تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

رهبر انقلاب در ارزيابي خود از هشت سال دولت ‌هاشمي رفسنجاني كه در آخرين ديدار اين دولت با آيت‌الله خامنه‌اي در مرداد 1376 ايراد شد، عملكرد دولت ‌هاشمي را واضح و بدون ابهام توصيف كرد.
متن كامل سخنان رهبر انقلاب به اين شرح است:
بسم‏اللّه‌الرّحمن‏الرّحيم‏
اين يك آزمايش جديدى براى جمهورى اسلامى است كه بحمداللَّه دولتى در پايان يك دوره طولانى ـ كه متشكّل از دو دوره رياست جمهورى است ـ مى‏تواند كارنامه واضح و بي‌ابهامي را از كاركرد خود ارائه دهد؛ و با احساس رضايت وجدانى از آنچه كه انجام داده، و رضايت از حسّ خدمتگزارى نسبت به مردم، صحنه خدمت را به مجموعه ديگرى تحويل دهد.

اميدواريم كه ان‏شاءاللَّه خداوند متعال، جناب آقاى ‌هاشمى و آقايان محترم - همكاران گرامى ايشان - را مشمول اجر‌هاى وافر خودش قرار دهد. بنده هم وظيفه اخلاقى مى‏دانم كه احساس خودم را نسبت به جنابعالى - جناب آقاى ‌هاشمى - و همكارانتان عرض كنم.
اين دوره هشت ساله، براى كشور، يك دوره بسيار پركار و پر تلاش و پر عايد و حقيقتاً دوره بازسازى بود. بازسازى براى ما يك آرزو بود.

من فراموش نمى‏كنم، روز‌هاى بعد از جنگ در آن جلسه‌اى كه به دستور امام تشكيل شد، چند نفرى براى طرح خطوط اصلى بازسازى كشور نشستيم؛ به نظر خودمان آرزو‌هاى بزرگى را در آن نوشته‏‌ها آورديم، بحث كرديم و تصور نموديم، كه ان‏شاءاللَّه در طول چندين سال انجام گيرد. آنچه در اين هشت سال رياست جمهورى شما اتفاق افتاده، از آنچه كه آن روز ما آرزو داشتيم، بيشتر است و حقيقتاً كشور بازسازى شد.

كشورى كه قبل از ويراني‌هاى جنگ هم، حقيقتاً هيچ ميراث زيربنايىِ قابل توجّه و قابل قبولى از رژيم گذشته - كه استقلال اين ملت را نشان دهد - نداشت. بسيارى از آن‏چه را هم كه بود و در طول سال‌هاى متمادى به دست آمده بود، جنگ از دست ما گرفت. بعد از جنگ، ساختن و راه انداختن كشور، راه انداختن مردم و مشتعل كردن احساسِ كار و تلاش و ابتكار و نوسازى و بازسازى، همّتِ بلند و كار پرمرارتى را مى‏طلبيد، كه اين دولت، اين وظيفه را بر عهده گرفت و با موفّقيت انجام داد.

من به شما به خاطر اين زحمت هشت ساله، «خسته نباشيد» عرض مى‏كنم. همچنين به همه برادرانى كه در دولت شما هستند و بودند - بعضى هم بودند و در خلال اين مدّت رفته‌اند - «خسته نباشيد» عرض مى‏كنم. در همه زمينه‏‌ها خيلى زحمت كشيديد، خيلى كار كرديد و حقيقتاً كشور را پيش آورديد.
من نمى‏خواهم بگويم كه همه آرزو‌هاى ما برآورده شده است. از قبيل مسائل مربوط به عدالت اجتماعى و مسائل مربوط به قشر‌هاى گوناگون، كار‌هاى زيادى وجود دارد كه بايستى به مرور انجام گيرد و ان‏شاءاللَّه دولت‌هاى بعدى آن‌ها را انجام خواهند داد؛ ولى آنچه كه بر عهده اين دولت بود و در طول هشت سال در زمينه بازسازى مى‏توانست انجام بگيرد، بحمداللَّه به بهترين وجهى انجام گرفته است. خداوند ان‏شاءاللَّه به همه شما اجر دهد و از شما راضى باشد و به اين تلاشى كه كرديد و به نتايج كارتان، بركت دهد، كه بتواند زمينه خوبى براى كار‌هاى بعدى باشد.
لازم مى‏دانم - بخصوص - نظر خودم را درباره بخشى از علل موفّقيت اين دولت ذكر كنم. هم اين‌ها براى مردم نافع است، هم براى مسئولينى كه در طول زمان - در آينده - حضور خواهند داشت، بلاشك نافع است.

بخش قابل توجّهى از اين، به خصوصيّات شخصِ آقاى ‌هاشمى برمى‏گردد؛ يعنى واقعاً برخى از خصوصيات در ايشان هست كه تأثير تام و تمامى در اين موفّقيت‌ها داشته؛ از قبيل برخوردارى ايشان از روحيه كار - پركارى - روحيه ابتكار و نوآورى و ورود در ميدان‌هاى جديد و ناپيموده، همّت بلند در امر سازندگى و نترسيدن از طرح‌هاى بزرگ و اقدام كردن شجاعانه در مورد كار‌هاى بزرگ، شيوه مديريّت باز كه در ايشان وجود داشت و اين به همكاران ايشان امكان مى‏داد كه ابتكار و تلاش خودشان را به كار بيندازند و از آن استفاده كنند.

ايمان عميق به توانايى خود نيز نقش زيادى داشت. همچنين هوشمندى در شناخت مسائل و مضايق و پيدا كردن راه‌حل‌‌ها، بخشى از خصوصياتى است كه بلاشك مؤثّر بود.
يك مقدار هم به كابينه برمى‏گردد كه آن هم كاملاً قابل توجّه است. بخشى از آن، مربوط به لياقت‌هاى آقايانى است كه در مجموعه دولت حضور داشتند - اعم از وزرا، معاونين و مسئولان سازمان‌هاى مختلف و وابسته به رياست‌جمهورى - كه آن‌ها در حدودِ متفاوتى است.

در ضمن، يك نكته مهم در راز موفقيّت‌ها اين بود كه اين كابينه، يك كابينه كارى بود، نه يك كابينه سياسى. معناى كابينه كارى اين نيست كه اشخاصى كه در اين كابينه‌اند، اهل سياست نيستند، يا در سياست دخالت نمى‏كنند؛ بلكه معنايش اين است كه نقطه مشترك و كارى و التقاء آن‌ها - دور آن ميزى كه اسمش هيأت دولت است - اهتمام به انجام كارِ كشور است. اين، نقش زيادى داشت و خيلى خوب بود. خدا را شكر مى‏كنيم.
جناب آقاى ‌هاشمى، به عنوان يك روحانى انقلابى، كارآمد، متديّن و متعبّد، براى مردم ما مطرح هستند و اين خصوصيّاتى است كه در ايشان هست.

من در تمام طول مدّت هشت سال، در جريان كار‌هاى شما آقايان قرار داشتم؛ هم به وسيله‏ى گزارش‌هاى مستقيم، هم از طرقى كه براى اطّلاع گيرى، در دسترس من بوده است. علاوه بر اين كه به طور مستمر - اقلاً هفته‌اى يك بار - جناب آقاى ‌هاشمى با من ملاقات مى‏كردند. در اين ملاقات‌ها و جلسات، گزارش كار‌ها، طرح مسائل، طرح مشكلات، نظرخواهى و مشاوره در امور گوناگون نيز بوده است. اين جلسات، جلساتِ پربركتى بود.

من هم، چه در آن مواردى كه كارى را كه دولت انجام مى‏داده است، به تمام معنا قبول داشتم و به آن معتقد بودم و چه در مواردى كه بخشى از مجموعه برنامه دولت را قبول هم نداشتم - اتّفاق هم افتاده است كه در مجموعِ برنامه دولت، من به گوشه‌اى از كار اعتقادى نداشتم. اين جا‌هايى هم كه اعتقاد نداشتم، گاهى به اين صورت بوده است كه لازم مى‏دانستم اظهار نظر قطعى بكنم و تغيير آن را بخواهم. گاهى هم نه؛ در اين حد لازم نمى‏دانستم، بلكه نظر پيشنهادى داشتم، مطرح مى‏كردم و مورد توجّه قرار مى‏گرفته، اقدام مى‏شده يا نمى‏شده - در همه اين احوال خودم را موظّف مى‏دانستم كه از اين دولت - كه يك دولت حقيقتاً خدمتگزار و با ايمان و داراى حسّ خدمتگزارى و دلسوزى نسبت به مردم بوده است - حمايت كنم. اين، وظيفه ماست. مردم هم حقّاً و انصافاً از دولت شما حمايت و از شما قدردانى كردند.

حال، عمر اين دولت با همين احساس خوب، به پايان رسيد. همه چيز در دنيا، اوّلى و آخرى دارد. به پايان رسيدن مدّت‌ها و سرآمدنِ اَمَد‌ها، جاى تعجّب نيست، و جايى براى استنكار آن هم نيست.
آنچه مهمّ است، اين است كه محصول اين مدّت‌ها چيست؟ مدّت عمر ما هم تمام مى‏شود؛ ناگزير هم بايد تمام شود. آنچه مهمّ است، اين است كه ما در پايان عمر، چنانچه خودمان بتوانيم محاسب‌هاى در كار خودمان بكنيم - كه «فكشفنا عنك غطائك فبصرك اليوم حديد(1)» چشم انسان تيز مى‏شود و مى‏تواند چيز‌هاى ريزتر را كه در امور زندگيش گذشته، ببيند - آيا وجداناً از آنچه كه انجام داد‌ه‌ايم، راضى و خوشحال خواهيم بود، يا نه؟

در مسئوليت‌‌ها نيز همين طور است. انسان بايستى در حين مسئوليت، وقتى به گذشته خود نگاه مى‏كند، ببيند آيا كارى كه خدا و وجدان خود او را راضى كند، انجام داده است يا نه؟
خوشبختانه شما آقايان خوب كار كرديد؛ خوب تلاش كرديد. البته اين، پايان دوران مسئوليت و كار شما هم نيست. حالا اين كار تمام شد، امّا بلاشك هر انسانى در جمهورى اسلامى، وظيفه دارد تا آخرين لحظاتى كه اندك توانايى‏اى در او هست، به وظايف خودش عمل كند و در هر ميدانى كه مى‏تواند، به كشور خدمت نمايد.

شما همه، بايد آماده باشيد كه در جا‌هاى مختلف - چه در دولت آينده، چه در حواشى دولت، چه در كار‌هاى اساسى كه مربوط به امور كشور است - خودتان را آماده خدمتگزارى بدانيد و قرار دهيد. اين، وظيفه ماست.
اين مشاغل، مناصب و عنوان‌ها، فى نفسه ارزشى ندارد. همان طورى كه اميرالمؤمنين فرمود، «الاّ ان اُقيم حقّاً(2)»؛ مگر اين كه انسان با امكانى كه در اختيار او قرار مى‏گيرد، حقّى را بتواند اقامه كند؛ كارى را بتواند انجام دهد. همّت بايد اين باشد و رضايت و خشنودى نيز بايد از اين باشد.

بنده دائماً شما را در طول اين سال‌هاى متمادى دعا مى‏كردم؛ شخص آقاى ‌هاشمى را به نام و حداقل در هر شبانه‏روزى يك مرتبه - و بيش از اين - و شما را نيز همين طور، معمولاً دعا مى‏كردم. باز هم دعا خواهم كرد. اميدوارم ان‏شاءاللَّه خداوند به شما توفيق دهد، بتوانيد كار‌هايى را كه در آينده بر عهده‏تان است، به بهترين وجهى انجام دهيد و كسانى هم كه خواهند آمد، بتوانند دنباله اين كار‌ها را بگيرند.

همان طور كه عرض كردم، كار اداره يك كشور و به سامان رساندن مسائل يك كشور و آرزو‌هاى بزرگ، كارى نيست كه در كوتاه مدّت انجام گيرد. بخشى از كار‌ها - كه همين كار سازندگى است - به بهترين وجهى انجام گرفته است. مراحل ديگرى در پيش داريم؛ كار‌هاى بزرگ ديگرى در پيش است كه بايستى انجام گيرد. اميدواريم همه كسانى كه در اين ميدان خواهند بود و مسئوليت خواهند داشت، بتوانند اين وظايف را به بهترين وجهى بر عهده گيرند.
ارزيابى من از اين دوره خدمتى و كارىِ شما مثبت است و اميدوارم ان‏شاءاللَّه رضايت مردم از شما، موجب رضايت پروردگار باشد و اگر كمبودى هم در كار‌ها بوده است، خداى متعال به لطف و رحمت و فضل خودش آن را مورد گذشت و مرحمت قرار دهد.

چنانچه ملاحظه شده است، بعضى اوقاتْ افرادى از بعضى از مسئولين انتقاد مى‏كنند - نسبت به بعضى از چيز‌ها - انتقاد‌ها نبايد به معناى نفى خدمت‌ها و كار‌هاى انجام شده، باشد. انتقاد به جاى خود محفوظ است؛ بايد خدماتِ اشخاصى كه خدمت و تلاش خالصانه كرد‌ه‌اند، مورد نظر باشد. هيچ گاه انتقاد، به معناى ناديده گرفتن خدمات و كار‌هاى بزرگ نيست.
اميدواريم ان‏شاءاللَّه خداوند متعال لطف خودش را همواره شامل حال شما قرار دهد، و روح مطهّر امام بزرگوار را از شما راضى و خشنود كند، و ان‏شاءللَّه قلب مقدّس ولىّ عصر را از شما خشنود و شما را مشمول دعاى آن بزرگوار گرداند.
والسلام عليكم و رحمةاللَّه و بركاته‏

http://www.baztab.com/news/25603.php

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 20:38  توسط رضا  | 


 
گردآورى و ترجمه: فرهاد كاوه
117213.jpg
•۱۹۰۵
«ژان پل سارتر» رمان نويس، نمايشنامه نويس، فيلسوف اگزيستانسياليست و منتقد ادبى در سال ۱۹۶۴ براى جايزه نوبل ادبيات انتخاب شد اما او در اعتراض به نظام اجتماعى بورژوا از دريافت جايزه امتناع كرد. او در سال ۱۹۲۹ در دانشسراى عالى پاريس با «سيمون دوبووار» آشنا مى شود و سال هاى زيادى را در كنار هم مى گذرانند.
«ژان پل سارتر» در ۲۱ ژوئن ۱۹۰۵ در پاريس به دنيا آمد. پدرش «ژان باتيست سارتر» افسر نيروى دريايى بود كه در پانزده ماهگى «ژان پل» از دنيا رفت. «سارتر» در نوشته هايش به ندرت از پدرش ياد مى كند. مادرش «آن مارى شوايتزر» برادرزاده «آلبرت شوايتزر» برخلاف پدر «سارتر» نقش مهمى در زندگى اش ايفا مى كند. «سارتر» تحصيلات دبيرستانى خود را در دبيرستان شهر «لاروش» آغاز مى كند اما پس از مدتى محيط پرتنش و عارى از اخلاقيات دبيرستان او را به تغيير محل تحصيل و ادامه تحصيل در دبيرستان «لويى لوگدان» وا مى دارد. در نوزده سالگى وارد دانشسراى عالى پاريس مى شود و چهار سال بعد در امتحانات نهايى رشته فلسفه مردود اعلام مى شود. دليل مردودى «سارتر» عقيده اش در مورد فلسفه بود كه مى گفت: «فلسفه فهميدنى است، نه حفظ كردنى».
در امتحانات سال بعد، سارتر با درجه ممتاز قبول شد و «سيمون دوبووار» و «ژان هيپوليت» رتبه هاى بعدى را از آن خود كردند.
در اين برهه از زمان بود كه آشنايى «سيمون دوبووار» و «ژان پل سارتر» اتفاق افتاد و پس از مدتى به رابطه اى عميق مبدل شد كه تا پايان عمرشان ادامه پيدا كرد. در سال ۱۹۳۱ سارتر به عنوان معلم فلسفه به دبيرستان «لوهاور» رفت و به همين دليل مدت ها از «دوبووار» دور بود و پس از بازگشت هر دو تصميم به ازدواج گرفتند.
بين سال هاى ۱۹۳۳ و ۱۹۳۴ سارتر فرصتى مطالعاتى براى سفر به برلين و مطالعه فلسفه نوين آلمانى به دست مى آورد و در برلين نوشته هاى «هوسرل» و «هايدگر» را مطالعه مى كند و از مفاهيم هر دو تاثير مى پذيرد. آنچنان كه اين تاثيرات بعدها در كتاب هاى «هستى و نيستى» ۱۹۴۱ تحت تاثير هايدگر و «رساله تخيل» (۱۹۳۶)، «نظريه  احساسات» (۱۹۳۹) و «مخيلات» (۱۹۴۰) تحت تاثير «هوسرل» پديدار مى شود.
پس از بازگشت از آلمان در سال ۱۹۳۶ رمان «تهوع» را در شهر لوهاور مى نويسد. «دوبووار» در خاطرات خود نقل مى كند زمانى كه «سارتر» در «لوهاور» تدريس مى كرد دچار تخيلات و توهماتى شده بوده و فكر مى كرد خرچنگ ها او را دنبال مى كنند. كه اين ترس و وحشت در نمايشنامه «گوشه نشينان آلتونا» متجلى مى شود.
«سارتر» اولين رمانش را به انتشارات مشهور «گاليمار» مى برد و «گاستون گاليمار» آن را با ترديد مى پذيرد و نام كتاب را از «ماليخوليا» به «تهوع» تبديل مى كند.
رمان «تهوع» تفسيرى است بر آنارشيسم فلسفى به معناى نفى هرگونه اجبار. در همين سال «ژان پولهان» يكى از سردبيران گاليمار داستان جديد «سارتر» با عنوان «ديوار» را براى چاپ در مجله اش مى پذيرد. در سال ۱۹۳۸ مجموعه داستان هاى ديوار چاپ شد و همان سال «تهوع» به عنوان رمان سال برگزيده شد.
«هنرى پيتر» منتقد شهير فرانسوى در مورد «سارتر» و مجموعه داستان «ديوار»ش مى گويد: «در فرانسه در صد سال اخير پس از بالزاك، تاكنون داستان كوتاهى به اهميت مجموعه داستان هاى ديوار نيامده است.» در همان سال «سارتر» به سمت استاد فلسفه در دبيرستان «لويى پاستور» شهر «نوئى» در نزديكى پاريس منصوب شد. با آغاز جنگ جهانى دوم «سارتر» به جبهه مى رود و در بخش هواشناسى مشغول به خدمت مى شود و فرصت مى يابد تا نوشتن جلد اول از رمان سه جلدى «راه هاى آزادى» را به پايان برساند و در ۲۱ ژوئن ۱۹۴۰ در سى و پنجمين سالگرد تولدش به اسارت ارتش آلمان درمى آيد و يك سال بعد از اسارت آزاد مى شود. پس از آزادى شاهكار فلسفى اش «هستى و نيستى» را كه تحت تاثير «هايدگر» نوشته بود به چاپ مى رساند.
سارتر نمايشنامه نويسى چيره دستى بود. در سال ۱۹۴۳ او نمايشنامه «مگس ها» را به رشته تحرير درآورد و پس از آنكه اين نمايشنامه روى صحنه رفت، موجب شگفتى همگان شد چه از لحاظ ساختار ادبى و فلسفى و چه از لحاظ مفاهيم سياسى كه در لفافه بيان شده بود.
از سال ۱۹۷۳ اين فيلسوف بزرگ قدرت بينايى خود را به تدريج از دست داد و در اواخر عمرش كور شد. او در ۱۵ آوريل ۱۹۸۰ بر اثر التهاب ريه در پاريس درگذشت.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 15:26  توسط رضا  | 

نگاهى به كانديداهاى احتمالى انتخابات رياست جمهورى سال ۲۰۰۸ آمريكا

 
117264.jpg
با اينكه حدود سه سال و نيم تا انتخابات رياست جمهورى آمريكا باقى مانده است، دو حزب اصلى دموكرات و جمهوريخواه به دنبال كانديداهاى نهايى خود هستند و از همين حالا چهره هاى مطرح دو حزب براى كانديداتورى مطرح مى شوند.در آخرين تحول در اين زمينه جوزف بايدن سناتور دموكرات ايالت دلاور روز يكشنبه در يك برنامه تلويزيونى اعلام كرد قصد دارد در انتخابات سال ۲۰۰۸ كانديدا شود. او گفت: «در حال حاضر قصد من اين است كه در انتخابات ۲۰۰۸ كانديدا شوم.» البته بايدن تاكيد كرد كه تا پايان سال جارى به دنبال متحدان و حاميانى خواهد بود و در پايان سال با توجه به حمايت هايى كه به دست آورده، تصميم نهايى اش را خواهد گرفت. «من در ماه نوامبر يا دسامبر امسال شانس خود را براى پيروزى در رقابت هاى درون حزبى خواهم سنجيد و آن گاه تصميم نهايى ام را خواهم گرفت.» بايدن در سال ۱۹۸۸ نيز كانديداى رياست جمهورى آمريكا بود ولى به دليل افشاى يك ماجراى سياسى مجبور شد از رقابت ها كناره گيرى كند.بايدن مشهورترين سناتور دموكرات عضو كميته روابط خارجى سناى آمريكا و يكى از منتقدان شناخته شده سياست هاى جورج بوش در عراق است. بايدن چند ماه پيش نيز اعلام كرده بود ممكن است در انتخابات سال ۲۰۰۸ كانديدا شود ولى دو سال براى تصميم گرفتن نياز دارد.اعلام تقريباً قطعى كانديداتورى جوزف بايدن نشان دهنده آن است كه رقابت هاى رياست جمهورى سال ۲۰۰۸ آمريكا خيلى زود آغاز شده است.رقباى احتمالى او در حزب دموكرات عبارتند از:
۱ - هيلارى كلينتون سناتور ايالت نيويورك و همسر بيل كلينتون رئيس جمهور سابق آمريكا اصلى ترين كانديداى احتمالى حزب دموكرات براى انتخابات ۲۰۰۸ است. هيلارى كلينتون هنوز رسماً اعلام كانديداتورى نكرده و در چند مصاحبه گفته است كه فعلاً فقط به انتخابات مجلس سنا در سال ۲۰۰۶ فكر مى كند. بيل كلينتون چندى پيش در مصاحبه اى اعلام كرد اگر هيلارى تصميم به رقابت بگيرد، كاملاً از او حمايت خواهد كرد. به نظر او «هيلارى رئيس جمهورى بهتر از خود من» خواهد بود. با وجود محبوبيت گسترده هيلارى كلينتون در بين دموكرات ها، به نظر مى رسد بعضى از استراتژيست هاى حزب جمهوريخواه از كانديداتورى او استقبال مى كنند. به عقيده آنها زن بودن و ليبرال بودن هيلارى كلينتون از او چهره اى مى سازد كه شكست دادنش براى كانديداى حزب جمهوريخواه ممكن خواهد بود.
۲- جان ادواردز سناتور ايالت كاروليناى شمالى و معاون جان كرى در رقابت هاى انتخاباتى سال ۲۰۰۴ يكى از كانديداهاى احتمالى حزب دموكرات است. از فرداى شكست زوج كرى - ادواردز در سوم نوامبر ۲۰۰۴ همه از احتمال كانديداتورى ادواردز در انتخابات آينده خبر دادند. او رسماً اعلام نكرده كه در انتخابات شركت خواهد كرد يا نه ولى در چند ماه گذشته سفرهاى متعددى به سطح كشور داشته و در جمع اعضاى حزب دموكرات شركت كرده است.
۳- ال گور، كانديداى نهايى حزب دموكرات در انتخابات سال ۲۰۰۰ كه راى سراسرى اش بيشتر از راى جورج بوش نيز ممكن است در انتخابات آينده كانديدا شود. البته ال گور بارها اعلام كرده «قصدى» براى كانديدا شدن ندارد ولى اين مسئله را به كلى تكذيب نكرده است. افزايش سخنرانى هاى گور در ماه هاى اخير و گزارش هاى مطبوعات نشان مى دهد احتمال حضور او در انتخابات منتفى نيست.
۴- جان كرى سناتور ايالت ماساچوست و كانديداى حزب دموكرات در انتخابات سال ۲۰۰۴ نيز در هفته هاى اخير تحركاتى از خود نشان داده است. او نيز در سخنرانى ها و تجمعات شركت مى كند و اين مى تواند نشانه اى براى تمايل او به كانديداتورى در انتخابات آينده باشد. كرى چندى پيش در گفت وگو با سى ان ان گفت: «فكر كردن درباره كانديداتورى در انتخابات سال ،۲۰۰۸ الان ديوانگى است.» و ادامه داد: «اما من تصميم خود را در زمان مطلوب خواهم گرفت و به قضاوت تاريخ نيز توجهى نخواهم كرد.» بيل ريچاردسون نماينده سابق آمريكا در سازمان ملل و فرماندار فعلى نيومكزيكو نيز يكى ديگر از كانديداهاى احتمالى حزب دموكرات براى انتخابات سال ۲۰۰۸ است. در حزب جمهورى خواه نيز بعضى اسامى مطرح شده اند. با توجه به اين كه جورج بوش در اين دوره امكان كانديدا شدن ندارد و ديك  چنى معاون او نيز اعلام كرده كه قطعاً در انتخابات آينده كانديدا نخواهد شد، افراد ديگرى در حزب جمهوريخواه شانس كانديدا شدن دارند. اين اولين بار از انتخابات سال ۱۹۲۸ است كه حزب جمهوريخواه فردى غير از رئيس جمهور و معاون او را به عنوان كانديدا مطرح مى كند. جان مك كين سناتور آريزونا يكى از مطرح ترين افراد حزب جمهورى خواه است. مك كين يكى از شناخته شده ترين چهره هاى سياسى در آمريكا است. او در جنگ ويتنام شركت كرده و مدتى نيز اسير بوده است و به همين دليل در آمريكا به او به چشم يك قهرمان ملى نگاه مى كنند. او جزء چهره هاى ميانه رو حزب جمهوريخواه است و شاخه هاى افراطى تر حزب با كانديداتورى او به شدت مخالف هستند. نومحافظه كاران نيز با كانديداتورى او مخالفت خواهند كرد. رودولف جوليانى شهردار نيويورك در زمان حوادث يازده سپتامبر، جورج پاتاكى شهردار فعلى نيويورك و نيوت گينگريچ رئيس سابق مجلس نمايندگان آمريكا از كانديداهاى احتمالى ديگر حزب جمهوريخواه هستند.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 15:22  توسط رضا  | 

محققان می گويند که داشتن دوستان متعدد می تواند باعث افزايش طول عمر شود.

دانشمندان استراليايی می گويند نشست و برخاست با دوستان صميمی در سنين پيری حتی بيش از همنشينی اعضای خانواده به افزايش طول عمر کمک می کند.

تيم محققان تاثير طيفی از عوامل اجتماعی، بهداشتی و عادات شخصی را بر طول عمر بيش از 1500 فرد بالای 70 سال بررسی کرد.

نتيجه اين تحقيقات در نشريه "اپيدمی شناسی و بهداشت جمع" (Epidemiology and Community Health) منتشر شد.

پژوهشگران از داده های موسسه "مطالعات طول عمر استراليا" که جمع آوری آن در سال 1992 در آدلايد در جنوب اين کشور آغاز شد استفاده کردند.

به عنوان بخشی از آن مطالعه، از داوطلبان سوال شد ميزان تماس شخصی و تلفنی آنها با شبکه های اجتماعی مختلف از جمله کودکان، بستگان، دوستان و معتمدان چقدر است.

اين تيم سپس طی دهه بعدی ميزان بقای داوطلبان را زير نظر گرفت.

کاهش اضطراب

معلوم شد که تماس نزديک با کودکان و بستگان، تاثير ناچيزی بر ميزان بقای فرد دارد.

با اين حال، افرادی که دارای قوی ترين شبکه دوستان و آشنايان بودند احتمال زنده بودنشان در پايان دوره مطالعه بيش از کسانی بود که دارای کمترين دوستان بودند.

پس از به حساب آوردن متغيرهايی مثل عادات شخصی، سلامتی و زمينه های اجتماعی، شانس ادامه زندگی افرادی که به قوی ترين شبکه اجتماعی از دوستان تعلق داشتند 22 درصد بيش از کسانی بود که به ضعيف ترين شبکه متعلق بودند.

اين موضوع حتی در صورتی که فرد تغييرات عمده ای مثل مرگ همسر يا يکی از اعضای نزديک خانواده را تجربه کرده صادق بود.

دانشمندان اشاره کردند که وجود دوستان در اطراف فرد احتمالا او را تشويق می کند بيشتر مراقب سلامت خود باشد و به علاوه از احساسات منفی همچون اضطراب و افسردگی در دوران سختی و ناخوشی می کاهد.

http://www.bbc.co.uk/persian/science/story/2005/06/printable/050616_si-friendship-longevity.shtml

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 15:14  توسط رضا  | 

مصطفي گفت: اگر رضايت ندهيد، شهيد نمي‌شوم
غاده چمران

زندگي پرفراز و نشيب مصطفي چمران، از ايران تا آمريكا و از جبل‌عامل لبنان تا دهلاويه خوزستان و از دانشگاه تا جنگ و مبارزه، از جمله برگ‌هاي افتخارآفرين است. چندي پيش، «غاده چمران» همسر لبناني شهيد چمران، بخش‌هايي از زندگي مشترك خود با مصطفي چمران را بازگو نمود و اين اظهارات تحت عنوان كتاب «نيمه پنهان ماه» به چاپ رسيد.

آنچه مي‌خوانيد، بخش‌هايي از اين كتاب است: پدرم بين آفريقا و چين تجارت مي‌كر د و من فقط خرج مي‌كردم، هر طوري كه مي‌خواستم. پاريس و لندن را خوب مي‌شناختم، چون همه لباس‌هايم را از آنجا مي‌خريد.
در طي ديداري كه به اصرار امام موسي صدر برگزار شد، ايشان به من گفت: «ما مؤسّسه‌اي داريم براي نگهداري بچّه‌هاي يتيم. فكر مي‌كنم كار در آنجا با روحيه شما سازگار باشد. من مي‌خواهم شما بيايي آنجا با چمران آشنا شوي» و تا قول رفتن به مؤسّسه را از من نگرفت، نگذاشت برگردم.

يك شب در تنهايي همانطور كه داشتم مي‌نوشتم، چشمم به يك نقّاشي كه در تقويمي‌چاپ شده بود، افتاد. يكي از نقّاشي‌ها زمينه‌اي كاملا سياه داشت و وسط اين سياهي، شمع كوچكي مي‌سوخت كه نورش در مقابل اين ظلمت، خيلي كوچك بود. زير نقّاشي به عربي شاعرانه‌اي نوشته شده بود:
«من ممكن است نتوانم اين تاريكي را از بين ببرم، ولي با همين روشنايي كوچك، فرق ظلمت و نور و حق و باطل را نشان مي‌دهم و كسي كه دنبال نور است، اين نور هر چقدر كوچك باشد، در قلب او بزرگ خواهد بود».
آن شب، تحت تاثير اين شعر و نقّاشي خيلي گريه كردم.

هنوز پس از گذشت اين مدّت، نمي‌توانم نهايت حيرتم را در اوّلين برخورد با شاعر آن شعر و نقّاش آن تصوير درك كنم. او كسي نبود جز «مصطفي چمران»... .

مصطفي لبخند به لب داشت و من خيلي جا خوردم، فكر مي‌كردم كسي كه اسمش با جنگ گره خورده و همه از او مي‌ترسند، بايد آدم قسي‌اي باشد، حتي مي‌ترسيدم، اما لبخند او و آرامشش مرا غافلگير كرد... .
مصطفي شروع كرد به خواندن نوشته‌هاي من، گفت: «هر چه نوشته‌ايد خوانده‌ام و دورادور با روحتان پرواز كرده‌ام» و اشك‌هايش سرازير شد... .

من با فرهنگ اروپايي بزرگ شده بودم. حجاب درستي نداشتم و ... .
يادم هست در يكي از سفرهايي كه به روستاها مي‌رفتيم، مصطفي در داخل ماشين هديه‌اي به من داد. اوّلين هديه‌اش به من بود و هنوز ازدواج نكرده بوديم، خيلي خوشحال شدم و همانجا باز كردم ديدم روسري است. يك روسري قرمز با گل‌هاي درشت. من جا خوردم امّا او لبخند زد و به شيريني گفت: «بچه‌ها دوست دارند شما را با روسري ببينند».

من مي‌دانستم بقيه افراد به مصطفي حمله مي‌كنند كه شما چرا خانمي‌را كه حجاب ندارد مي‌آوري مؤسّسه، ولي مصطفي خيلي سعي مي‌كرد ـ خودم متوجّه مي‌شدم ـ مرا به بچه‌ها نزديك كند. نگفت اين حجابش درست نيست، مثل ما نيست، فاميل و اقوام آنچناني دارد، اينها روي من تاثير گذاشت. او مرا مثل يك بچه كوچك قدم به قدم جلو برد، به اسلام آورد... .

آن روز همين كه رسيد خانه (دو ماه از ازدواجشان گذشته بود) در را باز كرد و چشمش افتاد به مصطفي شروع كرد به خنديدن. مصطفي پرسيد «چرا مي‌خندي» و غاده كه چشم‌هايش از خنده به اشك نشسته بود گفت «مصطفي تو كچلي ... من نمي‌دانستم!» مصطفي هم شروع كرد به خنديدن... .

...گفتند داماد بايد بيايد كادو بدهد به عروس. اين رسم ماست. داماد بايد انگشتر بدهد. من اصلا فكر اينجا را نكرده بودم. مصطفي وارد شد و يك كادو آورد، رفتم باز كردم ديدم شمع است. كادوي عقد، شمع آورده بود. متن زيبايي هم كنارش بود. سريع كادو را بردم قايم كردم. همه گفتند چي هست، گفتم «نمي‌توانم نشان بدهم» اگر مي‌فهميدند مي‌گفتند داماد ديوانه است. براي عروس كادو شمع آورده.

مادرم گفت: «حال شما را كجا مي‌خواهد ببرد؟ كجا خانه گرفته؟» گفتم: مي‌خواهم بروم مؤسسه با بچه‌ها » مادرم رفت آنجا را ديد، فقط يك اتاق بود با چند صندوق ميوه به جاي تخت ... .
مادرم يك هفته بيمارستان بستري بود ... مصطفي دست مادرم را مي‌بوسيد و اشك مي‌ريخت. مصطفي خيلي اشك مي‌ريخت. مادرم تعجب كرد. شرمنده شده بود از اين همه محبت.

روزي كه مصطفي به خواستگاري‌اش آمد مامان به او گفت: «شما مي‌دانيد اين دختر كه مي‌خواهيد با او ازدواج كنيد چطور دختري است؟ اين صبح‌ها كه از خواب بلند مي‌شود هنوز رفته كه صورتش را بشويد و مسواك بزند كسي تختش را مرتب كرده ليوان شيرش را جلو در اتاقش آورده و قهوه آماده كرده‌اند. شما نمي‌توانيد با مثل اين دختر زندگي كنيد، نمي‌توانيد برايش مستخدم بياوريد اينطور كه در خانه‌اش هست». مصطفي خيلي آرام اينها را گوش داد و گفت: «من نمي‌توانم برايش مستخدم بياورم، اما قول مي‌دهم تا زنده‌ام، وقتي بيدار شد، تختش را مرتب كنم و ليوان شير و قهوه را روي سيني بياورم دم تخت» و تا شهيد شد، اينطور بود. حتي وقت‌هايي كه در خانه نبوديم در اهواز در جبهه اصرار مي‌كرد خودش تخت را مرتب كند. مي‌رفت شير مي‌آورد خودش قهوه نمي‌خورد ولي مي‌دانست ما لبناني‌ها عادت داريم، درست مي‌كرد.

... من گاهي به نظرم مي‌آمد مصطفي سعه‌اي دارد كه مي‌تواند همه عالم را در وجودش جا بدهد و همه سختي‌هاي زندگي مشتركمان در مدرسه جبل عامل را.
خانه ما دو اتاق بود در خود مدرسه همراه چهارصد يتيم ... يادم هست اولين عيد بعد از ازدواجمان ( كه لبناني‌ها رسم دارند و دور هم جمع مي‌شوند ) مصطفي مؤسسه ماند نيامد خانه پدرم. آن شب از او پرسيدم؛ «دوست دارم بدانم چرا نيامديد خانه پدرم» مصطفي گفت، الان عيد است خيلي از بچه‌ها رفته‌اند پيش خانواده‌هايشان اينها كه رفته‌اند وقتي برگردند براي اين دويست، سيصد نفري كه در مدرسه مانده‌اند تعريف مي‌كنند كه چنين و چنان. من بايد بمانم با اين بچه‌ها ناهار بخورم سرگرمشان كنم كه اينها هم چيزي براي تعريف كردن داشته باشند». گفتم: «خوب چرا مامان برايمان غذا فرستاد نخورديد؟ و نان و پنير و چاي خورديد» گفت: «اين غذاي مدرسه نيست». گفتم: «شما دير آمديد بچه‌ها نمي‌ديدند شما چي خورده‌ايد» اشكش جاري شد گفت: «خدا كه مي‌بيند».

آخرين نامه مصطفي را باز كرد و شروع به خواندن كرد: «من در ايران هستم ولي قلبم با تو در جنوب است در مؤسسه در صور. من با تو احساس مي‌كنم فرياد مي‌زنم مي‌سوزم و با تو مي‌دوم زير بمباران و آتش. من احساس مي‌كنم با تو به سوي مرگ ميروم، به سوي شهادت؛ به سوي لقاي خدا با كرامت. من احساس مي‌كنم هر لحظه با تو هستم حتي هنگام شهادت. حتي روز آخر در مقابل خدا. وقتي مصيبت روي وجود شما سيطره مي‌كند، دستتان را روي دستم بگيريد و احساس كنيد كه وجودتان در وجودم ذوب مي‌شود. عشق را در وجودتان بپذيريد. دست عشق را بگيريد. عشق كه مصيبت را به لذت تبديل مي‌كند مرگ را به بقا و ترس را به شجاعت...».

حتي حاضر نبود كولر روشن كند. اهواز خيلي گرم بود و پاي مصطفي توي گچ. پوستش به خاطر گرما خورده شده بود و خون مي‌آمد اما مي‌گفت، «چطور كولر روشن كنم وقتي بچه‌ها در جبهه زير گرما مي‌جنگند».
غاده اگر مي‌دانست مصطفي اين كارها را مي‌كند، عقب نمي‌آيد اهواز مي‌ماند و اينقدر به خودش سخت مي‌گيرد هيچ وقت دعا نمي‌كرد زخمي‌ بشود و تير به پايش بخورد. هر كس مي‌آمد مصطفي مي‌خنديد و مي‌گفت: «غاده دعا كرده من تير بخورم و ديگر بنشينم سر جايم».

قرار نبود برگردد... من امشب براي شما برگشته‌ام
- نه مصطفي تو هيچ وقت به خاطر من برنگشته‌اي براي كارت آمدي
- امشب بر گشتم به خاطر شما از احمد سعيدي بپرس من امشب اصرار داشتم به اهواز برگردم هواپيما نبود. تو مي‌داني من در همه عمرم از هواپيماي خصوصي استفاده نكرده‌ام ولي امشب اصرار داشتم برگردم، با هواپيماي خصوصي آمدم كه اينجا باشم... .
وارد اتاق شدم ديدم مصطفي روي تخت دراز كشيده فكر كردم خواب است او را بوسيدم. مصطفي روي بعضي چيزها حساسيت داشت يك روز كه آمدم دمپايي‌هايش را بگذارم جلوي پايش خيلي ناراحت شد دويد دو زانو شد و دست‌هايم را بوسيد... آن شب خيلي تعجب كردم كه وقتي حتي پايش را بوسيدم تكان نخورد احساس كردم بيدار است اما چيزي نمي‌گويد چشم‌هايش را بسته بود... و گفت: «من فردا شهيد مي‌شوم» ... ولي من مي‌خواهم شما رضايت بدهيد اگر رضايت ندهيد شهيد نمي‌شوم ... من فردا از اينجا مي‌روم و مي‌خواهم با رضايت كامل شما باشد... آخر رضايتم را گرفت ... نامه‌اي داد كه وصيتش بود گفت تا فردا باز نكنيد.

چرا داشت با فعل گذشته به مصطفي فكر مي‌كرد؟ مصطفي كه كنار اوست. نگاهش كرد. گفت: «يعني فردا كه بروي ديگر تو را نمي‌بينم؟» مصطفي گفت :«نه» غاده در صورتش دقيق شد و بعد چشمهايش را بست گفت: «بايد ياد بگيرم، تمرين كنم چطور صورتت را با چشم بسته ببينم» يقين پيدا كردم كه مصطفي امروز اگر برود ديگر بر نمي‌گردد. دويدم و كلت كوچكم را بر داشتم آمدم پايين. نيتم اين بود مصطفي را بزنم، بزنم به پايش تا نرود ... مصطفي در اتاق نبود... .
...بعد بچه‌ها آمدند كه ما را ببرند بيمارستان گفتند دكتر زخمي‌ شده، من بيمارستان را مي‌شناختم وارد حياط كه شديم من دور زدم رفتم طرف سردخانه. مي‌دانستم كه مصطفي شهيد شده و در سردخانه است زخمي ‌نيست.
من آگاه بودم كه مصطفي ديگر تمام شد... .
احساس مي‌كردم خدا خطرات زيادي رفع كرد به خاطر مرد صالحي كه يك روز قدم زد در اين سرزمين به خلوص ... مصطفي ظاهر زندگيش همه سختي بود. واقعا توي درد بود مصطفي. خيلي اذيت شد. شب‌ها گريه مي‌كرد راه مي‌رفت ..بيدار مي‌ماند ..آن لحظه در سردخانه وقتي ديدم مصطفي با آن سكينه خوابيده، آرامش گرفتم.

چون ما در تهران خانه نداشتيم، در مسجد محل، محله بچگي‌اش غسلش داده بودند و او با آرامش خوابيده بود من سرم را روي سينه‌اش گذاشتم و تا صبح در مسجد با او حرف زدم ... .
... تا ظهر مراسم تمام شد و مصطفي را خاك كردند. آن شب بايد تنها برمي‌گشتم آن لحظه احساس كردم كه مصطفي واقعا تمام شد... . بعد از شهادت مصطفي از خانه بيرون آمدم چون مال دولت بود هيچ چيز جز لباس تنم نداشتم حتي پول داشتم خرج كنم ... .
... هر شب را يكجا مي‌خوابيدم و بيشتر در بهشت زهرا كنار قبر مصطفي ... .

