه باربد در دوره دبيرستان»
> آموزش در هنرستان هنرپيشگى
> آشنايى با شاهين سركيسيان و حضور در كلاس هايش
> مطالعه در فرهنگ عامه و نمايش هاى سنتى ايران
> نوشتن نمايشنامه هايى از جمله افعى طلايى، سياه، پهلوان كچل، بنگاه تئاتر ال، سلطان و سياه و ...
> بازى در اغلب نمايشنامه هاى ساعدى از جمله «چوب به دست هاى ورزيل»، «آى باكلاه، آى بى كلاه» و...
> بازى در فيلم هاى گاو، آقاى هالو و «خواجه شارع» در سريال سربداران، هزاردستان و ...

على نصيريان از چهره هاى آشناى سينماى ايران است، اما او پيش از آنكه در اين حوزه صاحب نام باشد، نامى آشنا در عرصه نمايش ايران بوده است. مهرگان امروز به او اختصاص دارد.
مريم منصورى: در دوره كودكى و بعد هم نوجوانى و جوانى اش، امكانات نمايشى در اين مملكت وجود نداشت. تلويزيون كه نبود، راديو هم در خانه خودشان نداشت. با گوش كردن به راديوى همسايه، بعضى چيزهاى پيرامون را شناخت.
اما در محله اى كه على نصيريان زندگى مى كرد، در ميدان شاپور، نمايش هاى عاميانه جريان داشت. تعزيه ها، نمايش هاى شادى آور در عروسى فاميل، نقالى در قهوه خانه ها، پرده خوانى و ... نصيريان اينها را در ميدان گمرك، باغ معير، بازارچه قوام الدوله و ... مى ديد و پس از آن كارش تقليد و كپى كردن اين نمايش ها بود. بزرگتر كه شد سينما مى رفت. البته آن زمان سينماها فقط فيلم هاى خارجى نشان مى دادند، دوبله هم نبودند. اما در بعضى از سالن هاى جعبه اى به سبك غرب كه يكى از آنها هم در بالاخانه يك گاراژ در چهارراه گمرك قرار داشت، نمايش هاى سنتى اجرا مى شد، نصيريان آنقدر علاقه مند بود و همه اينها را دنبال مى كرد تا دوره دبيرستان كه قرار شد، گروه نمايشى براى مدرسه تشكيل دهند و او، اولين نقشش را همانجا بازى كرد. در سالن شير و خورشيد آن زمان، در ميدان ارك سابق، همين فعاليت هاى تئاترى باعث شد تا سال دوم دبيرستان، گروهى تئاترى درست كند كه اتفاقاً گروه موفقى هم از آب درآمد. حتى گروه هاى چپ، هواداران صلح آن زمان، در گردش هاى دسته جمعى شان به باغات ونك و منظريه، از اين گروه هاى دانش آموزى مى خواستند كه برايشان تئاتر اجرا كنند و اين براى گروه نوجوان نصيريان هم جالب بود كه امكانى فراهم شده تا در يك جاى خيلى آزاد، بر سكويى در يك باغ، نمايش اجرا كنند. جداى از برنامه هاى سياسى كه در ذهنيت نوجوان آنها هيچ جايگاهى نداشت، تجربه تئاترى زنده اى بود. بعد از اينها بود كه نصيريان نياز به آموختن و ورود به كلاس هاى آموزشى را حس كرد.
«البته آن موقع كتاب هم خيلى محدود بود. اصلاً كتاب يا مجله تئاترى وجود نداشت. بيشتر رمان بود. گاهى اوقات نمايشنامه هايى درمى آمد و ترجمه هايى كه تازه شروع شده بود. آل احمد، «سوءتفاهم» كامو و سيمين دانشور «باغ آلبالو» چخوف را ترجمه كرده بود. ما هم اينها را مى خوانديم اما به عمق كار اين نويسنده ها احاطه پيدا نمى كرديم. نمى فهميديم.»
به همين دليل بود كه نصيريان براى يافتن يك كلاس تئاتر به لاله زار رفت. دوره رونق لاله زار بود و هر گوشه، سالن تئاترى، تئاتر تهران، فردوسى، پارس، شهرزاد، جامعه باربد و .... كه هركدام استيل خاص خودشان را داشتند. اما جامعه باربد، چون به نمايش هاى تاريخى مثل قائم مقام فراهانى، پير پاره دوز، شاه عباس و ... مى پرداخت به سياهى لشكر نياز داشت. در نتيجه كلاس هاى آموزشى مى گذاشت تا ضمن تربيت نيروهاى جوان تئاترى از وجود آنها براى سياهى لشكر نمايش هايشان استفاده كند. در آن كلاس، رفيع حالقى معلمى بود كه براى نصيريان اهميت داشت. حالتى از شاگردان كمال الملك بود. دستى در نقاشى و مجسمه سازى داشت. كارگردانى و نويسندگى هم مى كرد. هم در جامعه «باربد» و هم در تئاتر تهران.
و روزگار مى گذشت تا سال ۳۰ كه اولين كتاب تئاتر را از غلام حسين نوشين منتشر كردند. البته نوشين در ايران نبود. اما پيروانش از جمله خانم لرتا، دلخواه، جعفرى و شباويز و .... تئاتر ديگرى در خيابان شاه آباد سابق تأسيس كرده بودند. آنها هم كلاس هاى آموزشى ـ براساس شيوه نوشين ـ برپا كردند. پس نصيريان به آنجا رفت و در كنكور ورودى آنجا هم پذيرفته شد. تا سال ۳۲ كه پس از كودتاى ۲۸ مرداد اين تئاتر را آتش زدند.
اما در همان دوران هنرستان هنرپيشگى تأسيس شد؛ اولين مدرسه تئاتر رسمى در ايران كه در اين زمينه مدرك هم مى دادند. يك دوره سه ساله كه كلاس هاى آن از ساعت ۴ عصر تا ۸‎/۵ شب ادامه داشت. از جمله اساتيد هنرستان هنرپيشگى مى توان به مطيع الدوله حجازى، حبيب يغمايى، خان ملك ساسانى، حسن ره آورد، مادام اسكاندى، دكتر ابوالقاسم جنتى عطايى ـ كه بسيار خلاق بود و سعى مى كرد خلاقيت را در هنرجوها هم بيدار كند ـ گرمسيرى و مهرتاش اشاره كرد. در اين دوره، معلمان سعى مى كردند، آنچه را كه مى دانستند به شاگردان بياموزند. نوعى آموزش سينه به سينه! به خصوص اسماعيل مهرتاش كه براى اولين بار بذر تئاتر ايرانى را در ذهن بچه ها كاشت. فهيمه راستكار، بيژن مفيد، حسين كسبيان، رفعت هاشمى و ... از هم دوره اى هاى نصيريان در هنرستان هنرپيشگى بودند. سال ۳۲ هم ابتدا فهيمه راستكار بود كه به نصيريان خبر داد، آقايى ارمنى به نام شاهين سركيسيان، مى خواهد عده اى را جمع كند و تئاتر مدرن كار كند. چيزى برخلاف تئاتر لاله زار و حتى متفاوت از نوشين.
و آشنايى نصيريان با سركيسيان از همين جا آغاز شد. از سال دوم هنرستان هنرپيشگى، خيلى ها آمده بودند. از دوره هاى قبل و بعد هنرستان هم بودند. راستكار، جوانمرد، داور فره لايق همه اينها در خانه سركيسيان در خيابان رشت جمع شدند. سركيسيان اولين كسى بود كه در آن زمان سيستم استانيسلاوسكى را مطرح كرد. «اصلاً خودش بود كه به كتابفروشى «ساكو» رفت و سفارش داد تا كتاب زندگى و كار هنرپيشه بر نقش استانيسلاوسكى را برايش بياورند. اين كتابفروشى در همان خيابانى بود كه مدرسه فيروز بهرام هم بود. باورم نيست الآن هم باشد. اما آن روزها كتاب هاى خارجى مى آورد. بيشتر روسى. آن كتاب را كه براى سركيسيان آوردند، خودش به كمك بچه ها شروع به ترجمه آن كرد.»
171075.jpg
بيژن مفيد، جوانمرد، لطيف پور، پرويز بهرام و البته نصيريان مى نشستند كنار دستش و شروع مى كردند. البته خيلى سخت بود. چون سركيسيان چندان به فارسى مسلط نبود، همينطور شكسته بسته مى گفت و بچه ها هم مى نوشتند و اصلاح مى كردند.
امكانات تئاتر در آن زمان خيلى ضعيف بود. از طرف ديگر، نه سركيسيان كارگردان شناخته شده اى بود و نه، اعضاى گروه بازيگران قدرتمندى بودند، اما تلاش عاشقانه اى مى كردند.
«سركيسيان تمام عشقش اين بود كه تئاتر كار كند. از بعد ازظهر كه ما وارد آن خانه مى شديم تا ۱۲ شب، همه اش بحث بود و تمرين و حرف و ... همين بحث ها و گفت وگوها باعث شد كه ما رشد كنيم و چشم مان باز شود. بدون اينكه يك كلاس يا يك كارگاه باز كند. يك مدرسه عملى به وجود آمده بود و او همه يافته ها و داشته هايش را به ما منتقل مى كرد. اصلاً تئاتر جديد ايران، در خانه شاهين سركيسيان پايه گذارى شد.» مسأله خلاقيت بازيگر در سيستم استانيسلاوسكى را سركيسيان با اين گروه كار كرد. با اپيزودهايى كه از چخوف، پيراندللو، استريندبرگ و ميلر تمرين مى كردند به آنها كمك مى كرد تا زير و بم شخصيت ها را بشناسند. از سوى ديگر افرادى نظير اميرحسين جهانبگلو، جلال آل احمد، فاخره صبا، احمد شاملو، جسته كيا و خيلى هاى ديگر به خانه شاهين سركيسيان مى آمدند، به بحث و گفت وگو و جدل مى پرداختند و همه اينها در شكل گيرى يك جريان تئاترى بى تأثير نبود.
«سركيسيان خيلى به گردن نسل من و تئاتر جديد ايران حق دارد. بزرگترين قدمى كه برداشت اين بود كه يك گروه درست كرده و عده اى را دور هم جمع كرد. اصلاً آن موقع، در تهران مكانى براى تمرين تئاتر وجود نداشت. اين آقا، يك گروه جوان بى سر و سامان را كه خيلى كه تلاش مى كردند و در سياهى لشكرها حاضر مى شدند را جمع كرد و نگاه و حس مان را نسبت به تئاتر تغيير داد و ما مجبور شديم قضايا را جدى دنبال كنيم. البته آدم هاى ديگر هم بى تأثير نبودند. مثلاً راجع به تئاتر يونان يا شاهنامه، در خانه فريدون رهنما بسيار آموختيم. يا از نظرات فرخ غفارى درباره نمايشنامه نويسى و... استفاده كرديم در حالى كه آن روزها كتاب هم كم بود. برخلاف امروز كه متن و كتاب تئاترى خيلى زياد است و گله من از جوان هاى امروز اين است كه چرا كم مى خوانند؟ من اطمينان دارم كه آنها نمى خوانند و اگر كسانى باشند كه در اين خصوص كار مى كنند، خيلى محدود هستند.» اين حرف ها را نصيريان در حالى مى زند كه در دوره خودشان اصلاً آموزش آكادميكى در زمينه تئاتر وجود نداشته و بيشترين بخش يادگيرى و اندوخته فرهنگى آنها، حاصل تلاش ها و خودآموزى آنها بوده است كه همچنان هم به صورت يك عادت و الگو ادامه دارد. تا مدت ها اين گروه به آموختن پرداخت. كار مى كردند اما اجرا نداشتند تا سال ۳۵ كه اولين كار گروه هنر ملى تحت عنوان «محلل» ـ آداپتاسيونى از داستان صادق هدايت ـ به روى صحنه رفت و پس از آن على نصيريان هم نمايشنامه هايى نوشت: «افعى طلايى»، «بلبل سرگشته» و...
«بلبل سرگشته» را بر اساس يك قصه عاميانه نوشت كه هدايت آن را در يكى از شماره هاى مجله سخن در دهه سى، معرفى كرده بود و اين آغاز نوشتن نصيريان در چارچوب نمايش هاى سنتى بود، نصيريان كه در كودكى و نوجوانى، بازى مهدى مصرى را در تئاتر شاهين در خيابان مولوى ديده بود و بازى ذبيح الله زرگرى ـ ذبيح سياه ـ را هم در عروسى هاى فاميل، مى كوشيد گرده اى از اين نوع نمايش را وارد جريان تئاتر روشنفكرى كند. بعدها نمايش «سياه» را در سال ۱۳۴۰ نوشت كه به روابط پشت صحنه آدم هاى نمايش تخت حوضى مى پرداخت. اما در سال ۱۳۳۶ جايى به نام «اداره هنرهاى دراماتيك» درست شد كه همه اين گروه ها در آن مستقر شدند. بعد هم دانشكده هنرهاى دراماتيك كه دكتر فروغ رياست آن را به عهده داشت. در اين سال ها تا سال ۱۳۴۴ كه تالار سنگلج باز شد اين گروه ها، يك سرى كارهاى صحنه اى داشتند و در كنار آن كارهايى براى نمايش هفتگى تلويزيون. كارهاى صحنه اى در تالار كوچك اداره هنرهاى دراماتيك اجرا مى شد. پيس «سياه» را نصيريان آنجا اجرا كرد. همانجا كه بهمن فرسى «گلدان» را كار كرد و سمندريان «دوزخ» و «اشباح» را. مقابل همين اداره هنرهاى دراماتيك بود كه روزى دو نفر ايستاده بودند، على نصيريان كه بيرون آمد، آمدند جلو به سلام و احوالپرسى كه يكى صمد بهرنگى بود و ديگرى غلامحسين ساعدى! پيش از آن هم فرسى و حاجى ترخانى كه در سفرى به تبريز رفته بودند، گفته بودند آقايى در تبريز هست كه طب خوانده و يكى دو نمايشنامه اى هم در همان شهر خودش چاپ كرده و بسيار علاقه مند است. اما شروع آشنايى از همانجا بود كه بعدها نصيريان، بسيارى از نمايشنامه هاى ساعدى و از جمله تمام نمايشنامه هاى مشروطه اش را كار كرد. به تدريج ساعدى در خيابان دلگشا، مطبى اختيار كرد و پس از آن اغلب غروب ها، نصيريان با اتوبوس از خانه اش كه در خيابان ژاله بود، به ديدن او مى رفت. مطب ساعدى، شامل دو اتاق مى شد. اتاقى براى ويزيت بيمارها و اتاق ديگر پاتوقى براى نويسندگان و هنرمندان. «ساعدى آدم ساده، روستايى و صادقى بود. البته بعدها كه در تهران ماند، شيوه زندگى و نگاهش تغيير كرد. حتى نمايشنامه هايش از آن حالت روستايى نويسى درآمد و مقدارى مدرن شد. اما تا لحظه آخر همان آدم بود. من خيلى به حالش افسوس مى خورم. براى اينكه در ماجراهاى سياسى آن دوران از بين رفت. بعدها به گوشم رسيد كه خودش هم اين اواخر دوست داشته دور از تمام اين ماجراها در ده كوره اى در ايران زندگى كند. اصلاً من فكر مى كنم در از بين بردن خودش تعمدى داشت. و حيف بود! آدم سرشارى بود با ذهنيت تصويرى بسيار. افسوس مى خورم كه آدم هاى خوبى در چرخ دنده حوادث از بين رفتند، يكى ساعدى و ديگرى بيژن مفيد...»
و همين ساعدى بود كه مهرجويى تازه از سفر آمده را به جماعت تئاترى معرفى كرد. بعد از آن بود كه فيلم گاو ساخته شد و عزت الله انتظامى گفت: «مهرجويى دوست دارد، نمايشنامه «هالو» تو را هم با هم كار كنيد» كه بعد فيلم «هالو» اتفاق افتاد. در كارهاى مهرجويى بود كه نصيريان براى اولين بار با سينما مواجه شد و تجربه بازيگرى با آن توضيح و تفصيلات مهرجويى، در نظرش جالب آمد. اما كارهاى سينمايى هم دنباله كارهاى تئاترى بود. منتها نحوه ارائه و ميدان عمل متفاوت بود. و در تمام اينها چه در كارهاى سينمايى و تمرين هايى كه با مهرجويى داشتند و چه روى صحنه با گروه خودش، «گروه مردم» با دلبستگى به نمايش هاى ايرانى و چه هنگامى كه متنى از چخوف، پيراندللو، استريندبرگ و... را كار مى كرد، همچنان در جست وجوى آن بود كه چيزكى هم از فرهنگ ايرانى در آن باشد. آنقدر كه نسيمى از آن ديار و اقليم در كار بوزد. «مى خواهم كه ما از تاريخ، عرفان، زندگى اجتماعى و خانوادگى خودمان بيافرينيم. همه آنچه كه بشر به آن دچار شده را در زندگى خودمان مطرح كنيم. منتها نحوه ارائه و شكل كار متفاوت است و ما چون سابقه و سنت تئاترى نداشته ايم به آن فكرها و ايده ها هم تسلط نداريم، هنوز در چارچوب نمايشنامه نويسى به فنونى كه بتوانيم در آن مضامين را متبلور كنيم، نرسيده ايم. نمايشنامه هاى ما «لقى» دارد. اين لقى به خاطر آن است كه هنوز فنون ساخت و ساز به چنگ مان نيامده است. همه فكر مى كنند نمايشنامه قصه اى است كه به وسيله گفت وگو و ديالوگ روايت مى شود. آن تضاد و تقابل، جنگ درونى، شكافتن انسان ها و افت و خيزهاى نمايشنامه رادرنيافته ايم.»
اما على نصيريان هم بعد از انقلاب، مانند همه هم نسلانش ديگر تئاتر كار نكرد. اجراهاى تئاترى او پس از انقلاب محدود مى شود به كارى با فرهاد آئيش كه در آمريكا، كانادا، آلمان و سپس در تئاتر شهر به روى صحنه آورد و نمايش «سلطان سياه» در جشنواره تئاتر آيينى سنتى كه بعد هم در سنگلج اجرا شد.همين و تمام!
نصيريان دليل اين دورى را به هم خوردن گروه هاى تئاترى بعد از انقلاب مى داند. حتى در دوره رياست آقاى منتظرى در مركز هنرهاى نمايشى هم كه خيلى تلاش كرد تا قديمى هاى تئاتر، دوباره روى صحنه بيايند، اين اتفاق نيفتاد. چون از يك سو، ديگر گروهى نمانده بود و از سوى ديگر با اتفاقاتى كه افتاد شوق تئاتر كار كردن هم ازدست رفته بود.
«زمانه ديگر عوض شده است اما افسوس مى خورم كه موقعيتى نبود تا بتوانيم با جوان هاى امروز ارتباط داشته باشيم. اين گسستگى نسل ها بعد از انقلاب، اتفاق افتاد و تا امروز هم ادامه پيدا كرد. تجربه ها منتقل نشد و ما نتوانستيم با اين نسل چهار كلمه صحبت كنيم. ابتدايى ترين چيزها، مسأله وقت شناسى و جدى گرفتن كار است. اما الآن مسائل حاشيه اى، اهميت بيشترى پيدا كرده. كار هنر، بسيار دشوار و سخت است و اصلاً با ولنگارى و بى برنامگى مغايرت دارد. حتى بايد در ديگر كارها امساك كرد تا اين انرژى درون فرد، براى خلاقيت هنرى متمركز شود. درست مثل يك «روزه» است. متأسفانه امروز ديگر اين چيزها معنا ندارد.»
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:56  توسط رضا  | 


نطقى
درسكوت
170700.jpg
نماى مهر

علامه حسن حسن زاده آملى متولد ۱۳۰۷ ايرا از توابع لاهيجان
ـ ورود به مدرسه علوم دينى ۱۳۲۳
ـ بهره مند از محضر اساتيدى چون علامه طباطبايى، محمد حسن طباطبايى، سيد مهدى قاضى تبريزى، علامه رفيعى قزوينى، آيت الله شعرانى، حاج سيد محمد قاضى تبريزى، آيت الله الهى قمشه اى، شيخ محمد تقى آملى، سيد احمد لواسانى، آيت الله عزيزالله طبرسى، غروى آملى، ميرزا ابوالقاسم فرسيو، محمدحسن فاضل تونى
آقا ميرزا احمد آشتيانى
ـ انتشار بيش از هفتاد و هفت كتاب در حوزه رياضى
ادبيات و علوم دينى
ـ برخى از آثار او عبارتند از: كلمه عليا در توفيقة السماء، حول الرويه، رساله امامت، دروس اتحاد عاقل به معقول، نور على نور در ذكرو ذاكرو مذكور، گشتى در حركت، تقديم و تعليق رساله، انسان در عرف عرفان، هزار و يك كلمه، انسان كامل در نهج البلاغه، اختلاف منظر و انكسار نور، مدارج و عارج و...

