تبليغاتX
پیک دوستی

پیک دوستی

من که ره بردم به گنج حسن بی پایان دوست صد گدای همچو خود را بعد از این قارون کنم

 محمد ابراهیم همت روز 12 فروردین 1334 ه.ش در شهرضا در خانواده ای مستضعف و متدین بدنیا آمد. او در رحم مادر بود كه پدر و مادرش عازم كربلای معلّی و زیارت قبرسالارشهیدان و دیگر شهدای آن دیار شدند و مادر با تنفس شمیم روحبخش كربلا، عطر عاشورایی را به این امانت الهی دمید.

محمد ابراهیم درسایه محبّت‍ های پدر ومادر پاكدامن، وارسته و مهربانش دوران كودكی را پشت‍سر گذاشت و بعد وارد مدرسه شد. در دوران تحصیلش از هوش واستعداد فوق‍العاده‍ای برخوردار بود و با موفقیت تمام دوران دبستان و دبیرستان را پشت سر گذاشت.

هنگام فراغت از تحصیل بویژه در تعطیلات تابستانی با كار وتلاش فراوان مخارج شخصی خود را برای تحصیل بدست مي‍آورد و از این راه به خانواده زحمتكش خود كمك قابل توجه ای مي‍كرد. او با شور ونشاط و مهر و محبت و صمیمیتی كه داشت به محیط گرم خانواده صفا و صمیمیت دیگری مي‍بخشید.

پدرش از دوران كودكی او چنین مي‍گوید: « هنگامی كه خسته از كار روزانه به خانه برمي‍گشتم، دیدن فرزندم تمامی خستگي‍ها و مرارت‍ها را از وجودم پاك مي‍كرد و اگر شبی او را نمي‍دیدم برایم بسیار تلخ و ناگوار بود. »

اشتیاق محمد ابراهیم به قرآن و فراگیری آن باعث مي‍شد كه از مادرش با اصرار بخواهد كه به او قرآن یاد بدهد و او را در حفظ سوره‍ ها كمك كند. این علاقه تا حدی بود كه از آغاز رفتن به دبیرستان توانست قرائت كتاب ‍آسمانی قرآن را كاملاً فرا گیرد و برخی از سوره‍ه ای كوچك را نیز حفظ كند.

 
دوران سربازی :

در سال 1352 مقطع دبیرستان را با موفقیت پشت سرگذاشت و پس از اخذ دیپلم با نمرات عالی در دانشسرای اصفهان به ادامه‍ تحصیل پرداخت. پس از دریافت مدرك تحصیلی به سربازی رفت ـ به گفته خودش تلخ ‍ترین دوران عمرش همان دوسال سربازی بود ـ در لشكر توپخانه اصفهان مسؤولیت آشپزخانه به عهده او گذاشته شده بود.

ماه مبارك ‍رمضان فرا رسید، ابراهیم در میان برخی از سربازان همفكر خود به دیگر سربازان پیام فرستاد كه آنها هم اگر سعی كنند تمام روزهای رمضان را روزه بگیرند، مي‍توانند به هنگام سحری به آشپزخانه بیایند. «ناجی» معدوم فرمانده لشكر، وقتی كه از این توصیه ابراهیم و روزه گرفتن عده‍ای از سربازان مطلع شد، دستور داد همه سربازان به خط شوند و همگی بدون استثناء آب بنوشند و روزه خود را باطل كنند. پس از این جریان ابراهیم گفته بود: « اگر آن روز با چند تیر مغزم را متلاشی مي‍كردند برایم گواراتر از این بود كه با چشمان خود ببینم كه چگونه این از خدا بي‍خبران فرمان مي‍دهند تا حرمت مقدس ‍ترین فریضه دینمان را بشكنیم و تكلیف الهی را زیرپا بگذاریم. »

امّا این دوسال برای شخصی چون ابراهیم چندان خالی از لطف هم نبود؛ زیرا در همین مدت توانست با برخی از جوانان روشنفكر و انقلابی مخالف رژیم ستم شاهی آشنا شود و به تعدادی از كتب ممنوعه (از نظر ساواك) دست یابد. مطالعه آن كتاب‍ها كه مخفیانه و توسط برخی از دوستان، برایش فراهم مي‍شد تأثیر عمیق و سازنده‍ای در روح و جان محمدابراهیم گذاشت و به روشنایی اندیشه و انتخاب راهش كمك شایانی كرد. مطالعه همان كتاب‍ها و برخورد و آشنایی با بعضی از دوستان، باعث شد كه ابراهیم فعالیت‍ های خود را علیه رژیم ستمشاهی آغاز كند و به روشنگری مردم و افشای چهره طاغوت بپردازد.

 
دوران معلمی:

پس از پایان دوران سربازی و بازگشت به زادگاهش شغل معلمی را برگزید. در روستاها مشغول تدریس شد و به تعلیم فرزندان این مرز و بوم همت گماشت. ابراهیم در این دوران نیز با تعدادی از روحانیون متعهد و انقلابی ارتباط پیدا كرد و در اثر مجالست با آنها با شخصیت حضرت امام (ره) بیشتر آشنا شد. به دنبال این آشنایی و شناخت، سعی مي‍كرد تا در محیط مدرسه و كلاس درس، دانش آموزان را با معارف اسلامی و اندیشه های انقلابی حضرت امام (ره) و یارانش آشنا كند.

او در تشویق و ترغیب دانش آموزان به مطالعه و كسب بینش و آگاهی سعی وافری داشت و همین امور سبب شد كه چندین نوبت از طرف ساواك به او اخطار شود. لیكن روح بزرگ و بي‍باك او به همه آن اخطارها بی اعتنا بود و هدف و راهش را بدون اندك تزلزلی پی مي‍گرفت و از تربیت شاگردان خود لحظه ‍ای غفلت نمي‍ورزید.

با گسترش تدریجی انقلاب اسلامی، ابراهیم پرچمداری جوانان مبارز شهرضا را برعهده گرفت. پس از انتقال وی به شهرضا برای تدریس در مدارس شهر، ارتباطش با حوزه علمیه قم برقرار شد و بطور مستمر برای گرفتن رهنمود، ملاقات با روحانیون و دریافت اعلامیه و نوار به قم رفت وآمد مي‍كرد.

سخنراني‍های پرشور و آتشین او علیه رژیم كه بدون مصلحت اندیشی انجام مي‍شد، مأمورین رژیم را به تعقیب وی واداشته بود، به گونه ای كه او شهربه شهر مي‍گشت تا از دستگیری درامان باشد. نخست به شهر فیروزآباد رفت و مدتی در آنجا دست به تبلیغ و ارشاد مردم زد. پس از چندی به یاسوج رفت. موقعی كه درصدد دستگیری وی برآمدند به دوگنبدان عزیمت كرد و سپس به اهواز رفت و در آنجا سكنی گزید. در این دوران اقشار مختلف در اعتراض به رژیم ستمشاهی و اعمال وحشیانه اش عكس العمل نشان مي‍دادند و ابراهیم احساس كرد كه برای سازماندهی تظاهرات باید به شهرضا برگردد.

بعد از بازگشت به شهر خود در كشاندن مردم به خیابان‍ها و انجام تظاهرات علیه رژیم، فعالیت و كوشش خود را افزایش داد تا اینكه در یكی از راهپیمایي‍های پرشورمردمی، قطعنامه مهمی كه یكی از بندهای آن انحلال ساواك بود، توسط شهید همت قرائت شد. به دنبال آن فرمان ترور و اعدام ایشان توسط فرماندار نظامی اصفهان، سرلشكر معدوم «ناجی»، صادر گردید.

مأموران رژیم در هرفرصتی در پی آن بودند كه این فرزند شجاع و رشید اسلام را از پای درآورند، ولی او با تغییر لباس وقیافه، مبارزات ضد دولتی خود را دنبال مي‍كرد تا اینكه انقلاب اسلامی به رهبری حضرت امام خمینی ره، به پیروزی رسید.

 
فعالیت های پس از پیروزی انقلاب:

پیروزی انقلاب در جهت ایجاد نظم ودفاع از شهر و راه اندازی كمیته انقلاب اسلامی شهرضا نقش اساسی داشت. او از جمله كسانی بود كه سپاه شهرضا را با كمك دوتن از برادران خود و سه تن از دوستانش تشكیل داد.

درایت و نفوذ خانوادگی كه درشهر داشتند مكانی را بعنوان مقر سپاه دراختیار گرفته و مقادیر قابل توجهی سلاح از شهربانی شهر به آنجا منتقل كردند و از طریق مردم، سایر مایحتاج و نیازمندي‍ها را رفع كردند.

به تدریج عناصر حزب اللهی به عضویت سپاه درآمدند. هنگامی كه مجموعه سپاه سازمان پیدا كرد، او مسؤولیت روابط عمومی سپاه را به عهده داشت.

به همت این شهید بزرگوار و فعالیت‍های شبانه‍روزی برادران پاسدار در سال 58، یاغیان و اشرار اطراف شهرضا كه به آزار واذیت مردم مي‍پرداختند، دستگیر و به دادگاه انقلاب اسلامی تحویل داده شدند و شهر از لوث وجود افراد شرور و قاچاقچی پاكسازی گردید.

از كارهای اساسی ایشان در این مقطع، سامان بخشیدن به فعالیت‍های فرهنگی، تبلیغی منطقه بود كه در آگاه ساختن جوانان و ایجاد شور انقلابی تأثیر بسزایی داشت.

اواخر سال 58 برحسب ضرورت و به دلیل تجربیات گران‍بهای او در زمینه امور فرهنگی به خرمشهر و سپس به بندر چابهار و كنارك (در استان سیستان و بلوچستان) عزیمت كرد و به فعالیت‍های گسترده فرهنگی پرداخت.

 
نقش شهید در كردستان و مقابله با ضدانقلاب:

شهید همت در خرداد سال 1359 به منطقه كردستان كه بخش‍هایی از آن در چنگال گروهك‍های مزدور گرفتار شده بود، اعزام گردید. ایشان با توكل به خدا و عزمی راسخ مبارزه بي‍امان و همه جانبه‍ای را علیه عوامل استكبار جهانی و گروهك‍ های خودفروخته در كردستان شروع  كرد و هر روز عرصه را برآنها تنگ‍تر نمود. از طرفی در جهت جذب مردم محروم كُرد و رفع مشكلات آنان به سهم خود تلاش داشت و برای مقابله با فقر فرهنگی منطقه اهتمام چشمگیری از خود نشان می داد تا جایی كه هنگام ترك آنجا، مردم منطقه گریه مي‍كردند و حتی تحصن نموده و نمي‍خواستند از این بزرگوار جدا شوند.

رشادت‍ های او دربرخورد با گروهك‍ های یاغی قابل تحسین وستایش است. براساس آماری كه از یادداشت‍ های آن شهید به‍دست آمده است، سپاه پاسداران پاوه از مهر 59 تا دي‍ماه 60 (بافرماندهی مدبرانه او) عملیات موفق در خصوص پاكسازی روستاها از وجود اشرار، آزادسازی ارتفاعات و درگیری با نیروهای ارتش بعث داشته است.

 
گوشه ای از خاطرات كردستان به قلم شهید :

« در هفدهم مهرماه 1360 با عنایت خدای منان و همكاری بي‍دریغ سپاه نیرومند مریوان، پاكسازی منطقه «اورمان» با هفت روستای محروم آن به‍انجام رساند و به خواست خدا و امدادهای غیبی، «حزب رزگاری» به كلی از بین رفت. حدود 300 تن از خودباختگان سیه‍بخت، تسلیم قوای اسلام گردیدند. یكصد تن به هلاكت رسیدند و بیش از 600 قبضه اسلحه به دست سپاهیان توانمند اسلام افتاد.

پاسداران رشید با همت ومردانگی به زدودن ناپاكان مزاحم از منطقه نوسود و پاوه پرداختند و كار این پاكسازی و زدودن جنایتكاران پست، تا مرز عراق ادامه یافت.

این پیروزی و دشمن سوزی، در عملیات بزرگ و بالنده محمّدرسول الله ص و با رمز «لااله الا الله»  به‍دست آمد.

در مبارزات بي‍امان یك ساله، 362 نفر از فریب‍ خوردگان « دمكرات، كومله، فدایی و رزگاری» با همه سلاح‍های مخرب و آتشین خود تسلیم سپاه پاوه شدند و امان‍ نامه دریافت نمودند.

همزمان با تسلیم شدن آنان، 44 سرباز و درجه دار عراقی نیز به آغوش پرمهر اسلام پناهنده شده و به تهران انتقال یافتند.

منطقه پاوه و نوسود به جهنمی هستی سوز برای اشرار خدانشناس تبدیل گشت، قدرت وتحرك آن ناپاكان دیوسیرت رو به اضمحلال و نابودی گذاشت، بطوری كه تسلیم و فرار را تنها راه نجات خود یافتند. در اندك مدتی آن منطقه آشو ب‍خیز و ناامن كه میدان تك‍تازی اشرار شده بود به یك سرزمین امن تبدیل گردید. »

 

شهید همت و دفاع مقدس:

پس از شروع جنگ تحمیلی از سوی رژیم متجاوز عراق، شهید همت به صحنه كارزار وارد شد و درطی سالیان حضور در جبهه‍ های نبرد، خدمات شایان توجهی برجای گذاشت و افتخارها آفرید.

او و سردار رشید اسلام، حاج احمد متوسلیان، به دستور فرماندهی محترم كل سپاه مأموریت یافتند ضمن اعزام به جبهه جنوب، تیپ محمدرسول الله (ص) را تشكیل دهند.

در عملیات سراسری فتح المبین، مسؤولیت قسمتی از كل عملیات به عهده این سردار دلاور بود. موفقیت عملیات درمنطقه كوهستانی «شاوریه» مرهون ایثار و تلاش این سردار بزرگ و همرزمان اوست.

شهید همت در عملیات پیروزمند بیت ‍المقدس در سمت معاونت تیپ محمدرسول الله (ص) فعالیت و تلاش تحسین برانگیزی را در شكستن محاصره جاده شلمچه ـ خرمشهر انجام داد و به حق مي‍توان گفت كه او یگان تحت امرش سهم بسزایی در فتح خرمشهر داشته ‍اند و با اینكه منطقه عملیاتی دشت بود، شهید حاج همت با استفاده از بهترین تدبیر نظامی به نحو مطلوبی فرماندهی كرد.

در سال 1361 با توجه به شعله ور شدن آتش فتنه و جنگ در جنوب لبنان به منظور یاری رساندن به مردم مسلمان و مظلوم لبنان كه مورد هجوم ناجوانمردانه رژیم صهیونیستی قرار گرفته بود راهی آن دیار شد و پس از دو ماه حضور در این خطه به میهن اسلامی بازگشت و درمحور جنگ وجهاد قرارگرفت.

با شروع عملیات رمضان در تاریخ 23/4/1361 درمنطقه «شرق بصره» فرماندهی تیپ 27 حضرت رسول اكرم (ص) را برعهده گرفت و بعدها با ارتقای این یگان به لشكر، تا زمان شهادتش در سمت فرماندهی انجام وظیفه نمود. پس از آن در عملیات مسلم بن‍ عقیل و محرم ـ كه او فرمانده قرارگاه ظفر بود ـ سلحشورانه با دشمن زبون جنگید. در عملیات والفجر مقدماتی بود كه شهیدحاج همت، مسؤولیت سپاه یازدهم قدر را كه شامل لشكر 27 حضرت محمدرسول الله (ص) ، لشكر 31 عاشورا، لشكر 5 نصر و تیپ 10 سیدالشهدا (ع) بود، برعهده گرفت.

سرعت عمل و صلابت رزمندگان لشكر 27 تحت فرماندهی ایشان در عملیات والفجر 4 و تصرف ارتفاعات كاني‍مانگا در آن مقاطع از خاطره ها محو نمي‍شود.

صلابت، اقتدار و استقامت فراموش‍نشدنی این شهید والامقام و رزمندگان لشكر محمدرسول‍الله (ص) در جریان عملیات خیبر درمنطقه طلائیه و تصرف جزایرمجنون و حفظ آن با وجود پاتك‍های شدید دشمن، از افتخارات تاریخ جنگ محسوب مي‍گردد.

مقاومت و پایداری آنان در این جزایر به قدری تحسین برانگیز بود كه حتی فرمانده سپاه سوم عراق در یكی از اظهاراتش گفته بود :

« ... ما آنقدر آتش بر جزایر مجنون فرو ریختیم و آنچنان آنجا را بمباران شدید نمودیم كه از جزایر مجنون جز تلی خاكستر چیز دیگری باقی نیست! »

اما شهید همت بدون هراس و ترس از دشمن و با وجود بي‍خوابي‍های مكرر همچنان به ادای تكلیف و اجرای فرمان حضرت امام خمینی (ره) مبنی برحفظ‍جزایر می اندیشید و خطاب به برادران بسیجی مي‍گفت :

« برادران، امروز مسأله ما، مسأله اسلام و حفظ و حراست از حریم قرآن است. بدون تردید یا همه باید پرچم سرخ عاشورایی حسین (ع) را به دوش كشیم و قداست مكتبمان، مملكت و ناموسمان را پاسداری و حراست كنیم و با گوشت و خون به حفظ جزیره، همت نمائیم، یا اینكه پرچم ذلت و تسلیم را درمقابل دشمنان خدا بالا ببریم و این ننگ و بدبختی را به دامن مطهر اعتقادمان روا داریم، كه اطمینان دارم شما طالبان حریت و شرف هستید، نه ننگ و بدنامی. »

 

ویژگي‍های برجسته شهید :

او عارفی وارسته، ایثارگری سلحشور و اسوه‍ای برای دیگران بود كه جز خدا به چیز دیگری نمی اندیشید و به عشق رسیدن به هدف متعالی و كسب رضای خدا و حضرت احدیت، شب و روز تلاش مي‍كرد و سخت‍ترین و مشكل‍ترین مسؤولیت های نظامی را با كمال خوشرویی و اشتیاق و آرامش ‍خاطر مي‍پذیرفت.

سردار رحیم صفوی درباره وی چنین مي‍گوید :

« او انسانی بود كه برای خدا كار مي‍كرد و اخلاص در عمل از ویژگي‍های بارز اوست. ایشان یكی از افراد درجه اولی بود كه همیشه مأموریت‍ های سنگین برعهده ‍اش قرار داشت. حاج همت مثل مالك اشتر بود كه با خضوع و خشوعی كه درمقابل خدا و در برابر دلاورمردان بسیجی داشت، درمقابله با دشمن همچون شیری غرّان از مصادیق «اشداء علی الكفار، رحماء بینهم» بود. همت كسی بود كه برای این انقلاب همه چیز خودش را فدا كرد و از زندگیش گذشت. او واقعاً به امرولایت اعتقادكامل داشت و حاضر بود در این راه جان بدهد، كه عاقبت هم چنین كرد. همیشه سفارش مي‍كرد كه دستورات را باید موبه‍مو اجرا كرد. وقتی دستوری هرچند خلاف نظرش به وی ابلاغ مي‍شد، از آن دفاع مي‍كرد. ابراهیم از زمان طفولیت، روحی لطیف،عبادی و نیایشگر داشت. »

پدر بزرگوارش مي‍گوید :

« محمدابراهیم از سن 10 سالگی تا لحظه شهادت در تمام فراز ونشیب‍های سیاسی ونظامی، هرگز نمازش ترك نشد. روزی از یك سفرطولانی و خسته كننده به منزل بازگشت. پس از استراحت مختصر، شب فرا رسید. ابراهیم آن شب را با همه خستگي‍هایش تا پگاه، به نماز ونیایش ایستاد و وقتی مادرش او را به استراحت سفارش نمود، گفت: مادر! حال عجیبی داشتم. ای كاش به سراغم نمی ‍آمدی و آن حالت زیبای روحانی را از من نمي‍گرفتی.»

این انسان پارسا تا آخرین لحظات حیات خود، دست از دعا ونیایش برنداشت. نماز اول وقت را برهمه چیز مقدم مي‍شمرد و قرآن و توسل برنامه روزانه او بود. او به راستی همه چیزش را فدای انقلاب كرده بود. آن چیزی كه برای او مطرح نبود خواب وخوراك و استراحت بود. هر زمان كه برای دیدار خانواده‍اش به شهرضا مي‍رفت، درآنجا لحظه‍ای از گره‍ گشایی مشكلات و گرفتاري‍های مردم بازنمي‍ایستاد و دائماً در اندیشه انجام خدمتی به خلق‍الله بود.

شهید همت آنچنان با جبهه وجنگ عجین شده بود كه در طول حیات نظامی خود فرزند بزرگش را فقط شش بار و فرزند كوچكتر خود را تنها یكبار در آغوش گرفته بود.

او بسان شمع مي‍سوخت و چونان چشمه‍ساران درحال جوشش بود و یك آن از تحرك باز نمي‍ایستاد. روحیه ایثار و استقامت او شگفت انگیز بود. حتی جیره و سهمیه لباس خود را به دیگران مي‍بخشید و با همان كم، قانع بود و درپاسخ كسانی كه مي‍پرسیدند چرا لباس خود را كه به آن نیازمند بودی، بخشیدی؟ مي‍گفت: « من پنج سال است كه یك اوركت دارم و هنوز قابل استفاده است! »

او فرماندهی مدیرو مدبّر بود. قدرت عجیبی درمدیریت داشت. آن هم یك مدیریت سالم در اداره كارها و نیروها. با وجود آنكه به مسائل عاطفی و نیز اصول‍مدیریت احترام مي‍گذاشت و عمل مي‍كرد، درعین حال هنگام فرماندهی قاطع بود. او نیروهای تحت امر خود را خوب توجیه مي‍كرد و نظارت و پیگیری خوبی نیز داشت. كسی را كه در انجام دستورات كوتاهی مي‍نمود بازخواست مي‍كرد و كسی را كه خوب عمل مي‍كرد تشویق مي‍نمود.

بینش سیاسی بُعد دیگری از شخصیت والای او به شمار مي‍رفت. به مسائل لبنان و فلسطین وسایر كشورهای اسلامی بسیار مي‍اندیشید و آنچنان از اوضاع آنجا مطلع بود كه گویی سالیان درازی در آن سامان با دشمنان خدا و رسول ص درستیز بوده است. او با وجود مشغله فراوان از مطالعه غافل نبود و نسبت به مسائل سیاسی روز شناخت وسیعی داشت.

از ویژگي‍های اخلاقی شهید همت برخورد دوستانه او با بسیحیان جان بركف بود. به بسیجیان عشق مي‍ورزید و همواره در سخنانش از این مجاهدان مخلص تمجید و قدرشناسی مي‍كرد. « من خاك پای بسیجي‍ها هم نمي‍شوم. ای كاش من یك بسیجی بودم و در سنگر نبرد از آنان جدا نمي‍شدم.»

وقتی درسنگرهای نبرد، غذای گرم برای شهید همت مي‍آوردند سؤال مي‍كرد : آیا نیروهای خط مقدّم و دیگر اعضای همرزممان در سنگرها همین غذا را مي‍خورند یا خیر؟ و تا مطمئن نمي‍شد دست به غذا نمي‍زد.

شهیدهمت همواره برای رعایت حقوق بسیجیان به مسؤلان امر تأكید و توصیه داشت. او كه از روحیه ایثار واستقامت كم‍نظیری برخوردار بود، با برخوردها و صفات اخلاقي‍اش در واقع معلمی نمونه و سرمشقی خوب برای پاسداران و بسیجیان بود و خود به آنچه مي‍گفت، عمل مي‍كرد. عشق وعلاقه نیروها به او نیز از همین راز سرچشمه مي‍گرفت. برای شهید همت مطرح نبود كه چكاره است، فرمانده است یا نه. همت یك رزمنده بود، همت هم مرد جنگ بود و هم معلمی وارسته.

 

نحوه شهادت :

شهید همت در جریان عملیات خیبر به برادران گفته بود: «باید مقاومت كرده و مانع از بازپس‍گیری مناطق تصرف شده، توسط دشمن شد. یا همه این‍جا شهید مي‍شویم ویا جزیره مجنون را نگه مي‍داریم.» رزمندگان لشكر نیز با تمام توان دربرابر دشمن مردانه ایستادگی كردند. حاجی جلو رفته بود تا وضع جبهه توحید را از نزدیك بررسی كند، كه گلوله توپ در نزدیكی اش اصابت مي‍كند و این سردار دلاور به همراه معاونش، شهید اكبر زجاجی، دعوت حق را لبیك گفتند و سرانجام در 24 اسفند سال  62 در عملیات خیبر به لقاء خداوند شتافتند.

خاطراتی از شهید همت

خاطره ۱


هر وقت با او از ازدواج صحبت مي‌كردیم لبخند مي‌زد و مي‌گفت‌: "من همسری مي‌خواهم كه تا پشت كوههای لبنان با من باشد چون بعد از جنگ تازه نوبت آزادسازی قدس است‌." فكر مي‌كردیم شوخی مي‌كند اما آینده ثابت كرد كه او واقعا چنین مي‌خواست‌. در دیماه سال هزار و سیصد و شصت ابراهیم ازدواج كرد‌. همسر او شیرزنی بود از تبار زینبیان‌. زندگی ساده و پر مشقت آنان تنها دو سال و دو ماه به طول انجامید از زبان این بانوی استوار شنیدم كه مي‌گفت‌:

            عشق در دانه است و من غواص و دریا میكده                      سر فرو بردم در اینجا تا كجا سر بر كنم
            عاشقان را گر در آتش مي‌پسندد لطف دوست                    تنگ چشمم گر نظر در چشمه كوثر كنم

بعد از جاری شدن خطبه عقد به مزار شهدای شهر رفتیم و زیارتی كردیم و بعد راهی سفر شدیم‌. مدتی در پاوه زندگی كردیم و بعد هم بدلیل احساس نیاز به نیروهای رزمنده به جبهه‌های جنوب رفتیم من در دزفول ساكن شدم‌. پس از مدت زیادی گشتن اطاقی برای سكونت پیدا كردیم كه محل نگهداری مرغ و جوجه بود‌. تمیز كردن اطاق مدت زیادی طول كشید و بسیار سخت انجام شد‌. فرش و موكت نداشتیم كف اطاق را با دو پتوی سربازی پوشاندم و ملحفه سفیدی را دو لایه كردم و به پشت پنجره آویختم‌. به بازار رفتم و یك قوری با دو استكان و دو بشقاب و دو كاسه خریدم‌. تازه پس از گذشت یك ماه سر و سامان مي‌گرفتیم اما مشكل عقربها حل نمي‌شد‌. حدود بیست و پنج عقرب در خانه كشتم‌. بدلیل مشغله زیاد حاج ابراهیم اغلب نیمه‌های شب به خانه مي‌آمد و سپیده‌دم از خانه خارج مي‌شد‌. شاید در این دو سال ما یك ۲۴ ساعت بطور كامل در كنار هم نبودیم‌. این زندگی ساده كه تمام داراییش در صندوق عقب یك ماشین جای می‌گرفت همین قدر كوتاه بود‌. 

 

خاطره ۲


سال ۱۳۵۹ بود تاخت و تاز عناصر تجزیه‌طلب و ضد انقلابیون كردستان را ناامن كرده بود ابراهیم دیگر طاقت ماندن نداشت بار سفر بست و رهسپار پاوه شد‌. در بدو ورود از سوی شهید ناصر كاظمی مسوول روابط عمومی سپاه پاوه شده و در كنار شهیدانی چون چمران‌، كاظمي‌، بروجردی و قاضی به مبارزات خود ادامه مي‌داد‌. خلوص و صمیمیت آنان به حدی بود كه مردم كردستان آنها را از خود مي‌دانستند و دوستی عمیقی در بین آنان ایجاد شده بود‌. ناصر كاظمی توفیق حضور یافت و به دیدن معبود شتافت‌. ابراهیم در پست فرماندهی عملیات‌ها به خدمت مشغول و پس از مدتی بدلیل لیاقت و كاردانی كه از خود نشان داد به فرماندهی سپاه پاوه برگزیده شد‌. از سال هزار و سیصد و پنجاه و نه تا سال هزار و سیصد و شصت‌، بیست و پنج عملیات موفقیت‌آمیز جهت پاكسازی روستاهای كردستان از ضد انقلاب انجام شد كه در طی این عملیاتها درگیري‌هایی نیز با دشمن بعثی بوقوع پیوست‌.

 

خاطره ۳


محمدابراهیم تحصیلات خود را در شهرضا و اصفهان تا فارغالتحصیلی از دانشسرای این شهر ادامه داد و در سال ۱۳۵۴ به سربازی اعزام شد‌. فرمانده لشكر او را مسوول آشپزخانه كرد‌. ماه مبارك رمضان از راه رسید‌. ابراهیم به بچه‌ها خبر داد كسانیكه روزه مي‌گیرند مي‌توانند برای گرفتن سحری به آشپزخانه بیایند‌. سرلشكر ناجی فرمانده گردان از این موضوع مطلع شد و او را بازداشت كرد‌. پس از اتمام بازداشت ابراهیم باز هم به كار خود ادامه داد‌. خبر رسید كه سرلشگر ناجی قرار است نیمه شب برای سركشی به آشپزخانه بیاید‌. ابراهیم فكری كرد و به دوستان خود گفت باید كاری كنیم كه تا آخر ماه رمضان نتواند مزاحمتی برای ما ایجاد كند‌. كف آشپز خانه را خوب شستند و یك حلب روغن روی آن خالی كردند‌. ساعتی بعد صدایی در آشپزخانه به گوش رسید، فرمانده چنان به زمین خورده بود كه تا آخر ماه رمضان در بیمارستان بستری شد‌. استخوان شكسته او تا مدتها عذابش می‌داد‌.

 

 

معلم فراری

‍ دانش آموزان مدرسه درگوشی باهم صحبت مي‍كنند.

 بیشتر معلم‍ها بجای اینكه در دفتر بنشینند و چای بنوشند، درحیاط مدرسه قدم مي‍زنند و با بچه‍ ها صحبت مي‍كنند. آنها این‍كار را از معلم تاریخ یاد گرفته ‍اند. با این‍كار مي‍خواهند جای خالی معلم تاریخ را پر كنند.

معلم تاریخ چند روزی است فراری شده. چند روز پیش بود كه رفت جلوی صف و با یك سخنرانی داغ و كوبنده، جنایت‍های شاه و خاندانش را افشاء كرد و قبل از اینكه مأمورهای ساواك وارد مدرسه شوند، فرار كرد.

حالا سرلشكر ناجی برای دستگیری او جایزه تعیین كرده است.

یكی از بچه ها، درگوشی با ناظم صحبت مي‍كند. رنگ ناظم از ترس و دلهره زرد مي‍شود. درحالي‍كه دست و پایش را گم كرده ، هول‍ هولكی خودش را به دفتر مي‍رساند. مدیر وقتی رنگ و‍روی او را مي‍بیند، جا مي‍خورد.

ـ چی‍ شده، فاتحی ؟

ناظم آب دهانش را قورت مي‍دهد و جواب مي‍دهد : « جناب ذاكری، بچه ها ... بچه ها ... »

ـ جان بكن، بگو ببینم چی شده ؟

ـ جناب ذاكری، بچه ها مي‍گویند باز هم معلم تاریخ ...

آقای مدیر تا اسم معلم تاریخ را مي‍شنود، مثل برق گرفته ها از جا مي‍پرد و وحشت زده مي‍پرسد : « چی‍ گفتی، معلم تاریخ ؟! منظورت همت است ؟»

ـ همت باز هم مي‍خواهد اینجا سخنرانی كند.

ـ ببند آن دهنت را. با این حرف‍ها مي‍خواهی كار دستمان بدهی؟ همت فراری است، می فهمی؟ او جرأت نمي‍كند پایش را تو این مدرسه بگذارد.

ـ جناب ذاكری، بچه ها با گوش‍های خودشان از دهن معلم‍ها شنیده‍اند. من هم با گوش‍های خودم از بچه‍ها شنیده‍ام.

آقای مدیر كه هول كرده، می گوید : « حالا كی قرار است، همچین غلطی بكند ؟ »

ـ همین حالا !

ـ آخر الان كه همت اینجا نیست !

_ هرجا باشد، سر ساعت مثل جن خودش را مي‍رساند. بچه ها با معلمها قرار گذاشته اند وقتی زنگ را مي‍زنیم بجای اینكه به كلاس بروند، تو حیاط مدرسه صف بكشند برای شنیدن سخنرانی او.

ـ بچه‍ ها و معلم‍ ها غلط كرده‍اند. تو هم نمی ‍خواهد زنگ را بزنی. برو پشت بلندگو، بچه ها را كلاس به كلاس بفرست. هر معلم كه سركلاس نرفت، سه روز غیبت رد كن. مي‍روم به سرلشكر زنگ بزنم. دلم گواهی مي‍دهد امروز جایزه خوبی به من و تو مي‍رسد!

ناظم با خوشحالی به طرف بلندگو مي‍رود.

از بلندگو، اسم كلاس‍ها خوانده مي‍شود. بچه‍ ها به جای رفتن كلاس، سرصف مي‍ایستند. لحظاتی بعد، بیشتر كلاس‍ها در حیاط مدرسه صف مي‍كشند.

آقای مدیر میكروفون را از ناظم مي‍گیرد و شروع مي‍كند به داد وهوار و خط و نشان كشیدن. بعضی از معلم‍ها ترسیده ‍اند و به كلاس مي‍روند. بعضی بچه‍ ها هم به دنبال آنها راه مي‍افتند. در همان لحظه، در مدرسه باز مي‍شود. همت وارد مي‍شود. همه صلوات مي‍فرستند.

همت لبخند زنان جلوی صف مي‍رود و با معلم‍ها و دانش ‍آموزان احوال‍پرسی مي‍كند. لحظه‍ای بعد با صدای بلند شروع مي‍كند به سخنرانی.


 بسم الله الرحمن الرحیم.

 خبر به سرلشكر ناجی مي‍رسد. او ، هم خوشحال است و هم عصبانی. خوشحال از اینكه سرانجام آقای همت را به چنگ خواهد انداخت و عصبانی از اینكه چرا او باز هم موفق به سخنرانی شده!

ماشین‍های نظامی برای حركت آماده مي‍شوند. راننده سرلشكر، در ماشین را باز مي‍كند و با احترام تعارف مي‍كند. سگ پشمالوی سرلشكر به داخل ماشین مي‍پرد. سرلشكر در حالی كه هفت ‍تیرش را زیر پالتویش جاسازی مي‍كند سوار مي‍شود. راننده ، در را مي‍بندد. پشت فرمان مي‍نشیند و با سرعت حركت مي‍كند. ماشین‍های نظامی به دنبال ماشین سرلشكر راه مي‍افتند.

وقتی ماشین‍ها به مدرسه مي‍رسند، صدای سخنرانی همت شنیده مي‍شود. سرلشكر از خوشحالی نمي‍تواند جلوی خنده‍اش را بگیرد. ازماشین پیاده مي‍شود، هفت تیرش را مي‍كشد و به مأمورها اشاره مي‍كند تا مدرسه را محاصره كنند.

عرق سر و روی همت را گرفته. همه با اشتیاق به حرف‍های او گوش مي‍دهند.

مدیر با اضطراب و پریشانی در دفتر مدرسه قدم مي‍زند و به زمین وزمان فحش مي‍دهد. در همان لحظه صدای پارس سگی او را به خود مي‍آورد. سگ پشمالوی سرلشكر دوان‍دوان وارد مدرسه مي‍شود.

همت با دیدن سگ متوجه اوضاع مي‍شود اما به روی خودش نمي‍آورد. لحظاتی بعد، سرلشكر با دو مأمورمسلح وارد مدرسه مي‍شود.

مدیر و ناظم، در حالي‍كه به نشانه احترام دولا و راست مي‍شوند، نفس ‍زنان خودشان را به سرلشكر مي‍رسانند و دست او را مي‍بوسند. سرلشكر بدون اعتناء، درحالی كه به همت نگاه مي‍كند، نیشخند مي‍زند.

بعضی از معلم‍ها، اطراف همت را خالی مي‍كنند و آهسته از مدرسه خارج مي‍شوند. با خروج معلم‍ها، دانش ‍آموزان هم یكی یكی فرار مي‍كنند.

لحظه‍ای بعد، همت می ‍ماند و مأمورهایی كه او را دوره كرده اند. سرلشكر از خوشحالی قهقه ای مي‍زند و مي‍گوید : « موش به تله افتاد. زود دستبند بزنید، به افراد بگویید سوار بشوند، راه مي‍افتیم. »

همت به هرطرف نگاه مي‍كند، یك مأمور مي‍بیند. راه فراری نمي‍یابد. یكی از مأمورها، دستهای او را بالا مي‍آورد. دیگری به هردو دستش دستبند مي‍زند.

همت مي‍نشیند و به دور از چشم مأمورها، انگشتش را در حلقومش فرو برده، عق مي‍زند. یكی از مأمورها مي‍گوید: « چی شده؟ »

دیگری مي‍گوید:  « حالش خراب شده. »

سرلشكر مي‍گوید: « غلط كرده پدرسوخته. خودش را زده به موش مردگی. گولش را نخورید ... بیندازیدش تو ماشین، زودتر راه بیفتیم. »

همت باز هم عق مي‍زند و استفراغ مي‍كند. مأمورها خودشان را از اطراف او كنار مي‍كشند. سرلشكر درحالي‍كه جلوی بینی و دهانش را گرفته، قیافه‍اش را در هم مي‍كشد و كنار مي‍كشد. با عصبانیت یك لگد به شكم سگ مي‍زند و فریاد مي‍كشد: « این پدرسوخته را ببریدش دستشویی، دست وصورت كثیفش را بشوید، زودتر راه بیفتیم. تند باشید. »

پیش ‍از آنكه كسی همت را به طرف دستشویی ببرد، او خود به طرف دستشویی راه مي‍افتد. وقتی وارد دستشویی مي‍شود، در را از پشت قفل مي‍كند. دو مأمور مسلح جلوی در به انتظار مي‍ایستند.

از داخل دستشویی، صدای شرشر آب و عق ‍زدن همت شنیده مي‍شود. مأمورها به حالتی چندش‍آور قیافه هایشان را در هم مي‍كشند.

لحظات از پی هم مي‍گذرد. صدای عق زدن همت دیگر شنیده نمي‍شود. تنها صدای شرشر آب، سكوت را مي‍شكند. سرلشكر در راهرو قدم مي‍زند و به ساعتش نگاه مي‍كند. او كه حسابی كلافه شده، به مأمورها مي‍گوید: « رفت دست وصورتش را بشوید یا دوش بگیرد ؟ بروید تو ببینید چه غلطی مي‍كند. »

یكی ازمأمورها، دستگیره در را می فشارد، اما در باز نمي‍شود.

ـ در قفل است قربان!

ـ غلط كرده، قفلش كرده. بگو زود بازش كند تا دستشویی را روی سرش خراب نكرده‍ایم.

مأمورها همت را با داد و فریاد تهدید مي‍كنند، اما صدایی شنیده نمي‍شود. سرلشكر دستور مي‍دهد در را بشكنند. مأمورها هجوم مي‍آورند، با مشت و لگد به در مي‍كوبند و آن را مي‍شكنند. دستشویی خالی است، شیر آب باز است و پنجره دستشویی نیز !

سرلشكر وقتی این صحنه را مي‍بیند، مثل دیوانه ها به اطرافیانش حمله مي‍كند. مدیر و ناظم كه هنوز به جایزه فكر مي‍كنند، در زیر مشت و لگد سرلشكر نقش زمین مي‍شوند.

 

 

 

شهید همت به روایت شهید آوینی

من هرگز اجازه نمی دهم که صدای

حاج همت

در درونم گم شود اين سردار خيبر، قلعه قلب مرا نيز فتح کرده است.