از لبنان كه آمديم هرچه داشتيم گذاشتيم براي مدرسه و در ايران هم كه هيچ ... .
مي‌گفت دوست دارم از دنيا بروم و هيچ نداشته باشم جز چند متر قبر و اگر اين را هم يكجور نداشته باشم بهتر است ... .
خدايا من از تو يك چيز مي‌خواهم با همه اخلاصم كه محافظ غاده باش و در خلا تنهايش نگذار! من مي‌خواهم كه بعد از مرگ او را ببينم در پرواز. خدايا! مي‌خواهم غاده بعد از من متوقف نشود و مي‌خواهم به من فكر كند مثل گلي زيبا كه در راه زندگي و كمال پيدا كرد و او بايد در اين راه بالا و بالاتر برود. مي‌خواهم غاده به من فكر كند، مثل يك شمع مسكين و كوچك كه سوخت در تاريكي تا مرد و او از نورش بهره برد براي مدتي بس كوتاه.
مي‌خواهم او به من فكر كند، مثل يك نسيم كه از آسمان روح آمد و در گوشش كلمه عشق گفت و رفت به سوي كلمه بي‌نهايت.

http://www.baztab.com/news/25593.php
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 14:24  توسط رضا  | 

جامعه شناس سياسى،  متفكر و عالم علم سياست
متولد ،۱۳۳۲ همدان
-  ليسانس علوم سياسى از دانشگاه تهران
- فوق ليسانس رفتارشناسى سياسى از دانشگاه اسكس انگلستان ۱۹۷۹
- دكتراى تئورى سياسى از دانشگاه ليورپول ۱۹۸۲
- استاد سابق مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم قم
- استاد سابق دانشگاه امام صادق
- استاد دوره دكتراى علوم سياسى دانشگاه تهران
- تأليف و ترجمه بيش از ۲۵ جلد كتاب فلسفى، فلسفه سياسى و علوم سياسى و تاريخ معاصر
- برخى از تأليفات او عبارتند از: Thes tat and revolution in iran، انقلاب و بسيج سياسى، دولت عقل، جامعه شناسى سياسى، تاريخ انديشه هاى سياسى قرن بيستم، درآمدى بر جامعه شناسى تجديد دولت و جامعه مدنى، جامعه مدنى و توسعه سياسى، موانع توسعه سياسى در ايران، نظريه هاى دولت (ترجمه)، ريشه هاى اجتماعى ديكتاتورى و دموكراسى (ترجمه) و ...
جعفر مجرد قمى: درباره حسين بشيريه گفته : «جايگاهى را كه دكتر عبدالكريم سروش طى نيمه اول دهه ۷۰ از آن خود كرده بود، اينك در اختيار دكتر حسين بشيريه قرار گرفته است.» (۱)
216831.jpg
اگر قرار باشد اين جمله را در مورد حسين بشيريه بپذيريم بايد به تكميل آن به اينگونه بپردازيم كه: تفاوت سروش دهه ۷۰ با بشيريه دهه ۸۰ در اين است كه سروش استاد مسلم و غيرقابل انكار حوزه انديشه فلسفى - دينى است، حال آنكه بشيريه استاد مسلط حوزه انديشه سياسى - اجتماعى است و از اين منفذ بر روشنفكران ايران تأثير مى گذارد. براى اثبات اين مدعا كافى است كه نگاهى به شاگردان اصلاح طلب بشيريه بيندازيم كه برخى از آنها همچون سعيد حجاريان بعدها تبديل به مغز متفكر اصلاح طلبى در ايران شدند و هنوز هم از سرآمدترين نيروهاى مصلح (به معناى اصلاح طلبى آن) در جامعه سياسى ايران هستند.
مخالفان نظريات و انديشه هاى «حسين بشيريه» نيز در ايجاد اشتراك ميان سروش و او راه موافقان را مى پيمايد و اين او را نقطه تلاقى جريان فلسفى - دينى روشنفكرى ايران و جريان سياسى - اجتماعى انديشمندان ايرانى مى دانند. گرچه آنها سروش و بشيريه را «پدران سكولاريسم»(۲) ايرانى و مذهبى مى نامند و بشيريه را «آموزگار اصلاح طلبان» مى نامند.
در اين باره اگر مبناى قضاوت روزگارى باشد كه بشيريه طى دوره  هاى دكتراى علوم سياسى استاد گروهى از اصلاح طلبان به هرم قدرت راه يافته،  بوده است، سخن آنها پربيراه نيست. اين شاگردان البته وفادارى خود را به استاد و آموزگار ديروز خويش گاه به گاه به اثبات رساندند. چنانكه پس از چاپ كتاب ارزشمند «لوياتان» اثر برجسته «هابز» سعيد حجاريان خواندن اين كتاب را به تمام علاقه مندان و جست وجوگران فلسفه هاى سياسى دنياى معاصر غرب پيشنهاد كرد.
كتاب هابز از جمله شاخص ترين توصيفاتى است كه تاكنون درباره دولت مدرن در «عرصه» فلسفه سياسى، منتشر شده است. كتابى كه پس از ۳۵۰ سال از عمر آن حسين بشيريه به زبان فارسى ترجمه كرده است يكى از شاخص ترين شاهكارهاى توصيفى درباره دولت مدرن است. به گونه اى كه حتى مى توان آن را در سير تاريخى كتب انديشه سياسى پس از شهريار ماكياولى مهم ترين و مؤثرترين كتاب خواند. اگر ماكياولى در شهريار نوع نگاه به سياست را دگرگون ساخت و به آن از دريچه قدرت نگريست (تا پيش از او پيروان نگاه افلاطونى به سياست، اين دانش را از دريچه فضيلت مى نگريستند.) كتاب هابز براساس چنين نگاهى يك نظريه براى تأسيس دولت مدرن ارائه كرد. دولت مدرن مورد نظر هابز البته يك دولت مطلقه است اما نه به معناى مرسوم آن كه دولتى استبدادى خوانده مى شود. بلكه هابز در نظريه سياسى خود مى كوشد بر دوگانگى ها (دولت و كليسا، دولت مركزى و ملوك الطوايفى و...) و چندگانگى ها و پراكندگى هاى قدرت چيره شود و از يك دولت مستقل مركزى و نيرومند حمايت كند.
حسين بشيريه در مقدمه خود به اين مسأله اذعان دارد و دو نكته مهم را درباره هابز و كتابش براى پرهيز از گمراه شدن خواننده و مخاطب متذكر مى شود: اول اينكه نوع نگاه سيال و همه جانبه هابز به قدرت و دوم تلاشى كه او در راه جدايى دولت از كليسا انجام داد.
شايد به همين دليل هم هست كه اين كتاب ارزشمند نام فرعى هم دارد، لوياتان ياجوهر، صورت و قدرت دولت كليسايى و مدنى.
گرچه همين محور و توجه ويژه بشيريه به آن موجب نگرانى مخالفان بشيريه از همانند سازى مفاهيم سكولار مسيحى با مصاديق امروز جامعه ايران شد و مخالفت هاى فراوانى را براى بشيريه و كتابش در پى داشت. بويژه آنكه درست يك سال پيش از انتشار كتاب «لوياتان» بشيريه در جلسه اى علمى در دفتر مطالعات و تحقيقات سياسى وزارت كشور گفته بود: «ايران راهى جز توسعه سياسى ندارد و توسعه سياسى هم معنايى جز دموكراتيزاسيون ندارد.»
يكى ديگر از آثار منحصر به فرد حسين بشيريه كه در آغاز سال ۱۳۸۰ روانه بازار نشر شد اثرى بود به نام «ديباچه اى بر جامعه شناسى سياسى ايران ‎/ دوره جمهورى اسلامى.»
در ديباچه اين كتاب آمده كه بخشى از اين كتاب در واقع به عنوان طرح تحقيقى براى دفتر مطالعات سياسى وزارت كشور نوشته شده است. بشيريه در اين كتاب دولت در جمهورى اسلامى ايران را در قالب ۳ دوره تاريخى طبقه بندى مى كند: «دولت ايدئولوژيك جامع القوا يا همان دولت مهندس ميرحسين موسوى كه از سال ۱۳۶۰آغاز شد و تا اوايل سال ۱۳۶۸ ادامه داشت. دولت دموكراسى صورى يا دولت هاشمى رفسنجانى كه از سال ۶۸ آغاز شد و تا سال ۱۳۷۶ ادامه داشت و دولت شبه دموكراتيك خاتمى كه از سال ۱۳۷۶ شروع شد و اواسط امسال به پايان مى رسد.»
از ديگر كتاب هاى مطرح حسين بشيريه كتاب معروف «درآمدى بر جامعه شناسى تجدد» اوست. در يك نگاه كلان مى توان گفت كه بشيريه در اين كتاب با تركيب و اقتباس چند اثر عمده درباره تاريخ و جامعه شناسى تجدد و پساتجدد از نويسندگان برجسته اين حوزه چون «پيترواگنر»، اسكات لش، مارشال برمن و يورگن هابرماس به تحليل و تعبير تجدد، امواج مختلف آن و پساتجدد پرداخته است.
گرچه اين كتاب به مانند كتاب «لوياتان» سر و صدا نكرد. كتاب «لوياتان» نوشته هابز انگليسى كه حسين بشيريه ترجمه كرده است، در سال ۱۳۸۱ توانست جايزه بهترين ترجمه و تأليف سال را به خود اختصاص دهد، اما از جمله كتابهايى است كه بسيار مورد توجه علاقه مندان حوزه علوم سياسى واقع شد.
حسين بشيريه متولد سال ۱۳۳۲ در شهر همدان است. او ليسانس خود را در رشته علوم سياسى از دانشگاه تهران اخذ كرد و سپس براى ادامه تحصيل راهى كشور سياست يعنى انگلستان شد و در سال ۱۹۷۹ در رشته رفتارشناسى سياسى از دانشگاه اسكس انگلستان فوق ليسانس خود را دريافت كرد و ۳ سال بعد، يعنى در سال ۱۹۸۲ موفق به اخذ درجه دكترا در رشته تئورى سياسى از دانشگاه ليورپول شد.
216819.jpg
او پس از بازگشت به ايران در اوايل دهه ۷۰ شمسى كار تدريس خود را در دانشگاه تهران شروع كرد: با وجود اين تا اواسط اين دهه وزارت ارشاد اجازه نشر آثارش را نمى داد. «در سالهايى كه وزارت ارشاد به كتابهاى بشيريه اجازه چاپ نمى داد، او به همكارى با مجله «نقد و نظر» پرداخت كه توسط جناح نوگرايى از حوزه علميه قم به نام دفتر تبليغات اسلامى منتشر مى شد. اين مجله علاوه بر انتشار مقالات بشيريه دو رساله مهم از او را در قالب كتاب ضميمه منتشر كرد كه اولين كتاب «دولت و جامعه مدنى» نام داشت. دولت و جامعه مدنى مجموعه درسهاى حسين بشيريه در سالهاى ۷۶-۱۳۷۵ است كه در مؤسسه آموزش عالى باقرالعلوم قم ارائه شده است. مؤسسه اى كه زير نظر آيت الله محمدتقى مصباح يزدى اداره مى شد.» (۳)
موافقان بشيريه علت اين همكارى را تلاش پاره اى از نهادهاى آموزش دينى در دهه ۷۰ براى واكسيناسيون دانشجويان مقابل عقايد غربى مى دانند و معتقدند كه اين مؤسسه نيز با اين هدف كوشش مى كرد تا «اساتيد غرب ديده اى را دعوت كنند تا در برابر آن واكسينه شوند. بدين ترتيب نه فقط حسين بشيريه كه پاره اى از مهم ترين استادان ايرانى مانند چنگيز پهلوان، هوشنگ مهدوى، داوود باوند و... كه از معرفى سكولاريسم هم پرهيزى نداشتند، به اين مراكز دعوت شدند، درحالى كه دانشگاههاى دولتى و رسمى اجازه چنين كارى را نداشتند.»(۴)
همين فرصت براى بشيريه كافى بود تا به تعلم شاگردانى بپردازد كه از انديشه هاى او دفاع مى كردند و اين را مديون دانشگاهى بودند كه «چنين استادانى را دعوت كرده بود.»
يكى از دانشگاههايى كه در همين دهه بشيريه در آن اجازه تدريس يافت، دانشگاه امام صادق بود. او در اين دانشگاه درس «نظريه هاى جديد در علم سياست» را تدريس مى كرد. جزوات همين درس توسط دانشگاه امام صادق در سال ۱۳۷۳ منتشر شد.
روشنفكران ايرانى هرگز سفر «يورگن هابرماس»  به ايران را فراموش نمى كنند، سفرى كه در آن دانشجويان و علاقه مندان علم و فلسفه فرصت كردند تا از نزديك شنونده سخنان كسى شوند كه حسين بشيريه در سال ۱۳۷۵ با ترجمه كتاب «نقد در حوزه عمومى» اش، او را به دانشجويان ايرانى معرفى كرد.
از ديگر كتبى كه حسين بشيريه به بازار نشر روانه كرده است، كتاب معروف «انديشه هاى ماركسيستى» اوست كه بشيريه در آن با پژوهشى موشكافانه، تأكيد خود را بر «انديشه سياسى» نهاده است و نظام هاى سياسى معاصر را به كاوش و كنكاش گرفته است. جلد اول اين اثر بر تعاليم و انديشه هاى سياسى ماركسيستى تمركز كرده و در ده گفتار و يك جمع بندى به همراه مقدمه اى ممتع، به پايان مى رسد. جلد دوم آن نيز در دو بخش عمده ليبراليسم و محافظه كارى در قرن بيستم فراهم آمده است و هر بخش نيز شامل هشت گفتار است كه فيلسوفانى چون كارل پوپر، فردريش هايك، آيزايا برلين، جان رالز، ها آرنت و... را به بحث و كاوش مى گيرد.
گرچه آموزه هاى «ماركس» يكى از علايق و دلمشغولى هاى بشيريه بوده است، اما هرگز نمى توان به زعم منتقدان قسم خورده اش او را ماركسيست و كمونيست ناميد. با اين همه، تأثيرات كتاب «فراسوى ساخت گرايى و هرمنوتيك» در سال ۱۳۷۹ بر بشيريه چنان بود كه بعدها در آثارى چون «دولت و جامعه مدنى» و «جامعه شناسى تجدد» نشانه هاى اين اثرپذيرى كاملاً عيان بود.
با اين وجود، نبايد فراموش كرد كه «بشيريه هنوز توسط خطى مستقيم از ماركسيسم به پست مدرنيسم متصل مى شود و آن مدرنيته است.»(۵) اين موضوع را مى توان از علاقه بشيريه به هابرماس تشخيص داد.
اگر قرار باشد دو نفر از برجسته ترين جامعه شناسان سياسى ۲۵ ساله اخير ايران را معرفى كنيم كه به بررسى تاريخ معاصر از منظر جامعه شناسى سياسى پرداخته اند، بى گمان بايد به «پروانه آبراهاميان» و حسين بشيريه اشاره كرد. گرچه آبراهاميان بيشتر در بررسى دوره قاجار اشراف دارد و به تجزيه و تحليل استبداد حكومتى قاجار با در نظر گرفتن ساختار اجتماعى، ادارى و سياسى مى پردازد، اما حسين بشيريه اشراف كاملى بر تاريخ معاصر و دوره پهلوى دارد. او در كتاب «موانع توسعه سياسى در ايران» نشان مى دهد كه چطور بر شرايط تاريخى اين دوره محيط است. چنانچه ايران قرن ۱۹ را داراى نظام بوروكراتيك - زميندارى مى داند كه در نتيجه گسترش نفوذ تمدن صنعتى غرب دچار تحول شد. بشيريه در باب انقلاب مشروطيت مى نويسد: «انقلاب مشروطه بر اساس ايدئولوژى ليبراليسم و تجديد قدرت دربار موجب ائتلاف موقتى نيروهاى اجتماعى مختلف شد. به هرحال انقلاب مشروطه بيشتر انقلابى شهرى بود و زمينه درگيرى و فعاليت سياسى اكثريت عظيم مردم ايران يعنى دهقانان و روستاييان را فراهم نياورد. همچنين انقلاب مشروطه، انقلاب اجتماعى ويرانگرى به شمار نمى رفت كه ساختهاى اجتماعى و اقتصادى را درهم نوردد.»
حسين بشيريه حالا ۵۲ سالگى را هم پشت سر گذاشته و در اين مدت بيش از ۲۵ جلد كتاب از او منتشر شده است. «كتابهايى كه به تصور ايرانيان از تجدد كمك مى كند.» او توانسته على رغم تربيت شاگردان اصلاح طلب اثرگذار بر جريانات اجتماعى - سياسى پس از دوم خرداد همچنان خارج از بازيهاى سياسى به فعاليت علمى خويش سرگرم باشد و اين براى چون اويى فضيلت است.
آثار حسين بشيريه، همواره آميزه اى از دقت نظر، صحت، عمق، موقع شناسى و احاطه بر حوزه هاى گوناگون است. بى گمان او با انتشار اين آثار توانسته ذائقه و فاهمه فرهيختگان ايرانى را آبادتر و آگاهتر سازد. پس بهتر است نوشته مان درباره او را با اين اميد به پايان برسانيم كه ديگر هرگز چون اوايل سالهاى هفتاد نوشته هايش در بن بست تنگ نظرى گرفتار نشود.
پيش نوشت ۱ ، ۲ ، ۳ ، ۴ و ۵ روزنامه همشهرى ۸۱‎/۱۲‎/۲۵
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم خرداد 1384ساعت 14:3  توسط رضا  | 

 در صدر جدول آهنگسازان جهان
جان ویلیامز ، آهنگساز مجموعه هایی چون " جنگ ستارگان " و " سه گانه هری پاتر" در صدر جدول انتخاب برترین آهنگساز سال قزار گرفت.

به گزارش خبرنگار موسیقی "مهر"، جان ویلیامز خالق موسیقی 100 فیلم است و تا به حال توانسته است 5 بار جایزه اسکار موسیقی فیلم را به خود اختصاص دهد و 18 بار موفق به دریافت جایزه گرمی شود. او در آخرین نظر سنجی که برای انتخاب بهترین آهنگساز موسیقی فیلم در دنیا انجام گرفته است، به عنوان برترین آهنگساز انتخاب شد.

 اگرچه که این آهنگساز دو هفته پیش ، در نظر سنجی شبکه رادیویی کلاسیک اف ام برای انتخاب برترین موسیقی های متن تاریخ سینما، "جنگ های ستاره ای" جان ویلیامز دوم شد . در همین نظر سنجی "گلادیاتور" هانس زیمر بالاتر از "فهرست شیندلر" در رده سوم ایستاد. هوارد شور کانادایی در حالی در رده بهترین آهنگساز قرار گرفت که در مقایسه با اساتیدی چون جان ویلیامز، جان بری و المر برنستین چندان شناخته شده نیست. بری بریتانیایی در بین برترین موسیقی متن های سینما چهار نماینده دارد که "خارج از افریقا" و "با گرگها می رقصد" او در میان ده موسیقی برتر قرار دارند.

جان ویلیامز که خود از ویولونیست های حرفه ای محسوب می شود، اولین جایزه اسکارش را به خاطر موسیقی پرکار، با احساس و تاثیر گذار فیلم " ویولن زن روی پشت بام" دریافت کرد.

ویلیامز که از آهنگسازان خوش شانس هالیوود به حساب می آید، راهش را با پیشنهاد برای ساخت موسیقی فیلم " جنگ ستارگان" ادامه داد. ساخت موسیقی این فیلم و کسب جوایزی که به همراه داشت، توانست موقعیت او را در هالیوود تثبیت کند. پس از ساخت این موسیقی، همکاری های او و اسپیبرگ شکل گرفت و موسیقی اغلب فیلم های این کارگردان را ویلیامز ساخت.

سبک کاری او بیشتر به سبک آهنگسازان کلاسیک است، در آثار او رنگ و بوی رمانتیک آهنگسازانی چون " گوستاو مالر" و " اشتراوس" موج می زند. در اغلب کارهای ویلیامز لحظه های به یادماندنی در کنار ملودی های سرگرم کننده به خوبی چیده شده اند که وقتی روی فیلم می نشینند ، بیننده را هرچه بیشتر به فضای فیلم نزدیک می کنند.

 از دیگر ویژگی های کاری او می توان به شناخت و در نهایت تلفیق موسیقی های ملل مختلف اشاره کرد. او در بسیاری از آثارش بر اساس داستان فیلم، از ملودی ملل مختلف استفاده کرده است و نشان اده که به خوبی از پس این کار برامنده است.

او خالق موسیقی فیلم هایی چون " سه گانه هری پاتر"، " اگه می تونی منو بگیر"، "قهرمان"، " خاکستر آنجلا"، " نجات سرباز رایان"، " آمیستاد"، "هفت سال در تبت"،" ژوراسیک پارک"،" شیندلر لیست"،" جی.اف.کی"،" تنها در خانه"،"ایندیانا جونز و جنگ های صلیبی"،" ای.تی"،"متولد چهارم ژوئیه"،"امپراتور خورشید"،"سوپرمن"،" جنگ ستارگان"،" خداحافظ آقای چیپ" و " ویولن زن روی پشت بام" و " دره عروسک" است.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=197607
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 19:30  توسط رضا  | 

به‎ گزارش سرويس «علمي» خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، اعطاي اين نشان‌ها به استناد ماده 7 قانون تعيين حدود و وظايف، اختيارات و مسئوليت‌هاي رياست جمهوري اسلامي ايران مصوب 1365 در جلسه هشتم خردادماه جاري هيات دولت تصويب و در 17 خرداد ماه به دستگاه‌هاي اجرايي متبوع ابلاغ شد.

سازمان‎ مديريت‎ و برنامه‎ريزي‎ كشور اسامي‎ اين شخصيت‌ها و نشان‎‎ دولتي آنها را به‎ اين شرح‎ اعلام‎ كرد:

ميرحسين‎ موسوي‎ نشان «استقلال»

محمد ستاري‎ فر نشان درجه يكم «لياقت‎‎ و مديريت»

محمدرضا نعمت‎‎‎ زاده نشان درجه يكم «لياقت‎‎ و مديريت»

محمد باقريان نشان درجه يكم «لياقت‎‎ و مديريت»

نصرالله ‎جهانگرد نشان درجه دوم «لياقت‎‎ و مديريت»

مصطفي‎ موذن‎زاده نشان درجه دوم «لياقت‎‎ و مديريت»

علي‎‎اشرف‎افخمي نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

سيد مهدي‎ حسيني نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

سيد محمود محدث نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

محمود عسگري آزاد نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

يوسف‎ حجت نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

كريم‎‎ مومني نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

محسن‎ پورسيد آقايي نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

مجيد قدمي نشان درجه سوم «لياقت‎‎ و مديريت»

بايزيد مردوخي نشان درجه دوم «خدمت»

غلامرضا تاجگردون نشان درجه سوم «خدمت»

غلامرضاحيدري‎ كرد زنگنه نشان درجه سوم «خدمت»

محمدعلي‎‎ كريمي نشان درجه سوم «خدمت»

حسن‎ حبيبي نشان درجه يكم «دانش»

محمد ابراهيم ‎‎باستاني‎ پاريزي نشان درجه يكم «دانش»

ايرج‎ فاضل نشان درجه يكم «دانش»

رضا داوري نشان درجه يكم «دانش»

كاظم‎‎ معتمدنژاد نشان درجه يكم «دانش»

سيدعزت‌الله عراقي نشان درجه دوم «دانش»

محمد آشوري نشان درجه دوم «دانش»

علي‎‎ محمد هنجني نشان درجه دوم «دانش»

اكبر كميجاني نشان درجه سوم «دانش»

سيد محمد حسين‎ شريعتمدار نشان درجه دوم «كار و توليد»

عبدالزهرا وطن‎ دوست نشان درجه سوم «كار و توليد»

محمد حسين‎ مقيمي نشان درجه‎‎ دوم «سازندگي»

سيد محمد علي ‎‎افشاني نشان درجه‎‎ دوم «سازندگي»

علي‎ نصيريان نشان درجه يكم «فرهنگ و هنر»

فرهاد فخرالديني نشان درجه يكم «فرهنگ و هنر»

سيدمحمد احصايي نشان درجه يكم «فرهنگ و هنر»

زهرا رهنورد نشان درجه دوم «فرهنگ و هنر»

رضا هاشمي‎‎ فشاركي نشان درجه دوم «پژوهش»

ناهيد خدابنده نشان درجه سوم «پژوهش»

محمد قنادي‎ مراغه نشان درجه‎ سوم «پژوهش»

داود ميفور نشان درجه سوم «ايثار»

منير علي (گرجي) نشان درجه سوم «مهر»

http://www.isna.ir/Main/NewsView.aspx?ID=News-544134

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 19:29  توسط رضا  | 


«لئوناردو دي‌كاپريو»، پس از اين‌كه در يك مهماني از سوي خانمي مورد حمله قرار گرفت به بيمارستان منتقل شد.
به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب» به نقل از مجله «people» و تلويزيون لوس‌آنجلس، قهرمان فيلم «تايتانيك» و برنده اسكار سال ۹۸ كه روز جمعه به دعوت خانم «پاريس هيلتون» در يك مهماني شركت كرده بود، توسط خانمي با يك بطري آب‌جو مورد حمله قرار گرفت كه باعث شكافتگي سر و سرانجام 12 بخيه در بيمارستان شد.

نماينده «دي‌كاپريو» در اين مورد گفت: هنگامي كه وي در حال ترك يك جمع خصوصي بود، زني كه بارها از وي خواسته بودند تا مجلس را ترك كند، با بطري به وي حمله كرد و ضربه‌اي به سر وي زد.
رسانه‌ها گفته‌اند كه آن زن احتمالا به دنبال شخص خاص ديگري مي‌گشته و بي‌دليل به اين بازيگر حمله‌ور شده است.

از سوي ديگر، به گزارش «سي.ان.ان» از لندن، هنگامي كه «تام كروز» و نامزد جديدش، قصد ورود به مراسمي در يكي از تالارهاي لندن به خاطر فيلم جديدش «جنگ دنياها» را داشته، يك خبرنگار به صورت وي آب پاشيد.

بنا بر اين گزارش، قهرمان فيلم‌هاي «مأمور‌يت غيرممكن» و «چشمان كاملا بسته»، پس از اين عمل به هيچ وجه نخنديد. ماجرا به اين شرح است كه اين شخص به عنوان يك خبرنگار جلو آمده و ميكروفون خود را به قصد مصاحبه در مقابل صورت كروز گرفته است و به محض اين‌كه كروز مي‌خواسته به وي پاسخ دهد از ميكروفون خبرنگار به صورت او آب پاشيده شد.

كروز در پاسخ به وي گفت: من براي مصاحبه با شما اينجا ايستادم و شما اين كار زشت را مي‌كنيد. شما بسيار بي‌ادبيد.
پليس، گزارشگر و فيلمبردار را كه مي‌گويند، عضو يك شركت انگليسي كمدي هستند، بازداشت كرده است و احتمال محكوميت آنان نيز وجود دارد.

http://www.baztab.com/news/25574.php
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 19:12  توسط رضا  | 


ايلنا: مهدي كروبي پس از استعفا از مسووليت‌‏هاي سياسي رسمي از جمله عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام و مشاورت مقام معظم رهبري، امروز از دبيركلي و عضويت مجمع روحانيون مبارز نيز استعفا داد.
مهدي كروبي در مصاحبه با خبرنگار"ايلنا"، درخصوص علت تشكيل حزب جديد علي‌‏رغم اينكه او دبيركلي يكي از باسابقه‌‏ترين تشكل‌‏هاي سياسي يعني مجمع روحانيون مبارز را به عهده دارد، گفت: به همان دلايلي كه در سال 1366 با جدا شدن از جامعه روحانيت مبارز تهران مجمع روحانيون مبارز را تشكيل دادم، امروز نيز احساس مي‌‏كنم ضرورت دارد حزبي فراگيرتر از مجمع تشكيل دهم.
كروبي اظهار داشت: مجمع روحانيون مبارز نخستين تشكل سياسي- روحاني است كه به طور دقيق براساس مراحل قانوني در وزارت كشور ثبت شده است، بنابراين اقتضا دارد ضوابط حزبي همراه با اصول اخلاقي توسط اعضاي آن به دقت مورد توجه قرار گيرد اما متاسفانه از چندماه قبل عده‌‏اي تلاش كردند اين مجمع را متلاشي كنند، از جمله در مورد كانديداتوري اينجانب برخوردي خارج از صداقت و الزامات حزبي انجام دادند.
كروبي گفت: در اوايل دي ماه جلسه شوراي مركزي مجمع روحانيون مبارز با اكثريت قاطع آرا بر كانديداتوري اينجانب تاكيد كرد، در حالي كه خود من در جلسه حضور نداشتم اما چندنفر از اعضا كه از ابتدا با كانديداتوري من مخالف بودند، هماهنگ با نظرسازان حرفه‌‏اي شبهاتي در مورد اينجانب و حمايت مجمع مطرح كردند كه اينجانب مطابق معمول با سعه‌‏صدر با موضوع برخورد كردم اما ظاهرا كساني كه از تاثير برخوردهاي اينجانب نگران هستند، مايلند مرا به درگيري‌‏هاي درون حزبي مشغول نمايند و آنها در حاشيه امن اهداف خود را پيگيري نمايند.
وي افزود: بر همين اساس و دقيقا به همان دليلي كه روز گذشته از مسووليت‌‏هاي سياسي رسمي از جمله عضويت مجمع تشخيص مصلحت نظام و مشاورت رهبري استعفا دادم تا بتوانم حزب فراگير مورد نظر خود را تشكيل دهم، اكنون نيز تصميم گرفته‌‏ام از دبيركلي و حتي عضويت مجمع روحانيون مبارز استعفا دهم و به همراه همفكران خود در مجمع به حزب جديد مي‌‏پيوندم تا همانگونه كه روز يكشنبه اعلام كردم، بتوانيم به جريان سياسي فراگير براي دفاع از مباني جمهوريت و اسلاميت و حمايت از حقوق شهروندي همه ايرانيان از جمله مخالفان، كمك نمايم.
كروبي گفت: خوشبختانه ملاقات‌‏هاي صميمانه اينجانب با صدها هزار تن از هموطنان مهربان در جريان سفرهاي استاني، ارتباط منسجمي را ايجاد نموده كه مي‌‏تواند مقدمه تشكيل اين حزب فراگير باشد.
وي تصريح كرد: از امروز مجمع روحانيون مبارز را كه با خون دل و سختي‌‏هاي فراوان تشكيل داده‌‏ايم و در بحران‌‏هاي فراوان آن را حفظ كرده‌‏ايم، تقديم اعضاي جديد مي‌‏دهيم زيرا ادامه همكاري با كساني كه در هفته‌‏هاي گذشته، تمايلات شخصي و آرزوهاي بلندپروازانه خود را به نام مواضع مجمع روحانيون منعكس كرده‌‏اند، امكان‌‏پذير نيست.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/2230/
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 18:57  توسط رضا  | 

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: فرهنگ و ادب - حكمت و فلسفه

دكتر علي شريعتي، سخنراني معروفي دارد كه بين همگان با عنوان ”فاطمه فاطمه است” شهرت دارد. وي اين سخنراني را در روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) انجام داده است؛ و امروز، به‌روايتي، سالروز شهادت آن حضرت است و ديروز، سالروز درگذشت غريب دكتر شريعتي بود. گويا روزي كه سخنراني، ايراد شده است نيز همچون امروز، دوشنبه بوده است.

بخش حكمت و فلسفه خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، به اين مناسبت‌ها، به انعكاس متن اين سخنراني اقدام مي‌كند:

«امروز سوم جماد‌ي‌الثاني است. سال يازدهم هجرت، سال وفات پدر. كودكانش را يكايك بوسيد: حسن، هفت ساله، حسين، شش ساله، زينب، پنج ساله و ام كلثوم سه ساله.

و اينك لحظه‌ي وداع با علي! چه دشوار است. اكنون علي بايد در دنيا بماند. سي سال ديگر! فرستاد “ام رافع” بيايد، وي خدمتكار پيغمبر بود. از او خواست كه:

- اي كنيز خدا، بر من آب بريز تا خود را شست‌وشو دهم. با دقت و آرامش شگفتي، غسل كرد و سپس جامه‌هاي نويي را كه پس از مرگ پدر كنار افكنده بود و سياه پوشيده بود، پوشيد، گويي از عزاي پدر بيرون آمده است و اكنون به ديدار او مي‌رود.

به ام رافع گفت:

ـ بستر مرا در وسط اتاق بگستران.

آرام و سبكبار بر بستر خفت، رو به قبله كرد، در انتظار ماند.

لحظه‌اي گذشت و لحظاتي ...

ناگهان از خانه شيون برخاست.

پلك‌هايش را فروبست و چشم‌هايش را به روي محبوبش ـ كه در انتظار او بود‌ ـ گشود.

شمعي از آتش و رنج، در خانه‌ علي خاموش شد و علي تنها ماند. با كودكانش.

از علي خواسته بود تا او را شب دفن كنند، گورش را كسي نشناسد، آن دو شيخ از جنازه‌اش تشييع نكنند و علي چنين كرد.

اما كسي نمي‌داند كه چگونه؟ و هنوز نمي‌داند كجا؟

در خانه‌اش؟ يا در بقيع؟ معلوم نيست.

و كجاي بقيع؟ معلوم نيست.

آنچه معلوم است،‌ رنج علي است، امشب، بر گور فاطمه.

مدينه در دهان شب فرو رفته است، مسلمانان همه خفته‌اند. سكوت مرموز شب گوش به گفت‌وگوي آرام علي دارد.

و علي كه سخت تنها مانده است، هم در شهر و هم در خانه، بي‌پيغمبر، بي‌فاطمه. همچون كوهي از درد، بر سر خاك فاطمه نشسته است.

ساعت‌ها است.

شب ـ خاموش و غمگين ـ زمزمه‌ي درد او را گوش مي‌دهد، بقيع آرام و خوشبخت و مدينه بي‌وفا و بدبخت، سكوت كرده‌اند، قبر‌هاي بيدار و خانه‌هاي خفته مي‌شنوند.

نسيم نيمه شب كلماتي را كه به سختي از جان علي برمي‌آيد، از سر گور فاطمه به خانه‌ خاموش پيغمبر مي‌برد:

ـ “بر تو، از من و از دخترت ـ كه در جوارت فرود آمد و به شتاب به تو پيوست، سلام اي رسول خدا“.

ـ “از سرگذشت عزيز تو ـ اي رسول خدا ـ شكيبايي من كاست و چالاكي من به ضعف گراييد. اما، در پي سهمگيني فراق تو و سختي مصيبت تو، مرا اكنون جاي شكيب هست.

“من تو را در شكافته گورت خواباندم و در ميانه‌ حلقوم و سينه من جان دادي، “انا لله و انا اليه راجعون”.

وديعه را بازگرداندند و گروگان را بگرفتند، اما اندوه من ابدي است و اما شبم بي‌خواب، تا آنگاه كه خدا خانه‌اي را كه تو در آن نشيمن داري، برايم برگزيند.

هم‌اكنون دخترت تو را خبر خواهد كرد كه قوم تو بر ستمكاري در حق او همداستان شدند. به اصرار از او همه چيز را بپرس و سرگذشت را از او خبر گير. اينها همه شد، با اين كه از عهد تو ديري نگذشته است و ياد تو از خاطر نرفته است.

بر هر دوي شما سلام. سلام وداع كنننده‌اي كه نه خشمگين است، نه ملول.

لحظه‌اي سكوت نمود، خستگي يك عمر رنج را ناگهان در جانش احساس كرد. گويي با هر يك از اين كلمات، كه از عمق جانش كنده مي‌شد ـ قطعه‌اي از هستي‌اش را از دست داده است.

درمانده و بيچاره بر جا مانده؛ نمي‌دانست چه كند؛ بماند؟ بازگردد؟ چگونه فاطمه را، اين‌جا، تنها بگذارد، چگونه تنها به خانه برگردد؟ شهر، گويي ديوي است كه در ظلمت زشت شب كمين كرده است. با هزاران توطئه و خيانت و بي‌شرمي انتظار او را مي‌كشد.

و چگونه بماند؟ كودكان؟ مردم؟ حقيقت؟ مسؤوليت‌هايي كه تنها چشم به راه اويند و رسالت سنگيني كه بر آن پيمان بسته است؟

درد چندان سهمگين است كه روح تواناي او را بيچاره كرده است. نمي‌تواند تصميم بگيرد، ترديد جانش را آزار مي‌دهد، برود؟ بماند؟

احساس مي‌كند كه از هر دو كار عاجز است، نمي‌داند كه چه خواهد كرد؟

به فاطمه توضيح مي‌دهد: “اگر از پيش تو بروم، نه از آن رو است كه از ماندن نزد تو ملول گشته‌ام، و اگر همين جا ماندم، نه از آن رو است كه به وعده‌اي كه خدا به مردم صبور داده است بدگمان شده‌ام”.

آنگاه برخاست، ايستاد، به خانه‌ پيغمبر رو كرد، با حالتي كه در احساس نمي‌گنجيد، گويي مي‌خواست به او بگويد كه اين “وديعه‌ي عزيز”ي را كه به من سپرده‌اي، اكنون به سوي تو بازمي‌گردانم، سخنش را بشنو. از او بخواه، به اصرار بخواه تا برايت همه چيز را بگويد، تا آن‌چه را پس از تو ديد يكايك برايت برشمارد.

فاطمه اين‌چنين زيست و اين‌چنين مرد و پس از مرگش زندگي ديگري را در تاريخ آغاز كرد. در چهره همه‌ ستمديدگان ـ كه بعدها در تاريخ اسلام بسيار شدند ـ هاله‌اي از فاطمه پيدا بود. غصب شدگان، پايمال شدگان و همه‌ قربانيان زور و فريب نام فاطمه را شعار خويش داشتند. ياد فاطمه، با عشق‌ها و عاطفه‌ها و ايمان‌هاي شگفت زنان و مرداني كه در طول تاريخ اسلام براي آزادي و عدالت مي‌جنگيدند، در توالي قرون، پرورش مي‌يافت و در زير تازيانه‌هاي بي‌رحم و خونين خلافت‌هاي جور و حكومت‌هاي بيداد و غصب، رشد مي‌يافت و همه‌ دل‌هاي مجروح را لبريز مي‌ساخت.

اين است كه همه جا در تاريخ ملت‌هاي مسلمان و توده‌هاي محروم در امت اسلامي، فاطمه منبع الهام آزادي و حق‌خواهي و عدالت‌طلبي و مبارزه با ستم و قساوت و تبعيض بوده است.

از شخصيت فاطمه سخن گفتن بسيار دشوار است. فاطمه، يك “زن” بود، آن‌چنان كه اسلام مي‌خواهد كه زن باشد. تصوير سيماي او را پيامبر خود رسم كرده بود و او را در كوره‌هاي سختي و فقر و مبارزه و آموزش‌هاي عميق و شگفت انساني خويش پرورده و ناب ساخته بود.

وي در همه‌ي ابعاد گوناگون “زن بودن” نمونه شده بود.

مظهر يك “دختر”، در برابر پدرش.

مظهر يك “همسر” در برابر شويش.

مظهر يك “مادر” در برابر فرزندانش.

مظهر يك “زن مبارز و مسؤول” در برابر زمانش و سرنوشت جامعه‌اش.

وي خود يك “امام” است، يعني يك نمونه‌ي مثالي، يك تيپ ايده‌آل براي زن، يك “اسوه”، يك “شاهد” براي هر زني كه مي‌خواهد “شدن خويش” را خود انتخاب كند.

او با طفوليت شگفتش، با مبارزه‌ي مدامش در دو جبهه‌ي خارجي و داخلي، در خانه‌ي پدرش، خانه‌ي همسرش، در جامعه‌اش، در انديشه و رفتار و زندگيش، “چگونه بودن” را به زن پاسخ مي‌داد.

نمي‌دانم چه بگويم؟ بسيار گفتم و بسيار ناگفته ماند.

در ميان همه جلوه‌هاي خيره كننده‌ روح بزرگ فاطمه، آنچه بيشتر از همه براي من شگفت‌انگيز است اين است كه فاطمه همسفر و همگام و هم‌پرواز روح عظيم علي است.

او در كنار علي تنها يك همسر نبود، كه علي پس از او همسراني ديگر نيز داشت. علي در او به ديده يك دوست، يك آشناي دردها و آرمان‌هاي بزرگش مي‌نگريست و انيس خلوت بيكرانه و اسرارآميزش و همدم تنهايي‌هايش.

اين است كه علي هم او را به گونه‌ ديگري مي‌نگرد و هم فرزندان او را.

پس از فاطمه، علي همسراني مي‌گيرد و از آنان فرزنداني مي‌يابد. اما از همان آغاز، فرزندان خويش را كه از فاطمه بودند با فرزندان ديگرش جدا مي‌كند. اينان را “بني‌علي” مي‌خواند و آنان را “بني‌فاطمه”.

شگفتا، در برابر پدر، آن هم علي، نسبت فرزند به مادر و پيغمبر نيز ديديم كه او را به گونه‌ي ديگر مي‌بيند. از همه‌ي دخترانش تنها به او سخت مي‌گيرد، از همه‌ تنها به او تكيه مي‌كند. او را ـ در خردسالي ـ مخاطب دعوت بزرگ خويش مي‌گيرد.

نمي‌دانم از او چه بگويم؟ چگونه بگويم؟

خواستم از “بوسوئه” تقليد كنم، خطيب نامور فرانسه كه روزي در مجلسي با حضور لويي، از “مريم” سخن مي‌گفت. گفت: هزار و هفتصد سال است كه همه‌ سخنوران عالم درباره مريم داد سخن داده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه فيلسوفان و متفكران ملت‌ها در شرق و غرب، ارزش‌هاي مريم را بيان كرده‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه شاعران جهان در ستايش مريم همه‌ ذوق و قدرت خلاقه‌شان را به كار گرفته‌اند.

هزار و هفتصد سال است كه همه‌ هنرمندان، چهره‌نگاران، پيكرسازان بشر، در نشان دادن سيما و حالات مريم هنرمندي‌هاي اعجاز‌گر كرده‌اند.

اما مجموعه‌ گفته‌ها و انديشه‌ها و كوشش‌ها و هنرمندي‌هاي همه در طول اين قرن‌هاي بسيار، به اندازه‌ اين كلمه نتوانسته‌اند عظمت‌هاي مريم را بازگويند كه: “مريم، مادر عيسي است”.

و من خواستم با چنين شيوه‌اي از فاطمه بگويم. باز درماندم:

خواستم بگويم، فاطمه [س] دختر خديجه[س]‌ي بزرگ است.

ديدم فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه دختر محمد [ص] است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه همسر علي [ع] است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر حسين [ع] است.

ديدم كه فاطمه نيست.

خواستم بگويم، كه فاطمه مادر زينب [س] است.

باز ديدم كه فاطمه نيست.

نه، اين‌ها همه هست و اين همه فاطمه نيست.

فاطمه، فاطمه است».

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 15:47  توسط رضا  | 

 
مجله اقتصادى «فوربز»، «اوپرا وينفرى» مجرى يكى از محبوبترين برنامه هاى
  تلويزيونى آمريكا را به عنوان قدرتمندترين و «جرج لوكاس» كارگردان آمريكايى را به عنوان پولسازترين شخصيت مشهور جهان برگزيد.
  به گزارش روز جمعه بى بى سى، هر هفته ۳۰ ميليون نفر برنامه هاى وينفرى را
  تماشا مى كنند و گمان مى رود او طى يك سال گذشته ۲۲۵ ميليون دلار درآمد داشته است.
  فوربز اين آمار را بر اساس پوشش رسانه اى، حضور در وب سايتهاى اينترنتى و درآمد تخمينى بين ژوئن ۲۰۰۴ تا ژوئن ۲۰۰۵ محاسبه كرده است.
 «تايگر وودز» بازيگر گلف با ۸۷ ميليون دلار درآمد در مكان دوم ايستاده است.
 «مل گيبسون» بازيگر مرد كه سال گذشته در اين فهرست اول بود، امسال به مكان سوم سقوط كرده، هرچند درآمد اين بازيگر و كارگردان برنده جايزه اسكار، در يك سال اخير ۱۸۵ ميليون دلار به جيب زده است.
  جرج لوكاس، خالق مجموعه جنگ ستارگان بعد از يك سال غيبت به اين فهرست بازگشته و اكنون چهارم است، هرچند وى با ۲۹۰ ميليون دلار از نظر توليد ثروت پيشتاز همه شخصيتهاى مشهور است.
  «التون جان» خواننده بريتانيايى، بهترين رتبه را در ميان مشاهير اين كشور به دست آورده و با ۴۴ ميليون دلار ثروت نفر نهم شده و «تام كروز» بازيگر هاليوودى، با ۳۱ ميليون دلار درآمد دهم است.
  «جى كى رولينگ» خالق «هرى پاتر» با ۱۶ پله سقوط از رده ششم به بيست و دوم سقوط كرده است.
  «دن براون» نويسنده كتاب پرفروش «رمز داوينچى» دوازدهم است.
  از نظر درآمد ۱۰ شخصيت مشهور برتر عبارتند از: جرج لوكاس، اوپرا وينفرى، مل گيبسون، تايگر وودز، «استيون اسپيلبرگ»،«دن براون»، «جرى بروكهايمر» (تهيه كننده)، «مايكل شوماخر» (قهرمان اتومبيلرانى)، جى كى رولينگ و «ديويد كاپرفيلد» (شعبده باز).
  درآمد اين ۱۰ نفر در يك سال گذشته يك ميليارد و ۱۸۵ ميليون دلار بوده است.
+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 14:40  توسط رضا  | 

 

بیست وهشت سال تمام از 28 خرداد سال 1356 می گذرد . روزی که آتشفشان حضور و اندیشه شریعتی به ظاهر خاموش شد. مرگ او عمق دل و جان همه ما را سوزاند، نسل ما در زبان و بیان گرم و پر جذابیت شریعتی، هویت دینی و ایرانی خود را یافته بود. در سخن و نوشته های او شعله ای از درد میدرخشید. به تعبیر دکتر سروش ، شریعتی در تشخیص و بیان درد هم دلیر بود و هم هنرمند...
دیشب در جلسه بزرگداشت شریعتی که در کانون توحید لندن برگزار شد دیدم جوانان دانشجو سه دهه پس از مرگ غریبانه و مظلومانه شریعتی وقتی صدای او را می شنوند یا نوشته ای از او را می خوانند ...گاه جمله ای بس کوتاه مثل این که اگر مردم : از خاک گلویم کوزه گر سوتکی بسازد تا کودکی گستاخ در آن بدمد و خواب خواب زدگان را آشفته کند... برق اشک را می توانستم در چشم جوانان ببینم. این خود دستاورد بزرگی است زنده بودن یک اندیشمند در ذهن و جان جوانان.
کلمات در سخن و نوشته شریعتی بی تابند. سوز اوست که به کلمه که سرمایه اوست و : مسلح به خودکار بیک!شکوه و آب و رنگ دیگری می دهد. و:
سخن کز سوز دل تابی ندارد

چکد گر آب ازو آّبی ندارد

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 13:54  توسط رضا  | 

عليرضا آستانه:
 

 

بگذارید غمی را زمزمه کنیم.با امام و مردم.که زنده اند.

ای امام

ما را که می شناسی

با تو سخن می گوییم

ما فرود آمدیم بر کوچه بن بستی

با هزار در  همرنگ

و کاغذ نشانی تو در دستانمان بود

با ما عتاب مکن

خسته ایم...

شکست نخورده ایم..

شمشیر را شکسته ایم....

http://www.vefagh.com/n%20of%20day/28-3-1384-shamshir.htm

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 12:53  توسط رضا  | 

ناگفته‌هاي خاكسپاري غريبانه شريعتي
دکتر صادق طباطبايي

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

اين روزها مصادف است با فقد پررمز معلم شهيد علي شريعتي. از من خواسته‌اند، براي خوانندگان «بازتاب» مطلبي در بزرگداشت او بنگارم و از مراودت و از آشنايي با او و نيز از توفان مجاهدت‌هاي فرهنگي او در آن دوران سياه و ستم، مطالبي را بنگارم، خاصه براي نسل امروز که تنگ‌نظري‌هاي برخي متوليان متحجر، عرصه زندگي را براي او به شدت تنگ کرده‌اند و مي‌رود که از دين و مذهب بگريزد، بازخواني انديشه‌هاي دکتر شريعتي که مبين اسلام ناب و بي‌پيرايه است، بسيار ضروري به نظر مي‌رسد.

