تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

مطهرى اصلاح طلب يا محافظه كار
110388.jpg
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 22:3  توسط رضا  | 

مهم ترين ويژگى  هاى فلسفى آيت الله مرتضى مطهرى از نگاه دكتر محسن كديور
نگرش تاريخى به مسائل فلسفى
حميدرضا ابك
110394.jpg
نيم نگاه
مطهرى ناتمام
مطهرى هم دانشگاه را متحول كرد و هم خود در دانشگاه متحول شد. هيچ كس حتى در آن دوران به هيچ وجه نمى توانست مطهرى را ناديده بگيرد و اين نكته بسيار قابل توجهى است. مطهرى آموخته بود كه چگونه به زبان فارسى و براساس نياز مخاطبانش سخن بگويد و اين اتفاق بزرگى بود. به همين خاطر هم فكر مى كنم بزرگ ترين جفا به مطهرى اين است كه متوليان انتشار آثارش هنوز مجموعه آثار او را كامل نكرده اند. اگر قرار است مطهرى را بزرگ بداريم بايد نقدش كنيم و مهم ترين ابزار اين نقد وجود مجموعه آثار اوست. كارى كه براى شريعتى در زمان بسيار كوتاه ترى انجام شد و كاش اين جفا به مطهرى نمى شد.


پشت ميز كه نشستم و چشمم به كتابخانه محسن كديور افتاد، ديدم «مجموعه آثار شهيد مطهرى» در كتابخانه كديور ناقص است. گمان مى كردم كديور منتقد افكار مطهرى است و مى خواستم همين قضيه را بهانه كنم و در دفاع از مطهرى با او بحث كنم. اما وقتى ديدم اولين جمله كديور اين است كه من تمام آثار شريعتى را خوانده بودم و با جان و دل با او زندگى كرده بودم اما وقتى يك كتاب از مطهرى خواندم نگاهم به همه چيز عوض شد، احساس كردم قضيه چيز ديگرى است.
كديور علاوه بر تخصصى كه در حوزه فقه دارد، با فلسفه اسلامى نيز كاملاً آشناست. مهمتر اينكه از معدود اساتيد فلسفه اسلامى است كه متد مشخص، روشن و مسئله محورى براى آموزش فلسفه دارد. بسيارى از دانشجويان گروه هاى مختلف فلسفه كه با اساتيدى جز كديور درس فلسفه اسلامى دارند، مجبورند براى شب امتحان، جزوه كديور را مطالعه كنند تا لااقل چيزى دستگيرشان شود و فردا بتوانند ناپلئون وار از سد اين امتحان بگذرند. به همين خاطر بود كه براى بررسى نقش و جايگاه مطهرى در فلسفه اسلامى چند دهه اخير به سراغ او رفتم و در اول بحث هم گفتم كه اصلاً كارى به نقش مطهرى در اوضاع سياسى _ اجتماعى زمانه خودش ندارم و مى خواهم تنها درباره مطهرى در مقام يك مدرس فلسفه اسلامى با او گفت وگو كنم.
مطهرى براى كديور بسيار جدى تر و تاثير گذارتر از همعصران و همنسلانش بوده. لااقل اينكه كديور معتقد است سير فكرى مطالعات شخصى اش با مطهرى تغيير كرده و در مسيرى افتاده است كه كديور امروز را پديد آورده . به همين خاطر بود كه وقتى از متوليان انتشار آثار مطهرى گله كرد كه هنوز مجموعه آثار او را به طور كامل منتشر نكرده اند، مى شد تاثر و اندوه را در نگاهش خواند. وقتى كسى براى مردم سرزمينى تا اين اندازه عزيز و محبوب است كه هر سال ياد و خاطره اش را بزرگ مى دارند، چه توجيهى ممكن است براى اين اتفاق وجود داشته باشد.
الا اينكه... .

•مطهرى يك نويسنده و پديد آورنده مجموعه اى از آثار فكرى در حوزه فلسفه، الهيات و بعضاً فقه در زمان ما بود كه به دلايلى كارش از همه هم نسلان و بعضاً پيشينيان و حتى كسانى كه بعضاً پس از او آمدند مهمتر و قابل اعتناتر بوده. مى خواهيم روى اين موضوع بحث كنيم كه چه ويژگى هايى در مطهرى و آثارش وجود داشت، كه او را ديگران متمايز مى كرد؟ آيا با توجه به اين تمايز ها مى توانيم جايگاه مطهرى را هم در انديشه ايرانى _ اسلامى مشخص كنيم؟
من نوجوان بودم، دبيرستان مى رفتم، كه اولين بار مطهرى به شيراز آمد و از نزديك ديدمش؛ در تالار آل احمد دانشكده ادبيات دانشگاه شيراز _ دانشگاه پهلوى. آن روز سال ۱۳۴۸ بود اگر اشتباه نكنم و آن سخنرانى هم كه آنجا كرد بعداً چاپ شد. من البته به اقتضاى سنم چندان چيزى از صحبت آن روز او نفهميدم. ولى چيزى كه برايم جالب بود و در ذهنم مانده اين بود كه دانشجويان با ظواهر مختلف آمده بودند و از او سئوال مى كردند كه او هم با متانت به همه آنها جواب مى داد.
بعد حدود ۱۸ سالم بود كه اولين بار كتاب «جهان بينى اسلامى» منتشر شد. من كتاب هاى شريعتى را داشتم؛ شريعتى را زياد هم خوانده بودم. در دبيرستان تقريباً چهار پنج سال هر چه از شريعتى پيدا كرده بودم را _ كه مى شد همه آثار منتشر شده اش- خواندم و هضم كردم و از بر شدم. ولى آثار مطهرى كه آمد ديدم كه از يك نظر قوتى دارد كه دست كم اين جنبه اش در آثار شريعتى يافت نمى شود. با كتاب هاى شريعتى حماسى بزرگ شده بودم اما حالا يك بعد استحكام عقلى در كتاب هاى مطهرى مى ديدم. در آن زمان فكر كنم هنوز يكى دو سالى به انقلاب مانده بود كه من كتاب هاى مطهرى را خواندم. به تدريج مسائل انقلاب و پس از انقلاب پيش آمد تا هنگامى كه زمان شكوفايى مطهرى بود كه متاسفانه او را از دست داديم. بعد هم مطهرى به متفكر رسمى جمهورى اسلامى تبديل شد. اين وضع نكات مثبتى در مورد مطهرى ايجاد كرد و بازتاب هاى منفى اى هم البته داشت. از اينكه بگذريم و به پاسخ سئوال شما برسيم، مطهرى جداً در انديشه معاصر فردى متمايز است. تمايزش هم بيشتر در نحوه بيانش است. متفكران همفكر او عمدتاً سنتى سخن گفته بودند و نتوانسته بودند با جوانان و دانشجويان به طور خاص رابطه برقرار كنند ولى آقاى مطهرى همان مطالب را به زبان امروزين و نسبتاً همه فهم، ساده و «فارسى» بيان كرد. اين در حالى بود كه فارغ التحصيلان حوزوى فكر مى كردند كه بيان آن مطالب به زبان غيرعربى اصلاً ممكن نيست، كسر شان يك فقيه و يك فيلسوف است كه به فارسى بنويسد. بسيارى شان چنين فكر مى كردند و متاسفانه هنوز هم همين گونه فكر مى كنند. اما مى توان گفت مطهرى تقريباً هيچ كتاب يا رساله اى به عربى ننوشت. يك تصحيحى از «التحصيل» بهمنيار دارد كه به عربى است و يكى دو مقاله عربى هم شايد نوشته باشد. تمام كارهايش به زبان فارسى است. اين نكته نشان مى دهد كه فارسى هم ظرفيت بيان فلسفى دارد. اگر بخواهند به اين زبان فلسفه بنويسند مى شود اين كار را كرد. نكته دوم در مورد مطهرى اينكه ترازش به لحاظ فقهى و فلسفى، تراز آيت الله منتظرى بود، با هم همكلاس و همشاگردى و در بسيارى از مسائل با هم بودند. او در حوزه ماند و اين ديگرى به دانشگاه رفت.
•منظورتان اين است كه با هم هم درس بودند ديگر.
مى دانيد در حوزه خيلى بحث همسنى مطرح نيست، همدوره اى مطرح است. اينها با هم آقاى خمينى را كشف مى كنند. وقتى من پاى صحبت آقاى منتظرى مى نشينم ياد مى كند كه چگونه با يكديگر سال ها در يك حجره بودند و بعد هم با همديگر رفتند «حاج آقا روح الله» را «پيدا» كردند. آن زمان كسى او را نمى شناخت. ايشان يك درس خارج اصول با او داشتند كه پنج نفره بوده: حسينعلى منتظرى بوده، مرتضى مطهرى، مهدى حائرى يزدى و دو نفر ديگر كه من الان در ذهنم نيست. بعد اولين دوره اصولى است كه او گفته: «حاج آقا روح الله» قبل از آن عرفان مى گفته و فلسفه مى گفته. اينها احساس مى كنند كه او توان اصول گفتن هم دارد و او را وارد اين حوزه مى كنند و بعد دوره بعدى تازه مى فهمند كه اين استاد اصول هم مى داند و «آقا»كشف مى شوند و بعد در مسجد سلماسى درس رسمى اصولش آغاز مى شود. يعنى اين دو نفر به خصوص در خيلى از مراحل با هم بوده اند. در سرگذشت هردوشان هم اين مطلب پيدا مى شود. بعد علامه طباطبايى هم كسى بوده كه اين دو نفر با هم در جلسه درس خصوصى اش شركت مى كردند. تمام مراحل را طى كردند:  الهيات شفا، اسفار و... الان ويژگى اى كه آقاى منتظرى هم در بيانش هست و در درس هاى منظومه اش هم مشخص است ساده كردن مطالب غامض عقلى است، چه در فلسفه و چه در اصول. عين اين ويژگى را آقاى مطهرى هم داشت. هر دو درس آقاى بروجردى مى رفتند. سه نفر از طلاب فاضل آن روزگار بودند كه مطالعه شان را با هم مى كردند: فقه را نزد آقاى بروجردى مى خواندند، اصول را پيش آقاى خمينى خصوصى رفته بودند و فلسفه و عرفان را پيش آقاى طباطبايى مى خواندند. استادهاى خوبى مى بينند. بعد مطهرى به اين نتيجه مى رسد كه به تهران بيايد و به دانشگاه بپيوندد. به هر دليلى (كه احتمالاً يكى اش فقر بوده است) آمدن به تهران او را با يك سرى مسائل جديد مواجه مى كند.
•آيا گمان نمى كنيد يكى از دلايل اصلى تفاوت مطهرى با همتايانش همين سفر خواسته يا ناخواسته اش به تهران و مواجه شدن با مسائل جديد باشد؟
من به نظرم اگر مطهرى به تهران نمى آمد شايد اين مسائل برايش مطرح نمى شد، محيط خيلى موثر است. احساس مى كند كه دنياى تازه  اى است، و زبان تازه اى مى طلبد. آن زمان اوج تفكر غيراسلامى در ايران است. متشكل ترين انديشه هم متعلق به حزب توده است و تبليغات حزبى جدى ماترياليسم ديالكتيك. كتاب هاشان منتشر مى شود و هيچ مطلبى هم در مقابل اينها در آن روز وجود ندارد.
«اصول فلسفه و روش رئاليسم» علامه طباطبايى اصول اولين كوشش عكس العملى در مقابل اين مسئله است. مطهرى با اينكه كتاب، كتاب فارسى و ساده اى هم هست احساس مى كند كه نياز به شرح دارد و شروع به شرح آن مى كند. فى الواقع بروز فلسفى مطهرى با پاورقى هايش بر «اصول فلسفه» آغاز مى شود. من فكر مى كنم اصول فلسفه يك نقطه عطف در فلسفه به زبان فارسى است. منظورم اين نيست كه اين كتاب خيلى كتاب بزرگى است در تفكر فلسفى و يك نقطه عطف است اما در اينكه فلسفه را به ميان مردم ببرد و آن را از مكان خواص خارج بكند و به امرى عمومى تبديل بكند مهم بوده است. الان در غرب هم بحث فلسفه عمومى داريم و هم بحث هاى كاملاً تخصصى داريم. فلسفه تا آن زمان يك بحث كاملاً تخصصى بود. براى اولين بار بود كه با تيراژى كه همان زمان هم بالا به حساب مى آمد كتابى فلسفى منتشر شد. البته كسان ديگرى هم چنين كوشش هايى كردند اما غالباً كارشان قوت نداشت. اين كار در نوع خودش حاوى نوآورى هايى بود. اولين بار بود كه مباحث معرفت شناسى به زبان فارسى و در بين كسانى كه به فلسفه اسلامى آشنا بودند مطرح مى شد. قبل از آن بحث وجود عاقل و معقول و مباحث نفس بود. حالا رسيده بود به بحث كثرت در اعتبارات و ادراكات اعتبارى؛ ارزش ادراكات. اينها انصافاً قبلاً هيچ كدام به صورت «مسئله» در فلسفه اسلامى مطرح نبودند.
بله اين ها در فلسفه هاى ديگر مطرح شده و بى شك آشنايى مطهرى و طباطبايى با آنها باعث طرحش شده.
•شايد اصلاً دليل اين موضوع هم مواجه شدن كسى مانند طباطبايى و مطهرى با فلسفه هاى جديد بوده. چون «مسئله» كاملاً در بسترهاى اجتماعى شكل مى گيرد. احتمالاً يعنى مواجهه اينها با مسئله معرفت شناسى _ به عنوان يك موضوع فى حدنفسه _ تحت تاثير اثراتى بوده كه جبهه مقابل بر آنها گذاشته. چون اگر قرار بود زودتر اين اتفاق بيفتد، مى افتاد.
اصول فلسفه يك عكس العمل بسيار مناسب است براى دوره خودش. از آثار فارسى قبلى كه بخواهم اشاره كنم كه فلسفى بوده اند شايد قديمى ترينش دانشنامه علايى ابن سينا باشد. بعد رسائل فارسى سهروردى است، دره التاج قطب الدين است. بعد اخلاق ناصرى است تا اين اواخر ما مى رسيم به «بدايع الحكم» آقاعلى مدرس تهرانى فرزند ملا عبدالله زنوزى. با اين كه آقاعلى با كنت دوگوبينو آشناست و دوگوبينو هم مى گويد كه او رساله دكارت را مى شناسد و از من درباره هگل مى پرسد و كانت را مى شناسد، اما يك كلمه كه دلالت بر شناخت آقاعلى بر يك نفر از فلاسفه غربى بكند من در بهايش نيافتم. با اينكه بديع الملك ميرزا از او مى پرسد كه اين چند تا فيلسوف مطرح هستند و اين حرف ها را هم زده اند ولى در پاسخ به هيچ وجه چيزى نمى بينيم كه دلالت بر شناسايى او بكند. اما «اصول فلسفه» شايد اولين كتاب فلسفى اسلامى به زبان فارسى است كه كوشش مى كند از مبانى فلسفى خودش دفاع كند...
•البته با آگاهى نسبت به غرب...
بله، يك سرى مسائل تازه اى هم مطرح مى كند، اطلاعاتش هم از فلسفه غرب اطلاعات دست اولى نيست، ادعايى هم در اين حوزه ندارد. اطلاعاتش در سطح كتاب سير حكمت در اروپا است و چند ترجمه اى كه از امثال حميد عنايت و منوچهر بزرگمهر و ديگران.
•و شايد تقى ارانى...
... از تقى ارانى هم اسم مى برد. اما همين ها را خوب فهميده با اينكه منابعش بسيار محدود است اما نشان مى دهد كه فهم فلسفى بالايى دارد و از همين منابع درست توانسته  استخراج كند. البته اين كه مى گويم درست به اين معنا نيست كه همه مطالب اين كتاب (اصول فلسفه) قابل دفاع است. براى نمونه بحث «فلسفه و سفسطه» را در همان اولين مقاله با رئاليسم و ايده آليسم مطابقت مى دهد. ببينيد اگر ما امروز بخواهيم سفسطه را با ايده آليسم يكسان كنيم نشان مى دهد كه چقدر ما مشكل داريم.
•من هم اتفاقاً مى خواهم روى همين نكته حرف بزنم و باز هم روى عكس العملى بودن كتاب تاكيد كنم. اصلاً دليل اين كه فلسفه و سفسطه را با معيار رئاليسم و ايده آليسم جدا مى كنند مبتنى بر همان معيارى است كه در آن زمان در بخشى از حوزه انديشه چپ به وجود آمده بود. ايده آليسم به معناى افلاطونى يا هگلى اصلاً مورد نظر اين دو نويسنده نبود و انتخاب عنوان «روش رئاليسم» عليه آن ايده آليسمى بود كه معنايش با سفسطه _ در همان خاستگاه چپ _ معادل مى شد. و اين خودش تاييدى بر اين است كه اين كتاب در عكس العمل به اردوگاه چپ نگاشته شده.
اين كتاب با اينكه انگيزه اش عكس العمل است اما كوشش مى كند يك رنگ ايجابى و يك صبغه اثباتى داشته باشد. انگيزه اش هم هيچ مهم نيست كه براى چه نوشته شده است.
•نه، منظور من خاستگاه اجتماعى آن است.
نقاط قوتى دارد نقاط ضعفى هم دارد. همين كه فيلسوف ما ايده آليسم را كه بسيارى از فيلسوفان مهم مدرن به آن شناخته مى شوند به سفسطه تعبير مى كند نشان مى دهد كه دركش خيلى عميق نيست. اما اگر به شكل «نسبى» بسنجيمش نقاط قوتى دارد. يعنى آن را با كوشش هاى ديگر فلسفه مقايسه كنيم؛ مثلاً مطهرى را با سيد جلال الدين آشتيانى بسنجيم مشخص است كه آشتيانى هيچ كلمه تازه اى در آثارش جز شرح و حاشيه بر كارهاى ملاصدرا و برخى عرفا مشاهده نمى شود. اما مطهرى كمتر از آشتيانى فلسفه و عرفان اسلامى را نمى شناسد؛ اگر نگوييم كه بيشتر مى شناسد. با همه اينها توانست براى حل برخى مشكلات عقلى معاصر قدم هايى بردارد و همين است كه مطهرى را شاخص مى كند.
•پس حالا مى توانيم اين ويژگى ها را دسته بندى كنيم.
يكى به فارسى نوشتن،  يكى ساده نوشتن و عمومى كردن فلسفه و به تبع استادش طباطبايى طرح برخى مسائل تازه در حوزه فلسفى ايران. نمى گويم تازه به طور كلى چون خود مطهرى يك تقسيم بندى دارد كه خوب است خودش را هم در همين تقسيم بندى بسنجيم. مى گويد فلاسفه برخى شان صاحب مكتب هستند؛ برخى مبتكر يك يا چند مسئله فلسفى هستند، برخى نه مكتب تازه ارائه كرده اند نه مسئله تازه اى- اينها صرفاً چند تقرير تازه آورده اند. برخى هم كه اكثريت فلاسفه باشند صرفاً ناقل فلسفه هستند، كوشش مى كنند فلسفه را از نسلى به نسل بعدى منتقل كنند. بعد هم مى گويد در صاحب مكتب ها سه چهار فيلسوف شايد در حوزه فلسفه اسلامى بيشتر نداشته باشيم: فارابى، ابن سينا، سهروردى، ملاصدرا.
در رده دوم آنهايى كه مسئله تازه درست كردند هم چند نفرى بيشتر نيستند: ميرداماد، خواجه نصير، قطب الدين شيرازى و... ولى تقريرهاى تازه شايد بتوانيم چند فيلسوف را ذكر كنيم. امثال آقاعلى مدرس شايد در اين رده قرار بگيرند و ناقلان هم بيش از شايد نودوپنج درصد را تشكيل بدهند. ناقل فلسفه كسى است كه فلسفه را مى فهمد و مروج است و آموزش مى دهد و انتقال مى دهد. بايد بگوييم بسيارى از كسانى كه ما در زمان خودمان آنها را فيلسوف مى دانيم در دسته چهارم هستند.
شايد مطهرى بين رده سوم و چهارم در حال نوسان باشد. در برخى مسائل تحقيق هاى تازه اى دارد.
•در اين بحث تحقيق هاى تازه، سهم مطهرى در كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» چيست؟
مطهرى ظاهراً پاورقى هايى به كتاب نوشته اما اگر مثلاً دانشجويان پاورقى ها را نخوانند همان مباحث علامه  طباطبايى كه خودش از ساده نويسان بوده را نمى توانند بفهمند... علامه طباطبايى كوتاه و موجز مى نويسد...
•مى خواهم بدانم كه نقش مطهرى در اين كتاب صرفاً بسط دادن حرف هاى علامه است يا اين كه ما در اين پاورقى ها مى توانيم تقريرهاى جديدى پيدا كنيم؟
در آن جلدهايى كه در زمان حياتش منتشر شد به نظرم مطهرى شارح بسيار تيزهوشى است ولى چندان از متن فراتر نمى رود. اختلاف نظر قابل توجهى هم بين شارح و ماتن مشاهده نمى شود. يك جلدش هست كه در زمان مطهرى منتشر نشد و آن پاورقى ها به بحث قوه و فعل مربوط مى شود. اينجا اختلاف نظر است. بعد از شهادتش  يادداشت هاى كوتاهى از مطهرى منتشر شد كه من در رساله فوق ليسانسم به بسيارى از آنها استناد كردم. آنجا بين طباطبايى و مطهرى اختلاف نظر مشاهده مى شود. اتفاقاً همين بحث هايى است كه حول و حوش حركت جوهرى و مباحثى در آن زمينه مطرح مى شود. اينها هم متاسفانه بررسى نشده كه خود طباطبايى تفاوت منظرش با ملاصدرا چيست؟ اصلاً سئوال بالاتر؛ طباطبايى چه آراى تازه اى در حوزه فلسفه مطرح كرده است؟
اگر آموزش ما آموزش تاريخى بود و بعضى اقوال را در تاريخ خودش و در مقايسه با اقوال ديگر مى خوانديم مى توانستيم بگوييم كه طباطبايى اين كلمه را به فلسفه اضافه كرد و مطهرى اين تقرير تازه را.
اما امروز وقتى شما مى خواهيد مسائل فلسفه اسلامى را بررسى كنيد مى بينيد كه گويى از ابتدا همه يك حرف مى زده اند. يك مثال ساده اش: فكر مى كنيد اگر ملاصدرا گفته اصالت باوجود است از روز اول اين مسئله همين گونه بوده؟ ابن سينا هم از اول اصالت وجودى بوده، سهروردى هم از اول اصالت ماهيتى.
اصلاً فكر نمى كنيد اين مسئله كه مثلاً مطهرى به آن اشاره كرده، شناسنامه اش اصولاً به قرن دهم هجرى برمى گردد و قبل از قرن دهم اصلاً مسئله مطرح نبوده كه حالا موافق و مخالف مطرح باشد. يكى از نكاتى كه به نظرم مطهرى بر گردن آموزش فلسفه ما حق دارد اين تاريخى ديدن مسائل است. اين را از آقاى بروجردى تعليم گرفته. آقاى منتظرى در فقه از آقاى بروجردى نقل مى كند كه نوآورى هايى در فقه داشت و اين هم متاسفانه كم تر مورد توجه بوده است. هر مسئله اى را كه مى خواسته مطرح كند اول شناسنامه آن را مى گفته كه اين مسئله در چه تاريخى و توسط كدام فقيه در حوزه فقه اولين بار مطرح شد و فقهاى بعدى چه نكاتى بر آن افزودند. همين روش را مطهرى وارد فلسفه مى كند. چند مقاله كوتاه نوشته درباره «وجود ذهنى»، درباره «اصالت وجود»، درباره «تشكيك وجود» كه همين شيوه را به كار برده و واقعاً باعث شده در آموزش فلسفه قدمى برداشته شود. يعنى همين كه به سادگى بگويد كه بحث از اصالت وجود بحثى است كه به قرن ۱۱ برمى گردد و قبلاً مطرح نبوده است.
•براى همين است كه وقتى مى گوييم ابن سينا اصالت وجودى است بايد برويم و براى اين حرف شاهد و بينه پيدا كنيم وگرنه او هيچ وقت در اين مورد حرفى نزده.
اصلاً در اين زمينه حرفى نزده، جالب اين است كه حائرى سمنانى كتابى مى نويسد و اثبات مى كند كه ابن سينا اصالت ماهوى است و ژيلسون هم او را مايل به همين نكته مى داند.
مى گويد اگر بخواهيم مباحث را دنبال كنيم، آن تاريخ، دورانى است كه «ماهيت» بر ذهن بشرى غلبه دارد.
اعتبارى كه در كتاب هاى ژيلسون به وجود و ماهيت هست به همين نكته مى رسد كه حائرى سمنانى جداگانه و از يك وادى ديگر به آن رسيده بود. و اين درست خلاف برداشت ملاصدرا از ابن سينا است. به هر حال اين هم يكى از نوآورى هاى مطهرى است كه بسيار كار ارزنده اى است.
همين كه بگويد وجود ذهنى از قرن ششم هجرى مطرح شده و اولين بار فخر رازى و خواجه نصير هستند كه مطرحش مى كنند. تا پيش از آن اين اصطلاح را داشته ايم اما بحث مستقل وجود ذهنى را نداشته ايم.
•اصطلاحش را داريم يعنى چه؟ بالاخره همين اصطلاح دليل توجه به آن است.
يعنى اين اصطلاح به كار رفته اما هرگز به عنوان مسئله مستقل فلسفى مطرح نشده كه فروعى بر آن مترتب شود و برايش نتايجى ذكر كنند. اولين بار در «مباحث مشرقيه» فخر رازى است كه يك فصل جداگانه به اين بحث اختصاص مى يابد. مثل بحث ولايت فقيه كه مى گوييم اولين بار نراقى به عنوان يك بحث مستقل مطرح كرد، اينجا هم همين طور است.
اصلاً بحث موضوعى طرح كردن مسائل كارى بوده كه تا پيش از مطهرى رواج نداشت. مطهرى شروع كرد به اين كه مسئله به مسئله بررسى كند، تاريخى ببيند و بعد سير تطور هر مسئله را پيدا كند و نشان دهد كه تلقى امروز ما لزوماً تلقى هزار سال پيش نيست. خصوصاً نشان داده كه كدام مسائل فلسفى مثلاً از اصل ريشه يونانى داشته اند يا از ابتكارات خود فلاسفه اسلامى بوده اند. مى دانيد كه علامه يك جمله دارد مى گويد كه علماى اسلام مسائل فلسفى را از دويست به هفتصد مسئله رساندند؛ يك چنين عددى. هيچ وقت هم نمى گويد كه كدام هفتصد مسئله. مطهرى شروع به گفتن يك يك اين مسائل كرد ولى عمرش كفاف نداد. علامه هم معمولاً آدمى اهل مبالغه نبود. اگر اين تعداد مسئله را فلاسفه ما اضافه كرده باشند كار بسيار بزرگى است. لذا شيوه تاريخى ديدن از كار هاى مطهرى بود. مطهرى يك كار حاشيه اى هم كرده كه كار ارزشمندى است: يعنى نشان دادن طبقات فقها. در اين كار البته شيوه اش شيوه آقاى بروجردى است اما همين را در مورد فلاسفه اولين بار خود مطهرى است كه پياده مى كند. يعنى سير آموزش سينه  به سينه از استاد به شاگرد را تا استاد خودش استخراج مى كند. اين شايد پيش پا افتاده به نظر برسد ولى ما در فرهنگمان هيچ تاريخ «فلاسفه» اى هم نداريم چه برسد به تاريخ فلسفه. تاريخ فلاسفه مان اين بوده كه مى آمدند برحسب حروف ابجد اسم فيلسوف را با اسم كتاب هايش و... مى نوشتند و والسلام. حتى آراى  آنها هم چندان مهم نبود. اولين تاريخ فلاسفه در قالب استاد شاگردى، كارى بود كه مطهرى در كتاب «خدمات متقابل ايران و اسلام» مطرح كرد. ابتكار ديگر مطهرى اين بود كه در حوزه شرح نويسى كار تازه اى كرد كه الان بر تمام كار هاى ديگران سايه انداخته است. البته چيز ديگرى هم كه در اختيار مطهرى بود و قبل از او نبود «نوار» بود. نوار ضبط صوت، هم در انقلاب ما خيلى نقش داشته و هم در آموزش فلسفه ما! اولين بار بود كه توانستند درس يك استاد را ضبط كنند، پياده كنند و شايد الان هفتاد درصد كتاب هاى آقاى مطهرى در حوزه فلسفه وامدار نوار است. اگر نوار ضبط صوت نمى بود ما الان اينها را نداشتيم. درس هاى منظومه او را ضبط كردند و شرح مبسوط را كه قصد متفاوتى دارد. درس هاى اسفارش را هم ضبط كردند و منتشر شده. همه اينها چند جلد كتاب را تشكيل مى دهد. اين كتاب ها بعد از حدود بيست تا سى سال به علت كم كارى ديگر اساتيد هنوز كتاب هاى درسى محسوب مى شوند. نمى گويم بهترين كتاب هاى فلسفه، اما بهترين كتاب هاى آموزشى فلسفه به حساب مى آيند و در لابه لاى آنها مطالب ارزنده اى هم پيدا مى شود.
بعد از آن مى بينيم اساتيد معاصر مثل آقاى جوادى آملى يا حتى آقاى مصباح يزدى شروع مى كنند به فارسى نوشتن و از حوزه عربى نويسى بيرون مى آيند.
ولى حتى وقتى كار مطهرى را با استادانى كه بعد از او نوشته اند مقايسه مى كنيم مى بينيم كه گويى او بيش از ديگران مشكلات عقلانى معاصر را لمس كرده است و لذا براى پاسخ گويى آنها كوشش مى كرد؛ نمى گويم كه لزوماً عزم كرده بود و پاسخ مى داد.
در اين ميان شرح مبسوط منظومه شايد اولين كوشش براى يك فلسفه تطبيقى است. اگر بخواهيم مقايسه كنيم كتاب هايى كه آن زمان به فارسى منتشر شد شايد قوى ترين اش فلسفه فلسفه هگل اثر استيس است كه مرحوم عنايت ترجمه كرده. در آن زمان حداكثر تاريخ فلسفه هاى برتراند راسل و ويل دورانت ترجمه شده بود و سير حكمت در اروپا وجود داشت.
كتاب هاى ژان پل سارتر هم آن موقع خيلى مطرح بود. آن هم مثلاً كتابى مانند «تهوع» او. در حوزه توليد منظومه اى كه در حوزه ترجمه وجود داشته باشد هم هنوز كار جدى اى صورت نگرفته بود؛ كارى با فلسفه اسلامى هم نداريم. به نظر بعد از انقلاب در حوزه ترجمه فلسفه قدم بسيار بلندى برداشته شده است. جامعه به بلوغى رسيد كه نياز به منابع جدى تر فلسفه داشت. مطهرى با همان منابع محدود فارسى آن زمان اين كار را كرد. در آن كلاس ها چند نفر شركت مى كردند. امثال منوچهر بزرگمهر كه هم فلسفه مى فهميد و هم از صحبت هاى مطهرى ملول نمى شد و اين خيلى جالب بود. يعنى مطهرى توانسته بود معاصران اهل فلسفه خودش را به جدى بودن فلسفه اسلامى قانع كند.
•شما در مورد سيد جلال  آشتيانى جايى گفتيد حضور سيدجلال در دانشگاه هيچ تاثيرى در روش تدريس او نداشت و او همان روش حوزوى را در دانشگاه ادامه داد. وضعيت مطهرى در اين خصوص چگونه بود؟
مطهرى هم دانشگاه را متحول كرد و هم خود در دانشگاه متحول شد. هيچ كس حتى در آن دوران به هيچ وجه نمى توانست مطهرى را ناديده بگيرد و اين نكته بسيار قابل توجهى است. مطهرى آموخته بود كه چگونه به زبان فارسى و براساس نياز مخاطبانش سخن بگويد و اين اتفاق بزرگى بود. به همين خاطر هم فكر مى كنم بزرگ ترين جفا به مطهرى اين است كه متوليان انتشار آثارش هنوز مجموعه آثار او را كامل نكرده اند. اگر قرار است مطهرى را بزرگ بداريم بايد نقدش كنيم و مهم ترين ابزار اين نقد وجود مجموعه آثار اوست. كارى كه براى شريعتى در زمان بسيار كوتاه ترى انجام شد و كاش اين جفا به مطهرى نمى شد.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 22:1  توسط رضا  | 

محافظه كارى مدرن
محمد قوچانى
110430.jpg
نيم نگاه
اصلاح دين = اصلاح حوزه
اصلاح طلبى مطهرى در يك حركت دايره وار پس از مدتى به همان نقطه آغازين حركت او رسيد. مطهرى كه از اصلاح حوزه به اصلاح دين رسيد وقتى دريافت اصلاح دين ممكن است به انحراف آن منجر شود به اصلاح حوزه و تلاش براى دردست  گرفتن پرچم اصلاح طلبى دينى از سوى حوزويان رسيد.


شايد اين پرسش پيش پا افتاده به نظر آيد كه «اگر مرتضى مطهرى در عهد و عصر ما زنده مى ماند اصلاح طلب مى شد يا محافظه كار؟»؛ اما پاسخ دادن به اين پرسش درواقع نسبت ميان ما و مطهرى را روشن مى سازد و بى توجه به پيچيده انديشانى كه معتقدند چنين گزينه هايى گوياى گذشتگان ما نيست يا اغراق گرايانى كه گمان مى كنند افرادى چونان مطهرى مى توانستند يك تنه مسير تاريخ را عوض كنند و گزينه هايى فراخ تر را در اختيار ما قرار دهند، بايد اذعان كرد نه مطهرى راهى متفاوت از آنچه امروز ما طى مى كنيم داشت و نه ما هنوز از عهده پاسخگويى به پرسش هايى كه او در طرح آنها نقش داشت برآمده ايم. از سوى ديگر نقش مرتضى مطهرى در شكل گيرى مبانى جمهورى اسلامى چندان زياد است كه شكاف ها و چالش هاى كنونى (در حوزه سياست و ديانت) را بدون رجوع به او نمى توان شناخت. بنابراين جست وجوى نسبت مرتضى مطهرى و عصر ما امرى سرگرم كننده و تلاشى بيهوده نيست بلكه به يك معنا كليد ورود به مباحثه هاى معاصر است.
از مطهرى دو چهره و تابلوى فكرى در دست است: يك تابلو در دست اصلاح طلبان دينى است. كسانى كه روزگارى طولانى زير عكس مطهرى نشستند و عكس هاى يادگارى گرفتند. مى دانيم كه مطهرى در ميان روحانيان معاصر از زمره افراد متفاوتى بود كه بيش از حوزويان با دانشگاهيان رابطه داشت. آخرين خانه اى كه او از آن خارج شد منزل دكتر يدالله سحابى بود. از سال ۱۳۳۱ تا سال ۱۳۵۸ در تهران به سر برد و بيش از آنكه به عنوان مدرس حوزه علميه قم شناخته شود، استاد تمام وقت دانشگاه تهران بود. مطهرى پيش از دانشگاهى شدن مدت  زمان كوتاهى را در حوزه علميه مشهد (۱۶ _ ۱۳۱۰) سپرى كرد و آنگاه مدت بيشترى را در حوزه علميه قم (۳۱ _ ۱۳۱۶) به عنوان يك طلبه علوم دينى نزد استادانى مانند آيت الله بروجردى، آيت الله امام خمينى و علامه طباطبايى تحصيل كرد اما دوره درخشان حيات فكرى مطهرى در دوره پايتخت نشينى او بوده است. درباره علل مهاجرت وى از قم به تهران روايت هاى مختلفى در دست است. يكى از مشهورترين آنها حكايت از آن دارد كه ميان شاگرد و استاد؛ آيت الله مطهرى و آيت الله بروجردى فاصله و گلايه رخ داده بود. مرحوم بروجردى با وجود همه روشن انديشى هاى خويش در برابر پاره اى اصلاحات در حوزه علميه قم بدگمان بود. مخالفت ايشان با تحصيل دانشگاهى، تدريس فلسفه و فعاليت سياسى طلاب در مجموع تصادم هايى را با دو استاد حوزه و آموزگار مطهرى (يعنى آيت الله خمينى و علامه طباطبايى) فراهم آورد كه عواقب آن به آيت الله مطهرى هم رسيد. مرحوم بروجردى البته در مخالفت با اين موارد هريك استدلال و مبنايى داشت كه گذر زمان زاويه نگاه ايشان را نه از منظر جمود كه از منظر استقلال حوزه ثابت كرد اما در آن زمان نتيجه كار، دور شدن علامه طباطبايى از نهاد مرجعيت، سكوت اختيار كردن آيت الله خمينى و هجرت آيت الله مطهرى از قم بود. مطهرى هم مانند علامه طباطبايى اهل فلسفه و حكمت بود و هم مانند آيت الله خمينى اهل مبارزه و سياست و بر آن دو چيزى هم افزود و آن ورود به محيط دانشگاه بود. دانشگاهى كه رضاخان پهلوى براى مقابله با نهاد سنتى  آموزش يعنى حوزه ساخته بود اكنون پذيراى مردى معمم و دانش آموخته در همان نهاد سنتى بود. مرحوم مطهرى همچنين پاره اى آداب مرسوم حوزويان را كنار نهاد و همچون يك دانشگاهى زندگى كرد. خانه اى در قلهك تهران (منطقه اى خوش آب و هوا) اختيار كرد و از اتومبيل براى عبور و مرور استفاده كرد و با افراد «فكل  كراواتى» رفت و آمد كرد. مهدى بازرگان، يدالله سحابى و على شريعتى از مشهورترين دوستان مدرن مطهرى بودند. مطهرى طى اقامت خود در تهران بيش از پيش چهره يك استاد دانشگاه را به خود مى گرفت. به نهادهاى مدنى مدرن (مانند انجمن هاى دانشجويى، پزشكى و مهندسى) مى رفت. بر بالاى منابرى كه براى او تدارك مى ديدند به جاى مرثيه و مدحيه، خطبه و خطابه مى خواند و سخنرانى علمى مى كرد. در حوزه هاى علميه، طلاب دين يا مبلغ مى شوند يا مدرس يا مرجع تقليد. رسيدن به درجه مرجعيت آرزوى هر طلبه هوشمندى است و مبلغ دين شدن كف آمال يك طلبه را تشكيل مى دهد اما مطهرى هرگز در روياى مرجعيت فرو نرفت. پيش از او هم، علامه طباطبايى ترجيح داده بود استعداد و توان خود را مصروف فلسفه كند تا فقه، همچنان كه آيت الله خمينى اگر با محدوديت در تدريس فلسفه مواجه نمى شد شايد به راهى ديگر مى رفت اما مطهرى با همه توان اجتهادى و فقهى خويش نه فقط مدرس فلسفه كه محقق و مبلغ دين شد؛ به ساده كردن پرسش هاى دينى پرداخت و سعى كرد پاسخ هايى صريح و صحيح به آنها بدهد. اولين اين پرسش ها درباره نظام آموزشى حوزه هاى علميه بود. مطهرى اولين و شايد مهم ترين حوزوى همه تاريخ حوزه است كه از در نقد نهاد حوزه مى آيد تا جايى كه آن را «يك درخت آفت زده» (پيرامون انقلاب اسلامى، ،۱۳۶۱ ص ۱۴۶) مى خواند و خواستار شناسايى و حل مشكل اصلى سازمان روحانيت مى شود. هنگامى كه رئيس حوزه علميه قم آيت الله بروجردى درگذشت؛ استاد مطهرى به همراه علامه طباطبايى، مهندس بازرگان، آيت الله بهشتى، آيت الله طالقانى و گروهى ديگر از دينداران روشن انديش با نگارش و تدوين كتاب «مرجعيت و روحانيت» خواستار اصلاح نهاد حوزه شدند و نقد را از درون خويش آغاز كردند. بدين ترتيب اگر قرار بر آن باشد كه مارتين لوترى براى اسلام پيدا شود آن لوتر، مطهرى است. مطهرى نيز مانند لوتر از درون حوزه برخاسته بود و به نقد روحانيت پرداخت. عمده ترين نقدهاى مرحوم مطهرى بر حوزه هاى علميه ارتزاق آنان از راه دين، عوام زدگى روحانيت، عدم تعبيه نهادهايى كه ورود طلاب را به حوزه ها كنترل كنند و تورم علم فقه و اصول است. مسائلى كه تاكنون چنين به صراحت توسط هيچ روشنفكرى بيان نشده و بيان ناتمام برخى از آنها از سوى يكى از اصلاح طلبان دينى (عبدالكريم سروش) به بدترين نتيجه گيرى ممكن (بستن باب بحث) منتهى شد. آيت الله مطهرى در سال هاى بعد به اجتهاداتى كامل در مفاهيمى مانند حجاب، عدالت، كار، ربا، آيين هاى عزادارى، مليت و... دست زد كه هنوز در نوع خود بكر و بى نظير است. او به صراحت گفت كه عدالت معيار ديانت است نه برعكس، يعنى دين بايد عادلانه باشد نه عدالت، دينى. همچنين مطهرى محور نگاه، اقتصادى اسلام را از مالكيت به كار منتقل كرد و درباره ربا به گشودن باب تازه اى همت گمارد كه نگاه بدبينانه سنتى به بانكدارى مدرن را منتفى اعلام مى كرد. مطهرى همچنين اين شجاعت را داشت كه افراط در عزادارى و نسبت دادن امور غلوآميز به امامان شيعه را نقد كند (امرى كه حتى آيت الله بروجردى در آن ناموفق بود)، اهل سنت را نه تنها به رسميت بشناسد بلكه خواستار پيوند برادرى با آنان شود و در مقابل كسانى كه اهل كتاب را به اهل سنت ترجيح مى دادند از اهميت امر فلسطين سخن بگويد. او ابا نداشت كه خواستار شناسايى شمر امروز شود و بگويد سنت هاى ظلم ستيزانه شيعه در زمان متوقف نمى شود بلكه مى توان موشه  دايان را امروز بدل از يزيد گرفت. مرحوم مطهرى همچنين اولين روحانى شيعه بود كه مفهوم مدرن ملت را از مفهوم سنتى آن جدا كرد؛ در گذشته دو ملت بيشتر وجود نداشتند ملت اسلام و ملت كفر اما مطهرى درباره ملت ايران سخن گفت كه مفهومى اخص از ملت اسلام بود همچنان كه مطهرى باب فلسفه تاريخ و فلسفه سياسى را در حوزه باز كرد و اولين كتاب ها را در اين باره نوشت.
اين چهره از مطهرى چهره اى اصلاح طلب است. مطهرى تقريباً تمام سال هاى بارورى حيات فكرى خود را در قالب اين نقش ايفا كرده است. كار او بدان جا رسيد كه به عمومى ترين حوزه هاى زندگى شهرى مدرن وارد شد. تجربه هايى از ژورناليسم و داستان نويسى در مجموعه مقالاتى كه او براى مجله زن روز درباره حجاب نوشت يا مجموعه داستان هايى كه در قالب داستان راستان به نگارش درآورد از زمره فهم عميق او براى تحت تاثير قرار دادن طبقه متوسط جديدى بود كه او نمايندگانش را در دانشگاه ها ديده بود. مطهرى درك كرده بود كه با زبان غامض حوزه ها (كه در آن شمار واژگان فارسى اندك بود) و در قالب مباحث شاذ فقهى و اصولى نمى توان با جوانان طبقه متوسط ارتباط برقرار كرد. دغدغه او براى تداوم اين ارتباط تا زمان انقلاب اسلامى ايران پابرجا بود. مطهرى يكى از اولين كسانى بود كه فهميد ادغام دو مفهوم حكومت اسلامى و حكومت روحانى ممكن است پيروزى انقلاب اسلامى را در معرض ترديد هاى جدى قرار دهد، بنابراين به شبهه زدايى از مفهوم حكومت دينى پرداخت. تلاش مطهرى براى طرح مسئله آزادى با وقوع انقلاب شدت گرفت. اگر در گذشته مسئله عدالت موضوع مكرر مقالات و گفتار هاى او بود به تدريج آزادى در آثار مطهرى چنين مقامى يافت. طرح قاعده «دموكراسى شكل است و دين محتوا» ميراث مطهرى است كه هنوز روشنفكرى دينى گامى از آن فراتر نرفته است. طرح تئورى «نظارت فقيه» به عنوان معناى اصلى «ولايت فقيه» نيز گرچه به نظر مى رسد نظريه  اى جديد است اما در واقع بازخوانى آخرين دغدغه هاى مرحوم مطهرى است. مطهرى در كنار تلاش هاى نافرجام براى طراحى يك فلسفه سياسى در سال هاى بعد نسلى از فعالان سياسى را با همين آموزه ها پرورش داد كه اكنون در عصر ما هسته مركزى اصلاح طلبان را تشكيل مى دهند. مهم ترين اين افراد عبدالكريم سروش بود. سروش تا مدت ها وارث مطهرى شمرده مى شد. چه آن زمان كه «يادنامه استاد مطهرى» را تدوين مى  كرد چه زمانى كه در سالگرد شهادت او سخنرانى مى  كرد. انقلابيان جوان هم در روزگارى كه شريعتى به دليل پاره اى رفتار هاى خارج از نظام هوادارانش مورد تاييد حاكميت نبود ترجيح مى دادند به دامان مطهرى پناه ببرند. مطهرى در اين سا ل ها البته چندان مطلوب سنت گرايان نبود اما روحانى بودنش سبب مى شد حمايت از او آسان تر از حمايت از شريعتى باشد. در عين حال روابط اخلاقى و عاطفى مرحوم مطهرى با روشنفكرانى مانند مرحوم بازرگان مانع از آن مى شد كه حتى منتقدان روحانيت فضائل مطهرى را انكار كنند. اما مطهرى نماند تا اصلاح طلبى ناتمام خويش را در كوره جان هاى پس از انقلاب اسلامى به پايان رساند. از اين زمان تابلوى ديگرى از آن مرحوم در دست ها چرخيد و بر ديوار ها نصب شد. اين تابلو در دست محافظه كاران دينى است. محافظه كارى در اينجا به معناى همه كسانى است كه سنت ها را محصول عقلانيت و تجربه نسل هاى گذشته مى دانند و هرگونه بازنگرى و تجديدنظر طلبى در آنها را منوط به مقدمات سخت گيرانه اى مى  دانند كه از عهده هر كسى برنمى آيد. مطهرى البته از جمله افرادى است كه شايستگى چنين اصلاح و بازفهمى را داشت اما محافظه كاران سعى دارند مطهرى را از زاويه مخالفت هاى او با نوگرايى هايى خارج از اصول و ضوابط سنت اسلامى بشناسند.
در صدر اين اصول سنتى دانش فلسفى مطهرى قرار داشت. مهم ترين مقياس مطهرى براى سنجش حقيقت و حقانيت انديشه ها نه دين كه «منطق» بود. مطهرى «در آشنايى با علوم اسلامى» يك مبناى ثابت براى جهانى متغير به رسميت مى شناسد و آن پذيرش بديهياتى است كه در دانش ازلى انسان به رسميت شناخته شده است. مهم ترين اين بديهيات در دستگاه فلسفى مطهرى «فطرت» است. فطرتى كه مبناى عدالت، حقوق و آزادى ها را تشكيل مى دهد. مطهرى در عين حال طى سال هاى پايانى عمر خويش درمى يافت كه انحراف  هايى از مسير نوگرايى و اصلاح طلبى دينى وجود دارد. مهم ترين اين انحراف ها رشد و نفوذ چپ گرايى اسلامى بود. مطهرى متوجه شد تفاسير عدالت خواهانه از اسلام در حال تخفيف اين دين به ايدئولوژى جمع گرايانه اى است كه در آن از وجوه فردى و معنوى اسلام خبرى نيست. مطهرى متفكرى صدرايى بود كه فلسفه، دين و عرفان را درهم مى آميخت اما در انديشه چپ اسلامى از فلسفه و عرفان خبرى نبود و به جاى آن ماترياليسم و اگزيستانسياليسم ماركس و سارتر وارد اسلام شده بود. به همين جهت مرحوم مطهرى به دفاعى همه جانبه از فرهنگ ايرانى / اسلامى برخاست. از حافظ و حلاج دفاع كرد و اين تصور كه آنان مردانى دهرى مسلك بودند و از اسلام همچون پوسته اى براى زيربناى الحادى خود استفاده مى كنند را رد كرد. مطهرى در حالى كه خطيب ختم بنيان گذاران مجاهدين خلق بود و به نشانه احترام به آنها تا مدت ها از خضاب كردن محاسنش خوددارى كرده بود و به امام خمينى تلويحاً سفارش مى كرد از اينان دفاع كند در ادامه راه دريافت كه راه مجاهدين به ماركسيسم ختم مى شود. درك جديد مطهرى او را به نقد قرائت علم گرايانه (ساينتيستى) مرحوم بازرگان و جامعه گرايانه (سوسياليستى) مرحوم شريعتى هدايت كرد و اگرچه حتى بازرگان هم او را در نقد شريعتى همراهى مى كرد اما دوگانه مطهرى/ شريعتى تضادى جدى تر را نشان مى داد. ترديدى نيست كه مطهرى فكر شريعتى را انحرافى مى دانست اما نبايد كتمان كرد رويكرد پوپوليستى و عوام گرايانه شريعتى هم او را آزار مى داد. آن زمان عصر شريعتى بود و مطهرى با همه زواياى روشن بينانه اى كه داشت در افكار عمومى مقهور شريعتى شد. شريعتى مى  توانست جوانان را هيجان زده كند، به خيابان ها بريزد و به شور و شعار وادارد اما مطهرى قصد داشت آنان را آرام سازد و به آرامش برساند. سخنان شريعتى حماسى بود و خطابه هاى مطهرى فلسفى. مطهرى سئوال مى كرد و شريعتى جواب مى داد. گرچه شريعتى درس آموخته نظام تقليد و مقلد نبود و حتى بر آن مى شوريد اما بيش از مطهرى مرجع و مفتى بود و مى توانست راه را نشان دهد. در اينجا بود كه مطهرى بيش از پيش به فكر احياى نهاد روحانيت افتاد. ارائه نظريه نظارت فقيه، جوهر واكنش او در برابر كسانى بود كه به تدريج سعى داشتند اسلام خود را از نهادهايى غير از روحانيت بگيرند. مطهرى در مرورى بر «نهضت هاى اسلامى صدساله اخير» بر اين نكته تاكيد مى كند كه رهبرى هر نهضت سياسى و فكرى در ايران «بايد» برعهده روحانيت باشد تا دچار انحراف نشود. مطهرى در اين كتاب رهبرى را اتفاقاً برعهده همان افرادى مى داند كه مورد طعن روشنفكران جديد قرار مى گيرند. «امروز هم ما به خواجه نصيرالدين ها، بوعلى سيناها، ملاصدراها، شيخ انصارى ها، شيخ بهايى ها، محقق  حلى ها و علامه حلى ها احتياج داريم اما خواجه نصيرالدين  قرن چهاردهم نه خواجه نصيرالدين  قرن هفتم.» (ص۷۴) نقدهاى مطهرى بر ماركسيسم و ماترياليسم و نيز انديشه هاى التقاطى ميان اسلام گرايى و چپ گرايى در همين دوره شكل مى گيرد.
او اولين منتقد مفهوم اسلام انقلابى است چرا كه معتقد است چنين تفسيرى از اسلام به قلب ماهيت آن منتهى مى شود. مطهرى ضمن اعتقاد به مفهوم انقلاب اسلامى از الصاق هر پيوندى به اسلام اجتهادى ابراز نارضايتى مى كند. نقدهاى مطهرى در اين زمان در عين حال رنگ و بوى آزاديخواهانه هم دارد. مطهرى از معدود مجتهدان مسلمان است كه مقالات بسيارى را در اثبات معناى آزادى و دموكراسى نوشته است. اگر از پاره اى ايرادات فلسفى به او در تمايز آزادى عقيده و آزادى انديشه بگذريم.*مطهرى حامى آزادى است. مخالفت صريح و علنى او با «حكومت روحانيت» «و اين كه روحانيون نبايد كار دولتى بپذيرند آنان بايد در كنار دولت بايستند.» (۱۴۸) از جمله درخشان ترين فصول انديشه مطهرى است.
مطهرى در اين دوره يك محافظه كار راستين است. محافظه كارى همچون آيت الله بروجردى كه با دولتى شدن، سياسى شدن، چپ گرايى و انقلابى گرى روحانيون مخالف است، از التقاط انديشه هاى اسلامى و غربى در هراس است و هنوز دانش آموختگان حوزه هاى علميه را وارثان اصلى و مفسران رسمى دين مى داند و بولفضولى ديگران را در كار دين نمى پذيرد؛ خاصه كسانى كه فلسفه نخوانده باشند، دانش آموخته غرب باشند و درس اساتيد حوزه را نديده باشند؛ يعنى همه چيزهايى كه شريعتى نماد آن بود!
•••
پيدايش مرتضى مطهرى در عصر ما محصول يك چالش درونى در حوزه هاى علميه بود. مجتهدى جوان از قم به تهران مهاجرت كرد و با به دست آوردن كرسى استادى در دانشگاه تهران، منبر مرجعيت در حوزه قم را وانهاد. مطهرى اگر در قم مانده بود فقيهى همچون هم درس و هم  بحث خويش آيت الله منتظرى مى شد و هم اكنون در رديف مراجع تقليد به شمار مى رفت اما او ترجيح داد در تهران همراه با طبقه متوسط جديد تغيير كند و به نيازهاى عصر خويش پاسخ گويد. همين موقعيت جديد اجتماعى و شهرى از مرتضى مطهرى اصلاح طلبى دينى ساخت. اصلاح طلبى مطهرى از زمانى آغاز شد كه او دريافت نظام سنتى توليد دانش در ايران پاسخگوى نيازهاى عصر جديد نيست. مدرنيزه شدن اين نظام البته به معناى افزايش سطح تكنولوژى مورد استفاده در نظام آموزشى حوزه نبود بلكه مطهرى معتقد به طرح نظريه هاى تازه برمبناى دستگاه سنتى بود. مطهرى دريافت پاره اى علوم و دانش هاى مدرن اصولاً در حوزه هاى علميه ما همتا و همانندى ندارد. با وجود اين اصلاح طلبى مطهرى در يك حركت دايره وار پس از مدتى به همان نقطه آغازين حركت او رسيد. مطهرى كه از اصلاح حوزه به اصلاح دين رسيد وقتى دريافت اصلاح دين ممكن است به انحراف آن منجر شود به اصلاح حوزه و تلاش براى دردست  گرفتن پرچم اصلاح طلبى دينى از سوى حوزويان رسيد. مطهرى در برابر ارتجاع همان واكنشى را نشان مى داد كه روشنفكران انجام مى دهند و در برابر نوگرايى به روشى پناه برد كه محافظه كاران. او همچون محبوب تاريخى خود ملاصدرا در پى جمع عقل و دين و ايجاد عقل دينى بود. پروژه اى كه به يك ميزان در برابر نوگرايى محافظه كارانه و در برابر سنت گرايى نوگرايانه است. مطهرى يك محافظه كار مدرن بود.
پى نوشت:
* به گفت و گوى شرق با على لاريجانى در همين يادنامه رجوع كنيد.
 
۱۰ مطلب زیر همگی از روزنامه شرق
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:59  توسط رضا  | 

گزارشى از كتاب هاى استاد مطهرى
حركت
در واقعيت عصر
مريم صادقى بهمنى
110424.jpg
«اين بنده از حدود بيست سال پيش [۱۳۳۲ ش] كه قلم به دست گرفته مقاله يا كتاب نوشته ام، تنها چيزى كه در همه نوشته هايم آن را هدف قرار داده ام حل مشكلات و پاسخگويى به سئوالات است كه در زمينه مسائل اسلامى در عصر ما مطرح است.» اين گفته مرحوم مطهرى بيانگر آن چيزى است كه به او قدر و منزلت خاص بخشيد. عالم اسلامى بايد بداند كه درد چيست و درمان كدام است و نيازها و ضرورت هاى جامعه چيستند. فيضيه و حوزه هاى علميه را شايسته نيست خاموش نشينند و شاهد فقر مادى و معنوى امت اسلامى باشند. مرحوم مطهرى روحانى درد آشنا و مسئوليت شناس دوران خويش بود. همين ويژگى او موجب شد كه در ميان شاگردان علامه طباطبايى از شكوه و شوكتى خاص برخوردار شود. گستردگى فكر، درك زمانى، شناخت مسائل، توجه به واقعيات، حركت در واقعيت عصر، جامعيت نمونه، همه و همه مسائل و حقايقى است كه از مطهرى مرزبانى توانمند ساخت. احساس مسئوليت مطهرى را وا مى داشت تا «حضور اجتماعى» داشته باشد، از نوشتن حواشى بر كتاب اصول فلسفه و روش رئاليسم و نوشتن مقاله كتاب سوزى در ايران و مصر و رساله مسئله حجاب گرفته تا دفاع از تحريف مقاصد عرفانى در شعر فارسى با تحريفات حادثه عاشورا و مقاله نويسى براى مجله «زن روز» آن روز در همه جا و همه جا از روى اعتقاد و مسئوليت قلم مى زد و كار مى كرد. از اين رو آثار وى را كه معرف شخصيت او هستند بايد در پرتو اين معنى ديد. نگاهى به شمارى از آثار اين بزرگوار مى تواند ما را اندكى با عظمت كار سترگى كه او انجام داده است، آشنا سازد.
• اصول فلسفه و روش رئاليسم
اولين اثر مهم استاد مقدمه و پاورقى بر اصول فلسفه و روش رئاليسم است كه در اسفندماه سال ۱۳۳۲ منتشر شد. متن اين كتاب نوشته مرحوم علامه طباطبايى است ولى از آنجا كه به واسطه ايجاز بر بسيارى افراد دشوار مى نمود از مرحوم علامه طباطبايى خواستند تا شرحى بر آن نوشته شود. حضرت علامه طباطبايى نيز جز مطهرى شخص ديگرى را شايسته انجام اين كار ندانست. «هدف اين كتاب فقط اثبات بى پايگى فلسفه مادى (ماركسيسم) نبود بلكه طرح مسائل دقيق جديد فلسفى نيز بود. هدف اصلى اين كتاب به وجود آوردن يك سيستم فلسفى عالى براساس استفاده از زحمات گرانمايه هزار ساله فلاسفه اسلامى از ثمره تحقيقات وسيع و عظيم دانشمندان مغرب زمين از به كار بردن قوه ابداع و ابتكار است و لذا در اين سلسله مقالات هم مسائلى كه در فلسفه قديم نقش عمده را دارد و هم مسائلى كه در فلسفه جديد حائز اهميت است، طرح مى شود و در ضمن به قسمت هايى مى رسد كه نه در فلسفه اسلامى و نه در فلسفه اروپايى سابقه ندارد.» در اين مجموعه پنج جلدى مجموعاً چهارده مقاله فلسفى مورد بحث قرار مى گيرد كه برخى از آنها عبارتند از: رئاليسم و ايده آليسم، علم و ادراك، ارزش معلومات، پيدايش كثرت در ادراكات، ادراكات اعتبارى، مسائل وجود و الهيات بالمعنى الاخص. عبدالكريم سروش اين كتاب را مهمترين كتاب ۵۰ سال اخير مى داند.
• حركت و زمان در فلسفه اسلامى
دربرگيرنده كنفرانس هايى است كه طى سال هاى ۵۴ تا ۵۷ همه هفته در حوزه علميه قم توسط استاد براى جمع كثيرى از طلاب ايراد مى شد، اين كتاب پنج جلدى مشتمل بر برخى فصول اسفار است و در واقع جزء درس هاى اسفار استاد به شمار مى آيد. برخى از عناوين كتاب چنين است، تحقيق در حركت كميه، موضوع در حركت كميه، بقاى موضوع در حركت و رابطه نفس و طبيعت، برهان بر حركت جوهرى، در ربط حادث و قديم.
• درس هاى الهيات شفا
اين كتاب مجموعه درس هاى استاد از كتاب «شفا»ى شيخ ابوعلى سينا است. محل برگزارى اين كلاس ها در يكى از حجره هاى مدرسه مروى بوده است كه بعد از يكى دو سال به منزل استاد منتقل مى شود. در اين مجموعه فصل سوم از مقاله چهارم، فصل اول تا نهم مقاله پنجم، فصل اول تا پنجم و ترجمه سيزدهم و چهاردهم از مقاله ششم و فصل اول تا سوم از مقاله هفتم، كتاب «شفا» بررسى و تشريح شده است. در امور عامه و كيفيت وجود آن، لواحق وحدت و كثرت تعريف علت و معلول، كلى طبيعى و... برخى از مباحث اين كتاب است.
• شرح مبسوط منظومه
اين كتاب تنظيم و تدوين يافته درس هاى شرح منظومه حكيم متاله حاج ملا هادى سبزوارى است كه در سال هاى آخر حيات ايشان با حضور برخى دانشجويان و اساتيد فلسفه دانشگاه تهران در منزل آن بزرگوار تدريس مى شد، اين درس ها به صورت بحث آزاد صورت مى گرفت، لذا گاهى حضار اظهارنظر كرده اند و برخى از مسائل فلسفه غرب را در مقايسه با فلسفه اسلامى تطبيق داده اند، اهم مسائلى كه در اين مجموعه چهارجلدى به آنها پرداخته شده است، عبارتند از: بداهت وجود، اشتراك معنوى وجود، اصالت وجود، وحدت و كثرت وجود، وجود ذهنى، اتحاد عاقل و معقول، معقولات ثانيه، مسائل مربوط به عدم و...
• فطرت
عنوان بحث هايى است كه در سال هاى ۱۳۵۵ و ۱۳۵۶ شمسى در تهران و در جمع معلمان و دبيران مدرسه نيكان طى ۱۰ جلسه ايراد شده و ظاهراً به دليل برخورد با نهضت اسلامى و افزايش مشاغل اجتماعى استاد شهيد متوقف شده است. مسئله فطرت براى مطهرى از اهميت بسزايى برخوردار است، چرا كه بر مبناى پذيرش آن بسيارى از مسائل مربوط به انسان را قابل تفسير منطقى مى داند. حتى بدون قبول فطرت نمى توان به دفاع عقلانى از عقايد اسلامى برآمد. از نظر او فطرت ام المسائل اسلامى و انسانى است، بحث هايى كه او در زمينه تعليم و تربيت، فلسفه اخلاق، فلسفه تاريخ، حقوق بشر، ايدئولوژى، اصول عقايد اسلامى و... مطرح مى سازد همه بر مبناى فطرت است.
• خدمات متقابل اسلام و ايران
در دوران پهلوى نوعى ناسيوناليسم افراطى در زير لواى احياى فرهنگ و تمدن ايران باستان ترويج مى شد. برخى نويسندگان و روشنفكران به دفاع از قوميت ايرانى پرداخته و در زير لواى مبارزه با عربيت برخى دستاوردهاى اسلام در ايران را مورد انكار قرار مى دادند. در دوران رضاخان فرهنگستانى به وجود آمد تا زبان فارسى را از لغات عربى بپيرايد. ذبيح بهروز از جمله كسانى بود كه ضديت با قوم عرب را به شدت ترويج مى كرد. ابراهيم پورداوود هم تعصب مخصوصى به بر ضد نژاد عرب و هر چه راجع به عرب است، داشت. اين كتاب مرحوم مطهرى براى پاسخگويى به برخى پرسش ها و نيازهاى روز در زمينه تبيين رابطه اسلام و ايران به نگارش درآمد. در اين اثر سه مسئله اساسى مورد بحث و بررسى قرار گرفته است: ۱- اسلام و مسئله مليت ۲- خدمات اسلام به ايران ۳ _ خدمات ايران به اسلام به زعم مطهرى اسلام چيزهايى را از ايران گرفت و چيزهايى را به آن اعطا كرد. اولين چيزى كه با ورود اسلام از ايرانيان گرفته شد، تشتت افكار و عقايد مذهبى بود. اسلام عقيده و آرمان واحدى را براى ايرانيان به ارمغان آورد و همين وحدت عقيده و آرمان موجب برقرارى احساسات برادرى ميان آنها شد. اسلام دروازه سرزمين هاى ديگر را به روى ايرانيان و دروازه هاى ايران را به روى فرهنگ هاى ديگر گشود تا ايرانيان از يك سو استعداد و لياقت خود را به ديگران اثبات كنند و از سوى ديگر با آشنا شدن با فرهنگ هاى ديگر قدم عظيمى در توسعه تمدن بشرى بردارند. مطهرى ورود فرهنگ هاى يونانى، هندى و مصرى را به ايران نه تنها _ مانند برخى معاصران _ مخالف با روح فرهنگ اسلامى نمى داند كه آن را زمينه ساز رشد و شكوفايى استعدادهايى نظير فارابى، ابن سينا و ابوريحان مى داند. اسلام به زن شخصيت داد و از تساوى حقوقى و استقلال اقتصادى او حمايت كرد. اسلام عاريه دادن زن، ازدواج نيابى، ازدواج با محارم و ولايت شوهر بر زن را از ميان برد. نظام طبقاتى و امتيازات خاندان ها از ميان رفت و فاصله ميان كفاش زاده و موبدزاده پر شد.
• علل گرايش به مادى گرى
هسته مركزى مطالب كتاب دو سخنرانى است كه مرحوم مطهرى در سال هاى ۴۸ و ۴۹ بنا به دعوت انجمن اسلامى دانشجويان دانشسراى عالى در دانشسرا ايراد كرده است. اين كتاب به بحث درباره علل و عواملى گرايش به مادى گرى اختصاص دارد. ايشان هفت دليل براى گرايش به مادى گرى در جوامع غرب ذكر مى كنند و هر دليل را در بخش جداگانه مورد بررسى قرار مى دهند. اولين علتى كه براى گرايش به مادى گرى در جوامع غرب ذكر شد «نارسايى مفاهيم دينى كليسا» است اين عامل در دو قسمت: نارسايى مفاهيم كليسايى در مورد خدا و ماوراء الطبيعه و خشونت هاى كليسا، توضيح داده شده است. مولف با اشاره به دستگاه تفتيش عقايد، آمارهايى از شكنجه ها و كشتارهايى كه به وسيله كليسا انجام شده، ذكر كرده است. كليسا پاره اى از معتقدات علمى بشرى موروث از فلاسفه پيشين و علماى كلام مسيحى را در رديف اصول مذهبى قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست. دومين علتى كه براى گرايش به مادى گرى ذكر شده «نارسايى مفاهيم فلسفى غرب» است. اين بخش كه مفصل ترين بخش كتاب و حدود نيمى از مطالب متن را در برگرفته، چند مسئله مهم فلسفى را مطرح مى كند. مسائل فلسفى در اين بخش عبارتند از: توضيح جهان با دليل و نه با علت، نخستين علت يا عله العلل، وحدت ذهن و عين، توحيد و تكامل، تصادف، مفهوم آفرينش سومين علت گرايش به مادى گرى «نارسايى مفاهيم اجتماعى و سياسى» بود. در نتيجه اين نارسايى طرفداران استبداد سياسى براى توده مردم در مقابل حكمران حقى قائل نشدند و تنها چيزى كه براى مردم در مقابل حكمران قائل شدند وظيفه و تكليف بود. طرفداران استبداد سياسى مسئله خدا را مطرح كردند و مدعى شدند كه حكمران در مقابل مردم مسئول نيست بلكه او در برابر خدا مسئول است. از اين رو در افكار و انديشه ها نوعى ملازمه و ارتباط تصنعى ميان اعتقاد به خدا از يك طرف و اعتقاد به لزوم تسليم در برابر حكمران به وجود آمد و چون افراد فكر مى كردند كه اگر خدا را بپذيرند بايد اختناق اجتماعى را نيز بپذيرند و اگر بخواهند آزادى اجتماعى داشته باشند، بايد خدا را انكار كنند بدين جهت آزادى اجتماعى را ترجيح دادند.
• اسلام و نيازهاى زمان (يك و دو)
جلد اول اين كتاب مشتمل بر ۲۶ سخنرانى است كه در زمستان ۱۳۴۵ شمسى و در شب هاى ماه مبارك رمضان در مسجد اتفاق (تهران) و در يك جمع عمومى ايراد شده به همين جهت بيانى ساده و روان دارد. جلد دوم مشتمل بر مباحثى است كه در سال ۱۳۵۱ شمسى در انجمن اسلامى پزشكان ايراد شده است. مجموعاً در اين دو مجلد، موضوع چگونگى انطباق قوانين اسلامى با شرايط مختلف زمانى از راه مكانيسم هايى كه در خود اسلام پيش بينى شده مورد بحث و بررسى قرار گرفته است. در بحث از رابطه اسلام با مقتضيات زمان چند پرسش مبنايى مطرح است:
۱ _ آيا اسلام به اداره امور دنيوى انسان ها توجه دارد يا نه؟ آيا دين عهده دار اداره جامعه انسانى است يا نه.
۲ _ آيا احكام اجتماعى اسلام ثابت است يا متغير؟ آيا اين احكام فقط مربوط به عصر بعثت نبوده است؟
۳ _ آيا اسلام براى بقاى خود نياز به هماهنگى با زمان دارد يا نه؟ آيا اسلام نبايد خود را با شرايط زمان هماهنگ سازد؟
به زعم مرحوم مطهرى انسان هم از بعد فردى و شخصى نيازمند دين است و هم از لحاظ اجتماعى. دين از يك سو پشتوانه اخلاق و قانون است و از سوى ديگر به عنوان ايدئولوژى مى تواند پاسخگوى نيازهاى دنيا و آخرت انسان ها باشد. مرحوم مطهرى معتقد است كه دين داراى چنين كاركردى است.
۱ _ تامين كننده سعادت آدمى
۲ _ ارائه دهنده بايدها و نبايدها
۳ _ هدف ها و وسيله ها را نشان مى دهد
۴ _ مسئوليت بخش و تكليف زا است
و در عين حال چون بر مبناى وحى و مطابق با فطرت است مطلق و هميشگى است و در بحث از اسلام و مقتضيات زمان، اشكال اساسى همزيستى و هماهنگى ميان دو شى متضاد است. يعنى واقعيتى كه در طبيعت خود ثابت و لايتغير است با واقعيتى كه در طبيعت خود متغير و سيال است. چگونه مى توانند با يكديگر جمع شوند. اسلام به عنوان يك دين، امرى ثابت است كه جاودان و نسخ ناپذير است، اما مقتضيات زمان و شرايط زندگى بشر امرى تغييرپذير و ناپايدار است. دينى كه ثابت است، چگونه مى تواند راهنماى زندگى بشر باشد كه همواره متغير است. (بذرهاى كتاب قبض و بسط تئوريك دكتر سروش را اينجا مى يابيد و تاثيرپذيرى وى از مرحوم مطهرى را). پاسخ مرحوم مطهرى چنين است:«اصل طرح ما اين است كه نه اسلام در ذات خودش به طور مطلق نامتغير است؛ يعنى هيچ جنبه تغيير در آن وجود ندارد و نه زمان و شرايط زمان اين طور است كه جبراً همه چيز در آن، تغيير مى كند و بايد هم تغيير كند. بعضى چيزهاست كه تغيير نمى كند و يا لااقل بايد تغيير نكند، يعنى ما بايد جلوى تغييرش را بگيريم و آن را ثابت نگه داريم تا حركت در مدار آن قرار بگيرد.»«داستان راستان» عنوان كتابى است كه در سال ۱۳۴۳ انتشار يافت، در سال ۱۳۴۴ بهترين كتاب سال شناخته شد و جايزه سازمان جهانى يونسكو را دريافت كرد.«انسان و سرنوشت» در سال ۱۳۴۵ منتشر شد اين كتاب درباره مسئله قضا و قدر است برخى از مستشرقين، اعتقاد مسلمين به قضا و قدر را يكى از عوامل انحطاط آنها دانسته اند. مرحوم مطهرى به نقد اين ادعا مى پردازد.«مسئله حجاب» حاصل چند سخنرانى استاد مطهرى در انجمن اسلامى پزشكان درباره حجاب اسلامى است كه در سال ۱۳۴۷ منتشر شد. اين كتاب در شرايطى انتشار يافت كه رژيم پهلوى مى كوشيد با استحاله فرهنگى با حجاب مبارزه كند.«نظام حقوق زن در اسلام» اين كتاب مجموع مقالاتى است كه استاد شهيد طى سال هاى ۴۶ _ ۴۵ شمسى در مجله زن روز تحت عنوان «زن در حقوق اسلامى» نشر دادند اين مقالات در پاسخ به سلسله مقالاتى نگارش يافت كه در آنها پيشنهادهايى درباره تغيير قوانين مدنى مربوط به حقوق خانوادگى ارائه شده و مطالبى بر ضد نصوص مسلم قرآن عرضه گرديده بود.«انسان كامل» اين كتاب مجموعه اى است مشتمل بر تنظيم شده سيزده جلسه سخنرانى تحت همين عنوان كه در سال ۱۳۵۳ و در ماه مبارك رمضان ايراد شده است. استاد شهيد در اين سلسله سخنرانى ها براى آنكه آشكار سازند كه اسلام يك دين جامع است و انسان اسلام انسانى است چند بعدى كه همه دستورات اين مكتب الهى را به طور هماهنگ به مورد اجرا مى گذارد و براى آنكه جوانان مسلمان را از نگرش يك بعدى به اسلام مصون بدارند اين بحث را مطرح كردند كه البته نظر ساير مكاتب درباره «انسان كامل» نيز از جمله مكتب سوسياليسم، مكتب اگزيستانسياليسم، مكتب عرفان، مكتب عقل و... مورد نقد و بررسى قرار گرفته است.
• پيرامون انقلاب اسلامى
اين كتاب مشتمل بر برخى سخنرانى ها و نيز مصاحبه هاى تلويزيونى استاد شهيد پيرامون انقلاب اسلامى ايران و نظام جمهورى اسلامى است. در اين مجموعه، موضوعاتى همچون آزادى تفكر و عقيده، ماهيت و عوامل انقلاب اسلامى، نسبت جمهورى اسلامى با دموكراسى، معنويت در انقلاب اسلامى و روحانيت و انقلاب اسلامى مورد بحث قرار گرفته است.
• پيرامون جمهورى اسلامى
اين كتاب مجموعه اى است متشكل از شش بخش، بخش اول عبارت است از يك مصاحبه مطبوعاتى كه در تاريخ ۲۷/۱/۵۸ يعنى دو هفته قبل از شهادت استاد با ايشان انجام شده است. بخش دوم مقاله اى است پيرامون «وظايف حوزه هاى علميه». بخش سوم شامل يك مقاله تحت عنوان «نقش بانوان در تاريخ معاصر ايران» و نيز يك سخنرانى تحت عنوان «نقش زن در جمهورى اسلامى» مى باشد كه هر دو بعد از پيروزى انقلاب اسلامى نگارش و ايراد شده است. بخش چهارم اين كتاب را يك سخنرانى تحت عنوان «اهداف روحانيت در مبارزات» تشكيل مى دهد كه در آبان ۱۳۵۷ يعنى چند ماه قبل از پيروزى انقلاب اسلامى در دانشگاه صنعتى شريف ايراد شده است. بخش پنجم اين كتاب متشكل از دو سخنرانى درباره آزادى عقيده است كه در پاييز ۱۳۴۸ شمسى در حسينيه ارشاد ايراد شده است. بخش ششم نيز يادداشت هايى است پيرامون «اسلام و انقلاب» و مسايل حكومت. و در پايان ذكر خاطره اى از آيت الله منتظرى در مورد مرحوم مطهرى خالى از لطف نيست. «به ياد دارم كه در همان اوايل آشنايى ما با يكديگر ايشان به نماز شب مقيد بود و مرا نيز بدان تحريص مى كرد و من به بهانه اينكه آب حوض مدرسه شور و كثيف و براى چشمانم مضر است از آن شانه خالى مى كردم. تا اينكه شبى در خواب ديدم كه در خوابم مردى مرا بيدار كرد و گفت: من عثمان بن حنيف نماينده حضرت اميرالمومنين على(ع) هستم. آن حضرت به تو دستور داده اند به پاى خيز و نماز شب را به پاى دار و اين نامه را نيز آن حضرت براى تو فرستاده اند. در آن نامه با حجم كوچكى كه داشت با خط سبز روشن نوشته شده بود: «هذه برائه لك من النار.»
من در عالم خواب با توجه به فاصله زمانى حضرت على(ع) متحيرانه نشسته بودم كه ناگاه در همان حال تحير مرحوم آيت الله مطهرى مرا از خواب بيدار كرد. در حالى كه ظرف آبى در دست داشت، گفت: اين آب را از رودخانه تهيه كرده ام. برخيز و نماز شب بخوان و بهانه مجوى.»(كيهان ۱۲/۲/۱۳۶۳ )
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:56  توسط رضا  | 

استاد مطهرى ايدئولوگ جمهورى اسلامى؟
گفت وگوى شرق با دكتر على لاريجانى
110433.jpg
على لاريجانى فقط از آن جهت كه داماد آيت الله مطهرى است طرف گفت وگوى شرق قرار نگرفته است. او در ساليان گذشته (به خصوص دهه ۷۰) يكى از مديران ارشد فرهنگى در جمهورى اسلامى بوده و نقش مهمى در طراحى و اداره نظم فرهنگى مورد علاقه سران نظام داشته است. از سوى ديگر على لاريجانى دانش آموخته رياضيات و فلسفه است و بى گمان انكار نمى كند كه در تلاش است ميان انديشه شهيد مطهرى و نظام جمهورى اسلامى پيوندى عملى و عملياتى ايجاد كند. به همين جهت براى نقد و بررسى نسبت استاد مطهرى و جمهورى اسلامى انتخاب لاريجانى انتخاب مناسبى است. در ۱۰ سالگى در قم در بيت پدرش آيت الله العظمى ميرزا هاشم آملى با استاد مطهرى آشنا شد. مناسبات علامه سيدمحمد حسين طباطبايى و استاد مطهرى وى را به اين نتيجه رساند كه مطهرى فرد نافذ است و اين نفوذ هنوز ادامه دارد. اولين كتابى كه از شهيد مطهرى خواند رساله «عدل الهى» بود كه خود مى گويد شايد به همين دليل رسوب و نفوذ آن هنوز در لاريجانى (حتى در اين مصاحبه) باقى است. از هنگامى كه براى كلاس ۱۲ به دبيرستان دكتر هشترودى تهران  آمد بيش از پيش با استاد مطهرى (كه در اين زمان به تهران كوچ كرده بود) مانوس شد و در اواخر سال ۱۳۵۷ به عضويت خانواده او در آمد. على لاريجانى از شخصيت عجيب استاد مطهرى مى گويد، از ذهن برنامه ريز او هنگامى كه كيهان را در دست على لاريجانى ديد و وقتى در آن خواند كه اعتصاب شركت نفت ملت را پريشان كرده است به فكر راهى افتاد تا بحران را حل كند. شايد فشار بيش از اين به مردم نتيجه عكس داشت، در نتيجه مرحوم بازرگان و آقاى هاشمى به پيشنهاد آقاى مطهرى از سوى امام و شوراى انقلاب راهى جنوب شدند و وقتى لاريجانى از آقاى مطهرى پرسيد چرا خودتان نرفتيد؟ از ميل استاد مطهرى به عدم مداخله در اين گونه امور و تنها هدايت و برنامه ريزى آن روايتى شنيد. گفت وگوى شرق با على لاريجانى در آستانه ورود او به انتخابات رياست جمهورى معناى ديگرى هم دارد؛ نشان و نشانه اى از طرز تفكرى كه قصد دارد آينده ايران را بر مبناى اين فلسفه سياسى سامان دهد.