علامه حاج شيخ حسن حسن زاده آملى، از علماى بنام در فلسفه اسلامى، عرفان، هيأت، رياضيات، شعر و ادب است. آثار او را در پنج دسته تأليف مستقل، شروح، حواشى و تعليقات، تصحيح آثار كهن و رسالات تقسيم مى كنند. مهرگان امروز به اين عالم جليل القدر اختصاص يافته است:
احمد جلالى فرهانى: حسين بن عبدالله طبرى آملى ملقب و معروف به آيت الله حاج شيخ حسن حسن زاده آملى، از علماى برجسته فلسفه و عرفان و هيأت و رياضيات و شعر و ادبيات، عالمى است عامل و عارفى است عاشق. رندى گوشه گرفته و بى التفات به دنيا و شروشورش، همچنان در شوق دانستن و ذوق توانستن قدم مى زند و مريدان تشنه خويش را از درياى معرفت و دانش اش سيراب مى كند.
او در اواخر سال ۱۳۰۷ هجرى شمسى در روستاى «ايرا» از توابع لاهيجان به دنيا آمد و درباره خانواده و خاندانش چنين مى گويد: «پدرم كاسب بود و مادرم خانه دار. هركسى پدر و مادرش را دوست دارد، اما خدا را گواه مى گيرم كه محبت بنده به پدر و مادرم به عنوان يك امر غريزى بود. بنده در خردسالى مادرم را از دست دادم ولى در بسيارى از نوشته ها و اشعارم، اظهار كرده ام آنچه بركت در زندگى من است از مادرم و روزى حال پدرم بوده است.» او مادرش را به قداست، طهارت، پاكى، نجابت و تقوا زبانزد مى خواند و در وصفش مى سرايد «از شيرپاك و دامن قدسى كنام مام‎/ وز لقمه حلال و مباح پدر مرا»
درباره پدرش مى گويد «پدرم همواره راضى به رضاى الهى بود و اين بيت مثنوى عارف رومى را بسيار زمزمه مى كرد: «عار نايد شير را از سلسله‎/ ما نداريم از رضاى حق گله» وى هميشه به من مى گفت «من در خدمت شما هستم.» البته استاد حسن زاده آملى شش سال پس از فراغ مادر، پدر را نيز از دست مى دهد و به همراه دو برادر و دو خواهر به زندگى ادامه مى دهند كه از اقبال بد در همان ايام نوجوانى يكى از برادرانش را و در ايام كودكى هر دو خواهرش را از دست مى دهد و «تنها برادرم كه از من كوچكتر است الآن در آمل به كسب مشغول است.»
او درخصوص ورودش به دنياى تحصيل چنين مى گويد: «در شش سالگى مرا به مكتب فرستادند. در مكتب، چهار نفر ملامكتبى داشتيم كه سه نفرشان زن و يك نفر مرد به نام آقا سيد حسين امام بود.» او خواندن و نوشتن را نزد اين چهارنفر مى آموزد ومى گويد «درس هايى را كه به ما مى آموختند، حروف الفبا و كتاب هاى متعارف آن زمان مانند عاق والدين، حسن و حسين(ع)، عم جزء و كتاب جوهرى بود كه آخرين كتاب و در شرح احوالات پيامبر اسلام(ص) و ائمه اطهار (عليهم السلام) و غزوات آنان بود كه هركس كه آن را مى خواند، سركتاب يعنى به اصطلاح مبصر كلاس مى شد و نيز در خردسالى تمام قرآن كريم را بخوبى فراگرفتيم.»
خاطرات ايام مكتب استاد خواندنى است. درباره آن روزها مى گويد: «روزى يكى از ملاباجى ها مطلبى را به ما ياد داد. من با يك وجد و نشاطى خاص به خانه آمدم و از بزرگان خانه پرسيدم: شما مى توانيد بگوييد يك شتر در ميان دو خدا يعنى چه؟ آنها جواب نداشتند. من برايشان توضيح دادم كه در آيه شريفه «فقال لهم رسول الله ناقدالله و سقياها» جواب اين پرسش است و در توضيح به آنها گفتم كه «ناقة» كه معناى شتر را مى دهد بين دو «الله» قرار گرفته است.
170712.jpg
استاد همچنين از خاطره اى ديگر مى گويد: «يك ملاباجى داشتيم، خيلى عجيب بود، اسمش سيده معصومه بود. گاهى اوقات كه در مكتب بوديم و داشتيم درس مى خوانديم، يك مرتبه پرنده اى مى آمد و روى درخت مى نشست. اين ملاباجى وقتى مى ديد كه پرنده روى درخت نشسته است، رويش را به طرف ما مى كرد و با صداى بلند و با تشر مى گفت: بچه ها! ساكت باشيد. ببينيم اين پرنده چه مى گويد! بعد دستش را به زمين مى زد و سرش را به سوى پرنده مى كرد و مى گفت: چه مى گويى؟ سپس به يك نفر از بچه ها نگاه مى كرد كه روز قبل توى خانه يا محله كار بدى كرده بود و مى گفت: مثلاً حسين يا صديقه و به پرنده مى گفت: عجب! ايشان بى ادبى كرده؟ سر شام بهانه گرفته؟ ديگه چه كرده؟ ما همه مات مى مانديم كه اين ملاباجى از كجا به زبان اين پرنده آشناست؟ چون هر چه را كه ملاباجى از زبان پرنده مى گفت كاملاً درست بود و اين خيلى موجب شگفتى ما بود كه پرنده از كجا مى آيد و اين اتفاقى كه گذشته و كارى كه ما كرديم را چطور خبر مى دهد؟»
حسن زاده آملى تعريف مى كند كه چگونه على رغم تأثير فوق العاده اين كار معلم در تربيت صحيح آنها، بچه هاى مكتب خانه عقده اى از پرنده ها در دل داشتند و فكر مى كردند كه چه كنند تا نسل پرنده ها را از روى زمين بردارند! جالب اينجاست كه او بعدها كه بزرگ مى شود، متوجه مى شود كه اهل خانه و خانواده بچه ها به محض شيطنت آنها موضوع را با ملاباجى در ميان مى گذاشتند و ملاباجى غيرمستقيم و به اين روش آنها را تربيت مى كرده است!
آيت الله حسن زاده آملى پس از اتمام دوران مكتب خانه و در حالى كه در همان خردسالى، تمام قرآن كريم را به خوبى ياد مى گيرد، وارد دوره ابتدايى مدارس جديد مى شود و بيش از دو سال از ورودش به مدرسه نگذشته به دليل فوت مادر مشقت و رنج فراوانى را متحمل مى شود. تا اينكه در سن چهارده سالگى به سمت حوزه و دين كشيده مى شود.» اين بارقه، همانند نورى در پيش رويم شتافته، مرا به كسب معارف الهى راهنمايى و كره «بعد كره» به تخلق به اخلاق ربوبى ترغيب و مره «بعد مره» به تأدب به آداب انسانى تحريض مى كرد و برهه «بعد برهه» مرا به فرار و انزجار از مردم زمان و آيين هاى تباه و پستشان تحريص مى نمود.»
او كه علت ترك تحصيل در مدارس جديد و ادامه آن در مدارس دينى را بارقه اى الهى مى داند، موضوع را با پدرش در ميان مى گذارد و پدرش بى درنگ همراه با شعفى شديد و گريه اى بلند از سر شوق و خوشحالى و سرور اين اجازه را به او مى دهد و او را به صبر و استقامت و كوشش و تحصيل و كمال وصيت مى كند. درباره آن روزها استاد چنين مى گويند «وقت سحر به گونه اى كه احدى از افراد خانه متوجه نشوند، ديوان خواجه حافظ شيرازى را برداشته، از باطن خودم ندايش زدم و گفتم: من به روح تو دعا نثار مى كنم، به اين اميد كه حسن خاتمه كارم را به من بنمايانى» و اين غزل پاسخ او بود از سوى «شيخ شيراز»، « بخواه دفتر اشعار و راه صحراگير ‎/ چه وقت مدرسه و بحث كشف كشافست.» البته اين جرقه را عالمى ربانى به نام «ميرزا ابوالقاسم» مشهور به «فرسيو» پسر ملاباشى ابراهيم در او به وجود مى آورد كه بعدها خود از علماى بنام آمل مى شود. او در اين باره چنين مى گويد: «در روز دوم ورودم به مدرسه، يكى از بزرگان آن به من خبر داد كه امروز ميرزا ابوالقاسم در مورد شما گفته اند: من يقين دارم اين جوان به مقام شامخ والايى مى رسد و من خداوند سبحان را به اين مژده ستودم.»
و اين آغاز شاگردى حسن زاده است در مكاتب بزرگان نامدارى چون محمد غروى، عزيزا• طبرسى و ابوالقاسم رجايى، حاج شيخ احمد اعتمادى و عبدا• اشراقى كه جملگى در حال فعلى درگذشته اند.
با درگذشت پدر، استاد در منزل خاله اش سكنى مى گزيند و ۶ سال تمام در آمل مى ماند و درس مى خواند تا اينكه در روز چهارشنبه اول شهريورماه ۱۳۲۹ به تهران مهاجرت مى كند و پس از تحمل سختى هاى فراوان در مدرسه «حاج ابوالفتح» در آخر خيابان رى مأوى مى گزيند و به تحصيل در حوزه دين ادامه مى دهد. تا اينكه «به دلم گذشت به كسى مراجعه كنم كه به علما، بينا و داناست و از اين رو به محضر آيت الله حاج شيخ محمدتقى آملى كه از بزرگان علماى تهران بود مشرف شده، جريان را برايش حكايت كردم و ايشان به طور جدى مرا به ادراك محضر علامه آيت الله حاج ميرزا ابوالحسن شعرانى و حكيم ميرزا مهدى الهى قمشه اى تشويق كرد.» اما اين دو استاد به دليل كثرت مشاغل و مشاكل نمى توانند حسن زاده را بپذيرند و اين اتفاق بارها مى افتد تا اينكه بالاخره وقتى استاد الهى قمشه اى شوق او را به درس خود مى بيند، شاگردى وى را مى پذيرد و براى شروع تدريس حكمت منظومه متأله سبزوارى را براى اين شاگرد تازه از راه رسيده تقبل مى كند. و اين سرآغاز ده سال تلمذ و شاگردى استادى است كه براى پذيرش و يا رد شاگرد جديد به قرآن تفأل زده و ناگهان اين آيه شريفه «و مما رزقناهم ينفقون» باز مى شود و استاد بزرگوار الهى قمشه اى او را به شاگردى مى پذيرد. خود او درباره آن روزها مى گويد: وقتى جناب آقاى الهى لطف فرمودند و تدريس حكمت منظومه را پذيرفتند من به بسيارى از كسانى كه انتظار اين درس را مى كشيدند، خبر دادم. در هفته اول بيش از پنجاه نفر در مجلس درس حاضر بودند ولى در هفته دوم فقط من ماندم و من. حسن زاده آملى بعدها موفق مى شود كه به سلك شاگردان و مريدان استاد شعرانى هم در آيد. او از كلاس استادش آيت الله شعرانى خاطره اى شيرين دارد و مى گويد: «در تهران بودم و برف شديدى مى باريد و در لحاف فلك شكاف افتاده بود و پنبه از آن مى باريد و من دو دل بودم كه سر كلاس استاد شعرافى بروم يا خير. بالاخره با هزار مرارت و سختى خود را به منزل ايشان در سه راه سيروس كه اكنون چهار راهش گويند رساندم ( از مدرسه مروى) و وقتى ايشان در منزل را باز كردند عذر خواهى كردم كه در چنين سرماى سوزان مزاحم شدم. فرمودند: «از مدرسه تا بدينجا آمده اى، آيا گدايان روزهاى پيش كه در كنار خيابانها و كوچه ها مى نشستند و گدايى مى كردند امروز يا تعطيل كردند»  عرض كردم: بازار كسب و كار آنها در چنين روزهاى سردى، گرم است! فرمودند: گدايان دست از كارشان نكشيدند، ما چرا تعطيل كنيم و گدايى نكنيم؟»
استاد، خوشنويسى را در مدت تحصيل نزد آيت الله عزيز الله طبرسى مى آموزند و در اين باره مى گويند» بعضى از سياه مشق هايمان را كه الآن نگاه مى كنيم، حسرت مى برم كه چرا تعقيب نكردم و درس و بحث همه وقت مرا گرفت.» علاوه بر خوشنويسى آيت الله حسن زاده آملى شاعرى چيره دست و تواناست و از همان كودكى تمام دوبيتى هاى باباطاهر، رباعيات خيام، موش و گربه عبيدزاكانى و اشعار حافظ و سعدى و مولوى و ديگران را حفظ كرده بوده اند. در اين باره مى گويد: «همان وقت كسى به من مى گفت: آقا! به جاى اينكه اينها را حفظ كنى، قرآن را حفظ كن و الآن اين حسرت براى من به جا مانده كه اى كاش اين عشق و علاقه اى كه به شعرا داشتم، در حفظ قرآن به كار مى بردم و اكنون حافظ قرآن بودم.»
يكى از افتخارات آيت الله حسن زاده آملى شاگردى علامه طباطبايى است. او پس از سالها تدريس و تحصيل در مكاتب اساتيد بزرگوار مختلف بالاخره در سال ۱۳۴۲ هجرى شمسى تهران را به مقصد قم ترك مى كند و بعد از ورود به قم، تدريس معارف فقه الهى و تعليم فنون شريف رياضى را شروع مى كنند و حالا ۲۴ سال است كه بر اين وتيره مثلى سير مى نمايند. البته به محض ورود به قم، به محضر علم علم و عمل و طورتحقيق و تفكر آيت الله العظمى سيدمحمدحسين طباطبايى (قدس سره) مى رود و در محضر ايشان كتابهاى «تمهيد القواعد»، «برهان منطق شفاء»، «شيخ الرئيس»، «جلد نهم اسفار صدرالمتألهين»، «توحيد» بحار مجلسى و جلد سوم بحار را به تمامى دوره مى كند.
آيت الله حسن زاده درباره آن روزها مى گويد: «به خداوند سوگند كه حتى سكوتش نطقى بود كه هيمانى ملكوتى را حكايت مى كرد و او جداً اهل مراقبت بود.»
به گواهى بسيارى از بزرگان حكمت و عرفان اسلامى، آيت الله حسن زاده آملى امروزه خود نيز برخوردار از اين اوصاف است. پيرى خلوت گزيده كه به دور از اين جهان و شر و شورش، به جز تعبد و تعلم و تأليف و تتبع، دغدغه ديگرى ندارد.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:54  توسط رضا  | 


خواب آشفته شمس
محمدعلى موحد، مورخ، محقق، مترجم و مصحح. متولد ،۱۳۰۸ تبريز
دكتراى حقوق خصوصى، دانشگاه تهران
بيش از ۳۰سال سابقه تدريس در دانشگاههاى مختلف ايران
برنده جايزه كتاب سال۱۳۶۹ به خاطر تصحيح و تنقيح مقالات شمس تبريزى
برنده جايزه كتاب سال به خاطر تأليف كتاب «خواب آشفته نفت» در دو جلد
برنده جايزه انديشه به خاطر تأليف كتاب «در هواى حق و عدالت»
برخى از آثار تأليفى او عبارتند از: سيرالملوك از فضل الله روزبهان خنجى (تصحيح و تنقيح)
مبالغه مستعار (بررسى اسناد وزارت خارجه بريتانيا درباره مالكيت جزاير سه گانه ايرانى)، مقالات شمس تبريزى (تصحيح و تنقيح)، شمس تبريزى، ابن بطوطه، خواب آشفته نفت و ...
برخى از آثار ترجمه او عبارتند از : سفرنامه ابن بطوطه ، ماليات سرانه و تأثير آن در گرايش به اسلام (دانيل دنت)، خزران (آرتور كستلر)، چهار مقاله در آزادى (ايزايابرلين) و...
از وى مقالات متعددى در زمينه هاى گوناگون از جمله معارف اسلامى و مباحث حقوقى در نشريات مختلف از جمله مجله كانون وكلاى دادگسترى ، مجله راهنماى كتاب، سخن، يغما، جهان كتاب و غيره به چاپ رسيده است.
207762.jpg
نوشتن درباره بزرگى كه رندانه به عالم و اسبابش خنده مى زند كار صعب و دشوارى است و از آن دشوارتر نگريستن به احوال مردى است كه شايد سرآمد مردان است از باب پژوهش و از بابت نگارش . از همين روست شايد كه هر كس كه مى خواهد از محمد على ديلمقانى موحد معروف و مشهور به محمد على موحد بنويسد ، در مى ماند كه چه بنويسد؟
از كسى كه درس خوانده حقوق است و پژوهشگر تاريخ و مصحح و منقح آثار بزرگى كه فخر مؤلفش است و صد البته فراموش نبايد كرد كار صعب او را در ترجمه آثار بزرگ فلسفى.
اين است كه مى گوييم نوشتن از محمد على موحد سخت دشوار است . با اين همه نمى شود  مهرگانى باشد و موحد در آن نباشد . مردى كه از اهالى آذربايجان است و در سختكوشى و تيزهوشى ميراث دار پدران بزرگ و اهل فضل خويش است و در تلاش و پشتكار و خستگى ناپذيرى از همان آبشخورى خورده و مى خورد كه بزرگان آذرى زبان ايران زمين نوشيده اند و سيرى نپذيرفته اند .
اينكه مى گوييم سختكوشى از آن اوست كه محمد على موحد ساليان سال براى تصحيح و تنقيح «مقالات شمس» زحمت سفر و دشوارى گشتن و جست و جو را به جان مى خرد تا كارى كند كارستان و بايسته شمس تبريزى چه براى به سرانجام رساندن اين امر خطير كه محتاج وسعت اطلاع و احاطه ذهن و دقت نظر و وسواس علمى فراوان است تنها از عهده امثال محمد على موحد بر مى آيد نه پيادگان اندك مايه اى چون ما.
محمد على موحد اما ارادت ويژه اى به همشهرى اش دارد و همين ارادت او را به مجال پژوهش در باب شمس مى كشاند . خودش درباره انگيزه هايش از پرداختن به شمس مى گويد: خود غريبى در جهان چون شمس نيست . سالها پيش كه بر سر مزار مولانا با اوراق آشفته و سردرگم مقالات شمس مشغول بوديم اين گفته سوزناك مولانا را در دل مكرر مى كرديم و بر اين غربت بى مانند كه نزديك به هشت قرن ادامه يافته است مى انديشيديم.
در طول اين مدت دراز مجلدات ضخيمى از سوى اهل تحقيق به عنوان شرح مثنوى و مولانا نوشته آمد .
ولى از كسى كه مولانا اين همه گفتار خود را صداى او مى دانست يادى نشد . گاهى شيادانى از مبتدعان از رق پوش زرق فروش كه از راه و رسم شمس به كلى بيگانه بودند به نام او دكانهاى نوآراستند و علمها و كتلها را برافراشتند.
فى الواقع غربت شمس چنان بود كه برخى از اهل علم وجود تاريخى او را يكسره منكر بودند و برخى ديگر وى را مردى عامى از زمره قلندران بى سر و پا مى پنداشتند كه مولانا نام او را بهانه طبع آزمايى و غزل پردازى كرده است . از همين رو شايد بايد كشف دوباره شمس را مرهون زحمات مخلصانه محمد على موحد دانست . گرچه خود او در اين راه خضوع و تواضع بى مانندى را به كار مى گيرد تا بلكه ارج و اجرگذشتگان را بالاتر ببرد كه اگر تلاش بى شائبه او نبود ، مقالات شمس هم نبود . گرچه نسخه هاى خطى مقالات را محققينى چون «رتير» و «عبدالباقى گلپينارلى» از زواياى كتابخانه ها بيرون  كشيدند و معرفى كردند و مرحوم فروزانفر نخستين محقق ايرانى بود كه پس از دريافت عكسى از نسخه مقالات به ارتباط عجيب مطالب آن با مثنوى مولانا توجه داد ، اما تلاش كم نظير و دقت فراگير محمد على موحد بود كه مقالات شمس را لااقل در زبان فارسى دوباره زنده كرده و حالا من و امثال من مى توانند به راحتى هرچه تمام و در آرامش و آسايش كنام خود به مطالعه و تحقيق درباره آن بپردازند.
كارسترگى كه موحد در اين مجموعه انجام داده است نجات مقالات شمس از پريشانى و از هم گسيختگى مقالات است. خودش در اين باره مى گويد: در ميان مجموعه هايى كه از مواعظ و گفتارهاى سرسلسله گان طريقت مولوى به دست داريم تنها مقالات شمس است كه از سواد به بياض نينجاميده و به صورت مشتى يادداشت از هم گسيخته و نامنظم باقى مانده است . ليكن اين سخنان با همه آشفتگى ها و ناتمامى ها ، چون الماس در ميان مقالات ديگر مى درخشد... مقالات شمس سرتاسر وجد و حال و شور و نشاط است . جملات آن با همه شكستگى و درهم ريختگى ، از صفا و جاذبه خيره كننده اى سرشار است . احساس گرمى و روشنايى و وسعت خاصى در سرتاسر آن موج مى زند . گفتار شمس با همه سادگى و بى پيرايگى نغز و شيرين و آبدار است. وقتى او سخن در مى آيد خيال مى كنى كه مولانا شعر مى سرايد . بيانى پر نشئه و آهنگ ، تنيده از تار و پود طنز و تمثيل ، خالى از هر گونه تكلف و فضل فروشى پر از خيالهاى رنگين و انديشه هاى بلند، لبريز از روح و حركت.
و البته تمام تلاش مصحح و منقح اين مقالات نجات و دوباره سازى و رهايى آن از شكستگى ها و درهم ريختگى هاست و چه تلاش پرثمرى و چه كوشش پر فايده اى. كار اصلى محمد على موحد نظم و نسق دادن به آن همه پراكندگى است و الحق و الانصاف كه سخن گزاف نيست اگر بنويسيم كه او خوب و بسيار خوب از عهده اين عهد بر آمده است و ما را با اثرى سرشار از دقت و صلابت روبرو مى سازد .
207792.jpg
با اين همه شهرت محمد على موحد همه به تصحيح و تنقيح نيست بلكه او عرصه عمل در صفحات ديگر علوم به ويژه تاريخ نيز دارد و معروفترين و مشهورترين اثرش در اين ميان كتاب دوجلدى ارزنده و ذى قيمت خواب آشفته نفت است . موحد براى نوشتن اين كتاب همان صبر و حوصله اى را به خرج داده كه در مقالات شمس . از همين روست شايد كه هر دو كتاب برنده جايزه كتاب سال جمهورى اسلامى شده اند . او كار پژوهش براى تأليف كتاب «خواب آشفته نفت» را از اوايل انقلاب آغاز كرده است . گرچه خودش مى گويد: همانطور كه در مقدمه كتاب اشاره كرده ام اوايل انقلاب از مرحوم حسيبى كارشناس نفت دوره مصدق درباره ملى شدن صنعت نفت و ماجراهاى آن پرسيده ام. اين نشان مى دهد كه اين سؤال هميشه براى من وجود داشته كه چطور شد كه نهضت ملى وا رفت . از او پرسيدم آيا درباره آن روزها يادداشت هايى هم دارد كه داشت . اين نشان مى دهد كه يك خارخارى به قول علماى قديم ، از همان زمان در دل من بوده و ادامه داشته . بنابراين هرچه مى ديدم يادداشت مى كردم و توجهى كردم و در حافظه نگه مى داشتم.
البته محمد على موحد علاوه بر آنكه موفق شده است با انتشار اين كتاب دو جلدى اثرى را به بازار نشر برساند كه به كمك آن مى توان بى طرفانه تر و بهتر وقايع ملى شدن صنعت نفت و كودتاى ۲۸ مرداد را مورد ارزيابى و قضاوت قرار داد با اين حال تحليلگرى باريك بين و نكته سنجى تمام عيار است . چنانچه درباره نگاه ما به وقايع گذشته مى گويد: ما الان كه به وقايع گذشته نگاه مى كنيم نگاه و داورى مان نسبت به چيزى كه پنجاه سال پيش اتفاق افتاده ضرورتاً همان داورى نيست كه در زمان واقعه داشته ايم. گذشت زمان است كه روشن مى كند آن واقعه چقدر قابل توجيه بود، چقدر معقول بود و از اين حرفها.
با اين همه او در كتاب خودش اشاره اى به موضوع نمى كند كه تنها راه پيش روى جريان ملى شدن نفت در ايران انجام يك كودتا باشد . به عنوان يك پژوهشگر شايد او راه صواب را انتخاب كرده باشد . به هر حال خودش مى گويد: اينكه راه ديگرى هم در برابر ايران آن روز به جز كودتاى آمريكايى بوده يا نه ، «من در كتاب به اين قسمت نپرداخته ام و برخود لازم نمى دانستم كه دراين باره حكم بكنم و چيزى بنويسم.» البته او جواب اين سؤال را بى پاسخ نمى گذارد و مى گويد:  اينكه واقعاً در آن روزها راه حل ديگرى هم وجود داشت يا نه، من در كتاب هم گفته ام كه اگر مصدق در كودتاى ۲۸ مرداد فراخوان مى داد و جلوى كودتا را مى گرفت بعد چه اتفاق مى افتاد. اين تصميم را گرفته بودند و در صورت شكست كودتاى ۲۸ مرداد بعدها اين كار تكرار مى شد و جز خونريزى بيشتر حاصلى نداشت . به نظر من مصدق خيلى عاقلانه عمل كرد و فراخوان نداد و مردم را به خيابان نريخت وجلو خونريزى را گرفت . خودش را به خطر انداخت ولى مشروعيت نهضت را حفظ كرد .
واقعيت اين است كه محمد على موحد در كتاب خواب آشفته نفت چنان از عهده تاريخ برآمده كه هيچ شك و شبهه اى براى خواننده به وجود نمى آورد كه نويسنده مثلاً تمايلى به مصدق داشته يا برعكس تضادى با او. اين حقوقدان برجسته به خوبى از عهده قضاوت درباره تاريخ برآمده است. چنانچه وقتى كتاب را مى خوانى خواب از كله ات مى پرد و از خود مى پرسى «چه بلايى كه بر سر مملكت و سرزمين من نيامده است؟ فى الواقع گزارش محمدعلى موحد خواب را از چشم آدمى مى ربايد. درباره آموختن از تاريخ خود موحد مى گويد: «به قول قرآن «نه دنيا به آرزوى شما مى چرخد، نه به آرزوى اهل كتاب.» دنيا سير خودش را مى كند، زمين و زمان مطابق ميل من كه نمى چرخد! بنابراين من كه در بن بست گير كرده ام به نوعى بايد خودم را از بن بست برهانم تا بعد بتوانم نفس تازه كنم و راه خودم را از سر بگيرم. اين باز شكارى نيست. راه كار را بلد بودن و با افق باز به عالم نگريستن است و تاريخ را خوب فهميدن است. گذشته گذشته است. چه ما موافق باشيم، چه مخالف. گذشته است. ولى گذشته را خواندن و درباره گذشته انديشيدن بايد اين فايده را داشته باشد كه براى امروزمان ازش چيزى بياموزيم... شما فرسوده مى شويد. بايد قواى خودتان را در نظر بگيريد. نبايد بگذاريد كه از نفس بيندازندتان تا بعداً شرايط طرف را قبول كنيد.»
البته محمدعلى موحد پس از چاپ اين كتاب دوجلدى ارزنده، كتابهاى ديگرى را هم درباره صنعت نفت و ملى شدن آن و كودتاى ۲۸مرداد نوشت و اين بار او نه يك مورخ جامع القلم كه شولاى يك حقوقدان برجسته را به تن كرد و دو كتاب ارزنده «نفت ما و مسائل حقوقى آن» و «درسهايى از داورى هاى نفتى» را روانه بازار كرد تا اداى دينى هم به خاستگاه خود در دانشگاه تهران بكند و پس از سالها تدريس و استادى يادگارى هم در اين عرصه از خود به ثبت برساند. هرچند كه پيش از آن نيز با نوشتن مقاله هاى متعددى در زمينه هاى مرتبط با مباحث حقوقى در نشريات مختلف از جمله مجله كانون وكلاى دادگسترى، گامى در اين جهت برداشته بود، اما اين بار آموزه هاى آن در حوزه حقوق نفتى نشان از جامعيت علمى و گستره نظرى اش داشت.
محمدعلى موحد فارغ از سيماى تحقيقى و تأليفى اش، مترجم گرانسنگى نيز هست و تسلط او بر زبانهاى عربى و فرنگى كمك شايانى كرده است تا او بتواند آثار ترجمه اى گرانبهايى را از خود به يادگار بگذارد كه سفرنامه ابن بطوطه و خذران از آرتوركستلر و كتاب معروف ايزايابرلين يعنى «چهار مقاله در آزادى» از اين دست هستند.
از جمله كتابهاى معروف حقوقى «محمدعلى موحد» نيز كتاب «در هواى حق و عدالت»اش است كه در ده فصل و ۶۵۴ صفحه نوشته شده و به موضوعاتى از قبيل حق چيست، حق، قانون، دولت، عدالت و... مى پردازد و نگرشهاى تازه اى را در بحث عدالت، سوءاستفاده از حق و قدرت و... به دست مى دهد و به بررسى آرا و نظريات فيلسوفان و بنيانگذاران مكاتب فلسفى جديد درباره حق، حقوق و قانون مى پردازد. اين كتاب به پاس زحمات ارزنده مؤلفش پس از انتشار برنده جايزه انديشه شد.
يكى از بزرگان مورد علاقه محمدعلى موحد (همانند شمس تبريزى) شهاب الدين سهروردى است. چنان كه درباره اش گفته است: روح سياست در آثار سهروردى ديده مى شود و قتل او هم شايد به دليل مواضع سياسى او در نحوه حكومت ادارى باشد. موحد نسبت شيخ اشراق و شمس تبريزى را مورد بررسى قرار مى دهد و مى گويد: شمس تبريزى درباره شيخ شهاب سهروردى مى گويد: آن شهاب را آشكارا كافر مى گفتند، آن سگان و از اين نكته چنين استنباط مى شود كه در آن زمان هنوز شيخ اشراق را بى دين مى دانستند.
او با تأكيد بر آنكه ابن عربى و شيخ اشراق به شاخه عرفان نظرى تعلق دارند، ابن عربى را مردى مى داند كه مانند شيخ اشراق بسيار تأثيرگذار است و با اين همه نام نبردن ابن عربى از سهروردى را تأمل برانگيز مى داند و مى گويد: جالب اينجاست كه ابن عربى از سهروردى حتى سخنى به ميان نمى آورد ولى شارحانش تا آنجا كه من اطلاع دارم با سهروردى برخوردى ستيزه جويانه داشته اند. البته از نظر او شمس دفاع برخلاف ابن عربى دفاع جانانه اى از سهروردى داشته است و در اين باره گفته: شمس درباره شيخ اشراق مى گويد: اين شهاب مى خواست كه درم و دينار را برگيرد كه سبب فتنه و بريدن دستها و سرهاست. او مى خواست معاملات خلق به چيزى غير از سيم و زر باشد. در حقيقت از نظر او شمس طرح وسيعى براى تغيير ساختار اجتماعى سياسى دولتها دارد.
شخصيت علمى و فرهنگى محمدعلى موحد از چنان جامعيت و كامليت كم نظيرى برخوردار است كه پرداختن به تمام جنبه هاى آن در اين مجال، ممكن نيست چه رسد به ذكر زندگى و مناقب و شرح كامل آثارش. اميد كه در فرصتى مغتنم تر به اين مقال پرداخته شود. با اين حال مهرگان به خود مى بالد كه امروزش را به پژوهشگرى جامع، مورخى كامل، مترجمى دقيق و حقوقدانى فصيح اختصاص داده است.