شهيد سيد مرتضی آوينی

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم فروردین 1384ساعت 19:21  توسط رضا  | 

 

راتزينگر قبل از انتخاب به مدافعان لزوم انطباق كليسا با  ضروريات زمان حمله كرد


ايرنا/ ايران امروز: "جوزف راتزينگر" آلماني ‪ ۷۸‬ساله با راي اكثريت كاردينال‌هاي داراي حق راي، به عنوان جانشين پاپ ژان پل دوم و رهبر جديد كاتوليك‌ها برگزيده شد. نام پاپ جديد ساعت ‪ ۱۸:۴۳‬به وقت محلي اعلام شد.
وي به اين ترتيب دويست و شصت و چهارمين جانشين سن پيتر و دويست و شصت و پنجمين پاپ تاريخ كليساي كاتوليك رم خواهد بود.
ناقوس‌هاي كليساي سن‌پيترو ساعت ‪۱۷:۵۸‬به صدا درآمدند و دود سفيد سرانجام از دودكش‌هاي اتاق محرمانه كاردينال‌ها به هوا برخاست و به اين ترتيب اعلام شد كه نخستين پاپ در هزاره سوم ميلادي انتخاب شده‌است.
كاردينال‌ها براي انتخاب پاپ جديد ‪ ۳۶‬ساعت وقت گذاشتند و چهار بار راي گيري كردند.
پس از سال ‪ ۱۹۳۹‬ميلادي اين اولين بار كه يك پاپ در اين زمان كوتاه انتخاب مي‌شود.
"كارول جوزف وويتيلا" رهبر فقيد كاتوليك‌ها ‪ ۲۷‬سال پيش يعني در سال ‪ ۱۹۷۸‬در دومين روز اجلاس شوراي كاردينال‌ها و پس از هشت بار راي‌گيري موفق شده بود جايگاه خود را به عنوان پاپ در واتيكان تثبيت كند.
‪ ۱۱۵‬كاردينال گزينشگر پاپ جديد از روز دوشنبه در كليساي سيستينا گردهم آمده‌بودند و چندين دور راي‌گيري آنان تا رسيدن به اجماع، بي‌نتيجه تمام شده بود.
كاردينال‌هاي مذكور از ‪ ۵۲‬كشور و از ‪ ۵‬قاره جهان بودند.
از اين ‪ ۱۱۵‬كاردينال، ‪ ۲۰‬نفر ايتاليايي ، ‪ ۳۸‬نفر اروپايي، ‪۱۴‬نفر ازآمريكاي شمالي ، ‪ ۲۰‬نفر از آمريكاي مركزي و جنوبي ، ‪ ۱۰‬نفر آسيايي ، ‪ ۱۱‬نفر آفريقايي و ‪ ۲‬نفر از اقيانوسيه بودند.
ارتباط گزينشگران پاپ جديد با خارج از اتاق محرمانه از عصر يكشنبه عملا قطع شده بود.
پاپ جديد قرار است تا لحظاتي‌ديگر براي پوشيدن لباس سفيد مخصوص پاپي از اجلاس خارج و به دنبال آن براي هزاران نفر كه در ميدان سن پيترو گردهم آمده‌اند، سخنراني كند.
راتزينگر از محافظه كارترين كاردينال هاي واتيكان به شمار مي آيد . صاحب نظران بسياري از تفكرات نامعاصر و محافظه كارانه پاپ متوفي را به وي نسبت مي دهند. پاپ جديد در آخرين اظهار نظر خود قبل از برگزيده شدن به اين مقام به "ديكتاتوري نسبيت گرايي" حمله برد و ضمن تاكيد بر " قطعيت مطلق باورها و عقايد و خدشه ناپذيري آنها" به سختي كساني كه خواهان هماهنگ كردن كليسا با روح و ضروريات زمان هستند را به باد انتقاد گرفت.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 23:22  توسط رضا  | 

  نويسنده : کریم ارغنده پور
 (از همين نويسنده)


در دنياي رسانه‌هاي امروز ديگر جملات و كلمات رسمي كمتر اهميت مي‌يابند، آنچه كه بيشتر مورد توجه قرار مي‌گيرد اراده و تصميم و حالاتي است كه در پشت جملات رسمي از سوي رسانه‌ها كشف مي‌شوند، چيزي است شبيه سفيدي‌هاي بين خطوط روزنامه‌ها كه بيشتر اوقات از متن گوياتر و مهمتر است. اين زبان غيررسمي ولي مهم اصطلاحاً Body language نام دارد (كه در برابر Formal language قرار مي‌گيرد). اگر به رسانه‌هاي مهمي مثل BBC يا CNN و امثال آنها توجه كرده باشيد طبعاً، هم با اين اصطلاح آشنا هستيد و هم با اهميتي كه دارد. سال پيش وقتي جورج بوش به بريتانيا سفر كرده بود من آنجا بودم، او سخنان زيادي در آنجا ايراد كرد ولي بيشتر پوشش و تحليل رسانه‌هاي بريتانيا به حركات و رفتار او متمركز بود و نه جملات تعارف‌آميزش.
سفر رئيس‌جمهور ايالات متحده به بريتانيا از دو جهت اهميت داشت اول اينكه پس از حدود دو دهه، سفري در سطح رئيس‌جمهور به آن كشور صورت مي‌گرفت و طبعاً يك موفقيت براي دولت بلر و شخص او تلقي مي‌شد و دوم هم اينكه اين سفر پس از اوج‌گيري انتقادات عليه بلر به خاطر همراهي با آمريكا در جنگ عراق براي بلر، حمايت بسيار مؤثر و مهمي قلمداد مي‌شد. سفر جورج بوش با وجودي كه در كل حاوي پيام‌هاي فوق بود ولي ميزان تأثير اين پيام‌ها به طور خاص به نحوه رفتار او در انگليس بستگي داشت به همين دليل فقط تمركز BBC مثلاً بر چگونگي دست دادن رهبران دو كشور و يا توجهات ويژه بوش به بلر متمركز بود آنجا كه دست به گردن بلر مي‌انداخت و يا در حاشيه جلسات گفت‌وگو، جمله صميمانه‌اي مي‌گفت و خود را به او نزديك‌تر مي‌كرد و امثال آن... اينها، هم در انعكاس اخبار وجود داشت و هم در هنگام تحليل و ارزيابي ميزان موفقيت سفر براي طرفين توسط تحليلگران آن رسانه‌ها.
نمونه‌اي ديگر: سال گذشته، پس از انتشار كتاب خاطرات هيلاري كلينتون، مصاحبه‌اي از او با BBC پخش شد. وقتي خبرنگار از او در مورد ماجراي روابط پنهاني همسرش با مونيكا لوينسكي پرسيد، ناگهان دوربين بر دست‌هاي او تمركز كرد. جواب هيلاري چيز جديدي نبود. پاسخ‌هاي او را همه مي‌دانستند او سعي مي‌كرد جملات آرامي بگويد و در عين حال بر لحن كلماتش مسلط باشد ولي حركات دست‌هاي او، گواهي از ناراحتي درونش بود. دست‌هايش از آرامش قبل خارج و حركات عصبي يافته بودند. اين نمونه جالبي از Body language است كه براي مخاطبان طبعاً آن را جالب‌تر و معنادارتر از متن گفت‌وگو مي‌سازد.
همين ديروز اخبار سفر تاريخي و مهم ارتشبد مشرف را به هند دنبال مي‌كردم مجدداً اين Body languageها بود كه براي هر دو طرف هندي و پاكستاني اهميت داشت. نحوه دست دادن‌‌ها، لبخندها، عكس گرفتن‌ها و يا حالاتي كه طرفين در هنگام پاسخ به يك سؤال پيدا مي‌كنند، گويي بين هر دو طرف فاصله‌اي وجود دارد كه مانع از نزديك‌تر و يا صميمانه‌تر شدن طرفين به يكديگر مي‌شود.
در كشور ما به body language توجهي نمي‌شود نه رسانه‌ها به آن دقتي دارند و نه دولتمردان و يا سياستمداران. از آنجا كه توجه به body language در رسانه‌هاي تصويري گوياتر و براي مخاطب قابل درك‌تر است. معمولاً درتلويزيون‌ها كاربرد بيشتري دارد ولي چون در كشور ما تلويزيون، دولتي است و محذورات و ملاحظات خاص خود را در ارائه اخبار دارد در نتيجه رسانه‌هاي مكتوب نيز اگر چه مي‌توانسته‌اند به آن توجه كنند ولي چندان رغبتي نشان نداده و نمي‌دهند. دولتمردان ما هم به اين نوع زبان توجهي ندارند چون تصور نمي‌كنم با آن آشنايي زيادي داشته باشند شايد شاخص كم توجهي به Body language در اينجا كمال خرازي باشد يعني دقيقاً فردي كه از او به دليل موقعيتش بيشترين انتظارات مي‌رود.
متأسفانه بايد گفت حالات رسمي گرفتن و مثل عصا قورت داده‌ها، شق و رق راه رفتن و يا سخن گفتن، اگرچه رايج است ولي كمترين تأثير را بر مخاطب دارد، امروزه اين حركات و رفتار است كه به كمك زبان رسمي مي‌آيد و آن را نزد مخاطب گوياتر مي‌سازد و تأثير گفتار را بر خواننده يا بيننده افزون مي‌كند. ديروز كه به جلسه گپ و گفت آقاي معين با خبرنگاران و نمايندگان رسانه‌هاي خارجي رفته بودم به فكر اين موضوع افتادم. نوع رفتار آقاي معين در هنگام پاسخ به سؤالات جالب بود. به نظرم افراد استثنايي وجود دارند كه رفتار و گفتارشان مؤيد توجه به اين نوع زبان است. خاتمي رئيس‌جمهور يكي از آنهاست، اگرچه ملاحظات تحميلي نيز دارد. بيشتر كه فكر كردم در بين سياستمداران هيچ فردي را مثل رضا خاتمي پيدا نكردم كه در اين موضوع خاص، مواجهه‌اش در پوزيشن‌هاي مختلف از قبيل دبيركلي يك حزب سراسري و مهم، نايب رئيسي مجلس، معاون اولي نامزد رياست جمهوري و يا سخنگويي نمايندگان متحصن و معترض، مثال زدني باشد. رضا خاتمي ظرفيت‌هاي فوق‌العاده‌اي دارد كه او را در مركز توجهات قرار مي‌دهد. توجه به body language يكي از آنهاست.

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 23:15  توسط رضا  | 

 

«از چاپ شدن كتابى درباره خودم، كاملاً بى‌اطلاعم و هرگونه همكارى با اين كتاب را تكذيب مى‌كنم. البته مى‌دانم با تكذيب كردن من، اتفاقى رخ نمى‌دهد. كتاب مجوز گرفته و چاپ مى‌شود اما پس از عرضه شدن كتاب، ناشر را تحت پيگرد قانونى قرار مى‌دهم».
به نوشته روزنامه «ايران»، پرويز پرستويى، بازيگر خوشنام سينماى ايران به چاپ كتابى كه درباره زندگى حرفه‌اى او به بازار نشر عرضه خواهد شد، اعتراض كرد.
پرستويى گفت: «من حق دارم از كتابى كه قرار است درباره‌ام چاپ شود، مطلع باشم. متأسفانه من حتى نويسنده كتاب را هم به لحاظ شخصى نمى‌شناسم. به همين دليل از كل مطالب كتاب بى‌اطلاعم و بعدها در مورد آن پاسخگو نخواهم بود».
پرستويى كه اخيراً بازى در فيلم «به نام پدر» ساخته ابراهيم حاتمى‌كيا را به پايان رسانده، ادامه مى‌دهد: «اگر قرار باشد كتابى درباره من چاپ شود، حق خودم مى‌دانم به دليل احترام به مخاطبانم، خودم شخص نويسنده را انتخاب كنم».
اين در حالي است كه چند روز پيش خبرى مبنى بر چاپ كتابى در باره زندگى حرفه‌اى پرويز پرستويى به قلم على افصحى از سوى خبرگزارى‌ها منتشر شده بود. ظاهراً كتاب در نمايشگاه بين‌المللى كتاب عرضه خواهد شد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 18:37  توسط رضا  | 


خواب آشفته شمس
محمدعلى موحد، مورخ، محقق، مترجم و مصحح. متولد ،۱۳۰۸ تبريز
دكتراى حقوق خصوصى، دانشگاه تهران
بيش از ۳۰سال سابقه تدريس در دانشگاههاى مختلف ايران
برنده جايزه كتاب سال۱۳۶۹ به خاطر تصحيح و تنقيح مقالات شمس تبريزى
برنده جايزه كتاب سال به خاطر تأليف كتاب «خواب آشفته نفت» در دو جلد
برنده جايزه انديشه به خاطر تأليف كتاب «در هواى حق و عدالت»
برخى از آثار تأليفى او عبارتند از: سيرالملوك از فضل الله روزبهان خنجى (تصحيح و تنقيح)
مبالغه مستعار (بررسى اسناد وزارت خارجه بريتانيا درباره مالكيت جزاير سه گانه ايرانى)، مقالات شمس تبريزى (تصحيح و تنقيح)، شمس تبريزى، ابن بطوطه، خواب آشفته نفت و ...
برخى از آثار ترجمه او عبارتند از : سفرنامه ابن بطوطه ، ماليات سرانه و تأثير آن در گرايش به اسلام (دانيل دنت)، خزران (آرتور كستلر)، چهار مقاله در آزادى (ايزايابرلين) و...
از وى مقالات متعددى در زمينه هاى گوناگون از جمله معارف اسلامى و مباحث حقوقى در نشريات مختلف از جمله مجله كانون وكلاى دادگسترى ، مجله راهنماى كتاب، سخن، يغما، جهان كتاب و غيره به چاپ رسيده است.
207762.jpg
نوشتن درباره بزرگى كه رندانه به عالم و اسبابش خنده مى زند كار صعب و دشوارى است و از آن دشوارتر نگريستن به احوال مردى است كه شايد سرآمد مردان است از باب پژوهش و از بابت نگارش . از همين روست شايد كه هر كس كه مى خواهد از محمد على ديلمقانى موحد معروف و مشهور به محمد على موحد بنويسد ، در مى ماند كه چه بنويسد؟
از كسى كه درس خوانده حقوق است و پژوهشگر تاريخ و مصحح و منقح آثار بزرگى كه فخر مؤلفش است و صد البته فراموش نبايد كرد كار صعب او را در ترجمه آثار بزرگ فلسفى.
اين است كه مى گوييم نوشتن از محمد على موحد سخت دشوار است . با اين همه نمى شود  مهرگانى باشد و موحد در آن نباشد . مردى كه از اهالى آذربايجان است و در سختكوشى و تيزهوشى ميراث دار پدران بزرگ و اهل فضل خويش است و در تلاش و پشتكار و خستگى ناپذيرى از همان آبشخورى خورده و مى خورد كه بزرگان آذرى زبان ايران زمين نوشيده اند و سيرى نپذيرفته اند .
اينكه مى گوييم سختكوشى از آن اوست كه محمد على موحد ساليان سال براى تصحيح و تنقيح «مقالات شمس» زحمت سفر و دشوارى گشتن و جست و جو را به جان مى خرد تا كارى كند كارستان و بايسته شمس تبريزى چه براى به سرانجام رساندن اين امر خطير كه محتاج وسعت اطلاع و احاطه ذهن و دقت نظر و وسواس علمى فراوان است تنها از عهده امثال محمد على موحد بر مى آيد نه پيادگان اندك مايه اى چون ما.
محمد على موحد اما ارادت ويژه اى به همشهرى اش دارد و همين ارادت او را به مجال پژوهش در باب شمس مى كشاند . خودش درباره انگيزه هايش از پرداختن به شمس مى گويد: خود غريبى در جهان چون شمس نيست . سالها پيش كه بر سر مزار مولانا با اوراق آشفته و سردرگم مقالات شمس مشغول بوديم اين گفته سوزناك مولانا را در دل مكرر مى كرديم و بر اين غربت بى مانند كه نزديك به هشت قرن ادامه يافته است مى انديشيديم.
در طول اين مدت دراز مجلدات ضخيمى از سوى اهل تحقيق به عنوان شرح مثنوى و مولانا نوشته آمد .
ولى از كسى كه مولانا اين همه گفتار خود را صداى او مى دانست يادى نشد . گاهى شيادانى از مبتدعان از رق پوش زرق فروش كه از راه و رسم شمس به كلى بيگانه بودند به نام او دكانهاى نوآراستند و علمها و كتلها را برافراشتند.
فى الواقع غربت شمس چنان بود كه برخى از اهل علم وجود تاريخى او را يكسره منكر بودند و برخى ديگر وى را مردى عامى از زمره قلندران بى سر و پا مى پنداشتند كه مولانا نام او را بهانه طبع آزمايى و غزل پردازى كرده است . از همين رو شايد بايد كشف دوباره شمس را مرهون زحمات مخلصانه محمد على موحد دانست . گرچه خود او در اين راه خضوع و تواضع بى مانندى را به كار مى گيرد تا بلكه ارج و اجرگذشتگان را بالاتر ببرد كه اگر تلاش بى شائبه او نبود ، مقالات شمس هم نبود . گرچه نسخه هاى خطى مقالات را محققينى چون «رتير» و «عبدالباقى گلپينارلى» از زواياى كتابخانه ها بيرون  كشيدند و معرفى كردند و مرحوم فروزانفر نخستين محقق ايرانى بود كه پس از دريافت عكسى از نسخه مقالات به ارتباط عجيب مطالب آن با مثنوى مولانا توجه داد ، اما تلاش كم نظير و دقت فراگير محمد على موحد بود كه مقالات شمس را لااقل در زبان فارسى دوباره زنده كرده و حالا من و امثال من مى توانند به راحتى هرچه تمام و در آرامش و آسايش كنام خود به مطالعه و تحقيق درباره آن بپردازند.
كارسترگى كه موحد در اين مجموعه انجام داده است نجات مقالات شمس از پريشانى و از هم گسيختگى مقالات است. خودش در اين باره مى گويد: در ميان مجموعه هايى كه از مواعظ و گفتارهاى سرسلسله گان طريقت مولوى به دست داريم تنها مقالات شمس است كه از سواد به بياض نينجاميده و به صورت مشتى يادداشت از هم گسيخته و نامنظم باقى مانده است . ليكن اين سخنان با همه آشفتگى ها و ناتمامى ها ، چون الماس در ميان مقالات ديگر مى درخشد... مقالات شمس سرتاسر وجد و حال و شور و نشاط است . جملات آن با همه شكستگى و درهم ريختگى ، از صفا و جاذبه خيره كننده اى سرشار است . احساس گرمى و روشنايى و وسعت خاصى در سرتاسر آن موج مى زند . گفتار شمس با همه سادگى و بى پيرايگى نغز و شيرين و آبدار است. وقتى او سخن در مى آيد خيال مى كنى كه مولانا شعر مى سرايد . بيانى پر نشئه و آهنگ ، تنيده از تار و پود طنز و تمثيل ، خالى از هر گونه تكلف و فضل فروشى پر از خيالهاى رنگين و انديشه هاى بلند، لبريز از روح و حركت.
و البته تمام تلاش مصحح و منقح اين مقالات نجات و دوباره سازى و رهايى آن از شكستگى ها و درهم ريختگى هاست و چه تلاش پرثمرى و چه كوشش پر فايده اى. كار اصلى محمد على موحد نظم و نسق دادن به آن همه پراكندگى است و الحق و الانصاف كه سخن گزاف نيست اگر بنويسيم كه او خوب و بسيار خوب از عهده اين عهد بر آمده است و ما را با اثرى سرشار از دقت و صلابت روبرو مى سازد .
207792.jpg
با اين همه شهرت محمد على موحد همه به تصحيح و تنقيح نيست بلكه او عرصه عمل در صفحات ديگر علوم به ويژه تاريخ نيز دارد و معروفترين و مشهورترين اثرش در اين ميان كتاب دوجلدى ارزنده و ذى قيمت خواب آشفته نفت است . موحد براى نوشتن اين كتاب همان صبر و حوصله اى را به خرج داده كه در مقالات شمس . از همين روست شايد كه هر دو كتاب برنده جايزه كتاب سال جمهورى اسلامى شده اند . او كار پژوهش براى تأليف كتاب «خواب آشفته نفت» را از اوايل انقلاب آغاز كرده است . گرچه خودش مى گويد: همانطور كه در مقدمه كتاب اشاره كرده ام اوايل انقلاب از مرحوم حسيبى كارشناس نفت دوره مصدق درباره ملى شدن صنعت نفت و ماجراهاى آن پرسيده ام. اين نشان مى دهد كه اين سؤال هميشه براى من وجود داشته كه چطور شد كه نهضت ملى وا رفت . از او پرسيدم آيا درباره آن روزها يادداشت هايى هم دارد كه داشت . اين نشان مى دهد كه يك خارخارى به قول علماى قديم ، از همان زمان در دل من بوده و ادامه داشته . بنابراين هرچه مى ديدم يادداشت مى كردم و توجهى كردم و در حافظه نگه مى داشتم.
البته محمد على موحد علاوه بر آنكه موفق شده است با انتشار اين كتاب دو جلدى اثرى را به بازار نشر برساند كه به كمك آن مى توان بى طرفانه تر و بهتر وقايع ملى شدن صنعت نفت و كودتاى ۲۸ مرداد را مورد ارزيابى و قضاوت قرار داد با اين حال تحليلگرى باريك بين و نكته سنجى تمام عيار است . چنانچه درباره نگاه ما به وقايع گذشته مى گويد: ما الان كه به وقايع گذشته نگاه مى كنيم نگاه و داورى مان نسبت به چيزى كه پنجاه سال پيش اتفاق افتاده ضرورتاً همان داورى نيست كه در زمان واقعه داشته ايم. گذشت زمان است كه روشن مى كند آن واقعه چقدر قابل توجيه بود، چقدر معقول بود و از اين حرفها.
با اين همه او در كتاب خودش اشاره اى به موضوع نمى كند كه تنها راه پيش روى جريان ملى شدن نفت در ايران انجام يك كودتا باشد . به عنوان يك پژوهشگر شايد او راه صواب را انتخاب كرده باشد . به هر حال خودش مى گويد: اينكه راه ديگرى هم در برابر ايران آن روز به جز كودتاى آمريكايى بوده يا نه ، «من در كتاب به اين قسمت نپرداخته ام و برخود لازم نمى دانستم كه دراين باره حكم بكنم و چيزى بنويسم.» البته او جواب اين سؤال را بى پاسخ نمى گذارد و مى گويد:  اينكه واقعاً در آن روزها راه حل ديگرى هم وجود داشت يا نه، من در كتاب هم گفته ام كه اگر مصدق در كودتاى ۲۸ مرداد فراخوان مى داد و جلوى كودتا را مى گرفت بعد چه اتفاق مى افتاد. اين تصميم را گرفته بودند و در صورت شكست كودتاى ۲۸ مرداد بعدها اين كار تكرار مى شد و جز خونريزى بيشتر حاصلى نداشت . به نظر من مصدق خيلى عاقلانه عمل كرد و فراخوان نداد و مردم را به خيابان نريخت وجلو خونريزى را گرفت . خودش را به خطر انداخت ولى مشروعيت نهضت را حفظ كرد .
واقعيت اين است كه محمد على موحد در كتاب خواب آشفته نفت چنان از عهده تاريخ برآمده كه هيچ شك و شبهه اى براى خواننده به وجود نمى آورد كه نويسنده مثلاً تمايلى به مصدق داشته يا برعكس تضادى با او. اين حقوقدان برجسته به خوبى از عهده قضاوت درباره تاريخ برآمده است. چنانچه وقتى كتاب را مى خوانى خواب از كله ات مى پرد و از خود مى پرسى «چه بلايى كه بر سر مملكت و سرزمين من نيامده است؟ فى الواقع گزارش محمدعلى موحد خواب را از چشم آدمى مى ربايد. درباره آموختن از تاريخ خود موحد مى گويد: «به قول قرآن «نه دنيا به آرزوى شما مى چرخد، نه به آرزوى اهل كتاب.» دنيا سير خودش را مى كند، زمين و زمان مطابق ميل من كه نمى چرخد! بنابراين من كه در بن بست گير كرده ام به نوعى بايد خودم را از بن بست برهانم تا بعد بتوانم نفس تازه كنم و راه خودم را از سر بگيرم. اين باز شكارى نيست. راه كار را بلد بودن و با افق باز به عالم نگريستن است و تاريخ را خوب فهميدن است. گذشته گذشته است. چه ما موافق باشيم، چه مخالف. گذشته است. ولى گذشته را خواندن و درباره گذشته انديشيدن بايد اين فايده را داشته باشد كه براى امروزمان ازش چيزى بياموزيم... شما فرسوده مى شويد. بايد قواى خودتان را در نظر بگيريد. نبايد بگذاريد كه از نفس بيندازندتان تا بعداً شرايط طرف را قبول كنيد.»
البته محمدعلى موحد پس از چاپ اين كتاب دوجلدى ارزنده، كتابهاى ديگرى را هم درباره صنعت نفت و ملى شدن آن و كودتاى ۲۸مرداد نوشت و اين بار او نه يك مورخ جامع القلم كه شولاى يك حقوقدان برجسته را به تن كرد و دو كتاب ارزنده «نفت ما و مسائل حقوقى آن» و «درسهايى از داورى هاى نفتى» را روانه بازار كرد تا اداى دينى هم به خاستگاه خود در دانشگاه تهران بكند و پس از سالها تدريس و استادى يادگارى هم در اين عرصه از خود به ثبت برساند. هرچند كه پيش از آن نيز با نوشتن مقاله هاى متعددى در زمينه هاى مرتبط با مباحث حقوقى در نشريات مختلف از جمله مجله كانون وكلاى دادگسترى، گامى در اين جهت برداشته بود، اما اين بار آموزه هاى آن در حوزه حقوق نفتى نشان از جامعيت علمى و گستره نظرى اش داشت.
محمدعلى موحد فارغ از سيماى تحقيقى و تأليفى اش، مترجم گرانسنگى نيز هست و تسلط او بر زبانهاى عربى و فرنگى كمك شايانى كرده است تا او بتواند آثار ترجمه اى گرانبهايى را از خود به يادگار بگذارد كه سفرنامه ابن بطوطه و خذران از آرتوركستلر و كتاب معروف ايزايابرلين يعنى «چهار مقاله در آزادى» از اين دست هستند.
از جمله كتابهاى معروف حقوقى «محمدعلى موحد» نيز كتاب «در هواى حق و عدالت»اش است كه در ده فصل و ۶۵۴ صفحه نوشته شده و به موضوعاتى از قبيل حق چيست، حق، قانون، دولت، عدالت و... مى پردازد و نگرشهاى تازه اى را در بحث عدالت، سوءاستفاده از حق و قدرت و... به دست مى دهد و به بررسى آرا و نظريات فيلسوفان و بنيانگذاران مكاتب فلسفى جديد درباره حق، حقوق و قانون مى پردازد. اين كتاب به پاس زحمات ارزنده مؤلفش پس از انتشار برنده جايزه انديشه شد.
يكى از بزرگان مورد علاقه محمدعلى موحد (همانند شمس تبريزى) شهاب الدين سهروردى است. چنان كه درباره اش گفته است: روح سياست در آثار سهروردى ديده مى شود و قتل او هم شايد به دليل مواضع سياسى او در نحوه حكومت ادارى باشد. موحد نسبت شيخ اشراق و شمس تبريزى را مورد بررسى قرار مى دهد و مى گويد: شمس تبريزى درباره شيخ شهاب سهروردى مى گويد: آن شهاب را آشكارا كافر مى گفتند، آن سگان و از اين نكته چنين استنباط مى شود كه در آن زمان هنوز شيخ اشراق را بى دين مى دانستند.
او با تأكيد بر آنكه ابن عربى و شيخ اشراق به شاخه عرفان نظرى تعلق دارند، ابن عربى را مردى مى داند كه مانند شيخ اشراق بسيار تأثيرگذار است و با اين همه نام نبردن ابن عربى از سهروردى را تأمل برانگيز مى داند و مى گويد: جالب اينجاست كه ابن عربى از سهروردى حتى سخنى به ميان نمى آورد ولى شارحانش تا آنجا كه من اطلاع دارم با سهروردى برخوردى ستيزه جويانه داشته اند. البته از نظر او شمس دفاع برخلاف ابن عربى دفاع جانانه اى از سهروردى داشته است و در اين باره گفته: شمس درباره شيخ اشراق مى گويد: اين شهاب مى خواست كه درم و دينار را برگيرد كه سبب فتنه و بريدن دستها و سرهاست. او مى خواست معاملات خلق به چيزى غير از سيم و زر باشد. در حقيقت از نظر او شمس طرح وسيعى براى تغيير ساختار اجتماعى سياسى دولتها دارد.
شخصيت علمى و فرهنگى محمدعلى موحد از چنان جامعيت و كامليت كم نظيرى برخوردار است كه پرداختن به تمام جنبه هاى آن در اين مجال، ممكن نيست چه رسد به ذكر زندگى و مناقب و شرح كامل آثارش. اميد كه در فرصتى مغتنم تر به اين مقال پرداخته شود. با اين حال مهرگان به خود مى بالد كه امروزش را به پژوهشگرى جامع، مورخى كامل، مترجمى دقيق و حقوقدانى فصيح اختصاص داده است.

توضيح
روز چهارشنبه ۲۴ فروردين در صفحه مهرگان مطلبى درباره محمود حايرى زاده به چاپ رسيد. در ستون نماى مهر آن شماره، ساخت مجموعه ورزشگاه آزادى تهران به اشتباه به دفتر معمارى «فرانسيس بوئيك» نسبت داده شده بود در حالى كه ساخت اين مجموعه به بهانه بازيهاى آسيايى به وسيله شركت «آرمه» و زيرنظر امير ملكى يزدى به انجام رسيده است.
+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام فروردین 1384ساعت 15:29  توسط رضا  | 

علامه طباطبایی:

مهر خوبان دل ودین از همه بی پروا برد       رخ شطرنج نبرد آنچه رخ زیبا برد

من به سرچشمه ء خورشید نه خود بردم راه    ذره ای بودم ومهر تو مرا بالا برد

جام صهبا به کجا بودومگر دست که بود      که در این بزم بگردید ودل شیدا برد؟

خم ابروی تو وکف مینوی تو بود         که به یک جلوه ز من نام ونشان یکجا برد

خودت آموختی ام مهر وخودت سوختی ام      با برافروخته رویی که قرار از ما برد

همه یاران به سر راه تو بودیم ولی         خم ابروت مرا دید وزمن یغما برد

همه دلباخته بودیم وهراسان که غمت     همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 23:11  توسط رضا  | 

همی گویم وگفته ام بارها      بودکیش من مهر دلدارها

پرستش به مستی ست در کیش مهر     برون اند زین جرگه هشیارها

به شادی وآسایش وخواب وخور        ندارندکاری دل افگارها

به جز اشک چشم وبه جز داغ دل        نباشد به دست گرفتارها

کشیدند در کوی دلدادگان         میان دل وکام دیوارها

چه فریادها مرده در کوهها        چه حلاج ها رفته بر دارها

چه دارد جهان جز دل ومهریار       مگر پرده هایی وپندارها

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 23:10  توسط رضا  | 

استاد علامه می فرمودند:

مدتها بود که برای من مسئله رابطه واجب الوجود و ممکن خوب روشن نبود و با اینکه می دانستم واجب الوجود ، واجب الوجود است و ممکن الوجود  ، ممکن الوجود ؛ رابطه این دو با همدیگر مبهم بود تا اینکه به این غزل حافظ برخورد کردم و مطلب برایم روشن شد :

پیش ازاینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان

بحث سر عشق وذکر حلقه عشاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق ، چه شد

ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

ودانستم که به هرحال وجود سراپا نیاز ممکن ، هرچند به هر حال وجود است ،

وابسته به اشتیاق و عشق واجب الوجود به ممکن الوجود می باشد .

نظری به زندگی و برخی آرای علامه طباطبایی، مسعود امید، نقل ازدکتر احمد احمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:53  توسط رضا  | 

 

 

استاد علامه می فرمودند:

مدتها بود که برای من مسئله رابطه واجب الوجود و ممکن خوب روشن نبود و با اینکه می دانستم واجب الوجود ، واجب الوجود است و ممکن الوجود  ، ممکن الوجود ؛ رابطه این دو با همدیگر مبهم بود تا اینکه به این غزل حافظ برخورد کردم و مطلب برایم روشن شد :

پیش ازاینت بیش از این اندیشه عشاق بود

مهرورزی تو با ما شهره آفاق بود

یاد باد آن صحبت شبها که با نوشین لبان

بحث سر عشق وذکر حلقه عشاق بود

سایه معشوق اگر افتاد بر عاشق ، چه شد

ما به او محتاج بودیم ، او به ما مشتاق بود

ودانستم که به هرحال وجود سراپا نیاز ممکن ، هرچند به هر حال وجود است ،

وابسته به اشتیاق و عشق واجب الوجود به ممکن الوجود می باشد .

نظری به زندگی و برخی آرای علامه طباطبایی، مسعود امید، نقل ازدکتر احمد احمدی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:53  توسط رضا  | 

نویسنده محمد حسین طباطبایی ، به سال 1281ش در تبریز ، در میان یک  خوانواده عالم به وجود آمده ام.در پنج سالگی، مادر و در سن نه سالگی، پدر را از دست دادم و به مناسبت این که کم و بیش مایه معاش داشتیم ، سرپرست ما ،(وصی پدر)، وضع زندگی ما، (من و برادر کوچکتر از خودم را که داشتم) ، به هم نزد و تحت مراقبت و پرستاری یک نفر خادم و یک نفر خادمه قرار گرفتیم. کمی پس از درگذشت پدر ،به مکتب و پس از چندی به مدرسه فرستاده شدیم و بالاخره به دست معلم خصوصی که به خانه می آمد ، سپرده گشتیم و به این ترتیب ، تقریبا مدت شش سال مشغول فراگرفتن فارسی و تعلیمات ابتدایی بودیم.

آن روز ها تحصیلات ابتدایی ، برنامه معینی نداشت.همین قدر به یاد دارم که در فاصله میان 1290 تا 1296 ش که مشغول بودم؛ قرآن کریم را که معمولا پیش از هر چیز دیگر خوانده می شد و کتاب گلستان و بوستان سعدی و نصاب و اخلاق مصور و انوار سهیلی و تاریخ معجم و منشات امیر نظام و ارشادالحساب را خواندم. سال 1297 وارد رشته های علوم دینیه و عربیه شدم و تا سال 1304 به قرائت متون سرگرم بودم.

در ظرف همین هفت سال ، در علم صرف، کتاب امثله و صرف میر و تصریف و در نحو، کتاب شرح و صمدیه وسیوطی و جامی و مغنی و در بیان ، کتاب مطول و در فقه ، کتاب شرح لمعه و مکاسب و در اصول ، کتاب معالم و قوانین و رسائل و کفایه و در منطق ، کبری و حاشیه شمسیه و در فلسفه ، کتاب شرح اشارات و در کلام ، کتاب کشف الامراد را خواندم و به همین ترتیب دروس متن – در غیر فلسفه و عرفان – خاتمه یافت.

*   *   *

سال 1304 برای تکمیل تحصیلات خود ،عازم حوزه نجف گردیدم و به مجلس درس مرحوم آیت الله آقای شیخ محمد حسین اصفهانی حاضر شده ، یک دوره خارج اصول که تقریبا شش سال طول کشید و چهار سال نیز خارج فقه معظم له را درک نمودم و هم چنین هشت سال در خارج فقه مرحوم آیت الله نائینی و یک دوره خارج اصول معظم له حضور یافتم و کمی نیز به خارج فقه مرحوم آیت الله آقای سید ابوالحسن اصفهانی رفتم. کلیات علم رجال را نیز پیش مرحوم آیت الله حجت کوه کمری رفتم.

در فلسفه نیز به درس حکیم و فیلسوف معروف وقت ، مرحوم آقا سید حسین بادکوبی موفق شدم. در ظرف شش سال که پیش معظم له تلمذ می کردم ، منظومه سبزواری و اسفار و مشاعر ملاصدرا و دوره شفای بوعلی و کتاب اثولوجیا و تمهید ابن ترکه و اخلاق ابن مسکویه را خواندم.

مرحوم بادکوبی از فرط عنایتی که به تعلیم و تربیت نویسنده داشت ، برای این که مرا به طرز تفکر برهانی آشنا ساخته ، به ذوق فلسفی تقویت بخشد ، مرا فرمود که به تعلیم ریاضیات بپردازم.درامتثال امر معظم له ، به درس مرحوم آقا سید ابوالقاسم خوانساری که ریاضی دان زبردستی بود ، حاضر شدم و یک دوره حساب استدلالی را از معظم له فرا گرفتم.

*   *   *

سال 1314  دراثر اختلال وضع معاش ، ناگزیر به مراجعت شده ، به زادگاه اصلی خود (تبریز)برگشتم و ده سال و خورده ای در آن سامان ، به سر بردم که حقا باید این دوره را در زندگی خود دوره خسارت روحی بشمارم ؛ زیرا بر اثر گرفتاری ضروری به معاشرت عمومی و تامین معاش ، از تدریس و تفکر علمی  - جز مقداری بسیار ناچیز باز مانده بودم و پیوسته با یک شکنجه درونی به سر می بردم.

 صدر صفحه↑

*   *   *

در سال 1325 از سر و سامان خود چشم پوشیده ، زادگاه اصلی را ترک گفتم و متوجه حوزه قم گردیده ، بساط زندگی را در این شهر گستردم و دوباره اشتغالات علمی را از سر گرفتم و تاکنون که اوایل سال 1341 ش می باشد ، روزگار خود را در این سامان می گذرانم.

البته هر کسی حسب حال خود در زندگی اش خوشی و تلخی و زشت و زیباهایی دیده و خاطره هایی دارد . من نیز به نوبه خود و خاصه از این نظر که بیشتر دوره زندگانی خود را با یتیمی یا غربت یا مفارقت دوستان یا انقطاع وسایل و تهیدستی وگرفتاری های دیگر گذرانیده ام، در مسیر زندگی با فرازونشیب های گوناگون رو به رو شده ، در محیط های رنگارنگ قرارگرفته ام ، ولی پیوسته حس می کردم که دست ناپیدایی ، مرا از هر پرتگاه خطرناک نجات می دهد و جاذبه مرموزی از میان هزارها مانع بیرون کشیده ، به سوی مقصد هدایت می کند.

من اگر خارم و گرگل ، چمن آرایی هست

که از آن دست که می پروردم ، می رویم

در اوایل تحصیل که به صرف و نحو اشتغال داشتم، علاقه زیادی به ادامه تحصیل نداشتم و از این روی هر چه می خواندم ، نمی فهمیدم و چهار سال به همین نحو گذرانیدم . پس از آن ، یکباره عنایتی خدایی دامن گیرم شده ، عوضم کرد و در خود یک نوع شیفتگی و بی تابی نسبت به تحصیل کمال حس نمودم ، به طوری که از همان روز تا پایان ایام تحصیل که تقریبا هفده سال کشید ، هرگز نسبت به تعلیم و تفکر ، درک خستگی و دلسردی نکردم و زشت و زیبای جهان را فراموش نموده و تلخ و شیرین حوادث را برابر می پنداشتم . بساط معاشرت غیر اهل علم را به کلی برچیدم و در خورد و خواب و لوازم دیگر زندگی به حداقل ضروری قناعت نموده ، باقی را به مطالعه می پرداختم . بسیار می شد (وبه ویژه در بهار و تابستان) که شب را تا طلوع آفتاب با مطالعه می گذرانیدم و همیشه درس فردا را شب پیش مطالعه می کردم و اگر اشکالی پیش می آمد ، با هر خودکشی بود ، حل می نمودم و وقتی به درس حضور می یافتم ، از آن چه استاد می گفت قبلا روشن بودم و هرگز اشکال و اشتباه درس را پیش استاد نبردم.