به رغم قول مساعدي که در اين زمينه داده بودم، تحولات و جريانات روزهاي اخير تمرکز و ذوق اين کار را از من ربوده است. لذا با ذکر مقدمه‌اي در بيان احوال او به شرح خاطراتي از مهاجرت و رحلت و بزرگداشت پرحادثه و پرارج او بسنده مي‌کنم و آن وظيفه را به شرايطي ديگر و حال و هوايي ديگر موکول مي‌کنم.

در قرآن کريم مي‌خوانيم: «ان الذين آمنوا و عملوالصالحات سيجعل لهم الرحمن ودا»؛ آنان که ايمان آوردند و کارهاي شايسته و صالح انجام دادند، خداوند برايشان در دل اهل ايمان محبتي قرار مي‌دهد و ايشان را محبوب دل‌ها مي‌سازد.

همچنين در فرازي از فرمان حضرت امير به مالک اشتر به اين حقيقت ناب بر مي‌خوريم که: «و انما يستدل علي الصالحين بما يجري الله لهم علي السن عباده»؛ والبته صالحان را فقط به آنچه خداوند بر زبان بندگانش جاري مي‌کند، مي‌توان شناخت.
اگر آن آيه و اين کلام گهربار را معيار و ملاک قرار داده و به دل‌هاي بيشماري که در سوگ از دست دادن او گداختند و به مضامين بزرگاني که در ستايش مجاهدت‌هاي علمي‌، فرهنگي، ديني و انقلابي او بر زبان راندند، دقيق عنايت کنيم، آن بيان الهي و اين توصيف علي‌ابن‌ابيطالب(ع) را در معرفي بندگان صالح خدا، مصداق وجود پراثر و پرگهر آن عزيز فقيد، يافته و او را بي‌ترديد در زمره بندگان صالح خداوند خواهيم يافت.

مرحوم استاد محمدتقي شريعتي در سوگ فرزندش در جمع کساني که به دلداريش آمده بودند گفت: «هيچ‌کس نمي‌داند که در دل من چه مي‌گذرد. فقط خدا مي‌داند. روز عاشورا، وقتي مصيبت سيدالشهدا(ع) به نهايت رسيد، آمد به در خيمه که از اهل بيتش خداحافظي کند. بچه‌اش را دادند دستش، از بچه شش ماهه چطور خداحافظي مي‌کنند؟ بچه را مي‌بوسند. در لحظه‌اي که خواست او را به مادرش برگرداند، صداي تيري شنيد. بچه شروع کرد روي دست پدر به پرپر زدن. اين شدت که به نهايت رسيد، امام اين جمله را گفت: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين مصيبت سنگين از آن جهت بر من آسان مي‌گردد، که در برابر چشم خدا انجام مي‌گيرد.

من به خصوص در اين مصيبت سنگين که هيچ رنج وشدتي براي من در اين عمر پر از رنج، به اين اندازه نبوده است، اين جمله امام را گفته‌ام و حال نيز باز مي‌گويم: «انه يهون علي الخطب انه بعين الله»؛ اين که انسان مي‌داند که خدا مي‌بيند، مصيبت بزرگ قابل تحمل مي‌شود.

به همين مقدمه کوتاه بسنده مي‌کنم و به ذکر چند خاطره مي‌پردازم:
روزي دايي‌ام، امام موسي صدر، طي گفت‌وگو‌ي اندرزگونه‌اي با من، تعبيري داشتند كه هميشه براي من حكم يك تيتر را داشته است! ايشان گفتند: «صادق جان! ايمان و اعتقادي ارزش دارد و منشأ اثر است، كه انسان از وراي قله علم بدان بنگرد!». بعد اضافه كردند: «يك وقتي هست كه يك اعتقاد قلبي داري، اما قله‌هاي علم را نپيموده‌اي! يك وقتي هم هست كه وارد دنياي علم مي‌شوي و به سؤال‌هاي «چرا»، «اما» و «چگونه» برخورد مي‌كني! اغلب افراد چون از يافتن پاسخ ناتوان هستند، مايوس مي‌شوند. سؤال را كنار مي‌گذارند! بنابر اين يا به دين پشت پا مي‌زنند و يا در دوران بي‌تفاوتي و شك باقي مي‌مانند! اگر در اين دوراني كه انسان به شك مي‌رسد، كه شك بسيار ارزنده‌اي هم هست، تلاش كند كه آن شك را در خود تقويت و نهايتا" به يقين تبديل نمايد، اين يقين برخاسته از شك، خيلي راهگشا خواهد بود! به خصوص اگر وقتي كه آدم به بالاي قله علم بيايد، دست دين خود را بگيرد و به بالا بكشاند! ديني كه از اين بالا عرضه شود يك چراغ فروزان و همان «مصباح الهدايه»‌اي است كه مي‌گويند!».
بعد هم گفتند: «من خيلي خوشحال هستم كه تو را در اين راه مي‌بينم! اگر در اين زمينه از من هم كمكي بر مي‌آيد، دريغ نخواهم كرد».

آقاي صدر نسبت به دكتر شريعتي هم از همين زاويه «منشأ اثر بودن» مي‌نگريستند. ايشان «بردن مذهب به دانشگاه» و «از قله علم به دين نگريستن» را ارزشمند مي‌دانستند. به همين جهت هم به كار دكتر شريعتي به ديده تقدير مي‌نگريستند. يادم هست كه گاهي اوقات، نسبت به مطالبي كه عده‌اي برعليه شريعتي عنوان مي‌كردند مي‌خنديديم. آقاي صدر مي‌گفتند كه يكي از امتيازات دكتر شريعتي اين است كه مخالفينش مغرض و بي‌سواد هستند. به هر حال ايشان از اين زاويه به دكتر شريعتي مي‌نگريستند.

در اينجا بي‌مناسبت نمي‌بينم به جريان ملاقات آقاي صدر با دكتر شريعتي اشاره کنم! در آن مقطع، يعني سال‌هاي 56ـ1355 انجمن‌هاي اسلامي‌ دانشجويان در اروپا به يك قدرت دانشجويي سياسي و مذهبي قوي تبديل شده بودند. به همين جهت، هجرت دكتر شريعتي به خارج از كشور، مي‌توانست در آن شرائط خيلي منشاء اثر باشد. بسياري از دوستان ايشان، از جمله دكتر حبيبي يا دكتر چمران نيز در خارج از کشور بودند. تلاش امام صدر اين بود كه با تأسيس «حسينيه ارشاد در تبعيد» و تلاش دكتر شريعتي، يك پايگاه علمي ـ مذهبي در پاريس يا لندن به وجود آورند. حتي در راه كه از بوخوم به پاريس مي‌رفتيم، تأكيد داشتند كه اين كار هرقدر هزينه لازم داشته باشد، با همكاري و همت دوستان دكتر در ايران و نيز لبناني‌هاي مهاجر در آفريقا، آن را تأمين خواهند كرد. بنابراين زمينه اين ملاقات از اين قرار بود. جلسه‌اي كه تشكيل شد، بيشتر جنبه تعارفات اوليه و تشويق و تحسين داشت. فرض بر آن بود كه مدتي زمان نياز هست تا دكتر مستقر گردد، خانواده‌اش به او ملحق شوند و در نتيجه آرامش روحي پيدا كند. در آنجا قرار گذاشته شد تا جلسات ديگري نيز برقرار گردند كه متاسفانه تقدير يار نبود و دكتر چند روز پس از آن به طرز مرموزي در انگليس درگذشت.

از وفات دكتر هم ايشان خيلي افسرده شدند. بايد دانست كه براي انتقال جنازه دكتر به زينبيه(ع) و همچنين مراسم هفتم و چهلم دكتر در لبنان، امام صدر سنگ تمام گذاشتند. بايد گفته شود كه بعد از اعلام وفات دكتر، رژيم شاهي ورق را ناگهان برگرداند و در نظر داشت با تجليل و احترام خاصي جنازه دكتر را به ايران بياورد. اين مطلب را در متن و فحواي روزنامه‌هاي آن روز ايران مي‌توان ديد. رژيم در واقع مي‌خواست وانمود كند كه او مورد قبول و حمايت نظام شاهنشاهي است. بلكه تأثير كلام او را در جوانان و انقلابيون از بين ببرد. در لندن هم سفارت ايران در خواست كرده بود جنازه را تحويل بگيرد و به عنوان متولي يك ايراني كه در آنجا فوت كرده است وارد كار شود. اقدامات ما هم مي‌رفت تا بي‌ثمر شود که با احسان، فرزند دكتر كه در آمريكا بود، توانستيم ارتباط برقرار كنيم. خوشبختانه او در همان روز‌ها وارد 18 سالگي شده بود. قرار شد تلگرافي به پزشك قانوني لندن مخابره کرده و از آن‌ها بخواهد تا آمدن او جنازه را در سرد خانه نگاه دارند و به كسي تحويل ندهند.

ابتدا تلاش ما اين بود كه جنازه را به نجف ببريم ولي رژيم عراق را برادران ما در عراق خصوصا آقاي دعايي نتوانستند راضي كنند و آنها نمي‌خواستند با شاه روابطشان را تيره كنند. لذا با آقاي صدر تماس گرفتيم، ايشان گفتند به سوريه بياييد و همين کار را هم کرديم.
در مورد تشييع جنازه دکتر در لندن در کتاب خاطراتم به تفصيل پرداخته‌ام. لذا در اينجا اجمالا مي‌گويم که به شدت نگران بوديم مبادا از ساواک رودست بخوريم. چون احتمال مي‌داديم ايادي ساواک با همدستي پليس انگليس جنازه را بربايند.

در مراسم تشييع جنازه دکتر شريعتي، اتحاديه انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا يک بسيج عمومي‌ و سراسري از تمامي‌ دانشگاه‌هاي اروپا در لندن ترتيب داده بود. به طوري که مراسم تشييع به يک تظاهرات عظيم ضدرژيم سلطنتي ايران تبديل شده بود.اجتماع عظيم دانشجويان به صورت صفوف منظم چهارنفري به دنبال جسد دکتر که در آمبولانسي حمل مي‌شد، از خيابان‌هاي بزرگ و مهم لندن با طنين بلند «الله‌اکبر» و «لااله‌الاالله» عبور مي‌کرد. در مسير راه، اطلاعيه‌هايي در معرفي دکتر شريعتي و تشريح اوضاع سياسي ايران به زبان انگليسي به مردم و تماشاچيان داده مي‌شد. پليس‌هاي محافظ نيز سوار بر اسب‌هاي تنومند، دو طرف صفوف راهپيمايان را اسکورت مي‌کرد.بالاخره پس از رسيدن به ميدان نزديک‌ «هايدپارک» بر جنازه نماز گزارده شد و سپس آمبولانس جنازه را به سردخانه شرکت هواپيمايي سوريه منتقل کرد. در تمامي ‌مسير حرکت و حتي پس از آن تا سردخانه و بالاخره تا هنگام پرواز پيوسته چند تن از برادران در کنار جنازه مانده و بشدت از آن محافظت مي‌کردند.

حدود ساعت 22بود که هواپيماي جمبوجت سوري حامل جنازه دکتر و پانزده تن از همراهان او، لندن را به مقصد دمشق ترک کرد.
در فرودگاه بين‌المللي دمشق، امام موسي صدر، دکتر چمران، نماينده آقاي حافظ اسد، وزير اوقاف سوريه و نيز حجت‌الاسلام دکتر محمد مفتح که در آن موقع در دمشق بود و آقاي سيدمحمود دعايي که از نجف شبانه خود را به آنجا رسانده بود، منتظر ما بودند.
حوالي اذان صبح بود که هواپيما در دمشق بر زمين نشست.

تألم و تأثر غير‌قابل‌وصفي همه ما را در بر گرفته بود. به ميزباني وزير اوقاف سوريه و امام صدر به سالن تشريفات رياست‌جمهوري هدايت شديم. پيام تسليت آقاي «حافظ اسد» توسط وزير اوقاف سوريه به همه ما و خصوصا به احسان شريعتي ابلاغ گرديد.
همه ما مشغول صرف قهوه عربي و چاي بوديم که يکي از مأموران فرودگاه مطلبي را در گوشي به آقاي صدر گفت. لحظه‌اي بعد آقاي صدر با اشاره مرا خواستند و آهسته به من گفتند خدا کند رودست نخورده باشيد زيرا ظاهرا" در هواپيما از جنازه خبري نيست و اضافه کردند بر خود مسلط باشم تا چند دقيقه ديگر که ببينيم چه اتفاقي خواهد افتاد.

صادق قطب‌زاده که متوجه جريان شده و حالت بهت و حيرت مرا تشخيص داده بود، مرا به کناري کشيد و جوياي موضوع شد. من نيز همان مطلب را براي او باز گو کردم. سخت برآشفته شد، خصوصا" که او عهده‌دار حفاظت از جنازه بود.
دقايق سختي بر ما گذشت تا اين‌که صداي تلاوت آيات قرآن بلندشد. آقاي صدر به من اشاره کردند که نگران نباشيم.
بعدا"معلوم شد که چون جسد موميايي شده بود، آن را در قسمت مرسله‌هاي ديپلماتيک جاي داده بودند. مأموران تخليه بار که در قسمت مخصوص حمل اجساد، جنازه را نيافته بودند موضوع را به اقاي صدر خبر دادند. زماني که براي تخليه ساير مرسله‌ها و بارها به ديگر قسمت‌ها مراجعه کردند با جعبه حاوي پيکر دکتر مواجه شدند.

بعد از انجام مراسم احترام در فرودگاه،همگي به دنبال پيکر پاک دکتر به زينبيه رفتيم. در آنجا تني چند از روحانيون مبارز مقيم دمشق و تعدادي از اعضاي انجمن اسلامي ‌دانشگاه‌هاي بيروت در انتظار ما بودند.
به امامت آقاي صدر، نماز بر ميت خوانده شد و سپس جنازه بر دوش حاضران تا آرامگاه مورد نظر تشييع گرديد.

حال و روزگار عاطفي ما در آن لحظات قابل بيان نيست. به ياد دارم که دفن جسد به دليل قرائت دعاهاي مخصوص، به ويژه مرثيه‌اي که مصطفي چمران قرائت کرد طول كشيد.

در اين جا فرازهايي از آن مرثيه را مي‌آورم:
«… اي علي! هميشه فکر مي‌کردم که تو بر مرگ من مرثيه خواهي گفت و چقدر متأثرم که اکنون من بر تو مرثيه مي‌خوانم!
اي علي! من آمده‌ام كه بر حال زار خود گريه كنم، زيرا تو بزرگتر از آني كه به گريه و لابه ما احتياج داشته باشي!....
خوش داشتم که وجود غم‌آلود خود را به سرپنجه هنرمند تو بسپارم، و تو نيِ وجودم را با هنرمندي خود بنوازي و از لابلاي زير و بم تار و پود وجودم، سرود عشق و آواي تنهايي و آواز بيابان و موسيقي آسمان بشنوي.
مي‌خواستم که غم‌هاي دلم را بر تو بگشايم و تو «اکسير صفت» غم‌هاي کثيفم را به زيبايي مبدّل کني و سوزوگداز دلم را تسکين بخشي.

مي‌خواستم که پرده‌هاي جديدي از ظلم وستم را که بر شيعيان علي(ع) و حسين(ع) مي‌گذرد، بر تو نشان دهم و کينه‌ها و حقه‌ها و تهمت‌ها و دسيسه‌بازي‌هاي کثيفي را که از زمان ابوسفيان تا به امروز بر همه جا ظلمت افکنده است بنمايانم.
اي علي! تو را وقتي شناختم که کوير تو را شکافتم و در اعماق قلبت و روحت شنا کردم و احساسات خفته وناگفته خود را در آن يافتم. قبل از آن خود را تنها مي‌ديدم و حتي از احساسات و افکار خود خجل بودم و گاهگاهي از غيرطبيعي بودن خود شرم مي‌کردم؛ اما هنگامي ‌که با تو آشنا شدم، در دوري دور از تنهايي به در آمدم و با تو هم‌راز و همنشين شدم.

اي علي! تو مرا به خويشتن آشنا کردي. من از خود بيگانه بودم. همه ابعاد روحي و معنوي خود را نمي‌دانستم. تو دريچه‌اي به سوي من باز کردي و مرا به ديدار اين بوستان شورانگيز بردي و زشتي‌ها و زيبايي‌هاي آن را به من نشان دادي.
اي علي! شايد تعجب کني اگر بگويم که همين هفته گذشته که به محور جنگ «بنت جبيل» رفته بودم و چند روزي را در سنگرهاي متقدّم «تل مسعود» در ميان جنگندگان «امل» گذراندم، فقط يک کتاب با خودم بردم و آن «کوير» تو بود؛ کوير که يک عالم معنا و غنا داشت و مرا به آسمان‌ها مي‌برد و ازليّت و ابديّت را متصل مي‌کرد؛ کويري که در آن نداي عدم را مي‌شنيدم، از فشار وجود مي‌آرميدم، به ملکوت آسمان‌ها پرواز مي‌کردم و در دنياي تنهايي به درجه وحدت مي‌رسيدم؛ کويري که گوهر وجود مرا، لخت و عريان، در برابر آفتاب سوزان حقيقت قرار داده، مي‌گداخت و همه ناخالصي‌ها را دود و خاکستر مي‌کرد و مرا در قربانگاه عشق، فداي پروردگار عالم مي‌نمود...

اي علي! همراه تو به کوير مي‌روم؛ کوير تنهايي، زير آتش سوزان عشق، در توفان‌هاي سهمگين تاريخ که امواج ظلم و ستم، در درياي بي‌انتهاي محروميت و شکنجه، بر پيکر کشتي شکسته حيات وجود ما مي‌تازد.
اي علي! همراه تو به حج مي‌روم؛ در ميان شور و شوق، در مقابل ابّهت وجلال، محو مي‌شوم، اندامم مي‌لرزد و خدا را از دريچه چشم تو مي‌بينم و همراه روح بلند تو به پرواز در مي‌آيم و با خدا به درجه وحدت مي‌رسم.
اي علي! همراه تو به قلب تاريخ فرو مي‌روم، راه و رسم عشق بازي را مي‌آموزم و به علي بزرگ آن‌قدر عشق مي‌ورزم که از سر تا به پا مي‌سوزم....

اي علي! همراه تو به ديدار اتاق کوچک فاطمه مي‌روم؛ اتاقي که با همه کوچکي‌اش، از دنيا و همه تاريخ بزرگتر است؛ اتاقي که يک در به مسجدالنبي دارد و پيغمبر بزرگ، آن را با نبوّت خود مبارک کرده است، اتاق کوچکي که علي(ع)، فاطمه(س)، زينب(س)، حسن(ع) و حسين(ع) را يکجا در خود جمع نموده است؛ اتاق کوچکي که مظهر عشق، فداکاري، ايمان، استقامت و شهادت است.

راستي چقدر دل‌انگيز است آنجا که فاطمه کوچک را نشان مي‌دهي که صورت خاک‌آلود پدر بزرگوارش را با دست‌هاي بسيار کوچکش نوازش مي‌دهد و زير بغل او را که بي‌هوش بر زمين افتاده است، مي‌گيرد و بلند مي‌کند!
اي علي! تو «ابوذر غفاري» را به من شناساندي، مبارزات بي‌امانش را عليه ظلم و ستم نشان دادي، شجاعت، صراحت، پاکي و ايمانش را نمودي و اين پيرمرد آهنين‌اراده را چه زيبا تصوير کردي، وقتي که استخوان‌پاره‌اي را به دست گرفته، بر فرق «ابن کعب» مي‌کوبد و خون به راه مي‌اندازد! من فرياد ضجه‌آساي ابوذر را از حلقوم تو مي‌شنوم و در برق چشمانت، خشم او را مي‌بينم، در سوز و گداز تو، بيابان سوزان ربذه را مي‌يابم که ابوذر قهرمان، بر شن‌هاي داغ افتاده، در تنهايي و فقر جان مي‌دهد ... .

‌اي علي! تو در دنياي معاصر، با شيطان‌ها و طاغوت‌ها به جنگ پرداختي، با زر و زور و تزوير درافتادي؛ با تکفير روحاني‌نمايان، با دشمني غرب‌زدگان، با تحريف تاريخ، با خدعه علم، با جادوگري هنر روبه‌رو شدي، همه آنها عليه تو به جنگ پرداختند؛ اما تو با معجزه حق و ايمان و روح، بر آنها چيره شدي، با تکيه به ايمان به خدا و صبر و تحمل دريا و ايستادگي کوه و برّندگي شهادت، به مبارزه خداوندان «زر و زور و تزوير» برخاستي و همه را به زانو در آوردي.
اي علي! دينداران متعصّب و جاهل، تو را به حربه تکفير کوفتند و از هيچ دشمني و تهمت فروگذار نکردند و غربزدگان نيز که خود را به دروغ، «روشنفکر» مي‌ناميدند، تو را به تهمت ارتجاع کوبيدند و اهانت‌ها کردند. رژيم شاه نيز که نمي‌توانست وجود تو را تحمّل کند و روشنگري تو را مخالف مصالح خود مي‌ديد، تو را به زنجير کشيد و بالاخره... «شهيد» کرد... .

يکي از مارکسيست‌هاي انقلابي‌نما در جمع دوستانش در اروپا مي‌گفت: «دکتر علي شريعتي، انقلاب کمونيستي ايران را هفتاد سال به تأخير انداخت» و من مي‌گويم که: «دکتر علي شريعتي، سير تکاملي مبارزه در راه حقّ و عدالت را هفتاد سال به جلو برد»... .

تو ‌اي شمع زيباي من! چه خوب سوختي و چه زيبا نور تاباندي، و چه باشکوه، هستي خود را در قربانگاه عشق، فداي حق کردي.
من هيچ‌گاه از سوزش قلب تو و کوه اندوه تو و هاله حزني که بر وجودت سايه افکنده بود، احساس نگراني نمي‌کردم؛ زيرا مي‌دانستم که تو شمعي و بايد بسوزي تا نور بدهي. سوختن، حيات است و آرامش، مرگ تو؛ و حرام است که شمع مقدّس وجود تو، قبل از آن‌که سر تا به پا بسوزد، خاموش و تاريک گردد.

اي علي! اي نماينده غم! ‌اي درياي درد! اين رحمت بزرگ خدا بر تو گوارا باد... .
اي علي! شيعيان «حسين» در لبنان زندگي تيره و تاري دارند، توفان بلا بر آنها وزيدن گرفته است، سيلي بنيان‌کن مي‌خواهد که ريشه اين درخت عظيم را براندازد. همه ستمگران وجنايت پيشگان و عمّال ظلم و کفر و جهل، عليه ما به ميدان آمده‌اند، قدرت‌هاي بزرگ جهاني، با زور و پول و نفوذ خود در پي نابودي ما هستند. مسيحيان به دشمني ما کمر بسته‌اند و مناطق فلک‌زده ما را زير رگبار گلوله‌ها به خاک و خون مي‌کشند و همه روزه شهيدي به قافله شهداي خونين‌کفن ما اضافه مي‌شود، متحدين و عوامل کشورهاي به اصطلاح چپي نيز ما را دشمن استراتژيک خود مي‌دانند و در پنهان و آشکار، به دنبال نابودي ما هستند. عدّه‌اي از روحاني‌نمايان و مؤمنين تقليدي و ظاهري نيز ما را محکوم مي‌کنند، که چرا با انقلاب فلسطين همکار و همقدم شده‌ايم. به شهداي ما اهانت مي‌کنند و آنها را «شهيد» نمي‌نامند، زيرا فتواي مرجع براي قتال ضد اسرائيل و کتائب هنوز صادر نشده است! اين روحاني‌نمايان، ما را به حربه تکفير مي‌کوبند. ...

اي علي! به جسد بي‌جان تو مي‌نگرم که از هر جانداري زنده‌تر است؛ يک دنيا غم، يک دنيا درد، يک کوير تنهايي، يک تاريخ ظلم وستم، يک آسمان عشق، يک خورشيد نور و شور و هيجان، از ازليّت تا به ابديت در اين جسد بي‌جان نهفته است.
تو‌ اي علي! حيات جاويد يافته‌اي و ما مردگان متحرک آمده‌ايم تا از فيض وجود تو، حيات يابيم.
قسم به غم، که تا روزگاري که درياي غم بر دلم موج مي‌زند، ‌اي علي، تو در قلب من زنده و جاويدي... .
قسم به شهادت، که تا وقتي که فداييان از جان گذشته، حيات و هستي خود را در قربانگاه عشق فدا مي‌کنند، تو بر شهادت پاک آنها شاهدي و شهيدي!

و تو ‌اي خداي بزرگ! علي را به ما هديه کردي تا راه و رسم عشق‌بازي و فداکاري را به ما بياموزاند؛ چون «شمع» بسوزد و راه ما را روشن کند و ما به عنوان بهترين و ارزنده‌ترين هديه خود، او را به تو تقديم مي‌کنيم، تا در ملکوت اعلاي تو بياسايد و زندگي جاويد خود را آغاز کند...» .

جسد دکتر در ميان حزن و اندوه بي‌حد و حصر و در جمع کوچک ما و خانواده‌اش دفن شد.
پس از آن همگي به دمشق رفته و در دفتر امام صدر به صرف نهار پرداخته و براي مراسم ديگر خصوصا هفتم و چهلم به تبادل‌نظر پرداختيم. تصميم جمع بر آن شد که به دليل کوتاهي زمان تا مراسم شب هفت، برنامه چهلمين روز فقد او را هر چه باشکوه‌تر در بيروت برگزار کنيم.

در مراسم چهلم دکتر، عده زيادي از روحانيون مبارز خارج از كشور، تعدادي از اعضاي انجمن‌هاي اسلامي ‌دانشجويان در اروپا و نيز برادراني از نجف آمده بودند. اين محفل به همت امام صدر و دکتر چمران به يك محفل و يک ميتينگ بزرگ سياسي عليه شاه تبديل شد و تا مدتها انعكاس زيادي در خارج و نيز بازتاب بسيار خوبي در ايران داشت.
«ياسر عرفات» رهبر سازمان آزاديبخش فلسطين ـ که در آن روزگار وجهه و اعتبار فراواني نزد انقلابيون و مبارزان داشت و به شدت هم مورد خشم و غضب و تحت ذره‌بين دستگاه شاه و ساواک داشت ـ و تني چند از ديگر رهبران فلسطيني و نيز نمايندگان چندي از ديگر سازمان‌هاي آزاديبخش، نظير اريتره و صحرا و الجزاير و... حضور داشتند. سخنراني آقاي صدر و نيز بيانات ياسر عرفات، بازتاب گسترده‌اي در رسانه‌هاي عربي و اروپايي داشت. نوار اين سخنراني‌ها بلافاصله به ايران رسيد و در سطح کشور توزيع شد و طبعا" خشم شاه و ايادي و جاسوسانش را برانگيخت.

همين جا لازم است بگويم که پس از برگزاري مراسم هفتم در زينبيه دمشق که با کمک‌هاي فراوان آقاي صدر صورت گرفت، عده‌اي از روحانيون ايران و لبنان به شدت عليه آقاي صدر وارد معركه شدند. خوب است براي نشان دادن مخالفان متحجر آقاي صدر، عين متن نامه يكي از علما به معاون آقاي صدر در مجلس اعلاي شيعيان، مرحوم آيت‌الله شيخ شمس‌الدين را در اينجا بياورم:

«حضور شيخ‌محمدمهدي شمس‌الدين
پس از سلام، شكايات و اخبار و اعتراضات زيادي به من رسيده كه شفاهي، كتبي و تلگرافي بوده‌اند و آن در مورد سيدموسي صدر بوده كه براي مرگ علي شريعتي كه يك فرد كافر به دين و طريقت بود، مجلس عزاداري برپا نموده و يك فرد فاسق و بزرگترين دشمن دين و دينداران در تمام دنيا را شخص بزرگواري معرفي نموده است. اين عمل او خلاف دين است و گمراهي را زياد مي‌كند و نمي‌دانم چه جوابي در قيامت خواهد داد.
انا للله و انا اليه راجعون
و السلام».

جالب اينجاست كه اين نامه حتي خطاب به خود امام موسي صدر نوشته نشده است. اما ايشان به اين مسائل اصلا اهميتي نمي‌دادند و بي‌توجه بودند.
به طوري که گفتم، به رغم همه اين اهانت‌ها و تهديد‌ها، مراسم چهلم دكتر بسيار باشكوه برگزار شد. شخصيت‌هاي بزرگ مذهبي و سياسي لبنان و سوريه و نيز مقامات رده بالاي سازمان‌هاي آزاديبخش در جهان و نيز رهبران سازمان‌هاي مقاومت فلسطين، حاضر شدند و حتي سخنراني‌هاي انقلابي وخوبي ايراد كردند.

از زماني که تاريخ و جزييات برنامه چهلم شريعتي در لبنان انتشار يافت، حملات گسترده‌تر و شديدتري عليه امام صدر از هر سو آغاز شد. سفارت ايران در بيروت با بهره‌گيري از مشتي به قول امام خميني «آخوندهاي درباري» و پاره‌اي مزدوران وابسته به فئودال‌هاي فاسد لبناني و نيز موذي‌گري‌هاي مشتي ورشکسته سياسي و دربدر ايراني، از هيچ اقدامي ‌فروگذاري نکردند. کوشش‌هاي آنان حتي متوجه رؤساي دانشگاه‌هاي بيروت نيز بود که تالار بزرگ دانشکده حقوق را براي برگزاري مراسم در اختيار ما قرار داده بودند. ترجمه متن سخنراني امام صدر را در آينده نزديک در همين سايت خواهيد خواند، که در آن جايگاه شريعتي به عنوان معمار انقلاب فکري و اسلامي‌ جوانان و به عنوان پيامبري ستوده شده، که رسالتش را در بردن مذهب آزادي‌بخش و خلاق و روشنگر و آينده‌ساز و نستوه و انقلابي تشيع به درون دانشگاه‌ها مي‌ديد و سر انجام هم جان خود را در راه بازگرداندن جوانان مسلمان به هويت اصيل و اسلامي ‌خود و ايجاد پلي ارتباطي ميان عالمان متعهد ديني و دانشگاهيان روشنفکر و متدين و پيشتاز در امر مبارزه عليه استيلاي خارجي و اسبداد داخلي، در طبق اخلاص نهاد و در هجرت، به جان‌آفرين تسليم کرد.
افسوس كه مهاجرت دكتر به اروپا در پي تعطيل شدن حسينيه ارشاد و فشارهاي روحي و جسمي‌ و ايجاد تضييقات غيرقابل‌توصيفي که از سوي رژيم بر وي وارد مي‌آمد، با فقدان وي بدون نتيجه ماند و امام صدر نيز يک سال بعد با توطئه «معمر قذافي» از امت مسلمان ربوده شد. اگر آن پايگاه مورد نظر آقاي صدر و شريعتي ايجاد شده بود، چه بسا هنوز هم مي‌توانست فعال بوده و كانون روشنگري و پژوهش‌هاي مذهبي بسيار والايي باشد. زيرا با آن نگرش‌هاي منتقدانه و بينش خلاق دكتر و آن اجتهاد مبتني بر اقتضائات زمان که در آقاي صدر متبلور بود، در نسل جوان و دردمند حوزه‌هاي علميه، تحولي اساسي آغاز مي‌شد و در پي پيروزي انقلاب اسلامي‌ و حاکميت فقه دوران‌ساز امام، ديگر مشكل مي‌بود كه افكار عقب‌مانده بتواند مانع حركت‌هاي متناسب با زمان و عصر حاضر باشد و موجب دلمردگي و دلزدگي جوانان گردد.
به اميد خدا در آينده‌اي نزديک در اين مورد بيشتر خواهم نوشت.
والسلام

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام خرداد 1384ساعت 12:28  توسط رضا  | 


با گذشت حدود شش ساعت از آغاز نظرسنجي «بازتاب»، اين نظرسنجي با استقبال بي‌سابقه‌اي روبه‌رو شد و تا صبح امروز بالغ بر3۰هزار نفر از بينندگان «بازتاب»، در آن شركت كرده‌اند.
بر پايه آخرین نتايج نظرسنجي كه با حذف پاسخ‌هاي مشابه از يك كامپيوتر در نظرسنجي و بر اساس «IP» و «COOKIE» صورت گرفته است، هاشمي رفسنجاني در داخل كشور و مصطفي معين در خارج از كشور، در صدر نظرسنجي قرار دارند.
به خاطر آن‌كه تعداد ايرانيان خارج از كشور كه در انتخابات شركت مي‌كنند، كمتر از سيصد هزار نفر هستند، نتايج نظرسنجي «بازتاب» در داخل و خارج كشور به صورت مجزا منتشر مي‌شود.
در داخل كشور، هاشمي رفسنجاني با ۲۷ درصد آرا در رتبه نخست، مصطفي معين با 2۶ درصد آرا در رتبه دوم، محمود احمدي‌نژاد با 2۴ درصد آرا در رتبه سوم، محمدباقر قاليباف با ۹ درصد آرا در رتبه چهارم، علي لاريجاني با 6 درصد آرا در رتبه پنجم، مهدي كروبي با 4 درصد آرا در رتبه ششم و محسن مهرعليزاده با۴ درصد آرا، در رتبه هفتم قرار دارند.

در ميان شركت‌كنندگان خارج از كشور نيز معين با۴۰ درصد در رتبه اول و هاشمي رفسنجاني با۳۵ درصد در رتبه دوم و احمدي‌نژاد با ۱۰ درصد در رتبه سوم قرار دارد.

گفتني است، تحليل نتايج نظرسنجي «بازتاب» با استفاده از نرم‌افزارهاي معتبر بين‌المللي صورت گرفته است. اين در حالي است كه تاكنون ستادهاي برخي از كانديداها با ارسال آراي ساختگي، سعي در تغيير نتايج نظرسنجي به سود خود داشته‌اند كه بر پايه توزيع زماني و مكاني و همچنين مشخصات كامپيوترها، آراي ساختگي از ارقام مندرج در نظرسنجي، حذف شده‌اند.

http://www.baztab.com/news/25419.php
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 19:42  توسط رضا  | 

بيل گيتس از ملکه بريتانيا عنوان افتخاری شواليه دريافت کرده است
بيل گيتس از ملکه بريتانيا عنوان افتخاری شواليه دريافت کرده است
پی ير و پاملا اميديار
 پی ير اميديار که ثروتمندترين ايرانی تبار جهان قلمداد می شود در کنار همسرش پاملا - عکس از سايت شخصی پی ير اميديار
 امير وليد بن طلال، برادرزاده پادشاه عربستان سعودی، ثروتمندترين مسلمان جهان به شمار می رود
 آليس والتون به عنوان ثروتمندترين زن جهان معرفی شده است
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 19:35  توسط رضا  | 

مجله آمريکايی فوربز که از معتبرترين نشريات اقتصادی جهان به شمار می رود، فهرستی از ميلياردرهای جهان در سال 2005 منتشر کرد.

اين مجله، ويليام (بيل) گيتس، سرمايه دار 49 ساله آمريکايی و مالک شرکت مايکروسافت که عمده ترين توليدکننده نرم افزارهای رايانه ای به شمار می رود را با مجموعه دارايی 46.5 ميليارد دلار به عنوان ثروتمندترين مرد جهان معرفی کرده است.

بيل گيتس که دانشجوی اخراجی دانشگاه هاروارد است سرمايه گذاريهايی نيز در شبکه های مخابراتی و خدمات شهری آمريکا و راه آهن سراسری کانادا کرده و 27 ميليارد دلار نيز صرف هزينه های خيريه کرده که بارزترين نمونه آن بنياد بيل و مليندا گيتس است که برای مبارزه با بيماريهای عفونی تأسيس شده است.

بيل گيتس در شهر مدينا در ايالت واشنگتن در غرب آمريکا سکونت دارد.

وارن بافت، ديگر سرمايه دار آمريکايی که ثروتش تنها 2.5 ميليارد کمتر از بيل گيتس برآورد شده، به عنوان دومين مرد ثروتمند جهان معرفی گرديده است.

وارن بافت 74 سال سن دارد و کار را از سن سيزده سالگی به عنوان روزنامه فروش دوره گرد آغاز کرده است.

او که در شهر اوماها در ايالت نبراسکای آمريکا سکونت دارد، اکنون صاحب سرمايه های کلان در زمينه های گوناگونی از بيمه و توليد انرژی گرفته تا بازار قالی و جواهرات و مبلمان است.

از جمله شرکتهای معروفی که وارن بافت سهامدار آنهاست، آمريکن اسپرس و ژيلت هستند که تيغ ريش تراشی آن شهرت دارد.

فوربز مقام سوم در ميان ثروتمندان جهان را به يکی از هنديهای مقيم لندن به نام لاکشمی ميتال داده و ثروت او را 25 ميليارد دلار اعلام کرده است که بدين ترتيب، وی علاوه بر ثروتمندترين هندی، پولدارترين مرد اروپا نيز قلمداد می شود.

لاکشمی ميتال که تحصيلات خود را در کلکته هند انجام داده، بزرگترين شرکت توليد آهن و فولاد در جهان، نام ميتال استيل را در اختيار دارد.

جوانترين ميلياردر دنيا در فهرست فوربز، آلبرت فون تورن اوند تاکسيز نام دارد که 21 ساله و از تبار شاهزادگان آلمان است.

ثروت او که از پدرش به او ارث رسيده و تا دو ميليارد دلار تخمين زده می شود شامل املاک فراوان و از جمله بزگترين جنگل خصوصی اروپاست که سی هزار هکتار وسعت دارد و در آلمان واقع است.

ثروتمندترين مسلمان در فهرستی که فوربز منتشر کرده، امير وليد بن طلال، برادرزاده ملک فهد، پادشاه عربستان سعودی است که در رياض، پايتخت اين کشور سکونت دارد و ثروتش 23.7 ميليارد دلار برآورد شده است.

او در زمينه های مختلفی در جهان سرمايه گذاری کرده و از جمله اماکن معروفی که به وی تعلق دارد، هتل ساووی در لندن و هتل مونته کارلو گراند در کشور موناکو در جنوب فرانسه است.

امير وليد به پشتيبانی از حقوق زنان شهرت دارد و نخستين کسی است که در کشور عربستان سعودی برای هواپيمای شخصی خود خلبان زن استخدام کرده است.

آليس والتون، تنها دختر سام والتون، صاحب فروشگاههای زنجيره ای وال مارت در فهرست فوربز به عنوان ثروتمندترين زن جهان معرفی شده و با ثروتی معادل هيجده ميليارد دلار در مقام سيزدهم ميان ثروتمندترينهای جهان جای گرفته است.

خانم والتون که پنجاه و شش سال سن دارد و زنی مطلقه است در ايالت تکزاس در جنوب آمريکا سکونت دارد و فروشگاهی که به او و خانواده اش تعلق دارد با بيش از پنج هزار شعبه، بزرگترين فروشگاه زنجيره ای جهان به شمار می رود.

برادرانش رابسون، جيم و جان مقامهای دهم تا جدول ثروتمندترينهای فوربز را به خود اختصاص داده اند و مادر هشتاد و پنج ساله شان که در رتبه چهاردهم جای گرفته، جايگاه دومين زن ثروتمند جهان را کسب کرده است.

ثروتمندترين شخصيت سياسی جهان، آن گونه که از جدول فوربز بر می آيد، سيلويو برلوسکونی، نخست وزير 68 ساله ايتالياست.

ثروت او که عمدتاً در شبکه های تلويزيونی و همچنين باشگاه فوتبال معروف آ. ث. ميلان سرمايه گذاری شده، دوازده ميليارد دلار برآورد شده است.

بنابر جدول فوربز، آقای برلوسکونی بيست و پنجمين فرد ثروتمند جهان و ثروتمندترين مرد ايتالياست.

نخستين نام ايرانی که در فهرست ثروتمندترينهای فوربز به چشم می خورد، پی ير اميديار است که سايت اينترنتی معروفی به نام ای بی (ebay) برای خريد و فروش اجناس از طريق اينترنت دارد.

پی ير اميديار 37 ساله که فوربز ثروت او را 9.9 ميليارد دلار اعلام کرده، متولد فرانسه و ساکن ايالت نوادا در آمريکاست و علاوه بر اينکه ثروتمندترين ايرانی تبار در جهان قلمداد می شود، پس از رومن آبراموويچ، سرمايه دار روس و صاحب باشگاه فوتبال چلسی، در ميان ثروتمندترينهای دنيا از لحاظ جوانی مقام دوم را دارد.

ديگر ايرانی ای که در اين فهرست به چشم می خورد، ناصر داوود خليلی است که در محله معروف می فر در لندن سکونت دارد و صاحب يکی از گرانقيمت ترين مجموعه های آثار هنری اسلامی و ايرانی در جهان است.

اين مجموعه بيش از بيست هزار اثر را که به گستره تاريخی ای به اندازه چهارده قرن تعلق دارند در خود جای داده است.

آقای خليلی که يهودی مذهب است و پيش از وقوع انقلاب ايران را ترک گفته، ليگ فوتبالی برای جوانان يهودی و مسلمان در بريتانيا به راه انداخته است.

خليلی و اميديار تنها نامهای ايرانی اند که در سراسر فهرست ميلياردرهای فوربز که هزار نفر را شامل می شود، به چشم می خورند، هرچند پی ير اميديار هيچگاه در ايران زندگی نکرده و ناصر داوود خليلی حدود سه دهه است که در انگلستان به سر می برد.

اين در حالی است که از کشوری مانند ترکيه که همسايه ايران است و شرايط اقتصادی مشابه ايران دارد، هشت نفر در فهرست ثروتمندترينهای دنيا جای دارند و همگی آنان در کشور خود زندگی می کنند.

فهرستی که مجله فوربز هر سال از ثروتمندترين مردم جهان تهيه می کند بر اساس داراييهای اعلام شده افراد است.

اين در حالی است که ارزيابی دارايی بسياری از ثروتمندان در کشورهايی همچون ايران برای مجله فوربز امکان پذير نيست.

استيون اسپيلبرگ، کارگردان آمريکايی با قرار گرفتن در رتبه 219 در جدول فوربز و ثروتی 2.7 ميليارد دلاری، ثروتمندترين سينماگر جهان به شمار می رود.

از ميان نويسندگان نيز جوان رولينگ، خالق هری پاتر با ثروتی يک ميليارد دلاری در فهرست فوربز به چشم می خورد.

خانم رولينگ در ادينبورگ، پايتخت اسکاتلند زندگی می کند و از مجموعه داستانهای هری پاتر او تاکنون 265 ميليون نسخه در جهان به فروش رفته است.

فيلمهايی که بر اساس داستان هری پاتر ساخته شده اند نيز درآمدی معادل سه ميليارد دلار به همراه داشته اند.

http://www.bbc.co.uk/persian/

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 19:33  توسط رضا  | 

فهرست ثروتمندترين بريتانيايی های سال 2005 روز يکشنبه 3 آوريل توسط نشريه ساندی تايمز بريتانيا منتشر شد. طبق اين فهرست که همه ساله منتشر می شود، 7 نفر از 10 ميلياردر صدر اين فهرست، خارجيان مقيم بريتانيا هستند.

در اين فهرست، هزار ثروتمند بريتانيا به ترتيب معرفی شده اند.

سلطان فولاد در صدر فهرست

ثروتمندترين فرد بريتانيا طبق اين گزارش "لکشمی ميتال" هندی است که 54 سال سن دارد و ارزش دارايی های او دست کم 14 ميليارد و 800 ميليون پوند (بيش از 28 ميليارد دلار) برآورد شده است.

آقای ميتال به همراه خانواده اش در گران قيمت ترين خانه مسکونی لندن به ارزش 70 ميليون پوند (134 ميليون دلار) زندگی می کند و زمينه اصلی فعاليت او صنعت فولاد است. افزايش قيمت فولاد در سالهای اخير به افزايش چشمگير درآمدهای آقای ميتال منجر شده است.

آقای ميتال که از معدود ثروتمندان عرصه صنعت در رده های بالای فهرست ثروتمندترين های بريتانيا است، سال گذشته با ادغام شرکت فولاد تحت مالکيت خود با يک شرکت ديگر که 77 درصد سهام آن را در اختيار داشت و "گروه بين المللی فولاد" يکی شرکت آمريکايی، بزرگترين مجموعه در صنعت فولاد جهان را تشکيل داد. اين مجموعه، 165 هزار کارگر در کشورهای مختلف در استخدام خود دارد و سال گذشته 60 ميليون تن فولاد توليد و عرضه کرد.

خانواده ميتال 88 درصد گروه فولادسازی که از ادغام سه شرکت به وجود آمد، را در اختيار دارد.

نفت و فوتبال

نفر دوم فهرست نيز رومن آبراموويچ 38 ساله، سرمايه دار نفتی و مالک باشگاه فوتبال چلسی انگلستان است که مانند سال قبل 7 ميليارد و 500 ميليون پوند ثروت دارد. آقای آبراموويچ که روس تبار است، سال قبل در صدر فهرست ثروتمندان بريتانيا قرار داشت اما امسال جای خود را با فاصله ای چشمگير به لکشمی ميتال داده است.
رومن آبراموويچ، پيش از خريدن باشگاه فوتبال چلسی، يک سرمايه دار نفتی بود که در فاصله ای کوتاه از زمان فروپاشی شوروی سابق ميلياردها پوند ثروت اندوخته بود. تيم فوتبال چلسی از زمانی که به تملک آقای آبراموويچ درآمده و در سايه سرمايه گذاريهای سنگين صورت گرفته در آن، امسال پس از نيم قرن، سرانجام در آستانه کسب عنوان قهرمانی جام برتر انگلستان قرار گرفته است.