توضيح
روز چهارشنبه ۲۴ فروردين در صفحه مهرگان مطلبى درباره محمود حايرى زاده به چاپ رسيد. در ستون نماى مهر آن شماره، ساخت مجموعه ورزشگاه آزادى تهران به اشتباه به دفتر معمارى «فرانسيس بوئيك» نسبت داده شده بود در حالى كه ساخت اين مجموعه به بهانه بازيهاى آسيايى به وسيله شركت «آرمه» و زيرنظر امير ملكى يزدى به انجام رسيده است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:46  توسط رضا  | 

دانش
قديم و جديد
بهاءالدين خرمشاهى، متولد ،۱۳۲۴ قزوين
- انصراف از رشته پزشكى دانشگاه ملى (شهيد بهشتى) ۱۳۴۲
- اخذ مدرك ليسانس ادبيات از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ۱۳۴۷
- دكتراى كتابدارى از دانشگاه تهران
- نويسنده بيش از ۵۰ كتاب و هزار مقاله
- سردبير نشريه فرهنگ از ۱۳۶۶ الى۱۳۷۰
- تأليف بيش از ۱۲جلد كتاب درباره حافظ و حافظ شناسى
- ترجمه قرآن كريم با ۴هزار يادداشت در ذيل صفحات و واژه نامه اى با ۱۲هزار لغت
- تأليف فرهنگ شش جلدى انگليسى - فارسى «واژه پژوهى»
- برخى از تأليفات او عبارتند از: هنرى ميلر(ترجمه)، شيطان در بهشت( ترجمه)، علم در تاريخ (ترجمه)، هابيل و چند داستان ديگر (ترجمه)، عرفان و فلسفه (ترجمه)، علم و دين(ترجمه)، تاريخ فلسفه (ترجمه)، كتيبه اى بر باد، پوزيتيويسم منطقى، ذهن و زبان حافظ، فرهنگ موضوعى قرآن مجيد، حافظ نامه، چهارده روايت، سيربى سلوك، دايرة المعارف تشيع.
207375.jpg
تعبير كامران فانى را درباره بهاءالدين خرمشاهى بپذيريم كه مى گويد: «خرمشاهى در ميان نسلى كه در سالهاى دهه بيست متولد شدند، در سالهاى دهه چهل به دانشگاه رفتند و در دهه پنجاه به كار تأليف و تحقيق و ترجمه پرداختند، بى شك بى نظيرترين و برجسته ترين چهره شناخته شده است. كارنامه پر بار و پربرگ او شگفت انگيز است. بيش از ۵۰ كتاب و هزار مقاله زاييده پويش و پژوهش بى وقفه و عاشقانه اوست. آن هم در زمانه اى كه كار تحقيق و تأليف با ناكامى و نابسامانى بسيار همراه است. استادان دانشگاه جز به تدريس نمى پردازند و كمتر فرصت تحقيق و پژوهش دارند. محققان و نويسندگان ما هم آنچنان درگير گرفتاريهاى پيچيده مادى و گذران معاش اند كه امكان پژوهش ندارند. درا ين زمانه عسرت اگر هم نويسنده اى به پركارى و كثرت آثار شهره شده، كارش را نازل و قدرش را ناچيز مى دانند و شعار «كوچك زيباست» را سرمى دهند...»
بسيارند نويسندگانى كه دقت و سرعت را در هم آميخته اند و هم كميت و هم كيفيت كارشان درخشان است. خرمشاهى در زمره همين نويسندگان است. آثارش گسترده سرشار از تنوع است، نكته ياب و باريك بين است، كوشا و كوشنده و جستجو گر است.
لطف بيان دارد و زبانش جذاب و شيرين و دلنشين است. پژوهشگر زبان و ادبيات فارسى است، شاعر و مترجم و مصحح و منتقدو ويراستار و دايرة المعارف نويس است. و هر چند يكبار خود را «مؤلف و مترجمى پراكنده كار» ناميده، اما متفنن نيست. بى شك در دو حوزه تخصصى قرآن پژوهى و حافظ پژوهى كم نظير است.
بهاءالدين خرمشاهى متولد فروردين ۱۳۲۴ قزوين است و در آستانه ۶۰ سالگى مى گويد: «من به چند روايت و اختلاف در روز دوازدهم فروردين ۱۳۲۴ ديده به جهان گشودم. سال هاى ابتدايى عمر و تحصيلم را در دبستان رزبان و دو دبيرستان ديگر سپرى كردم. رشته طبيعى خواندم. ولى همه عشقم به ادبيات فارسى و علوم قرآنى و علوم اسلامى معطوف بوده و هست.»
پدرش اولين معلم علم و ادب و شيوه زندگانى اوست. و اگر عربيتى آموخته باشد از فضل پدر بوده است. درباره اش مى گويد: «اولين معلم قرآنى و عربى من پدرم بود. گاهى در ايام تحصيل در دانشگاه بين من و پدرم نامه هاى عربى رد و بدل مى شد كه ايشان از اين كار بسيار به وجد مى آمدند. هر چند كه عربى هر دوى ما عجمى بود.»
خرمشاهى در سال ۱۳۴۲ ايام دبيرستان را به پايان مى رساند و با شركت در اولين دوره كنكور رد مى شود. چرا؟ مى گويد: «من مى بايست امتحان ادبى مى دادم در حالى كه دانش آموز رشته طبيعى بودم. اما با خواندن كتاب هاى ادبى در سال بعد موفق شدم در دانشگاه تهران و دانشگاه شيراز، در رشته ادبيات فارسى قبول شوم. در ضمن در حد فاصل ردى اول و قبولى دوم يك سال فاصله زمانى وجود داشت كه من در همان خلال به دانشگاه ملى (آن روزگار) كه در همان سال تأسيس شده بود رفتم (۱۳۴۲). وجه تسميه ملى براى اين دانشگاه بيشتر به علت پرداخت شهريه اش بود. لاجرم پدرم از يكى از نزديكان وام گرفت تا من بتوانم وارد دانشكده پزشكى شوم و شهريه سنگين ۵ هزار تومانى اش را پرداخت نمايم. اما اين رشته دانشگاهى براى من چندان دوامى نداشت چرا كه من دلى درگير ادبيات و سرى در سوداى عربيت داشتم و لاجرم از رشته پزشكى انصراف داده و سال بعد با قبولى در كنكور وارد دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شدم.»
او در دانشگاه تهران، نزد اساتيدى چون دكتر پرويز ناتل خانلرى، دكتر ذبيح الله صفا، دكتر فره وشى، استادپور داوود، استاد عبدالحميد بديع الزمانى كردستانى، دكتر سيد صادق گوهرين، دكتر مهدى محقق، دكتر سيد جعفر شهيدى و... تلمذ مى كند. با اين همه خودش دكتر عبدالحميد بديع الزمانى را دومين معلم قرآنى خود مى داند و مى گويد: «هر هفته در محضر و كلاس او سؤالاتى كه در حين قرائت قرآن برايم موضوعيت مى يافت مطرح مى كردم.»
بهاءالدين خرمشاهى در سال ۱۳۴۷ از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل مى شود و پس از گرفتن ليسانس ادبيات، رشته كتابدارى را انتخاب مى كند و پس از آن به انجمن حكمت و فلسفه مى رود.
از مهمترين علايق زندگى بهاءالدين خرمشاهى قرآن است و قرآن پژوهى. درباره اش مى گويد «اصلاً بدين صورت نيست كه هر كسى تحصيلكرده باشد بتواند قرآن را بفهمد و گاهى حتى از عهده روخوانى قرآن نيز برنمى آيند تا چه رسد به فهم عبارات و تفسير قرآن، كه در حقيقت اين روند روخوانى و فهم عبارات و تفسير مستلزم يك عمر جهد و ممارست و عشق و علاقه است كه عمرى پنجاه ساله مى طلبد تا شخص از عهده آن برآيد.
بنده شايد به تقريب حدود چهل سال از عمرم را صرف اين كار كرده ام و فعاليت هاى مستمرى در حوزه قرآن پژوهى و حافظ پژوهى نمودم و با يك نگاه اجمالى در مى يابم كه حتى همين مدت طولانى نيز هنوز چندان كافى نيست و عمر بيشترى مى طلبد تا به فهم دقايق و رموزات قرآن و حافظ، توأمان، پى ببريم. و با آن كه ده كتاب قرآنى و پانصد مقاله قرآن پژوهانه نوشته ام هنوز فكر مى كنم كه از آن آب و گل اوليه بيرون نيامده ام. از خداوند بزرگ مسألت دارم تا ما قرآن را مهجور نگيريم. چرا كه مهجور گرفتن قرآن چنين نيست كه ما قرآن را نخوانيم يا كه كم بخوانيم، بلكه مهجوريت قرآن زمانى آغاز مى شود كه به مفاد قرآن توجه نكنيم و در آن تدبر ننماييم.»
اگر اولين عشق خرمشاهى قرآن است، دومين عشق او ديوان حافظ است. درباره حافظ مى گويد: «من در نه سالگى با ديوان حافظ و شعر فارسى، توأمان آشنا شدم و تكان شديدى در درونم احساس كردم و اصلاً فكر نمى كردم كه موسيقى بتواند در كلام هم موج بزند و تا اين اندازه بتوان در عرصه كلام زيبايى آفرينى كرد.»
بهاءالدين خرمشاهى كار تأليف خود را با ترجمه آغاز كرد: با كار كوچك و كوتاهى درباره هنرى ميلر، نويسنده برجسته آمريكايى. هنرى ميلر يكى از غريب ترين نويسندگان آمريكاست. نويسنده اى بى پروا و عصيانگر و سنت شكن. از آمريكا و زادگاهش نيويورك نفرت داشت و در عوض به اروپا و پاريس عشق مى ورزيد. خرمشاهى شيفته ذهن و زبان ميلر بود و تقريباً تمام آثار اين داستان نويس غرابت پرداز را خوانده بود. مهمترين كارى كه او از ميلر ترجمه كرد شيطان در بهشت نام دارد كه يكى از دل گدازترين آثار ادبى است. خود ميلر درباره اين داستان مى گويد: در دنيا افرادى هستند كه انسان خيلى زود جذب آنها مى شود، البته نه به خاطر اينكه دوستشان داريم، بلكه به اين دليل كه از آنها بيزاريم. آنچنان از ته دل به آنها نفرت مى ورزيم كه حس كنجكاويمان براى شناخت بيشتر آنها برانگيخته مى شود. محبت هاى بى شمار ما به اين افراد از احساس همدردى سرچشمه نمى گيرد، محبت هاى ما بيشتر بدان خاطر است كه رنج و عذاب آنها برايمان غيرقابل درك است.
همين احساس رنج و عذاب و همين حس تراژيك حيات بود كه خرمشاهى را به «ميگل دوانامونو» نويسنده و فيلسوف ژرف انديش اسپانيايى دلبسته كرد و بيشترين تأثير را براو گذاشت و باعث شد كتاب «دردجاودانگى» او را به فارسى درآورد، اين كتاب فريادى است در برهوت از اعماق وجود انسانى كه «چو بيد بر سر ايمان خويش مى لرزد.» درد جاودانگى يكى از زيباترين و شيواترين آثارى است كه تاكنون به فارسى ترجمه شده است. ترجمه هاى ديگر او از جمله عرفان، فلسفه، تاريخ فلسفه كاپلستون، علم در تاريخ و غيره همه نشانه آشنايى و انس او با فرهنگ غرب و تمدن آن است. بدون اين آشنايى هرگز آثارى كه او درباره فرهنگ و معارف گذشته ما نوشته اين همه سرشار از لطف و ذوق و نوآورى و نوانديشى نمى شد. اينكه تحقيقات ما درباره معارف قديم اين همه خشك و بى جاذبه است اغلب ناشى از همين ناآشنايى است.
207396.jpg
خرمشاهى دانش قديم و جديد را خوب مى داند. اما در پرتو دانش جديد است كه نگاه او و نگرشش به معارف قديمى اين همه لطافت و تازگى مى يابد.
دومين حوزه كار خرمشاهى نقد كتاب است. نخستين نقد او بر رمان «كريستين وكيد» نوشته زنده ياد هوشنگ گلشيرى بود، نقدى دقيق و عالمانه با زبانى سرشار از ذوق و ظرافت اما تند و تيز. نقدهاى او از شعر و رمان تا فلسفه و كلام و حتى سينما را در برمى گيرد و سرشار از نكته يابى و سنجش گرى و آميخته با طنز و بازيگوشى است و هرقدر به زمان حاضر نزديك تر مى شويم، لحن آرام ترى به خود مى گيرد. امروزه بيشتر نقد و نقادى هاى او درباره قرآن و علوم قرآنى و البته حافظ پژوهى است.
حافظ پژوهى حوزه تخصصى كارپژوهشى خرمشاهى است. آثار حافظانه او همواره با اقبال عام و استقبال خوانندگان اهل نظر مواجه بوده است. نخستين كار خرمشاهى درباره حافظ نقد مفصل و جانانه او بود بر «حافظ شاملو» كه نمونه درخشانى است از تتبع و تحقيق و نقد بنيان افكن.
خرمشاهى تاكنون بيش از دوازده كتاب درباره حافظ نوشته كه در آن ميان كتاب «حافظ نامه» كه شرح الفاظ و اعلام و مفاهيم كليدى و ابيات دشوار حافظ است، بيش از همه شهرت دارد. با اين همه از نظر «كامران فانى» رفيق شفيق و يار ديرين او در ميان اين آثار دهگانه، كتاب «ذهن و زبان حافظ» كه در ضمن نخستين اثر مستقل تأليف او درباره حافظ است، لطف و گيرايى ديگرى دارد. اين كتاب نگاه و نگرشى تازه برحافظ مى افكند و با جرأت و جسارت نظرات بديع و ناگفته اى را طرح مى كند كه در پرتو آن انديشه حافظ و شعر او تابناك تر مى شود.
كتاب «ذهن و زبان حافظ» از روى همدلى و با آرزوى همدلى با حافظ نوشته شده است. به گفته خود خرمشاهى: حافظ حافظه ماست و در ذهن و زبان همه فارسى زبانان تا هميشه اى كه زبان فارسى و فرهنگ ايرانى پايدار است، حضور دارد. در همين كتاب است كه خرمشاهى براى نخستين بار «پاشانى» غزليات حافظ را نشان مى دهد و ساختار غزليات حافظ را متأثر از ساختمان سوره ها و آيات قرآن مى داند كه به ظاهر ناپيوسته اند و انسجام ندارند، اما در پس اين ناپيوستگى ظاهرى، سبك و اسلوبى هنرمندانه نهفته است كه در آن زيبايى و زندگى، صرافت طبع و فيضان روح موج مى زند و به آن همواره تنوع و تازگى مى بخشد. باز در همين كتاب است كه از گناه و ميل حافظ به گناه سخن مى رود و به حيات طربناك. حافظ اهل زهد نيست، مى داند كه زاهد با كناره گيرى از خوشى هاى دنيوى به بيراهه مى رود و به تنگناى نخوت و خودخواهى فرو مى افتد. حافظ مظهر روح اعتدال ايرانى است و زهد و رياضت با اين روح اعتدال سازگار نيست. كتاب ذهن و زبان حافظ به قلم نويسنده نغز انديش و شيرين گفتارى است كه سالها بندگى صاحب ديوان كرده است. ديوان حافظ.
حوزه تخصصى مهم ديگر خرمشاهى كه سالهاى اخير يكسره ذهن و زبان و دست و قلم او را به خدمت گرفته، قرآن پژوهى است. خرمشاهى بى ترديد در حوزه شناخت قرآن و علوم قرآنى صاحبنظرى كم نظير است و پيگيرانه سالهاست كه در اين باره كتاب و مقاله مى نويسد. شاهكار او در زمينه قرآن پژوهى البته ترجمه قرآن مجيد است كه در نهايت دقت و صحت و با زبانى شيوا و رسا كاملاً مفهوم و بى آنكه به تكلف و تصنع بگذرد، به فارسى درآمده است. اهميت مهم ديگر اين ترجمه افزودن ۴هزار فقره يادداشت در ذيل صفحات ترجمه و واژه نامه اى با ۱۲هزار لغت است كه فايده آن را عام كرده است. آثار ديگر قرآن پژوهى خرمشاهى همه خواندنى و آموزنده است و به واقع طراوتى به جهان «قرآن پژوهى» بخشيده است.
كوشايى خرمشاهى امر نقد ترجمه هاى قرآن ديگران و ويرايش و پيرايش آنها نيز بحق ستودنى است. حوزه سوم كار تخصصى خرمشاهى «واژه پژوهى» است. حوزه زبان و لغت. زبان آگاهى آثار او يكى از مهمترين عوامل اقبال عام و خاص به نوشته هايش است. زبانى شيرين و شيوا با چاشنى اى از طنز و طنازى كه همچون زمزمه جويبارى زلال بر دل مى نشيند. در اين زمينه مهمترين كار او فرهنگ مفصل شش جلدى انگليسى - فارسى است كه سالهاست در دست تأليف و تدوين دارد و هنوز ناتمام مانده.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:42  توسط رضا  | 