•به نظر مى رسد كه جمهورى اسلامى درباره مرحوم مطهرى نسبت به ديگر متفكران معاصر حسن ظن بيشترى دارد به گونه اى كه پاره اى ايشان را ايدئولوگ جمهورى اسلامى خوانده اند چرا كه هم بنيان گذار جمهورى اسلامى ايشان را در مجموع تاييد كرده اند (اتفاقى كه درباره هيچ متفكر ديگرى رخ نداده) و هم مقام رهبرى آراى استاد مطهرى را زيربناى فكرى نظام جمهورى اسلامى دانسته اند. با اين اوصاف شما گمان مى كنيد مى توان از آراى آقاى مطهرى قرائتى ايدئولوژيك به دست داد؟ مقصود از ايدئولوژى در اينجا مجموعه اى به هم پيوسته  از ديدگاه هاى فلسفى و سياسى و اجتماعى است كه ما را به يك عمل خاص سوق دهد.


اگر مقصود شما اين باشد كه آقاى مطهرى ايدئولوژى جداگانه اى از عقبه فكر اسلامى ارائه كرده است، پاسخ منفى است اما اگر مقصود منظومه اى از آرا و افكار با مبانى تفكر اسلامى است كه با هم سازگارى دارد پاسخ مثبت است. ربط وثيقى كه ميان حقوق فرد و حقوق اجتماع در آراى آقاى مطهرى وجود دارد، تئورى عدالت كه در آراى ايشان وجود دارد و اعم از عدالت الهى، عدالت فردى و عدالت اجتماعى است، تئورى آزادى ها و منشاء آنكه در فطرت بشر است و اينكه عدالت اجتماعى چه معنايى دارد، يا اينكه جامعه را با نصوص اسلامى چگونه مى توان جامعه اى متناسب و مطلوب ساخت يا نسبت نظام اقتصادى اسلام و نظام اقتصادى ماركسيستى و ليبراليستى چيست در آراى آقاى مطهرى طرح شده و ايشان توانسته اند مجموعه اى منسجم از فلسفه و اخلاق و تفكر را ارائه كنند، البته اينكه در مقام اجرا چگونه به اين  آرا عمل شده است يا اينكه فقط بخش هايى از اين منظومه فكرى روشن شده بديهى است. اما مى توان قرائتى منسجم از آراى مرحوم مطهرى ارائه كرد.
ايشان راجع به ربا صحبت كرده اند، تئورى ارزش افزوده اسلامى را در اقتصاد ارائه كرده اند و نقد ماركسيسم و سرمايه دارى را انجام داده اند. بنابراين اينچنين جمع بندى اى مى توان ارائه كرد.
•شما ضمن اشاره به آراى آقاى مطهرى به تئورى عدالت ايشان اشاره كرده ايد. آيا مى توان گفت اين تئورى در آثار آقاى مطهرى نقش محورى دارد؟
در مورد عدالت متفكران مختلفى نظر داده اند. در گذشته علمايى مانند فارابى و در زمان معاصر افرادى مانند سيدقطب  و مرحوم شريعتى هر يك به نحوى درباره عدالت نظريه پردازى  كرده اند. مرحوم مطهرى خيلى مبسوط تر راجع به عدالت سخن گفته اند و اصولاً مبناى تكون فرد و اجتماع را عدالت مى دانند. ايشان درباره عدالت هم بحث فلسفى مى كنند، هم بحث روايى و نقلى. در بحث نقلى به روايات و احاديث اسلامى رجوع كرده اند. به گفته پيامبر اسلام (ص) استناد مى كنند كه فرمودند جامعه با كفر مى ماند اما با ظلم نه. يا درباره عدالت نژادى به فرموده پيامبر(ص) رجوع مى كنند كه مردم با هم برابرند استناد مى كنند و به اين جمع بندى از پيامبر كه عدالت پايه و مبناى اسلام است مى رسند. پس از بازگشت پيامبر به مكه ايشان همه را (حتى قاتل حمزه سيد الشهدا عفو كردند ولى فردى از قبيله اى كه ظلمى كرده بود را مجازات مى كنند تا عدالت اجرا شود. اشراف و حتى صحابه آمدند ميانجيگرى كردند اما پيامبر او را مجازات كرد و سپس سخنرانى كرد كه در آنجا فرمود ما براى اجراى عدالت و قانون آمده  ايم و پايدارى ملك و قبايل در اين است كه قانون در مورد همه يكسان اجرا شود و فرقى ميان اقويا و ضعفا نباشد. مرحوم مطهرى چون عدالت الهى، فردى و اجتماعى را در طول هم مى ديد (يعنى عدالت فردى را پايه عدالت اجتماعى و عدالت الهى را پايه عدالت فردى مى دانست) و چون عدل را پايه مذهب شيعه مى دانست (شيعه در واقع مذهب عدليه است) بنابراين عدالت را براى حكومت اصل مى دانست.
نگاه آقاى مطهرى در اين زمينه مقدارى به نگاه فيلسوفان كلاسيك نزديك بود و عدالت و حتى مفاهيمى مانند آزادى را به حق طبيعى متصل مى ساخت و اين قائل شدن به حق طبيعى شايد از نوآورى هاى مرحوم آقاى مطهرى است كه توانست حق طبيعى را در تفكر اسلامى معنا كند. من متفكر ديگرى را در سنت اسلامى نديده ام كه اين گونه سخن بگويد؛ بلكه در غرب هابز و لاك اين گونه حرف زده اند منتها اين دو سخن فرق مى كنند. حق طبيعى نزد مرحوم مطهرى به شرع محدود نمى شود بلكه آن را برخاسته از دستگاه خلقت و طبيعت مى داند. يعنى قبل از شرع چون انسان در دستگاه خلقت حضور داشته  است داراى استعداد هايى است و مقابل هر استعدادى حقى هست، البته اين حق در دستگاه فلسفى غايت گرايانه مطرح مى شود يعنى اگر كسى دستگاه خلقت را غايت گرايانه بداند آن  گاه اين استعداد ها از قوه به فعل درمى آيد و به حق تبديل مى شود. پس ما داراى منظومه اى از حقوق مى شويم كه اسمش را حقوق طبيعى يا فطرى مى گذاريم. عدالت، آزادى و... از جمله اين حقوق است بنابراين چون آقاى مطهرى چنين فهمى از دستگاه خلقت دارد اين حقوق را به رسميت مى شناسد. اسلام نيز اين نظريه را تاييد كرده است. يعنى ما حقوق طبيعى را از غيراسلام نمى گيريم. چون اسلام اين استعداد ها را به رسميت مى شناسد و چون تكوين انسان يك اصل است بنابراين اين در زمره حقوق تكوينى انسان است و عدالت يكى از اركان قوام جامعه خواهد بود. آقاى مطهرى در آثار خود به همين دليل به عدالت توجه بيشترى دارند. در كتاب «عدل الهى» ايشان ظاهراً به ۱۴ آيه در قرآن مجيد اشاره مى كند كه بحث عدالت در آن مطرح شده است. «در انسان و سرنوشت» و نيز آثار به روزترى مانند « درباره جمهورى اسلامى» و «درباره انقلاب اسلامى» ايشان بيشتر به اين مسئله مى پردازد.
•در سال هاى اخير نيز جمهورى اسلامى به مفهوم عدالت توجه بيشترى نشان داده است. حتى در بحث مشروعيت حكومت نيز مفهوم عدالت وارد شده است و در حالى كه در دموكراسى هاى ليبرال راى مردم مبناى مشروعيت حكومت شمرده مى شود در آنچه مردم سالارى دينى خوانده شده عدالت به عنوان مبناى مشروعيت حكومت معرفى شده است. آيا آقاى مطهرى نيز چنين نظرى دارند؟ آيا اگر نظريه پردازى مرحوم مطهرى درباره حكومت ادامه مى يافت و امروز هم در ميان ما بودند عدالت را مبناى مشروعيت حكومت مى دانستند؟
من نمى دانم كه امروزه چه تعبيرى از عدالت وجود دارد اما بحثى از ايشان وجود دارد درباره نسبت دين و دموكراسى كه مى تواند فلسفه سياسى مرحوم مطهرى را توضيح دهد و آنجا مى توان فهميد كه ايشان مبناى مشروعيت را چه مى دانند. خيلى از متفكران چه در غرب چه در ايران دين و دموكراسى را ناسازگار مى دانند اما آقاى مطهرى دين و دموكراسى را مانند ظرف و مظروف مى دانند. در واقع دموكراسى را راه مى دانند و اين كه ظرفى است كه بدون محتوا نمى تواند باشد. اين استدلال از آن جا ناشى مى شود كه متفكران قرن هيجدهم در نظريه پردازى درباره دموكراسى بيشتر به نيازهاى مادى بشر توجه مى كردند درحالى كه ديندارى خود يك استعداد و در نتيجه يكى از حقوق طبيعى بشر است و اگر ديندارى خود يك حق تلقى شود در درون دموكراسى به عنوان يك مظروف قرار مى گيرد. آنگاه مشروعيت از دين به دست مى آيد.
•و دين را هم متكى به عدالت مى دانند و طبق گفته شما عدل را اصل مى دانند و طبق گفته مرحوم مطهرى دين را عادلانه مى خواهند نه عدل را دينى. بنابراين با واسطه منشاء مشروعيت حكومت را عدالت مى دانند.
110400.jpg
نه، اين به مشروعيت باز نمى گردد. گفتم كه ايشان بحث عدل و ظلم را منشاء بقاى حكومت مى داند نه منشاء مشروعيت آن. وقتى از نسبت دين و عدل سخن مى گويند معتقدند «جامعه با كفر مى ماند با ظلم نه.» پس بحث درباره ماندن و بقاى جامعه است نه منشا و مشروعيت آن. انتقادى هم كه به كليسا دارند از همين نظر است كه شما نتوانستيد حقوق طبيعى را درك كنيد. پس جامعه مى تواند به نحوى مشروعيت داشته باشد ولى بقاى خود را از دست بدهد. عدالت مى تواند پايدارى ايجاد كند و عامل بقا شود. نظام اسلامى مشروعيت خود را از دين مى گيرد ولى بقاى خويش را از عدالت دارد. كسب مشروعيت از دين يعنى همان ولايت فقيه كه مرحوم مطهرى به آن اعتقاد دارد و آن را مشروعيت بخش حكومت مى داند.
•جمهورى اسلامى در نظر مرحوم مطهرى صورتى از همان رابطه شكل و محتوا در بحث دين و دموكراسى است و اين نظريه در سال هاى بعد از انقلاب هم بسيار طرح و ترويج شد و حتى در نظر اخير يعنى مردم سالارى دينى هم مورد توجه قرار گرفت و در واقع اين واژه جديد بازخوانى همان نظريه مرحوم مطهرى است. اما آيا امكان جداسازى دموكراسى از ليبراليسم وجود دارد؟ مى دانيم دموكراسى در دل ليبراليسم شكل گرفته است بنابراين مى توان بدون در نظر گرفتن مبانى دموكراسى از آن سخن گفت و درباره دموكراسى نظريه پردازى كرد.
بله اين امكان وجود دارد و مرحوم مطهرى ليبراليسم را نقد مى كرد. ايشان مبناى آزادى و عدالت را به معنويت باز مى گرداند، يعنى عدالت را وقتى پايدار مى دانست كه مبانى عقلى و دينى داشته باشد. يعنى افراد جامعه بدانند حقشان چيست و حاكم هم بداند كه از نظر الهى و دينى موظف است اين حقوق را اجرا كند و تفاوت با ليبراليسم در همين جا است. ممكن است آراى آقاى مطهرى و متفكران ليبرال در مورد حقوق طبيعى نزديك باشد اما استثناى بحث دين وجود دارد. آقاى مطهرى ديندارى را يك حق مى داند اما در ليبراليسم چنين حقى وجود ندارد. از سوى ديگر مرحوم مطهرى پايه همه حقوق طبيعى را دين مى داند.
•دموكراسى بدون ليبراليسم و اومانيسم چگونه معنا مى يابد؟ آيا قرار است معناى جديدى از دموكراسى جعل كنيم؟
دموكراسى غرب به گونه اى تكوين يافته است و در شرق به گونه اى ديگر.
•يعنى آنچه در شرق وجود دارد را مى توان دموكراسى خواند؟
چرا نمى شود؟
•نمونه هاى آن چيست؟
مثل مفهوم بيعت و ماهيت آن كه نوعى دموكراسى است و اسلام مى پذيرد كه انسان در سرنوشت خود دخالت دارد. در دموكراسى غربى شرايط زمان و مكان نحوه تكوين را روشن مى كند. در قرن هيجدهم كه گرايش اومانيستى به وجود مى آيد دين از ساحت اجتماع جدا مى شود و اساس ديگرى را براى دموكراسى شكل دادند و گفتند انسان داراى حقوق طبيعى است. اما اين حقوق بيشتر جنبه مادى داشته است. حتى گاهى هم كه درباره مسائل دينى سخن مى گويند بيشتر از ناحيه آرامش روانى به آن توجه مى كنند، يعنى مثل موسيقى به دين توجه مى كنند كه هر دو آرامش روانى ايجاد مى كنند. در تفكر شرقى اين گونه نيست. تكون دموكراسى در بين مسلمين پايه هاى خود را از دين دريافت مى كند. ضمناً نوعى بيعت هم وجود دارد و حاكم شدن بدون بيعت ممكن نيست. در واقع دموكراسى در شرق بيشتر جنبه طريقتت دارد.
•يعنى جنبه مشروعيت ندارد؟
بله يعنى حكومت مقدور مى شود و دين بهتر اجرا مى شود و مشروعيت حكومت مبتنى بر همان سلسله مراتبى است كه در دين اعلام شده است.
•يعنى در اسلام ما بيشتر نوعى مردم گرايى داريم تا مردم سالارى يا بهتر بگوييم دموكراسى مدرن.
به هر حال دو نوع دموكراسى وجود دارد. آن دموكراسى كه در غرب است توجيه خود را از دين نمى گيرد اما دموكراسى اسلامى مبناى خود را از دين مى گيرد. در واقع پاسخ به اين سئوال بستگى دارد كه دستگاه فلسفى شما چيست؟ دين را در زمره حقوق طبيعى مى دانيد يا خير؟ در غرب دين را جزء حقوق طبيعى نمى دانند، در شرق يكى از نظرات جدى دين را در زمره حقوق طبيعى مى دانند. آقاى مطهرى طرفدار اين نظر است و مى  گويد جامعه بايد بگويد چگونه اين حق طبيعى را ادا و ارضا مى كند.
•در حقيقت آقاى مطهرى نكته اى را برآموزه هاى ليبراليسم مى افزايد و آن افزايش حقوق طبيعى است يعنى دين هم به اين حقوق افزوده مى شود.
بله همين طور است به ليبراليسم نكته اى مى افزايند و...
•و چه چيز را از ليبراليسم كم مى كنند؟
مبناى ليبراليسم را تغيير مى دهند. يعنى مبناى حقوق را به فطرت بازمى گرداند. يعنى دستگاه خلقت را وارد فلسفه مى كند. در غرب يكى از نظرات برجسته و تاثيرگذار اين است كه حقوق قراردادى است يعنى ما مقرر مى كنيم حقوق افراد چنين باشد اما در اسلام طبق نظر مرحوم مطهرى حقوق امرى طبيعى است يعنى از دستگاه خلقت به يادگار مانده است.
•وجوه فكرى مشترك ميان انديشه آقاى مطهرى و ليبراليسم چيست؟
يكى آزادى فكر و انديشه است. آقاى مطهرى آزادى انديشه را به رسميت مى شناسد اما آن را با آزادى عقيده متفاوت مى داند. چرا كه آزادى فكر بر نوعى منطق استوار است. يعنى اگر منطقى را داشته باشيد در بيان آن منطق آزاد هستيد اما اگر هيچ منطقى بر فكر شما حاكم نباشد نمى توانيد آزاد باشيد.
•چه كسى منطقى بودن يا منطقى نبودن يك عقيده را تعيين مى كند؟ روشن است مثلاً بت پرستى يا آلت پرستى هيچ منطقى ندارد اما اگر كسى بخواهد بگويد من طرفدار مسيحيت هستم اين منطق دارد. كسى بخواهد بگويد من هوادار يهوديت هستم اين منطق دارد. ممكن است آن فكر غلط باشد اما منطق دارد يعنى در درون آن فكر سازگارى وجود دارد اما اگر فكرى فاقد سازگارى باشد عقيده اى است مثل خرافات و نمى تواند شامل آزادى فكر شود. اگر شما در جامعه اى خرافات را اشاعه بدهيد اين كار مبناى عقلانى ندارد.
مسيحيت ولى مبناى عقلانى دارد. مثل دستگاه هاى فلسفى و رياضى است. پس آزادى فكر در اسلام و ليبراليسم مشابه است اما با اين تبصره...
نكته ديگر در آراى آقاى مطهرى عدالت است كه آن افكار را از ليبراليسم ممتاز مى كند. شما اگر آراى ليبرال را ببينيد مى فهميد كه عدالت در آن وجود ندارد، مى گويند رشد اقتصادى بالاتر و كمتر داريم. ايشان حتى اين نظر كه اغنيا مى گويند ما حداقلى را براى فقرا قائل مى شويم را رد مى كنند و مى گويند اين حداقل ها سبب نمى شود استعداد ها رشد كنند. عدالت يعنى اينكه همه استعداد ها بتوانند در جامعه رشد كنند. آقاى مطهرى البته بر سوسياليسم هم نقد دارند چرا كه استعداد ها را مى كشد و نمى گذارد آنها رشد كنند. انديشه اسلامى و انديشه ليبرالى درباره اينكه حقوق طبيعى بايد رعايت شود و قانون بايد در جامعه اجرا شود اشتراك نظر دارند اما منشاء قانونگذارى چيست، در دو مكتب فرق مى كند. انديشه آقاى مطهرى با ليبراليسم اشتراكاتى دارد و با سوسياليسم هم اشتراكاتى دارد. مثلاً در مورد ماشين آقاى مطهرى نظراتى كاملاً متفاوت با ليبراليسم دارد. اين مسئله كاملاً در ارزيابى وضع موجود ما تناسب دارد. وقتى هم كه آقاى مطهرى درباره ربا صحبت مى كند با وضع موجود ما نسبت دارد.
110415.jpg
در مشخصات اقتصاد ليبرال (سرمايه دارى) با اينكه مانعى نبايد براى رشد استعداد  فرد وجود داشته باشد مشكلى ندارد اما به اينكه چنين امكانى براى همه وجود ندارد آقاى مطهرى وارد مى كند. البته الان هم در غرب حرف هاى تازه اى  زده مى شود. در ۲۵ سال اخير جان راولز درباره عدالت حرف هاى تازه اى زده است و مى گويد اگر شما عدالت را از مردم بگيريد آنها سرگشته مى شوند، مثال مى زند اگر شما جمعى را از افراد بشر به عنوان نمونه برداريد و بگوييد مهم ترين خواسته شما چيست به شما مى گويند: عدالت. چون اين عامل بقاى جامعه است. آقاى مطهرى البته خصوصياتى هم براى اسلام برمى شمرد كه آن را از ديگران متمايز مى كند، مثلاً اغوا به جهل در اسلام نيست، اضلال در اسلام نيست، تجمل در اسلام نيست، ربا نيست و...
•درباره عدالت اين جمع بندى وجود دارد كه به هر حال سياستگزارى هاى اقتصادى نبايد به گونه اى باشد كه فرودست ترين اقشار جامعه فرودست تر شوند و اين به يك معنا همان بحث بروز استعداد ها در تفكر مرحوم مطهرى است. اين آرمان اما در عمل همان بحث تامين اجتماعى است كه در ليبراليسم هم وجود دارد. يعنى بستر براى شكوفايى استعداد فرد وجود دارد در عين حال سياست هاى حمايتى هم وجود دارد كه از يك سطحى هم پايين تر نيايد. تفاوت دو راى اسلامى و ليبرالى پس در چيست؟
نه اين با نظر آقاى مطهرى تفاوت دارد. در فكر اسلامى اين مسئله وجود دارد كه توان ملى بايد بالا برود. يعنى مردم هرچه بيشتر مشاركت داشته باشند...
•اين ولى رشد تنها نيست؟
بله، رشد هم هست، عدالت هم هست. مرحوم مطهرى دو چيز را در اقتصاد نادرست مى داند اول «حبس اموال» كه در نظام سرمايه دارى اتفاق مى افتد و يك عده خاص ثروت را در اختيار دارند، دوم «حبس استعداد ها» است كه در سوسياليسم رخ مى دهد. به نظرم (اين برداشت من است) تئورى ايشان اين است كه هر چه بيشتر در حكومت زمينه مشاركت عامه فراهم شود، چه در اقتصاد چه در سياست... يعنى شما بايد توليد و توان را بالا ببريد. يعنى شما وقتى از دانشگاه فارغ التحصيل شديد به جاى كارگرى بايد بتوانيد كارفرمايى كنيد.
•اجازه بدهيد كمى هم درباره تفاوت ميان آزادى انديشه و آزادى عقيده مناقشه كنيم. تفاوتى كه مرحوم مطهرى ميان اين دو مى اندازد در عالم منطق به ويژه منطق ارسطويى معنا دارد. (اين منطق را مرحوم مطهرى در كتاب آشنايى با علوم اسلامى مبنايى مى داند) و بر پيش فرض هايى مانند عقلانى بودن و منطقى بودن مبتنى است. سئوال اينجاست كه در عالم حكومت و قضاوت نسبت به عقايد افراد (تعيين حق بودن و ناحق بودن) چگونه مى تواند اجرا بشود و به استبداد منتهى نشود؟ ممكن است حكومتى مسيحيت را غيرمنطقى بداند اما بت پرستى را منطقى فرض كند. آيا آقاى مطهرى به «بداهت» برخى مفاهيم و از پيش تعيين شده بودن امور منطقى و غيرمنطقى اعتقاد دارند؟ ممكن است در عمل بگوييم قباحت آلت پرستى روشن است اما سئوال اينجاست كه دستگاه ما براى فهم اين قباحت چيست؟
اين در مقام اجرا است. مرحوم آقاى مطهرى نيز نظريه پرداز بودند تا مجرى. اين كه چه سيستمى بايد اجرا كنيم خيلى كار مشكلى نيست.
•مقصود من معيارهاى اين سيستم است نه الزاماً اجراى آن.
مى شود معيارهاى اين كار را جور كرد. اينجا ديگر به آقاى مطهرى مربوط نيست. اگر امروز كسى بيايد به شما بگويد من ضمن اين كه ميگسارى مى كنم نعوذبالله از اوليا الله هستم، اين دو رفتار سازگار نيست چون امام زمان كه هرگز چنين نيست. نكته اى كه شما مى گوييد بيشتر درباره عقايد شبهه انگيز صدق مى كند. در اينجا ما بايد به مستقلات عقلى قائل شويم فارغ از منطق ارسطويى و در هر دستگاه منطقى (تك ارزشى و چندارزشى.) شما مى توانيد عقل عرفى را ملاك قرار دهيد. بر اين اساس مى توانيم ما بگوييم كدام فكر نظم سازگارانه را ندارد. از سوى ديگر ما نمى توانيم كسى كه دستگاه سازگار فلسفى دارد را (ولو آنكه قبولش نداريم) طرد كنيم و از آزادى محروم كنيم. مثلاً دستگاه فلسفى ماركس معيوب است و حتى آقاى مطهرى آن را نقد مى كند اما چون مبنا و منطق دارد آقاى مطهرى مى پذيرد كه يك استاد ماركسيست وارد دانشگاه شود و سخن بگويد.
110421.jpg
•اجازه دهيد مثالى بزنيم كه برگرفته از استدلال خود آقاى مطهرى است. در همين بحث آزادى عقيده و آزادى انديشه (كتاب پيرامون جمهورى اسلامى) آقاى مطهرى، كوروش را از اين حيث كه به رغم يهودى نبودن اجازه يهودى بودن را به قوم بنى اسرائيل مى دهد و حتى معبد آنان را بازسازى مى كند تقبيح مى كند يا ملكه انگليس را به دليل روادارى دينى در حق بت پرستان نقد مى كند. اين درحالى است كه اعمالى از اين دست به خصوص رفتار كوروش مبناى حقوق بشر مدرن است. يعنى حرف ولتر مبناى جهان معاصر است: من با حرف تو موافق نيستم اما حاضرم جانم را از دست بدهم تا تو آن را بيان كنى. آيا همين تفاوت قائل شدن نمى تواند در عمل به نوعى استبداد ختم شود؟
هرچيز درستى را مى توان نادرست اجرا كرد. يعنى شما مى توانيد دموكراسى را هم به نوعى استبداد تبديل كنيد. دموكراسى فى حد ذاته استبداد نيست اما در مقام تحقق مى تواند به استبداد تبديل شود.
•بحث من درباره مبانى است نه اجرا.
عرض مى كنم. آزادى فكر به معناى امروز خود در حقوق بشر را بايد با آزادى نقد از نظر آقاى مطهرى مقايسه كنيم و بگوييم كدام برتر است. اين كه ما عده اى را آزاد بگذاريم كه جهل را ترويج كنند. يعنى عده اى را نسبت به آلت پرستى هدايت كنيم بايد ببينيم در جامعه منيت است يا خير...
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:54  توسط رضا  | 

مناسبات فكرى مطهرى و شريعتى
محمد اسفنديارى
110436.jpg
از اختلافات استاد مرتضى مطهرى و دكتر شريعتى فراوان سخن گفته شده است. اما تاكنون هرگز از اشتراكات فكرى و مناسبات آنها سخن نرفته و در اين باره سكوت جاهلانه اى شده است. از اين عجيب تر ادعاى نيمه درست كسانى است كه مطهرى را نماينده «اسلام سنتى» و شريعتى را نماينده «اسلام روشنفكرانه» معرفى مى كنند. در اينكه شريعتى در قطب اسلام روشنفكرانه است، ترديدى نيست. اما ترديدى هم نيست كه مطهرى نماينده اسلام سنتى نيست و حتى ناقد آن است.
مطهرى و شريعتى هر دو يك راه را مى پيمودند و يك هدف داشتند، اما در چگونگى پيمودن اين راه و رسيدن به هدف اختلافاتى داشتند. در اينجا مناسب است به چندى اشتراكات و مناسبات مطهرى و شريعتى اشاره شود:
۱- خرافه زدايى از اسلام و نقد درك عوامانه از آن و مبارزه با عوام زدگى
۲- معرفى اسلام به صورت مكتبى توانا و ماوراى توانايى ها و ارزش هاى ديگر مكتب ها
۳- انتقاد از جمود و قشرى گرى (تحجر، مارقى گرى، خارجى گرى، ارتجاع، بسته ذهنى، تنگ نظرى و دگماتيسم)
۴- زمان شناسى و شناخت عصر جديد و عنايت به مقتضيات زمان و معرفى اسلام با عنايت به آن
۵- تبيين نسبت اسلام با مكتب ها و نظريات جديد
۶- معرفى اسلام به صورت دينى، اجتماعى و سياسى. نه تنها شخصى و فردى كه فقط ناظر به رابطه هر فرد با خداوند است
۷- نشان دادن توان ظلم ستيزى و مبارزاتى و انقلابى اسلام
۸- نقد روحانيت سنتى
۹- عنايت به موضوعات نوپيدايى چون فلسفه تاريخ و فلسفه اخلاق
۱۰- عنايت به موضوع حقوق در اسلام
۱۱- درك خطر ماركسيسم و نقد علمى آن
۱۲- معرفى اسلام به صورت دينى متين و منطقى: خردپذير، علم باور، مدنى و انسانى
اگر اين فهرست ادامه داده و شرح شود، مفصل مى شود و «تو خود حديث مفصل بخوان از اين مجمل.» مى توان گفت كه وجه مشترك مطهرى و شريعتى اين بود كه هر دو «مسلمان روشنفكر» يا «روشنفكر دينى» بودند، يعنى در قطب مقابل «روشنفكران غيردينى» و «غيرروشنفكران دينى» (دينداران سنتى). توجه داشته باشيم كه دين روشنفكرانه يا روشنفكرى دينى، حد وسط بى دينى و دين متحجرانه (سنتى) است. دينداران روشنفكر يا روشنفكران دينى در قطب مقابل بى دينان و دينداران متحجر (سنتى) هستند. اختلافاتى كه مطهرى و شريعتى داشتند در حوزه «دين روشنفكرانه» است و در اين راه و براى تحقق اين هدف و از همين جا اختلاف اساسى آنها با «بى دينى روشنفكرانه» و «دين سنتى» دانسته مى شود. بنابراين با همه اختلافاتى كه مطهرى و شريعتى داشتند، در يك اصل كلى و مهم اشتراك داشتند كه آن «دين روشنفكرانه» يا «روشنفكرى دينى» بود. اختلاف اساسى اين دو نه با يكديگر بلكه با كسانى بود كه درك سنتى از دين داشتند و يا بى دين روشنفكر بودند. اما عجيب است كه همواره از اختلافات مطهرى و شريعتى به ويژه از اختلاف مطهرى با شريعتى سخن مى رود. اما از اختلاف مطهرى با عالمان سنتى سخن نمى رود.۱ حال آنكه اختلاف مطهرى با عالمان سنتى بيش از اختلاف او با شريعتى است. اساساً ديدگاه مطهرى و عالمان سنتى به اسلام متفاوت بود. مطهرى از موضوعاتى سخن مى گفت كه اساساً براى آنان «مطرح» نبود و دردها و دغدغه هايى داشت كه آنان نداشتند.
كوتاه سخن اينكه مطهرى و شريعتى در دو قطب نبودند. بلكه در يك قطب بودند كه دين روشنفكرانه است. نقطه مقابل اين قطب در حوزه دينى، غيرروشنفكران دينى (دينداران سنتى) است و در حوزه روشنفكرى، روشنفكران غيردينى است. فتامل. ممكن است پنداشته شود كه من مى خواهم بگويم مطهرى و شريعتى با يكديگر اختلاف نداشتند. هرگز! اين دو متفكر با يكديگر اختلاف داشتند، اما در دو قطب نبودند. اختلافات اين دو ناشى از اين نبود كه در دو قطب بودند، بلكه ناشى از اين رو بود كه هر دو «متفكر» بودند، به معنى واقعى كلمه.
راست اينكه هرگز دو متفكر همفكر يافت نمى شود و اصولاً تركيب «متفكران همفكر» متناقض و مانند كوسه ريش پهن است. اگر دو متفكر يافت شوند كه ادعا كنند همفكر يكديگرند، يا شوخى مى كنند و يا اينكه يكى از آنها با مغز ديگرى فكر مى كند و در واقع از آن ديگرى تقليد مى كند. دو متفكر واقعاً دو فكر دارند و ده ها متفكر نيز، بدون مبالغه، ده ها فكر. درست گفته اند كه: لكل راس راى. شمس تبريزى مى گويد:
«آورده اند كه دو دوست مدتها با هم بودند، روزى به خدمت شيخى رسيدند، شيخ گفت: چند سال است كه شما هر دو هم صحبتيد؟ گفتند: چندين سال. گفت: هيچ ميان شما در اين مدت منازعتى بود؟ گفتند: نى،  الا موافقت. گفت: بدانيد كه شما به نفاق زيستيد.»۲
اين سخن، يادآور حديثى كوتاه و عميق از اميرالمومنين است: «كثره الوفاق نفاق.۳ يعنى موافقت بسيار نشانه نفاق است.» آرى، اگر دو نفر مدعى شوند كه همفكر يكديگرند، يا يكى از آنها دو چهره است و يا هر دو مداهنه مى كنند.
سيد بن طاووس در كتاب كشف الحجه مى گويد: قطب راوندى رساله اى تاليف كرده است درباره اختلافات شيخ مفيد و سيد مرتضى، و در آن ۹۵ اختلاف ميان اين دو را و آن هم فقط در اصول اعتقادات، برشمرده است. فراتر از اين، وى در پايان اين رساله مى گويد: اگر همه مسائلى را كه در آن اختلاف كرده اند، استقصا كنم،  كتابى مفصل مى شود.۴
جالب توجه است كه اين دو دانشور شيعه كه ما ميانشان هيچ اختلافى احساس نمى كنيم، حداقل در ۹۵ مسئله، آن هم فقط در اصول عقايد، با يكديگر اختلاف داشتند. اما من گمان نمى كنم كه مطهرى و شريعتى در همه مسائل از اصول و فروع دين تا مسائل غيردينى، با يكديگر اين اندازه اختلاف داشته باشند. شاهد اينكه استاد مطهرى در اعلاميه اى رسمى كه درباره شريعتى منتشر كرد، نوشت: «او در هيچ يك از مسائل اصولى اسلام از توحيد گرفته تا نبوت و معاد و عدل و امامت، گرايش غيراسلامى نداشته است.»۵
از شيخ مفيد و سيد مرتضى كه بگذريم، و البته نمى توان گذشت، به ابوذر و سلمان مى رسيم كه امام سجاد(ع) فرمود: «والله لو علم ابوذر ما فى قلب سلمان لقتله.»۶ يعنى به خدا سوگند كه اگر ابوذر مى فهميد كه در قلب سلمان چيست او را مى كشت. از اين حديث دانسته مى شود كه ميان ابوذر و سلمان بسيار اختلاف بود. نيز اين اختلافات چندان اساسى بود كه اگر ابوذر مى دانست،  وجود زنده سلمان را تحمل نمى كرد. با وجود اين، ما ابوذر و سلمان را دو مسلمان و دو شيعه و دو نفر از اصحاب خاص پيامبر مى دانيم و از هم جدا نمى كنيم.
بارى ، با وجود آن همه اختلاف ميان شيخ مفيد و سيد مرتضى، قطب بندى ميان آنها درست نيست. از آن رو كه هر دو يك هدف را تعقيب مى كردند و يك مسير را مى پيمودند. همچنين با وجود آن همه اختلاف ميان ابوذر و سلمان، قطب بندى ميان آنها صحيح نيست. زيرا اين دو نيز آهنگ آن داشتند در پى پيامبر روند.
با وجود اين، در جامعه ما همواره از اختلافات مطهرى و شريعتى سخن مى رود و قطب بندى كاذب مطهرى و شريعتى، ساخته مى شود و اختلافات اين دو متفكر بزرگ نشان داده و تشديد مى شود و بيهوده به شما اختلافات آنها افزوده مى گردد. چنين مى نمايد كه اينك به يك فارابى نيازمند است تا همان گونه كه او با نگارش كتاب الجمع بين رايى الحكيمين به جمع افكار افلاطون و ارسطو پرداخت، اين فارابى هم به اشتراكات و مناسبات فكرى مطهرى و شريعتى بپردازد و هماهنگى اين دو را نشان دهد.
شكى نيست كه ارسطو و افلاطون با يكديگر اختلاف داشتند. اما اين دو، پيشتر و بيشتر، با سوفسطايى ها اختلاف داشتند، با پروتاگوراس و گورگياس. اختلاف ارسطو و افلاطون با سوفسطايى ها، اختلاف در مبنا بود، ولى اختلافشان با يكديگر، اختلاف در بنا. پى يكسونگرى است كه اختلاف ارسطو و افلاطون با يكديگر ديده شود،  اما اختلاف ريشه دار آنها با سوفسطايى ها ناديده گرفته شود. مگر اينكه اساساً سوفسطايى ها را از دايره خارج كنيم و داخل مرز دانش نياوريم.
همين نكته درباره اختلافات مطهرى و شريعتى نيز صدق مى كند. اين دو با يكديگر اختلاف داشتند، ولى پيش و بيش از اين اختلاف، با ديندارى و دينداران و دين ياران سنتى تعارض داشتند، با كسانى كه در سده هاى پيش متوقف مانده اند و از «قدماى معاصر» هستند و از سردخانه تاريخ مى آيند. بنابراين پيش و بيش از هر سخنى درباره اختلاف مطهرى و شريعتى، بايد از اختلاف اين دو با سنت گرايان سخن رود. مگر اينكه اين جماعت را از دايره بحث خارج كنيم و قابل بررسى ندانيم. اما كسانى كه از اختلاف مطهرى و شريعتى سخن مى گويند، نه تنها چنين رايى ندارند، بلكه مى كوشند مطهرى را سنت گرا بنمايانند و اختلافش را با شريعتى، اختلاف ميان سنت گرايى و نوگرايى.
همان گونه كه مطهرى و شريعتى با يكديگر اختلاف دارند بازرگان و شريعتى و نيز سروش و شريعتى با يكديگر اختلاف دارند و شايد اختلاف بازرگان و سروش با شريعتى بيش از اختلاف مطهرى با شريعتى باشد. اما متاسفانه اختلاف مطهرى و شريعتى چنان بزرگ نشان داده مى شود كه گويا اين دو در دو قطب مقابل هم هستند و با يكديگر تضاد آشتى ناپذير دارند. در مقابل اختلاف بازرگان و شريعتى و نيز سروش و شريعتى همواره به صورتى معقول و منطقى مطرح شده و اينها در مقابل يكديگر قرار داده نشده اند.
درخور ياد است كه عده اى از مطهرى، حجابى براى شريعتى ساخته اند و عده اى از شريعتى، حجابى براى مطهرى. برخى با ديدن مطهرى از ديدن شريعتى محروم مانده اند و برخى با ديدن شريعتى از ديدن مطهرى. اين تنگ نظران ظرف وجودى شان چنان كوچك است كه فقط گنجايش يك نفر را دارد مطهرى يا شريعتى. سينه اينان بركه است نه دريا. همين  كه مطهرى يا شريعتى در آن قدم بگذارد، آن بركه لبريز مى شود و گنجايش ديگرى را ندارد. فروتر از اينان، كسانى هستند كه مطهرى را بهانه مبارزه با شريعتى قرار داده اند و شريعتى را بهانه مبارزه با مطهرى. اين بهانه جويان، مطهرى را نمى خواهند بلكه «مبارزه با شريعتى» را مى خواهند و شريعتى را نمى خواهند. بلكه «مبارزه با مطهرى» را مى خواهند. در پايان، اين را هم بگويم كه نه تنها مطهرى و شريعتى با يكديگر مناسبات فكرى داشتند، بلكه شريعتى بر مطهرى نيز تاثير گذاشت و با اين تاثيرگذارى، او را به خود نزديك تر كرد. چنان كه مى دانيم، مطهرى نخست متكلم و فلسفه پرداز بود و اغلب دغدغه هايش از سخن مسائل كلامى و فلسفى بود. همچنين وى به لحاظ روحيه و شخصيت، بيشتر درون گرا بود و شايد همين درون گرايى اش، سائق او به مباحث ذهنى و انتزاعى بود. وى در سرآغاز يكى از آثارش اشاره مى كند كه از سيزده سالگى چندان به متافيزيك دل مشغولى داشت كه فيزيك را نمى توانست تحمل كند و ميل شديد به تنهايى موجب شده بود كه حجره و هم حجره را ترك كند و به نيم حجره اى دخمه مانند پناه ببرد. وى مى افزايد كه از همان آغاز، فيلسوفان و عارفان و متكلمان را برتر از ديگر اصناف دانشوران مى دانست.۷
اما سرانجام مطهرى به سبب اختلاط با شريعتى و مطالعه آثار وى، از مباحث كلامى و فلسفى به مسائل اجتماعى و عصرى سوق داده شد و مصلحان اجتماعى را بر همگان رجحان داد. وى كه پيشتر گفته بود از آغاز طلبگى، فيلسوفان و عارفان و متكلمان برايم عظيم تر از ديگران بودند، سرانجام بدين نتيجه رسيد كه مصلحان اجتماعى از آنها نيز عظيم ترند پس نوشت: «امروز كلمه مصلح و اصلاحات در ميان ما شايع است. مرحوم سيد جمال الدين اسدآبادى يك فرد مصلح است. مصلح، شان و اهميت بيشترى از عالم، مجتهد، فيلسوف، منجم، رياضيدان و غيره دارد... در اينكه اجتماعات نيازمند به مصلحان هستند، بيش از آن كه به هر طبقه ديگر نيازمند باشند، سخنى نيست.»۸
مطهرى در رويكرد به اجتماعيات و مسائل نوپيدا تا حدودى از شريعتى تاثير پذيرفت. البته مطهرى در تحليل برخى مسائل با شريعتى اختلاف داشت، اما در پرداختن به آن مسائل از شريعتى الهام گرفته بود. براى نمونه اشاره مى شود به مسائلى چون انسان و جامعه و تاريخ و فلسفه تاريخ و فلسفه اخلاق و سنجش نسبت اسلام با مكتب ها و نظريات جديد كه شريعتى برانگيزنده مطهرى به اينها بود. نيز بايد اشاره كرد به سعى مطهرى در عرضه اسلام به صورت مكتب يا جهان بينى كه متاثر از كوشش شريعتى در عرضه اسلام به صورت ايدئولوژى بود.
110406.jpg
پى نوشت ها:
۱- فراموش نكنيم كه يكى از عالمان سنتى در قم كتابى با عنوان الحجاب فى الاسلام در رد كتاب مسئله حجاب از استاد مطهرى، نوشت و فراموش نكنيم كه يكى از عالمان سنتى به نزد امام خمينى در نجف رفته و به او گفته بود كتاب مسئله حجاب، زنان با حجاب تهران را بى حجاب كرده است و از وى خواسته بود عليه اين كتاب اقدام كند و فراموش نكنيم كه نظر استاد مطهرى درباره عوام زدگى روحانيت، روحانيت عوام زده را چنان هراسان كرد كه يكى از مراجع تقليد اجازه نداد تا مطهرى با او ملاقات كند. از اين نمونه ها كه نشانه اختلاف مطهرى با عالمان سنتى است فراوان است اما هرگز به اين اختلافات و اساساً تفاوت ديدگاه مطهرى و عالمان سنتى اشاره نمى شود و در مقابل همواره از اختلاف مطهرى و شريعتى سخن مى رود و چنين تظاهر مى شود كه اين دو در دو قطب بودند. از اين نمونه از قطب بندى هاى كاذب در جامعه ما فراوان است.
۲-مقالات شمس تبريزى، تصحيح محمدعلى موحد (چاپ دوم، تهران،  انتشارات خوارزمى، ۱۳۷۷)، ج ،۱ ص ۲۷۳.
۳-عبدالواحد آمدى، غررالحكم و دررالكلم، تصحيح سيد مهدى رجايى (چاپ دوم، قم، دارالكتاب الاسلامى، ۱۴۱۰)، ص ۵۲۴.
۴-سيد بن طاووس، كشف الحجه يا فانوس، ترجمه اسدالله مبشرى (چاپ اول، تهران، دفتر نشر فرهنگ اسلامى، ۱۳۶۸)، ص ۲۹.
۵-سيرى در زندگانى استاد مطهرى (چاپ اول، تهران و قم، انتشارات صدرا، ۱۳۷۰)، ۷۹-۷۸. مطهرى پيش و پس از اين اعلاميه سخنانى درباره شريعتى گفته است، اما اين اعلاميه نظر رسمى و قطعى اوست.
۶- محمدباقر مجلسى، بحارالانوار الجامعه لدرر اخبار الائمه الاطهار (چاپ دوم، بيروت، موسسه الوفاء، ۱۴۰۳)، ج ،۲ ص ۱۹۰.
۷- «به ياد دارم كه از همان آغاز طلبگى، كه در مشهد مقدمات عربى مى خواندم فيلسوفان و عارفان و متكلمان هرچند با انديشه هايشان آشنا نبودم از ساير علما و دانشمندان و از مخترعان و مكتشفان در نظرم عظيم تر و فخيم تر مى نمودند» مرتضى مطهرى، مجموعه آثار (چاپ دوم، تهران و قم، انتشارات صدرا، ۱۳۷۰) ج ،۱ ص۴۴۱
۸- همو، يادداشت هاى استاد مطهرى (چاپ اول، تهران و قم، انتشارات صدرا۱۳۸۲،) ج،۷ ص۹۴.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:54  توسط رضا  | 

استاد مطهرى و روحانيت
مصطفى تاج زاده
110403.jpg
نيم نگاه
اقتدار  روحانيت
منظور استاد از «اقتدار» روحانيت يعنى نفوذ معنوى و حكومت بر دل ها و عقل ها و نه بر تن ها و ارتباط نزديك با مردم امكان بسيج آنان را به روحانيت مى دهد. به همين دليل، به تصريح شهيد مطهرى، روحانيت شيعه با اينكه كمتر از روحانيت اهل سنت درباره اصلاحات نظريه پردازى كرده و طرح هاى اصلاحى ارائه داده است، اما به مراتب بيشتر، مردم را در برپايى نهضت هاى اصلاحى بسيج و آنان را رهبرى كرده است.


۱- طبق قانون اساسى بعضى مناصب بالاى حكومتى در اختيار فقها و مجتهدان و به عبارتى روحانيون است. بنابراين سرنوشت جمهورى اسلامى و نوع و نتيجه چالش هاى فكرى و فرهنگى جامعه تا حدود زيادى به انديشه و عملكرد انديشمندان مسلمان و مسئولان حكومتى به ويژه روحانيان بستگى دارد. جنبش اصلاحى ملت ايران نيز با پرچمدارى يك روحانى آزاديخواه و عدالت طلب آغاز شده و تداوم آن نيز به ميزان قابل توجهى به عملكرد روشنفكران مسلمان اعم از روحانى و دانشگاهى وابسته است.
۲- استاد مطهرى معتقد بود بررسى و تحليل سازمان روحانيت و نقد عملكرد آن هم نشانه علاقه به اين نهاد است و هم امرى مفيد، بلكه لازم است.
«از خصوصيات دين مقدس اسلام اين است كه مسئوليت مشترك به وجود آورده است. همه مسئول حفظ و رعايت و راهنمايى و هدايت يكديگرند. هركس كه خود را در برابر اسلام مسئول مى شمارد، خود به خود نسبت به سازمان رهبرى آن احساس مسئوليت مى كند. برخى از انديشمندان اجتماعى ما، به واسطه عدم علاقه و اعتقاد، ممكن است هيچگاه درباره سازمان روحانيت و مشكلات آن و راه حل آنها نينديشند. همان طورى كه همه علاقه مندان كوتاه فكر و بى خبر نيز هيچگاه اين گونه انديشه ها در مغز ساده شان راه نمى يابد. اما علاقه مندان روشن انديش اسلام، يكى از مهمترين موضوعات كه فكر آنها را به خود مشغول مى دارد، همين موضوع است.» (ده گفتار، ص ۲۴۰)
به باور آن متفكر دردآشنا «حامل فرهنگ اصيل اسلامى، در نهايت، باز هم همين گروه روحانيون متعهد هستند. به اين دليل لازم است روحانيت را اصلاح كرد، نه اينكه آن را از بين برد. ثابت نگاه داشتن سازمان روحانيت در وضع فعلى نيز به انقراض آن منتهى خواهد شد. اين مطلب را حدود ده سال است كه بارها و بارها تكرار كرده ام و گفته ام كه روحانيت يك درخت آفت زده است و بايد با آفت هايش مبارزه كرد. اما كسى كه مى گويد دست به تركيب اين درخت نزنيد، معناى سخنش اين است كه با آفت هاى آن هم مبارزه نكنيد و اين باعث مى شود كه آفت ها درخت را از بين ببرند. آن كسى نيز كه مى گويد اصلاً اين درخت را بايد از ريشه كند، اشتباه بزرگى مرتكب مى شود. زيرا اگر اين درخت كنده شود، ديگر هيچ كس قادر نخواهد بود تا نهال جديدى به جاى آن بكارد.» (پيرامون انقلاب اسلامى، ص ۱۸۴)
۳- به نظر شهيد مطهرى «هر جامعه اى يك نوع آفتِ مخصوص به خود دارد. آفتى كه جامعه روحانيت را فلج كرده و از پا درآورده است، «عوام زدگى» است. عوام زدگى از سيل زدگى، زلزله زدگى، مار و عقرب زدگى بالاتر است. اين آفت عظيم معلول نظام مالى ما است. روحانيت ما در اثر آفت عوام زدگى نمى تواند چنانكه بايد، پيشرو باشد .... روحانيت عوام زده ما چاره اى ندارد از اينكه آنگاه كه مسئله اى اجتماعى مى خواهد عنوان كند، به دنبال مسائل سطحى و غيراصولى برود و از مسائل اصولى صرف نظر كند كه با كمال تأسف علامت تأخر و منسوخيت اسلام به شمار مى رود و وسيله به دست دشمنان اسلام مى دهد.» (ده گفتار، صص ۲۵۹ و ۲۶۰)
با وجود اين، وى معتقد بود هيچ نهادى مانند روحانيت نمى تواند موج هاى وسيعى همچون ۲۲ بهمن ۵۷ ايجاد كند. به همين دليل مى پرسيد:
«كدام رهبرى توانسته است مانند همين رهبرى سنتى موج بيافريند و حركت خلق كند؟ در اين صد ساله اخير كه از قضا دوره فرنگ رفته ها و روشنفكران متجدد ضدسنت است، كدام رهبرى غيرسنتى توانسته است يك دهم رهبرى سنتى، جنبش به وجود آورد؟»
(نهضت هاى اسلامى در صد ساله اخير، ص ۸۲)
۴- دغدغه هاى پس از پيروزى انقلاب نيز ادامه يافت. وى با توجه به تجربه ساير انقلاب ها پيش بينى كرد:
«براى نهضت ما نيز چنين آينده اى كه در آن بازار عرضه افكار داغ باشد، قابل پيش بينى است. از اين رو لازم است روحانيت ده ها برابر گذشته خود را تجهيز كند. روحانيت احتياج به تقويت دارد. احتياج به برنامه و كار منظم و حساب شده دارد. در برابر روحانيون مردم قرار دارند كه به مراتب بيشتر از گذشته به هدايت و راهنمايى و ارشاد احتياج دارند. روحانيت بايد به سرعت به فكر چاره بيفتد و تا اين سيل عظيم به راه نيفتاده است، خود را براى مقابله با آن آماده كند.»
(پيرامون انقلاب اسلامى، ص ۱۸۳)
آيت الله مطهرى معتقد بود كه: «دانستن و شناختن دين براى مصلحت گويى كافى نيست. [روحانى] جامعه را بايد بشناسد. به اوضاع دنيا بايد آگاه باشد. بايد بفهمد كه در دنيا چه مى گذرد و امروز مصلحت جامعه اسلامى در برابر جريان هاى موجود دنيا چه اقتضا مى كند و مردم را به آن جريان ها و مصالح واقعى آنها آگاه بكند ... آدمى كه سر و كارش فقط با چند كتاب معين در يك علم به خصوص مثلاً فقه، ادبيات، فلسفه و غيره باشد و در كنج مدرسه به سر برد، نمى تواند بفهمد در جامعه چه مى گذرد و چه بايد كرد. انسان در كنج مدرسه نمى تواند مصالح جامعه را تشخيص دهد. علم و اطلاع به اوضاع جارى و متغير جهان لازم است. شامه تيز مى خواهد كه حتى حوادثى را كه در آينده واقع مى شود از حالا پيش بينى كند و جامعه را طورى از آن حادثه عبور دهد كه با خطرى مواجه نشود. هدايت بدون قدرت پيش بينى، امكان پذير نيست.»
(ده گفتار، ص ۲۲۶)
110409.jpg
5 - استاد با گله از آن دسته از جامعه شناسان ايرانى كه «روحانيت را به عنوان دكورى در كنار سياست و اقتصاد به حساب مى آوردند و براى آن اهميت قائل نبودند»، مى گفت: «روشنفكر ايرانى به توهم اينكه در اروپاى امروز، مذهب نقش ندارد و نقش خود را در گذشته ايفا كرده است، نقش مذهب را در ايران نيز تمام شده تلقى كند، [در حالى] كه نه ايران، اروپا است و نه اسلام، مسيحيت است.» (نهضت هاى اسلامى در صد ساله اخير، ص ۸۳)
در عين حال وى تاكيد مى كرد: «اساساً روحانى واقعى بودن وابسته به اين نيست كه انسان در رشته هاى علوم قديمه تحصيل كند. بسيارند كسانى كه از اين تحصيلات محرومند و در رشته هاى ديگر تخصص دارند، اما داراى ايمانى قوى و نيرومند هستند و عملاً متقى و پرهيزكار و احياناً حامى و مبلغ اسلامند و كم و بيش مطالعات اسلامى هم دارند.» (عدل الهى، ص۱۲۲ )
۶ - با وجود سابقه و قدمت روحانيت شيعه و قدرت بسيج توده ها، به علت ارتباط صميمى و همدلانه با مردم، وى هشدار مى داد كه «روحانيين بزرگ ما، بايد به اين نكته توجه كنند كه بقا و دوام روحانيت و موجوديت اسلام به اين است كه زعماى دين ابتكار اصلاحات عميقى كه امروز ضرورى تشخيص داده مى شود، در دست بگيرند. امروز آنها در مقابل ملتى نيمه بيدار [سال هاى پيش از پيروزى انقلاب] قرار گرفته اند كه روز به روز بيدارتر مى شود. انتظاراتى كه نسل امروز از روحانيت و اسلام دارد، غير از انتظاراتى است كه نسل هاى گذشته داشته اند. بگذريم از انتظارات خام و نابخردانه كه بعضى دارند، اكثريت آن انتظارات مشروع و بجاست. اگر روحانيت ما هر چه زودتر نجنبد و گريبان خود را از چنگال عوام خلاص و قواى خود را جمع و جور نكند و روشن بينانه گام برندارد، خطر بزرگى از ناحيه اصلاح طلبان بى علاقه به ديانت متوجهش خواهد شد. امروز اين ملت تشنه اصلاحات نابسامانى هاست و فردا تشنه تر خواهد شد. ملتى است كه نسبت به ساير ملل احساس عقب افتادگى مى كند و عجله دارد به آنها برسد. از طرفى مدعيان اصلاح طلبى كه بسيارى از آنها علاقه اى به ديانت ندارد، زيادند و در كمين احساسات نو و بلند نسل امروزند. اگر اسلام و روحانيت به حاجت ها و خواسته ها و احساسات بلند اين ملت پاسخ مثبت ندهند، به سوى آن قبله هاى نوظهور متوجه خواهند شد. فكر كنيد آيا اگر سنگر اصلاحات را اين افراد اشغال كنند، موجوديت اسلام و روحانيت به خطر نخواهد افتاد؟» (ده گفتار، صص ۲۷۳ و ۲۷۴)
۷- آشنايان با شهيد مطهرى مى دانند كه پافشارى وى بر نقش و جايگاه روحانيت، نه به آن دليل بود كه خود عضوى از اين خانواده به شمار مى رفت بلكه معتقد بود نهاد مذكور جايگزين ندارد. او در اين زمينه به نقل از علامه اقبال لاهورى مى نويسد: «اقبال ... درباره سيدجمال ... و اينكه چگونه يك «سيد يك لاقبا» توانست رستاخيزى در جهان اسلام به پا كند»، مى گويد:
«اين همه قدرت و نفوذ چرا؟ چه عاملى موجب شد كه فرياد اين يك تن تنها تا اعماق دل ها و تا اقصاى سرزمين ها راه كشد؟ جز اين بود كه ملت هاى مسلمان، اين ندا را نداى دعوت يك آشنا احساس كردند؛ احساس كردند كه اين صدا از اعماق روح فرهنگ و تاريخ پرافتخار و حيات و حماسه خودشان در آمده است؟ اين صدا يكى از انعكاسات همان فريادى است كه در حرا، در مكه، در مدينه، در احد، در قادسيه، در بيت المقدس، در تنگه الطارق، در جنگ هاى صليبى مى پيچيد؛ همان صداى حيات بخش دعوت به جهاد و عزت و قدرت است كه در گوش تاريخ پر از حماسه اسلام طنين افكن است.» (اقبال، معمار تجديد بناى اسلام، ص ۸۲)
۸- از نگاه مطهرى «اگر اين كشور بخواهد اصلاح بشود، اگر بخواهد در جاده ترقى بيفتد، در جاده تعالى بيفتد، در جاده علم بيفتد، در راه صنعت بيفتد، در راه حريت و آزاديخواهى بيفتد، بهترين راه و نزديك ترين راه، اگر نگويم راه ديگرى نيست، بهترين راه و نزديك ترين راه همين است كه از همين احساسات صادقانه مردم درباره حسين بن على كه حقيقت دارد و واقعيت دارد و درباره شخصى است كه شايسته اين احساسات است و صاحب يك مكتب بسيار بزرگ و عالى است، استفاده كنيم ... پس بايد درباره اين قضيه فكر كرد و نقائص آن را اصلاح كرد.» (ده گفتار، ص ۲۱۹)
۹- استاد كه بر نقاط مثبت نظام پژوهشى، آموزشى، تبليغى وعظ تكيه مى كرد و به عضويت خود در نهاد روحانيت مى باليد، همزمان بر مبارزه با نقاط منفى نظام حوزوى تأكيد مى كرد و هر مسئله را در جاى خود داراى اهميت مى دانست. به باور او «ما معترفيم كه هيچ چيزى جاى تقوا و ايمان را نمى گيرد و ايمان و تقوا بسيارى از كمبودها را جبران مى كند. ولى از طرف ديگر بنا نيست كه ايمان و تقوا را جانشين همه چيز بدانيم. از هر چيزى فقط اثر خودش را بايد انتظار داشت ... در ميان معنويات هم هيچكدام جاى ديگرى را به طور كامل پر نمى كند. مثلاً نه علم مى تواند جانشين ايمان بشود و نه ايمان مى تواند جانشين علم گردد. نظم و انضباط و تشكيلات هم يكى از اصول مقدس زندگى بشر است. اگر مى بينيم كه معنويت و ايمان بعضى از مفاسد بى نظمى و بى انضباطى را از بين برده، بايد توجه داشته باشيم كه بى نظمى و بى تشكيلاتى معيشت، به مقياس بيشترى اركان ايمان و معنويت را متزلزل كرده و محيط فاسد به وجود آورده است.» (ده گفتار، ص ۲۷۰)
۱۰- شهيد مطهرى بر اصلاح نهاد دين بيش از ظهور زعماى بزرگ تاكيد داشت و مى گفت: «[بعضى] هنگامى كه متوجه برخى مفاسد اجتماعى مى شوند، چاره را زعيم صالح مى دانند و به اصطلاح اصالت فردى هستند. اما كسانى كه بيشتر و عميق تر مطالعه كرده اند، به اين نتيجه رسيده اند كه تأثير و اهميت سازمان و تشكيلات و رژيم اجتماعى از تأثير و اهميت زعما بيشتر است. در درجه اول بايد درباره سازمان صالح انديشيد و در درجه دوم درباره زعماى صالح ... اگر نظام صالح بود، كمتر فرد ناصالح قدرت تخطى دارد و اگر ناصالح بود فرد صالح كمتر قدرت عمل و اجراى منويات خود را پيدا مى كند و احياناً منويات و افكار خود را مى بازد و همرنگ سازمان مى شود... زعماى صالحى كه طرز تفكرشان در اساس و تشكيلات با ناصالح ها يكى است و تفاوتشان از لحاظ اخلاقى و شخصى است، بنا است همگى در يك قالب كار كنند، اثر وجودى شان با ناصالح ها آنقدر زياد نيست و منشاء تحولات اجتماعى قابل توجه نخواهد گشت.» (ده گفتار، صص ۲۴۲ تا ۲۴۴)
۱۱- وى درباره تجربه تلخ گسترش ماديگرى، به علت عملكرد روحانيت كاتوليك، بارها به انديشمندان مسلمان هشدار داد و اعلان كرد: «كليسا چه از منظر مفاهيم نارسايى كه در الهيات عرضه داشت و چه از نظر رفتار غيرانسانى اش با توده مردم، خصوصاً طبقه دانشمندان و آزادفكران، از علل عمده گرايش جهان مسيحى - و به طور غيرمستقيم جهان غيرمسيحى - به ماديگرى است ... اينكه فقط نام كليسا را مى بريم، به اين معنا نيست كه در منابر و مساجد ما هميشه افراد مطلع و با صلاحيت، مفاهيم دينى را تعليم مى دهند و مى دانند چه تعليم دهند .... كليسا از نظر ديگر نيز نقش مهمى در سوق دادن مردم به ضدخدايى دارد كه از نارسايى مفاهيم الهى كليسايى بسى مؤثرتر بوده است و آن تحميل عقايد و نظريات خاص مذهبى و علمى كليسا به صورت اجبار و سلب هرگونه آزادى عقيده در اين دو قسمت است ... اينكه اصول دين بايد تحقيقى باشد نه تقليدى و يا تحميلى،  تزى است كه اسلام طرفدار آن است؛ برخلاف مسيحيت كه اصول دين را براى عقل «منطقه ممنوعه» اعلام كرده است. خطاى عمده كليسا در دو جهت ديگر بود: يكى اينكه كليسا پاره اى معتقدات علمى بشرى موروث از فلاسفه پيشين و علماى كلام مسيحى را در رديف اصول مذهبى قرار داد و مخالفت با آنها را موجب ارتداد دانست، ديگر اينكه حاضر نبود صرفاً به ظهور ارتداد اكتفا كند و هر كس كه ثابت و محقق شد مرتد است، او را از جامعه مسيحيت طرد كند، بلكه با نوعى رژيم پليسى خشن در جست وجو عقايد و مافى الضمير افراد بود و با لطائف الحيل كوشش مى كرد كوچك ترين نشانه اى از مخالفت با عقايد مذهبى در فردى يا جمعى پيدا كند و با خشونتى وصف ناشدنى آن فرد يا جمع را مورد آزار قرار دهد .... اين بود كه دانشمندان و محققان جرأت نداشتند برخلاف آنچه كليسا آن را علم مى داند، بينديشند. يعنى مجبور بودند آنچنان بينديشند كه كليسا مى انديشد. اين فشار شديد بر انديشه ها ... عكس العمل بسيار بدى نسبت به دين و مذهب به طور كلى ايجاد كرد ... بازرسان عقيده، مردم بدى نبودند؛ خود را لااقل از حد وسط مردم بهتر مى پنداشتند. مگر نه اين است كه لاينقطع براى اعلاى كلمه حق و نام خدا مى كوشيدند و كار مى كردند؟ .... [يك مفتش] در آخر عمر از آن جهت كه از كشتن چند كودك چشم پوشيده بود، خود را گناهكار احساس مى كرد: مگر كسى حق دارد از كشتن بچه افعى خوددارى كند؟! .... چنان فرض و قبول مى شد كه اين مردم, گناهكار و بزهكارند و بر ايشان بود كه گناهكارى خود را ثابت كنند. داوران هرگونه وسيله فكرى و بدنى را براى وادار كردن ايشان به اعتراف به گناه و شناساندن همدستان خود به كار مى بردند. براى تشويق متهمين به اعتراف، وعده بخشش يا تخفيف به ايشان مى دادند. ولى آن داوران چنان مى پنداشتند كه براى وفا كردن به عهدى كه با جادوگران و بددينان بسته اند، هيچ الزام اخلاقى ندارند و اين وعده را براى مدت مختصرى كه در آن فاصله متهم آنچه گفتنى است بگويد، مراعات مى كردند. هر عمل خارج از حدود شرافتمندى را كه نسبت به آن متهمان انجام مى شد، چون به منظور مقدسى مى دانستند، روا مى داشتند. هر چه بيشتر مردم را عذاب و شكنجه مى دادند، اين كار را ضرورى تر تصور مى كردند .... مذهب كه مى بايست دليل هدايت و پيام آور محبت باشد، در اروپا به اين صورت درآمد كه مشاهده مى كنيم. تصور هركس از دين و خدا و مذهب، خشونت بود و اختناق و استبداد. بديهى است كه عكس العمل مردم در مقابل چنين روشى جز نفى مذهب از اساس و نفى آن چيزى كه پايه اولى مذهب است، يعنى خدا،  نمى توانست باشد. هر وقت و هر زمان كه پيشوايان مذهبى مردم - كه مردم در هر حال آنها را نماينده واقعى مذهب تصور مى كنند - پوست پلنگ مى پوشند و دندان ببر نشان مى دهند و متوسل به تكفير و تفسيق مى شوند، مخصوصاً هنگامى كه اغراض خصوصى به اين صورت درمى آيد، بزرگترين ضربت بر پيكر دين و مذهب به سود ماديگرى وارد مى شود.» (علل گرايش به ماديگرى، صص ۷۱ تا ۹۲)
۱۲- استاد مطهرى با تاكيد بر نظريات آيت الله حائرى درباره تخصصى شدن اجتهاد مى نويسد:
«در اينجا من پيشنهادى دارم، كه براى پيشرفت و ترقى فقه ما بسيار مهم است، اين را قبلاً مرحوم آيت الله حاج شيخ عبدالكريم يزدى اعلى الله مقامه، فرموده اند و من پيشنهاد ايشان را عرض مى كنم. ايشان گفته بودند، چه لزومى دارد كه مردم در همه مسائل از يك نفر تقليد كنند،  بهتر اين است كه قسمت هاى تخصصى در فقه قرار دهند، يعنى هر دسته اى بعد از آنكه يك دوره فقه عمومى را ديدند و اطلاع پيدا كردند تخصص خود را در يك قسمت معين قرار دهند و مردم در همان قسمت تخصصى از آنها تقليد كنند، مثلاً بعضى رشته تخصصى خود را عبادات قرار دهند و بعضى معاملات و بعضى سياست و بعضى احكام، (احكام به اصطلاح فقه) همان طورى كه در طب اين كار شده و رشته هاى تخصصى پيش پزشكى هستند، بعضى متخصص قلب مى باشند، بعضى چشم، بعضى متخصص گوش و حلق و بينى و بعضى متخصص چيز ديگر. اگر اين كار بشود هر كسى بهتر مى تواند تحقيق كند در قسمت خودش. گمان مى كنم در كتاب «الكلام يجراكلام» تاليف آقاى سيد احمد زنجانى سلمه الله، اين مطلب از قول ايشان چاپ شده. اين پيشنهاد، بسيار پيشنهاد خوبى است و من اضافه مى كنم كه احتياج به تقسيم كار در فقه و به وجود آمدن رشته هاى تخصصى در فقاهت از صد سال پيش به اين طرف ضرورت پيدا كرده و در وضع موجود يا بايد فقهاى اين زمان جلو رشد و تكامل فقه را بگيرند و متوقف سازند و يا به اين پيشنهاد تسليم شوند.» (مرجعيت و روحانيت، ص ۱۲)
۱۳- به اعتقاد شهيد مطهرى نتيجه اتكاى مالى روحانيت به مردم كسب اقتدار است. در عين حال تا حدودى حريتش را از دست مى دهد. از سوى ديگر متكى شدن روحانيان به دولت  اگر چه اجازه اجتهاد آزاد را به آنان مى دهد ولى حق طلبى و استقلال شان را تهديد مى كند. به نظر او روحانيت تشيع به دليل استقلال مالى از حكومت و اتكا به مردم، موقعيت اول را دارد يعنى در مجموع مى تواند مردم را بسيج كند، اما فاقد حريت كافى در عرصه انديشه و اجتهاد است. موارد استثنا مورد نظر ايشان نبود.
منظور استاد از «اقتدار» روحانيت يعنى نفوذ معنوى و حكومت بر دل ها و عقل ها و نه بر تن ها و ارتباط نزديك با مردم امكان بسيج آنان را به روحانيت مى دهد. به همين دليل، به تصريح شهيد مطهرى، روحانيت شيعه با اينكه كمتر از روحانيت اهل سنت درباره اصلاحات نظريه پردازى كرده و طرح هاى اصلاحى ارائه داده است، اما به مراتب بيشتر، مردم را در برپايى نهضت هاى اصلاحى بسيج و آنان را رهبرى كرده است. نمونه هاى برجسته آن را مى توان در يك قرن اخير در ايران و عراق مشاهده كرد.
۱۴- پس از پيروزى انقلاب بعضى روحانيان در متن و در واقع در رأس هرم «قدرت» جا گرفته اند. اكنون موقعيت روحانيت چگونه است؟ آيا حضور در اركان حكومت، اقتدار معنوى روحانيان را حفظ كرده و حريت فكرى آنان را افزايش داده است يا خير؟ به راستى امروز نسبت ميان قدرت (شركت در حكومت)، اقتدار (مقبوليت در افكار عمومى) و حريت (اجتهاد آزاد و مستقل از قدرت و اقتدار) چگونه است؟ اين سئوال را مى توان با توجه به تفكيكى كه متفكران معاصر بين اقتداگرايى ناب و اقتدار ناشى از مقبوليت و مشروعيت مردمى به عمل آورده اند به شكلى ديگر مطرح كرد. از ديد متفكران مذكور سازمان هاى مدنى و عرصه جامعه مدنى، محل توليد رضايت عمومى و اقتدار هژمونيك است. تعريفى كه مطهرى از سازمان روحانيت و ضرورت اصلاح در آن به عمل مى آورد قرابت نزديك با تعاريف آن متفكران از نهادهاى مدنى دارد. حال باز مى پرسم آيا تكيه روحانيت بر قدرت بر سرمايه مدنى پيشين آنان افزوده يا به تقليل و فقر اين سرمايه كمك كرده است؟ راه جمع بين «قدرت» و «اقتدار» چيست و در صورت تعارض بين اين دو، كدام ترجيح دارد؟
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:53  توسط رضا  | 