 صدر صفحه↑

*   *   *

از آثار مختصری که هنگام تحصیل در نجف تهیه کرده ام :

  رساله در برهان ؛

  رساله درمغالطه ؛

  رساله درتحلیل ؛

  رساله درترکیب ؛

  رساله دراعتباریات

    (افکاری که ساخته خود انسان است) ؛

  رساله درنبوات و منامات.

 صدر صفحه↑

*   *   *

از آثاری که اوقات اقامت در تبریز تالیف شده است:

  رساله دراثبات ذات ؛

  رساله دراسما و صفات ؛

  رساله درافعال ؛

  رساله دروسائط میان خدا و انسان ؛

  رساله انسان قبل الدنیا ؛

  رساله انسان فی الدنیا ؛

  رساله انسان بعد الدنیا ؛

 رساله درولایت ؛

  رساله درنبوت

    (در این رساله ها میان عقل و نقل تطبیق شده است) ؛

  کتاب سلسله انساب طباطبائیان آذربایجان.

 صدر صفحه↑

*   *   *

آثاری که در قم به رشته تحریر در آمده است:

 ♦ تفسیر المیزان که در 20 مجلد منتشر شده است

    (در این کتاب با روش بی سابقه ای ،آیه با آیه تفسیر شده است) ؛

 ♦ اصول فلسفه (روش رئالیسم)

    در این کتاب  ، فلسفه شرق و غرب بررسی می شود در پنج جلد ؛

 ♦ حاشیه کفایه الاصول ؛

 ♦ حاشیه بر کتاب اسفار ملاصدرا که در 9 جلد منتشر شده است ؛

  وحی یا شعور مرموز ؛

 ♦ دو رساله در ولایت و حکومت اسلامی

     (فارسی و عربی ) ؛

  مصاحبه های سال 1338با پروفسور کربن، مستشرق فرانسوی در یک جلد ؛

    مصاحبه های سال 39 و سال 40  در یک جلد ؛

 ♦ رساله در اعجاز ؛

 ♦علی و فلسفه الالهیه ؛

 شیعه در اسلام ؛

  قرآن در اسلام ؛

 ♦ مجموعه مقالات ، پرسش ها و پاسخ ها و بحث های متفرقه علمی ، فلسفی ، و ... ؛(به کوشش سید هادی خسروشاهی)

 ♦ سنن النبی.

"محمد حسین طباطبایی"

 صدر صفحه↑

 

■            ■           ■

 

"زندگی نامه علامه به قلم مبارکشان"

بسمه‌تعالي

 

نام: محمد حسين

 

نسب: محمدحسين بن محمدحسين بن حاج ميرزا علي اصغر شيخ‌الاسلام بن ميرزا محمدتقي قاضي بن ميرزا محمد قاضي بن ميرزا محمدعلي قاضي بن ميرزا صدرالدين محمد بن ميرزا يوسف نقيب الاشراف ابن ميرزا صدرالدين محمد بن مجدالدين بن سيد اسماعيل بن امير علي‌اكبر معروف به ميرشاه، مير بن سراج الدين امير عبدالوهاب بن امير عبدالغفار بن سيد عماد الدين امير حاج بن فخرالدين حسن بن كمال الدين محمد بن سيد حسن بن شهاب الدين علي بن عماد الدين علي بن سيد احمد بن سيد عماد الدين بن ابي الحسين علي الشهاب بن ابن الحسن محمد شاعر بن ابي عبدالله احمد شاعر بن ابي جعفر محمد اصغر بن ابي عبدالله احمد بن ابراهيم طباطبا ابن اسماعيل ديباج بن ابراهيم غمر بن حسن مثني بن امام حسن بن علي (ع) و ابن فاطمه دختر امام حسين بن علي (ع)

 

القاب: (حسني، حسيني) (طباطبايي).

 

زمان تولد: آخر سال 1321 هجري قمري (29 ذي الحجه).

 

خاندان: اكثر رجال خاندان او از بزرگان و رجال علم بودند. اولين كسي كه از ايشان به ايران (تبريز) هجرت كرد، سيد عبدالغفار بود. پس از وي پسرش سراج‌الدين عبدالوهاب در اواخر قرن دهم هجري، در تبريز رحل اقامت افكند و در آنجا بود كه لقب شيخ‌الاسلام به او داده شد.

از رجال پر آوازه آنها، جد نزديك او يعني سيدمحمد حسين معروف به شيخ آقا بود. وي از بارزترين شاگردان صاحب جواهر و شيخ موسي كاشف الغطاء و شيخ جعفر استرآبادي بود و داراي تاليفات زيادي در فقه و اصول و رجال وغیره مي باشد.

محيطي كه در آن مي‌زيست: در آخرين روزهاي سال 1321 ه.ق در تبريز چشم به جهان گشود و تا سال 1344 هجري قمري در آنجا زندگي كرد. پس از آن به نجف اشرف جهت تحصيل مشرف شد. در آنجا تا سال 1354 هجري قمري ماند. سپس به تبريز بازگشت و تا سال 1365 ه.ق در آنجا بود. پس از آن به قم عزيمت نمود.

 

تاليفات: از تاليفات عربي: تفسير الميزان در 20 جلد، بدايه الحكمه در فلسفه، نهايه الحكمه در فلسفه، رساله‌اي در برهان. رساله‌اي در مغالطه،‌رساله‌اي در تحليل، رساله‌اي در تركيب، رساله‌اي در اعتباريات، رساله‌اي در نبوئات و منامات، رساله‌اي در ذات، رساله‌اي در اسماء و صفات، رساله‌اي در افعال، رساله‌اي در وسائط، رساله‌اي در انسان قبل از دنيا، رساله‌اي در انسان دنيا، رساله‌اي در انسان بعد از دنيا يعني معاد و رساله‌اي در ولايت كه همگي خطي بوده و چاپ نشده، بجز تفسير و بدايه و نهايه كه چاپ شده است.

 

از تاليفات فارسي: كتاب اصول فلسفه، شيعه در اسلام، قرآن در اسلام و مصاحبه‌هابا پرفسور كوربن شرق‌شناس ، وحي يا شعور مرموز، رساله‌اي در علم امام، رساله‌اي در نظام‌هاي حكومتي، حاشيه‌ي كفايه الاصول، رساله‌اي در اعجاز و حاشيه‌ي اسفار كه همگي به جز حاشيه‌ي كفايه چاپ شده‌اند.

 

اساتيد وي: استاد او در فقه و اصول آيت‌الله العظمي محمدحسين نائيني (رض) و آيت‌الله العظمي شيخ محمدحسين كمپاني اصفهاني (رض)، استاد او در فلسفه، محقق متبحر سيدحسين بادكوبه‌اي (ره)، استاد او در رياضيات، استاد متبحر رياضيدان سيدابوالقاسم خوانساري (ره) بودند.

 

اجازه‌هاي اجتهاد و روايت: اجازه‌ي اجتهاد و روايت از آيت‌الله العظمي نائيني.و اجازه روايت، از آيت‌الله حاج شيخ علي قمي (ره) از استادش شيخ نوري صاحب مستدرك و ازراوي متبحر حاج شيخ عباس قمي صاحب مفاتيح از استادش شيخ نوري صاحب مسترك با جميع طرق ذكر شده در آخر مستدرك و از آيت‌الله العظمي بروجردي (رض) از استادش آخوند خراساني، صاحب كفايه به طريق متصل به آيت‌الله سيد بحرالعلوم و از آيت‌الله سيدمحمد حجت (رض) و از آيت‌الله حاج ميرزا علي اصغر ملكي از آيت‌الله سيد حسن صدر (رض) و از رجال ديگر غير از ايشان (رض) داراي اجازه مي باشند.

محمدحسين طباطبايي

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:44  توسط رضا  | 

خانم نجم السادات طباطبایی( دختر علامه):

اخلاق و رفتار ایشان در منزل ، محمدی بود .هرگز عصبانی نمی شدند و هیچ وقت صدای ایشان را در حرف زدن نشنیدم . در عین این ملایمت ، بسیار قاطع و استوار بودند . مقید به نماز اول وقت ، بیداری شبهای ماه رمضان ، قرائت قرآن با صدای بلند ، نظم در کارها بودند و دست رد به سینه کسی نمی زدند و این به سبب عاطفه شدید و رقت قلب بسیار ایشان بود . روزی به من گفتند :" صبح تا به حال 24 بار به در خانه رفته ام و مراجعات مردم را جواب داده ام ."

بسیار کم حرف بودند و دیگران را هم به کم حرفی سفارش می کردند . پر حرفی را موجب کمی حافظه می دانستند . بسیار ساده صحبت می کردند به طوری که گاهی آدم گمان می کرد این یک فردی عادی و عامی است ، نه یک عالم و فیلسوف .

مقید به حفظ ظواهر دنیوی نبودند . می گفتند شخصیت را باید خدا بدهد و با چیزهای دنیوی هرگز انسان شخصیت کسب نمی کند . روح عجیبی از خود نشان می دادند . گاهی به من می گفتند :ممکن است گاهی انسان از خدا غافل شود و خدا یک تب سخت خطرناک چهل روزه به او بدهد برای این که یک بار از ته دل  "یا الله "بگوید و به یاد خدا افتد .

در مشکلات و ناراحتیها کوچکترین اظهار ناراحتی نمی کردند ،آرام و صبور با مسائل برخورد می کردند که روزی یک ساعت بعد از ظهر ها در کنار اعضای خانواده باشند . در این مواقع به قدری مهربان و صمیمی  بودند  که آدم باورش نمی شد که ایشان فردی با آن همه کار و مشغله هستند .

رفتارشان با مادرم بسیار احترام آمیز و دوستانه بود . همیشه طوری رفتار می کردند که گویی مشتاق دیدار مادرم هستند . ما هرگز بگو مگو و اختلافی بین آن دو ندیدیم . به قدری با هم مهربان ، فداکار و با گذشت بودند که ماگمان می کردیم اینها هرگز با هم اختلافی ندارند . آن دو واقعا مانند دو دوست با هم بودند .

با بچه ها بسیار صمیمی بود . و با نوه ها هم هین گونه رفتار می کردند . گاهی ساعات بسیاری از وقت گرانبهای خود را صرف شنیدن حرفهای ما یا آموختن نقاشی به ما و سرمشق دادن برای تکالیفمان می کردند .

در خانه اصلا مایل نبودند کارهای شخصیشان را کس دیگری انجام دهد ، بر سر آوردن رختخواب همیشه مسابقه بود . پدرم سعی می کرد زودتر از همه این کار را انجام دهد و مادرم هم سعی می کرد پیشدستی کند . حتی  این اواخر که بیمار بودند و من به خانه شان می رفتم با آن حالت بیماری برای ریختن چای از جای خود برخاستند و اگر من می گفتم چرا به نگفتید که برایتان چای بیاورم ، می گفتند :   

" نه ، تو مهمانی ، سید هم هستی و من نباید به تو دستور بدهم . "

پیش از فوت مادرم ، 27 روز وی بستری بود . در این مدت پدرم از کنار بستر ایشان لحظه ای بلند نشدند . تمام کارهایشان را تعطیل و به مراقبت از او پرداختند .

در عین حال مادرم هم زنی استثنایی بود . در تحمل سختی ها و کمبودهای زندگی شکیبا بود . به طوری کلی صاحب اختیار خانه و امور آن را مادرم می دانستند . مادرم به کارهای درسی ما و رفت و آمد هایمان رسیدگی می کرد و همه مسائل را کنترل می کرد و به قدری با هدایت عمل می کرد که پدرم با فراغت خاطر تمام به امور علمی خود می پرداختند .

ایشان برای بچه ها مخصوصا دخترها ارزش بشیاری قائل بودند . دختر ها را نعمت خدا و تحفه های ارزنده ای می دانستند . همیشه بچه های را به راستگویی و آرامش دعوت می کردند ، دوست داشتند آوای صوت قرآن در گوش بچه ها باشد . برای همین منظور قرآن را بلند می خواندند . به  مودب بودن بچه ها اهمیت می دادند و رفتار پدر و مادر را در بچه ها موثر می دانستند.

رفتار ایشان با دختر ها با احترام و محبت بیشتری بود حتی نام دختران را با پیوند "سادات " صدا می کردند و می گفتند حرمت دختر مخصوصا سید باید حفظ شود . از این رو معتقد بودند ؛ "دختران امانت خدا هستند . هرچه آدم به اینها احترام بگذارد ، خدا و پیغمبر خوشحال می شوند ."

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:39  توسط رضا  | 

استاد علامه می فرمودند:

زمانی که من در نجف بودم  مبلغی به صورت ماهیانه  از تبریز ارسال می شد و چون با مراجع نجف ارتباطی نداشتم ، درآمدی غیر از همین مبلغ که از تبریز می آمد ، نداشتم . یکی دو ماه این مبلغ از تبریز نرسید و من هر چه پول داشتم . مصرف کردم و روزی در منزل که پشت میز کوچکم به مطالعه نشسته بودم و مطلبی بسیار دقیق و حساس را  بررسی می کردم ، بناگاه فکر بی پولی حواسم را پرت کرد و رشته افکارم گسسته شد . هنوز لحظاتی بیش نگذشته بود که صدای در را شنیدم . برخاستم و درب منزل را باز کردم . شخص بلند قدی با محاسن حنایی و لباس بلند و عمامه در مقابل در ایستاده بود و به محض باز کردن در سلام کرد . گفتم علیکم السلام . گفت : من شاه حسین ولی هستم ، خداوند عزوجل مرا فرستاده تا به تو بگویم که در این هجده سال کی تو را گرسنه گذاشتم که حالا به فکر بی پولی و گرسنگی افتاده ای ؟ مطالعه ات را رها کرده و به فکر فرورفته ای . این را گفت و خداحافظی کرد و رفت. در را بستم و به پشت میز بازگشتم . در همین لحظه بود که سرم را از روی دستم برداشتم و نفهمیدم که چگونه در حالی که من نشسته بودم و سرم روی دستم بود به حیاط رفتم و در را باز کردم و با او صحبت کردم . فهمیدم این صحنه را پشت همین میز به من نشان دادند .

چند سوال برایم مطرح شد . اول اینکه من خواب رفتم یا بیدارم . دوم اینکه خداوند فرموده است در این هیجده سال ، منظور از هیجده سال چیست ؟ آیا مدت اقامت در نجف است که این زمان بیش از ده سال نیست . آیا مدت زمان تحصیل من است ؟ که بیش از سی و پنج سال است که من تحصیل می کنم . پس قضیه چیست ؟ پس از اندکی تامل متوجه شدم که 18 سال قبل ملبس به لباس روحانیت شدم . سوال سوم اینکه این شخص خود را معرفی کرد ولی من فردی با این نام  را نمی شناختم . لذا این سوال بی جواب ماند و آن را فراموش کرده بودم تا اینکه به حسب عادتم در نجف که به فبرستان وادی السلام می رفتم ، در تبریز نیز به قبرستان رفته و قرآن می خواندم که یک روز به قبری برخورد کردم که با قبرهای ذیگر تفاوت داشت و نشان می دا د که قبر شخصیت بزرگی است و وقتی که نوشته های سنگ قبر را خواندم ، نام شاه حسین ولی را مشاهده کردم ونام آن شخص را بیاد آوردم . تاریخ وفاتش سیصد سال قبل از تاریخی بود که در نجف به در منزل ما آمده بود .

آئینه عرفان (ویژه دهمین سالگرد رحلت علامه طباطبایی )

صفحه 9 - 23 سال در محضر المیزان - موسوی همدانی

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 22:36  توسط رضا  | 

 
شير بى يال و دم
مژگان ايلانلو
عيسى مسيح در جليل مبعوث شد و مردمان چشم انتظار ظهور را با معجزاتى كه انجام داد، مجذوب خود كرد. او حدود يك سال بعد در معبد اورشليم رودرروى كاهنان يهودى ايستاد. آنان را گمراه خواند و مردم را بر له آنان شوراند. كاهنان با نفوذ نيز او را كه همچنان خود را يهودى مى دانست، به جرم سخنان كفرآميز و ادعاهاى دروغين درباره منجى بودن به صليب كشيدند. عيساى ناصرى آخرين كلامى را كه بر صليب فرياد زد، گله مندى از پدرى بود كه او را تنها گذاشته و در سختى ها همراهى اش نكرده بود. اين جمله معروف عيسى بر بالاى صليب كه گفت: «ايلى ايلى لماً سبقتنى»، «خداى من چرا مرا تنها گذاشتى؟» حكايت از آن دارد كه وى در پايان رسالت يك سال و اندى خود به شدت احساس تنهايى و شكست مى كرده است. او كه از دنيا رفت، نزديكانش گردهم آمدند و در محافل خصوصى و پنهانى گفته ها و داستان هاى او را براى هم تشريح كردند. پطرس و پولس و يوحنا نخستين حواريونى بودند كه براى نشر افكار مسيح سفر كردند و مخفيانه تعاليم او را گسترش دادند. پطرس حوارى به رم رفت و نخستين كليسا را در آنجا بنياد نهاد و پولس حوارى نخستين معلم و روحانى آن كليسا شد. اگر چه هر دوى آنها به سرعت از سوى نيروهاى حاكم دستگير و كشته شدند اما ياد و خاطره آنها در كليساى رم چنان در حافظه تاريخى مسيحيت ماندگار شد كه اين مركز قلب مسيحيت گشت و روساى آن به عنوان عالى ترين مقام به رسميت شناخته شد. اگر چه اين كليسا در آغاز از قبول يك نفر به عنوان رئيس واحد خوددارى مى كرد اما در اواسط قرن دوم ميلادى تصميم گرفته شد كه يك نفر با لقب متواضعانه «پاپ» به معناى پدر رياست آن مركز را به عهده گيرد. در سال ۳۸۱ ميلادى زمانى كه اسقفان پنج مركز بزرگ مسيحيت در شرق و غرب يعنى قسطنطنيه، انطاكيه، اورشليم، اسكندريه و روم براى پاپ رم لقب پطرك را انتخاب كردند، پاپ آن را رد كرد و گفت كه مى خواهد همچون حواريون مسيح همان لقب پاپ را داشته باشد.
اين مركزيت به همراه قداست آميخته شده با بنيانگذارى از سوى حواريون اوليه باعث شد كه كليساى رم و در نتيجه رئيس آن كليسا مرجعى براى تعيين حدود و شريعت مسيح شود. اختلافات دينى به او رجوع داده مى شد و حتى در مواردى پاپ رم حق داشت كه با نوشتن نامه به كليساهاى ديگر آنها را هدايت كند و اشتباهات آنها را گوشزد كند. در ابتدا اطاعت امر او تنها به واسطه ايمان بيشتر و آگاهى از اعمال و رفتار رسولان اوليه بود و اعتقاد به قداستى كه كليساى رم داشت. در واقع رمز موفقيت كليساى رم كه به عظمت آن مى افزود، در آن بود كه در كشمكش ها و اختلافات اصولى كه از قرن دوم تا چهارم در عالم مسيحيت روى داد، مانند بحران ظهور فرقه هاى گنوسى و غيره كليساى رم مى توانست حكم قاطع صادر كند و اعتقادنامه رسولان را تدوين ساخت. همچنين آن كليسا بود كه فتوايى بر قانونى بودن و اصالت داشتن صحف عهد عتيق صادر كرد. اين اوضاع و احوال و نيز انتقال كاخ امپراتور از رم به قسطنطنيه باعث شد كه فرمانروايى مطلق در شهر رم به شخص روحانى آن شهر كه آن زمان پاپ لئو اول (۴۶۱-۴۴۰) بود، واگذار شد و او كه اكنون مالك مادى و معنوى كليساى رم شده بود، رسماً اعلام كرد كه چون قديس پطرس اولين رسول عيسى است كه از سوى او براى هدايت مردم برگزيده شد پس كليساى او نيز بر همه كليساهاى جهان برترى خواهد داشت و اين اصل اول اعتقاد دينى او شد. از آن پس تمامى كشيشان سراسر دنيا پذيرفتند كه دستان خود را به نشانه بيعت در دستان كسى بگذارند كه جانشين پطرس حوارى است و گويى اطاعت از او اطاعت از خود پطرس است هم او كه عيسى مسيح درباره اش گفت: «خوشا به حال تو اى شمعون بن يونا: من تو را مى گويم كه تويى پطرس و بر اين صخره كليساى خود را بنا مى كنم و ابواب جهنم بر آن استيلا نخواهد يافت و كليدهاى ملكوت آسمان را به تو مى سپارم.» (انجيل متى ۱۶/۱۸-۲۰)
با مسيحى شدن امپراتور روم در قرن پنجم اوج و اقتدار كليساى رم و در نتيجه اسقف اعظم آن كه همچنان لقب پاپ را داشت، به حدى رسيد كه حتى امپراتور نيز خود را موظف به اطاعت از دستورات دينى و ايمانى او مى دانست. در مراسم انتخاب امپراتور پاپ يكى از مهمترين افرادى بود كه مى توانست با نظر مخالف و يا موافق خود تاثيرى بسيار بر نحوه حكومت امپراتور بگذارد. اين اقتدار پاپى به جايى رسيد كه راهبان تارك دنيا كه در ديرها اقامت داشتند، توانستند خود را به قدرت نزديك كنند، چنان كه مشهورترين پاپ در تاريخ كليساى كاتوليك كه از او به نام پاپ كبير ياد مى شود يا همان گريگور ريوس (۶۰۴-۵۹۰) از ميان همين تاركان دنيا برخاست و ثروتمندترين فرد زمان خود شد. قدرت پاپ به اندازه اى رسيد كه در سال ۷۲۶ ميلادى امپراتور را تكفير كرد و مسيحيان جهان را بر عليه او شوراند. از نيروهاى همسايه مدد جست و جنگ هاى بسيارى در گرفت كه به پيروزى پاپ و كليساى رم انجاميد. كليسا نيز به واسطه قدردانى از سپاهيانى كه براى او جنگيده بودند در سال ۸۰۰ ميلادى تاج امپراتورى را بر سر شارلمانى پادشاه فرانسه نهاد و او را امپراتور مقدس خواند اين شكوه و قدرت به دستگاه پاپى اجازه داد تا زمينه هاى پذيرش اين اعتقاد را كه روح القدس از «اب» و «ابن» به شكل يكسان منبعث مى گردد، فراهم كرد. اصلى كه آگوستين قديس آن را در كليساى كاتوليك بنيان گذاشته بود و بر اساس اعتقاد نامه آتاناسيوسى كلمه «فيليوك» مشخص كننده اين اعتقاد شد. مومنان مسيحى نيز اين مسئله را باور كردند كه پاپ مورد عنايت ويژه خداوند است و كسى است كه پطرس رسول خود او را به جانشينى برگزيده و اطاعت از پاپ اطاعت از خداوند است. اين باور در زمانى چنان به اوج رسيد كه وقتى در سال ۱۰۷۳ در پى اختلاف ميان پاپ گريگور ريوس هفتم و هانرى چهارم پادشاه آلمان مسئله به تكفير امپراتور انجاميد. هانرى چهارم مجبور شد تا با پاى پياده به زيارت پاپ در قصر كانوسا برود و سه روز تمام در سرماى زمستان پشت درهاى كاخ بماند تا پاپ اذن دخول دهد.
اين شرايط تا زمان پايان قرون وسطى و آغاز رنسانس ادامه داشت تا آن كه با آغاز قرن شانزدهم روح انتقاد و اعتراض در كليسا دميده شد و شكوه و شوكت جانشينان پطرس از ياد رفت. در قرن هجدهم لويى چهاردهم با صدور فرمان هاى پياپى اقتدار پاپ ها را محدود كرد و كشيشان و روحانيون فرانسه را بر آن داشت كه علناً برخلاف مسئله اصل معصوميت پاپ برخيزند و از آزادى و استقلال خود كه به نام «آزادى گاليايى» معروف بود استفاده كنند. در واكنش به چنين رفتارهايى برخى از افراد در اروپاى قرن نوزدهم با طرح مسئله اى به نام وحدت كاتوليك عالم مسيحيان را به احترام و قداست كليساى كاتوليك ترغيب و تشويق كردند.
در سال ۱۸۵۴ پاپ پيوس نهم حكمى صادر كرد كه در آن اصل معصوم بودن پاپ را جزء اصول دين قرار داد و به عبارتى اعلام كردند كه هر چه پاپ ها در حدود دين و مذهب بگويند يا عمل كنند خالى از گناه و خطا است. در همان زمان ويكتور ايمانوئل شهر رم را به تصرف درآورد و با يك راى گيرى از مردم ايتاليا اجازه گرفت تا اختيارات سياسى و ارضى پاپ را از او پس بگيرد و تنها سه قصر «واتيكان، لاتران و كاخ تابستانى گوندولفور» را براى نماينده خداوند بر روى زمين باقى بگذارد. با ظهور انديشه هاى چپ و انقلابات كمونيستى و سوسياليستى در جهان حيطه اقتدارات معنوى پاپ ها بسيار بيش از آنچه تصور مى شد كوچك شد و مردمانى كه ديگر در اصل وجود دين و معنويت به ترديد رسيده بودند به مراتب بالاتر هيچ گونه قداستى براى نماينده خداوند بر روى زمين قائل نبودند. اين سيلى هاى پياپى و شوك هاى مداوم باعث شد تا جايگاه و موقعيت اسقف اعظم رم از اوج قدرت و اقتدار يك حاكم مطلق به شدت تغيير يافته و به يك پدر روحانى مهربان و صلح دوست كه مردمان را به آشتى و دوستى دعوت مى كند تنزل يابد چنان كه اكنون مى بينيم اسقف اعظم رم يا همان پاپ كاتوليك بعد از دعوت مردمان جهان به صلح و دوستى و مهربانى و انسانيت و معنويت وظيفه دارد تا پاسبان حدود شريعت كاتوليك باشد. امرى كه در سال هاى اخير به شدت دشوار و بحران آفرين شده است. پاپ را انسانى فرض كنيد كه وظيفه دارد به تنهايى درها و پنجره هاى كلبه اش را محكم چفت و بست كند و مانع از نفوذ آب به داخل كلبه شود، آبى كه به شكل سيلاب به در و ديوار اين كلبه هجوم آورده است؛ رهبر كليساى كاتوليك هنوز حق تكفير كردن دارد و اين كه اعلام كند چه كسى ديگر مسيحى نيست چنان كه پاپ ژان پل دوم سال گذشته درباره زنان مسيحى كه خود را كشيش ناميدند چنين عمل كرد و اين تنها ابزار باقى مانده براى عنوانى است كه روزى حاكم مطلق دين و دنياى جهانيان بود.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 18:51  توسط رضا  | 

كامبيز توانا
101214.jpg
•۱۹۱۲
در ساعت ۲۰/۲ نيمه شب در چنين روزى در سال ۱۹۱۲ كشتى اقيانوس پيماى انگليسى تايتانيك در اقيانوس منجمد شمالى و در نزديكى نيوفاوندلند، كانادا، غرق شد. اين كشتى عظيم كه ۲۲۰۰ مسافر و خدمه داشت دو ساعت و نيم پيش از غرق شدن به يك كوه يخى بزرگ برخورد كرده بود.
در دهم آوريل كشتى اقيانوس پيماى تايتانيك كه از بزرگ ترين كشتى هاى ساخته شده به شمار مى آمد و بسيار مجلل بود ساوتهمپتون انگليس را به قصد گذر اقيانوس آغاز كرد. كشتى تايتانيك نتيجه كار مهندسى ايرلندى به نام «ويليام پيرس» بود كه در بلفاست ساخته شد و عنوان سريع ترين كشتى دنيا را نيز از پيش تصاحب كرده بود. مهندس طراح كشتى مكانيسمى را در كشتى پياده كرده بود كه همه آن را غرق ناشدنى مى دانستند. كشتى با دعاى تمام خدمه و مسافران روى عرشه حركت خود را آغاز كرد و به راه افتاد. بعد از توقف كوتاه در شربورگ فرانسه و كويينزتاون ايرلند، كشتى با تمام سرعت به سوى شهر نيويورك در آمريكا حركت كرد. در شب ۱۵ آوريل بود كه تايتانيك نتوانست از ميان يك كوه يخى شناور درست عبور كند و چهار مخزن كشتى به شدت آسيب ديد. با پرشدن اين مخازن مكانيسم غرق نشدن كشتى از بين رفت. مهندس كشتى پنج مخزن خالى را در سطح زيرين كشتى تعبيه كرده بود تا در صورت وقوع هرگونه حادثه كشتى به زير آب نرود ولى با آسيب جدى به اين مخازن، چهار مخزن پر از آب شد و دماغه كشتى را به داخل آب فرو برد. از آن جايى كه مخازن ضدغرق شدن به هم مرتبط بود و فضاى بين آنها مسدود نشده بود به سرعت ديگر مخازن نيز پر از آب شده و روند غرق شدن كشتى سرعت گرفت و در نهايت كشتى با سر به زير آب فرو رفت. ناگهان كشتى از ميان به دو نيم شد و غرق شدن مراحل نهايى خود را گذراند.
به دليل فقدان امكانات اضطرارى و كمبود قايق نجات، بيش از ۱۵۰۰ تن از مسافران در آب هاى يخ اقيانوس افتاده و يخ زدند. حدود ۷۰۰ مسافر كه بيشتر آنها زنان و كودكان بودند جان سالم به در بردند. مسافران مشهورى نيز در اين ميان جان سپردند از جمله روزنامه نگار معروف انگليسى، ويليام تامس استيد و برخى از نوادگان اشتراوس، آستور و خاندان گوگنهايم.يك ساعت و بيست دقيقه پس از غرق كامل تايتانيك كشتى كارپانيا نخستين كشتى بود كه به محل حادثه رسيد. مسافرانى كه با جليقه نجات روى آب شناور بودند جمع آورى شده و به عرشه كشتى منتقل شدند. بعدها مشخص شد كه كشتى كاليفورنيان فقط ۲۰ مايل با تايتانيك فاصله داشته اما نتوانسته پيام كمك تايتانيك را دريافت كند چون مسئول راديوى كشتى در شيفت تعطيل بوده است.بررسى ابعاد و جزئيات اين حادثه خشم كشورها را برانگيخت. نخستين كنوانسيون امنيت درياها نيز در ۱۹۱۳ تصويب شد. طبق اين كنوانسيون هر كشتى بايد به تعداد سرنشينان جليقه نجات داشته باشد. متعاقب آن در مناطقى از اقيانوس كه كوه  يخ شناور بود، گشت دريايى تاسيس شد تا با گشت مداوم در منطقه بتوانند در صورت بروز حادثه به سرعت در محل حاضر شوند. كشتى ها نيز موظف شدند ۲۴ ساعته بخش ارتباط راديويى خود را فعال نگه دارند.
101217.jpg
در يكم سپتامبر ۱۹۸۵ در يك عمليات دريايى مشترك، زيردريايى هاى آمريكايى و فرانسوى به محل حادثه رفتند و بارديگر با ديدن قطعات غرق شده كشتى، حادثه را مورد بررسى قرار دادند. در تحقيقات اخير با استفاده از تكنولوژى پيشرفته توانستند به حقايق جالب ترى دست پيدا كنند. آنها با زيردريايى هايى كه مجهز به دوربين هاى بسيار قوى بود به كابين ها و بخش هاى مختلف كشتى دست پيدا كردند از جمله به اتاق پذيرايى براى صرف غذا كه هنوز ميز صندلى هاى خالى سرجاى خود بودند، اين دوربين ها از اتاق كنترلى در سطح آب هدايت مى شوند و هر جا كه به مشكلى بر مى خورند با استفاده از ابزارهاى چون مته راه را باز مى كنند. از آن زمان قوانين حمل و نقل دريايى بسيار سخت تر شد تا امنيت جانى مسافران در دريا رعايت شده و همچنين از خسارت هاى احتمالى جلوگيرى شود.
روزنامه شرق
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 16:26  توسط رضا  | 

دكتر پيمان ثروتي، محقق ايراني دانشگاه «واترلو» كانادا موفق به كسب جايزه بهترين پژوهش دكتري سال 2005 تحقيقات علمي و مهندسي كانادا شد.

به گزارش ايسنا، طرح تحقيقاتي دكتر ثروتي، ابداع «نخستين تزانزيستور به ظرافت نوار فيلم است كه مي‌تواند در برابر خم شدن و تغييرات دما مقاومت كند».

اختراع اين محقق ايراني، گامي مهم در راستاي توليد ابزار الكترونيكي بزرگ و انعطاف‌پذير مانند صفحات نمايش ويدئويي ارزيابي شده است. ثروتي در حال حاضر دانشمند ارشد تحقيقاتي در مركز خلاقيت‌هاي IGNIS است.

موسسه تحقيقات علوم و مهندسي كانادا (NSERC) هرساله به برترين تحقيقات عالي در دو مقطع دكتري و فوق دكتري در علوم و مهندسي جوايزي اهدا مي‌كند.

به گزارش ايسنا، علاوه بر دكتر ثروتي سه محقق ديگر از دانشگاه‌هاي «مك‌گيل»، «مك‌مستر» و «تورنتو» نيز موفق به دريافت اين جايزه شدند.

تحقيقات علوم و مهندسي كانادا (NSERC) يك آژانس كليدي فدرال است كه در زمينه مردم، اكتشافات و اختراعات سرمايه‌گذاري مي‌كند.

در زمينه اهداي جايزه دكتراي NSERC يك هيات منصفه ملي، دو دانشمند و دو مهندس يا متخصص رايانه‌يي برتر اين كشور را از ميان فارغ‌التحصيلان مقطع دكتري از دانشگاه‌هاي سراسر كانادا انتخاب مي‌كنند.

مراسم اعطاي جوايز دكتري و جايزه فوق ‌دكتراي Howard Alper تحقيقات علوم و مهندسي كانادا (NSERC) سال 2005 كه مبلغ آنها به ترتيب 10 و 20 هزار دلار به همراه مدال ويژه است، در سال جاري برگزار مي‌شود.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 16:4  توسط رضا  | 


مصطفی معین:

دكتر يدالله سحابي از مردان بزرگ ايران است كه هيچ ايراني منصفي اگر او را بشناسد نمي‌تواند از جايگاه و نقش او در تاريخ معاصر ايران تجليل نكند.

در ويژگي‌هاي اين انسان فرهيخته نكات بسياري هست كه مي‌شود به آنها اشاره كرد. اما اگر بخواهم به يك ويژگي كه جامع ويژگي‌هاي امثال دكتر سحابي است بپردازم، او را بايد مصداقي از جمع ميان «دين و دانايي و سياست‌ورزي» به شمار آورد.

دكتر سحابي نمونه‌اي از بزرگاني است كه با دغدغه‌هاي ديندارانه و از خاستگاه دانشگاه و با رويكردي اخلاقي به امر سياست و فعاليت و مبارزه سياسي روي آوردند و بنيان بسياري از انديشه‌هاي ديندارانه و مجاهدانه را در عمل سياسي مستمر و پيگير خود نهادند.

تلاش دكتر سحابي در هر سه اين حوزه‌ها نه به عنوان تلاشي مقطعي و موسمي بلكه در يك چارچوب منطقي و نظم به‌هم‌پيوسته طي بيش از 70 سال از عمر شريف او صورت گرفته است.

ممكن است مشي و مرام اين بزرگان از سوي ديگراني با نقد و چالش مواجه باشد و هم از منظر نظريه و هم از نگاه به عمل سياسي بتوان انديشه و شيوه و مرام آنان را نقد كرد، اما همين نقد پذيري نيز بر بزرگي و ارجمندي مشي و منش امثال دكتر سحابي مي‌افزايد.

دكتر سحابي و يار و همراه هميشگي او فاضل مجاهد زنده‌ياد مهندس مهدي بازرگان نمونه‌هايي هستند كه بي‌مهري ايام و روزگار هم نمي‌تواند غباري بر قدر و بزرگي قامت ايشان بنشاند. در دوره اول مجلس شورا، با دكتر سحابي در يك كميسيون بوديم. ايشان با وجود كهولت سن، منظم‌ترين عضو كميسيون بهداشت آن دوره بود، هم از نظر شركت به موقع در جلسات و هم از نظر اينكه بر روي تمام مباحث قبل از جلسه مطالعه و تحقيق مي‌كردند و بهترين نظرات كارشناسي در جلسات متعلق به ايشان بود.

يك تجربه ديگر از همراهي با ايشان نيز در هيئت سه نفره جانشين هيئت امنا در دوره اول حضور من در وزارت علوم داشتيم، كه وزير و رئيس سازمان برنامه و بودجه به همراه شخص ايشان اعضاي كميته بودند. در آن جلسات هم ايشان با همان ويژگي‌هاي بارز اخلاقي و همان رفتار شايسته علمي شركت مي‌كردند. در عرصه دفاع از حقوق مردم و اعتقاد و پايبندي به دموكراسي نيز روش جدي و در عين حال اخلاقي ايشان، چه در مجلس و چه در بيرون، زبانزد بود.

دكتر يدالله سحابي نمونه يك استاد دانشگاه جامع همه ويژگي‌هاي برجسته شخصيتي بود. چه بسا شخصيت متمايز و برجسته علمي ايشان هم برخاسته از همان تعبد و تقواي بالايي بود كه در شخصيت ايشان موج مي‌زد. فقدان ايشان را به جامعه دانشگاهي و فرهنگي كشور تسليت عرض مي‌كنم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 15:58  توسط رضا  | 

مصطفی معین:

امروز پشت يك چراغ راهنما ايستاده بوديم و به اعداد ديجيتالي تابلوي چراغ كه هر لحظه كمتر مي‌شد نگاه مي‌كردم كه صداي يك دختربچه مرا از فكر و خيال درآورد: آقا گل بدم، گل مريم؟

دختر بچه بدون آنكه منتظر جواب من بماند، دستهاي لاغرش را كه مثل دست پيرزن‌ها پينه بسته و سياه و چروكيده بود، آورد داخل و گفت: «آقا تو را خدا يك شاخه بخرين.»

تا رفتم به خودم بيايم و تصميم بگيرم، چند دست كودكانه ديگر از پنجره ماشين آمد تو.

التماس دختربچه‌ها من را به ياد داستان دختر كبريت‌فروش انداخت كه احتمالا همه خوانده‌اند. دختركي كه در سرماي زمستان كبريت مي‌فروشد و آخر نيز در شب ژانويه در تنهايي و سرما مي‌ميرد. قصه بسيار انساني بود و عواطف را به شدت برمي‌انگيخت. هنوز يادم هست كه در همان سن نوجواني يا كودكي كه اين قصه را خواندم، به جامعه‌اي فكر مي‌كردم كه در آن هيچ دختر كبريت‌فروشي نباشد تا در سرما و فقر و گرسنگي جان بدهد.

داستان دختر كبريت فروش اثر هانس كريستين آندرسن است كه از قضا اين روزها نويسندگان كودك و نوجوان دنيا نامش را گرامي مي‌دارند و در روزنامه‌ها نيز مطالبي در اين باره منتشر شده بود. در بزرگداشت آندرسن چند نكته برايم خيلي جالب بود: اول آنكه انديشه‌ها و عواطف آندرسن كه در قصه‌هايش متبلور شده، آنچنان عميق بوده كه دهها سال پس از مرگش همچنان تازه و مؤثر مانده است. ديگر اينكه اين داستان‌ها واجد يك ويژگي پنهان است كه به آساني مرزها را درنورديده و طي دهها سال در همه‌جاي دنيا ريشه دوانده است.