از تاريخ به جامعه شناسى
ناصر تكميل همايون، تاريخ پژوه و جامعه شناسى و فرهنگ، متولد ۱۳۱۵ قزوين
- اخذ مدرك دكتراى تاريخ از دانشگاه سوربن فرانسه ۱۳۵۱
- اخذ مدرك دكتراى جامعه شناسى از دانشگاه سوربن فرانسه۱۳۵۶
- استاد دانشگاه هاى تهران و شهيد بهشتى و...
- مدير پروژه پژوهشى جاده ابريشم و تهران شناسى
- عضو هيأت علمى پژوهشگاه علوم انسانى
- مدير علمى مجموعه «از ايران چه مى دانم؟»
- برخى از تأليفات او عبارتند از: جاده ابريشم، تاريخ اجتماعى و فرهنگى تهران (۳جلد) كتابشناسى تهران، تاريخ نظامى ايران، تاريخ تهران، ميهن و ميهن دوستى در ايران، سرگذشت درياى مازندران، مرزهاى ايران در دوره معاصر، تاريخ ايران در يك نگاه، گستره فرهنگى و مرزهاى تاريخى ايران زمين و...
208344.jpg
كيوان آرام: ناصر تكميل همايون از آن دسته آدم هايى است كه ريموند پوپر براى بسط و گسترش علم و دانايى توصيه مى كند. «دايرة المعارفى از علوم مختلف». فلسفه نمى داند كه مى داند. جامعه شناسى نخوانده كه خوانده و تاريخ نمى داند كه دكترايش را دارد. پس تعجبى ندارد اگر از او هم اثر جامعه شناختى چون «تاريخ اجتماعى و فرهنگى تهران» ببينيم و هم مجموعه «كتاب شناسى تهران را.»
ناصر تكميل همايون متولد سال ۱۳۱۵ است. اهل قزوين است. پس از اتمام چهار سال دوران تحصيلات ابتدايى از قزوين به تهران مى آيد و پس از پايان تحصيلات ابتدايى و متوسطه در رشته فلسفه و علوم تربيتى در دانشگاه تهران به تحصيل مى پردازد و پس از اخذ درجه كارشناسى ارشد در رشته علوم اجتماعى از دانشگاه تهران راهى فرانسه مى شود و در آنجا در مقطع دكتراى تاريخ فارغ التحصيل مى شود و از دانشگاه سوربن فرانسه (كه دكتراى تاريخش را از آنجا گرفته بود) پس از گذشت ۵ سال دكتراى ديگرى در رشته جامعه شناسى اخذ مى كند.
به همين خاطر هم هست كه تكميل همايون به همان شيوايى و دقت از تهران مى نويسد كه از تاج محل مى گويد و از آن بهتر مى تواند تاريخ قزوين را تحليل كند و سپس كتابى درباره مازندران بنويسد.
پس نبايد از انتصاب او به سمت مدير علمى مجموعه «از ايران چه مى دانيم؟» چندان تعجب كنيم كه تعجبى ندارد. در عوض در مقابل بايد پرسيد «چه كسى بهتر از ناصر تكميل همايون.» درباره انگيزه انتشار اين مجموعه مى گويد: «علت اصلى پرداختن به اين مجموعه، ناچيز بودن اطلاعات مدون و ساده در رابطه با شناخت فرهنگ و تمدن ايران است.» و الحق والانصاف كه تلاش او براى معرفى تدوين مجموعه اى كه هم عناصر مادى فرهنگ را معرفى كند و هم به عناصر معنوى آن بپردازد، پرثمر و پربار بوده است.
تكميل همايون درباره اين مجموعه مى گويد: «در تأليف اين كتاب ها تلاش كرده ايم تا مطالب را به زبانى ساده و جوان پسند منتشر كنيم و به همين جهت مجموعه كتاب هاى «از ايران چه مى دانيم» با استقبال جوانان ايرانى داخل و خارج از كشور مواجه شده است وعده زيادى از دوستان و آشنايان براى نزديكانشان در خارج از كشور اين كتابها را پست مى كنند.» البته تكميل همايون هرگز روزى كه طرح انتشار كتاب هايى در مورد ايران شناسى را در دفتر پژوهش هاى فرهنگى طرح مى كرد، فكر نمى كرد كه «كار تا اين مرحله ادامه پيدا كند و پنجاهمين شماره آن را هم منتشر كنند.»
گر چه او خودش به اين كه «سال ها پيش، شاهد انتشار سلسله كتابهايى با عنوان چه مى دانم» بوديم معترف است و مى گويد: «اگر تا به حال انتشار آن مجموعه ادامه مى يافت شايد ۳ هزار جلد كتاب با اين عنوان كلى داشتيم. اما چاپ آنها متوقف شد. بعد آستان قدس كارى شبيه به آن را آغاز كرد كه آن هم استمرار نيافت. زمانى هم كه فكر انتشار كتاب هايى از ايران چه مى دانم در دفتر فرهنگى مطرح شد و كار را آغاز كرديم نمى توانستيم تصور كنيم اين مجموعه آنقدر دوام بياورد كه پنجاهمين جلد آن هم منتشر شود.»
دليل عمده موفقيت اين مجموعه را بايد در نگارش ساده و ويرايش جوان پسند آن جست و جو كرد و انتشار اين مجموعه و استقبال از آن نشان داد كه هنوز اعتقادات ملى و ميهنى جوانان بسيار قوى است و دغدغه هويت خود را دارند. با اين همه خود تكميل همايون مجموعه «از ايران چه مى دانم» را متعلق به جوانانى مى داند كه در مقطع كارشناسى تحصيل مى كنند. او مى گويد: «اين مجموعه حتى مى تواند براى كسانى سودمند باشد كه در رشته تاريخ تحقيق و مطالعه نداشته باشند. چون هم براى جوانانى نوشتيم كه با فرهنگ ايران مى خواهند آشنا بشوند، هم براى كسانى كه در اين رشته غير متخصص هستند و مى خواهند در حوزه فرهنگ، تاريخ و مسائل اجتماعى ايران آگاه باشند. اين كتاب ها هم كمك مى كند كه به كسانى كه مى خواهند با يك نگاه تاريخ ايران را قبل از ورود آريايى ها تا زمان حاضر بخوانند.»
البته كار تكميل همايون و تيم تحت سرپرستى او براى نوشتن اين تاريخ «فوق العاده مشكل» بوده. خودش معتقد است: كسى كه مقدارى كار تاريخى كرده باشد، نسبت به همه رويدادها علاقه مند مى شود و گويى با آنها نوعى رابطه خانوادگى پيدا مى كند. من سعى كردم آنچه كه قوى تر ومؤثرتر است و بيشتر مورد توجه مورخان قرار گرفته را انتخاب كنم.
تكميل همايون از وقتى قرار است شرح مبسوط ترى از مشكلاتش در راه تاريخ نويسى را بيان كند مى گويد: زمانى كه با كمبود منابع (براى پرداختن به تاريخ) روبرو مى شويم يا با مسائلى كه مبتنى بر حب و بغض سياسى، اجتماعى و مذهبى است مواجه مى شويم، از آن دوران ديگر تاريخ كنونى شروع مى شود و تاريخ كنونى، ديگر صددرصد نمى تواند معتبر باشد مگر روزى كه همه اسنادو مدارك در اختيار محقق و مورخ قرار بگيرد.
بايد حق را به او بدهيم چه تاريخ معاصر ايران گاهى از طرف كسانى نوشته شده كه به هر حال غربى مى انديشيدند. اينها دو نوع بودند، يك نوع غربى فكر مى كردند و غربى مى نوشتند. بعضى غربى فكر مى كردند و سعى داشتند از ديدگاه غربى تاريخ را دگرگونه مى بينند و از واقعيت دور مى شود بنويسند. كسان ديگرى هم بودند كه در دوران كمونيستى تاريخ نويسى شان مبتنى بر ايدئولوژى ماركسيستى و ماترياليستى تاريخى بود. آنها هم از واقعيت هاى تاريخى دور مى شوند و به ذهنيت هاى خودشان متكى اند. اگر واقعيت ها با ذهنيت شان بخواند نقل مى كنند و اگر نخواند رها مى كنند.
از ميان كتابهاى تكميل همايون مى توان به اثر شگرف او يعنى «گستره فرهنگى و مرزهاى تاريخى ايران زمين» اشاره كرد. گستره فرهنگى مد نظر همايون در اين كتاب عبارت است از گستره زبان فارسى، زبان سعدى، زبان خوارزمى، زبان بلخى، زبان طغارى و تمام زبانهاى ايرانى. به قول خودش «اگر به جاى زبان فارسى بگوييم زبان ايرانى، درست تر است. فرهنگ هم كه تنها زبان نيست. آداب و عادات و رسوم و دين و اسطوره ها و... همه چيزهاى مشترك كه در ميان ما هست.»
حوزه جغرافيايى او در اين كتاب، همان حوزه اى است كه تمام جغرافيدانان ما مثل مؤلف حدود العالم حمدالله مستوفى، مقدسى و ديگرانى است كه گفتند ايران زمين كجاست؟ و آنها نظر داشتند. ايران زمينى كه از سيردريا و آمودريا و از پايين هم از سند شروع مى شود و تا به نهر دجله و فرات مى رسد و قسمت شمالى اش هم از درياى خوارزم تا آن سوى خليج فارس را دربرمى گيرد. «اين محدوده ايران زمين بوده است.» البته به معناى فرهنگى آن، نه به معناى سياسى اش. خودش مى گويد: اين گستره را در آن كتاب معرفى كرده ام تا به دوران مادها و هخامنشى ها رسيديم و از آن جا به اين پرداختيم كه دولت هايى كه به وجود آمدند، چه مقدار در اين گستره ايران زمين حاكميت يافتند و بعد مباحث را به دوران جديد رسانديم كه مرزها به وجود مى آيد. از دوران قاجار، ايران از گستره فرهنگى به گستره حكومتى تبديل مى شود.
تكميل همايون اين كتاب را براى چه نوشته است؟ خودش مى گويد: خواستم به ايرانى ها بگويم كه ايران فرهنگى محدوده اش تا كجاست و اين حكومت ها كه در طول تاريخ در ايران تشكيل شده اند، چقدر بر اين گستره تسلط داشتند، چون بعضى شان بر تمام اين گستره حاكميت داشتند و بعضى شان بر بخشى از اين گستره حاكميت نداشتند. مقاطعى هم بوده كه چندين سلسله بر اين گستره حاكميت داشته، يعنى ايران زمان آل بويه، اين اصطلاح و اين مفهوم غلط است. بايد بگوييم قلمرو آل بويه در ايران، با قلمروغزنويان در ايران، بعضى ايرانى بود كه هر خاندانى بر بخشى از جغرافياى آن حاكميت داشت. در دوران معاصر هم خواستم به جوانان نشان دهم كه در هر چهار جانب ايران حتى يك وجب مرز نداريم كه اين مرز طبيعى و قانونى و فرهنگى و اعتقادى و دينى و نژادى باشد بين ما و همسايگان ما.
208389.jpg
گر چه تكميل همايون موفق به اخذ دو دكترا در رشته هاى تاريخ و جامعه شناسى از دانشگاه سوربن فرانسه شد اما ۱۵ سال طول كشيد تا او به ايران بازگردد و سرانجام در سال ۱۳۵۶ او به ايران بازگشت و در عرصه پژوهش فعاليت خود را آغاز كرد و مسؤوليت پروژه «جاده ابريشم» و «پژوهش درباره تهران» را بر عهده داشت و همين پژوهش هم به او كمك شايانى در انتشار كتاب ۳ جلدى «جاده ابريشم» و «تاريخ اجتماعى و فرهنگى تهران» و «كتابشناسى تهران» و همچنين كتابى در باب «تاريخ نظامى ايران» كرد.
يكى از موارد مورد علاقه و پژوهش تكميل همايون مسأله ناسيوناليست ايرانى و تفاوت هاى آن با ناسيوناليست غربى است. او در اين باره مى گويد: ناسيوناليسم غرب متعلق به دوره اروپا محورى است. اروپا در آن دوران به تفكرى  رسيد كه تمدن و پيشرفت خود را مرهون خصيصه  اى دانست كه به مرور ريشه هاى آغازين انديشه نژادى گرديد و تحول آن به ناسيوناليسم نازيستى هيتلر و جذب فاشيست ايتاليا رسيد و آنها خودشان را ناسيوناليست مى دانستند و اين ناسيوناليسم اروپايى كه از زمان بورژوازى پيدا شد و با سرمايه دارى گره خورد تجاوزگر و استعمارى بود و اين ناسيوناليسم در ايران پديد نيامد.
از منظر تكميل همايون بورژوازى و فئوداليسم به آن صورتى كه در اروپا وجود داشته است در ايران نبوده است و «ناسيوناليسم ما بر پايه ايران باورى است كه ريشه تاريخى آن به قبل از اسلام باز مى گردد كه بعدها متحول شده است و در زمان كوروش ملت باورى تاريخى به وجود آمده كه با آنچه امروز ملت باورى است متفاوت است.»
او مى گويد: ملت باورى در جامعه ما با سرمايه دارى پيوند ندارد و جامعه ما هيچگاه نژادگرا نبوده است و هيچگاه نگفته ايم كه نژاد ما برتر از ديگران است. ناسيوناليسم ما طرفدار استعماركردن كشورهاى ديگر هم نبوده است. ناسيوناليسم ما آزادى بخش است. ما براى اينكه از زير سلطه امپرياليسم و استعمار نجات پيدا كنيم به ناسيوناليسم ايران پناه برده ايم. در حالى كه ناسيوناليسم اروپا براى به زانو درآوردن ما بوده است.
به همين دليل او معتقد است ما بايد به جاى واژه ناسيوناليسم از واژه ملت گرايى استفاده كنيم و شايد واژه خارجى آن ناسيوناليتاريسم بتواند جايگزين آن شود. «يعنى آنچه كه به نهضت هاى رهايى بخش جامعه ما مربوط است و نشان مى دهد كه ما مى خواهيم به هويت ملى خودمان برگرديم و از زير سلطه خارجى نجات پيدا كنيم و در عين حال طرفدار منافع ملت هم هستيم. نه طرفدار يك گروه خاص قومى يا منطقه اى يا اقتصادى.»
البته به زعم تكميل همايون هويت ملى ما از زمان مغول، تيمور و در زمان صفويه تغييرات زيادى داشته است و در دوران قاجار با سلطه استعمار روس از طرف شمال و انگليس از طرف جنوب و آمريكا در ۴۰ ، ۵۰ سال اخير در موقعيت خاصى قرار گرفته است و ارتباطات جهانى هم باعث شده كه هويت اصلى ما و بسيارى از جوامع ديگر تضعيف شود.
به همين علت هم هست شايد كه تكميل همايون مى گويد: «تا اعتقادات ملى وجود نداشته باشد، اصلاً وفاق اجتماعى وجود ندارد.وفاق اجتماعى زمانى است كه جامعه اى در كارهايى كه مى خواهد انجام دهد توافق داشته باشد. البته اين توافق بايد روى يك پايه اى قرار گيرد. بر اساس منافع اقتصادى يا منافع فرهنگى يا مصالح يك جامعه باشد و مجموعه اينهاست كه وفاق اجتماعى را در جامعه به وجود مى آورد.»
در دوره اى كه خطرات بيشمارى مليت و هويت ايرانى بودن ما را تهديد مى كند مرور آثار و اعتقادات امثال ناصر تكميل همايون شايد چندان هم خالى از فايده نباشد. اين گوى و اين ميدان! كو مرد كارزار و دلاور پيكار؟!
http://www.iran-newspaper.com/1384/840203/html/horizon.htm#s455751
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:40  توسط رضا  | 


پير مرد درياى ترجمه
164325.jpg
نماى مهر

اين جمله بخشى از كتاب پيامبر و ديوانه، نوشته جبران خليل جبران ترجمه نجف دريابندرى است. دريابندرى از مهمترين چهره هاى ترجمه در ايران محسوب مى شود. «مهرگان » امروز به او اختصاص دارد:
| اى مردمان ارفالس ، شما مى توانيد دهل را در پلاس بپيچيد وسيم هاى ساز را باز كنيد، اما كيست كه بتواند چكاوك را از خواندن باز دارد؟
نجف دريابندرى : مترجم ومنتقد
متولد اول شهريور ۱۳۰۸
ترجمه ها : وداع با اسلحه (ارنست همينگوى ) ، بيگانه اى در دهكده (مارك توين) تاريخ فلسفه غرب (برتراند راسل)، تاريخ سينما (آرتور نايت)، قضيه رابرت اوپن هايمر(هاينار كيپ هارت)، يك گل سرخ براى اميلى (ويليام فاكنر) ، عرفان و منطق (برتراند راسل)، معنى هنر (هربرت ريد)، چنين كنند بزرگان ( ويل كاپى )، نمايشنامه هاى ساموئل بكت ( ۲جلد)، آنتيگونه (سوفوكل)، متفكران روس (آيزايابرلين ) ، افسانه دولت (ارنست كاسيرو)، قدرت (برتراند راسل )، پيرمرد و دريا (ارنست همينگوى )، سرگذشت هكل برى فين( مارك توين)، رگتايم (اى.ال.دكتروف) ، تاريخ روسيه شوروى (۳جلد ‎/اى . اچ ‎/كار )، گوربه گور (ويليام فاكنر)، فلسفه روشن انديشى (ارنست كاسيرر )، بازمانده روز (كازوئو ايشى گورو)، بيلى باتگيت (اى.ال.دكتروف)، برفهاى كليمانجارو (ارنست همينگوى )، خانه برنارد آلبا (فدريكو گارسيا لوركا) و ترجمه هاى زيرچاپى چون : ۸۹ داستان كوتاه (ارنست همينگوى ) ، رساله درباره طبيعت انسان (ديويد هيوم ) ، كلى ها (هيلرى استانيلند) نوشته هاى نجف دريابندرى : درعين حال (مجموعه مقالات )، به عبارت ديگر (مجموعه مقالات)، درد بى خويشتنى (بررسى مفهوم اليناسيون در فلسفه غرب)،  يك گفت وگو ، كتاب مستطاب آشپزى : از سير تا پياز (با همكارى فهيمه راستكار ) ، افسانه اسطوره و مجموعه مقالات زيرچاپ ازاين لحاظ .