حق عدل و آزادى از ديد مطهرى
مصطفى معين
110391.jpg
مصلح اجتماعى، متفكر و متكلم بزرگى همچون شهيد مطهرى، به دليل داشتن ذهن پويا و جوال، تحولات متعددى را تا آخرين لحظه حيات پربركت خويش پشت سر گذاشت. اگر اين متفكر در ابتدا بر مباحث فلسفى تكيه بيشترى داشت، در سال هاى پايانى عمر خويش بر مفهوم انسان شناسى (و نقد ماركسيسم از همين موضع انسانى) اولويت بيشترى قائل بود. با اين وجود و به رغم همه تحولات و پشت سر گذاشتن مراحل گوناگون در سلوك علمى و فعاليت اجتماعى- سياسى، مى توان يك هسته اصلى ولى در عين حال تكامل يابنده و نوشونده شده در مشى آن بزرگوار را مشاهده كرد و آن تاكيد و تقدمى بنيادين است كه حول سه مقوله «حق»، «عدل» و «آزادى» به عمل آورد.
فهم دينى اين متكلم بزرگ به شدت تحت تاثير آموزه هاى مذكور قرار داشت و اگر مى بينيم بسيارى از علماى دينى نتوانسته اند همچون مطهرى در دريايى از معارف و منابع دينى غواصى كرده و گوهرهاى فراوان ارمغان نسل جوان و تشنه حقايق فطرى كنند، به خاطر ضعف فنى و تخصص و كم سوادى آنان نيست بلكه مسئله به اين برمى گردد كه متفكر مذكور مجهز و مسلح به ابزار مفهومى حقوق، عدالت و آزادى بود و از منظرى چنين رفيع، بسيارى از حقايق قرآنى و حكم اسلامى را مشاهده مى كرد كه ديگران به دليل تخفيف و تحقير اين مقولات شريف نمى توانستند آن را ببينند. در حقيقت دوزيستى بودن يا «دو پا» داشتن (پايى در حوزه و پايى در دانشگاه) اجتماعى و علمى، اين امكان را به مطهرى مى بخشيد و از كسانى كه حوزه هاى روشنفكرى و دانشگاهى را تحقير مى كردند دريغ مى كرد. خود ايشان در ميزگردى كه از قضا در حضور دكتر شريعتى برگزار شد مى  گويد: «براى برپايى يك حركت فكرى و فرهنگى اسلامى نياز عظيمى به گذشتگان داريم ولى تنها آن سرمايه كافى نيست. آن سرمايه پيوند خورده با فرهنگ جديد ]لازم است[ كه اساس و پايه و مايه و آن درختى كه ريشه به زمين گرفته آن بايد باشد و بايد اين پيوند خورده باشد.»۱
اين سخن بيش از هر چيز در مورد سرمايه معنوى و فرهنگى خود مطهرى نيز صادق است. يعنى اگر مطهرى مى توانست دركى اينچنين غنى از حقوق بشر و عدالت و آزادى عرضه نسل جوان كند، منشأ آن را قبل از هر چيز بايد در مراوده فكرى او با محيط دانشگاهى و نهراسيدن از عرصه هاى باز و آزاد مباحثه و ديالوگ  با هم انديشان و ديگرانديشان دانشگاه ديد.
همچنان كه خود مى گويد اگر حاملين رشته هاى جديد طب يا مهندسى و «بالخصوص كسانى كه در همين علوم اجتماعى و جامعه شناسى تحصيل كرده اند»، روى به آموزش معارف دين در دانشكده الهيات و يا حوزه علميه قم بياورند، يك حركت اصيل اسلامى بر بنياد يك حركت فرهنگى و فكرى شكل خواهد گرفت.
«اگر ما پنجاه تا اينچنين طلبه [پيوند يافته با فرهنگ جديد و تحصيلكرده در رشته هاى جديد دانشگاهى] پيدا كنيم به نظر من برابر خواهد بود با هزاران طلبه ديگر. از آنهايى كه مثل خودم بودند، يعنى آنهايى كه از ده بلند شدند و با معلوماتى كه از مكتب خانه شروع شده به اينجا آمدند. حالا من به ديگران جسارت نمى كنم.»۲
ما از خلال تحليل متواضعانه مذكور به خوبى مى توانيم ميزان انطباق شهيدمطهرى با حوزه هاى جديد فكرى و دانشگاهى را دريابيم و اگر شبيه سازى هاى مدعيان جديد «مطهرى نمايى» را بر نمى تابيم به سخنان خود او استناد كنيم كه يك تحصيلكرده دينى پيوند يافته با سرمايه فرهنگى جديد را با «هزاران طلبه پيوند نايافته» برابر مى دانست. نكته جالب توجه آن كه مطهرى سخنان مذكور را در نقد التقاطى گرى زمان خود بيان مى كرد و نشان مى داد كه اگر شكل انحرافى پيوند فرهنگ سنتى و اسلامى با فرهنگ جديد را محكوم مى شمارد، براى تلفيق و پيوند علمى بين دين و فرهنگ چه ارزش والايى قائل است و در جريان همين ارج گذارى مرحوم مهندس بازرگان را به عنوان الگو و نمونه برين پيوند مذكور مى شمارد.»۳ به اين ترتيب مطهرى از رهگذر چالش مستقيم با مسائلى كه فرآورده هاى فكرى علوم انسانى و اجتماعى فرآورى انديشه دينى مى گذاشت به درك توسعه يافته اى از مقوله هاى حقوق بشرى و آزاديخواهانه معاصر نايل شد كه امروز سخت به عملياتى كردن آن از مجراى نهادهاى دموكراتيك محتاجيم. او برخلاف تقابلى كه روشنفكران و انقلابيون زمانه بين آزادى و عدالت افكنده بودند و برخلاف تقديس گران خشونت و تحقيرگران حقوق بشر، همه اين معقولات به ظاهر متضاد را در يك فهرست جاى مى داد و مى گفت «آزادى فكر، آزادى قلم، آزادى بيان، آزادى اجتماعى، حق اين كه [انسان و جامعه انسانى] سرنوشتش دست خودش باشد، حق انتخاب مسكن و... ارزش فوق العاده اى دارد.»۴
به عبارت ديگر برخلاف ماركسيست هاى زمانه كه معيشت و نيل به يك سلسله مطالبات اوليه نظير نان و مسكن را در مقابل آزادى و حقوق مدنى و دموكراتيك علم مى   كردند همه اين امور به ظاهر متضاد را زير يك سقف بلند به نام «حقوق» قرار مى داد و با حركت از همين نقطه بود كه به كمك استاندارد حقوقى واحد به مصاف فكرى با متحجرين دينى و متحجرين ضددينى مى رفت. از ديد مطهرى اگر حكومتى نيازهاى شهروندان خود را در حد امور معيشتى نظير آب و نان و جامعه و خانه تلخيص كرده و به بقيه حقوق او توجه نكند، كارى فراتر از حيواندارى نكرده است و به همين سبب موفق به «تحصيل رضايت عمومى» ۵ نخواهد شد. به تعبير صريح او رضايت عموم وابسته به اين است كه حكومت توده مردم را «با اين چشم كه آنها صاحب حق اند و او خود تنها وكيل و امين و نماينده است»۶ بنگرد و گرنه خدمتى به جز تيمارى انجام نداده است. اين همان ديدگاهى است كه دموكراسى و حقوق بشر را در كنار يكديگر قرار داده و ايده نمايندگى و وكالت حكومت را به ايده حقوق ملت پيوند مى زند. همچنين به كمك همين معيارهاى حقوقى و عدالت محور است كه نه فقط مشروعيت يك حكومت تعيين مى شود بلكه فراتر از آن مقبوليت يك فهم معين از شريعت را مى توان به داورى نشست. مطهرى يكى از علل عقب گرد مذهبى و حتى رواج بى خدايى در عصر جديد را ناشى از تضادى مى دانست كه برخى اولياى مذهبى ميان مذاهب و يك نياز طبيعى برقرار ساخته بودند. يعنى درست همچون وضعيت كنونى كه در آن برخى مى كوشند بين منافع مشروع مردم و حفظ نظام دينى نوعى تضاد برقرار كنند در آغاز قرون بيدارى و روشنگرى نيز برخى اولياى كليسا به چنين قطبى سازى روى آورده بودند: «درست در مرحله اى كه استبدادها و اختناق ها در اروپا به اوج خود رسيده بود و مردم تشنه اين انديشه بودند كه حق حاكميت از آن مردم است، كليسا يا طرفداران كليسا يا با تكا به افكار كليسا اين فكر عرضه شده كه مردم در زمينه حكومت فقط تكليف و وظيفه دارند نه حق. همين كافى بود كه تشنگان آزادى و دموكراسى و حكومت را بر ضد كليسا، بلكه بر ضد دين و خدا به طور كلى برانگيزد.»۷
تاريخ فرانسه نمونه هاى دردناكى از اين نوع قطبى سازى ها و تضاد آفرينى ها بين حق حاكميت مردم با تكاليف مذهبى به نمايش مى گذارد و امروزه لائيسيسم افراطى آن كشور كه عرصه را بر تحقق حق حجاب مسلمين تنگ كرده محصول همان دوره است. اين نمونه نشان مى دهد چه پيوند وثيقى ميان حق حاكميت مردم و حقوق مذهبى ملت وجود دارد و چگونه نقض اولى راه را براى تضييق حق دوم باز مى كند. درك حقوق بنياد از دين بدون خوش بينى نسبت به فطرت بشرى و بدون اعتقاد به تجلى فطرت در جوامع بشرى از شرق تا غرب عالم معناى محصل نخواهد داشت. مطهرى در اين مورد التزام زيادى به مبانى اسلام شناسى حقوق- بنياد از دين مبين اسلام نشان مى دهد. او صريحاً سياه نمايان دينى و سياه نمايان ماركسيستى را (كه هر دو در بدبينى به تاريخ و به جوامع غربى و دستاوردهاى حقوقى آن مشترك بودند) در كنار هم مى نشاند و با اشاره به تجلى حضور دين و فطرت بشرى در آمريكا و انگليس مى گويد: «عين همين ايرادى كه به برخى از منبرى ها وارد است به اين تاريخ نويس هاى ماترياليست وارد است كه كوشش مى كنند صفحات تاريخ بشريت را سياه سياه جلوه دهند. چون برخلاف فلسفه آنها است كه زيبايى ها را نشان دهند.»۸ بر مبناى همين درك حقوقى از مفهوم انسان و تاريخ انسان است كه مطهرى مى گويد: «هميشه انسان و خدا با هم نفى مى شوند و با هم اثبات مى شوند.» ۹ به اين ترتيب دفاع كلامى  اش از خدا و دين را به دفاع از انسان و حقوق انسانى پيوند مى زند. برحسب همين قاعده اساسى (تلازم اثبات انسان و اثبات خدا) مى توان كل مجاهده علمى او را در مصاف فكرى با متحجرين دينى يعنى كسانى كه از راه انكار انسان و انكار  حقوق او زمينه ساز حذف خدا از عرصه حيات اجتماعى هستند و با متحجرين ضددينى (يعنى كسانى كه از راه انكار خدا پايه هاى حقوق بشر را محو مى كنند) دريافت. مطهرى به همين لحاظ در كتاب «حقوق زن در اسلام» افسوس مى خورد كه مسلمين «در اثر پيشامد هاى ناگوار» نتوانستند پيشقدم تدوين نظام نامه حقوق بشر گردند و به تعبير او «تقدير اين بود كه ديگران» در اين زمينه گوى سبقت بربايند و اين افتخار را به خود اختصاص دهند. پيشامد ناگوار مورد اشاره مطهرى نه جنگ هاى صليبى، نه تهاجم مغول و مصايب بزرگ تاريخى، بلكه شكست جريان عدليه و حق محور از جريان اشعرى بود كه نهايتاً «جنگ جمود و روشن انديشى» (مطهرى- بيست گفتار) را به سود تحجر و تاريك انديشى رقم زد. او تصريح مى كند نبرد بين اشعرى و اعتزالى را نبايد جنگى فراموش شده و مربوط به «ديگران» صرفاً متعلق به مذاهب غيرشيعى دانست، بلكه اين شكست چنان تاثير گذار بود كه كل كلام شيعى را زير تاثير مخرب خود گرفت و رد پاى خود را تا همين عصر ما حفظ كرده است. (مطهرى _ جاذبه و دافعه حضرت على(ع)) و مطهرى به اين اعتبار با يكى از اسلام شناسان معروف فرانسوى (برك) همصدا مى شود كه گفته بود اگر جريان عقل گرا و عدل گراى معتزله مغلوب جريان جمود اشعرى نمى شد «رنسانس قبل از اروپا در كرانه هاى دجله و فرات رخ مى داد.» نگاه مطهرى به دنياى غرب نيز از همين زاويه حقوق بشرى شكل مى گيرد، يعنى هم تجليل بلند او از تدوين اعلاميه جهانى حقوق بشر و هم نقد تند او عليه نقض عملى اين حقوق توسط قدرت هاى غربى در يك چارچوب واحد و منسجم نظرى صورت مى گيرد.
او از دانشجويان و پژوهشگرانى كه در دروس «فلسفه تاريخ» حاضر شده بودند مى خواست تا پيرامون چگونگى گذار دنياى غرب از «اعلاميه استقلال آمريكا و اعلاميه حقوق بشر فرانسه» به افكار نژادى ناسيوناليستى و فاشيستى تحقيق كنند.۱۰ به عبارت ديگر به همان سان كه مسئله گذار از جريان عدليه (معتزله) به اشعرى گرى در دنياى اسلام مطهرى را به خود مشغول داشت، گذار هولناك جهان غرب از اعلاميه استقلال آمريكا و اعلاميه حقوق بشر فرانسه به اشكال گوناگون ناسيوناليسم فاشيستى جزء دغدغه هاى فكرى اين متفكر بزرگ اسلامى بود.
به همين سبب امروزه وقتى از «عدالت جنسيتى و عدالت قوميتى» و ضرورت حضور زنان و نمايندگان همه اقوام و نژاد ها در كابينه سخن مى گوييم نظر به مفهومى از «ايران» داريم كه به دور از قرائت هاى فاشيستى از دين و مليت بر جوانب مثبت هويت ملى متكى باشد و به عبارت ديگر عزم آن داريم كه دريافت مان از هويت ملى را با درك حقوق بشرى و دموكراتيك جمع كنيم. اين رويكردى است كه با اصلى ترين آموزه هاى مطهرى انطباق ژرف دارد. يعنى اگر مطهرى در كتاب «خدمات متقابل اسلام و ايران» (و به ويژه در مقدمه درخشان) آن منها كردن حقوق بشر از هويت ملى را به شدت نقد مى نمود، نقدى به مراتب شديدتر درباره منها كردن همين اصل شريف بشرى از درك دينى و نظام هاى دينى دارد كه در كتاب هاى ديگر به آن پرداخت. ما از رهگذر اين نقد متوازن، منصفانه و توامان از دين و مليت تجريد شده از حقوق بشر و عدالت مى توانيم به درك روشنى درباره مبانى فكرى نسل كشى ها، خشونت هاى انبوه و سيستماتيك و پاكسازى هاى دينى و قومى نايل گرديم. مطهرى در نقد خضوع افراطى و غيرعقلانى در قبال دين هوشيارى شگفت آورى نشان مى دهد كه عيناً و براساس استاندارد واحدى مى توان به نقد خضوع كوركورانه درباره مليت تعميم داد. از مطهرى مى توان آموخت كه خضوع افراطى و غيرعقلانى در مقابل دين و نظام هاى دينى به بقاى نظام ديانت كمك نمى كند بلكه به انحراف آن و لذا فروپاشى اش راه مى برد: «در آدمى حسى هست كه گاهى به خيال خود مى خواهد در برابر امور دينى زياد خضوع كند آن وقت به صورتى خضوع مى كند كه برخلاف اجازه خود دين است. يعنى چراغ عقل را دور مى اندازد و در نتيجه راه دين را هم گم مى كند. از رسول اكرم روايت شده «قصم ظهرى رجلان جاهل متنسك و عالم متهتك يا قطع ظهرى اثنان. جاهل متنسك و علام متهتك» دو نفر پشت مرا و پشت دين را شكستند نادان متعصب و زاهد و ديگر عالم لاابالى»۱۱سخنان مذكور در تحليل علل شكست جريان عدليه در تاريخ اسلام و غلبه جمودانديشى آمده است و با تقدم بخشى مطهرى به حق و عدل و عقل پيوند مستقيم دارد. اهميت نقد مطهرى عليه خضوع غير عقلانى در برابر دين هنگامى روشن تر خواهد شد كه جنبه سلبى همين خضوع افراطى را در نظر بگيريم و به خاطر آوريم كه چگونه خشونت بى حد و حصر و ضدانسانى كج انديشان دينى به همين «خضوع» پيوند مى خورد: «اين فكر كه زن فقط و فقط بايد در كنج خانه محبوس بماند و حتى با حفظ حريم و رعايت عفاف و از هر كمالى الزاماً بايد محروم بماند و كارى جز اطفا شهوت مرد و خدمتكارى مرد ندارد... علاوه بر اينكه با اسلام جور نمى آيد بر ضدعواطف انسانى است. به طور كلى افرادى كه به دين مى گروند و سپس بيرون مى روند از افرادى كه از اول گرايش پيدا نكرده اند خشن تر و ضدانسانى تر مى شوند. زيرا دين به حكم نيروى عظيم خود همه عواطف ديگر انسانى را تحت الشعاع قرار مى دهد و اگر رفت همه آنها را در خود هضم و جذب كرده بود نيز با خود مى برد. اين است كه افرادى كه زمانى متدين بوده و سپس بى دين شده اند از بى دين هاى اولى خشن تر و بى عاطفه تر و خطرناك تر مى شوند. اما خطرناك تر از اين طبقه متدينان منحرف شده و كج سليقه خشكه مقدس اند. اين طبقه علاوه بر اينكه عواطف انسانى شان تحت الشعاع عاطفه دينى قرار گرفته و از تاثير مستقل افتاده، نيروى دين به حكم اينكه منحرف شده اثر خود را نمى بخشد و از آن طرف چون زايل نشد و به صورت انحرافى كار مى كند به همان قدرت كه مقتضاى نيروى دين است فعال است. اينها ديگر از هر سبع خطرناك تر و وحشتناك ترند. تاريخ نشان مى دهد كه بى رحمانه ترين جنگ ها، زجر و شكنجه ها به وسيله خشكه مقدسان صورت گرفته است. بزرگ ترين نمك نشناسى ها را اينها انجام مى دهند. زيرا «يحسبون انهم يحسنون صنعاً» جنگ هاى صلبى، جنگ هاى خوارج حتى فاجعه كربلا ساخته دست اين طبقه است.۱۲ مطهرى با اين تحليل نشان مى دهد ذوب و هضم عواطف انسانى در عاطفه دينى اگر توام با حذف شخصيت مستقل انسانى و عقلانى بشود چه عواقب خطرناكى در پى خواهد داشت، چه رسد به آنكه اين ذوب به جاى دين معطوف به شخص شود. در چنين حالتى شدت «خضوع غير عقلانى» پيوند مستقيم با شدت خشونت مى يابد و به انحلال تاثير مستقل عواطف انسانى در يك درك انحرافى از دين منجر مى شود. به همين علت مطهرى در پاسخ به سئوال «آيا نظام تشريع تابع ميزان عدل است يا نه؟» صريحاً پاسخ مثبت مى دهد و عكس قضيه يعنى به تابعيت درآوردن ميزان عدل و حق را موجب حذف معيار استقلالى اين امور شريف و نهايتاً موجب رخنه و رسوخ انحراف در خود دين مى داند. او در يادداشت هاى مربوط به «حق» با  اشاره به اين كه «مقدسى اقتضاء مى كند» دين را مقياس عدل و حق بدانيم تن به چنين تقدس گراى جاهلانه نمى دهد و صريحاً از تقدم معيارهاى عدالت و حقوق دفاع مى كند. همچنين آنجا كه مطهرى برقرارى «نوع ارتباط تصنعى ميان ايمان و اعتقاد به خدا از يك طرف و سلب حق حاكميت مردم از طرف ديگر» را صريحاً منافى حق و عدل دانسته ،۱۳ خود را در جانب «حق حاكميت توده مردم» قرار مى دهد و اين كار را با جانبدارى از دين جمع مى  كند. مطهرى اين سخنان را هنگامى مى نوشت كه هنوز نظام دينى برقرار شده بود ولى ما امروزه مى توانيم همان خيرخواهى ها و دلسوزى هاى حقوق بشرى و عدالت محورانه او در قبال «دين» را به «نظام دينى» تعميم دهيم به كسانى كه امروزه به نام خضوع دين و خضوع در مقابل ولايت فقيه و دفاع از نظام مى كوشند پيوندى تصنعى بين اين اعتقاد و سلب حاكميت توده مردم برقرار كنند توصيه مى كنيم از مكرر خوانى تحليل هاى پيش گفته مطهرى دريغ ننمايند و از اين متفكر بزرگ دينى بياموزند القاى چنين تضادى حتى اگر به نام خضوع در مقابل وجود مبارك بارى تعالى نيز صورت گيرد (به شهادت تاريخ كليسا) چه عواقب سويى در پى خواهد داشت. در اثبات عدم خيرخواهى و دلسوزى اين جماعت در جهت «حفظ نظام» همين بس كه يادآور شويم كسان ديگر نيز در صفوف معاندان اسلام به جد و جهد فراوان مى كوشند تا از تضاد مبانى اسلام با اصول دموكراتيك و حقوق بشرى آن دم زنند و به آنچه جماعتى به زبان «شريعت» و «فقاهت» بيان مى كنند، بيانى سكولار و عرفى بخشند. براى حل اين تضاد «القاء شده» توسط متحجرين دينى و متحجرين ضد دين، چاره اى جز بازگشت به مقدمه قانون اساسى و عطف نظر به جملاتى كه حاكميت ملت را در طول حاكميت خداوند مى نشاند نيست. زمانى حضرت امام (ره) در پاسخ به كسانى كه جمهورى اسلامى و تحقق حاكميت ملت را منافى ولايت مى دانستند فرمودند: شما ديانت هم نداريد چه رسد به ولايت. ما امروز مى توانيم بر پايه آنچه از مطهرى آمد، خطاب به كسانى كه از منظرى ديگر به القاى تضاد ميان حاكميت حقوق مردم با ولايت اهتمام مى ورزند بگوييم كه ايراد اصلى آنان نه در ولايت شناسى كه در خداشناسى نهفته است. آنها مى بايست زانوى تلمذ در محضر استاد زده و پس از مطالعه يك دوره كامل خداشناسى از القاى تضاد ميان خدا و انسان و حاكميت او دست بردارند. به تعبير واضح تر جماعت مذكور قبل از شناخت ولايت در مرحله شناخت خداوند درمانده اند و برمبناى همين درك اشتباه حقوق ملت را به پاى خدايان موهوم و مصنوع خويش قربان كرده اند. در جايى كه مطهرى حقوق و عدالت و آزادى را در مقام مولد احكام دينى مى شمارد، چرا ما بايد قانون اساسى را در پرتو حقوق ملت نخوانيم و مواد به ظاهر «متعارفى» را به نفع حاكميت ملت حل نكنيم؟
پى نوشت ها:
۱- گفت و گوى چهارجانبه، انتشارات صدرا، صص ۵۰ و ۵۲
۲- همانجا، ص۵۲
۳- همانجا ص۵۲
۴- مطهرى، فلسفه تاريخ، جلد سوم انتشارات صدرا ص۳۲۴
۵ و ۶ - مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، انتشارات صدرا ص۱۲۴
۷- مطهرى- سيرى در نهج البلاغه، انتشارات صدرا، ص۱۲۴
۸ و ۹- مطهرى، فلسفه تاريخ، جلد ۴
۱۰- مطهرى، فلسفه تاريخ، جلد اول صص ۹۹ و ۱۰۰
۱۱- مطهرى، بيست گفتار، ص ۴
۱۲- مطهرى، مجموعه آثار، جلد ،۱۹ ص ۶۱۸
۱۳- مطهرى، سيرى در نهج البلاغه، ص۱۳۲
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:52  توسط رضا  | 

اصلاح طلب اصولگرا
على مطهرى
110412.jpg
نيم نگاه
از سيد جمال تا مطهرى
به طور كلى شباهت هاى زيادى ميان سيد جمال و استاد مطهرى وجود دارد كه از آن جمله است مبارزه با خرافات، مبارزه با تجددگرايى هاى افراطى، توجه كافى به استدلال، عقل و فلسفه، تاثيرگذارى بر مراجع تقليد وقت كه بحث در اين مقال نياز به مجال ديگرى دارد.


بهترين تعبير براى آن كه جامعيت شخصيت شهيد  آيت الله مطهرى را نشان دهد تعبير «مصلح» يا اصلاح طلب است. كلمات فيلسوف، متكلم، فقيه، متفكر، مجاهد، اسلام شناس و مانند آن تنها بخشى از شخصيت استاد مطهرى را حكايت مى  كند، ولى اصلاح گرى و مصلح بودن مانند نخ تسبيح نسبت به دانه هاى آن، اين ابعاد گوناگون شخصيت آن شهيد را به هم پيوند مى دهد و ملاك وحدت آنها است. به بيان ديگر استاد مطهرى فلسفه و كلام و فقه را براى خود اينها نمى خواست بلكه همه اينها را براى اصلاحات اجتماعى كه ناچار مبتنى بر اصلاحات فكرى است مى خواست. لذا مانند برخى از دانشمندان علوم اسلامى منتهاى همت خود را تدريس دوره اسفار يا كفايه يا رسائل و مكاسب و باز تكرار آن قرار نمى داد بلكه فراگرفتن و تدريس اين كتب را آغاز راه اصلاحات فكرى و اجتماعى مى دانست و همه اين علوم را وسيله اعتلاى جامعه اسلامى برمى شمرد نه هدف.
اما در جهان اسلام، چه در دنياى اهل تسنن و چه در دنياى شيعه، مصلحان زيادى ظهور كرده اند. سرسلسله آنها در قرن اخير سيد جمال الدين اسدآبادى است و بزرگ ترين آنها امام خمينى (ره). برخى از اين مصلحان دچار تجددگرايى هاى افراطى و علم زدگى شدند و در دنياى اهل سنت برخى از آنها گرايش شديد به وهابى گرى پيدا كردند و در دايره تنگ انديشه هاى محدود اين مسلك گرفتار شده و نهضت اصلاحى را به نوعى سلفى گرى تبديل كردند و مبارزه با استعمار و استبداد تبديل به مبارزه با عقايد مخالف حنبليان خصوصاً ابن تيميه حنبلى شد. در اين ميان مصلحانى كه پايه هاى فكرى قوى ترى داشته اند و اسلام را به عنوان يك نظام فكرى هماهنگ و به صورت يك مكتب تلقى كرده و يك سلسله مبانى و اصول ثابت داشته اند از انحراف مصون مانده اند. بدون شك يكى از اين مصلحان استاد مطهرى است. اين گونه مصلحان به خاطر اصولگرايى و جامعيت شان چهره هاى گوناگونى به خود گرفته اند. اگر در مبارزات فكرى و ايدئولوژيك و نيز مبارزات و مجاهدات عملى آن شهيد سير كنيم اين مطلب روشن تر مى شود. ابتدا به مبارزات فكرى مى پردازيم. در دهه سى (۱۳۴۰-۱۳۳۰) استاد مطهرى با نگارش مقدمه و پاورقى بر كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» قهرمان مبارزه با مادى گرى و كمونيسم حزب توده به شمار مى رود. در دهه چهل (۱۳۵۰-۱۳۴۰) وى با نگارش كتاب هايى مانند مسئله حجاب و نظام حقوق زن در اسلام و ايراد سخنرانى هايى درباره «تحريفات در حادثه كربلا» و نگارش مقاله «مشكل اساسى در سازمان روحانيت» به عنوان يك روحانى اصلاح طلب روشنفكر و امروزى شناخته مى شود و از حملات مخالفان جاهل و قشرى مصون نمى ماند. در اين دوره قشر تحصيلكرده و دانشگاهى او را سمبل اصلاح تلقى مى كند و به شدت به او گرايش دارد.
اما همين استاد مطهرى را شما در دهه پنجاه (يعنى از حدود سال ۱۳۵۰ تا زمان شهادت) چهره اى پاسدار سنت ها مى يابيد كه با نفوذ انديشه هاى بيگانه و تجدد گرايى هاى افراطى و التقاط مكاتب بيگانه با اسلام به شدت مبارزه مى كند تا آنجا كه حتى با برخى دوستان نزديك خود نيز در مى آويزد. در اين دوره، آن شهيد در اثر اين موضع گيرى هاى صريح و بدون مجاهله و پرده پوشى و نيز در اثر تبليغات سوء و ناجوانمردانه اى كه به دنبال آن موضع گيرى ها عليه وى در دانشگاه ها و محافل گوناگون صورت پذيرفت، ديگر آن محبوبيت سابق را در ميان دانشگاهيان ندارد، هرچند پس از تغيير ايدئولوژى سازمان مجاهدين خلق (منافقين) در سال ۱۳۵۴ و راست آمدن پيش بينى استاد مطهرى، بسيارى از آن افراد  به اشتباه خود پى بردند و بار ديگر به او روى آوردند ولى اثر آن تبليغات تا زمان شهادت او باقى بود، خصوصاً كه پس از اظهارنظر آن متفكر شهيد درباره آثار مرحوم دكتر شريعتى _ كه خود استاد مطهرى با كشف او و دعوت از وى براى سخنرانى در حسينيه ارشاد او را به جامعه معرفى كرده بود _ بار ديگر رگبار تهمت ها به سوى او باريدن گرفت و به دنبال آن گروه فرقان شكل گرفت و سرانجام آن مصلح بيدار را به شهادت رساندند. اما آنگاه كه در مبارزات و مجاهدات عملى آن شهيد سير مى كنيم مى بينيم زمانى كه استاد مطهرى از خلوص فكرى و ايدئولوژيك نهضت اسلامى مطمئن است از هيچ خطرى حذر نمى كند چنان كه در قيام ۱۵ خرداد ۴۲ نقش اساسى داشت و پس از يك سخنرانى مهيج عليه شخص شاه در تهران بازداشت شد و احتمال اعدام روحانيون بازداشت شده وجود داشت، يا در سال ۱۳۴۸ زمانى كه رابطه ايران و رژيم صهيونيستى در اوج خود قرار داشت با سخنرانى مهيج خود درباره مسئله فلسطين و اقدام جهت جمع آورى اعانه براى مردم مظلوم فلسطين بار ديگر به استقبال خطر مى رود. اما از سال ۱۳۴۹ با پديد آمدن افكار التقاطى و پيدايش سازمان منافقين و نفوذ انديشه هاى ماركسيستى در ميان انقلابيون مسلمان، استاد مطهرى احساس خطر مى كند كه حركت توده هاى مسلمان به نفع كمونيست ها تمام شود، لذا بر تلاش هاى فكرى و ايدئولوژيك خود مى افزايد و چهره آرام ترى به خود مى گيرد.
غرض اين كه چهره هاى گوناگونى كه ما از استاد مطهرى در طول حيات مباركش مى بينيم ناشى از آن است كه او يك اصلاح طلب اصولگرا بود، حاضر نبود كه به نام اصلاح، بدعت هايى در دين ايجاد كند يا به نام اصولگرايى دچار قشرى گرى و جمود شود و به يافتن راه حل براى مسائل جديد نپردازد. نه از روى جهالت، هر نو و جديدى را مى پذيرفت و مى خواست اسلام را باب طبع زمان كند و نه از روى جمود با هر نو و جديدى مبارزه مى كرد و با هر آنچه كه قديمى بود خو گرفته بود. راه وسط و اعتدال را خوب مى شناخت و شهامت پيمودن آن را نيز داشت. لذا آن گاه كه احساس وظيفه مى كرد كه موضوعى بايد مورد بحث واقع شود و خرافات، بدعت ها و تحجرها از آن زدوده شود، وارد ميدان مى شد و از ملامت هيچ ملامتگرى باك نداشت و به بالا رفتن يا پائين آمدن محبوبيت اش نيز نمى انديشيد و خلاصه فقط خدا را مى ديد و كارش را براى او خالص مى كرد.
هدف او معرفى اسلام بدون هرگونه آرايش و پيرايش بود و معتقد بود كه چون اسلام زيباست، اگر آنچنان كه هست ارائه شود، مردم به سائقه فطرت زيبايى دوستى خود به سوى آن جذب مى شوند و نياز به تلاش زياد نخواهد بود.
در زندگى سيدجمال الدين اسد آبادى نيز چهره هاى مختلفى از او مى بينيم. زمانى كه او در پاريس بود و روزنامه وقايع اتفاقيه را منتشر مى كرد، به عنوان يك روحانى متجدد و اصلاح طلب و كسى كه مسلمانان را به فراگيرى علوم و صنايع جديد تشويق مى كرد و با خرافات خصوصاً از راه دعوت مردم به درك استدلالى توحيد مبارزه مى نمود و به عنوان يك روشنفكر نوانديش شناخته مى شد. اما زمانى كه وى به هندوستان رفت و با سر سيد احمدخان هندى برخورد كرد كه تحت تاثير تمدن غربى آيات قرآن را تفسير مادى مى كرد و مفاهيم ماوراء طبيعى قرآن را به مفاهيم محسوس و مادى تنزل مى داد، سخت به مخالفت با او برخاست و از حريم قرآن دفاع كرد و در آنجا به عنوان يك روحانى پاسدار سنت ها مشهور شد.
به طور كلى شباهت هاى زيادى ميان سيد جمال و استاد مطهرى وجود دارد كه از آن جمله است مبارزه با خرافات، مبارزه با تجددگرايى هاى افراطى، توجه كافى به استدلال، عقل و فلسفه، تاثيرگذارى بر مراجع تقليد وقت كه بحث در اين مقال نياز به مجال ديگرى دارد.
بارى ، امروز ما نياز مبرم به اصلاح طلبان اصولگرا داريم تا از سويى اسلام را بر نيازهاى زمان منطبق سازند و با اجتهاد و تفقه، حكم مسائل جديد و مستحدث را از متن اسلام استخراج كنند و از سوى ديگر با تكيه بر معيارها و اصول از پديد آمدن بدعت در دين و از تجدد گرايى هاى افراطى و نفوذ انديشه هاى بيگانه جلوگيرى كنند.
اخذ مشتركات اسلامى و طرد مختصات هر فرقه اى نوعى خرق اجماع مركب است و محصول آن چيزى است كه قطعاً غير از اسلام واقعى است، زيرا بالاخره مختصات يكى از فرق جزء متن اسلام است و اسلام مجرد از همه اين مشخصات و مميزات و مختصات وجود ندارد. گذشته از همه اينها، طراحان فكر عالى اتحاد اسلامى كه در عصر ما مرحوم آيت الله العظمى بروجردى قدس الله سره در شيعه و علامه شيخ عبدالمجيد سليم و علامه شيخ محمود شلتوت در اهل تسنن در راس آن قرار داشتند، چنان طرحى را در نظر نداشتند. آنچه كه آن بزرگان در نظر داشتند اين بود كه فرقه  هاى اسلامى در عين اختلافاتى كه در كلام و فقه و غيره با هم دارند به واسطه مشتركات بيشترى كه در ميان آنها هست مى توانند در مقابل دشمنان خطرناك اسلام دست  برادرى بدهند و جبهه واحدى تشكيل دهند. اين بزرگان هرگز درصدد طرح وحدت مذهبى تحت عنوان وحدت اسلامى كه هيچ گاه عملى نيست نبودند. در اصطلاحات معمولى عرف، فرق است ميان حزب واحد و جبهه واحد. وحدت حزبى ايجاب مى كند كه افراد از نظر فكر و ايدئولوژى و راه و روش و بالاخره همه خصوصيات فكرى به استثناى مسائل شخصى يك رنگ و يك جهت باشند. اما معنى وحدت جبهه اين است كه احزاب و دستجات مختلف در عين اختلاف در مسلك و ايدئولوژى و راه و روش، به واسطه مشتركاتى كه ميان آنها هست در مقابل دشمن مشترك در يك صف جبهه بندى كنند. و بديهى است كه صف واحد در برابر دشمن تشكيل دادن با اصرار در دفاع از مسلك خود و انتقاد از مسلك هاى برادر و دعوت ساير برادران هم جبهه به مسلك خود به هيچ وجه منافات ندارد. آنچه مخصوصاً مرحوم آيت الله العظمى بروجردى بدان مى انديشيد اين بود كه زمينه را براى پخش و انتشار معارف اهل البيت در ميان برادران اهل سنت فراهم كند و معتقد بود كه اين كار جز با ايجاد حسن تفاهم امكان پذير نيست. توفيقى كه آن مرحوم در طبع برخى كتب فقهى شيعه در مصر به دست خود مصريان در اثر حسن تفاهمى كه به وجود آورده بود كسب كرد از مهمترين موفقيت هاى علماى شيعه است. جزاه الله عن الاسلام والمسلمين خيرالجزاء.
به هر حال طرفدارى از تز «اتحاد اسلامى» ايجاب نمى كند كه در گفتن حقايق كوتاهى شود. آنچه نبايد صورت گيرد كارهايى است كه احساسات و تعصبات و كينه هاى مخالف را برمى انگيزد اما بحث علمى سر و كارش با عقل و منطق است نه عواطف و احساسات.
خوشبختانه در عصر ما محققان بسيارى در شيعه پيدا شده اند كه از همين روش پسنديده پيروى مى كنند. در راس همه آنها علامه جليل آيت الله سيدشرف الدين عاملى، و علامه كبير آيت الله شيخ محمدحسين كاشف الغطا و علامه بزرگوار آيت الله شيخ عبدالحسين امينى مولف كتاب شريف الغدير را بايد نام برد.
سيره متروك و فراموش شده شخص مولاى متقيان على عليه السلام، قولاً و عملاً، كه از تاريخ زندگى آن حضرت پيداست بهترين درس آموزنده در اين زمينه است. على عليه السلام از اظهار و مطالبه حق خود و شكايت از ربايندگان آن خوددارى نكرد، با كمال صراحت ابراز داشت و علاقه به اتحاد اسلامى را مانع آن قرار نداد. خطبه هاى فراوانى در نهج البلاغه شاهد اين مدعا است. در عين حال اين تظلم ها موجب نشد كه از صف جماعت مسلمين در مقابل بيگانگان خارج شود. در جمعه و جماعت شركت مى كرد، سهم خويش را از غنائم جنگى آن زمان دريافت مى كرد، از ارشاد خلفا دريغ نمى نمود، طرف شور قرار مى گرفت و ناصحانه نظر مى داد. در جنگ مسلمين با ايرانيان كه خليفه وقت مايل است خودش شخصاً شركت نمايد، على پاسخ مى دهد: خير، شركت نكن، زيرا تا تو در مدينه هستى دشمن فكر مى كند فرضاً سپاه ميدان جنگ را از بين ببرد از مركز مدد مى رسد ولى اگر شخصاً به ميدان نبرد بروى خواهند گفت: «هذا اصل العرب» ريشه و بن عرب اين است. نيروهاى خود را متمركز مى كنند تا تو را از بين ببرند و اگر تو را از بين ببرند با روحيه قوى تر به نبرد مسلمانان خواهند پرداخت.۱ على در عمل نيز همين روش را دارد. از طرفى شخصاً هيچ پستى را از هيچ يك از خلفا نمى پذيرد، نه فرماندهى جنگ و نه حكومت يك استان و نه اماره الحاج و نه يك چيز ديگر از اين قبيل را؛ زيرا قبول يكى از اين پست ها به معنى صرف نظر كردن او از حق مسلم خويش است و به عبارت ديگر كارى بيش از همكارى و همگامى و حفظ وحدت اسلامى است. اما در عين حال كه خود پستى نمى پذيرفت مانع نزديكان و خويشاوندان و يارانش در قبول آن پست ها نمى گشت، زيرا قبول آنها صرفاً همكارى و همگامى است و به هيچ وجه امضاى خلافت تلقى نمى شود.۲
سيره على در اين زمينه خيلى دقيق است و نشانه متفانى بودن آن حضرت در راه هدف هاى اسلامى است. در حالى كه ديگران مى بريدند او وصل مى كرد، آنها پاره مى كردند و او مى دوخت. ابوسفيان فرصت را مغتنم شمرد خواست از نارضايى او استفاده كند و انتقام خويش را به صورت خيرخواهى و احترام به وصيت پيغمبر به وسيله وصى پيغمبر از پيغمبر بگيرد، اما قلب على آگاه تر از اين بود كه گول ابوسفيان ها را بخورد، دست رد بر سينه اش زد و او را از خود راند. در هر زمانى ابوسفيان ها و حى بن اخطب ها در كارند. در عصر ما انگشت حى بن اخطب ها در بسيارى از جريانات نمايان است. بر مسلمين و بالاخص شيعيان و مواليان على عليه السلام است كه سيرت و سنت آن حضرت را در اين زمينه نصب العين خويش قرار دهند و فريب ابوسفيان ها و حى بن اخطب ها را نخورند.» با مفهومى كه از بيان استاد مطهرى از «وحدت اسلامى» دريافتيم و آن اينكه مقصود از وحدت اسلامى، وحدت مذهبى فرقه هاى مختلف اسلامى نيست بلكه هر فرقه اى مى تواند و بايد بر اصول خود پافشارى كند و در عين حال براساس مشتركات فراوان با ساير فرقه ها با آنها متحد باشد و جبهه واحدى را در مقابل دشمنان اسلام پديد آورند، مى يابيم كه اتحاد اسلامى يك خيال و روياى غيرعملى نيست، اندكى تلاش و تيزهوشى در برابر نقشه هاى تفرقه افكنى دشمن، ما را به اين مقصود مى رساند. اميد است با تحقق كامل اين هدف مقدس، شاهد عظمت و اقتدار جهان اسلام باشيم.
پى نوشت:
۱- نهج البلاغه، خطبه ۱۱۴.
۲ - رجوع شود به شرح ابن ابى الحديد ذيل نامه ،۶۲ سخن امام: فامسكت يدى حتى رأيت راجعه الناس قد رجعت عن الاسلام.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:52  توسط رضا  | 

مطهرى اصلاح طلب يا محافظه كار
110388.jpg

محافظه كارى مدرن
محمد قوچانى
110430.jpg
نيم نگاه
اصلاح دين = اصلاح حوزه
اصلاح طلبى مطهرى در يك حركت دايره وار پس از مدتى به همان نقطه آغازين حركت او رسيد. مطهرى كه از اصلاح حوزه به اصلاح دين رسيد وقتى دريافت اصلاح دين ممكن است به انحراف آن منجر شود به اصلاح حوزه و تلاش براى دردست  گرفتن پرچم اصلاح طلبى دينى از سوى حوزويان رسيد.


شايد اين پرسش پيش پا افتاده به نظر آيد كه «اگر مرتضى مطهرى در عهد و عصر ما زنده مى ماند اصلاح طلب مى شد يا محافظه كار؟»؛ اما پاسخ دادن به اين پرسش درواقع نسبت ميان ما و مطهرى را روشن مى سازد و بى توجه به پيچيده انديشانى كه معتقدند چنين گزينه هايى گوياى گذشتگان ما نيست يا اغراق گرايانى كه گمان مى كنند افرادى چونان مطهرى مى توانستند يك تنه مسير تاريخ را عوض كنند و گزينه هايى فراخ تر را در اختيار ما قرار دهند، بايد اذعان كرد نه مطهرى راهى متفاوت از آنچه امروز ما طى مى كنيم داشت و نه ما هنوز از عهده پاسخگويى به پرسش هايى كه او در طرح آنها نقش داشت برآمده ايم. از سوى ديگر نقش مرتضى مطهرى در شكل گيرى مبانى جمهورى اسلامى چندان زياد است كه شكاف ها و چالش هاى كنونى (در حوزه سياست و ديانت) را بدون رجوع به او نمى توان شناخت. بنابراين جست وجوى نسبت مرتضى مطهرى و عصر ما امرى سرگرم كننده و تلاشى بيهوده نيست بلكه به يك معنا كليد ورود به مباحثه هاى معاصر است.
از مطهرى دو چهره و تابلوى فكرى در دست است: يك تابلو در دست اصلاح طلبان دينى است. كسانى كه روزگارى طولانى زير عكس مطهرى نشستند و عكس هاى يادگارى گرفتند. مى دانيم كه مطهرى در ميان روحانيان معاصر از زمره افراد متفاوتى بود كه بيش از حوزويان با دانشگاهيان رابطه داشت. آخرين خانه اى كه او از آن خارج شد منزل دكتر يدالله سحابى بود. از سال ۱۳۳۱ تا سال ۱۳۵۸ در تهران به سر برد و بيش از آنكه به عنوان مدرس حوزه علميه قم شناخته شود، استاد تمام وقت دانشگاه تهران بود. مطهرى پيش از دانشگاهى شدن مدت  زمان كوتاهى را در حوزه علميه مشهد (۱۶ _ ۱۳۱۰) سپرى كرد و آنگاه مدت بيشترى را در حوزه علميه قم (۳۱ _ ۱۳۱۶) به عنوان يك طلبه علوم دينى نزد استادانى مانند آيت الله بروجردى، آيت الله امام خمينى و علامه طباطبايى تحصيل كرد اما دوره درخشان حيات فكرى مطهرى در دوره پايتخت نشينى او بوده است. درباره علل مهاجرت وى از قم به تهران روايت هاى مختلفى در دست است. يكى از مشهورترين آنها حكايت از آن دارد كه ميان شاگرد و استاد؛ آيت الله مطهرى و آيت الله بروجردى فاصله و گلايه رخ داده بود. مرحوم بروجردى با وجود همه روشن انديشى هاى خويش در برابر پاره اى اصلاحات در حوزه علميه قم بدگمان بود. مخالفت ايشان با تحصيل دانشگاهى، تدريس فلسفه و فعاليت سياسى طلاب در مجموع تصادم هايى را با دو استاد حوزه و آموزگار مطهرى (يعنى آيت الله خمينى و علامه طباطبايى) فراهم آورد كه عواقب آن به آيت الله مطهرى هم رسيد. مرحوم بروجردى البته در مخالفت با اين موارد هريك استدلال و مبنايى داشت كه گذر زمان زاويه نگاه ايشان را نه از منظر جمود كه از منظر استقلال حوزه ثابت كرد اما در آن زمان نتيجه كار، دور شدن علامه طباطبايى از نهاد مرجعيت، سكوت اختيار كردن آيت الله خمينى و هجرت آيت الله مطهرى از قم بود. مطهرى هم مانند علامه طباطبايى اهل فلسفه و حكمت بود و هم مانند آيت الله خمينى اهل مبارزه و سياست و بر آن دو چيزى هم افزود و آن ورود به محيط دانشگاه بود. دانشگاهى كه رضاخان پهلوى براى مقابله با نهاد سنتى  آموزش يعنى حوزه ساخته بود اكنون پذيراى مردى معمم و دانش آموخته در همان نهاد سنتى بود. مرحوم مطهرى همچنين پاره اى آداب مرسوم حوزويان را كنار نهاد و همچون يك دانشگاهى زندگى كرد. خانه اى در قلهك تهران (منطقه اى خوش آب و هوا) اختيار كرد و از اتومبيل براى عبور و مرور استفاده كرد و با افراد «فكل  كراواتى» رفت و آمد كرد. مهدى بازرگان، يدالله سحابى و على شريعتى از مشهورترين دوستان مدرن مطهرى بودند. مطهرى طى اقامت خود در تهران بيش از پيش چهره يك استاد دانشگاه را به خود مى گرفت. به نهادهاى مدنى مدرن (مانند انجمن هاى دانشجويى، پزشكى و مهندسى) مى رفت. بر بالاى منابرى كه براى او تدارك مى ديدند به جاى مرثيه و مدحيه، خطبه و خطابه مى خواند و سخنرانى علمى مى كرد. در حوزه هاى علميه، طلاب دين يا مبلغ مى شوند يا مدرس يا مرجع تقليد. رسيدن به درجه مرجعيت آرزوى هر طلبه هوشمندى است و مبلغ دين شدن كف آمال يك طلبه را تشكيل مى دهد اما مطهرى هرگز در روياى مرجعيت فرو نرفت. پيش از او هم، علامه طباطبايى ترجيح داده بود استعداد و توان خود را مصروف فلسفه كند تا فقه، همچنان كه آيت الله خمينى اگر با محدوديت در تدريس فلسفه مواجه نمى شد شايد به راهى ديگر مى رفت اما مطهرى با همه توان اجتهادى و فقهى خويش نه فقط مدرس فلسفه كه محقق و مبلغ دين شد؛ به ساده كردن پرسش هاى دينى پرداخت و سعى كرد پاسخ هايى صريح و صحيح به آنها بدهد. اولين اين پرسش ها درباره نظام آموزشى حوزه هاى علميه بود. مطهرى اولين و شايد مهم ترين حوزوى همه تاريخ حوزه است كه از در نقد نهاد حوزه مى آيد تا جايى كه آن را «يك درخت آفت زده» (پيرامون انقلاب اسلامى، ،۱۳۶۱ ص ۱۴۶) مى خواند و خواستار شناسايى و حل مشكل اصلى سازمان روحانيت مى شود. هنگامى كه رئيس حوزه علميه قم آيت الله بروجردى درگذشت؛ استاد مطهرى به همراه علامه طباطبايى، مهندس بازرگان، آيت الله بهشتى، آيت الله طالقانى و گروهى ديگر از دينداران روشن انديش با نگارش و تدوين كتاب «مرجعيت و روحانيت» خواستار اصلاح نهاد حوزه شدند و نقد را از درون خويش آغاز كردند. بدين ترتيب اگر قرار بر آن باشد كه مارتين لوترى براى اسلام پيدا شود آن لوتر، مطهرى است. مطهرى نيز مانند لوتر از درون حوزه برخاسته بود و به نقد روحانيت پرداخت. عمده ترين نقدهاى مرحوم مطهرى بر حوزه هاى علميه ارتزاق آنان از راه دين، عوام زدگى روحانيت، عدم تعبيه نهادهايى كه ورود طلاب را به حوزه ها كنترل كنند و تورم علم فقه و اصول است. مسائلى كه تاكنون چنين به صراحت توسط هيچ روشنفكرى بيان نشده و بيان ناتمام برخى از آنها از سوى يكى از اصلاح طلبان دينى (عبدالكريم سروش) به بدترين نتيجه گيرى ممكن (بستن باب بحث) منتهى شد. آيت الله مطهرى در سال هاى بعد به اجتهاداتى كامل در مفاهيمى مانند حجاب، عدالت، كار، ربا، آيين هاى عزادارى، مليت و... دست زد كه هنوز در نوع خود بكر و بى نظير است. او به صراحت گفت كه عدالت معيار ديانت است نه برعكس، يعنى دين بايد عادلانه باشد نه عدالت، دينى. همچنين مطهرى محور نگاه، اقتصادى اسلام را از مالكيت به كار منتقل كرد و درباره ربا به گشودن باب تازه اى همت گمارد كه نگاه بدبينانه سنتى به بانكدارى مدرن را منتفى اعلام مى كرد. مطهرى همچنين اين شجاعت را داشت كه افراط در عزادارى و نسبت دادن امور غلوآميز به امامان شيعه را نقد كند (امرى كه حتى آيت الله بروجردى در آن ناموفق بود)، اهل سنت را نه تنها به رسميت بشناسد بلكه خواستار پيوند برادرى با آنان شود و در مقابل كسانى كه اهل كتاب را به اهل سنت ترجيح مى دادند از اهميت امر فلسطين سخن بگويد. او ابا نداشت كه خواستار شناسايى شمر امروز شود و بگويد سنت هاى ظلم ستيزانه شيعه در زمان متوقف نمى شود بلكه مى توان موشه  دايان را امروز بدل از يزيد گرفت. مرحوم مطهرى همچنين اولين روحانى شيعه بود كه مفهوم مدرن ملت را از مفهوم سنتى آن جدا كرد؛ در گذشته دو ملت بيشتر وجود نداشتند ملت اسلام و ملت كفر اما مطهرى درباره ملت ايران سخن گفت كه مفهومى اخص از ملت اسلام بود همچنان كه مطهرى باب فلسفه تاريخ و فلسفه سياسى را در حوزه باز كرد و اولين كتاب ها را در اين باره نوشت.
اين چهره از مطهرى چهره اى اصلاح طلب است. مطهرى تقريباً تمام سال هاى بارورى حيات فكرى خود را در قالب اين نقش ايفا كرده است. كار او بدان جا رسيد كه به عمومى ترين حوزه هاى زندگى شهرى مدرن وارد شد. تجربه هايى از ژورناليسم و داستان نويسى در مجموعه مقالاتى كه او براى مجله زن روز درباره حجاب نوشت يا مجموعه داستان هايى كه در قالب داستان راستان به نگارش درآورد از زمره فهم عميق او براى تحت تاثير قرار دادن طبقه متوسط جديدى بود كه او نمايندگانش را در دانشگاه ها ديده بود. مطهرى درك كرده بود كه با زبان غامض حوزه ها (كه در آن شمار واژگان فارسى اندك بود) و در قالب مباحث شاذ فقهى و اصولى نمى توان با جوانان طبقه متوسط ارتباط برقرار كرد. دغدغه او براى تداوم اين ارتباط تا زمان انقلاب اسلامى ايران پابرجا بود. مطهرى يكى از اولين كسانى بود كه فهميد ادغام دو مفهوم حكومت اسلامى و حكومت روحانى ممكن است پيروزى انقلاب اسلامى را در معرض ترديد هاى جدى قرار دهد، بنابراين به شبهه زدايى از مفهوم حكومت دينى پرداخت. تلاش مطهرى براى طرح مسئله آزادى با وقوع انقلاب شدت گرفت. اگر در گذشته مسئله عدالت موضوع مكرر مقالات و گفتار هاى او بود به تدريج آزادى در آثار مطهرى چنين مقامى يافت. طرح قاعده «دموكراسى شكل است و دين محتوا» ميراث مطهرى است كه هنوز روشنفكرى دينى گامى از آن فراتر نرفته است. طرح تئورى «نظارت فقيه» به عنوان معناى اصلى «ولايت فقيه» نيز گرچه به نظر مى رسد نظريه  اى جديد است اما در واقع بازخوانى آخرين دغدغه هاى مرحوم مطهرى است. مطهرى در كنار تلاش هاى نافرجام براى طراحى يك فلسفه سياسى در سال هاى بعد نسلى از فعالان سياسى را با همين آموزه ها پرورش داد كه اكنون در عصر ما هسته مركزى اصلاح طلبان را تشكيل مى دهند. مهم ترين اين افراد عبدالكريم سروش بود. سروش تا مدت ها وارث مطهرى شمرده مى شد. چه آن زمان كه «يادنامه استاد مطهرى» را تدوين مى  كرد چه زمانى كه در سالگرد شهادت او سخنرانى مى  كرد. انقلابيان جوان هم در روزگارى كه شريعتى به دليل پاره اى رفتار هاى خارج از نظام هوادارانش مورد تاييد حاكميت نبود ترجيح مى دادند به دامان مطهرى پناه ببرند. مطهرى در اين سا ل ها البته چندان مطلوب سنت گرايان نبود اما روحانى بودنش سبب مى شد حمايت از او آسان تر از حمايت از شريعتى باشد. در عين حال روابط اخلاقى و عاطفى مرحوم مطهرى با روشنفكرانى مانند مرحوم بازرگان مانع از آن مى شد كه حتى منتقدان روحانيت فضائل مطهرى را انكار كنند. اما مطهرى نماند تا اصلاح طلبى ناتمام خويش را در كوره جان هاى پس از انقلاب اسلامى به پايان رساند. از اين زمان تابلوى ديگرى از آن مرحوم در دست ها چرخيد و بر ديوار ها نصب شد. اين تابلو در دست محافظه كاران دينى است. محافظه كارى در اينجا به معناى همه كسانى است كه سنت ها را محصول عقلانيت و تجربه نسل هاى گذشته مى دانند و هرگونه بازنگرى و تجديدنظر طلبى در آنها را منوط به مقدمات سخت گيرانه اى مى  دانند كه از عهده هر كسى برنمى آيد. مطهرى البته از جمله افرادى است كه شايستگى چنين اصلاح و بازفهمى را داشت اما محافظه كاران سعى دارند مطهرى را از زاويه مخالفت هاى او با نوگرايى هايى خارج از اصول و ضوابط سنت اسلامى بشناسند.
در صدر اين اصول سنتى دانش فلسفى مطهرى قرار داشت. مهم ترين مقياس مطهرى براى سنجش حقيقت و حقانيت انديشه ها نه دين كه «منطق» بود. مطهرى «در آشنايى با علوم اسلامى» يك مبناى ثابت براى جهانى متغير به رسميت مى شناسد و آن پذيرش بديهياتى است كه در دانش ازلى انسان به رسميت شناخته شده است. مهم ترين اين بديهيات در دستگاه فلسفى مطهرى «فطرت» است. فطرتى كه مبناى عدالت، حقوق و آزادى ها را تشكيل مى دهد. مطهرى در عين حال طى سال هاى پايانى عمر خويش درمى يافت كه انحراف  هايى از مسير نوگرايى و اصلاح طلبى دينى وجود دارد. مهم ترين اين انحراف ها رشد و نفوذ چپ گرايى اسلامى بود. مطهرى متوجه شد تفاسير عدالت خواهانه از اسلام در حال تخفيف اين دين به ايدئولوژى جمع گرايانه اى است كه در آن از وجوه فردى و معنوى اسلام خبرى نيست. مطهرى متفكرى صدرايى بود كه فلسفه، دين و عرفان را درهم مى آميخت اما در انديشه چپ اسلامى از فلسفه و عرفان خبرى نبود و به جاى آن ماترياليسم و اگزيستانسياليسم ماركس و سارتر وارد اسلام شده بود. به همين جهت مرحوم مطهرى به دفاعى همه جانبه از فرهنگ ايرانى / اسلامى برخاست. از حافظ و حلاج دفاع كرد و اين تصور كه آنان مردانى دهرى مسلك بودند و از اسلام همچون پوسته اى براى زيربناى الحادى خود استفاده مى كنند را رد كرد. مطهرى در حالى كه خطيب ختم بنيان گذاران مجاهدين خلق بود و به نشانه احترام به آنها تا مدت ها از خضاب كردن محاسنش خوددارى كرده بود و به امام خمينى تلويحاً سفارش مى كرد از اينان دفاع كند در ادامه راه دريافت كه راه مجاهدين به ماركسيسم ختم مى شود. درك جديد مطهرى او را به نقد قرائت علم گرايانه (ساينتيستى) مرحوم بازرگان و جامعه گرايانه (سوسياليستى) مرحوم شريعتى هدايت كرد و اگرچه حتى بازرگان هم او را در نقد شريعتى همراهى مى كرد اما دوگانه مطهرى/ شريعتى تضادى جدى تر را نشان مى داد. ترديدى نيست كه مطهرى فكر شريعتى را انحرافى مى دانست اما نبايد كتمان كرد رويكرد پوپوليستى و عوام گرايانه شريعتى هم او را آزار مى داد. آن زمان عصر شريعتى بود و مطهرى با همه زواياى روشن بينانه اى كه داشت در افكار عمومى مقهور شريعتى شد. شريعتى مى  توانست جوانان را هيجان زده كند، به خيابان ها بريزد و به شور و شعار وادارد اما مطهرى قصد داشت آنان را آرام سازد و به آرامش برساند. سخنان شريعتى حماسى بود و خطابه هاى مطهرى فلسفى. مطهرى سئوال مى كرد و شريعتى جواب مى داد. گرچه شريعتى درس آموخته نظام تقليد و مقلد نبود و حتى بر آن مى شوريد اما بيش از مطهرى مرجع و مفتى بود و مى توانست راه را نشان دهد. در اينجا بود كه مطهرى بيش از پيش به فكر احياى نهاد روحانيت افتاد. ارائه نظريه نظارت فقيه، جوهر واكنش او در برابر كسانى بود كه به تدريج سعى داشتند اسلام خود را از نهادهايى غير از روحانيت بگيرند. مطهرى در مرورى بر «نهضت هاى اسلامى صدساله اخير» بر اين نكته تاكيد مى كند كه رهبرى هر نهضت سياسى و فكرى در ايران «بايد» برعهده روحانيت باشد تا دچار انحراف نشود. مطهرى در اين كتاب رهبرى را اتفاقاً برعهده همان افرادى مى داند كه مورد طعن روشنفكران جديد قرار مى گيرند. «امروز هم ما به خواجه نصيرالدين ها، بوعلى سيناها، ملاصدراها، شيخ انصارى ها، شيخ بهايى ها، محقق  حلى ها و علامه حلى ها احتياج داريم اما خواجه نصيرالدين  قرن چهاردهم نه خواجه نصيرالدين  قرن هفتم.» (ص۷۴) نقدهاى مطهرى بر ماركسيسم و ماترياليسم و نيز انديشه هاى التقاطى ميان اسلام گرايى و چپ گرايى در همين دوره شكل مى گيرد.
او اولين منتقد مفهوم اسلام انقلابى است چرا كه معتقد است چنين تفسيرى از اسلام به قلب ماهيت آن منتهى مى شود. مطهرى ضمن اعتقاد به مفهوم انقلاب اسلامى از الصاق هر پيوندى به اسلام اجتهادى ابراز نارضايتى مى كند. نقدهاى مطهرى در اين زمان در عين حال رنگ و بوى آزاديخواهانه هم دارد. مطهرى از معدود مجتهدان مسلمان است كه مقالات بسيارى را در اثبات معناى آزادى و دموكراسى نوشته است. اگر از پاره اى ايرادات فلسفى به او در تمايز آزادى عقيده و آزادى انديشه بگذريم.*مطهرى حامى آزادى است. مخالفت صريح و علنى او با «حكومت روحانيت» «و اين كه روحانيون نبايد كار دولتى بپذيرند آنان بايد در كنار دولت بايستند.» (۱۴۸) از جمله درخشان ترين فصول انديشه مطهرى است.
مطهرى در اين دوره يك محافظه كار راستين است. محافظه كارى همچون آيت الله بروجردى كه با دولتى شدن، سياسى شدن، چپ گرايى و انقلابى گرى روحانيون مخالف است، از التقاط انديشه هاى اسلامى و غربى در هراس است و هنوز دانش آموختگان حوزه هاى علميه را وارثان اصلى و مفسران رسمى دين مى داند و بولفضولى ديگران را در كار دين نمى پذيرد؛ خاصه كسانى كه فلسفه نخوانده باشند، دانش آموخته غرب باشند و درس اساتيد حوزه را نديده باشند؛ يعنى همه چيزهايى كه شريعتى نماد آن بود!
•••
پيدايش مرتضى مطهرى در عصر ما محصول يك چالش درونى در حوزه هاى علميه بود. مجتهدى جوان از قم به تهران مهاجرت كرد و با به دست آوردن كرسى استادى در دانشگاه تهران، منبر مرجعيت در حوزه قم را وانهاد. مطهرى اگر در قم مانده بود فقيهى همچون هم درس و هم  بحث خويش آيت الله منتظرى مى شد و هم اكنون در رديف مراجع تقليد به شمار مى رفت اما او ترجيح داد در تهران همراه با طبقه متوسط جديد تغيير كند و به نيازهاى عصر خويش پاسخ گويد. همين موقعيت جديد اجتماعى و شهرى از مرتضى مطهرى اصلاح طلبى دينى ساخت. اصلاح طلبى مطهرى از زمانى آغاز شد كه او دريافت نظام سنتى توليد دانش در ايران پاسخگوى نيازهاى عصر جديد نيست. مدرنيزه شدن اين نظام البته به معناى افزايش سطح تكنولوژى مورد استفاده در نظام آموزشى حوزه نبود بلكه مطهرى معتقد به طرح نظريه هاى تازه برمبناى دستگاه سنتى بود. مطهرى دريافت پاره اى علوم و دانش هاى مدرن اصولاً در حوزه هاى علميه ما همتا و همانندى ندارد. با وجود اين اصلاح طلبى مطهرى در يك حركت دايره وار پس از مدتى به همان نقطه آغازين حركت او رسيد. مطهرى كه از اصلاح حوزه به اصلاح دين رسيد وقتى دريافت اصلاح دين ممكن است به انحراف آن منجر شود به اصلاح حوزه و تلاش براى دردست  گرفتن پرچم اصلاح طلبى دينى از سوى حوزويان رسيد. مطهرى در برابر ارتجاع همان واكنشى را نشان مى داد كه روشنفكران انجام مى دهند و در برابر نوگرايى به روشى پناه برد كه محافظه كاران. او همچون محبوب تاريخى خود ملاصدرا در پى جمع عقل و دين و ايجاد عقل دينى بود. پروژه اى كه به يك ميزان در برابر نوگرايى محافظه كارانه و در برابر سنت گرايى نوگرايانه است. مطهرى يك محافظه كار مدرن بود.
پى نوشت:
* به گفت و گوى شرق با على لاريجانى در همين يادنامه رجوع كنيد.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:51  توسط رضا  | 

نخستين حلقه هاى زنجيره خشونت
حلقه اول
مهدى غنى
110418.jpg
نيم نگاه
از سوزاندن كتاب هاى شريعتى
تا ترور مطهرى
زمانى كه فعاليت دكتر شريعتى در ارشاد اوج گرفت گودرزى در زمره طلبه هايى بود كه به شدت عليه افكار دكتر فعاليت مى كردند. آنها دكتر را مخالف روحانيت و تشيع مى دانستند. اكبر به همراهى دوستانش كتاب هاى دكتر را جمع آورى كرده و مى سوزاندند. پس از مدتى وى به اين فكر مى افتد كه نگاهى به جزوات شريعتى بيندازد و با افكارش مستقيم آشنا شود. خواندن اين آثار انسجام فكرى اين طلبه جوان را به هم مى زند و وى را وادار به كنكاش بيشتر مى كند. سرانجام او در تفكر گذشته اش تجديد نظر كرده و سخت شيفته شريعتى مى شود. از اين زمان او به ضديت با روحانيت كشيده مى شود.