برايم جالب بود كه از ايران پيام خانم دانشور كه از پيشكسوتان ادبيات و فرهنگ ما هستند، براي اين بزرگداشت برگزيده شده است. اين پيام يادآوري مي‌كند كه توجه به كودكان، عواطف و نيازهاي آنان مختص يك سرزمين خاص نيست، و امروز وقتي پشت چراغ قرمز كودكاني را ديدم كه همچون دخترك كبريت فروش هنوز ناچارند براي زندگي كردن در سرما و گرما كار كنند، از خود پرسيدم به راستي چه زماني حقوق ابتدايي كودكان، اين معصوم‌ترين آفريدگان خدا، تأمين خواهد شد؟

تا آنجا كه يادم هست، پيمان‌نامه جهاني حقوق كودك را ما نيز امضا كرده‌ايم و در اين پيمان‌نامه به حق تأمين نيازهاي اوليه زندگي كودكان، حق داشتن سرپناه، حق آموختن و تحصيل، حق بهداشت و تغذيه مناسب، حق شكوفا شدن استعدادها و حتي حق استراحت و تفريح و بازي كودكان تأكيد شده و دولت‌ها به آن متعهد شده‌اند. اينك با شرمساري از خود مي‌پرسم آيا كودكاني را كه ديروز سر چهارراه ديدم، به راستي از اين حقوق برخوردار بودند؟ آيا آن دخترك گل‌فروش با آن دستهاي پينه بسته هرگز معني تفريح و بازي و استراحت را چشيده است و آيا اصولا سهم ناچيزي از بهداشت و تغذيه و تحصيل كسب كرده است؟ و بدتر از آن، آيا ما قادر خواهيم بود روزي در مقابل اين‌همه كودك معصوم كه در جامعه ما در معرض خشونت مستمر هستند، پاسخگو باشيم و به احساس آرامش وجدان برسيم؟

اين حقايق آنقدر تلخ و وحشتناك است كه ناچار مي‌شوم با شرمساري سر فرو افكنم...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 15:39  توسط رضا  | 

رسول جعفريان
دکتر سيدحسين نصر دانشمند و فيلسوف سنت گراي ايراني، در حال حاضر يکي از شخصت‌هاي فلسفي برجسته جهاني است که آثار فراوان او به بسياري از زبان‌هاي زنده دنيا ترجمه شده و در اختيار علاقمندان قرار دارد.
دکتر نصر شرح حال خودش را براي مجلدي از مجلدات کتاب «فيلسوفان زنده» نوشته که آن مجلد به خودش اختصاص داشته و الزاما بايد خودش آن شرح حال را مي‌نوشته است.
مدتي پيش صاحب اين قلم شرحي کوتاه از زندگي فکري او در کتاب جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي ـ سياسي ايران طي سالهاي 1320 ـ 1357 نوشت و نکات تازه‌اي را در باره تأثير او در فضاي فکري ايران آن زمان به قلم آورد. اما اکنون که شرح حال خود نوشت او به فارسي درآمده (تهران، مؤسسه خدمات فرهنگي رسا، 1383) ضرروي بود که تا گزيده‌اي از آن براي دوستداران تاريخ انديشه در ايران معاصر ارائه شود.
در بخش نخست اشاره‌اي به تولد و خاندان خود کرده است. وي به سال 1312 به دنيا آمده و جد پدري اش نصر الاطباء بوده که نام فاميل نصر از او گرفته شده است. پدرش ولي‌الله متولد کاشان بوده و او هم طبيب و در ضمن اديب و به نوشته او «از پايان دوره قاجار تا دوره پهلوي در رأس نظام آموزشي قرار داشت» که يعني سالها وزير آموزش و پرورش بود. ولي‌الله همچنين نمايندگي تهران را در دوره نخست مجلس شوراي ملي داشته است.
دکتر نصر شرح مي‌دهد که از طرف مادر هم از نوادگان شيخ فضل‌الله نوري است. پدرش در حالي که پنجاه سال داشته با مادر او ازدواج کرده و نصر اولين

از كودكي تا تحصيل
نصر به دليل موقعيت پدرش در يک محيط فرهنگي – سياسي رشد کرده و در واقع در بخش مربوط به نخستين سالهاي کودکي نشان مي‌دهد که تربيت يافته يک محيط کاملا اشرافي – علمي و در ضمن سياسي بوده است.
دکتر نصر از سال هشتم دبيرستان براي ادامه تحصيل ايران را به مقصد آمريكا ترک مي‌کند و در دسامبر سال 1945 به نيويورک مي‌رسد. جايي که عمويش تقي نصر هم که بعدها وزير دارايي شد در آنجا بود و کارهاي تجاري اين خانواده را سروسامان مي‌داد.
وي 5/4 سال را در مدرسه پدي سپري کرد که طي همان فاصله پدرش هم در ايران مرد. در اين مدت او به زندگي آمريكايي خو گرفته به زبان انگليسي مسلط شده و با مسيحيت هم آشنا گرديد. وي در سال 1950 وارد دانشگاه MIT (يا: مؤسسه تکنولوژي ماساچوست) شد.
نصر اين زمان فيزيک مي‌خواند اما در سال دوم گرفتار نوعي بحران عقلي و روحي شده و تمايل او به علوم انساني تشديد شد. از همان جا به مطالعات فلسفي روي آورده و تحت تأثير استاداني که در آن جا بودند و از جمله ژيلسون به دنياي فلسفه وارد شد. مهم ترين مسأله که بعدها هم همچنان ذهن نصر را به خود مشغول کرد بحث ارتباط علم و فلسفه و دين بود.
نصر دوره فوق ليسانس را در‌هارواد در رشته زمين شناسي و ژئوفيزيک گذراند، اما همچنان به مبحث تاريخ علم و فلسفه علاقمند بوده، هر آنچه را که براي تعميق آن لازم مي‌ديد به دنبالش مي‌رفت. اين گرايش، او را به دنبال تاريخ علم کشاند و پايان نامه اش را تحت عنوان نظر متفکران اسلامي در باره طبيعت گذراند. کتابي که بعدها هم به فارسي ترجمه و چاپ شد و جايزه سلطنتي گرفت.
سه شخصيت مؤثر در انديشه وي در اين دوره «ولفسن»، «برنارد کوهن» و «گيب»، اسلام‌شناس معروف بودند. همان زمان هنري کيسنجر که در دانشگاه‌ هاروارد استاد بود و طي دو تابستان، دکتر نصر به عنوان دستيار وي مشغول فعاليت فکري سياسي شد وارتباط نزديکي با او داشت. بعدها هم که کسينجر به ايران مي‌آمد، با او ملاقات کرد.
در يکي از برنامه‌هاي تابستاني که استادان و فعالان سياسي از نقاط مختلف دعوت مي‌شدند جلال آل احمد هم شرکت کرد و اولين بار انديشه غرب زدگي را در آنجا طرح کرد (ص 51). نصر تأکيد مي‌کند که اين کتاب بعدها تأثير زيادي روي انقلابيون ايران در دهه 70 داشت و او هم با جلال در باره آن گفت‌وگو‌ کرد.

سال‌هاي تحصيل در آمريكا
در اين بخش که دکتر نصر عنوان سالهاي تحصيل در آمريكا را به آن داده از انواع و اقسام استادان و نويسندگاني سخن به ميان مي‌آيد که روي انديشه نصر تأثير گذاشته اند. وي دو تابستان سالهاي 1957 و 1958 را در مراکش گذرانده و اين اقامت روي حيات عقلاني و معنوي او به شدت تأثير گذاشته است.
اين زمان نصر يکپارچه به انديشه‌هاي فلسفي که بعدها در همان رشته باقي ماند مي‌پردازد گرچه در حاشيه آن بحث محيط زيست هم براي او اهميت پيدا مي‌کند و ناخواسته يکي از نخستين کساني مي‌شود که مبحث محيط زيست را در دنياي جديد طرح مي‌کنند.
رساله دکتري او هم در‌هاروارد همچنان بحث از نظريه‌هاي جهانشناسانه اسلامي بود. نصر مي‌کوشيد تا مباني فلسفي نظريات جهانشناسانه‌اي که در دنياي اسلام و ميان فيلسوفان مسلمان بوده شرح کند.
او در تابستان سال 1958 دکتري خود را گرفته و مصمم مي‌شود تا به ايران باز گردد. وي همين زمان با سوسن دانشوري ازدواج کرده و اين سال 1337 هجري شمسي است.
دکتر نصر به استخدام دانشگاه تهران در مي‌آيد واستاد تاريخ علم و فلسفه شده يکسره از سال 37 تا 57 هجري شمسي به تدريس در همين حوزه ادامه مي‌دهد. به تدريج تدريس برخي از دروس ديگر هم به او واگذار مي‌شود. وي طي اين دوره سالها متمادي هم رياست دانشکده ادبيات را داشت.
آن زمان در دانشگاه تهران درس فلسفه اسلامي هم به صورت محدود وجود داشت و نصر مي‌گويد که او اين رشته را توسعه داده و واحدهاي جديدي بر آن افزوده است. به تدريج منوچهر بزرگمهر و داريوش شايگان هم به جمع اين استادان افزوده مي‌شود. دکتر نصر مي‌گويد که از جمله بهترين شاگردان او در دانشگاه عبارت بودند از: رضا داروي، غلامرضا اعواني، غلامعلي حداد عادل، نصر‌الله پورجوادي، محسن جهانگيري، و مظفر بختيار. (ص 66).
نصر علاوه بر دانشگاه به عضويت بسياري از انجمن‌هاي علمي درآمد و اين طرف و آن طرف به سخنراني هم مي‌پرداخت. وي مي‌گويد که من در ترويج آنچه امروزه گفتگوي تمدن‌ها ناميده مي‌شود، با فيلسوف فرانسوي روژه گارودي همکاري داشتم.

شريعتي و حسينيه ارشاد
دکتر نصر در اين سالها بيش از پيش به فلسفه اسلامي توجه مي‌کند. خودش در اين نوشته بارها از آقاي مطهري و آشتياني ياد کرده و همين جا مي‌نويسد: من بحث‌هاي فلسفي طولاني‌اي با بسياري از فيلسوفان سنتي از جمله مرتضي مطهري و سيد جلال الدين آشتياني داشتم.
وي مي‌گويد که با شريعتي هم بحث‌هايي داشته و در باره او مي‌گويد: شريعتي در آن زمان مي‌کوشيد تا صورتي از اسلام انقلابي و متجدد را به ايرانيان معرفي کند و بسيار متأثر از انديشه‌هاي جامعه شناسان و فيلسوفان چپ فرانسه بود. ما اغلب در حسينيه ارشاد که يک مرکز جديد مذهبي در تهران بود همديگر را مي‌ديديم. اما من و مطهري وقتي ماهيت سياسي فعاليت‌هاي اين مرکز را دريافتيم و غلبه بعضي از سخنراني‌هاي شريعتي را ديديم که با عقلانيت سنتي در تعارض بودند،... از آنجا استعفا داديم (ص 67).
اکنون که اسناد حسينيه ارشاد چاپ شده مي‌توان دريافت که نصر در آن دوره فعاليت خاصي نداشته و بعدها که حسينيه تعطيل شد ساواک و دربار پهلوي در انديشه آن بوده اند که نصر را براي سامان دهي مجدد به برنامه‌هاي حسينيه بکار بگيرند. اين کار به سرانجامي نينجاميد.
کتاب نظر متفکران اسلامي در باره طبيعت به فارسي چاپ شد و جايزه سلطنتي گرفت. کتاب معارف اسلامي در جهان معاصر هم چاپ شد و نشان داد که نصر جانبدار افکار سنتي و نگاهي قديمي به دنياي جديد است و مي‌کوشد تا علم سنتي شرقي را که در آينه اسلام مي‌ديد احيا کند.
در اينجا نصر شرحي از کارهاي انتشاراتي که به نوعي متأثر از او بوده، از مکتوبات خودش يا ديگران کرده است سه حکيم مسلمان کتاب ديگر اوست که زماني در آمريكا چاپ شد و سپس ترجمه آن در ايران انتشار يافت و کاري بکر و بديع بود.
افزون بر کارهاي علمي، بخشي از کار نصر مديريت در بخش‌هاي آموزشي بود. وي استادان برجسته‌اي از کشورهاي ديگر براي دانشگاه تهران آورد که از آن جمله مي‌توان به ويليام چيتيک و صلاح الصاوري و عده‌اي ديگر اشاره کرد.
در سال 1351 دانشگاه آريامهر که بعدها نام دانشگاه صنعتي شريف به آن داده شد تأسيس گرديد و شاه رياست آن را به دکتر نصر سپرد. شاه از او خواست تا آن را مثل مؤسسه تکنولوژي ماساچوست درآورد. دکتر نصر به رغم آن که اين دانشگاه صنعتي بود تلاش کرد تا جاي پاي علوم انساني را هم در آن باز کند و چنين هم کرد.
انجمن فلسفه شاهنشاهي
اقدام مهم ديگر او اين بود که در سال 1352 مؤسسه ديگري را با نام انجمن فلسفه ايراني که مشهور به انجمن فلسفه شاهنشاهي بود تأسيس کرد. اين مؤسسه با حمايت دربار و اساسا شخص فرح تأسيس گرديد و کارش ادامه يافت. در اينجا نصر هيچ تلاشي براي اين که نشان دهد دربار تا چه اندازه در اين فعاليت‌ها مشارکت داشت نمي‌کند. اما بلافاصله مي‌نويسد که من در دهه شصت به شهبانو پيشنهاد کردم که کنگره‌اي بين‌المللي درباره معماري سنتي و فلسفه آن با هدف تجديد فلسفه هنر سنتي برگزار کنيم (ص 75). اين کنگره در اصفهان برگزار شد.
دکتر نصر توضيح مي‌دهد که آشنايي وي با فلسفه اسلامي به صورت جدي از زماني است که به ايران آمده و محمد کاظم عصار در همان سال ورود، يعني 1337 هجري شمسي براي وي و جمعي ديگر متون فلسفي اسلامي را تدريس مي‌کرده است. در همين جلسات درس است که نام علامه محمد حسين طباطبائي را مي‌شنود و سپس با او ملاقات مي‌کند که شروع يک سلسله فعاليت‌هاي ديگر هم بود. نيز با مهدي الهي قمشه‌اي و سيد ابوالحسن رفيعي قزويني هم آشنا مي‌شود. جواد مصلح، محمود شهابي و ابوالحسن شعراني هم از کساني هستند که او از آنان استفاده مي‌کند. نصر شرح منظومه ملاهادي سبزواري را نزد عصار مي‌خواند و به آرامي با نحوه تدريس متون قديمي که با دقت‌هاي خاص لفظي و کلمه‌اي همراه است آشنا مي‌شود. وي تا سال 1353 که عصار درگذشت، همچنان از او استفاده مي‌کرد.
نصر شرحي در باره آشنائيش با علامه طباطبائي به دست مي‌دهد و اين که او چه جايگاه بلندي در فلسفه اسلامي در قم داشت و اثر يگانه اش اصول فلسفه و روش رئاليسم با شرح‌هاي مشهورترين شاگرد سنتي اش مرتضي مطهري چه اهميت بالايي دارد.
علامه هر آخر هفته يعني پنج شنبه و جمعه را به تهران مي‌آمد و نصر از محضر او بهره مي‌برد. گاهي هم نصر براي استفاده بيشتر به قم مي‌آمد. نصر مي‌نويسد: معاني باطني‌اي که او از غزليات حافظ بر من آشکار مي‌ساخت آن چنان عميق بود که گاه به نظرم مي‌رسيد ديوارهاي خانه محقر او هم در بيان آن با او همصدا مي‌شوند (ص 84).
اما آشنايي کربن با علامه طباطبائي هم از طريق نصر بود. کربن هر پاييز به ايران مي‌آمد و در منزل ذوالمجد طباطبائي جلساتي با علامه طباطبائي براي بحث گذاشته مي‌شد. مترجم اين مباحث خود نصر بود و گاهي هم شخصي با نام عيسي سپهبدي. داريوش شايگان هم به اين جلسات پيوست. استاد مطهري هم جزو افراد اين جلسه بود. گهگاه هم فروزانفر مي‌آمد.

دوست نزديك استاد مطهري
نصر اين زمان به کارهاي شيعه شناسي هم علاقه داشت وعلامه را تشويق مي‌کرد تا کتابي که بعدها به نام شيعه در اسلام ناميده شد تأليف کند. اين کتاب را نصر به انگليسي برگرداند که تاکنون يکي از مهم ترين کتابهاي در نوع خود در ادبيات انگليسي است. ترجمه اين کتاب در قالب فعاليت‌هايي يک مرکز تحقيقات مربوط به اديان در دانشگاه‌هاروارد انجام گرفت. در اين زمينه يک گزيده از متون شيعه هم ترجمه و چاپ شد. انتخاب بر عهده علامه طباطبائي و ترجمه از دکتر نصر بود.
نصر آخرين بار علامه طباطبائي را در پاييز سال 1356 ديد.
نصر در اينجا شرحي هم در باره ابوالحسن رفيعي و قمشه‌اي و عده‌اي ديگر به دست مي‌دهد و مرتب روي ارتباطش را استاد مطهري تکيه مي‌کند و او را به عنوان دوست نزديک خود مي‌شناساند. وي با اشاره به اين که استاد مطهري با هيچ يک از زبان‌هاي اروپايي آشنايي نداشت و براي همين نتوانست مستقيم از نوشته‌هاي فلسفي غربي‌ها استفاده کند مي‌گويد که ما همچنين در تعدادي از پژوهش‌هاي علمي و فعاليت‌هاي آموزشي با هم مشارکت داشتيم. از اين جمله مشارکت همزمانمان در حسينيه ارشاد و کناره گيري همزمانمان از آن بود. همچنين هنگام تأسيس انجمن فلسفه من با مطهري مشورت کردم و او تا پايان يکي از مشاوران انجمن فلسفه باقي ماند (ص 89).
اين ادعاي نصر چندان مورد قبول منابع ديگر نيست و بسياري معتقدند که مطهري حتي براي يک بار هم حاضر به ايراد سخنراني در آن مرکز نشد.
نصر اشاره مي‌کند که مطهري در همان زمان کوتاهي که در مقام رياست شوراي انقلاب بود «تلاش کرد تا از شخصيت‌هاي فکري و فرهنگي تا آنجا که ممکن است محافظت کند. اما اندکي پس از انقلاب ترور شد و تأملات فکري و فلسفي ارزشمندش ناتمام ماند» (ص 90)
نصر شرحي هم از سيد جلال الدين آشتياني به دست مي‌دهد و کارهاي تأليفي و تصحيحي او که در انجمن فلسفه به چاپ مي‌رسيد. نيز اشارتي به مهدي حائري دارد که روزگاري دراز در آمريكا بود و در باب فلسفه اسلامي تدريس و تحقيق داشت.
نصر در بخش بازگشت به وطن، قسمتي را هم به همکاري طولاني خود با‌هانري کربن و ايزوتسو اختصاص داده است. کربن يک سنت گرا بود و نصر هم. با اين حال نصر شرح مي‌دهد که کربن از گنون و آموزه‌هاي او دور بود و به نحله‌هاي ديگر دلبستگي داشت. اما نصر تأکيد مي‌کند که پيوند و همکاري طولاني مدت من و کربن نقش مهمي در زندگي فلسفي من داشت (ص 96). کربن بهت زده از انقلاب ايران در سال 57 مرد.

انجمن شاهنشاهي فلسفه
کربن منادي انديشه سنت گرايي در ايران بود و مي‌کوشيد تا ايرانيان را با نقد‌هايي که درغرب بر ضد پوزيتويسم و تجدد وجود دارد آشنا کند. اين گرايش بر احياي فلسفه اسلامي در ايران جديد مؤثر بود. نصر به دنبال آن شرحي از کارهاي ايزوتسو به دست مي‌دهد، زماني که ايزوتسو به دعوت نصر به عضويت هيئت علمي انجمن فلسفه درآمد.
در اينجا نصر بار ديگر به تأسيس انجمن فلسفه به صورت مستقل پرداخته است جايي که نام دقيق ترش انجمن شاهنشاهي فلسفه بود يا به تعبير نصر به اين نام شناخته مي‌شد. مرکز ياد شده تحت اشراف فرح تأسيس شد. نصر پيشنهاد دهنده بود و فرح هم پذيرفت. کسي که پيشنهاد کرد آن را شاهنشاهي بخوانند نه حتي سلطنتي ،‌هانري کربن بود و پس از ارائه پيشنهادها شاه و شهبانو انجمن شاهنشاهي فلسفه ايران را پذيرفتند. (ص 101 – 102).
نصر مي‌گويد که کساني عضو هيئت مديره شدند و از ميان فيلسوفان سنتي هم مطهري و آشتياني به عنوان مشاوران انجمن فعاليت داشتند. اين که استاد مطهري جزو مشاوران بوده بايد با اسناد موجود در انجمن مقايسه شود. البته آشتياني همکاري نزديک داشت و برخي از آثارش از جمله منتخب آثار حکماي اسلامي همانجا چاپ شد. برخي هم پس از انقلاب توسط همان ناشر به چاپ رسيد.
تعدادي فيلسوف هم، خارج از ايران عضو انجمن بودند. نصر رئيس انجمن بود و دکتر‌هادي شريفي هم قائم مقام. کار تحقيق و پژوهش آغاز شد و انجمن طي چند سال کتابهاي متعددي را به چاپ رساند. همچنين نشريه‌اي به نام جاويدان خرد منتشر شد که سردبير آن‌هادي شريفي و پيتر ويلسون بودند.
نصر اشاره مي‌کند که انجمن فلسفه بعد از انقلاب همچنان به کارش ادامه داد.
مؤسسه بين المللي فلسفه با کمک همين انجمن بود که نشستي را در سال 1354 در ايران برگزار کرد و به اين ترتيب زمينه‌اي براي همکاري ميان فيلسوفان ايراني و غربي فراهم گرديد.
نصر بخشي را به فعاليت‌هاي خارجي خود در زمان حضورش در ايران اختصاص داده و به همکاري‌هاي خود با دانشمنداني از پاکستان، مصر، لبنان و برخي ديگر از کشورها ازجمله اروپا و آمريكا داده است. وي از دوستي و رفاقتش با امام موسي صدر ياد مي‌کند و اين که در زمان بودن وي در لبنان آنان با يکديگر رفت و آمد داشته و زماني هم که آقاي صدر به ايران مي‌آمده به او سر مي‌زده است (ص 110).

خروج از ايران
ارتباط‌هاي فرهنگي نصر با دانشمندان ترکيه، هند، ژاپن، استراليا و بسياري از کشورهاي ديگر در بخش‌هاي بعدي آمده است. نصر از تلاش‌هايي که براي راه اندازي مطالعات ايراني در دانشگاه‌هاي مختلف داشته و از دربار ايران براي اين کار پول مي‌گرفته ياد کرده است. بخشي هم به سخنراني‌هاي فراوان او در دانشگاه‌هاي مختلف آمريكا و اروپا و موضوعات آن که عمدتا مربوط به معرفي فلسفه ايراني و ترويج نگاه سنت گرايي بوده اختصاص داده شده است. بيان ماهيت علم شرقي و تفاوت آن با علم غربي از موضوعات مورد علاقه نصر بوده است.
وي در اين بخش شرحي هم از کارهاي انتشاراتي خود به زبان‌هاي اروپايي و واکنش‌هايي که ايجاد کرده پرداخته است.
تا اينجا که صفحه 132 کتاب است و تا آخرين صفحه آن يعني 157 تقريبا 25 صفحه مانده وي هنوز مطلب روشني در باره ارتباط‌هاي سياسي خود با دربار پهلوي بيان نکرده است.
در فصل پاياني کتاب که عنوانش غربت غربي است يعني همان نامي که به کتاب داده شده وي از آغاز غربت غربي خود يعني زماني که پس از انقلاب اسلامي در سال 1357 / 1979 آواره غرب شد و به مرور توانست جاي پايي در آنجا دست و پا کرده و به تدريج شهرتي به مراتب بيش از آنچه در گذشته داشت به دست آورد، اختصاص دارد. اين زمان او 45 ساله بوده است.
وي در آغاز اين فصل تأکيد مي‌کند اصلا قصد نوشتن جنبه‌هاي سياسي و اجتماعي از خاطرات زندگيش را ندارد؛ اما در توجيه مقام‌هايي که در ايران داشته است مي‌نويسد:
تمامي مقام‌هايي که من پذيرفتم نظير رياست دانشکده (ادبيات دانشگاه تهران) و دانشگاه، رياست انجمن شاهنشاهي فلسفه و رايزني فرهنگي، همگي ماهيتي فرهنگي و تعليمي داشتند. البته در کشورهايي نظير ايران هر يک از اين مقام‌ها، جنبه سياسي دارند اما من بدون پذيرش چنين مقام‌هايي که در واقع هيچ گاه مانع تدريس يا تحقيق و نوشته‌هاي فلسفي ام نشدند، نمي توانستم در ايران بمانم و در آن چه به انجام رساندم، موفق شوم (ص 134).
در اينجا نصر اشاره به شکاف ايجاد شده در جامعه ايران در سال 1978 مي‌کند، همان شکافي که منجر به تحقق انقلاب شد. او خود را جزو آن طبقه‌اي مي‌داند که مورد اعتماد دو طرف بوده است و مي‌گويد که همين امر شهبانو را بر آن داشت تا از من بخواهد که رياست دفتر او را بپذيريم.

توجيه رياست دفتر فرح پهلوي
به نظرم نصر از معدود کساني بود که مي‌توانست اين شکاف فرهنگي را در دوران پهلوي حس کند و کرد اما روحيه خاص او و مناسباتش با دربار و نيز تربيت اشرافيش مانع از آن شد که بتواند در اين باره به يک دورانديشي عالمانه برسد. اين در حالي بود که برخي از شاگردانش به آن رسيدند.
بايد گفت، درست زماني که دربار پهلوي تلاش مي‌کرد تا مثلا شريف امامي را نخست وزير کند به اعتبار آن که از خانواده روحاني بود و با دسته‌اي از روحانيون آشنايي داشت، فرح هم تصور کرده است که نصر به دليل همين ارتباط مختصر با چند روحاني مي‌تواند در اين پروسه مورد استفاده (يا سوء استفاده) قرار گيرد، آن هم زماني که ديگر چيزي از آن سفره برجاي نمانده است.
نصر رياست دفتر فرح را هم از آن روي مي‌داند که سرپرستي اکثر فعاليت‌هاي فرهنگي کشور را بر عهده داشت و مي‌افزايد که آن درخواست را با رغبت قبول کرده است. چرا که از سالها پيش از آن هم با او همکاري داشته است (ص 135).
اندکي بعد از آن ناآرامي‌ها آغاز شد و نصر در روزهاي بحراني و به عباراتي پاياني رژيم مقرر شد تا از طرف فرح به عنوان نماينده ايران در افتتاح نمايشگاه هنر ايراني به توکيو برود. نصر بدان دليل که خود توضيح داده به جاي توکيو به لندن مي‌رود و اين همان رفتني است که جان وي را از خطراتي که او را تهديد مي‌کرد نجات داد و البته – و دست کم تاکنون - بازگشت ندارد.
نصر مي‌نويسد: به خاطر موقعيتي که به عنوان رئيس دفتر فرح داشتم خانه‌ام غارت شد و کتابخانه و يادداشتهاي تحقيقاتي ام مصادره شدند و از بين رفتند يا دست کم به همراه تمامي اموالم منتقل شدند (ص 136).
نصر خواسته است تا حضور خود را در دربار پهلوي با همان استدلالي که گذشت توجيه کند.
شايد کساني آن توجيه را بپذيرند و کساني نه. اما او مي‌توانست منصفانه تر در آن باره سخن بگويد تا اگر روزي اسناد و مدارک جديدي در باره نوع مناسبات وي با دربار پهلوي انتشار يافت، تعارضي در اذهان کساني که اين نوشته را خوانده اند و با آن اسناد برابر مي‌کنند، ايجاد نشود.
از اين پس شرح حال نصر در خارج از ايران و در واقع در غربت غربي است. وي توضيح مي‌دهد که چگونه زندگي جديد خود را آغاز کرده و در کدام مراکز دانشگاهي به فعاليت پرداخته و عاقبت در دانشگاه جورج تاون واشنگتن استقرار يافته است.

نصر، اكنون
اين زمان نصر، با ادامه همان گرايش سنت گرايانه خود، يکسره به تحقيق و نگارش و سخنراني و تدريس مي‌پردازد. آثار زيادي که جمع بندي سخنراني‌ها و جلسات درس و يا تأليفات مستقل است منتشر مي‌شود و حتي بسياري از آنها آرام آرام به زبان فارسي هم ترجمه مي‌شود.
بايد گفت بالا گرفتن جدال‌هاي شرق و غرب پس از نابودي مارکسيسم و جايگزيني رقابت اسلام و غرب زمينه کارهاي علمي نصر را توسعه داد. اکنون او به عنوان مدافع اسلام سنتي مي‌کوشد تا با غرب کنار بيايد و همان گونه که زماني آن را با انديشه‌هاي سلطنتي هماهنگ مي‌ساخت با آموزه‌هاي جديد غربي هم تلفيق دهد. با اين حال علاقه وي به اسلام و انديشه‌هاي ديني از همان نوعي که خودش مي‌پسنديد، در وي باقي است.
شخصيت نصر را بايد در حد يک اشرافي تربيت شده در يک خاندان کهن اما متجدد وصف کرد، شخصيتي که وي با نبوغ خود آن را پرورش داده و نوآوري‌هاي فراوان در آن ارائه کرده است.
نصر شرحي از فعاليت‌هاي علمي خود در سالها ي اخير به دست مي‌دهد. هميچنين از سفرهايش به کشورهاي مختلف از جمله کشورهاي اسلامي ياد مي‌کند. سفر به مصر براي وي جنبه معنوي دارد و او در حرم رأس الحسين مي‌تواند خلاء عاطفي ناشي از جدايي از ايران را تا حدودي جبران کند (ص 151).
نصر از اين که بعد از انقلاب نتوانسته به ايران بيايد ياد کرده اما مي‌افزايد که به تدريج مقالاتي از او در فارسي انتشار يافته و آثارش به اين زبان ترجمه و منتشر مي‌شود. وي تأکيد مي‌کند: شايد هيچ کشور اسلامي ديگري وجود ندارد که به اندازه ايران به فلسفه اسلامي و غربي علاقمند باشد. او مي‌گويد گرچه به صورت فيزيکي در ايران نيست اما در مجموعه در بسياري از فعاليت‌هاي علمي شرکت داشته است (ص 153). اين نکته درست است. آثار او در سالهاي اخير موجي ايجاد کرده که دست کم براي کاستن از تأثير انديشه‌هاي غربگرايانه دكتر سروش مؤثر بوده و ريشه‌هاي فلسفي جامعه ايراني را استوارتر کرده است.
نصر هيچگاه در مباحث فلسفي در حد يک تئوريسين دور از واقع باقي نمانده و همواره تلاش کرده است تا نظريات خود را در عرصه عمل، به صورت تجربي ارائه دهد.
کتاب بسيار عالي او با عنوان «جوان مسلمان و دنياي متجدد» اثري بود که وي براي دانشجويان مسلمان ساکن در غرب نوشت تا با زباني ساده آنان را با انديشه فلسفي غرب و تفاوتش با اسلام آشنا سازد.
نصر در آخرين عبارات کتاب مي‌گويد که مهم ترين دغدغه او همچنان جستجوي معرفت است و همچنان ورد زبانش همان دعاي سنتي که رب زدني علما.

منبع: كتابخانه تاريخ اسلام و ايران

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم فروردین 1384ساعت 12:2  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 22:25  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

وزرشکاران و به­طور مشخص فوتبالیست­ها از مشهورترین آدم­های هر کشوری هستند. این واقعاً معجزه­ی این بازی است. یادم هست بعد از ماجرای برد تاریخی ما در بازی­های مقدماتی فوتبال در استرالیا که منجر به رفتن تیم ملی ایران به جام جهانی شد، یک روز اعضای تیم فوتبال به دیدار آقای خاتمی آمده بودند. جالب بودکه همه­ی کسانی که در ریاست جمهوری هر نوع کاری داشتند، به نحوی سعی می­کردند که سری به محل ملاقات بزنند. یا در قبل و بعد ملاقات فوتبالیست­ها را ببینند. از کارمند اداری تا باغبان و آب­دارچی و تلفن­چی و منشی. آن هم در محلی که همیشه پر از وزیر و وکیل و رئیس است و هیچ کس هم از داخل اطاقش برای دیدن آن­ها حتی سرک نمی­کشد.

شاید به دلیل این محبوبیت، صندلی ریاست سازمان تربیت بدنی کشور همیشه وسوسه انگیز است. آقای غفوری­فرد، آقای هاشمی طباء، آقای مهرعلیزاده سه رئیس سازمان تربیت بدنی بودند که پشت سر هم ریاست این سازمان را برعهده گرفتند و هر سه هم کاندیدای ریاست جمهوری شدند!. آن دو نفر که رأی نیاوردند. حالا خدا کند آقای مهرعلیزاده رأی بیاورد! ما که بخیل نیستیم.

ولی واقعیت این است که وقتی فوتبالیست­ها برای بازی محبوبیت دارند، این به معنای آن نیست که نظر آن­ها حتی در سیاست با همان محبوبیت مورد قبول مردم است. اصلاً این نوع بهره برداری­ها از قهرمانان کار نادرستی است. خود آن­ها هم باید دخالتی در این مسائل نکنند. گرچه بی­آن­که دخالت کنند هم مورد بهره برداری تبلیغاتی قرار می­گیرند.

در همان جلسه علی دایی به آقای خاتمی گفت که من در انتخابات 76 اصلاً اظهار رأی نکرده بودم ولی مرتب در روزنامه­های می­نوشتند که من طرفدار رقیب  شما هستم. آقای خاتمی هم گفت شما در هر صورت، عزیز هستید. دایی می­گفت هر چه هم تکذیب می­کردم کسی محل نمی­گذاشت!

حالا هم در آستانه­ی انتخابات چه خوب است که نه ورزشکاران از کسی حمایت کنند و نه سیاستمدارن از آنان بخواهند که حامی آن­ها باشند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 21:12  توسط رضا  | 

ساعت 10 صبح با مهاتیر محمد قرار داریم. اتاق من در طبقه‌ی 16 هتل مریدین است که دوقلوی هتل هیلتون در کوالالامپور می‌باشد. زیبا، خوش منظره و ارزان. البته ما مهمان هستیم، اما قیمت‌ها را که نگاه کردم احساس کردم قیمت‌ها خود با بهترین زبان می‌گویند که مالزی با تدبیر درخشانی می‌تواند مرکز جهان‌گردی منطقه بشود ...

با اخضر ابراهیمی و اقبال رضا به طرف دفتر مهاتیر حرکت کردیم. دفتر مهاتیر در طبقه‌ی 86 مناره پتروناس است. در همان نخستین گام توجهم به واژه‌ی مناره جلب شد که به جای برج یا تاور از آن استفاده کرده بودند. دیوار دفتر یک پارچه شیشه‌ای بود و کوالالامپور کاملا در جشم‌انداز ما. برایم همین چشم‌انداز نشانه‌ای شد برای اندیشیدن که چقدر متفاوت است این منظر با منظر آنانی که در برابر نگاهشان دیوار است حتا آینه‌ای هم نیست که گاهی خودشان را نگاه کنند. بحث درباره‌ی اسلام بود و این که کدام اسلام؟ پیش از این، از انور ابراهیم به نقل از مهاتیر شنیده بودم که اسلام ایرانیان با مسلمانان شبه قاره و مسلمانان شرق دور متفاوت است. ایرانیان به ضرب و زور غازیان عرب در شرایطی که از ستم و بی رسمی و بی کفایتی ساسانیان به جان آمده بودند اسلام را پذیرفتند و اسلام شد یک ایدئولوژی با صبغه‌ی نظامی. مسلمانان شبه قاره‌، اسلام را به عنوان یک فرهنگ از عارفانی مثل هجویری و چشتی و بهاالدین اولیا و ... گرفتند؛ و ما یعنی مسلمانان اندونزی و مالزی، اسلام را به عنوان روش زندگی از تاجران آموختیم. همه‌ی تاکید بر سر تفسیر اسلام بود. مهاتیر دارد در این روزها به تاسیس یک دانشگاه می‌اندیشد که مجمعی برای دانشمندان و متفکران اسلامی باشد. قرار شد برای جلسه‌ی بعدی به پوتراجایا برویم در راه اقبال رضا بخشی از شعر معروف کولریج با نام دریانورد باستانی را خواند:

همه جا آّب بود و آب و آّب
اما برای نوشیدن دریغ از قطره ای!
نمیدانم چرا شعر مرا به یاد اسلام انداخت؟ ...