ساره دستاران : | كلاس نهم بود كه مدرسه را رها كرد. خودش هم نمى دانست چرا. اما بعدها دريافت اصولاً آدم مدرسه برويى نبوده و گويا به صورت خودآموز بهتر به نتيجه مى رسيده است. اين طور بود كه حتى زبان انگليسى را با سينما رفتن و فيلم ديدن ياد گرفت. آن روزها سينما تاج آبادان هفته اى دو فيلم نمايش مى داد و او كه بعد از كار در شركت نفت به اداره انتشارات رفته بود،به عنوان منتقد سينمايى شروع به نوشتن كرد و براى اينكه فيلم ها را خوب بهفمد ناگزير به دقت و آموختن زبان شد. هر چند آخرين فيلمى كه در سينما ديده «ناخدا خورشيد» ناصر تقوايى است. با اقتباس از «داشتن و نداشتن »ى ارنست همينگوى، سينما اما همواره مورد علاقه اش بوده و شايد عامل نخستين شروع سوداى ترجمه.
| در اداره انتشارات شركت نفت روزنامه اى منتشر مى شد با نام «خبرهاى روز» كه پنجشنبه ها گاه صفحات اضافى داشت با مطالب . همان موقع بيست ساله بود شايد كه ا ولين داستان هايش ـ «دو سرباز »، «انبار سوزى» و «يك گل سرخ براى اميلى» را از فاكنر ترجمه كرد. داستان كوتاه «آن روز آفتاب غروب» را با ترجمه ابراهيم گلستان در مجله مردم خوانده بود و اين آغاز علاقه اش بود به فاكنر. بيست و چند سال بعدآن سه داستان به اضافه چند داستان ديگر از فاكنر با ترجمه او در كتابى باعنوان «يك گل سرخ براى اميلى » منتشر شد.
| همان گونه كه از «دون كيشوت» ترجمه محمد قاضى به عنوان يكى از ترجمه هاى ماندگار در زبان فارسى يادمى كند، معتقد است « وداع با اسلحه» همينگوى با ترجمه او نيز قطعاً باقى خواهد ماند. اين كتاب را ابراهيم گلستان كه ، آن زمان در آبادان كار مى كرده به او مى دهد. دريابندرى بعد از ترجمه، آن را در تهران به دوستش ـ مرتضى كيوان (۱) ـ مى سپرد تا براى چاپ به انتشاراتى بدهد. اين البته ديدار آخرين او و كيوان است. به آبادان كه بر مى گردد زندانى مى شود و كيوان در تهران زندانى و اعدام ... سال ۱۳۳۳.
به خاطر تو ‎/ به خاطر هر چيز كوچك هر چيز پاك بر خاك افتادند ‎/ به ياد آر ‎/ عموهايت را مى گويم ‎/ از مرتضى سخن مى گويم.
| زندان اما براى نجف دريابندرى سرآغازى ديگر بود: شروع آموختن مباحث فلسفى ، ترجمه متون مربوط به آن و «كتاب مستطاب آشپزى، از سير تا پياز» را از آن روز ها دارد.
| با نقاش معروف ـ هوشنگ پزشك نيا ـ هم او كه طرحش از چهره پيامبر آغازين صفحه ترجمه «پيامبر و ديو انه» جبران خليل است، در آبادان دوستى داشته و هراز گاهى بحث هايى در باره نقاشى. سه تابلو به جاى مانده از همان سال هاست كه يكى اتاق روزهاى دربندش است در زندان.
| من آنچه وصف طعام است با تو مى گويم تو خواه از سخنم پندگير خواه ملال
در تابلو نقاشى به جا مانده از اتاق ساليان دربند، چراغى است با ظرفى غذا بر آن وقفسه اى با ظروفى از انواع ادويه. آن روزها براى دوستانش غذا مى پخته. مى گويد:« در كنار داستان،فلسفه و نقاشى علاقه ديگرى داشتم كه معمولاً مطرح نمى شد. «از زندان كه بيرون مى آيد به قول خودش دستش با ديگ و ماهى تابه آشناست و يادداشت هايى چند از پخت و پز آن روزها همراه دارد. تا همين چند سال پيش كه زهرايى، مدير نشر كارمانه، به او پيشنهاد چاپ كتابى در اين زمينه را مى دهد. ابتدا نمى پذيرد، اما هشت سال وقت، زمانى است كه با فهيمه راستكار ـ همسرش ـ صرف نگارش اين كتاب مى كند ، كتابى كه تنظيم فهرست آن، چنان دقيق است كه مى تواند نوعى انضباط فرهنگى به خانواده ها بدهد. در اين فاصله البته «بيلى باتگيت» دكتروف، «برف هاى كليمانجارو» از همينگوى، «باز مانده روز» از ايشى گورو، «گور به گور» از فاكنر و «فلسفه روشن انديشى» كاسيرر را هم ترجمه مى كند.
| كتاب سه جلدى «تاريخ فلسفه غرب» از برتراند راسل و داستان «ناشناس اسرارآميز (Mysterious Stranger) از مارك توين نيز در زندان ترجمه مى شود. اين داستان، اول بار در كتاب هفته شاملو چاپ مى شود. البته شاملو اين نام را چندان نمى پسندد و خود او هم؛ «بيگانه اى در دهكده» سرانجام نام داستان مى شود.
| پس از زندان، در مؤسسه فرانكلين كه كارش چاپ كتابهاى آمريكايى بود به عنوان سردبير شروع به كار مى كند تا سال۵۲ يكى دوسال بيكار مى ماند و بعد به عنوان مسؤول ترجمه فيلم، با تلويزيون قرارداد مى بندد. در اين مدت به وضع ترجمه فيلمها با وضع ضوابطى سر و سامان مى دهد تا زمان انقلاب كه از تلويزيون بيرون مى آيد و ترجمه و نوشتن كسب و كارش مى شود: تاريخ سينما (آرتورنايت)، قضيه رابرت اوپن هايمر (هايناركيپ هارت)، عرفان و منطق (برتراند راسل)، معنى هنر (هوبرت ريد)، چنين كنند بزرگان (ويل كاپى)، نمايشنامه هاى ساموئل بكت (دوجلد)، افسانه دولت (ارنست كاسيرر)، متفكران روس (ايزايابرلين)، آنتيگونه (سوفوكل)، قدرت (برتراندراسل)، سرگذشت هكلبرى فين (مارك توين)، رگتايم (اى.ال.دكتروف)، تاريخ روسيه شوروى (سه جلد‎/ اى اچ كار) و مجموعه مقالاتى با عناوين «در عين حال»، «به عبارت ديگر» و «از اين لحاظ» (زير چاپ) و «دردبى خويشتنى» كه بررسى مفهوم اليناسيون است در فلسفه غرب.
| بودن به از نبود شدن‎/ خاصه در بهار
واپسين روزهاى فروردين ماه سال گذشته بود كه مترجم نام آشناى روزگارمان به علت سكته مغزى در بيمارستان بسترى شد. مدتى طول كشيد تا سلامتى اش را بازيابد. امروز اما چون قبل كار مى كند، هر چند فعلاً روزى سه چهارساعت. اميد دارد اما كه هر چه پيشتر رود به همان هفت، هشت ساعت كار پيش از بيمارى اش بازگردد.
در سفر تفريحى اخيرش به دبى حتى دفترچه ترجمه اش را هم همراه داشته. مى گويد ترجمه هشتاد ونه داستان از همينگوى، يكى از كارهايى است كه بايد انجام دهد. كتاب، روى ميز كامپيوتر، يعنى همان ميز كارش باز است. سيزده سال پيش در سفرى از آمريكا كامپيوترى با خود آورده و شايد از اولين كسانى است كه كارش را به صورت مستقيم با كامپيوتر انجام مى داده. آن زمان در ايران كامپيوتر بسيار كم بوده، مدتى اين وسيله جديد كارش را نگه مى دارند و بعد آن را تحويل مى گيرد. به همين دلايل است شايد كه او را صاحب «قريحه مدرن» مى دانند.
164301.jpg
| «فلسفه زبانى است كه عده اى آن را مى دانند وعده اى آن را نمى دانند. براى آنان كه زبان فلسفه را مى دانند ترجمه متنهاى فلسفى، كار چندان دشوارى نيست.» از ديگر كارهايى كه اين روزها مشغولش است، ترجمه «رساله درباره طبيعت انسان» نوشته ادواردهيوم ـ فيلسوف انگليسى قرن هجدهم ـ است.
كانت ـ فيلسوف آلمانى ـ كتابش را براساس اين اثر و براى رد بعضى از مطالب آن نوشته. دريابندرى در نظر دارد مقدسه مسبوطى بر اين كتاب كه از آن به عنوان يك كتاب فلسفى سنگين ياد مى كند بنويسد. او در عين حال معتقد است: «متون فلسفى دقايقى دارد كه نيازمند مطالعه است و بايد براى آن آمادگى پيدا كرد ، اما داستان حالى است كه بستگى به احوال آدم دارد.» و هر چند اساساً بر تفاوت نوع كار در ترجمه داستان و متون فلسفى تأكيد دارد، ولى مى گويد: گمان مى كنم فلسفه محتاج كار بيشتر و مجدداً خواندن است. «تاريخ فلسفه» را كه در زندان ترجمه كرده دوباره از نو نوشته وحتى در چاپهاى اخير هم دست برده است. در حالى كه در داستان اينگونه عمل نمى كند. در ترجمه داستانهاى فاكنر كه در نوزده بيست سالگى انجام داده، دست نمى برد، هر چند معتقد است مى شود آن را بهتر كرد؛ دوست دارد كار دوره جوانى اش را نگه دارد. او حتى ترجمه هايى از ديگر داستانهاى فاكنر را پس از گذشت سالها در كنار همان اولين ترجمه هايش منتشر كرده ولى گمان مى كند كسى متوجه اين فاصله زمانى بين ترجمه ها نمى شود. مى گويد: «در خواندن داستان بايد رفت در كوك خود داستان.» 
| دريابندرى خيلى علاقه اى به نامگذاريها و تقسيم بندى ها ندارد. هرچند بعضى او را علاقه مندبه نوعى رئاليسم خاص مى دانند و ارزيابى اش از «بوف كور » را نيز درهمين جهت توجيه مى كنند، او اما مى گويد: «رئاليسم كلمه اى بسيار وسيع است و چيزى را روشن نمى كند.»  علاوه بر همينگوى و فاكنر به كافكا هم علاقه دارد، آلن پورا بسيار مى پسندد و تأكيد مى كند كسى نمى تواند اينها را رئاليست بداند. از كارهايى كه ممكن است در آينده به آن بپردازد، يكى ترجمه آثار آلن پوست. معتقد است او نويسنده بسيار دقيقى است، ولى ترجمه هاى خوبى از آثارش به فارسى صورت نگرفته است.
| داستان و فلسفه اما تنها دلمشغولى دريابندرى نيست. نام او با تئاتر هم پيوندى دارد. چندين ترجمه و مقاله درباره تئاتر داشته و از ابتداى تأسيس كانون منتقدان و نويسندگان خانه تئاتر ايران از اعضاى آن بوده است. مى گويد: «معتقد بودند منتقد بى طرفى هستم ، يعنى علاقه خاصى به شخصى ندارم.» 
به عنوان يكى از اعضاى افتخارى كانون حالا سالى يكى دو بار در جلسه هايشان شركت مى كند. اوايل انقلاب، «خانه برناردآلبا»  را از فدريكو گارسيالوركا ترجمه كرده تا فهيمه راستكار و گروهى آن را روى صحنه ببرند. هرچند ترجمه ديگرى از اين نمايشنامه بوده، ولى آنها آن را براى اجرا مناسب نمى ديدند. چندى پيش كه دوباره اين نمايش روى صحنه رفت، دريابندرى به فكر چاپ آن افتاد كه البته قرار بر چاپ هم زمان با اجرا بود.
| جداى از نوع انتخاب آثار، آنچه نجف دريابندرى اهميت خاصى به آن مى دهد، حفظ روح زبان نويسنده و لحن راوى است. هم از آن روست كه سبك ترجمه هاى او در آثار داستانى يكسان نيست: زبان فاخر و ادبى «پيامبر و ديوانه»، نثر شيرين دوران قاجار و زبان كليشه وار راوى «بازمانده روز»، زبان زنده و شوخ و شنگ راوى «هكلبرى فين»، همه و همه نشان انديشه جست و جوگر اوست در وادى زبان و روح بى قرارش در كشف فضاهاى تازه. دريابندرى نه تنها متون ادبيات داستانى و نمايشى را با چنين شيوه اى و با زبانى روان و زيبا به فارسى برمى گرداند، متون فلسفى و هنرى را نيز با بيانى ساده و شفاف در اختيار خواننده قرار مى دهد و اين چنين است كه ما را با خود همراه مى برد تا شوريدگى، تا طنز ، تا دنياى شگفت فلسفه و...
نام نجف دريابندرى از آثار ترجمه اش ناگسستنى است، چونان كه نام نويسنده اى از داستانش و يا شاعرى از شعرش. محمود دولت آبادى مى گويد:  « اثر معروف همينگوى يعنى «پيرمرد و دريا»  به بركت كوشش هنرمندى چون دريابندرى ترجمه شده و او اثرى درخشان و شگفت انگيز را براى مخاطب ايرانى فراهم آورده است. من در دوران دانشجويى هنگامى كه نااميد مى شدم پيرمرد و درياى «نجف»  را مى خواندم.»

پى نوشت:
۱ـ مرتضى كيوان را از آغازكنندگان نقد ادبى در دهه بيست و اوايل دهه سى دانسته اند.او در محور يك حلقه ادبى قرار داشته متشكل از : احمدشاملو، محمدعلى اسلامى ندوشن، نجف دريابندرى ، سياوش كسرايى ، هوشنگ ابتهاج (ه . ا.سايه)، شاهرخ مسكوب ، مصطفى فرزانه و ديگرانى كه در كتاب «مرتضى كيوان» به گردآورى وتأليف شاهرخ مسكوب * نام آنها آمده است .
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:40  توسط رضا  | 

 

به طور خلاصه اينجانب مهدي شهيدي ، استاد دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي (ملي سابق) [در سال 1313] در يك خانواده فرهنگي علمي در شهر قزوين زاده شدم و پدرم را در سنين كودكي از دست دادم.
پس از دوره ابتدايي و متوسطه به اخذ ديپلم رياضي و مدارك دانشگاهي به موازات مطالعات در ادبيات عرب، منطق، فلسفه، فقه، اصول و ساير علوم مربوط و اخذ گواهي اجتهاد نايل آمدم.
پس از موفقيت در مسابقه ورودي دانشگاه در رشته هاي مختلف رياضي، ادبي، طبيعي مانند علوم رياضي، پزشكي، حقوق و اقتصاد، رشته حقوق دانشكده حقوق دانشگاه تهران را برگزيدم. پس از گذراندن دوره هاي ليسانس و فوق ليسانس حقوق خصوصي با درجه ممتاز و با گذراندن دوره كارآموزي ، پروانه وكالت دادگستري را به دست آوردم. سپس به كشور فرانسه عزيمت كردم و ظرف مدت كوتاهي كه تا آن زمان سابقه‎اي براي آن معلوم نشده ، دوره D.E.S را در حقوق خصوصي و D.E.S. در علوم كيفري را طي كردم و دكتراي دولتي (Etat ) را در حقوق خصوصي اخذ كردم و رساله ديگري براي دكتراي علوم كيفري در پاريس ثبت كردم كه پس از بازگشت به ايران به علت اشتغال زياد مجال گذراندن رساله اين رشته را نيافتم.
پس از بازگشت از فرانسه به عضويت هيئت علمي دانشكده حقوق دانشگاه ملي ايران آن زمان با مرتبه استادياري درآمدم و به موازات تدريس، به طور محدود به كار وكالت دادگستري نيز پرداختم.
در دعاوي بين‎المللي به عنوان صاحب نظر و يا وكيل مدافع شركت كردم و سالها براي كانون وكلاي دادگستري مركز در اختبار و كميته استفتائات فعاليت كردم.
ساعات تدريس من زياد بود و در شروع فعاليت آموزشي و براي سه نيمسال تحصيلي پنجاه ساعت در هفته در دانشكده‎هاي حقوق و نيز علوم سياسي و اقتصادي و موسسات ديگر تدريس كردم. تا كنون استاد راهنماي بيش از يكصد و بيست پايان نامه كارشناسي ارشد و دكتري بوده‎ام.
كتابهايي چون، تشكيل قراردادها و تعهدات، اصول قراردادها و تعهدات، آثار قراردادها و تعهدات ،سقوط تعهدات و ارث از اينجانب منتشر شده است..
مقالات و سخنراني هاي متعددي در رشته هاي حقوق مدني، تجارت، بين‎الملل خصوصي و علوم كيفري و نيز در موضوعات مستحدث، مانند تلقيح مصنوعي انسان و ناباروري و غيره از اينجانب چاپ و منتشر شده است.
در سال ۱۳۷۲ به عنوان استاد نمونه دانشگاه شهيد بهشتي و در سال ۱۳۸۰ به عنوان استاد نمونه دانشگاههاي كشور برگزيده شدم.
مدتي نيز به تدريس قضات دادگستري تهران، اشتغال داشته و دارم.
اكنون به تدريس در مقاطع كارشناسي و كارشناسي ارشد ودكتراي دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي و نيز دكتراي دانشگاه تربيت مدرس و به طور محدود به و كالت دادگستري اشتغال دارم.

توضیح سایت حقوقدان: استاد مهدي شهيدي در تاريخ ۸۳/۱۱/۲۵ به رحمت حق پيوست. روحش شاد، يادش جاودان و راهش پر پوینده.


خلاصه شرح حال تخصصي

سوابق تحصيل:
گواهي اجتهاد در مورد علوم فلسفه،ادبيات ، فقه واصول ،كارشناسي وكارشناسي ارشد رشته حقوق بارتبه‌ممتازي ازدانشكده حقوق تهران ، دوره D.E.S ‏حقوق خصوصي ) ديپلم مطالعات عالي دولتي ( ازفرانسه ،دوره D.E.S ‏علوم كيفري ) ديپلم مطالعات عالي دولتي (ازفرانسه ، دكتراي دولتي حقوق خصوصي از فرانسه ،تدريس در دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي ودانشكده اقتصاد وعلوم بانكي وخدمات اجتماعي.

زمينه هاي علمي و تحقيقاتي:
لوايح قانوني قانون مجازات ، ط‌رح قانون اساسي، اصلاح قانون تجارت ، مسائل معضل حقوقي استعلام شده از ط‌رف كانون وكلاي دادگستري ،دعاوي مطروح بين سازمانهاي دولتي واشخاص حقيقي وحقوقي خارجي ،مسائل استعلام شده از سوي بانك مركزي و دفتر خدمات حقوقي بين المللي دركميته هاي تخصصي و شوراي حقوقي وزارت راه وترابري.

زمينه علمي مقالات:
مسائل متنوع حقوقي ،حقوق مدني بازرگاني وادله اثبات دعوي ،مسائل حقوقي مربوط به موضوعات مستحدث حاوي بحثها و تحليلهاي حقوقي براي اولين بار نظير تلقيح مصنوعي انسان ،وضعيت حقوقي كودك آزمايشگاهي ومسائل كيفري.


این مطالب از سایت های انتشارات مجد و بنیاد ایران شناسی برگرفته شده اند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:29  توسط رضا  | 


با انتشار كتاب يك روزنامه‌نگار آمريكايي، پرده از نقش يك شاهزاده قدرتمند سعودي در راه‌اندازي جنگ آمريكا عليه عراق، كنار رفت.
اين در حالي است كه عربستان سعودي با تروريست‌هاي حاضر در عراق كه دايما به انجام عمليات‌هاي خونين عليه سربازان آمريكايي و مردم عراق روابط نزديكي دارد.

به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، «بي.بي.سي» در گزارشي نوشت: شاهزاده «بندر بن سلطان» كه پس از بيست سال كار در سفارت عربستان در آمريكا، سرانجام استعفا كرد، از ديپلمات‌هاي مورد علاقه واشنگتن است؛ مردي با توانايي‌ها و انرژي خارق‌العاده كه پيشتر نيز خلبان جنگنده بوده است.
وي در طول سه دهه تصدي‌اش، به عنوان مجراي مطمئني براي ارتباط واشنگتن ـ رياض بوده و دسترسي عجيبي نيز به رئيس‌جمهور و مقامات رده بالاي آمريكايي داشته است.

خارج از مسائل سياسي، او به خاطر بازي در «فارنهايت 11/9» مايكل مور و انتشار مسائلي درباره روابط مشكوك خانواده بوش و بن‌لادن، شهرتي خاص به دست آورده است.
در اين فيلم، نشان داده مي‌شود كه دو شب پس از حملات تروريستي به آمريكا، جورج بوش، شاهزاده بندر را براي صحبت و صرف شام به صورت خصوصي به كاخ سفيد دعوت مي‌كند.

مور مي‌گويد: «بندر آنقدر به بوش نزديك است كه جزيي از خانواده وي به شمار مي‌رود. آنان حتي براي او يك اسم هم گذاشته‌اند، بندر بوش».
روابط كم‌نظير بندر، موضوع كتاب «باب وودوارد» روزنامه‌نگار «واشنگتن‌پست» هم بوده، چراكه وي را زمينه‌ساز جنگ عراق دانسته است.

وي معتقد است كه در طرح جنگ در ژانويه سال 2003، شاهزاده بندر، حتي پيش از كالين پاول از جزئيات طرح حمله مطلع شده بود.
وودوارد نوشته است: بندر پس از طرح سعودي‌ها براي افزايش توليد نفت، به منظور پايين نگه داشتن قيمت گاز درخواست ملاقاتي با بوش مي‌دهد كه به زودي هم پذيرفته مي‌شود.

«ريچارد فيربانك» كه در زمان ريگان، سفير و بعدا نماينده آمريكا براي مذاكره در مورد طرح صلح خاورميانه بود، سال‌هاست شاهزاده بندر را هم از نظر حرفه‌اي و هم از نظر اجتماعي به خوبي مي‌شناسد.
وي مي‌گويد: «او بسيار باهوش و ديپلماتي جذاب و بسيار تأثيرگذار است. وي به عنوان مأمور مخفي، كار خود را آغاز كرد و بعدا سفير شد و نقش محوري در روابط واشنگتن ـ رياض ايفا كرد، به ويژه پس از حوادث 11 سپتامبر كه بيشتر هواپيماربايان هم عربستاني بودند».

شاهزاده 56 ساله، فرزند وزير دفاع عربستان است. پيش‌بيني مي‌شود، بعد از ملك فهد، پادشاه عربستان و جانشيني ملك‌عبدالله به جاي وي، پدر بندر، وليعهد عربستان شود.
شاهزاده بندر از تجربيات خود براي دوره بعد از فهد در عربستان استفاده زيادي خواهد برد.
وي پيش از رفتن به آمريكا از دانشگاه هوايي كارنول انگليس، فارغ‌التحصيل شد و حدود هفده سال نيز در نيروي هوايي عربستان به سمت خلباني زبده، مشغول به كار بود.

http://www.baztab.com/news/25985.php
+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 23:26  توسط رضا  | 

هيات نظارت بر مطبوعات در نشست اخيرخود با انتشار ‪ ۷۱‬نشريه جديد موافقت كرد.

به‌گزارش روز چهارشنبه روابط عمومي معاونت مطبوعاتي و اطلاع رساني وزارت فرهنگ وارشاد اسلامي، هيات نظارت باانتشار "چهار روزنامه، "‪ ۲۲‬هفته نامه"، "دو دوهفته نامه"،"‪ ۱۴‬ماهنامه"،"يك دوماهنامه"، "‪ ۲۶‬فصلنامه"، "يك دوفصل نامه" و "يك سالنامه" موافقت كرد.

"حزب‌الله" به صاحب امتيازي "موسسه خيريه امام حسن عسگري" و مدير مسوولي "سيدمحمد باقر آقامير محمدعلي"، "پسران و دختران" به صاحب امتيازي و مدير مسوولي "محمدجواد شمس ابرده"، "انديشه نو" به صاحب امتيازي حزب‌اسلامي كار" و مديرمسوولي و "عباس تقي‌پور" و "شاخه سبز" به‌صاحب امتيازي و مديرمسوولي "سيدعلي باباميري سيد"روزنامه‌هاي جديدي هستند كه مجوز انتشار دريافت كردند.

هفته‌نامه‌هاي "سياحت و تجارت"، "علم و نيرو"، "شهر هشتم"، "هنرمند"، "كاويان"، "همت"، "دنياي مطبوعات"، "فراز كوير"، "پراو"، به ترتيب به صاحب امتيازي و مديرمسوولي غلامحسين واحدي پور تبريزي، مصطفي ساسان خانم افسر موموندي،"حسين قندي"،"مرتضي زاهدي"،"حسن سماواتي"، "دنياي مطبوعات"، "محمدجواد شمس ابرده"، "محمدرضا راجي‌زاده" و "كريم كريم‌پور" مجوز نشر گرفتند.

"آزادانديشان"، "چهلستون"، "همدل"، "آسمان"، "خط آزاد"،"سمنگان"، "سينما پشت صحنه"، "فاطميون"، "ژيار"، "فوتبال ايراني"و "ياران" از هفته‌نامه‌هاي ديگري هستند كه هيات نظارت برمطبوعات با انتشار آن‌ها به‌ترتيب با صاحب امتيازي و مديرمسوولي شكور اميدي، محمدرضا اعتمادي، ليلا فرخ‌پور يوسفي، غلام‌عباس بزرگمهر، سعيد غني مقدم، عصمت قديري اناري، مجيد مدرسي"، سيدعلي بابا ميري سيد، كيوان عزيزي، عبدالمحمداكبري و جليل رضايي موافقت كرد.

هيات نظارت براي هفته‌نامه‌هاي"دانشجويان امروز" به‌صاحب امتيازي ابراهيم كلانتري و مدير مسوولي حسين آزاده و "خبر هفته" به‌صاحب امتيازي شركت پيشرو چرخ نگار و مدير مسوولي محسن عليپور مجوز فعاليت صادر كرده است.

برپايه‌اين گزارش،"صبح ايرانيان" به‌صاحب امتيازي حسن سرخو ، "نسيم شهر" به‌صاحب امتيازي و مديرمسوولي محمد حسن ملك از جمله دو دوهفته نامه‌هايي هستند كه هيات نظارت برمطبوعات براي آنها مجوز نشر صادر كرد.

ماهنامه‌هاي "نداي جمعه‌گنبد"، "والفجر"، "گل‌هاي اقتصاد"، "ورزش ‪،"۲۰۰۰‬ "طمطراق"، "آشيان سبز"، "بازي‌هاي رايانه‌اي"، "رادين"، "مكث"، "‪،"boshra‬ "خانه و زندگي"، "تنيس"، "استاره" و "خردمند" مجوز انتشار دريافت كردند.

همچنين دراين نشست براي يك دوماهنامه "حقوق عمومي" وفصلنامه‌هاي "فناوري اطلاعات"،"فكرونظر"،"ژئوپلتيك "،"علوم مديريت ايران"،"دنياي انفورماتيك "، "نامه معماران"، "تجهيزات و تاسيسات نفت"، "بازتاب دانش"، "مركز مطالعات وتوسعه آموزش پزشكي يزد"، " علوم و صنايع مرغداري"، "ساقي معرفت"،"افلاك دانشكده‌پرستاري ومامايي خرم‌آباد"،"مجله‌دانشكده علوم پزشكي وخدمات بهداشتي درماني سبزوار"، "روزآمد"، "سراسازان"، "عمران آب"، "آزمايشگاه پزشكي"، "برنامه‌ريزي ومديريت ساخت وساز"، "مديريت پروژه"، "مدرسه عشق"، "معلم رياضي" "سلام و سلامتي"، "سيماي دام وطيور و آبزيان"، "مطالعات بسيج" ، "طنين فيزيك" و"‪ "Iranian Journal of Biotechnology‬اجازه نشر صادر شده است.

دوفصلنامه "‪ "Journal of Applied Fluid Mechanics‬و سالنامه "اخبار پار" از هيات نظارت بر مطبوعات اجازه انتشار دريافت كردند.