زنان ثروتمند بريتانيا

در فهرست ثروتمندترين های ساندی تايمز، نام 81 زن قرار گرفته است که شايد در مقايسه با رقم مردان (1001 نفر) چندان زياد نباشد اما همين رقم هم يک رکورد تازه محسوب می شود و نسبت به سال قبل چهار نفر بيشتر شده است.

ثروتمندترين زن بريتانيا طبق اين فهرست خانم "کريستينا گرين" است که 4 ميليارد و 850 ميليون پوند به همراه همسرش که از بزرگترين گردانندگان فروشگاه های زنجيره ای است، دارايی دارد.

از ديگر زنان ثروتمند بريتانيا، خانم "جوان رولينگ" نويسنده داستانهای هری پاتر است که با 500 ميليون پوند دارايی در رده 96 فهرست جای گرفته است. خانم رولينگ از محل فروش کتابهای خود که تا کنون به 62 زبان ترجمه شده، 270 ميليون پوند درآمد کسب کرده است. وی تا کنون 5 قسمت از مجموعه 7 قسمتی داستانهای هری پاتر را منتشر کرده و سه کتاب نخست، مبنای توليد فيلمهای سينمايی هری پاتر قرار گرفته است. ششمين کتاب در سال 2005 منتشر می شود و هر هفت قسمت به فيلم تبديل خواهد شد. مجموعه دارايی های خانم رولينگ اکنون در سطح 500 ميليون پوند ارزيابی شده است.

ملکه بريتانيا نيز با برخورداری از 270 ميليون پوند دارايی در رده پانزدهم ثروتمندترين زنان قرار گرفته است.

افزايش بی سابقه ميلياردرها

طبق برآوردهای ساندی تايمز، شمار ميلياردرهای بريتانيا در سال 2005 به 40 نفر رسيده که بالاترين ثبت شده ميلياردرها در اين کشور است.

مجموع دارايی های هزار ثروتمند اول بريتانيا، طبق ارزيابی های ساندی تايمز، 249 ميليارد و 615 ميليون پوند (کمتر از 470 ميليارد دلار) برآورد شده است که 136 ميليارد و 642 ميليون پوند آن (نزديک به 55 درصد) متعلق به يکصد ثروتمند صدر فهرست است.

دارايی های ثروتمندان بريتانيا نسبت به سال قبل 23.3 درصد رشد کرده است.

يافته های نشريه ساندی تايمز نشان می دهد که 750 نفر از هزار ثروتمند بريتانيايی ميليونرهای خودساخته ای هستند که عمده دارايی های خود را از طريق معاملات املاک و مستغلات، بانک و بيمه کسب کرده اند.

ثروتمندترين ايرانيانی تباران بريتانيا

اسامی چند فرد ايرانی تبار نيز در ميان ثروتمندترينهای بريتانيا مشاهده می شود. از جمله اين افراد جک دلال 81 ساله و داود خليلی 59 ساله، يهوديان ايرانی تبار هستند که طبق ارزيابی کارشناسان ساندی تايمز هرکدام 600 ميليون پوند (بيش از يک ميليارد و يکصد ميليارد دلار) ثروت دارند و به طور مساوی در رده هفتاد و ششم فهرست ثروتمندان قرار گرفته اند.

جک دلال سال گذشته با بيش از 590 ميليون پوند دارايی، در مقام شصت و چهارم فهرست، ثروتمندترين های بريتانيا قرار داشت اما امسال با وجود افزوده شدن بر دارايی های وی (10 ميليون پوند) جايگاه او نزول کرده است.

آقای دلال از مالکان سينماهای زنجيره ای اودئون است و روند صعودی رشد ثروتش از سالهای دهه هفتاد ميلادی آغاز شد که بانک دالتون بارتون را که به او تعلق داشت به قيمت پنجاه و هشت ميليون پوند فروخت و اين پول را در خريد املاک سرمايه گذاری کرد.

يکی از موفقيت آميزترين معاملات او خريد ساختمان بوش هاوس بود که بخش جهانی بی بی سی را در مرکز لندن در خود جای داده است. او اين ساختمان را در سال 1978 خريداری کرد و شش ماه بعد آن را هفتادوپنج ميليون پوند گرانتر فروخت.

اما در مقابل، ناصر داود خليلی که سال قبل دارايی های او معادل 300 ميليون پوند ارزيابی شده بود و در رده 143 قرار داشت، امسال با دوبرابر شدن ارزش دارايی هايش جايگاه بهتری را به خود اختصاص داده است.

آقای خليلی صاحب مجموعه ای از 20 هزار اثر هنری عمدتا مربوط به دوران اسلامی است که ساندی تايمز ارزش آنها را 500 ميليون پوند برآورد کرده است. البته آقای خليلی ارزش مجموعه خود را بيش از يک ميليارد پوند می داند. آقای خليلی همچنين دو شرکت سودآور را اداره می کند و در بازار املاک نيز فعال است به طوری که باقی يکصد ميليون پوند ثروت او نيز از اين طريق حاصل شده است.

وينسنت و رابرت چنگيز، دو بردار ايرانی تبار هم با 418 ميليون پوند دارايی، در رده 123 فهرست ثروتمندترين های بريتانيا قرار دارند. زمينه اصلی فعاليت اين دو برادر، املاک و مستغلات است و آنان شرکتی تحت عنوان "راچ" را اداره می کنند که کار آن، خريد، فروش و ساخت ساختمان است. اين دو برادر عمدتا در بازار مسکن غرب لندن فعال هستند که در سال های اخير از رشد قيمت چشمگيری برخوردار بوده است.

برادران چنگيز خود مدعی هستند که ارزش دارايی هايشان بيش از 4 ميليارد پوند است اما کارشناسان روزنامه ساندی تايمز معتقدند اين دو برادر 200 ميليون پوند در بخش ساختمان و 218 ميليون پوند در ساير زمينه ها دارند.

سر داود آليانس ديگر ايرانی اين فهرست است که طبق برآوردهای ساندی تايمز ثروت او و خانواده اش اکنون به 268 ميليون پوند رسيده است. سر آليانس که او نيز يهودی است، سال گذشته با 218 ميليون پوند ثروت در رده 196 قرار داشت.

او که اکنون 73 ساله است ثروت خود را در صنعت نساجی سرمايه گذاری کرده و ساکن شهر منچستر در شمال انگلستان است که مرکز صنعت نساجی در اين کشور به شمار می رود.

سر داود سهامدار اصلی و رئيس هيأت مديره شرکت منسوجات "ان براون" است که در عالم تجارت اينترنتی شهرت دارد.

افت جايگاه ملکه بريتانيا

در ميان ثروتمندترين های بريتانيا، اسامی تعدادی از اعضای خانواده سلطنتی، به ويژه ملکه بريتانيا نيز ديده می شود که با برخورداری از 270 ميليون پوند دارايی، در رده 180 فهرست جای گرفته است.

ملکه بريتانيا سال قبل در همين فهرست، با 250 ميليون پوند ارزش دارايی ها، جايگاه 177 را داشت.

دارايی های ملکه شامل مجموعه ای از سهام گوناگون، املاک و مستغلات و مجموعه آثار هنری می شود و در آن، جواهرات و آثار متعلق به خاندان سلطنتی که ارزشی بيش از 10 ميليارد پوند دارد محاسبه نشده است.

تازه وارد 17 ساله

جاس استون خواننده 17 بريتانيايی، اگرچه هنوز در ميان هزار ثروتمند بريتانيايی جايی برای خود پيدا نکرده، اما در رده بندی حاشيه ای ساندی تايمز و در ميان يکصد ثروتمند جوان بريتانيا با 5 ميليون پوند دارايی مقام 85 را به خود اختصاص داده است.

وی که علاوه بر خوانندگی، ترانه هم نوشته، از جمله تازه واردان به فهرست ساندی تايمز است که با توجه به استقبال گسترده از آثار او (نه فقط در بريتانيا بلکه در بازار موسيقی آمريکا) و قراردادهای تبليغاتی با شرکتهای بزرگ، پيشبينی شده از رشد سريعی در فهرست برخوردار شود.

معيار گزينش

ساندی تايمز می گويد مبنای محاسبه ثروت افراد، دارايی های قابل ارزيابی آنها مانند املاک، مستغلات و سهام آنان در شرکتهای قانونی است. حسابهای بانکی که اطلاعات آنها در اختيار روزنامه ساندی تايمز قرار نداشته، در تدوين فهرست مورد استفاده قرار نگرفته است.

http://www.bbc.co.uk/persian//

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 19:26  توسط رضا  | 

هفت نامزد نهمين دوره انتخابات رياست جمهوری
شرايط خاص داخلی و خارجی و نحوه برگزاری نهمين دوره انتخابات رياست جمهوی، باعث شده که از اين انتخابات، به عنوان مهم ترين و در عين عال پيچيده ترين و مبهم ترين انتخابات رياست جمهوری در دوران حاکميت جمهوری اسلامی ياد شود
+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 19:18  توسط رضا  | 

 

دوبازيکن ديگر مانند زندی توسط برانکو شناخته وقرار است به تيم ملی دعوت شوند مشخصات اين بازيکنان را بخوانيد می ارزد البته گفته می شد امير شاپورزاده هم به تيم ملی دعوت می شود اما دعوت اين دوبازيکن نيز قطعی نيست اما شاپورزاده گفته خيلی خوشحال می شوم برای ايران بازی کنم منبع اين خبر ---....---

032496.jpg

اشكان دژاگه

سن: ۱۹ سال
محل تولد: تهران
باشگاه ها: رينى كندورفر (Reinickendorfer)، تى بى و هرتابرلين
بازى در بوندس ليگاى يك: يك بازى مقابل بوخوم
شماره پيراهن: ۱۶
پست: مهاجم و هافبك نفوذى
حضور ملى: ۱۹ بازى براى تيم هاى زير ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ سال آلمان
گل هاى ملى: ۱۱ گل
وضعيت زندگى: مجرد
قد: ۱۸۱
وزن: ۷۴
علايق ديگر: شنا و موزيك
بررسى آمارى بازيهاى دژاگه در دسته دوم (۲۰۰۵-۲۰۰۴)
تعداد بازى:۲۲
گل:۶
درضمن دژاکه ومديربرنامه های بازيکنان ايرانی شاغل درآلمان می گويند باماتاکنون تماسی گرفته نشده اما خو دژاکه دوست دارد برای تيم ملی ايران بازی کند

032493.jpg

الكساندر نورى

سن: ۲۵ سال
محل تولد: امريكا
باشگاه ها: جوانان وردربرمن، اوردينگن و اوسنابروك
تعداد بازى در اوسنابروك (۲۰۰۵-۲۰۰۴): ۳۱
گل زده: ۵ گل
شماره پيراهن: ۱۰
پست: هافبك، راست پا
قد: ۱۷۸
وزن: ۷۲

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم خرداد 1384ساعت 18:58  توسط رضا  | 

 پاسخي به دخترم ميترا

چند روز پيش يكي از دوستان پرينت مطلبي از يك سايت ايرانيان خارج از كشور را برايم آورد كه در آن به دغدغه‌هاي كودكانه و ساده و زيباي دختر 12 ساله نويسنده مطلب اشاره شده بود. متن خوب و تأثيرگذاري بود كه موضوع مهمي را نيز مطرح مي‌كرد. ديدم بد نيست كه به حرفها و دغدغه‌هاي ميترا خانم 12 ساله پاسخ دهم، البته با همان نثر و زبان يك كودك يا نوجوان. متن زير، نامه‌اي است كه در پاسخ به اين دختر خوب دوازده ساله، نوشته‌ام.

دختر خوبم، ميترا خانم فاني يزدي

سلام. گفت و گوهاي دردناك و پرمعنايت با خانواده را در اينترنت خواندم. شنيدم كه خيلي دوست داري با پدر و مادرت برگردي به ايران. بي‌آنكه تو را بشناسم، با خواندن حرفهايت اشك در چشمانم نشست. نمي‌دانم پدرت از وطن چه گفته است كه «ايران» براي تو شده اسم همه جاهاي قشنگ. در اين حس من هم با تو شريكم، ولي بايد بداني كه «ايران» براي همه ما تنها نام يك سرزمين نيست، يك وعده (Promise) هم هست.

من ترديدي ندارم ايراني كه تو با خيال آن پلك‌هاي زيبايت را روي هم مي‌گذاري و مي‌خوابي، هنوز آنگونه كه بايد ساخته نشده است. قرار است همه ما بسازيمش. بهتر بگويم: ايران ما به يك ساختمان نيمه‌تمام مي‌ماند، با همه باغ‌هاي دل‌انگيز اطرافش و پرنده‌هايي كه روي درختانش آواز مي‌خوانند. ايران ما زيبا و دوست داشتني هست، اما نيمه تمام است. ما بايد دوباره بسازيمش.

مي‌دانم؛ تو حق داري ترديد كني، و من و دوستانم ناگزيريم در عمل به ترديدهاي تو پاسخ بدهيم. اما من ايمان دارم كه يك روز همه ابرهاي سياه كنار مي‌روند و آسمان كشورمان دوباره آبي مي‌شود و پرنده‌هاي مهاجر برمي‌گردند به آشيانه‌شان. اما اول بايد آن ساختمان را تمام كنيم. آن‌وقت اين ساختمان تازه‌ساز مي‌تواند از مهمان‌هاي عزيزش، بلكه از همه آنهايي كه در آن حق و سهمي دارند، آبرومندانه‌تر پذيرايي كند.

لابد تو دختر خوب من، بعضي ساختمان‌هاي بزرگ نيمه‌ساز را ديده‌اي كه چطور آن را با پرده‌هاي محافظ مي‌پوشانند تا يك روز مثل يك اتفاق تازه چهره‌نمايي كند. الان هم كار نوسازي ايران ما همين‌طور است. من در بيانيه خودم گفتم كه در روز 27 خرداد «ايراني تازه» در صندوق‌هاي رأي ساخته مي‌شود. الان هم به تو مي‌گويم كه اين ايران تازه مي‌تواند قشنگ‌ترين جاي دنيا باشد، به همان قشنگي كه تو در خيال‌هاي زيبايت ساخته‌اي.

لابد پدرت بهت گفته كه ما مردم ايران در اين صد سال، هربار كه خواسته‌ايم كشورمان را از نو بسازيم، چطور جلويمان را گرفته‌اند و نگذاشته‌اند. آخرين بارش دوم خرداد 76 بود. الان هم وقتي بزرگترها مي‌گويند «اصلاحات نيمه‌تمام است» منظورشان يك ساختمان نيمه‌تمام است كه بايد آجر آجرش با دست‌هاي خودمان ساخته شود. مهم اين است كه همه فهميده‌اند ما بايد خودمان كشورمان را بسازيم. من اين تعبير را از جوان‌هاي ايراني ياد گرفتم، كه بگويم: «دوباره مي‌سازمت وطن»

پدرت حق دارد كه عليه بوش حرف مي‌زند و عليه جنگ عراق تظاهرات مي‌كند. آخر مي‌داني ميتراي عزيز، بوش معتقد است و مي‌گويد براي آنكه يك عراق تازه يا يك ايران تازه ساخته شود، بايد پيش از آن، اين ساختمان نيمه‌تمام خراب شود و زمين آن صاف و هموار بشود تا روي آن يك ساختمان نو ساخته شود. او هم مثل «بوش»هاي داخلي مي‌خواهد خودش آن بالا فكر كند و بدون اينكه كسي از او درخواست كرده باشد، به جاي ما تصميم بگيرد.

ولي ما در كشورمان صندوق رأي داريم و همان‌طور كه رأي مي‌دهيم، مي‌خواهيم ايران‌مان را با رأي و نظر خودمان بسازيم. مي‌داني الان در ايران شعار جوانان نسل سومي چيست؟ آنها هم به رأي دادن تأكيد مي‌كنند، هم اعتراض. مي‌گويند: «يك برگ رأي، تمام سهم من از دموكراسي؟!» جوانان ايران اين سهم را كافي نمي‌دانند، اما از همين سهم خود هم حاضر نيستند صرفنظر كنند. آنها مي‌داننند كه همين سهم‌هاي كوچك آنهاست كه بايد ايران فردا را بسازد.

مي‌بيني ميترا خانم. همه‌چيز را گفتم، اما هنوز جواب تو را نداده‌ام كه پرسيده بودي مگر پدرت چه‌كار كرده بود كه به زندانش انداخته بودند، يا چه‌كار كرده بود كه بعد از بيرون آمدن از زندان هم آنقدر اذيتش كردند كه ايران برايش يك زندان بزرگ شد. راستش چه بگويم، جوابي ندارم... اما معروف است كه آمريكايي‌ها يك ضرب المثلي دارند كه مي‌گويد: «ببخش، ولي فراموش نكن!» تو فراموش نكن، ولي نه اينكه چيزي در دلت بماند. اينها را هميشه يادت نگه دار، تا تلخي‌هاي تاريخ هيچ‌وقت، در هيچ جا و به دست هيچ كس، دوباره تكرار نشود. مهم اين است؛ اگر مشكل آينده حل شد، از گذشته مي‌توان گذشت، مي‌توان گذشت كرد.

اما از سؤال تو سخت‌تر، حرفي است كه مادرت درباره «عفو عمومي» مي‌زند. اگر من عفو عمومي را مطرح كردم، نه تنها قصد ناديده گرفتن جفاهايي را كه بر امثال پدر تو رفته است نداشتم، بلكه با پذيرفتن اين جفاها و همدردي با تو و پدرت و همه كساني كه مورد جفا قرار گرفته‌اند، دلم مي‌خواهد راه‌هاي حقوقي مناسب را براي جبران آن جفاها هموار كنم. به همين دليل بود كه به دنبال عفو عمومي، بلافاصله «آشتي ملي» را مطرح كردم و نام لایحه مورد نظر را به «عفو عمومی آشتي ملي» تغییر دادم. آشتي كلمه زيبايي است كه شما بچه‌ها بيشتر و بهتر از ما بزرگترها به كار مي‌بريد و راحت تر به آن عمل مي‌كنيد.

ميتراي عزيز! كاش دعواهاي دنياي بزرگترها هم به اندازه شما زودگذر، و دوستي‌هايشان به اندازه شما عميق و ماندگار باشد. من به شدت اميدوارم كه مردم ايران در روز 27 خرداد به ميدان بيايند و كمك كنند تااين ساختمان نيمه‌تمام را تمام كنيم. فقط در اين صورت است كه پاسخ دادن به سؤال مادرت آسان مي‌شود. منظورم را گرفتي؟!

حالا هميشه چشم به راه تو هستم كه همين روزها، يك روز از راه برسي و قدم در قشنگ‌ترين سرزمين دنيا، در ايران، بگذاري.

پدرت - مصطفي معين

http://www.drmoeen.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 20:33  توسط رضا  | 

عکس از سربخشیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 13:29  توسط رضا  | 


فضيلت هاى دولت شبگرد
216180.jpg
حميدرضا فرزاد
رابرت نازيك (Robert Nozick)در كنار جان راولز يكى از دومهمترين و پرنفوذترين فيلسوفان سياسى در سنت تحليلى انگليسى - آمريكايى محسوب مى شود. در حالى كه راولز به نظام سازى در مورد ليبراليسم مساوات طلبانه چپ سياسى پرداخت، نازيك همين كار را در خصوص ليبرتاريانيسم ناظر به اقتصاد بازار سنت راست انجام داد. او انديشمندى با علايق متنوع بود و به رشته هاى فلسفى بيرون از نظريه سياسى نيز بويژه در معرفت شناسى و مباحث متافيزيكى مربوط به هويت شخصى ياريهاى مهم رساند. رابرت نازيك كه در سال۱۹۳۸به دنيا آمد تا هنگام مرگش در ژانويه سال۲۰۰۲ در دانشگاه هاروارد به تدريس اشتغال داشت. او در دانشگاههاى هاروارد و پرينستن تحصيل كرد و علاوه بر دانشگاه هاروارد در دانشگاههاى راكفلر و پرينستن نيز سالها به تدريس و تحقيق مشغول بود.
نازيك از نخستين سالهاى تحصيل استعداد خود را نشان داد، خاصه در اوايل دهه۱۹۶۰ كه در پرينستن تحصيل مى كرد و به راهنمايى كارل همپل (۱۹۰۵ - فيلسوف آلمانى، آمريكايى) از رساله اش راجع به نظريه تصميم دفاع كرد. نازيك مانند برخى از روشنفكران آن زمان به گرايش سياسى جنبش چپ نو (the new left) و نيز سوسياليسم سوق پيدا كرد. اما به تعبير ادوارد فسر - كه صاحب كتابى درباره نازيك است و نوشته اش در مورد وى يكى از منابع اصلى گفتار حاضر است - پس از آشنايى با آثار مدافعان سرمايه دارى از قبيل اف. اى هايك، لودويك فان ميزس، مورى روت بارد و اين راند از آن انديشه ها و گرايش دست كشيد و كانون تأملات و فعاليت هاى فلسفى اش را از مباحث فنى اى كه در آن دوره بر فلسفه تحليلى غالب بود متوجه نظريه سياسى ساخت. نتيجه اين تحول اولين و مشهورترين كتابش بود به نام آنارشى، دولت و اتوپيا كه در سال۱۹۷۴ به چاپ رسيد.
كتاب آنارشى، دولت و اتوپيا در كنار كتاب نظريه اى در باب عدالت جان راولز عموماً يكى از دواثر كلاسيك بزرگ فلسفه سياسى قرن بيستم در سنت تحليلى محسوب شده است. در واقع اين دوكتاب موضوع فلسفه سياسى را در مكتب تحليلى كه پيش از راولز و نازيك كمتر بدان توجه مى شد احيا كردند. كتاب نازيك همچنين علاقه وتوجه به مفهوم حقوق (rights) را كه نقشى محورى در نظريه سياسى داشت از نو زنده كرد بويژه در نسبتى كه با انديشه سياسى ليبرتاريانيسم واجد بود.
ليبرتاريانيسم (Libertarianism) كه نبايد آن را با ليبراليسم برابر شمرد نوعى فلسفه سياسى است كه مى گويد نقش دولت در جامعه بايد به شدت محدودشود و به حمايت سياسى، دفاع ملى و اداره دادگاههاى حقوقى منحصر گردد. بسيارى ازليبرتاريانها در دفاع از ديدگاههايشان به ملاحظات اقتصادى و جامعه شناختى از جمله منافع رقابت بازار، ساز و كارهاى درونى اى كه ديوان سالاريهاى دولتى را به ناكارآمدى و محدود شدن رقابتها سوق مى دهد ، تلاشهاى كم ثمر دولتى در پرداختن به مسائلى از قبيل فقر و بهره كشى و جزاينها متوسل مى شوند. نازيك اين موارد را قبول دارد اما دفاع اصلى او از اين نگرش سياسى از نوع اخلاقى است.
نازيك در اينجا بر اين اصل اخلاقى اساسى امانوئل كانت (فيلسوف آلمانى ۱۸۰۴-۱۷۲۴) تكيه مى كند كه «با انسانها، چه در نسبت با خود و چه در ارتباط با ديگرى همواره به مثابه غايت و نه هرگز به عنوان وسيله، رفتار كن». اين نظر بر شأن و شرافت ذاتى و مستقل هر انسان پاى مى فشارد و معتقد است كه انسان به عنوان موجودى صاحب عقل و خودآگاهى و اختيار شأن و منزلتى ذاتى دارد ونمى توان با او مثل يك شىء رفتار كرد يا اراده او را در جهت خاصى سوق داد. نازيك در همين مسير انسانها را موجوداتى مى داند كه صاحب و مالك خويش اند (self-owners). اين انديشه كه سابقه آن در فلسفه سياسى لااقل به جان لاك (فيلسوف انگليسى ۱۷۰۴-۱۶۳۲) مى رسد حاكى از آن است كه افراد صاحب خويش اند صاحب بدنها، توانايى ها و كار و تخصص شان و به اعتبارى صاحب حاصل كار و تخصص شان. در واقع فرد صاحب همه آن چيزهايى است كه يك برده دار مدعى است در نسبت با بردگان صاحب آنهاست. گرچه نظريه مالكيت بر خويش در واقع بردگى را پديده اى خلاف حق و قانون مى شمارد و آن را فاقد توجيه استوار مى داند زيرا هيچ فردى در مقام موجودى كه صاحب ومالك خويش است نمى تواند به مالكيت فردى ديگر درآيد. در واقع بسيارى از ليبرتاريانها دليل مى آورند كه جز با پذيرفتن اصل مالكيت بر خويشتن هيچ راهى براى توضيح و تبيين اين موضوع وجود نخواهد داشت كه چرا برده دارى بد است. مسأله صرفاً اين هم نيست كه بدى بردگى به سبب رفتار بد برده داران با بردگان است زيرا يك برده دار خوش قلب نيز هنوز يك برده دار است. دليل بد بودن برده دارى در اين است كه برده دارى مستلزم نوعى دزدى است دزديدن يك شخص از خودش. مسأله برده دارى در نزد نازيك امرى صرفاً تاريخى نيست زيرا وى رابطه دولتهاى حداكثرى ماليات گير با شهروندان را در قالب اصطلاحات مربوط به برده دارى كه شكل نوينى پيداكرده است تحليل مى كند. اما اگر افراد صاحب منزلت ذاتى اند (همان طور كه كانت معتقد بود) و صاحب خويش، به تعبير نازيك اين نتيجه به دست مى آيدكه آنان حقوقى (rights) دارند بويژه (و در اينجا باز به پيروى از لاك) حقوق مربوط به حيات، آزادى و ثمرات كار و تلاش شان. نازيك تصريح مى كند كه اين حقوق به گونه اى اند كه بر اعمال و رفتار ديگران در نسبت با فرد موانع و محدوديت هايى ايجاد مى كنند (side-constraints). مثلاً حق حيات اين محدوديت و مانع را براى ديگران و حريم امنيت را براى فرد ايجاد مى كندكه ديگران از لحاظ اخلاقى اين حق را ندارند كه او را بكشند يا اعضاى بدنش را با اعمال زور جدا كنند و به بدن شخص ديگرى پيوند بزنند. تا اينجا مناقشه انگيز به نظر نمى رسد. چيزى كه در اينجا موجب مناقشه واختلاف نظر شده اين است كه نازيك اخذ ماليات را هم اخلاقاً جايز نمى شمارد و آن را در زمره بهره گيرى نابجا از حاصل كار و تلاش افراد محسوب مى كند. طبق اين ديدگاه اخذ ماليات از طرف دولت در حكم حدى از برده دارى است بنابراين استدلال كه دولت با در اختيار گذاشتن منفعت هايى از قبيل امنيت اجتماعى، رفاه و نظاير اينها به شهروندان، اين اجازه و اين حق را هم به آنها مى دهد كه از بخشى از حاصل زحماتتان بهره ببرند، يعنى هر شهروند در اين نوع نظام صاحب بخشى از حاصل زحمات شما مى شود و اين با اصل مالكيت بر خويش ناسازگار است.
بر اين اساس، برنامه هاى گوناگون دولت رفاه ليبرال، غيراخلاقى است نه تنها به اين خاطر كه ناكافى يا ناقص اند بل به اين سبب كه آنها شهروندان چنين حكومتى را برده مى سازند. در واقع تنها نوع دولتى كه بنابر نظر نازيك توجيه اخلاقى دارد همان است كه وى از آن به دولت حداقلى (minimal State) يا دولت شبگرد (night - watchman) اصطلاح مى كند، دولتى كه به ديد او به حمايت سياسى و نظامى از شهروندان مى پردازد اما نبايد درشيوه هاى زندگى مردم دخالت كند. چنين دولتى به عقيده نازيك نمى تواند به شهروندان ديكته كند كه چه بخورند وچه بنوشند و چه بكشند، زيرا چنين كارى با اصل مالكيت فرد بر بدن خويش ناسازگار است. همچنين نمى تواند چيزهايى را كه شهروندان چاپ مى كنند يا مى خوانند تحت كنترل داشته باشد. خلاصه آنكه دولت حداقلى نازيك اصولاً كارى با فكر و فرهنگ مردم نمى تواند و نبايد داشته باشد اما چنين دولتى چنانكه بريان مگى هم خاطرنشان كرده است ربط چندانى به واقعيات موجود ندارد گرچه شايد به عنوان يك الگوى نظرى در فلسفه سياسى بتواند مطرح گردد. آيا دولت حداقلى نازيك به آنارشيسم و هرج و مرج نمى انجامد؟ گفته اند كه فعاليت هاى حتى يك دولت حداقلى نيز مستلزم اخذ مبلغى ماليات است.
آيا اين حد از اخذ ماليات در رده نوعى برده دارى قرار نمى گيرد؟ فسر عقيده دارد كه نازيك اين طور فكر نمى كند. او بر آن است كه به ديد نازيك حتى اگر يك جامعه پر هرج ومرج هم وجود داشته باشد نه تنها امكان ظهور يك دولت حداقلى در آن وجود دارد كه حقوق افراد را از بين نبرد بلكه چنين دولتى اخلاقاً نيز بايد به وجود آيد.
ديدگاه نازيك در مورد منشأهاى دولت يادآور سنت قرارداد اجتماعى در انديشه سياسى آن گونه كه كسانى چون هابز، لاك، روسو، و در تفكر معاصر، راولز آن را مطرح ساخته اند.
زيرا در نظر نازيك هيچ عاملى جز آنچه افراد آزادانه و بنا بر اختيار خويش براى حفظ بيشتر حقوق شان انجام مى دهند نهايتاً شكل دهنده دولت حداقلى نخواهد بود و اين يعنى نوعى قرارداد و نه منبعى كه شخص يا گروهى آن را به صورت انحصارى منشأ دولت يا زمامدارى خويش قلمداد كنند. جزئيات روند شكل گيرى دولت در تحليل نازيك بسيار متفاوت با تحليل هاى ديگر مربوط به قرارداد اجتماعى است. و از همه مهمتر اينكه نازيك برخلاف ساير نظريه هاى مربوط به قرارداد اجتماعى معتقد است كه حقوق افراد از هيچ گونه قرارداد اجتماعى نتيجه نمى شوند بلكه سابق بر آنها هستند يعنى پيش از هر نوع قرارداد اجتماعى وجود دارند و مؤلفه هايى براى شكل گيرى قراردادها به حساب مى آيند.
عدالت گسترى: اغلب منتقدان دولت حداقلى ليبرتارين از اين ناخرسند نيستند كه اين ديدگاه جاى زيادى به حكومت اختصاص نمى دهد بل از اين قضيه خرده مى گيرند كه اين ديدگاه جاى بسيار كمى براى حكومت قائل است. آنها بخصوص اين نظر را مطرح مى كنند كه براى گسترش عدالت به چيزى بيش از دولت حداقلى نياز است.
در اين زمينه فى المثل ديدگاه جان راولز و پيروانش مطرح است كه براى گسترش عدالت و توزيع ثروت جايگاه خاصى قائل است.
پاسخ نازيك به اين انتقاد بيانگر «نظريه استحقاق» او راجع به عدالت است. به گمان نازيك سخن گفتن راجع به عدالت توزيعى وگسترش عدالت (distributive justice) گمراه كننده است زيرا به زعم او مستلزم آن است كه نوعى مرجعيت مركزى وجود داشته باشد كه سهم افراد جامعه را از ثروت و درآمدهاى اقتصادى كه پيش از توزيع وجود دارند در ميان آنها «توزيع كند» گويى كه افرادى كه صاحب اين اقتدار و مرجعيت هستند از «نيرويى آسمانى» برخوردارند. در واقع به ديد نازيك توزيع عدالت چيزى نيست كه دولت حداقلى بخواهد عهده دار آن شود بلكه در دايره انتخاب اخلاقى فرد هست كه فى المثل بخشى از حاصل فعاليت هاى اقتصادى اش را به افراد ديگر جامعه ببخشد.
نازيك براى تشريح نظريه استحقاق خود و دفاع از آن، از مثالى - كه معروف شده است - راجع به بازيكن بسكتبال ويلت چمبرلين استفاده مى كند. او مى گويد جامعه اى را تصور كنيم كه در آن توزيع ثروت بر پايه مفهومى غيراستحقاقى (non-entitlement) از عدالت مثلاً توزيع برابر ومساوى ثروت انجام شود و آن را D1 مى ناميم. بنابر نظر نازيك مخالف اوبايد بپذيرد كه اين نوع يا نحو توزيع، عادلانه است زيرا وى به طرف مقابل خود اين اجازه را داده كه خود چنين روشى را اتخاذ كند.اكنون فرض كنيم كه ويلت چمبرلين يكى از اعضاى اين جامعه است و اين قرارداد را با تيمش ببندد كه فقط در صورتى بسكتبال بازى خواهد كرد كه هر كسى كه به تماشاى بازى او مى آيد ۲۵ سنت (يك چهارم دلار) در صندوق مخصوصى كه نزديك محل بازى قرار دارد بيندازد. حال فرض كنيم كه يك ميليون نفر تصميم مى گيرندكه اين بازى را ببينند.نتيجه يك نوع توزيعى جديد خواهد بود ( به نام D2 ) كه در آن چمبرلين ۲۵۰ هزار دلار بيش از هر يك از تماشاچيان دارد، توزيعى كه از الگوى D1 تخطى مى كند.
حال آيا D2 عادلانه است؟ آيا چمبرلين استحقاق اين پول را دارد؟ پاسخ صريح نازيك اين است كه بله دارد. چون هر كسى كه درطرح D1 قرار داشت استحقاق آن شرايط را داشت (يعنى ۲۵ سنت بدهد و بازى را ببيند) هيچ بى عدالتى در گذر از D1 به D2 وجود نداشته است. به علاوه هر كسى كه ۲۵ سنت داد و از D1 به D2 گذر كرد اين كار را آزادانه و به دور از هرگونه جبر و زور انجام داده است و لذا محلى براى اعتراض و شكايت نمى ماند. كسانى هم كه نخواسته اند بازى چمبرلين را ببينند هنوز ۲۵ سنت خودشان را دارند پس باز هم جايى براى شكوه و شكايت نيست. اما اگر هيچ مبنايى براى شكوه از بى عدالتى وجود ندارد پس اساساً هيچ بى عدالتى اى رخ نداده است.
به هر روى، نازيك همه نظريه هاى غيراستحقاقى راجع به عدالت را نادرست مى داند. در واقع نازيك طرح هايى مانند D2 را عادلانه مى داند ولو آنكه مانند طرح هاى D1 ساختار و الگوى مشخصى نداشته باشند.
در مجموع مى توان استنباط كرد كه ديدگاه هاى نازيك بيش از اندازه متمركز بر فرد و فرديت و مالكيت فردى است و گرايش آن به عدالت در قياس با ديدگاه هاى كسانى چون راولز چندان قوى نيست.
اوتوپيا: نازيك دولت حداقلى را «الهام بخش و نيز درست» مى داند و آن را نوعى اوتوپيا وحكومت آرمانى محسوب مى كند. به گمان او در ميان همه نظام هاى سياسى تنها نظام مبتنى بر دولت حداقلى است كه مى تواند زمينه را براى آنكه هر شخص يا گروه ديدگاه خود را راجع به جامعه نيك تحقق بخشد فراهم سازد. غالباً عقيده بر اين است كه ليبرتاريانيسم مستلزم آن است كه هر فرد بايد برپايه اصول سرمايه دارى رفاه جويانه زندگى كند. در مقابل، برخى ديگر از جمله ادوارد فسر معتقدند كه چنين نيست. بنابر اين ديدگاه دوم، ليبرتاريانيسم صرفاً مستلزم آن است كه فرد به هر نظام و ديدگاه متعهد شد نبايدآن را به زور بر هيچ كس ديگرى بدون رضايت وى تحميل كند. اگر افراد يا گروه هايى بخواهند بر طبق اصول ومبانى سوسياليست يا مساوات طلبانه زندگى كنند مطابق با انديشه نازيك مى توانند چنين كنند اما اين نبايد مستلزم آن باشد كه مردم تحت زور و فشار قرار گيرند تا در استقرار چنين جامعه و حكومتى شركت كنند. به گمان نازيك حكومت حداقلى بدين ترتيب «چهارچوبى براى اوتوپيا» يا جامعه آرمانى فراهم مى سازد و نظامى فراگير ايجاد مى كند كه در درون حد ومرزهاى آن هر تعداد روايت اجتماعى ، اخلاقى و دينى از جامعه آرمانى مى تواند تحقق پيدا كند. به گمان نازيك حكومت ونظامى كه وى الگوى آن را پيش نهاده است اين قدرت را دارد كه گروه هاى مختلف سياسى و اقتصادى و دينى و جز اينها را در كنار هم قرار دهد وزندگى توأم با صلح را مستقر سازد و اين به ديد وى دليل ديگرى در تأييد ديدگاه او است.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و ششم خرداد 1384ساعت 11:30  توسط رضا  | 

تيم ملي فوتبال کشورمان در جديدترين رده‌بندي فدراسيون بين‌المللي فوتبال با يک رده صعود بالاتر از ژاپن در صدر بهترين تيم هاي آسيايي قرار گرفت.
به گزارش مهر، در جديدترين رده‌بندي تيم هاي برتر دنيا که توسط فدراسيون بين‌المللي فوتبال صورت گرفته است تيم ملي فوتبال کشورمان با 711 امتياز در رده هفدهم تيم‌هاي برتر دنيا و در رده اول تيم‌هاي آسيايي قرار گرفته است. اين موفقيت در حالي براي تيم ملي فوتبال کشورمان به دست آمد که طي دو سال گذشته تيم ملي فوتبال ژاپن در صدر بهترين تيم‌هاي آسيايي قرار گرفته است. تيم فوتبال کره جنوبي نيز سومين تيم برتر آسياست.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 19:58  توسط رضا  | 


در دفاع ازحقوق اساسى
- سيد محمدهاشمى حقوقدان و متخصص حقوق اساسى، متولد ۱۳۲۰ - قم
- ليسانس حقوق از دانشكده حقوق دانشگاه تهران ۱۳۴۷
- فوق ليسانس حقوق عمومى از انستيتو بين المللى مديريت عمومى فرانسه، ۱۹۷۲
- دكتراى حقوق از دانشگاه پاريس يك (پانتئون- سوربن) فرانسه ۱۹۷۵
- استاد پايه ۲۴ و مديرگروه حقوق عمومى دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتى
- عضو گروه كار بازداشت هاى خودسرانه كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد
- وكيل پايه يك دادگسترى
- عضو شوراى عالى كميسيون حقوق بشر اسلامى
- برخى از تأليفات وى حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران (۲جلد)، حقوق بشرو آزادى هاى عمومى، حقوق اساسى و نمادهاى سياسى، حقوق اساسى تطبيقى، نگرش بر قانون كار جمهورى اسلامى ايران و...
- از وى بيش از دهها مقاله به زبان هاى فارسى و فرانسه در مجلات حقوقى مختلف به چاپ رسيده است.
216090.jpg
رامتين سيار: فلسفه سياسى، انديشه خردمندانه اى است كه درباره جامعه سياسى و پديده ها و گروه هاى متنوع اجتماعى مربوط به آن به كار مى رود. غرض اصلى و عمده فلسفه سياسى، شرح و وصف تحليلى و ارزيابى جوامع و آيين زندگى سياسى و شيوه زمامدارى است.
در اين ميان حقوق اساسى در معناى اصلى آن نقش بسيار مهم و مؤثرى در سازماندهى و ايجاد همزيستى مسالمت آميز بين عوامل قدرت و آزادى ايفا مى كند، زيرا در جوهره قدرت استيلا و در جوهره آزادى رهايى است. از همين منظر است كه اغلب حقوقدانان و تمام كسانى كه با حقوق اساسى سر و كار دارند، جامعه سياسى را پديده اى مى دانند كه در آن، قدرت جمعى و آزادى فردى همواره در تقابل و تنازع اند؛ در حالى كه وجود همزمان و اجتناب ناپذير اين دو عنصر اصيل اقتضا مى كند كه نوعى تعامل منطقى و خردمندانه بين آنها برقرار باشد تا صلح و دوستى و عدالت را، به عنوان كمال مطلوب جامعه انسانى، به ارمغان بياورد.
به همين علت پرداختن به حقوق اساسى و مدافعان و محققان آن امرى ويژه و مهم در جامعه فرهنگى تلقى مى شودو پرداختن به عالمان و دانشمندان آن براى شناساندن افكار و انديشه هاى آرمانى شان كمكى براى اعتلاى دانسته ها و داشته هاى حقوقى و حقه شهروندان است. از همين رو مهرگان اين بار به سيدمحمد هاشمى مى پردازد، كسى كه همواره در كلاس هايش تلاش دارد اين موضوع را در شاگردانش به باور برساند كه «هر چه قدر شهروندان به حقوق خود آگاه تر باشند، حكومت بيشتر مقيد و موظف به رعايت آن است و برعكس.
كسانى كه سيدمحمد هاشمى را به واسطه كلاس هاى حقوق اساسى اش مى شناسند، مى دانند كه او از سرسخت ترين و سختگيرترين استادان است. حق هم دارد كه اينگونه باشد، احاطه و تسلط او بر حقوق اساسى و بويژه قانون اساسى به او اجازه نمى دهد كه او جز اين عمل كند.
وقتى قرار شد درباره سيدمحمد هاشمى بنويسم ياد روزهاى پيش از خرداد ۷۶ افتادم. آن روزها كه دعوا بر سر «ليبرال» بودن و نبودن آدم  ها بود. يادم هست كه خيلى از آنها كه اين روزها به «گروه فشار» معروف شده  اند بر سر يكى از كلاس هاى سيدمحمد هاشمى خواهان روشن شدن تكليف «ليبرال» ها شدند و اين در حالى بود كه هاشمى چنان موقرانه و خونسرد با آنها گفت وگو كرد كه پس از پايان آن جلسه چند ساعته، بسيارى از قيافه هاى «گروه فشار» در هم ريخته و گرفته مى نمود.
سيدمحمد هاشمى از معدود كسانى است كه بيش از اين كه دغدغه تسلط قدرت را داشته باشد، نگران تضييع حقوق شهروندان است. به همين علت هم دو كتاب وزين و گرانمايه با عنوان «حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران» دارد كه در جلد اول آن به اصول و مبانى كلى نظام مى  پردازد و در جلد دوم بحث حاكميت و نهادهاى سياسى را مطرح مى  كند. شايد به همين دليل هم هست كه او يكى از اعضاى فعال شوراى عالى كميسيون حقوق بشر سازمان ملل و كميسيون حقوق بشر اسلامى است.
سيدمحمد هاشمى متولد ۱۳۲۰ قم است. او در ۲۷ سالگى ليسانس حقوق اش را از دانشكده حقوق دانشگاه تهران گرفت و فوق ليسانس حقوق عمومى اش را از انستيتو بين المللى مديريت عمومى فرانسه در ۱۹۷۲ كسب كرد. هاشمى دكتراى حقوق اش را از دانشگاه پاريس يك يا همان پانتئون - سوربن در سال ۱۹۷۵ دريافت كرد. وى از جمله افرادى است كه نقد جدى بر قانون اساسى موجود دارد و در كتاب دو جلدى «حقوق اساسى جمهورى اسلامى ايران» به ارائه آراى خود مى پردازد.
او در حال حاضر مدير گروه حقوق عمومى دانشكده حقوق دانشگاه شهيد بهشتى است و عضو گروه كار بازداشت هاى خودسرانه كميسيون حقوق بشر سازمان ملل متحد و وكيل پايه يك دادگسترى و همچنين عضويت شوراى عالى كميسيون حقوق بشر اسلامى را نيز دارا است.
او درباره حقوق و هدف از پرداختن به آن در جوامع مدنى انسان را چنين بيان مى كند: «هدف حقوق، عدالت و وظيفه آرمانى حكومت، انتظام امور براى نيل به آن است.
حقوق با مورد توجه قرار دادن عدالت، ناظر بر روابط گوناگون افراد و جوامع و سياست ارائه كننده اعمال قدرت در جامعه سياسى است.»
او در تشريح مطالبات جامعه و رسالتهاى قوه قضاييه مى گويد: «دستگاه قضايى مسؤول تأمين انتظارات مردم و امنيت و آزادى دو انتظار اصلى جامعه است.» وى در تشريح ديدگاه خود، مقوله امنيت را حصول اطمينان به جان، مال، حيثيت و حقوق مادى مردم مى داند و مى گويد: «مردم از اين حيث نبايد در بيم و هراس باشند.»
سيد محمد هاشمى در تبيين محور دوم حقوق و انتظارات جامعه يعنى آزادى مى گويد: «منظور از آزادى اين است كه افراد بدون دغدغه خاطر، استعدادهاى خويش را در حد مقدورات جامعه به كار بندند و تمنيات و خواسته هاى معقول خويش را ارضا كنند.»
او با اشاره به اصول ۶۱ و ۱۵۶ قانون اساسى، اهداف قوه قضاييه را مرتبط با اين دو انتظار مى داند و معتقد است: «قوه قضاييه دو هدف اصلى دارد: ۱- پشتيبانى از احقاق حقوق عامه مردم به اين مفهوم كه جامعه انتظار دارد دستگاه قضايى با استفاده از ضمانت اجراى كيفرى مناسب مانع از تعرض به جان، مال، حيثيت و شغل افراد شود. ممنوعيت تجسس و سانسور، ممنوعيت تفتيش عقايد، ممنوعيت اضرار و ممنوعيت دستگيرى و مجازات غير قانونى مردم را كه در اصول متعدد قانون اساسى تصريح شده است، جدى بگيرد و در واقع اين انتظارات را برآورده سازد.»
سيد محمد هاشمى هدف دوم را تأمين آزاديهاى مشروع از جمله آزادى بيان و انديشه، آزادى برگزارى تجمعات و راهپيمايى ها و آزاديهاى اقتصادى و نظاير آن مى داند و تأكيد مى كند: «طبق قانون اساسى هيچ مقامى حتى با وضع قانون، حق سلب آزاديهاى مشروع مردم را ندارد و دستگاه قضايى مى تواند با ناقضان اين اصل حقوقى برخورد كند.»
216084.jpg
او درك ناصحيح نسبت به مقوله استقلال قضات را مشكل ديگر موجود در سر راه قوه قضاييه مى داند و مى گويد: «قوه قضاييه يك جزيره مستقل و يك تافته جدابافته نيست، بلكه بر اساس آموزه هاى حقوقى از عنوان استقلال دو مرتبه در قانون اساسى استفاده شده است. يكى در مورد استقلال قواست تا هر قوه به انجام وظيفه خود بپردازد و ديگرى كه در صدر فصل يازدهم قانون اساسى آمده، به اين شرح كه قوه قضاييه قوه اى است مستقل كه پشتيبان حقوق فردى و اجتماعى و مسؤول تحقق بخشيدن به عدالت است و كسى حق نفوذ و تأثيرگذارى در امر قضا را ندارد. در اين باره لزوم استقلال، يكى استقلال تشكيلاتى است به اين معنا كه قوه قضاييه بدون نفوذ قواى ديگر به احقاق حقوق مردم بپردازد. ديگر استقلال رفتار قاضى است و آن وقتى ميسر است كه قضات در مقام دادرسى و صدور حكم صرفاً بر اساس موازين قانونى و تحليل منطقى خود به دور از هرگونه نفوذ يا فشار بيرونى و درونى مبادرت به صدور حكم كند. اصل عدم وابستگى سياسى قضات و اصل نفى سلسله مراتب ادارى لازمه استقلال قضات به نظر مى رسد.»
شايد به همين دليل هم هست كه سيد محمد هاشمى شرط اصلاح امور را در تعامل قواى سه گانه مى داند و در اين باره مى گويد: «اصلاح در تعامل قواى سه گانه مشروط به درك صحيح اين سه قوه از تقسيم قواست و اين به معناى ناهماهنگى ميان قواى سه گانه نيست، بلكه قواى سه گانه بايد هماهنگ با يكديگر عمل كنند، زيرا دو وجه مشترك دارند، يعنى هر سه قوه نمايندگان كشور و مردم ايران هستند و بايد خدمتگزار مردم و كشور باشند.
سيد محمد هاشمى در عين حال تقواى سياسى را از جمله لوازم تعامل دستگاه قضا با قواى ديگر مى داند و معتقد است كه از آنجا كه قوا صاحب قدرتند، از قدرتشان براى تأمين نظر حكام استفاده مى كنند، درحالى كه بايد به اين فرموده على (ع) توجه كرد كه «اين شغل و منصب ها غنيمت نيست، بلكه امانتى است كه بر گردن حكام قرار دارد تا بر اساس آن به خواست مردم عمل كنند.»
هاشمى در پاسخ به اين پرسش كه روش مطلوب براى اصلاح نگرش افكار عمومى و مطبوعات به حوزه قضا چيست؟ مى گويد: «قوه قضاييه در ميانه ميدان نظام مردمى است. در نظامهاى مردمى، سرور مردم اند و حاكمان خدمتگزار. در اين نظامها استبداد راهى ندارد و مردم حق نظارت، نقد و حتى اعتراض نسبت به عملكرد مسؤولان دارند.»
او مى گويد: «در اين گونه نظام ها، مطبوعات ابزار نظارت مكتوب مردم و افكار عمومى، ابزار نظارت شفاهى مردم است. مردم حق دارند از همه مسائل باخبر باشند. در اين نظام ها، مطبوعات در مقام اطلاع گيرى و اطلاع رسانى ابزار امر به معروف و نهى از منكر مردم هستند، لذا قوه قضاييه با در نظر گرفتن اين مسائل بايد از استبداد دورى بجويد و در برابر نقد منطقى مطبوعات تسليم باشد.» او ارتقاى مطبوعات و رعايت ادب مطبوعاتى و شئون اجتماعى را وظيفه مطبوعات مى داند و مى گويد: «در چنين شرايطى كه مطبوعات براى توسعه فكرى شان تلاش مى كنند بايد با مطبوعات باگذشت برخورد كرد تا آنها ارتقا يابند، لذا برخورد قهرى با مطبوعات به هيچ وجه جايز نيست و يكى از بدترين راههاى مواجهه با مطبوعات همين برخوردهاست.»
شايد شنيدن نظر سيدمحمدهاشمى درباره قانون اساسى به عنوان مهمترين دغدغه او خالى از لطف نباشد. او مى گويد: «قانون اساسى شايسته مبتنى بر حاكميت مردم، حاكميت قانون، تأمين و تضمين حقوق و آرزوهاى اساسى مردم است. از طرف ديگر در همه نظام هاى سياسى، حتى نظام هاى مردمى، قانون اساسى اولاً تنظيم كننده اقتدار زمامدارى در محدوده مشخص قانون است تا از توسعه طلبى اين اقتدار جلوگيرى شود و ثانياً تضمين كننده حقوق مردم است تا بدين وسيله افراد جامعه در يك محيط امن بتوانند به زندگى خود به نحو شايسته ادامه دهند. در اين باره هرچند كه قانون اساسى جمهورى اسلامى ايران محتوى تمامى اين تدابير است اما، شرايط اجتماعى و سياسى مرتبط با هيجانات انقلابى حاكم، مسائل و به ويژه مشكلات ناشى از جنگ هشت ساله عراق عليه ايران، اجراى صحيح قانون اساسى و پاسدارى از حقوق مردم را تحت الشعاع خود قرارداده بود.»
وى ادامه مى دهد: «پس از گذر از اين مراحل بحرانى و بازگشت به حالت عادى، مطالبات عمومى براى احياى حاكميت قانون و استيفاى حقوق متوقف شده شهروندان رو به فزونى گذاشت. انتخابات رياست جمهورى ۱۳۷۶ دقيقاً مواجه با اين تحولات بود. در اين مواجهه اجتماعى و سياسى براى آقاى خاتمى در مقام رياست جمهورى، اين فرصت مناسب پديدار شد تا با استناد به اصول ۱۱۳ و ۱۲۱ قانون اساسى، برپاسدارى از قانون اساسى و حقوق مردم اصرار بورزد و در شروع كار خود آن را لحاظ كند. بدين ترتيب، نگرش اصلاح طلبانه به نام دولت آقاى خاتمى به ثبت رسيد.»
سيدمحمدهاشمى را تمام كسانى كه در دانشگاه شهيد بهشتى و تهران با او درس حقوق اساسى گذرانده اند، بخوبى مى شناسند. مردى كه هرگز حاضر نيست از عدل و عدالت، عدول كند و يافتن نكته ها و نقاط ضعف و قابل پرسش قانون اساسى را حق مسلم هر اهل فضلى مى داند. اگر دكتر «كاتوزيان» سرآمد حقوق مدنى ايران است و دكتر «لنگرودى» سرآمد دايره المعارف و فرهنگ حقوق و دكتر «آخوندى» سرآمد حقوق كيفرى، «سيدمحمد هاشمى» نيز سرآمد حقوق اساسى و علم حقوق اساسى در ايران است، در اين باره اصلاً شك نكنيد.
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1384ساعت 14:8  توسط رضا  | 