ساعت ۳۰/۱۰سه شنبه شب يازدهم ارديبهشت ۱۳۵۸ آيت الله مطهرى از منزل دكتر يدالله سحابى در خيابان فخرآباد بيرون مى آيد. قرار است حاج طرخانى او را به منزلش برساند. گرچه او عضو شوراى انقلاب است اما از بنز ضدگلوله و گارد و محافظ خبرى نيست. هنوز نهادهاى امنيتى مستقر نشده اند. از سرنگونى رژيم شاه دو ماه و نيم بيشتر نگذشته است. كارها هنوز سروسامان نگرفته و بعضى مناطق كشور دستخوش ناآرامى و درگيرى هاى داخلى است. سه روز پيش، پيش نويس قانون اساسى جديد در مطبوعات منتشرشد تا همه بخوانند و نظر بدهند. اين قانون كه با تائيد رهبر انقلاب هم منتشرشد اصل ولايت فقيه را مسكوت گذاشته بود. گروه هاى سياسى از همه نوع در همه جا مشغول تبليغ و يارگيرى اند. آزادى بعد از سال ها اختناق همه را حيرت زده كرده است. همه در تلاشند حداكثر بهره را از آن ببرند. گويى ديگر چنان فرصتى نخواهد ماند. ديگر كسى به فكر پاسدارى و نگهدارى از آزادى نيست. در چنين فضايى است كه اعضاى شوراى انقلاب هم مثل همه شهروندان تردد مى كنند. مطهرى تا سر كوچه پياده مى رود تا سوار ماشين شود. كوچه خلوت است و به جز مهمانان دكتر سحابى كسى نيست. حاج طرخانى با كسى مشغول صحبت مى شود. مطهرى هنوز به ماشين نرسيده با مرد مسلحى روبه رو مى شود كه اسلحه اش را به سوى او نشانه رفته است. در يك چشم به هم زدن همراه صداى شليك گلوله پيكر مطهرى به زمين مى افتد. گلوله به پيشانى اش اصابت كرده است. از صداى گلوله، دكتر سحابى و اهالى خانه بيرون مى دوند. چهره مطهرى را خون پوشانده است. نزديك ترين جا بيمارستان طرفه است. فورى او را به آنجا مى برند. ۱۲شب خبر مى رسد كه ديگر تمام شد. ۸ روز پيش از آن دوشنبه سرلشكر قره نى را نيز در حياط خانه اش ترور كرده بودند. چند روز قبل مسئولان كميته انقلاب اسلامى كه نظم شهرها را به عهده دارد به مسئولان عالى رتبه ازجمله آيت الله مطهرى پيشنهاد كرده بود محافظانى براى آنها بگذارند اما آنها زير بار نرفتند. اما با ترور مطهرى وضعيت فرق كرده است.
• بازتاب
آيت الله مهدوى كنى مسئول كميته انقلاب اسلامى اعلام مى كند گذاشتن محافظ براى شخصيت ها وظيفه ما است. گروه هاى سياسى نامدار طى اطلاعيه هايى اين ترورها را محكوم كردند. عباس اميرانتظام سخنگوى دولت بعد از ترور مطهرى از همگان خواست كه در دستگيرى قاتلان كمك كنند و با مجازات تروريست ها مانع از تكرار چنين وقايعى شوند. سه روز بعد از ترور، ۱۵ ارديبهشت كه روزنامه كيهان عكس و خبر خودكشى حسينى شكنجه گر معروف ساواك را در صفحه اول خود چاپ كرده بود در گوشه اى ديگر اعلام كرد: گروه ضربت ضدترور تشكيل شده است. روزنامه ها از دستگيرى ۸ نفر از اعضاى گروه فرقان در رابطه با ترورها نيز خبر دادند.
شخصيت هاى زيادى از داخل و خارج كشور شهادت مطهرى را تسليت گفتند و اين ترور را محكوم كردند. اغلب بر مجازات قاتلان و توطئه بودن اين عمل تاكيد كرده بودند. اما طالقانى ضمن محكوم كردن اين عمل و تاكيد بر مجازات عاملان لحنى متفاوت از سايرين داشت. گويى او اين عمل را سررشته اى از مسير آينده مى ديد كه سرنوشتى شوم را براى اين مردم به ارمغان مى آورد. او نوشت: «شما  اى فرزندان اسلام و ايران بينديشيد و بدانيد كه ترور، ترور مى آورد و وحشت و آشفتگى مى افزايد. در چنين اجتماع وحشت و ترور و آشفتگى، استبداد و طغيان سر درمى آورد و سپس وابستگى و پيوستگى به قدرت هاى جهانخوار و بردگى چنانكه بارها در تاريخ ايران و جهان ديده ايم. اگر منشاء ترور اختلاف فكرى و عقيده اى باشد ترور راه حل آن نيست.» او در مراسم ختم مرحوم مطهرى كه در حسينيه ارشاد برگزارشد نيز رويه اى ديگر پيش گرفت. گرچه واضح بود كه آيت الله مطهرى نقدهايى جدى بر افكار دكتر شريعتى دارد و حتى نسبت به ترويج آثار اين متفكر اعلام خطر كرده است و از سوى ديگر گروه فرقان نيز خود را منتسب به شريعتى كرده و يگانه راهرو راستين راه او مى دانست آيت الله طالقانى فارغ از اين كشمكش در مراسم ترحيم مطهرى سخنرانى خود را با تكريم و تجليل از شريعتى و مطهرى هر دو شروع كرد. اما اين سخنان در فضا و فرهنگ خشونت بار آن روز بر جان كسى ننشست و آنها كه موجوديتشان را در حذف رقيب مى ديدند به صف بندى ادامه دادند و هركدام در پس چهره اى و شعارى براى تخريب و نفى ديگرى سنگربندى كردند.
• فرقان چه بود؟
فعاليت گروه فرقان از سال هاى ۵۶-۵۵ گسترده شد. اين گروه حداكثر بين ۵۰ الى ۶۰ نفر عضو داشت. رهبر گروه اكبر گودرزى اعضاى گروه خود را در طول سه چهار سال از ميان دو سه دوره جلسه تفسير قرآن در تهران انتخاب كرد. او مطالبى را كه در اين جلسات تدريس مى كرد جمع آورى، تدوين و تكثير كرد، و اين سال ها را سال هاى تدوين ايدئولوژى ناميد. گودرزى قريب سه الى چهار سال دروس مقدمات و قسمتى از سطح را در حوزه هاى علميه خوانسار، قم و تهران فراگرفته بود. قبل از تحصيل در حوزه مدتى در مزرعه پدرش كشاورزى كرده بود و نيز تا كلاس سوم متوسطه و تا اوائل رسائل خوانده بود. منطق مظفر را نيز درس گرفته بود. زمانى كه فعاليت دكتر شريعتى در ارشاد اوج گرفت گودرزى در زمره طلبه هايى بود كه به شدت عليه افكار دكتر فعاليت مى كردند. آنها دكتر را مخالف روحانيت و تشيع مى دانستند. اكبر به همراهى دوستانش كتاب هاى دكتر را جمع آورى كرده و مى سوزاندند. پس از مدتى وى به اين فكر مى افتد كه نگاهى به جزوات شريعتى بيندازد و با افكارش مستقيم آشنا شود. خواندن اين آثار انسجام فكرى اين طلبه جوان را به هم مى زند و وى را وادار به كنكاش بيشتر مى كند. سرانجام او در تفكر گذشته اش تجديد نظر كرده و سخت شيفته شريعتى مى شود. از اين زمان او به ضديت با روحانيت كشيده مى شود. گروه فرقان دوران قبل از انقلاب را به تدوين ايدئولوژى مشغول بود. در آن زمان قسمتى از اطلاعيه ها و كتب تفسير خود را منتشر ساخت. رهبر گروه فرقان اين نشريات را ايدئولوژى مدون معرفى كرد. انتشارات ابوذر كه طى سال هاى يى تا يى بسيارى از جزوات، كتاب ها و نشريات جريانات انقلابى از جمله آثار دكتر شريعتى، مجاهدين خلق، مصدق و... را چاپ مى كرد، بسيارى از تفسيرها و نشريات فرقان را نيز تحت عنوان نوشته هاى يك گروه انقلابى داخل كشور به كرات به چاپ رساند، براى نمونه مى توان از آثارى چون توحيد و ابعاد گوناگون آن، درس هايى از مكتب سجاد، فروغ نهج البلاغه، تفسير سوره كهف، تفسير سوره طه و... نام برد. فرقان پس از پيروزى انقلاب وارد فاز عملى و نظامى شده و دست به ترور زد. آنها گاهى نيز از عنوان مجاهدين راستين استفاده مى كردند. يكى از اين اطلاعيه ها در تاريخ ۳۰ خرداد ماه ۱۳۵۶تحت عنوان فاجعه مرگبار شهادت دكتر شريعتى انتشار يافت. اين بيانيه در تير ماه همان سال يى در كتاب يادنامه شهيد جاويد كه توسط نهضت آزادى ايران منتشر شد نيز درج شد. نخستين نشريه رسمى اين گروه تحت عنوان فرقان در اسفندماه سال يييى انتشار يافت. در اين شماره نسبت به روحانيت به شدت حمله شده و اتهاماتى چون فرصت طلبى و گرايشات ضدمردمى و انديشه ارتجاعى و تلاش براى ايجاد يك ديكتاتورى تازه را به آنان منتسب كرد. گروه فرقان معتقد است كليه عملكردها و عقايد مدون و به اصطلاح منسجم سازمان و خط مشى نظامى اش نتيجه مستقيم تدوين ايدئولوژى اى است كه در جلسات مذكور تحقق يافته بود. سازمان در يك جلسه چهار نفرى ترورها را تصويب مى كرد (البته گاهى هم پنج يا شش نفرى بودند). آنها مسائل روز را تحليل مى كردند و افرادى را كه بايد به عنوان اشخاص و افراد ضدخلق و به اتهام همكارى با جمهورى اسلامى كه معتقد بودند ضد توحيدى است ترور شوند، مشخص مى كردند. فرقان در سال ۵۷ سه عنصر اصلى حاكم بر سرنوشت ملت ايران را رژيم پهلوى، روحانيت و كمونيست ها مى دانستند و از روحانيت به عنوان روحانيت حاكم و رهبران توده ناآگاه و مردم عقب مانده نام مى برد. انقلاب را به رغم شركت همه مردم در شكل گيرى آن كودتا مى دانست و معتقد بود كه روحانيت بايد از مسئوليت ها كناره گيرى كند و در غير اين صورت در حداقل فرصت بايد با توسل به قهر و آتش و سلاح آنان را از ميان بردارد.
• مطهرى كه بود
از قضا مطهرى از نادر روحانيونى بود كه از سال ها پيش به انحاى مختلف از روحانيت انتقاد مى كرد و معتقد به يك نهضت اصلاح گرى در سيستم و آموزش ها و افكار رايج در حوزه ها بود. او تقليد از مراجع را به شيوه اى كه نافى تعقل و تفكر فرد باشد به شدت مورد انتقاد قرار مى داد (مرجعيت و روحانيت، مقاله اجتهاد در اسلام، شركت سهامى انتشار). او فقه رايج در حوزه ها را از جهات مختلف به نقد كشيد و تخصصى شدن فقه و مجتهدان را براى اولين بار مطرح كرد و نظام شورايى را براى مرجعيت ضرورى دانست (همان). در سال ۱۳۴۱ روحانيت را تحليل و اعلام كرد روحانيت ما عوام زده است و اين آفت عوام زدگى از سيل زدگى زلزله زدگى و مار و عقرب زدگى بالاتر است... او حتى يك ماه قبل از ترورشدن درحالى كه از جمهورى اسلامى دفاع مى كرد گفت: «سر اينكه روحانيت توانسته انقلاب ها را رهبرى كند استقلال است و اين حقيقت كه آنها هيچ گاه عضو دستگاه هاى دولتى و غيردولتى نبوده اند. از آنها ابلاغ نمى گرفته اند عكس آنها را به خانه شان راه نمى دادند. در آينده هم بايد اين ارزش ها براى روحانيت محفوظ بماند. امام صريحاً فرموده اند كه من موافق نيستم حتى در جمهورى اسلامى روحانيون پست هاى دولتى بپذيرند. البته بعضى كارها در صلاحيت روحانيت است از قبيل استادى، معلمى، قضاوت و... اما روحانيون نبايد كار دولتى بپذيرند. آنها بايد در كنار دولت بايستند و آن را ارشاد كنند...» (پيرامون انقلاب اسلامى، مقاله روحانيت و انقلاب اسلامى، انتشارات صدرا) مطهرى از معدود روحانيونى بود كه به مهندس بازرگان و دكتر سحابى نزديك شد و وارد محيط هاى دانشگاهى و روشنفكرى شد و با مسائل روز آشنا شد. گرچه در سال هاى بعد از ۵۰ بنا به دلايلى از دكتر شريعتى فاصله گرفت و نسبت به افكار او موضع انتقادى پيدا كرد اما در آغاز او راه ورود دكتر به حسينيه ارشاد را بازكرد. در مقابل هجوم روحانيون قشرى ايستاد و از شريعتى دفاع كرد. بعد از جدايى از شريعتى آنچه بيش از همه حساسيت او را نسبت به افكار نوانديشان دينى حساس كرد جريان خشونت بار تصفيه ايدئولوژيك درون سازمان مجاهدين در سال هاى ۱۳۵۴ به بعد بود. از اين زمان او به شدت نسبت به نفوذ انديشه هاى ماركسيستى در جامعه مذهبى حساس شد. كسانى را كه با پذيرش برخى انديشه هاى ماركسيستى درباره عقايد اسلامى سخن مى گفتند ماترياليسم منافق ناميد و در هر كجا به نقد و افشاگرى نسبت به آنها مى پرداخت. او يكى از مصاديق اين طرز تفكر را آثار گروه فرقان مى دانست.۲۰ روز به پيروزى انقلاب اسلامى مانده در دانشكده الهيات درباره آزادى تفكر و عقيده سخنرانى داشت. در آنجا به نامه اى اشاره كرد كه به شوراى دانشكده نوشته است و پيشنهاد كرده كه يك كرسى به درس ماركسيسم اختصاص دهند كه توسط يك استاد ماركسيست تدريس شود. بعد گفت: ماهم مى آييم و حرف هايمان را مى زنيم. منطق خودمان را مى گوييم. هيچ كس هم مجبور نيست منطق ما را بپذيرد. نبايد اينگونه فكر كرد كه چون اينجا دانشكده الهيات است نبايد در آن ماركسيسم تدريس شود. خير بايد تدريس شود آن هم توسط استادى كه معتقد به ماركسيسم است. فقط بايد جلو دروغ و حقه بازى را گرفت يعنى ديگر يك ماركسيست نبايد تمسك به آيه قرآن كند و بگويد فلان آيه قرآن اشاره به فلان اصل ماركسيسم است. ما با اين شيوه مخالفيم.» بعد به مطالبى از جزوات فرقان اشاره مى كند كه آيات قرآن را تفسير سياسى و انقلابى كرده اند. (پيرامون انقلاب اسلامى، مقاله آزادى تفكر و عقيده، انتشارات صدرا)
• خشونت عارضه ملى است
انتقادات مطهرى درست يا نادرست در حوزه انديشه و نظر طبعاً پاسخى در همان حوزه را مى طلبيد. كمااينكه در آن زمان چنين بحث هايى در همه جا حتى درميان روحانيون برجسته نيز جريان داشت. آقاى على دوانى خاطره اى نقل مى كند از سال ۱۳۵۷ كه در جلسه اى از استاد مطهرى درباره كتاب توحيد آشورى كه مورد قبول گروه فرقان بود نظر مى خواهند ايشان مى گويد كتاب مزخرفى است. ولى در همان جلسه مرحوم بهشتى مى گويد: ولى من آن را خوانده ام و كتاب خوبى است. شهيد مطهرى با عصبانيت مى گويد: كتاب خوبى است؟ شهيد بهشتى با تبسم و آهسته و بى تفاوت پاسخ مى دهد: بله و هر دو ساكت مى شوند.( على دوانى، خاطرات من از استاد شهيد مطهرى، چاپ سوم ص ۸۴ و ۸۵) مسلماً تعامل و برخورد آزاد انديشه در صورت ادامه مى توانست سرانجام به اعتلاى فكرى طرفين و جامعه بينجامد. اما وارد شدن چماق و گلوله و خشونت در اين عرصه نه تنها به تعالى فكرى كمكى نكرد بلكه آتش كينه ها و تعصبات و خشونت فزاينده را شعله ورتر كرد. اين آفت اجتماعى و فرهنگى گام به گام همه استعدادها و منابع انسانى و ملى را به نابودى مى كشاند. گرچه امروز مخالفان خشونت عامل اين عارضه را در يك جناح جست وجو مى كنند اما نگاهى تاريخى به پيشينه آن آشكار مى كند كه همه نيروها و قشرها در اين اپيدمى سهمى دارند و هر كس بايد پر خويش را نيز در اين زخم كهنه ببيند.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:41  توسط رضا  | 

سيرى در زندگى
فرار از سيبرى
آنا دردى كريمى
110271.jpg
بخش اول
يپرم در ايران به دنيا نيامد اما در ايران باليد و با تلاش ها و اقدامات  خود كتاب قطور تاريخ معاصر ايران را واداشت كه صفحاتى را به او اختصاص دهد. او طرفدارانى دارد و مخالفانى. در اين نوشتار كوتاه باتوجه به بضاعت اندك علمى خود، كتاب زندگى اش را ورق مى زنيم و شخصيت و اقداماتش را بررسى مى كنيم و اميدواريم كه از جاده انصاف خارج نشويم.
يپرم داوتيان (گانتساكتسى) معروف به يپرم خان ارمنى در سال ۱۲۴۷ ش. (۱۸۶۸ م) در يكى از توابع گانتساك (گنجه) به نام «بورسوم» از مادر زاده شد. يپرم از همان آغاز زندگى در سنين نوجوانى گام در راه مبارزه نهاد. او در سال هاى تحصيل در دبستان با مبارزه عليه شاگردان زورگو، زمينه هاى انقلابى گرى خود را بروز داد.۱ به نظر ابراهيم صفايى «يپرم به مناسبت زندگى در خانواده فقير كارگرى نتوانست به راه تحصيل و تربيت صحيح برود و به زودى روح ماجراجو با احساسات عصيانى در وى خودنمايى كرد.»۲ و «چون بزرگ گرديده و جوان رسيده اى بود، به دسته اى از آشوبيان ارمنى پيوسته و همراه ايشان مى خواسته به خاك عثمانى رود و در آنجا با آشوبيان ارمنى همراه باشند.»۳ خواهيم گفت كه او موفق نمى شود اما آنچه كه در اظهارات ذكر شده آشكار است اين است كه يپرم از نوجوانى در پى يك زندگى معمولى و عادى نبوده است و از اصل «اگر زمانه با تو نساخت تو با زمانه بساز» پيروى نمى كرده است و زندگى آينده او نشان مى دهد كه «اگر زمانه با تو نساخت تو با زمانه ستيز» شعار زندگى او بوده است. يپرم نه تنها موفق به ورود به خاك عثمانى نمى شود بلكه به همراه دوستانش «به دست مرزداران روسى گرفتار مى شوند و پس از دو سال بلاتكليفى در زندان تفليس، دادگاه روسيه تزارى يپرم و يارانش را به ۲۴ سال زندان با اعمال شاقه محكوم كرد و سپس آنها را راهى ساخالين در سيبرى كردند.»۴
آيا براى يپرم پذيرفتنى بود كه ۲۴ سال از زندگى اش را در زندان سپرى كند؟ و زندگى «مرگبار و غيرقابل تحمل»۵ زندان را بپذيرد؟ بى ترديد او هرگز راضى نبود كه زندگى خود را در حصار تنگ و خشك زندان، تلف سازد. گويا هرجور بود سه سال زندگى مشقت بار را در آنجا به ناچار تحمل كرد و به همراه چند نفر ديگر بر آن شدند كه ديگر زندگى در زندان را نپذيرند. مصمم به فرار شدند. اسماعيل رائين شرح فرار آنان را توضيح داده است و به نظر ايشان اقدام يپرم «كارى غول آسا» بوده است و در اين فرار «متجاوز از بيست هزار كيلومتر طى شده است، آن هم در دشت هاى يخ زده و جهنم سفيد سيبرى و... كارى كه بيشتر به حماسه يا افسانه هاى قهرمانى شبيه است تا كارى كه توسط يك انسان صورت گرفته باشد.»۶ از ذكر جزئيات مى گذريم. يپرم بعد از فرار موفقيت آميز «به ژاپون رفته و سپس در سال ۱۸۹۸ ميلادى به ايران آمده در اينجا نيز نخست  در تبريز بوده و از آنجا به سلماس رفته و در سلماس چون بيم گرفتارى مى رفته با زنى از ارمنيان كه همچون او گريزان و ترسان مى بود به قرجه داغ گريخته و در آنجا درديه آغاغان دو تن با هم زن و شوهر گرديده اند و يپرم خان در آنجا به آموزگارى دبستان پرداخته ولى سال ديگر دوباره از آنجا به تبريز و از تبريز به قزوين و رشت رفته اند و در دشت نشيمن گرفته اند. يپرم خان در آنجا به كوره پزى مى پرداخت تا هنگامى كه در سال ۱۲۸۷ شورش گيلان پيش آمد و وى به نمايندگى از كميته داشناكسيون يكى از اندام هاى كميته ستار گرديده و زندگانى شورشى خود را آغاز كرد.»۷
قبل از ادامه بحث توضيح مختصرى درباره حزب داشناكسيون يا داشناكسوتيون ارائه مى دهيم. در فرهنگ معين واژه داشناك چنين معنى شده است: «حزب ملى ارمنى نشين هاى مملكت عثمانى كه از ۱۸۹۰م/ ۱۲۶۹ ه.ش به وجود آمده و هدف اصلى آن تشكيل ارمنستان مستقل شامل مناطق ارمنى نشين عثمانى و روسيه بود.»۸ آندرانيك هوويان مى نويسد: «حزب داشناكسوتيون طرفدار مشروطه خواهان بود و به اعضاى خود از جمله يپرم، دستور داد كه با مشروطه خواهان همگام شوند و عليه طرفداران استبداد مبارزه كنند.»۹ صفايى مى نويسد: كلمه داشناك در لغت ارمنى معنى متحد و متفق را دارد ولى در اصطلاح مفهوم فدايى و تروريست و انقلابى از آن مستفاد مى شود. به نظر ايشان اين حزب در پى به دست آوردن استقلال ارمنستان تلاش جدى نكرد، تلاش حزب بيشتر متوجه پيشرفت نهضت هاى عثمانى و ايران شد و مجرى نقشه هايى شد كه مورد علاقه سياست انگلستان بود... صفايى در ضمن ادعاى داشناك ها را كه براى كمك به انقلاب و به منظور آزادى مردم به ايران آمده اند نمى پذيرد و معتقد است كه در زمان آغاز فعاليت آنان، اسمى از نهضت مشروطه در ميان نبود و... ۱۰
يپرم در زمان كار در رشت و انزلى توانست با كارگران مهاجر ارمنى و گرجى تماس بگيرد و به تدريج تشكيلات حزب داشناكسوتيون شعبه گيلان را داير كند.۱۱
در رشت كميته ستار توسط عده اى از آزاديخواهان گيلان تشكيل مى شود و يپرم در كميسيون جنگ اين كميته از طرف مجاهدين ارمنى عضو بود. در اين زمان يپرم و افرادش در واقعه باغ مديريه نيز نقش دارند. تصميم گرفته مى شود كه سردار افخم حاكم گيلان كشته شود، نقشه اى كشيده مى شود و زمانى كه حاكم به بازى قمار مشغول بوده است، نقشه اجرا مى شود... مجاهدين بر اوضاع شهر مسلط مى شوند و به تجهيز داوطلبان و تعليمات جنگى آنها برآمدند. ۱۲ از اين واقعه به بعد، يپرم نقش بيشترى در وقايع پيدا مى كند به ويژه نقش او در فتح تهران قابل توجه است.
محمدعلى شاه مجلس را به توپ بسته و استبداد صغير آغاز شده است. تنها شهر تبريز در برابر او به مقاومت برخاسته است و حركت گيلان در تضعيف استبداد حائز اهميت است. يپرم به تجهيز نيرو مى پردازد. يپرم كه «رئيس نظيمه گيلان» ۱۳ شده است به نوشته  رائين موافق حمله به تهران است. ۱۴ ذكر تمام جزئيات فتح تهران از حوصله اين مقاله خارج است. به طور خلاصه با تلاش هاى مجاهدين شمال و نيروهاى يپرم قزوين فتح مى شود. چند تن از مخالفان به دستور يپرم تيرباران مى شوند. اسماعيل رائين فتح قزوين را يكى از حساس ترين لحظات تاريخ مشروطيت ايران دانسته است كه «نقشى تعيين كننده در پيروزى نهايى آزادگان و موفقيت هاى بعدى يپرم داشت.»۱۵
تهران توسط نيروهاى گيلان و بختيارى ها فتح مى شود و استبداد صغير پايان مى يابد و محمدعلى شاه خلع و احمد شاه پادشاه مى شود و به بيانى مشروطيت دوباره احيا مى شود. به نظر مى رسد كه يپرم در فتح تهران بى نقش نبوده است. كسروى در چند مورد از ايستادگى و كاردانى و دليرى او ياد مى كند.۱۶
فاتحين تهران يپرم را به رياست  نظميه تهران برگزيدند. به نظر رائين اين انتخاب، انتخاب آگاهانه و انديشمندانه اى بوده است. ۱۷ هرچند كه فاتحين تهران، پيروز شده بودند ولى از مملكت هرج و مرج كاملاً رخت برنبسته بود و تهران محتاج نظم و امنيت بود. «شايد رهبران مشروطه كه مى ديدند هيچ كس به اندازه يپرم در بازگرداندن آزادى موثر نبوده است، هيچ كس را نيز براى حفاظت آن لايق تر از خود او نمى دانستند.»۱۸
«يپرم در تهران نخست به سركوبى مخالفان مركزى و استقرار امنيت پرداخت. همه تصميماتى كه از طرف دولت جديد گرفته مى شد، اجراى آن را يپرم به عهده داشت...»۱۹ يپرم تغييراتى را در نظميه به وجود آورد. «در تهران كلانترى هاى تازه تاسيس كرد و كار پليس و كلانترى ها را نظم داد و براى افراد پليس لباس تازه يك جور تهيه ديد و براى تامين درآمد و اصلاحات پليس بر نوشابه هاى الكلى ماليات بست.»۲۰
عده اى از نويسندگان يپرم را در اين پست ستوده اند. هوويان مى نويسد: «تا زمانى كه يپرم خان زنده بود جريان كار انتظامات شهر به خوبى پيش مى رفت و شهر تهران نظم واقعى داشت و مردم هم خرسند بودند، ليكن پس از شهادت او اندك اندك نظم و آرامش تهران درهم ريخت.»۲۱ «يپرم... در نقش يك پليس فردى است طرفدار قانون و روى هم رفته اقدامات او در زمينه سر و سامان بخشيدن به نظميه قابل توجه است.»۲۲
ديدگاه اسماعيل رائين نيز در مورد او مثبت است.
110274.jpg
صفايى از يپرم در يك مورد انتقاد مى كند و مى نويسد: «يپرم در دستگيرى قاتلان بهبهانى مسامحه كرد، زيرا خود با روحانيت، حتى روحانيت مسيحى مخالفت داشت. او موجبات استخلاص حيدر عمواوغلى مجرى اصلى توطئه قتل سيدعبدالله بهبهانى را فراهم آورد.»۲۳
حسنعلى برهان نيز انتقاداتى بر يپرم دارد و تلويحاً واگذارى رياست نظميه به او را مورد انتقاد قرار مى دهد و مى نويسد: «اجراى ماموريت هاى فورى و كشتن ها و كارهاى شديد علاوه بر عرف آن روز كه ممكن بود با مسامحه مامورين ايرانى و مسلمان روبه رو شود، كلاً برعهده خاصان يپرم يعنى همان آدم كش ها و قمه كش هاى رسيده از قفقاز بود.» برهان علاوه بر آنكه خاصان يپرم را آدم كش و قمه كش مى داند از زاويه اى ديگر نيز به انتقاد از او مى پردازد. او مى نويسد: «يپرم براى آنكه هزينه هاى نظميه به موقع انجام شود و درآمد از محل وزارت ماليه ممكن بود به تاخير و تعويق برسد و كار نظميه فلج گردد با صوابديد آقايان سپهدار و سردار اسعد (روساى دو اردوى گيلان و اصفهان) اداره اى براى فروش ترياك (صورتاً دلسوزى براى مردم و به نام تحديد ترياك، درصورتى كه افراط و عادت به ترياك كشى هنوز عمومى نبود و تهيه و فروش ترياك محدود و در دست عده اى كاسب و تاجر بود) برپا كردند... ترياك هاى مردم را مى گرفتند و يا خريدارى مى كردند و باندرولى روى آن چسبانده و به مقدار زياد فوراً به وسيله ماموران نظميه در تمام قهوه خانه ها توزيع مى كردند...» ايشان بعد از توضيحاتى نتيجه مى گيرد كه «تهديد مصرف ترياك» به نامحدود شدن توزيع، فروش و مصرف آن منتهى شد. برهان، به آزادى روسپى ها و آزادى مزلف هاى منحرف جنسى براى خودنمايى نيز اشاره مى كند. البته برهان منبع اطلاعات خود را ذكر نمى كند.۲۴
يكى از ايراداتى كه بر يپرم گرفته مى شود اين است كه يپرم در دستگيرى و محاكمه و اعدام شيخ فضل الله نورى دست داشته است. مى دانيم كه بعد از فتح تهران، شيخ فضل الله نورى در يك دادگاه به رياست شيخ ابراهيم مجتهد زنجانى محاكمه شد و حكم اعدام او صادر شد. به نظر آندرانيك هوويان متهم كردن يپرم به اين امر درست نيست. نويسنده توضيحاتى را ارائه مى دهد و به طور خلاصه بر آن است كه كمونيست ها پس از اشغال ارمنستان و به سبب دشمنى با حزب داشناكسوتيون و بد نام كردن يپرم اين شايعه را ساخته اند و نويسنده تاسف مى خورد كه برخى از نويسندگان بدون توجه به سوءنيت كمونيست ها به اين شايعه دامن زده اند. نويسنده اسامى اعضاى هيات مديره و... را ذكر مى كند كه در آن ميان نامى از يپرم نيست. هوويان معتقد است كه يپرم عضو دادگاه عالى انقلاب و هيات مديره نبوده و در دستگيرى و محاكمه و اعدام شيخ فضل الله هيچ گونه دخالتى نداشته است.۲۵ نگارنده مقاله در خود توان علمى قضاوت صحيح را نمى بيند و مسلماً اهل فن و پژوهش در اين مورد خاص مى توانند نظر بى طرفانه اى ابراز كنند.
هرچند در تهران نظم و امنيت برقرار شده بود ولى هنوز در گوشه و كنار ايران ناآرامى ها برقرار بود. طرفداران محمدعلى شاه آشوب برپا مى كردند. به تعبير اسماعيل رائين «شورش ملامحمدعلى و ملاقربانعلى در زنجان، ماجراى رحيم خان و شاهسونان در اردبيل و حمله سالارالدوله به پايتخت، از جمله حوادث خطيرى بودند كه هر يك از آنها مى توانست دستگاه جوان مشروطه را از بيخ و بن براندازد.» رائين در ادامه به نقش و اهميت يپرم توجه مى كند و معتقد است كه «اگر جنبش مشروطيت و دستگاه دولت، سردار رشيد و فرمانده كاردانى چون يپرم خان نمى داشت» حوادث ذكر شده مى توانستند دستگاه جوان مشروطه را از بيخ و بن براندازند.۲۶
براى سركوبى شورش هاى آذربايجان، اردويى از تهران به سوى آذربايجان رهسپار شد. اين اردو تحت فرماندهى جعفر قلى خان سردار بهادر بختيارى و يپرم خان بود. «خط سير اين اردو از راه قزوين بود و علت اختيار اين راه از آن جهت بود كه آخوند ملاقربانعلى در زنجان راه مخالفت مى پيمود و بر عليه مشروطه قيام كرده بود و مشروطه خواهان را مهدورالدم مى دانست. روساى اردو به موجب امر دولت مى خواستند نخست آخوند ملاقربانعلى را در جاى خود بنشانند و بعد روى به سوى آذربايجان آورند.»۲۷
درگيرى هايى كه پيش آمد به پيروزى اردوى تهران ختم شد و آخوند ملاقربانعلى زنجانى دستگير و به عراق فرستاده شد. اين واقعه به شدت مورد انتقاد ابوالفضل شكورى قرار گرفته است. ايشان از اين واقعه با عبارت «فتنه هجوم يپرم خان» ياد مى كند و يپرم را متهم به آتش كشيدن منزل  آخوند و تعقيب و قتل ياران او و از بين رفتن آثار مكتوب ايشان و نيز متلاشى كردن حوزه علميه آخوند ملاقربانعلى مى كند.۲۸ در ادامه شكورى به نظريات مهدى بامداد و صفايى توجه مى كند و چنين اظهارنظر مى كند: يكى از مورخان درباره جنايات يپرم خان ارمنى و جعفرقلى خان سردار بهادر بختيارى نسبت به مردم مسلمان زنجان، چنين نوشته است: قواى اعزامى دولت... پس از چاييدن مردم بى پناه و سركيسه كردن متنفذين، آخوند ملاقربانعلى را دستگير كردند و به نقل از صفايى شيوه تروريسم يپرم خان را مورد انتقاد قرار مى دهد.۲۹ البته اين نويسنده انتقادات ديگرى نيز بر يپرم دارد. به نظر ايشان «يپرم در پست رياست كل نظميه، بسيارى از بزرگان كشورمان را با هتك احترام كشته و يا تبعيد نمود كه از آن ميان شيخ شهيد حاج شيخ فضل الله  نورى را به دار آويخت. شكورى معتقد است كه جز برخى از وابستگان دهن بسته بيگانگان و استعمارگران، نوع نويسندگان و مورخان مشروطه منش پست و شرارت هاى او را نكوهش كرده اند.»۳۰ شكورى به اين موارد اكتفا نمى كند و از زاويه اى ديگر نيز يپرم را مورد سرزنش قرار مى دهد: «او عقده هاى پست صليب گرى را بر روى اسلام و علماى آن خالى مى كرد؛ آن هم با حمايت ناآگاهانه برخى ديگر از همين علما!»۳۱ سعى نگارنده مقاله بر آن است كه بى طرفى خود را حفظ كند ولى با اين وجود نمى تواند از ذكر اين نكته خوددارى كند كه شكورى تنها عيوب يپرم را ديده است و از ذكر كوچكترين نكات مثبت او خوددارى كرده است .
اردوى تهران به طرف آذربايجان حركت كرد. آنان به سراب وارد مى شوند و به كمك نيروهاى ديگر مى روند و «با سواران رحيم خان به جنگ پرداخته و شكست فاحشى بر ايشان وارد مى آورند.»۳۲ در اهر نيز بر رحيم خان پيروز مى شوند... «در تبريز استقبال شايانى از ايشان به عمل»۳۳ مى آيد. در حالى كه اقدامات يپرم مورد تقدير رائين قرار گرفته است، صفايى از خشونت اطرافيان يپرم سخن مى گويد كه «رعبى در دل ها مى افكند و همچنين از به غارت رفتن خانه و اثاث عده اى از سران آن سامان و سهم بيشتر بردن ياران يپرم ياد مى كند.»۳۴ در اردبيل نيز پيروزى هايى نصيب اردوى تهران شد و در اين پيروزى ها يپرم نيز سهمى داشته است. يپرم مواردى را در يادداشت هاى خود آورده است كه اين يادداشت ها را مى توان در كتاب رائين ملاحظه كرد.
پى نوشت ها:
۱- ژانت.د.لازاريان (به كوشش) دانشنامه ايرانيان ارمنى، تهران، هيرمند، چاپ اول، ،۱۳۸۲ ص ۱۷۴.
۲- صفايى، ابراهيم، تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، تهران، ايران ياران، چاپ اول ،۱۳۸۱ ص ۷۶۲.
۳- كسروى، احمد، تاريخ هجده ساله آذربايجان يا سرنوشت گردان و دليران، جلد دوم، تهران، اميركبير، چاپ نهم، ،۱۳۵۷ ص ۵۲۵.
۴- دانشنامه ايرانيان ارمنى، ص ۱۷۵.
۵- رائين، اسماعيل، يپرم خان سردار، تهران، ناشر نويسنده، ص ۴۶.
۶- همان صص ۵۱-۴۶.
۷- تاريخ هجده ساله آذربايجان، ج دوم، ص ۵۲۵.
۸- فرهنگ معين، ج ،۵ صص ۵۰۱- ۵۰۰
۹- هوويان، آندرانيك، ارمنيان ايران، مركز بين المللى گفت وگوى تمدن ها، با همكارى انتشارات هرمس، تهران، چاپ اول، ،۱۳۸۰ ص ۳۹۸.
۱۰- تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، صص ۶۳- ۷۶۱.
۱۱- دانشنامه ايرانيان ارمنى، ص ۱۷۵.
۱۲- فخرايى، ابراهيم، گيلان، در جنبش مشروطيت، انتشارات و آموزش انقلاب اسلامى تهران، چاپ سوم، ،۱۳۷۱ صص ۱۲۱- ۱۱۷.
۱۳- تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، ص ۷۶۶.
۱۴- يپرم خان سردار، ص ۱۰۰.
۱۵- همان، ص ۱۳۲.
۱۶- تاريخ هجده ساله ساله آذربايجان، ج اول، صص ۵۳ و ۵۶.
۱۷ و ۱۸- يپرم خان سردار، ص ۲۴۸.
۱۹- همان، ص ۲۶۴.
۲۰- تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، ص ۷۷۲.
۲۱- ارمنيان ايران، ص ۴۰۰.
۲۲- سيفى فمى تفرشى، مرتضى، نظم و نظميه در دوره قاجاريه، يساولى (فرهنگسرا)، تهران، چاپ اول، ،۱۳۶۲ ص ۱۷۰.
۲۳- تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، ص ۷۷۳.
۲۴- برهان، حسنعلى، مجله وحيد سال ،۱۴ شماره ۱۴ / ،۸۷۷ به نقل از شكورى ابوالفضل، خط سوم در انقلاب مشروطيت ايران، پژوهشى گسترده درباره زندگينامه علمى سياسى آخوندملاقربانعلى زنجانى...، اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى استان، زنجان، چاپ اول، ،۱۳۷۱ صص ۴۵۰- ۴۴۹.
۲۵- ارمنيان ايران، صص ۴۰۶- ۴۰۴.
۲۶- يپرم خان سردار، ص ۲۹۹.
۲۷- امير خيزى، اسماعيل، قيام آذربايجان و ستارخان، نگاه، تهران، ،۱۳۷۹ ص ۴۰۱.
۲۸- خط سوم در انقلاب مشروطيت ايران... صص ۱۱ و ۱۹.
۲۹- همان، صص ۱۱۶- ۱۱۵.
۳۰- همان، ص ۴۴۵.
۳۱- همان، ص ۴۵۲.
۳۲ و ۳۳- قيام آذربايجان و ستارخان، صص ۴۰۴ و ۴۰۷.
۳۴- تاريخ مشروطيت به روايت اسناد، ص ۷۷۲.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:37  توسط رضا  | 

 اربابان دروزى هاى شوفى
110382.jpg
خانواده جنبلاط از نيمه دوم قرن نوزدهم نقش برجسته اى در صحنه سياست لبنان ايفا مى كنند. اين خانواده كه اصلاً اهل حلب سوريه هستند، در قرن هفدهم به دعوت امير فخرالدين دروزى به لبنان آمده و آنجا ساكن شدند. تاريخ خانواده پر از اتفاقات ناگوار است. در سال ۱۸۲۵ شيخ بشر جنبلاط بعد از شكست در اولين جنگ دروزى ها و مارونى ها دستگير و اعدام شد. پسر او سعيدلى جنبلاط در ۱۸۶۱ بعد از محكوميت به حبس در زندان درگذشت. فواد بى جنبلاط پدر كمال جنبلاط و پدربزرگ وليد جنبلاط كه توسط نماينده حكومت فرانسه به حاكميت منطقه رسيده بود، در حالى كه راهزنى را تعقيب مى كرد در ۱۹۳۱ كشته شد. در آن زمان كمال تنها چهار سال داشت كه مادرش نيابت حكومت را به دست آورد و از انتقال قدرت به شاخه ديگرى از خانواده جلوگيرى كرد. براى اولين بار كمال در سال ۱۹۴۳ نماينده شوف انتخاب شد و به جز سال هاى ۱۹۵۷ تا ۱۹۶۰ در تمامى عمر اين كرسى را اشغال كرد. وى جوان ترين وزير تاريخ لبنان و به زودى يكى از بزرگترين چهره هاى استثنايى سياست لبنان شد. در ۱۹۴۹ حزب سوسياليست پيشرو لبنان را پايه گذارى كرده و حامى قابل توجه و بزرگ مقاومت فلسطينى ها بود. او شخصيتى پيچيده، بسيار تحصيلكرده و بافرهنگ و مطلع داشت و به مباحثى از جمله يوگا و مديتيشن علاقه مند بود. كمال جنبلاط در عين حال فرمانده پيشروها، پيش برنده اهداف اعراب، فلسطينيان و فئودال بزرگ و ارباب دروزى هاى شوف بود.حافظ اسد رئيس جمهور سوريه در ۱۹۷۵ جبهه مسيحيان را در انتخابات انتخاب كرد و مورد حمايت قرار داد. اين باعث خشم كمال جنبلاط شد و شكست حاصله باعث انزواى او شد. او در ماه مارس سال ۱۹۷۷ به قتل رسيد و اين حادثه در نزديكى مرز سوريه اتفاق افتاد. مرگ كمال جنبلاط باعث اندوه بسيار مردم شوف شد. بيش از صدهزار نفر در تشييع جنازه او شركت كردند. تنها پسر او وليد امروزه رئيس طائفه بوده و داراى سه فرزند است كه دو تاى آنها پسر هستند. طبق سنت خانوادگى پسر بزرگتر كه تيمور نام دارد روزى جايگزين او خواهد شد. وليد جنبلاط مى گويد: «اميدوارم او همان گونه كه من تلاش كردم به حفظ و حمايت سرزمين دروز بپردازد.»
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:26  توسط رضا  | 

110379.jpg
خانواده لحود اهل بابدات روستايى سبز در «متن» هستند. آنها خانواده اى سرشناس از مارونى ها هستند كه سه نسل است در صحنه سياست لبنان حضورى چشمگير دارند اما هرگز گروه مبارز يا حزب سياسى تشكيل نداده اند. اين خانواده بسيار ملى گرا، به اصول سنتى اعراب پايبند بوده است. اميل لحود فعاليتش را بر آن اصول پايه نهاده است. اميل لحود پدر رئيس جمهور كنونى اولين فعاليت هايش را در قلب ارتش آغاز كرد. سال ۱۹۴۱ او و افسران ديگر، جنبش افسران هوادار استقلال لبنان را پايه گذارى كردند. در سال ۱۹۵۸ در درگيرى هاى خيابانى او از صدور فرمان حمله به ديگر گروه هاى هم وطن خوددارى كرد و براى چنين اقدام بزرگى هرگز ترفيعى دريافت نكرد. دوسال بعد او ارتش را ترك كرد و بارها پس از آن به وزارت و نمايندگى انتخاب شد. پس از اميل، فرزندش اميل لحود رئيس جمهور فعلى و از اعضاى دولت هاى مختلف در اولين سال هاى استقلال جايگزين او شد. بعد از مرگ وى در ۵۲ سالگى در ميان شاخه هاى مختلف خانواده رقابت هايى به وجود آمد. بار ها اتفاق افتاد كه لحود ها در جبهه هاى مختلف قرار گرفتند و هنوز هم نسيب لحود ازمخالفان سوريه محسوب می شود. در حالى كه رئيس جمهور اميل لحود با دمشق روابط خوبى دارد. به رغم بعضى اختلاف نظر هاى ظاهرى كليه اعضاى خانواده لحود بر اين عقيده اند كه لبنان بايد در جهان اعراب باقى بماند.
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:25  توسط رضا  | 


 
ترجمه: مرجان وفادار
110376.jpg
در لبنان انتقال قدرت از پدر به پسر يك سنت است و با وجود اينكه جنگ باعث شده خانواده هاى بزرگ سنتى، بخشى از قدرت خود را از دست دهند، آنها هنوز هم نقش بسزايى در سرنوشت سياسى كشور دارند.طبق سنت، قدرت سياسى در لبنان از نسلى به نسل ديگر منتقل مى شود، آن هم با نسبت هاى خانوادگى. بنابراين اين وضعيت نه تنها درباره «وليد جنبلاط» صادق نيست، بلكه در خانواده هاى فئودال شيعه جنوب كشور، ارباب هاى مسيحى يا دروزى هاى كوهستان و خانواده هاى سرشناس سنتى نيز برقرار است. تا جايى كه ۲۶ خانواده از سال ۱۹۲۰ يعنى زمان ايجاد دولت لبنان تا سال ۱۹۷۵ يك سوم كرسى هاى نمايندگان را به خود اختصاص داده اند. امروزه هنوز كرسى هاى نمايندگان و رياست احزاب از پدر به پسر منتقل مى شود. ۱۵ سال جنگ داخلى لبنان از سال ۱۹۷۵ تا ۱۹۹۰ كه با امضاى توافقنامه «طائف» به پايان رسيد تا حدى مانع اين سنت شده است.وضعيت در خانواده هاى مختلف متفاوت است. در ميان دروزى ها وليد جنبلاط رهبر مسلم است. گروه ديگرى نيز توانسته موقعيت خود را حفظ كند، اين گروه فرنجيه ها، متشكل از مارونى هاى شمال لبنان هستند كه به طور سنتى به سوريه تمايل دارند. ديگر خانواده هاى سياسى مارونى تا حدودى نفوذ خود را از دست داده اند. مسيحيان پايان جنگ را يك شكست قلمداد كردند و اين مغاير با جريانى است كه بين شيعيان رخ داد. افراد عامى شيعه كه با بروز جنگ به لحاظ اجتماعى ارتقا يافته بودند به نفع خانواده هاى بزرگ عقب نشينى كردند. البته اين افراد نمى توانند از سنت جايگزينى قانونى پيروى كنند. خانواده هاى بزرگ با اينكه از قدرتشان كاسته شده، همچنان گرد همايى و اجتماعات خود را با طرفدارى گروه خاصى يا در سطح محلى تشكيل مى دهند و تقريباً همه چندين كرسى انتخابات قانونى آينده را به خود اختصاص مى دهند. از نفوذ خانواده هاى سياسى سنتى هم بعد از جنگ كاسته شد، به اين دليل كه هيچ گاه سنى ها گروه مبارز قابل توجهى نداشتند. البته بدون در نظر گرفتن فعاليت هاى حاشيه اى ناصرى ها كه متصل به گروه الرابطون محسوب مى شدند و بعد به دليل اينكه رهبران سرشناس اهل طرابلس، سيدا يا بيروت در مقابل حريرى وزنه سنگينى محسوب نمى شدند. اما خانواده هاى كرامى، سلام يا صلح همچنان كرسى هاى نمايندگان يا وزارت را به خود اختصاص مى دهند.در ميان شيعيان، خانواده هاى بزرگ فئودال جنوب مثل زين، اوسيرانى، حمادى، خليل و اسد كه از ابتداى جنگ تضعيف شدند تنها جامعه شيعه است كه سنت قدرت خانوادگى را از بين برده و بيان سياسى مدرنى را بنا نهاده كه باعث اختلاف بين احزاب به نام هاى جنبش امل به رهبرى نبيه برى و حزب الله شده است. در دهه هاى شصت و هفتاد تعداد زيادى از شيعيانى كه از نظام فئودالى نااميد شده بودند به احزاب تندرو چپگرا مثل حزب كمونيست يا سازمان امل كمونيستى لبنان رو آوردند كه البته به دليل هم هدف شدن اين تشكيلات با فلسطينى ها به سرعت از آن روگردان شدند زيرا شيعيان هيچ گاه ديد خوبى نسبت به تبديل لبنان به سرزمين حزب فتح نداشته اند. در ۱۹۷۵ امام موسى صدر با حمايت سوريه كه در آن زمان با فلسطينى ها مخالف بود جنبش محرومان، اولين حزب شيعه را كه گروه مبارز آن امل است ايجاد كرد. حزب الله در ابتداى دهه هشتاد به وجود آمد. اين دو تشكيلات هم اكنون بر صحنه سياسى اجتماع حاكم است. نبيه برى رياست پارلمان لبنان را برعهده دارد. اين پست طبق سنت متعلق به شيعيان است. او كه رياست جنبش را نيز برعهده دارد كاملاً در منصب خود جا خوش كرده به طورى كه مى خواهد پسرش را در راس حزب جايگزين كند.
• خانواده جميل: نوادگان شيخ پى ير
بزرگ خاندان جميل، پى  ير بود و بعد از او پسرانش بشير و امين. امروز پسر امين كه پى ير نام دارد دنباله رو جد خود است، و بعد از او پسر بشير، نديم، به قدرت مى رسد. پى ير جميل كه فرزند خانواده اى سرشناس اهل بيكنيا بود، پس از پايان تحصيلاتش در سال ۱۹۲۰ داروخانه اش در خيابان «كنون» را اداره مى كرد. بعد از سفرش به برلين براى بازى هاى المپيك تحت تاثير فعاليت هاى حزب نازى، حزب كتائب يا فالانژيست ها را با جوانان مسيحى لبنان تشكيل داد. افراد بسيار مهمى در اين حزب عضو بودند مثل شارل هلو رئيس جمهور آينده و جورج ناكاش صاحب روزنامه اوريان لوژور. پى ير تا ۱۹۸۴ رئيس حزب بود تا درگذشت.وى در دوران جنگ لبنان با فعاليت هايش عليه حزب آزادى بخش فلسطين قدرت بسيارى يافت. او قدرت را به ارث نبرد بلكه از خود لياقت نشان داد در حالى كه پسرش بشير قدرت را به ارث برد. او كه از يازده سالگى در گروه هاى فالانژيست  پدرش مبارزه مى كرد فرماندهى جنگ داخلى را برعهده گرفت. كتائب حزبى قدرتمند با شش هزار مرد مسلح، بيست هزار نيروى قابل انتقال، امكانات كامل، سرويس اطلاعاتى، قضات، اقتصاد دانان، متخصصان علوم انفورماتيك، مهندسان و مدرسان شد. بشير در سال ۸۲ كشته شد و بعد از او امين برادر بزرگ ترش به قدرت رسيد و روابطش را با وليد جنبلاط و نبيه برى قطع كرد. او تا سال ۱۹۸۸ رئيس جمهور بود و بعد در فرانسه اقامت گزيد. پس از او پسرش پى ير تلاش مى كند قدرت پدر بزرگش پى ير را اعاده كند.
• خانواده فرنجيه: مارونى هاى شمال لبنان
مسيحيان شمال لبنان بيش از هزار سال است كه در كوه هاى شمال طرابلس در بخش سنى نشين ساكن هستند. اختلافات شديد از مدت ها پيش باعث جدايى پنج خانواده بزرگ منطقه شده. اين خانواده ها فرنجيه، كورام، مَوَد و مكرى نام دارند. در ميان اين خاندان ها خانواده فرنجيه در صحنه سياست بسيار قدرت نمايى كرده است. از خانواده فرنجيه، سليمان و قبل از او حميد برادرش در ۱۹۷۰ به رياست جمهورى رسيدند. سليمان در رقابت هاى رئيس جمهورى رقيب كمال جنبلاط بود.
• خانواده فرعون: خانواده ملكيت (كاتوليك)
ابتدا هنرى فرعون خانواده فرعون را در صحنه سياست مطرح كرد تا جايى كه از اين خانواده وزرا و بانكداران بسيارى سر برآوردند. او اولين رئيس جمهور بعد از استقلال لبنان بود. بعد از ۱۹۵۷ در كشمكش هاى ميان كاتوليك هاى سورى (مارونى ها) و سنى ها و جنگ لبنان در سال ۱۹۵۸ هنرى فرعون گروه مبارزى تشكيل داد. اما با رياست فواد شناب از صحنه سياست كناره گيرى كرد. امروزه شاخه ديگرى از خانواده پير فرعون راه را ادامه مى دهد. ميكائيل پسر پى ير نماينده مجلس در بيروت وارث سياسى خانواده محسوب مى شود. برخلاف رقيب سنى اش او از پايه و ريشه مردمى برخوردار نيست. از نظر او كناره گيرى سورى ها بايد براساس توافقنامه طائف انجام شود و نبايد شيعيان تحت فشار قرار گيرند.
• خانواده كرامى: اهالى شمال لبنان(سنى)
عبدالحميد كرامى يكى از بلندمرتبه ترين شخصيت هاى طرابلس و مانند پدرش مفتى شمال لبنان بود. وى همچنين بانى و محرك فعاليت هاى نخستين جنبش ملى گراى عرب در مخالفت با حكومت و تسلط فرانسوى ها و متمايل به اتحاد با سوريه و مسيحيان لبنان بود البته تا زمانى كه از برخوردارى از حمايت بيگانگان منصرف شد. او كه از پدران استقلال لبنان محسوب مى شود براى مدت كوتاهى در ۱۹۴۵ به وزارت رسيد. پس از مرگ او در سال ۱۹۵۱ به دليل ابتلا به سرطان، پسرش رشيد كه در آن زمان سى سال داشت به منصب او جايگزين شد. به اين صورت يكى از بزرگترين چهره هاى فئوداليسم سياسى لبنان شد. رشيد كرامى تا زمان به قتل رسيدنش در ژوئن سال ۱۹۸۷ عملاً در تمام دولت ها حضور داشته و ده ها بار نخست وزير شد. در ابتداى جنگ، او با فلسطينى ها عليه سوريه اى ها همسو و هم راى بود. بعدها و از سال ۱۹۷۸ يكى از وفادارترين متحدان سوريه شد و در همان سال سوريه را عليه ياسر عرفات حمايت كرد. بسيارى از رئيسان جمهور مثل شارل هلو، سليمان فرنجيه و امين جميل از او براى مقابله با مشكلاتى مثل فشارهاى فلسطينيان يا سوريه اى ها و در مواقع سخت ديگر كمك خواستند. او در ۱۹۵۸ رياست هيات (كابينه) رستگارى عمومى، كابينه حفاظت ملى در ۱۹۷۵ و دولت اتحاد ملى در ۱۹۸۴ را برعهده داشت. اين شخصيت سرشناس در حالى كه در جايگاه پارلمان صحبت مى كرد، مثل زمانى كه در طرابلس بود با زبان عربى كلاسيك حساسيت خود نسبت به ملى گرايى را كه عميقاً در جهان عرب ريشه دارد به خوبى بيان مى كرد. او به همزيستى چند طايفه در لبنان بسيار علاقه مند بود. در طرابلس كه در شمال لبنان قرار دارد، با زيركى به حفظ قدرت خود آن هم بدون رقيب مى پرداخت. بعد از به قتل رسيدن رشيد كرامى توسط مبارزى مسيحى از «نيروهاى لبنانى» برادرش عمر كه با دمشق روابط خوبى داشت به رياست طايفه رسيد. او هم در دسامبر ۱۹۹۰ به نخست وزيرى رسيد و تا ۱۹۹۲ بر اين منصب بود ولى زير فشار مخالفت هاى مردمى مجبور به استعفا شد. پس از آن به درخواست رئيس جمهور اميل لحود و مقامات سوريه وقتى رفيق حريرى تصميم به ترك منصبش گرفت دوباره در اكتبر سال ۲۰۰۴ به نخست وزيرى رسيد.وى دوباره در ۲۸ فوريه تحت فشار دوجانبه مخالفت هاى مردمى و نمايندگان جناح مخالف استعفا كرد. عمر كرامى هرگز سعى نكرد دوستى اش با دمشق را پنهان كند. حتى اين گونه بيان مى كند كه فراتر از «برادرى» بين دو كشور و «بستگى هاى خانوادگى، اجتماعى و اقتصادى» سوريه به چشم او معرف جاه طلبى سياسى و ملى گرايى است. او مى گويد تاثير سوريه بر لبنان قابل محدود شدن به حضور نظامى نيست. همچنين تائيد مى كند سوريه در لبنان داراى پايگاهى مردمى است.
منبع: لوپوئن
+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 21:24  توسط رضا  | 

به قلم حجةالاسلام رسول جعفریان:

مرحوم حجت‌الاسلام شيخ احمد (ضيافتي) كافي (خراساني، فرزند محمد و متولد اول خرداد 1315 ش) از چهره‌هاي تأثيرگذار در جامعه ديني ايران طي سال‌هاي 40 تا 30 تيرماه 1357 که درگذشت، بود. وي در تمام اين سال‌ها با منبرهاي گرم خود تلاش مي‌کرد تا اخلاقيات اسلامي را با زبان عامه و در حد معلومات مذهبي خود که از وي يک منبري متنفذ ساخته بود، ميان مردم رواج دهد. طبعا به دليل شرايط فسادآميز آن روزگار، مجبور به اعتراض به وضع موجود بود و اين چيزي بود که سبب مي‌شد تا سخنراني‌هاي وي صبغه سياسي پيدا کند و با مقامات دولتي و امنيتي رژيم پهلوي درگير شود.

به علاوه مرحوم کافي از طلاب مشهدي و از مريدان آيت‌الله ميلاني بود. به همين دليل او از بدو جواني و در جريانات سال‌هاي 41 ـ 43 با اخلاق انقلابي بزرگ شده بود و نمي توانست از آن وضعيت فاصله بگيرد.
به ياد داريم که در سال‌هاي نخست انقلاب گهگاه به وي طعنه‌هايي زده مي‌شد و از اين که او مردم را سرگرم کرده و با جديت به مسائل انقلابي نمي پردازد مخالفت‌هايي مي‌شد.

اما امروز که اسناد وي منتشر شده است بدون ترديد مي‌توان او را يک شخصيت تأثير گذار در ميان توده‌هاي مردم دانست که به عشق مذهب و صداي زيباي او و به عشق امام زمان (ع) در مهديه او و پاي منبرهاي او در شهرهاي مختلف حضور مي‌يافتند و تحت تأثير کنايه‌ها و اشاره‌هاي وي در مخالفت با وضعيت حاکم بر ايران قرار مي‌گرفتند.

نکته‌اي بايد تذکر داد اين که از سال 1350 به اين طرف او هم تا اندازه‌اي تحت تأثير مسائلي که درباره حسينيه ارشاد و گرايش‌هاي خاص مذهبي اين دوره پديد آمد، به جدال با برخي از جريان‌هاي روشنفکري مذهبي و در عين حال سياسي زمان روي آورد. اين در حالي بود که او تا پيش از آن و حتي پس از آن، جزو چهره‌هاي حساسي بود که ساواک سخت مراقب او بوده و از گزارش‌هايي که درباره وي داده شده اين حساسيت به خوبي آشکار و روشن است.

در گزارشي که درباره آقاي لنکراني نوشتم اشاره کردم که در حوالي سال 49 و 50 انقلابيون روحاني دو دسته شدند. دسته‌اي بر سر موضع انقلابيگري ماندند و دسته‌اي از ترس از دست دادن عقايد شيعي و ولايتي که آنها را منتسب به برخي از افراد انقلابي مي‌ديدند، راه خود را به سمت ديگري چرخاندند. به نظرم در رأس اين چهره‌ها آيت‌الله ميلاني و افراد وابسته به او قرار داشتند که يکي هم، همين مرحوم کافي بود.

با اين همه، او درگير رفت و آمد شديد مردم بود و در مقامي که قرا ر داشت، يعني در حضور چند هزار نفر که به طور معمول پاي منبر او بودند الزاما مي‌بايست رويه خود را در انتقاد از وضعيت موجود ادامه مي‌داد. به طور قطع اين کار ساده‌اي نبود. خشونت شديد ساواک و شهرباني و مزاحمت‌هاي مکرري که براي او پديد آمد و از جمله تبعيد يکساله اش به ايلام در سال 54 نشانگر آن است که او روي مواضع خود ايستادگي کرده است.

در اينجا بر اساس اسناد چاپ شده در کتاب «واعظ شهير حجت‌الاسلام حاج شيخ احمد کافي» تلاش مي‌کنيم تا مروري بر زندگي سياسي مرحوم کافي و چگونگي تأثيرگذاري وي را در ايران پيش از انقلاب اما در آستانه انقلاب نشان دهيم.
به طور کلي بايد گفت: مرحوم کافي که طي سال‌هاي 33 ـ 38 در نجف درس خوانده بود در اين سال براي تبليغ به مشهد بازگشته، به سرعت به سراغ منبر رفت و با صداي گرمي که داشت، تا پايان زندگي خود، هميشه جمعيت انبوهي را پاي منبر خود ميخکوب مي‌کرد. علاوه بر آن خدمات ديني ـ عمراني وي در مسجد سازي و مهديه سازي چندان گسترده بود که توان گفت از اين طريق هم تأثيري قابل ملاحظه داشت. شايد مهديه تهران يک استثناء در مراکز مذهبي آن روزگاربه لحاظ کثرت جمعيتي باشد که در آنجا اجتماع مي‌کردند. متعاقب آن دهها مهديه ديگر در شهرهاي مختلف ساخته شد.

مروري بر اسنادي که ساواک در پرونده مرحوم کافي نگهداري کرده است، وي از چهره‌هاي مبارز دهه چهل به حساب آمده و در اين باره شواهد و مطالب فراواني وجود دارد. هرچه کار او مردمي‌تر مي‌شد ساواک بيشتر مراقبت مي‌کرد اما در عين حال، او هم الزاما براي حفظ جمعيت در پاي منبر خود و تعطيل نشدن آن و يا مهديه مجبور به مراعات بيشتر بود.

نخستين گزارش درباره او از اسفند 41 است که در منزل آيت‌الله قمي در مشهد منبر رفته و حرف‌هاي بودار زده و اين که دولت به برخي از رؤساي هيأت مذهبي پول داده تا به نفع دولت شعار دهند و اين که او در اين باره با يکي از آنها برخورد کرده است.
گزارش ديگر از دوم فروردين است که کافي روي منبر گفته است: تو چرا ـ يعني‌اي پادشاه ـ اختيار خودت را به دست اجنبي داده‌اي (ص 4). روز بعد هم روي منبر در منزل آيت‌الله ميلاني گفته است: روحانيت با قرآن جلو مي‌رود و با دولت اجانب پرست مي‌جنگد و ايستادگي مي‌کند (ص 5). گزارش ديگر حکايت از آن دارد که در همان سخنراني وي شاه را به منصور و ابرهه تشبيه کرده و از قيام زيد بن علي ستايش نموده است (ص 6).

ويژگي عمده مرحوم کافي از همان آغاز، سخن گفتن به زبان عاميانه براي توده‌هاي مردم بود. در واقع مخاطبان او از افراد عامي بودند و به همين مناسبت خواسته يا ناخواسته موضوعات انتخابي و استدلالهاي او هم در حد همان مخاطبان بود. بحث‌ها عبارت از ريش تراشي، مشروب خواري، قمار بازي و از اين قبيل احکام شرعي بود که او مرتب روي آنها تأکيد مي‌کرد. «قطار تهران ـ مشهد که زوار امام رضا را مي‌آورد در رستورانش آبجو، شراب، عرق و ويسکي است» (ص 17). «از کار به جاي اين که برود با خانواده اش خوش باشد مي‌رود پيش موسيو، آبجو مي‌خورد. به جاي آبجو اگر خود جو را بخوريد و مثل خر عرعر کنيد که بهتر است» (ص 302).

به دنبال شدت گرفتن برخي از انتقادهاي اجتماعي او به دولت، ساواک به وي تذکر داد و بنا به گزارشي که مربوط به آبان 42 است اين تذکر اثر کرده و سخنران او عادي گرديد. (ص 14).
با اين حال، اين براي چند روز بوده و با بالا گرفتن بحث سربازي طلبه‌ها و نيز دستگيري‌ها و اعتراض وي و گفتن اين که «شاگردهاي مکتب اسلام را از مردم گرفته و زندان انداخته» او را دستگير و بازجويي کردند (ص 20 ـ 24). گويا خيلي سريع آزاد شده است.

اين زمان سخنراني‌هاي روحانيون اغلب با کنايه واشاره به رژيم همراه بود، اما مرحوم کافي به دليل نفوذ کلام و نيز سخنراني‌هايش در منازل آيات ميلاني و قمي در شمار افرادي بود که ساواک روي آنان تأمل داشت. به همين دليل در چهارم اسفند 43 بار ديگر دستگير شد. درباره اتهامات وي گفته شده بود که در منبر گفته است «حکومت ظالم با جگرگوشه‌هاي زهرا چه مي‌کند». همچنين «آيت‌الله خميني را نايب امام زمان معرفي و او را در زندان و مظلوم معرفي و مرتبا دعا و صلوات براي خميني مي‌فرستد». (ص 42 ـ 43). تا اين زمان وي جمعا دو بار دستگير شده و بار دوم به دو ماه حبس تأديبي محکوم گرديد (ص 55). بعدها کافي چند بار روي منبر گفت که به خاطر رطوبت زندان رماتيسم گرفته است (ص 70). يکبار هم گفت: جاي همه شما خالي، زندان قزل قلعه، خدا کند که همه شما را بدانجا ببرند به شرط آن که براي دين باشد نه جرم هروئين و ترياک (ص 189) و باز از نمناکي آنجا سخن به ميان آورد و گفت که شش ماه در زندان بوده است (ص 190).

بعداز تبعيد امام به ترکيه اوضاع تا حدي فروکش کرده و از سخنراني‌هاي مرحوم کافي نيز گزارشي منعکس نشده است. آنچه هست انتقادات وي نسبت به فساد اخلاقي حاکم بر جامعه است که در چند گزارش از آنها ياد شده است «بعضي وقت‌ها که مي‌خواهند صداي مردم در نيايد چهار کلمه قرآن با قرائت پخش مي‌شود و بعد از قرآن خانم دلکش شروع به خواندن مي‌کند». (ص 53). وي براي مدتي در اواخر سال 44 در زندان بود.

پس از اين سخنراني پيشگفته باز ساواک به وي تذکر داد که از گفتن اين قبيل مطالب روي منبر خودداري ورزد. اما نبايد تأثير کرده باشد زيرا در سخنراني خود در دي ماه 45 گفت: «اين‌هارون‌ها و مأمون‌ها چقدر فرزندان فاطمه را اذيت و آزار کرده اند.» (ص 58). وي بر اساس گزارش ساواک، در سال 45 چند تصوير از امام خميني در منزلش بوده و در جلسه‌اي که با برخي از افراد هيأت داشته گفته است که مي‌بايست بر اساس رساله ايشان براي مردم مسأله گفت (ص 66). اين زمان وي مرتب در مسجد امين الدوله تهران منبر مي‌رفته و به عنوان يکي از وعاظ ناراحت و مخالف براي ساواک شناخت شده بوده است (ص 66). وي در سخنراني 3 فروردين 46 خطاب به مردم گفته است: «از دين تان دفاع کنيد از اسلام وقرآن و امام زمان و علماء و مراجع تقليد نگهداري کنيد» (ص 69).

يکبار هم در سخنراني خود در 20 بهمن 45 گفت: در هر عصري منصورها و حجاج‌ها وجود دارند و اولاد پيغمبر را اذيت مي‌کنند. عده‌اي را اعدام و عده‌اي را زنداني مي‌نمايند... خدايا پرچم دار اسلام پيشواي شيعيان جهان حضرت آيت‌الله خميني را در پناه خودت از جميع بلايا حفظ بفرما و او را صحيح و سالم به ايران برگردان و وسايل خلاصي زندانيان بيگناهي که به جرم طرفداراي از قرآن و دين و روحانيت گرفتار شده‌اند فراهم نما (ص 64 ـ 65).

وي در اين سخنراني‌ها مرتب روي فرعون و روش‌هاي برخورد او (ص 71، 305) و همين طور منصور عباسي و زنداني کردن سادات (ص 74 ـ 75) تکيه مي‌کرد. جالب آن که وقتي در روز پنجم مرداد 57 براي مرحوم کافي در مهديه تهران فاتحه برگزار شد، جمعيت حاضر پس از خروج از مهديه شعار مي‌دادند: مرگ بر منصور (ص 481).
طبعا به لحاظ منبري بودن مطالبش چندان پرداخته و داستاني ارائه مي‌شد که خيلي با آنچه در متون بود تطبيق نمي کرد اما به هر روي، بسيار تأثير گذار بود. او با اشاره به بي حجابي و بي عفتي، عرق خوري، قمار بازي، مجالس رقص و انواع آنها، افزود «يکي از علائم ظهور امام زمان اين است که انسان در آن دوره نمي تواند به طور آشکار طرفداري از حق و ديانت بکند الان هم کسي نمي‌تواند به طور واضح و روشن احکام قرآن و دين را بيان کند». (ص 72). در همين سخنراني وي گفت: «امام محمد باقر مي‌فرمايد در دوره آخرالزمان به شهر قم پناه ببريد که عده‌اي شيعيان حقيقي و طرفداران حق و حقيقت فقط در قم مي‌مانند» (ص 79).

اين تندروي‌هاي وي سبب شد تا نصيري در تاريخ 31 ارديبهشت 46 از شهرباني بخواهد تا مانع از منبر رفتن او شوند (ص 76). مسئولان امر با وي مصاحبه مفصلي کرده و با توجه به اين که او پذيرفت تابع دستورات باشد از نصيري خواستند که فعلا از درخواست منع منبر وي خودداري شود (ص 80). اما سخنراني چند روز بعد وي باز درباره زندان رفتن و آبديده شدن در مقابل ستمگران بود (ص 81).