همچنين در اين نشست هيات نظارت باتغيير صاحب امتيازي نشريه "صداي عدالت" به "مصطفي كزازي" و تغيير مديرمسوولي نشريه "آواي كرمانشاه" به "بهرام سليماني" و تغيير مديرمسوولي نشريه "شهر آرا" به" سيدجلال فياضي" موافقت كرد.

http://www.irna.ir/fa/news/view/line-10/8404081220183434.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم تیر 1384ساعت 13:11  توسط رضا  | 

گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه
118971.jpg
•۱۹۰۰
نويسنده و خلبان فرانسوى كه نگاهى شاعرانه و گهگاه كودكانه به مسائل جدى زندگى داشت خالق اثر مشهور «شازده كوچولو» يكى از برجسته ترين آثار كلاسيك ادبيات كودك در قرن بيستم در چنين روزى به دنيا آمد و بعد ها طى جنگ جهانى دوم در ماموريتى هوايى براى ارتش فرانسه در سال ۱۹۴۴ جان خود را از دست داد.«آدم بزرگا خودشون هيچى نمى دونند و براى بچه ها خيلى كسل كننده كه اونا مى خوان هميشه همه چى رو براشون توضيح بدن.»«آنتوان دوسنت اگزوپرى» در ۲۹ ژوئن سال ۱۹۰۰ در خانواده اى اصيل در ليون به دنيا آمد. يكى از اجداد او در «يورك تاون» عليه آمريكايى ها جنگيده بود و پدرش مدير اجرايى يك شركت بيمه بود و در سال ۱۹۰۴ بر اثر حمله قلبى جان خود را از دست داد و همسرش «مارى دو فونسكو لومبو اگزوپرى» به همراه فرزندانش در سال ۱۹۰۹ به شهر ليمان نقل مكان كردند. آنتوان سال هاى كودكى خود را در قصر «سنت موريس دو رمنز» در ميان خواهر و خاله و دايى هايش گذراند. او تحصيلات ابتدايى خود را در مدرسه «ژسو» در ليمان گذراند و در خلال سال هاى ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۷ به مدرسه اى در فرايبورگ سوئيس رفت كه زير نظر پدران روحانى كاتوليك مذهب اداره مى شد. پس از آنكه در امتحان ورودى پيش دانشگاهى مردود شد به هنرستان رفت تا در رشته معمارى تحصيلات خود را ادامه دهد.سال ۱۹۲۱ نقطه عطفى در زندگى او بود. در اين سال او به خدمت سربازى رفت و جهت گذراندن دوره خلبانى به استراسبورگ فرستاده شد.يك سال بعد او موفق به اخذ گواهينامه خلبانى شد و به نيروى هوايى دعوت شد. مخالفت خانواده نامزدش او را در پاريس ماندگار كرد و پشت ميزنشين شد. با به هم خوردن رابطه نامزدى او آنتوان شغل هاى مختلفى را در سال هاى بعد تجربه كرد و در هيچ كدام از آنها به موفقيتى دست پيدا نكرد.در سال ۱۹۲۶ او پرواز را دوباره آغاز كرد. در روز هايى كه هواپيماها آنچنان پيشرفته نبودند و خلبان ها بيشتر متكى به غريزه خود پرواز مى كردند يكى از معدود كسانى بود كه براى پرواز هاى پستى بين المللى داوطلب شد و بعد ها مدعى شد كه خلبانانى كه با هواپيماهاى پيشرفته پرواز مى كنند بيشتر به حسابدار شبيه اند تا خلبان.
118974.jpg
او در خطوط هوايى پستى تولوز _ داكار مشغول به كار شد و اولين داستانش «هوانورد» را در مجله «لوناوير وارژنت» به چاپ رساند. در سال ۱۹۲۸ اولين كتاب خود با عنوان «نامه جنوبى» را منتشر كرد. در سال ۱۹۲۹ اگزوپرى به آمريكاى جنوبى مهاجرت كرد و به عنوان مدير شركت خطوط پست هوايى آرژانتين منصوب شد. در سال ۱۹۳۱ اثر «پرواز شبانه» را به چاپ رسانيد كه جايزه «پريكس فمينا» را براى او به ارمغان آورد. اگزوپرى تا آغاز جنگ جهانى به نوشتن و پرواز ادامه داد.در يازدهم آوريل ۱۹۳۱ با «كنسوئلو مانسين ماندووال دوگومژ» ازدواج كرد كه شخصيت «گل سرخ» در اثر مطبوعش «شازده كوچولو» را از او الهام گرفت.طى جنگ جهانى دوم اگزوپرى به اسكادران «جى سى ۳۳» ارتش فرانسه پيوست و در پايگاه هوايى فرانسوى ها در مديترانه مستقر شد. او كه اكنون ۴۴ سال داشت در شرف بازنشستگى از ارتش بود كه موافقت كرد به عنوان آخرين ماموريت اطلاعاتى از تحركات ارتش آلمان در دره رودخانه «رون» جمع آورى كند. او در شب ۳۱ جولاى ۱۹۴۴ به آسمان پرواز كرد و ديگر ديده نشد.حول و حوش ظهر اول آگوست بود كه زنى ادعا كرد هواپيماى ساقط شده اى را در نزديكى خليج كاركوئيران ديده است.چند روز بعد جسدى پيدا شد كه لباس ارتش فرانسه را به تن داشت و در ماه سپتامبر همان سال در كاركوئيران به خاك سپرده شد. در سال ۱۹۹۸ دستبندى نقره اى توسط يك ماهيگير در جنوب بندر مارسى كشف شد. در ابتدا فرض بر اين بود كه اين دستبند تقلبى است اما به زودى مشخص شد كه دستبند به درستى به «آنتوان دوسنت اگزوپرى» تعلق دارد. در ۷ آوريل ۲۰۰۴ مقامات رسمى تاييد كردند تكه هايى از لاشه مچاله شده هواپيماى «دوسنت اگزوپرى» در سال ۲۰۰۰ در سواحل بندر مارسى پيدا شده است. در هر حال علت سقوط هواپيماى آنتوان براى هميشه در هاله اى از ابهام باقى ماند. به رغم آنكه بسيارى بر اين گمانند كه اگزوپرى شكار جنگنده آلمانى «فوك وولف ۱۹۰» به خلبانى «رابرت هايشل» شده است كه مدعى شد يك نور در حال حركت را مورد هدف قرار داده است.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 13:7  توسط رضا  | 

بزرگترين آمريكايى تاريخ
119109.jpg
مردم آمريكا در يك نظرسنجى گسترده رونالد ريگان رئيس جمهور سابق اين كشور را به عنوان «بزرگترين آمريكايى تاريخ» انتخاب كرده اند. ريگان كه پيش از رسيدن به مقام رياست جمهورى هنرپيشه فيلم هاى وسترن درجه دو بود و او را بونزو صدا مى كردند،  حدود يك سال پيش مرد. او در اين نظرسنجى توانست از آبراهام لينكلن مردى كه برده دارى را در آمريكا منسوخ و آمريكا را در جنگ داخلى رهبرى كرد، راى بيشترى كسب كند. بسيارى از آمريكايى ها او را عامل سقوط اتحاد جماهير شوروى مى دانند. مارتين لوتركينگ رهبر مبارزات مدنى آمريكا در دهه هفتاد در اين نظرسنجى سوم شد و توانست بالاتر از جورج واشينگتن اولين رئيس جمهور آمريكا و كسى كه مردم آمريكا او را «پدر ملت» مى دانند، قرار گيرد. در اين نظرسنجى بسيارى از چهره هاى شاخص آمريكا نتوانستند جزء ده نفر اول قرار گيرند. آلبرت اينشتين برنده نوبل فيزيك، ارويل و ويلبر رايت مخترعان هواپيما و لانس آرمسترانگ اولين مردى كه پا به روى ماه گذاشت، از آن جمله اند.
جورج بوش رئيس جمهور فعلى و بيل كلينتون رئيس جمهور پيشين آمريكا نيز در اين ليست پشت سر هم هستند و در مكان هاى ششم و هفتم جاى گرفته اند. اپرا وينفرى مجرى يكى از پربيننده ترين برنامه هاى تلويزيونى آمريكا در اين نظرسنجى بعد از الويس پريسلى در مكان نهم ايستاده است و براساس اين نظرسنجى مى توان او را «بزرگ ترين زن تاريخ آمريكا» ناميد. ريگان كه طبق اين نظرسنجى بزرگترين مرد تاريخ آمريكا است در اروپا به عنوان يك كابوى شناخته مى شود. او در سال ،۱۹۸۴ چند دقيقه قبل از شروع يك نطق راديويى و در حالى كه مشغول امتحان ميكروفن بود، به شوخى گفت: «هموطنان آمريكايى من، افتخار دارم كه امروز به شما اعلام كنم كه من دستورى را امضا كرده ام كه طبق آن، روسيه براى هميشه از بين خواهد رفت. ما پنج دقيقه ديگر بمباران روسيه را شروع خواهيم كرد.»  اين اظهارنظر تبديل به بحرانى سياسى براى دولت ريگان شد كه البته او توانست از اين بحران عبور كند. رشد غيرقابل انتظار اقتصاد  آ مريكا در دوره او و حس غرور ملى كه ريگان توانست بعد از جنگ ويتنام در مردم آمريكا ايجاد كند محبوبيت او را در ميان آمريكايى ها دوچندان كرد. رون ريگان پسر او در گفت وگو با شبكه تلويزيونى ديسكاورى گفت كه احتمالاً مرگ اخير پدرش بر نتايج اين نظرسنجى تاثير گذاشته است. رون گفت: «مردم مراسم خاكسپارى را به ياد دارند... من مطمئنم كه پدرم به قرار گرفتن در كنار اين مردان بزرگ افتخار مى كند.» اين نظرسنجى را شبكه تلويزيونى ديسكاورى و شركت AOL بين بيش از ۲ ميليون و چهارصد هزار نفر از مردم آمريكا و با استفاده از تلفن، نامه و اى ميل انجام داده  اند. بيست نفر اول نظرسنجى عبارتند از:
۱ _ رونالد ريگان، ۲ _ آبراهام لينكلن، ۳ _ مارتين لوتركينگ، ۴ _ جورج واشينگتن، ۵ _ بنيامين فرانكلين، ۶ _ جورج بوش، ۷ _ بيل كلينتون، ۸ _ الويس پريسلى، ۹ _ اپرا وينفرى، ۱۰ _ فرانكلين روزولت، ۱۱ _ بيلى گراهام، ۱۲ _ توماس جفرسون، ۱۳ _ والت ديزنى، ۱۴ _ آلبرت اينشتين، ۱۵ _ توماس آلرا اديسون، ۱۶ _ جان اف.كندى، ۱۷ _ باب هوپ، ۱۸ _ بيل گيتس، ۱۹ _ النور روزولت، ۲۰ _ لانس آرمسترانگ.
• دولت بوش افكار عمومى را فريب داده است
بر اساس آخرين نظرسنجى، بسيارى از مردم آمريكا بر اين باورند كه دولت بوش به عمد افكار عمومى را در جنگ با عراق گمراه ساخته است. نظرسنجى هاى شبكه  خبرى ABC و روزنامه  واشينگتن پست در پى سخنرانى جورج بوش رئيس جمهور آمريكا براى جلب حمايت عمومى براى جنگ با عراق صورت پذيرفته است كه بر اين اساس ۵۳ درصد از شهروندان آمريكايى معتقدند كه جنگ با عراق به هيچ وجه ارزش نداشته است. ۵۷ درصد از شهروندان آمريكايى نيز بر اين باورند دولت آمريكا در شواهد و مدارك خود دال بر وجود سلاح هاى شيميايى و بيولوژيكى در عراق مبالغه كرده و افكار عمومى را فريب داده است. اين نظرسنجى ها همچنين نشان مى دهد ۵۶ درصد از مردم نيز با هدايت بوش در جنگ با عراق مخالف هستند و در اين ميان ۴۴ درصد به شدت حمله به عراق را محكوم كرده اند. با اين حال ۵۳ درصد از آمريكايى ها كماكان نسبت به دورنماى استراتژيك عراق در سال آينده خوشبين هستند. نظرسنجى ها همچنين حاكى است از هر ۱۰ آمريكايى  ۶ نفر (۵۸ درصد) خواهان آن هستند كه نيروهاى آمريكايى تا استقرار نظم مدنى و ثبات در عراق در اين كشور بمانند. از سوى ديگر ۴۱ درصد خواستار خروج نظاميان آمريكايى هستند.
اين در حالى است كه دولت بوش خواست نمايندگان آمريكا شامل برخى اعضاى حزب جمهوريخواه در خصوص تعيين جدول زمانى براى خروج نظاميان آمريكايى از عراق را رد كرده است.
رئيس جمهور آمريكا ديروز در پايگاه نظامى «فورت براگ» واقع در شمال ايالت كارولينا حضور پيدا كرده و در مراسم سالروز انتقال قدرت از پل برمر حاكم آمريكايى عراق به مردم اين كشور سخنرانى كرد.
بر اساس نظرسنجى مذكور ۵۱ درصد از مردم آمريكا از عملكرد كلى بوش طى دو دوره رياست جمهورى اش ناراضى هستند و ۴۰ درصد از مردم نيز ابراز رضايت كرده اند. نظرسنجى ديگرى نيز نشان مى دهد كه فقط حدود يك پنجم آمريكايى ها (۲۲ درصد) قبول دارند كه خشونت ها در عراق كمتر شده اند و اين در حالى است كه ۲۴ درصد خشونت ها را در عراق رو به افزايش مى دانند. بيش از نيمى از آمريكايى ها يعنى در حدود ۵۳ درصد اعلام كردند از ديدگاه آنها مردم عراق نسبت به آمريكا و نسبت به دولت عراق نوعى مقاومت منفى دارند. نظرسنجى ها همچنين نشان دادند كه فقط يك چهارم آمريكايى ها با حضور ديك چنى به عنوان معاون رئيس جمهور موافق هستند و اظهارات وى را مبنى بر كاهش خشونت در عراق رد مى كنند.
از سوى ديگر نتايج يك نظرسنجى كه اخيراً توسط شبكه تلويزيونى سى ان ان و روزنامه يو اس  اى تودى به عمل آمده، حاكى از آن است كه ۶۱ درصد آمريكايى ها بر اين باورند كه بوش طرح مشخص و آشكارى براى عراق ندارد. بر اساس اين نظرسنجى تنها ۳۷ درصد از مردم آمريكا گفتند كه رئيس جمهورى اين كشور طرح مشخصى براى عراق دارد. همچنين در اين نظرسنجى ۵۱ درصد از پرسش شوندگان خواستار تعيين يك جدول زمانى براى خروج نيروهاى آمريكايى از عراق شدند و ۴۳ درصد ديگر نيز با تعيين اين جدول زمانى مخالفت كردند. اين در حالى است كه براساس اين نظرسنجى نيمى از پرسش شوندگان معتقدند آمريكا نخواهد توانست دولتى باثبات در عراق برقرار كند.
۵۳ درصد از مردم آمريكا نيز جنگ عراق را اقدامى اشتباه خواندند و ۴۶ درصد از پرسش شوندگان نيز از جنگ عراق حمايت كردند.
http://www.sharghnewspaper.com/840408/html/europe.htm
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 13:3  توسط رضا  | 

 
صادق زيباكلام
آقاى هاشمى! شايد گفتن اينكه شما پيروز واقعى اين انتخابات شديد، بيش از هر چيز خنده دار به نظر برسد اما باور كنيد اين شوخى نيست و شما آقاى هاشمى اتفاقاً پيروز اين داستان شديد. در زبان انگليسى اصطلاحى هست كه مى گويد: «كسى كه آخر از همه مى خندد، خيلى بيش از ديگران خواهد خنديد.» در خصوص شما آقاى هاشمى اتفاقاً نيازى به «صبر» براى «خنده آخر» نيست. شما از هم اكنون هم مى توانيد لبخند بزنيد. لبخند بزنيد آقاى هاشمى و سرتان را بالا بگيريد. آ نكه برد اتفاقاً شما بوديد. شما برديد چرا كه شمارى از موجه ترين علماى قم و مدرسين حوزه شما را تاييد كردند (با اسم). شمارى از صديق ترين و باوفاترين ياران امام و اعضاى بيت معظم له از شما حمايت كردند (با اسم). شمارى از فرهيخته ترين اصحاب قلم، فكر، انديشه، هنر، سينما و فرهنگ ايران از شما حمايت كردند (با اسم). با اسم و رسم ترين پزشكان سرشناس، عالم و فاضل كشور از شما حمايت كردند (با اسم). مديران صنايع (اعم از بخش خصوصى و دولتى)، مديران بانك ها، نويسندگان، هنرمندان و روزنامه نگاران بسيارى از شما حمايت كردند (با اسم). جمعى از فرزندان شهداى سرشناس دفاع مقدس و انقلاب از شما حمايت كردند (با اسم). رهبران اصلاح طلب، ملى- مذهبى هاى سرشناس و استخواندار، بسيارى از آزاديخواهان، فعالين مدنى، حقوقدانان و روزنامه نگاران آزادانديش و مستقل از شما حمايت كردند (با اسم). آقاى هاشمى، شما سرتان در هفته هاى اخير خيلى شلوغ بوده اما حالا كه كارتان كمتر شده فرصتى به خودتان بدهيد و نيم نگاهى به فهرست اسامى، چهره ها، شخصيت ها، علما، فضلا و اساتيدى كه از شما با اسم حمايت كردند بيندازيد. باور كنيد جاى مباهات دارد. آيا چنين حمايت گسترده اى از جانب اهل انديشه، معرفت و دانش  نسبت به يك فرد سياسى ظرف سال هاى گذشته صورت گرفته بود؟ آيا اين شكست است؟ بگذاريد ميليون ها نفر را با سى دى، شبنامه، گفته و نوشته مجاب كنند كه شما به جز فساد و تباهى براى كشور دستاورد ديگرى نداشته ايد. بگذاريد اين طور وانمود كنند كه در اين ۲۶ ساله هر چه مشكل و عيب و نقص بوده از سوى سياست هاى هاشمى بوده و هيچ كس ديگرى و هيچ نهاد و مرجع ديگرى در  مملكت نه قدرتى داشته نه كاره اى بوده. اما آقاى هاشمى بخش عمده اى از ايرانيانى كه مى دانند توسعه چيست، اقتصاد كدام است، سازندگى چيست، صنعت يعنى چه، توليد يعنى چه، سرمايه گذارى يعنى چه، توسعه سياسى، آزادى، تسامح، تساهل، مدارا، تحمل مخالف و خويشتن دارى يعنى چه، به شما راى دادند. بگذاريد ۸ سال عملكرد شما را آنچنان مخدوش و سياه كنند، اما آقاى هاشمى باور كنيد هر كس كه با اقتصاد، توسعه، پيشرفت، عقب ماندگى و توليد سروكارى داشته باشد، نيك مى داند كه اتفاقاً شما در آن هشت سال چه كرديد. بگذاريد شما را اينگونه تخريب كنند، اما صدها هزار تن كه اهل توليد، صنعت، سازندگى، علم و دانش هستند و دستى در اقتصاد دارند به شما راى دادند. بگذاريد شما را به ميليون  ها نفر به عنوان مسبب بدبختى اقتصادى كشور معرفى نمايند اما هنوز در اين مرز و بوم هستند مردان و زنانى كه مى دانند مسبب واقعى كسانى هستند كه جلوى سرمايه گذارى خارجى را گرفتند. نه تنها نگذاردند سرمايه خارجى براى توليد و شكوفايى اقتصادى وارد كشور شود (همچنانكه در مالزى، چين، كره جنوبى، تركيه، تايوان و... شده است) بلكه در نتيجه سوءتدبيرها، ميلياردها تومان سرمايه كشور را راهى امارات و دبى كردند. بگذاريد به ميليون ها نفر بقبولانند كه شما عامل فساد اقتصادى و رانت خوارى بوده ايد اما هستند كسانى كه نيك مى دانند عامل اصلى مفاسد اقتصادى، رانت خوارى و پديده «آقازاده ها»، اقتصاد دولتى ايران است. اتفاقاً آنها جلوى استراتژى توسعه اقتصادى شما را در زمان دو دوره رياست جمهورى تان در جهت غيردولتى كردن اقتصاد ايران گرفتند، بگذاريد شما را عامل گسترش فقر معرفى كنند، بگذاريد هاشمى را عامل گسترش بى عدالتى در جامعه معرفى كنند اما خيلى ها كه سرى در حساب و كتاب دارند نيك مى دانند كه جامعه اى كه به دنبال توليد نرود، آنچه را كه به جاى عدالت توزيع مى كند شعار عدالت اجتماعى، شعار حمايت از محرومين و نهايتاً فقر است. همچنانكه مخالفان شما ظرف ۲۶ سال گذشته مرتكب شده اند. دادتان را به خدا واگذاريد. اما به قول «سهراب»، در همين زمين خاكى و «در همين نزديكى ها» هم هستند كسانى كه سره را از ناسره تمييز مى دهند و به اين راحتى با عوامفريبى و غوغاسالارى نمى توان آنها را تحت تاثير قرار داد. ميليون ها نفر از آنها به شما راى دادند. بسيارى از آنها مى دانستند كه هاشمى براى انقلاب كه بوده، كه هست و كارنامه نيم قرن مبارزه اش چه است. آن روزهايى كه شما در اوج خلجان تصميم گيرى براى آمدن و نيامدن بوديد، من يادداشت معروف «سياستمدار تنها» را در «شرق» نوشتم. نوشته بودم كه شما مى بايستى بياييد و تخريب شويد. نوشته بودم كه فرزندان انقلاب هر كدام دينى به انقلاب دارند و دين شما آن است كه آبرو و حيثيت تان را بر روى انقلاب بگذاريد. آقاى هاشمى ما همه مان رفتنى هستيم، آنكس كه مى ماند و در آخر خواهد خنديد، تاريخ اين مملكت خواهد بود.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 12:48  توسط رضا  | 