روز شنبه 29 اسفند 1383


http://mohajerani.maktoub.ir/memory/archives/2005/Apr/10/247.php
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 15:29  توسط رضا  | 

دانش
قديم و جديد
بهاءالدين خرمشاهى، متولد ،۱۳۲۴ قزوين
- انصراف از رشته پزشكى دانشگاه ملى (شهيد بهشتى) ۱۳۴۲
- اخذ مدرك ليسانس ادبيات از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران ۱۳۴۷
- دكتراى كتابدارى از دانشگاه تهران
- نويسنده بيش از ۵۰ كتاب و هزار مقاله
- سردبير نشريه فرهنگ از ۱۳۶۶ الى۱۳۷۰
- تأليف بيش از ۱۲جلد كتاب درباره حافظ و حافظ شناسى
- ترجمه قرآن كريم با ۴هزار يادداشت در ذيل صفحات و واژه نامه اى با ۱۲هزار لغت
- تأليف فرهنگ شش جلدى انگليسى - فارسى «واژه پژوهى»
- برخى از تأليفات او عبارتند از: هنرى ميلر(ترجمه)، شيطان در بهشت( ترجمه)، علم در تاريخ (ترجمه)، هابيل و چند داستان ديگر (ترجمه)، عرفان و فلسفه (ترجمه)، علم و دين(ترجمه)، تاريخ فلسفه (ترجمه)، كتيبه اى بر باد، پوزيتيويسم منطقى، ذهن و زبان حافظ، فرهنگ موضوعى قرآن مجيد، حافظ نامه، چهارده روايت، سيربى سلوك، دايرة المعارف تشيع.
207375.jpg
تعبير كامران فانى را درباره بهاءالدين خرمشاهى بپذيريم كه مى گويد: «خرمشاهى در ميان نسلى كه در سالهاى دهه بيست متولد شدند، در سالهاى دهه چهل به دانشگاه رفتند و در دهه پنجاه به كار تأليف و تحقيق و ترجمه پرداختند، بى شك بى نظيرترين و برجسته ترين چهره شناخته شده است. كارنامه پر بار و پربرگ او شگفت انگيز است. بيش از ۵۰ كتاب و هزار مقاله زاييده پويش و پژوهش بى وقفه و عاشقانه اوست. آن هم در زمانه اى كه كار تحقيق و تأليف با ناكامى و نابسامانى بسيار همراه است. استادان دانشگاه جز به تدريس نمى پردازند و كمتر فرصت تحقيق و پژوهش دارند. محققان و نويسندگان ما هم آنچنان درگير گرفتاريهاى پيچيده مادى و گذران معاش اند كه امكان پژوهش ندارند. درا ين زمانه عسرت اگر هم نويسنده اى به پركارى و كثرت آثار شهره شده، كارش را نازل و قدرش را ناچيز مى دانند و شعار «كوچك زيباست» را سرمى دهند...»
بسيارند نويسندگانى كه دقت و سرعت را در هم آميخته اند و هم كميت و هم كيفيت كارشان درخشان است. خرمشاهى در زمره همين نويسندگان است. آثارش گسترده سرشار از تنوع است، نكته ياب و باريك بين است، كوشا و كوشنده و جستجو گر است.
لطف بيان دارد و زبانش جذاب و شيرين و دلنشين است. پژوهشگر زبان و ادبيات فارسى است، شاعر و مترجم و مصحح و منتقدو ويراستار و دايرة المعارف نويس است. و هر چند يكبار خود را «مؤلف و مترجمى پراكنده كار» ناميده، اما متفنن نيست. بى شك در دو حوزه تخصصى قرآن پژوهى و حافظ پژوهى كم نظير است.
بهاءالدين خرمشاهى متولد فروردين ۱۳۲۴ قزوين است و در آستانه ۶۰ سالگى مى گويد: «من به چند روايت و اختلاف در روز دوازدهم فروردين ۱۳۲۴ ديده به جهان گشودم. سال هاى ابتدايى عمر و تحصيلم را در دبستان رزبان و دو دبيرستان ديگر سپرى كردم. رشته طبيعى خواندم. ولى همه عشقم به ادبيات فارسى و علوم قرآنى و علوم اسلامى معطوف بوده و هست.»
پدرش اولين معلم علم و ادب و شيوه زندگانى اوست. و اگر عربيتى آموخته باشد از فضل پدر بوده است. درباره اش مى گويد: «اولين معلم قرآنى و عربى من پدرم بود. گاهى در ايام تحصيل در دانشگاه بين من و پدرم نامه هاى عربى رد و بدل مى شد كه ايشان از اين كار بسيار به وجد مى آمدند. هر چند كه عربى هر دوى ما عجمى بود.»
خرمشاهى در سال ۱۳۴۲ ايام دبيرستان را به پايان مى رساند و با شركت در اولين دوره كنكور رد مى شود. چرا؟ مى گويد: «من مى بايست امتحان ادبى مى دادم در حالى كه دانش آموز رشته طبيعى بودم. اما با خواندن كتاب هاى ادبى در سال بعد موفق شدم در دانشگاه تهران و دانشگاه شيراز، در رشته ادبيات فارسى قبول شوم. در ضمن در حد فاصل ردى اول و قبولى دوم يك سال فاصله زمانى وجود داشت كه من در همان خلال به دانشگاه ملى (آن روزگار) كه در همان سال تأسيس شده بود رفتم (۱۳۴۲). وجه تسميه ملى براى اين دانشگاه بيشتر به علت پرداخت شهريه اش بود. لاجرم پدرم از يكى از نزديكان وام گرفت تا من بتوانم وارد دانشكده پزشكى شوم و شهريه سنگين ۵ هزار تومانى اش را پرداخت نمايم. اما اين رشته دانشگاهى براى من چندان دوامى نداشت چرا كه من دلى درگير ادبيات و سرى در سوداى عربيت داشتم و لاجرم از رشته پزشكى انصراف داده و سال بعد با قبولى در كنكور وارد دانشكده ادبيات دانشگاه تهران شدم.»
او در دانشگاه تهران، نزد اساتيدى چون دكتر پرويز ناتل خانلرى، دكتر ذبيح الله صفا، دكتر فره وشى، استادپور داوود، استاد عبدالحميد بديع الزمانى كردستانى، دكتر سيد صادق گوهرين، دكتر مهدى محقق، دكتر سيد جعفر شهيدى و... تلمذ مى كند. با اين همه خودش دكتر عبدالحميد بديع الزمانى را دومين معلم قرآنى خود مى داند و مى گويد: «هر هفته در محضر و كلاس او سؤالاتى كه در حين قرائت قرآن برايم موضوعيت مى يافت مطرح مى كردم.»
بهاءالدين خرمشاهى در سال ۱۳۴۷ از دانشكده ادبيات دانشگاه تهران فارغ التحصيل مى شود و پس از گرفتن ليسانس ادبيات، رشته كتابدارى را انتخاب مى كند و پس از آن به انجمن حكمت و فلسفه مى رود.
از مهمترين علايق زندگى بهاءالدين خرمشاهى قرآن است و قرآن پژوهى. درباره اش مى گويد «اصلاً بدين صورت نيست كه هر كسى تحصيلكرده باشد بتواند قرآن را بفهمد و گاهى حتى از عهده روخوانى قرآن نيز برنمى آيند تا چه رسد به فهم عبارات و تفسير قرآن، كه در حقيقت اين روند روخوانى و فهم عبارات و تفسير مستلزم يك عمر جهد و ممارست و عشق و علاقه است كه عمرى پنجاه ساله مى طلبد تا شخص از عهده آن برآيد.
بنده شايد به تقريب حدود چهل سال از عمرم را صرف اين كار كرده ام و فعاليت هاى مستمرى در حوزه قرآن پژوهى و حافظ پژوهى نمودم و با يك نگاه اجمالى در مى يابم كه حتى همين مدت طولانى نيز هنوز چندان كافى نيست و عمر بيشترى مى طلبد تا به فهم دقايق و رموزات قرآن و حافظ، توأمان، پى ببريم. و با آن كه ده كتاب قرآنى و پانصد مقاله قرآن پژوهانه نوشته ام هنوز فكر مى كنم كه از آن آب و گل اوليه بيرون نيامده ام. از خداوند بزرگ مسألت دارم تا ما قرآن را مهجور نگيريم. چرا كه مهجور گرفتن قرآن چنين نيست كه ما قرآن را نخوانيم يا كه كم بخوانيم، بلكه مهجوريت قرآن زمانى آغاز مى شود كه به مفاد قرآن توجه نكنيم و در آن تدبر ننماييم.»
اگر اولين عشق خرمشاهى قرآن است، دومين عشق او ديوان حافظ است. درباره حافظ مى گويد: «من در نه سالگى با ديوان حافظ و شعر فارسى، توأمان آشنا شدم و تكان شديدى در درونم احساس كردم و اصلاً فكر نمى كردم كه موسيقى بتواند در كلام هم موج بزند و تا اين اندازه بتوان در عرصه كلام زيبايى آفرينى كرد.»
بهاءالدين خرمشاهى كار تأليف خود را با ترجمه آغاز كرد: با كار كوچك و كوتاهى درباره هنرى ميلر، نويسنده برجسته آمريكايى. هنرى ميلر يكى از غريب ترين نويسندگان آمريكاست. نويسنده اى بى پروا و عصيانگر و سنت شكن. از آمريكا و زادگاهش نيويورك نفرت داشت و در عوض به اروپا و پاريس عشق مى ورزيد. خرمشاهى شيفته ذهن و زبان ميلر بود و تقريباً تمام آثار اين داستان نويس غرابت پرداز را خوانده بود. مهمترين كارى كه او از ميلر ترجمه كرد شيطان در بهشت نام دارد كه يكى از دل گدازترين آثار ادبى است. خود ميلر درباره اين داستان مى گويد: در دنيا افرادى هستند كه انسان خيلى زود جذب آنها مى شود، البته نه به خاطر اينكه دوستشان داريم، بلكه به اين دليل كه از آنها بيزاريم. آنچنان از ته دل به آنها نفرت مى ورزيم كه حس كنجكاويمان براى شناخت بيشتر آنها برانگيخته مى شود. محبت هاى بى شمار ما به اين افراد از احساس همدردى سرچشمه نمى گيرد، محبت هاى ما بيشتر بدان خاطر است كه رنج و عذاب آنها برايمان غيرقابل درك است.
همين احساس رنج و عذاب و همين حس تراژيك حيات بود كه خرمشاهى را به «ميگل دوانامونو» نويسنده و فيلسوف ژرف انديش اسپانيايى دلبسته كرد و بيشترين تأثير را براو گذاشت و باعث شد كتاب «دردجاودانگى» او را به فارسى درآورد، اين كتاب فريادى است در برهوت از اعماق وجود انسانى كه «چو بيد بر سر ايمان خويش مى لرزد.» درد جاودانگى يكى از زيباترين و شيواترين آثارى است كه تاكنون به فارسى ترجمه شده است. ترجمه هاى ديگر او از جمله عرفان، فلسفه، تاريخ فلسفه كاپلستون، علم در تاريخ و غيره همه نشانه آشنايى و انس او با فرهنگ غرب و تمدن آن است. بدون اين آشنايى هرگز آثارى كه او درباره فرهنگ و معارف گذشته ما نوشته اين همه سرشار از لطف و ذوق و نوآورى و نوانديشى نمى شد. اينكه تحقيقات ما درباره معارف قديم اين همه خشك و بى جاذبه است اغلب ناشى از همين ناآشنايى است.
207396.jpg
خرمشاهى دانش قديم و جديد را خوب مى داند. اما در پرتو دانش جديد است كه نگاه او و نگرشش به معارف قديمى اين همه لطافت و تازگى مى يابد.
دومين حوزه كار خرمشاهى نقد كتاب است. نخستين نقد او بر رمان «كريستين وكيد» نوشته زنده ياد هوشنگ گلشيرى بود، نقدى دقيق و عالمانه با زبانى سرشار از ذوق و ظرافت اما تند و تيز. نقدهاى او از شعر و رمان تا فلسفه و كلام و حتى سينما را در برمى گيرد و سرشار از نكته يابى و سنجش گرى و آميخته با طنز و بازيگوشى است و هرقدر به زمان حاضر نزديك تر مى شويم، لحن آرام ترى به خود مى گيرد. امروزه بيشتر نقد و نقادى هاى او درباره قرآن و علوم قرآنى و البته حافظ پژوهى است.
حافظ پژوهى حوزه تخصصى كارپژوهشى خرمشاهى است. آثار حافظانه او همواره با اقبال عام و استقبال خوانندگان اهل نظر مواجه بوده است. نخستين كار خرمشاهى درباره حافظ نقد مفصل و جانانه او بود بر «حافظ شاملو» كه نمونه درخشانى است از تتبع و تحقيق و نقد بنيان افكن.
خرمشاهى تاكنون بيش از دوازده كتاب درباره حافظ نوشته كه در آن ميان كتاب «حافظ نامه» كه شرح الفاظ و اعلام و مفاهيم كليدى و ابيات دشوار حافظ است، بيش از همه شهرت دارد. با اين همه از نظر «كامران فانى» رفيق شفيق و يار ديرين او در ميان اين آثار دهگانه، كتاب «ذهن و زبان حافظ» كه در ضمن نخستين اثر مستقل تأليف او درباره حافظ است، لطف و گيرايى ديگرى دارد. اين كتاب نگاه و نگرشى تازه برحافظ مى افكند و با جرأت و جسارت نظرات بديع و ناگفته اى را طرح مى كند كه در پرتو آن انديشه حافظ و شعر او تابناك تر مى شود.
كتاب «ذهن و زبان حافظ» از روى همدلى و با آرزوى همدلى با حافظ نوشته شده است. به گفته خود خرمشاهى: حافظ حافظه ماست و در ذهن و زبان همه فارسى زبانان تا هميشه اى كه زبان فارسى و فرهنگ ايرانى پايدار است، حضور دارد. در همين كتاب است كه خرمشاهى براى نخستين بار «پاشانى» غزليات حافظ را نشان مى دهد و ساختار غزليات حافظ را متأثر از ساختمان سوره ها و آيات قرآن مى داند كه به ظاهر ناپيوسته اند و انسجام ندارند، اما در پس اين ناپيوستگى ظاهرى، سبك و اسلوبى هنرمندانه نهفته است كه در آن زيبايى و زندگى، صرافت طبع و فيضان روح موج مى زند و به آن همواره تنوع و تازگى مى بخشد. باز در همين كتاب است كه از گناه و ميل حافظ به گناه سخن مى رود و به حيات طربناك. حافظ اهل زهد نيست، مى داند كه زاهد با كناره گيرى از خوشى هاى دنيوى به بيراهه مى رود و به تنگناى نخوت و خودخواهى فرو مى افتد. حافظ مظهر روح اعتدال ايرانى است و زهد و رياضت با اين روح اعتدال سازگار نيست. كتاب ذهن و زبان حافظ به قلم نويسنده نغز انديش و شيرين گفتارى است كه سالها بندگى صاحب ديوان كرده است. ديوان حافظ.
حوزه تخصصى مهم ديگر خرمشاهى كه سالهاى اخير يكسره ذهن و زبان و دست و قلم او را به خدمت گرفته، قرآن پژوهى است. خرمشاهى بى ترديد در حوزه شناخت قرآن و علوم قرآنى صاحبنظرى كم نظير است و پيگيرانه سالهاست كه در اين باره كتاب و مقاله مى نويسد. شاهكار او در زمينه قرآن پژوهى البته ترجمه قرآن مجيد است كه در نهايت دقت و صحت و با زبانى شيوا و رسا كاملاً مفهوم و بى آنكه به تكلف و تصنع بگذرد، به فارسى درآمده است. اهميت مهم ديگر اين ترجمه افزودن ۴هزار فقره يادداشت در ذيل صفحات ترجمه و واژه نامه اى با ۱۲هزار لغت است كه فايده آن را عام كرده است. آثار ديگر قرآن پژوهى خرمشاهى همه خواندنى و آموزنده است و به واقع طراوتى به جهان «قرآن پژوهى» بخشيده است.
كوشايى خرمشاهى امر نقد ترجمه هاى قرآن ديگران و ويرايش و پيرايش آنها نيز بحق ستودنى است. حوزه سوم كار تخصصى خرمشاهى «واژه پژوهى» است. حوزه زبان و لغت. زبان آگاهى آثار او يكى از مهمترين عوامل اقبال عام و خاص به نوشته هايش است. زبانى شيرين و شيوا با چاشنى اى از طنز و طنازى كه همچون زمزمه جويبارى زلال بر دل مى نشيند. در اين زمينه مهمترين كار او فرهنگ مفصل شش جلدى انگليسى - فارسى است كه سالهاست در دست تأليف و تدوين دارد و هنوز ناتمام مانده.

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم فروردین 1384ساعت 11:46  توسط رضا  | 

نمی‌دانم سیاست در کشور ما چه خصیصه‌ای دارد که تصور می‌شود زنان همواره باید در سایه‌ی مردان خود باشند و از صدقه سری آنها به جایی برسند. با این نگرش همواره مخالف بوده و هستم و در این صفحه سعی می‌کنم بیشتر به آن بپردازم.
وقتی که برای نخستین مرتبه با این سئوال مواجه شدم که از کی وارد عرصه‌ی سیاسی شدم، در پاسخ گفتم: از چهار سالگی!
مصاحبه‌گر با تعجب تکرار کرد: از چهار سالگی؟ گفتم: بله، از همان زمانی که فهمیدم به چه دلیل پدر و مادرم نام مرا " جمیله " گذاشته‌اند، احساس کردم بزرگتر شده‌ام و در فضایی متفاوت از قبل هستم.
سال تولدم همزمان با انقلاب الجزایر در سال 1963 بود. پدرم نام مرا با توجه به نام مبارز معروف الجزایری " جمیله بوپاشا " انتخاب کرد. چهار ساله بودم که پدرم گفت: دوست دارم جمیله‌ی من مثل جمیله‌ بوپاشا باشد، مبارز و حق طلب ...
این جملات هنوز پس از گذر سال‌ها همچنان در ذهنم می‌درخشد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 22:27  توسط رضا  | 

دكتر يدالله سحابي در سال 1284 هجري شمسي در يكي از كوچه هاي گذر وزيردفتر از محله هاي سنگلج تهران متولد شد دروس ابتدايي را در دبستانهاي شرف , احمدي و اتحاديه و تحصيلات متوسطه را در مدرسه دارالفنون و سپس در دارالمعلمين مركزي در سال 1304 به پايان رساند با افتتاح دارالمعلمين عالي در سال 1307 كه بعدا بنام دانشسراي عالي مرسوم گشت باين موسسه وارد گرديد و در سال 1310 در رشته علوم طبيعي با رتبه اول بدرجه ليسانس نائل شد و پس از يكسال تدريس در دبيرستانهاي تهران , جزو محصلين ممتاز اعزامي دولت در كنكور اولين گروه دانشجويان اعزامي به خارج شركت و پس از قبولي به علت مشكلات خانوادگي بمدت دو سال نتوانست به فرانسه عزيمت نمايد (در سال بعدي تصميم گيري براي سفر به خارج و ادامه تحصيل برايش خيلي مشكل شد لذا به علت اضطرار طي نامه اي از مرحوم آيت الله شـيخ عبدالكـريم حـائري يزدي (ره) در قم خواهش كرد كه براي او استخاره اي نمايد پاسخ آيت الله حائري حاكي از اين بود كه ايشان معمولا از كار استخاره خودداري مي نمايد اما بنا بر وضعيت خاص سحابي كه مساله علم و دانش در آن مطرح است پذيرفته , و آيه اي را كه آمد نقل كرده بودند و جالب آنكه در آخر آن جمله (... و كفي بالله وكيلا) 2 آمده بود پس از آن در دانشگاه شهر ليل واقع در شمال غربي فرانسه به تكميل تحصيلات پرداخته و پس از 5 سال موفق به دريافت درجه دكترا در زمين شـناسي گرديد آيه شـريفه ماخوذه در استخاره در مدت 5 سال سـفر دكترسحـابي به اروپـا خود را نشان مي دهد زيرا در آن زمان روابط ايران و فرانسه خوب شده  و ارزش ريال در برابر فرانك خيلي بالا بوده است  بطوريكه ايشان خود نقل مي كردند (در آن موقع ما 1500 فرانك حقوق مي گرفتيم و من با صرفه جويي علاوه بر خرج ماهانه خودم در فرانسه , مي توانستم مقداري را براي تامين خانواده  به تهران بفرستم و اين گشايشي بوداتفاقا در سال آخري كه دكترسحابي از سفر باز ميگردد روابط خراب مي شود و دولت ديگر نمي تواند بودجه تحصيلي دانشجويان را به حد كفايت تامين كند و بسياري از دانشجويان مجبور ميشوند بدون اخذ دكترا , بازگردند اين بود كه آيه شريفه خيلي بجا و درست راه را به دكتر سحابي نشان داده بود ) 3

و نيز در همان دوران بود كه با مهندس بازرگان آشنا مي شود كه خود او اين آشنايي را چنين تعرف مي كند ( در دوران دانشجويي و تحصيل كه از فرانسه به ايران برمي گشتم در ميان كشتي خواستم نماز بخوانم , درپي جاي خلوتي مي گشتم كه مورد استهزا و انگشت نماي مسافران قرار نگيرم ناگهان ديدم كه يك نفر روي عرشه كشتي مشغول نماز خواندن است با خوشحالي و تعجب نزد وي آمدم پس از خاتمه نماز پرسيدم اهل كجا و چه كسي هستيد ؟ توضيح داد ساكن تهران و فرزند حاج عباسقلي بازرگان هستم ) 4  و از آن روز بود كه بناي دوستي و همفكري اين دو يار ديرين گذاشته مي شود. 

پس از بازگشت به ايران خدمات خود را با سمت دانشياري در رشته زمين شناسي در دانشگاه و دانشسراي عالي تهران شروع كرده و پس از 5 سال به مقام استادي مي رسد او بكار معلمي عشق ورزيده  و از صاحب نظران در تعليم و تربيت بوده  و مدتها عضو شورايعالي فرهنگ سابق بوده و مساعي فراواني براي اصلاح دستگاههاي تربيت معلم كشور كرده است در كنار اين فعاليت با حكم دكتر محمد مصدق به پايه گذاران بخش اكتشاف و استخراج شركت نفت مي پيونددمتعاقب آن و در اوج فعاليت در دانشگاه به دليل امضاي نامه اي در اعتراض به قرارداد كنسرسـيوم نفت در سال 1333 همراه يازده استاد ديگر از جمله مهـندس بـازرگـان از دانـشگاه اخراج مي شود.

سالها بعد در زمان تاسيس سازمان برنامه و اجراي برنامه هفت ساله دوم , ايشان براي مديريت آبهاي زيرزميني در اين سازمان انتخاب و به خاطر دقت عمل در آنجا معروف مي شوند.

 پس از آن در دوراني كه اميدها به ياس تبديل  و تنها گهگاهي صداي گلوله اي شنيده مي شد او روبه تعليم و تربيت نسل جديد آورده و در سال 1337 دبيرستان كمال را كه در خدمت تعليم و دين بود داير نمود كه سرانجام در سال 1352 بعنوان مركز تبليغ ضدرژيم تعطيل مي گردد و در همان زمان بود كه معلم فقير قزويني كه در مسجد هدايت پاي تفسير ابوذر زمان و مالك اشتر دوران آيت الله طالقاني مي نشست به دكتر سحابي معرفي شد مردي كه بعدها دومين رئيس جمهور ايران شد . رجايي با بازرگان و سحابي و طالقاني آشنا شد و به عضويت گروهي درآمد كه سحابي و بازرگان چهره هاي شاخص آن بودندهرچند كه در سال 1358 ترجيح داد كناره بگيرد اما تا لحظه شهادت احترام پيرمرد را تابدانجا نگاه داشت كه وقتي دكتر سحابي در مجلس با نخست وزيري او مخالفت كرد از دكتر سحابي با احترام و با عنوان پدر خود ياد كرد ولي گفت قضاوت پدران درباره فرزندان همواره درست نيست او همچنين آموزشگاه ملي تربيت معلم تعليمات ديني را بنا نهادكه بمدت 16 سال برقرار بوده و در سال 1343 بدستور سازمان اطلاعات و امنيت كشور ( ساواك) تعطيل شد از ابتكارات ديگر نامبرده , نظريه هاي علمي _ قرآني بود كه در كتاب خلقت انسان آمده است از ديگر كارهاي وي در زمينه قرآني , تحقيق  درباره سوره فيل بود كه در سفر دومش به حج بعمل آورده بود و به نتايج جالبي رسيده بود كه حادثه عام الفيل را به لحاظ علمي روشن مي نمود و بارها مرحوم علامه طباطبائي به او اصرار مي ورزيد كه اين مشاهدات و تحقيقات را بنويسد و ايشان راضي به اين كار نشد چون كه اولا دكترسحابي در قياس با دوستان و همفكرانش (طالقاني و بازرگان) چندان اهل سخنراني و سخنوري و تاليف نبوده ثانيا در بيان نظرات علمي خود خيلي دقت و وسواس به خرج مي دادند تا مبادا باعث انحراف از درك حقيقت شود.

در مسائل فني و علمي نيز نامبرده بعلت مطالعات گسترده اي كه در زمين شناسي و خصوصا آبهاي زيرزميني در نقاط كشور داشته توانسته بود منشا خدماتي در حفر قنوات و چاه هاي عميق و آرتزين شود كه امروزه بهره برداري چشمگيري از آتها مي شود و شايد بتوان ادعا نمود كه اكثر فارغ التحصيلان زمين شناسي در ايران از شاگردان ايشان بوده يا از تحقيقات مهم و ارزنده ايشان در خصوص زمين شناسي استفاده نموده اند.

ايشان از ياران همگام و هم مسلكان باوفاي مهندس مهدي بازرگان (ره) در خدمات ديني و فرهنگي مبارزاتي بوده كه تلاش سياسي خود را همراه نامبرده پس از كودتاي ننگين شاه و عمال خائن داخلي و خارجي او در سال 1332 و سقوط حكومت ملي مرحوم دكتر محمد مصدق شدت داد و در تشكيل و تاسيس نهضت مقاومت ملي و نهضت آزادي ايران و همكاري با جبهه ملي ايران از هيچ كوششي دريغ ننمود و سرانجام در اول بهمن 1341 به همراه ساير رهبران نهضت آزادي ايران دستگير و به 4 سال زندان و 8 ماه تبعيد به  برازجان محكوم گرديده و با كمال شهامت به همراه بازرگان و طالقاني در دادگاه فرياد زدند كه (ما آخرين گروهي هستيم كه با شما به زبان قانون سخن مي گوئيم) 5  و در سختي زندانهاي تهران و برازجان استقامت و شايستگي اسلامي و انساني ارزنده اي از خود نشان دادند بطوريكه آيت الله طالقاني هنگام آزادي دكترسحابي از زندان مي گويند ( من مدت زيادي را در قم و نجف بوده ام افراد پارسا و شب زنده دار زيادي را ديده ام ولي مي توانم بگويم شخصي را مانند دكترسحابي نديده ام  ) 6.

نامبرده در دوران انقلاب از رهبران و معتمدان مديريت انقلاب بوده و از محورهاي مهم و موجه سازماندهي انقلاب به شمار مي رفتند تا آنجا كه امام خميني (ره) در تاريخ 28/10/1357 طي حكمي  ايشان را به سازماندهي كميته تقويت و تنظيم اعتصابات مامورنمودند (متن حكم در صحيفه نور صفحه 494 جلد 5  موجود است) .

پس از پيروزي انقلاب اسلامي ايران , آقاي مهندس بازرگان (ره) جهت جلب مشاركت كليه مردم در تدوين سياستهاي درازمدت توسعه و تكامل كشور و شريك كردن مردم در طرح ريزي  شورايعالي طرحهاي انقلاب را تشكيل داده  و آقاي دكتر سحابي را به  سمت وزير مشاور در طرحهاي انقلاب منصوب و با همكاري بيش از 240 نفر  از متخصصان و كارشناسان كه جهت اظهار نظر در مورد سياستهاي درازمدت جمهوري اسلامي دعوت دكتر را لبيك گفته بودند وبا 7800 ساعت تحقيق و پژوهش گزارش نهايي سياستهاي توسعه و تكامل جمهوري اسلامي براي مرحله زماني كوتاه مدت (2 ساله ) , ميان مدت (8 تا 12 ساله ) و درازمدت (12 تا 16 ساله ) آماده و تدوين گشت دركنار آن نيز تدوين پيش نويس قانون اساسي (كه باهمكاري دولت و شوراي انقلاب انجام شد) با همت و سرپرستي ايشان آماده و منتشر شد پس از آن نيز بعنوان نماينده مردم تهران در اولين دوره مجلس شوراي اسلامي انتخاب شده و به عنوان رئيس سني اولين مجلس پس از سقوط رژيم شاهنشاهي برگزيده شدو از سال 1363 تا دهه 70 جزو هيات امناي سه نفره دانشگاه تهران بودند كه به علت كهولت سن كنار رفتند و قريب 18 سال به عنوان اپوزسيون سياسي و بيشتر در هيئت آمر به معروف و ناهي از منكر تا آخر عمر به فعاليت پرداختند در سال 1376 به دليل ردصلاحيت برخي از همفكران از كانديداتوري سيدمحمد خاتمي حمايت نكرده اما برنامه هاي او را مورد تائيد قرار دادند و آن قدر به اصلاح طلبان نزديك شدند كه چندسال بعد با اين تصور كه يكي از منابع تغذيه فكري آنان هستند يك به يك روانه زندان شدند و كهولت سن , حاشيه امنيتي براي دكتر سحابي ايجاد كرده و از زندان رهايي يافت او در آن زمان از هيچ كوشش براي آزادي همفكران و پسرش دريغ ننموده و در اولين اقدام نامه سرگشاده اي براي رئيس جمهور منتخب نوشت كه در فرازي از آن آمده بود (.....جناب آقاي خاتمي وقتي بازداشگاه زنداني مبهم و نامعلوم باشد ...... آيا جاي نگراني از سير حوادثي كه عده اي خاص و در اقليت رقم زده و مي زنند وجود ندارد ؟ آيا نبايد بر وضعيت ناگواري كه اسلام و ايران و انقلاب دچار آن شده اند و بر اثر اين نوع اقدامات وجهه اسلام در سطح داخلي و بين المللي تخريب شده و باعث دين گريزي جوانان گرديده است , حيثيت و منافع ملي كشور با برخوردهاي نسنجيده عده اي معدود با مخاطرات جدي مواجه شده است و انقلابي كه گل بجاي گلوله به مخالفانش مي داد , به تنگ نظري و حذف و خشونت كشيده است اشك حسرت ريخت و خون گريست جناب آقاي خاتمي اينجانب پستي , بلندي هاي زيادي را در طول عمر خود پشت سر گذاشته ام و ديگر نه خوف و نه طمعي از دنيا و اهل آن دارم , اما به عنوان يك خادم پير مردم ايران و اسلام و انقلاب كه با چشماني نگران به حوادث چندماهه اخير مي نگرم , از جنابعالي كه منتخب مردم هستيد و در پيشگاه خداوند سوگند ياد كرده ايد كه حافظ حقوق قانوني و انساني آنها باشيد مصرانه تقاضا مي كنم قبل از اينكه نگراني هاي اخير به واقعيت تبديل شود از تمام توان فردي و قانوني خود براي جلوگيري از اين نوع اعمال و تضييع خقوق افراد اعم از جاني , حيثيتي , مالي و ... به ويژه ملكوك كردن شخصيت و آبروي انسانها جلوگيري كنيد ... و اگر هيچ كاري هم از دست شما ساخته نيست حداقل انتظار ما و افكار عمومي از جنابعالي اين است كه در رابطه با اين وقايع و بويژه مسئله هويت 2 نظر خودتان را اعلام بفرمائيد تا همگان بدانند كه شما با اين رويدادها و عملكردها موافق نيستيد از نظر اين حقير هرنوع كوتاهي و كوتاه آمدن در پيشگيري از برنامه ها و حوادث آتي گناهي نابخشودني است ......) و پس از آن به عنوان آخرين اقدام  قصد تحصن در مجلس را داشت كه با قول پيگيري رياست مجلس منصرف شده و به منزل بازگشت , ياران و همفكران او كه در هر انتخابات در فرمانداري تهران حضور يافته , ثبت نام كرده و بعدا رد صلاحـيت مي شدند اين بار همه در زنـدان بودند كه پيرمرد با انتشار اطلاعيه اي خاتمي را به حضور در عرصه براي دومين بار ترغيب و از او حمايت كرد چراكه احساس مي كرد خاتمي قدم به راهي گذاشته است كه آنها سالها پيش براي گشودنش كوشيده بودند اگر او در سال 1376 از اصلاحات, مردم سالاري, جامعه مدني و قانون گرايي  سخن مي گفت اينان چهل سال قبل در جريان دفاعيات خود از آن سخن گفته بودند اوحدودا  سه ماه پيش از  وفاتش در مراسم بزرگداشت يار ديرينه اش مهندس مهدي بازرگان (ره) تصريح كرده بود (راه اصلاح , هرچند پر اشكال اما گشوده است و طي مراحل آن محتوم و قطعي است نبايد نااميد و مايوس بود حاصل مجاهدتها و مرارتها عاقبت بار مي دهد و اين راه هرسختي كه داشته باشد رضايت پروردگار و سربلندي ايران را به دنبال خواهد داشت) دكتر يدالله سحابي كه از هفدهم فروردين ماه در پي خونريزي مغزي و كهولت سن در بيمارستان جم تهران بستري شده بود سرانجام درساعت 30/6 صبح روز جمعه مورخ 23/1/1381 در 97 سالگي در حالي دارفاني را وداع گفت كه تمامي همفكران او به قيد وثيقه آزاد شده بودند اما آنان مجال ديدار با پيرمرد را نيافته بودند زيرا كه دكتر سحابي در ماههاي آخر , بينايي خود را از دست داده بود . تفاوت سياسي , اجتماعي زمان وفات او با مهندس بازرگان در اين بود كه بازرگان در حالي چشم از جهان فروبست كه شعارهاي مردم سالاري , جامعه مدني و حكومت مشروطه را در دسترس نمي ديد و سحابي هفت سال بعد , هنگامي وداع نمود كه رئيس چمهور كشور از اين مفاهيم سخن مي گويد اگر در مراسم تشيع جنازه بازرگان در سال 1373 هيچ مقام رسمي حضور نداشت و تابوتش از مقابل حسينيه ارشاد ابتدا بدون پوشش بردست حاضران قرار گرفت هفت سال پس از آن مراسم تشيع جنازه سحابي با حضور رئيس و نمايندگان مجلس شوراي اسلامي , معاون اول و معاون پارلماني رئيس جمهور و تني چند از وزيران و مديران ارشد برگزار شده بود و آنها آمده بودند كه به متهم رديف اول براندازي تسليت بگويند رئيس جمهور از او به عنوان دانشمند واستاد فرزانه اي نام برد كه از پيشگامان احياي تفكر ديني در دانشگاه و از مبارزان قديم راه استقلال و از خدمتگزاران ثابت قدم به اسلام و ايران بود ياد كرده و رئيس مجلس نيز در پيامي تصريح نمود كه درگذشت همسنگر ابوذر زمان (مرحوم آيت الله طالقاني) و بنيانگذار نهادهاي مهم آموزشي و فرهنگي كشور موجب تاسف و تاثر عميق ايشان گرديده است و با اشاره به اينكه دكترسحابي مورد عنايت حضرت امام (ره) قرارداشتند تصريح نمودند(اينجانب كه در طول دوران مبارزات استقلال طلبانه ملت بزرگ ايران مدتي با اين انسان شريف هم زندان بودم از نزديك تعبد وي به مسائل ديني و مذهبي , سلامت نفس و خصلتهاي نيكوي انساني او را لمس نمودم )  7 وزير علوم و فن آوري و تحقيقات نيز در پيامي , دكترسحابي را بعنوان يكي از مفاخر علمي و فرهنگي كشور معرفي نمودند از مراجع عظام تقليد نيز فقيه عاليقدر حضرت آيت الله العظمي منتظري در پيامي از درگذشت مرد تقوا و فضيلت و‏ ‏علم و دانش اظهار تاسف و تاثر نمودند و حتي محمدمهدي عبدخدايي رئيس جمعيت فدائيان اسلام ضمن تجليل از دكتر سحابي و معرفي او به عنوان فردي معتقد و مذهبي خاطرنشان ساخت (بايدنسل جديد را توجيه كنيم كه از همه چهره هاي مبارز و مجاهد كه از راحتي خود گذشته و براي مبارزه با قدرت و ديكتاتوري , زندان را برگزيدند قدرداني كند , اختلاف نظرها و تفاوت در روشها بحث ديگري است , اما اين مانع از آن نيست كه ياد آنها را نيكو نگه نداريم ) 8  و مهمتر اينكه رهبري نيز اورا منتقدي منصف خواند كه پس از خروج از قواي مقننه و مجريه , از جاده انصاف خارج نشده  و غرض ورزي نكرده است . روحش شاد و راهش مستدام باد .

پي نوشت :

1- روزنامه نوروز شماره 300  صفحه 7 , مقاله مرد دين , علم و سياست به قلم : حسن يوسفي اشكوري

2- نسا/81 , يا 132 يا 171 و احزاب /3 يا 48

3- روزنامه نوروز شماره 298 صفحه 7  ,  به نقل از كتاب يادنامه دكتريدالله سحابي , تاليف : محمدتركمان

4- حكايتهايي از زندگي مهندس بازرگان , گردآورنده : شعبانعلي لامعي

5- تاريخ معاصر ايران , اسنادنهضت آزادي ايران جلد 3

6- روزنامه نوروز شماره 298 صفحه 3 به نقل از محمد بسته نگار

7- روزنامه ايران شماره 631 صفحه 1

8- روزنامه ايران شماره 631 صفحه 2

 منابع :

هفته نامه اميدجوان شماره 269 و 270

كتاب 7 اسفند سخنراني چهارتن از نمايندگان مجلس شوراي اسلامي ( سحابي , بازرگان , يزدي , صباغيان )

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 22:8  توسط رضا  | 

 

در فهرست مجله تایم شماره جدید، که نام و نشان صد نفر از شخصیت‌های تاثیرگذار جهان امروز منتشر شده است به نام‌های آشنا و شایسته‌ی توجهی بر می‌خوریم مثل آیةالله سیستانی - از این جهت ننوشتم آیةالله العظمی، چون ترکیب آیةالله العظمی غلط است! و عچیب است که علمای نحو خوانده‌ی ما که همیشه کشتیبان را ملامت می‌کنند به این نکته‌ی ابتدایی اشاره نمی‌کنند. عابد جابری، فیلسوف معاصر، طنز غریبی دارد. می‌گفت من همیشه فکر می‌کردم که علما نمایندگان خداوند بر روی زمین‌اند؛ بعد از انقلاب اسلامی دریافتم که درست بر عکس، خداوند، نماینده‌ی آقایان در آسمان است! می‌گفت به این ترکیب آیة الله العظمی دقت کن. عظمی صفت خداوند که نیست، صفت آقایان است. حالا ببین خدای مظلوم چگونه چفت و بست شده است. از پیش آیت راه را بر او بسته و از پس عظمی، خداوند نمی‌تواند جم بخورد! - و دکتر سروش.

واقعیت این است که این دو توانسته‌اند در دنیای امروز تاثیرگذار باشند. آیةالله سیستانی از خود نبوغ و تدبیر و دوراندیشی تحسین برانگیزی نشان داد، به گونه‌ای که همه می‌دانند او تاثیرگذارترین شخصیت عراق است و شگفت این که ایشان در انتخابات عراق شرکت نکرد و گفت ایرانی است. اما حکمت و صداقت و جاذبه‌ی شخصیت او باعث شد که ایشان در انتخابات و تشکیل دولت جدید نقش درجه‌ی اول را داشته باشند. دکتر سروش نیز به رغم مدعیانی که منع عشق کنند، امروزه تاثیر گذارترین متفکر اسلامی است که شعاع تاثیر او از ایران فراتر رفته است. گرچه نام‌های تاثیر گذار دیگری به قول بیهقی از لونی دیگر نیز در آن فهرست آمده، مثل زرقاوی, اما تردیدی نیست که آدم‌کشی سرانجامی ندارد و مثل کف روی آب برطرف می‌شود، اما حکمت و اندیشه برجای می‌ماند.


http://mohajerani.maktoub.ir/archives/2005/Apr/12/248.php
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 20:52  توسط رضا  | 

مصطفی معین کاندیدای ریاست جمهوری در وبلاگ خود می نویسد:مطلب كوتاهي را كه در وبلاگم درباره گروه كامكارها نوشته بودم و تأكيد بر اينكه من به موسيقي اصيل ايراني بيشتر علاقه مندم، بازتابهاي متنوعي داشت. از جمله دو تن از جوانان با دلخوري از من درباره موسيقي پاپ پرسيده بودند و گله كرده بودند كه چطور ممكن است كسي كه اینقدر با جوانان سر و كار داشته است، موسيقي پاپ را دوست نداشته باشد.

واقعيت اين است كه سليقه و ذائقه انسان چيزي نيست كه بتوان به توصيه يا سفارش و يا براي خوش‌آمدن ديگران آنرا تغيير داد.شكوفايي هنر، چه در مرحله آفرينش و چه در مرحله بهره بردن، فقط با پذيرش تكثر، تنوع و گوناگوني است كه به دست مي‌آيد.

ذائقه موسيقيايي امثال من كه گوشمان بيشتر با نغمه هاي شجريان، شهرام ناظری و افتخاری انس گرفته، طبيعي است كه اين گونه موسيقي انتخاب اولش باشد، اگر چه من نمي توانم تأثير گذاري موسيقي پاپ به ويژه مضمون هاي اجتماعي و انسان دوستانه آن را انكار كنم.

براي من صداي با شكوه امثال محمد نوري وقتي ترانه «ايران» و يا ترانه «آمدي» را مي خواند و عواطف ما را به شدت به لرزش در مي آورد، همان قدر زيبا، دوست داشتني و لذت بخش است كه موسيقي اصيل شجريان و مرحوم بنان. حتي اگر نام اين نوع موسيقي و سبك آن را پاپ بگذاريم. ولي حالا همين استاد و هنرمند عزيز، محمد نوري، آيا اكنون آنچنان كه شايسته اش است در صدر نشسته و قدر ديده است؟

آنچه من در آن نوشته بر ‌آن دريغ خورده ام، اين فراموشي و قدر ناشناسي ما از اهل هنر و فرهنگ است، حال چه گروه كامكارها و استاد شجريان باشند با موسيقي اصيل ايراني، و چه استاد محمد نوري با موسيقي پاپ و امروزي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 20:38  توسط رضا  | 

مصطفی معین

    (از همين نويسنده)


كاريكاتور رئيس‌جمهور

چند روز ديگر، سالروز درگذشت دوست عزيزم كيومرث صابري (گل آقا) است؛ خدايش رحمت كند. او طنزنويس بزرگي بود كه سياست مي‌فهميد، اما هيچ وقت در هياهوي آن آلوده نشد. او كسي بود كه به جدي‌ترين شكل ممكن، باب انتقاد طنزآميز از مسئولان كشور را ابتدا در مفهوم «دو كلمه حرف حساب» روزنامه اطلاعات و سپس در هفته‌نامه خواندني «گل آقا» باز كرد.