جمع‌بندي ساواک تا اين زمان (14/3/46) از مرحوم کافي اين بود: شيخ احمد کافي از وعاظ ناراحت و ماجراجوست که سعي دارد هميشه از نيروي جوانان کم سن و سال و بي‌تجربه متعصب مذهبي به نفع روحانيون مخالف استفاده کند و آنها را براي مخالفت با دولت آماده سازد و اکثرا در منابر خود به طور مستقيم و غير مستقيم ضمن تجليل از روحانيون افراطي از اعمال دولت بدگويي مي‌کند (ص 83). با ادامه سخنراني‌هاي وي، ساواک دوبار توصيه کرد که به وي تذکر جدي داده شود. (ص 84).

ساواک بعدها نوشت که وي اخلاقا تعهد سپرده است چنانچه با رفتنش به منبر موافقت گردد مستمعين را با اقدامات مترقيانه و اساسي کشور آشنا خواهد ساخت و در راه خدمت به شاهنشاه ... قدم برخواهد داشت لکن عملا مشاهده شده که به هيچ وجه وي پاي بند به قول و تعهدات خود نبوده و همچنان به رويه ناصواب و خلاف مصالح خود ادامه مي‌دهد (ص 112).

از اين زمان به بعد با حساس شدن ماجراي صهيونيست‌ها و فلسطين و مسجد الاقصي موضوع تازه‌اي در سخنراني‌هاي مرحوم کافي مطرح شد «در اين جهاد با برادران اعراب هم آهنگ و هم صدا باشيد» (ص 87). ودر جاي ديگر گفت: به برادران مسلمان اردني دعا بکنيد که يهوديها ريخته‌اند هفت مسجد آنها را خراب کرده و چند نفر از زن و بچه‌هايشان را کشته‌اند (ص 142) . اين قبيل جملات در سخنراني‌هاي کافي در نيمه دوم سال 48 نيز آمده و دليلش هم بالا گرفتن قضاياي مربوط به فلسطين در ايران بوده است (ص 222).

وي در 21 خرداد 46 در قم در منزل امام که اين زمان برادر ايشان آيت‌الله پسنديده بود منبر رفت و از کساني سخن گفت که در راه خدا شکنجه شده، به زندان مي‌روند و وقتي آزاد شدند سرافرازند (ص 89). وي در 18 شهريور همين سال در منزل آيت‌الله قمي که اين زمان تبعيد بود منبر رفته و گفت: استقلال در يک مملکت به وجود نمي آيد جز با زنداني کردن مردم و نفس‌ها را در سينه خفه کردن (ص 96).

جسارت مرحوم کافي در سخنراني‌هاي اين دوره قابل ملاحظه است وي با اشاره به اين که زمان خلفاي عباسي کساني بر مردم حکومت مي‌کردند که اهل مشروب و زنا بودند مي‌افزايد: «در حال حاضر هم وضع به همين منوال است و جنايت و فساد آزاد مي‌باشد». (ص 99). وي همانجا از اين که مردم هم بي رگ هستند و در مقابل اين همه ظلم و ستمي که به آنها مي‌شود دم بر نمي آورند سخن مي‌گويد.

در مهر همان سال باز در جايي اشاره کرد که چند سال قبل در روزنامه اطلاعات خواندم که انتقاد آزاد است. در آن موقع من هم در يکي از منابرم صحبت مي‌کردم. فردايش مرا گرفتند و به همانجايي که همه از اسمش مي‌ترسند بردند. .. در آنجا پرسيدند: آقا چرا حرف حسابي زدي؟ گفتم: خودتان گفتيد مملکت آزاد است... گفتند: همه حرفي را نمي شود زد مگر آن که براي مقام ما خوب باشد (ص 104).

مرحوم کافي به حج رفته و در مراسمي هم که براي دعاي براي شاه بوده شرکت نکرده بود. در بازگشت از وي بازخواست شد و او گفت که در روز مذکور مسموميت غذايي پيدا کرده و نتوانسته است در آن مراسم شرکت کند (ص 119).
تکيه مرحوم کافي روي فساد اجتماعي به طور طبيعي وي را به اين سمت مي‌کشاند تا درباره حکومت که حامي اين قبيل امور و دست کم به طور جدي متهم به رواج آنها بود حمله کند. در واقع، او نمي توانست اين دو مسأله را از همديگر جدا کند. به همين دليل است که سخنراني‌هاي وي در همين چهارچوب باز هم ادامه مي‌يابد. سخنراني‌هاي سال 47 به بعد کافي به طور معمول همين مضمون را دارد (براي نمونه: ص 138، 139، 158 و بسياري از صفحات ديگر). گاهي مثال‌هاي سبکي هم زده مي‌شد (براي نمونه: ص 165 ـ 166).

مأموران ساواک از هيچ اشاره در اين سخنراني‌ها نمي گذشته وآنها را گزارش مي‌کردند. مرحوم کافي در يک سخنراني به چوپان و بره اشاره کرده و گفت واي به آن موقعي که خود چوپان گرگ شود و ادامه داد وضع فعلي ما تقريبا به آن صورت در آمده است (ص 144).

اشاره وي به آخوندهاي درباري هم جالب بود و مثل هميشه او از نمونه‌هاي تاريخي استفاده مي‌کرد. منصور عباسي شاخص بود. «در زمان امام صادق چهار نفر آخوند دستگاهي و چهار نفر آخوند دنيا پرست و چهار نفر آخوند نزول خوار که از منصور دوانيقي پول‌هاي فراواني مي‌گرفتند بر ضد قرآن و اسلام قيام کردند» (ص 146). اين مطلب براي آن روزگار که روحانيون زيادي از اوقاف پول مي‌گرفتند نکته مهمي بود. زندان منصور هم مثال زده مي‌شد. وي با اشاره به داستاني از زمان منصور گفت: مأمورين يک وقت با نردبان وارد منازل مي‌شوند. گاهي هم با جيپ مي‌آيند (ص 194). تعبير آخوند دستگاهي و اوقافي در سخنراني‌هاي ديگر او هم ديده مي‌شد و داستان بلعم باعور هم که جزو سخنراني‌هاي معروف کافي بود درباره همين قشر است (ص 308): آقايان! وقتي آخوند بي دين شد جامعه‌اي را بي دين مي‌کند... آخوند دستگاهي شدن و آخوند اوقافي شدن يعني به عذاب الهي گرفتار شدن. (ص 308).

خواندن دعاي ندبه که در اين اواخر کافي به آن شهرت يافته بود، ضمن گزارش‌هايي که از سال 47 به بعد آمده، مورد توجه قرار گرفته است. در اين وقت، وي دعاي ندبه را در خانه خودش در خيابان اميريه برگزار مي‌کرد (ص 151). وي در آنجا با اشاره به اين که در نزديکي شهر نو است، از اين که اين همه جوان متدين جمع مي‌شوند اظهار شعف مي‌کرد (ص 171).

از همين زمان به بعد، پس از برگزاري دعاي ندبه، نوارهاي زيادي از روي آن تکثير و به نقاط مختلف ايران ارسال مي‌شد. براي نمونه، نوار اين هفته ، براي هفته آينده در مراسم دعاي ندبه در برخي از مساجد يا منازل پخش مي‌گرديد (ص 176 ـ 177). از سال 48 اشاره به برگزاري دعاي ندبه در مهديه اميريه تهران شده است (ص 214). نويسنده اين سطور به خاطر دارد که طي سال‌هاي 50 و اندکي پس از آن ، در مسجد محله، هر هفته نوار دعاي ندبه هفته پيش کافي را براي مردم پخش مي‌کردند و مورد استقبال مردم قرار مي‌گرفت.

هر چه زمان جلوتر مي‌رفت در عين آن که انتقادات اجتماعي نسبت به فحشا و فساد بيشتر مي‌شد، رنگ سياسي آن کمتر مي‌گرديد. با اين حال، همچنان ساواک مراقب بود و در هر فرصت به او تذکر مي‌داد. در مواردي وي همچنان در پايان منبر بر دولت يهود نفرين کرده از خداوند مي‌خواست تا آن را سرنگون کند (ص 185، 188). يکبار هم بعدها در سال 51 در پايان سخنراني خود گفته بود: خدايا به حق امام زمان ترا قسمت مي‌دهيم که هر کس از يهوديان علني و يا خفا حمايت مي‌کند ذليل گردان (ص 342). و در منبر ديگر: پروردگارا! آن کس را که به وسيله پول، سرباز، اسلحه و... به يهوديان اسرائيل کمک مي‌کند دودمانش را ريشه کن کن (ص 347). يکبار هم يوسف کهن که نواري از مرحوم کافي را که شديدا ضد يهودي بود از يک دوره گرد خريده بود براي مقامات مسئول برده و اعتراض کرده است که چرا يک روضه خوان بايست اينچنين بر ضد يهود سخن بگويد (ص 394 ـ 395، 400).

مرحوم کافي در مهر 48 در قم درباره فساد سخنراني کرد و از جمله درباره سينماي قم به مردم هشدار داد. اين بار هم ساواک قم او را خواست و از وي تعهد گرفت که ديگر اين مطالب را بيان نکند (ص 206).
زماني که مرحوم کافي در آبان 48 براي منبر به همدان رفت، پس از يک شب سخنراني، ساواک از ادامه سخنراني او ممانعت به عمل آورد (ص 217).
وي در برخي از سخنراني‌هاي خود از اصلاحات ارضي هم انتقاد کرده و زمين‌هاي گرفته شده را حرام دانسته به طوري که برخي از کشاورزان رسما نام نوشته و اعلام کرده‌اند که زمين‌ها را نمي خواهند (ص 228).

يکي از تکيه کلام‌هاي او درباره زن است، بيشتر از اين زاويه که در اين جامعه زنان و دختران را به فساد کشانده اند. همچنين درباره بکار گيري زنان در امور اجرايي انتقادهايي را مطرح مي‌کند. به علاوه، مسأله حجاب از نکاتي است که وي درباره آن تأکيد زيادي مي‌کند.

مرحوم کافي در تيرماه سال 49 احضار و مورد بازجويي قرار گرفت. اين بازجويي در ارتباط با مسائلي بود که پس از شهادت سيد محمدرضا سعيدي در مشهد و در دستگاه آقاي ميلاني رخ داد (ص 256 ـ 257). از نظر ساواک چهار نفر عامل سروصدا در مشهد پس از شهادت سعيدي بودند: شيخ عباس طبسي، سيد علي خامنه اي، شيخ محمد رضا محامي، و شيخ احمد کافي واعظ (ص 258). کسي هم برا ي ساواک گفته بود: کافي در مدت اقامت خود در مشهد با حرارت شديد خبر فوت سعيدي را در بين مردم انتشار داد و به هر کس مي‌رسيد مي‌گفت سازمان امنيت نسبت به مدرسين قم و تهران فلان کرد سعيدي را به قدري شکنجه داده که شهيد شده. اين مطالب را چنان با آب و تاب تعريف مي‌کرد که باعث برهم نظم حوزه علميه و تحريک عده‌اي گرديد (ص 261). جلسه دوم بازجويي وي هم در ادامه آمده و مبحث همان است (ص 262 ـ 266).

اما گزارش کافي از شهادت سعيدي که آن را در مجلسي بيان کرده، بينش سياسي کافي را به خوبي نشان مي‌دهد (ص 280).
سخنراني‌هاي بعدي مرحوم کافي همچنان اعتراض آميز و انتقادي است: شيعه امام صادق هر چقدر فشار ببيند به کوره حدادي برود و شکنجه ببيند شفاف‌تر مي‌شود. چرا ثبات قدم نداريد... چرا از پيغمبر، قرآن، امام حسين، امام زمان و نايب امام زمان حمايت نمي کنيد (ص 270).

در اوائل بحث اشاره کرديم که از سال 48 ـ 49 به دليل انتشار برخي از نوشته‌ها مانند شهيد جاويد و آثاري از ابوالفضل برقعي و نيز بالا گرفتن نظريات صادره از حسينيه ارشاد، اين اتهام مطرح شد که وهابي‌ها در ايران مشغول فعاليت هستند. اين اتهام سبب شد تا به دليل ارتباط آن مسائل با جريان مبارزه، کساني در مبارزه ترديد بکنند. در سخنراني‌هاي مرحوم کافي در سال 49 چند بار اشاره به اين امر شده است : «وضع مملکت خيلي خراب شده. کسي هم جرأت نمي کند حرف حسابي بزند. چون فورا تحت تعقيب قرار خواهد گرفت. الان وهابيها در ايران دارند عليه دين اسلام فعاليت مي‌کنند. اگر من آزاد بودم مي‌گفتم که آنها از کدام چمشه آب مي‌خورند» (ص 282 : 7/8/1349). البته وي در همين سخنراني به مردم توصيه مي‌کند که مردم بايد به نماينده امام زمان (ع) رجوع کنند و گزارشگر ساواک هم مي‌افزايد که مقصودش امام خميني است. چندي بعد او در سخنراني ديگري اشاره به کتاب ابوالفضل برقعي کرده که در آن به امير مؤمنان (ع) اهانت شده و روشن است که مقصودش از فعاليت‌هاي وهابي همين حرکات بوده است (ص 288. در آنجا به اشتباه ابوالفتح برقعي نوشته شده است.)

نمونه ديگر مخالفت کافي با قرآن چاپ فرح بود که در يک سخنراني در آبان 49 تلويحا آن را محکوم کرده و باز شدن دکان‌هاي مختلف به نام دين و توسل آنان به حربه دين را محکوم کرد. در اينجا هم گزارشگر ساواک يقين کرده است که اين سخنراني درباره تفسير قرآني بوده که بنا به دستور شهبانو تهيه و چاپ شده است (ص 284).
در سال 50 ساواک در گزارشي نوشته است که مرحوم کافي به مشهد آمده است و به شهرباني رفته خود را فردي خدمتگزار معرفي کرده. او را به ساواک هدايت کرده‌اند در آنجا هم تعهد داده حرف خلافي نزد اما «برخلاف تعهد سپرده شده و بدون توجه به تذکراتي که به او داده شده، اغلب به طور کنايه خارج از موضوع سخنراني و انتقاد مي‌کند» (ص 292). انتقاد ساواک به تندي‌هاي شديد او به بي حجاب‌ها و دادن نسبت‌هاي زشت است. اين در حالي است که همسر اغلب کارگزاران دولتي بي حجاب اند. تحليل ساواک اين بود که کافي اين مطالب را مي‌گويد تا مشهور شود و قصدش آن است تا با دستگير کردن او سروصدايي بشود و بازار او داغ‌تر شود. ساواک در گزارش مشابهي همين نکته را درباره شهيد‌هاشمي نژاد هم عنوان کرده است (ص 293 - 294). به درخواست نصيري و به دنبال اين قبيل گزارشها نام مرحوم کافي هم در ليست وعاظ ممنوع المنبر در رمضان سال 1391 ق يعني سال 1350 آمده است (ص 296 ـ 297). در اين فهرست نام آقايان طالقاني، باهنر، مهدوي کني، خزعلي،‌هاشمي رفسنجاني، محلاتي، وتعدادي ديگر ديده مي‌شود.

ساواک در اواخر شهريور سال 50 او را احضار و به دليل طرح مطالبي روي منبر بر ضد دستگاه بازجويي کرده به او هشدار داد. مرحوم کافي هم روي زرنگي گفت که کساني او را تهديد تلفني مي‌کنند که چرا روي منبر مطالبي بر ضد حکومت نمي گويد. در اين باره يک يادداشت کتبي هم تسليم کرد (ص 313 ـ 314). با اين حال، چند روز بعد بود که داستان صفوان جمال را که شترهايش را به‌هارون اجاره داده بود و امام کاظم (ع) با او برخورد کرد به تفصيل روي منبر بيان کرد (ص 317). گزارشگر ساواک بعد از يکي از همين سخنراني‌ها که به نوعي اشاره به زمامداران هم بوده به نقل از برخي از مردم مي‌گويد که آنها مي‌گفتند: واقعا آخوند مبارزي است (ص 335).

ساواک با کنترل و مراقبت شديد از کافي و تلفن‌هاي او اشاره مي‌کند که وي بسيار مزور است و همه کارهاي خود را با آقاي فلسفي مشورت مي‌کند. ساواک در اواخر سال 51 به دنبال اين طرح بوده است تا کافي را از مهديه جدا کرده و شخص ديگري را براي مهديه در نظر بگيرد (ص 354). ارتباط آقاي کافي با فلسفي زياد بود و زماني که او ممنوع المنبر بود، کافي روي منبر از قول آيت‌الله بروجردي نقل کرد که نگوييد فلسفي بگوييد شمشير برنده اسلام (ص 362).

در سال 51 يا حوالي آن، مرحوم کافي چند بار به حسينيه ارشاد هم اعتراض کرده و يکبار هم آن را يزيديه اضلاليه نام برده اما در اسناد ساواک اشاره‌اي در اين باره نيامده است.
همچنين از سفر مرحوم کافي به مکه در سال 52 و 53 جلوگيري شده است (ص 401).
قاعدتا به دليل تذکرات مکرر و نيز سخت‌تر شدن اوضاع سياسي کشور در سال‌هاي 51 ـ 55 اندکي از حدت تندي‌هاي مرحوم کافي کاسته شده باشد. با اين حال انتقادهاي اجتماعي و اخلاقي او ادامه داشته و يکبار در سال 54 ساواک درخواست کرده است که: به وي تذکر داده شود که در بالاي منبر صرفا به مسائل مذهبي پرداخته و از عنوان نمودن مطالب تحريک آميز اجتناب نمايد (ص 393). اما اينها تأثير چنداني نداشت. چندي بعد کافي در منبرش در مهديه گفت: معاويه با زور بر مردم آن زمان حکومت مي‌کرد و مي‌خواست در قلب مردم براي خودش محبت ايجاد کند مگر مي‌شود با زور بر مردم حکومت کرد؟ (ص 401).

ساواک در تاريخ 8/9/54 درباره او نوشت: نامبرده بالا يکي از وعاظ افراطي و اخلالگر است که تحريکات و اقداماتي در زمينه ضديت مردم با يکديگر معمول داشته و فعاليت‌هايي در جهت خلاف مصالح مملکتي و اخلال در نظم عمومي انجام و رويه نامطلوب و نادرست خود را همچنان دنبال مي‌نمايد به نحوي که وجود ياد شده در منطقه تهران موجبات بر هم خوردن نظم و آرامش عمومي را فراهم مي‌سازد (ص 402). نتيجه آن شد که مرحوم کافي را در آذرماه 1354 براي مدت سه سال تبعيد به ايلام محکوم کردند (ص 407).

مرحوم کافي در ابتداي اقامتش در ايلام ضمن نامه مفصلي با اظهار بي اطلاعي از علت تبعيد خود شرحي از خدمات ديني و اجتماعي خود را طي يک نامه مفصل نوشت. وي در اين نامه درباره اقدامات خود در ساختن درمانگاه‌ها و مدارس و نيز تلاش براي حفظ اعتقادات مردم و نيز منبرهايش بر ضد دولت بعثي عراق در اخراج ايرانيان را مورد تأکيد قرار داد. (ص 412 ـ 414). نامه‌اي هم به آيت‌الله خوانساري نوشت تا نزد مقامات وساطت کرده زمينه بازگشت او را فراهم سازند (ص 418).

ساواک با بازگشت وي موافقت نکرده روي سخنراني ضد يهودي وي انگشت گذاشت (ص 420). بعيد نيست که اين اقدام براي راضي کردن کليميان و يا حتي اسرائيل صورت گرفته باشد. کار منبر و نماز مرحوم کافي در ايلام گرفت و پس از گذشت بيست روز، مقامات شهر از وي خواستند تا ديگر منبر نرود (ص 422). وساطت آيت‌الله خوانساري و ديگران تا پاييز سال 55 به جايي نرسيد و او همچنان در تبعيد بسر مي‌برد. وي در دوم آذر 55 پس از قريب يک سال تبعيد به تهران بازگشت (ص 434).

در اسنادي که به چاپ رسيده جز يکي دو مورد از سخنراني‌هاي وي در سال نيمه اول سال 56 گزارشي نيست، جز يک گزارش که او از اجراي احکام اسلامي در سعودي ستايش کرده و تلويحات از عدم اجراي آنها در ايران اظهار ناخشنودي نموده است (ص 438).
نخستين گزارش جديد درباره برگزاري مراسم چهلم حاج آقا مصطفي خميني در مهديه است که به نوشته ساواک: گرداننده اين مراسم شيخ احمد کافي و واعظي که منبر رفته شيخ ابوالقاسم اسلامي قمي بوده است (ص 441). مرحوم کافي از جمله منبريهايي بود که پس از واقعه قم در 19 دي 56 به اعتراض از ايراد سخنراني خودداري کردند (ص 446). نيز پس از سخنراني وي در 28 ارديبهشت 57 در سيرجان تظاهرات ضد حکومتي برگزار شد (ص 450). مرحوم کافي در چهلم شهداي يزد هم که در 19 ارديبهشت سال 57 برگزار شد سخنراني کرده و گفت که من : به وسيله ارتباط قلبي اين عزاداري را به ساحت آيت‌الله خميني مي‌رسانم (ص 452).

بر اساس گزارش ديگر مرحوم کافي در روز 29/4/57 (روز جمعه نيمه شعبان المعظم سال 1398 ق) در حالي که از قوچان عازم زيارت مشهد بود، اتومبيلش با دو اتومبيل ديگر تصادف و در نتيجه خود او و فرزند ده ساله و هفت نفر ديگر کشته شدند (ص 458).
ساواك نوشت: جنازه وي روز 31 همان ماه در مشهد با حضور ده هزار نفر از افراطيون مذهبي به صحن آورده شده و پس از نماز خواندن آيت‌الله سيد عبدالله شيرازي بر آن با هواپيما به تهران منتقل شد. پس از آن بود که جمعيت در شهر پراکنده شده و تظاهرات زيادي به راه افتاد (بنگريد: ص 458 ـ 461). بعد از انتقال به تهران و مراسم در مهديه مجددا جنازه مرحوم کافي به مشهد منتقل و در خواجه ربيع دفن شد.

بازتاب اين ماجرا در قم هم به تظاهرات مخالفان دولت منجر شد (ص 470). در اصفهان هم پس از برگزاري مراسم فاتحه وي تظاهرات شد (ص 473). و نيز در کاشان (ص 478) و به احتمال بسياري از شهرهاي ديگر.
آن زمان شايع گرديد که : شيخ احمد کافي چون چندين بار از وضع کنوني کشور انتقاد کرده بود به دست دشمنان به قتل رسيد (ص 476). در تهران هم روز پنجم مرداد 57 براي مرحوم کافي در مهديه فاتحه گذاشته شد که پس از اتمام مردم با شعار مرگ بر منصور و زنده باد خميني از حسينيه بيرون آمدند (ص 481). روحانيت تهران هم در مسجد ارک فاتحه گرفته بود که آن هم تبديل به تظاهرات ضد حکومتي شد (ص 484). تعداد ديگري گزارش مربوط به مجالس فاتحه براي مرحوم کافي در شهرهاي مختلف در ادامه آمده است که در بيشتر آنها منجر به رخدادهاي ضد حکومتي شده و بي ترديد بايد اين واقعه را از عوامل مؤثر در گسترش بيش از پيش تظاهرات ضد حکومتي در ايران در اين مقطع دانست. کيفيت تصادف نيز در گزارشي در همين مجموعه اسناد درج شده است (ص 507 ـ 509).

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 15:3  توسط رضا  | 

 

قرار است فردا به دعوت موزه‌ی ملی بحرين به بحرين بروم. سفر هميشه پر نکته و سرشار از فرصتی تازه برای يادگرفتن است. البته اين آسيب را هم به همراه دارد که نمی‌توانم روزنوشت را به هنگام بنويسم. به ناگزير تاخيری ممکن است در روند روزنوشت پديد آيد. خوشبختانه چنان که می‌بينيد و می‌خوانيد روزنوشت‌های جميله مرتب و به هنگام است. اين هم از برکت وبلاگ مشترک است. اميدوارم از سفر که برگشتم بتوانم روزنوشت‌های بیشتر و بهتری بنويسم. يک مطلب را هم بايد با شما در ميان بگذارم. قرار شده است از اين پس در روزنامه‌ی شرق‌الاوسط مقاله‌ی هفتگی داشته باشم. می‌توانم ترجمه‌ی فشرده هر مقاله را در مکتوب بياورم. سال‌های سال در روزنامه‌ی گرامی اطلاعات نقد حال و يادداشت می‌نوشتم. فضای تحريريه شرق‌الاوسط را هم بسيار دوستانه و صميمانه يافتم، از سردبير آقای طارق حميد تا معاون سردبير آقای عثمان ميرغنی تا اعضای تحريريه، در هر حال فرصت تازه‌ای است برای گفتگو با جهان عرب در مهمترين روزنامه‌ی عربی که همزمان در 13 جای جهان منتشر می‌شود. البته هنوز هم خودم را عضو خانواده‌ی گرامی روزنامه‌ی اطلاعات می‌دانم.

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم اردیبهشت 1384ساعت 14:58  توسط رضا  | 

 

عكس «ادواردو» در صف اول نماز جمعه تهران در 7 فروردين 1360 به امامت آيت‌الله خامنه‌اي پيدا شد.
به نوشته سايت «ادواردو»، اين عكس بعد از خطبه‌ها و پيش از آغاز نماز گرفته شده است.

ادواردو در اين سفر خود به ايران، با امام خميني(ره) ديدار كرد و حضرت امام پيشاني او را بوسيد. اين عكس پاسخ كساني است كه همه ماحراي مسلمان شدن ادواردو را داستان‌پردازي مي‌ناميدند.


«ادواردو آنيلي» فرزند سوپر ميلياردر ايتاليايي صاحب كارخانجات اتومبيل‌سازي فيات، فرّاري، لانچا، آلفارومئو، ‌كارخانجات هلي‌كوپترسازي، ‌بانك‌ها، ‌بيمه‌ها، مطبوعات و رسانه‌ها و شركت‌هاي بزرگ پيمانكاري و نيز مالك باشگاه فوتبال «يوونتوس» بود و در سال 1379 به دست صهيونيست‌ها به شهادت رسيد و شهادت او را خودكشي جلوه دادند.

پدر ادواردو، مسيحي، مادرش يهودي و خود او شيعه بود. عكس ديگري از ادواردو در صف اول نماز جمعه نيز در سايت مذكور قرار دارد. «مهدي ادواردو آنيلي» با قد بلند و كت زرد در قسمت راست عكس ديده مشاهده مي‌شود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 21:15  توسط رضا  | 

 

امروز - آرش صالحی: هوشنگ امیر احمدی سال‌هاست که در شورای آمریکاییان و ایرانیان برای بازسازی رابطه ایران و آمریکا تلاش می‌کند. امیر احمدی به همین دلیل به شدت مورد انتقاد سازمان مجاهدین خلق ،سلطنت طلبان و برخی دیگر از گروهها و فعالان سیاسی داخلی وخارجی است. وی در اقدامی که باعث شگفتی محافل سیاسی داخل و خارج کشور شد برای نهمین دوره انتخابات ریاست جمهوری از طریق وکیل خود در تهران ثبت نام کرده است.
امیراحمدی دکترای خود را در «برنامه ریزی و توسعه جهانی» از دانشگاه کُرنل گرفته است و هم اکنون در دانشگاه راتجرز، دانشگاه ایالتی نیوجرسی، به تدریس مشغول است . او مدیریت مرکز مطالعات خاورمیانه این دانشگاه را به عهده دارد و در آنجا هم به عنوان مدرس و هم به عنوان مدیر گروه به فعالیت مشغول است.
امیراحمدی بنیانگذار و مدیر اجرایی شورای آمریکائیان و ایرانیان است. این شورا مرکزی برای پژوهش و سیاستگذاری است که تلاش دارد درک متقابل مردم ایران و ایالات متحده امریکا را از یکدیگر بهتر کند. امیراحمدی نویسنده کتاب‌های متعددی است که از آن میان می‌توان به «انقلاب و گذار اقتصادی: تجربه ایرانی» اشاره کرد. وی همچنین ویراستار ده کتاب دیگر ازجمله کتاب‌های «منطقه دریای خزر بر سر چند راهی: عرصه‌های نو برای انرژی و توسعه»، «جزایر کوچک، سیاست‌های بزرگ: تنب و ابوموسی در خلیج فارس»، ایالات متحده و خاورمیانه: «جست وجو برای یافتن افق‌های جدید»، «ایران پس از انقلاب»، «ایران و جهان غرب»، «بازسازی و دیپلماسی منطقه‌ای در خلیج فارس» می‌باشد.
وی نویسنده چندین کتاب به زبان‌های فارسی و انگلیسی و بیش از دویست مقاله برای نشریات پژوهشی مختلف است و در بسیاری کنفرانس‌ها در اروپا، آمریکای شمالی، آسیا، آمریکای لاتین، آفریقا و خاورمیانه شرکت کرده است. نوشته‌های او به بسیاری زبان‌های اروپایی و عربی ترجمه و در اروپا و کشورهای عربی منتشر شده است. وی همچنین به عنوان مشاور بانک جهانی ، بانک UNDP و مؤسسات خصوصی همکاری کرده است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 1:28  توسط رضا  | 

دکتر مجيد هروي، عضو هيأت علمي دانشگاه الزهرا، از سوي پايگاه علمي ISI به عنوان دانشمند نمونه بين‌المللي معرفي شد.
به گزارش مهر، ISI مؤسسه‌اي است که در آمريکا قرار دارد و اطلاعات علمي بيش از 8000 مجله را در زمينه‌هاي علوم پايه، مهندسي وفني، کشاورزي، اقتصادي، جامعه شناسي، ادبيات و هنر جمع آوري مي‌کند.

مؤسسه فوق، هر ساله افرادي را بر اساس تعداد مقالات و تعدد استناد به مقالات ارائه شده، به عنوان دانشمند بين‌المللي معرفي مي‌کند. با توجه به همين موضوع، امسال دكتر هروي با ارائه 230 مقاله به عنوان يکي از پژوهشگران برتر شيمي جهان انتخاب شد.

دکتر هروي در خصوص عوامل موفقيت خود گفت: بنده دلايل موفقيت خود را هم‌نشيني با همکاران خوب، فضاي بسيار مناسب دانشگاه، کار مداوم و اعتقاد و ايمان به کار مي‌دانم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1384ساعت 1:26  توسط رضا  | 

بيانيه مير حسين موسوي در توضيح دلايل عدم حضور در انتخابات
wh120-546.jpg

   بسمه تعالي
انتخابات رياست جمهوري به مثابه بزرگترين صحنه حضور و اعلام راي مردمي ، نزديك شده است و همه مي‌دانند كه بخش مهمي از حساسيت‌ اين رويداد به دليل نقش تعيين كننده و پراهميت مقام رياست جمهوري در نظام اسلامي ماست. بديهي است كه در عرصه اين گزينش بزرگ، كساني بايد داوطلب شوند كه علاوه بر شايستگي‌هاي فردي، متناسب با اين مسؤوليت عظيم از ابزارها و امكانات لازم جهت اداي حق اين منصب برخوردار باشند. حسن ظن و ابراز لطف اقشار مردم اعم از خانواده معزز شهدا و ايثارگران، روحانيت و طلاب، اساتيد، دانشجويان، دانش آموزان، رسانه‌ها، شخصيت‌ها، احزاب و گروه‌هاي مختلف كه موجب دعوت آنها از اينجانب براي شركت در صحنه رقابت انتخاباتي شد از يك سو مرا منفعل كرد. از خداوند متعال مسالت دارم آن مقدار از كاستي‌هاي من كه از ديدگان هنرور و زيبابين آنان دور مانده است ببخشايد و در من جبران كند.
از طرف ديگر همين گمان نيك آنان تا واپسين ساعات مرا به تامل و تعمق چندين‌باره در اين موضوع واداشت. هرچه بيشتر در اين موضوع غور كردم دخالت خود در اين صحنه را درهم تنيده با مشكلات و پيچيدگي‌هايي يافتم كه نافي مصالح جمهوري اسلامي و ناقض نيت‌هاي پاك دعوت كنندگان از اينجانب است.
مضمون دعوت‌هاي اخير نشان مي‌دهد كه در ميان اقشار گوناگون ملت بزرگمان به ويژه اساتيد و دانشجويان، معتقدان به خط اصيل پير جماران به صورت يك سرمايه گرانقدر و قابل اتكا حضور قدرتمندانه خود را حفظ كرده اند. آنهايي كه بين عدالت و آزادي و بين حمايت مصرانه از آرمان‌هاي مردمي انقلاب و توسعه و همچنين بين اسلام و مصالح ملي تناقضي نمي‌يابند. برخود لازم مي‌دانم، در اين فرصت از ابراز لطف‌هايي كه طي اين مدت نسبت به اينجانب شده است ، سپاسگزاري كنم و اطمينان دهم كه اين سرباز كوچك امام و انقلاب هركجا كه باشد از خيرخواهي براي نظام اسلامي و مردم بزرگوار كوتاهي نخواهد كرد، هيچ فرصتي را براي خدمت به آنان فروگذار نمي‌كند و در اين راه تفاوتي ميان تلخ و شيرين و عافيت و مسؤوليت نمي‌بيند.
ميرحسين موسوي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 21:20  توسط رضا  | 

اين حرفها مرا به ياد شعري از شاعر فقيد و دوست فرزانه‌ام مجتبي كاشاني انداخت. او شعري به تاريخ آبان 1382 با عنوان «غبار آزادي» دارد كه مي‌گويد:

با قلم در افتادي تا شكسته‌اي آن را
با زبان در افتادي تا كه بسته‌اي آن را
هرچه را كه مي‌خواهي
يا ببند يا بشكن

با سكوت گويايم
با شعور بيدارم
با نياز ادراكم
با پيام احساسم
با سروش در گوشم
با دلم چه خواهي كرد؟
اي غبار آزادي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 21:10  توسط رضا  | 


شبكه خبري «CNN» آمريكا، در آستانه 25 سالگي خود، اقدام به معرفي 25 شخصيت مهم جهان كرده است.
به گزارش سرويس بين‌الملل «بازتاب»، در اين انتخاب كه با همكاري مجله «تايم» صورت مي‌گيرد، نام امام خميني(ره) رهبر انقلاب اسلامي ايران در سال 1979 در رديف سوم و پس از پاپ ژان پل دوم ديده مي‌شود. همچنين نفر اول اين ليست، قرار است در بيست‌وپنجمين سالگرد آغاز به كار «CNN» اعلام شود.
علت انتخاب امام خميني، ايجاد انقلاب اسلامي توسط وي بود، چراكه امام، در سال 1979 رژيم شاهنشاهي را ـ كه آمريكا حامي آن بود ـ سرنگون كرده و تعدادي از آمريكايي‌ها را نيز براي مدت يك سال به گروگان گرفته بود.
اهميت امام به اندازه‌اي بود كه هنگامي كه در سال 1989 درگذشت، هزاران نفر در مراسم خاكسپاري ‌ايشان شركت كردند و حتي تابوت امام در انبوه جمعيت، تخريب شد و مردم، يك قسمت از كفن او را براي يادگاري نزد خود نگه داشتند.
در اين ليست، جورج بوش پس از امام خميني در رده چهارم قرار دارد و «تينگ شيائو پينگ»، رهبر اصلاحگر چين، نفر پنجم است. همچنين جوان‌ترين رئيس‌جمهور آمريكا؛ يعني بيل‌كلينتون، در رتبه ششم قرار دارد.
در اين ليست، اسامه بن‌لادن به خاطر عمليات 11 سپتامبر در رده هفتم، «ميخائيل گورباچف» در رده هشتم و «نلسون ماندلا» در جايگاه نهم قرار دارند.
فهرست كامل 24 شخصيت مهم جهان از نگاه «CNN» عبارتند از:
؟
2ـ پاپ ژان پل دوم
3ـ امام خميني
4ـ جورج بوش
5ـ تينگ شيائوپينگ
6ـ بيل كلينتون
7ـ اسامه بن‌لادن
8ـ ميخائيل گورباچف
9ـ نلسون ماندلا
10ـ ياسر عرفات
11ـ بيل گيتس
12ـ مارگارت تاچر
13ـ صدام حسين
14ـ سام والتون
15ـ آريل شارون
16ـ استو جابس
17ـ نيوت گينگريچ
18ـ لخ والسا
19ـ مادر ترزا
20ـ آلن گرينسپن
21ـ مايكل جوردن
22ـ پرنسس ديانا
23ـ ويلي گراهام
24ـ اپرا وينفراي
25ـ استيون اسپيلبرگ

گفتني است، با توجه به حضور بيشتر چهره‌هاي مطرح جهان در اين فهرست، احتمالا نفر اول جهان از نظر «CNN» هم از ميان اين 24 تن انتخاب مي‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اردیبهشت 1384ساعت 19:56  توسط رضا  | 

 
چه موفقيتى از اين بالاتر
پنجاه سال
ايرانى ها را خندانده ام!
محمدرضا يزدان پرست
از در روزنامه كه وارد شد، تا آسانسور و بعد هم تحريريه ايران جمعه همه با او خوش و بش مى كردند و مثل هميشه با خنده و شوخى جواب همه را مى داد. انگار همه او را با خنده مى شناسند. تبسم از لبش جدا شدنى نيست هر چند كسالت كمى آزارش مى دهد ولى آخر همه ناراحتى ها مى گويد: «ولش كن مهم نيست، همينه»
لابه لاى صحبت هايش وقتى هنوز در اتاق مصاحبه ننشسته بوديم نمى دانم صحبت درباره چه بود كه به يكى از همكاران گفت: «حرف را همه جا مى شود زد، همه جا نمى شود شنيد» و شايد همين آگاهى است كه نيم قرن حرف زده و حرف شنيده همه اش بجا. در اين گفت وگو هم بجا حرف زد، اميدوارم من هم بجا حرف زده باشم.
211326.jpg
*  آقاى نوذرى! شما براى مردم با «جمعه» ها گره خورده ايد...
-  ۵۰ سال صبح جمعه با مردم بوده ام.
*  همين تا حد خيلى زيادى گوياست. حالا مى خواهيم سراغ ناگفته ها برويم؛ ميخكوب شدن مردم در اين مدت نيم قرن يا حتى مسابقه هفته كه آنهم شب جمعه بود. راجع به جمعه صحبت كنيد.
-  راجع به چه چيز آن صحبت كنيم؟
* مثلاً جمعه به عنوان يك روز تعطيل و برنامه اى كه شما داشتيد براى مردم.
-  يك هفته مردم مى دويدند. عشقشان به اين جمعه و استراحت آن بود. يك زنگ تفريح بود. با ۳۰ تا هنر پيشه اين زنگ تفريح را براى آنها آماده كرده بوديم. باعلى تابش، حميد قنبرى، سخى، مشكين، محتشم، تاجى احمدى و ... اسامى بزرگى كه در سطح مملكت بودند. ۵۰  سال مردم را خندانديم.
* چطور بود كه در اين ۵۰ سال خيلى ها آمدند و رفتند، در واقع نسل عوض شد ولى سنت برنامه درعين تازگى آن از بين نرفت؟
-  آن موقع اگر چند تايى قديمى مى رفتند، چند تايى هنوز بودند؛ جديدترها هم كه مى آمدند با آنها خوب جوش مى خورند...
* پيوستگى و انتقال سينه به سينه بود...
-  بله. اتفاقاً رهبر انقلاب هم آمدند صبح جمعه، گفتند كه خوب كرديد قديمى ها را آورديد. تجربه قديمى ها با نو آورى نسل نو، معجون زيبايى درست مى كند. واقعاً هم اين حقيقتى بود. مردم كوه مى رفتند و با گوشى صبح جمعه را گوش مى كردند. در تاكسى، در خانه و...
*  اين آميختگى نسل ها خصوصاً در هنر غير از زيبايى پديد نمى آورد...؛ كسى كه پيراهن بيشترى پاره كرده قرار بگيرد رو بروى كسى كه ذهن تازه ترى دارد.
-  بله، بله. شما در يك اداره براى كار درست كردن چكار مى كنى؟ قديمى ها آمده اند و دارند كار مى كنند. آنها مى دانند چه كنند. آن وقت ياد شماى جوان هم مى دهند.
*  رگ خواب مردم را مى شناسند...
-  و با مردم جلو آمده اند، نه اينكه در جا بزنند. شما با نو آورى خودت و تجربه من چيز قشنگى درست مى كنى و همه هم دوست دارند.
*  خب، حالا كه بحث حول محور طنز و مذاق مردم و ... است مى خواهيم راجع به همين طنز صحبت كنيد. سابقه طنز در فرهنگ ما، طنز در گفتار و نوشتار و...
-  طنز يا دلقك بازى...
*  نه نه. اتفاقاً هزل و هجو و ... را از طنز جدا كنيم و كاملاً جدى به آن بپردازيم، مثلاً طنز راديويى و طنز ژورناليستى و نوشتارى.
-  اگر براى مردم طنز را شرح بدهيد، آن وقت ديگر هر كسى، هرچيزى را به عنوان طنز نمى پسندد. طنز يعنى دايى جان ناپلئون؛ زندگى طبيعى خود را مى كنند، كسى دلقك بازى در نمى آورد ولى خنده دار است.
*  شاخصه اى كه توليد خنده مى كند، چيست؟
-  آهان، همان ضد و نقيض هاى زندگى. در امثال و حكم فارسى داريم كه مى گويد: سالى كه نكوست، از بهارش پيداست، در جاى ديگر هم مى گويد: جوجه را آخر پاييز مى شمرند. هر دو را يك شخص مى تواند براى كارش مثال بزند. اما جايى كه مى خواهد سر طرف را شيره بمالد، اولى را به كار مى برد و آنجا كه مى خواهد طرف را معطل كند، از دومى استفاده مى كند. يك طناز (كسى كه در كار طنز است) اين دو تا را مى آورد و از اين تناقض يك چيز خنده دار مى سازد. اين خنده دار بودن، دلقك بازى نيست. كارى مى كند كه شما يادت مى افتد و خنده ات مى گيرد. از آن دلخوش مى شوى و تبسم مى كنى نه اينكه غشه بزنى. غشه همان لحظه است و بعد يادت مى رود.
*  همين طنز در گفتار و نوشتار چه تفاوت هايى دارد؟
-  خيلى تفاوت. در زبان فارسى كوچه و بازار، فحش هم خنده مى آورد ولى طنز نيست. طنز مثلاً مى گويد: «برو پسرخوب!» يا «بروشازده». اهانتى ندارد ولى تبسم مى  آورد. حالا كسى كه مى نويسد با مجرى كه خودش اين كاره است، فرقى نمى كند. ايهام و گوشه و كنايه در هر دو هست.
*  مثلاً من امكان دارد كه ستونى را در جايى بخوانم و اصلاً نخندم ولى اگر اجراى آن را ببينم خيلى خنده ام بگيرد.
-  تفاوت هايى البته بايد داشته باشد.
*  راجع به همين تفاوت ها مى خواهيم صحبت كنيد.
-  همه چيز در لحن است.
*  اگر اينگونه باشد، طنز صدا يا به قول معروف راديويى قوى تر از نوشتار است.
-  حتماً همين طور است. شما يك مطلب را هر جورى كه دلت بخواهد مى توانى بخوانى. من آنگونه كه بايد برايت مى خوانم. راديو حسنش اين است. آكسان لازم را روى آن مى گذارم تا خوب خوب متوجه شوى. اين لحن كمك مى كند. يا بعضى از واژه ها را مى سازم در ذهن مردم. اين سابقه ذهنى كمك مى كند تا بعد با توجه به آن، خنده پديد بياورم. ذهنش آماده است. به محض اينكه آن واژه را با آن سابقه ذهنى بشنود، خنده اش مى گيرد.
* جاى اين خنده كجاست؟
-  بعضى وقت ها اصلاً نمى شود آن را معين كرد. چقدر فكر و غصه؟ تفريح و خنده مردم كم است. طرف مى آيد و مى گويد : «نوذرى! دستت درد نكند. ۲۰ سال بود اينجورى نخنديده بودم.» كيف مى كند و مى رود.
يا يك نفر ديگر آمد كه عصا زير بغلش بود و ۷۰ سال داشت و (در حالى كه بغض مى كند، ادامه مى دهد) گفت: «نوذرى! نمى دانم چقدر از عمرم مانده ولى هرچه مانده براى تو.» من تمام غصه هايش را از او گرفته ام.
*  چه توفيقى از اين بهتر كه خلقى را بخندانى...
-  همانكه اول برنامه هر هفته بود؛ زحق توفيق خدمت خواستم دل گفت پنهانى‎/ چه توفيقى از اين بهتر كه خلقى را بخندانى. حالا عده اى نمى پسندند، الكى آوانگاردهستند. هيچ چى نمى فهمند الكى شكسپيرين هستند؛ الكى. اگر شكسپيرزنده بود همه اينها را محاكمه مى كرد ( و كلى مى خندد)
*  در فرهنگ ما هم اين اتفاق افتاده. گذار مدرن را طى نكرده ايم، از سنت پرت شده ايم در پست مدرن...
-  پدر من هم همين را مى گفت. مى گفت ما شماره خارجى ياد نگرفته ساعت خارجى به دستمان بستيم.
*  آقاى نوذرى اين مثال هايى كه از برخورد مردم زديد همان توفيقى است كه يك عمر از خداخواسته ايد، نه؟
- اصلا نمى دانيد. فراوان است. كارم هيچ كجا گير نمى كند. رستوران براى غذا از من پول نمى گيرد.
اين همه دكتر ها را اذيت مى كنم(!) ولى ۱۰شاهى پول دكتر نداده ام. ۲‎/۵ سال در بيمارستانى كه شبى ۳۵ هزار تومان قيمت آن بود بسترى بودم. هيچى ازمن نگرفتند؛ ۴۰ ميليون مى شد. عمل قلب كردم همين طور و ... اينها ثروت من است. البته يك تفاوت اينجا هست. من روابط عمومى هم دارم يعنى هر كارى از دستم بربيايد براى مردم انجام مى دهم. الآن اگر برويد هلال احمر، مى گويد نوذرى براى اين و آن دوا مى گيرد. يكهو جمعه بلند مى شوم و ۲۰ شاخه گل مى گيرم و به بيمارستان هاى خلوت مى روم. از سر پرستار مى پرسم كدام بيمار هست كه كسى به ديدندش نمى آيد؟
(به اينجا كه مى رسد مى گويد: «ننويس، اينها شخصى است و براى تو كه جوانى مى گويم.» ولى ترجيح مى دهم گوش نكنم و بنويسم)
مى روم به همان اتاق و بيمار تعجب مى كند. اينقدر راحت مى شوم. مردم را دوست دارم...
* از آن طرف هم جواب مى بينيد...
- ... جوابش را گرفته ام، خيلى .... خيلى...
* نوشته هاى كارهاى شما چقدر قلم خودتان بوده است؟
- حدود ۴۰درصد نوشته و بقيه كار خودم است.
* يعنى بداهه؟
- بله. كار طنز ما را نمى شود همه اش از رو خواند. مثلاً چندسؤال به من مى دهند كه با شما سؤال و جواب كنم. جواب هاى شما سؤال جديد ايجاد مى كند كه در آن نوشته نيست. ديگر من هستم كه سؤال هاى بعد را بايد توليد كنم و كارى بكنم كه براى شنونده جالب باشد. اينها شگرد دارد كه هيچ كجا درسش را هم به آدم نمى دهند.
* اين جريان در مسابقه هفته زياد اتفاق مى افتاد. چرا ادامه پيدا نكرد؟
- به نوعى خسته شده بوديم. طولانى ترين برنامه بود.
* چندسال اجرا مى شد؟
- ۸ سال. تا حدودى امكان نوآورى هم در آن نبود.
* آقاى نوذرى متولد چه سالى هستيد؟
- ۱۳۱۵ ، ۶۹سال دارم.
* با تئاتر شروع كرديد؟
- نه، با دوبله و راديو و تا الآن غير از اذان و اخبار هر نوع فعاليتى داشته ام.
* چه سالى؟
- ۱۷سالگى . حدود سال ۱۳۳۳. جاى «كرى گرانت» حرف زده بودم. خانم ژاله علو هم جاى سوفيا لورن صحبت كرده بود. خانم علو آن موقع در راديو بود. رئيس وقت راديو اين فيلم را ديده بود و سراغ من را گرفته بود و به خانم علو گفته بود بگو بيايد راديو. من هم ژست گرفتم و گفتم دعوتنامه بفرستند. فرستادند و من رفتم.
* تا كدام مقطع تحصيل كرديد؟
- تا سال دوم دانشگاه؛ ادبيات خوانده ام. بخاطر اينكه كار هم مى كردم ديگر نتوانستم بروم.
* امكان ادامه تحصيل در رشته خودتان نبود؟
- نخير آقا! ما هرچه داريم از خودمان ياد گرفته ايم(!) (اين را به شوخى مى گويد و بعد كلى مى خندد.)
* خب، برگرديم به صبح جمعه و صدا و.... چقدر صداها صورت ساز هستند؟
- هيچى، ببينيد من سالها در راديو بودم و تلويزيون نبودم ولى مردم مرا مى شناختند، فقط با صدا. اول انقلاب رئيس وقت راديو مرا دعوت به كار كرد. گفت: دوست دارى بيايى راديو؟ گفتم: اينجا خانه من است. گفت ۸- ۷ ماه اسمت را نمى گوييم. گفتم: مردم كه مى فهمند. گفت: از كجا؟ تلفن را برداشتم. گفتم: با كدام دگمه شما هم مى توانى گوش كنى؟ وصل كرد. ۱۱۸ را گرفتم. گفتم: بيمارستان پارس لطفاً! متصدى آنجا گفت: گوشى خدمتتان آقاى نوذرى. قطع كردم. از من پرسيد: از كجا تو را شناخت؟ گفتم: بابا با صداى من بزرگ شده اند!
* پس صدا خودش تصور و تشخص جدا دارد.
- صدا اگر به دل بنشيند ، حفظ مى شود. بايد شنونده بپسندد. بايد راحت حرف بزنى. اگر خودت را محكم بگيرى يا ادا در بياورى، نمى شود.
* شما با صدايتان شخصيت مى ساختيد... مثل ملون...
- آن جداست ولى با صداى خودت بايد راحت حرف بزنى. نبايد براى شنونده غريب بشوى. همين جور كه دارم با تو حرف مى زنم مى روم پشت ميكروفون. شنونده فكر مى كند كنارش نشسته ام.
* صدايى كه توليد مى كنيد تا زمانى كه ملون يا دست و دلباز در ذهن شنونده شكل بگيرد چى؟ آنجا كه ديگر همين صدا نيست، تغيير كرده.
- آنجا هم صدا، تيپى مى گيرد كه نظيرش را مردم در اجتماع ديده اند. براى آنها غريبه نيست. هر ادا و اصولى را مردم نمى فهمند چون نديده اند ولى مثلاً ملون در فاميل همه هست. خسيس در اطراف همه هست. مى شناسند و سريع ارتباط برقرار مى كنند. آن صدايى كه ماندگار نمى شود به اين دليل است كه مردم نظيرش را در اطراف خود ندارند.
* برگرديم سراغ دوبله. اولين فيلمى كه دوبله كرديد چه بود؟
- (كمى مكث مى كند و فكر) دختر نمكزار.
* فيلمى كه با آن رفتيد راديو چى؟
- خانه قايقى.
*چندمين دوبله شما مى شد؟
- سومى يا چهارمى. جاى همه هنرپيشه ها هم تا الآن حرف زده ام. يادش بخير. الآن تخصصى با دوبله برخورد نمى شود؛ ۳۰سال پيش آقاى كسمايى مى خواست فيلمى را دوبله كند. يك دختر و پسر ژاپنى بودند در آمريكا. انگليسى با لهجه ژاپنى حرف مى زدند. حالا اين فيلم دارد دوبله مى شود. انگليسى، فارسى مى شود. هنرپيشه ها هم بايد فارسى با لهجه ژاپنى حرف بزنند. ۲ ، ۳هفته مهلت خواستم. رفتم سفارت ژاپن. گفتم: كدام يك از افرادى كه اينجا هستند مدتهاست در ايران هستند و فارسى بلدند؟ خلاصه معرفى كردند. با آنها آشنا شدم و يك ماهى هر شب مى رفتم منزل اينها. بابت اين رل ۷۰۰تومان به من مى دادند. ۵ هزارتومان در عرض اين يك ماه گل و شيرينى خريدم و رفتم منزل اينها. علاقه را مى خواهم بگويم. لهجه را پيدا كردم. آمدم به كسمايى گفتم آماده ام. يك سروصدايى كرد اين دوبله.
* يك جمله با همان لهجه از آن فيلم يادتان مانده؟
- مثلاً مى گفت هركى حربزه مى هوره، پاى لرزش.... حتى براى فيلم هاى تلويزيونى كه يك بار پخش مى شد و مدير دوبلاژ آن بودم، مى نشستم و ليپ سينگ درست مى كردم.
*يعنى چى؟
- جملات را طورى جور مى كردم كه حركات لب مثل اداى لغات و جملات فارسى بود. خيلى مشكل بود ولى الآن اصلاً اينجورى نيست. به همين خاطر است كه آنها هنوز ماندگارند.
*الآن چكار مى كنيد؟
- نمايش و تئاتر هست كه كمدى است و مردم خيلى راضى اند. ديوانه راج كاپور را هم قرار است دوبله كنم. پنجشنبه ها هم ۲ساعت در راديو برنامه دارم به نام پنجشنبه شنيدنى. يك چيزى بين مسابقه هفته و صبح جمعه است.
* راجع به شاخصه هاى تفاوت در كار صحنه و راديو صحبت كنيد.
- مشكل ترين كار در حرفه ما راديو است، چون فقط وفقط صداست. دكور نيست، مكث نيست، منظره نيست و...
* وقتى مثلاً صبح جمعه را ضبط مى كرديد خنده تان نمى گرفت؟
- چرا بين خودمان چيزهايى مى گفتيم و مى خنديديم.
* در تئاتر چطور؟ به هر حال مخاطب دارد مى بيند.
- چرا. مى گويم ولى همه متوجه نمى شوند. خود بچه ها مى فهمند يا همين رديف هاى جلو. آنها هم مى خندند.
* كار جدى هم كرده ايد؟
- بله. مثلاً وقت هايى كه جمعه به عاشورا مى خورد مطلب مى خواندم يك يا حتى ۲ساعت. كلى گريه انداخته ام. وقتى كارى را مى كنم با اعتقاد و ايمان مى كنم. مثلاً دم اذان شروع به دعاخواندن مى كنم، حالا ۵دقيقه قبل تو را خندانده ام ولى به يكباره روحيه ام عوض مى شود.
*از پيشينه طنز چقدر بهره برده ايد؟ از مثلاً عبيد زاكانى تا به امروز.
- راستش هيچى. البته مثلاً موش و گربه عبيد را مى خوانم. ولى به درد امروز نمى خورد. براى زمان خودش گفته. لطيفه اى كه مردم ۱۰سال پيش با آن مى خنديدند، امروز جذابيت ندارد. جوان امروز ما مثلاً جاهل را نمى شناسد. برايش اول بايد شرح بدهى، صدتا مثال بزنى، تصويرش را بكشى...
* مثلاً شما جاهل را كه حذف مى كنيد چه چيزى براى روزگار فعلى جاى آن مى گذاريد؟
- خيلى چيزهاى ديگر. چيز كه در اطراف مردم هستند. آنها را مى شناسند و هر روز با آن تيپ ها و شخصيت ها درگيرند. مثلاً پيرمرد «فبها» از همين نمونه است. از او نظر مى خواهند. مثلاً كسى مى پرسد: مى خواهم يك فندك بخرم، بخرم يا نخرم؟ مى گويد: از دو حال خارج نيست يا فندك خوبى به تو مى فروشند يا خيلى بد.
اگر خوب بود فبها اگر بد بود تا بزنى ابرويت مى سوزد. ابرويت بسوزد دو حالت دارد. يا سطحى است يا گُر مى گيرد. اگر سطحى بود فبها اگر گر بگيرد بايد بروى بيمارستان. رفتى بيمارستان ۲ حالت دارد. يا با انصاف هستند يا نه. اگر انصاف داشتند فبها و گرنه مى خوابانند و خرج روى دستت مى گذارند و همين طور جلو مى رود و بالاخره مى گويد: امكان دارد بميرى. پس به خاطر يك فندك خودت را به كشتن نده. همين تسلسل با مردم ارتباط برقرار مى كند چون در اجتماع اتفاق مى افتد. پياز داغ آن را اضافه مى كنيم با كمى اغراق. آن وقت شنيدنى و جذاب و خنده دار مى شود.
*  آقاى نوذرى! اين آخرى ها كم پيدا بوديد؟
- مريض بودم. در بيمارستان بسترى بودم. ۲‎/۵ سال هم كه زندان بودم. كلاهم را برداشتند؛ ۸۲ ميليون.
*  جريان بيمارى چيست؟
- از هفته آينده دياليز شروع مى شود. هفته اى ۳ روز، روزى ۴ ساعت. (مى خندد اما نه خيلى شيرين) مثل يك اداره مى شود؛ جدول حل مى كنم تا تمام شود (و دوباره مى خندد)
*  برنامه بعدى كه خواهيد داشت چيست؟
- قرار است با مجيد جعفرى زكرياى رازى را كار كنيم.
*  كمدى؟
- نه نه. جدى.
*  بعد از نيم قرن كار طنز؟
- خوب مى شود.
*  تا الآن سابقه كار جدى روى صحنه داشته ايد؟
- نه. مردم از من انتظار خنده دارند.
*  پس حالا...
- خب، كار در تئاتر شهر خواهد بود. اسم كار زكرياى رازى است. طبيعتاً مردم با تصورات ديگرى مى آيند.
*  وقتى اسم منوچهر نوذرى را ببينند چى؟
- آن ديگر به من برمى گردد كه بتوانم از پس آن بربيايم. اميد به خدا. وقتى جلوى دوربين يا روى صحنه ژست نگيرى و خودت باشى و زندگى  كنى همه چيز حل است.
*  وقتى مى خواستيد شروع كنيد حتماً خانواده بر شما تأثير داشته چون شما هم روى پسرتان تأثير داشته ايد.
- باور مى كنيد من مخالف بودم. زندان كه بودم كار را شروع كرد. به او مى گفتم آخرش بايد سراغ يك شغل بروى. كار ما امنيت ندارد. (و دوباره مى خندد) البته بچه با سوادى است. كسى هم كه سواد دارد، ريتم را مى شناسد. حرف زدن، راه رفتن و كلاً همه كار ما ريتم است. كسى موفق است كه قدم هايش را سرجا بردارد. روى سن، وارد كه مى شوى، اگر مردم را گرفتى، گرفتى، اگر نگرفتى تا آخر خودت را هم بكشى نمى شود. اين را از ارحام صدر ياد گرفتم.
*  همكارى هم داشته ايد؟
- نه. نوروزها پيش او مى رفتم. قرص بودن را از او ياد گرفتم. نبايد بترسى. با يك نگاه مى شود خنداند. حالا ارحام بيشتر شعار مى داد ولى به جا.
*  اين يك نقطه ضعف است؟
- نه، حرفه اش اين بود تيكه مى انداخت. درشت صحبت مى كرد و حاضر جواب بود. در يك تئاتر پدر و پسرى را آشتى مى داد. گفت: بوبوسش (بالهجه اصفهانى مى گويد و عجيب مسلط و شيرين صحبت مى كند) طرف شل مى بوسيد. گفت: «اينكه از فحشم بدتر شد كه. ماچ مى باس صدا بدد مثى چه چه بلبل». بعد خودش رفت ته سن. لب هايش را غنچه كرد كه بيايد ياد بدهد. يكى از تهرانى هاى حاضر درسالن صداى موچ را درآورد. آن صدا تمام نشده بود كه گفت: «اين همسايه هاى خنگى ما ياد گرفتن و تو ياد نگرفتى؟»
در حاضر جوابى محشر بود.
* طنز ترين اتفاقى كه ناخودآگاه در كار شما در اين ۵۰ سال افتاده احتمالاً خيلى جالب است. كنار همه ناگفته هايى كه مانده، فكر مى كنم بهتر است با آن اتفاق به پايان برسيم.
- يك چيز خيلى عجيب و غريب. نمايشى در صبح جمعه داشتيم و يك اشتباه عمدى در آن بود. شنونده ها بايد پيدا مى كردند و به ما پاسخ مى دادند. نمايش را شيشه گران مى نوشت. يك روز نمايش را تحويل داد و رفت. ما در تمرين اشتباه را پيدا نكرديم. از خودش پرسيديم گفت: راستش يادم رفته. حالا شما اجرا كنيد ببينيد چه مى شود.
آقا مردم ۱۲ تا ايراد به جا گرفته بودند (خودش خيلى مى خندد) خيلى عجيب بود كه ما خودمان متوجه نشده بوديم.
+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم اردیبهشت 1384ساعت 21:40  توسط رضا  | 


 
از كرباس فروشى تا كتابفروشى
مصطفى ايزدى
082608.jpg
سيد مجتبى آيت، در سال ۱۲۹۴ خورشيدى در خانواده اى عالم پرور پا به عرصه وجود گذاشت. پدرش به كار كشاورزى اشتغال داشت و در ميان مردم به نيك نامى و صداقت شناخته شده بود. عموى وى مرحوم آيت الله حاج سيدعلى نجف آبادى از علماى بزرگ منطقه اصفهان و از شاگردان مبرز آخوند خراسانى و استاد مجتهد شهير اصفهان، خانم امين، مشهور به بانوى ايرانى بود.سيدمجتبى تحصيلات ابتدايى را در يك مدرسه دولتى به نام دبستان دهقان گذراند و به دبيرستان ستاره صبح در اصفهان رفت، اما دبيرستان را به پايان نرسانده بود كه درس  را رها كرد و به شغل خياطى روى آورد.شوق فراگيرى درس او را از كارگاه خياطى بيرون آورد و وادار به ادامه تحصيل در حوزه علميه كرد.در نجف آباد نزد مرحومان حاج شيخ احمد حججى و حاج شيخ ابراهيم رياضى و حاج على منتظرى و حاج سيد حسن مدرس و حاج غلامحسين مويدى دروس مقدماتى را فرا گرفت و رهسپار حوزه علميه اصفهان شد.در حوزه پرآوازه اصفهان به مدت چهار سال در محضر علماى بزرگوارى چون آقاسيد آقاجان نحوى، حاج محمدعلى حبيب آبادى، آقاشيخ  احمد فياض، آيت الله منتظرى و حاج شيخ محمدحسن عالمى تلمذ كرد و به نجف آباد بازگشت.در ديار خويش بر حسب ضرورت خانوادگى مجدداً تحصيل را رها كرد و به كسب و كار روى آورد.در گفت وگويى كه سال ها قبل نگارنده با وى داشت، در مورد اين برهه از زندگى اش مى گويد: «تقريباً سى ساله بودم وقتى به نجف آباد بازگشتم سال ۱۳۲۲ بود. در اين سال به كار خريد و فروش كرباس مشغول شدم، اما هميشه دلم مى خواست در مقابل فرقه هاى ضاله اى كه در نجف آباد فعاليت مى كردند كارى انجام بدهم. دو سه نفر از اعضاى يك فرقه منحرف كه متاسفانه آن وقت ها در شهرمان تعدادشان زياد بود، كنار مسجد بازار كتاب فروشى داشتند. جوان ها و باسواد ها كه مى رفتند از آنها كتاب خوب بخرند، كتاب گمراه كننده به جاى كتاب خوب به جوانان مى فروختند و حتى گاهى اوقات به جاى قرآن يا كتاب دعا به خانم ها كتب ضاله مى فروختند. بالاخره تصميم گرفتم جلوى فعاليت اين افراد منحرف بايستم و براى مردم كتاب مذهبى بياورم و بفروشم. مرحوم حاج شيخ ابراهيم رياضى، ۱۰۰ تومان به من كمك كرد و من هم كتابفروشى اسلامى را براى فروش كتاب هاى دينى و علمى راه انداختم.»
و بدين گونه حاج آقا مجتبى آيت، شغل كتابفروشى را به جاى كرباس فروشى، به منظور پيگيرى يك هدف مقدس دينى و علمى برگزيد و از آن تاريخ تا روز قبل از رحلتش يعنى بيش از ۶۰ سال در كتابفروشى اسلامى به طلاب و محصلين و به فرهنگ اسلامى خدمت كرد.او مى گويد: «انگيزه اصلى من از تغيير شغل كرباس فروشى به كتابفروشى، ترويج كتاب هاى مذهبى در نجف آباد بود.»اما اصلى ترين خدمتى را كه آقاى آيت شروع كرد و يادگار گرانبهايى را از خود به يادگار گذاشت، از همين سال و با همين تغيير شغل شروع شد. اگر چه مغازه حاج آقا مجتبى در ميانه بازار نجف آباد به ظاهر يك كتابفروشى بود، اما در واقع يك كانون پررونق گسترش علم و پايه گذارى يك كتابخانه بزرگ براى دانشجويان و دانش پژوهان آن ديار بود.وى كتابفروشى را نه براى سودآورى و ارتزاق، بلكه براى در اختيار گذاشتن كتاب به اهل علم و علاقه مندان به مطالعه، بر پاى داشت. از طرفى اين كتابفروشى زمينه جمع آورى و نگهدارى ده ها هزار جلد كتاب از سراسر كشور براى تاسيس كتابخانه زهراييه بود كه با هزينه شخصى او خريدارى مى شد.
در رابطه با شروع به كار كتابفروشى اسلامى از آقاى آيت  سئوال كردم كه قبل از شما كس ديگرى اقدام به فروش كتاب هاى مذهبى در شهر كرده بود؟ و ايشان پاسخ داد كه: «نه،  فقط شخصى به نام حاج ملامحمد باقر بود كه چهار تا تقويم و چند تا كتاب كوچك و دفتر مى آورد و به ندرت هم مشترى داشت. اولين كسى كه رساله هاى مرحوم سيد ابوالحسن اصفهانى و مرحوم آيت الله بروجردى را آورد، من بودم. يادم هست كه يك نفر از نجف اشرف سه جلد وسيله النجاه آقا سيدابوالحسن اصفهانى را به قيمت ۱۰ تومان برايم آورد. جلدى ۳۳ ريال. در آن موقع من قرآن، رساله، مفاتيح و غيره و حتى رمان هاى خوب و آموزنده مى آوردم. با اين كار در مقابل كتابفروشى هاى منحرف قيام كردم. از من هزينه كردن بود و از آنها تبليغ ولى بالاخره زور من به آنها رسيد.» حاج آقا مجتبى آيت، به دليل برخوردارى از روحيه خيرخواهانه و عمل در راستاى ترويج علوم اسلامى، در تاسيس مدارس علميه نقش فعالى ايفا مى كرد. از جمله در دورانى كه تحصيل علوم دينى و تشكيل حوزه هاى علميه صرفاً در اختيار مرد ها بود ايشان با تاسيس يك حوزه علميه بانوان، با حمايت آيت  الله منتظرى توانست فضاى مناسبى را براى تحصيل دختران جوان فراهم سازد. كارى كه در آن زمان اگر منحصر به فرد نبود، جزء معدود نمونه هاى تاسيس حوزه  علميه بانوان محسوب مى شد. در توضيح اين اقدام بسيار مفيد آقاى آيت مى گويد:  «بعد از اينكه مدرسه علميه الحجه مشهور به مدرسه رياضى ساخته شد تصميم گرفتم يك مدرسه مذهبى دخترانه در نجف آباد بسازم. زمان خفقان بود و من مى دانستم كه رژيم شاه با ساختن حوزه علميه بانوان مخالف است. جنب مسجد جامع زمينى تهيه شد و شروع به ساختن فاطميه كرديم. بعد با سرمايه شخصى مدرسه زهراييه را ساختم. خوشبختانه در حال حاضر زهراييه تعدادى طلبه دارد. صبح ها دختر خانم ها مى آيند و پيش چند تن از معلم ها و اساتيد آنجا درس مى خوانند. من هم به آنها شهريه مى دهم.»واقعاً در زمانى كه سمت و سوى تحصيل دختران در مدارس دولتى، فاصله گرفتن با ارزش هاى دينى به نظر مى رسيد و به همين دليل خانواده هاى متدين رغبتى به فرستادن فرزندان خود به مراكز دولتى نداشتند در چنين دوره اى داير كردن مدرسه علميه بانوان، اقدام بسيار ضرورى بود كه همت و جسارتى وصف ناپذير مى خواست و آقاى آيت  اين همت و جسارت را داشت. نتيجه چنين اقدام شايسته اى اين بود كه صد ها بانوى روشنفكر، باسواد و انقلابى در جامعه بروز و ظهور نمايند تا زمينه انقلاب اسلامى فراهم آيد و اين دختران و زنان متدين و فهميده، پيشتاز مبارزات زنان انقلابى باشند. در پى اين گونه اقدامات خيرخواهانه بود كه يكى از اولين تظاهرات ضدسلطنتى بانوان در سال ۱۳۵۶ در نجف آباد شكل گرفت.
اما بلندترين نقطه اى كه همت والاى حاج آقا مجتبى آيت از آن تجلى مى كند، تاسيس كتابخانه بزرگ زهراييه در نجف آباد است.
به نظر مى رسد به همان اندازه كه مرحوم  آيت الله نجفى مرعشى، در قم براى جمع آورى كتاب به منظور راه اندازى يك كتابخانه عظيم زحمت مى كشيد مرحوم آيت  نيز در جهت تاسيس كتابخانه مورد نظر خود زحمت مى كشيد. با اين تفاوت كه مرحوم نجفى مرعشى از وجوه در اختيار توانست يكى از مهم ترين كتابخانه هاى جهان اسلام را بنيان گذارد. اما مرحوم حاج آقا مجتبى از هزينه شخصى خود و در وسعت دامنه فعاليت  هايش توانست يكى از كتابخانه هاى بزرگ استان اصفهان و شايد از معدود كتابخانه هاى خصوصى ايران را مهياى استفاده دانش آموزان، دانشجويان و طلاب حوزه هاى علميه نمايد.او مى گويد: «از همان روز هاى اول كه كتابفروشى اسلامى را باز كردم (حدود ۶۰ سال قبل) دلم مى خواست كه يك كتابخانه هم داشته باشيم. ابتدا در همان فاطميه يك حجره را به كتابخانه اختصاص داديم و مقدارى از كتاب ها را آنجا گذاشتيم كه خانم ها استفاده كنند. به همين ترتيب هر كتابى را كه مى خريدم، ذخيره مى كردم، به اميد داشتن يك كتابخانه بزرگ. پس از اينكه مدرسه زهراييه ساخته شد و خانم هاى طلبه در آن مشغول درس شدند كتابخانه زهراييه را راه انداختم.»
كتابخانه زهراييه كه اكنون در نجف آباد به عنوان يكى از مهم ترين مراكز فرهنگى شهر در اختيار جوانان پرتلاش منطقه است، در زمينى به وسعت ۶۳۰ متر مربع و در سه طبقه با زيربناى ۱۲۰۰ متر مربع ساخته شده است.از اين كتابخانه كه در حال حاضر نزديك به پنجاه هزار كتاب به زبان فارسى و غيرفارسى دارد، صبح ها خواهران و عصر ها برادران استفاده مى كنند و سالن مطالعه آن هميشه، چه صبح  ها و چه عصر ها، مملو از دانش آموزان و دانشجو است به گونه اى كه از تمامى ظرفيت آن بهره بردارى مى شود.آقاى آيت تصميم داشت كه يك سالن مجهز ديگر به آن اضافه نمايد تا خواهران و برادران بتوانند تمام وقت و همزمان از آن استفاده كنند، اما فرصت اين كار را نيافت.يادآورى اين نكته ضرورى است كه مغازه كتابفروشى اسلامى نيز قبل از تاسيس كتابخانه زهراييه كاركرد كتابخانه را داشت و هر طلبه اى كه كتاب مى خواست، اما نمى توانست آن را بخرد از كتابفروشى آقاى آيت  امانت مى گرفت و مطالعه مى كرد.وى در اين زمينه مى گويد: «من چون خودم از اول طلبه بودم، با طلاب خيلى مانوس بودم. طلبه هاى زيادى به مغازه من رفت و آمد مى كردند. طلاب با كتاب سروكار داشتند. وضع مالى شان هم خوب نبود. به جاى اينكه كتاب بخرند، از كتابفروشى كتاب مى بردند و مى  خواندند و بعد مى آوردند. اين امر در مورد ساير علاقه مندان كتاب نيز صادق بود.»حاج آقا مجتبى آيت علاوه بر اينكه بدون منت در تلاش دائمى براى گسترش كتاب و كتابخوانى بود، از نظر اخلاق و رفتار با مردم بسيار ممتاز و قابل تحسين بود.لازم مى  دانم در سطور پايانى اين نوشته بعضى از ويژگى هاى آن مرحوم را فهرست وار برشمرم:
۱- مرحوم آيت چه روز ها در مغازه  و چه شب ها در منزل، به طور مرتب مطالعه مى كرد چون علاقه به فراگيرى علم از كودكى در ايشان شدت داشت، اين مطالعات دائمى از او يك انسان فرهيخته و دانشمند ساخته بود.
۲- آيت از آن گونه افرادى نبود كه به دليل اشتغالات علمى و فرهنگى به امور ديگر نپردازد. در ساختن مدارس علميه، شخصاً فعاليت مى كرد و در خاطراتش هست كه در عمليات ساختمانى مدارس به عنوان شاگرد بنا آجر و خشت به دست بنا مى داد. جز اين روز هاى تعطيل در باغى كه داشت، به كار كشاورزى مى پرداخت. صبح زود دوچرخه خود را سوار مى شد، به حومه شهر مى رفت و در پايان روز پس از رسيدگى به كار باغ، به منزل باز مى گشت.
۳- حاج آ قا مجتبى فردى بود بسيار صبور و خودساخته كه در مقابل ناملايمات از خود شكيبايى نشان مى داد. در دو دهه اخير در سوگ همسر با وفايش نشست. در شهادت يكى از دخترانش كه در سال ۱۳۶۶ در مكه معظمه شهيد شد، صبورى نشان داد و در غم حادثه اى كه منجر به فوت يكى از داماد هايش شد رنج خويش در درون پنهان داشت. در برخورد با چنين مصائب سخت، در دل مرثيه مى خواند و ديگران را دلدارى مى داد.
۴- خوش برخوردى، مهرورزى و پندآموزى مرحوم آيت  زبانزد همگان بود. با هر كس مواجه مى شد موعظه اى مى كرد، حديثى مى خواند و در نهايت با لطيفه يا داستان طنزى مخاطب را شادمان مى ساخت. حافظه او در نقل دقيق آن چه شنيده و خوانده بود به خوبى پاسخ مى داد. نشست و برخاست او با علما و بزرگان شهر خاطره هاى فراوانى را به ياد او سپرده بود كه مى توانست در مواقع مناسب از آن استفاده نمايد.
۵- مرحوم آيت  در رسيدگى به وضع محرومين و كمك به رنجديدگان خستگى به خود راه نمى داد. در آگاه كردن مردم به حقوق خويش هميشه پيشگام بود و هر جا كه ضرورت داشت حضور پيدا مى كرد حتى ديده شده كه به يك مولف براى چاپ اثرش مساعدت مالى مى كرد.
۶- از ويژگى هاى برجسته اين پير روشن ضمير اين بود كه خود را محصور يافته هاى خود نمى كرد. در دفاع از حق ذره اى پا پس نمى كشيد. در جريان مبارزات انقلاب اسلامى، همگام با علماى مبارز پيش مى رفت و در جريان هاى سياسى راه حق فداى مصلحت هاى موضعى نكرد. چه پيش از پيروزى انقلاب و چه پس از آن به دليل همراهى با انقلاب و با مرجع دينى مردم، از برخورد هاى سخت مخالفان در امان نماند و صبورانه مقاومت كرد. او روشنفكرى بود كه زمانه را و به ويژه جوانان را درك مى كرد. در سن نود سالگى چنان به افكار و انديشه جوانان توجه مى كرد كه گويا خود يك جوان بيست ساله است.
چنين مرد بزرگ و شريفى، در اوايل زمستان امسال، مردمى را كه دوستشان مى داشت واگذاشت و به ملكوت اعلى پيوست. رحمت  الله عليه.
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 23:22  توسط رضا  | 

معین:
 
22 اردیبهشت
براي گنجي نگرانم!