در ميز گرد «ايران» با حضور محمدرضا و عليرضا بهشتى
بهشتى و ماجراى نامه مشترك درباره شريعتى
(بخش دوم و پايانى)
217866.jpg
* يكى از نكاتى كه بعضاً در مقام نقد به مرحوم بهشتى طرح مى كنند، اين است كه ايشان نوعى تكروى و حتى خودرأيى داشت. اين نقد را چقدر وارد مى دانيد؟
محمدرضا بهشتى: مرحوم شهيد بهشتى اعتقاد عميقى به هم انديشى و كار جمعى داشت. اين اعتقاد از همان زمان جوانى و نوجوانى با ايشان بود. ايشان عقيده به كار جمعى، درازمدت و عميق داشت و لذا از تك تازى و تكروى هاى فردى بشدت پرهيز داشت و بخش قابل توجهى از عمر خود را صرف تشكيل نهادهاى كوچك علمى مى كرد كه تمرين هم انديشى و كار جمعى بود. موارد فراوانى را مى توان مطرح كرد كه ايشان به اعتبار اعتقادى كه به كار و تصميم جمعى داشت، نظر شخصى خود را كتمان مى كرد.
* اگر مصداق ها و مثال هايى در اين زمينه عرضه كنيد، موضوع شفاف تر خواهد شد.
عليرضا بهشتى: مثالهاى فراوانى مى توان زد. يكى از آنها تصميمى بود كه حزب جمهورى اسلامى در مورد نامزد پيشنهادى خود براى انتخابات دوره اول رياست جمهورى گرفته بود.حزب جمهورى اسلامى به يك فرد خاص نظر داشت اما مرحوم شهيد بهشتى با پيشنهاد آن فرد به عنوان نامزد حزب مخالف بود. اما پس از آنكه بحث و گفت وگوهاى درونى در شوراى مركزى حزب پايان يافت و فرد مذكور، به تصميم حزب، نامزد شد، حتى يك كلمه، پس از آن شهيد بهشتى در سرزنش آن فرد و سرزنش تصميم حزب، بر زبان نياورد، حتى در گفت وگوهاى خصوصى ...
محمدرضا بهشتى: حتى اعلام آن تصميم هم از سوى مرحوم بهشتى صورت گرفت.
عليرضا بهشتى: اين نمونه و نمونه  هاى فراوان ديگر مؤيد اين است كه ايشان به كار جمعى و لوازم آن عميقاً پايبند بود واز تكروى به شدت پرهيز داشت.
*آيا مرحوم بهشتى در مسير نوآورى ها و اصلاح گرى هاى خود، احياناً به ضرورت اصلاح نظام حوزوى هم توجه داشتند؟ و آيا در اين راه به اولويت هايى براى اصلاح اين نظام قائل بودند؟
عليرضا بهشتى: به لحاظ تاريخى، مسأله لزوم بازنگرى نظام آموزشى حوزه و نظام اداره آن، در انديشه مرحوم بهشتى از همان زمانى آغاز مى شود كه ايشان سطوح عالى تحصيلات حوزوى را مى گذراندند. يكى از چيزهايى كه ايشان به آن توجه فراوان داشتند رعايت انضباط فردى و سازمانى در نظام آموزشى حوزه است. در كنار آن، ايشان ضرورت آشنايى طلاب با علوم جديد را مدام متذكر مى شدند. نكته سوم در اصلاح گرى ايشان نسبت به نظام حوزه، سر و سامان دادن به مقوله تبليغ دينى بود. ايشان براى اين مسأله، حتى طرحواره اى هم تدوين كرد كه چاپ هم شده است و در آن به شيوه پرورش طلاب براى تحقيق، تعليم و تبليغ مى پردازد.
*اين ايده ها را جايى هم پياده كرده اند؟
عليرضا بهشتى: اولين جايى كه اين طرح را سعى مى كنند پياده كنند مدرسه مرحوم آيت الله گلپايگانى است...
محمدرضا بهشتى: اولين جا مدرسه دين و دانش نبود؟
عليرضا بهشتى: چرا مدرسه دين و دانش مقدم بود و طلاب در آنجا كلاس هاى شبانه داشتند و مرحوم بهشتى در آنجا زبان خارجه تدريس مى كردند. اما مدرسه آقاى گلپايگانى اولين نهاد مشخص حوزوى بود كه آقاى بهشتى طرح خود را در آنجا پياده كرد.
*دقيقاً در آن مدرسه چه مى گذشت؟
عليرضا بهشتى: در آنجا اولين كار، وضع نوعى نظم بود. طلاب بايد براى ورود، امتحان مى دادند. اگر قبول مى شدند چنانچه سستى و تنبلى مى كردند عذرشان را مى خواستند. البته مدتى بعد اولياى آن مدرسه با بناى كار مرحوم بهشتى مخالفت كردند و لذا ايشان سعى كرد همين طرح را به جايى ديگر منتقل كنند. اين مسأله، نطفه شكل گيرى مدرسه  اى شد كه بعدها مدرسه منتظريه يا به نام بانى آن مدرسه حقانى نام گرفت.
*آقاى بهشتى براى تأسيس مدرسه حقانى، اجازه يا مشاوره اى هم از مراجع آن روز گرفت؟
عليرضا بهشتى: ايشان ظاهراً به سراغ برخى مراجع مى روند واز آنها مى خواهند كه اگر طرح ايشان را قبول دارند به ديگران اجازه دخالت در امور مدرسه را ندهند.
* كسى هم از علماى طراز اول، موافقت تام و تمامى با اين مدرسه داشت؟
عليرضا بهشتى: فكر مى كنم تنها كسى كه كاملاً اين ايده را مى پذيرند مرحوم آيت الله العظمى ميلانى بودند كه شرايط را براى شكل گيرى مدرسه حقانى فراهم مى كنند. اين مدرسه، در واقع بنيان يك نظام نوين آموزشى را استوار مى كند. البته بعدها اين مدرسه دچار مشكلاتى هم شد و در فرايند اجراى آن اهداف با فراز و فرودهايى روبرو شد.
*مرحوم بهشتى اساساً چقدر با آفت ها و آسيب هاى درونى نظام حوزه آشنا بود؟
محمدرضا بهشتى:خب مرحوم دكتر بهشتى، تحصيلكرده حوزه بود و ساليان زيادى را در آنجا سپرى كرده بود. با تحولات درونى حوزه آشنايى كامل داشت.دگرگونى هاى حوزه پس از ورود آيت الله العظمى بروجردى به قم را خيلى خوب مى شناخت. مرحوم دكتر بهشتى، مسير سنتى حوزه در رسيدن به مرجعيت را طى نكرد و اصلاً علاقه اى هم به اين امر نداشت. كسان ديگرى هم در آن روزگار بودند كه مى كوشيدند نهايت استفاده علمى را از حوزه بكنند اما به دنبال مرجعيت نباشند. چرا كه فضاى حوزه را دقيقاً و كاملاً منطبق با علايق و دغدغه  هاى خود نمى ديدند. گذشته از اين، همواره مى كوشيدند به بازانديشى در خصوص وضعيت حوزه بپردازند و احتمالاً تغييراتى در اين مسير بيافرينند. بنابراين به نقايص احتمالى نظام حوزوى به خوبى آشنا بودند.
*حالا بر حسب اين آشنايى با كاستى هاى حوزه، مشخصاً چه قدم هايى براى اصلاح حوزه برداشت؟
محمدرضا بهشتى: بخش مهمى از فعاليت هاى ايشان در قالب فعاليت هاى مدرسه دين و دانش متجلى شد. در مجموع، آشنايى با علوم جديد و زبان هاى بيگانه را گام اول در بهبود وضعيت نظام آموزشى حوزه مى دانست.
*فكر مى كنيد كافى بود؟
محمدرضا بهشتى: اينها را به عنوان حداقل ها در نظر گرفته بودند. يعنى شرط اوليه براى راهيابى و پذيرفته شدن در جهان جديد را آشنا بودن با علوم جديد و زبان خارجه مى دانستند.
*علاوه بر آشنايى با علوم جديد و زبان خارجه چه چيزهايى را ضرورى مى دانستند؟
محمدرضا بهشتى: ببينيد. وجه امتياز و مزيت نسبى دكتر بهشتى بر ديگران اين بود كه همواره به فرداى حوزه و آينده اين نظام علمى حساس بود. بر اين اساس هميشه به دنبال برنامه ريزى و برنامه سازى براى آينده حوزه متناسب با وضعيت آينده علم بود. در اين مسير به شدت دنبال بسط روحيه نظم و انضباط در محيط هاى حوزوى هم بود. علاوه بر اين، در مقام آسيب شناسى به اين نتيجه رسيده بود كه نظام حوزوى از يك تعادل منطقى بى بهره است. تعادل هم در علم و هم حتى در امور عبادى و لذا همواره مى كوشيد چنين تعادلى را به حوزه برگرداند.
* سؤال من اين بود كه آيا ايشان در اصلاح نظام حوزه به يك فرمول مشخص هم رسيدند؟
محمدرضا بهشتى: همه اين مواردى كه اشاره كردم جزو عناصر و مؤلفه هاى فرمول پيشنهادى مرحوم بهشتى است.
* منظورم چيز ديگرى است. مثلاً اگر به مرحوم آقاى مطهرى نگاه كنيد مى بينيد كه ايشان علت العلل وضعيت نابسامان حوزه را بحث ارتزاق روحانيون مى دانست كه نتيجه آن عوام گرايى نهاد روحانيت مى شود. آيا آقاى بهشتى به فرمولى چنين مشخص هم رسيده بودند؟
محمدرضا بهشتى: شايد حسن آقاى بهشتى اين بود كه دنبال علت العلل يا يك عامل يگانه نبود. به گمان ايشان مجموعه اى از آسيب ها است كه حوزه را تهديد مى كند. البته مرحوم بهشتى به بحث ارتزاق روحانيت توجه اكيد داشت و تا جايى كه ممكن بود خود در زندگى شخصى اش از ارتزاق از مسير روحانيت زندگى اش را نمى گذراند بلكه تا دوره اى متكى به مبلغ اندكى در سال از جانب پدر و در دوره اى ديگر به حقوق معلمى خود متكى بود.
* آيا مرحوم بهشتى براى نهاد روحانيت در مقام فهم دين، قائل به «حق ويژه» بودند يا نه ؟
عليرضا بهشتى: ايشان روحانيت را يك طبقه و صنف نمى داند، علاوه بر اين اساساً از به كار بردن واژه «روحانيت» ابا داشت و مى پسنديد كه به جاى آن از واژه «عالم دينى» استفاده شود. چرا كه با طبقه دانستن روحانيت، پاى امتيازات ويژه هم به ميان مى آيد. وقتى از واژه روحانى استفاده مى كنيم، از ديدگاه ايشان ممكن است رابطه منحط مريد و مرادى هم پيش بيايد اما اگر از واژه عالم دينى بهره بگيريم نوع رابطه، رابطه معلم و متعلم خواهدبود. بنابراين از نظر بهشتى، عالمان دينى به اعتبار آنكه با منابع دينى آشنا هستند و عمرى را در تحصيل آنها گذرانده اند مى توانند به طور بالقوه از كسانى باشند كه در حوزه دين صاحبنظر هستند. با اين همه ايشان نه لباس روحانى را نشانه عالم دين بودن مى دانستند و نه ساير شؤون متعارف روحانى را...
* حتى جنس دانش هاى مرسوم در حوزه را هم لازمه عالم دينى شدن نمى دانستند؟
عليرضا بهشتى: كارشناس يك رشته شدن الزاماتى دارد. نياز به مهارت هايى دارد كه بايد آنها را داشته باشد. اما ممكن است شيوه هاى كسب اين مهارت تغيير كند.
* آقاى بهشتى، سنت شكنى هايى هم در حوزه انجام داده اند؟
عليرضا بهشتى: به لحاظ اخلاق فردى و نيز به لحاظ سلوك علمى، از اين دست سنت شكنى ها مى بينيم. ايشان اولين كسى از روحانيون است كه در آن سالهاى خاص، راديو به خانه آورد.
محمدرضا بهشتى: يكى از انتقاداتى كه آن زمان به شهيد بهشتى مى شد اين بود كه ايشان به اتفاق همسرش، براى گردش به صفائيه مى رود. يعنى ايشان اين سنت شكنى را هم انجام داد كه به اتفاق همسرش، تفريحات متعارفى مثل گردش در مناطق خوش آب و هوا را انجام دهد و يا در ايامى كه هنوز روحانى با لباس پشت فرمان نمى نشست، ايشان در تهران و قم رانندگى مى كرد و نظاير اينها...
* به لحاظ آداب و رفتار حوزوى چطور؟
عليرضا بهشتى: به لحاظ اخلاق علمى كه گفتم ايشان طلايه دار آشناسازى طلاب با علوم جديد و زبان هاى خارجه بود. ايشان حتى در مورد دست بوسيدن روحانيون، صلوات فرستادن براى ورود روحانيون به مجلس و مواردى از اين دست نظراتى مغاير و اصلاحى داشت و معتقد بود اين اخلاقيات، روحانيت را به صنف و طبقه تبديل مى كند.
* حالا كه با نظرات مرحوم بهشتى در مورد روحانيت آشنا شديم بد نيست ديدگاه ايشان را در مورد جريان روشنگران دينى زمان خود مثل اقبال، سيدجمال، بازرگان، شريعتى و ... هم بدانيم.
عليرضا بهشتى: مرحوم شهيد بهشتى در مورد برخى از روشنفكران دينى اظهاراتى دارند. در مورد اقبال لاهورى من جايى نديدم كه مرحوم بهشتى سخن گفته باشند ولى در مورد مرحوم بازرگان چندبار اظهار نظر كرده اند. اولاً به پيشكسوت بودن بازرگان در عرصه فعاليت سياسى مبتنى بر دين اقرار كرده اند و با عبارات ستايش آميزى از نقش و تأثيرايشان سخن گفته اند. حتى زمانى كه پس از انقلاب برخى اختلاف سلايق سياسى پيش آمد هيچگاه سخن درشت در حق بازرگان نگفت. در مورد مرحوم شريعتى هميشه تعادل و انصاف را مراعات مى كرد و ضمن آنكه ايشان را در پاره اى موارد نقد مى كرد اما از دايره  انصاف و تعادل خارج نمى شد.
* نقد ايشان بر شريعتى دقيقاً چه بود؟
محمدرضا بهشتى: به طور كلى مرحوم بهشتى، شريعتى را فردى مى داند داراى علقه هاى دينى و صاحب قريحه و ذوق وافر. مطلع به مسائل اجتماعى، آشنا به روحيات و خلقيات ايرانى، صاحب روحيه همكارى با جوانان. در عين حال به برخى ديدگاههاى شريعتى چه در عرصه جامعه شناسى، چه در عرصه تاريخ اسلام و چه در عرصه مطالعات اسلام شناسى نقدهايى داشت.
* آيا آقاى بهشتى هيچ وقت شد كه در برابر موج مخالفت ها عليه شريعتى سخنى به نفع ايشان بگويند؟
محمدرضا بهشتى:حالا مسائل ريز و جزيى فراوان است اما بايد به يك نكته تاريخى اشاره كنم و آن، مسأله نامه مشترك مرحوم بازرگان و مرحوم مطهرى درباره شريعتى است ...
* آقاى بهشتى با آن نامه موافق بودند؟
محمدرضا بهشتى:به هيچ وجه. حتى براى جمع آورى آن نامه توصيه كرد.
* برخى گفته اند كه مرحوم بازرگان در پس گرفتن امضاى خود از پاى آن نامه، از مرحوم بهشتى هم مشورت گرفته بودند.
محمدرضا بهشتى: پيش از اين مرحوم بهشتى با هر دو بزرگوار (بازرگان و مطهرى) صحبت كرد و آنها را متقاعد كرد كه اين برخورد مناسبى با شريعتى نيست. مرحوم بازرگان زودتر متقاعد شدند و مرحوم مطهرى هم مدتى دودل بودند اما بالاخره پذيرفتند.
* يعنى بطور كل مى توان نتيجه گرفت كه مرحوم بهشتى، پروژه روشنفكرى دينى را پيشاپيش باطل فرض نمى كردند و آن را رقيب تفكر دينى به شمار نمى آوردند؟
عليرضا بهشتى: مرحوم آقاى بهشتى به لحاظ آنكه روشنفكران دينى را طرفداران مكتب راهنماى عمل مى دانستند و معتقد بودند روشنفكران دينى به حضور دين در عرصه عمومى عقيده دارند به طور كلى اين جريان را نفى نمى كرد. اما در عين حال انتقاداتى هم به آنها داشت.
* آن نقدها چه نقدهايى بود؟
عليرضا بهشتى: مثلاً در مورد افراط در برداشت هاى تجربى و علم گرايانه از دين نقد داشتند. اما نكته مهم آن بود كه مرحوم بهشتى همه اين نگاه هاى روشنفكرانه را در مسير تفكر دينى مى دانست، نه مقابل تفكر دينى. ايشان جريان روشنفكرى دينى را جريانى رو به رشد مى دانست كه البته افت وخيزهايى هم دارد و طبيعتاً ايراداتى هم دارد اما مهم آن است كه برآيند كلى اين جريان به نفع دين است.
* سپاسگزاريم.
+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 12:41  توسط رضا  | 

 

زنده یاد مرحوم عالی نسب در دولت مهندس موسوی مشاور اقتصادی بود، در آن وقت مهمترین تصمیم‌های اقتصادی در دولت گرفته می‌شد. و البته تصمیم‌های سیاسی و فرهنگی هم. پس از آن دوره اندک اندک دولت در حاشیه قرار گرفت و نهادهایی مثل شورای عالی امنیت و شورای اقتصاد و شورای عالی انقلاب فرهنگی تبدیل به شوراهای اصلی تصمیم گیری شدند ...
ویژگی آقای عالی نسب این بود که گاه با یک جمله یک تاریخ را خلاصه می‌کرد. یک روز در دولت بحث جزیره‌ی کیش مطرح بود و دشواری‌های اداره و توسعه‌ی آن در شرایط جنگی کشور. آقای عالی نسب گفت: کیش مثل یک گیتار شکسته است که بعد از سقوط تزار به یک خانواده مستضعف روسی به ارث رسیده باشد، سرگردان و حیران نمی‌داند با چنین میراثی چه کند. به گمانم می‌توان گفت که در نخستین دهه‌ی هزاره‌ی سوم پس از فروپاشی شوروی، و پس از گذار نزدیک به یک سده از پیروزی انقلاب اکتبر، کمونیسم که قرار بود به ندای عدالتخواهی و آزادی طلبی مردم پاسخ گوید، تصویرش مثل گیتار شکسته‌ای است که هیچ کس حاضر نیست میراث بر آن باشد و دیگر صدایی از آن هم به گوش نمی‌رسد ...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 12:28  توسط رضا  | 

  نويسنده : شهاب الدين طباطبايي اردکانی

شرق: «محمود احمدى نژاد رئيس جمهور منتخب ايران شد.» جمله اى كه در نيم روز چهارم تيرماه بر روى خروجى اكثر خبرگزارى ها نقش بست، و از آن لحظه تحليل چرا و چگونگى پديده سوم تير، شادى هواداران نامزد پيروز، رايزنى ها براى دولت آينده ، بهت و حيرت همراه با ناراحتى هواداران نامزد ناكام انتخابات، حرف هاى مردم كوچه و بازار، پيام هاى گوناگون تبريك و رهنمود و... شروع شد و تا اطلاع ثانوى هم ادامه مى يابد. يك ماه و چند روز ديگر روز دوازدهم مرداد، تنفيذ حكم رياست جمهورى انجام مى شود و از آن روز رئيس جمهور منتخب، رئيس جمهورى اسلامى ايران مى شود و ساختمان سفيد رياست جمهورى محل استقرار او. دوازدهم مرداد، روز سلام به رئيس جمهور جديد است و البته خداحافظى با خاتمى و اين دومى حتى نوشتن و گفتنش هم سخت است. مى گوييم و به درستى كه به برخى عملكرد و گفتار خاتمى به ويژه در دو سه سال اخير انتقاداتى داريم و بارها گفته ايم و او نيز نيك مى داند اينها را و خودش هم به بعضى از آنها واقف است و البته دلايلى ناگفته نيز دارد. اما دوازدهم مرداد روز خداحافظى است، خداحافظى با دوستى كه حتى اگر سيل سخت ترين انتقادات را به سويش روان داشته ايم سهمى قابل توجه از دوستى و محبت او در قلب هايمان موجود است. خداحافظى با محمد خاتمى، مرد صبورى كه به رغم دغدغه ها و گرفتارى هاى روزافزون، هميشه با مردمانش با تبسم و خوشرويى سخن گفت، حالا كه فكر مى كنم كار چندان ساده اى هم نيست! به ياد اشك هاى پاك و مظلوم خاتمى مى افتم، جمعه چهارم ارديبهشت ۱۳۸۰ كه براى ثبت نام دور دوم و با اصرار و درخواست بسيارى به وزارت كشور رفت. او آن روز بغض در گلو خفته اش را رها كرد تا آيينه زلال اشك هايش رنج هايى را كه بر دل داشت به رخ بكشد. با خاتمى خداحافظى مى كنيم در ميانه اى كه همه از تاريكى ها و ياس و نوميدى سخن مى گفتند او همچنان صادقانه و مصمم اميد اين مردم را پاس داشت، او از نارواهايى كه بر او روا شده بود سخن نگفت تا مبادا تنش و تشنج بر جامعه حاكم شود. او همچنان عزت و اقتدار اين ملك و ملت را نويد داد و هرگز با مردمانش ريا نكرد. دوازده مرداد روز خداحافظى با مردى است كه انديشه هاى خردمندانه اش، صداقت و صميميت اش ماندگار و ستودنى است. خداحافظى با خاتمى، البته سلامى از جنس ديگر نيز با خود به همراه دارد. انديشه خاتمى و آنچه دستاورد حركت اصلاح طلبى مردم ايران در طول ۸ سال گذشته بوده توشه اى است كه با او اندوخته ايم و در مسيرى كه بارها خودش به آن اشاره كرده، به كار مى بنديم، به تشكيل و گسترش جامعه مدنى توانمند، نقاد و نظارت كننده مى پردازيم. از خاتمى آموخته ايم كه نقد سازنده را با تخريب و هتاكى يكى ندانيم، ما نيز چنين مى كنيم، آموخته ايم انديشه اى را كه نمى پسنديم نقد كنيم نه آنكه به هجو واستهزاء آن بپردازيم، چنين مى كنيم. پس مى گويم سلام خاتمى، خداحافظى با تو سخت است.
http://www.emrouz.info/ShowItem.aspx?ID=3663&p=1

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم تیر 1384ساعت 12:17  توسط رضا  | 

علامه طباطبایی:
 
همي گويم و گفته ام بارها........................بود کيش من مهر دلدارها
پرستش به مستي است در کيش مهر........برون اند زين جرگه هشيارها
به شادي و آسايش و خواب و خور..............ندارند کاري دل افگارها
به جز اشک چشم و به جز داغ دل .............نباشد به دست گرفتارها
کشيدند در کوي دلدادگان ........................ميان دل و کام، ديوارها
چه فرهادها مرده در کوهها ......................چه حلاجها رفته بر دارها
چه دارد جهان جز دل و مهر يار ..................مگر توده هايي ز پندارها
ولي رادمردان و وارستگان ........................نبازند هرگز به مردارها
مهين مهر ورزان که آزاده اند .....................بريزند از دام جان تارها
به خون خود آغشته و رفته اند ..................چه گلهاي رنگين به جوبارها
بهاران که شاباش ريزد سپهر ...................به دامان گلشن ز رگبارها
کشد رخت،سبزه به هامون و دشت ..........زند بارگه ،گل به گلزارها
نگارش دهد گلبن جويبارها ......................در آيينه ي آب، رخسارها
رود شاخ گل در بر نيلفر ..........................برقصد به صد ناز گلنارها
درد پرده ي غنچه را باد بام ......................هزار آورد نغز گفتارها
به آواي ناي و به آهنگ چنگ ...................خروشد ز سرو و سمن، تارها
به ياد خم ابروي گل رخان .......................بکش جام در بزم مي خوارها
گره از راز جهان باز کن ............................که آسان کند باده، دشوارها
جز افسون و افسانه نبود جهان ................که بستند چشم خشايارها
به اندوه آينده خود را مباز ........................که آينده خوابي است چون پارها
فريب جهان مخور زينهار ..........................که در پاي اين گل بود خارها
پياپي بکش جام و سرگرم باش ...............بهل گر بگيرند بيکارها
+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم تیر 1384ساعت 21:57  توسط رضا  | 

خبرگزاری " مهر" - گروه دین و اندیشه : در آستانه شهادت آیت الله سید محمد حسین بهشتی نگاهی به زندگی و آثار وی می کنیم .