چند روز پيش با ديدن كاريكاتور آقاي هادي حيدري در روزنامه اقبال كه من را در حال گره زدن سبزه‌ها! كشيده بود، به ياد «گل آقا»ي عزيز افتادم. او اولين و مؤثرترين فردي بود كه فرهنگ انتقاد منصفانه و اخلاقي از مسئولان را جا انداخت، طوري كه هم مخاطبان به تدريج ظرفيت آن را پيدا كنند و هم مديران از كوره در نروند. فقط در يك جاهايي آن بنده خدا هم نمي‌توانست وارد شود، از جمله وقت‌هايي كه مي‌خواست كاريكاتور يك شخصيت روحاني را بكشد؛ محذور داشت و نمي‌توانست!

يادش بخير. آقاي خاتمي كه رئيس‌جمهور شده بود، به گل آقا پيغام داده بود كه من مشكلي ندارم و كاريكاتور من را مي‌تواني بكشي. مرحوم صابري هم جواب داده بود كه مي‌دانم شما مشكلي نداري، يا به عبارتي مهم نيست كه شما مشكل نداشته باشي، ديگران مشكل دارند!!

فكر مي‌كنم سال پيش در آن روزهايي كه همين آقاي حيدري كاريكاتور آقاي خاتمي را كشيد و به خود ايشان هديه كرد، گل آقا در بستر بيماري بود. او نماند تا روزهايي را ببيند كه بر اثر تلاش‌هاي خود او و ديگران، بالاخره امكان كشيدن كاريكاتور رئيس‌جمهور در اين كشور فراهم مي‌شود.

البته مرحوم صابري بسيار اهل تأمل در كارها و حركت و رفتار اخلاقي بود. اما اگر او هم زنده بود، احتمالا پس از اين ديگر مجبور نبود مانند سالهاي دهه هفتاد همه بار دولت را بر دوش معاون اول رئيس‌جمهور (جناب حسن حبيبي عزيز) بگذارد و در كاريكاتورها به جاي رئيس‌جمهور از معاون اولش انتقاد كند!!

چند نمونه از كاريكاتورهاي نشريه گل آقا از خودم را نگه داشته بودم كه بايد بگردم، پيدا كنم. به زودي آنها را در بخش آلبوم وبلاگ خواهم گذاشت.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 20:33  توسط رضا  | 

محمد علی ابطحی:

در تابستان سال گذشته موفق شدم دوجلد کتاب در جستجوی صبح را بخوانم، در 1061 صفحه. این کتاب خاطرات آقای عبدالرحیم جعفری بنیانگزار مؤسسه­ی انتشارات امیرکبیر است که خوشبختانه هنوز زنده است و خدا عمرش را دراز کند.

بخش مهمی از کتاب، زندگی پر ماجرا و سخت آقای جعفری است ولی بخش عمده­ی کتاب به دلیل ارتباطات 60 ساله­ی نویسنده با شخصیت­های اصلی فرهنگ ساز معاصر کشور، شرح حال آنان است. عجب شرح حال خواندنی!.نسبت به تک تک نویسندگان  مشهور، ماجرایی که نشان دهنده­ی حالت ها و خصوصیات شخصی و فیزیکی و نوع نگاه آن به جامه­ی ایران است را آورده.

به گمان من اصل اهمیت فرهنگ سازی انتشارات امیرکبیر، یک طرف، و مکتوب کردن خاطرات نویسندگان یک طرف. در حقیقت دائره المعارفی است از نیم قرن نویسندگان ایران.

**********

آقای جعفری بعد از انقلاب دچار مشکل ها شده است. و به قول خودش آسان خورها زحماتش را بر باد دادندو مدتی زندان بود و بعد هم انتشاراتش را مصادره کرده اند. من که با خواندن این کتاب تحت تأثیر تلاش فرهنگی او قرار گرفتم، و از آنچه بر سرش رفته سخت متأثر.

یاد کردن از تلاش های فرهنگی فرهنگ سازان یک وظیفه است، بی آن که هیچ کس را بی­عیب بدانیم.

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 19:51  توسط رضا  | 

در طول دبستان با افراد مختلفى آشنا شديم كه از اين ميان تنها تصميم كبرى را بيشتر به خاطر داريم. كبرى دخترى بود كه از ترس مادرش به داخل حياط خانه رفت، زير سايه درخت نشست و SMS بازى كرد. مادرش از داخل خانه او را براى تماشاى لباس مورد علاقه اش در كانال Fashion صدا كرد. كبرى گوشى موبايلش را زير درخت جا گذاشت. يك ساعت بعد هر قدر در خانه گشت، گوشى اش را پيدا نكرد. با تلفن ثابت شماره موبايلش را گرفت و صداى زنگ را از حياط شنيد. ولى گوشى او زير باران خيس شده بود. روز بعد مادر كبرى گوشى را به نمايندگى برد و با آن كه گارانتى بود، آن را تعمير نكردند و گفتند كه بى احتياطى شامل گارانتى نمى شود. مادر كبرى براى دخترش يك گوشى N-GAGE QD خريد. كبرى از مادرش تشكر كرد و (تصميم) گرفت كه از آن روز ديگر چيزى را از مادرش پنهان نكند. اخيراً هم كشور آلمان به تقليد از اين داستان زيبا سريال «كبرى ۱۱» را ساخت كه تقليدى بسيار بد و بى شرمانه از يك اثر ملى ما است.
http://www.sharghnewspaper.com/840125/html/spc16.htm
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 15:30  توسط رضا  | 

 

مسعود بهنود

http://www.behnoudonline.com
چهارشنبه ٢٤ فروردين ١٣٨٤

جای آن است که به راستی قلم را در سوک او بگريانم که زبان فارسی با وجودش شيرين بود و او شاهرخ عرصه اين شطرنج. مسکوب را می‌گويم که آرزو داشتم پيش از او بميرم و چنان که به خودش به شوخی گفته بودم يکی از آن سوگنامه‌ها که می‌نوشت و در نوشتن کسی به تبحر او نبود، برايم بنويسد. جای آن است که شيفتگان اين زبان و هواداران تعقل با اين زبان خون گريه کنند از رفتن کسی که کسی چون او در سوک سياووش ننشست و در سوک همه يارانی که پيش از او رفتند. حالا کيست که آن قلم داشته باشد و آن دل که از شاهرخ مسکوب بنويسد.

از ديگران و از نسل خود می‌گذرم. خودم را می‌گويم که سراپا کاستی‌ام. کسی مرا چون او در عشق ورزيدن با اين زبان رهنما نبود. من جز در کلام احمد شاملو، به دوران معاصر، در نوشته هيچ قلمداری به اندازه نثر شاهرخ مسکوب جان نديده‌ام. اين به جد می‌گويم که اگر کسی جان جان نثر فارسی را می‌شناخت، همو بود.

تا به انديشه‌های سوگوارم سامانی بدهم و فکر کنم که چگونه بايد نوشت از او و در غم نبودن او، برای آن‌ها که او را نمی‌شناختند، و مگر ممکن است زبان فارسی را شناخت و مسکوب را نشناخت، اول نوشته‌ای را که در چشمم می‌نشيند، نقل می‌کنم:

نوشته است در مقدمه جزوه‌اش درباب حافظ که،‌ ای دريغ درست در روزهای انقلاب که کسی را به کسی نبود منتشر شد:

"چند سال پيش می‌خواستم رساله‌ای درباره رابطه سه گانه انسان و جهان و خدا بنويسم: اگر انديشه خدا باشد، پيوند آدمی با خودش و جهان چه ويژگی و سرشتی دارد و اگر نباشد چگونه است؟ و امروز بودن يا نبودن اين انديشه چگونه رابطه ما را با جهان می‌سازد و راه می‌برد، چه معنائی به زندگی ما می‌دهد؟ قصد تحقيق در دين، انديشه يا تفکری ديگر نداشتم اما به سوی سرچشمه‌ها رفته بودم تا شستشوئی کرده باشم و روح را صفائی داده باشم. ولی می‌خواستم بنای کار را فقط بر "گاهان" بگذارم. به زبان ديگر می‌خواستم انديشه‌ام را بر ساخت و بست و پيوست "جهان بينی" اين سرودها طرح افکنم و در اين تار و پود به فکرم "صورت" بدهم تا انديشه زاده و "جهانمند" شود.

اما چون شروع به نوشتن کردم راهم بسته شد. سروده‌های زرتشت بی آنکه بخواهم مرا به ياد غزل‌های حافظ می‌انداخت. در هر دو همان حضور در ازل و ابد، همان اشتياق به ديدار دوست، همان انديشيدن در خويش و در انديشه خود را به چشم دل ديدن و در خانه نور و سرود و يا در کوی دوست ماوی گزيدن، مثل آب از چشمه و نور از سپيده فوران می‌کند. و نور گوئی " صورت" هميشگی است." [در کوی دوست- چاپ اول خوارزمی- تهران آبان ١٣٥٧]

آخرين نوشته‌ای که از شاهرخ مسکوب خواندم در آخرين شماره بخارا بود که به دستم رسيد [شماره ٣٧ مرداد و شهريور ١٣٨٣]. نقدی بود درباره خاطرات سران حزب توده، که شاهرخ به اقتضای آن که در جوانی چنان که افتد و دانی سر و سری با آنان داشت، خوبشان می‌شناخت، چند بار اين نوشته را خواندم و با خود گفتم مگر ممکن است که آدمی به اين همه شفافيت و زلالی رسيده باشد و به اين اندازه از سلامت نفس در داوری ديگران. بگذاريد برای شما بگويم، همان که برای خودش هم نوشتم. من به خواندن اين نقد چنان گريستم که پيش از آن هيچ سوگنامه‌ای از او مرا نگريانده بود، مگر وقتی که "در آستانه" شاملو را می‌شنوم با صدای خودش. در آن نقد شاهرخ کاری ساده کرده. از ميان زندگی نوشته‌های چند تن از سران حزب توده نمايانده که آن‌ها جهان را چگونه می‌ديدند و نقش خود را در آن جهان. و حالی را که وقت نوشتن از زندگی شان داشته‌اند باز نموده. جا در جا در آن مقاله کوتاه به بررسی جهانی رفته که در جان آن جمع جلوه داشت، و در جاهائی نشان داده که آن جهان چقدر با آن که بود و هست متفاوت است. در بخشی از آن مقاله نوشته :

"در خاطرات و زندگی‌نامه‌های سياسی مبارزان چپ ايران می‌توان از جهتی ديگر هم تامل کرد و نکته‌هائی دريافت. مثلا هيچ يک از نويسندگان و گويندگان در طول سرگذشت خود اشاره‌ای به کشاکش‌های نفسانی و آزمون‌های درونی‌شان نمی‌کنند. هيچ سخنی از عواطف شخصی، از عشق و عشق ورزيدن، زير و بم رابطه با نزديکان، ترس و ترديدهای پنهان، دودلی، نوميدی يا پشيمانی از مبارزه گفته نمی‌شود. نمی‌گويند آن چه را که در ميدان سياست و حزب روی داده در خلوت دل خود چگونه "زيسته"اند. کسی به آستانه آن حريم نزديک نمی‌شود. شايد گفته شود که موضوع اين خاطرات زندگی اجتماعی است نه خصوصی، ولی چگونه ممکن است در گذر سال‌های دراز عواطف قلبی و حال‌های نفسانی هيچ يک از مبارزان، در کار سياسی و درگيری اجتماعيشان هيچ اثری نکرده بود. اين پنهانکاری، خلوت زندگی عاطفی خود را در "اندرونی" خانه پنهان داشتن و فقط دريچه‌ای بيرونی را به روی ناظران باز کردن، به گمان من از ويژگی‌های سرگذشت تاريخی بيم زده و ناايمن ماست و از ديدگاه روانشناسی اجتماعی شايان بررسی است."

و من از شاهرخ مسکوبی می‌گويم که در عمر به هر جا سرزد. و سرانجام جانی زلال يافت که به شعری از حافظ و برداشتی از تراژدی در فردوسی و شرحی از داستانی و نامه‌ای از دوستی، زندگی می‌کرد. در آن حياط خلوت پشت عکاسی در قلب شهر پاريس، چه مهربان به زندگی نگاه می‌کرد. گرچه زندگی با او مهربان نبود.

کاش قلمی چون او داشتمی و بختم يار بود و در روزهای آخر در کنارش بودم و سرانجام می‌توانستم همان کاری را که او با دوستش امير حسين جهانبگلو کرد، و لحظه‌های آخرش را نوشت، می‌نوشتم تا آن گاه که در بيمارستانی در پاريس از رنج رست. کاش بر بالينش بودم و بخش آخر "سفر در خواب" را که خود نوشته بود برايش می‌خواندم:

"... می‌خواهی چيزی بپرسم، نمی‌توانم. راهنمای روزگار ديده فکر مرا خواند و جواب‌هايش را مثل سرمای بی زبان زمستان در من دميد. پيش از آنکه بگويم چه می‌کنی مرد؟ مرا به کجا می‌بری، او فهمانده است که "آب مرا می‌برد"
به کجا؟
- همانجا که می‌خواستی . من که گفتم رفيق تو به سفر رفته است.
- مگر به پايان رود رفته باشد و گرنه...
- رود پايان ندارد، رفته است به ناکجا، در کرانه!
- تو که گفته بودی او را ديده‌ای ، چشم به راه ديدار من است.
- آری اما ديگر نيست. آب را که می‌بينی چه آسان می‌آيد و چه زود می‌گذرد و تو را به خانه خواب می‌برد!"
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/farhang/more/492/
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1384ساعت 12:57  توسط رضا  | 

نام دو ايراني در فهرست صدها نفره نامزدهاي احزاب انگليس در انتخابات سراسري مجلس عوام اين كشور به چشم مي‌خورد.
«ناهيد بوژه» و «نادر فكري» هر دو توسط حزب ليبرال دموكرات براي رقابت در عرصه انتخابات معرفي شده‌اند.
بوژه ‪ ۵۷‬ساله، براي دومين بار شانس خود را جهت كسب يكي از كرسيهاي مجلس عوام آزمايش مي‌كند.
وي كه در اين دوره براي كسب كرسي حوزه انتخابيه «هندون» در لندن تلاش مي‌كند، در انتخابات پارلماني سال ‪ ۲۰۰۱‬از منطقه «هيس و هارلينگتون» نامزد شده بود.
كرسي منطقه هندون در پارلمان منحل شده بريتانيا، با اكثريت بيش از هفت هزار و ‪ ۴۰۰‬راي در اختيار «آندرو ديسمور» از نمايندگان حزب كارگر قرار داشت.
بوژه كه متاهل و داراي تحصيلات عالي در رشته علوم اجتماعي است، تجربه فعاليت در دولتهاي محلي را دارد و عضو شوراي منطقه «هرو» در لندن است.
وي در بيوگرافي خود كه بر روي پايگاه اينترنتي حزب ليبرال دموكرات قرار داده شده است، ابراز اميدواري كرد كه بتواند با اشغال كرسي منطقه هندون در مجلس عوام براي بهتر شدن سطح زندگي مردم اين منطقه از جمله كاهش ماليات‌ها تلاش كند.
حزب ليبرال دموكرات كه سومين حزب بزرگ انگليس محسوب مي‌شود، نادر فكري را به عنوان نامزد خود در حوزه انتخابيه «كيفلي» در منطقه «يوكز و همبر» معرفي كرده است.
فكري كه حزب ليبرال دموكرات وي را از مخالفان سياسي و فكري جنگ عراق معرفي كرد، در حال حاضر معاون يكي از مدارس، دادرس دادگاه و مشغول فعاليت مدني در ابعاد مختلف است.
اين نامزد ‪ ۵۰‬ساله مجلس عوام، متاهل و داراي دو فرزند است و تحصيلاتش را در فرانسه و انگليس در رشته تاريخ پايان برده است.
بررسي‌هاي آماري خبرنگار ايرنا، احتمال پيروزي دو ايراني را در رقابت انتخابات پارلماني انگليس ضعيف ارزيابي كرده است.
انتخابات براي گزينش نمايندگان ‪ ۶۵۹‬كرسي سبزرنگ مجلس عوام انگليس قرار است پانزدهم ارديبهشت ماه آينده برگزار شود.
با توجه به اينكه سيستم انتخاباتي در انگليس عمدتا حزبي و مبتني بر آراي ساكنان هر حوزه انتخابيه است، از جامعه حدود ‪ ۲۰۰‬هزار نفره ايرانيان در انگليس براي پيروزي هموطنانشان در رقابت انتخاباتي كمكي ساخته نيست.
براساس آمارهاي غيررسمي بيش از ‪ ۵۰‬درصد از ايرانيان مقيم انگليس در شهر لندن زندگي مي‌كنند و در مقايسه با مهاجران ساير كشورها فاقد انسجام و هماهنگي لازم هستند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 22:34  توسط رضا  | 


حجت الاسلام و المسلمین مهدی کروبی در دیدار جوانان ستاد انتخاباتی دکتر ولایتی، بر لزوم برگزاری انتخاباتی پرشور و رقابتی و بهره گیری از تمامی نیروهای کارآمد از همه سلیقه ها، تاکید کرد.

به گزارش خبرگزاری "مهر"، در این دیدار کروبی با ذکر خاطراتی از دوران نمایندگی خود در مجلس، به کوششها و رایزنی های خود برای کسب رای اعتماد برای برخی وزرای منسوب به جناح دیگر اشاره کرد و گفت : با یک دست نمی توان کشور را اداره کرد و باید از همه ظرفیتها و سلیقه ها استفاده نمود .

وی افزود : شرایط جهانی، انبوه مشکلات داخلی، مطالبات جوانان و تهدیدات خارجی ایجاب می کند که با دید جناحی به مسایل نگاه نکنیم، چرا که در سالهای اخیر شرایط به گونه ای دیگر شده است .

کروبی در ادامه به سابقه آشنایی خود با ولایتی اشاره کرد و گفت : من هم کاندیدای شما را می پسندم. من ایشان را از دوران دانشجویی در سالهای 44 و 45 می شناسم . ایشان فردی متدین، اهل مطالعه و مقلد امام (ره) بودند و ارتباط من با ایشان در سالهای اخیر نیز همچنان ادامه داشته است.

در ابتدای این دیدار، سید عبد جعفری الصالح مسوول جوانان ستاد ولایتی در ذکر انگیزه خود از این دیدار گفت : با دسته گل آمده ایم تا در ستادتان بمب محبت منفجر کنیم .

وی افزود : ما شما را نه تنها یک کاندیدای اصلاح طلب ، بلکه یک کاندیدای اصولگرا می دانیم و میان شما و دکتر ولایتی تقابلی نمی بینیم .

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 22:19  توسط رضا  | 

رسول جعفريان
هر مجلدي از اسناد موجود ساواک که انتشار مي‌يابد، بخشي از جريان‌ها و رويدادهاي پيش از انقلاب اسلامي را که در نوع خود زمينه ساز انقلاب اسلامي بود آشکار مي‌سازد.
اخيرا مجلدي ديگر تحت عنوان «فرياد بعثت، فخرالدين حجازي  به روايت اسناد ساواک» (تهران مرکز بررسي اسناد تاريخي، 1383) در باره فخرالدين حجازي يکي از چهره‌هاي مطرح و از سخنرانان حرفه‌اي و مؤثر طي دو ده پيش از انقلاب و پس از انقلاب منتشر شده است.
فخرالدين حجازي روحاني‌زاده (فرزند شيخ محمد حجازي) و خود تحصيل کرده علوم ديني و جديد – رشته ادبيات فارسي دانشگاه مشهد ـ در اصل سبزواري بود و زماني با عضويت در انجمن تبليغات اسلامي شهاب پور کارهاي تبليغاتي و ديني و مطبوعاتي اش را آغاز کرد. از همان روزگار جواني در ادبيات و شعر دست داشت و از خبط‌هاي عمده اش، شعري است که به مناسبت ازدواج ثريا و محمدرضا پهلوي گفت که در همان وقت روي برگه بزرگي چاپ شد و بعد از انقلاب هم برخي مخالفانش آن را چاپ کردند تا سوابقش را نشان دهند.
اين در حالي است که همان زمان هم وي در سبزوار انديشه سياسي منتقدانه خود را داشت و خيلي سريع وارد کارهاي مطبوعاتي و سياسي شد.
ساواک درباره سابقه وي پيش از 28 مرداد (درست يا غلط) نوشته است: مشار اليه تا قبل از قيام ملي 28 مرداد عضو يکي از احزاب وابسته به جبهه ملي و عضو انجمن تبليغات اسلامي بوده و روزنامه‌هاي اسرار شرق و جلوه حقيقت را که داراي مطالب تند و متمايل به چپ و وابسته به افراطيون جبهه ملي بوده در سبزوار اداره مي‌کرده و برابر اعترافات يکي از متهمين حزب توده شخص مزبور پيشنهاد ائتلاف انجمن اسلامي را با حزب منحله توده نموده است (ص 114).
بناي ما بيان زندگي نامه حجازي نيست تا به بررسي زندگينامه و فعاليت‌هاي او پيش از اين تاريخي که به اسناد مربوط است به پردازيم. اجمالي از آن را در کتاب جريان‌ها و سازمان‌هاي مذهبي (ص565) آورده ايم. در اينجا تنها به اجمال بايد اشاره کنيم که حجازي در طول زندگيش فردي مقيد به مسائل مذهبي و در عقايد شيعي اش جدي بوده است.
بعدها از سبزوار به مشهد آمد و ضمن تدريس در دبيرستان در آستان قدس رضوي مشغول به کار شد. اين زمان از يک سو دلداده آيت‌الله ميلاني بود و از سوي ديگر در آستان قدس به فعاليت‌هاي فرهنگي مشغول. با توجه به زبان گيرايي که داشت مسؤولان دولتي از وي انتظار داشتند تا آشکارا به دفاع از حکومت پهلوي بپردازد. اما وي که اين خواسته را با تمايلات دروني خود ناسازگار مي‌ديد با توصيه آيت‌الله ميلاني مشهد را رها کرد و به تهران آمد.و ظاهرا با حمايت مالي ايشان هم بود که توانست در تهران انتشاراتي به راه‌اندازد.
در تهران بلافاصله به سخنراني که کار حرفه ايش بود روي آورد و از ازاينرو در همان سالهاي نخست تأسيس حسينيه ارشاد به وفور در آنجا سخنراني مي‌کرد و در دبيرستان هم درس مي‌داد.
انتشارات بعثت را هم که نقش مهمي در انتشار نوشته‌هاي مذهبي و سياسي – مذهبي پيش از انقلاب بر عهده داشت تأسيس او و برخي از همفکران اوست.
خودش در گفت‌وگويي که براي کسي گفته و شاهدي آن را براي ساواک گزارش کرده در باره علت آمدنش به تهران مي‌گويد:
اصل ماجراي آمدن من به تهران اين بود که روزي استاندار (تيمسار باتمانقليچ) مرا خواست و گفت سه روز ديگر، مجلس در مسجد گوهرشاد داريم. تو هم بايد در آنجا مطالبي بگويي و اگر سخنراني مفيدي کردي شغل مناسب‌تري به تو مي‌دهيم. من سکوت کردم. فردا استاندار به شهردار و مدير کل فرهنگ گفت: حجازي حاضر شده است که در مجلس ما به نفع دستگاه حرف بزند. هيچ کس حرف او را باور نداشت. از راديو مشهد خبر دادند که حجازي در مسجد گوهرشاد سخنراني مي‌کند. همه به من مي‌رسيدند و مي‌گفتند: واقعا تو قصد اظهار مطلب داري؟ پاسخ مي‌دادم: چنين چيزي را قبول نکرده ام. و اگر سخنراني نکنم کارم، حتي اقامتم در مشهد سخت خواهد بود. ناچار رفتم نزد (مولاي خود) [آيت‌الله] ميلاني به او گفتم. ايشان گفتند: مبادا سخنراني کني. اما برو نزد حضرت رضا در حرم و از حضرت بخواه که به تو جرأت بدهند. اين کار را کردم. جرأئتي پيدا کردم و به مجلس استاندار نرفتم. بعد کارم را از دست دادم. ناراحتي فراوان برايم ايجاد کردند و با وضع بدي به تهران منتقل شدم. خدا را سپاس که در اين مدت ده ماه که به تهران آمده ام مثل اين است که ده سال است در تهران هستم. آن چنان از طرف محافل اجتماعي روحاني مورد تشويق قرار گرفته‌ام که هميشه مي‌گويم کاشي زودتر به تهران مي‌آمدم (فرياد بعثت، ص 67 – 68).


حجازي در يکي ديگر از سخنراني‌هاي خود عليه کورتاژ و سقط جنين صحبت کرده و خطاب به سناتورها و نمايندگان مجلس شوراي ملي و با خطاب «اي کساني که بر سر کار هستيد» مي‌افزايد: چرا جنايت را در اين مملکت به حد اعلاي درجه مي‌رسانيد و در کشوري که مذهب رسمي ‌آن شيعه اثناعشري است سبب شيوع اين همه جنايت مي‌شويد.
اين سند مربوط به روز 29/3/46 است. بعد از آن ساواک مراقبت از وي را آغاز کرده و گهگاه گزارش سخنراني‌هاي او را نوشته و در پرونده وي گذاشته است. يکي از مراکز اصلي وي حسينيه ارشاد بود که در آنجا سخنراني مي‌کرد و دانشجويان و بازاري‌ها در آن شرکت فعال داشتند. ساواک روي سخنراني‌هاي حجازي در حسينيه و جاي‌هاي ديگر حساسيت داشت و گزارش تهيه مي‌کرد و انتقادات تند او را مد نظر داشت.
از جمله ساواک در تيرماه 47 گزارش کرده است که حجازي هر هفته روزهاي چهارشنبه در حسينيه ارشاد سخنراني مي‌کند (ص 109)
به تدريج آقاي فلسفي با فخرالدين حجازي از در مخالفت درآمد. در برابر، آيت‌الله طالقاني مي‌کوشيد تا ميانه آنان مصالحه دهد. پاي استاد مطهري هم به ميان کشيده شد و به به تدريج زمينه اي براي مجادله و نزاع ميان اين دو جناح و سوء استفاده ساواک از آن بالا گرفت.
با اين حال زبان حجازي گرمتر از آن بود که اطرافش خلوت شود. وي در سخنراني‌هايش روي سوژه‌هاي اجتماعي و اخلاقي فراون تکيه مي‌کرد و از اين زاويه به انتقاد از اوضاع و احوال اجتماعي مي‌پرداخت. اينها مسائلي بود که در نوع گزارش‌هايي که از سخنراني‌هاي وي به دست داده، آمده است. در يک گزارش، موضوعاتي که وي به آن پرداخته به اين شرح آمده است: «در باره اشغال اماکن مقدسه اسلامي توسط جهود و تبعيض نژادي و فاصله طبقاتي و قتل و کشتار و بي بندوباري‌هاي ايالت متحده امريکا و تحصيل مقاصد استعماري دول بزرگ بر دول کوچک و آرايش قدرت‌هاي نظامي‌و ستمگري‌هاي سرمايه داران و اجحاف کارخانه داران و آلودگي عده اي از بازاريان و بدبيني مردم نسبت به يکديگر» سخن گفته است. (ص 103).

آقايان حکيم، آيت‌الله خميني، آيت‌الله خوئي، آيت‌الله شاهرودي همگي مرا تأييد کردند و به من با همين لباس اجازه دادند در بين مردم باشم و احکام خدا و حقايق را بگويم و مردم را هدايت کنم. حتي آيت‌الله خويي به من اجازه دادند که صورت و ريشم را بتراشم.
اين سخنراني وي در تبريز بوده و جالب است که ساواک پس از آن نوشته است که طرفداران آيت‌الله قاضي طباطبائي در جلسه سخنراني او نيامدند. استدلال آنان اين بود که حجازي از طرف آيت‌الله شريعتمداري آمده و مي‌خواهد مسجد جامع نيز مثل دارالتبليغ در دست خودش باشد و از نويسندگان مجله دارالتبليغ نيز به مدرسه طالبيه اعزام نمايد.
حجازي در يکي ديگر از سخنراني‌هاي خود عليه کورتاژ و سقط جنين صحبت کرده و خطاب به سناتورها و نمايندگان مجلس شوراي ملي و با خطاب اي کساني که بر سر کار هستيد مي‌افزايد: چرا جنايت را در اين مملکت به حد اعلاي درجه مي‌رسانيد و در کشوري که مذهب رسمي‌آن شيعه اثناعشري است سبب شيوع اين همه جنايت مي‌شويد. چرا جلوگيري از فحشا نمي‌کنيد. چرا به فکر آبادي کشور نيستيد؟... ژاپن يک چهارم ايران وسعت دارد ولي هشتاد ميليون جمعيت دارد. بايستي در کشور پهناور ايران چهارصد ميليون جمعيت زندگي کند. (ص 107).
حمله به شرق و غرب و اصرار بر اين که اسلام راهي ميانه است در سخنراني‌هاي وي جايگاه خاصي دارد. در يک گزارش از سخنراني وي در حسينيه آمده است:
غرب داد مي‌زند دمکرات هستم و مرتبا به سر مردم بي پناه آتش مي‌ريزد واز هر گونه جنايت روگردان نيست. شرق هم داد مي‌زند ما سوسياليست هستيم ولي به حقوق ملل ضعيف تجاوز مي‌کند. اي خاک بر سر شما که نه تو دمکرات هستي و نه تو سوسياليست، بلکه هر دو در منجلاب بدبختي و جنايت فرو رفته ايد (ص 118). حمله به شرق و غرب در بسياري از سخنراني‌هاي وي ديده مي‌شود (ص 129). از برگ‌هاي برنده وي در مقابل ساواک همين بود که شديدا ضد کمونيست است.
در يکي از جلسات سخنراني فخرالدين حجازي در حسينيه ارشاد در تاريخ 15/6/47 آيت‌الله سيد احمد خوانساري هم به اتفاق چند نفر ديگر وارد حسينيه شد و تا آخر سخنراني حجازي نشست (ص 119). اين اقدام به نوعي مي‌توانست حرکتي در آن تاريخ براي تأييد برنامه‌هاي حسينيه باشد.
کسي هم در همان زمان به ساواک گزارش کرده است که فخرالدين حجازي قصد دارد رئيس جمهوري ايران بشود (ص 127).
فشارهاي ساواک و مسؤولان حسينيه ارشاد بر فخرالدين حجازي به خاطر سخنان تندش سبب شد تا از آبان سال 47 به بعد مانع از سخنراني‌هاي وي در حسينيه شوند. در واقع شرايط را براي وي به گونه اي ترسيم کردند تا خودش قهر کند و برود و داستان را هم نه زير سر ساواک بلکه به خاطر فشار برخي از روحانيون مخالف خود بداند. متن سخنراني وي که داستانش اين فشارها را در آن گفت چنين است:
من ديگر براي هميشه سخنراني نخواهم کرد. من مدت دو سال است به تريبون اين حسينيه خدمت مي‌کنم و خدا را شاهد مي‌گيرم که نظرم جز خدا نبوده و شکر مي‌کنم عده‌اي از جوانان در اثر تبليغات من به راه راست هدايت شدند. ولي ديگر صبرم تمام شد و طاقت تحمل اين همه رنج و فشار و تهمت را ندارم. من نزد آيت‌الله ميلاني در مشهد و آيت‌الله قمي‌که اکنون در کرج است و ساير علماي مشهد تحصيل کردم و سخنراني نمودم و در مدسه علميه مشهد تحصيل نمودم و تمام علماي مشهد مرا تأييد کردند. علماي نجف آقايان حکيم، آيت‌الله خميني، آيت‌الله خوئي، آيت‌الله شاهرودي همگي مرا تأييد کردند و به من با همين لباس اجازه دادند در بين مردم باشم و احکام خدا و حقايق را بگويم و مردم را هدايت کنم. حتي آيت‌الله خويي به من اجازه دادند که صورت و ريشم را بتراشم. کليه علماي قم و تهران مرا تأييد کردند که مدرک زنده دارم و تمام وعاظ و خطبا و روحانيون تهران مرا مي‌شناسند و مرا تأييد کردند. ديگر به جان آمدم.
ديگر طاقت ندارم اين همه رنج و شکنجه را تحمل کنم. چه قدر به من اهانت شده و تا چه‌اندازه به من تهمت زدند. خسته شدم. من امشب از همه شماها دوستان و جوانان خداحافظي مي‌کنم. ديگر مرا در اين حسينيه نخواهيد ديد. از طرف هيئت مديره حسينيه فقط دو نفر با سخنراني من موافق هستند. يکي حاج همايون که تمام ثروت خود را وقف ساختمان اين حسينيه رسانده و از ايشان متشکرم. (نفر دوم را نام نبرد). (ص 141 – 142).

حقيقت آن است که در تهران آقاي فلسفي و شيخ حسن کافي (احتمالا منظور شيخ احمد كافي است) عليه حجازي بودند اما ساواک از آب گل آلود سوء استفاده کرده با يک تير چند نشانه زد.
ساواک ذيل اين گزارش مي‌نويسد: چون مشاراليه در سخنراني‌هاي خود جانب احتياط را رعايت نمي‌نمود هيئت مديره حسينيه ارشاد من بعد به او اجازه سخنراني در حسينيه نخواهد داد و اين عمل آنان قابل توجه و تقدير است!
اما آنچه ميان مردم شايع شد اينها بود:
يکي مي‌گفت : آخوندها اذيتش مي‌کنند.
عده‌اي ديگر اظهار داشتند فلسفي و عده ديگر او را در فشار قرار داده‌اند.
و بعضي‌ها مي‌گفتند شايد دستگاه نمي‌گذارد منبر برود.
و عده‌اي ديگر عقيده داشتند شايد اين شخص عقيده به اسلام ندارد که ريش نمي‌گذارد (ص 145).
حقيقت آن است که در تهران آقاي فلسفي و شيخ حسن کافي (احتمالا منظور شيخ احمد كافي است)عليه حجازي بودند اما ساواک از آب گل آلود سوء استفاده کرده با يک تير چند نشانه زد. در ميان مردم شايع شد که حجازي وابسته به دستگاه پهلوي است. حجازي که وضع را چنين ديد شرحي براي آيت‌الله ميلاني نوشت و آيت‌الله هم نامه اي در حمايت از وي. آقاي حجازي هم نوشته آيت‌الله ميلاني را منتشر کرد تا نشان دهد ايشان وي را تأييد مي‌کند و وابسته به دستگاه نيست. با اين حال، ساواک به نقل از منابع خود نقل مي‌کند که آيت‌الله ميلاني بعد از آن گفته است که شيخ حسن کافي از طرف آقاي فلسفي نزد من آمد تا چيزي عليه حجازي بنويسم. من هم گفتم که هيچ وقت براي کوبيدن و خراب کردن شخصي من دست به اين کار نمي‌زنم و هرچه اصرار کرد نامه اي که وي منظورش بود ننوشتم. نا اميد روز 16/10/47 به تهران مراجعت کرد (ص 163).
در گزارشي با تاريخ 21/11/47 آمده است که ساواک فخرالدين حجازي را ممنوع المنبر کرده و وي پس از تعهد بر اين که از گفتن مطالب تحريک آميز پرهيز مي‌کند مجاز به سخنراني شده است (ص 165).
زان پس فخرالدين در مراکز ديگري سخنراني مي‌کرد که از آن جمله تکيه پايين تجريش (172)، انجمن حسيني کاظميه (185)، مسجد هدايت دروس (ص 187) و بسياري از منازل افراد و مساجد و حسينه‌ها و دانشگاه‌هاست که نامشان را در اين کتاب مي‌توان پيدا کرد. دانشگاه تبريز يکي ازپاتوق‌هاي اصلي سخنراني‌هاي وي بود.

حجازي در سخنراني خود در مسجد هدايت دروس که عليه مفاسد اجتماعي و مجلات مستهجن سخن مي‌گفت، از جلال احمد بسيار ستايش کرد و جمعيت هم در پي دعاي او آمين گفتند (ص 189). اين زماني است که جلال آل احمد از آن مذهبي‌ها شده است.
آقاي طالقاني تلاش مي‌کرد تا ميان فخرالدين حجازي و فلسفي مصالحه دهد. يکبار هر دو را در خانه اش دعوت کرده که گزارش آن در اين کتاب آمده است: حجازي دو نامه از جيب خود درآورده و ارائه مي‌دهد و مي‌گويد: آيت‌الله حکيم و آيت‌الله ميلاني که از مراجع تقليد هستند به من اجازه دادند با همين وضع و لباس منبر بروم (ص 183). در اين جلسه اين دو با يکديگر آشتي مي‌کنند. تاريخ اين گزارش 9/5/48 است. آقاي طالقاني گفته بود: من حجازي را مرد سالمي‌تشخيص دادم. پاي منبر او مي‌روم. صحبت‌هاي حجازي مانند بعضي از وعاظ بودار نيست (ص 184). ظاهرا کار اين آشتي به جايي نرسيده و آبان همان سال که اعلاميه اي عليه حجازي در بازار پخش شد خود او همچنان آقاي فلسفي را عامل اين امر معرفي مي‌کرد و مي‌گفت: دليلش اين است که «از سي سال پيش تاکنون به چنين بلايي که ما به سرش آورديم گرفتار نشده بود» (ص 195).
درواقع اين اعلاميه کار ساواک بود نه کار آقاي فلسفي. ساواک در گزارشي در باره اين که چگونه و با چه هدفي اين اطلاعيه را جعل کرده مي‌نويسد: «مدتي پيش اختلافاتي بين نامبرده فوق – حجازي – و محمدتقي فلسفي بروز نموده و هر کدام عليه ديگري تبليغ و تنقيد مي‌نمايد. به همين جهت و به منظور تشديد اختلاف و ايجاد شکاف بين نامبردگان و طرفدارانشان اعلاميه اي عليه فخرالدين حجازي تهيه و به نحو غير محسوس در برخي از نقاط تهران توزيع گرديد (ص 197). فلسفي هم به کسي گفته بود که اصلا از اين اطلاعيه خبري ندارد (ص 198). به هر حال هدف اصلي ضايع کردن حجازي بوده و به اين قصد که «فخرالدين حجازي پايگاهي براي جبهه ملي نشود» (ص 200). که البته مقصود چهره‌هاي مسأله دار مانند طرفداران نهضت آزادي و غيره از نظر ساواک است.
حجازي در سخنراني خود در مسجد هدايت دروس که عليه مفاسد اجتماعي و مجلات مستهجن سخن مي‌گفت، از جلال احمد بسيار ستايش کرد و جمعيت هم در پي دعاي او آمين گفتند (ص 189). اين زماني است که جلال آل احمد از آن مذهبي‌ها شده است.
بخش عمده اي از مطالبي حجازي مطرح مي‌کرد، در باره وضعيت مسلمانان در ساير بلاد اسلامي به خصوص مناطق عربي و به ويژه در باره وضعيت فلسطين است. در اين زمينه انتظارات بعثت هم فعال بود و خود حجازي هم دست کم يک نوشته داشت. وي معمولا مطالبش را با احساس مي‌گفت و البته اين نکته را کساني که پاي سخنراني‌هاي او بوده‌اند بهتر درک مي‌کنند.
يک بار از چراغاني نکردن کوي و برزن به خاطر تولد امام علي (ع) به مردم اعتراض کرد گفت: دلم مي‌خواهد تنها به کوهستاني بروم و اين قدر داد بزنم تا بميرم. (ص 274).
تکان دادن دست و حرکت‌هاي بدني گسترده همراه با بالا و پايين رفتن تن صداي او و نيز ترکيب بندي شگفت جملات به صورت نامأنوس همه را تحت تأثير قرار مي‌داد. گزارشگر ساواک پس از گزارش سخنراني ششم اسفند 50 او نوشته است: حجازي هنگام سخنراني با حرکات و حالات مخصوصي اين مطالب را بيان مي‌داشت و کاملا حضار را تحت تأثير گفتار خود قرار داده بود (ص 298). يکبار کسي گفت : حجازي در اين مدت کوتاه آن چنان با صحبت‌هايش مرا خشمگين و غضبناک کرد که اگر در آن لحظه شاه و يا يکي از اعضاي حساس دولتي در مقابل من بود او را مي‌کشتم و حجازي به طوري تار و پود خاندان پهلوي را به هم مي‌ريزد که جاي هيچ شک و ترديد در مورد خيانت اين خاندان به ايران و ايراني باقي نمانده (ص 390).
نگراني ديگر وي از بابت حجاب زنان و مسأله بي بند و باري دختران بود: اگر در هر اداره را باز کني مشتي دختر در آنجا ريخته‌اند و مشغول کارند و در عوض عده اي از جوانها در سر چهار راه عاطل و باطل و بيکار و سرگردان ايستاده‌اند. سابقا برده فروشان براي فروش برده‌هاي خود اندام آنها را به خريدار نشان مي‌دادند حالا هم مثل همان دوره دخترها اندام خود را در معرض ديد قرار داده‌اند (ص 279).
انتقادهاي وي گو اين که مستقيم متوجه دولت نيست اما تقريبا در بيشتر آنها تعريض به اقدامات مسؤولان و دولتيان داشت. قدرت حجازي در تأثير بر مردم و تحريک آنان فوق العاده و في المجلس بود. برخي از انتقادهاي وي متوجه بازاريان بود که چرا براي ترويج دين هزينه نمي‌کنند يا چرا با کليمي‌ها و بهايي‌ها در کار تجارت مشارکت دارند با اين خطاب که «شما دين نداريد. بانک‌ها کعبه شما شده. هر موقع بانک‌ها باز باشند شما کار مي‌کنيد و نمايندگي محصولاتتان را به يهوديها مي‌دهيد. اصلا روح اسلامي نداريد». (ص 290). انتظار وي از بازار آن بود که «بايد بازار مسلمين نشريه مذهبي داشته باشد تا روح وان و نسل جوان به سمت ضد خدايي نگرود». (ص 291).