ديروز خبر احتمال اعتصاب غذاي اكبر گنجي را در سايت امروز ديدم. من واقعاً براي آقاي گنجي احساس خطر مي‌كنم. فارغ از همه حرف و حديث‌ها به عنوان يك متخصص آسم به شدت نگران وضعيت تنفسي و ريوي او هستم. چند ماه قبل كه پيش من آمد و معاينه‌اش كردم، وضعيت وخيم تنفسي و ريوي‌اش نشان مي‌داد كه به آسم پيشرفته مبتلاست. من نمي‌دانم كه در زندان شرايط بهداشتي و درماني تا چه حد مهياست اما همان موقع كه پيش من آمد و پس از آن به يكي از مجرب‌ترين پزشكان گوش و حلق و بيني معرفي‌اش كردم، نظر هر دوي ما اين بود كه شرايط و محيط زندان براي او خطرناك است.
من به خودم اجازه نمي‌دهم كه گرفتاري‌هاي ايام تبليغات رياست جمهوري ما را از حال امثال اكبر گنجي غافل كند. از موضع يك پزشك به آقايان اعلام خطر مي‌كنم و تاكيد مي‌كنم كه براي خروج او از زندان هر كاري كه لازم است بايد انجام داد.
او چه گناه نابخشودني كرده است كه بايد اين همه سال و با اين وضع وخيم جسماني در زندان بماند.
من نمي دانم كه اين آقايان چه ارزيابي از نگهداشتن طولاني مدت فعالان سياسي و مطبوعاتي در زندان دارند. حتي اگر با ارزيابي كارشناسانه و تحليل يافته‌هاي افكار سنجي‌هاي صورت گرفته توسط مؤسسات وابسته به خودشان هم اين موضوع را بررسي كنند اين نوع رفتارها به هيچ عنوان منفعتي براي آنها نداشته است.
كاش آقايان بياموزند كه برخورد انساني و رحماني و با سعه صدر تنها راهي است كه مي‌تواند مدارا را به جاي خشونت بنشاند.
آيا در زندان نگه‌داشتن بيماري مبتلا به آسم حاد و پيشرفته كه احتياج به درمان فوري و مداوم تحت نظر پزشك متخصص دارد در زندان جلوه‌اي از خشونت و تضييع حقوق شهروندي نيست؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 23:13  توسط رضا  | 

 

مطلب همایون فاتح («بازیگری برای تمام فصول») را در «ایران امروز» خواندم. نوشته‌ای‌ست خواندنی، صمیمانه، خاطره‌انگیز، شیرین و جالب. دراین مطلب، چند نکته هست که لازم می‌دانم محضِ اطلاع خوانندگانِ کتاب و این مقاله، درباره‌شان توضیح بدهم. البته مدت‌هاست ــ پس از چاپ کتاب ــ می‌خواستم این توضیحات را جایی بنویسم که نشد. حالا ازاین فرصت استفاده می‌کنم...

ناصر زراعتی

پنجشنبه ٢٢ ادريبهشت ١٣٨٤

مطلب همایون فاتح («بازیگری برای تمام فصول») را در «ایران امروز» خواندم. نوشته‌ای‌ست خواندنی، صمیمانه، خاطره‌انگیز، شیرین و جالب. دراین مطلب، چند نکته هست که لازم می‌دانم محضِ اطلاع خوانندگانِ کتاب و این مقاله، درباره‌شان توضیح بدهم. البته مدت‌هاست ــ پس از چاپ کتاب ــ می‌خواستم این توضیحات را جایی بنویسم که نشد. حالا ازاین فرصت استفاده می‌کنم.

*
یک‌جا نوشته‌اند: «زندگینامه بهروز وثوقی به‌کوشش ناصر زراعتی» و جای دیگر از من باعنوانِ «گردآورنده [این] کتاب» یاد کرده‌اند.
باید بگویم که اگرچه برای این کتاب «کوشش» بسیاری کرده‌ام و نیز در «گردآوری» بعضی از مقاله‌ها و مطالب بخش ضمیمه کتاب نقش داشته‌ام، اما منِ ناصر زراعتی «نویسنده» این کتاب هستم!
جریان چگونگی نوشتن این کتاب را در مطلبِ «من و بهروز و این کتاب» که در واقع «مقدمه» من بود، اما دراین چاپ، به صورتِ «مؤخره» درآمده، شرح داده‌ام. دراین‌جا هم البته می‌نویسم که کار چگونه انجام شد.
هر واژه و اصطلاح معنا و باری دارد که بهتر است هنگام به کار بردن آن‌ها، دقت کنیم. این «به کوشش» که روی جلد کتاب‌های بسیاری در سال‌های اخیر دیده می‌شود، نوعی «مصادره» است. مثلاً کتابی سال‌ها پیش چاپ شده، یا کسی کتابی را در خارج از ایران یک‌بار به چاپ رسانده است. شخص محترمی در داخل ایران این‌ها را بر‌می‌دارد، مقدمه‌ای چند صفحه‌ای سرِهم می‌کند و گاهی برای این‌که به‌اصطلاح زهرِ کا را بگیرد چند تا ناسزا نثارِ نویسنده‌اش می‌کند، شاید بخش‌هایی را هم حذف می‌کند و گاهی حتا با همان حروفچینی اصلی، کتاب را توسطِ ناشری به چاپ می‌رساند (یا بهتر است بگوییم: می‌چاپد!) این می‌شود «به کوشش» و آن شخص هم حتماً می‌شود«کوشنده»ی این کار و البته حق‌التحریرش را هم به تنهایی به جیب مبارک سرازیر می‌کند. البته نمونه‌هایی هم هست که واقعاً کسی در مورد کار یا کارهایی «کوشش» می‌کند، منتها اکثر کارها همان است که گفتم و نمونه‌ها بی‌شمار.
و اما «گردآوری» نیز در بیش‌تر موارد چیزی‌ست از همین دست: کسی می‌آید شعرها یا داستان‌ها یا مقاله‌های این و آن را (مرده یا زنده، ساکن ایران یا خارج از کشور) از این‌جا و آن‌جا، گرد می‌آورد و کتابی ترتیب می‌دهد و البته مقدمه‌ی فاضلانه‌ای هم می‌نویسد و آن را توسط ناشری چاپ می‌کند و حق‌البوقش را نیز می‌گیرد. دراین زمینه هم البته استثناءهایی هست. از کارهای خودم نمونه‌ای می‌آورم:
کتاب «مجموعه مقالات در معرفی و نقد آثار داریوش مهرجویی» که نامِ من به‌عنوان «گردآورنده» روی جلد آن آمده است (نشر نیلوفر تهران، چاپ اول، پاییز ١٣٧٥) کتابی‌ست ٧٠٠ صفحه‌ای درباره مهرجویی و زندگی و فیلم‌هایش البته تا «هامون». مجموعه‌ای از نقدها و نوشته‌ها و مصاحبه‌های هفتاد تن، همراه با زندگینامه مهرجویی و مشخصات و خلاصه داستان فیلم‌ها و بخش کوتاهی از هر فیلمنامه فیلم‌های او. کار گردآوری و ویرایش و تصحیح تمام این مطالب را منِ «گردآورنده» انجام دادم و با تک‌تک نویسندگان زنده تماس گرفتم و مطالبشان را دادم تا ببینند و بخوانند و اگر لازم دانستند تصحیح کنند و با اجازه‌ی خودشان از نوشته‌هاشان دراین کتاب استفاده کردم. و اگرچه حدود ١٠٠ صفحه (یعنی یک هفتم) این کتاب نوشته و کار شخص خود من بود (مقدمه، دو گفت‌وگوی مفصل با مهرجویی و نقدی بر «هامون»)، اما به همان عنوانِ «گردآورنده» بسنده کردم.
دراین‌جا، خیلی خلاصه چگونگی نوشته شدن این کتاب (زندگینامه بهروز وثوقی) را شرح می‌دهم. خوانندگان شرح و توضیح مفصل را در همان مقدمه (یا مؤخره) من در کتاب می‌توانند بخوانند.
برخلاف تصور و نوشته‌ی همایون فاتح در مورد این‌که «به علت فاصله مکانی» من و بهروز، «امکان نشستن و گفت‌وگوی زنده» برای ما فراهم نبوده، باید بگویم که برای انجام کار این کتاب، من در سه سال متوالی، سه سفر (دو اقامت یک‌ماهه و یک‌بار هم ٤٥ روز) از سوئد به سانفرانسیسکو کالیفرنیا رفتم که البته هربار به بهانه‌ی نمایش فیلم یا سخنرانی و داستان‌خوانی و ازاین جور کارها بود تا انجمن‌های ایرانی و دوستان دست‌اندرکار بلیت رفت و برگشت مرا تقبل کنند و در تمام مدت هم مهمان دوست قدیمی‌ام مرتضا نگاهی بودم و در خلوت خانه‌ی او و با استفاده از کامپیوتر او بود که کار می‌کردم. در سفر اول، یکی دو هفته هر روز ساعت‌ها با بهروز نشستم و پرسیدم و او گفت و حرف‌هامان را ضبط کردیم که حدود ٤٠ نوار یک و یک ساعته و نیمه شد. (گمان می‌کنم این نوارها موجود باشد). بعد، تمام حرف‌های بهروز را عیناً روی کاغذ آوردم. (این کاری‌ست که من در مورد تمام گفت‌وگوها و مصاحبه‌هایی که انجام داده‌ام و می‌دهم، حالا چه قرار باشد نوشته و چاپ شوند یا به شکل ویدئو تدوین شوند، ابتدا انجام می‌دهم. اگرچه وقت زیادی می‌گیرد، اما من نتایج خوبی گرفته‌ام). این دستنوشته‌ها حدود ١٠٠٠ صفحه شد. آن‌گاه بود که شروع کردم به نگارش کتاب روی برنامه واژه‌نگارِ فارسی در کامپیوتر. پس از نوشتن به دو سه شکل و شیوه، سرانجام روی همین شکل و شمایل فعلی کتاب، توافق کردیم و من بخش به بخش که کار آماده می‌شد، پرینت می‌گرفتم و به بهروز می‌دادم تا بخواند. و این کار در فاصله‌ی آن سه سال ادامه یافت؛ چه زمانی که در سوئد بودم و چه آن روزها که به سانفرانسیسکو می‌رفتم. شرح جزئیات بیش‌تر موجب کسالت خواننده خواهد شد. فقط این را بگویم که تا کار به انجام برسد، کل کتاب را که در واژه‌نگار بیش از ٦٠٠ صفحه بود، من هفت بار پرینت گرفتم و متن‌ها را پست کردم برای بهروز. دراین بازخوانی‌ها، دوستان دیگری هم گاه شرکت می‌کردند و نظر می‌دادند که من در مقدمه کتاب از آنان تشکر کرده‌ام و البته همیشه مرتضا نگاهی هم بود که کار را دنبال می‌کرد و به نوعی مشوق من بود و همین «همیاری» او دراین زمینه، برای من مفید بود.
اغراق نکرده‌ام اگر بگویم که برای این کتاب، من به اندازه‌ی نوشتن پنج شش رمان زحمت کشیدم. دلیلش را می‌گویم تا خواننده در تعجب باقی نماند.
یک زمان هست که شخصیتی، هنرمندی، کسی تصمیم می‌گیرد خاطرات یا زندگینامه‌ی خود را بنویسد. می‌نشیند و قلم برمی‌دارد و آن‌چه دلش می‌خواهد روی کاغذ می‌آورد و به دست ناشری می‌دهد یا خود از کیسه‌ی مبارک مایه می‌گذارد و کتابش را چاپ می‌کند. نتیجه برمی‌گردد به این‌که این شخص تا چه اندازه «نوشتن» بلد بوده یا به‌اصطلاح «نویسنده» بوده است یا خیر. به‌هرحال، کارِ او خوانده و قضاوت می‌شود.
زمانی هست که شخص فرضی ما می‌نشیند و حرف می‌زند و کسی یا کسانی گفته‌های (و این اواخر تصویر) او را ضبط می‌کنند و این ضبط‌شده‌ها را بیش‌تر به همان شکل خام و گاهی پر از تکرار مکررات، منتشر می‌کنند. مثل کارهایی که مثلاَ بنیاد لاجوردی در مورد تاریخ معاصر انجام داده یا آقای احمدی در مجموعه تاریخ شفاهی چپ ایران. به‌هرحال، چنین کارهایی ارزش تاریخی دارد و هرکدام سندی‌ست ارزشمند.
گاهی قلمزنی می‌آید و برپایه‌ی «تقریرات» آن شخص فرضی ما، «تحریرات»ی صورت می‌دهد که اکثراً نام خود را هم روی کتاب نمی‌گذارد (در فرنگ و به‌خصوص در آمریکا به این نویسنده‌ها می‌گویند «نویسنده‌ی سایه») یا به ذکر عنوان «به کوشش» بسنده می‌کند.
یک وقت کاری انجام می‌شود مانندِ کارِ جالب و خوب دوست عزیز من هوشنگ گلمکانی درباره‌ی عزت‌الله انتظامی بازیگر خوبِ سینما و تئاتر ایران که باعنوان «آقای بازیگر»، به شکل زیبا و پاکیزه‌ای در ایران منتشر شد و گمانم به چاپ دوم و یا شاید سوم هم رسیده است. گلمکانی با انتظامی نشسته‌اند و از اول تا آخر زندگی و کارهای این هنرمند، این پرسیده و او پاسخ داده و بعد همه را پیاده کرده‌اند و متن ویرایش شده و به همان شکل پرسش و پاسخ به چاپ رسیده است.
یک وقت هم هست که مثلاً منِ نوعی می‌روم سراغِ زندگی و کارهای همان شخص فرضی که متأسفانه از دارِ دنیا رفته است. اسناد هست و آثار هست و مدارک و دوستان و خویشان و نزدیکان. با مطالعه و مصاحبه، به سلیقه‌ی خودم و با دست و بال کاملاً باز، «زندگینامه»ای می‌نویسم و چاپ می‌کنم و مثل هر کتاب دیگری مسؤلیتش را هم می‌پذیرم.
البته شکل‌های مختلف دیگری را هم می‌توان برشمرد.
کار من در نوشتن و نگارشِ کتابِ «زندگینامه بهروز وثوقی» کار خاصی‌ست که با تمام این شکل و شیوه‌ها فرق دارد. این کتاب می‌باید هم «زندگینامه بهروز وثوقی» می‌بود (که هست) و هم «نوشته‌ای از من» (که تصور می‌کنم هست). می‌باید کاری می‌شد که هم بهروز وثوقی آن را قبول می‌داشت (که دارد) و هم من پایش می‌ایستادم (که ایستاده‌ام). همان‌طور که در مقدمه (یا مؤخره) کتاب نوشته‌ام، من و بهروز مانندِ هر انسانِ دیگری، نظرها و عقیده‌ها و زندگی‌های مختلفی داشته‌ایم. ما می‌باید به عقیده‌ها و نظرهایِ یکدیگر احترام می‌گذاشتیم (که گمانم گذاشته‌ایم) و نیز می‌باید هر یک استقلال فکری و عقیدتی خود را حفظ می‌کردیم (که بازهم گمانم کرده‌ایم). ما یک عشق مشترک داشتیم و داریم و خواهیم داشت و آن «سینما»ست. همین عشق باعث شد که ما بتوانیم این کار را به سرانجام برسانیم. تک‌تک جمله‌ها و حتا می‌توانم به‌جرأت بگویم که واژه‌های این کتاب توسطِ ما، با وسواس و دقت، بازخوانی و بررسی شده است. من در نوشتن این کتاب از شیوه‌های گوناگونی استفاده کرده‌ام. بخش‌هایی از کار شکل داستان دارد. روی دیالوگ‌ها و لحن آدم‌ها کار شده است (مثلاً به لحن پدر بهروز در حرف‌هایش توجه کنید). از شیوه‌ی گفت و شنود و گاهی که لازم بوده حتا از بحث و جدل هم استفاده کرده‌ام. گاهی برخی صفحه‌های کتاب شکل و حالت یک کار آموزشی به خود می‌گیرد...
من بیش از این نگویم که این‌گونه شرح و توضیح‌ها کار منتقد جماعت باید باشد که نکته‌ها را دریابند و اگر ایرادی در کار هست، آن را نقد کنند، نه نویسنده که کارش را تمام کرده است مدت‌ها و رفته پی کارهای دیگرش.
یک نکته را هم بگویم و این بخش را تمام کنم: هرکس کتاب را خوانده، آن را جالب و جذاب و روان یافته و راحت و سریع پیش رفته و از آن لذت برده است. و این کم چیزی نیست. من یکی که خوشحالم.

همایون فاتح به‌درستی به نکته‌هایی درموردِ بخش ضمیمه و عکس‌ها و جلد کتاب اشاره کرده‌اند که لازم می‌بینم توضیحاتی بدهم. (خوشبختانه یا متأسفانه ایشان متوجه فهرست اعلام کتاب نشده‌اند که فاجعه است واقعأ!)
ایشان نوشته‌اند که: «به برخی از فیلم‌ها خیلی خلاصه» پرداخته شده است. حرفشان کاملاً درست است. اما دلیلش این بوده که آن فیلم‌هایی که «خیلی خلاصه» به آن‌ها اشاره شده، هم از نظرِ بهروز و هم به عقیده‌ی من، واقعاً کارهای بی‌ارزشی بوده‌اند و اگر نام و مشخصاتِ آن‌ها را در کتاب آورده‌ایم به این سبب بوده است که نخواستیم هیچ کاری را از قلم انداخته باشیم. وگرنه وقتی خود بهروز هم درواقع یادش نمی‌آید که فلان فیلم بی‌ارزش چه و چگونه بوده، چه باید نوشته می‌شد؟ همچنین است درمورد کارگردان‌ها. این کتاب «روایت» بهروز است. اگر نخواسته درمورد کارگردانی حرف بزند، یا کم حرف زده، من کاری نمی‌توانستم بکنم. و تازه، به «اصرار من» در برخی موارد به‌جا هم که همایون فاتح ایراد وارد دانسته‌اند.
حرفِ ایشان کاملاً درست است که «مقالاتِ» بخشِ ضمیمه «جامع و کامل به‌نظر نمی‌رسند». ما می‌خواستیم که این مقاله‌ها جامع و کامل باشند. به همین دلیل من با بسیاری از منتقدان فیلم و به‌اصطلاح «سینمایی نویسان» بخصوص داخل و نیز خارج از ایران تماس گرفتم و از ایشان خواستم که درباره‌ی این بازیگرِ خوب ایران بنویسند. فقط همین چند نفر که نوشته‌شان در کتاب هست به خواهش ما پاسخ دادند. دلیلش را درست نمی‌دانم. البته حدس‌هایی می‌زنم که فعلاً بماند. یکی از مهم‌ترین دلایل گمانم این باشد که ما ایرانی جماعت تا کسی از دار دنیا نرود، انگار حال نمی‌کنیم درموردش بنویسیم. عمرِ بهروز وثوقی دراز باد! چنین تجربه‌ای را من هنگام آماده کردن ویژه‌نامه‌ای (به یاری مرتضا تقفیان) برای ٦٠ سالگی دوست عزیز نویسنده‌ام هوشنگ گلشیری به دست آوردم. خیلی‌ها که جواب خواهش ما را ندادند، تا گلشیری از دنیا رفت، قلم‌ها را از پرِ شال‌ها بیرون کشیدند. به‌قولی، اگر کسی بود که یک بار گلشیری را در پیاده‌رو آن‌سوی خیابان درحال عبور دیده بود، از «خاطراتِ مشترک»ش با این نویسنده نامدار مقاله‌ها نوشت!
درموردِ نیامدن نامِ من روی جلد کتاب و نیز تیتر انگلیسی آن نوشته‌اند.
باید بگویم که من هم دراین میان مثلِ ایشان بی‌تقصیر و متأسفانه بی‌اطلاعم! البته برایم هیچ اهمیتی ندارد، زیرا می‌دانم که «اسم» مهم نیست، آن‌چه واقعاً دارای اهمیت است، همان«مُسما»ست! انگلیسی آوردن تیتر کتاب هم روی جلد، چه می‌دانم، شاید برای آن بوده است که آمریکاییان و انگلیسی‌زبانان نیز تشویق بشوند بروند لسان شیرین‌تر از شکر فارسی را بیاموزند و کتاب ما را مطالعه نمایند!
ایضاً ماجرای گزینش تصاویر است و به‌قول همایون فاتح «نادیده گرفته شدن برخی افراد حاضر در تصاویر». و نیز تصاویر جدید و غیرهُ‌ذالک...
من گردن‌شکسته هیچ نقش و حتا هیچ‌گونه اطلاعی از چگونگی تصاویر و توضیحاتِ پای آن‌ها ندارم و دراین مورد، با حرف‌ها و ایرادهای همایون فاتح کاملاً موافقم.
آن یادداشت فریدون هویدا در پشت جلد را هم من ندیده بودم. حرف ایشان کاملاً صحیح است که این جمله‌ها را فریدون هویدا کجا نوشته یا گفته و چرا در بخش ضمیمه نیامده است؟
نکته‌ای را بگویم تا قضیه روشن شود:
جزوِ همین مطالبِ رسیده و گردآوری شده، مطلبی بود از فرخ غفاری فیلمساز خوب ایرانی که ساکن پاریس است. هنگام ویرایش و تایپ آن، متوجه شدم که گویا این نوشته بخشی‌ست از مصاحبه‌ای رادیویی از فرخ غفاری. من به خودم اجازه ندادم که آن مطلب ناقص و گسسته را به نام او در کتاب بیاورم. همچنین درست ندانستم که مطلب را درست کنم. (مثل همان کاری که در مورد یادداشت رضا بدیعی کردم و البته ازطریقِ بهروز، برایش فرستادم تا ببیند و بخواند. خواند و موافقت کرد). پس هرطور بود شماره تلفن آقای فرخ غفاری را پیدا کردم و تلفن زدم و خودم را معرفی کردم و گفتم که مطلبی هست از شما که برایتان می‌فرستم، ملاحظه بفرمایید و اگر موافق بودید صحیح و کامل شده‌اش را برایم بفرستید تا در کتاب بگذاریم. مطلب را فرستادم و هفته بعد تلفن کردم. ایشان گفت که این به درد چاپ نمی‌خورد. من در رادیویی چند جمله‌ای به مناسبتی گفته‌ام. ارزش چاپ شده ندارد. نیمه‌قولی از ایشان گرفتم که اگر دوست داشتند مطلبی برای بخشِ ضمیمه‌ی کتاب بنویسند که متأسفانه به دلیل بیماری و مشکلات نشد که بنویسند و من هم دیگر رویم نشد بیش از آن مزاحمشان بشوم.
پس اگر من خبر داشتم که قرار است جمله‌ای از هنرمند و نویسنده بزرگ و مهمی چون فریدون هویدا بیاید پشت جلد، مطمئن باشید هرطور شده ایشان را هم پیدا می‌کردم و تا متن کامل حرف‌ها و اجازه‌ی ایشان را نمی‌گرفتم، چنین عملی مرتک نمی‌شدم.
آخرین کلام را هم بگویم:
من انتظار داشتم همان متنتی را که خودم تایپ کرده بودم و متنِ پاکیزه و بدونِ غلطی بود و حتا روی حروف ساده و شکسته کار شده بود (حرف‌های بهروز در پاراگراف‌های جدا و با خط تیره و حروفِ شکسته و سیاه در متن مشخص شده بود)، همراه با فهرست اعلام کامل و صحیح و دقیق (شاملِ فهرست نامِ فیلم‌ها، نامِ اشخاص، نامِ مکان‌ها، نامِ کتاب‌ها، نامِ استودیوها و سینماها و...) چاپ شود و البته که در گزینش تصویرها و چگونگی چاپ و آمدن‌شان در کتاب و از همه مهمتر در توضیح نام حاضران در عکس‌ها شرکت می‌داشتم تا مجبور نمی‌شدم اکنون این یادداشت را بنویسم. اما متأسفانه ناشرِ محترم کتاب را حروفچینی مجدد کردند و از آن بدتر متنِ حروفچینی شده و صفحه‌بندی شده‌ی جدید را برای من نفرستادند تا تصحیح کنم و بازهم بدترتر این‌که بدون غلط‌گیری فرستادند زیرِ ماشین چاپ!
در کمالِ تأسف و تأثر، منِ بی‌تقصیر نمی‌توانم بروم توی تک‌تک این پنج هزار جلدِ چاپ و پخش شده‌ی کتاب بنشینم که تا خواننده‌ی محترم آن را برای مطالعه گشود، بپرم بیرون و این توضیحات را به عرضش برسانم یا این‌که این‌همه توضیح و بسیاری تصیحات را بنویسم و در پنج هزار نسخه چاپ کنم و البته اگر جا گرفت بگذارم لای کتاب‌ها و اگر زیاد و کلفت بود ضمیه‌ی آن‌ها بنمایم!
امیدوارم این توضیحات را همه‌ی خواننده‌های علاقمند بخوانند و حقیرِ سراپا تقصیر را موردِ عفو قرار دهند و بر این کار به دیده‌ی اغماض بنگرند تا ببینیم بعد چه خواهد شد.

ناصر زراعتی
گوتنبرگِ سوئد
١٢ آوریل ٢٠٠٥
nzeraati‌‌@hotmail.com

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 22:44  توسط رضا  | 

 معین:

17 اردیبهشت

يادي از دكتر شريعتي و يك نامه

اين روزها مصادف با سالروز هجرت دكتر شريعتي از وطن است. مرد بزرگي كه به حق «معلم انقلاب» شناخته مي‌شد و نسل ما بسياري از آموزه‌هاي انقلاب اسلامي را از زبان او آموخته بود.

در خرداد سال 79 اهالي مزينان مراسم بزرگداشتي براي آن مرحوم برگزار كردند و از من كه در آن زمان وزير علوم بودم نيز براي آن مراسم دعوت كردند. مراسم درخور و شايسته‌اي بود و استقبال اقشار و طبقات مختلف بسيار چشم‌گير بود.

بخشي از سخنراني آن روزم كه متن آن در كتاب «چه حاصل؟» آورده شده است، درباره خود شهر مزينان بود. چند جمله‌اي از آن را بخوانيد:

« مزينان از جمله «نشانه‏هاي يادآور انقلاب» است. نام مزينان علاوه بر نقشي كه در تاريخ دارد، در دوران معاصر هم با نام دو چهره ممتاز انديشه ديني همواره همراه بوده است: استاد محمدتقي شريعتي و فرزند انديشمندش دكتر علي شريعتي. البته اين خطه را به‏عنوان حوزه برجسته‏اي در انديشه، فرهنگ و تمدن اسلامي و شيعي بايد به‏طور مستقل مورد مطالعه قرار داد و عوامل شكوفايي علمي و فرهنگي را در اين سرزمين بازخواني و بازشناسي كرد. سرزميني كه «مهد تشيع» شد، جنبش‏هاي انقلابي شيعي در آن شكل گرفت - مانند نهضت سربداران - و در عين حال همواره مهد پرورش بزرگترين متفكران اين سرزمين از بيهقي تا حاج ملاهادي سبزواري و خاندان شريعتي بوده است.
در اين ميان آنچه مهم است نفس جستجوگري‏هاي خالصانه و عالمانه متفكران اين زاد بوم است. به‏راستي عالمان دين و دانشمندان اين منطقه، جز براي كشف حقيقت چه انگيزه‏اي داشته‏اند؟ چرا حتي «نام» را فداي اين تلاش مستمر خويش مي‏كردند و چرا هنوز اين برجستگي و تابناكي به عنوان يك ارزش ممتاز براي ما پنهان مانده است؟ آنچه از مزينان گفته شده به اندازه كافي گويا است: از علامه بهمن‏آبادي تا اين دو برادر (حاج قربانعلي و استاد محمد تقي شريعتي) جز كوشش مستمر براي فهم دين، چيزي نمي‏توان يافت. همگي زندگي را فداي حقيقت علم و انديشه كرده‏اند. مرحوم دكتر شريعتي وقتي به اين دو مي‏رسد مي‏گويد: «دو برادر بر روي كتاب مي‏خفتند و بيدار مي‏شدند، و چنين بود كه جهاني شدند بنشسته در گوشه‏اي»
به هرحال آنها خواندند، دانستند و تا آنجا كه توانستند در سطح زادگاه يا دنيايشان كوشش كردند، حاصل آن به اينجا رسيد كه امروز «مزينان» فقط يك منطقه در «جغرافيا» نيست. يك گذرگاه در تاريخ، و در انديشه هم هست. جوانان آن هم امروز همان دغدغه‏هايي را دارند كه آن بزرگان عمر خود را بر سر آن نهادند؛ دغدغه پاسخ دادن به مسايل زمانه از منظر دين، دغدغه حضور ايمان و انديشه انقلابي شيعه در زواياي جامعه. با اين رويكرد است كه مي‏بينيم در هر مناسبتي نيازمند آن هستيم كه به عناصر حيات بخش فكري، علمي و فرهنگي خود بينديشيم و آنها را نه تنها به‏عنوان ميراثي در تاريخ بلكه به‏عنوان «معلماني» براي امروز بشناسيم.»

در اين سخنراني شريعتي را پاره‌اي از هويت فكري، علمي و فرهنگي جامعه امروز ايران ناميدم كه آرمانش بازگشت جامعه به هويت اسلامي و ايراني خويش بود. خصوصا نگاه دكتر به امام علي (ع) برايم بسيار جذاب و انرژي‌بخش بود: «علي بنيانگذار وحدت»، «علي حقيقتي بر گونه اساطير»، «قرن ما در جستجوي علي»، «چه نيازي است به علي»، «پيروان علي و رنجهايشان»، «علي تنهاست»، «قاسطين، مارقين، ناكثين»، «علي؛ حيات يا رويش پس از مرگ».

اما در آن جلسه، حاضران انتظارهايي از دولت را خطاب به من بيان كردند كه اصلي‌ترين توقع، كمك دولت براي بازگرداندن پيكر او به زادگاهش يعني مزينان بود، خصوصا به اين خاطر كه ظاهرا قرار بود ترميماتي در حرم حضرت زينب انجام شود كه ممكن بود به قبر دكتر شريعتي آسيب برساند. من هم نامه‌اي را براي آقاي خاتمي تنظيم كردم كه باعث تسريع در هر اقدامي در اين باره شود. پس از شرح كوتاهي درباره اين جلسه و حضور پرشور مردم در آن، نوشتم: «از عمده‌ترين درخواست‌ها كه گويا به حضور جناب‌عالي نيز منعكس شده است، تقاضاي انعكاس پيكر آن مرحوم از سوريه به زادگاه ايشان است. نظر به اينكه مصوبه مجلس شوراي اسلامي مبني بر ساختن مقبره‌اي درخور آن مرحوم نيز طي سالهاي اخير به مرحله اجرا در نيامده است و طرح توسعه حرم مطهر حضرت زينب (س) نيز وضعيت نامشخصي دارد و از طرف ديگر نفس انتقال پيكرهاي دانشمندان و متفكران به كشورها و زادگاههايشان به عنوان سنتي مرسوم و معمول حاوي آثار مثبت فكري، فرهنگي و اجتماعي نيز هست، لذا پيشنهاد مي‌شود گروهي از صاحب‌نظران و مسئولان حقيقي و حقوقي به بررسي و اقدام در اين باره مبادرت كنند.»

اما به رغم تلاش‌هاي زيادي كه در آن زمان انجام شد، متأسفانه بودجه و پشتيباني لازم براي اين كار فراهم نشد. البته مانند بسياري موارد مشابه، كساني هم در اين ميان بودند كه ممانعت يا كارشكني مي‌كردند. ولي به هرحال انتقال پيكر دكتر به ايران كار خيري است كه هر وقت انجام شود، قطعا خوب است و با واكنش مثبت همه علاقه‌مندان فرهنگ اسلامي و ايراني روبرو خواهد شد. به اميد چنين روزي...

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1384ساعت 22:30  توسط رضا  | 

متن بالا مربوط به مردي است که با گذشت بيش از 67 سال از عمرش برگهايي زرين از افتخارات و موفقيت هاي مبارزاتي ، ملي ، سياسي و مديريتي در کارنامه خود دارد . بگونه اي که با آغاز مبارزات امام خميني (ره) در سال 1341 به عنوان يکي از فعالان و متفکران اين نهضت بيش از ده بار زندان و شکنجه و تبعيد را تحمل کرد .

ترتيب دستگيريهاي ايشان به نحوي بود که پس از رخ دادن حوادث مهمي صورت مي گرفت . مانند : بازداشت امام در سال 1342 ، فعاليتهاي گسترده در کاشان ، آبادان ، کرمانشاه ، قم ، توزيع نامه سرگشاده امام به هويدا و پخش کتاب هاي ايشان ، حماسه 15 خرداد و توزيع منابع مالي براي مبارزان انقلابي و خانواده هايشان و ... .
وي با توجه به مدت زمان زيادي که در زندان ساواک گذراند ، با ديگر مبارزان و فعالان سياسي از گروه هاي مختلف آشنايي گسترده تر و بيشتري يافت . افرادي چون حاج‌آقا مصطفي خميني،آيت‌الله منتظري، مرحوم آيت‌الله طالقاني، آيت‌الله انواري، شهيد مهدي عراقي هاشمي رفسنجاني، مرحوم رباني شيرازي، شريعتي سبزواري،شهيد محمد منتظري، آقاي علوي (داماد آيت‌الله طالقاني) ، فهيم كرماني و مرآتي (داماد مرحوم سيد حسن معيني) محسن طاهري، امير حسيني،آقا تقي درچه‌اي، دكتر شيباني، علي بابايي و مفيدي (از نهضت‌آزادي) ،عمويي و كي‌منش (از كمونيست‌هاي سرشناس)، پرويز حكمت‌جو و پاك‌نژاد (از گروههاي مبارز غيرمذهبي آقاي دكتر شيباني (از نهضت آزادي) و مرحوم لا‌جوردي  و ...

آقاي مهدي کروبي با داشتن تحصيلات حوزوي و دانشگاهي ( ليسانس فقه و حقوق اسلامي از دانشگاه تهران ) و تجارب

 گرانبهاي دوران مبارزات انقلاب فرصت يافت تا توانايي هاي خود را در عرصه هاي بسياري به اثبات برساند.


 بگونه اي که سمت هاي دولتي و مديريتي متفاوتي به وي محول گرديدند و او توانست با شايستگي هرچه تمامتربه
انجام


 وظيفه و خدمت بپردازد .

 

 گوشه اي از مسئوليتهاي آيت الله کروبي به شرح زير مي باشد :

-         جمع آوري و توزيع كمك هاي نقدي و غير نقدي بين خانواده زندانيان و برخي اؤ اعتصابيون در آستانه پيروزي انقلا‌ب اسلامي

-         مسئوليت كميته امداد به دستور امام خميني (ره) به همراه آقايان عسگراولا‌دي و شفيق (57)

-         نماينده تام الا‌ختيار امام خميني (ره)  در لرستان(58)

-         عضويت در اولين دوره مجلس شوراي اسلا‌مي نمايندگي از سوي مردم اليگودرز(58)

-         سركشي به امور لرستان در خرم آباد(58)

-         تأسيس بنياد شهيد به دستور امام خميني (ره)(59)

-         نماينده مردم تهران در دومين دوره مجلس شوراي اسلا‌مي(62)
 

-         عهده دار مسووليت نمايندگي امام خميني (ره) در امور حج (64)

-         تأسيس مجمع روحانيون مبارز بهمراه آقايان موسوي خوئيني‌ها، خاتمي و با انشعاب از جامعه روحانيت مبارز تهران(67)

-         راه يابي به سومين دوره مجلس شوراي اسلامي به عنوان نماينده دوم مردم تهران و رياست مجلس (66)

-         سرپرستي برخي از اموال به وکالت از طرف امام خميني (ره)(68)

-         عضويت در مجلس بازنگري قانون اساسي (68)

-         نمايندگي و رياست مجلس ششم شوراي اسلامي (78)

-         عضويت در مجمع تشخيص مصلحت نظام (82)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1384ساعت 14:43  توسط رضا  | 

سياست مدار هنرورز
175818.jpg
بيوگرافى دم دستى ميرحسين موسوى
نام: ميرحسين
نام خانوادگى: موسوى خامنه اى
نام پدر: ميراسمعيل
تاريخ تولد: ۱۳۲۰
محل تولد: خامنه
تحصيلات: فوق ليسانس معمارى و شهرسازى از دانشگاه ملى (شهيد بهشتى)
آشنايى و تسلط به زبان هاى خارجى: انگليسى و عربى.
سوابق قبل از انقلاب: استاديار دانشگاه
سوابق بعد از پيروزى انقلاب: عضو شوراى انقلاب، وزير امور خارجه، نخست وزير، عضو مجمع تشخيص مصلحت نظام، مشاور سياسى و مشاور عالى رئيس جمهور، عضو شوراى عالى انقلاب فرهنگى، رئيس فرهنگستان هنر، عضو شوراى مركزى حزب جمهورى اسلامى و قائم مقام دبيركل حزب و مسؤول دفتر سياسى حزب، مديرمسؤول و سردبير روزنامه جمهورى اسلامى (فعاليت هاى حزبى و مطبوعاتى همگى به دوران قبل از تصدى پست هاى رسمى برمى گردد.)

ميرحسين موسوى چهره اى است كه اين روزها به يكى از محورهاى خبرى ثابت رسانه ها تبديل شده است.
اهالى سياست مدام از اين تك چهره محبوب صحنه سياست سخن گفته و از او به نيكى ياد مى كنند. تحسين و تمجيد از موسوى ۶۳ ساله (متولد ۱۳۲۰) محدود و منحصر به فعالان سياسى گروه هاى جبهه دوم خرداد نبوده است بلكه برخى از چهره هاى جناح محافظه كار نيز از او ستايش بعمل آورده اند.
ميرحسين موسوى نخست وزير دوران جنگ تحميلى هرچند بيش از يك دهه است كه حضور فعالى در عرصه سياست ندارد ولى همچنان چهره محبوب و مورد قبول مردم به شمار مى رود.
او كه در زمان نخست وزيرى خود با تأكيد بر اقتصاد «دولت محور» و در پيش گرفتن سياست «توزيع يارانه ها» و «بسيج اقتصادى» توانست توزيع عادلانه ثروت را ساماندهى كرده و وضعيت اقتصادى عموم مردم را در يك سطح ثابت نگه دارد. با اين وجود راز محبوبيت ميرحسين موسوى را در سياست هايى بايد جست وجو كرد كه بعد از وى در كشور به اجرا درآمده است.
پس از جنگ تحميلى رئيس جمهور وقت هاشمى رفسنجانى حركت شتابناكى را به منظور «سازندگى» آغاز كرد و در اين راستا سياست اقتصادى متفاوتى را در پيش گرفت. وى «اجراى سياست»، «تعديل اقتصادى»، حذف تدريجى يارانه ها، ارتقاى بخش خصوصى و آزادسازى اقتصادى را پيگيرى كرد كه درنتيجه به تغيير در مناسبات اقتصادى كشور و امكانات زندگى شهروندان منجر شد.
ايجاد «طبقه متوسط» و ارج نهادن به صاحبان سرمايه، از اهداف اصلى سياست تعديل بشمار مى رفت كه چندان با موفقيت همراه نشد و صحنه اجتماعى ـ اقتصادى جامعه ايران را با پديده اى به نام «شكاف طبقاتى» مواجه كرد و بدين ترتيب بخش قابل توجهى از طبقه «متوسط» و «فقير» جامعه ايران گرفتار مشكلات و سختى هايى در حوزه اقتصادى شدند. سختى هايى كه با وجود تمام مزايا و دستاوردهاى سياست هاى اجرا شده در دوران پس از جنگ تحميلى، نتوانسته است آسايش دوران ميرحسين موسوى را به محاق فراموشى بسپارد.
دور جديد مطرح شدن جدى ميرحسين موسوى به عنوان كانديداى رياست جمهورى پس از آن آغاز شد كه مجمع روحانيون مبارز رسماً از وى براى حضور در عرصه انتخابات دعوت كرد.
روحانيون مبارز كه تجربه حذف تمام عيار از قدرت سياسى پس از مجلس سوم شوراى اسلامى را دارند، طى سال هاى گذشته با اتخاذ سياست هاى مصالحه جويانه بخشى از فعاليت خود را معطوف به جلوگيرى از حذف كامل در عرصه سياست كرده اند. از اين روست كه آنان در دعوت زودهنگام از ميرحسين موسوى نيز پيش قدم شدند تا شايد بتوانند ابتكار عمل را در تحولات بعدى فضاى انتخابات به دست گيرند. با اين وجود ديگر جناح حاضر در جبهه دوم خرداد نيز از حضور نخست وزير دوران جنگ تحميلى در عرصه انتخابات استقبال كردند. اين جناح كه از سوى گروه هايى چون جبهه مشاركت ايران اسلامى و سازمان مجاهدين انقلاب اسلامى نمايندگى مى شود بدون هيچ ترديدى از ميرحسين موسوى حمايت كردند و حتى دعوت مجمع روحانيون از موسوى را اقدامى پسنديده خواندند. در همين رابطه محمدرضا خاتمى دبيركل جبهه مشاركت ايران اسلامى تأكيد كرد: ميان گروه هاى جبهه دوم خرداد در مورد ايشان اجماع حاصل شده و ما بسيار اميدواريم كه آقاى موسوى دعوت را بپذيرند و گفت وگوهاى صورت گرفته اين اميد را تقويت مى كند.
وى تنها به بيان گمانه و احتمال اكتفا نكرد بلكه اضافه كرد: اگر مى دانستيم ايشان نمى آيد اين قدر وقت نمى گذاشتيم، اما در حال حاضر خيلى اميدوار هستيم.
اين لحنى است كه بسيارى از اعضاى جبهه دوم خرداد در اظهارنظر خود درباره ميرحسين موسوى استفاده مى كنند. آنان طورى سخن مى گويند گو اينكه حضور موسوى در عرصه انتخابات جدى است و البته كه اين بهترين گزينه براى جبهه دوم خرداد است. ميرحسين موسوى در صورت كانديداتورى به احتمال قوى حائز رأى اكثريت خواهد شد.
ضمن اينكه وى تنها كسى است كه از اين قابليت برخوردار است كه به محور وحدت و انسجام در جبهه دوم خرداد تبديل شود.
اكنون سؤال اساسى اين است: «آيا ميرحسين موسوى كانديداى انتخابات خواهد شد؟» برخى فعالان دوم خردادى مهمترين مانع وى را در برخوردها عنوان مى كنند و از اين طريق مى خواهند به موانعى اشاره كنند كه ممكن است پيش از انتخابات و بعد از آن فراروى ميرحسين موسوى قرار گيرد.
نكته اى كه درباره ميرحسين موسوى نبايد از آن غافل بود روحيه هنرمندانه اى است كه وى پس از كناره گيرى از سياست بيشتر با آن خود را سرگرم مى كند.
ميرحسين موسوى كه تحصيلكرده رشته معمارى است مدت هاست كه در قالب يك هنرمند ظاهر شده است. او كه مى گويند از نقاشان آوانگارد دهه چهل بود، امروز نيز نقاشى مى كشد و هنرورزى مى كند و در عين حال رياست فرهنگستان هنر جمهورى اسلامى ايران را نيز عهده دار است.
نزديكان ميرحسين موسوى اذعان كرده اند كه وى تمايلى به حضور در عرصه انتخابات ندارد ولى نمى خواهد اين عدم تمايل خود را نيز بروز دهد. او اينجا هم هنرمندانه عمل مى كند.

نشانى پست الكترونيكى: moosavi@iranculture.org
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 14:29  توسط رضا  | 

107220.jpg
+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 14:23  توسط رضا  | 

 بازيگری برای تمام فصول

همايون فاتح

homayon@gmail.com
دوشنبه ١٩ ارديبهشت ١٣٨٤

برای من نوشتن از هنرپيشه محبوب دوران نوجوانی ام، بی اختيار نوستالژيک می‌شود. يادمان‌های شيرينی که تکرار نمی‌شوند و تنها قلمی عاشق سينما و خاطره، قلمی شوخ و شنگ و پرخون، توان جان بخشيدن به همه آن لحظه‌های ناب را دارد.نام بهروز وثوقی با حال و هوای زمانی که من شيفته آن سالن تاريک و شيار نور تابيده بر صفحه سپيد شدم، آميخته است.هشت پسرخاله بوديم در شهرهای مختلف که تعطيلات نوروز و يا تابستان از هم جدا نمی‌شديم. تيم فوتبال خودمان را داشتيم و پدر و مادرها برای اينکه از شر شلوغی‌های ما راحت شوند پول بليت چند سئانس سينما را به ما می‌دادند تا ما از خانه بيرون برويم و آن‌ها نفسی به راحتی بکشند. گرمای ظهر تابستان و زمين‌های خاکی فوتبال و سالن‌های بزرگ و خنک سينماها، با آن بوی چرم صندلی‌ها و دود سيگار و تخمه، تا آخر عمر با من خواهد ماند. شيرين ترين دوران زندگی! سرشار ِ شوق و شور و شادی.کار ما از اين سالن سينما به آن سالن رفتن بود و بعد، هنگام بازگشت به خانه، بازسازی صحنه‌های آن فيلم‌ها که می‌ديديم. گاهی فيلم‌های مختلف را به هم می‌چسبانديم. "قيصر"، "رضا موتوری"، طوقی"، "سلطان قلب‌ها"، "قصر زرين"... يکی مان می‌شد بهروز يا فردين، ديگری ملک مطيعی آن يکی بيک ايمانوردی. برادر بزرگترم هميشه فردين می‌شد و چنان در قالب او فرو رفته بود که حتی در دنيای واقعی وقتی "آذر شيوا" (دختر همسايه) را می‌ديد دندان‌هايش را بيرون می‌انداخت و با ابروان درهم اما نگاهی زنده و شاد يک وری می‌خنديد. پسرخاله‌ای که از همه بزرگتر بود می‌شد ناصر ملک مطيعی و هميشه يک ابروی خود را بالا می‌انداخت و با لبان تقريبا ً غنچه شده و صدای کلفت و لحنی جاهلانه صحبت می‌کرد. اين "بازسازی‌ها" تا حد جزئيات هم پيش می‌رفت. مثلا ً موقع "قيصر بازي" وقتی که "فرمان" قصابی خود را به دليل خودکشی خواهرش بسته بود حتماً می‌بايست عين فيلم روی کاغذی می‌نوشتيم: "به دليل فوت همشيره مغازه تعطيل است" و آن را می‌چسبانديم روی در اتاق... چه ماجراهای عشقی ای، چه بزن بزن‌های قهرمانانه ای، چه لوطی گری‌هايی که در آن بازی‌ها زندگی نمی‌کرديم! همان دوران بود که شيفته بهروز وثوقی شدم. مدل مويم شده بود "قيصری" و راه رفتن و حرکات و سکنات و حتی مزه پرانی‌هايم هم با آن سن و سال، شده بود مثل بهروز در فيلم‌ها! اما همين که برابر آيينه قرار می‌گرفتم؛ عليرغم آن همه تلاش، آه از نهادم برمی‌خاست: چه بی شباهتم به او، چه دست نيافتنی ست او! و اين شده بود يکی از عذاب‌های دوران نوجوانی‌ام!در آن "بازسازی‌های" خانگی فيلم‌ها، مدام با يکی از پسرخاله‌هايم که خيلی قلچماق بود و هميشه نقش‌های بهروز را برمی داشت دعوايم می‌شد و از آن جا که اصلا ً اهل دعوا نبودم و شکست می‌خوردم؛ همه، نقش‌های خوب را برمی داشتند و هميشه نقش بيک ايمانوردی برای من می‌ماند و من هم بی علاقه، با نگاهی حسرتبار به بازی آن پسرخاله، مجبور بودم تمام مدت بازی، با آن لحن "ستوان کلمبويي" "بيک" حرف بزنم. گاهی هم طاقتم سر می‌آمد و سر ايفای نقش بهروز کار به کتک کاری و دعوا می‌کشيد که پدر و مادرهايمان از اتاق ديگر سر می‌رسيدند و ما را از هم جدا می‌کردند.روزها می‌گذشت و من هم با گذر زمان استخوان می‌ترکاندم. هم فيزيکی، هم فکری. کم کم با دنبال کردن فيلم‌های بهروز با سينمای متفاوت ايران آشنا می‌شدم. ديگر نمی‌توانستم فيلم‌های بی در و پيکر سينمای ايران را تحمل کنم؛ برای خودم سليقه‌ای داشتم و هر فيلمی را نمی‌ديدم. در واقع علاقه به بهروز وثوقی مرا با اين سينمای جديد آشنا کرد؛ شايد اگر او نبود عشق به سينما هم طوری مرده بود. حالا ديگر حکايت ما شده بود مثل همان حکايت "کيو کيو، بنگ بنگِ" گوگوش... سينما و سينما و دوستانی که کله شان بوی قرمه سبزی می‌داد... دوازده بار "گوزن‌ها" را ديدم و بار آخر ضبط صوت کوچکی با چند کاست خالی با خود بردم و تا آخر فيلم کنار بلندگوی بزرگ سينما در مقابل رديف اول سالن جای گرفتم و تمام فيلم را ضبط کردم. تا روزها و ماه‌ها دمخور ِ اين کاست‌ها بودم و تقريبا ً تمام ديالوگ‌های فيلم را از بَر... ديگر می‌فهميديم آن صحنه "کندو" که بهروز خسته و خونين در مقابل هتل کنتينانتال می‌شاشد چه معنايی دارد. ديگر کوچک ترين صحنه‌های فيلم‌های نه چندان مهم بهروز هم برايمان معنی دار شده بود. حتی کتک خوردن "ذبيح" – اين لوطی زبانزد ِ همه – از دست چند جوان، از جمله پسرش، هم برايمان نوعی "بت شکنی" محسوب می‌شد. يواش يواش هر چيزی رنگ و بويی ديگر داشت. با همان دوستان، می‌نشستيم پای داستان "ماهی سياه کوچولو"ی صمد که روی کاستی با موسيقی اسفنديار منفردزاده در "رضا موتوري" (نشان ديگری از بهروز) تکثير شده بود و ما بی صدا تا به آخر، سرا پا گوش می‌شديم و داشتيم نم نمک انقلابی می‌شديم! در علايق جديد هم نشانی‌هايی از دلبستگی‌های گذشته بود. اما هر چه بيشتر به انقلاب نزديک می‌شديم شور و شوريدگی ما "انقلابی تر" می‌شد و آن حال و هواهای بی پيرايه و پاک جای خود را به "کينه انقلابي" می‌داد. "کينه اي" که مقدسش می‌پنداشتيم! ديگر هر چه بود و بود انقلاب بود و بس! ديگر فيلم و سينما و شعر و ادبيات ارضايمان نمی‌کرد. دوران "عمل" فرا رسيده بود.

"به يادم هست که يک روز
همه جسور و شيردل
شديم آرتيست اول
تو فيلم حق و باطل...
هوای شور و شر بود
تو اون کوچه بن بست
يکی گلوله می‌خورد
يکی قداره می‌بست
همه شيفته و سرمست
تو رويا مونده دربست
چه خواب‌ها که نديديم
برادر خاطرت هست؟"

انقلاب، بهروز و همه‌ی آن شوق و شادی‌ها را زير آوار خود برد.بيرون کشيدن خيلی ارزش‌ها از زير آوار ِ انقلاب، سال‌ها زمان برد. کور بودن چشم جامعه از تنش‌ها و التهاب و شور و هيجان ِ انقلاب چنان بود که هر پديده مربوط به پيش از انقلاب نفی می‌شد. انگار تاريخ به دو بخش کاملا ً جدا و بی ارتباط با هم تقسيم شده بود: قبل و بعد از انقلاب!هر کس گذشته را هر چه بنيادی تر نفی می‌کرد، مقبول تر بود. هر نماد فرهنگی گذشته "طاغوتی" قلمداد می‌شد و شايسته طرد و نابودي!سال‌ها می‌بايست می‌گذشت؛ فجايع و بلاها می‌بايست از سرگذراند؛ زخم‌ها می‌بايست برداشت؛ دردها می‌بايست کشيد و تجربه‌ها می‌بايست اندوخت تا دريافت برخی از ارزش‌های آن زمان چه سنگدلانه و ساده لوحانه "بی ارزش" يا "ضدارزش" پنداشته شده‌اند.بهروز وثوقی نمونه‌ای از اين ماجراست.در طول اين سال‌هايی که از انقلاب گذشته، سليقه‌ها و ارزش‌های من هم طبيعی است که تغيير کرده. "عشق به سينما" که سال‌های اول انقلاب در سايه علايق ديگری گم شده بود و تنها کورسويی از آن در حد ديدن فيلم‌های سياسی باب روز، باقی بود؛ با جان گرفتن دوباره سينما در ايران و رونق ادبيات سينمايی، و بعد، فيلم ديدن‌های خارج از کشور، بار ديگر مرا آغشته‌ی خود کرد. اما اکنون ديگر سينمای مورد علاقه‌ام با آن سينمای داستانگويی که در نوجوانی مفتونش بودم؛ زمين تا آسمان تفاوت دارد. با اين وجود بهروز وثوقی هنوز برايم همان بهروز وثوقی است! حتی اگر در سال‌های غربت چندان ندرخشيده و يا امکانش نبوده که بدرخشد.او به مفهوم دقيق کلمه يک ستاره‌ی تمام عيار بود که مسلط و آگاهانه بازی می‌کرد. در واقع همين توانايی بی مانند او بود که پير و جوان را شيفته خود کرد وگرنه هنرپيشه‌های خوش سيمای ديگری هم وجود داشتند که فاقد چنين جايگاهی در بين مردم بودند.بازيگری بهروز وثوقی سه وجه ويژه داشت که چهره او را در سينمای ايران برجسته و بارز می‌کرد. نخست، اهميت قائل شدن او به نقش‌هايی که بازی می‌کرد. او در زمان خود از بازيگران بسيار نادری بود که پيش از وارد شدن به صحنه فيلمبرداری، ماه‌ها در باره نقشی که می‌خواست ايفا کند؛ کار و تحقيق می‌کرد و در اين مطالعه چنان غرق می‌شد که گاه تا سرحد جنون نيز پيش می‌رفت. از "گوزن‌ها" و آشنايی او با مواد مخدر و معتادين خيابان‌های جنوب شهر تهران گرفته تا ملاقات با بيماران روانی به هنگام پذيرفتن بازی در "سوته دلان" و بستری شدن خود او در تمام طول فيلمبرداری و يا مطالعه آثار صادق هدايت در زمان ايفای نقش "داش آکل" و... گوشه‌هايی از وسواس حرفه‌ای او در ايفای درست نقش‌هايش بودند.دومين وجه برجسته بازی او عمق بخشيدن به نقش از طريق استفاده درست و به جا از توانايی‌های ميميک چهره و نگاه و فيزيک خود بود. کدام عاشق سينماست که خنده تلخ و اشکبار "سيد" در برابر "قدرت"، دوست بازيافته‌اش بر سفره ميگساری "گوزن‌ها"را ببيند و منقلب نشود؟ کيست که نگاه شيفته و عشق پنهان به "مرجان" را در سکوت لحظه‌ها و چشمان "داش آکل" درنيابد؟ کيست که عمق فاجعه را در چشمان ملتهب "قيصر"، آن زمان که از مرگ خواهر و برادرش آگاه می‌شود؛ نبيند؟ چه کسی می‌تواند تنهايی و محروميت "ابي" را پس از سال‌ها زندان، در "کندو" لمس نکند، وقتی که در ورودی سالن سينما، با چشمانی حريص و دست ودلی لرزان به تصوير نيمه لخت زنی خيره می‌شود...سومين ويژگی بازيگری بهروز وثوقی، ارائه نقش‌های کاملا متفاوت بود. انعطاف و توانايی‌های بازيگری او در اين زمينه نمونه‌های ماندگاری به تاريخ سينمای ايران عرضه کرده است. همان طور که اشاره رفت او در زمره ستارگان سينمای ايران محسوب می‌شد و معمولا ستاره‌ها "قوانين" خاص خود را نيز دارند؛ اما بهروز وثوقی با بازی در نقش‌های به کلی متفاوت و تغيير قيافه‌هايی که به يقين بسياری از ستاره‌ها از آن گريزانند؛ چنين قوانينی را نيز دگرگون کرد. او نشان داد می‌توان با دندان‌های تيره و زشت و فکی جلو آمده در نقش يک معتاد (سيد ِ گوزن‌ها) و يا با کله‌ای خربزه‌ای در نقش يک عقب مانده ذهنی (مجيد ِ سوته دلان) يا با موی از ميان تراشيده و صورتی شيار برداشته از زخم دشنه در نقش عاشقی پير (داش آکل) بازی کرد و همچنان ستاره ماند. همين ويژگی‌های اوست که بسياری از منتقدين سينما را، به هنگام انتخاب بهترين نقش و بهترين بازيگر سال‌های سينمای ايران، پس از اين همه سال، به ياد بهروز وثوقی می‌اندازد؛ يادآوری‌ای که حسرتبار است. حسرت ِ نبود چنين بازيگر توانايی در جمع سينمای ايران. انتشار کتاب زندگينامه بهروز وثوقی به ويژه برای جوانان امروز ايران ـ که بی رحمانه از ديدن بازی زيبای او محروم مانده‌اند ـ غنيمتی است تا با کسی که تأثير بسزايی بر بازيگری در سينمای ايران گذاشته؛ آشنا شوند.برای من خواندن هر صفحه‌ی اين کتاب، زنده کردن خاطرات خودم هم بود... همان جمع پسرخاله‌ها، ظهرهای داغ تابستان، سالن‌های خنک سينما، فيلم بازی کردن‌های در خانه... جمعی که زمانه آن را از هم پاشيد. يکی در جبهه‌های جنگ کشته شد؛ ديگری سال‌های سختی را در زندان گذراند؛ يکی به آن سوی دنيا رفت؛ يکی به اين سو، آن ديگری...در اين کتاب ما با بهروز وثوقی از تولد و نوجوانی، ورودش به عرصه سينما، پيشرفت در آن، تا دوران اوج بازيگری وی و سپس خروج ناخواسته‌اش از ايران و زندگی در آمريکا آشنا می‌شويم و در هر گام با هر فيلم او زمان را پشت سر می‌گذاريم. در اين برش، از بخشی از تاريخ سينمای ايران، دست اندرکاران آن، روابط استوديوها، شيوه و نحوه کار برخی از فيلمسازان و بازيگران و چگونگی ساخت فيلم‌های مطرح اين دوره، مطلع می‌شويم. خواندنی ترين بخش‌ها در اين حيطه، صحبت‌های بهروز در باره چگونگی پرورش نقش‌های مختلفی است که بازی می‌کرد.در کنار اين جنبه‌ها، ما به بخش‌هايی از زندگی شخصی و روحيات بهروز وثوقی نيز نزديک می‌شويم. از نخستين عشق او در دوران مدرسه، رابطه عاطفی با پوری بنايی، بازيگر سرشناس آن دوران و ازدواج بی‌سرانجام با گوگوش گرفته تا رفت و آمدش به دربار، احضار به ساواک و اختلافات عميق کنونی‌اش با کيميايی. جالب اينجاست که در مورد روابط شخصی خود و ازدواج و غيره، عليرغم اصرار نگارنده، وارد جزئيات نمی‌شود و به درستی اين مسائل را مربوط به زندگی خصوصی خود و ديگرانی که با آن‌ها مدتی زندگی کرده است می‌داند و به اين طريق احترامش را به آن‌ها نشان داده است.در اين کتاب با لحظه‌های زندگی او در غربت نيز آشنا می‌شويم. محدوديت‌های حضور در سينمای آمريکا، تن دادن ِ به اجبار به برخی کارهای کوچک سينمايی و تلويزيونی به خاطر دور نماندن از صحنه، کمک‌های بی شائبه رضا بديعی کارگردان نامی ايرانی در شبکه‌های تلويزيونی آمريکا به او، و در عين حال رد پيشنهادات سودآور برای شرکت در برخی فيلم‌های "ضد ايراني" از جمله "بدون دخترم هرگز" و... فشارهای روحی غربت، آشنا شدن با همسرش و گرويدن به "مکتب عرفان" و ده‌ها مطلب خواندنی ديگر.
در مطالعه زندگينامه بهروز وثوقی نکاتی می‌توان يافت که ممکن است برای خوانندگانی با افکار و عقايد متفاوت، قابل نقد باشد؛ مهم اما آن است که اين تفاوت‌ها و اختلافات موجب نفی مطلق نشود. چيزی که امروز در رابطه با بهروز و ثوقی و بايکوت سينمايی او در ايران شاهديم. ممکن است بخش تجاری کارنامه هنری او مورد سئوال باشد؛ يا مثلا رفت و آمدهای او به دربار عليرغم توضيحات مشروح بهروز در اين مورد در محدوده بحث رابطه هنرمند و قدرت سياسی نادرست قلمداد شود؛ يا افکار عرفانی او و رابطه مريد و مرادی با "استادش" تا حد سپردن تصميم بازی در فيلم‌ها به "استاد"، نگاهی غير مدرن و حتی غيردمکراتيک ارزيابی شود... اما اين‌ها نافی هنر زيبا و نقش او در تحول سينمای ايران و در نتيجه حق مسلم و انسانی او در حضور مؤثر در سينمای کشور نيست. رفت و آمدهای بهروز به دربار شايد از مهم ترين عوامل ممنوعيت فعاليت‌های سينمايی او در ايران بوده است. چگونگی نزديکی هنرمند به قدرت سياسی و "سياست" به شکل عام، همواره سئوال برانگيز بوده و هست. می‌گويند سياستمداران ميهمانان تاريخ و هنرمندان ميزبانان آن هستند. بدون شک کسی منکر حق گرايش‌های فکری و سياسی برای هنرمندان نيست. هر هنرمندی مانند همه شهروندان يک جامعه می‌تواند چنين گرايشاتی داشته باشد و در جهت پيشبرد آن‌ها تلاش و فعاليت کند. مسئله، چگونگی پرداختن هنرمند به اين فعاليت‌ها است. در جوامع پيشرفته و دمکرات، از آن جا که هر چيز کمابيش جايگاه واقعی خود را دارد گرايشات سياسی هنرمندان و ستارگان هنری، عليرغم اينکه بر مردم بی تأثير نيست، با اين حال در تصميم‌های سياسی شهروندان نمی‌تواند چندان مؤثر افتد به اين دليل که با پيشرفت جامعه مدنی، مردم چنين جوامعی هنرمند را در جايگاه هنر و سياستمداران را در جايگاه سياست می‌بينند، مگر اينکه هنرمند به شکل حرفه‌ای وارد دنيای سياست شود و مردم بيش از آن که او را "هنرمند" ببينند؛ "سياستمدار"ش ارزيابی کنند. در جوامعی چون جامعه ما به همان دليل عمده‌ی عدم رشد جامعه مدنی و به ويژه اجازه ندادن به حضور مداوم احزاب سياسی در زندگی سياسی جامعه ايران و در نتيجه عدم رشد تفکر سياسی، چنين تداخلاتی در نقش‌های اجنماعی رخ می‌دهد و جايگاه اقشار اجتماعی، معين و مشخص نيست. از اين رو در طول تاريخ لطمات جبران ناپذيری بر پيکر جامعه، هم در عرصه‌های هنری و هم سياست وارد آمده است. در چنين جوامعی و در چهارچوب بحث ما، زندگی و عملکرد ستارگان عرصه‌های هنری به شکل اغراق آميزی زير ذره بين مردم رفته، بزرگ و تعميم داده شده و الگوبرداری می‌شود. حساسيت‌ها در چنين فضايی بالا می‌رود و گاه تر و خشک را با هم می‌سوزاند.آشنايی با فيلم‌های بهروز وثوقی و مطالعه زندگينامه او چند موضوع مهم را در اين زمينه روشن می‌کند. بهروز در زندگينامه‌اش طی توضيحات مفصلی گفته است که رفتن‌های او به دربار هيچ بار و معنا و کارکرد سياسی‌ای نداشته و او تنها بنا بر دعوت‌های رسمی از يک هنرمند سينما، و نه چيزی خارج از اين چهارچوب، به دربار می‌رفته است. به اعتقاد وی تأثير هنری او چنان بوده که احتياجی به حضور در عرصه سياسی نداشته است. زندگی هنری او و فيلم‌هايی که بازی می‌کرد نيز نه تنها نشانی از نزديکی او به قدرت سياسی يا تبليغ آن نداشت بلکه برعکس حتی گاهی موجب بازخواست‌های سازمان امنيت از او و اعمال سانسور بر اين فيلم‌ها می‌شد. او هيچگاه خارج از کار هنری، در محافل عمومی و رسانه‌ها نيز مبلغ سياست‌های حکومتی نبوده است. بنا بر اين و بر اساس مسائلی که در بالا ذکر شد؛ عليرغم اين که می‌توان عدم هوشياری او به عنوان يک ستاره محبوب سينمايی را در آن آمد و رفت‌ها به دربار قابل نقد دانست اما داده‌های موجود به هيچ وجه اين اجازه را به ما نمی‌دهند که او را "هنرمندی درباري" و يا "حکومتي" ارزيابی کنيم. کارنامه هنری او درست برعکس چهره‌ی مردمی از اين هنرمند را به ما نشان می‌دهد.در زمانه‌ای که برخی از فيلمسازان مشهور کشور آشکارا وارد صحنه سياسی شده و برای کانديداهای رياست جمهوری فيلم‌های تبليغاتی می‌سازند و کسی هم نيست که اين کار آن‌ها را از منظر نزديکی هنرمند به قدرت يا گروه خاص سياسی، آن هم به وسيله ابزار هنری‌شان، به نقد بکشد؛ محروميت کسی چون بهروز وثوقی از حضور در سينمای کشورش، بی آن که لحظه‌ای هنر خود را در خدمت قدرت سياسی قرار داده باشد؛ چيزی جز زهرخند تاريخ نامی ندارد!انتشار زندگينامه‌های بازيگران سينمای ايران از چند سال اخير به اين سو باب شده و ظاهرا ً زندگينامه بهروز وثوقی يکی از اولين کارها در اين زمينه است. پيش از اين کتاب جامع و خواندنی "آقای بازيگر"، زندگينامه عزت الله انتظامی، بازيگر توانا، به کوشش هوشنگ گلمکانی سردبير مجله "فيلم" و اين اواخر کتاب‌هايی در باره دو بازيگر مطرح ِ زن ِ سينمای ايران، سوسن تسليمی و فاطمه معتمدآريا، در ايران منتشر شده اند. برای بسياری، خواندن خاطرات چهره‌های سينمايی، به ويژه فيلمسازان و بازيگران، جذابيت خاصی دارد. بخشی از اين جذابيت مديون جايگاه خاص سينما و تأثير بی مانند اين هنر بر مردم است و بخشی ديگر ثمره آثار، سازندگان و نقش آفرينان آن. اما رغبت و کشش ِ خواندن ِ خاطرات "ستاره‌های سينما"، از آن جا که زندگی هنری آنان با صدها شايعه و حرف و حکايت همراه است؛ تنها به سينما دوستان محدود نمی‌شود و بسياری از مردمی را که چندان هم سينمارو نيستند اما ستاره‌ها را دنبال می‌کنند نيز در بر می‌گيرد. با خواندن اين زندگينامه‌هاست که راز و رمز ِ سر به مُهر زندگی و فعاليت‌های موفق آن‌ها گشوده می‌شود و خوانندگان با وجوه ديگری از شخصيت هنری و اجتماعی بازيگر مورد علاقه شان آشنا می‌شوند و همين عطش آن‌ها را سيراب می‌کند. چند عامل جنبی، خاطرات بهروز وثوقی را خواندنی تر می‌کند. او در طول عمر هنری خود عليرغم حرف و حديث‌های بسيار ِ حول و حوشش، به ندرت تن به مصاحبه و گفتگو داده و از حضور در راديو و تلويزيون هم – با اينکه زندگی هنريش با کار در راديو شروع شده - امتناع می‌کرده است. اما مهم تر از هر چيز برای سينما دوستان ايرانی، به ويژه آنان که در ايران به سر می‌برند؛ گم کردن ِ ناخواسته او در پس ساليان پُرغبار است. جوانان امروز حق دارند بدانند او کيست که نامش در خاطره سينمای ايران حک شده اما از او گفتن هنوز چيدن ِ ميوه ممنوع است! از سوی ديگر زندگی بی حاشيه و بی جار و جنجال او در سال‌های غربت بخشی از کارنامه وی را در‌هاله‌ای از ابهام نگه داشته است... همه اين عوامل، زندگينامه بهروز وثوقی را از ديگر کتاب‌های در اين زمينه متفاوت می‌کند."زندگينامه بهروز وثوقي" به کوشش ناصر زراعتی، نويسنده آشنای سينمای ايران و همياری مرتضی نگاهی، روزنامه‌نگار، توسط نشر آران پرس در سانفرانسيسکو سامان گرفته و از زمان تصميم بهروز به انتشار خاطراتش تا عملی شدن آن ظاهراً چهار سال طول کشيده است. طولانی شدن اين مدت يکی به علت فاصله مکانی زراعتی (سوئد) و وثوقی (ايالات متحده) بوده که امکان نشستن و گفتگوی زنده را نمی‌داده و يک سال اين تأخير هم به دليل اصرار بهروز صرف انتظار برای چاپ نخست آن در ايران شده که اين مهم با وجود تلاش‌هايی که اکنون نيز در جريان است، تاکنون بی نتيجه مانده است. سعی خود وثوقی و زراعتی هم بر آن بوده که طرح پرسش و پاسخ‌ها طوری باشد که مانعی برای انتشار آن در ايران پيش نيايد. بنا بر اين با اين که برای خواننده کتاب مسائل و خاطرات ِ طرح شده بی پرده و باز بيان شده، با اين حال جالب خواهد بود بدانيم اين محدوديت در چه مواردی مد نظر قرار گرفته است. نثر کتاب از سوی ناصر زراعتی، نگارنده کتاب، به صورت سوم شخص مفرد نگاشته شده که در مواقع لازم به اول شخص مفرد و کلام مستقيم بهروزمبدل می‌شود تا هم مکمل ماجراها باشد و هم نزديکی بيشتری با خواننده ايجاد کند."زندگينامه بهروز وثوقی" در مجموع شکل و شمايل مناسبی دارد؛ با اين حال رعايت برخی نکات در چاپ‌های بعدی، عرضه آن را به بازار کتاب کامل تر و حرفه‌ای تر می‌کند. در نمونه‌ای که در دست است روی جلد کتاب به دو زبان انگليسی و فارسی منتشر شده است. علاوه بر اين که نام گردآورنده کتاب نيامده؛ روشن نيست ذکر تيتر انگليسی بر جلد کتابی که سراسر به فارسی است چه دليلی دارد. در تيتر فارسی کتاب هم بدون آوردن "زندگينامه" فقط به نام "بهروز وثوقي" اکتفا شده است. در سايت شخصی بهروز وثوقی برای معرفی کتاب، تصويری از جلد آن ارائه شده که بر روی آن کلمه "زندگينامه" هم هست که معلوم نيست چرا اين نمونه در دست ما نيست. نوشته‌های پشت جلد گوشه‌هايی از اظهار نظرهای شخصيت‌ها درباره بهروز وثوقی است که در مجموعه مقالات آخر کتاب گردآوری شده اند. بخشی از نوشته فريدون هويدا، نخستين نويسنده و منتقد سينمايی ايرانی که با مجله "کايه دو سينما"ی معروف همکاری می‌کرد نيز آمده اما متاسفانه مقاله او را در کتاب نمی‌بينيم! در همين رابطه مقالات ارائه شده در انتهای کتاب، جامع و کامل به نظر نمی‌رسند و نويسندگان و منتقدين سينمايی معدودی درباره بازيگری بهروز وثوقی و وجه مشخصه‌های آن نوشته اند. از ٢٢ نويسنده، تنها ٩ تن آن‌ها "سينمايي"، و در اين ميان تنها پنج نفر از اينان جزو منتقدين سينمايی محسوب می‌شوند و بقيه بازيگر و فيلمساز هستند. چه خوب بود اگر منتقدين و نويسندگان سينمايی مطرح در اين بخش دست بالا را می‌داشتند.
برای خواننده سينمادوست مواردی در متن کلی کتاب ناقص يا ناهماهنگ به نظر می‌رسد. فيلم‌های مطرح بهروز به خوبی پوشش داده شده اند اما به برخی از فيلم‌ها خيلی خلاصه پرداخته و گاه تا حد اشاره به عوامل فيلم بسنده شده است. در مورد فيلمسازان هم همينطور. از کسانی چون جلال مقدم، ناصر تقوايی، علی حاتمی، مسعود کيميايی به اندازه نوشته شده اما برای مثال از کارگردانی چون فريدون گله، که سه فيلم "دشنه"، "ماه عسل" و "کندو" را با او کار کرده چيزی نيامده است.
تصاوير انتهای کتاب بسيار پراکنده هستند و هيچ نظم و ترتيب تاريخی‌ای ندارند. توضيحات عکس‌ها نيز ناقصند. در بعضی موارد به نظر می‌رسد برخی افراد حاضر در تصاوير به عمد ناديده گرفته شده اند و نامی از آن‌ها در زير تصوير نيست که اميدواريم ربطی به کدورت‌های طرح شده در کتاب نداشته باشد. شايد بهتر آن بود که عکس‌های موجود مربوط به هر فيلمی در بخش توضيحات همان فيلم می‌آمد. در بخش تصاوير با عکس‌هايی روبرو می‌شويم که توضيح يا مطلبی در متن کتاب در باره آن‌ها نيامده است. به عنوان مثال تصاوير بهروز وثوقی در فيلم "زنان بدون مردان" ساخته شيرين نشاط، عکاس و فيلمساز معروف ايرانی و يا عکسی از بهروز و هوشنگ توزيع، خارج از صحنه نمايش ِ "از ماهواره با عشق"، آخرين کار تئاتری بهروز وثوقی که هم اينک در اروپا به روی صحنه است. در مورد اين کارها چيزی در کتاب نيامده است. به هر حال در چاپ‌های بعدی می‌بايست به کارهای جديد بهروز هم پرداخته شود.
و کلام آخر، کلام بهروز است. بازيگری که رنج غربت بر جان او نشسته، اما "سينما" هنوز با خونش عجين است و آرزويش بازگشت به ميان مردم و تلاش برای آموزش چهل سال تجربه بازيگريش. زندگينامه او، به قول خودش "نامه" اوست به ما، به وطنش، به جوانان:

"...و اکنون اين زندگينامه قصه‌ی تماشای سرگذشتی فيلم گونه است که با عنوان "خاطرات" برای شما بازگو کرده‌ام؛ درست مانند وقت‌هايی که از سادگی مجيد ِ سوته دلان، دريادلی شيرممدِ تنگسير، لطافت ِعشق آکل در داش آکل و تلخکامی رنج آور ِ سيد ِ گوزن‌ها، برای يکديگر قصه می‌گوييد و خود را در اندوه و شادی و پيروزی و شکست ِ آنان شريک می‌دانيد..."