( الف) سال شمار زندگی شهید بهشتی

2 آبان 1307 تولد در محله لُنبان اصفهان در یک خانوادة روحانی (پدر: حجت الاسلام سید فضل الله حسینی بهشتی. مادر: معصومه بیگم خاتون آبادی. پدر بزرگ مادری: آیت الله العظمی میر محمد صادق خاتون آبادی) ؛ 1311 :‌ آغاز تحصیل در سن چهار سالگی؛ 1314 : تحصیل در دبستان ثروت (اصفهان) ؛ 1317: تحصیل در دبیرستان سعدی (اصفهان) ؛ 1321: ترک تحصیل در دبیرستان (سال سوم) و آغاز تحصیل علوم حوزوی در مدرسه صدر (اصفهان) ؛ 1324: تحصیل ادبیات عرب,، فقه و اصول ، منطق و دروس ابتدایی فلسفه (اصفهان) ؛ شهریور 1325: مهاجرت و اقامت در مدرسه حجتیه و استفاده از محضر اساتیدی چون آیت الله داماد، آیت الله اردکانی (قم) ؛ فروردین 1326: شروع درس در محضر امام خمینی، آیت الله حجت و آیت الله العظمی بروجردی (قم) ؛  رمضان 1326:‌ آغاز سفرهای تبلیغی به دورترین روستاها همراه آقایان مرتضی مطهری و حسینعلی منتظری به توصیه آیت الله العظمی بروجردی ؛ 1327:‌ مباحثه و آشنایی با آقایان محمد مفتح,، موسی شبیری زنجانی،‌ موسی صدر، ناصر مکارم شیرازی، احمد آذری قمی، سید مهدی روحانی، علی مشکینی اردبیلی و عبدالرحیم ربانی شیرازی ؛  1328:‌ شروع جلسات « گفتار ماه » و انتشار مقالات آن جلسه‌ها در کتابهای « گفتار ماه» و « گفتار عاشورا»؛ 1329: شرکت در امتحان دیپلم ادبی و امتحان ورودی دانشکدة معقول و منقول ( الهیات و معارف اسلامی) دانشگاه تهران ؛1330: عزیمت به تهران و آموختن زبان انگلیسی (به طور فشرده) ؛ 29 / 4 / 1330: حضور در ستاد اعتصاب تلگراف‌خانة اصفهان، علیه صحبتهای قوام و سخنرانی که منجر به احضار در شهربانی شد ؛ 1330: بازگشت به قم و تدریس زبان انگلیسی در دبیرستانها و تکمیل تحصیلات و تدریس در حوزة علمیه قم؛ آشنایی با علامه سید محمد حسین طباطبایی و شرکت در جلسات بحث کتاب « اصول فلسفه و روش رئالیسم» ؛ 1333: تأسیس دبیرستان « دین و دانش» در قم ؛ 1334: اخذ مدرک کارشناسی رشته معقول ( فلسفه و حکمت اسلامی) با عنوان پایان نامه « بساطت یا ترکب جسم» زیر نظر دکتر محمود شهابی و تصویب هیأت داوران با درجة عالی از دانشگاه تهران ؛ 1335: آغاز دورة‌ دکتری در رشتة معقول؛ 1338: تهیه و تنظیم کتاب « نماز چیست؟» ؛ 1339: سازماندهی نحوه آموزش در حوزه علمیه قم با همکاری جمعی از فضلا و تشکیل کلاس زبان انگلیسی و مکالمه عربی روزمره و علوم طبیعی برای طلاب مستعد (مدرسه حقانی) ؛ 1339: تهیه و تنظیم مقالة « بانکداری و قوانین مالی اسلام» ، « مقاله عالم خلق و عالم امر در قرآن» و مقاله « یک قشر جدید در جامعه ما» ؛ شهریور 1340: اجرای آزمایشی طرح نوین آموزش در حوزه به همراه آقایان علی مشکینی، عبدالرحیم ربانی شیرازی و همکاری آیت الله العظمی گلپایگانی؛ 1340: تهیه و تنظیم مقاله‌های « حکومت در اسلام» و « قانون علیت در علم و دین» در کنار سخنرانی‌های مهم در جلسات ماهیانة انجمن اسلامی مهندسین ؛ خرداد 1341: زمینه سازی نهضت برای رهبری امام خمینی با ایجاد « کانون دانش آموزان قم»  با همکاری آقای محمد مفتح ؛ 1342: پیشنهاد امام خمینی جهت اقامت در اصفهان به منظور سامان دادن به فعالیتهای مبارزاتی آن شهر و عدم پذیرش ایشان به علت اهمیت شهر قم ؛ 1342: تشکیل هسته تحقیقاتی به منظور کار پژوهشی دربارة حکومت اسلامی و ایراد سخنرانی‌های مهم از جمله سخنرانی در جشن مبعث دانشگاه تهران ؛ 1342: منع اقامت در قم به دستور ساواک و مهاجرت به تهران؛ عضویت در شورای روحانیت و فقاهت هیئتهای مؤتلفه اسلامی به توصیه امام خمینی همراه آقایان مرتضی مطهری، محی الدین انواری، و مهدی مولایی ؛ 1343: منتظر خدمت شدن از آموزش و پرورش بر اثر فشارهای ساواک و سخنرانی در جشن میلاد پیامبر(ص) در مدرسه چهارباغ که منجربه احضار در شهربانی اصفهان شد ؛ فروردین 1344: عزیمت به آلمان با توصیه مراجع تقلید و ایجاد مرکز اسلامی هامبورگ ( آلمان ) ؛ 1345:‌ ارسال و تنظیم گزارشاتی از مرکز اسلامی هامبورگ برای مبارزان داخلی همچون آقایان محمد علی رجائی ، مرتضی جزایری، مهندس مهدی بازرگان و مرجع مبارز آیت الله العظمی میلانی و ... ؛  1347:‌ تهیه و تنظیم کتاب « صدای اسلام در اروپا» به پنج زبان دنیا ؛ 1348: تهیه و تنظیم مقاله‌های « کدام مسلک» و « نقش ایمان در زندگی اسلام» ؛ تابستان 1348: سفر به عراق و دیدار و گفت وگو با امام خمینی، آیت الله  خوئی، آیت الله سید محمد باقر صدر و آیت الله  حکیم ؛  1348: سفر به کشورهای سوریه و لبنان و ترکیه و بازدید از فعالیتهای اسلامی و تجدید عهد با امام موسی صدر ؛ 1349: بازگشت به ایران و ممنوعیت خروج از کشور به دستور ساواک ؛ 1349: پرونده سازی ساواک به واسطه سخنرانی‌ها و فعالیتها در آلمان به ویژه سخنرانی پیرامون « خداپرستی و قوانین عادلانه اسلام» ؛ 18 / 12 / 1349: اشتغال مجدد در آموزش و پرورش و کسب عنوان کارشناس ارشد کتابهای علوم دینی در« سازمان کتابهای درسی ایران» ؛ 1350: تأسیس مرکز تحقیقات اسلامی با همکاری آقایان سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، محمدجواد باهنر و محمدرضا مهدوی کنی ؛ 1350: آغاز جلسات تفسیر قرآن و تحلیل مسائل سیاسی تحت پوشش هیأت « مکتب قرآن» ؛ 1351: تنظیم طرح ناتمام « ایدئولوژی اسلامی برای نسل جوان» با همکاری آقای مرتضی مطهری (به توصیه امام خمینی) ؛  1351: تهیه و ارسال مقالة « حکم الجهاض و التعقیم فی الشریعة الاسلامیة» جهت کنفرانس سازمان بهداشت جهانی در شهر رباط ( پایتخت کشور مراکش) در زمینة تنظیم خانواده از دیدگاه اسلام ؛  1353: دفاع از پایان نامه دکتری تحت عنوان « مسائل ما بعدالطبیعه در قرآن »، با حضور هیأت داوران آقایان مرتضی مطهری، محمد مفتح، امیرحسین آریان پور و مصلح ( با درجة بسیار خوب) ؛  1353 :‌ تنظیم کتاب « خدا از دیدگاه قرآن» ؛  25 / 8 / 1353: ‌سخنرانی‌های متعدد پیرامون مرجعیت ، رهبری ، امامت و امت که منجر به انعکاس در گزارشات ساواک شد ؛  1354: دستگیری و بازداشت چند روزه در کمیته مرکزی ضد خرابکاری (بر اساس گزارشهای ساواک از سخنرانیها) ؛ 16 / 1 / 1354: برقراری مجدد جلسات « مکتب قرآن» (بعد از بازداشت) ؛  5 / 11 / 1355:‌ ادامه فعالیتهای روشنگرانه علیه رژیم و صدور اعلامیه به مناسبت فوت آقای محمد همایون بنیان گذار حسینیه ارشاد و تبدیل مجلس مزبور به یک تجمع سیاسی اعتراض آمیز؛  1356: برقراری جلسات بحث پیرامون « شناخت از دیدگاه قرآن» (در منزل) ؛ فروردین 1357:‌ سفر به اروپا و آمریکا جهت هماهنگی بین حرکتهای سیاسی معتقد به رهبری امام خمینی ؛  1357: پی‌ریزی جامعه روحانیت مبارز همراه با آقایان مرتضی مطهری ، محمد مفتح، محمد امامی کاشانی، ملکی ، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، علی اصغر مروارید و … ؛  1357: صدور اعلامیه در اعتراض به محاصره منزل امام خمینی در عراق ؛  16 / 7 / 1357: ارسال نامه به رئیس جمهور فرانسه برای حفظ حرمت امام خمینی در مدت اقامت ایشان در آن کشور ؛  30 / 7 / 1357: صدور اعلامیه همراه با آقایان محمد جواد باهنر، مرتضی مطهری، مهدی کروبی ومحمد رضا مهدوی‌کنی و محکوم کردن فاجعه مسجد کرمان ؛  آبان 1357: سفر به پاریس جهت مذاکره و هماهنگی با امام خمینی، صدور فرمان امام خمینی برای تشکیل شورای انقلاب؛  14 / 8 / 1357: صدور اعلامیه در اعتراض به حکومت نظامی و کشتار 13 آبان دانشگاه تهران همراه روحانیون از جمله آقایان مرتضی مطهری، ‌محمد مفتح، محمد رضا مهدوی کنی ، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، اکبر هاشمی رفسنجانی؛ 1357: حضور و سخنرانی در راهپیمایی عظیم عاشورا همزمان با اوج مبارزات مردم علیه رژیم ستمشاهی ؛  4 / 11 / 1357: سخنرانی با عنوان « اسلام دین آزادی است» ؛  بهمن 1357: تشکیل شورای انقلاب به فرمان حضرت امام با همکاری آقایان مرتضی مطهری، محمد جواد باهنر،‌ اکبر هاشمی رفسنجانی، سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، سید محمود طالقانی، سید علی خامنه ای ، محمدرضا‌مهدوی کنی، ‌مهدی بازرگان، مصطفی کتیرایی، یدالله سحابی و احمد صدر سید حاج جوادی؛  8 / 11 / 1357: تحصن همراه دیگر روحانیون در دانشگاه تهران به علت ممانعت از آمدن امام خمینی به کشور؛   22 / 11 / 1357: پیروزی باشکوه انقلاب ملت مسلمان ایران ؛ 29 / 11 / 1357: اعلام موجودیت حزب جمهوری اسلامی به همراه آقایان سید عبدالکریم موسوی اردبیلی، اکبر هاشمی رفسنجانی، سید علی خامنه‌ای ، و محمد جواد باهنر ؛  2 / 1 / 1358: سفر به کردستان همراه با آقایان  داریوش فروهر، اکبر هاشمی رفسنجانی، احمد صدر حاج سید جوادی، ابولحسن بنی صدر، به سرپرستی آقای طالقانی برای رسیدگی به تشنجات کردستان ؛ 9 / 3 / 1358: انتشار اولین شماره روزنامه جمهوری اسلامی ( ارگان حزب جمهوری اسلامی)؛ خرداد 1358: انتقاد از اعتراض و اعلام نظر آقای حسن نزیه درباره کمیته های انقلاب ؛26 / 3 / 1358: مصاحبه مطبوعاتی دفاع و توضیح دربارة مجلس خبرگان ؛ 30 / 4 / 1358:‌ شرکت در ائتلاف بزرگ احزاب و سازمانها برای نمایندگی مجلس خبرگان ؛  15/5/1358: اعلام نتایج قطعی مجلس خبرگان و تعلق 60% آراء مأخوذه (931 /538/ 1) از حوزه انتخابیه تهران برای دکتر بهشتی ؛  19/5/1358: پاسخ به معترضان و منتقدان انتخابات مجلس به علت کسب آراء بالا توسط اعضاء حزب جمهوری اسلامی ؛  4 / 12 / 1358: ‌حکم امام به دکتر بهشتی مبنی بر مسئولیت دیوان عالی کشور ؛  2 / 1 / 1359:‌ سفر به مناطق جنگی غرب و جنوب کشور ؛ 29 / 3 / 1359: اظهار نظر دکتر بهشتی درباره ماجرای نوار سخنرانی آقای حسن آیت ؛  مرداد 1359: سفر دکتر بهشتی به آذربایجان و سخنرانی در جمع ارتشیان به منظور ترغیب شرکت فعالانه آنها در جنگ ؛ مرداد 1359: سفر دکتر بهشتی به آمل و سخنرانی در جمع مردم ؛ 12 / 6 / 1359: سخنرانی درباره کابینه آقای رجایی و اشغال سفارت آمریکا ؛ 29 / 8 / 1359: سخنرانی دکتر بهشتی در راهپیمایی بزرگ تاسوعا (تهران) ؛ 4 / 9 / 1359: موضع گیری و اعلام نظر درباره « مکتب و تخصص» ؛  آذر 1359: تعیین هیأت سه نفره منتخب امام در مورد اصلاحات ارضی و واگذاری زمین ( آقایان حسینعلی منتظری، علی مشکینی، سید محمد حسینی بهشتی) ؛ 16 /10/ 1359: سفر به مشهد و سخنرانی در پادگان ارتش ؛ 2 /10 / 1359: سخنرانی و اعلام نظر درباره لیبرالیسم و آزادی ؛  16 / 11 / 1359: اظهار نظر درباره گروگانها و اسناد سفارت آمریکا ؛  23/11/1359: سخنرانی در قم و اعلام مواضع ضد آمریکایی ؛ 25/11/1359: مصاحبه با روزنامه کیهان درباره تعدیل ثروتها، اسناد سفارت آمریکا و دادگاههای مدنی ؛ 30/11/1359: مصاحبه مطبوعاتی و اعلام نظر دربارة حمله به سخنرانیها و شخصیتها (بعد از حمله به سخنرانی حجت الاسلام حسن لاهوتی در رشت) ؛  7/12/1359: مصاحبه مطبوعاتی و اظهار نظر درباره سندهای مربوط به سفر آلمان، چماقداری و آزادی 3 گروگان انگلیسی ؛ 14/12/1359: سخنرانی در زمینه جنگ و اظهار نظر دربارة هیأت اعزامی به ایران برای آتش بس با عراق ؛ 21/12/1359: اظهار نظر و موضع گیری علیه وقایع دانشگاه و خروج عده ای از نمایندگان به عنوان اعتراض ؛ 28/12/1359: مصاحبه مطبوعاتی و اعلام نظر در خصوص مشکلات داخلی و قضایای جنگ ؛  827/1/1360:‌ مصاحبه مطبوعاتی و بیان مسائل در رابطه جنگ و مسائل روز؛ 7/2/1360: بیانیة 10 ماده ای امام خمینی برای حل اختلاف سران کشور ؛ 17/2/1360:‌ دیدار از جبهه‌های جنوب (اهواز) ؛ 31/2/1360: مصاحبه مطبوعاتی درباره تغییرات در قوه قضاییه و مسئله سرقت اسناد وزارت خارجه ؛ 6/3/1360: مصاحبه مطبوعاتی و توضیح درباره جو متشنج جامعه ؛ 14/3/1360: مصاحبه مطبوعاتی با شرکت خبرنگاران خارجی و داخلی و اظهار نظر درباره هیأت حل اختلاف و گفته های رئیس جمهور ؛ 17/3/1360: دیدار از جبهه‌های جنوب و شرکت در سمینار جنگ و جهاد و سخنرانی در اهواز ؛ 21/3/1360:‌ مصاحبه مطبوعاتی و موضع گیری دربارة اختیارات رئیس جمهور طبق قانون اساسی ؛ 30/3/1360: مصاحبه مطبوعاتی و طرح مسائل مربوط به تخلفات  ابوالحسن بنی صدر ؛7/4/1360: انفجار بمب در دفتر مرکزی حزب جمهوری اسلامی و شهادت آیت الله سید محمد حسینی بهشتی همراه 72 تن از یاران انقلاب .


( ب) آثار شهید بهشتی :

( ب-1)  کتابها

آموزش مواضع (جلسه 3). تهران: انتشارات حزب جمهوری اسلامی، 1360؛  آموزش مواضع (جلسه 4). تهران: انتشارات حزب جمهوری اسلامی، 1360؛ آموزش مواضع (جلسه 6). تهران: انتشارات حزب جمهوری اسلامی، 1360؛  آموزش مواضع(جلسه 14). اصفهان: انتشارات حزب جمهوری ؛  از حزب چه می‌دانیم. تهران: حزب جمهوری اسلامی، بی‌تا؛ اقتصاد اسلامی. تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374؛  اهمیت شیوة تعاون، تهران: انتشارت وزارت تعاون، 1374؛ بانکداری و قوانین مالی اسلام، قم: انتشارات مکتب تشیع، 1342؛  باید و نبایدها، تهران: بقعه، 1379؛  بررسی و تحلیلی از جهاد، عدالت، لیبرالیسم، امامت، تهران: حزب جمهوری اسلامی،1361؛  بهداشت وتنظیم خانواده، تهران: بقعه، 1379؛  پنج گفتار، قم: انتشارات قم ، بی‌ تا؛  التوحید فی القرآن . قسم الدراسات الاسلامیه: 1404؛ توکل از دیدگاه قرآن، قم: شفق، بی‌ تا؛  حج در قرآن، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374؛  حق و باطل، تهران: بقعه، 1378؛  خدا از دیدگاه قرآن، تهران: بقعه، ‌1379؛ دکتر شریعتی جستجوگری در مسیر شدن، تهران: بقعه، 1378؛ ربا در اسلام، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1374؛  رسالت دانشگاه و دانشجو، قم: تشیع،‌ بی تا؛  روش برداشت از قرآن، تهران: نشر سید جمال، بی تا؛  سرود یکتاپرستی، تهران: بقعه، 1379؛  سلسله درسهای اسلامی ـ مسأله مالکیت 1، تهران : نشر سید جمال ،‌ بی تا ؛  سلسله درسهای اسلامی ـ شناخت ، تهران : نشر سید جمال؛  شناخت از دیدگاه فطرت ، تهران : بقعه ،‌1378؛  شناخت از دیدگاه قرآن،‌ تهران: بقعه ، 1378؛  طرح لایحه قصاص،  قم : ناصر، 1360؛ مبارزه پیروز، تهران: سهامی انتشار ، 1341؛  مبانی نظری قانونی اساسی ، تهران: بقعه، 1378؛  محیط پیدایش اسلام ،‌تهران: دفتر نشر فرهنگ ، 1354؛  مکتب و تخصص ، تهران: حزب ،‌1359؛  نقش آزادی در تربیت کودکان ،‌ تهران: بقعه ، 1380؛  نقش تشکیلات در پیشبرد انقلاب اسلامی ایران ، تهران: ستاد برگزاری مراسم هفتم تیر ،‌1361؛  نماز چیست ؟ تهران: دفتر نشر فرهنگ، 1370؛  وظائف انجمن‌های اسلامی دانشجویان در اروپا در برابر جوانان مسلمان، آلمان غربی، 1345؛ و ویژگی‌های انقلاب اسلامی ایران ، ‌دفتر نشر فرهنگ تهران، 1363. 
 
( ب-2)
مقالات

« آخرین، روزهای زندگی حضرت علی (ع) » ، آزادگان ، س اول ، ش، 68 7 دی ماه 1378 ؛ « آشنایی با مرکز اسلامی هامبورگ» ، اطلاعات ، ش 22230،  9 تیر 1380، ص 6 ؛ « پیدایش انسان از نظر علم و قرآن ، همشهری  س 9، ش 2436، 7 تیر 1380، ص 6 ؛ « تفریح از دیدگاه اسلام»، همشهری، سال 8 ، ش 2152، 8 تیر 1379، ص 12 ؛ « حکومت در اسلام ،‌ حکومت پیامبران »، مکتب تشیع ،‌1339، ش 4، ص 123ـ 128؛  « سه نوع اسلام »،‌ایران، 8 تیر 78، ص 9؛  «‌ عالم خلق و عالم امر »، مکتب تشیع ،‌1341،‌ش 3، ص 127 ـ 143؛ « عادت » (ترجمه) ، مکتب تشیع، 1340، ش 3، ص 127 ـ 143؛ « عرفان»، همشهری، س 7، ش 1862، 6 تیر 1378، ص 9 ؛ « کار دسته جمعی و تعاون »، کارو  کارگر ؛ « گفتاری پیرامون حزب و تشکل »، عروه الوثقی، 20 خرداد 61، سال 4، ش 76، ص 4؛  « ماه مبارک رمضان» ایران ، س 7، ش 1990، 17 آذز 1380، ص 6 ؛ « مراحل اساسی یک نهضت» ، خرداد، سال اول ، ش 156،  7 تیر 1378، ص 6 ؛ « موسیقی از نظر اسلام » ، نشاط، 7 تیر 1378، ص 6 ؛ « نامه آیت الله بهشتی به امام خمینی درباره جریانهای وابسته به بنی صدر و اختلال در سیستم مدیریت کشور» ، جمهوری اسلامی ، 7 تیر 69، ص 10؛  « نامه شهید بهشتی به امام خمینی در مورد دوگانگی موجود میان مدیران حکومتی کشور»، کیهان هوایی، 13 تیر 69، ش 886، ص 26؛ « نامه‌ شهید بهشتی »،‌عروه الوثقی، سال 4 ، ش 100، 12 خرداد62، ص 13؛ و  « نقش روحانیت در جامعه امروز ما » انتخاب ، 7 تیر 1378 ، ص 7   .

( ب-3) سخنرانی‌ها و مصاحبه ها

آیت الله طالقانی از زبان دوستان ، عروه الوثقی، 6 شهریور 59، ش 31، سال 2، ص 8؛ ادارات دولتی به زودی دگرگون خواهند شد، اطلاعات، 3 خرداد 59، ص 4؛  از اختیارات رئیس جمهوری کاسته خواهد شد ، اطلاعات ، 20 مرداد 58؛  از حزب جمهوری اسلامی چه می‌دانیم؟، عروه الوثقی، 13 خرداد59، سال اول ، ش 24، ص 16 و ش 25، ص 4؛  از طرفداران پرو پا قرص آزادیهای سیاسی هستم ، اطلاعات ، 20 اردیبهشت 59، ص 2؛  اسامی کاندیداهای حزب جمهوری اسلامی برای نخست وزیری اعلام شد ، اطلاعات ، 9 مرداد59، ص 16؛  هداف دکتر بهشتی از دیدار ایشان از جبهه های جنگ و ارزیابی از روحیه رزمندگان، پیام انقلاب ، 28آبان 59، ش 20، ص 18؛  امام نفرمودند از مسئولین انت