‌سندي حکايت از آن دارد که آيت‌الله گلپايگاني ضمن نامه اي که به حجازي نوشته وي را مورد لطف و مهرباني قرار داده است. مرحوم شهيد سعيدي هم به حجازي گفته است که آقا (يعني امام خميني) هم از نجف نامه اي نوشته بودند که اگر بنا باشد چنين اشخاصي با کت و شلوار تبليغ دين کنند چرا بايد با آنها مخالفت شود.
وي عدم اجراي احکام اسلامي را در مملکت مورد انتقاد قرار داده در سخنراني خود در روز 6/12/50 گفت: اينجا مملکت اسلامي است و بايد قانون اسلام اجرا شود. اينجا ترکيه نيست که دولت حاکمه‌اش غير مسلمان باشد. قانون اساسي کشور مطابق با قرآن بايد اجرا شود (ص 290). سخنراني اين روز حجازي که گزارش‌هاي متعددي از آن توسط گزارشگران ساواک تهيه شده يکي از سياسي ترين سخنراني‌هاي اوست که گويا در محرم هم بوده است. طولاني ترين آن گزارش‌ها، يک گزارش هفت صفحه اي است که مي‌توان بسياري از مسائل و پرسشها ومشکلاتي که به انقلاب اسلامي منجر شد را در آن يافت. (292 – 298). همانجا يکي از مسؤولان ساواک پيشنهاد مي‌کند که او را به يکي از شهرهاي دور که اکثر آنها اهل تسنن باشد به عنوان دبير آموزش و پرورش بفرستند. حجازي روز بعد از آن هم باز در سراي بوعلي سخنراني تندي بر ضد اسرائيل کرد و خواسته‌هاي خود را به صورت قطعنامه يک بخش در امور خارجي که بر محور مسائل فلسطين بود و بخشي ديگر در امور داخلي که عمدتا بر پايه جلوگيري از فيلم‌هاي مستهجن و مجلات و نيز گسترش تعليمات ديني بود بيان کرد و از مردم خواست که «صحيح است» بگويند (ص 306). اين سخنراني‌ها باز هم ادامه يافت و آشکار است که بايد تأثير شگفتي از خود در بازار برجاي گذاشته باشد.
يک تحليل ساواک هم اين است که به رغم آن همه احساساتي شدن به نظر مي‌رسد که باطنا شخص مخالفي نباشد و بيان سخنان انتقادآميزش به منظور جلب توجه بازار و دعوت وي به مجالس آينده باشد (ص 311) البته اين خامي‌ساواک را نشان مي‌دهد. چنان که مثلا در باره فلان شخصي که مرتب وعاظ معروف تهران را به کرج مي‌آورد ساواک مي‌نويسد: «قصد مشار اليه از اين کار نفوذ هرچه بيشتر در بني اهالي محل و شهرستان کرج بوده». (ص 320).
به هر حال به دنبال آن اظهار نظرها حجازي به ساواک احضار و توجيه شد (ص 320 – 323). زرنگي او از پاسخ‌ها کاملا آشکار است.
حجازي در سخنراني‌هاي بعدي همچنان انتقاد مي‌کرد. از جمله در تاريخ 1/7/51 گفت: ببينيد در اين مملکت چقدر عوامل ارتجاع وجود دارد. يک مسأله روشن کردن آتش و از روي آن پريدن. هيچ حساب نمي‌کند که وقتي از روي آتش پريدند عصا و پيپ او مي‌افتد (منظور او آقاي هويدا بود) (داخل پردانتز از خود سند است) (ص 322).
حمايت علما از وي جدي بود و کار ساواک و مخالفت محدود برخي از منبري‌ها به جايي نرسيد. سندي حکايت از آن دارد که آيت‌الله گلپايگاني ضمن نامه اي که به حجازي نوشته وي را مورد لطف و مهرباني قرار داده است. مرحوم شهيد سعيدي هم به حجازي گفته است که آقا (يعني امام خميني) هم از نجف نامه اي نوشته بودند که اگر بنا باشد چنين اشخاصي با کت و شلوار تبليغ دين کنند چرا بايد با آنها مخالفت شود (ص 218).
اشاره کرديم که در تبريز برخي از طرفداران حجازي گفته بودند که ميانه او با آقاي شريعتمداري خوب است و براي همين پاي منبر او نرفتند. آن بماند. در يک سند آمده است که وقتي حجازي به دين شيخ حسين لنکراني رفت، پس از رفتن مردم، لنکراني به حجازي گفت: آيت‌الله شريعتمداري که با دولت روابط حسنه دارد آدم... است ولي خميني شجاع و غيور مي‌باشد و اگر در ايران بود تاکنون بساط اين شاه را جمع کرده بود. بايد براي چنين مرد شجاعي آدم جانش را قرباني کند (ص 277).
حجازي به هيچ روي همانند شريعتي به پروپاي روحانيت نپيچيد با اين که مرتب کساني از آنها بر ضد وي کار مي‌کردند. يکبار در سخنرانيش گفت : لعنت به آنهايي که کوچکترين نقشه براي روحانيت بکشند و به مقام آنها اهانت کنند. لعنت بر آنهايي که قدرداني از زحماتشان نمي‌نمايند. به علما احترام بگذاريد. چون احترامشان واجب است. اينها با خون دل و با خواندن نماز مستحبي در حوزه‌هاي علميه درس خوانده‌اند (ص 223).
پس از سخنراني‌هاي تند حجازي در سال 50 و51 برخي از مسؤلان ساواک درخواست تبعيد وي را ـ با توجه به اين که مستخدم دولت بوده ـ به يکي از مناطق دوردست و يا ممنوع المنبر شدن وي را کرد (ص 338).
فضاي اين زمان پس از اعدام شماري از سران مجاهدين بسيار سياسي شده بود و حجازي هم داغ تر از قبل سخن مي‌گفت: شما که به من مي‌گوييد انگشت روي حقايق بگذار و مبارزه کن من به اتکاي چه کسي به چنين کاري دست بزنم؟ به اتکاي کدام ملت و اجتماع؟... اسلام دين مبارزه است... همه بايد با هم متحد و پيرو حق باشند (ص 342 – 343).
حمله به انتخابات و حزب ايران نوين و قرار دادن آنها در برابر حزب خدا و اين که مردم بايد فقط در حزب خدا نام نويسي کنند در سخنراني 6/7/51 او (ص 344) مي‌تواست نظر ساواک را به شدت عليه وي تحريک کرده باشد.
وي در 10/7/51 يک سخنراني در باره انواع حکومت‌ها کرد و ضمن آن از حکومت‌هاي ديکتاتوري و استبدادي و نيز حکومت تئوکراسي انتقاد کرده گفت: در اسلام هر شاگرد پينه دوز اگر علوم اسلامي را ياد بگيرد به مقام مرجعيت مي‌رسد. وي در اين سخنراني حکومت تئوکراسي به عنوان حکومتي که در آيين زرتشتي بوده و روحانيون بر مردم حاکم بودند مورد انتقاد قرار داد. پس از آن هم از حکومت کمونيستي انتقاد کرد. در پايان ضمن دعاهايش گفت: خدايا مرجع عاليقدر و مبارز و مجاهد ما را در پناه خود حفظ کن (ص 351ـ 352) که تعبير صريحي از امام خميني بود.
جمع بندي ساواک جلوگيري از سخنراني‌هاي او بود و لذا نصيري ضمن نامه اي نوشت: نامبرده بالا که کارمند آموزش و پرورش مي‌باشد با لباس سويل در بالاي منبر سخنراني‌هاي خلاف ايراد مي‌نمايد. خواهشمند است دستور فرماييد مشاراليه را ممنوع الوعظ و از نتيجه اين سازمان را آگاه سازند (ص 357). پس از گفتگو با حجازي و جلب موافقت وي که بيشتر مراقب سخنراني‌هاي خود باشد يکبار ديگر به وي فرصت داده مي‌شود تا به سخنراني ادامه دهد (ص 360). اما مشکل ادامه يافت و بالاخره پس از سخنراني او در تاريخ 25/11/51 که در باره يهود و اسوه گرفتن از کربلا براي مبارزه با ستم و رهايي از چنگال استعمار بود (ص 381 – 382) دستگير شده مورد بازجويي قرار گرفت (ص 378 – 379). حجازي پس از بيست روز انفرادي نامه اي به مقامات نوشته و گفته است که پس از آن متعهد خواهد شد تا چيزي که سبب سوء تفاهم باشد مطرح نکند (ص 385). مقامات بادرخواست وي موافقت کرده او را در 21 اسفند همان سال با تبديل قرار از زندان آزاد کردند (ص 386).
حجازي دوباره سخنراني‌هاي تند مي‌کند و ساواک هم همچنان از وي مراقبت دارد. اين بار کمتر وارد سياست مي‌شد اما به قول ساواک «مجددا شروع به اظهار سخنان کنايه آميز و توأم با سياست خارجي» کرده است (ص 400).
آقاي حجازي بار ديگر در مرداد سال 53 دستگير و مورد بازجويي واقع شد (437) اما ادامه سخنراني‌ها نشان مي‌دهد که دستگيري ادامه نيافته است. با اين حال وي ممنوع المنبر شده و به جز چند مورد از ادامه سخنراني‌هاي او جلوگيري به عمل آمده است (451). حجازي ممنوع الخروج هم شد و بار ديگر در شهريور سال 56 مورد بازجويي قرار گرفت (ص 467) پس از آن بود که بار ديگر اجازه سخنراني يافت.
از اين زمان به بعد اوضاع سياسي کشور بحراني شد، و فخرالدين حجازي و نيز انتشارات بعثت که او مديرش بود درگير فعاليت‌هاي بيشتري شد. ساواک هم تا مقطعي به تهيه گزارش از او و فعاليت‌هاي انتشاراتي اش ادامه داد، اما بالا گرفتن مسائل انقلاب ساواک را از دنبال کردن اين قبيل مسائل باز داشت.
منبع: كتابخانه تخصصي تاريخ اسلام و ايران
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم فروردین 1384ساعت 22:15  توسط رضا  | 

بسم الله الر‌ّحمن الر‌ّحيم

ايقظ الّلهمَّ الناعسات من النفوس في مراقد الغفلات، ليذكـروا اسمكَ و يقدّسوا مَجدَك. كمّل حصتنا من العلم والصبر، فانهما ابوالفضائل. وارز‌ُقنا الرضا بالقضا. و اجعل الفتوَّه حليتنا والاشراق سبيلنا. انك بالجود الاعمَّ علي العالمين منان. و الحمدلله اولاً و آخراً و ظاهراً و باطناً. وصلِّ عَلي نبيّكَ محمّد و آلِهِ و صحبهِ أجمعينَ.

يا واهــب العقــل لــك المحامــد

الــي جنابــك انتهــي المقاصــد

       شهيد مطهري شاهد اقاليم مختلف وجود بود و مسافر عوالم رنگارنگ معرفت و ميهمان بر مائده سماوي «و في السما رزقكم و ما توعدون» و مشرف به تشريفِ حكمتِ «و من يوتي الحكمه فقد اوتي خيراً كثيرا».

       بعضي از «سفرنامه» نويسان اسفارِ معنوي كه دعوتِ «بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي» را به گوش جان شنيده‌اند، در حكايت خود از سير عقلي و سلوك عرفاني تصريح كرده‌اند كه «يقظه» اولين منزل است. وقتي بيداري نخستين مرحله باشد، يعني مردمان تا قبل از ورود به اين منزل همه در خواب هستند و انسان خوابيده، آگاهي و اختيار ندارد. در واقع بيداري قبل از اينكه نخستين مرحلة سفر عرفاني باشد، شرط ورود به عالم انساني است.

       تاريخ به ما مي‌گويد چنانكه انساني بيمار، گاهي روزها و شب‌هاي متوالي در خواب است و از همه چيز و همه كس بي‌خبر، ملتي نيز به خواب مي‌رود و بر اثر اين خواب از چرخة تاريخ به بيرون پرتاب مي‌شود. غيبت تاريخي موجب اختلال در حافظة قومي و هويت جمعي، خواب‌زدگان خواهد شد. براي بيداري قوم خواب‌زده گاهي پيامبري مي‌آيد تا با عصاي هدايت، ايشان را بيدار كند و با كشتي نجات، آنها را از مسير مسيل به صراط امن رهنمون شود و چون اين خواب، همچون مرگ، موجب جهالت و پژمردگي مي‌شود كه - النوم اخ الموت- عيساي روح اللهِ روح‌بخش بايد ظهور كند تا با انفاس عيسوي خود حيات و بيداري را در «عشاء رباني» ميان ايشان تقسيم كند. در دورة خاتميت كه چشم انتظار رسولان نمي‌توان بود، وارثان ايشان احياكننده و بيدارگر مردمان خواهند بود، اما وراثت انبياء، تنها با ادعا ثابت نمي‌شود؛

شيــر را بچــه همــي مانــد به او

                          تــو به پيغمبــر چه مي‌مانــي بگــو؟

       تا كسي غير از عقل و علم، سرشار از شفقت نسبت به خلق خدا نباشد و حقوق ايشان را همچون حق‌الله لازم‌الرعايه نداند و در رحمت و عطوفت نسبت به آنها به جان نكوشد نه تنها وارث انبياء نيست كه هيچگونه مشابهتي با ايشان ندارد.

       شهيد مطهري چون «معلم» بود، لاجرم نگران وضع تعليم و تربيت در زمان خود بود و از اين روي در كنار درس و بحث تخصصي فلسفي و كلامي دائماً در پي آموزش مخاطبان عام و مخصوصاً جوانان بود. او نه تنها طرح سؤال جديد ديني را ناپسند نمي‌دانست كه حتي به آنچه خود «شك و ترديد افراطي» مي‌ناميد نيز به مثابه امري مطلوب مي‌نگريست. او در سي و چهار سال پيش نوشت:

    «عصر ما از نظر ديني و مذهبي ـ خصوصاً براي طبقه جوان ـ عصر اضطراب و دودلي و بحران است. مقتضيات عصر و زمان، يك سلسله سؤال‌ها و تزلزل‌ها و ترديدها به وجود آورده است... آيا از اين شك و ترديدها و پرس و جوها كه گاهي به حد افراط مي‌رسد، بايد متأسف و ناراحت بود و يا خوشوقت و مسرور؟ به عقيده من هيچگونه ناراحتي ندارد. شك مقدمة يقين و پرسش مقدمة وصول است... اسلام كه اين‌همه دعوت به تفكر و ايقان مي‌كند، ضمناً مي‌‌فهماند كه حالت اولية بشر، جهل و شك و ترديد است و با تفكر و انديشة صحيح بايد به سرمنزل ايقان و اطمينان برسد... شك ناآرامي است اما هر آرامشي بر اين ناآرامي‌ ترجيح ندارد. حيوان شك نمي‌كند ولي آيا به مرحله ايمان و ايقان رسيده است؟»

       در قرطبه قرن ششم هجري، حادثه‌اي روي داده است كه در بخشي از سرنوشت فكري و معنوي مسلمين تأثير بي‌بديلي داشته است. ابن عربي در فتوحات مكيه ماجراي اين واقعه را نقل كرده است. در زماني كه او نوجوان و ابن رشد مردي كهن‌سال بوده است ميان ايشان ملاقاتي اتفاق مي‌افتد، دنبالة ماجرا را از ابن عربي بشنويد:

       «وقتي بر او وارد شدم، از جاي خود بهر محبت و بزرگداشت من، بپاخاست و مرا در آغوش گرفت و به من گفت: آري! گفتمش: آري! پس شادي او به جهت اينكه مراد او را فهميدم فزوني گرفت. من دريافتم كه چرا از اين پاسخ، شادي او افزون گشته است. به او گفتم : نه! چهره در هم كشيد و رنگِ رخسارش دگرگون شد و در آنچه (از دانش‌ها و نظريات) نزد او بود، شك كرد و مرا گفت: چگونه امر كشف و فيض الهي را يافته‌ايد؟ آيا آن امر چنان است كه نظر (فلسفي) به ما اعطا مي‌كند؟ او را گفتم: آري، نه! و ميان آري و نه ارواح از مواد خود و گردن‌ها از اجساد خود پرواز مي‌كند؛ رنگش زرد شد و رعشه بر اندامش نشست و لاحول گويان بر زمين نشست و به آنچه اشاره كردم آگاه شد.»

       گرچه اين ماجرا حادثه‌اي تاريخي است كه زمان و مكان مشخصي دارد اما دلالت تمثيلي اين حادثه از مرزهاي تاريخي و جغرافيايي خاص آن فراتر مي‌رود به نحوي كه با نگاه به اين ماجرا كل گفتگو ميان فلسفه و عرفان را مي‌توان تشريح و تفسير كرد و اين كاريست كه مجال ديگري را مي‌طلبد. اما آنچه در تاريخ فلسفه ايراني ـ اسلامي ما اتفاق افتاد، مصداق بارزي براي هم‌سخني و تفاهم عميق ميان عرفان و برهان است و البته مي‌دانيم كه هم‌سخني و تفاهم غير از عينيت و وحدت و يا اتحاد است. شايد نفي مرز ميان عرفان و برهان هرگز مطلوب و ممكن نباشد اما كوشش براي درك سخن يكديگر طبعاً به معني نفي و انكار و يا مخدوش كردن مرز عرفان و برهان نيست.

       در سينة وسيع و قلب بزرگ شهيد مطهري، ابن عربي و مولانا و ابن فارض با فارابي و بوعلي و سهروردي و ملاصدرا گفتگو مي‌كردند و نتيجة اين گفتگو نمونه‌هاي درخشاني از تأملات فلسفي و عرفاني است كه در بعضي از آثار او بجاي مانده است.

       مطهري مرد ميدان گفتگو بود آن‌هم نه تنها در درون مرزهاي سنت و فكر اسلامي كه با همة ارباب ملل و نحل، آن‌هم نه به قصد مشاغبه و مراء و جدال و اسكات خصم، بلكه براي گسترش ميدان فهم و خرد خود و مردمان ديگر.

       به جرأت و با قاطعيت مي‌توان ادعا كرد كه بسيار انگشت شمارند متفكران اسلامي كه همچون شهيد مطهري با وسواس و تأمل و تعمق فلسفي در آثار فلسفي غربيان نظر كنند و در باب سخنان ايشان به نقادي و داوري بپردازند. جدي گرفتن طرف بحث، هم احترام به ديگري و هم احترام به خود و از همه مهم‌تر احترام به شأن بي‌مثال آدميزاد يعني توانايي او براي آموختن از ديگري و فهميدن و فهماندن سخن تازه است چرا كه با سخن تازه جان و جهان تازه مي‌شود: «هين سخن تازه بگو تا كه جهان تازه شود.»

       نگران فهميدن درست كلام ديگران بودن و كوشش براي تفهيم صحيح سخن خود ما را از هرگونه پرخاشگري و ژاژخايي و هل من مبارز گفتن بارِد‌ْ و با تكلف و در نتيجه دور شدن از زبان حكمت و نزديك شدن به زبان خشونت مصون مي‌دارد.

       البته اين فضايل ديرياب و نادر است و صرفاً با ميل و خواست اشخاص در دست و دامن ايشان فرو نمي‌بارد. خون دل بسيار بايد خورد، صبور و متعمق و ذكي و لطيف مي‌بايد بود و در كسب معرفت جدي و نستوه و دل‌باخته ،شب از روز نبايد شناخت و البته همة اين‌ها اگر باشد و عنايت حق نباشد چنان است كه مولانا فرمود «هيچيم هيچ».

       آموزگار شهيد ما ، گرم رويِ پاك طينت بود كه ذهن و زبان و قلب و دست خود را جز در امر تعليم مردمان و تلطيف وجود ايشان و بسط معرفت الهي به كار ديگري نگرفت. پير شهيد مطهر مارا صحبت يوسف مصر تنها در پيرانه سر ننواخت او خود حسب حال خويش را در نخستين روزهاي آشنايي با حكمت اسلامي چنين وصف مي‌كند:

       «آن ايام تازه با حكمت اسلامي آشنا شده بودم و آن را نزد استادي كه الهيات را واقعاً چشيده بود و برخلاف اكثريت قريب به اتفاق مدعيان و مدرسان اين رشته صرفاً يك سلسله محفوظات نبود، مي‌آموختم، لذت آن روزها و مخصوصاًُ بيانات عميق و لطيف و شيرين استاد از خاطره‌هاي فراموش ناشدني من است. در آن روزها با همين مسأله كه آن ايام با مقدمات كامل آموخته بودم آشنا شده بودم، قاعده معروف الواحد لايصدر منه الا الواحد (را) آن طور كه يك حكيم درك مي‌كند درك كرده بودم... نظام قطعي و لايتخلف جهان را با ديدة عقل مي‌ديدم. فكر مي‌كردم كه چگونه سؤالاتم و چون و چراهايم يك مرتبه نقش بر آب شد و چگونه مي‌فهمم كه ميان اين قاعده قطعي كه اشيا را در يك نظام قطعي قرار مي‌‌دهد و ميان اصل لاموثر في‌الوجود الاالله منافاتي نديده آنها را در كنار هم و در آغوش هم جا مي‌دهم، معني اين جمله را مي‌فهميدم كه الفعل فعل الله و هو فعلنا، ميان دو قسمت اين جمله تناقضي نمي‌ديدم، امر بين الامرين برايم حل شده بود. بيان خاص صدرالمتألهين در نحوه ارتباط معلول با علت و مخصوصاً استفاده از همين مطلب براي اثبات قاعده الواحد لايصدر منه الا الواحد فوق العاده مرا تحت تأثير قرار داده بود. خلاصه يك طرح اساسي در فكرم ريخته شده بود كه زمينه حل مشكلاتم در مسايل الهي بود، در اثر درك اين مطلب و يك سلسله مطالب ديگر از اين قبيل، به اصالت معارف اسلامي اعتقاد پيدا كرده بودم، معارف توحيدي قرآن و نهج‌البلاغه و پاره‌اي از احاديث و ادعيه پيغمبر اكرم و اهل بيت اطهار را در يك اوج عالي احساس مي‌كردم.»

در پيرانه سر صحبت خداي يوسف او را كه در صف شهدا ايستاده بود بنواخت و تشريف خاص پوشاند و به نعمات خاص خود او را متنعم كرد، آموزگار ما در وقتي كه مي‌رفت به ما مي‌گفت:

«به روز واقعه تابوت ما زسرو كنيد

                                        كه مي‌رويــم به داغ بلنـد بالايـي»

متشكرم

http://www.president.ir/farsi/khatami/
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 17:23  توسط رضا  | 

 


ايرنا: هيات نظارت بر مطبوعات با انتشار دو روزنامه، سه هفته‌نامه، دو ماهنامه و دو فصلنامه موافقت كرد.
به‌گزارش روز سه‌شنبه روابط عمومي معاونت امور مطبوعاتي و تبليغاتي وزارت فرهنگ و ارشاداسلامي، روزنامه‌هاي "كارگزاران" به‌صاحب‌امتيازي حزب كارگزاران سازندگي ايران اسلامي و مدير مسوولي "سيد مرتضي سجاديان" و "قلم امروز" به صاحب امتيازي و مدير مسوولي "اميدوار رضايي ميرقائد" مجوز انتشار دريافت كردند.
"نگين گروس" به صاحب امتيازي و مدير مسوولي "محمود علي محمد"، "فرهنگ شهرضا" به صاحب امتيازي و مدير مسوولي "حميدرضا بهرامي" و "آواي اترك" به صاحب امتيازي و مدير مسوولي "قربانعلي سلطاني" عنوان هفته‌نامه‌هايي است كه مجوز انتشار دريافت كردند.
برپايه اين گزارش ماهنامه‌هاي "نيستان" به صاحب امتيازي و مدير مسوولي "سيد مهدي شجاعي" و "پيام مهردشت" به صاحب امتيازي "محمد هدايتي ابرقويي" و مدير مسوولي "سعدالله نيكوبخت" نيز از هيات‌نظارت برمطبوعات مجوز انتشار گرفتند.
"عدالت آرا" به صاحب‌امتيازي موسسه مطالعات حقوقي عدالت‌آرا و مديرمسوولي "محمد يارارشدي" و "هيواي هيو" به صاحب‌امتيازي ومديرمسوولي "علي معدن‌دار" نيز عنوان فصلنامه‌هايي است كه مجوز انتشار دريافت كردند.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/470/
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 14:38  توسط رضا  | 


سه شنبه، ۲۳ فروردين ۱۳۸۴
به گزارش سينا مسکوب در سال های اخير آثار برجسته ای در حوزه ادبيات فارسی از خود بر جای نهاده بود. او که در سابقه زندگی اش يک دوره گرايش به حزب توده بود، بعدها به ملی گرايان پيوست و به تحقيق و پژوهش در حوزه ادبيات و فرهنگ ايرانی پرداخت و آثاری از خود برجای گذاشت. آخرين کتابی که از او در ايران به چاپ رسيده مجموعه گفت و گوهای اوست که نشر نيلوفر منتشر کرده است. همچنين در آخرين شماره مجله بخارا، گفت و گويی از او به چاپ رسيده است. او در سال ۱۳۰۳ در بابل به دنيا چشم به جهان گشود و پس از گذراندن دوره ابتدايی با خانواده به تهران کوچيد. او در سال ۱۳۲۴ به دانشکده حقوق دانشگاه تهران وارد شد و از همين سال‌ها مشغول فعاليت‌های سياسی شد و در دوره پهلوی به زندان افتاد. او بعد از انقلاب در پاريس زندگی کرده و آثارش در ايران منتشر شده است و بيشتر آثارش درباره فرهنگ و ادبيات فارسی است.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/465/
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 14:32  توسط رضا  | 

 

هفته نامه «تايم» فهرستى از تأثيرگذارترين افراد جهان را منتشر كرد


روزنامه ايران: هفته نامه «تايم» فهرستى از تأثيرگذارترين افراد جهان را منتشر كرد.
به گزارش خبرگزارى فرانسه، اين هفته نامه هر سال نام يكصد شخصيت را كه در جهان تأثيرگذار هستند، معرفى مى كند.
اين فهرست شامل چند بخش است. بخش نخست كه به رهبران كشورها و انقلابيون اختصاص دارد، دربرگيرنده اسامى آيت الله «سيدعلى سيستانى» از مراجع تقليد شيعيان عراق، «جورج بوش» و «بيل كلينتون» رؤساى جمهورى كنونى و سابق آمريكا، «كاندوليزا رايس» و «دونالد رامسفلد» وزيران امور خارجه و دفاع آمريكا، «ابو مصعب زرقاوى» رهبر گروه القاعده در عراق است. همچنين اسامى «شيرين عبادى» برنده جايزه صلح نوبل سال ،۲۰۰۴ «هو جين تائو» رئيس جمهورى چين، «كيم جونگ ايل» رهبر كره شمالى، «مان موهان سينگ» نخست وزير هند، «تابو امبكى» رئيس جمهورى آفريقاى جنوبى، «آريل شارون» نخست وزير اسرائيل، «خاوير سولانا» رئيس ديپلماسى اتحاديه اروپا، «هوگو چاوز» رئيس جمهورى ونزوئلا، كاردينال «جوزف راتزينگر» رئيس كالج كاردينال ها و از مردان قدرتمند واتيكان و محمود عباس (ابومازن) در اين بخش مشاهده مى شود.
در بخش دانشمندان و متفكران اسامى «عبدالكريم سروش»، «ناتان شارانسكى»، «پيتر سينگر»، «برايان آتواتر»، «كارل روو»، «اندرو ويل»، «جفرى ساچى»، «مالكولم گلدويل»، «رابرت كلين» و «ريچارد پاوند» به چشم مى خورند.
به گزارش رويترز، در ميان چهره هاى دنياى هنر و سرگرمى، شايد بيشترين توجه معطوف چهره هاى سينمايى سال باشد كه «كلينت ايست وود»، «جانى دپ»، «هيلارى سوانك»، «زى يى زانگ»، «جمى فاكس»، «كوئنتين تارانتينو» و «مايكل مور» در ميان آنها بوده اند. ايست وود و هيلارى سوانك امسال هر دو براى پروژه مشترك «عزيز ميليون دلارى» اسكار گرفتند، درحالى كه بازيگران ديگر همچون زى يى زانگ (ببر غران، اژدهاى پنهان) و جانى دپ سال گذشته را با پركارى سپرى كردند.
بر پايه اين گزارش، از دنياى ادبيات «دن براون»، خالق كتاب پرفروش «رمز داوينچى»، «آن كولتر»، «ديواگرز»، «آليس مونرو» و «كورنليا فانك» فهرست صد چهره پرنفوذ سال ۲۰۰۴ به نقل از تايم راه يافتند و از چهره هاى معروف دنياى موسيقى لاتين، خواننده معروف كلمبيايى و برنده سه جايزه گرمى «خوانس» جزو صد چهره پرنفوذ سال انتخاب شد.
در عين حال، اسامى «بيل گيتس»، «اوپرا وينفرى»، «دالايى لاما»، «نلسون ماندلا»، «ويكتور يوشچنكو»، «مرى رابينسون»، «مايكل شوماخر»، «مارتا استيوارت»، «رومن آبراموويچ» و «روپرت مردوخ» نيز در ميان صد شخصيت برگزيده سال هفته نامه تايم ديده مى شوند.
http://www.iran-emrooz.net/index.php?/news2/more/467/
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 14:25  توسط رضا  | 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 12:45  توسط رضا  | 

 


جلال الدين محمد بلـخی محمد بن حسين الخطيبی البکری درششم ربيـع الاول سـال604 هجـری دربلخ متولد شد. وی از بزرگترين شعـرای مشرق زمين است. پـدرش محمد بن حسين الخطيبی البکری ملقب به بهاء الدين ازبـزرگان مشايخ عصرخـود بـود وبه عـلت شهرت ومعـرفتی که داشت مـورد حسـد سلطان محمد خوارزمشاه گرديد. ناچار فرار را برقرار ترجيح داد وبا پسرش جلای وطن نمود وازطريق نيشابور ابتدا به زيارت شخ عطارنايل آمد وسپس از راه بغـداد به زيـارت مکه مشرف شدنـد وازآنجا به شهر ملطيه رفتند. ازآنجا به ولا رنده رفته ومدت هفت سال درآن شهر ماندند ودرآنجا بود که جلال الدين تحت ارشاد پدرش قرارگرفت ودردانش ودين به مقاماتی رسيد. دراين زمان سلطان علاء الدين کيقباد از سلجوقيان روم از آنان دعوتی کرد وآنان بنا برايـن دعـوت به شهر قـونيه که مقرحکومت سلطان بــود، عزيمت کردند. درشهرقـونيه بهاء الدين پـدر جلال الدين درتـاريخ هيجدهم ربيع الثانی سال 628 هجری دار فـانی را وداع گفت. جلال الدين تحصيلات مقدماتی را نـزد پـدر به پايان رسانيد وپس ازفـوت وی در خـدمت يکی از شاگردان پدرش، برهان الدين ترمذی که درسال 629 هجری به قونيه آمده بود، تحصيل علم عرفان می نمود وپس ازآن تحت ارشاد عارفی به نام شمس الدين تبريزی درآمد.
شمس الدين تبريزی با نبوغ معجزه آسای خود چنان تأثيری در روان وذوق جلا ل الدين نمود که وی مـريـد شمس گشت وبه احـترام ويـاد مرادش بر تمام غـزليات خـود به جـای نام خويشتن نـام شمس تبـريـزی را ذکـر نمود. مـولانـا جلا ل الدين پس از فـوت شمس سفـری به دمشق کـرد وپس از مراجعت مجددأ به ارشاد مردم پرداخت.
مـولـوی دو اثـر بـزرگ وبرجسته ازخـود باقی گـذارد : يکی مثنوی است که بـه مثـنوی معـنوی معروفست وديگر غـزليات ورباعيات وترجيع بند وی است که همانطورکه ذکر شد به احترام وعقيده ای که به مـراد خـويش داشت، ديـوان شمس تـبريـزی نـام نهاد. غـزليات مـولانا از بـزرگترين آثارنظم زبان فارسی به شمار می رود. وی پس از68 سال عمر درسال 672 هجری درگذشت وپسرش درسال 684 هجری درقونيه جانشين پـدر گـرديـد وآثـار وی را به نام « فيه ما فيه » جمع نمود. دفترهفتم مثنوی را به او نسبت داده اند.

http://modersmal.skolutveckling.se/daripashto/dari/shaheran/mawolana.htm
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 12:39  توسط رضا  | 



دکتر محمد علی موحد
دکتر محمد علی موحد

سينا سعدی

دکتر محمد علی موحد روز سه شنبه اول مرداد ماه در دفتر «کتاب ماه ادبيات و فلسفه» در باره شمس و مولانا سخن گفت و برخی حکايت های مقالات شمس را تفسير کرد. عنوان سخنرانی « جايگاه مقالات شمس در ادب و عرفان ايران » انتخاب شده بود وموضوع آن تأثير شمس بر مولانا و تأثير مقالات شمس بر مثنوی بود و نيز اينکه اين شمس که بود که عارف و اديبی چون مولانا از سايه او طلوع کرد.

کتاب مقالات شمس تبريزی چند سال پيش به تصحيح دکتر موحد از سوی انتشارات خوارزمی منتشر شد و در زمان خود مورد توجه بسيار قرار گرفت. او همچنين صاحب تأليفات ديگری در اين زمينه است اما مهمترين اثرش در سالهای اخير خواب آشفته نفت نام دارد که درباره دکتر مصدق و نهضت ملی کردن نفت است. تازه ترين تأليف او نيز در هوای حق و عدالت » نام دارد که به حقوق طبيعی و حقوق بشر می پردازد.

دکتر موحد بحث خود را با دو بيت از مولانا شروع کرد و گفت مولانا اين دو بيت را حدودا در 40 سالگی سروده است. يعنی بين سالهای 642 تا 645 هجری قمری که ملاقات بين مولانا و شمس اتفاق افتاده است.

من که حيران مقالات توام
چون خيالی زخيالات توام

فکر و انديشه من از دم توست
بلکه الفاظ و عبارات توام


دکتر موحد گفت: ملاقات با شمس، مولانا را حيرت زده کرد و اين حيرت تا آخر عمر دست از گريبانش بر نداشت. عالم خيال برای مولانا از نظر آفرينش هنری تقريباً مشابه عالم مثل برای افلاطون به لحاظ آفرينش تکوينی بود. مولانا در فيه مافيه جمله ای دارد که بسيار روشنگر است. می گويد « اين خيالات بر مثال چادر است و در چادر کسی پنهان است»، پس مولانا خود را شاهدی می داند که در چادر خيال شمس پنهان شده.

دکتر موحد با ياد آوری اينکه مثنوی قله عرفان ايران است، همچنانکه مولوی يکی از پنج قله شعر ايران است، گفت: مولانا تقريبا همه آثار خود را بعد از 38 سالگی خلق کرده است. ديوان کبير با 35 هزار بيت؛ مثنوی با حدود 26 هزار بيت؛ مکتوبات؛ فيه مافيه؛ همه به بعد از 38 سالگی مولانا مربوط می شود، يعنی نيمه دوم عمر که نيمه کوتاه تر عمر مولانا بوده است.

موحد پرسيد که در 38 سالگی مولانا چه اتفاقی افتاد که نيمه دوم عمر او را اين قدر بارور کرد؟ و خود پاسخ داد که: شمس آمد و توفانی برپا کرد، آن فضای آرام را برهم زد. آن سجاده نشين باوقار را از مسند وعظ و فتوا به زير کشيد.

چون باز که بربايد مرغی به گه صيد
بربود مرا آن مه و برچرخ روان شد


به گفته دکتر موحد تنها اثری از مولانا که حال و هوا و رنگ و بوی دوران اول زندگی او را دارد، مجالس سبعه است و اين مجالس يادگار ايام وعظ گويی های مولاناست که بعدها بازنويسی شده و ساز و برگ ها بر آن افزوده اند. مقايسه ميان لفظ و محتوای مجالس با آثار ديگر مولانا روشن می کند که مولانای پيش از رسيدن به شمس در چه مايه کار می کرده و حاصل کارش چه بوده است.

دکتر موحد گفت قصه شمس و مولانا چندان غريب و خارق عادت می نمايد که باور کردن آن برای بسياری از اهل تحقيق دشوار بود. گفته می شد که شمس تبريز وجود خارجی نداشت و مخلوق خيال مولانا بود. گمان می رفت مولانا در عالم بی خودیِ صوفيانه با معشوقی خيالی نرد عشق باخته و ديوانی برای او پرداخته باشد.

مصحح مقالات شمس تبريزی خاطر نشان ساخت آنها که مثل رينولد الين نيکلسون و ادوارد براون با مثنوی مولانا و فيه مافيه او آشنايی بيشتری داشتند، البته نمی توانستند واقعيت وجود شمس را منکر شوند ولی چنين می پنداشتند که او پيری عامی و بی سواد بوده و همان سادگی و بی شيله پيلگی او مولانا را فريفته خود کرده بود.

وی سپس ياد آور شد که در آن آغاز که مرحوم بديع الزمان فروزانفر نسخه ای از مقالات را به دست آورد سخت شگفت زده شد که اين اثر به قول او بر خلاف مشهور، شمس را « دانايی بصير و شيفته حيرت و شايسته مرشدی و راهنمايی » معرفی می کند. نسخه های بجا مانده از مقالات، شکسته بسته تر و خرد و خميرتر از آن بود که بتواند چهره صاحب اثر را به درستی بنماياند. اما آن صيرفی سخن شناس دريافت که در اين تکه پاره ها سر و کارش با يکی از گنجينه های ادب فارسی است و در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوی نشان داد که بسياری از قصه های مولانا، بازگويی منظوم قصه های شمس است. شهادت فروزانفر البته محقق سخت گيری مثل مجتبی مينوی را قانع نمی کرد. ياد دارم که مينوی تا آخر عمر همچنان بر رأی نيکلسون باقی بود و شمس را چيزی فراتر از يک درويش ساده دل و بی سواد نمی دانست.