«شون پن» بازيگر مشهور سينماي هاليوود، با هنرمندان سينماي ايران ديدار كرد.
به گزارش ايسنا، در اين برنامه كه بعدازظهر روز دوشنبه در موزه سينما برپا بود، اين بازيگر، پس از بازديد از موزه سينما در نشستي دوستانه از حضورش در ايران اظهار رضايت كرد.
وي گفت: من به اين‌جا آمده‌ام تا يك داستان بنويسم و شما امروز آن داستان را به من داديد و از اين بابت خيلي خوشحالم.

بازيگر فيلم‌هايي چون «من سام هستم» و «رودخانه ميستيك» با بيان اين‌كه افتخار مي‌كنم زماني را در اين‌جا سپري مي‌كنم تصريح كرد: ما همه، عاشقان سينما هستيم و اميدوارم روزي برسد كه مردم بيشتري به ايران بيايند و فرهنگ شما را ببينند و شما هم بياييد و فرهنگ ما را ببينيد.

هديه تهراني، بهمن فرمان‌آرا، نيكي كريمي، سيامك شايقي، بهرام رادان، علي معلم، ثريا قاسمي، مهناز افضلي،‌ پوران درخشنده، فرشته طائرپور، مرتضي شايسته، غلامرضا موسوي، فرهاد توحيدي، امين تارخ، مينو فرشچي، كامران ملكي و ... از حاضران در اين جلسه بودند.

در اين مراسم ضمن اين‌كه تنديس خانه سينما از سوي سيدضياء هاشمي، مديرعامل خانه سينما به پن اهدا شد، هديه‌اي از سوي مهندس مهدي سليمي، مدير عامل موزه سينما نيز به شون پن داده شد.
اين بازيگر در جواب خبرنگار ايسنا درباره اين‌كه بازيگري سخت‌تر است يا خبرنگاري گفت: عكاسي از همه اين‌ها سخت‌تر است.
وي همچنين مردم ايران را بهترين شگفتي براي خود خواند.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 16:30  توسط رضا  | 

حدود 60 درصد از فيلمبرداري «فرزند صبح» به کارگرداني بهروز افخمي به پايان رسيده است.
محمدرضا شرف‌الدين تهيه کننده «فرزند صبح» ضمن بيان اين مطلب در گفت‌وگو با خبرگزاري مهر، در مورد روند فيلمبرداري گفت: تا به حال حدود 60% از فيلمبرداري «فرزند صبح» به پايان رسيده است و گروه براي ساخت و توليد و فيلمبرداري صحنه‌هاي سنگين و دشوار که مربوط به دوران ميان‌سالي حضرت امام خميني در اوايل دهه چهل خورشيدي است، آماده مي‌شود.

وي تصريح کرد: براي ايفاي نقش ميان‌سالي حضرت امام خميني، صحبت هايي با جمشيد هاشم پور به عمل آمده است و درحال تست گريم و طراحي ماسک براي چهره جمشيد هاشم پور هستيم .
اين تهيه کننده خاطر نشان کرد: ادامه فيلمبرداري در دکورهاي شهريار جريان دارد و کارهاي سنگين پروژه را به فصل تابستان موکول کرده ايم .

گفتني است، داستان فيلم «فرزند صبح» در مورد زندگي و دوران کودکي و جواني و ميان‌سالي رهبر کبير انقلاب اسلامي است.

کارگردان «فرزند صبح» بهروز افخمي، مدير فيلمبرداري فرخ مجيدي، طراح صحنه و لباس ناهيد طلوع، آهنگساز کيوان هنرمند، طراح گريم سعيد ملکان است و هديه تهراني، آتيلا پسياني، محمدرضا شريفي‌نيا، هادي حيدري و کودک خردسال آرمان ايران‌پور در آن بازي دارند. تهيه کننده «فرزند صبح»، مؤسسه فرهنگي ـ هنري «عروج» و بنياد فرهنگي «روايت فتح» هستند.

http://www.baztab.com/news/25300.php

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و چهارم خرداد 1384ساعت 11:47  توسط رضا  | 

 

نام زینب همواره برایم عزیز، صمیمی و دوست‌داشتنی بوده است. مثل درختی سبز که می‌توان در سایه‌اش آرمید، چشمه‌ای درخشنده که می‌توان از زلالش جرعه‌ای نوشید و صخره‌ای بلند که در هر مصیبتی می‌توان به او تکیه داد و غم دل با او گفت ...
در ماه جمادی الاول در سال ششم هجری زینب(س)متولد شد و خبر ولادت زینب‌(س)موقعی به امیرالمومنین علی‌(ع) رسید که در محراب مسجد به نماز ایستاده بود. پیامبر نام دختر را زینب نهاد. بدون تردید این نام‌گذاری بدون تداعی نام زینب‌(س) دختر پیامبر نبوده است. دختری که پیامبر همواره به او محبت و شفقتی ویژه داشت. با میلاد و حضور زینب خانواده کامل شد. این کمال در خانه‌ی پیامبر و علی(ع) نشانه‌ای از استقرار اسلام در شبه جزیره‌ی عربستان بود. رنج‌ها و سختی‌ها گذشته بود و حادثه‌ی تلخ احد کمرنگ شده بود ...

"برگرفته از کتاب پیام آور عاشورا، ص 20"

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم خرداد 1384ساعت 21:53  توسط رضا  | 

 

"شان پن"هنرپیشه مشهور هالیوود و شوهر سابق مادونا برای پوشش خبری انتخابات ریاست جمهوری در تهران به سر مي برد


شان پن"هنرپیشه مشهور هالیوود که اسکار بهترین بازیگر مرد امسال را به خود اختصاص داده است، به عنوان خبر نگار و برای پوشش خبری انتخابات ریاست جمهوری وارد تهران شد.
بنا به گفته یکی از تنظیم کنندگان سفر وی به تهران ،"شان پن" بر اساس علاقه شخصی و به واسطه پوشش خبری و تهیه گزارش انتخابات به تهران آمده و در قالب خبرنگار نشریه "سان فرانسیسکو کرونیکل" تا 27 خرداد در تهران خواهد بود.
به گفته این منبع آگاه ، او از حضور در میان هوادارانش در ایران پرهیز کرده و گفته است که بیشتر مایل به پیگیری اخبار مربوط به انتخابات است.
خوشوقت، مدیر کل مطبوعات خارجی وزارت ارشاد در باره سفر وی به تهران به ایرنا گفت: "شان پن" از دو روز قبل و برای پوشش اخبار انتخابات ریاست جمهوری وارد ایران شده است.
گفتنی است، وی در فیلم های معروفی چون "21 گرم" و "مایستیک ریور" بازی کرده و خود نیز فیلم هایی چون "قول" با بازی جک نیکلسون و اپیزود هشتم فیلم "11 سپتامبر" را کارگردانی کرده است. او همسر اول "مادونا" خواننده معروف آمریکایی است.
بنا به گزارش رسیده ، در میان خبرنگاران خارجی که برای پوشش خبری انتخابات به ایران خواهند آمد، نام کریستیان امانپور خبرنگار ارشد شبکه سی.ان.ان نیز به چشم می خورد و حضور این خبرنگاران در ایران، نشانه اهمیت این رویداد سیاسی برای جامعه جهانی است.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/2046/
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 20:47  توسط رضا  | 

 
منظومه هاى خاك
- محمدعلى سپانلو شاعر، مترجم و فارسى پژوه، متولد ،۱۳۱۹ تهران
- اخذ مدرك ليسانس حقوق از دانشگاه تهران
- پرداختن به شعر و شاعرى از ۲۰ سالگى
- يكى از بنيانگذاران گروه طرفه كه به نشر آثار نسل جوان همت گماشت
- استاد سابق دانشكده ادبيات و زبان فارسى دانشگاه تهران
- برنده جايزه «ماكس ژاكوب» به خاطر كتاب «زمانه دمدمى»
- سردبير ماهنامه فرهنگى، هنرى جشن كتاب
- برخى از آثار او عبارتند از: محاصره، آه بيان، منظومه خاك، رگبارها، پياده روها، سندباد غايب، هجوم، نبض وطنم را مى گيرم، حكومت شب، قايق سوارى درتهران و...
محمدعلى سپانلو كيست؟ آيا او شاعر است؟ چنانچه «محاصره» و «آه بيان» و «منظومه خاك» و «رگبارها» و «پياده روها» و... را سروده است؟ آيا او مترجم است؟ آنطور كه امضايش را پاى كتاب «شعر معاصر فرانسه» زده است؟ يا اينكه محققى است چيره دست؟ شايد هم هنرپيشه باشد و در «رخساره» ايفاى نقش كند؟ هرچه كه هست محمدعلى سپانلو را اينگونه تعريف مى كنند: شاعر، مترجم و محقق معاصر.
برف مى ريزد و از خاطره مى افتد
جام تاريخ مى ريخته است
گل به معنا ابدى مانده است
نه به گلبرگش
نامه هاى گل قاصد
تهى از واژه
فقط نقاشى است.
از خزانى كه گذشت
اين زمستان چه آرد؟
215550.jpg
محمود معتقدى از چهره هاى نام آشناى نقد ادبى درباره سپانلو گفته است: «براى نسل ما سپانلو كاملاً شناخته شده است. او چهره اى حرفه اى در ادبيات امروز ايران است. اينكه در آثارش هم شعر، ترجمه و هم تحقيق مى بينيم نشان دهنده اين است كه او چهره اى خستگى ناپذير در ادبيات است.»
اولين مجموعه او به نام «بيابان جوانى» تحت تأثير فضاهاى نيمايى توانسته تجربه هايى راعرضه كند. او داراى زبان و جهان بينى خاص خود است و دو وجه غالب زمان و مكان در چشم انداز شعرش به چشم مى خورد.
سپانلو با تجربه فراوان درحوزه شعر سعى كرده از يك سو به ميراث هاى فرهنگى و از يك سو به گذر زمان توجه كند. نكته قابل تأمل در شعر او آرمان گرايى است.
محمدعلى سپانلو در سال ۱۳۱۹ درتهران متولدشد. پدرش، حسين سپانلو، كارمند بانك ملى، اهل شعر و ادب و داراى خطى خوش بود و از هنر نقاشى نيز بهره داشت. درعين حال كه قرآن و زيارتنامه را با خطى خوش مى نوشت، به موسيقى علاقه مند بود و دستگاههاى موسيقى را به خوبى مى شناخت.
سپانلو در يكى از محله هاى قديم تهران (خيابان رى) قدم به عرصه وجود گذاشت. خودش مى گويد: كودكى و نوجوانى من در خيابان رى و بعد محله عباسى گذشت. من به يك تعبير از بچه هاى خالص تهرانى هستم. جزو ميراث مادربزرگ يادگار پرستم، عكس هايى از پنج پشت پدران من هست كه همه اهل تهران بوده اند. اين تهرانى بودن من به نظرم معنى خاصى دارد...
محمدعلى سپانلو تحصيلات متوسطه اش را در دبيرستان رازى و دارالفنون به پايان برد و در رشته ادبى ديپلم گرفت. آنگاه به دانشكده حقوق راه يافت و در سال ۱۳۴۲ فارغ التحصيل شد و به دريافت ليسانس از دانشكده تهران نائل آمد.
ازجمله دوستان سپانلو مى توان به افرادى چون نادر ابراهيمى، اسماعيل نورى علا، مهرداد صمدى، بهرام بيضايى، غفارحسينى، احمدرضا احمدى و مريم جزايرى اشاره كرد.
پس از دانشگاه سپانلو چندى در بخش خصوصى به عنوان مدير تبليغات يا ويراستار كاركرده است. او در سالهاى پس از انقلاب، چندى در بعضى ازدانشكده ها به تدريس ادبيات فارسى قديم و معاصر، مكتبهاى ادبى و تاريخ ايران مشغول شد.
سپانلو پس از پايان تحصيلات كار مطبوعاتى را برگزيد. او در بيست سالگى به شعر و شاعرى پرداخت و توانست آثار متعددى به چاپ رساند.
يكى از كارهاى پژوهشى فوق العاده سپانلو كتاب «هزار و يك شعر» اوست كه گزارشى است از ۹۰ سال شعر نو در ايران. او در تقسيم بندى شاخه هاى فعال شعر نو، چهار شاخه را براى شعرنو ذكرمى كند و فرمول هاى پيشنهادى خود را براى اين شاخه هاى شعرى ذكرمى كند كه عبارتنداز:
الف - شاخه اعتدالى: تحول شيوه عراقى + ملاحظه ميراث غنايى زبان+ نيمايى جوان+ تعهد دقيق به سفارش هاى نيما در باب شكستن وزن و جاى قافيه+ الهام از شعر رومانيك غربى.
ب - شاخه اصول گرا: ملاحظه نوآورى هاى دوره تجدد عليه سنت+ تركيب زبان روز با زبان ادب و به هم زدن هنجارهاى مألوف+ نيما در نيمه دوم عمر+ كوشش در تركيب اوزان+ الهام از ترجمه اشعار سمبوليك غربى.
ج - شعر سپيد: تحول قطعه ادبى يا نثر آهنگين+ الهام از نثر كهن فارسى+ الهام از ترجمه شعرهاى غربى بويژه ازنظر شكل مصرع بندى+ كوشش در ايجاد نوع آهنگ يا ريتم (بدون التزام به وزن عروضى يا نيمايى)
د - موج نو: گذشتن از ميراث شعر سپيد+ پايه كردن زبان روزمره نثر و رسانه ها و روزنامه ها+ قطع رابطه چشمگير با صنايع ادبى+ تقليد ازجمله بندى هاى ترجمه اشعار مدرن.
سپانلو خودش درباره سبك هاى ادبى مى گويد:« ما بايد به نوعى پلوراليزم معتقدباشيم. در ادبيات سبك ها نمى توانند همديگر را منسوخ كنند. بلكه مى توانند در كنار هم زندگى كنند. چون ميراث فرهنگى بشر چنين است. شكسپير ۴۰۰سال و شاهنامه ۱۰۰۰سال است كه خوانده مى شود. آثار ديگر هم اگر قدرت فى الذاته داشته باشند باقى مى مانند. آنچه نسخ مى شود شهرت هاى پوچى است كه بر اثر تبليغات به وجود مى آيد. هنر مقوله اى از فرايند جاودانه است. حتى براى لحظات مختلف زندگى ما. ما گاهى يك تصنيف بازارى را زمزمه مى كنيم و گاهى شعرى از شهيد بلخى مى خوانيم چون هردوى اينها گوشه اى از روح انسان است. يكى از مواردى كه به شكل مد واردكشور شد مكتب ساختارگرايى است كه درواقع يك نوع عكس العمل در مقابل شعر سياسى بود.
وظيفه شاعر اين نيست كه لزوماً پيغام هاى اجتماعى بدهد بلكه ساختار جديد به وجود بياورد.
ساختارگرايى تاجايى كه افراط هاى مكتب تعهد را تعديل كرد مناسب بود. دهه هاى چهل ما موازى دهه شصت اروپاست كه دهه درخشانى از لحاظ دخالت هنرها در زندگى است.
دهه اى كه ما با گرايشى معصوم مى خواستيم دنيا را عوض كنيم. غيبت اين آرمان يكى از عللى است كه امروز اصول بين هنرمند و مخاطب را به هم مى زند.
آثار نخستين سپانلو قصيده به سبك خراسانى و غزل به شيوه عراقى بود و درميان شعراى معاصر شعر شهريار را مى پسنديد. او كم كم به شعر نيمايى از طريق پل ارتباطى شهريار، حميدى، توللى و... گرايش يافت و در زمينه شعر نو و كلاسيك هر دو كار كرد و امروز بيشتر به قالب مثنوى گرايش دارد.»
از مهمترين اتفاقات در زندگى محمدعلى سپانلو «ممنوع القلم» شدن اوست كه در سال۱۳۵۳ رخ داد و تا سال۱۳۵۶ ادامه داشت. تا اينكه سرانجام او با كتاب «هجوم» كه مدتى در چاپخانه مانده بود، منتشر شد.
يكى از شاعران مورد علاقه سپانلو اخوان ثالث است. گرچه سپانلو او را شاعر پايان حماسه توصيف مى كند و مى گويد: «شكوفايى شعر اخوان از نظر تاريخى با شكست ۲۸مرداد و شكست تفكرات روشنفكران شكل مى گيرد و او به قول خودش «مرثيه گوى وطنش» است. نكته جالب توجه، در اين تناقض است كه زبان اخوان، حماسى است، ولى پيام آن پايان حماسه است.»
سپانلو مى گويد:« اخوان به دليل روحيه خاصش، همه نجابت ها و پاكى ها را در دوردست تاريخ ايران جست وجو مى كرد. از منظر سپانلو «اخوان، در حقيقت ، از عصر خودش مى گريخت و به دنبال ارزشهاى از دست رفته اى بود كه مى شناخت و به همين دليل، به تاريخ كهن نگاه مى كرد.»
سپانلو در مورد اخوان تصريح مى كند: «البته اين نگاه ممكن است با نوعى از مدرنيزم شعر اخوان كه نقش ممتاز شعر او بعد از شعر نيمايى است، تناقض داشته باشد. چرا كه اخوان، بويژه در شرح شعر نيمايى، نقش سازنده اى داشت و خودش هم در واقع، بيان نيمايى را البته در طريق موزونش گسترش داد. اخوان در واقع، به پيغام خاص نيما مبنى بر اينكه در شعر، بايد يك نوع وزن عروضى وجودداشته باشد، عمل كرد.»
 
او معتقد است:« اخوان شاعر قطعات بسيار زيبايى مانند «آنگاه پس از تندر» يا «ناگه غروب كدامين ستاره» شد. منتها امروزه به نظر مى رسد كه نسل جديد، اخوان را پديده اى متعلق به تاريخ شعر نو مى داند. اما من خيلى با اين مسأله موافق نيستم. كارى كه در برخى از شعرهاى اخوان همچون همين شعرهايى كه مثال زدم انجام مى شود، اين است كه او با الهام گرفتن و تكيه كردن بر سنت كلاسيك شعر فارسى، آنها را به خدمت مسائل امروز در مى آورد.»
او با تأكيد بر نقش ممتاز اخوان ثالث در ادبيات معاصر ايران مى گويد: «اخوان، از تاريخ شعر نو جداشدنى نيست. يعنى هنگامى كه از نيما شروع مى كنيم، حتماً جزو هفت ، هشت شاعرى كه در آغاز هستند، نام اخوان نيز وجود دارد.»
يكى از آخرين آثار منتشره كه محمدعلى سپانلو آن را زيرنظر داشته است كتاب «شعر معاصر فرانسه» است. اين كتاب مجموعه شعرهايى است از شاعران معاصر فرانسه به كوشش گروه مترجمان و زير نظر سپانلو كه در ۶۷۱ صفحه و با تيراژ ۲۲۰۰ نسخه به صورت دو زبانه فارسى و فرانسه، توسط نشر ثالث منتشر شد.
در اين كتاب ۳۵ شاعر معاصر فرانسه از جمله «ايوبون فوآ، فيليپ ژاكوته، ژاك روا، ميشل دوگى، ادموند ژابس، آندره دوبوشو، ژان پيرفى و... با ترجمه: نادر نادرپور، يدالله رؤيايى، مريم موسوى، محمدعلى سپانلو، بابك منوچهرى و... معرفى و يكى از اشعار هر كدام از آنها ذكر شده است.
سپانلو خود در مقدمه اين كتاب نوشته: «اين كتاب حاصل دوستى ميان شاعران است. دوستى ميان فرهنگهاى ايران و فرانسه به نيت ارائه چشم اندازى از شعر معاصر فرانسوى به خوانندگان ايرانى، خواه به زبان فرانسه آشنا باشند يا خير. من و آلن لانس - مديرخانه نويسندگان فرانسه - دست به كار تدوين گزينه اى از شعر معاصر آن كشور در فاصله نيمه قرن بيستم تا امروز شديم.»
او در ادامه مى گويد:« حاصل كار نمونه آثار سى و پنج شاعرى است كه در اين مجموعه مى بينيم. فهرست حاضر پس از چند بار رفت و برگشت ميان تهران و پاريس به شكل نهايى درآمد و به علت مشكلاتى كه در ترجمه و انتقال سبك، انديشه و زبان برخى شاعران به فارسى وجودداشت، ناچار شديم كه شمارى از نام آوران شعر اين كشور را از اين مجموعه كنار بگذاريم.»
سپانلو مى افزايد: «معرفى كوتاهى كه در پيش از آثار هر شاعر آمده به درخواست ما و به قلم كلودآلن، شاعر و متخصص جريانهاى ادبى فرانسه، تحرير شد و با نظارت وى به قلم فريده روا نويسنده ايرانى مقيم فرانسه به فارسى ترجمه شد.»
سپانلو به عنوان سرپرست طرح معرفى شعر معاصر فرانسه به مخاطبان فارسى زبان، اهتمامش ايجاد نوعى هماهنگى بين كارهاى دوازده مترجم بوده است، جز در مواردى كه برخى از آنان ترجيح دادند در انتخاب متون و بازخوانى ترجمه ها با او مشورت كنند.
يكى از دغدغه هاى اصلى سپانلو، جدايى نسل جديد از ادبيات كهن است و در اين باره مى گويد: ادبيات كهن ما براى نسل جديد، حتماً كارآمد است، اصولاً بدون شناخت ادبيات كهن ايران، ادبيات معاصر را غيرقابل درك و نقدمى دانم.
او معتقد است: «ادبيات كهن ايران، داراى دو بخش عمده است، بخش اول آن براى افزايش دانش ادبى و عمومى بايد خوانده شود و بخش ديگر آن نيز براى كسب لذت مورد استفاده قرار مى گيرد.»
او مى گويد: «قطعاً ما مى توانيم با متون كهن ادبى، برخوردهاى جديدى كنيم، اما بايد به طور تخصصى با اين ادبيات آشنا شويم. طبيعى است كه سپانلواز برخى از قصائد انورى لذت چندانى نمى برد، اما اگر قرار باشد كه به صورت تخصصى وارد حوزه ادبيات شوند، بايد به آثارى از اين دست هم توجه كنند.»
سپانلو با اشاره به انتقاد عده اى از صاحبنظران ادبى در خصوص غربت ادبيات كهن در ايران، خاطرنشان مى كند: «زمانى، دعوا بر سر اين بود كه چرا ادبيات و شعر جديد راهى به دانشگاه ندارد، اكنون كه اين اتفاق افتاده، عده اى گلايه مندند كه چرا ادبيات كهن ناديده گرفته مى شود. انگار برخى از آن سوى بام سقوط كرده اند.»
درباره سپانلو احمدرضا احمدى شاعر معاصر مى گويد: من و سپانلو دوقلوهايى هستيم كه از هم جدا شده ايم. حرفهاى او درددل من نيز بود. من واقعاً دلم مى سوزد. در اين كشور يك مدت فرويد مد شد و همه فرويدزده شدند، يك مدت برشت. هرچه در اروپا بازارش تمام مى شود ما تازه شروعش مى كنيم. مشكل امروز ما زبان فارسى است كه به حراج افتاده! آيا سپانلو مى تواند جلوى اين حراج را بگيرد؟ بايد منتظر ماند وبه آثار بعدى او نگاه كرد.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 15:43  توسط رضا  | 

در سال 1345 دانشگاه ملی (شهيد بهشتی) به منظور توسعه در رشته های مختلف علوم و بسط دانش با تاسيس دو رشته فوق ليسانس  حقوق جزا و مشاوران اداری گام موثر ديگری در جهت گسترش و تعميم فعاليت های آموزشی کشور برداشت . تعداد پذيرفته شد گان رشته های مذکور در اولين سال تاسيس 174 نفر بود.
در اولين سال 47-1346 شورای مرکزی دانشگاه ها با تاسيس دوره کارشناسی حقوق موافقت نمود و متعاقب آن 123 دانشجو از بين کليه داوطلبان برای سال اول پذيرفته شدند و در همان سال وزارت علوم و آموزش عالی وقت موافقت نمود دوره حقوق جزا به دانشکده حقوق تبديل شود . لذا تاريخ تاسيس رسمی  دانشکده حقوق به سال تحصيلی 47-46 باز می گردد. در سال تحصيلی 51- 1350 دوره شبانه ليسانس حقوق وبه دنبال آن در سال 53-1352 دوره فوق ليسانس حقوق خصوصی داير شد . در همان سال (مهر ماه 1352) موسسه عالی ثبت که می بايست زير نظر دانشکده حقوق فعاليت نمايد تشکيل گردد و هر سال 50 دانشجو از ميان کارمندان سازمان ثبت و اسناد و املاک کشور با قبولی  در آزمون ورودی می توانستند ادامه تحصيل دهند و با گذراندن 72 واحد درسی مدرک کاردانی رشته مذکور را دريافت دارند .
به دنبال نياز کشور به متخصصين ثبت  در سال تحصيلی 55-1354 با تجديد نظر کلی  در برنامه های درسی  موسسه عالی ثبت و تائيد وزارت فرهنگ و آموزش عالی وقت دوره مزبور به کارشناسی تبديل گرديد بدين نحو که دانشجويان دوره کاردانی می توانستند پس از موفقيت در امتحانات ورودی  دوره کارشناسی و طی سه سال  تحصيلات خود را در رشته مذکور با درجه کارشناسی ثبت به اتمام برسانند .
از سال تحصيلی 1362 دوره فوق ليسانس حقوق جزا به دانشگاه تهران منتقل شده است و هم اکنون دوره کارشناسی حقوق قضايي به دوره های شبانه و روزانه و کارشناسی ارشد حقوق خصوصی در دانشکده موجود است .
از زمان تاسيس تاکنون 4 تن از اساتيد مديريت دانشکده را بر عهده داشته اند :
آقايان: دکتر محمد علی معتمد، دکتر پرويز صانعی ، دکتر علی حسين مصلحی عراقی ، و در حال حاضر دکتر گودرز افتخار جهرمی روسای دانشکده عهده دار رياست دانشکده می باشند .

http://www.sbu.ac.ir/Site.aspx?ParTree=ADC

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 15:17  توسط رضا  | 

زنى با يك دنيا
اشك و لبخند
215490.jpg
عصازنان آمد. سرحال تر از هميشه. حاضر نمى شد نه اسمى و نه عكسى از او بيايد. مى گويد: از سال۵۱ كه مؤسسه خيريه كهريزك در يك محوطه كوچك به وسيله مرحوم دكتر حكيم زاده و خانم بهادرزاده راه افتاد او هم به وسيله دوستانش معرفى شد و از همان ابتدا به شست و شوى معلولين جسمى مشغول شد.
از عروسى هاى كهريزك مى گويد و در اين ميان مرتب ازخانمهاى نيكوكارى كه مى خواهد با آنها آشنا شويم.
مى گويد آدم اينجا كه مى آيد همه دردها و مريضى هاى خودش را كوچك مى بيند. خدا را شكر مى كند كه دست و پاى سالم دارد، زبان و چشم دارد و زمينگير و اسير تختخواب نيست.
الآن ۲۰سال است كه به سرطان مبتلا شده، بارها پايش شكسته ، يك بار وقتى ديد دو بچه در خط اتوبوس در خطر تصادف و مرگ هستند خودش را روى آنها انداخت، اتوبوس به او زد و او دو پايش شكست، حالا هم مى گويد از سه سال پيش كه باز پايم شكست به كمك پيچ و مهره راه مى روم به همين خاطر ديگر نتوانستم در حمام كار كنم.
فقط نظارت مى كنم كه نكند معلولى با زخم بستر، چسبى يا باندى بعد از حمام به بدنش چسبيده باشد، مى گويد چهارشنبه ها در بخش درمان كار مى كنم. از همه بخشها ناراحت كننده تر است. كهريزك ۱۲بخش زنان دارد و ۵بخش مردان؛ اما همه مريض هاى بدحال كه تنى مجروح دارند به درمانگاه مى آيند و شست وشويشان روى ويلچر يا برانكارد در آنجا به وسيله افراد نيكوكار انجام مى شود.
«امروز ليلا روى برانكارد شروع كرد به گريه كردن، زبان نداشت كه بگويد ناراحتى اش چيست. گفتم: مادر جاييت درد مى كند؟ سرش را عقب برد. هر كار كردم ساكت نشد. بعد با قورى كوچك آبخورى كم كم بهش آب دادم ساكت شد؛ فهميدم تشنه بوده است.»
«گاهى وقتها ناخن مريضى را كه مى گيرم كتكم مى زند يا نيشگون مى گيرد. مى فهمم كه كسل است، دلش گرفته، دلش هواى بچه هايش را كرده يا خلاصه ناراحت است، بعد مى گويم: چه چشمهاى قشنگى دارى، چقدر خانمى، معلوم است جوان بودى خيلى زيبا بودى و از اين قبيل حرفها و يا شوخى مى كنم تا كمى دلش شاد شود.»
بعضى ها كه مى توانند حرف بزنند گاهى فقط به دوتا گوش تو احتياج دارند تا درددلشان را بگويند، بعضى ها جوان ترند و سختگيرتر و به آنها طور ديگرى بايد محبت كرد. خلاصه در جواب همه كارها مى گويد: پرستار معلول فقط بايد مهربان باشد، محبت كند و به دل مريض راه بيابد.
اين خانم نيكوكار از خاطرات سالهاى كهريزك نشينيش مى گويد:«سوسن» و «نصرالله» هر دو زلزله زده بودند.سوسن را از زير آوار بوئين زهرا بيرون آورده بودندكه معلول شده بود و نصرالله را هم از زير خاك خانه ديگرى. چند سالى گذشت كه با هم عروسى كردند. سوسن را خودم آرايش كردم. بعد باردار شد. پسرى به دنيا آورد. به آنها خانه اى در همين كهريزك دادند. سوسن مشغول بچه دارى شد؛ اما نتوانست بچه اش را خودش بزرگ كند. اين بود كه او را به مادربزرگش در شهرستان دادند، حالا هم او بزرگ شده و همين جا در همين آسايشگاه كار مى كند. ۲۲ساله است و مى خواهد زن بگيرد. او از خانمهاى نيكوكار مى گويد كه بنابر وضع جسمى و توانايى شان در حمام، آشپزخانه يا خياط خانه كار مى كنند.
- اين خانمها از شنبه تا چهارشنبه تعطيل و غير تعطيل مى آيند و به محروم ترين قشر اجتماع خدمت مى كنند. او مى گويد: چند نفر را خودش بى سرپرست و بى كس و كار پيدا كرده از گوشه خيابان، انبار، گاراژ يا.. كه با استشهاد محلى آورده به كهريزك و قبولشان كردند و از بى خانمانى درآمدند.
- در بخش يك آدمهاى سالم بى سرپرست هستند. سالم هستند ولى كس و كارى ندارند و گاهى غم دلشان از همه بيشتر است.
مرحوم دكتر «حكيم زاده» كه در سالهاى دهه ۴۰ و ۵۰ در بيمارستان فيروزآبادى شهر رى طبابت مى كرد مى ديد مريضهاى بى سرپرستى را كه در حياط بيمارستان افتاده اند و نه پولى دارند و نه سرپرستى ؛ براى همين تصميم گرفت آسايشگاه خيريه اى در جنوب تهران تأسيس كند تا مريضهاى بى درآمد و يا افراد بى سرپرست در آن نگهدارى و از گوشه خيابانها جمع شوند. اين مراكز اوايل وضع بد و فلاكت بارى داشت تاكم كم مردم شناختندش و با كمكهاى مردمى پا گرفت. اينجا هيچ كمكى از دولت نمى گيرد فقط با كمك مردم سر پاست. پيش از انقلاب كمك دولتى مى شد ولى بعد از انقلاب نه. او كه همه «داروى آرامبخش» و «منبع روحيه» مى دانندش وقتى به سرطان مبتلا شد ، ۴ -۳ ماه شيمى درمانى را كهريزك نرفت تا اينكه از گوشه و كنار پيغام مى رسيد كه مريضها تو را مى خواهند. وقتى صبحها بالشش را تكان مى داد تا موهاى ريخته شده اش را فرزندان يتيمش نبينند، در حياط خانه اشك مى ريخت؛ فكر نمى كرد خدا او را براى التيام دردهاى بى شمار بندگانش نگه مى دارد.
او مرگ و زندگى را هميشه در دست خدا دانسته و هرگز از پاهاى دردناك شكسته اش يا قلب بيمارش و از سرطان بى درمانش كه هنوز قرصهاى شيمى درمانى آن را مى خورد ناراضى نبوده. او عاشقانه خدا را صدا مى زند و با او درد دل مى كند، مثل يك دوست مهربان كه هميشه دركنارش هست.
سال ۶۴ سرطان تمام بدنش را گرفته بود كه او را دوباره درمحوطه اى ايزوله تحت درمانهاى قوى قرار دادند. مى گويد: ۲۲نفر بوديم درمحوطه اى بسته. غذايمان را از پشت در مى گذاشتند روى زمين و مى رفتند. در اين روزهاكه اشعه درمانى مى شديم هيچكس ما را نمى ديد. آنروزها بدترين روزهاى زندگى اش بوده. چون حركت و خدمت را از او مى گرفت. مى گويد: براى درمان به فرانسه رفتم. آنجا به من گفتند مى توانيم با عمل جراحى تمام مفاصلت را پروتز بگذاريم تا تومورهاى سرطانى از بين بروند. اين را كه شنيدم به پسرم گفتم اگر مى خواهيد زودتر مرا بكشيد، اين كار را بكنيد. چون من اگر بى حركت روى صندلى بنشينم و نتوانم دنبال كار مردم بروم مى ميرم.
نمى گذارد به كودكى و نوجوانى و جوانى اش سر بزنيم. مى گويد چيزى براى گفتن ندارم؛ اما يكى از دوستانش مى گويد: بچه بود كه از مادر جدا شد و همراه خواهرش با نامادرى بزرگ شد؛ ولى نامادرى مهربان بود و او را خيلى دوست داشت.
۱۵ساله بود كه به ازدواج مرد ۲۸ساله اى درآمد. ۲۴-۲۳ ساله بود كه همسرش را در اثر سرطان از دست داد و ۵ بچه يتيم را با اشك و آه بزرگ كرد. از يك سو حرف مردم، سرزنش ها ، پچ پچ ها و نيش زبانهاى فاميل، از يك سو بى همسرى. از يك سو جوانى و پنج بچه يتيم و بعد هم فوت يكى از اين بچه ها خوراكى جز گريه و غصه برايش نگذاشته بود.
الآن ۶۸ ساله است و سالها از آن روزهاى بى كسى و تنهايى و درد و رنجش مى گذرد. او مى گويد: پرستار مريض بايد گذشت و صفا داشته باشد. بايد حال مريضش را بفهمد و با او همراهى كند.
عصر و شبها، از بيمار ديگرى پرستارى مى كند. از يك خانم مسن مبتلا به پاركينسون. مى گويد: گاهى خانم دلش مى گيرد، برايش آژانس مى گيرم، باويلچر مى برمش، سوارش مى كنم، بعد با هم به پارك يا امامزاده صالح(ع) يا جاى ديگرى كه او دوست دارد مى رويم. هرچه مى خواهد به دلش راه مى آيم و بعد كه سرحال و آرام شد برش مى گردانم. بخصوص مريضهاى برتخت نشين يا زمينگير و سرطانى را مى گويد بايد به دلشان راه آمد. آنها را به گردش برد. غذاى مورد علاقه شان را به آنها داد. حرفهاى اميدبخش بايد به آنها زد و آنها را در جريان زندگى واردكرد، چون آنها خودشان دلتنگند و احتياج به رسيدگى و زندگى دارند. دوباره از عروسى حرف مى زند . «صفرعلى » و «پروين». يا «فيروزه» و «حسين» كه هردو از كمر به پايين فلج بودند. حسين دوچرخه سوار بود و در مسابقه برنده شد. او هنوز هم صندوقدار كهريزك است. كار خدا، فيروزه صاحب چهار پسر شد. بچه هايشان را هم من مى شستم. حالا پسر بزرگشان كه دانشجو هم هست داماد شده، عروسى هاى شيرين كهريزك دهان هركسى را شيرين مى كند. «صفرعلى » و «پروين» هم هنوز ساكن كهريزكند. صفرعلى در اطلاعات كار مى كند و پروين مثل همه زنهاى غيرتى كهريزك مشغول خانه دارى است. آنها ديگر از وقتى كه بچه دار مى شوند همه كارها را خودشان انجام مى دهند و پرستارى ندارند.
او همه را دعوت مى كند كه روزهايى از زندگى را در دنياى كهريزك درهمين نزديكى ها بگذرانيم. كهريزك دنياى اشكها ولبخندهاست و زنان نيكوكار بارش رحمت بر اين گندمزار.
+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 13:55  توسط رضا  | 

«شون پن» بازيگر مطرح هاليوود، به عنوان خبرنگار براى پوشش خبرى انتخابات نهمين دوره رياست جمهورى، به شكل غير منتظره‌اى، سه روز قبل وارد تهران شد و ديروز با حضور در نماز جمعه تهران از اين مراسم گزارش تهيه كرد.

به نوشته روزنامه «ايران»، «پن» در قالب خبرنگار روزنامه «سانفرانسيسكو كرونيكال» به ايران سفر كرده است. او علاقه زيادى به پيگيرى مسائل سياسى دارد و تاكنون سفرهايى را به كشورهاى مختلف خاورميانه انجام داده است.اين بازيگر هاليوود در مراسم اسكار ۲ سال قبل جايزه اسكار بهترين بازيكن مرد را براى فيلم رودخانه مرموز به كارگردانى كلينت ايست وود دريافت كرده و همچنين پيشتر با فيلم «آخرين گامهاى يك محكوم به مرگ» نامزد دريافت اسكار شده بود.
آخرين فيلم اين بازيگر با عنوان مترجم با بازى نيكول كيدمن و به كارگردانى سيدنى پولاك در سينماهاى جهان در حال اكران است.