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم اردیبهشت 1384ساعت 12:35  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:39  توسط رضا  | 

علامه طباطبایی:

[وقتى به نجف رسيدم , لدالورود, رو كردم به قبر و بارگاه اميرالمومنين ( ع ) و عرض كردم : يا على ! من براى ادامه تحصيل , به محضر شما شرفيات شده ام , ولى نمى دانم چه روشى را پيش بگيرم و چه برنامه اى راانتخاب كنم .از شما مى خواهم كه در آنچه صلاح است , مرا راهنمايى كنيد. منزلى اجاره كردم و در آن , ساكن شدم . در همان روزهاى اول , قبل ازاين كه در جلسه درس شركت كرده باشم , در منزل نشسته بودم و به آينده خود, فكر مى كردم . ناگاه , در خانه را زدند. در راباز كردم , ديدم يكى از علماى بزرگ است . سلام كردم . داخل منزل شد. دراتاق نشست و خير مقدم گفت . چهره اى داشت , بسيار جذاب و نورانى . با كمال صفا و صميميت , به گفتگو نشست و باامن ,انس گرفت . در ضمن صحبت ,اشعارى برايم خواند و سخنانى بدين مضمون برايم گفت :

[ كسى كه به قصد تحصيل , به نجف مى آيد, خوب است : علاوه بر تحصيل , به فكر تهذيب و تكميل نفس خويش نيز باشد واز نفس خود, غافل نماند].اين را فرمود و حركت كرد 2 .

اين استادالهى و عارف واصل , علامه را شيفته خويش كرد واو در زمره اصحاب آن بزرگ استاد, در آمد. با بهره ورى از دستورالعملهاى اخلاقى مرحوم قاضى و عمل به آنها, پا بر فرق اين عالم خاكى نهاد و با گذراز مرز ماده , به فرامرز عالم مثال رسيد و با طى اين هر دو عالم , با ملكوت عالم قدس همنوا گرديد.

[در ماههاى آخر عمرش , ديگر به امور دنيا, توجهى نداشت .ازامور دنيا غافل بود و در عالم ديگر سير مى كرد. ذكر خدا بر لب داشت .از دنيا بريده بود و به جهان ديگر پيوسته بود] 3 .

آرى او پيش از مدت طبيعى , با مرگ ارادى خود, با عالم ديگر مانوس گشت و با آنچه مرتبط به اين عالم ماده بود, وداع كرد.

[چند روز قبل از وفاتش به يكى از دوستان فرمود بود: من ديگر ميل به چاى ندارم و گفته ام سماور را در جهان آخرت , روشن كنند. ميلم به غذا نمى كشد و غذا نمى خواهم و بعداز آن هم , غذا ميل نفرمود. با كسى سخن نمى گفت و حيرت زده به گوشه اتاق , نگاه مى كرد] 4 .

حالات او در آخر عمر, خود گواهى بود بر كسانى كه مقامات معنوى را انكار كرده و يا كسب مقامات را جدى نمى گيرند.

او, ساعتهاى آخر عمر, كليد رسيدن به اين مقامات را نمود و در پاسخ پرسش يك ازاصحابش , كه ازاو رمز توجه به خدا و حضور قلب در نماز را پرسيد, وى در جواب گفت :

[توجه , مراوده , مراقبه , توجه , مراوده]... .

اين جمله را آن بزرگوار, بيش از ده بار تكرار كرده بود .

عشق او به خاندان رسالت , باعث شد كه ساعات آخر عمر خود را با ديدار و ملاقات آن بزرگواران بگذارند و آخرين لحظه هاى وداع دنيا را با وصال اولياءالهى پايان ببرد.

[ما بيرون رفتيم و يكى از دوستان , كه بعداز ما چند ساعت ديگر در حضوراستاد, باقى مانده بود, مى گفت :استاد, ساعتى به هوش آمد واز جا حركت كرد, به طورى كه گويا مى خواهد بپا خيزد. عرض كردم : ميل داريد برخيزيد؟ فرمود: آن دو نفر كه درانتظارشان بودم آمدند]. 6

اينك گوش جان را به ره آوردهاى ملكوتى و حياتبخش آن مردالهى مى سپاريم و با توفيق ربوبى و توسل به انوار هدايت الهى , آموزه هاى اين دستورالعملها را به كار مى گيريم .

بعون الله

السلام عليكم

براى موفق شدن و رسيدن به منظورى كه در پشت ورقه مرقوم داشته ايد, لازم است : همتى برآورده و توبه نموده , به مراقبه و محاسبه بپردزيد. به اين نحو كه : هر روزه كه طرف صبح از خواب بيدار مى شويد, قصد جدى كنيد كه : هر عملى كه پيش آيد, رضاى خدا, عزاسمه را مراعات خواهم كرد. آن وقت در هركارى كه مى خواهيدانجام دهيد, نفع آخرت را منظور خواهيد داشت , به طورى كه اگر نفع اخروى نداشته باشد,انجام داد, هر ه باشد. و همين حال را تا شب , وقت خواب , ادامه خواهيد داد.

وقت خواب , چهار - پنج دقيقه اى در كارهايى كه روزانجام داده ايد, فكر كرده و يكى يكى از نظر خواهيد گذارنيد, هر كدام مطابق رضاى خدا انجام يافته , شكر بكنيد و هر كدام , تخلف شده استغفار بكنيد و هر كدام , تخلف شده استغفار بكنيد. واين رويه را هر روزادامه دهيد. اين روش اگر چه در بادى حال . سخت و در ذائقه نفس تلخ مى باشد, ولى كليد نجات و رستگارى است .

و هر شب , پيش از خواب , توانستيد, سور مسبحات يعنى : سوره حديد و حشر و صف و جمعه و تغابن را بخوانيد واگر نتوانستيد, تنها سوره حشر را بخوانيد و پيش از بيست روز,از حال اشتغال , حالات خود را براى بنده در نامه بنويسيد.ان شاءالله موفق خواهيد بود.

محمدحسين طباطبايى

السلام عليكم

به عرض شريف مى رساند:

نامه شريف دوم زيارت شد. قبلا نيز يك نامه ديگرى رسيده بود كه تاكنون , پاسخ آن نوشته نشده .اصولا, در زمستان گذشته , دراثر كسالت مزاج و ناراحتى اعصاب , نه تنها نامه جناب عالى , بلكه نامه هاى زياد ديگرى , كه دراين مدت رسيده تاامروزها, براى هيچ كدام , نتوانسته ام جواب بنويسم .

امروزها كه كمى حالم را به بهبوداست , تدريجا, جواب مى فرستم . به هر حال , عذر گذشته مى خواهم . عرض كنم :

روشى كه براى ما در همه حال و همه شرائط, در حد ضرورت است , روش بندگى و به عبارت ديگر, خداشناسى است .

و راه آن طبق آنچه از كتاب و سنت بر مى آيد, همانا ياد خدا و امتثال تكاليف عملى است .

يعنى :

همان مراقبه و محاسبه است كه در نامه اولى خدمتتان عرض شده .

فعلا به اين ترتيب كه هر صبح كه از خواب , بيدار مى شويد, تصميم بگيريد كه خدا را فراموش نخواهيد كرد. آن گاه , به طوراستمرار, خود را در برابر خدا تصور كنيد.

محمدحسين طباطبائى

بسمه تعالى

برادر عزيز!

حالتى كه به شما رخ مى دهد, حالت (جذبه )است . لازم است كه به مراقبت بپردازيد و با تمامى قوا, به سوى خداى متعال توجه كنيد و خود را در برابر حق ببينيد و تصور كنيد.

و ضمنا, روزانه ,اقلا, با خداى خود, عزاسمه , ساعتى خلوت كرده و به ذكراو مشغول باشيد.

بااستخاره , يكى از دو ذكر شريف :

[لاالله الاالله] روزى هزار مرتبه , يا هزار و هفتصد و پنجاه مرتبه , يااگر توانستيد سه هزار مرتبه مشغول شويد.

و در خوردن و نوشيدن , حرف زدن , معاشرت و خواب ازافراط و تفريط بپرهيزيد. فرصت را غنيمت شماريد, چنانكه مى فرمايد:

ان لربكم فى ايام دهركم نفحات .الا فتعرضوا بها ولاتعرضوا عنها وفقكم الله وايدكم ان شاءالله .

محمدحسين طباطبائى


پاورقى ها:

1. حق و باطل و ضميمه احياء تفكراسلامى , شهيط مطهرى ,انتشارات صدرا,.86.
2. يادنامه مفسر كبيراستاد علامه سيدمحمدحسين طباطبايى ,.132.
3. همان مدرك ,.132.
4. همان مدرك .
5. همان مدرك ,.133.
6. همان مدرك ,.135.
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:25  توسط رضا  | 

 

ميرحسين موسوي، رئيس فرهنگستان هنر، درباره تصميم خود براي حضور در انتخابات رياست جمهوري گفت: بعدا راجع به آن (نامزدي رياست جمهوري) صحبت مي‌كنم.

مير حسين موسوي صبح امروز در پايان مراسم افتتاحيه همايش سلطان محمد در تالار وحدت در پاسخ خبرنگار فارس كه پرسيد آيا تصميم نهايي شما براي حضور در انتخابات مشخص شده است؟ گفت: بعدا راجع به آن صحبت مي‌كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:4  توسط رضا  | 

يك روزنامه فرانسوي نوشت: «هر چند بسياري از طرفداران و منتقدان هاشمي رفسنجاني معتقدند وي نامزد كاملي براي رياست جمهوري ايران نيست، اما با اين حال و در شرايط كنوني بهترين گزينه براي ايران فردا است».
روزنامه «فيگارو» در گزارشي به قلم «كاتيا كلارنس» به انتخابات رياست جمهوري امسال ايران پرداخته و از زوايا مختلف آن را بررسي كرده است.

اين روزنامه مي‌نويسد: «اصل شايعه و شايعه پردازي يكي از ستون‌هاي سياست در ايران محسوب مي‌شود. به عبارت بهتر معمولا در اين كشور رسم بر اين است كه براي اعلام يك خبر آن هم در سطح بالا، به جاي انتشار بيانيه‌اي رسمي درباره آن، ابتدا شايعاتي از منابع موثق كه البته تضمين رسمي هم ندارند، پخش مي‌شود و وقتي خبر بدين گونه يعني به طور شايعه‌وار منتشر و در محافل گوناگون پخش ‌شد، آنگاه به بررسي و تجزيه و تحليل حمايت‌ها و عدم حمايت‌ها از آن خواهند پرداخت؛ زيرا طبيعتا يك عده از اينگونه شايعات حمايت و گروهي ديگر هم با آن مخالفت خواهند كرد و اين بهترين شگرد براي سنجيدن افكار عمومي است».

به نوشته «فيگارو»، هاشمي رفسنجاني رييس جمهوري سابق ايران و رييس مجمع تشخيص مصلحت نظام اين كشور و طرفداران وي، اكنون همين شيوه را در پيش گرفته‌اند. به طوري كه نتايج برخي نظرسنجي‌ها نشان مي‌دهد وي از هم اكنون پيروز انتخابات است.
رفسنجاني كه اكنون 70 سال سن دارد در سالهاي اول انقلاب اسلامي ايران به مدت هشت سال رييس مجلس ايران بود و سپس در دو دوره سمت رياست جمهوري اين كشور را بر عهده داشت.

او كه اكنون رياست مجمع تشخيص مصلحت نظام را بر عهده دارد يكي از شخصيت‌هاي پر قدرت جمهوري اسلامي ايران به شمار مي‌‌رود و كسي نمي‌تواند منكر اين واقعيت باشد. اين روزنامه مي‌افزايد: «رفسنجاني در دوران تحصيلات ديني خود مدتي در قم شاگرد آيت‌الله روح‌الله خميني بود. به طوري كه شاگرد و استاد همواره از هم تعريف مي‌‌كردند».

محمد هاشمي برادر كوچك رفسنجاني در همين باره مي‌گويد: «امام به طور مرتب به خانه ما مي‌آمد و با ما ناهار يا شام مي‌خورد. امام براي برادرم به علت با هوش بودنش و ايماني كه به انقلاب داشت، احترام خاصي قائل بود».
«فيگارو» مي‌افزايد، رفسنجاني كه در طول حيات انقلاب اسلامي سمت‌هاي مهم و كليدي را بر عهده داشته است به عنوان فرمانده جنگ، نقش مهمي در پايان دادن به جنگ هشت ساله عراق عليه ايران داشت و بعد از اين اقدام بود كه محبوبيت وي چه در داخل و چه در خارج به طور شگفت انگيزي بالا رفت. مطبوعات بين‌المللي در آن هنگام از وي به عنوان فردي كه به موازين بين‌المللي احترام مي‌گذارد و تنها فردي كه توانست امام را براي پايان دادن به جنگ متقاعد كنند، ياد كردند.

بعد از جنگ يعني در سال 1989 ميلادي، رفسنجاني با بهره‌گيري از اين محبوبيت رئيس‌جمهوري ايران شد. شكي نيست وي در دو دوره‌اي كه سمت رياست جمهوري ايران را بر عهده داشت تغيير و تحولات شگرفي را در كشور به وجود آورد؛ رشد اقتصادي جان تازه به خود گرفت، نظام اقتصاد بازار آزاد در كشور ايجاد و ظرفيت دانشگاهها سه برابر شد.
به عبارت بهتر در دوران رياست جمهوري وي، هم در حوزه اقتصاد و هم در حوزه فرهنگ و دانش تحولي شگرف به وجود آمد.

اين روزنامه فرانسوي خاطرنشان كرد: «اين در حالي است كه برخي مردم اين كشور همچنان مي‌نالند و مي‌گويند مسئولان همه چيز را به خود اختصاص داده‌اند و هيچ چيز را براي ما به جا نگذاشته‌اند. البته در ايران دولت انحصار همه چيز را از جمله منابع نفتي كه اصلي‌ترين منبع در آمد كشور است در اختيار دارد و بيكاري و تورم همچنان در كشور بيداد مي‌كند».
«فيگارو» نوشت: «ناگفته نماند عده‌اي از مردم و محافل سياسي رفسنجاني را فردي مي‌دانند كه فقط به فعاليت‌هاي اقتصادي گرايش دارد».

«فيگارو» در ادامه مطلب خود درهمين خصوص مي‌نويسد: «انتخابات رياست جمهوري 17 ژوئن ايران در حالي برگزار مي‌شود كه مردم اين كشور طعم ناكامي دو دوره رياست جمهوري محمد خاتمي را چشيده‌اند؛ فردي كه براي اجراي اصلاحات در عرصه سياسي ايران ظاهر شد، به مردم قولهايي داد و به تبع آن، حمايت 69 درصد آنان را به دست آورد، اما در عمل به علت آنكه هماورد شوراي نگهبان قانون اساسي جمهوري اسلامي نشد، نتوانست به آنها جامه عمل بپوشاند».

بنابراين مردم ايران اين بار در چنين شرايط و اوضاع و احوالي در انتخابات رياست جمهوري كشورشان شركت مي‌كنند. در كشوري كه 70 درصد جمعيت آن را افراد زير 30 سال تشكيل مي‌دهند، درخواست‌ها و انتظارات عموما محورهاي مشخصي مانند اشتغالزايي، كاهش بيكاري و رعايت عدالت اجتماعي متبلور مي‌َشود و اين زمينه‌هايي است كه رفسنجاني تجربه موفقيت آميزي در آنها داشته است.

به هر حال، اين فرد(رفسنجاني) تبليغات خود را از هم اكنون آغاز كرده است و اين تبليغات هم حالت خاصي به خود گرفته است؛ در پشت پرده گروهي زيادي از مشاوران وي، از هم اكنون براي بهبود وجهه و بالا بردن ارزش و اهميت وي بي وقفه كار مي‌كنند. آنها جزوه منتشر مي‌كنند، بهترين عكس‌هاي وي را انتخاب مي‌كنند، همايش‌هاي مختلفي تشكيل مي‌دهند تا وي را بيشتر ميانه‌رو معرفي كنند تا محافظه كار و اين چنين آراء سرخوردگان از اصلاح طلبي خاتمي را به دست آورند. البته برخي از اصلاح طبان نيز اكنون از نامزدي رفسنجاني حمايت مي‌كنند. آنها مي‌گويند ديگر كسي باقي نمانده است. نامزدهاي محافظه‌كاران از ميان نظاميان هستند و در صورتي كه آنها به قدرت برسند فضاي سياسي كشور را نظامي خواهند كرد.

يكي از اين افراد در اين باره مي‌گويد: «اگر اين نظاميان به قدرت برسند، فضاي كشور را نظامي خواهند كرد و احتمالا با هرگونه مذاكره در خصوص مسائل هسته‌اي نيز مخالفت خواهند كرد». به گفته وي، شعاري كه اكنون اين نظاميان قصد دارند به جامعه بقبولانند اين است كه ايران بزودي دچار جنگ ديگري خواهد شد و تنها كساني كه در اين زمينه تجربه كافي دارند آنها هستند. چه آنكه محسن رضايي، يكي از نامزدهاي اين دور از انتخابات علنا گفته كشور در شرايط كنوني به رئيس‌جمهوري نياز دارد كه هم تجربه نظامي داشته باشد و در زمينه اقتصاد وارد باشد.

«فيگارو» در ادامه مقاله خود به ارزيابي اردوگاه محافظه‌كاران مي‌پردازد و مي‌نويسد: «محافظه‌كاران از موقعيت روحانيون ، بخوبي آگاهند و به همين علت ، هيچ روحاني اكنون در بين نامزدهاي پيشنهادي آنها وجود ندارد. در ميان نامزدهايي كه آنها پيشنهاد كرده‌اند محمدباقر قاليباف بيشترين محبوبيت را دارد. او كه اكنون 43 سال سن دارد از شش سال پيش فرماندهي نيروي انتظامي ايران را بر عهده داشت».

يك راننده تاكسي 57 ساله ايراني درباره قاليباف مي‌گويد: «از وقتي كه وي فرماندهي نيروي انتظامي را بر عهده گرفت نه تنها ميزان امنيت در كشور بالا رفت بلكه آزادي‌هاي زيادي نيز به افراد داد و به همين علت، من كه تاكنون در هيچ انتخاباتي شركت نكرده‌ام، قطعا در اين انتخابات و فقط هم براي راي دادن به او شركت خواهم كرد».

هر چند كه قاليباف خود را اصولگرا مي‌داند اما هرگز در قدرت نبوده است و اگر محبوبيتي هم دارد، محبوبيت پاكي است حال آنكه رفسنجاني و خانواده وي بخش هاي مهمي از اقتصاد كشور را در دست خود قبضه كرده‌اند.
بنابراين در اردوگاه رفسنجاني تنها نگراني‌ و تشويشي كه وجود دارد ناشي از نامزدي قاليباف است. طرفداران رفسنجاني، فرمانده سابق نيروي انتظامي را تنها رقيب او ‌مي‌دانند و در همين راستا بود كه دهها خبرنگار از روزنامه‌هاي مهم كشور مانند شرق، اعتماد، همشهري، طوس و غيره... در تاريخ 12 آوريل گذشته گرد هم آمدند و درباره نامزدي قاليباف به رايزني پرداختند. آنها در اين گردهمايي، درباره اينكه چگونه مي‌‌توان از طريق روزنامه‌هاي خود، وجهه رفسنجاني را در بين افكار عمومي بهبود داد به بحث و تبادل نظر پرداختند.

اين روزنامه پر تيراژ فرانسوي در ادامه مطلب خود به اصلاح طلبان مي‌پردازد و مي‌نويسد: «برخي از حاميان رفسنجاني اصلاح طلبان سابق هستند. آنها مي‌گويند ما نتوانستيم به اهداف خود برسيم زيرا خاتمي جز ساختار قدرت نبود. بنابراين رييس جمهوري آينده بايد كسي باشد كه جز ساختار قدرت باشد و اين فرد كسي جز رفسنجاني نيست. اصلاح‌طلبان سابق مي‌گويند تنها رفسنجاني مي‌تواند مشكلات و موانع پيش روي دمكراسي را در ايران از ميان بردارد، به اقتصاد كشور رونق دهد و رابطه ايران و آمريكا را برقرار كند».

«فيگارو» در پايان مطلب خود مي‌نويسد: «چيزي كه بسياري از هواداران رفسنجاني و البته بسياري از منتقدان سابق وي فكر مي‌كنند اين است كه رفسنجاني هر چند نامزد كاملي براي احراز سمت رياست جمهوري نيست اما بدون شك و در شرايط كنوني بهترين گزينه براي ايران فردا است».

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 20:47  توسط رضا  | 

 

 
نام نصر حامد ابوزید(Nasr Hamed Abuzeid)
تخصص : دکترای زبان و ادبيات عرب مليت :
سال تولد : ۱۹۴۳


 
نام كريستين اسنوك هورخرونيه(Christian Snouck Hurgronje)
تخصص : استاد شريعت اسلامى مليت : هلندی
سال تولد : ۱۸۵۷ وفات : ۱۹۳۶


 
نام آنانداكى كنتيش كوماراسوامى()
تخصص : ليسانس گياه‌شناسی و زمين‌شناسی مليت : انگلیسي سيلانی‌الاصل
سال تولد : ۱۸۷۷ وفات : ۱۹۴۷
  حوزه فکری : محقق عرصه روح


 
نام محمدمهدى شمس‌الدين()
تخصص : فقيه و متخصص علوم اسلامی مليت : لبنانى
سال تولد : ۱۳۱۲ ه.ش


 
نام ويليام مونتگمرى وات(William motgomary Watt)
تخصص : دكتراى فلسفه مليت : اسکاتلندی
سال تولد : ۱۹۰۹


 
نام آنه ماري شيمل(Annemarie Schimmel)
تخصص : دكترا ی تمدن و زبان‌هاي اسلامي و دكتراي تاريخ مذاهب مليت : آلمانی
سال تولد : ۱۹۲۲


 
نام سيمون وی(Simone Weil)
تخصص : فيلسوف دين مليت : فرانسوی
سال تولد : ۱۹۰۹ وفات : ۱۹۴۳


 
نام نصرالله پورجوادى(Nasrolah pourjavadi)
تخصص : دکترای فلسفه اسلامی مليت : ايرانی
سال تولد : ۱۳۲۲


 
نام محمدحسين فضل‌الله()
تخصص : الهيدان مليت :
سال تولد : ۱۳۱۴ه.ش


 
نام راينهولت نيبور(Reinhold Neibuhr )
تخصص : الهيدان مليت : امريکايی
سال تولد : ۱۸۹۲ وفات : ۱۹۷۱

وب سايت   : http://www.newgenevacenter.org/biography/niebuhr2.htm


 
نام محمد حسین طباطبایی(mohammad hossein tabatabai)
تخصص : متخصص در معارف اسلامی مليت : ايرانی
سال تولد : ۱۲۷۹ ه.ش وفات : ۱۳۶۰ ه.ش


 
نام كارل رانر(Karl Rahner)
تخصص : الهيدان مليت : آلمانی
سال تولد : ۱۹۰۴ وفات : ۱۹۸۷


 
نام جان مك كوارى(John Macquary)
تخصص : متاله و فیلسوف دین مليت : اسکاتلندی
سال تولد : ۱۹۱۹
http://www.iid.org.ir/iidf/Persons.asp?menu=8
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 15:41  توسط رضا  | 


 
خلوت انس
- عباس كى منش «مشفق كاشانى» شاعر، اديب و فارسى پژوه متولد ۱۳۰۴ كاشان
- اخذ مدرك فوق ليسانس در رشته حسابدارى و بودجه از دانشگاه تهران
- ۳۷سال تدريس در آموزش و پرورش تحت عناوين آموزگار، دبير و سازمان ادارى در كاشان و تهران
- عضو و رئيس شوراى عالى شعر در وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى
- عضو شوراى عالى شعر در صدا و سيما
- عضو شوراى شعر و ادب معاصر در اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى استان تهران
- عضو شوراى شعر در سازمان فرهنگسراهاى شهردارى تهران
- عضو شوراى شعر در ستاد كل نماز‎/ رئيس انجمن شاعران ايران
- برخى از آثار تأليفى وى عبارتند: صلاى غم، خاطرات (مجموعه شعر)، سرود زندگى (مجموعه شعر)، شراب آفتاب (مجموعه شعر)، آذرخش (گزينه اشعار)، مجموعه آينه خيال، بهار سرخ سرود، هفت بند التهاب شعر، نقشبندان غزل، خلوت انس و ...
رامتين سيار: نيما يوشيج درباره شعر گفته است، شعر «حسى است كه بالقوه با انسان بوده، ميليون ها سال كشيده و با كار انسان خرده خرده آشكار شده است كه مى بينى... شعر در درجه اعلاى خود مشاهده اى است كه افراد معين و انگشت شمار دارند براى افراد معين انگشت شمار ديگر.»
و از ميان اين افراد معين و انگشت شمار، انگشت شمارند كسانى همچون استاد عباس كى منش كه در كوى و برزن او را مشفق كاشانى صدا مى زنند. مشفق كاشانى كاشف استعداد سهراب سپهرى و راهبر او به جاده شعر و سخن است. در روزگارى كه سهراب نوجوانى متمايل به هنر و ناشناخته بود، عباس كى  منش گام هاى استوار خود را در راه سرودن شعر كلاسيك برداشته بود و با ملاحظه سياه مشقى از سهراب، به استعداد او پى برد و وى را به سرودن شعر برانگيخت و اين رابطه دوستانه و هنرمندانه تا اوج شهرت سهراب سپهرى ادامه يافت.
210804.jpg
و مشفق كاشانى، بى هيچ ترديد، يكى از برگزيدگان شعر معاصر است كه در لحن و سبك استادى مسلم است و اين معنى هنگامى روشن مى شود كه با روحيه و طرز فكر او آشنا باشيم.
تعين روحى و فروتنى بزرگوارانه او بالاتر از احساس و شوريدگى اش قراردارد و در اين روزگار كه خودنمايى به وارستگى، به اظهار دوستى شديد، به تظاهر به حال و شوريدگى ، طبيعت ثانى، براى «هنرمندان» است، او سخت تودار و به ظاهر متكبر و ديرجوش است. روح او با هر تظاهرى مخالف است، هيچ كس او را، چنانكه شيوه مجلس آرايان سبكبار است در مجلسى، در حال «ندبه» يا «گريه» و يا سرمستى نديده است.
او، در اعماق روح خود مى گريد و ناله او در چهارديوارى دلش، به گوش مى رسد. روح دريايى و آشفته او، در پرده اى از يك آرامش فاخر، نهان است، نه بر آيين قوادان و غرچگان خودفروش، كه خود را هنرمند و شاعر مى دانند. مشفق اگرچه، روح قابل انعطاف دارد، هيچگاه خوش طبعى را، بذله گويى نمى كند. زيرا كافرگونه به دنياى او خالى، و به پايان رسيده و زندگى يك نيشخند طبيعت است كه هيچ لطف و صفايى نداردبا اين همه، در سراپرده وجود او انسانى سخت بزرگوار آرميده است، كه دلى به پهناى آسمان دارد و او خود تماشاگرى است كه از فراز قله اى باشكوه، به سوى نشيبى، زندگى نام، مى نگرد.
مشفق كاشانى متولد سال ۱۳۰۴است. درباره خودش مى گويد: نام من عباس مشفق كاشانى است و در سال ۱۳۰۴ شمسى در شهر كاشان در خانواده اى مسلمان و هنرمند به عالم هستى قدم گذاشتم. تا آنجا كه به خاطر دارم دوران جوانى و نوجوانى من در كار و كوشش و در ارتباط با مسائل زندگى مانند ساير مردم گذشته است منتها باتوجه به ذوق و علاقه اى كه از سال سوم ابتدايى با سرودن اولين شعر در من پديدار شد در همان ايام به يكى دو محفل ادبى كه به سرپرستى شادروان استادحسينعلى منشى كاشانى اداره مى شد راه يافتم و از محضر شاعران و اديبان كه در اين انجمن ها شركت مى كردند و خوشبختانه عده شان هم كم نبود استفاده مى بردم و شركت من در اين محافل تا آذرسال ۱۳۳۳ كه به تهران انتقال يافتم ادامه داشت.
عباس كى منش در كاشان تحصيلات خود را تا ششم ابتدايى به پايان برد و در تمام اين دوره شاگرد اول بود. به همين علت و به دليل نياز مبرم اداره فرهنگ و اوقاف آن دوره «آموزش و پرورش امروز» به آموزگار، او را استخدام كرد و چون سن او به حد قانونى نرسيده بود به عناوين مختلف وجهى مى پرداختند و اين استخدام حكم موقتى داشت.
مشفق كاشانى تا اخذ مدرك ديپلم به همين ترتيب هم درس داد و هم درس خواند تا در ضمن خدمت آموزگارى ديپلم گرفت و رسماً به خدمت دولت درآمد و ساليانى چند هم آموزگار رسمى بود و هم در اداره كار مى كرد. تا اينكه به تهران آمد و تحصيلات خود را در دانشگاه تهران در ضمن خدمت در وزارتخانه تا مقطع فوق ليسانس ادامه داد.او درباره اولين شعرى كه سروده است مى گويد: اولين شعرى كه سرودم درباره دبستان و معلم و محيط و مدرسه بود و وقتى در سركلاس سوم ابتدايى خواندم معلم كلاس سوم كه مردى فاضل و بزرگ منش بود و نامش حسين فريدى نطنزى بود، تشويقم كرد، همان قدر از شخصيت اين مرد بگويم كه او بنا به نوشته استاد همايى از افاضل روزگار و در اصفهان با استاد جلال همايى همدرس بود و هم او بود كه در ابتدا با راهنمايى هاى خود دريچه شعر را براى من گشود و بعد زنده ياد استاد حسينعلى منشى كاشانى و تراب كاشانى وعده اى ديگر.
از دوستان و شاعرانى كه مشفق كاشانى با آنها حشر و نشر داشته و دارد مى توان از كسانى چون رضا آل ياسين، زنده ياد سهراب سپهرى، زنده ياد اميرى فيروزكوهى، صابر همدانى، مهرداد اوستا، مهدى اخوان ثالث، مهدى سهيلى، حميد سبزوارى، على معلم و ...نام برد. در اين ميان سهراب سپهرى نزد مشفق جايگاه ويژه اى دارد. خودش درباره سهراب مى گويد: در دو سالى كه سهراب در كاشان با من در اداره فرهنگ همكارى داشت و من سمت معاونت اداره را داشتم، در سه روزنامه محلى به نام عصر اميد و پيكان و ستاره فرهنگ، شعرهايى با نام مستعار مى سرودم و سرمايه داران كاشان را به باد انتقاد مى گرفتم. زيرا عده اى از اين پولداران زنان قالى باف را با دستمزدى ناچيز استثمار مى كردند، روزى شعرى را كه سروده بودم براى سهراب خواندم و او در لحظاتى چند ابياتى در تكميل شعر سرود و براى من خواند و شگفتى مرا برانگيخت و او را تشويق كردم كه به كار شاعرى ادامه دهد و اين كه گفتم آغاز كار شاعرى او بود، اولين مجموعه شعرش را كه به چاپ داد «مثنوى در كنار چمن» بود كه در مقدمه اى كوتاه آينده درخشانش را پيش بينى كردم و ديدم كه نظر من درست از آب درآمد.
مشفق كاشانى تا سال ۱۳۵۸در آموزش و پرورش و با عناوين آموزگارى ، دبيرى و امور ادارى خدمت كرد و در سال ۱۳۵۸ به كسوت بازنشستگى درآمد. او در سالهاى پس از انقلاب به عضويت در شوراى شعر وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى، شوراى شعر و ادب اداره كل فرهنگ و ارشاد اسلامى تهران، شوراى عالى شعر صدا و سيما، شوراى شعر سازمان فرهنگى هنرى شهردارى تهران درآمد.
اولين اثر او در سال ۱۳۲۳ با نام «صداى غم» كه تضمين ۱۲بند از اشعار محتشم كاشانى بود به چاپ رسيد كه تاكنون بيش از شش مرتبه تجديد چاپ شده است. بعد از انقلاب اين اثر با خط زيباى «قربانعلى اجلى» توسط وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامى در دو نوبت به زيور چاپ آراسته شده است.
بعد از اين اثر مجموعه شعرهايش با نامهاى «سرور زندگى»، «شراب آفتاب»در سالهاى ۴۳ تا ۴۷ نشر يافته است.
از كارهاى تحقيقاتى او مى توان به همكارى اش با استاد زنده ياد «پرتوبيضايى» اشاره كرد كه منجر به تصحيح و چاپ ديوان صباحى بيدگلى شاعر مشهور دوره قاجار شد. بعد از انقلاب مجموعه هاى «آذرخش»، «آيينه خيال»، «بهارسرخ سرود»و«هفت بند التهاب» را به بازار شعر و ادب عرضه داشت.هر خواننده اديبى، با مطالعه اشعار مشفق بخوبى پى مى برد كه او در ديوان هاى استادان سخن، استقرايى پردامنه دارد و در سبكهاى سخن به آيين آفاق، آگاهى وسيعى كسب كرده است، تا توانسته است، راهى، چنانكه شايسته اوست در اين ميان برگزيند.او در نخستين روزگارانى كه به سرودن شعر پرداخته است، با دانش هاى مربوط به آن از عروض، بديع، قافيه و... آشنايى كامل پيداكرده است.
به خلاف همه شاعران جوانى كه از اين علوم بى بهره اند و دليل به كاربستن مناسب تر عبارت، در پروردن بيان احساس و نشان دادن مهارت كامل او درآوردن معانى دلپذير، همين نكته است.مشفق كاشانى در شعرش ضعف تأليف، تنافر، زوائد و نارسايى، يا وجود ندارد و يا اينكه بسى نادر است و اين خود مى رساند كه مشفق حقى لايق تحسين برهنر و ادب معاصر دارد و ثابت كرده است كه او در آفريدن انديشه هاى نو، داراى لحنى بس دلكش و شيواست و شعرا همانند رودخانه اى بر بستر اوزان و آهنگ ها، به سويى كه ديده احساس، مقصدش را مى بيند راه مى سپرد، با اين همه اگر كمال سخن آفرينى، در اين حد، براى هر كس بسنده باشد،براى مشفق نخواهدبود و پيروزى او، تا اين سنگر، كه گامى ديگر تا پيروزى نهايى است، شايسته نيست، بلكه، اگر اين ديوان عزيز، شاهراهى روشن و هموار باشد، منزل و مقصد نخواهدبود، با اينكه پيران قوم و نام آوران شعر معاصر، كه ديوانها پرداخته اند، به نيمه هاى اين راه باشكوه نيز نرسيده اند، زيرا طبع مشفق، همچنان جوان و گلستان هنرش هنوز در جوش بهار است.
مشفق خود در خصوص ويژگى هاى يك شعر خوب گفته است: «ويژگى يك شعر خوب آن است كه گوينده آن حرف و پيامى داشته باشد البته يك نثر نيز مى تواند چنين باشد ولى يك شعر علاوه بر پيام بايد در هاله اى از احساس و عاطفه و ايهام و استعاره همراه باشد و در عين حال فهم آن براى خواننده آسان و اگر بنا باشد شاعر بدون اينكه پيامى و حرفى داشته باشد مبادرت به سرودن كند آن شعر نخواهدبود و متولد نشده خواهدمرد.»
شايد از اين روست كه او در توصيه به شاعران جوان مى گويد: شاعران جوان بايد قبل از هر چيزبا مطالعه در آثار شاعران گذشته و معاصر و تجربه در كار خود و ديگران پشتوانه اى در شعر فارسى و نيز شاعران بزرگ مطرح در دنياى امروز براى خود فراهم كنند و از تقليد و استفاده از تركيبات در شعر ديگران پرهيز كنند، يعنى با اندوخته هاى خود در پياده كردن احساس خود، از ذهن وقاد خويشتن مدد بگيرند و آفريننده تركيبات تازه و نو باشند،از انتقاد نهراسند و در كار شعر سخت گير و ديرپسند باشند. در اين صورت است كه قله رفيع شعر در انتظار آنان خواهدبود.
 
روزگارى استاد مهرداد اوستا درباره مشفق كاشانى نوشت:« آنچه كه هنر مشفق را از آثار همگنان ممتاز مى سازد هماهنگى هنر او با تحولات سياسى و فرهنگى و انقلابى جامعه است. اين هماهنگى دقيقاً از عواطف انسانى و هنرى شاعر برمى خيزد. يك هنرمند به هنگام آفرينش يك اثر همانند كودك، پيوسته در حال زندگى مى كند، نه در گذشته، خاطرات گذشته، تلخ يا شيرين براى او، رؤيا و افسانه است، از روى پيوسته با كاروانى كه در حال سفر مى كند، عرصه زندگى را در مى نوردد.به نظر من منش و تعين شاعر جدا از شعرش مى بايد يك حقيقت يا راز دست نيافتنى باشد. چه كسى مى تواند حدود و مرزهاى تشخص شاعرانى همچون فردوسى، سنايى، ناصرخسرو، خاقانى، عطار، سعدى و حافظ و جز اينان را دريابد و در تصور بگنجاند؟... هنرمند بالذات يك راز سر به مهر است كه هركسى در حد فكر و پندار خود او را ارزيابى مى كند و از آثارش معانى متناسب با اين شناخت جزيى و شخصى را دريافت مى كند.»براى پايان نوشته مان از مشفق چه بهتر كه شعرى از اشعار زيبا و نابش را حسن ختام خود قراردهيم:
نقش آدمها
سربه سر افسرده است
روزگارى است در اين گوشه پژمرده هوا
هر نشاطى مرده است.
***
دست جادويى شب
در به روى من و غم مى بندد
مى كنم هرچه تلاش
او به من مى خندد
***
نقش ها كه كشيدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هايى كه فكندم در شب
روز پيدا شد و با پنبه زدود
+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اردیبهشت 1384ساعت 13:59  توسط رضا  | 

باغ بی برگی

کورساوا گفته است: "وقتی ساتیاجیاری از دنیا رفت، خیلی اندوه خوردم. همیشه فکر می کردم آیا کسی می تواند جای او را بگیرد؟ فیلم های کیارستمی را دیدم، خدا را شکر کردم که کیارستمی جای ساتیاجیاری را پر کرده است."
این داوری، داوری پر اهمیتی است. نشانه ای از ذهن آفرینشگر کیارستمی و اقبال جهانی نسبت به او که این روزها در لندن، در محافل هنری، روزنامه ها، رادیو تلویزیون، همه جا حرف اوست.
شاید بتوان گفت که نگین کار و حضور او"باغ بی برگی"است؛در موزه ویکتوریا آلبرت،در سالن ورودی. شعر" باغ بی برگی" اخوان،شناسنامه "باغ بی برگی"کیارستمی شده است. "باغ بی برگی" تمثیل یک اندوه سنگین و سربی است. باغی که در آن، درختان نه شاخه ای دارند،نه برگی و به ناگزیر نه میوه ای. بی برگی تمثیلی از بی نوایی انسان نیزهست؛ انسانی که مجال سبز بودن را از او گرفته اند و بر پوست چهره او فقط نیش چاقویی باقی مانده است که به یادگارنوشته خطی به دلسنگی... برگ نشانه سبزی وتنفس درخت است. وقتی برگی نبود، درخت ها ایستاده می میرند. "باغ بی برگی" نشانه ایست که جهان از ایران بزرگتر است و اگر راه های آفرینشگری و عرضه خلاقیت به روی هنر مندی بسته شد و یا چنانکه شایسته است، قدرشناسی نشد، روزی می رسد که جهان چنان هنرمندی را بزرگ می شمرد.

کیارستمی در مصاحبه ای گفته بود: "از اینکه در ایران اجازه می دهند زندگی کند، خوشحال است و انتظار ندارد که در ایران از او تقدیر شود".
باور کنیم که این سخن یک داوری است که امروزیان وآیندگان خواهند گفت: در ایران به هنرمندی مثل کیارستمی اجازه دادند که زندگی عادی و مادی داشته باشد، اما به آفرینشگری او اجازه بروز وظهورندادند.
سال ها پیش در مجلس استیضاح گفتم که امام علی(ع) وقتی می خواهد شاعرترین شاعرهای روزگار خود را نام ببرد از "امرء القیس "نام می برد و نه از "حسان الثابت" و دیگران. معنی این داوری آن است که معیار برای ارزیابی و نقش و اثر یک هنرمند، التزام او به پسند ایدئولوژیک حکومت نیست. ای کاش درختان "باغ بی برگی "کیارستمی روزی مثل درختان باغ سبز مولوی آواز می خواندند و:
با زبان سبز و با دست دراز
از ضمیر خاک می گویند راز
اما دستان قلم شده و زبان سبز بریده می شود"باغ بی برگی"؛ باغی خاکستری .

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 14:1  توسط رضا  | 

 

تهران، اول فروردين ماه 1384 هجری شمسي

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:38  توسط رضا  | 

 معرفی اينترنتی خودم

من در ۷ بهمن ۱۳۳۸ در مشهد به دنيا آمدم. پس از تحصيلات ابتدايی طبق سنت خانوادگی به تحصيلات علوم دينی مشغول شدم و در سال ۱۳۵۵ به درس خارج رسيدم. از اول علاقه عجيبی به هنر و سياست داشتم. شهيد هاشمی‌نژاد دايی عزيزم و دكتر شريعتی خيلی در آن سال‌ها بر ساخت شخصيتم تأثير گذاشتند. در همان قبل از انقلاب، يك دوربين سوپر ۸ داشتم، فيلم می‌گرفتم. اديت و صداگذاری هم می‌كردم. پدر بزرگوارم كانون بحث و انتقاد دينی داشت، اسلايد و فيلم های سوپر ۸ برای جماعت دينداران به نمايش می‌گذاشتند. من مسئول آنها بودم. به راديوهای بيگانه آن روزها خيلی گوش مي‌دادم. با همه كودكی به همه مراكز فرهنگی كشور نامه می‌نوشتم و نامه دريافت می‌كردم. دو بار به ساواك احضار شدم چون سنم قانونی نبود نگهم نداشتند. يک بار در سال ۵۷ به خاطر سخنرانی در شهر رودسر ۲۰ روزی در اوين ماندم. در اوج دوران انقلاب خيلی فعال بودم. سخنرانی می‌كردم، فيلم می‌گرفتم و اعلاميه پخش می‌كردم.
انقلاب كه پيروز شد خيلی خوشحال بودم. بر اساس علاقه‌ای كه داشتم با صداوسيما كارم را شروع كردم. سال ۱۳۵۸ مدير برنامه‌های صداوسيمای مشهد شدم. مطلب می‌نوشتم، فيلمنامه می‌خواندم و كار ياد می‌گرفتم. سال ۱۳۶۱ به عنوان مديركل صداوسيمای بوشهر و شيراز منصوب شدم. فكر می‌كنم كارهای قشنگی در آن ايام انجام داديم. در ۱۵/۵/۱۳۶۲ از شيراز به تهران منتقل و به عنوان مدير راديو ايران كارم را شروع كردم. در آن شرايط جنگی كشور با همكاران خوب راديو خيلی در كشور كار كرديم، راديو در آن شرايط جنگی رسانه اصلی مردم بود و رساندن صدای حماسه‌آفرينان به دنيا، خيلی پرافتخار بود. هنوز هم دوران راديو برايم از بهترين دوران‌ها‌ست. بروبچه‌های راديو هم خيلی لطف داشتند. رادیو قرآن، رادیو جبهه، و رادیو دریا را راه اندازی کردم. تا سال ۶۷ مدير راديو بودم. در ۱۲/۶/۶۷ معاون برون‌مرزی صداوسيما شدم. زمان زيادی در اين حوزه نماندم. در تاريخ ۱۲/۱۰/۶۷ آقای خاتمی كه آن روزها وزير ارشاد بود طی حكمی مرا به معاونت امور بين‌الملل وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی منصوب كرد. به تناسب كارم كه مسئوليت رايزنی‌های فرهنگی ايران در ساير كشورها را داشتم به كشورهای مختلفی سفر كردم. در همه جا با فرهنگ و هنرشان ارتباط پيدا كردم. اين سرمايه بزرگی برای من شد.
با استعفای آقای خاتمی از ارشاد در 5/5/71 من هم استعفا دادم. پست سازمانی‌ام كارمند صداوسيما بود. به آنجا برگشتم، چند سالی علاف بودم. تا اينكه آقای لاريجانی، رئيس صداوسيمای آن روز موافقت كرد كه به عنوان نماينده صداوسيما در بيروت كار كنم. از ۱۶/۵/۷۳ به لبنان رفتم. در بيروت برنامه‌سازی‌های تلويزيونی خوبی راه انداختم، با جهان عرب آشنا شدم و سعی كردم در محضر روزنامه‌نگاران، نويسندگان و اصحاب فكر و فرهنگ متواضعانه چيز ياد بگيرم. تسامح و تساهل زندگی مسالمت‌آميز مسيحی و مسلمان در اعماق روحم تأثير گذاشت. با جامعه اهل فكر مسيحی آنجا خيلی مأنوس شدم. كتابی هم از گفتگوهايم با آنها منتشر شده است. در ايران هم بعداً با تلاش همسرم مؤسسه گفتگوی اديان راه اندازی كردم كه هم اكنون فعال است. يک بار هم آقای خاتمی به لبنان آمد و طبق معمول سخنرانی‌هايش اهل فكر و انديشه لبنان را تحت تأثير قرار داد.
با كانديدا شدن آقای خاتمی، كارم را در لبنان رها كردم و به ستاد انتخاباتی پيوستم. بعد از پيروزی آقای خاتمی، در تاريخ ۱۹/۴/۱۳۷۶ مرا به عنوان رياست دفتر رييس جمهور انتخاب كرد. سخت‌ترين سال‌های خاتمی را با وی گذراندم، اين همراهی سخت برايم آموزنده بود، پس از انتخاب دور دوم، در تاريخ ۱۱/۶/۱۳۸۰ معاون حقوقی و پارلمانی رييس جمهور شدم تا ارتباط بين مجلس و دولت را تحكيم كنم. پس از انتخابات معروف مجلس هفتم که پس از سه بار استعفاء بالاخره در تاریخ 21/7/1383 مورد قبول رئیس جمهور قرار گرفت و طبق معمول حکم تشریفاتی مشاور رئیس جمهور دریافت کردم! همواره در صحنه‌های سياسی حاضر بودم و ديدگاه‌هايم را گفته‌ام، ده‌ها مقاله در نشريات گوناگون نوشته‌ام و مصاحبه‌های فراوانی با رسانه‌های داخلی و خارجی انجام داده‌ام و در سمینارهای علمی زیادی شرکت کرده ام. از روز تأسيس مجمع روحانيون تاكنون عضو شورای مركزی آن بوده‌ام.
سال هاست كه هر روز مقداری از وقتم را پای اينترنت می‌گذارانم، بيشتر مطالب آن را می‌خوانم و از نوشته وبلاگ‌نويس‌های هم‌وطنم كه مشتری دائمی بعضی از آنها هستم لذت می‌برم. اصلاحات عميق و نهادينه شدن دموكراسی و احترام به سنت و دين را راه نجات ايران می‌دانم. به انقلاب اسلامی و رهبر فقيد آن هميشه وفادار بوده ام و دوست دارم هميشه در خدمت مردم ايران باشم.
همسرم خانم فهيمه موسوی‌نژاد ليسانس مديريت و مدير مؤسسه گفتگوی اديان و سردبير مجله فرهنگی «اخبار اديان» است كه در سال ۱۳۵۸ با وی ازدواج كردم و از زندگيم خيلی راضی هستم. سه دختر عزيزم فائزه و فاطمه و فريده نام دارند که دعا می‌کنم خدا حفظ‌شان کند.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 12:33  توسط رضا  | 


 
درراه وطن
- عنايت الله رضا ايران شناس تاريخ پژوه و جغرافيدان متولد سال ۱۲۹۹ اصفهان
- اخذ دكتراى فلسفه در دانشكده حزبى شوروى سابق
- تأسيس بخش فارسى راديو پكن
- همكارى با راديو مسكو، تا سال ۱۹۶۷
- مدير كنگره جهانى ايران شناسى كتابخانه ملى
- مدير بخش جغرافى و تاريخ دايرة المعارف بزرگ اسلامى از سال ۱۳۶۵ تاكنون
- برخى از آثار او عبارتند از: تمدن ايران ساسانى (ترجمه)، طبقه جديد ماركسيسم و ماجراى بيگانگى انسان (ترجمه)، كمونيسم و دموكراسى، زمامداران شوروى (ترجمه)، اسرار مرگ استالين (ترجمه)، آذربايجان واران، گفت وگو با استالين (ترجمه)، تاريخچه سرى جنايات استالين (ترجمه) و ...
210360.jpg
جعفر مجردقمى: با مرور ايام سپرى شده عنايت الله رضا، بيش ازهر چيز پى به صلابت و صداقت روشنفكرى مى بريم كه راه مبارزه كردن با قلم را به نسلهاى بعد آموخته و هنوز على رغم گذشت ۸۵ سال ازعمر گرانبارش، سلاح بر زمين نگذاشته و در خلوتى آرام، به پى ريزى بنايى عظيم كه تمام عمر را صرف آن كرده است مى پردازد.
اين روزها البته عنايت الله رضا را مى توان دردايرة المعارف اسلامى يافت. گوشه اى دنج و ساكت. بالاى كاخى كه روزگارى با آن سر عناد داشت. من سالها پيش ازاين با او و قلم جاودانه اش آشنا شدم. عنايت الله رضا مثابه محققى ژرف را برايم داشت كه تمام سطحيات را شكافته و اعماق واقعيات تاريخ را پيش روى چشم نسل نوجوى ايرانى گذاشت.
دفاع جانانه اش از واقعيت آذربايجان مثالى براى اثبات اين مدعاست. «اكنون، كمتر كسى مى داندكه سرزمين تركى زبانان قفقاز در گذشته نامى جز آذربايجان داشته و هرگز به اين نام، ناميده نمى شده است.» و اين چنين بود كه عنايت الله رضا را به قلم شناختم و سالها بعد كه به تلاش براى يافتن و نوشتن از او شدم كمتر دستگيرم شد و حسرت بود و حيرت كه چرا از او كم نوشته اند و بسيار گفته اند. با كمك دهباشى بود كه فهميدم او در مركز دايرة المعارف اسلامى مشغول تحقيق و تتبع است. با هيجان تمام به سراغ بزرگ تاريخدان رفتم و او را ديدم كه همچنان با صلابت در ميان انبوهى ازكاغذها نشسته است و مى نويسد. انگار نوشته هايش در ذهنم ريتم گرفته بودند؛ با گذاردن نام «آذربايجان» بر بخشى از قفقاز، انديشه اى تازه نيز عنوان شد مبنى بر اينكه گويا « آذربايجان سرزمينى است دو نيم گشته كه بخشى در شمال و بخشى در جنوب رود ارس نهاده شده است.»
با اين همه و على رغم روى باز و چهره بشاش، پاسخ عنايت الله رضا در خصوص گفتن درباره خودش چون آب سردى بود بر آتشى داغ: « نه ! بهتر است با آنهايى مصاحبه كنى كه دنبال شهرتند نه من! كه از من گذشته! من كار خود را كرده و مى كنم! برو سراغ آنها كه جوانند...»
عنايت الله رضا اما همچنان در رزم خويش عزمى راسخ و گسست ناپذير دارد. هنوز مى نويسد و نوشته هايش جوانان را ميخكوب مى كند و نژادپرستان را مغلوب. او با اثبات اين موضوع كه آذربايجان تنها به سرزمين هاى جنوبى رود ارس اطلاق مى شود و نام كشورى كه اين روزها « آذربايجان» ناميده مى شود تا قبل از سال۱۹۱۸ «آران» بوده است خدمتى عظيم و شايان در حق اجداد و نياكان و سرزمين مادرى ما كرد. او مى گويد: «سرزمينى كه هشتاد واندى سال پيش «جمهورى آذربايجان» و سپس «جمهورى شوروى سوسياليستى آذربايجان» نام گرفت و در روزگار باستان «آلبانيا» نام داشت. مورخان و جغرافى نگاران باستان، پيرامون اين نكته مطالبى نگاشته و سرزمين آلبانيا را جز از آذربايجان «آتروپاتن» دانسته اند.»
اين ادعاى علمى و مستند عنايت الله رضا، چون تيرى زهرآگين و پاسخى كوبنده در مقابل «پان تركيست»هايى قرار گرفت كه هواى تجزيه بر سرشان بود و قصدشان ايجاد تفرقه و جدايى ميان آذرى زبانهاى ايرانى و ايرانيان فارسى زبان بود. فى الواقع عنايت الله رضا با كار تحقيقاتى غيرقابل ترديدش اهميت و ارزش واقعى كار پژوهش را براى جلوگيرى از انحراف و تحريف تاريخ به ما نماياند. او در همان مقاله معروف خود مى نويسد: «سرزمينى كه در شمال رود ارس نهاده شده است و اكنون «جمهورى آذربايجان» ناميده مى شود، در گذشته نام ديگرى جز آذربايجان داشته است. اين سرزمين را در روزگار باستان «آلبانيا» مى ناميدند. مورخان و جغرافى نگاران باستان در اين باره مطالب بسيار نوشته اند و سرزمين «آلبانيا» را جز از آذربايجان «آتروپاتن» دانسته اند.»
عنايت الله رضا در سال۱۲۹۹ در خانواده اى روحانى، در رشت به دنيا آمد. پس از گذراندن دوران كودكى به تهران منتقل شد و دوران تحصيل متوسطه را در اين شهر به پايان رساند. سپس به خدمت نظام وظيفه رفته و در نيروى هوايى به عنوان خلبان مشغول گرديد. در سال۱۳۲۴ به سبب فعاليتهاى سياسى به كرمان تبعيد شد. در جريان مسائل پيشه ورى يا به اصطلاح جنبش آذربايجان به عنوان فرمانده نيروى هوايى حكومت آذربايجان مشغول گرديد. او مدتى از عمر خود را در شوروى، چين و فرانسه گذراند و سرانجام در سال ۱۳۴۷ به ايران بازگشت و در زمينه كتابهاى روسى در كتابخانه پهلوى سابق، بخش كنگره جهانى ايرانشناسى به كار پرداخت. بعد از مدتى به سمت معاونت علمى و پژوهشى اين كتابخانه منصوب گرديد و بعداز پيروزى انقلاب اسلامى نيز مسؤوليت كتابخانه را عهده دار شد.
عنايت الله رضا از سال۱۳۶۵ در مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى به عنوان عضو هيأت علمى مشغول به كار شد و همچنين آثار زيادى را ترجمه و تأليف نمود.
همان طور كه پيش از اين آمد اجداد عنايت الله رضا همه از روحانيون و برخى از مراجع بزرگ زمان خود بوده اند. پدرش از شاگردان آخوند خراسانى بوده و نزد آن روحانى بزرگ به تحصيل اشتغال داشته است.
عنايت الله رضا پس از گذراندن دوران كودكى در رشت به تهران منتقل شد و دوران تحصيل متوسطه را در اين شهر به پايان رساند. او در ۲۱ آذر ماه ،۱۳۲۵ پس از شكست به اصطلاح جنبش آذربايجان به شوروى پناهنده و در آنجا مشغول به تحصيل مى شود. پس از اتمام رشته علوم حزبى در دانشكده حزبى به ادامه تحصيل در رشته فلسفه پرداخته و به اخذ درجه دكترا در اين رشته نايل مى آيد و در كنار آن به سبب علاقه به مطالعه در زمينه ايران شناسى مطالعه و تحقيق در اين زمينه را پى مى گيرد.
عنايت الله رضا در خصوص ماجراى ملى شدن صنعت نفت كه يكى ازمهمترين ورقهاى تاريخ معاصر ايران است، مى گويد:« بنده معتقدم كه موضوع نفت از همان آغاز رنگ سياسى به خود گرفت. رقابت ديرينه ميان روسيه و انگلستان در ايران مردم را بر آن داشت كه به نفت هم به عنوان يك مسأله سياسى بنگرند. جريانهاى بعدى هم سياسى بودن مسأله را تشديد كرد. در سال۱۹۳۲ و ۱۹۳۳ و موضوع تمديد قرارداد نفت و همچنين در دوران جنگ جهانى دوم و سالهاى پس از آن باز مسأله نفت به يك پديده سياسى بدل شد. در وقايع مربوط به آذربايجان موضوع نفت نزديك بود موجب تجزيه ايران بشود. بنابراين تفكيك مسأله نفت به اينكه پديده اقتصادى بوده يا سياسى درست نيست بلكه اين دو با هم ممزوج بودند. طرح دوفوريتى دكتر مصدق در مجلس چهاردهم در مورد ممنوعيت واگذارى امتيازات نفت به خارجيان و همچنين طرح ماده واحده غلامحسين رحيميان مبنى بر لغو يك طرفه قرارداد نفت جنوب باز يك پديده سياسى بود.»
او معتقد است در دوران جنگ جهانى دوم نقش آمريكا در پيروزى متفقين بسيار عمده بود. زيرا براى مقابله با آلمان به كشورهاى اروپايى كمك كرد تا جبهه دومى ايجاد كنند. با گشايش اين جبهه كه شوروى بود، موقعيت آمريكا روز به روز ارتقا يافت. بگذريم از اينكه در دوران جنگ نيروى اتم ايجاد شد و بمباران اتمى هيروشيما و ناكازاكى يك وضع خاصى به وجود آورد. اما پس از جنگ ملاحظه كنيد كه با پلان مارشال اصلاً موقعيت به گونه اى ديگر شد. يكى اينكه فشار افكار عمومى در جهان و تلاش آمريكا سبب شد كه انگلستان مجبور به عقب نشينى از مستعمرات خود مانند هندوستان شود. به اين ترتيب كه بسيارى از كشورها به نحوى آزاد شدند و استقلال يافتند كه قصد ندارم وارد اين بحث شوم. مسأله ديگر نجات اروپا از ويرانى هاى جنگ بود و پلان مارشال و كمك هاى آمريكا سبب شد كه كشورهاى اروپايى احيا شوند و چون انگلستان هم مستثنى نبود و به كمك هاى آمريكا نياز داشت، مجبور شد علاوه بر از دست دادن مستعمرات خود به آمريكا نزديك شود. به اعتقاد بنده نزديك شدن انگلستان به آمريكا يك برخورد عقلايى براى بقاى خويش بود.
عنايت الله رضا پس از پايان تحصيلات مدتى در نيروى هوايى ارتش به سمت افسر خلبان و ديده بان خدمت نمود. با شكست جنبش آذربايجان در ۲۱ آذر سال ۱۳۲۵ به شوروى پناهنده شد. او بعد از آن بر سر برخى اختلافات سياسى به چين رفت و به اتفاق چندتن ديگر بخش فارسى راديو پكن را تأسيس نمود. بعد از دوسال به دليل برخى تغييرات در شوروى سابق و بركنارى سران حكومت آذربايجان به سبب دشوارى تحصيل فرزندانش در چين و آشنايى آنها به زبان روسى دعوت به بازگشت شوروى را پذيرفته و در اواخر ۱۹۵۹ به مسكو بازگشته و در بخش فارسى راديو مسكو تا سال ۱۹۶۷ به فعاليت خود ادامه داد.
در سال ۱۹۶۷ او به ايران بازگشت و پس از ورود به ايران ابتدا به سمت متصدى كتابهاى روسى در كتابخانه پهلوى سابق و بعد به عنوان معاون علمى و پژوهشى آن كتابخانه مشغول شدند. پس از انقلاب او مدتى نيز مسؤوليت كتابخانه را برعهده داشت. اما به سبب بيمارى و عزيمت شش ماهه به خارج از كشور به منظور معالجه ادامه كارش ميسر نگرديد. او از سال ۱۳۶۵ تاكنون در مركز دايرة المعارف بزرگ اسلامى به عنوان عضو هيأت علمى مشغول به كار شد.
از ماجراهاى پرتلاطم زندگى عنايت الله رضا وقايع مربوط به پس از شهريور ۱۳۲۰ است. او در آن ايام پرالتهاب و پرتب و تاب سياسى همچون بسيارى از جوانان آن روزگار كه سرآمد عرصه علم و ادب شدند، به حزب توده پيوست. در همين ارتباط بود كه بالاخره در سال ۱۳۲۴ بازداشت و سپس به كرمان تبعيد و زندانى شد.
در اوايل سال ۱۳۲۵ عنايت الله رضا پس از آزادى از زندان به دستور كميته مركزى حزب عازم آذربايجان شده و در آنجا به عنوان فرمانده نيروى هوايى حكومت آذربايجان مشغول گرديد. از آن پس به سبب بروز اختلاف با سران فرقه دموكرات آذربايجان در مورد تأسيس فرقه درايران و اعلام رسمى او در كنفرانس باكو مبنى بر انجام اين امر به مثابه يك خيانت، از سوى سران دستگاه حاكمه آذربايجان شوروى سابق از جمله رئيس جمهور وقت و همچنين دبيراول كميته مركزى حزب كمونيست آذربايجان به اتفاق چند نفر ديگر از فرقه اخراج و از كار نيز بركنار مى شوند. كميته مركزى حزب نيز مأموريت او را پايان يافته تلقى كرده، در نتيجه مجبور به عزيمت از شوروى به كشور چين شد.
عنايت الله رضا در خصوص سياست شوروى سابق و حزب توده در قبال دولت مصدق مى گويد:« دولت شوروى پس از شكستى كه در قضيه آذربايجان از قوام السلطنه خورد، نهايت دشمنى را با دولت مصدق نشان داد. آن زمان حزب توده براى اعضاى كادر خود دستورالعمل صادر مى كرد. در يكى از دستورالعمل ها به صراحت نوشته بودند كه لبه تيز حمله را بايد متوجه مصدق كرد، بايد سر بزنگاه او را گير انداخت. براى من اين سؤال پيش مى آيد كه علت چيست و چرا حزب توده چنين مى كند؟ عده اى مثل كيانورى بودند كه دقيقاً مى دانستند چه كار مى كنند. عده اى ديگر هم شايد چون اطلاعى نداشتند مخالفت مى كردند ولى بعدها كه بيشتر با سياست شوروى آشنا شدم مسأله برايم روشن شد. اگر دقت كرده باشيد در كنگره نوزدهم حزب كمونيست، اتحاد جماهير شوروى، استالين خط مشى كلى جهانى خود را اعلام كرد. او به صراحت گفت: زمانى بود كه بورژوازى پرچم مبارزه ملى را در دست داشت. اكنون اين پرچم به زمين افتاده و تنها طبقه كارگر مى تواند اين پرچم را از زمين بردارد. بعد از اين ماجرا كه به يك سال قبل از سقوط مصدق و درواقع به قبل از مرگ استالين مربوط مى شود، احزاب كمونيست در كشورهاى هندوستان، اندونزى و ايران در مسيرى قرار گرفتند كه استالين خواست. در نتيجه احزاب كمونيست در اين كشورها عليه نهرو، سوكارنو و دكتر مصدق اقدامات خود را شروع كردند.»
زندگى پرفراز و نشيب عنايت الله رضا هرچه كه بوده و هر چه كه هست اثبات كننده يك واقعيت برجسته از ساير واقعيات شخصيت خستگى ناپذير اوست. عنايت الله  رضا به معناى واقعى كلمه عاشق ايران است؛ ايرانى آزاد و رها از هر بند و استبدادى. گرچه اين عريضه ناتوان از بيان تمام تلاش و سختكوشى عنايت الله رضا است، اما يادآورى او و مجاهدتهاى كم نظيرش بر نسل امروز، بهترين بهانه براى نوشتن از اوست.
+ نوشته شده در  شنبه هفدهم اردیبهشت 1384ساعت 11:45  توسط رضا  | 