از فيلم‌هاى معروف «پن» مى‌توان به «۲۱ گرم» ساخته «آلخاندرو گونزالس ايناميتو» اشاره كرد. وى همچنين كارگردانى را با فيلم قول با بازى جك نيكلسون تجربه كرده است.

http://www.baztab.com/news/25177.php

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم خرداد 1384ساعت 11:51  توسط رضا  | 

پژمان اكبرزاده: مهدى سمسار (۱۳۸۱- ۱۳۰۷) كه تحصيلات خود را در رشته روزنامه نگارى و داروسازى به پايان رسانده بود از پزشكان و روزنامه نگاران بنام و از سردبيران سابق روزنامه كيهان بود. وى عضو هيات علمى دانشگاه تهران و صاحب پنج كتاب در رشته پزشكى و بيش از سى ترجمه از نوشته هاى نيكول آوريل، ميشل وينوك، ژان كريستوف روفن، پى ير بريان و ... به زبان پارسى است.
«ياد نامه اى براى دكتر مهدى سمسار» عنوان كتابى است ۲۹۰ صفحه اى و دربرگيرنده سى و دو مقاله از نويسندگان، پژوهشگران و همكاران مهدى سمسار كه درباره زندگى و آثار او نگاشته شده است: «كتابشناسى آثار دكتر سمسار» (از فياض فيض)، «بد رود با سردبير عزيز» (از سياوش آذرى)، «نيكمردى ديگر از ميان ما رفت» (سيروس آموزگار)، «مرگ چنان خواجه نه كارى است خرد» (احمد احرار)، «شرط پيوستن به آغوش نور» (شمس اشراق)، «سمسار مردى كه ...» (مصطفى اميركيانى)، «دكتر و عروسك هايش» (فريدون صديقى)، «مردى مثل يك مسيح» (صدرالدين الهى)، «ياد دوست» (صدرالدين الهى)، «ستاره اى كه خاموش شد» (حسام الدين امامى)، «دعاى سفر» (محمد ابراهيم باستانى پاريزى)، «او اينچنين بود» (حسين بنى احمد)، «سردبير خوب من» (محمد رضا حميدى)، «و برايش اشك ريختم و ...» (مجيد دوامى)، «ياد پدر» (شهرزاد سمسار)، «گرامى ترين دوست» (شجاع الدين شفا)، «دكتر سمسار بزرگ ماند اما...» (غلامحسين صالحيار)، «پنجاه و پنج سال دوستى» (ابوالحسن ضيا ظريفى)، «بالاتر از يك دوست» (حسن فرامرزى)، «درباره روزنامه نگارى دكتر سمسار» (عبدالرحمن فرامرزى)،  «از بوشهر تا پاريس» (فريد قاسمى)، «مردى بدون جانشين» (منوچهر كى مرام)، «تكيه گاه از دست رفته» (شراره گله دارى)، «ارادتى غايبانه» (ستار لقايى)، «شريك غم ديگران» (مصطفى مصباح زاده)، «انسانى وارسته و ...» (كاظم معتمدنژاد)، «انسان كامل» (ايرج مقدسى)، «يادى از دكتر مهدى سمسار» (محسن موحد)، «يك پيشنهاد» (حسن نيكبخت)، «دلى چون آئينه بى زنگار داشت» (هوشنگ وزيرى)، «دوستى و مردى جانشين ناپذير» (داريوش همايون) و «با مشتى خاك وطن در گور غربت» (نوشته اسماعيل يگانگى).
واپسين بخش كتاب نيز دربرگيرنده سه مقاله به عنوان نمونه هايى از آثار مهدى سمسار با عنوان هاى «قرن روشنفكران»، «ايران و يونان: نظريه اسطورى اى پيدايش عالم در عصر باستان» و «ژ. دوشسمن گيلمن» است. در ادامه همچنين هجده تصوير به ياد ماندنى از دوران مختلف زندگى سمسار و فشرده فعاليت هاى او به زبان انگليسى به چاپ رسيده است.على دهباشى كه اين مجموعه به كوشش او آماده چاپ شده است مى گويد: «دكتر سمسار در زندگى پربار خود آثار درخشانى پديد آورد كه در مقاله هاى اين ياد نامه به تفصيل به آنها پرداخته شده است. گرچه او از داروسازى وارد كار روزنامه نگارى شده بود، روحيه جست وجو گر و عمق پژوهش هايش او را به بهترين مقام اين رشته رسانيد... نويسندگان يادنامه، همگى بر شرافت وى در زندگى و كار صحه گذاشته اند. او بارها به علت پايمردى و ايستادگى بر همين اصل با مشكلات و موانع دشوارى روبه رو شد كه ناجوانمردانه برايش ساخته بودند.
دكتر سمسار در دو دهه پايانى عمر خود به اضطرار زمانه خانه نشين بود اما از پاى ننشست و كار قلمى خود را به صورت ترجمه ادامه داد. در سال هاى اخير چندين بار از او خواهش كرديم كه براى ضبط خاطراتش در مجموعه «تاريخ شفاهى مطبوعات» اجازه ديدار و گفت وگو دهد ولى او با فروتنى ويژه خود هربار گفت وگو را به تعويق مى انداخت. از لابه لاى صحبت هايش حس مى شد كه آنقدر از روزگار خسته و آزرده است كه نمى خواهد به گذشته بازگردد...»

http://www.sharghnewspaper.com/840319/html/spc6.htm

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1384ساعت 20:31  توسط رضا  | 

مهدي بازرگان

مهدي بازرگان فرزند حاج ميرزا عباسقلي در سال 1286 هجري شمسي به دنيا آمد. پس از تحصيلات ابتدايي و متوسطه از شاگردان دارالمعلمين سابق شد. از 16 سالگي به مبارزه عليه استبداد و استعمار در فراسوي مرزهاي وطن و زماني عليه جبر حاکم در داخل ايران پرداخت. وي از طريق اعزام محصلين به خارج از کشور به پاريس رفت. پس از اتمام تحصيل به شغل معلمي روي آورد و از سال 1320 به عنوان استاد کرسي ماشين هاي حرارتي در دانشکده فني دانشگاه تهران به تدريس پرداخت. پس از جنگ جهاني دوم در زمره ياران دکتر مصدق قرار گرفت و پس از ملي شدن صنعت نفت مسئوليت اداره آن بر عهده وي قرار گرفت.

از دي ماه 1327 به رياست دانشکده فني تهران انتخاب شد و در خرداد 1330 سمت معاونت پارلماني وزارت فرهنگ را عهده دار شد. در مهر 1331 وي را به سمت مدير کل سازمان آب تهران منصوب کردند و همچنين عضو هيئت خلع يد از شرکت نفت ايران و انگليس و رييس موقت هيئت مديره شرکت ملي نفت ايران بود. با کودتاي 28 مرداد 1332 راهي زندان شد. با تجديد فعاليت جبهه ملي در سال 1340 به دليل اختلاف نظر ، با همراهي مرحوم آيت الله طالقاني و دکتر سحابي نهضت آزادي را بنيان نهاد و پس از يک سال دستگير شد و چند سال به زندان افتاد. در آغاز سفر حضرت امام خميني به پاريس در آنجا مذاکراتي انجام داد. وي جمعيت ايراني دفاع از آزادي و حقوق بشر را پايه گذاشت.

انجمن هاي اسلامي مهندسان، معلمان و پزشکان را به وجود آورد و با ايجاد اتحاديه دانشجويان و استادان مسلمان مقيم خارج شاخه نهضت آزادي را در خارج از کشور گسترش داد.

در سال 1357 به عنوان نخست وزير دولت موقت از طرف حضرت امام (ره) منصوب گرديد. با استعفاي وي در تاريخ  14/8/1358 امور کشور تا تعيين رييس جمهور به شوراي انقلاب محول شد.

 

سيد ابوالحسن بني صدر

سيد ابوالحسن بني صدر فرزند مرحوم آيت الله سيد نصرالله بني صدر در دوم فروردين 1312 در قريه باغچه واقع در 16 فرسنگي همدان متولد شد.

تحصيلات ابتدايي را در تهران و دوره ي متوسطه را در همدان گذراند و از کلاس پنجم متوسطه در مدرسه علميه تهران به تحصيل ادامه داد. در سال هاي 1338  و 1339 در جلسات تفسير قرآن آيت الله طالقاني در مسجد هدايت حضور داشت و در دانشگاه الهيات دانشگاه تهران به مطالعه علوم معقول و منقول مشغول شد. پس از چهار سال تحقيق در مؤسسه تحقيقات اجتماعي دانشگاه تهران و سپس در دانشگاه حقوق به تحصيل رشته اقتصاد پرداخت. در همين دوران دوباره بازداشت شد. پس از قيام خونين پانزده خرداد چهل و دو به فرانسه رفت و در سال 1357 به ايران بازگشت.

در پنجم بهمن  1358 به عنوان اولين رييس جمهور ايران انتخاب شد و در بيمارستان قلب تهران حکم رياست جمهوري را از دست حضرت امام خميني (ره) دريافت داشت و سپس در مقابل حضرت امام و شوراي انقلاب و مقامات مملکتي سوگند ياد کرد. وي دبير شوراي انقلاب بود و در اواخر بهمن ماه به سمت فرماندهي کل قوا برگزيده شد. در 29 مرداد 1359 محمد علي رجايي را به عنوان نخست وزير خود به مجلس معرفي نمود.

در بيست خرداد ماه طبق فرمان حضرت امام از فرماندهي نيروهاي مسلح بر کنار شد. سي و يکم خرداد ماه طرح عدم کفايت سياسي وي با يکصد و هفتاد و هفت رأي موافق و ده رأي ممتنع و يک رأي مخالف مورد تصويب مجلس قرار گرفت. در اول تير ماه 1360 با فرمان حضرت امام (ره) به دليل عدم کفايت سياسي از مقام رياست جمهوري اسلامي ايران عزل گرديد و شوراي رياست جمهوري عهده دار وظايف رياست جمهوري شد
 

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

95

11

106

18

جمع

مرد

زن

161

24

5/11/58

124

124

 

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

03/76

79/4

63/0

81/0

95/0

32/0

80/15

01/0

10709330

674859

89280

114776

133478

48547

2222552

2110

ابوالحسن بني صدر

حسن ابراهيم حبيبي

کاظم سامي کرماني

محمد صادق طباطبايي

داريوش فروهر

صادق قطب زاده

سيد احمد مدني

ساير نامزدها

09/67

63/0

14085243

88309

20993643


محمدعلي رجايي

محمدعلي رجايي در سال 1312 در قزوين متولد شد. در چهار سالگي پدر را از دست داد و پس از اتمام تحصيلات دوران ابتدايي در چهارده سالگي به تهران آمد و در 17 سالگي به صورت پيماني در نيروي هوايي استخدام شد، در همان ايام در جلسات فداييان اسلام حضور يافت.

در سال 1332 موفق به اخذ ديپلم شد و با استعفا از نيروي هوايي به شغل آموزگاري در شهرستان بيجار روي آورد. در سال 1339 دبير رياضي دبيرستان هاي خوانسار بود. سپس در مدرسه کمال تهران تدريس نمود. وي ضمن تدريس به ادامه تحصيل پرداخت و موفق به اخذ ليسانس شد. سپس در رشته آمار فوق ليسانس گرفت و با دو تن از دوستانش مدرسه دخترانه رفاه را در تهران تأسيس کرد. در سال 1342 به دليل عضويت در نهضت آزادي دستگير شد و از سال 1349 رابط جلال الدين فارسي در داخل کشور بود. با سازمان مجاهدين خلق همکاري داشت و در سال 1352 دستگير شد و در عيد غدير سال 1357 آزاد شد و در 29 مرداد 59 به عنوان نخست وزير دولت بني صدر منصوب شد. پس از عزل بني صدر عضو شوراي رياست جمهوري شد تا مقدمات انتخابات فراهم شود. در دوره دوم انتخابات رياست جمهوري از ميان هفت نامزد اوليه چهار نفر مورد گزينش قرار گرفتند و رجايي با حمايت جامعه روحانيت مبارز، حزب جمهوري اسلامي و سازمان مجاهدين ( انقلاب اسلامي ) با کسب اکثريت آراء به عنوان دومين رييس جمهور انتخاب شد.

در 11/5/1360  حضرت امام حکم رياست جمهوري وي را به شرح ذيل تنفيذ نمود:

«به رغم تبليغات دشمنان خارج و داخل با اکثريت قاطع افزون از دوره سابق جناب آقاي محمدعلي رجايي – ايده الله تعالي را به رياست جمهوري کشور برگزيده و اين مسئوليت بزرگ و بار سنگين را بر عهده او گذاشته و چون مشروعيت آن بايد با نصب فقيه ولي امر باشد، اينجانب رأي ملت شريف را تنفيذ و ايشان را به سمت رياست جمهوري اسلامي ايران منصوب نمودم

وي در تاريخ 11/5/1360 در مجلس مراسم تحليف را به جا آورد و دکتر محمد جواد باهنر را به سمت نخست وزير منصوب و به مجلس شوراي اسلامي معرفي کرد. پس از اخذ رأي اعتماد مجلس شوراي اسلامي به کابينه دکتر باهنر دولت جديد کار خود را آغاز کرد اما در ساعت 15 روز 8 شهريور 1360 در انفجار اتاق جلسات ساختمان نخست وزيري در جلسه شوراي امنيت همراه دکتر باهنر به شهادت رسيد.

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

4

 

4

67

جمع

مرد

زن

188

24

2/5/1360

71

71

 

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

87/87

78/2

40/4

74/1

12770050

404552

639817

253232

محمدعلي رجايي

سيد اکبر پرورش

عباس نصيباني

حبيب الله عسگراولادي مسلمان

06/64

20/3

14532869

465218

22687017


آيت الله العظمي سيد علي خامنه اي

سيد علي خامنه اي فرزند حاج سيد جواد خامنه اي در سال 1318 در مشهد به دنيا آمد. پس از اتمام تحصيلات ابتدايي در مدرسه نواب مشهد علوم ديني را فرا گرفت و دو سال درس خارج را نيز مطالعه نمود و در سال 1336 به نجف اشرف مشرف شد. اما در سال 1337 به شهر قم عزيمت نمود و در محضر استادان حوزه به کسب فيض پرداخت. در قيام پانزده خرداد در بيرجند دستگير شد. در سال 1343 به مشهد بازگشت و پيوسته مورد آزار و تعدي عوامل رژيم پهلوي قرار گرفت و در زندان و تبعيد به سر برد. آخرين تبعيد وي به ايرانشهر بود. جامعه روحانيت مبارز را در سال 1356 طراحي نمود. تا سال 1357 شش بار به زندان رفت. پس از پيروزي انقلاب اسلامي وظايف : عضويت در شوراي انقلاب، نماينده شوراي انقلاب در وزارت دفاع، سرپرست سپاه پاسداران انقلاب اسلامي، نماينده امام (ره) در شوراي عالي دفاع، نماينده مردم تهران در مجلس شوراي اسلامي و امامت جمعه تهران را به عهده داشت . با حضور در جبهه به سازماندهي نيروهاي مسلح پرداخت. در ششم تيرماه 1360 به دنبال انفجار بمب صوتي در مسجد اباذر به سختي مجروح شد. در دهم مهرماه 1360 از ميان چهار نفر با اکثريت آرا به رياست جمهوري دوره سوم انتخاب شد. در 17 مهرماه حضرت امام حکم رياست جمهوري وي را چنين تنفيذ نمود:

«اينجانب به پيروي از ملت عظيم الشان و با اطلاع از مقام و مرتبت متفکر و دانشمند محترم جناب حجت الاسلام آقاي سيد علي خامنه اي ايده الله تعالي رأي ملت را تنفيذ و ايشان را به سمت رياست جمهوري اسلامي ايران منصوب نمودم.» در 21 مهر ماه مراسم تحليف در مجلس برگزار شد، در نيمه اول آبان ماه مهندس ميرحسين موسوي از طرف ايشان به عنوان نخست وزير به مجلس معرفي شد و نيمي از کابينه منتخب وي را اعضاي کابينه هاي شهيد رجايي و باهنر تشکيل دادند. در چهارمين دوره انتخابات رياست جمهوري در سال 1364 از ميان سه نامزد مطرح براي دومين بار به عنوان رييس جمهور انتخاب شد و حضرت امام (ره) حکم ايشان را چنين تنفيذ نمود: بحمدالله تعالي با تأييدات خداوند متعال جل و عطا و دعاي خير.

حضرت ولي الله الاعظم روحي لمقدمه الفداء چهار سال رياست جمهوري با خير و سلامت و قدرت و عظمت سپري شد. اينک به پيروي از آراي محترم ملت عظيم الشان آشنايي به مقام تعهد و خدمتگزاري دانشمند محترم، جناب حجت الاسلام آقاي سيد علي خامنه اي - ايده الله تعالي – آراي ملت را پس از پايان دوره کنوني تنفيذ و ايشان را به سمت رياست جمهوري ايران منصوب مي نمايم. و از خداوند تعالي توفيق ايشان را در خدمت به اسلام ، ملت و کشور اسلامي خواستارم. در اين دوره نيز مير حسين موسوي در پست نخست وزيري ابقا گرديد.

يک روز قبل از بيست و ششمين سالگرد قيام خونين پانزده خرداد 1342 خبر ارتحال حضرت امام ، غمي سنگين را بر جان ملت ايران و جوامع اسلامي نشاند و مجلس خبرگان در پانزدهم خرداد ماه ايشان را به عنوان جانشين حضرت امام خميني (ره) به مسئوليت رفيع رهبري جمهوري اسلامي ايران برگزيد و مردم در مراسم سوگواري بنيانگذار انقلاب اسلامي با ايشان بيعت کردند؛ در تاريخ 25/5/68 از سمت رياست جمهوري استعفا دادند و بدين ترتيب تاکنون در مقام رهبري ايران اسلامي امت و دولت را هدايت مي فرمايند.

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

4

 

4

42

جمع

مرد

زن

188

24

10/7/1360

46

46

 

 

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

04/95

02/2

36/0

27/0

15905987

338294

77798

61805

سيد علي خامنه اي

سيداکبرپرورش

سيد رضا زواره اي

حسن غفوري فرد

87/73

11/2

16737320

353436

22687017

 

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

3

 

3

47

جمع

مرد

زن

193

24

25/5/1364

50

50

 

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

66/85

96/1

92/9

12068602

275502

1397548

سيد علي خامنه اي

حبيب الله عسگر اولادي مسلمان

سيد محمود مصطفوي

20/54

47/2

14089468

347814

25993802

 

حجت الاسلام اکبر هاشمي

اکبر هاشمي رفسنجاني فرزند علي در سال 1313 هجري شمسي در روستاي نوق بهرمان از توابع رفسنجان متولد شد. در پنج سالگي به مکتب رفت و تا چهارده سالگي ضمن کشاورزي تحصيل نمود. در سال 1327 براي تحصيل علوم ديني به قم عزيمت کرد. ورود وي به قم همزمان با فعاليت فداييان اسلام و نهضت ملي شدن صنعت نفت بود. هفت سال دروس سطح را مطالعه نمود و پس از آن دوره ي خارج را آغاز کرد. وي فقه و اصول را در محضر حضرت امام (ره) خواند و در جلسات درس علامه طباطبايي نيز حضور داشت.

پس از ماجراي مدرسه فيضيه و قبل از پانزده خرداد دستگير شد و به عنوان سرباز به پادگان باغ شاه اعزام گرديد. از سال 1336 به نشر مجله مکتب تشيع پرداخت. در اواخر سال 1343 پس از ترور منصور دستگير شد و چهار ماه در زندان بود. در سال 1346 در رابطه با انتشار اعلاميه مجدداً دستگير و پس از سه ماه آزاد شد. وي چهار ماه بعد از پيروزي انقلاب هدف ترور ناموفق گروهک فرقان قرار گرفت. در تشکيل روحانيت مبارز تهران مؤثر بود. وي به فرمان حضرت امام به عضويت شوراي انقلاب منصوب شد؛ مدتي سرپرست وزارت کشور، عضو مجلس خبرگان، رئيس مجلس، جانشين فرمانده کل قوا، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام و شوراي بازنگري قانون اساسي و در تمام اين ايام رييس مجلس شوراي اسلامي بود. در پنجمين دوره انتخاب رياست جمهوري شرکت نمود و با اکثريت آراء انتخاب شد. در تاريخ 12/5/1368 تنفيذ حکم وي توسط مقام معظم رهبري انجام گرديد. در شهريور 1368 دولت منتخب وي براساس قانون اساسي براي نخستين بار بدون نخست وزير آغاز به کار کرد.

در انتخابات دوره ششم رياست جمهوري شرکت نمود و در تاريخ 21/3/1372 از ميان چهار نامزد با اکثريت آراء براي دومين بار انتخاب شد.

 

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

2

 

2

77

جمع

مرد

زن

197

24

6/5/1368

79

79

 

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

52/94

86/3

15510448

632718

اکبر هاشمي بهرماني (رفسنجاني)

عباس شيباني

44/54

62/1

16409353

266197

30139598

 

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

4

 

4

124

جمع

مرد

زن

230

25

21/3/1372

128

128

 

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

03/76

79/4

63/0

81/0

10709330

674859

89280

114776

اکبر هاشمي بهرماني (رفسنجاني)

احمد توکلي

عبدالله جعفرعلي جاسبي

رجبعلي طاهري

34/50

34/2

16688741

315148

33156055

 

حجت الاسلام سيد محمد خاتمي

سيد محمد خاتمي فرزند مرحوم آيت الله سيد روح الله خاتمي در سال 1322 در اردکان يزد متولد شد و تحصيلات ابتدايي و دوره اول متوسطه را در اردکان گذراند.

در سال 1340 قبل از اخذ ديپلم جهت تحصيل در علوم و معارف ديني به قم عزيمت نمود و موفق به اخذ ديپلم متوسطه در رشته طبيعي شد. در سال 1344 به اصفهان عزيمت نمود. همزمان با سطوح عاليه علوم ديني در حوزه علميه اصفهان ، رشته فلسفه را در دانشگاه اصفهان به اتمام رساند. در سال 1349 در مقطع کارشناسي ارشد رشته علوم تربيتي در دانشگاه تهران پذيرفته شد و سپس به قم بازگشت و مراحل دروس اجتهاد (خارج ، فقه و اصول و دوره عالي فلسفه) را در حوزه علميه آن شهر سپري نمود. در سال 1347 عضو هيئت مديره انجمن اسلامي دانشجويان دانشگاه اصفهان شد. وي به پيشنهاد شهيد دکتر بهشتي رياست مرکز اسلامي هامبورگ را بر عهده داشت (1358) پس از انقلاب در اولين دوره مجلس شوراي اسلامي در سال 1359 به عنوان نماينده مردم اردکان و ميبد حضور داشت. در سال 1360 وي نماينده حضرت امام و سرپرست روزنامه کيهان بود. در سال 1361 وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در کابينه مهندس ميرحسين موسوي و در سال 1368 وزير فرهنگ و ارشاد اسلامي در کابينه حجت الاسلام هاشمي رفسنجاني و در سال 1371 مشاور رييس جمهوري و رييس کتابخانه ملي بود. در مقاطع تحصيلي مختلف دانشگاهي تدريس مي نمود و مقالات و کتاب هاي متعدد به رشته تحرير درآورد. در سال 1375 با حکم مقام معظم رهبري به عضويت شوراي عالي انقلاب فرهنگي درآمد.

در دوم خرداد 1376 در انتخابات دوره هفتم رياست جمهوري با رأي قاطع مردم به عنوان رييس جمهوري انتخاب شد و در هشتمين دوره انتخابات رياست جمهوري با آراء بيشتر مجدداً به مدت چهار سال به عنوان رييس جمهوري اسلامي ايران از سوي مردم برگزيده شدند.

 

وضعيت داوطلبان

تعداد واحدهاي تقسيماتي

تاريخ برگزاري

نامزد روز اخذ رأي

استعفا و انصراف

تاييد

رد

تعداد داوطلب

شهرستان

استان

4

 

4

234

جمع

مرد

زن

264

26

2/3/1376

238

229

9

 

داخل کشور

جمعيت واجد شرايط

درصد

راي نامزد

نام نامزد

درصد به واجد

درصد به کل آرا

کل راي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

 

09/69

65/2

55/2

88/24

20088338

771463

742599

7233568

سيد محمد خاتمي

سيد رضا زواره اي

محمد محمدي نيک

(ري شهري)

علي اکبر ناطق نوري

74/79

66/0

29076884

240916

36466487

 

خارج کشور

درصد

رأي نامزد

نام نامزد

کل رأي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

99/87

31/5

89/0

18/0

88/2

22/0

48/0

34/0

89/0

97/0

45147

3932

390

130

2129

163

359

250

659

97

سيد محمد خاتمي

احمد توکلي

عبدالله جعفرقلي جاسبي

سيد منصور رضوي

علي شمخاني

سيد شهاب الدين صدر

حسن غفوري فرد

علي فلاحيان

سيد محمود مصطفوي کاشاني

سيد مصطفي هاشمي طبا

74049

783

 

داخل کشور

تاريخ تنفيذ حکم رياست جمهوري

درصد

راي نامزد

نام نامزد

کل رأي مأخوذه

آراي باطله مأخوذه

11/5/1380

90/76

60/15

92/0

41/0

62/2

22/0

46/0

20/0

84/0

10/0

 

21651521

4393544

260082

114327

737962

60878

129222

55176

235363

28090

سيد محمد خاتمي

احمد توکلي

عبدالله جعفرقلي جاسبي

سيد منصور رضوي

علي شمخاني

سید شهاب الدین صدر

حسن غفوری فرد

علی فلاحیان

سید محمود مصطفوی کاشانی

سید مصطفی هاشمی طبا

28155969

489802

 http://tebyan.net/Monasebat/84/02/html/entekhabat84-maghale7.htm

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 21:58  توسط رضا  | 

 

بي ترديد شما فرزندان خود را دوست داريد. آيا آنها هم مي دانند که دوستشان داريد؟ بيشتر مردم فکر مي کنند که عشق پدر و مادر به فرزند امري ساده، روشن و واضح است. شما هر روز عشقتان را به هزاران شيوه به فرزندتان نشان مي دهيد. ولي گاهي کودک منظورتان را درک نمي کند، درست مانند اين که به زبان ديگري سخن مي گوييد. حداقل سه زبان براي ابراز عشق وجود دارد: نشان دادن عشق، گفتن (بيان کردن) ، و نوازش کردن. در ادامه نکات سودمندي جهت درخشش عشق در زندگي فرزندانتان با توجه به سن آنها ارائه مي گردد.

تا دو سالگي، عشق کودکانه

دکتر اسميت، روان شناس، توضيح مي دهد که ابراز علاقه و توجه به بچه هاي کوچکتر آسان تر است. بچه ها درک مستقيمي از اطرافشان دارند. ابراز علاقه روشي براي مطمئن کردن کودکي است که به نوازش و اطمينان بين والدين و خودش نياز دارد.

کودکان نوپا ممکن است هميشه درک نکنند که چه مي گوييد، ولي والدين مي توانند با صداي آرام و مهربان با کودکان گفتگوي مثبت داشته باشند. اغلب لحن صداي شما منظورتان را از کلماتتان بيان مي کند.

ارتباط چهره به چهره نيز مهم است. گاهي والدين نمي دانند که کودکان چه درکي از چهره آنها دارند. به آينه نگاه کنيد. ظاهر معمولي شما چگونه است؟ آيا خوشحال به نظر مي رسيد يا عصباني و يا ناراحت؟ بچه ها را در آغوش بگيريد، ببوسيد، نوازش کنيد، لبخند بزنيد و با آنها بخنديد.

 گذراندن وقت با کودکان، در هر سن و شرايطي ، بسيار جالب است. اين کار ، اعتماد به نفس و حس استقلال کودک را تقويت مي کند.

سه تا پنج سالگي ، به قلب خود رجوع کنيد

روان شناسان کودک و خانواده معتقدند که پدر و مادر بايد بياموزند که چگونه پيام هاي عشق و علاقه خود را به کودکان برسانند. کودکي که دوست دارد مورد علاقه شما باشد، ممکن است بخواهد ظرف هايش را بشوييد، برايش هديه بخريد، اوقاتي را با او سپري کنيد، برايش بستني بخريد ، يا دوچرخه اش را تعمير کنيد. کودک در اين سن دلش مي خواهد جملاتي مانند : دوستت دارم، تو برايم مهم هستي، دوست دارم با تو باشم و ... را از پدر و مادر بشنود. مي خواهد والدينش او را در آغوش بگيرند، دستهايش را بگيرند و او را نوازش کنند.

وقتي به فرزندتان مي رسيد، به چشمهايش نگاه کنيد، دستهايش را بگيريد، نوازشش کنيد، با او بازي کنيد و با هم قدم بزنيد. به او بگوييد دوستش داريد و از داشتن او خوشحاليد، کودک مشتاق شنيدن اين جمله ها و کلمات است.

شش تا هشت سالگي، به نام عشق

پروفسوراندي بيل، مشاور و استاد دانشگاه، در مورد گفت و گو و صحبت با فرزندان مي گويد: همه ما حس مي کنيم که وجود علاقه ضروري است و گاهي فکر مي کنيم که عشق را مي توان با زمان معني کرد. توجه به اين نکته مهم است که ما وقت داريم، ولي بايد نحوه اختصاص و برنامه ريزي وقت خود را انتخاب کنيم. بنابراين والدين مي پرسند که فرزندم چقدر زمان مي ارزد؟

خوشا به حال والديني که در دوران کودکي فرزندانشان اوقاتي را به آنها اختصاص مي دهند، زيرا کودک بايد در چند سال آينده با بسياري از مشکلات نوجواني مقابله کند.

چگونه تشخيص مي دهيد که چه پيام هايي را بفرستيد؟ يک روش مهم ، توجه به نوع ابراز علاقه کودک به شما و ديگران است. آيا او مي گويد، «دوستت دارم»؟ يا کارهايي انجام مي دهد که توجه شما را جلب کند؟ و يا برايتان يادادشت مي نويسد؟ روش هاي زيادي براي ابراز علاقه وجود دارد. به روش ابراز علاقه فرزندتان توجه کنيد. او را در آغوش بگيريد و ببوسيد. با او به دوچرخه سواري برويد و به لطيفه هايش بخنديد.

نه تا دوازده سالگي، دوستت دارم

دکتر اسميت توضيح مي دهد: به تدريج که کودک شما بزرگ مي شود، ابراز علاقه به صورت گفتاري و رفتاري در مي آيد. کلمات و رفتار مثبت شما نشان مي دهد که به او احترام مي گذاريد و متوجه اين نکته هستيد که او بزرگ شده است.

بيشتر ما زندگي پر مشغله اي داريم. بنابراين در حالي که به حرف هاي فرزندتان گوش مي دهيد، غذا بپزيد، به اطوشويي برويد و کارهاي معمول روزانه را انجام دهيد. پروفسور اندي بيل تأکيد مي کند که : نه تنها بايد به حرف هاي او «گوش کنيد»، بلکه بايد «توجه» نيز داشته باشيد. نحوه گوش دادن به صحبت هاي فرزندتان، توجهتان را به او کامل مي کند. خود شما گفت و گو را شروع کنيد و نه تنها واقعاً گوش دهيد بلکه احساس کنيد.

همانطور که بچه ها بزرگتر مي شوند، اين مراحل را پشت سر مي گذارند و کمتر به ابراز علاقه به صورت در آغوش گرفتن و بوسيدن، تمايل نشان مي دهند. ولي همچنان به يادآوري علاقه شما نياز دارند، تنها نوع ابراز علاقه تغيير مي کند.

با رشد خانواده و کودک، بچه ها مايلند بدانند که آنها را دوست داريد و برايتان ارزشمند هستند. اگر زبانشان را بدانيم مي توانيم پيام هاي عشق را به آنها برسانيم. به طور مرتب به آنها ابراز علاقه کنيد، اوقاتي را جهت گذراندن با آنها در نظر بگيريد و عصباني نشويد تا ارتباط تان قطع نشود.

با هم غذا بخوريد، کتاب بخوانيد و علاقه خود را به آنها نشان دهيد. هميشه در هر سني به او بگوييد: دوستت دارم.

گذراندن وقت با کودکان، در هر سن و شرايطي ، بسيار جالب است. اين کار ، به ويژه اگر بدون حضور برادر يا خواهرش باشد ، اعتماد به نفس و حس استقلال کودک را تقويت مي کند، زيرا در مدت حتي 10 يا 15 دقيقه، توجه ويژه شما به او فرصت صحبت کردن، مرکز توجه بودن و همچنين توجه شما به حرفهايش را فراهم مي کند.

چند روش براي نشان دادن علاقه

1 - احساسات خود را بيان کنيد. وقتي فرزند خود را به مدرسه مي فرستيد، به او بگوييد دوستش داريد. وقتي مشغول انجام تکاليفش است، باز هم علاقه خود را بيان کنيد. حتي نوجوانان سرکش نيز علاقه و توجه قلبي شما را رد نمي کنند.

2 - در حال نوازش با او گفتگو کنيد. اين روش ابراز غيرکلامي علاقه است. ايجاد اين رابطه با کودکان و فرزندان دوره ابتدايي آسان است. با بزرگتر شدن کودک ، ابراز علاقه به اين روش سخت تر مي شود. ولي کودکان مدرسه اي نيز هنوز گاهي به نوازش نياز دارند و از در آغوش گرفتن استقبال مي کنند. حتي نوجوانان که اغلب در آغوش گرفتن را رد مي کنند، معمولاً خاراندن پشتشان توسط والدين را دوست دارند.

3 - در مورد فرزندتان با ديگران صحبت کنيد طوري که خودش نيز بشنود. اگر کسي از پسر يا دختر شما تعريف کرد، به فرزند خود بگوييد. کمي تعريف و باليدن به آنها اشکالي ندارد و اعتماد به نفس را در آنها ايجاد مي کند.

4 - به او توجه کنيد. وقتي با عروسک ، بازي مي کند، بايستيد و او را تماشا کنيد؛ وقتي فرزند ديگرتان در حال پيانو زدن است، بنشينيد و گوش دهيد. اين روش بسيار دقيقي براي گفتن «دوستت دارم» با چشم و گوش است.

5 - به او کمک کنيد. وقتي که با عجله مي خواهد به سرويس مدرسه برسد اگر در مورد غذا، لباس يا کيفش مشکلي دارد، به او کمک کنيد. اگر مي خواهد قلعه يا خانه بسازد و براي جمع آوري قطعات و نقشه آن با مشکل مواجه شده ، به وي کمک کنيد و بي توجه نگذاريد.

6 - به سرگرمي ها و علائق او توجه کنيد. به مدرسه اش سر بزنيد. اگر مسابقه اي دارد، حتماً به تماشا برويد. علائق فرزندتان مهم است؛ اگر به آنها توجه کنيد، عشق و علاقه خود را ثابت کرده ايد.

 ابراز علاقه و توجه به بچه هاي کوچکتر آسان تر است. بچه ها درک مستقيمي از اطرافشان دارند. ابراز علاقه روشي براي مطمئن کردن کودکي است که به نوازش و اطمينان بين والدين و خودش نياز دارد.

7 - عشق و علاقه خود را همزمان با محدوديت ها ابراز کنيد. وظيفه شما ايجاد محدوديت منطقي براي رفتارهاي فرزندتان است. والدين دمدمي نشان مي دهند که براي توجه به فرزندان خود انرژي کافي ندارند. گفتن «نه» و تغيير ندادن آن در مواردي، قوي ترين نوع بيان عشق است.

8 - به آنچه بايد انجام دهد توجه کنيد (کارهاي درست را تشويق کنيد). با توجه و تشويق رفتاري هاي مثبت، به روش ديگري به او مي گوييد دوستت دارم. مثلاً بگوييد: در جمع کردن سفره کمک کردي، از تو ممنونم. يا «کار خيلي خوبي کردي که براي کلوچه ها از دوستت تشکر کردي».

9 - موضوعاتي براي گفتگو پيدا کنيد (سر صحبت را باز کنيد). روش کامل کردن چرخه گفتگو را ياد بگيريد. مثلاً وقتي مي گويد: «دوستم مي خواهد به شهر ديگري برود.» نگوييد: «نگران نباش، دوست ديگري پيدا مي کني.» پاسخ دهيد: «کي مي رود؟» منظور شما از اين سؤال اين است که «شنيدم چه گفتي و به آن علاقه مند شدم و مايلم بيشتر بدانم». اين جمله توجه، علاقه و عشق شما را ثابت مي کند.

10 - تشويق کنيد. به گام ها و مراحل پيشرفت او توجه کنيد. اگر مطالعه مي کند، بسکتبال بازي مي کند يا در حال پرورش و رشد دانه اي است، او را تشويق کنيد و اگر نااميدي و شکست را تجربه کرد، براي پاک کردن اشکهايش پيش او باشيد.

در انتها 24 روش نشان دادن علاقه به فرزندان را به صورت خلاصه يادآوري مي کنيم:

1 - به حرف هاي آنها گوش کنيد، واقعاً گوش کنيد.

2 - براي درک آنها و احساساتشان وقت صرف کنيد.

3 - کودکان کامل نيستند، همان طور که ما پدر و مادرها کامل نيستيم. آنها را آن گونه که هستند، بپذيريد.

4 - اوقاتي را با آنها سپري کنيد.

5 - به جاي گفتن سخنان منفي، با آنها گفتگوي مثبت داشته باشيد.

6 - به آنها افتخار کنيد و بگوييد که از داشتن آنها خوشحال هستيد.

7 - با دوستانشان مهربان باشيد.

8 - درباره مسائل خود با آنها صحبت کنيد که بدانند به آنها اهميت مي دهيد.

9 - آنها را با هم مقايسه نکنيد.

10 - به مدرسه آنها سر بزنيد و در مراسم مدرسه شرکت کنيد.

11 - به چيزهايي که که مورد علاقه آنهاست احترام بگذاريد.

12 - در مورد مسائل مختلف نظر آنها را بپرسيد.

 وقتي به فرزندتان مي رسيد، به چشمهايش نگاه کنيد، دستهايش را بگيريد، نوازشش کنيد، با او بازي کنيد و با هم قدم بزنيد. به او بگوييد دوستش داريد و از داشتن او خوشحاليد، کودک مشتاق شنيدن اين جمله ها و کلمات است.

13 - با آنها بخنديد.

14 - کارهايي پيدا کنيد که مي توانيد با هم انجام دهيد.

15 - به کارها و تکاليف مدرسه شان علاقه نشان دهيد.

16 - بدانيد که به چه چيزهايي علاقه دارند و براي رسيدگي به اين مسائل وقت صرف کنيد.

17 - غذا را با هم بخوريد و آنها را در خانه به حساب بياوريد.

18 - به آنها بگوييد که براي شما استثنايي و فوق العاده هستند.

19 - براي توضيح مسائل و پاسخ به سؤالاتشان وقت بگذاريد.

20 - به آنها بياموزيد که در شرايط گوناگون چگونه رفتار کنند.

21 - از خودتان به خاطر آنها، مراقبت کنيد.

22 - به آنها بگوييد از اين که پدر و مادرشان هستيد، خوشحاليد.

23 - وقتي آنها را مي بينيد، لبخند بزنيد.

24 - هر روز به آنها بگوييد که دوستشان داريد.

منبع: همشهري

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 21:43  توسط رضا  | 

 

امام (ره) و خانواده ( قسمت اول )

 

 

آينه تاريخ، از آغاز آفرينش همواره قامت بزرگ مرداني را در سينه خود نگاه داشته است كه خود، تاريخ ساز بودند. مرداني كه خورشيد بر نور وجودشان سر مي سايد و آسمان به پاسداشت عظمت آنان خاكبوس پايشان مي شود.

مرداني كه نرمي صداي ملكوتي آنها گوش زمان را نوازش مي دهد و شعاع سيماي نوراني آنان روشنگر كوره راه هاي ابهام و ترديد است. مرداني كه زندگي شان دفتري است گشوده براي پيمايش راه سعادت و پويش طريق كمال؛ مرداني به وسعت همه تاريخ و به گستره ي همه حقيقت هاي هستي.

آري، انسان هايي كه بر بلنداي بينش و بصيرت اند و به بيان نوراني قرآن كريم:

" وَ عـَلي الاَعراف رِجال َيعرفون كلاً بِسيماهُم ؛ و بر اعراف ، مرداني اند كه هريك را از سيمايشان مي شناسند." اينان محك و ميزاني اند براي شناخت انسان ها، و در سيماي نوراني و رفتار و گفتار الهي آنان همواره كاميابي و سعادت هويداست. پاي در راه شناخت آنها گذاشتن، به واقع، دست آدميان را به شبكه هاي ضريح هدايت رسانده، سعادت و سلامت دنيا و آخرت را به ارمغان مي آورد.

آشنايي با مردان بزرگ تاريخ، اكسيري است كه وجود خاكي انسان ها را به طلاي ناب مبدّل مي سازد. اما در اين ميان تنها معرفت به انسان هاي برجسته و فرهيخته راهگشاي ما نيست؛ كه عمل و تبعيت از رفتارها و كردارهاي آنان نيز ضروري است. بي شك از جمله انسان هاي برجسته تاريخ، امام خميني (ره) است، كه رهبر معظم انقلاب، اين انسان وارسته و انديشمند، در باره او مي گويد" فقط با اخلاص در گفتار و عمل مي توان راه امام را پيمود." به عبارت ديگر اگر گفتار و انديشه آدمي با عمل به رفتار او همراه و عجين گردد، چونان كبوتري كه با دو بال سالم در دورترين نقطه آسمان به پرواز در مي آيد، در بي كران معنويت و ملكوت سير خواهد كرد.

گذر از معبرهاي صعب العبور زندگي و پاي گذاشتن در وادي حق و حقيقت نياز به راهنما دارد.

طي اين مرحله بي همرهي خضر ظلماتست. " خـِضر" زمان و راهنماي برجسته و خجسته دوران، حضرت امام خميني، زيباترين جلوه رفتاري را بر ما نمايانده است كه با اندك تأمل در زندگي اين بزرگوار مي توان به قله انساني صعود كرد.

آن چه پيش روي داريد، پژوهشي است در سيره عملي و رفتاري حضرت امام در خانواده كه در سايه سار آشنايي با آن به يقين ، صحيفه اي نوراني و آيين نامه اي الهي فرا روي ما قرار مي دهد كه با بهره گيري از آنها مي توانيم زمينه سلامت خانوادگي و سعادت و جاودانگي را براي خويش فراهم سازيم. اينك شما طالبان حقيقت را، به سراي پرمهر امام دعوت مي كنيم.

 

 

ازدواج، ملاك ها و ارزش ها

از آن رو كه اولين گام براي تشكيل خانواده اي سالم و سعادتمند، ازدواج است و در تحليل مسائل مربوط به خانواده، ملاك ها و معيارهاي صحيح در ازدواج همواره مورد نظر بوده و هست؛ به سيره عملي امام در ازدواج مي پردازيم. حضرت امام در مورد انتخاب همسر آينده خويش چنين مي گويد:
" من نمي خواهم از خمين همسر بگيرم، چون مي خواهم كفو خودم باشد. اگر خودم درس مي خوانم، مي خواهم همسري بگيرم كه هم فكر من باشد. در نتيجه بايد از قم زن بگيرم و از خانواده روحاني و هم شأن خودم."

با اندك تامل و دقت در سخن حضرت امام در مي يابيم كه " كفويّت" و " هم شأني"، در ازدواج شرط مهم و اساسي است و چون دامنه تعريف اين واژه بسيار وسيع و گسترده است، افراد با ديدگاه هاي خاص خود آن را تفسير مي كنند. در بسياري از مجتمع هاي آموزشي كه جوانان ما مشغول تحصيل اند و موقعيت هاي مناسبي براي ازدواج آنان فراهم مي گردد، با كمال تأسف مي بينيم به علت فهم نادرست از واژه " كفو" مبناي اصلي در پذيرش خواستگاران بسيار متفاوت است و گاه با اين برداشت هاي اشتباه، زندگي را بر پايه هاي سست و ناپايدار بنا مي كنند.

به نظر مي رسد در جامعه كنوني ما براي واژه "كفو"، معاني زير در نظر گرفته شده است:

الف) همشهري بودن عروس و داماد؛

ب) همدرس بودن يا وجود مدرك تحصيلي براي هر دو؛

ج) هم شأن بودن در ماديات و شغل پدران؛ به عبارت ديگر زندگي دختر و پسر در يك سطح مادي باشد؛

د) هم شأن بودن از نظر زيبايي هاي ظاهري دو طرف و نزديك بودن سن دختر و پسر؛

البته موارد ديگري نيز وجود دارد كه به علت رعايت اختصار از شرح آنها مي گذريم. اگر به منبع و سرچشمه اصلي اين تعاريف رجوع كنيم، جز نيك انگاري هاي عرفي چيز ديگري نخواهيم ديد. آنان آن گاه كه در مقام استدلال بر مي آيند، مي گويند: فلاني با همسرش خيلي تفاوت سني داشت و چنان شد يا اختلاف سطح زندگي مادي باعث جدايي در زندگي فلان فرد شد و...!

به راستي آيا بهتر نيست بگذاريم واژه هايي با اين عظمت را اهل علم ، و خبره هاي زمان تفسير كنند، تا در دام قصه ها و داستان هاي مصنوعي گرفتار نشده، به واقعيات جامعه رو آوريم؟! امام با توجه به اين سخن، "كفو" را اين گونه معنا مي كنند:

كفو و هم شأن هركسي آن است كه از نظر معنوي و اعتقادي با او در يك سطح باشد، يا حداقل تفاوت كمتري داشته باشد. انساني كه شيفته علم است، كفو او كسي است كه به علم احترام گذارد و طلب علم را دوست داشته باشد و از يك خانواده علمي و روحاني باشد. در واقع همشهري بودن، هم شكل بودن و در يك سطح مادي قرار داشتن، به هيچ وجه منظور امام نبوده است. اگر چه كم بودن اختلاف سني در ازدواج همواره مطرح بوده است، ولي حضرت امام كه خود در هنگام ازدواج 28 ساله بوده و همسر بزرگوارشان در آن زمان15 سال بيشتر نداشته اند، در عمل، اين شرط را خيلي اساسي ندانسته اند، زيرا در كنار اين اختلاف سني، نزديكي روحي و معنوي وجود داشته است كه تفاوت سني، تحت الشعاع آن قرارمي گيرد.

به نظر مي رسد امام پيام بزرگي براي نسل جوان ما دارد و آن اين است كه :

اگر انسان روح بلندي داشته باشد و افق فكري او وسيع بوده، بينش و بصيرت حقيقي در وجود او باشد، به يقين موانع و شكاف هاي سطحي را كنار زده، به سعادت واقعي دست خواهد يافت.

نكته ديگر كه در ازدواج مورد نظر امام بوده است، خانواده همسرآينده ايشان است.امام مي فرمايد:" مي خواهم از خانواده روحاني و هم شأن خودم باشند." به واقع اين يك ارزش است، زيرا هر فردي پس از ازدواج با خانواده همسر خويش معاشرت خواهد داشت و در اين ارتباط ها آنچه مي تواند زمينه مناسب و شايسته اي براي حفظ حدود و حرمت ها و حتي استفاده از فرصت ها فراهم آورد، نزديك بودن افق فكري، معنوي و اعتقادي است.

حاصل كلام اين كه در ازدواج آن چه بيش از هر چيز مد نظر امام بوده، روح انسان ها و معنويات و اعتقادات آن هاست. اصالت خانوادگي نيز در نظر ايشان بسيار ارزشمند است.

يكي از فرزندان امام در همين زمينه مي گويد:

" خانم، ( همسرامام) تا كلاس نهم يعني سيكل، درس خوانده بودند كه به عقد ازدواج حضرت امام در آمدند، ولي در عين حال نزد امام درس عربي مي خواندند و تا وقتي كه پنجمين فرزند را به دنيا آوردند، مشغول درس خواندن نزد امام بودند." اين كار سترگ بر پايه هاي مستحكم همان معيارهاي امام بنا شده است.

حضرت امام در زمينه كسب علم براي بانوان قدم هاي بسيار مهمي برداشته است و به واقع ، حقوق فراموش شده زن را كه 1400 سال پيش توسط رسول رحمت، حضرت محمد(ص)، احيا شده بود، در قرن بيستم با روشنگري و روشن بيني بار ديگر به زن باز گرداند.

امام در مورد انتخاب همسر براي فرزندان خود همواره برخانواده تأكيد فراوان داشته، مي گفتند:

" خانواده ها بايد هم مسلك باشند، سنخيت داشته باشند و مؤمن و متعهد باشند."

البته به گفته فرزندانشان در ازدواج آنان، رضايت دختر يا پسر شرط بود و در صورتي كه دختر ايشان علي رغم تأييد صلاحيت داماد ، خواستگاري وي را رد مي كرد، امام نيز رد مي كردند.

اكنون كه با چگونگي انتخاب همسر از منظر امام آگاه شديم، چند نكته ضروري را كه از پيامدهاي انتخاب و ازدواج است، فهرست وار مطرح مي كنيم. يكي از مسائل مهم پس از خواستگاري، برپايي مراسم عقد و عروسي و ديگر مسائل مربوط به آن است.

فرزند امام دراين باره مي گويد:" در مراسم ازدواج فرزندانشان، هم عقد مي گرفتند و هم عروسي. البته خيلي مختصر و معمولي. نسبت به نوه هايشان چون بعد از انقلاب بود، خيلي ساده برگزار مي كردند."

با توجه به اين كه اسلام ديني همه جانبه بوده، هرگز به مسائل، نگرش يك سويه ندارد، دستورها و تعاليم اسلامي همواره به گونه اي متعادل و مطابق با فطرت وعقل بشري وضع شده است و همان گونه كه مكتب ما براي مسائل اخروي و معنوي اهميت فراواني قايل است؛ امور دنيوي را هم در صورتي كه ضايع كننده آخرت نباشد، مورد نظر قرار داده ،  شادكامي و سعادت دنيوي و اخروي را با هم عجين كرده است.

سيره عملي امام درباره جشن ازدواج فرزندانشان ، با موازين ديني مطابقت كامل داشت . نكته قابل توجه اين است كه هم از تحجّر و مقدس مآبي، و هم از تجملات واسراف، پرهيز كرده و اين امر الهي را به بهترين صورت انجام داده اند. اقتضاي زمان و توجه به مشكلات اقتصادي جامعه از دور انديشي ها و واقع نگري هاي اين بزرگمرد الهي است كه هماره براي نسل هاي امروز و فردا به عنوان الگويي كامل خواهد بود. در تهيه جهيزيه نيز امام همواره تعادل و شأن را در نظر مي گرفتند.

 

 

خانواده، بنياني آسماني

اكنون كه گام نخست در تشكيل خانواده، مورد بررسي قرار گرفت، به سيره عملي امام درباره افراد خانواده مي پردازيم و به عنوان مقدمه، بخشي از سخنان آسماني اين مرد الهي را در باره اهميت خانواده از نظر گذرانده، سپس به برخوردهاي شخصي و جزئي او مي پردازيم، تا از سفره هدايتش توشه اي برگيريم.

همسر شهيد محلاتي به نقل از همسر بزرگوارخود مي گويد:

"... امروز حضرت امام در درس فرمودند كه طلبه هاي متأهل نبايد شب ها مطالعه كنند، بلكه شب ها را به رسيدن به امور منزل و رسيدگي به زن و فرزند گذرانده، سحرها را به مطالعه اختصاص دهند."

توجه فراوان امام به حقوق زن و فرزند در اين نكته اخلاقي كاملاً هويداست. قداست خانواده از ديدگاه ايشان در جاي جاي زندگي خانوادگي و نصايح ايشان به ديگران بسيار قابل تحسين است. امام در وصيت نامه خود به يادگار خويش مي نويسد:

"... حقوق بسيار مادرها را نه مي توان شمرد و نه مي توان به حق ادا كرد. يك شب مادر نسبت به فرزندش از سال ها عمر پدر متعهد، ارزنده تر است."

و نيز در جاي ديگر مي فرمايد:

" و به احمد، پسرم، وصيت مي كنم كه با ارحام و اقرباي خود خصوصاً خواهران و برادر و خواهرزادگان با مهر و محبت و صلح و صفا و ايثار و مراعات رفتار كند و به همه فرزندانم وصيت مي كنم كه باهم يكدل و يك جهت باشند."

سخنان و آموزه هاي گفتاري حضرت امام درباره خانواده فراوان است و پرداختن به آنها نياز به زمان بيشتري دارد. و از آن رو كه ما به بررسي شيوه هاي عملي و رفتاري در زندگي ايشان مي پردازيم، از نقل سخنان امام صرف نظر كرده، سيره هاي عملي ايشان را در اين مورد بيان مي كنيم.

هسته اصلي هر خانواده را مرد و زن تشكيل مي دهند و براي دستيابي به گوهرهايي كه در صدف وجود حضرت امام بوده است، بايد به مقام همسر و زن در ديدگاه ايشان توجه كرده، رفتارهاي اين اسوه الهي را به عنوان الگويي از انسان كامل در افق پايين تر از معصوم به جهانيان ارائه داد.

 

منبع : مجله پيوند

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 21:39  توسط رضا  | 

روزنامه «نيويورك‌تايمز» در گزارشي مي‌نويسد: ابوالفضل عرب‌پور، خياط 76 ساله، مردي متبسم است كه ردايي سفيد رنگ پوشيده و عرقچيني كرم‌رنگ بر سر دارد و پشت ميز كارش لحظاتي درباره كار خود با ما صحبت مي‌كند.
وي مي‌گويد: آراسته و شيك بودن در اسلام مهم است. در حقيقت، شيك‌پوشي يك وظيفه مذهبي است و گفته‌هاي زيادي از پيامبر اسلام(ص) در اين مورد وجود دارد كه پيروان خود را به اين امر تشويق مي‌كردند كه ظاهري آراسته داشته و خوشبو باشند.

به عقيده نويسنده مقاله «نيويورك‌تايمز»، پس از پيروزي انقلاب اسلامي در سال 1979 كه باعث ورود روحانيون به عرصه سياسي كشور شد، روحانيت اثرات خاص خود را نيز بر پوشش و لباس گذاشت. اين امر روحانيون را به اين سمت كشاند كه جامه‌اي را برگزينند كه در عين راحتي، تطابق بيشتري با مد روز داشته باشد.
آقاي عرب‌پور در اين‌باره گفته است: از آنجا كه روحانيون در ايران قدرت را به دست گرفته‌اند و به مناصبي رسيده‌اند و اين مسئله ايجاب مي‌كند كه آنان حتما شيك‌تر و آراسته‌تر لباس بپوشند.

از آنجايي كه آنها به خارج از كشور سفر مي‌كنند و با ديپلمات‌هاي غربي ملاقات دارند، بايد ظاهري خوب و مناسب داشته باشند.
نويسنده مقاله «نيويورك‌تايمز» در اين مورد مي‌گويد: آقاي محمد خاتمي، رئيس‌جمهور ايران، نمونه‌اي عالي از اين مورد است. برخلاف صاحب‌منصبان قبلي، او كفش مي‌پوشد و از نعلين استفاده نمي‌كند. رؤساي جمهور پيشين، رداهاي گشادي مي‌پوشيدند كه باعث مي‌شد، پيژامه‌هاي سفيد آنان، آشكار شود. اما رداي سفارشي محمد خاتمي با شلوارش همرنگ است. او به جزئيات توجه مي‌كند. عمامه وي كوچك است، اما به نحو زيبايي دور سر پيچيده شده و ريش او با دقت اصلاح شده است. به اين ترتيب، طرز لباس پوشيدن او توجه بسياري را در ايران به سمت خود معطوف كرده است.

زماني در قم، همه روحانيون اغلب رداي يقه هفت با نام «قبا» و پيراهني كوتاه و سفيد رنگ تا زانو و شلوار مي‌پوشيدند، اما هم‌اكنون بسياري از آنان به دنبال لباده هستند كه رداي خوش‌دوخت‌تري است و مورد پسند آقاي خاتمي نيز مي‌باشد. اين نوع ردا، يقه‌گرد و چاك آن به پهلوست و معمولا مي‌توان با آن شلوارهاي هم‌رنگ از قبيل آبي، سبز، كرم و خاكستري روشن را پوشيد؛ آستين‌ها تنگ‌تر است و ردا در محدوده سينه و شكم مي‌ايستد و پيراهن سفيد زير آن بدون يقه است.
به عقيده عرب‌پور، روحانيون حالا اصرار دارند، شلوارهايي بپوشند كه با لباده آنان «سِت» باشد؛ بهترين لباده در شهر قم، ششصد هزار ريال، معادل هفتاد دلار، قيمت دارد.

عبا، گرانقيمت‌ترين بخش خارجي لباس است كه بهاي آن از 50 تا 1000 دلار مي‌تواند باشد. اين نوع عبا كه از نجف وارد مي‌شود و از ابريشمي بسيار لطيف و نازك تهيه شده مورد علاقه سياستمداران ايران نيز هست.
اجبار و الزام به خوش‌‌پوش بودن، راحت بودن و پيشرفته بودن، بسياري از روحانيون را به اين سمت تحريك كرده كه از قواعد رايج و سنتي سر باز زنند. براي مثال؛ استفاده از ساعت‌هاي مچي قبلا كم بود، اما اين روزها به امري عادي تبديل شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 20:48  توسط رضا  | 

مصطفی معين که در نهمين انتخابات رياست جمهوری ايران به عنوان نامزد "اصلاح طلبان پيشرو" وارد عرصه انتخابات شده، مانند محسن مهرعليزاده، ديگر نامزد اين انتخابات، راهی سخت را برای تاييد شدن صلاحيتش پيمود.

شورای نگهبان ابتدا صلاحيت او را که از حمايت بزرگترين تشکل اصلاح طلب داخل ايران برخوردار بود، مانند 1008 نفر داوطلب ديگر رد کرد اما پس از بالاگرفتن اعتراض ها به رد صلاحيت وی و دخالت رهبر جمهوری اسلامی، صلاحيت او و محسن مهرعليزاده تاييد شد.

مصطفی معين کانديدای جبهه مشارکت و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی به سال ۱۳۳۰ در شهر نجف آباد در نزديکی اصفهان به دنيا آمد.

معين در اواسط دوره دبيرستان به شهر اصفهان رفت و در مدرسه سعدی اصفهان که محمدحسين بهشتی از رهبران انفلاب و محسن نوربخش وزير سابق اقتصاد و رييس کل سابق بانک مرکزی ايران نيز در آنجا درس خوانده بودند ثبت نام کرد. با پايان دوره دبيرستان، معين در کنکور دانشکده پزشکی دانشگاه شيراز قبول شد و از اصفهان به شيراز نقل مکان کرد.

معين و انقلاب

مصطفی معين از سال ۱۳۴۸ تا ۱۳۵۸ در دانشگاه شيراز مشغول تحصيل بود. او در اين زمان در مبارزات ضد رژيم شاه شرکت داشت و چند باری هم برای مدت کوتاهی بازداشت شد.

بعد از انقلاب، آقای معين درسش را تمام کرد و در يکی - دو سال اول پس از پيروزی انقلاب به اجرای سمينارهای و طرح های بهداشتی با همکاری وازرت بهداری، جهاد سازندگی و دانشگاههای شيراز و اصفهان مشغول بود.

با شروع جنگ ايران و عراق در پايان شهريور ۱۳۵۹ (سپتامبر ۱۹۸۰) مصطفی معين به عنوان پزشک به سربازی رفت و تا ابتدای سال ۱۳۶۰ که با هماهنگی دانشگاه شيراز و ارتش ايران با مقام رياست به دانشگاه شيراز برگشت، در پادگان هوايی بوشهر مشغول خدمت بود.

از رئياست دانشگاه تا نمايندگی مجلس

مصطفی معين از ابتدای سال ۶۰ تا اواخر سال ۶۱ رييس دانشگاه شيراز بود (دوره ای که انتقادهای زيادی به آن وارد شده است)تا اينکه پس از ترور آيت الله دستغيب (از بستگان سببی وی) به دست گروههای مسلح مخالف جمهوری اسلامی، در انتخابات مياندوره ای مجلس اول شرکت کرد و به عنوان نماينده مردم شيراز به تهران آمد.

او از سال ۶۱ تا سال ۶۳ که دوره اول مجلس شورای اسلامی به پايان رسيد، نماينده مجلس بود.

مصطفی معين بار ديگر در انتخابات دوره سوم مجلس شورای اسلامی در سال ۶۷ و اين بار به عنوان نماينده مردم تهران به مجلس راه پيدا کرد.

ورود به دولت

يک سال بعد از انتخابات مجلس سوم، با شروع نخستين دوره رياست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، مصطفی معين اين بار مجلس را به قصد حضور در کابينه هاشمی رفسنجانی ترک کرد و از سال ۶۸ تا پايان دوره اول رياست جمهوری آقای هاشمی رفسنجانی، وزير فرهنگ و آموزش عالی کابينه او بود.

مصطفی معين، عبدالله نوری و سيد محمد خاتمی از جمله وزاری کابينه اول هاشمی بودند که انتخاب آنها از ابتدا با مخالفت محافظه کاران روبرو بود.

فشار محافظه کاران به ويژه با در دست گرفتن مجلس چهارم در سال ۱۳۷۲ آن قدر افزايش يافت که سيدمحمد خاتمی در سال ۷۱ مجبور به استعفا شد و مصطفی معين و عبدالله نوری هم جايی در کابينه دوم هاشمی نيافتند و جای خود را به چهره های نزديک به محافظه کاران دادند.

تلاش دوباره برای ورود به صحنه

در اواسط دهه ۷۰ و با افزايش قدرت محافظه کاران به ويژه در دوره مجلس چهارم، بخشی از نيروهای چپ مذهبی از جمله سازمان مجاهدين نيروهای انقلاب اسلامی، انجمن اسلامی مدرسين دانشگاه ها و چندين گروه ديگر، ائتلافی سياسی با نام "مجمع نيروهای خط امام" تشکيل دادند و رفته رفته راه خود را به سمت رقابتهای انتخاباتی گشودند.

روز دوم خرداد سال ۷۶، هم زمان با انتخابات رياست جمهوری انتخابات مياندوره ای مجلس پنجم نيز در چند شهر از جمله اصفهان برگزار شد و معين در همان روز به عنوان نماينده مردم اصفهان به مجلس پنجم راه پيدا کرد. اگرچه وی مدت زيادی در مجلس نماند و بار ديگر مجلس را برای عضويت در دولت رها کرد.

مصطفی معين در کابينه اول خاتمی دوباره به عنوان وزير فرهنگ و آموزش عالی به مجلس معرفی شد و مثل همه وزرای ديگر خاتمی موفق شد رای اعتماد مجلس پنجم را بدست آورد.

يکی از بزرگترين وقايع سياسی - دانشجويی سالهای پس از انقلاب ايران در اولين دوره وزارت مصطفی معين رخ افتاد. روز ۱۸ تير ۱۳۷۸ تعدادی از نيروهای خشونت طلب به خوابگاه دانشجويان دانشگاه تهران (کوی دانشگاه) حمله کردند و تعداد زيادی از ساختمان های اين مجموعه را تخريب و تعداد زيادی از دانشجويان را زخمی کردند. يک دانشجوی سابق دانشگاه تهران نيز در جريان اين حملات جان کشته شد.

نخستين استعفا

مصطفی معين که در آن زمان وزير علوم بود، بلافاصله در محل کوی دانشگاه حاضر شد و بعد از صحبت کردن با داشنجويان و در اعتراض به آنچه لکه دار شدن حيثيت دانشگاه و دانشجو خوانده شد، از وزارت علوم استعفا داد. البته خاتمی استعفای معين را نپذيرفت و از او خواست در مقام خود باقی بماند.

مصطفی معين در اين دوران از سوی محافظه کاران که در چند انتخابات پياپی شکست خورده بودند، متهم به دامن زدن به بحران در محيط های دانشگاهی شد.

دومين استعفا

فشارها در دوره دوم دولت آقای خاتمی بر معين بيش از پيش افزايش يافت تا اينکه او سرانجام در تابستان ۱۳۸۲ و در اعتراض به مخالفت شورای نگهبان با لايحه اصلاح ساختار وزارت علوم، از مقام وزارت استعفا کرد و محمد خاتمی اين بار استعفای او را پذيرفت.

آقای معين در آستانه استعفايش گفت احساس می کند با حضور او، اين لايحه به هيچ وجه تصويب نخواهد شد. پيش بينی ای که تا حدود زيادی درست از کار در آمد.

وی پس از استعفا به مقام مشاور رييس جمهور منصوب شد.

مصطفی معين در عين حال از سال ۱۳۶۲ تا ۱۳۸۲ عضو شواری اتقلاب فرهنگی بوده است. شورايی که انتقادهای فراوانی به ويژه به عملکردهای آن در اوايل دهه 60 وارد است. آقای معين گفته در يکی دو سال آخر عضويتش در شورای انقلاب فرهنگی، به دليل مخالفت با سياست های اين شورا در جلساتش شرکت نمی کرده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 16:7  توسط رضا  | 

علی اکبر هاشمی بهرمانی (رفسنجانی) از شاخصترين چهره زنده نظام جمهوری اسلامی ايران است.

او که در سال های اخير يک بار در انتخابات مجلس ششم طعم تلخ عدم استقبال مردم تهران را چشيده، بار ديگر خود را به قضاوت مردم سپرده تا شايد با تصاحب دوباره کرسی رياست قوه مجريه، نه فقط شکست پيشين که طعم "داروی تلخ نامزدی" انتخابات رياست جمهوری نهم را نيز فراموش کند.

هاشمی رفسنجانی در سال ۱۳۱۳ در روستای بهرمان کرمان به دنيا آمد. او از روحانيونی بود که از ابتدای دهه چهل شمسی در کنار بسياری ديگر از شاگردان آيت الله خمينی به مخالفت با محمدرضا پهلوی، شاه سابق ايران برخاست.

هاشمی و انقلاب

وی بلافاصله پس از پيروزی انقلاب اسلامی همراه با ديگر نيروهای مذهبی چون آيت الله بهشتی، حزب جمهوری اسلامی را تأسيس کردند تا اولين دسته بندی های جدی در ميان نيروهای انقلابی مذهبی و غيرمذهبی شکل بگيرد.

آقای هاشمی در ابتدا سرپرست وزارت کشور شد و سپس رياست مجلس شورای اسلامی در دوره های دوم و سوم را بر عهده گرفت.

هاشمی و جنگ

او که به زعم بسياری همواره قدرتمندترين شخصيت در بازی های پشت پرده سياست ايران بوده، در مقام جانشينی فرماندهی کل قوا در دوران جنگ ايران و عراق، نقشی غيرقابل انکار در تصميم گيری های مربوط به ادامه و اتمام جنگ بازی کرد.

در سال های پايانی عمر آيت الله خمينی، اکبر هاشمی رفسنجانی در مقام رياست مجلس سوم، تلاش می کرد در تنش های روز افزون جناح های چپ و راست چهره ای ميانه رو از خود به نمايش بگذارد. اگرچه گروه های اصلاح طلب که در آن سالها به عنوان جناح چپ حاکميت شناخته می شدند، وی را متهم می کنند که در کنار گذاشته شدن آنها از قدرت در اواخر دهه شصت نقش داشته يا دست کم با سکوت در برابر رد صلاحيت نامزدهای چپ در انتخابات مجلس چهارم، زمينه حذف آنها را فراهم کرده است. درخواست های رسمی و بعضا غير رسمی او برای مداخله آيت الله خمينی در درگيری های دو جناح، منجر به صدور حکم های "ثانويه" ای از جانب آيت الله خمينی شد که بسياری تحليلگران آنها را پايه های حرکت نظام جمهوری اسلامی از آرمان گرايی انقلابی به سمت عملگرايی می دانند.

هاشمی و انتخاب دومين رهبر جمهوری اسلامی

مشروح مذاکرات شورای بازنگری قانون اساسی - که در همان ايام به دستور آبت الله خمينی تشکيل شده بود - بيانگر تلاش آقای هاشمی در حذف "مرجعيت" از بند ويژگی های رهبر جمهوری اسلامی است. آقای رفسنجانی "سابقه اجرايی" و "آشنايی با سياست روز" را شروط اساسی تری برای رسيدن به مقام فرماندهی کل قوای جمهوری اسلامی می دانست.

گفته می شود پس از درگذشت آيت الله خمينی، آقای رفسنجانی، با نقل خاطره ای از رهبر در تعيين جانشين خود، تلاش همه جانبه ای کرد تا آيت الله خامنه ای، رييس جمهور وقت، به رهبری جمهوری اسلامی برگزيده شود.

پس از نقل مکان آيت الله خامنه ای از دفتر رييس جمهوری به بيت رهبری، هاشمی نيز از رياست مجلس استعفا داد تا ساکن کاخ رياست جمهوری شود.

در سال ۱۳۶۸، يک دهه پس از ايجاد نظام جمهوری اسلامی، آقای رفسنجانی اولين رييس جمهوری شد که به حکم قانون اساسی جديد – و به لطف تلاش خودش در حذف پست "نخست وزير" از متن قانون پيشين – مجبور نبود قدرت اجرايی کشور را با کسی تقسيم کند.

در مقابل همقطاران قديم

در مدت هشت سال رياست جمهوری آقای هاشمی، از سال ۱۳۶۸ تا ۱۳۷۶، تغييرات بسياری در آرايش اجتماعی و سياسی ايران رخ داد. سياست های وی در عرصه اقتصاد و در مسايل فرهنگی و اجتماعی خشم بسياری از متحدان سنتی او در جناح راست را برانگيخت. اتحاد نانوشته ای که در انتخابات مجلس چهارم تمامی نيروهای چپ را از ساخت رسمی قدرت جمهوری اسلامی بيرون رانده بود، به تدريج از هم می گسيخت. تأسيس حزب کارگزاران سازندگی و رقابت فايزه هاشمی، دختر رييس جمهور وقت، با علی اکبر ناطق نوری، نامزد محافظه کاران، در انتخابات مجلس پنجم (۱۳۷۴) سرآغاز اتحاد نانوشته ديگری بود که در سال ۱۳۷۶ کارگزاران را به يکی از حاميان اصلی سيد محمد خاتمی تبديل کرد.

هاشمی رفسنجانی، که سال هاست امامت جمعه موقت تهران را بر عهده دارد، در آستانه انتخابات خرداد ۷۶ در دانشگاه تهران اعلام کرد که اجازه جا به جا شدن "حتی يک رأی" را نخواهد داد تا به شايعاتی که ناطق نوری را برنده از پيش تعيين شده انتخابات می دانستند پايان دهد.

آقای رفسنجانی پس از ترک کاخ رياست جمهوری، در مجمع تشخيص مصلحت نظام که حيطه اقتدار و نفوذ آن به تازگی افزايش چشمگيری يافته بود، استقرار پيدا کرد و در مقام رياست اين نهاد همچنان به عنوان يکی از چهره های اصلی در تعيين "سياست های کلی نظام جمهوری اسلامی" باقی ماند.

حضور اصلاح طلبان در عرصه سياست، اما، دور جديدی را در بازخوانی عملکرد اين سياستمدار کهنه کار جمهوری اسلامی رقم زد.

هاشمی و نخستين ناکامی

فعاليت های عمرانی دوران هشت ساله رياست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی که خود وی معتقد است از "دوران مادها" در تاريخ ايران "بی سابقه" بوده، به بوته نقدهای بسيار جدی کارشناسان اقتصادی و اجتماعی درافتاد. مسايل پيرامون فعاليت های اقتصادی خانواده آقای هاشمی اعتبار وی را خدشه دار کرد. کشف قتل های زنجيره ای که با اينکه در وزارت اطلاعات آقای خاتمی رخ داده بود، بسياری آن را ثمره سياستهای اطلاعاتی وزارت اطلاعات آقای رفسنجانی می دانستند و افشاگری های روزنامه نگاران و نويسندگانی چون اکبر گنجی و عمادالدين باقی اثر خود را در اسفند ۱۳۷۸ (انتخابات مجلس ششم) نشان داد.

بيست سال پس از انقلاب اسلامی، نام علی اکبر هاشمی بهرمانی در ابتدا حتی در ميان ليست سی نفره نمايندگان تهران نيز جايی نيافت. حتی پس از دخالت شورای نگهبان و ابطال جنجال برانگيز انبوهی از آراء شهروندان تهرانی نيز هاشمی جايی بهتر از مکان بيست ام در ليست برگزيدگان تهران نيافت تا به اراده خود از حضور در مجلسی که حدود 9 سال رياست آن را بر عهده داشت صرف نظر کند و بدين ترتيب هاشمی رفسنجانی به سکوتی چند ساله فرو رفت.

بازگشت به صحنه

اما اين سکوت دوام زيادی نيافت. حلقه پيروزی های پياپی اصلاح طلبان ابتدا در انتخابات شوراهای شهر که يکی از دمکراتيک ترين انتخابات معاصر ايران خوانده شده و سپس در انتخابات مجلس هفتم (به مدد رد صلاحيت گسترده آنها توسط شورای نگهبان) از هم گسيخت و رفته رفته شرايط به نوعی تغيير کرد که اکبر هاشمی رفسنجانی بار ديگر اوضاع را برای حضور خود در صحنه مساعد يافت.

همزمان با جدی تر شدن زمزمه های مربوط به تمايل آقای هاشمی به شرکت در انتخابات، برخی فعالان جناح های تندرو (جناح راست) رييس جمهور سابق را به افشای فعاليت های اقتصادی فرزندانش در صورت حضور در انتخابات تهديد کردند. با اين همه، پس از گمانه زنی های بسيار و تشبيه کردن نامزدی در انتخابات با خوردن "داروی تلخ" هاشمی رفسنجانی با صدور بيانيه ای حضور خود را در انتخابات رياست جمهوری نهم اعلام کرد.

اگرچه بيانيه آقای هاشمی بوی چندانی از آن "اقتدار"ی که موافقان حضور وی از آن صحبت می کردند نداشت، اما نامه شديدالحن مهدی کروبی در پاسخ به اين بيانيه و فشارهای نيروهای اصول گرا نشان داد که رفسنجانی راه آسانی در پيش نخواهد داشت.

علی اکبر هاشمی بهرمانی که در آغاز خود را "بی نياز از تبليغ" خوانده بود، با نزديک شدن به روز ۲۷ خرداد، بر ميزان فعاليتهای تبليغاتی خود افزود و حتی چون ديگر نامزدها، برای خود وب سايت رسمی به راه انداخت. او که با شعار نه چندان جذاب "همه باهم، کار" وارد رقابت ها شده، در هفتاد و يک سالگی بار ديگر – و شايد برای آخرين بار – خود را به قضاوت حافظه تاريخی مردم ايران گذاشته تا نشان دهد هنوز اشتياق بيست و پنج سال گذشته اش را برای تصاحب قدرت و حکمرانی از دست نداده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 16:5  توسط رضا  | 

محمدباقر قالیباف فرمانده سابق نیروی انتظامی، یکی از نامزدهای ریاست جمهوری ایران است که سعی دارد چهره ای مستقل و نوگرا از خود نشان دهد. وی که يکی از چهار نامزد اصولگرا و مورد حمايت گروه های دست راستی محسوب می شود، در سال 1340 در مشهد به دنیا آمد.

محمدباقر قاليباف در زمان انقلاب اسلامی نوجوانی هفده ساله بود.

با شروع جنگ ایران و عراق در شهریور 1359 محمدباقر قالیباف به جبهه های جنگ رفت و تا پایان جنگ در جبهه باقی ماند. وی در طول جنگ برادر خود را نیز از دست داد. در سال 1362 و در سن 22 سالگی به فرماندهی لشکر نصر منصوب شد. آقای قالیباف با پایان یافتن جنگ به قرارگاه سازندگی خاتم الانبیا رفت و مدیریت تعدادی از پروژه های عمرانی را که سپاه پاسداران اجرا می کرد بر عهده گرفت.

وی پس از پايان جنگ به تحصيل در دانشگاه پرداخت تا اينکه در سال 1380 در رشته جغرافيای سياسی دکترا گرفت (از دانشگاه تربيت مدرس تهران). یک سال پس از آن، به گفته خودش، "بنابر تشخیص" رهبر جمهوری اسلامی به فرماندهی نیروی هوایی سپاه پاسداران منصوب شد.

نامه ای به خاتمی

وی برای سه سال فرمانده نیروی هوایی سپاه بود و وقایع کوی دانشگاه تهران نیز در همین دوره رخ داد. چند روز پس از نا آرامی های کوی دانشگاه تهران، روزنامه کیهان نامه محرمانه جمعی از فرماندهان سپاه به محمد خاتمی رییس جمهور را منتشر کرد. فرماندهان امضا کننده نامه به خاتمی نوشته بودند که "کاسه صبر" ایشان لبریز شده و "اگر دولت نا آرامی ها را کنترل نکند" وارد عمل خواند شد. نام محمد باقر قالیباف، فرمانده وقت نیروی هوایی سپاه پاسداران نیز در میان امضا کنندگان به چشم می خورد.

نامه فرماندهان به آقای خاتمی بازتاب گسترده ای داشت و بسیاری ناظران، آن را تهدیدی علیه رییس جمهور دانستند.

در میان مبارزات انتخاباتی این دوره، ماجرای نامه فرماندهان سپاه و امضای آقای قالیباف در پای این نامه بارها از سوی مخالفان او مطرح شده است.

ماجرای کوی دانشگاه از سوی دیگری نیز بر آینده این فرمانده سپاه تاثیرگذار بود. در جریان اعتراضات دانشجویی تیرماه 1378 استعفای سردار لطفیان، فرمانده وقت نیروی انتظامی، از خواسته های اصلی دانشجویان بود. اگرچه این خواسته در آن روزها عملی نشد اما درست یک سال بعد آقای لطفیان از مقام خود استعفا داد و محمدباقر قالیباف جايگزين او شد.

آقای قالیباف می گويد آن روزها "اوج کمرنگی روابط پلیس و مردم، پلیس و دانشگاه و ... بود." محمدباقر قالیباف تغییرات زیادی در نیروی انتظامی ایجاد کرد. بیشترین تلاش وی، صرف بازسازی اعتماد جامعه به نیروی انتظامی – که آقای قالیباف اصرار داشت آن را "پلیس" بخواند – شد. در جریان اعتراضات دانشجویی به حکم اعدام هاشم آقاجری در پاییز 1381، عملکرد پلیس تا حدی رضایت دانشجویان را جلب کرد. دانشجویان حتی بارها فرماندهان پلیس حاضر در محل را تشویق کردند.

تأسیس مرکز فوریت پلیس 110 و تولید برنامه های تبلیغاتی گسترده برای پلیس، به ویژه تیزرهای کارتونی که از تلویزیون ایران پخش می شوند، از دیگر اقدامات قالیباف در دوره فرماندهی نیروی انتظامی بود.

"اداره اماکن"؛ مشکل قاليباف

اما در دوره فرماندهی قالیباف اتفاق دیگری نیز در یکی از ادارات تحت امرش رخ داد که موجب پرسش های بسیاری در مورد عملکرد وی شد.

اداره اماکن نیروی انتظامی بارها اقدام به احضار يا بازداشت روزنامه نگاران، سینماگران، فعالان سایت های اینترنتی و وبلاگ نویس ها کرد. بازداشت هایی که عموما بدون طی مراحل قانونی انجام می شد. مسایل مربوط به پرونده وبلاگ نویسان همواره یکی از سوالات خبرنگاران يا شرکت کنندگان در جلسات سخنرانی آقای قالیباف در جریان مبارزات انتخاباتی بوده است. وی تا کنون پاسخی که مانع از طرح دوباره اين موضوع در مصاحبه ها يا جلسات پرسش و پاسخ شود، ارائه نداده است.

آقای قالیباف از سال 1383 به حکم رییس جمهور به عنوان نماینده ویژه و رییس ستاد مبارزه با قاچاق کالا و ارز برگزیده شد. سردار پیشین، اوایل سال 1384 از فرماندهی نیروی انتظامی و پس از آن از عضویت در نیروهای مسلح استعفا داد و با فاصله اندکی رسما اعلام کرد در انتخابات رياست جمهوری نامزد خواهد شد.

اگرچه با این استعفا، محمدباقر قالیباف از نيروهای مسلح خارج شد و منع قانونی برای نامزدی انتخابات ریاست جمهوری نداشت، اما سابقه بیست و چند ساله وی – در نظام جمهوری اسلامی – به تمامی در نیروهای نظامی و انتظامی بوده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 16:3  توسط رضا  | 

در حالی که بيشتر منابع خبری و تحليلگران سياسی از مصطفی معين و مهدی کروبی به عنوان تنها کانديداهای اصلاح‌ طلب حاضر در انتخابات نام می‌ برند، محسن مهرعليزاده هم اصرار دارد که خود را سومين کانديدای اصلاح‌ طلب حاضر در انتخابات و حتی پرشانس ‌ترين آنها بداند.

محسن مهرعليزاده در سال ‌های بعد از انقلاب اسلامی ايران به عنوان يکی از مديران رده دوم انجام وظيفه کرده است.

او که در سال ۱۳۳۵ در شهرستان مراغه، در منطقه آذربايجان ايران متولد شد، تا پايان دوره دبيرستان در همين شهرستان اقامت داشت. آقای مهرعليزاده در سال ۱۳۵۳ و بعد از پايان دوره دبيرستان به دانشگاه تبريز رفت و در رشته مهندسی مکانيک مشغول به تحصيل شد.

او در سال ۵۶ مدرک مهندسی ‌اش را گرفت و بلافاصله در مقطع کارشناسی ارشد مهندسی مکانيک در همان دانشگاه تبربز مشغول به تحصيل شد که با توجه به شرايط پس از پيروزی انقلاب، دوران دانشحويی او تا سال ۱۳۶۲ طول کشيد.

آقای مهرعليزاده در اين فاصله جذب کارهای اجرايی شد. او ابتدا مانند بسياری از مهندسان جوان انقلابی به جهاد سازندگی پيوست. ولی خيلی زود از اين سازمان جدا شد و به صنعت خودرو رفت و مدارج ترقی در بخش‌های صنعتی ايران را طی کرد تا در سال ۱۳۶۴ و در زمان وزارت بهزاد نبوی، به معاونت وزارت صنايع سنگين رسيد.

با ايجاد منطقه آزاد کيش، محسن مهرعليزاده به رياست سازمان عمران کيش منصوب شد و دو سال در اين سمت باقی ماند. پس از آن نيز تا سال ۱۳۷۶ در مسئوليت‌ های اجرايی مختلف حضور داشت تا آنکه پس از پيروزی سيد محمد خاتمی در انتخابات رياست ‌جمهوری و تغيير بيشتر استانداران دوره قبل، محسن مهرعليزاده به عنوان استاندار استان خراسان، پهناورترين استان ايران، منصوب شد.

خود آقای مهرعليزاده در مصاحبه ‌ای گفته است که با توجه به تجربه اش در استانداری بزرگترين استان کشور، رياست ‌جمهوری را در مقياس کوچک يک بار تجربه کرده است.

در زمانی که آقای مهرعليزاده استاندار خراسان بود، مصطفی هاشمی ‌طبا رئيس سازمان تربيت بدنی ايران بود. در انتخابات سال ۱۳۸۰ رياست ‌جمهوری، مصطفی هاشمی‌ طبا تصميم گرفت از سمتش استعفا دهد و با رييس خود، محمد خاتمی رقابت کند. البته او در آن انتخابات کمتر از همه کانديداها رأی آورد و بعد از آن هم ديگر به سازمان تربيت ‌بدنی برنگشت.

با شروع دوره دوم رياست ‌جمهوری محمد خاتمی، آقای مهرعليزاده از مشهد به تهران آمد و جانشين مصطفی هاشمی ‌طبا در سازمان تربيت ‌بدنی شد. اما گويا اين ويژگی سازمان ورزش ايران است که وسوسه رياست‌ جمهوری را در رئيسان آن ايجاد می ‌کند.

محسن مهرعليزاده نيز بعد از چهار سال رياست بر ورزش ايران تصميم گرفته که در انتخابات رياست‌جمهوری ايران شرکت کند. البته اين بار او نبايد مقابل رئيس خود بايستد اما در هر صورت او بايد با دو کانديدای اصلاح‌ طلب ديگر، يعنی مصطفی معين و مهدی کروبی رقابت کند.

البته در ميان اصلاح طلبان، توجه به او در رقابت‌های انتخاباتی به مراتب از دو کانديدای پيش گفته کمتر است. شايد دليل اصلی آن اين باشد که هيچ يک ار گروه‌های اصلاح‌طلب (حتی گروه‌های کوچک‌تر اصلاح ‌طلب) از کانديداتوری او حمايت نکرده‌اند و محسن مهرعليزاده در اين انتخابات عملاً به عنوان يک کانديدای مستقل شرکت کرده است.

البته حضور محسن مهرعليزاده در جمع کانديداهای نهايی انتخابات نيز به سادگی متحقق نشده است. وقتی شورای نگهبان اسامی کسانی را که صلاحيتشان تأييد شده بود را اعلام کرد، نام آقای مهرعليزاده در ميان آنها وجود نداشت. يک روز بعد آيت ‌الله خامنه ‌ای رهبر ايران نامه‌ ای به شورای نگهبان نوشت و از اين شورا خواست در بررسی صلاحيت محسن مهرعليزاده و مصطفی معين تجديدنظر کند و شورای نگهبان هم صلاحيت اين دو نفر را تأييد کرد.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 14:51  توسط رضا  | 

علی لاريجانی در سال ۱۳۳۶ در شهر نجف به دنيا آمد. او که ابتدا برای تحصيل علوم رياضی و کامپيوتر به دانشگاه صنعتی شريف رفته بود، پس از فارغ التحصيلی در سال ۱۳۵۸ به اصرار پدر همسرش، آيت الله مرتضی مطهری، برای تحصيل فلسفه به دانشگاه تهران رفت و موفق به دريافت درجه دکتری در فلسفه غرب شد.

پيش از سال ۱۳۷۱ نام علی لاريجانی، فرزند آيت الله ميرزا هاشم آملی از مراجع تقليد و روحانيون مشهور نجف و قم، چندان به گوش ها آشنا نبود. در آن سال محمد خاتمی، وزير وقت فرهنگ و ارشاد اسلامی در برابر فشارهای محافظه کاران چاره ای جز استعفا نيافت و علی لاريجانی به جای وی به کابينه آقای هاشمی رفسنجانی پيوست.

در راس "رسانه ملی"

اندکی بعد، تحقيق و تفحص مجلس پنجم از صدا و سيما و فشارهای روز افزون محافظه کاران منجر به برکناری محمد هاشمی، برادر اکبر هاشمی رفسنجانی، رييس جمهور وقت، از رياست سازمان صدا و سيما شد. آقای لاريجانی نيز صندلی وزارت را رها کرد تا رياست رسانه ملی را بر عهده بگيرد. بدين ترتيب او آرام آرام گذشته نظامی و حضور خود در سپاه پاسداران انقلاب اسلامی را به فراموشی سپرد تا به چهره ای کاملا فرهنگی تبديل شود.

در طول ده سال رياست بر سازمان صدا و سيما، علی لاريجانی از اين سازمان، دستگاه عريض و طويلی ساخت تا نقطه اتکايی باشد برای نظام جمهوری اسلامی ايران. با پنج شبکه سراسری، بيش از پانزده شبکه استانی و هفت شبکه جهانی (سحر، جام جم، العالم)، صدا و سيما به رسانه ای بی رقيب در کشور ايران تبديل شد.

با اين همه، آنچه که بسياری در ايران آن را "پوشش جهت دار" يا "نگاه جناحی" می نامند، موجب شد تا در طی ده سال – و به ويژه پس از دوم خرداد ۱۳۷۶ – انتقادهای بسياری از جانب اصلاح طلبان به آقای لاريجانی وارد شود.

از "هويت" تا "چراغ"

توليد مجموعه برنامه "هويت" که در آن بسياری از چهره های روشنفکری ايران مورد شديدترين حملات قرارگرفتند، به زعم بسياری، از نقاط تاريک کارنامه لاريجانی به حساب می آيد. در سال ۱۳۷۷ و پس از ماجرای قتل های زنجيره ای، حضور روح الله حسينيان (روحانی مخالف اصلاح طلبان) در برنامه ای با عنوان "چراغ" جنجال های بسياری آفريد. در آن برنامه، قتل تعدادی از مخالفان و روشنفکران، معروف به قتل های زنجيره ای، به شکلی به طرفداران رييس جمهور خاتمی در وزارت اطلاعات نسبت داده شد. تنش ميان دولت و سازمان صدا و سيما به جايی رسيد که به تصويب هیأت دولت از حضور علی لاريجانی در جلسات دولت جلوگيری به عمل آمد. البته اين مساله سرانجام با دخالت آيت الله خامنه ای قائله فيصله پيدا کرد.

موضوع اعترافات فعالان دانشجويی در تلويزيون، که بسياری آنها را تحت فشار می دانستند، از ديگر نقاط مورد سؤال در عملکرد سازمان صدا و سيما بود. پيشتر در جريان نا آرامی های مربوط به کوی دانشگاه تهران – تيرماه ۱۳۷۸ – سازمان صدا و سيما مورد انتقادهای تند دانشجويان قرار گرفت که درخواست استعفای دکتر لاريجانی، رياست سازمان، را داشتند؛ خواسته ای که در آن زمان به جايی نرسيد تا حدود چهار سال بعد سرانجام به حکم رهبر جمهوری اسلامی ايران لاريجانی جای خود را به معاون سازمان و همقطارش در سپاه پاسداران، عزت الله ضرغامی، بسپارد.

ورود به رقابت های انتخاباتی

گمانه زنی ها در مورد آينده علی لاريجانی از بدو ترک سازمان صدا و سيما آغاز شد. ماه ها بعد، علی لاريجانی به جمع رقيبان انتخابات رياست جمهوری نهم اضافه شد. او که با شعار "دولت اميد، هوای تازه" پا به مبارزات انتخاباتی گذاشته مورد حمايت جناح محافظه کار است. حضور احتمالی علی لاريجانی در صدر قوه مجريه، می تواند خانواده لاريجانی ها را به يکی از پرنفوذ ترين خانواده ها در ايران تبديل کند. محمد جواد اردشير لاريجانی، برادر نامزد رياست جمهوری، معاون بين الملل قوه قضاييه است. صادق لاريجانی، برادر بزرگتر و روحانی او يکی از شش فقيه حاضر در شورای نگهبان رهبری است.

علی لاريجانی در عين تأکيد بر "اصول و ارزشها"، تلاش می کند، همچون ديگر نامزدهای مورد حمايت اصول گرايان، با وام گرفتن برخی مؤلفه های اصلاح طلبی، چهره جذاب تری به برنامه های خود ببخشد. اگر اين استاد فلسفه بتواند آراء مردم را در روز ۲۷ خرداد جلب کند، برای بار دوم و به فاصله سيزده سال جانشين محمد خاتمی خواهد شد. اينبار نه در مقام وزارت فرهنگ، که بر کرسی رياست جمهوری ايران.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 14:50  توسط رضا  | 

مهدی کروبی، دبير مجمع روحانيون مبارز، تشکل روحانيون اصلاح طلب، به سال ۱۳۱۶ در شهرستان اليگودرز به دنيا آمد. در سال های آغازين دهه سی به حوزه رفت و يک دهه بعد برای تحصيلات دانشگاهی وارد دانشکده الهيات دانشگاه تهران شد.

او نيز همچون بسياری از سران جمهوری اسلامی در مبارزات دهه چهل و پنجاه ايران به رهبری آيت الله خمينی شرکت فعال داشت و بلافاصله پس از انقلاب – در سال ۱۳۵۸– به نمايندگی از مردم اليگودرز وارد مجلس شورای اسلامی شد.