 
دكتر على اكبر مهرداد ولايتى
106053.jpg
يك سال از درگذشت كيومرث صابرى- گل آقاى ملت ايران- گذشت.«گل آقا» هرچه بود، پديده اى در طنز نويسى ايران و به خصوص در طنز نويسى ژورناليستى بود و گذشته از هر چيز، اين نكته كه او در زمانه اى كه شادى و خنده، به امرى ناپسند و مكروه تبديل مى شد، نشاندن لبخند بر لب مردم را وجهه همت خود قرار داد، او را شايسته احترام و سپاس مى سازد.به اين بهانه نگاهى مى اندازيم به طنز و طنز نويسى در ايران و نيز ميراث گرانقدر او يعنى طنز  گل آقايى.«ايرانيان طناز ترين و طنز شناس ترين مردم جهانند.»اين ادعا را همه ما شنيده ايم و خيلى از ما آن را قبول داريم، چون تنها ادعاى خود ما نيست و در نوشته هاى بسيارى از مستشرقين، جهانگردان و نويسندگان خارجى كه از ديرباز گذار شان به كشور ما افتاده و يا با تاريخ ادبيات ايران آشنا هستند، به اين نكته اشاره شده و در واقع نيز با نگاهى اجمالى به ميراث مكتوب فرهنگى اين سرزمين و همچنين ادبيات شفاهى كه به صورت داستان، شعر و مثل، سينه به سينه از نسلى به نسل ديگر منتقل شده، مى توان حضور پر رنگ طنز را در انواع آن از هجو و هزل و مطايبه و غيره از قرن هاى گذشته تاكنون مشاهده كرد. وجود شخصيتى چون عبيد زاكانى كه بعد از چندين قرن، طنز بى نظيرش هنوز خواندنى و خنديدنى است و به گونه اعجاب آورى، حتى امروزى به نظر مى رسد و در تاريخ ادبيات جهان كمتر نمونه اى چون او را مى توان يافت و اقبال فراوانى كه كليات عبيد در گذر قرن ها از آن برخوردار گشته، مى تواند دليل محكمى بر طنز دوستى و طنز شناسى مردم اين سرزمين باشد.به هر حال با فرض صحت اين ادعا، بايد ديد اين اقبال عمومى به طنز از چه ناشى مى شود. آيا دليل آن تنها به مسائلى از قبيل لطافت طبع، روحيه شاد و يا احياناً ژن طنز دوستى خلاصه مى شود؟ يا مى توان دلايل ديگرى را نيز در اين امر دخيل دانست.بى شك سنت ديرپاى استبداد و خودكامگى در اين سرزمين مى تواند از مهم ترين علت هاى رويكرد مردم به طنز باشد. خودكامگان همواره طالب اطاعت و سكوت بوده اند و وقتى مردم نمى توانستند حرف دل خود را آزادانه بيان كنند، چاره اى جز روى آوردن به زبان اشاره و تمثيل و طنز باقى نمى ماند. يادم نيست كجا خوانده ام كه «اگر مى خواهيد به آنچه واقعاً در دل مردم يك سرزمين مى گذرد پى  ببريد، بايد به جوك ها و لطيفه هايى كه در بين آنها رد و بدل مى شود، توجه كنيد.» گمان مى كنم اين مطلب را در نوشته اى از على موسوى گرمارودى، چندين سال پيش خوانده باشم- گفته اى مقرون به صحت است. حرف دل مردم تنها آنچه كه در مقابل دوربين ها و ميكروفن هاى راديو و تلويزيون بيان مى شود، نيست.با شروع قرن بيستم ميلادى، دو پديده همزمان به كشور ما وارد شدند كه چندان هم بى ارتباط نبودند. نخست پديده اى به نام روزنامه كه در ابتدا مختص دربار و دولت بود و با نام «وقايع اتفاقيه» تنها به انعكاس اخبار مربوط به پادشاه و دربار و هيات حاكمه و درج فرامين حكومتى مى پرداخت و گستره توزيع آن نيز محدود به نزديكان حكومت مى شد و پس از ترور ناصر الدين شاه و بر تخت نشستن مظفر الدين شاه به تدريج روزنامه هايى با كاركرد واقعى خود كه اطلاع رسانى به عامه مردم بود به چاپ رسيدند- علاوه بر روزنامه هايى كه توسط ايرانيان تبعيدى در خارج از كشور چاپ و به ايران فرستاده مى شد- پديده دوم وزيدن نسيم آزاديخواهى و اصلاح طلبى بود كه ابتدا با درخواست تاسيس عدالتخانه شروع و بالاخره به انقلاب مشروطيت منتهى شد. در همين ايام مردم با طنز روزنامه اى يا همان طنز ژورناليستى آشنا شدند. على اكبر دهخدا در روزنامه صوراسرافيل _ كه در ابتدا در خارج از كشور چاپ مى شد _ ستونى به نام چرند و پرند را با امضاى دخو مى نوشت كه از نوع طنز تند سياسى بود و به سرعت در ميان مردم علاقه مندان بسيارى پيدا كرد و خيلى از نمونه هاى آن هنوز هم خواندنى هستند. به اين اعتبار مى توان دهخدا را پدر طنز نوين ژورناليستى در ايران ناميد. گرچه در همان ايام سيداشرف الدين گيلانى نيز با چاپ روزنامه اى با نام «نسيم شمال» - كه همه كاره آن خودش بود _ به سرودن اشعار طنز سياسى مى پرداخت كه اين اشعار نيز در ميان توده مردم بسيار پرطرفدار بود و حتى بى سوادان هم بسيارى از اشعار او را كه توسط _ باسوادها در جاهايى مثل قهوه خانه ها براى سايرين خوانده مى شد- از حفظ مى دانستند و براى ديگران مى خواندند. غير از اينها روزنامه هاى ديگرى چون ملانصرالدين _ چاپ تفليس و به همت جليل محمدقلى زاده _ هم بودند كه به گسترش طنز ژورناليستى و كاريكاتور در ايران يارى رساندند.با آغاز سلطنت پهلوى اول بسيارى از اين نشريات طنز و همچنين ساير نشريات مثل مرد امروز و باختر و سايرين تعطيل و بساط طنز ژورناليستى تا شهريور ۲۰ برچيده شد. پس از شهريور ۲۰ و شروع سلطنت محمدرضا پهلوى و تا مقطع ۲۸ مرداد ۳۲ به دليل آزادى فعاليت هاى سياسى، سر و كله روزنامه ها و نشريات زيادى منجمله نشريات طنز كه اكثراً وابسته به گروه هاى مختلف سياسى بودند پيدا شد. منجمله چلنگر كه از سوى طرفداران حزب توده چاپ مى شد و نيز هفته نامه توفيق كه البته شروع انتشار آن به سال ۱۳۰۱ شمسى بازمى گشت و در سال ۱۳۱۶ از مجله اى ادبى به فكاهى تغيير رويه داد و بيشتر متمايل به جبهه ملى و مصدق بود.پس از كودتاى ۲۸ مرداد ۳۲ و همزمان با قلع وقمع مخالفان سلطنت و شاه و جلوگيرى از فعاليت مخالفان، بالطبع نشريات وابسته به آنها و منجمله نشريات طنز نيز تعطيل شدند و پس از آن تا ابتداى دهه چهل خبرى از نشريات طنز نبود. تا سال ۱۳۴۱ كه دوره جديد انتشار توفيق بود، منتهى اين بار با رويكردى تازه ديگر خبرى از طنزهاى تند سياسى نبود و راديكال ترين شوخى توفيق شوخى هاى نه چندان جدى! با هويدا نخست وزير وقت بود كه با اسامى اى نظير آقاى عصايى و در مورد مسائلى چون گرانى و از اين قبيل با او به شوخى مى پرداختند و كاريكاتورش را مى كشيدند. در واقع مى توان توفيق را در اين مقطع مجله اى فكاهى ناميد كه بيشتر به مسائل و مشكلات روزمره از قبيل گرانى، چاله چوله هاى خيابان ها، رشوه خوارى در ادارات و نيز دعواهاى زن و شوهرى، شوخى با مادرزن و روابط پسر و دختر و از اين دست مى پرداخت و از شوخى هاى جنسى _ البته نه در حد وقيحانه _ نيز بى بهره نبود. از سال ۱۳۴۷ مجله كاريكاتور هم كه كمابيش به همين موضوعات مى پرداخت، منتشر مى شد كه البته استقبال از آن در حد توفيق نبود.اگر چه توفيق به علت سانسور شديد موجود نمى توانست به يك نشريه طنز سياسى تمام و كمال تبديل شود، اما به هر حال محلى براى پرورش نسلى نو از طنزپردازان از جمله كيومرث صابرى، ابوتراب جلى، ابوالقاسم حالت و سايرين بود و مردم سرخورده از سركوب هاى سياسى كه به تدريج و با گران شدن بهاى جهانى نفت طعم رفاه نسبى و برخوردارى از مظاهر زندگى مدرن را مى چشيدند، به همين مقدار شوخى با دولتمردان و خنديدن به بى لياقتى آنها و نيز رفتارهاى ناپسند اجتماعى قانع بودند. گرچه رژيم وقت تا همين حد را هم تاب نياورد و بالاخره در سال ۱۳۵۰ توفيق براى هميشه توقيف شد.پس از پيروزى انقلاب و همانند سال هاى پس از شهريور ۲۰ به دليل آزادى نسبى، فعاليت گروه هاى مختلف سياسى در كنار ساير نشريات سياسى، باز سروكله انواع نشريات به اصطلاح طنز هم پيدا شد. نشرياتى چون «جيغ  و داد» و «آهنگر» و امثالهم كه در واقع هجونامه هاى -گروه هاى تندرو ماركسيست- بودند و با آغاز درگيرى هاى مسلحانه گروه هاى چپ و مجاهدين با رژيم تازه مستقر شده كه در نهايت به انحلال اين گروه ها انجاميد، بساط اين نشريات هم برچيده شد و با آغاز جنگ عراق عليه ايران ديگر حتى به مخيله كسى هم خطور نمى كرد كه به طنز سياسى بپردازد.اما در سال ۱۳۶۳ كيومرث صابرى فومنى پا به ميدان گذاشت. او كه يك طنز پرداز بالفطره! بود و علاوه بر آرمانگرايى و اعتقادات قلبى و ارادت به محرومان مثل همه طنزپردازان اصيل ديگر بهره مند از صفاى باطن و قلبى مهربان بود، در آن ايام سخت جنگ و كمبود، خنداندن مردمى را كه به تدريج خنديدن را فراموش مى كردند، وظيفه و هدف خود قرار داد. او با پشتوانه آشنايى با بسيارى از مسئولان و روحانيون عالى رتبه و به سابقه دوستى و همكارى كه با شهيد رجايى داشت و اين آشنايى ها علاوه بر تامين اعتماد لازم از سوى مسئولان وقت، باعث شناخت كافى وى از بسيارى از مسائل درون حاكميت و جناح هاى مختلف سياسى و همچنين آستانه تحمل مسئولان در مواجهه با طنز سياسى شده بود، با حمايت حجت الاسلام دعايى مديرمسئول وقت روزنامه اطلاعات ستون «دو كلمه حرف حساب» را در گوشه سمت چپ صفحه سوم روزنامه اطلاعات با امضاى «گل آقا» بنيان گذاشت.يك ستون طنز سياسى، آن هم در زمان جنگ و اوج آرمانگرايى، براى خيلى از مردم باورنكردنى بود، اما صابرى با طنزى بسيار شيرين و تاثيرگذار و قدرت قلمى كه ناشى از سال ها مطالعه و تدريس ادبيات فارسى و در نتيجه تسلطى كافى بر ظرايف ادبيات فارسى اعم از نثر و نظم بود و همانگونه كه پيشتر گفتيم با شناختى كه از لايه هاى هيات حاكمه و روابط فيمابين آنها داشت و به علت حضور در برخى از مناصب دولتى در آموزش و پرورش، از سيستم بوروكراتيك موجود نيز تا حد زيادى با اطلاع و به اشكالات و ضعف هاى اين سيستم آشنا بود، توانست دو كلمه حرف حساب را به خواندنى ترين بخش روزنامه تبديل كند به طورى كه خيلى ها روزنامه را فقط براى دو كلمه حرف حساب مى خريدند و بسيارى هم بريده هاى آن را جمع آورى مى كردند- گرچه بعدها اين حرف حساب ها به صورت چندين كتاب منتشر شد و به چاپ هاى متعدد هم رسيد- با اينكه حتى نام اصلى نويسنده را نمى دانستند و فقط گل آقا را مى شناختند تا اينكه شيخ صادق خلخالى در سال ۶۷ نام اصلى او را در جلسه مجلس شوراى اسلامى لو داد!اين استقبال و علاقه مردم، شجاعت و جسارت شروع به كار بزرگ انتشار يك نشريه طنز را به صابرى بخشيد و بالاخره با گرد هم آوردن برخى از همكاران خود در توفيق، هفته نامه گل آقا را منتشر كرد و در عين حال به كار پرورش نسلى نو از طنزپردازان و كاريكاتوريست ها هم پرداخت. طنز گل آقايى علاوه بر احياى طنز ژورناليستى در دوران پس از انقلاب واجد خصوصياتى بود كه مى توان از آن به عنوان سبكى نو در اين گونه طنز نام برد. گل آقا در استفاده از دو آيتم مهم و جذاب كننده طنز ژورناليستى براى خود محدوديت قائل شده بود، يكى طنز جنسى و پرداختن به سكس و ديگرى شوخى با مسائل اعتقادى و روحانيت. ضمن اينكه به درست نويسى و دورى از هجو و هزل نيز تاكيد داشت و طنزنويسى با اين محدوديت ها شايد براى خيلى از طنزنويسان دنيا غيرممكن و يا حداقل بسيار سخت به نظر آيد، ولى صابرى با تمام اين محدوديت هاى خودخواسته در جلب مردم موفق بود، به همان دلايلى كه در بالا گفتم و به علاوه بى رقيب بودن و اعتقاد قلبى خودش به آنچه مى گفت. او هرگز موضع اپوزيسيون به خود نگرفت، خود را حامى نظام مى دانست، خطوط قرمز را رعايت مى كرد و به تعبير خودش طنز او چاقوى جراحى بود نه چاقوى سلاخى و گرچه خيلى ها به اين دلايل به او لقب سوپاپ _ سوفاف! - دادند، اما او همين طعنه را نيز اسباب شوخى قرار داد و به كار خود ادامه داد.گرچه گل آقا در دو كلمه حرف حساب خود را فراجناحى و فارغ  از جناح بندى هاى موجود مى ناميد _ و عملاً هم در طنزهايش به طرفدارى از جناح خاصى نپرداخت _ اما مرزبندى او با جناح راست يا محافظه كاران، على الخصوص با طيف هاى تندرو آن جناح، كاملاً آشكار بود و حملات تندروهاى آن جناح به خصوص در روزنامه هاى كيهان و رسالت در آن زمان، دليلى بر اين مدعاست. نمى توان منكر نزديكى فكرى صابرى به جناح چپ آن دوران شد _ گرچه نه هميشه و در همه موارد _ چون صابرى هم يك آرمانخواه بود، به شدت ضدامپرياليست، طرفدار عدالت اجتماعى و حامى طبقات محروم و به قول خودش آسيب پذير و مخالف تجمل گرايى و بازگشت سرمايه داران فرارى در ظاهر خصوصى سازى بى حساب و كتاب و به قيمت فشار بر طبقات متوسط و روبه پايين جامعه. اما در عين حال در زمينه دفاع از آزادى هاى سياسى و اجتماعى _ در حدود باورها و اعتقادات خود _ حتى از خيلى از اصلاح طلبان امروزى هم ثابت قدم تر و معتقدتر بود و در اين موارد با تندروهاى جناح چپ آن روزها هم مرزبندى قاطع خود را داشت.در شروع انتخابات دوره ششم رياست جمهورى و نامزدى سيدمحمد خاتمى تقريباً به صورت علنى در صف حاميان خاتمى درآمد و تا تعطيلى هفته نامه، گرچه در مواردى كه آنها را مخالف آرمان هاى خود مى ديد و يا در موارد كوتاهى ها و تقصيرات برخى از اصلاح طلبان، از نواختن آنها نيز اجتناب نمى كرد. اما در هر حال حامى خاتمى ماند و علاقه خود را به او و به مشى اصلاح طلبى پنهان نكرد. اما گذر زمان و به صحنه آمدن نسلى نو با خواسته هايى كه بعضاً با اعتقادات صابرى همخوانى نداشت و ظهور پديده اى به نام طنز راديكال سياسى كه نوشته هاى سيد ابراهيم نبوى _ كه خود از شاگردان و دست پرورده هاى صابرى بود و صابرى هم بسيار به او علاقه مند بود- نمونه بارزى از اين نوع طنزنويسى ژورناليستى بود و به سرعت با استقبال نسل جوان و پرهيجان طرفدار اصلاحات روبه رو شد، كه پس از دوم خرداد در همه زمينه ها مايل به برداشتن  قدم هاى بلند بودند و طنز گل آقايى را عقب تر از خواسته هاى خود ارزيابى مى كردند و در عين حال همين سرعت و پيشروى خواسته هاى گروهى از نسل جوان، باعث نگرانى و احتياط انديشى بيشتر مسئولان و در نتيجه كاهش آستانه تحمل آنان گشت، كه در نهايت منجر به تعطيلى بسيارى از روزنامه ها و نشريات پس از دوم خرداد شد و اينها شايد از دلايل توقف انتشار هفته نامه و بسنده كردن به انتشار ماهنامه كه خوانندگان نخبه تر و لاجرم محدودترى داشت، شد.به هر حال صابرى _ گل آقاى ملت ايران- طى يك دوره ۲۰ ساله ضمن احياى طنز ژورناليستى و ايجاد سبكى  نو در اين زمينه، طرف توجه، اعتماد و علاقه مردم باقى ماند و بى شك با گذر سال ها، قدر و منزلت او بيشتر آشكار خواهد شد.
روحش شاد، ۱۲/۲/۸۴
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:46  توسط رضا  | 

درباره كتاب تاريخ سينما

 
 
محسن آزرم: «سينما، معادله اى است بزرگ و حل ناشدنى بينِ هنر و صنعت». اين، عينِ جمله اى است كه «پُل روتا» (مستندساز) در دهه ۱۹۳۰ نوشت و شصت و شش سال بعد،  «جفرى ناوِل اسميت» منتقد و مورّخِ سرشناسِ سينما، در مقدمه عمومى «تاريخِ سينمايِ جهانِ آكسفورد» به آن استناد كرد. ناوِل اسميت در مقدمه اش نوشته بود بينِ شكل هايِ هنرى صنعتى شده اى كه زندگى هنرى قرنِ بيستم را تسخير كرده اند (كتابِ او در سال هايِ پايانى دهه ۹۰ منتشر شد) سينما نخستين، و شايد مُهم ترين شكلِ هنرى باشد.
تاريخ هايِ سينما كه هر از سالى توسطِ منتقدان و تاريخ نويس ها منتشر مى شوند، مطابقِ روش هايِ گوناگونى نوشته شده اند. بعضى كتاب ها، گاهى، مى كوشند تا همه كاربردهاى «رسانه فيلم» را روشن كنند و بعضى ديگر، فقط به آن چيزهايى مى پردازند كه (به قولِ ناوِل اسميت) دست به دست هم داده اند تا اختراعِ اصلى تصويرهايِ متحرك رويِ نوارِ سلولوئيد را به نهادِ عظيمى بدل كنند كه سينما، يا صنعتِ سينما (Movies) نام گرفته است. نسبتِ تاريخ و سينما، معمولاً، از جنبه هايِ مختلف مورد بررسى قرار مى گيرد، مثلاً اين كه سينما هنرى است بابِ دندانِ مردم و اين، هرچند به نفعِ صاحبان صنعتِ سينما است، اما گروهى هم پيدا مى شوند كه دوست دارند سينما را به مسيرى هدايت كنند كه خود دوست دارند، مسيرى كه در نهايت، فقط، به سوددهى آن ها كمك كند. جز اين، در همه سال هايى كه سينما به زندگى اش ادامه داده، هميشه با خطرها و موانعى روبه رو بوده كه اصلاً قابلِ كنترل نبوده اند. به رغمِ اين ها، سينما توانسته است بر تاريخ اثر بگذارد و گاهى آينده اى را كه هنوز نيامده، پيش بينى كند.
درباره تاريخِ سينما و كتاب هايى كه راجع بِهِش نوشته مى شود، مسائلِ ديگرى هم مطرح است: مثلاً اين كه تاريخ هايِ سينما، عموماً، به نسبتِ صنعتِ سينما و فن آورى هم مى پردازند و جنبه صنعتى بودن سينما را به اين دليل موردِ توجه قرار مى دهند كه فن آورى در تمامِ مراحلِ يك فيلم (از ساختن تا نمايشِ عمومى) حضور دارد. تاريخ نويس هايِ سينما مى گويند كه صنعتى بودن سينما، جز اين، معناى ديگرى هم دارد، كه اتفاقاً عميق تر است: سينما صنعت است؛ چون همه مرحله هايِ توليد، توزيع و نمايش كه در نهايت به مخاطب مى رسد، به گونه اى صنعتى،  در قالبِ ماشينى قدرتمند طراحى و سازماندهى مى شود. هرچند اين نكته را هم نبايد از قلم انداخت كه تاريخِ سينما، از منظرِ تاريخ نويس ها، فقط تاريخِ آن ماشين نيست و مُهم تر از آن اين كه نمى توان سينما را از زاويه ديد آن ماشين و كنترل كنندگان اش بازگو كرد. علاوه بر آن، بايد توجه داشت نيازهايِ هنر و صنعت در سينما، لزوماً، يكى نيستند، هرچند ممكن است در تضاد با يكديگر هم نباشند. سينما، از منظرِ عمومِ تاريخ نويس ها، شكلى هنرى/صنعتى است كه روش هايِ صنعتى توليدِ هنر را تكامل داده است. از سويِ ديگر، توجه به اين مسئله هم ضرورى است كه سينما، به نحوى گريزناپذير، در كلّيتِ تاريخ قرنِ بيستم جاى گرفته و اكنون، در سال هايِ ابتدايى قرنِ بيست ويكم، جزء جدايى ناپذيرِ زندگى انسان ها شده است. اين گونه است كه سينما، هم به شكل گيرى و هم به بازنمايى روزگارِ ما كمك مى كند.
جمله معروفى در كتاب هايِ تاريخ فلسفه هست كه مى گويد فلسفه، تاريخِ فلسفه است. چندسالى قبل از اين منتقدى نيز در مقاله اى ادعا كرد كه مى توان اين تعريف را درباره سينما هم ارائه داد و مدّعى شد كه سينما، تاريخِ سينما است. اين گفته هرچند به مذاقِ بسيارى از عالمانِ فلسفه دوست خوش نيامد، اما زمينه سازِ تغييرهايى در نوعِ نگاه به تاريخِ سينما شد. حرفِ منتقد، چندان هم بيراه نبود: چه چيزى را مى توان از سينما سراغ گرفت كه در تاريخِ سينما نباشد، و اصلاً مگر مى توان سينما را بدونِ گذشته اش (صد و ده سال دقيقاً) ديد و درباره اش نظر داد؟ سينما، اصولاً، وابسته گذشته خود است، و هر آن چه در آن مى گذرد، با آن چه در گذشته اتفاق افتاده سنجيده مى شود و نتيجه اين سنجش است كه ما را به آينده سينما اميدوار مى كند، يا اين كه وامى داردمان نسبت به گذشته اى درخشان افسوس بخوريم و از آينده اى نه چندان روشن، دلتنگ باشيم. سينما، از اين منظر، تاريخِ سينما است.
•••
105876.jpg
وضعيتِ كتاب هاى تاريخِ سينما در ايران چندان هم بد نيست. «تاريخ سينما» نوشته «اريك رُد» دست كم دوبار به فارسى ترجمه شده (بارِ اوّل: وازريك درساهاكيان و بارِ دوم: حسن افشار)، ترجمه اى از «تاريخ سينما»ى كوچك «آرتور نايت» (كارِ استاد نجف دريابندرى) موجود است و «تاريخ سينماى جهان آكسفورد» هم با نام «تاريخ تحليلى سينماى جهان» (ترجمه گروه مترجمان) به فارسى درآمده است. چهارسالى پيش از اين هم، كتابِ عظيمِ «تاريخِ سينمايِ روايى» نوشته «ديويد اِ. كوك» تحت عنوانِ «تاريخِ جامع سينماى جهان» (ترجمه هوشنگ آزادى ور) در دو جلد منتشر شد كه درباره سينمايِ داستانى و روايت فيلم هايِ كلاسيك بحث مى كرد. تازه ترين تاريخ سينمايى كه به فارسى منتشر شده، نوشته دو منتقدِ نوفرماليست است كه پيش از اين كتاب «هنرِ سينما» را به قلم شان خوانده بوديم. (ترجمه فتّاح محمدى، نشرِ مركز. از بوردول البته كتاب روايت در فيلمِ داستانى هم به فارسى ترجمه شده است) تاريخ هاى سينما، عمدتاً، شباهت هايى به هم دارند كه در نگاه اول باعث مى شود تفاوت هايشان كم تر به چشم بيايد، مثلاً اين كه خود را موظّف مى دانند همه چيز را از آغاز شروع كنند و پيش بيايند و خيلى چيزهايى را كه قبل از اين در تاريخ هاى سينماى ديگر آمده، از نو بنويسند. چيزهايى كه در تاريخ ها با هم فرق دارد و مهم ترين بخش هاى آن ها را تشكيل مى دهد، نتيجه گيرى هايى است كه تاريخ نويس (مثلاً) از يك واقعه، يا نمايشِ يك فيلم، يا تغيير نظامِ استوديويى مى گيرد و بر مبنايِ آن نظريه هايى را ارائه مى كند كه احتمالاً تا قبل از آن، چندان مورد توجه نبوده اند. از دلِ اين نظريه ها است كه پيشروى سينما به گستره هايِ ديگر و تقابل اش با مسائلِ اجتماعى و پديده هايِ سياسى روزگارِ خودش آشكار مى شود. تاريخ سينما، قبل از هر چيز، قرار است موقعيتِ اين شكلِ هنرى/صنعتى را در هر بُرهه اى به نمايش بگذارد.
•••
105933.jpg
تاريخِ سينمايِ ديويد بوردول و كريستين تامسون، همان گونه كه خودشان در پيشگفتارِ كتاب نوشته اند، بيش از هر چيز، يك مقدّمه است و بايد به عنوان درآمدى بر تاريخِ سينما درباره اش نظر داد. درآمدى كاملاً توصيفى/تحليلى كه گاهى منتقدبودنِ نويسندگان اش كاملاً به چشم مى آيد. بوردول و تامسون، هرچند سعى كرده اند تاريخِ سينمايشان، از اصول و چارچوبى كه سال هايِ سال است تاريخ نويس هاى سينما بِهِش پاى بند هستند، دور نيفتند (كه نيفتاده اند) بدشان نيامده كه قضاوتِ منتقدانه شان را هم لابه لايِ سطرهاى تاريخ بگنجانند، البته تاحدّى كه به شمايلِ كتاب و ساختارِ تاريخى اش لطمه اى وارد نشود. اين گونه است كه مى توان درباره بسيارى از وقايع مهم سينما، اطلاعات گرانقدرى را پيدا كرد و هم اين  كه از ديدى انتقادى نسبت به آن باخبر شد. آن ها كتاب شان را با پرسشى آغاز كرده اند كه، احتمالاً، مهم ترين پرسش راجع به تاريخِ سينما است: چرا فيلم هايِ قديمى، فيلم هايى كه سال هايِ بسيار از عمرشان مى گذرد، هنوز برايِ عده اى (چند درصد؟) از تماشاگران و شيفتگان سينما مُهم هستند؟ دليل اوّلى كه آن ها در پاسخ به اين پرسش مى آورند، اتفاقاً، دليلى است كه مى شود از منتقدان انتظار داشت: «فيلم هايِ قديمى هم همان آگاهى هايى را در اختيارمان مى گذارند كه از تماشايِ فيلم هايِ معاصر نصيبمان مى شود. برخى از آن ها امكان تجربه هايِ هنرى غنى را براى ما فراهم مى آورند و برخى ديگر، تصاويرى جذاب از زندگى در زمان ها و مكان هايِ گذشته به ما عرضه مى كنند.»
جز اين، نويسندگان اين تاريخ سينما به اين مسئله توجه داشته اند كه چيزى به نام «تاريخِِ سينما» وجود ندارد، يعنى نمى توان از يك تاريخِ سينمايِ واحد نام برد و درست به عكسِ اين، بايد راجع به «تاريخ هايِ سينما» حرف زد و اين كه تعداد كتاب هايِ تاريخِ سينما بيش از يكى است، همين نكته را ثابت مى كند. كارِ بوردول و تامسون در كتاب شان به همين شكل پيش مى رود. آن ها اصل را بر پژوهش و پرسش و استدلال گذاشته اند، چيزهايى كه، دقيقاً، نقطه عكس وحدانيّتِ تاريخ هستند. هر سندى كه مورد استفاده تاريخ نويس هايِ سينما قرار مى گيرد، لزوماً، آن ها را به يك نتيجه نمى رساند. نتيجه، بر مبنايِ سندها و پژوهش آن ها تغيير مى كند و گاهى، حتى، به جايى مى رسد كه با نتيجه هايِ قبلى در تضاد كامل است. مهم ترين ويژگى تاريخِ سينمايِ بوردول و تامسون، اين است كه به شيوه خود پاى بند بوده  و به هرآن چه در پيشگفتار گفته اند، عمل كرده اند. بخشى از كتاب، كه عنوانِ «سينمايِ هنرى و انديشه مؤلف» را دارد، يادداشت هايى است خواندنى، موجز و موشكافانه راجع به كارگردان هايى كه در سال هايِ دور لقبِ «مؤلف» گرفتند و فيلم هايشان به مذاق منتقدان و تحليل گرهايِ سينمايى خوش آمد. پيش از هر چيز، بوردول و تامسون درباره مفهوم كارگردان و مؤلف، و نيز نسبتِ بينِ آن ها، بحث مى كنند و بعد از آن كه به شيوه اى كاملاً منتقدانه كارنامه هشت سينماگرِ سرشناسِ قرن اوّل سينما را بررسى كردند، درباره اثرهاى مؤلف گرايى و به خصوص تاثيرى كه در سينما و نقدنويسى آمريكايى گذاشت، مى نويسند و لابد مى دانيد كه «اندرو ساريس» منتقد آمريكايى، تحتِ تاثير خط مشى مؤلفان (كه ديدگاه اوّليه منتقدانِ جوانِ كايه دو سينما بود) نظريه مؤلف را ارائه داد و فيلمسازها را بر مبناى اين نظريه دسته بندى كرد و آن هايى را كه در سينمايشان مايه ها (تِم ها) ى تكرارشونده داشتند (به قول يكى از منتقدان، وارياسيون هايى رويِ يك تِم) به عنوان مؤلف شناخت و باقى را كارگردان هايى كه نبايد جدى شان گرفت. هرچند كه ظرفِ سال هاى بعد، هم او و هم منتقدانِ فرانسوى پذيرفتند كه نظريه شان بى اشكال نيست. با اين همه، مؤلف گرايى باعث شد كه نوعِ نگاه به سينما، تاحدودى، تغيير كند و فقط در حدّ يك سرگرمى شناخته نشود. يكى ديگر از بخش هايِ جذاب اين تاريخِ سينما، «موج هايِ نو و سينماهايِ جوان ۱۹۶۷ _ ۱۹۵۸» است كه مى كوشد ريشه همزمانى موج هايِ نو در سراسر جهان را كشف كند و ببيند كه سينماگرانِ جوان در كشورهاى مختلف، چرا در يك زمان عليه سينمايِ بزرگ ترهايشان شورش مى كنند. البته بوردول و تامسون در اين ميان، سهم موجِ نوى فرانسه را فراموش نمى كنند كه مطمئناً مهم ترين جنبش سينمايى است كه در ميانه قرن بيستم اتفاق افتاد. جنبشى كه از گرايش هايِ فُرمال و سبكى نترسيد و همه آن چيزهايى را كه گمان مى كرد بيهوده كنار گذاشته شده اند، به كار گرفت و اصول و قواعد موردِ قبول همگان را، رسماً، زيرِ پا گذاشت.
با اين همه،  چيزى در كتاب بوردول و تامسون هست كه سخت عجيب است. بوردول قبل از اين اعلام كرده بود كه يكى از طرفدارانِ سينمايِ جديدِ ايران است و فيلم هايِ كيارستمى را نمونه  سينمايى تازه و بديع مى داند. منتها، سهمِ ايران از اين كتاب، كم تر از دو صفحه است و تازه اين دو صفحه را هم با عراق شريك است، آن هم عراقى كه نه سينمايِ به دردبخورى دارد و نه جايى خبرى از فيلم هايش هست. درست است كه كتاب، خيلى جديد و به روز نيست، اما كسى مى داند چرا نويسندگان كتاب، سينماى ايران و عراق را با هم بررسى كرده اند؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 21:29  توسط رضا  | 

 
گروه بين الملل - بى بى. سى در گزارشى گفت: شمار ايرانى و ايرانى تبار در انگليس كم نيست. تا پيش از انقلاب سال ۱۳۵۷ تعداد ايرانى هاى ساكن يا شاغل در بريتانيا اندك بود و از نقطه نظر اجتماعى جمعى بودند روى هم رفته مرفه و بيشتر جهانگرد ولى در ۲۵ سال گذشته، هم تعداد ايرانى ها در بريتانيا افزايش چشمگيرى داشته و هم از نقطه نظر اجتماعى تنوع پيدا كرده است.
در ابتدا، بخش بزرگى از اين جمعيت رو به افزايش را پناهندگان سياسى تشكيل مى داد و سكونت آنها در اين ديار و ازدواج و تشكيل خانواده در ميان آنها نسل دومى را وارد جامعه ايرانى هاى مقيم بريتانيا كرد كه اكنون جوانانى اغلب تحصيل كرده اند و شاغل و گسترده در جامعه.
به جرأت مى توان گفت كه در ميان اقليت هاى قومى مقيم بريتانيا، ايرانى ها كمتر از ديگران گوشه گيرى فرهنگى دارند.
اين انطباق اجتماعى، نسلى را به جامعه آورده است كه با اطمينان خود را وارد صحنه مى كند، حتى صحنه سياسى.
در سال هاى اخير، در لندن و چند شهر ديگر، ايرانى ها با موفقيت به عضويت انجمن هاى شهر و كوى و برزن خود رسيده اند و اين نخستين پله براى رسيدن به سطوح بالاى فعاليت سياسى است.
در انتخابات پارلمانى امسال، دو ايرانى تبار از حزب ليبرال دموكرات خود را نامزد نمايندگى مجلس عوام كرده اند. «ناهيد صامت» كه با نام خانوادگى همسر انگليسى اش (Boethe) از منطقه «هندون» لندن خود را نامزد انتخابات كرده است، در اواخر دهه ۷۰ ميلادى در بريتانيا ساكن شد.
نامزد ديگر حزب ليبرال دموكرات، «نادر فكرى» است و «كيفلى» شهرى كه او نامزد نمايندگى آن شده، در شمال انگلستان است. شهر كيفلى در نزديكى «برادفورد» يكى از مختلط ترين مناطق اين كشور از نقطه نظر تنوع قومى است و بر خلاف منطقه هندون لندن كه شمار ساكنان ايرانى تبارش قابل توجه است، بيشتر پاكستانى و بنگلادشى تبار دارد.
نادر فكرى استاد تاريخ در دانشگاه محلى «هادرزفيلد» بوده و اكنون عضو انجمن شهر كيفلى است.
گفت وگو با ناهيد صامت
چطور به فعاليتهاى سياسى رو آورديد؟
من هميشه به سياست علاقه مند بودم. در سال ۱۹۹۲ ميلادى به حزب ليبرال دموكرات ملحق شدم، سال ۱۹۹۴ در انتخابات شهردارى شركت كردم و نماينده انجمن شهر شدم.
حزب شما در ميان احزاب بزرگ سه حزب اصلى تنها حزبى بود و هنوز هم هست كه از روز اول مخالفت خود را با مداخله نظامى در عراق اعلام كرد. همچنين در امور داخلى، حزبى است كه هيچ ابائى ندارد كه بگويد كه اگر لازم باشد ما ماليات ها را افزايش خواهيم داد. به نظر شما فكر مى كنيد كدام يك از آنها جذاب تر است؟
تقريباً مى توانم بگويم هر دو موضوع خيلى مهم هستند و حزب كارگر و حزب محافظه كار فكر كردند كه مسأله عراق تا انتخابات از بين خواهد رفت. من با مردم در خيابان ها صحبت مى كنم و مى بينم كه خيلى نگران اين مسأله هستند. اين براى آنها خيلى مهم است كه ما تنها حزبى بوديم كه از روز اول مخالف جنگ عراق بوديم. احزاب هميشه قبل از انتخابات به مردم وعده هايى مى دادند و مردم باور مى كردند، الآن مردم مى بينند كه چه قبل از انتخابات و چه بعد از انتخابات، حرف ما يكى است. اگر شما مى خواهيد بيمارستان هاى خوبى داشته باشيد، مدرسه هاى خوبى داشته باشيد، تمام اين خدمات به پول نياز دارد كه بايد ازماليات به دست آيد.
در حوزه اى كه شما نامزد آن شده ايد، يعنى منطقه «هندون» لندن، غير از جمعيت بومى انگليسى، اقليت هاى قومى ديگر هم كم نيستند از جمله ايرانى ها، چه كسى به شما پيشنهاد كرد يا شايد اين فكر خودتان بود كه حالا كه قرار است انتخابات پارلمانى باشد، من خود را نامزد مجلس عوام بكنم؟
من در سال ۲۰۰۱ ميلادى نامزد مجلس عوام بودم. بنابراين چيز تازه اى نيست.
شما حتماً با مردم ملاقات مى كنيد، به فروشگاه ها مى رويد، به خانه هاى مردم مى رويد، روى هم رفته برخورد مردم با شما چطور است؟
خيلى خوب. من هر شب به خانه هاى مردم مى روم و با آنان صحبت مى كنم. خيلى اميدوارم.
شما با كسى در رقابت هستيد كه در پارلمان گذشته از حزب كارگر ، نماينده اين منطقه بوده و با اكثريت چند هزار رأى پيروز شده بود، واقعاً و منصفانه چقدر شانس خود را خوب مى بينيد؟
همينطور كه مى دانيد، در انتخابات هيچ كس تا ۵ ماه مه، تا آن لحظه آخر نمى تواند حدس بزند كه چه خواهد شد. ولى من فكر مى كنم شانس من براى برنده شدن خيلى زياد است، چون مردم حوزه من به دلايل مختلفى كه عراق يكى از آن دلايل است خيلى از حزب كارگر زده شده اند و من هميشه به آنها مى گويم كه اگر بعد از چهار سال ما به وعده هايى كه به شما داده بوديم عمل نكرده بوديم ما را عوض كنيد.
گفت وگو با نادر فكرى
از تجربه خود به عنوان عضو شوراى شهر بگوييد.
سخت است چون ما بزرگترين حزب نيستيم و بايد سعى كنيم با احزاب ديگر كار كنيم.
چه عاملى باعث شد كه اين بار، خودتان را براى نمايندگى مجلس عوام نامزد كنيد؟
خود حزب ليبرال دموكرات با من تماس گرفت، چون فكر مى كنم كارهايى كه در شهردارى كرده بوديم، پسنديده بودند. من با حزب ملى گرا دعواى سياسى كرده بودم و بعد از آن از من پرسيدند كه آيا مايل هستم كه نامزد بشم و من پذيرفتم.
شهر شما نزديك شهر «برادفورد»، يكى از مراكز بزرگ اقليت هاى قومى است و روى هم رفته موضوعى كه الآن در انتخابات امسال مطرح است اين طور كه ما از رهبران احزاب مى شنويم همين تفاهم نژادى و كنترل مهاجرت به اين كشور است. اين موضوع ها موقعى كه شما مشغول صحبت با مردم هستيد، براى جلب رأى آنها چه طور مطرح مى شود؟
اكثريت مردم همينطور كه گفتيد، همين سؤالات را مطرح مى كنند و جواب ما هم اين است كه وضع اقتصادى انگلستان طورى است كه بايد از خارج كارگر وارد بكند. در ضمن در شهر ما اقليت بزرگى از مسلمانان پاكستانى وجود دارد كه مسأله جنگ عراق براى آنان مهم است.
حزب شما تنها حزبى است كه از ابتدا با مداخله نظامى در عراق مخالف بود، اين تا چه حد، در جمعيتى كه شما در اين حوزه با آن روبرو هستيد، به عنوان يك كارت برنده حساب مى شود؟
اين خيلى مهم است، چون خيلى از مردم ديگر به دولت اطمينان ندارند. حس مى كنند كه اگر دولت در باره جنگ عراق به آنها دروغ گفته است، ديگر نبايد در باره برنامه هاى سياسى به آن اطمينان كرد.
روى هم رفته، مردم بومى اينجا، انگليسى هاى انگلوسكسون، به عنوان يك ايرانى با شما چه برخوردى دارند؟
برخوردشان خيلى خوب است. زيرا من خودم در اين كشور حدود ۳۰ سال زندگى كرده ام، با زندگى در اينجا آشنا هستم، قادرم به زبان آنها صحبت كنم و روى هم رفته، با ديد حزبى به من نگاه مى كنند تا اينكه مثلاً اول ايرانى و بعد حزب. من نماينده حزب ليبرال دموكرات هستم و روى اين مسأله با من بحث مى كنند. ولى مهم است كه من را تنها نماينده مسلمانان ندانند، بلكه به عنوان نماينده هندوها، مسيحيان و همه مردم اين حوزه بشناسند.
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:17  توسط رضا  | 

محمد قوچاني:
شهيد بهشتي هميشه پشت من دست مي زد و مرا به يك گياه تلخ تشبيه مي كرد.
(بهزاد نبوي در گفت وگو با سالنامه كيهان سال ۶۶ _ ۶۵ )

سرانجام بهزاد نبوي از حاكميت خارج شد. بهتر بگوييم: اخراج شد تا جا براي همزاد راستگرايش احمد توكلي گشوده شود كه چون بهزاد هر دو مظهر جابه جايي قدرت در ايران طي ۲۵ سال گذشته به شمار مي روند و شگفتا كه اين دو پادشاه كه در اقليمي نمي گنجند هر دو از يك سازمان سياسي برخاسته اند تا جابه جايي قدرت در پارلمان هم معنايي همچون خانه تكاني يك آپارتمان يابد.آن كه رفت و آن كه آمد، بهزاد نبوي و احمد توكلي، هر دو از مؤسسان سازمان مجاهدين انقلاب اسلامي هستند با اين تفاوت كه يكي در منتهي اليه چپ سازمان نشسته (بهزاد نبوي) و ديگري در واپسين نقطه راست آن (احمد توكلي).

اين دو سر طيف اما هرازگاهي به يكديگر مي رسند گاهي در دولت (كابينه ميرحسين موسوي كه هر دو وزيرش بودند) و گاهي در مجلس (كه به هنگام بدرقه و استقبال شايد همديگر را ببينند). نقطه تلاقي اين دو همزاد متضاد را اما بايد در آن جا جست كه مي گويند انتهاي راست روي، گردش به چپ است. احمد توكلي حتي اگر نخواهد، بر سر سفره اي نشسته كه بهزاد نبوي آن را گسترده است و اين ميراث جاودان بهزاد است كه با استعفاي او هم  داستان پايان نمي يابد:

۱ _ بهزاد نبوي از بنيانگذاران مهمترين نهادهاي انقلابي جمهوري اسلامي است. آن روز كه او به پيروي از الگوي انقلاب هاي سوسياليستي جهان كميته هاي انقلاب اسلامي را راه اندازي و در كميته مركزي انقلاب اسلامي آنها را راهبري مي كرد، محافظه كاران هنوز هيچ تجربه امنيتي در جمهوري اسلامي را از سر نگذرانده بودند. نقش مهم بهزاد در تأسيس دفتر اطلاعات نخست وزيري كه پايه تأسيس وزارت اطلاعات جمهوري اسلامي شد همچنان بي نظير باقي مانده است. بهزاد البته هيچ وقت عنصري اطلاعاتي نشد اما در مبارزه با گروه هاي شبه نظامي مخالف جمهوري اسلامي از همه كارآمدتر بود چه خود سازماني شبه نظامي را رهبري مي كرد كه قرائت درون نظام سازمان مجاهدين بود.

مجاهدين انقلاب هرچند كه اكنون آماج هجوم محافظه كاران است اما سنگ سامان ساختمان تازه تأسيس جمهوري اسلامي بود كه از دل آن مهمترين نهادهاي حافظ امنيت حكومت؛ سپاه پاسداران، كميته هاي انقلاب و نيز وزارت اطلاعات متولد شدند و تنها با تكوين اين نهادها و برطرف شدن خطر كودتا عليه جمهوري اسلامي بود كه اين سازمان شبه نظامي اما تمام سياسي رو به افول رفت و منحل شد و يك دهه را از سر گذراند تا دوباره و اين بار در صورتي سراسر سياسي احيا شود. مجاهدين انقلاب در عصر احيا اما نه فقط غيرنظامي شدند كه پرچم جدايي فعاليت هاي سياسي و نظامي را در دست گرفتند و به همكاران سابق خود يادآور شدند كه سياست و سلاح پس از سپري شدن سال هاي انقلاب نسبتي با هم ندارند.

با وجود اين اما هنوز نهاد هايي وجود دارند كه فعاليت هاي سياسي و عقيدتي و نظامي را براساس اساسنامه خويش هم بستر مي دانند و به همان اندازه كه با جدايي دين از سياست مي ستيزند جدايي فعاليت هاي سياسي و نظامي را نيز نمي پذيرند. مجاهدين انقلاب كه حضور مسلحانه خود را در عرصه سياست به دليل مسلحانه بودن فعاليت هاي سياسي مخالفان نظام ضروري مي دانستند اينك خود در برابر اتهام مخالفت با نظام قرار گرفته اند با اين تفاوت كه مجاهدين انقلاب ديگر مسلح نيستند اما همكاران سابق آنان سخن از كودتاي پارلماني بر زبان مي آورند. پس تنها راه، خروج بهزاد از پارلمان است حتي اگر احمد توكلي، آن همكار سابق و همفكر سازمان هاي سياسي و نظامي رسمي، ميراث دار بهزاد باشد.

۲ _ بهزاد نبوي از حاميان مهم اقتصاد دولتي بود؛ تا بدانجا كه محافظه كاران مخالف كوپن او را در مقام رئيس ستاد بسيج اقتصادي كشور كوپونيست (صفتي هم آوا با كمونيست) خواندند. بهزاد اما در شرايط جنگ راهي جز مبارزه با سرمايه داري پيش روي ايران نمي ديد كه سرمايه داري تجاري امان ميرحسين موسوي را بريده بود. بهزاد نبوي وزارتخانه هاي صنعتي را تكثير كرد و وزارت صنايع سنگين را تأسيس كرد تا به جاي صنايع مصرفي، صنايع مادر را تقويت كند و آن را در چنگ دولت قرار دهد و در برابر سلطه بازار، نهاد دولت را حاكم سازد. در سال هاي بعد او مخالف تعديل اقتصادي و عمل به نسخه هاي بانك جهاني شد و شعار انتخاباتي مجاهدين انقلاب در انتخابات مجلس پنجم را حذف سياست تعديل قرار داد تا ثابت كند سوسياليستي ثابت قدم است.

در ساليان اخير اما حتي بهزاد هم از اقتصاد دولتي دفاع نمي كند. در مجلس مدافع سرمايه گذاري خارجي بود و نزاع هاي گذشته خويش با احمد توكلي بر سر قانون كار را از سر گذرانده با ديگر اصلاح طلبان براي اصلاح آن هم رأي شده بود تا بورژوازي ملي را به قدرت برساند. تيغ تيز بهزاد اما اكنون در دست رقيبان است. راستگرايان ديروز، همان كساني كه در قانون كار پيشنهادي خويش كارگر را اجير خوانده بودند، اكنون به تيتر يك تنها روزنامه كارگري تهران تبديل مي شوند تا با استراتژي توسعه صنعتي يا اصلاح قانون كار مخالفت كنند و نسبت به نفوذ سرمايه داري در اقتصاد ايران هشدار دهند. اگر روزي بهزاد نبوي به سبب ته چهره چون مائو خويش و سوابق كتمان نشده اش با مصطفي شعاعيان، ماركسيست خوانده مي شد اينك ماركسيستي ترين نقدها در اقتصاد سياسي بر زبان سران آبادگران جاري است و الگوي مجارستاني خصوصي سازي جانشين آزادسازي اكثريت مجلس ششم به رهبري بهزاد نبوي مي شود.
۳ _ بهزاد نبوي مجسمه ساده زيستي است. اگر عموميت كت و شلوار نبود شايد هنوز در زمستان اوركت مي پوشيد و در تابستان پيراهن سفيدش را روي شلوار خاكستري مي انداخت. بهزاد هنوز از پوشيدن لباس چريكي، شلوارهاي بدون خط اتو و كاپشن هاي سبز پرهيز ندارد كه او بازمانده عهد محمدعلي رجايي است. آنگاه كه از سختگيري هاي او ياد مي كند. اينكه در اتاق منشي مي نشست، اينكه حقوق وزرا را از ۲۰ هزار تومان به ۷ هزار تومان رساند، اينكه به جاي خودروي دولتي با اتوبوس به دفتر نخست وزيري مي رفتند، اينكه خدم و حشم نداشت و...

بهزاد بارها در معرض اتهامات مالي قرار گرفته است. از سخن سر استيضاح او با نمايندگان مجلس (كه وعده پاترول داده و نداده را به رخ كشيده) تا حضور او در راس پتروپارس (كه گويي سوژه بعدي برخورد با اوست) با وجود اين آنان كه او را از نزديك مي شناسند مي دانند كه سال ها به هيلمن قراضه خويش افتخار مي كرد و بنا به الگوي حاكم فقر را فخر مي دانست. بهزاد اما چندي است كه باب اين فخرفروشي را بسته است. همچون گذشته فقرا را مخاطب اصلي خويش نمي داند و رو به طبقه متوسط دارد. بهزاد نيك مي داند و اين دانسته خويش را بر سر زبان آورده كه در انتخاب هاي اخير بيشترين آراي مردم به او به شمال شهر تهران تعلق داشته است حتي اگر او خُلق خَلقي سابق را حفظ كرده باشد. مخالفانش اما اكنون بر جاي او تكيه زده اند. آراي خويش را از جنوب شهر صيد مي كنند و بي توجه به سابقه راستگرايي خويش خود را از طبقه فرودست مي خوانند.

احمد توكلي با پيراهن هاي آستين كوتاه و شلوارهاي مخملين در صف راي گيري براي انتخابات رياست جمهوري (كه خود نامزدش بود) شركت مي كند تا حتي انتقاد روزنامه جمهوري اسلامي را به سبب اين ساده زيستي برانگيزد و محمود احمدي نژاد شهردار تهران دفتر كار خويش را به اتاق منشي اش انتقال مي دهد و پول ناهارش را حساب مي كند و جلساتش را در نمازخانه مي  گذارد و به جاي كت، كاپشن مي پوشد تا رجايي زمان شود شايد كه اين گونه شرايط لازم براي رسيدن به مقامات بالاتر را كسب كند. شايد بهزاد نپسندد اما چاره اي نيست كه واقعيت را اين بار در صورت راست خويش در حال تكرار ببينيم حتي اگر ميان توكلي و نبوي يا رجايي و احمدي نژاد نسبتي برقرار نباشد.

۴ _ بهزاد نبوي الگوي فعاليت تشكيلاتي و خطي است. در همه سال هايي كه تحزب را نفي مي كردند او اهل تحزب بود. چنان كه گفته است «من برخوردم با افراد معمولاً تند است يادم مي  آيد شهيد بهشتي هميشه پشت من دست مي زد و مرا به يك گياه تلخ تشبيه مي كرد. اين شايد يكي از عواملي باشد كه خيلي از افراد را ما بي خودي خودمان دشمن مي  كنيم با هر كسي كه اختلاف نظري داريم كوتاه نمي آييم، دست به يقه مي شويم و كتك كاري مي كنيم البته كتك كاري لفظي نه، يدي... دو يا سه نفر از همكارانمان بودند كه خيلي بدخلقي مي كردند، كار نمي كردند و عليه ما تبليغات مي كردند ما هم رودربايستي نكرديم و يك روز گفتيم كه حراست راهشان ندهد.» بدين ترتيب درمي يابيم كه چرا او بيش از همه وزرا در مجلس استيضاح شده است. كه چرا هم او بيش از همه وكلا در شوراي نگهبان ردصلاحيت شده است. بهزاد اهل ميانه نيست. ميانه خفتن در پتوي قدرت. اهل قدرت يا شيفته مغز تشكيلاتي و توان مهره چيني او در شطرنج سياستند يا از او نفرت دارند اين گونه است كه بايد اقرار كرد بهزاد استاد مرزبندي است.

مرزبندي خودي و غيرخودي ساخته سازمان اوست كه اينك به عاريت در دست محافظه كاران است. بهزاد در مرزبندي چنان استوار است كه نه فقط با پدر دگرانديش خويش سال ها رشته رابطه را گسسته است بلكه با شوهر دختر دايي خود، ابراهيم يزدي، همان كه در جواني از طريق او با انجمن هاي اسلامي دانشجويي رابطه يافته بود نيز مرزبندي دارد. بهزاد نبوي در اوج تحصن به هنگام ورود يزدي و سحابي به پارلمان برخلاف عقيده سياسي خويش عمل نكرد و به استقبال آنان نرفت همچنان كه با وجود امضاي مشترك مجاهدين انقلاب و نهضت آزادي بر پاي بيانيه هاي سياسي، نام و امضاي او غايب بود. بهزاد همان است كه با ايران فردا مصاحبه نمي كرد و ضمن دفاع از حق فعاليت نهضت آزادي آنان را خودي نمي دانست تا به جمهوري اسلامي، نظامي كه خود از موسسانش بود ثابت كند هنوز در اصول گرايي از همه پيش است. هنوز خط امام است. هنوز حزب الله است. با وجود اين اكنون كساني خود را اصول گرا و حزب الله مي خوانند كه بهزاد را با آنان نسبتي نيست اما چون او اهل مرز و خط و خودي و غيرخودي اند. هنوز ليبراليسم را به قضاوتي تاريخي دشمن اصلي مي دانند و از هرگونه نقد گذشته پرهيز دارند. نه فقط نهضت آزادي را خودي نمي دانند كه با فعاليت آن و بسياري از سازمان هاي سياسي ديگر (از جمله مجاهدين انقلاب) مخالفند و اصول گرايي را در پرهيز از اختلاط با غيرخودي ها مي دانند.

۵ _ بهزاد اهل اخلاق است. اخلاقي پاك اما انعطاف ناپذير كه انعطاف ناپذيري خويش را از لابه لاي زبان طناز اما پرطعنه اش نشان مي دهد. بهزاد را دشمنانش تازه مسلمان و كهنه ماركسيست خوانده اند اما نزديكان بهزاد مي دانند كه او از ظاهر و باطن شريعت اهل هردوست. نه نمازش قضا مي شود و نه نگاهش خطا مي رود. بهزاد دين را امري خصوصي نمي داند. از نظر او عمل به فرايض ديني در ملاء عام خود بخشي از جهاد و جهد ديني است. آستين هاي بالارفته اش براي وضو در سه نوبت از روز نشان از اين باور دارد كه در عصر دين خصوصي، بهزاد همچنان حامي دين عمومي است. اسلام سياسي و اجتماعي بهزاد رياكاري نيست اما در ارائه مقيد بودن خويش به شريعت همان قدر اصرار دارد كه در ارتباط شخصي اش با خدا. بهزاد از رجايي آموخته كه اول نماز بعداً كار و شريعتي را تصحيح كرده كه تنها راه جلب اعتماد روحانيت تمسك به شريعت است حتي اگر همه حرف  هاي ممنوعه شريعتي را قبول كرده باشد. براي بهزاد تنها يك راه رهايي از اتهامات فقهي وجود دارد و آن عمل به فقه است. اينك اما اين روش همان مخالفان بهزاد است. آنان كه ميتينگ هاي انتخاباتي خود را در مسجد و حسينيه برقرار مي كنند و نماز اول وقت را در كنار كار و بلكه مهمتر از آن مي دانند. حرمت روحانيت را نگه مي دارند و گرچه خود در ائتلاف آبادگران ساختاري روحاني ندارند اما حق و سهم ايشان را حفظ مي كنند تا مبادا با انتخاب مجلسي از غير روحانيان به ضديت با روحانيت متهم شوند.

۶ _ بهزاد مرد سياست است. با همه علاقه هاي اقتصادي و علقه هاي مذهبي، زندگي اش را وقف سياست كرده است. در جلسه هاي بسيار شركت مي كند و جلسه هاي جديدتري تشكيل مي دهد. اهل مشاوره و آموزش دادن است. نمايندگان جوان مجلس ششم را چنان آموزش سياسي و حزبي مي دهد كه گويي جواني خويش را در آنان مي بيند و سوداي جواني كردن دارد. هنوز اهل افشا است و نطق هاي آتشين و اقدامات غافلگيرانه. او از زندگي گذشته، تا سياست وزري كند پس يك دهه پس از انقلاب خود مي گويد: «متاسفانه از زماني كه از زندان درآمدم تا اين لحظه كه خدمت شما هستم يك كتاب را تا آخر نخوانده ام. هر چه داريم مي خوريم از مايه است.» بهزاد چنان خويش را وقف سياست كرد كه حتي در عصر هجرت جوانان چپ به خارج از ايران براي تحصيل، او ماند و سازمان را احيا كرد. او ماند و در انتخابات شركت كرد. او ماند و ردصلاحيت شد. او ماند و ناسزا شنيد. سياست بهزاد اما به قدرت رسيدن نيست كه او شيفته خود سياست (روش كسب قدرت) است، نه موضوع سياست (قدرت) مخالفان بهزاد نيز گرچه شيفته قدرتند اما سياست را بر هر چيز ترجيح مي دهند حتي اگر اقتصاد خوانده باشند. از دوبار ناكامي در رياست جمهوري و ردصلاحيت به وسيله مردم (نه شوراي نگهبان) نمي هراسد و همانند يك سياستمدار راسخ آن قدر بر اين در مي كوبد تا مگر قفل آن گشوده شود و اين چيزي جز اخلاق بهزادي نيست.

بهزاد نبوي از حاكميت خارج شد. شايد براي هميشه كه او آخرين بازمانده چپ اسلامي ناكام مانده براي اصلاح حاكميت است. چپ اسلامي كه در دهه ۵۰ نهضت را رهبري مي كرد و در دهه ۶۰ نظام را تاسيس مي كرد از دهه ۷۰ به فكر اصلاح نظام افتاد اما در دهه ۸۰ جز خستگي در اين راه فرجامي نيافت و بهزاد نماد و نماينده همه اين خستگي بر دوش چپ  اسلامي است. چپ اسلامي تمام شد در حالي كه از آن همه نهاد و واژه و سازمان و اخلاق جز خاطره  هايي خيال انگيز چيزي در كوله بار خويش ندارد. اينك حتي بزرگان چپ اسلامي خويش را اصلاح طلب ديني مي خوانند. با وجود اين هنوز كساني هستند كه از آن تاروپود كهنه براي خود لباسي بدوزند.

اينان همان كساني هستند كه از انتهاي راست آمده اند كه انتهاي راست روي، گردش به چپ است. فرجام راست راديكال در ايران همچون همه جهان به آغاز چپ راديكال ختم شده است. كه راديكاليسم، راديكاليسم است چه در دفاع از تجدد و چه در احياي سنت. پرچم نگاه امنيتي، اقتصاد دولتي، اخلاق درويشي، ادبيات خودي و غيرخودي در دست همان كساني افتاده كه روزي دشمنان چپ اسلامي بودند. چپ اسلامي سرگرم به راست سنتي شد و علم و كتل راست انقلابي را از دور نديد كه از پس اين ستيز گرم و در پي اين گرد و خاك تند ديده نمي شدند. حريف سلاح حريف را برداشته و بر كرسي هم او جلوس كرده است. تاريخ چون كمدي از پس تراژدي در حال تكرار است. حتي اگر بهزاد نبوي از مجلس استعفا دهد و احمد توكلي در پارلمان سوگند ياد كند ميراث بهزاد در صحن همان پارلمان بر جاي مانده است. ميراثي كه حريف از آن ارث برده است نه بهزاد و نه هيچ اصلاح طلب ديگر. ميراث اين گياه اما تلخ است كه اهالي راست را خوراك چپ نشايد.
روزنامه شرق ۲/۲/۸۳
+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم اردیبهشت 1384ساعت 18:15  توسط رضا  | 

 

رفته بودم تاجیکستان، جشن هزاره‌ی حضرت فردوسی بود. این واژگان نغز تاجیک‌هاست که می‌گویند: حضرت فردوسی، حضرت حافظ. آن سفر مثل گشت و گذاری در بهشت رویاها همچنان عطر خوش عبیرآمیزش در خاطرم مانده است. عبدالمجید دوستیف، معاون رحمانف رییس جمهور تاجیکستان میزبانم بود، پر لطف و گرم و از یاد نرفتنی. فرصت صحبت بسیار پیش می‌آمد. مثل روزی که از دوشنبه رفتیم پنجکنت و رودک برای زیارت مرقد رودکی. دوستیف می‌گفت: گروه ما پیروز شده بود. به من خبر دادند که بچه‌های ما گلرخسار را گرفته‌اند و می‌خواهند اعدامش کنند! سر از پا نمی‌شناختم، تلفنی گفتم شرم کنید. می‌خواهید یک زن شاعر را بکشید! سامانی ها با همه‌ی آبرویی که دارند، داستان کور کردن رودکی لکه‌ی ننگ دوران حکومت آن‌هاست، حالا شما می‌خواهید شاعر را بکشید! خودم را به دوستانم رساندم. گلرخسار را از چنگ آن‌ها در آوردم و گفتم برو، از تاجیکستان برو تا روزگاری دیگر ...


+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 21:28  توسط رضا  | 


شيخ محمدتقي گنابادي مشهور به «شيخ بهلول»، به دليل عفونت ريه در بيمارستان خاتم الانبيا تهران بستري است.
وي از 24 فروردين امسال به دليل عارضه ريوي در بخش «ICU» بيمارستان خاتم‌الانبيا، تحت مراقبت و درمان قرار دارد.

يكي از اعضاي تيم پزشكي «شيخ بهلول» در گفت‌وگو‌ با روزنامه «جمهوري اسلامي» در مورد آخرين وضعيت جسمي وي، اظهار داشت: عفونت ريه شيخ بهلول در حال حاضر برطرف شده و وضع عمومي وي نيز روبه بهبودي است .
آقاي رحماني افزود: هم‌اكنون تنها مشكل بيمار، فشار خون پايين است كه آن را نيز با دارو در حد طبيعي نگه داشته‌ايم.
وي خاطرنشان كرد: شيخ بهلول حداقل تا 10 روز ديگر بايد در بخش «ICU» تحت مراقبت باشد و پس از آن براي انتقال وي به بخش داخلي تصميم‌گيري خواهد شد.

زندگينامه بهلول
شيخ محمدتقي بهلول، از مبارزان قديمي است كه شجاعانه به مقابله با ستمگري‌هاي رضاخان برخاست و قيام مسجد گوهرشاد مشهد را عليه رضاخان رهبري كرد.

در سال 1314، سخنراني‌هاي كوبنده وي در اعتراض به كشف حجاب در مسجد گوهرشاد، باعث يورش دژخيمان رضاخان به مسجد گوهرشاد و كشتار مردم بي‌گناه شد.
بهلول پس از واقعه مسجد گوهرشاد، به زندگي مخفي روي آورد و به افغانستان رفت اما به علت همسويي رژيم حاكم بر افغانستان با حكومت رضاخان، شيخ بهلول دستگير و زنداني شد و مدت 31 سال را در زندان‌هاي مخوف حكومت افغانستان سپري كرد.

وي اخيرا در سن 103 سالگي به منطقه زلزله‌زده بم عزيمت كرد و از نزديك با مردم اين شهر ابراز همدردي نمود.
گفتني است، در جريان بيماري اخير شيخ محمدتقي بهلول، نمايندگان رهبر انقلاب و رئيس‌جمهور از وي عيادت كردند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 21:8  توسط رضا  | 

وارطان داوديان -عالى جناب «جاثليق آرام اول» پيشواى دينى ارامنه جهان (حوزه عاليه سيليسى) ۲۱ ارديبهشت (۱۱ مه) به منظور بازديد از ارامنه و مراكز دينى، فرهنگى، آموزشى و اجتماعى آنان در ايران، وارد تهران خواهد شد. ارامنه ايران داراى سه مركز دينى تحت عناوين خليفه گرى هاى ارامنه تهران، اصفهان و آذربايجان هستند، كه هر كدام با داشتن رهبران دينى و شورا هاى خليفه گرى مجزا مسئوليت رسيدگى به امور دينى، آموزشى و فرهنگى، همچنين احوال شخصيه ارامنه ايران را برعهده دارند در امور خود مستقل عمل مى كنند، اما از نظر تقسيم بندى دينى، مديريتى و سازمانى وابسته به حوزه عاليه جاثليقى سيليسى (لبنان) هستند. اساساً ارامنه جهان كه پيرو كليساى مرسلى ارمنى هستند، با وجود يگانگى اعتقادى و جهان بينى دينى واحد به دليل پراكندگى جمعيتى در گوشه هاى مختلف جهان از جهت تقسيم بندى جغرافيايى تابع يكى از دو مركز دينى يا حوزه هاى عاليه اجميادزين (Edjmiadzin) ارمنستان و يا سيليسى (Cilicia) با مركزيت انتيلياس لبنان هستند. براساس همين مرز بندى ها ارامنه ايران تابع حوزه عاليه سيليسى لبنان به رهبرى عالى جناب جاثليق آرام اول هستند.جاثليق آرام اول كه يكى از چهره هاى برجسته دينى و علمى جهان مسيحيت هستند، به دليل پافشارى در گفت وگوى اديان به ويژه اسلام و مسيحيت در جهان اسلام نيز شخصيتى شناخته شده و معتدل به شمار مى روند. ايشان هم اكنون رياست شوراى جهانى كليسا ها را نيز برعهده دارند و تئور ى هاى علمى و سياسى بى شمارى را در زمينه هاى دينى و اجتماعى در محافل علمى دنيا ارائه كرده اند. پيشواى دينى ارامنه جهان در سال ۲۰۰۰ ميلادى براى دومين بار به دعوت سازمان فرهنگ و ارتباطات اسلامى به ايران مسافرت كردند و ضمن شركت در آئين هاى يك هزار و هفتصدمين سالگرد پذيرش مسيحيت نزد ارامنه در چندين همايش شركت كرده و به ويژه با موضوعات جهانى شدن و تبعات آن و نيز ضرورت گفت وگوى اديان در قالب جلسات سخنرانى نظرات خود را ارائه كردند. اين گونه سخنرانى ها شديداً مورد استقبال علما و فضلا و محققين امور دينى، سياسى و اجتماعى و محافل علمى و دانشگاهى كشور قرار گرفت. عالى جناب جاثليق آرام اول پيشواى دينى ارامنه جهان (حوزه عاليه سيليسى) در سفر هاى قبلى خود به ايران با مقام رهبرى، هاشمى رفسنجانى و سيدمحمد خاتمى و نيز مسئولين ديگر مملكتى ديدار و گفت وگو داشته اند.ايشان از سال ۱۹۹۵ ميلادى عهده دار مقام جاثليقى حوزه عاليه سيليسى هستند. جاثليق كه معرب كلمه كاتوليكوس است، بالاترين مقام دينى كليساى ارمنى است. اين مقام كه طى انتخاباتى با حضور اسقف هاى اعظم جامع الشرايط صورت مى پذيرد، برگزيده مى شود و موظف است هرازچند گاهى جهت تبرك و رسيدگى به امور دينى و رفع مشكلات احتمالى حوزه هاى تحت اختيارات معنوى خود به كشور هاى مختلف مسافرت كند.
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 16:2  توسط رضا  | 

 ابطحي :

از روزنامه نگاران، دوست ديرينم اکبر گنجي هنوز در زندان است. روز تولد پيامبر بر اساس وظيفه دوستي به منزلش زنگ زدم و از دخترش احوالش را پرسيدم.

واقعيت اين است هيچ دو نفري در همه چيز مثل هم فکر نمي­کنند. هر کسي مي­تواند با نظرات گنجي و يا هر کس ديگر مخالف باشد مانيفستي هم که نوشته بود مي توانست مورد نقد قرار گيرد. اما هر کس که در عالم فرهنگ و دانش دستي دارد حاضر نيست کسي که به خاطر عقايدش در زندان است را نقد کند. ياد آوري اين که اکبر سال­هاست در زندان است براي هر صاحب انديشه­اي دردناک است. کاش در ميان اين همه شعارهاي انتخاباتي يک کانديدا هم به ياد اکبر گنجي و حسين قاضيان و ديگران بود.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم اردیبهشت 1384ساعت 15:35  توسط رضا  | 

مطالب قدیمی‌تر