مهدی کروبی، نايب رئيس مجلس

در انتخابات دومين دوره مجلس شورای اسلامی، مهدی کروبی به عنوان نماينده تهران وارد پارلمان شد و به عنوان نايب رييس مجلس برگزيده شد. از همان زمان زمزمه های اختلاف ميان نيروهای مذهبی شنيده می شد. در دوره سوم مجلس اين درگيری ها به اوج خود رسيد و گروهی از روحانی ها همچون موسوی خويينيها، مهدی کروبی و محمد خاتمی با انشعاب از جامعه روحانيت مبارز، مجمع روحانيون مبارز را تأسيس کردند.

مجمع روحانيون مبارز و شکل گيری گرايش چپ مذهبی

محافظه کاران، اين دسته را به خاطر موضع گيری های تند در حوزه سياست خارجی و طرفداری از اقتصاد دولتی، به راديکاليسم و چپ روی متهم می کردند. در نهايت با طرح نظريه نظارت استصوابی پيش از انتخابات مجلس چهارم، محافظه کاران و جناح راست سياسيون جمهوری اسلامی، توانستند با رد صلاحيت شمار زيادی از نامزدهای جناح چپ، اين جناح را – هرچند موقتا – از ساختار رسمی قدرت کنار بگذارند.

در سال ۱۳۶۴ سرپرستی امور حج از جانب آيت الله خمينی به آقای کروبی واگذار شد. فاجعه کشته شدن زايران ايرانی در مکه پرسش های بسياری را در مورد عملکرد آقای کروبی در پی داشت. بعد از جدی شدن بحث های مربوط به تغيير قانون اساسی، رهبر جمهوری اسلامی حجت الاسلام کروبی را نيز به عنوان يکی از اعضای شورای بازنگری قانون اساسی معرفی کرد.

مهدی کروبی که در سال ۱۳۵۸ به حکم آيت الله خمينی بنياد شهيد انقلاب اسلامی را تأسيس کرده بود، در طی سال های برقراری مجلس چهارم و پنجم (۱۳۷۸-۱۳۷۰) و به ويژه تا پيش از دوم خرداد ۱۳۷۶، حضور پررنگی در صحنه سياست جمهوری اسلامی نداشت.

بازگشت کروبی به صحنه

با نزديک شدن هفتمين دوره انتخابات رياست جمهوری، مهدی کروبی و ديگر چهره های شاخص جناح چپ رايزنی های گسترده ای برای بازگرداندن ميرحسين موسوی (نخست وزير دوران جنگ) به صحنه سياست انجام دادند که – همانند انتخابات نهم – نتيجه ای در بر نداشت.

مهدی کروبی پس از پيروزی اصلاح طلبان در دو انتخابات رياست جمهوری (۷۶) و مجلس (۷۸) دوباره در بالای هرم قدرت جمهوری اسلامی قرار گرفت.

در مجلس ششم که اصلاح طلبان و در ميان آنان، جبهه مشارکت پيروزی چشمگيری کسب کرده بودند، در حالی که به نظر می رسيد يکی از سران جبهه مشارکت رييس مجلس بشود، چانه زنی های مرسوم در سياست ايران "شيخ اصلاحات" را پس از نزديک يک دهه، دوباره بر صندلی رياست مجلس شورای اسلامی نشاند.

اگرچه کروبی در مقام رياست قوه مقننه تلاش های بسياری برای پيشبرد اصلاحات کرد، اما وفاداری وی به نظام جمهوری اسلامی در موارد زيادی او را نه در کنار، که در مقابل مردم و خواسته های تحول خواهانه آنها قرار داد.

دفاع محکم وی از حسين لقمانيان – نماينده همدان که با قوه قضائيه رويارو شده بود – و موضعگيری او در مورد حکم اعدام هاشم آغاجری، از جمله نکات موجود در پرونده آقای کروبی است. در مقابل، تن در دادن وی به حکم حکومتی آيت الله خامنه ای در مورد قانون مطبوعات همچنان نقدهای بسياری به همراه دارد. شرکت مهدی کروبی در انتخابات مجلس هفتم به رغم رد صلاحيت غيرقانونی بسياری از نامزدهای اصلاح طلب – با هر توجيهی که باشد – چهره تا حدی ترميم شده او را به عنوان شيخ اصلاحات دوباره در بين مردم به سختی مخدوش کرد.

شعارهای بزرگ

اين نامزد رياست جمهوری با شعارهای ترقی خواهانه ای چون حق رئيس جمهور شدن برای زنان و حقوق معطل مانده اقليت ها و قوميت ها پا به عرصه گذاشته تا شايد ناممکن را ممکن کند.

مهدی کروبی که به لحاظ سنی در بين هشت نامزد، تنها هاشمی رفسنجانی را بزرگتر از خود می بيند، در روزهای پايانی ارديبهشت ۱۳۸۴ نامه ای سرگشاده و تند به او نوشت تا پاسخ بيانيه نامزدی رييس جمهور اسبق را داده باشد. بازگويی درگيری های گذشته و نقد عملکرد آقای هاشمی از جانب آقای کروبی در آستانه انتخابات رياست جمهوری نشان ديگری بود از عمق شکاف موجود ميان طبقه حاکم در جمهوری اسلامی ايران.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 14:47  توسط رضا  | 

33 تن از فرماندهان ارشد سپاه پاسداران در خرداد 76 در نامه‌اي به مناسبت استعفاي محسن رضايي از فرماندهي سپاه، نوشتند:
سردار سرافراز سپاه توحيد، سرلشكر پاسدار برادر محسن رضايي
خداوند منان را سپاسگزاريم كه نزديك دو دهه شاگردي و سربازي در ركاب شخصيتي را نصيبمان كرد كه تداعي رادمردان تاريخ را مي‌نمود؛ مرداني چون مالك و ابوذر، دو يار پاكباز و ياور پيامبر(ص) و اميرالمؤمنين(ع). رضاي الهي اين‌گونه بود كه رضايي ملت ايران، مالك دو شخصيت عظيم‌الشأن تاريخ اسلام خميني(ره) و خامنه‌اي باشد.

نام حضرتعالي با نام شهادت‌ها و فداكاري‌ها گره خورده است. در ديد هر ايراني آزاده و مسلمان، رضايي يعني غلبه نظام اسلامي در حادثه‌ها، رضايي يعني هشت سال فداكاري در جنگ، رضايي يعني طريق‌القدس، ثامن‌الائمه، فتح‌المبين و بيت‌المقدس، رضايي يعني شجاعت عبور از اروند، رضايي يعني ذلت به خاك‌نشيني آمريكا در خليج فارس، رضايي يعني با ناكامي‌ها و نااميدي‌ها در جنگ و حادثه‌ها، رضايي نام آشناي همه شهدا و رضايي مساوي با ارزش‌ها.


اگر بعد از رهبرمان شما را مرادي كه ما را وصل به قبله‌مان نموده بدانيم، سخني به گزاف و از روي احساسات نگفته‌ايم. نگراني ما در اين گفته‌ها اين است كه شما در عين آشنايي، غريبيد. كمتر كسي محسن آشناي امام(ره) و رهبري را مي‌شناسد، همان‌كه امام فرمودند، من او را دوست دارم. براي ما و جامانده‌هاي قافله شهادت، حضور در كنار شما نوعي آرامش بود، ديدنتان نگراني‌هايمان را برطرف و حضورتان قوت قلبمان بود. شما ستاره درخشان و تابناك سپاه پاسداران، اين نهال نويدبخش انقلاب بوديد. ما شما را بنيانگذار بسياري از ارزش‌ها مي‌دانيم و فضاي ديدتان آنقدر عميق بود كه خيلي‌ها در آن سردرگم مي‌شدند. شما تداعي امام(ره) بوديد، براي هميشه خاطره‌هاي به يادگار ماندني‌تان را در شب‌هاي تاريك عمليات‌ها كه صدايتان از بي‌سيم قوت قلبمان بود در دل‌هايمان نگاه خواهيم داشت و برايتان توفيق هميشگي در زير سايه رهبري آرزومنديم. مبارك باد بر امام زمان(عج) و شيعيان و امام(ره) رهبر انقلاب چنين دستاوردهايي، درود خدا بر همه بندگان صالحي كه زمينه‌ساز حكومت صالحانند.

همسنگرانتان در دفاع مقدس و سپاه پاسداران انقلاب اسلامي
شمخاني، عزيز جعفري، غلامعلي رشيد، احمد غلامپور، حسين علائي، احمد كاظمي، قاسم سليماني، باقر قاليباف، امين شريعتي، محمد كوثري، علي فضلي، علي زاهدي، مرتضي قرباني، رئوفي، جعفر اسدي، غلامرضا جلالي، غلام محرابي، نسبي رودكي، احمدپور، نورعلي شوشتري، غمخوار، علي فدوي، يزدان، محمد باقري، مرتضي صفار، غلامرضا جعفري، كاشاني، احمد سوداگر، حسين سلامي، مهدي رباني، اسماعيل قاآني، يعقوب زهدي، سيف‌الله حيدرپور.

http://www.baztab.com/news/25038.php

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم خرداد 1384ساعت 11:31  توسط رضا  | 

 
كودكى امام
113757.jpg
از نظر آئين تربيتى اسلام نامى كه بر فرزند مى گذارند، غذايى كه مادر در دوران باردارى ميل مى كند، شيرى كه به نوزاد مى دهد و... همه در تربيت و شخصيت آينده كودك تاثيرى بسزا دارد. اگر نطفه حرام كم است، لقمه حرام بسيار است. بى مبالاتى ها در اين خصوص چنان است كه از اين ديدگاه مى توان گفت بسيارى از شخصيت هاى نابهنجار ريشه در لقمه حرام دارند. آنان كه چنين ديدگاهى دارند، تربيت كودك را از پيش از تولد و از شيرخوارگى حتى از طريق تغذيه او تحت نظر دارند. حاج آقا مصطفى در تربيت فرزندان خويش چنين بود. او فرزندانش را پس از تولد به دايه مى سپرد. هر كدام از آنها يك دايه داشتند. دايه روح الله، ننه خاور بود. حاج آقا مصطفى به خاطر وسواسى كه داشت، بر شيرى كه دايه به فرزند مى داد نظارت مى كرد. از اين رو به دايه مى گفت: «تا زمانى كه اين طفل را شير مى دهى نبايد از غذاى شوهرت استفاده كنى. من سه وعده غذا هر روز به تو مى دهم تا ارتزاق او از همان غذايى باشد كه خود تهيه مى كنم.»
اما روح الله در چهار ماهگى پدرش را از دست داد و گرچه از نظارت دقيق تربيتى او محروم شد اما سايه خاطره هاى بازمانده از پدر در سينه بازماندگان يكى از عواملى بود كه او را در كنف حمايت و تربيت خود مى گرفت و آمدن صاحب خانم عمه شجاع روح الله به خانه آنها براى كمك به هاجرخانم در نگهدارى فرزندان حاج مصطفى و نقش مادر نيز آن را تكميل مى كرد. روح الله هر چند پدرش را نديد اما خاطره پدرش گويى همواره به پدر تجسم مى بخشيد و بر روح و روان او بيش از همه اعضاى خانواده تاثير گذاشت. شايد همين كه او تنها عضو خانواده بود كه نام مصطفوى را براى خود برگزيد خود شاهدى بر اين مدعا باشد. علاوه بر اين بعد ها كه خود متاهل شد، نام اولين فرزندش را مصطفى گذاشت و با گذاشتن نام پدرش بر فرزند عمق علاقه خويش را براى يادبود وى نشان داد. سر پرخروش او در مقايسه با بقيه برادران نيز شاهد ديگرى از تاثير پذيرى او از زندگى و شهادت پدرش است. آيت الله پسنديده بزرگ ترين برادر او نيز مى گويد: «از همان اوان كودكى به گوش تن و جان مى شنيد كه پدرش فدايى مبارزه با ظلم است.» او حتى در جوانى گاهى به ياد پدر و پدربزرگش زير برخى نوشته ها را «ابن الشهيد روح الله الموسوى الخمينى» امضا مى كرد. روح الله كه آخرين و كوچك ترين فرزند بود، تحت تربيت عمه اش صاحب خانم قرار گرفت و گويا بارها خاطرات مربوط به زندگى و شهادت پدرش را از زبان او شنيده بود. صاحب خانم همان كسى بود كه در جنگ حكومت با قريه كهريز در نزديكى اليگودرز شوهر و تمام بستگان شوهرى اش نابود شدند و او دوباره به خمين مراجعت كرده بود. ننه خاور دايه روح الله نيز از زنان نادر روزگار بود. او كه در شير دادن به روح الله به هاجر يارى مى رساند، اسب سوارى ماهر بود و حتى از روى اسب تيراندازى مى كرد و به هدف مى زد.
روح الله چهار ساله بود كه جنبش مشروطيت آغاز شد. در ميان مردم كلماتى ردوبدل مى شد كه او سردرنمى آورد: مشروطيت، مظفر الدين شاه، مردم، عدالتخواه، طباطبايى، بهبهانى، علما، قانون، گرانى و... انقلاب مشروطيت از دى ماه سال ۱۲۸۶ ش برابر با دسامبر ۱۹۰۵ شروع شده بود اما حوادث و كشمكش هاى آن چند سال به طول انجاميد و روح الله ديگر نوجوانى شده بود كه كم و بيش برخى از نقليات مربوط به مشروطه را تشخيص مى داد. در آن زمان هنوز رسانه هاى امروزى ما وجود نداشت و هر شهرى جارچيانى داشت كه اوامر را ابلاغ و اخبار ضرورى را اعلام مى كردند. در هشتم دى ماه ۱۲۸۵ ش، شاه قانون اساسى را امضا كرد و به رسميت شناخت. براى اولين بار ايران صاحب قانون به مفهوم امروزى شد. جارچيان با طبل و سنج در شهر راه مى افتادند و مردم از بوق و كرناى آنها مى فهميدند كه خبر مهمى اتفاق افتاده و به كوچه و ميدان شهر مى ريختند. روح الله چهار سال و سه ماه و نه روز داشت كه جارچيان شهر اعلام كردند: «ديروز جناب مستطاب اجل اكرم افخم ذات اقدس همايونى اعليحضرت مظفرالدين والدنيا شاهنشاه ايران قانون اساسى مشروطه را در پنجاه و يك اصل به قلم شريف امضا فرمودند...» و نه روز بعد دوباره جارچيان طبل زنان به شهر درآمدند و خبر از مرگ مظفرالدين شاه دادند. حال روح الله كودكى و نوجوانى اش را در بزرگ ترين واقعه تاريخ ايران يعنى انقلاب مشروطيت تجربه مى كرد و خواه ناخواه اخبار آن به گوشش مى رسيد و مى دانيم اين ويژگى هر انقلاب است كه آگاهى هاى جمعى و سياسى را ارتقا مى دهد و لذا ويژگى عمومى نسل انقلاب اين است كه از نسل پيش از خودآگاهى هاى عميق تر و وسيع ترى مى يابد.
• خردسالى روح الله و دوره بازى هاى كودكانه
روح الله نيز مانند همه كودكان ديگر در خردسالى- چه در محيط مكتب و مدرسه و چه در خارج از مدرسه- همبازى هايى داشت. يكى از همبازى هاى دوران خردسالى او حسن بود. حسن مستوفى كمره اى فرزند سيد باقر مستوفى كمره اى، اهل خمين از خاندان قديمى خمين و شوهرخاله روح الله بود. آقا سيدباقر مستوفى پس از آنكه همسرش (خاله روح الله) درگذشت، كوچك ترين خواهر روح الله را كه آغازاده خانم نام داشت به همسرى اختيار كرد و داماد خانواده مرحوم سيدمصطفى شد. حسن كه يكى از همبازى هاى دوران كودكى روح الله بود فرزند همسر اول سيدباقر بود كه پسرخاله روح الله مى شد كه دو سال هم از او بزرگ تر بود. او تنها بازمانده دوران كودكى امام خمينى بود كه چندى پس از رحلت امام خمينى بانگ رحيل را شنيد و بخشى از اندك آگاهى ما از سنين خردسالى امام خمينى مرهون وجيزه اى است كه او پس از رحلت امام خمينى (ره) در زمانى كه به گفته خودش «در آستانه رحيل» بود به صورتى گسسته و پراكنده نوشت. كارى كه بارها در قبال تقاضاى مصاحبه و نگارش خاطرات كودكى، به دليل بيمارى ناشى از كهولت و ضعف مزاج بدان قادر نبود و از آن استنكاف مى كرد. چند عبارتى هم از خود امام خمينى درباره روزگار كودكى اش بر جاى مانده است. حسن و روح الله در اوان كودكى همبازى و هم مدرسه اى بودند. گاه حسن شب ها به خانه خاله اش- مادر روح الله- مى رفت و گاه روح الله در منزل خاله اش- مادر حسن- مى ماند. مقدورات محيط و امكانات و صنعت آن زمان، نوع بازى هاى بچه ها را شكل مى داد. يكى از بازى ها، پرش ارتفاع بود و به گفته آيت الله پسنديده، روح الله در دوره كودكى به بازى هاى معمول زمان خود سرگرم مى شد كه پريدن از بالاى ايوان خانه به پائين يكى از آنها بود و روح الله از همبازى هاى خويش چالاك تر بود.
محيط باز و ناهموارى هاى زمين و نرمى و ماسه اى بودن قسمت هايى از آن امكان بعضى  از بازى ها را به وجود مى آورد. روزى براى بازى پرش ارتفاع تخته اى به نام مهارگر تهيه شد. دو چوب عمودى كه طنابى در ميخ هاى مدرج آن مى آويختند، قرار مى دادند، بچه ها دورخيز كرده و از روى طناب مى پريدند. روزى روح الله در هنگام پريدن، پايش به طناب گير كرد و بر زمين افتاد و چوب عمودى مهارگر طرف راست روى دست راست او افتاد و ساعدش شكست. حسن پسرخاله او زير بازويش را گرفت و به خانه برد. صاحب خانه عمه روح الله كه با همكارى هاجرخانم مادر روح الله سرپرستى او را برعهده داشت تا چشمش به دست شكسته روح الله افتاد گفت: «اين قرتى بازى ها كار پسر ميرزا باقرخان است.» روح الله مدتى نتوانست به مدرسه برود اما چون دستش خونريزى نداشت و به خوبى از او مراقبت شد بهبود يافت و دوباره به مدرسه رفت اما بازيگوشى ها در كنار درس و مدرسه ادامه داشت.
امام خمينى شنيده بود كه نوه اش زياد درس مى خواند و كم تفريح دارد. روزى از باب نصيحت، خاطرات دوران كودكى و تفريحات خويش را در خمين براى او چنين بازگفت كه: فاصله مدرسه ما تا خانه دور بود (اين مدرسه دولتى نبود مدرسه اى بود كه با هميارى مردم درست شده بود و پس از اتمام مكتب خانه به آن وارد مى شدند). در زمستان مى بايست توى برف ها مسير خانه تا مدرسه را طى مى كرديم، هنگامى كه به مدرسه مى رسيديم و معلم نيامده بود خوشحال مى شديم و فوراً مى رفتيم براى برف بازى. يكى ديگر از بازى هايى كه در ايام كودكى معمول بود، بازى خرپشتك بود.
يك روز جمعه، پيش از ظهر روح الله با همبازى هايش از شهر خارج شدند و به گورستان معروف شهر كه سر راهشان بود رفتند. چشمشان به آخوند ملاابوالقاسم افتاد كه معلم مكتب خانه آنها بود و مشاغل ديگرى از قبيل كفن و دفن اموات را هم انجام مى داد. ملاابوالقاسم مرده اى در كنار خود داشت و قبرى براى او كنده بودند. مرده غريب بود و مرد خيرى وسايل تكفين و تدفين او را فراهم كرده بود. ملاابوالقاسم چلوارى را كه براى كفن كردن ميت در اختيار داشت پاره كرد و با چوب مخصوص دوختن كفن كه از وسايل كارش بود و به جاى سوزن دوخت كفن به كار مى رفت شروع كرد به دوختن كفن. بچه ها هم كنار ملاابوالقاسم نشستند. او با سوزن مخصوص خود كفن را سوراخ مى كرد و نخ را از آن مى گذراند، هرچه او مى دوخت و جلو مى رفت، روح الله هم آن را مى شكافت. روح الله از خانواده محترمى بود و ملا احترام او را نگه مى داشت. بالاخره ملاابوالقاسم به التماس افتاد و از آنها خواهش كرد رفع مزاحمت كنند و بعد هم همگى برخاستند و به خانه رفتند. حسن براى خاله اش هاجرخانم ماجرا را تعريف كرد و هاجرخانم مادر روح الله او را سرزنش كرد. روح الله كه مورد مواخذه قرار گرفته بود برآشفت و گفت: مگر من مرده را هف كشيدم؟
يكى ديگر از سرگرمى هاى بچه ها چيدن ميوه درختان باغات بود. همه ساله در فصل بهار هنگامى كه بار درخت هاى زردآلو قابل جويدن مى شد و به قول معروف كمى آب مى افتد بچه هاى هم سن و سال و همبازى به طرف باغ هاى محل كه زردآلوى كهنسال داشت و شاخ وبرگ هايش از ديوار باغ بيرون افتاده بود و ميوه هايش رسيده يا نيمه رسيده بود مى رفتند. بچه ها قلوه سنگ هايى را به شاخه درخت ها پرتاب مى كردند و ميوه هايى كه رسيده تر بود بر زمين مى افتاد. در شهرهاى كوچك قديمى يا دهات تقريباً همه با هم خويشاوندى داشتند و اين درخت ها هم متعلق به بستگان همين بچه ها بود. بچه ها مى دانستند كه در باغ حاج قنبر دميره اى از باغات دميره درخت گوجه شيرين و درشتى وجود دارد. روح الله و حسن از خمين به طرف باغ هاى دميره راه افتادند. نزديك حمام دميره حاج قنبر، دستار به سر ايستاده بود و به اين دو تن سلام كرد و آنها هم جواب دادند و به راه خويش ادامه گفتند تا وارد باغ حاج قنبر شدند. به محض اينكه براى چيدن گوجه هاى اشتهابرانگيز دست خود را دراز كردند، حاج قنبر كه گويا متوجه هدف آنها شده و تعقيب شان كرده بود و شايد هم تصادفى به سوى باغ خود راه افتاده بود از راه رسيد و دستش را از آستين عباى خود بيرون آورد و دوباره سلام كرد، روح الله و حسن اين  بار شرمسار شدند و ناكام به خانه خويش بازگشتند.
روح الله در پرش و سنگ پرانى مهارت بسيارى داشت و در راه پيمايى خستگى نمى شناخت. كوهى به نام «بوجه» در نزديكى خمين بود و بالا رفتن از اين كوه كوچك جزء بازى ها و تفنن هاى جوانان بود. به خصوص در ايام سيزدهم نوروز، بچه ها به بالاى اين كوه كه قدرى مسطح بود مى رفتند و تخم مرغ بازى مى كردند. روزهاى ديگر و به خصوص جمعه ها اهالى محل و جوانان براى كوه پيمايى به آنجا مى رفتند. روح الله و همبازى هايش نيز در سنين خردسالى يكى از مراكز تفريحى و بازى شان كوه بوجه بود. اين كوه در طرف شهر پرتگاهى ندارد ولى در طرف ديگر كه پشت كوه بود، پرتگاه خطرناكى دارد. يك روز روح الله و حسن دو نفرى بالاى كوه رفتند. حسن جلوتر بود و روح الله عقب تر حركت مى كرد. در نزديكى قله، روح الله از مسير اصلى دور شد و مى خواست از راه دره خود را بالا بكشد. حسن كه جلوتر رفته بود روى صفه اى ايستاده بود، روح الله از بيراهه خود را به همان صفه رساند و همين كه دستش به لب صفه رسيد سنگى از زير پايش در رفت و فرياد زد؛ حسن فوراً با سينه به زمين خوابيد و دست هايش را دراز كرد و هر دو دست روح الله را گرفت و او را به زحمت بالا كشيد، وقتى هر دو سرپا ايستادند روح الله به حسن گفت اگر افتاده بودم چه مى كردى، حسن هم با سرعت و در كمال صداقت و خلوصى كه نوجوانان در دوستى هاى خود با يكديگر دارند، پاسخ داد: من هم خودم را به پائين مى انداختم. البته اين سخن بيشتر به منظور ابراز دوستى بود و معلوم نبود كه حسن واقعاً چنين كارى را انجام مى داد.
امام خمينى در فروردين ۱۳۶۵ كه در بيمارستان به سر مى برد در خاطره اى كه براى نوه اش نقل مى كند مى گويد: ما خمين كه بوديم، روز سيزده به در را از شهر خارج مى شديم و به بالاى كوهى كه نزديك خمين بود مى رفتيم. بالاى كوه جايى بود كه بازى مى كرديم. در خمين پسر يلى بود كه از قضا روزى در بالاى كوه با او كشتى گرفتم و مغلوب او شدم.
• روح الله در مكتب و مدرسه
آن ايام در شهر خمين مدرسه نبود. در سال ۱۳۱۴ ش يعنى بيست و نه سال بعد در خمين تنها يك مدرسه دولتى بود كه تا كلاس ششم بيشتر نداشت. تعداد باسوادان در سى و چند فقره دهات امير حشمت چهار الى شش نفر بود و بقيه بى سواد بودند. طبق نظام آموزش سنتى آن زمان بچه ها در مكتب خانه درس مى خواندند كه يا در مسجد بود يا در منزل آموزگار. دانش آموزان مكتب خانه معمولاً مختلط بودند؛ و البته اين بستگى به سليقه معلم داشت كه دختر و پسر را جداگانه آموزش دهد يا كلاس مختلط باشد. آموزش را از چهار يا پنج سالگى شروع مى كردند و معمولاً در آغاز «عم جز» مى خواندند. متن درسى آنها قرآن و بعد هم گلستان و بوستان سعدى بود. سطح سنى كلاس هم بسيار ناهماهنگ بود و مهم ترين ابزار تسلط آموزگار بر كلاس و ترغيب بچه ها به يادگرفتن، تركه چوب و فلك بود كه حتى تا دو دهه پيش هنوز در بسيارى از مراكز آموزشى رايج بود. روح الله به ۷ سالگى كه رسيد وارد مكتب شد و نخستين آموزگار وى ملاابولقاسم بود. ملاابوالقاسم پيرمردى بود كه مكتب خانه اى در مقابل منزل خود داشت و برادران بزرگ تر روح الله هم قبلاً نزد او درس خوانده بودند. روح الله از خانواده محترمى بود لذا حريمش طبعاً در كلاس حفظ مى شد.
در آن زمان، فقط دو مكتب خانه در خمين داير بود. يكى مكتب خانه آخوند ملامحمد جعفر و ديگرى مكتب خانه آخوند ملاابوالقاسم. ملاابوالقاسم مشاغل متعددى داشت، قواله نامه عقد و نكاح را مطلا مى كرد، صيغه معاملات ملكى و خريد و فروش را براى مراجعين خود مى خواند، صحافى و تعمير كتاب انجام مى داد، تشريفات كفن و دفن اموات را به عهده مى گرفت و نماز و روزه استيجارى اموات را مى خواند. روح الله نيز همراه عده اى ديگر از كودكان خمين از جمله پسرخاله اش به نام حسن (حسن مستوفى كمره اى) در اين مكتب خانه درس مى خواندند.
همانگونه كه ذكر شد شاگردان مكتب پس از فراگيرى الفباى فارسى؛ قرائت قرآن و خواندن و نوشتن ياد مى گرفتند. كتاب درسى آنها كتاب «موش و گربه» عبيد زاكانى و «دزد و قاضى» بود. به شاگردان ابتدايى پس از آشنايى مقدماتى با خواندن، سوره حمد آموزش داده مى شد. به محض موفقيت طفل در روان خواندن سوره حمد، آخوند مكتب، يك صفحه بزرگ كاغذى را خط كشى و جدول بندى (مثل ورق هاى شطرنجى و آماده امروز) و با رنگ هاى مختلف تزئين مى كرد و بالاى صفحه، اين دو بيتى را مى نوشت:
پادشاهى پسر به مكتب داشت
لوح سيمينش بر كنار نهاد
بر سر لوح او نوشته به زر
جور استاد به ز مهر پدر
و اين شعر مناسب با روش آموزش آن زمان بود كه تنبيه با چوب و فلك و تركه جايى براى تشويق نمى گذاشت و بايد زمينه روانى آن براى طفل چنين مهيا مى شد كه او جور استاد را از مهر پدر شيرين تر بداند. در ذيل دوبيتى مذكور سوره حمد نوشته مى شد و در حاشيه آن هم اشعارى را كه به همين مناسبت آماده داشت براى تمام افراد خانواده شاگرد مى نوشت، براى مثال:
بابا بمانى سال ها
با دولت و اقبال ها
يا:
اى مادر نيكو سرشت
جاى تو باشد در بهشت
يا:
اى عمه پيكر لقاء
جاى تو باشد كربلا
براى تمام نزديكان شاگرد مكتب، اشعارى با اين مضامين مى نوشت و آن را در «مجمع مسى» (سينى مسى بزرگ) مى گذاشت و روى آن را با روپوشى مى پوشاند و توسط يكى از ارشدهاى مكتب و خود شاگرد به منزل پدر و اقوام شاگرد مى فرستاد. ارشد كلاس و شاگرد اين مجمع را به خانه بستگان مى بردند و در هر خانه اى شعرى كه مربوط بدان خويشاوند بود خوانده مى شد و پس از صرف ناهار كه در خانه والدين شاگرد انجام مى شد مجمع را پر از هداياى جمع آورى شده به خانه آخوند برمى گرداندند. نام اين عمل «الحمدبرى» بود.
آخرين درس مكتب خانه، كتاب «نصاب الصبيان» تاليف ابونصر فارابى بود. اين كتاب حاوى لغات عربى و معانى آنها به فارسى منظوم و در بحور مختلف شعرى است. اين آخرين درس بود و آخوند مكتب هم چيز بيشترى براى تعليم دادن نداشت.
كسانى كه مى خواستند به تحصيل ادامه دهند از آن پس بايد به شهر سلطان آباد (اراك) يا جاى ديگرى بروند. اگر كسى به تحصيل ادامه نمى داد به جست وجوى شغلى مانند شاگردى و پادويى در دكان ها بر مى آمد. اگر اين را هم نمى يافت در مكتب خانه مى ماند تا كارى پيدا شود. حسن خاله زاده روح الله كه دو سال بزرگتر از او بود و مكتب خانه را زودتر به پايان برده بود، از سوى پدرش براى ادامه تحصيل به اراك فرستاده شد. حسن در مدرسه اى به نام صمصاميه مشغول آموزش شد. جنگ جهانى اول كه آغاز شد و دامنه آن به ايران كشيده شد و قشون روس شروع به پيشروى در مركز و غرب ايران كردند، آشفتگى عجيبى ايران را فرا گرفت. حسن خاله زاده روح الله به خاطر نگرانى هاى ناشى از اوضاع آشفته كشور ناگزير به خمين برگشت و دروس خود را كه زبان فرانسه و فارسى و حساب بود ناتمام گذاشت. بازگشت او به خمين و همراه آوردن آن مقدار معلومات درسى كه خوانده بود، موجب تشويق مردم به تاسيس مدرسه شد. مردم به ميرزا محمد عليخان نائينى كه حاكم آنجا بود مراجعه كردند و خواستار مدرسه شدند. حاكم هم سيدى به نام آقا سيدحمزه اهل محلات را به خمين دعوت كرد و حاج عباسقلى خان يكى از خوانين خمين نيز مكانى مناسب را كه عمارت و استخر و باغچه داشت در اختيار مردم گذاشت. همسر حشمت الدوله هم يك قطعه قالى براى مدرسه فرستاد زيرا هنوز از ميز و نيمكت استفاده نمى شد. آقا حمزه محلاتى كه سواد زيادى هم نداشت ولى خط زيبايى مى نوشت، دانش آموزان را روى زمين مى نشاند و درس آنها منحصر بود به كتاب گلستان سعدى و مشق خط. چندى بعد حاكم معزول شد و مامورى فرستاد كه قالى مدرسه را جمع كردند و بردند و مدرسه هم تعطيل شد. ناگزير، معاريف خمين تصميم گرفتند مدرسه اى واقعى و مستقل تاسيس كنند. سه تن داوطلب اين كار شدند. صارم همايون كه هم از معاريف محل بود و هم سابقه حكومت داشت با همكارى حاج جلال لشكر يكى از خوانين خمين و سيدباقرخان مستوفى كه شوهرخاله روح الله بود (و پس از فوت همسرش كوچكترين همشيره روح الله را به همسرى اختيار كرد و شوهرخواهر او شد.) محل مدرسه را در اختيار گرفتند، ميز و نيمكت و تخته سياه براى آن تهيه و سه نفر معلم از تهران و قم براى تدريس دعوت كردند. مدرسه با سلام و صلوات داير شد و آن سه معلم يكى مدير بود و سر كلاس درس هم مى رفت و يكى ديگر از آنها به  نام ميرزاعلى خان معلم زبان فرانسه و يك فرد معمم نيز معلم زبان فارسى بود. آقا شيخ فضل الله عموى مادر روح الله نيز معلم شرعيات بود. مدرسه كم كم رونق گرفت و از دهات ديگر توانگران، فرزندان خويش را به اين مدرسه مى فرستادند. سيدمرتضى برادر بزرگ روح الله خود روح الله و حسن (پسر آقا سيدباقر مستوفى) نيز پس از پايان مكتب، دانش آموز اين مدرسه بودند اما روح الله كه كوچكتر از سيدمرتضى و حسن بود كمى ديرتر از آنها به اين مدرسه رفت. در اين مدرسه كه به سبك مدارس جديد ساخته شده بود، اولياى دانش آموزان و محترمين محل براى جشن سالانه دعوت مى شدند و در حضور مدعوين از محصلين امتحان شفاهى به عمل مى آمد و سئوالاتى از فارسى و فرانسه و شرعيات و... پرسيده مى شد.
هر كس كه قبول مى شد يا ممتاز شمرده مى شد جايزه اى به او تعلق مى گرفت يكى از جايزه ها كتاب «صد پند» بود. اين كتاب حاوى داستان هاى كوتاهى بود از جمله داستان پيرمردى كه قدرت پسران خويش را به وسيله يك دسته تركه به هم بسته شده آزمود و بعد آنها را جدا كرد و نشان داد درحالى كه همه پسران او متفق شدند نتوانستند يك دسته تركه را بشكنند اما وقتى تركه ها جدا شدند هر نفر از آنها به سادگى قادر بود تركه  را بشكند و به اين وسيله به آنها آموخت كه اگر مانند يك دسته تركه به هم بسته شده با هم متحد باشند هيچ كس قادر به شكست دادن آنها نيست. روح الله نيز يكى از دانش آموزانى بود كه اين كتاب را مطالعه مى كرد و حكايت آن در ذهنش نقش مى بست و سال ها بعد كه در نقش رهبرى يك انقلاب بزرگ قرار گرفت همين حكايت را باز مى گفت. به قرينه آنچه از جوانى و پيرى او به يادگار مانده است و باتوجه به اين كه او از خانواده اى محترم و ممتاز بود مى توان حدس زد كه از نوجوانى بسيار باادب، دقيق و منظم بوده است به ويژه نظم بسيار دقيقى كه در سال هاى جوانى و پيرى اش داشته نمى تواند ريشه در تربيت كودكى او كه پايدارترين تاثيرات را دارد نداشته باشد. روح الله پس از آن كه تحصيل نزد پسرعموى مادرش آقا شيخ جعفر را تمام كرد به  دست ميرزامحمود افتخار العلما سپرده شد تا درس هاى دوره ابتدايى را بخواند. افتخارالعلما همان كسى بود كه سيدمرتضى را هم تعليم داده بود. افتخارالعلما معلم سرخانه بود. معمولاً كسانى كه از وضع مالى خوبى برخوردار بودند معلم سرخانه مى گرفتند. افتخارالعلما سالى يك بار براى دريافت مقررى و مستمرى از دربار به اصفهان مى رفت در غياب او مادرش به شاگردان درس مى داد. آيت الله پسنديده مى گويد سواد مادرش بيشتر از خود افتخارالعلما بود و من نزد مادرش هيات، نجوم و حساب مى خواندم. به افتخار العلما «آقا ميرزا» مى گفتند و به مادرش «آخوند» و كلاس گاهى در اتاق برج، گاهى اتاق وسطى برج و گاهى هم در راهرو (كه اكنون فقط يكى از راهروها باقى  مانده است) تشكيل مى شد.
روح الله پس از آن كه مقطع ابتدايى را نزد افتخارالعلما تمام كرد، درس مقدمات را نزد «حاج ميرزا محمدمهدى داعى» شروع كرد. حاج ميرزا نجفى شوهر خواهر روح الله منطق را براى او شروع كرد. درسى كه براى او جذابيت بسيار داشت و قواعد درست انديشيدن را مى آموخت.
در همان سنين جوانى تمرين خوشنويسى را زير نظر سيدمرتضى برادر بزرگش آغاز كرد و گاه آقا حمزه محلاتى كه استاد خط بود او را سرمشق مى داد. چنان در خوشنويسى پيشرفت كرد كه آقا مرتضى (آيت الله پسنديده) مى گويد: روزى به سبك نستعليق نيم صفحه اى را نوشتم و نيم صفحه ديگر را روح الله تقليد كرد، حاصل چنان شد كه هيچ كس دو دست بودن آن را تش خيص نداد.
روح الله سال هاى بعد در تفسير سوره حمد مى گفت: «شما خيال مى كنيد از خط خوب تعريف مى كنند، [تعريف از خط] تعريف از خداست از خط نيست...» و همين سخن او به خوشنويسى جانى دوباره مى داد. اكنون روح الله ۱۵ ساله است. ادبيات فارسى و قواعد عربى و منطق و مقدمات طلبگى را خوانده است و به مسائل شهر خمين و كشور و مسائل اجتماعى حساس است. مادر او دارد در ذهن نقشه هايى براى جوان نورسيده طراحى مى كند. در اين زمان در سال ۱۳۳۳ ق وبا شايع شد. در آن ايام هرگاه بيمارى اى مثل وبا، طاعون و... شايع مى شد جمعيت را درو مى كرد و اين اختصاص به ايران نداشت. در همه جاى دنيا تا پيش از آنكه طب جديد، بهداشت و پيشگيرى به مدد بيايد اين مصيبت ها به تناوب تكرار مى شد و گاهى نيمى از جمعيت يا حتى بيشتر را قربانى مى كرد.
در حالى كه روح الله پانزده ساله بود، بيمارى وبا اول صاحب خانم عمه وى و چند ماه بعد مادرش و به دنبال آن آخوند ملاجواد شوهر دوم عمه اش را از او مى گيرد. هر چند بعد مسافت ها و نيز رسم آن ايام ايجاب مى كرد كه افراد عادى را در همان زادگاه يا محل اقامت خود يا حتى در محلى كه به رحمت ايزدى مى پيوستند دفن كنند تا مزار آنها شب هاى جمعه، ميقات بازماندگان شان باشد، اما نمى دانيم چرا و چگونه مادر و عمه مكرمه امام خمينى در قم به خاك سپرده شدند. محله (خيابان) خاكفرج قم كه در آن روزگار گورستانى در حاشيه شهر كوچك قم بود اينك در قلب شهر قرار گرفته است. در مزار خاكفرج، سه مقبره در كنار هم قرار دارد كه در سال ۱۳۷۳ پس از آنكه به همت فرزند امام حاج سيداحمد خمينى معرفى و شناخته شد بازسازى گرديد و در سال ۱۳۷۴ سنگ جديدى روى آن، گذاشته شد - يك قطعه سنگ سپيد بزرگ كه سه قسمت شده است. يكى مقبره هاجرخانم مادر امام است كه روى سنگ قبر نوشته شده: «آرامگاه مرحومه مغفوره بانو هاجرخاتون مادر حضرت آيت الله العظمى امام خمينى (قدس سره). تاريخ وفات ۱۳۳۶ ق»
ديگرى مقبره عمه امام خمينى است كه روى سنگ آن نوشته شده: «آرامگاه مرحومه مغفوره صاحب جان خانم عمه حضرت آيت الله العظمى امام خمينى تاريخ وفات ۱۳۳۶» كه نشان مى دهد تاريخ درگذشت اين دو تن يكسان بوده است.
روى سومين سنگ آمده است: «آرامگاه مرحومه مغفوره خانم «مولوده آغا» خواهر حضرت امام (قدس سره)، تولد جمعه هيجده جمادى الثانى ۱۳۰۵ هجرى قمرى» مولودخانم بعدها در سال ۱۳۴۳ هجرى قمرى در كنار آنان به خاك سپرده شد. اين گورستان قديمى تا چند سال پس از انقلاب اسلامى در سال ۱۳۷۵ همچنان حفظ شده بود و اكنون قسمتى از آن جزء خيابان اصلى شهر شده و به جاى قسمتى ديگر از آن ساختمان، يك درمانگاه سر بر آورده است. تنها يادگارى كه از آن گورستان مانده سه مقبره مذكور و همچنين آرامگاه امامزاده احمد از نوادگان حضرت امام زين العابدين عليه السلام است.
آرى، روح الله در سال ۱۳۳۶ در حالى كه پانزده ساله بود و در خمين زندگى مى كرد، مادر و عمه خود را از دست داد و آنها در قم به خاك سپرده شدند كه همين امر مى توانست از دلايل دلبستگى روح الله به قم باشد.
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 11:58  توسط رضا  | 


«آذر شريعت رضوي شهيد در راه آزادي بود و علي شريعتي شهيد در راه آگاهي».
به گزارش ايسنا،‌ پوران شريعت رضوي كه به دعوت انجمن اسلامي دانشجويان دانشكده برق و كامپيوتر دانشگاه تهران، به مناسبت افتتاح كتابخانه و خانه فرهنگ اين انجمن، سخنراني مي‌كرد، با بيان مطلب بالا، همچنين به گفتن خاطره‌هايي پرداخت و گفت: علي شريعتي به مطالعه علاقه خاصي داشت. حتي به پسرش احسان تاكيد مي‌كرد اگر مي‌خواهي به هيچ استبدادي دچار نشوي، بخوان و بخوان و بخوان، و معتقد بود انقلاب قبل از آگاهي، خود آغاز يك فاجعه است.
وي افزود: وقتي كه علي در زندان بود، از او پرسيده بودند اسلحه‌ات چيست؟ و او در پاسخ گفته بود: ”بيك”، يعني همان قلم.

همسر علي شريعتي به بيان خاطرات خود و مشقات زندگي‌شان پرداخت و گفت: ما همواره در مشكلات مالي به سر مي‌برديم؛ چراكه همان اوايل ازدواج سرباز شد و حقوقي كه از دانشسرا دريافت مي‌كرد، قطع شد و ماند 360 تومان حقوق خودم. بعد هم كه به عنوان دانشجويي نمونه عازم اروپا شد، همين مشكل بود. آنجا فقط من كار مي‌كردم و وقتي به او اعتراضي مي‌كردم كه چرا تو كار نمي‌كني؟ مي‌گفت: من آمده‌ام فقط بخوانم، و حقوق شما كافي است.

پوران شريعت رضوي گفت: علي شريعتي به مدرك اهميتي نمي‌داد و اگر مدركي هم گرفت، به خاطر مردم بود و اهميتي كه به آن مي‌دادند. ولي بسيار باسواد بود و بسيار مطالعه‌ مي‌كرد و بر سر بسياري از كلاس‌ها به طور آزاد شركت مي‌كرد؛ ولي متاسفانه امروزه حرف‌هايي را از برخي رسانه‌هاي رسمي مي‌شنويم كه معادل آنها را راديو آمريكا مي‌گويد؛ مبني بر اينكه علي شريعتي سواد يا مدرك باارزشي ندارد و حرف‌هايي از اين دست.

وي با اشاره به استقبال روزافزون جوانان به آثار علي شريعتي گفت: جالب است كه كتابي مثل اسلام شناسي هم امروز بسيار مورد توجه قرار مي‌گيرد و ديگر كوير و هبوط نيست كه به تيراژهاي بالا مي‌رسد.
پوران شريعت رضوي در آخر در پاسخ به پرسش يكي از دانشجويان مبني بر انتقال پيكر علي شريعتي به ايران گفت: اساس اين حرف‌ها ژورناليستي بوده است و اصلا قرار نيست چنين اتفاقي بيفتد و طبق آخرين اخبار، آن خياباني كه در كنار مرقد حضرت زينب (س) است باقي مي‌ماند و خراب نمي‌شود.

http://www.baztab.com/news/24926.php
+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم خرداد 1384ساعت 11:56  توسط رضا  | 

214431.jpg214425.jpg214428.jpg214449.jpg214422.jpg214437.jpg214440.jpg214443.jpg
+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 14:31  توسط رضا  | 

214431.jpg

معین:   ...صحبتهاي كساني كه از استان‌هاي مختلف، با قوميت‌ها و مذاهب مختلف كه عموما از مناطق دوردست و محروم در جلسه حاضر شده بودند،بسيار برايم بسيار جالب بود و مرا در تصميمي كه گرفتم، مصمم‌تر ساخت.

اما مهمتر از همه تفألي بود كه صبح جمعه به قرآن زدم و جملاتي از كلام وحي آمد. اين آيه از سوره روم آمده بود كه در انتهاي بيانيه هم آورده‌ام: «فاصبر ان وعد الله حق و لا يستخفنك الذين لا يوقنون» (شكيبايي پيشه كن، كه وعده خدا راست است، مبادا كساني كه يقين ندارند تو را از جا بدر كنند)همه حرف در همين يك آيه آمده بود، آيه 60 از سوره روم، ديگر جاي شك نبود... بلكه آرامشي معنوي و رضايت به رضاي حق جايگزين شده بود.
http://drmoeen.ir/

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم خرداد 1384ساعت 14:18  توسط رضا  | 

مطالب قدیمی‌تر