دکتر موحد سپس از دانشمند از دست رفته ايران، عباس زرياب خويی ياد کرد و گفت: او نيز که ذهنش به دنبال ابداع نظريه های تازه می رفت، از وجود قصه های مشترک در مثنوی و مقالات چنين استنباط می کرد که مقالات را بعدها از روی مثنوی ساخته اند. اين بد بينی ها و ناباوری ها در ميان اهل نظر تا چاپ و انتشار متن مصحح مقالات همچنان ادامه داشت. مقالات پس از چاپ البته از عنايت و اقبال صاحب نظران برخوردار گرديد. اما حق پژوهش درباره مقالات هنوز ادا نشده است.

دکتر موحد گفت: در داستان های مقالات، هم ساختار کلام و هم درونمايه داستان ها درخور دقت و تامل است. سخن شمس، آهنگين و مواج و گيرا و لحن او طنز آميز و پر کنايه و گاه بسيار گزنده و تلخ است. انديشه های او نه فقط الهام بخش بلکه مبدا و منبع انديشه هايی است که در مثنوی پيگيری می شود. شرح و تفصيل بسياری از نکات مرموز اين دو اثر نيازمند ارجاع به يکديگر است. تفسير بسياری از مضامين مقالات را بايد در مثنوی و فيه و مافيه جست و بالعکس اشاراتی در مثنوی هست که کليد فهم درست آنها در مقالات است.

موحد سپس به بحث کوتاهی در ساختار لفظی شمس پرداخت و يادآور شد که مقالات به لحاظ تاريخی 15 سالی مقدم بر گلستان است. گلستان سعدی شاهکار زبان قلم است و مقالات شمس شاهکار زبان محاوره. البته آنچه را به زبان قلم آمده است می شود خواند و آنچه را بر زبان محاوره جاری شده است می توان نوشت. اما در هر حال خاستگاه آنها متفاوت است. زبان محاوره از لب و دهان می رويد و راست بر نگاه و گوش مخاطب می تراود و زبان قلم از حرکت انگشتان می زايد و بر صفحه کاغذ نقش می بندد. زبان مقالات زبان محاوره است و در اوج بلاغت، سياليت و جوششی خاص دارد. يک اثر مغناطيسی و يک زيبايی وحشی دارد که خواه ناخواه مخاطب را اسير خود می کند.

موحد درباره داستان هايی که در مقالات شمس آمده گفت در بسياری از موارد قصه ای که در چند سطر سر و ته آن به هم آمده، در مثنوی طول و تفصيل زياد پيدا کرده است. مولانا قصه ای را می گيرد آن را پر و بال می دهد و بر لب هر بام می نشاند و چشم اندازهای گوناگون را از نظرگاه های متفاوت عرضه می کند و خواننده را در تماشاگاه های متفرق چنان مشغول می دارد که اصل قصه فراموش می شود. اما داستان های شمس همواره قواره خاص خود را دارد. اگر کوتاه است مطلب را خوب ادا می کند و نمی گذارد هيچ نکته اساسی از آن فوت شود و اگر بلند است هيچگاه اجازه نمی دهد که ماجراهای فرعی در آن راه يابد.

http://www.bbc.co.uk/persian/arts/020724_la-cy-molana.shtml

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 12:36  توسط رضا  | 


يك‌ مرد روستايي‌ هندي‌ كه‌ مي‌خواست‌ در طول‌ عمرش‌ 100 بار ازدواج‌ كند، سرانجام‌ ناكام‌ از 8 ازدواج‌ ديگر ماند و پس‌ از 92 بار ازدواج‌، در سن‌ 82 سالگي‌ مرد.
به نوشته روزنامه «اعتماد»، «لايي‌» كه‌ پنج‌ روز پيش‌ درگذشت‌، در دوران‌ جواني‌ براي‌ اولين‌ بار در روستا عاشق‌ يك‌ دختر كه‌ معلم‌ بود شد و سپس‌ با او ازدواج‌ كرد، اما ازدواج‌ آنها دوام‌ چنداني‌ نياورد و همسر وي‌ پس‌ از 15 روز به خاطر اختلاف‌ بر سر محل‌ زندگي،‌ او را ترك‌ كرد. «لايي‌» تصميم‌ داشت‌ در روستا بماند، ولي‌ زن‌ او خواهان‌ زندگي‌ در شهر بود و زندگي‌ آنها به‌ جدايي‌ انجاميد و از آن‌ پس‌، تصميم‌ گرفت‌ كه‌ در طول‌ زندگي‌ خود 100 بار ازدواج‌ كند تا ثابت‌ كند براي‌ وي‌، كمبود همسر وجود ندارد.
«لايي‌» پس‌ از جدايي‌ از زن‌ اول‌، 91 بار ديگر ازدواج‌ كرد ولي‌ نود و سومين‌ ازدواج‌ وي‌ ناكام‌ ماند و قرار بود با هشت نفر ديگر كه‌ سه‌ آمريكايي‌، سه‌ ژاپني‌ و دو آلماني‌ بودند و تقاضاي‌ ازدواج‌ با وي‌ را داشتند، نيز ازدواج‌ كند.
گفتني‌ است‌، «لايي‌» كه‌ بسيار فقير بود هنگام‌ مرگ‌ احساس‌ خستگي‌ زيادي‌ داشت‌ و از لحاظ‌ روحي‌، بسيار شكسته‌ و افسرده‌ شده‌ بود.
لايي‌، در تمام‌ مدت‌ عمر خود داخل‌ يك‌ كلبه‌ ساخته‌ شده‌ از چوب‌ زندگي‌ كرد.

http://www.baztab.com/news/23206.php
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 11:59  توسط رضا  | 

اسامي «جورج بوش» و «مايكل مور» در ليست سالانه ۱۰۰ نفره شخصيت‌هاي تاثيرگذار مجله «تايم» قرار گرفت. اين ليست شامل افرادي است كه بيشترين تاثير را در جهان گذاشته‌اند.
به گزارش خبرگزاري «رويترز»‌، «ماتيو كوپر»، نويسنده مجله «تايم» در اين‌باره گفت: تاثير جورج بوش (رئيس جمهور آمريكا) به طرز غير قابل انتظاري همه جاگير است. اگرچه شايد بوش به هر آنچه كه در نظر داشته نرسيده است، اما او به درصد زيادي از خواسته‌هايش رسيده است.
«جيم كلي»، سردبير مجله «تايم» نيز گفت: ليست سال گذشته بيشتر به قدرت‌هاي سياسي اختصاص داشت، اما ليست امسال بيشتر درباره تاثيرات اخلاقي است.
«ويكتور يوشنكو»، رئيس‌جمهور اوكراين و «جوزف رتزينگر»، كاردينال محافظه‌كار آلماني كه رياست مراسم ترحيم پاپ ژان پل دوم را در روز جمعه گذشته به عهده داشت نيز در ليست ۱۰۰ نفره اسامي تاثيرگذار مجله «تايم» قرار گرفتند.
«جان استوارت»، كمديني كه به طور مرتب در برنامه‌هاي تلويزيوني‌اش سياستمداران و رسانه‌ها را به تمسخر مي‌گيرد، نيز در اين ليست ديده مي‌شود.
نام «مايكل مور» كه در سال ۲۰۰۴ با فيلم فارنهايت 11/9 به انتقاد شديد از دولت بوش پرداخت، در بخش هنرمندان قرار گرفت.
«اليوت اسپتزر»، دادستان كل ايالت نيويورك كه به كلاهبرداري مالي آمريكا متهم شده بود، در ليست قهرمان‌ها و نمادها و «لاري سامرز»، رئيس دانشگاه ‌هاروارد نيز در ليست دانشمندان و متفكران قرار گرفت.
در ميان اسامي ياد شده در اين ليست به نام «آيت‌الله سيستاني» نيز اشاره شده است.

http://www.baztab.com/news/23208.php
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم فروردین 1384ساعت 11:48  توسط رضا  | 

 
جامعه شناس ايرانى
نماى مهر: تقى آزاد ارمكى ، متولد ۱۳۳۶ كاشان
- دكتراى جامعه شناسى از دانشگاه مريلند آمريكا ۱۳۷۱
- دانشيار و عضو هيأت علمى گروه جامعه شناسى دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران
- مدير گروه علوم اجتماعى مركز گفت وگوى تمدنها ۱۳۸۱
- سردبير و مدير مسؤول مجله پژوهش و سنجش ۷۵ - ۱۳۷۳
- مدير گروه جامعه شناسى دانشگاه تربيت مدرس - ۱۳۷۴
- مدير دانشكده علوم اجتماعى ۱۳۷۵ تاكنون
- مديرمسؤول نامه علوم اجتماعى ۱۳۷۵
- مدير مركز تحقيقات ، مطالعات صدا و سيما ۷۵ - ۱۳۷۳
- مدير كل پژوهشى دانشگاه تهران ۱۳۷۱
- انجام بيش از ۳۳ طرح مطالعاتى در زمينه هاى مختلف جامعه شناسى
- چاپ بيش از ۵۰ مقاله در زمينه هاى مختلف جامعه شناسى در نشريات داخلى و خارجى
برخى از تأليفات او عبارتند از : نظريه هاى جامعه شناسى ، نظريه در جامعه شناسى ، بنيانهاى جامعه شناختى، جامعه شناسى جامعه شناسى ايران ، جامعه شناسى ابن خلدون ، بررسى مسائل اجتماعى ، انديشه نوسازى در ايران و ...
206649.jpg
نمى دانم چرا هروقت كه صحبت از «تقى آزاد ارمكى » مى شود ياد «مدرنيته ايرانى » مى افتم. كتاب مدرنيته ايرانى البته يكى از آن كتابهايى است كه خيلى در زمان چاپ گل كرد و به قلم خود آزاد ارمكى نوشته شده است. «مدرنيته ايرانى » در واقع يكى از نخستين پژوهش هاى جامعه شناسانه در باره جريان هاى روشنفكرى ايران است و نويسنده در آن تلاش مى كند تا به شناخت يك جريان انديشگى و فرهنگى براساس يك مفهوم بنيادين جديد در فلسفه علم به نام پارادايم بپردازد.
«تقى آزاد ارمكى » متولد سال ۱۳۳۶ كاشان است و پس از اتمام تحصيلات ابتدايى و متوسطه در سال ۱۳۵۴ به عنوان دانشجوى دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران مشغول به تحصيل شد و در سال ۱۳۵۹ به دريافت مدرك كارشناسى و در سال ۱۳۶۴ كارشناسى ارشد از دانشگاه تربيت مدرس نائل آمد.
او سپس در سال ۱۳۶۷ از طرف دانشگاه تهران جهت ادامه تحصيل در مقطع دكتراى جامعه شناسى به دانشگاه مريلند اعزام مى شود و در سال ۱۳۷۱ با اخذ مدرك دكترا با گرايش اصلى جامعه شناسى نظرى و گرايش فرعى جامعه شناسى توسعه به كشور باز مى گردد.
«تقى آزاد ارمكى » در باره رساله دكترايش مى گويد: رساله تحصيلى ام در مقطع دكترا با عنوان بررسى ريشه اى نظريه ابن خلدون : تحليل متاتئوريكى با راهنمايى استاد «جورج ريتزر » انجام شد. او در سالهاى پس از دكترى در حوزه جامعه شناسى نظرى، كتابهاى متعددى از جمله نظريه درجامعه شناسى ، نظريات جامعه شناسى ، مسائل اجتماعى ، درآمدى بر نظريه سازى در جامعه شناسى و ... را تأليف مى كند و چون علاقه مند به تحول انديشه در عرصه هاى اجتماعى است و اين حوزه را به دقت مورد مطالعه قرار داده است كتابهايى را هم در اين زمينه به عرصه چاپ مى سپارد كه برخى از آنها عبارتند از : انديشه اجتماعى متفكران از فارابى، انديشه اجتماعى متفكران مسلمان از خواجه نظام الملك تامطهرى و جامعه شناسى ابن خلدون.
آزاد ارمكى خودش البته معتقد است كه سرآمد كليه اين مباحث نظرى انتشار كتاب جامعه شناسى جامعه شناسى در ايران است كه دغدغه اصلى آن نقد زمينه هاى تاريخى و اجتماعى جامعه شناسى در ايران است كه درزمان انتشار به عنوان كتاب برگزيده علوم اجتماعى دانشگاه تهران انتخاب شد. آزاد ارمكى پس از پايان دوره دكتراى جامعه شناسى، درحوزه تحقيقات و مطالعات اجتماعى دو جهت گيرى تحقيقى را پيگيرى كرده است كه عبارتند از : جهت گيرى آغازين كه بيشتر نظرى بوده است و به مطالعات «فراتحليلى» معطوف است. از اين رو مجموعه تحقيقات اش تحت عناوين «فراتحليل رساله هاى كارشناسى ، كارشناسى ارشد و دكترى جامعه شناسى - وضعيت جامعه شناسان در ايران » و «روند و تحول انديشه اجتماعى» با حمايت معاونت پژوهشى دانشگاه تهران انجام داده است كه مقالات متعددى از اين تحقيقات در مجلات داخلى به چاپ رسيده و كتاب «جامعه شناسى جامعه شناسى در ايران » تا حدود زيادى محصول اين نوع تحقيقات است.
جهت گيرى دوم آزاد ارمكى به گفته خودش با تأسى از تعلق به رويكرد خاص جامعه شناسى مؤلف (جامعه شناسى وبرى درمقابل ديگر سنت هاى جامعه شناسى ) و تجربه جامعه شناختى اش در ارتباط با تحولات دو دهه اخير در ايران است كه محصول آن به لحاظ نظرى ادعاى اينكه تحولات ايران از سنخ تحولات فرهنگى است ، باز مى گردد.
او در اين باره تحقيقات متعددى تحت عناوينى چون «تغييرات فرهنگى در تهران »، «شكاف نسلى در ايران»، «بحران اجتماعى در نزد روشنفكران ايرانى » و «تغييرات ارزشى در ايران» با همكارى «رونالد اينگهارت» انجام داده است و از اين نوع تحقيقات ، مجموعه مقالاتى براى چاپ در مجلات علمى كشور از جمله «نامه علوم اجتماعى » و «فصلنامه دانشكده ادبيات دانشگاه تهران» ارائه كرده است و در سمينارهاى مختلف داخلى و خارجى هم شركت نموده و مقالاتى را هم در زمينه تغييرات فرهنگى در ايران در سطح ملى و به طور مقايسه اى ارائه كرده است.
آزاد ارمكى علاوه برآنكه پژوهشگر است ، علاوه برآنكه محققى اجتماعى است ، معلم نيز هست. خودش مى گويد: «از سال ۱۳۵۷ تا كنون به تدريس در دبيرستانهاى تهران (بويژه منطقه ۷) ، مراكز تربيت معلم ، دانشكده علوم اجتماعى دانشگاه تهران و گروه جامعه شناسى دانشگاه تربيت مدرس پرداخته و دروس مختلفى منجمله: جامعه شناسى توسعه، تاريخ تفكر اجتماعى در اسلام، نظريه هاى جامعه شناسى و ... را تدريس كرده ام .»
او همچنين در دوره فوق ليسانس و دكتراى دانشگاه تهران ، تربيت مدرس و دانشگاه شيراز هم دروسى چون «تحليل حوزه هاى جامعه شناسى » و جامعه شناسى ايران و انديشه اجتماعى متفكران را تدريس كرده است.
مقوله روشنفكرى ايرانى يكى از عمده ترين دغدغه هاى آزاد ارمكى است . آنقدر كه او را واداشته تا در كتاب «مدرنيته ايرانى » به نقد و بررسى اين مقوله بپردازد.
از اين رو «روشنفكرى ايرانى در كتابهاى او به عنوان يك جريان فكرى و فرهنگى كه دخالتهايى در حوزه سياست نيز داشته است ، در پارادايم هاى مختلف فكرى مورد پژوهش و بررسى قرارگرفته است.»
او درمقدمه كتاب «مدرنيته ايرانى» مى نويسد كه تمامى مطالعات انجام شده درخصوص روشنفكرى ايران يا به صورت زندگى نامه هاى شخصى آنها بوده است و يا در دوره هاى تاريخى و مرتبط با حوادث بزرگ اجتماعى و سياسى مدنظر قرارگرفته شده است.
درحالى كه رويكرد پارادايمى مى تواند مسأله اساسى هردوره از تاريخ روشنفكرى ايران را به صورت يك جريان منسجم فكرى مشخص كند و به فهم سير تكميلى و روبه جلوى پروسه روشنفكرى كمك نمايد.
درواقع سؤال اصلى كه توسط آزاد ارمكى در اين خصوص مطرح مى شود اين است كه «آيا جريان هاى روشنفكرى ايران در طول فعاليت خود به سؤالات مهمتر و بنيادى ترى درهردوره دست يافته اند يا نه؟»
طبق نظر آزاد ارمكى، پارادايم اول، دراين زمينه، پارادايم عقب ماندگى است كه سؤال اصلى روشنفكران نسل اول، دوم و سوم است.
به تعبير ديگر روشنفكران دوران قاجار تا دوره حكومت مطلقه رضاشاهى مى خواستند به اين سؤال پاسخ دهند كه چرا ايران در مقايسه با اروپا و روسيه آن روز عقب مانده است.
پارادايم دوم از نظر تقى آزاد ارمكى «پارادايم توسعه نيافتگى» است كه سؤال و مشغله روشنفكران نسل چهارم وپنچم است.
اما به نظر مى رسد نسل چهارم و پنجم روشنفكرى ايران كه از دهه ۱۳۳۰ تا ۱۳۵۰ حضور جدى داشتند، بيشتر به نقد از تجدد و ماشينيزم پرداخته اند تا جست وجوى علل توسعه نيافتگى، به علاوه معلوم نيست چه تفاوت مشخصى ميان عقب ماندگى و توسعه نيافتگى وجوددارد.
او معتقداست «روشنفكرانى چون آل احمد و على شريعتى كه ازنفوذ بالايى برخوردار بودند نمونه هاى گويايى در اثبات اين مطلب هستند و به نظر مى رسد دغدغه آنها بيشتر غرب ستيزى بوده است تا غرب گرايى.»
درمورد پارادايم سوم هم كه به نظر آزاد ارمكى توسط نسل ششم روشنفكرى ايجاد شده است و مبتنى بر تجربه سالهاى مبارزه، انقلاب، جنگ و بازسازى اقتصادى درايران است و به واقع نگرى و عينى گرايى قرابت بيشترى پيداكرده است.
206673.jpg
اين پارادايم كه ازطرف «ارمكى» پارادايم تغيير فرهنگى ناميده شده بر نوعى چندگانگى و تكثرگرايى درجامعه ايران تأكيددارد. ازنظر او پارادايم تغيير فرهنگى برخلاف پارادايم هاى پيشين بسترى ايجاد كرده است تا دين و مذهب مورد بازخوانى و قرائت هاى متفاوت قرارگيرد و جريانى به نام روشنفكرى دينى را دردرون پارادايم سوم پديدآورد.
ازنظر تقى آزاد ارمكى بررسى پارادايم هاى سه گانه روشنفكرى ايران نشان دهنده تعديل و تكامل پروسه روشنفكرى و نزديكى بيشتر به مسائل و معضلات واقعى جامعه ايران است.
از ديگر دغدغه هاى تقى آزاد ارمكى مسأله گسست نسلى يا همان شكاف اجتماعى است. او مى گويد: متأسفانه ما دراين زمينه بيشتر به حاشيه پرداخته ايم.
باتوجه به اينكه من شكاف اجتماعى را ازمنظر تعارض نسلى مى بينم معتقدم بايد با اين مسأله به طور ريشه اى تر برخوردكرد.
او معتقداست دنيا در دو سه دهه و ايران بويژه در سالهاى اخير با حوادث و وقايع جديدى روبه رو شده است و طبيعى است كه نحوه تغييرات اجتماعى هم به گونه اى متفاوت از آنچه كه در گذشته وجودداشته رقم بخورد.
او مى گويد: مثلاً درگذشته روشنفكران به لحاظ نظرى و جامعه به لحاظ عملى تحولات را با تغييرات طبقاتى توضيح مى داد اما الآن جامعه رفتار اجتماعى را براساس اختلاف وشكاف نسلى توضيح مى دهد.
يعنى شكاف نسلى در سطح جامعه نسبت به پديده اى ديگر از گستره بيشترى برخوردار شده است و اگر ما در ادبيات گذشته همه كاستى ها و راستى ها را متأثر از حوزه طبقات مى دانستيم الآن حوزه فكرى و نظرى جامعه تغييرات زيادى كرده است و به لحاظ تجربى هم باتوجه به تغييرات جمعيتى پديده جديدى به نام نسل جوان شكل گرفته كه منحصر به فرد است.
از اين رو هم به لحاظ نظرى و هم اجتماعى تعريف جامعه دگرگون شده و اكنون سنخ تغييرات را بايد ناشى از تحولات نسلى دانست.
بدين ترتيب ما بايد بپذيريم كه با جامعه نسبتاً جديدى روبه رو هستيم كه مؤلفه عمده و اساسى آن پديده اى به نام نسل البته دركنار حوزه طبقات و... است.
از آنجايى كه جامعه ما به لحاظ جمعيتى و سياسى نسبتاً جوان است و در بعد اجتماعى هم دقيقاً در فرايند نوسازى قراردارد به خودى خود، طراوت، نوخواهى، جوان گرايى و به هم ريختگى و تلاش براى بازسازى و نوسازى در درون آن وجوددارد و همانطور كه گفتم بخشى از اين به خاطر جوان بودن جامعه است و بخش ديگر آن به اين مسأله برمى گردد كه جامعه ايران اساساً در دوره خاص بعد از انقلاب قرارگرفته و درمرحله تصميم گيرى نوع نظام اجتماعى قراردارد. به طورى كه اگر انقلاب اسلامى وجودنداشت و ما در دنباله رژيم پيشين همچنان زيست مى كرديم شايد وضعيت امروز را نداشتيم و اين همه گستره بحث، گفت وگو، تعامل و تصميم گيرى را نداشتيم.
پس انقلاب اسلامى دوره جديدى را ايجاد كرده كه دركنار تغييرات جمعيتى، نسل جوان به مركزيت حوادث و وقايع تبديل شده است.
حالا اگر ازاين منظر نگاه كنيم به نظر من اساساً با چيزى به نام شكاف اجتماعى با نسلى روبه رو نيستيم چون همه حوادث اجتماعى جامعه از درون شكل مى گيرد و اين دوران جديد اصولاً با اين نيروهاى اجتماعى قابل تعريف است و اين گونه نيست كه تصوركنيم شرايط جامعه ما ادامه همان روند پيشين است و از حاشيه آن نيروى جديدى شكل گرفته كه در تعارض با وضعيت قبل قرارگرفته است و ما اين را شكاف اجتماعى يا تزاحم نسلى بدانيم، يعنى مثل تعارضى كه بين نوگرايى و سنت گرايى درحوزه فرهنگ و سياست وجوددارد. به نظر من اصلاً اينگونه نيست.
با آنكه پرداختن به علوم انسانى در ايران بويژه علوم اجتماعى دردسرهاى بسيار اقتصادى معيشتى براى علاقه مندان به پژوهش و تحقيق دراين حوزه دارد، با اين حال تكامل و رشد و تحول علوم اجتماعى در ايران مديون امثال «تقى آزاد ارمكى» هاست كه مشتاقانه و بى باكانه به نقد پديده هاى اجتماعى ايران فارغ از هياهوهاى سياسى دست مى زنند.
تقى آزاد ارمكى از اين رو يكى از بهترين پيروان نسل هاى قبلى علوم اجتماعى در ايران از زمان دكتر صديقى تا غلامعباس توسلى و ديگران است و ذكر ياد و نام او شايد انگيزه اى باشد براى معلم بى ادعا و رنج كشيده اى كه گوشه نشينى و پژوهش را به هاى و هوى هاى روزمره ترجيح مى دهد.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 14:11  توسط رضا  | 

توهم واقعيت
206667.jpg
الن سيلور و جيمز اورسينى ترجمه:امير احمدى
ماريو باوا كارگردان بزرگ سينماى ايتاليا در ۳۱ جولاى ۱۹۱۴ زاده شد و در ۲۵ آوريل ۱۹۸۰ درگذشت، از زاده شدنش ۹۱ سال و از مرگش ۲۵ سال مى گذرد، پس روال عادى مطبوعات كه هميشه عددهاى سر راست مثل ۱۰۰ سالگى، ۲۰ سالگى و... را بهانه اى براى پاسداشت هنرمندى قرار مى دهند در مورد او كارگر نيست. از سويى ديگر فيلمهاى او هميشه در ايران غريب بوده اند، آثارش هيچگاه در مقياس وسيع ديده نشدند؛ چه برسد به نمايش عمومى؛ مطبوعات سينمايى هم هيچگاه آنچنان كه بايد و شايد به او نپرداختند؛ البته به استثناى چند مطلب بسيار خواندنى و راهگشا كه حسن حسينى در چند سال گذشته نوشت. پس چه بهانه اى براى پرداختن به او و آثارش مى ماند. اولى آيا بيشتر دانستن محتاج بهانه است.
جريانى كه ماريو باوا يكى از چهره هاى شناخته شده آن در جهان است، يكى از اصلى ترين جريانهاى سينماى اروپاست، سينماى آلترناتيو اروپايى كه به دلايل واهى ما هميشه از آن محروم مانديم. سينماى ايتاليا در كنار ويسكونتى، فلينى، دسيكا، روسيلينى، پازولينى و... چهره هايى مثل داريو آرجنتو، ريكاردو فردا، ماربوباوا، آنيونيو مارگريتى و... را نيز دارد كه نه تنها ارزش كمترى از گروه اول ندارند بلكه در ژانر خود آثارى به مراتب شخصى تر و سبك پردازانه تر ساخته اند. تاريخ نقد فيلم در ايران گاهى به نوعى اسنوبيسم آلوده است كه سينماى تجارى را يا نفى مى كند و يا ناديده مى گيرد و درست به همين دليل دانش ما در بسيارى از عرصه ها حفره هاى فراوانى دارد. مثلاً آيا كسى مى پرسد كه آن دختر رنگ پريده كه در لحظه كوتاهى از فيلم هشت و نيم فلينى ظاهر مى شود كيست تا بعداً بداند او باربارا استيل معروف به ملكه وحشت و يكى از بزرگترين ستاره هاى سينماى وحشت ايتاليا در دهه ۶۰ است. مطلبى كه اكنون در اين صفحه مى خوانيد حاوى نگاهى بسيار دقيق به ويژگيهاى سبكى آثار باواست و نشان مى دهد كه تكنيك خارق العاده او در كارگردانى چطور با كارگردانانى كه در اين سوى آب بسيار به آنها ارجاع مى دهند، برابرى مى كند. گوهرها هميشه هستند، پيش روى ما و با سخاوت تمام جلوه گرى مى كنند، تنها كافيست نگاه گوهرياب داشته باشيم.

ماريو باوا فرزند اوجينو باوا متخصص جلوه هاى ويژه، فيلمبردار و طراح صحنه سينما بود، او در محيطى سينمايى رشد كرد و درجوانى مى خواست نقاش شود اما طبيعتاً به سمت سينما رفت، ابتدا فيلمبردارى كرد و سپس فعاليت خود را به عنوان كارگردان در دهه۳۰ آغاز كرد. بسيار فيلم ساخت (در سايتهاى اينترنتى به ۳۶فيلم به عنوان كارگردان و ۷۳فيلم به عنوان فيلمبردارى اشاره شده) و هميشه از كمبود امكانات رنج برد اما همچنان كه در خود مطلب اشاره شده او همين وضعيت را به ويژگى آثارش تبديل كرد، رنگ، نور، طراحى صحنه، فيلمبردارى و همه نشان از دوچيز اساسى داشت فقر و نبوغ.
«آنچه انسان مى  بيند چرخ هميشه دوار تغييرات است، چرخى كه هرآنچه فانى است در آن در نوسان است و بدين سان به آسانى درمى  يابد و آشكارا حس مى  كند كه چگونه تغير بر آنها بازيهاى بيرحمانه اش را به قيمت زوال و پوسيدگى انسانهاى بسيارى اجرا مى  كند.»
ادموند اسپنسر: ملكه افسانه اى
تابوتى حكاكى شده در دخمه اى تاريك با ستونهاى مرتفع قرارگرفته است. پس از مونتاژى كه طى آن جسد زن درون تابوت دستخوش يك فرايند مسخ از بقاياى استخوانى جسد به گوشت تازه جان گرفته مى شود،دوربين عقب مى  كشد تا ناظر بر كل مقبره باشد. با اين مقدمه، بيننده آشنا با ژانر خون آشامى  ممكن است انتظار داشته باشد كه دستى لرزان به سبك «دراكولا شاهزاده تاريكى» از قاب بيرون بيايد. در عوض نيرويى كه بقاياى جسد را دگرگون كرده به سنگ تابوت منتقل مى  شود؛ تركى بوجود مى  آيد و سپس انفجارى روى مى  دهد.تكه هاى گرانيت از هم مى  گسلند و بر كف سردابه مى  ريزند. ابرى از غبار كه پس از قرنها به هوا برخاسته دوباره آرام مى  گيرد و جسد را كه هنوز بى حركت در تابوت آرميده، آشكار مى كند .
اين سكانس از فيلم «يكشنبه سياه»(نقاب شيطان۱۹۶۰،) ماريو باوا نشاندهنده قدرت توصيفى سبك كارگردانى اوست. ابعاد و نوآورى تمهيدات تصويرى او فضاى باروكى را ايجاد مى  كند كه به نوبه خود هم مهيج و هم درخور شخصيتها و موضوعات ژانر وحشت است .كولريج در كتابش Biografia Literariaخلاقيت سبك پردازانه را فرايندى توصيف كرده كه در آن:«محوشدنها، پخش شدنها و از هم پاشيدنها .... ضرورتاً حياتى اند،حتى اگر تمام اشيا(به مثابه شىء)ضرورتاً ثابت و مرده باشند. » براى بسيارى كارگردانان اشياى ثابت ومرده جزو قراردادهاى ژانر محسوب مى شوند.در يك فيلم خون آشامى  ،تارعنكبوتها و صداى درهاى روغن نخورده،خفاش هاى لاستيكى آويزان از نخهايى كه به وضوح ديده مى  شوند،مى  توانند محدوديتهاى گريز ناپذيرى باشند كه تا سرحد تبديل شدن به كليشه هايى مضحك مورد استفاده قرار گيرند ؛ در مقابل تاكتيك باوا عبارت بود از تكيه بر اجراى تازه و يا دستكارى بديع تصاوير مرسوم .سرى ديزالوهاى پيچيده در «يكشنبه سياه» كه از طريق آن بر جمجمه اى گوشت و پوست ظاهر مى  شود،نيرويى دارد كه تا به حال در سينماى وحشت مشاهده نشده. جزئيات جهت واقعيت بخشيدن به حقيقت متافيزيكى اين صحنه افزوده شده اند: همچنان كه هر لايه از پوست دوباره ظاهر مى  شود،سوراخهاى روى صورت به جا مانده از نقاب شيطان به شكل حفره هاى كاملى درمى  آيند و سپس محو مى  شوند؛ حدقه هاى سياه خالى چشم پر مى شوند تا سفيدى چشمهاى شعله ور از خشمى  به علت قرنها مرگ،را آشكار كنند؛سرانجام حفره هاى بينى گشاد مى  شوند ،گردن منقبض مى  شود و كل بدن در اثر تجديد حيات تير مى  كشد و برمى  خيزد. نيروى ناشى از اين حيات مجدد _ و درعين حال هراسى كه چنين صحنه اى در بيننده ايجاد مى  كند _ به حدى مى  رسد كه ديگر امكان نگهدارى آن نيست و سنگ قبر مى  شكافد تا آن را رها سازد.
اينطور به نظر مى  رسد كه جنبه هاى بصرى مشوش كننده و غير معمول فيلمهاى باوا ريشه در برداشتى از زندگى به مثابه اتحاد ناميمونى بين تخيل و واقعيت دارند.تضاد دراماتيك براى شخصيتهاى داستانهاى او نهفته در مواجهه با معماى لاينحل تميز دادن اين دو مفهوم از يكديگر است.باوا در فيلم سياه و سفيد «يكشنبه سياه» امكان مشاهده پيكرى درحال حركت در يك دالان را به ساده ترين شكل، با نورى جانبى فراهم كرد: همچنانكه نور ابتدا به نيمى  از صورت مى  تابد و سپس به نيم ديگر ، براى بيننده نيز همراهى با شخصيت داستان كه با احساسى از ترس و كنجكاوى به جلو مى  رود آسان است . او در فيلمهاى متأخرش ، متناوباً اين معادله را با تغيير نور از آبى به قرمز با دلالتهاى ضمنى آنها برسردى و گرمى  ،تركيب كرد.
در حالى كه خطوط داستانى فيلمهاى باوا غالباً متضمن حضور يك موجود يا شىء مافوق طبيعى در محيطى عادى است، اين نكته ندرتاً نقطه تمركز روايت را شكل مى  دهد. در عوض باوا شخصيتهاى محورى خود را از زندگيهاى عاديشان به جهانى از اشباح به كمين نشسته و يا بيماران روانى مى كشد. با كنايه هايى كه از دانته تا هيچكاك را در برمى  گرفتند( مثلا» عنوان ايتاليايى كمدى _تعليق »چشم شيطان »، »دخترى كه زياد مى دانست» است)،باوا قهرمانهاى خود را در جهانى بى ثبات متشكل از محيطهاى متضاد، رنگها و زمانهاى متغير، تعارفات و فريبها قرار مى داد. اين جهان همچون چرخ هميشه دوار اسپنسر از واقعيت به توهم و برعكس ، از زندگى به مرگ واز مرگ به زندگى از ميان چشم اندازهايى لبريز از تصاوير و اصوات توهم انگيز، حركت مى  كند. در هر دو سطح نمادين و حسى ، شخصيتهاى باوا به نقطه بى ثباتى مابين اين دو نهايت وجودى پرت شده اند، جايى كه پيكرها از ميان صحنه هاى مه آلود باشكوه و زيبا ولى وهم آميز و غير واقعى ، به آرامى  مى گذرند. اين گذرگاه خيالى پيوند دهنده جهانهاى طبيعى و ماوراء طبيعى براى باوا جهانى از شبه تاريكى بود كه در آن سايه ها و اوهام مى توانستند حقيقى باشند و مهمتر اينكه در چنين جهانى در حركت به سوى جلو يا عقب، راه خروجى مشخص نشده است.
مده آى پيشگو در «هركول در جهان طلسم شده» (هركول در مركز زمين۱۹۶۱،) نمونه اى از افراد گرفتار در چنين برزخى است. هيأت نقابدار اين زن با صدايى ترسناك و گرفته تركيب شده -كه طورى دستكارى شده كه گويى از حنجره اى در اعماق زمين به گوش مى  رسد. او از صفحه نظاره دوربين- جهان واقعى- به وسيله پرده اى از مهره هاى نورانى جدا شده و همچنان كه بين دو جهان در نوسان است ،يكسرى نورهاى سبز، آبى و طلايى از ميان قاب مى  گذرند ،ابتدا به بدن او مى  تابند و سپس به پشتش تا به او حالتى شفاف بدهند.
گرچه باوا اين سبك فيلمبردارى با كنتراست بالا و رنگهاى اصلى اشباع شده را در اوايل دوران كاريش به عنوان فيلمبردار شكل داد، كاركرد آن در فيلمهايش در مقام كارگردان بسيار قوى تر است.حتى اگر تنشهاى دراماتيك هنگامى كه شخصيتها با معماى لاينحل تشخيص بين واقعيت و توهم مواجه مى شوند اساساً روانشناسانه باشد، سبك باوا بر عينى ساختن اين تجربه براى بيننده تأكيد دارد. در« يكشنبه سياه» قهرمان مجبور به انتخاب بين يك زن خون آشام اغواگر و دختر جوان معصومى  است كه تصادفاً شباهت ظاهرى دارند.در پايان «چى؟» قهرمان زن مى ميرد بى آنكه از داستان ابهام زدايى شود كه آيا واقعاً روح عاشق به قتل رسيده اش او را تسخير كرده بود يا به دليل احساس گناه در ضمير ناخودآگاهش به شبح انتقامجوى او تجسم بخشيده بود؟ در فيلم «هركول در جهان طلسم شده» هسپريدس به مسافران هادس مشخصا» درباره طبيعت وهم آلود جهان زيرزمين هشدار مى  دهد)» آنچه را كه تصور مى  كنيد كه مى  بينيد باور نكنيد») و با تكيه بر اين دانش است كه هركول و تزئوس جرأت مى  كنند به درون دريايى از شعله ها كه شك مى  كنند فقط آب است، شيرجه بزنند.
پارادوكسهاى فيلمهاى باوا هميشه بدين صورت متافيزيكى نيستند.برخى اشتباهها در تشخيص هويت افراد ،عمدا« ترتيب داده شده اند؛ بقيه، قراردادهاى ساده داستانهاى معمايى اند. برخى جهت ايجاد تعليق به اجرا گذاشته مى  شوند و برخى جهت خلق حسى از ماوراء الطبيعه. به عنوان مثال ، طرح داستانى بدلهاى ظاهرى در« يكشنبه سياه» در «اريك فاتح»( Gli Invasori، ۱۹۶۱) نيز تكرار مى  شود؛ اما اين بار هيچ چيز ماوراء الطبيعه اى راجع به دوقلوها وجود ندارد. يكى از دوقلوها ،راما ، اريك را پس از يك حادثه غرق كشتى نجات مى  دهد و محبت او را جلب مى  كند؛ ديگرى، داژا، همسر برادر گمشده اريك آيرون است. وقتى دو رقيب، اريك و آيرون درمى  يابند كه برادرند ، اشتباه گرفتن اين دو زن از سوى آنها كاملاً مكانيكى و كنايه آن فقط جنبه دراماتيك دارد. در مورد «يكشنبه سياه» هم قهرمان و هم تماشاچى قادر به فرق گذاشتن بين جادوگر خون آشام،« آسا» و نواده اش ، كاتيا نيستند(ايفاگر هر دو نقش باربارا استيل است).اما در اينجا معرفى بدلهاى ظاهرى براى جنبه ماوراءالطبيعه فيلم اهميت مركزى دارد. هر بيننده اى براى اينكه دست از ناباورى بردارد و در ديدگاه قهرمان شريك شود، مجبور به باور كردن «واقعيت» دوقلوهاى غيرطبيعى «يكشنبه سياه» مى  شود.
«بكش، بچه،بكش»(عمليات وحشت۱۹۶۱،) حتى حاوى ميزان بيشترى از اين دوگانگى برآشوبنده است. باوا قهرمانش- همانند »يكشنبه سياه» يك مرد جوان _ را در خانه اى اربابى كه معروف است در تسخير روح دختر نوجوانى است، تنها مى  گذارد( قابل توجه است كه اين فيلم پيش درآمدى است بر شخصيت بچه شيطان خلق شده در اپيزود به كارگردانى فلينى از فيلم»ارواح مردگان» در سال پس از آن). بروز اولين مورد ابهام هنگامى كه مرد جوان با مادر هنوز زنده بچه- كه خود را با اسباب بازيها،لباسها و ساير بقاياى مادى بچه احاطه كرده- ملاقات مى كند،با ظهور آنچه ممكن است خود بچه يا شبح او و يا بچه ديگرى باشد، همراه است. در يكى از صحنه هاى اوج فيلم ، مرد جوان فرد مهاجمى  را از طريق يكسرى درها و اتاقهاى شبيه هم تعقيب مى كند؛ ولى وقتى بالاخره او را مى گيرد ،در مى  يابد كه در تعقيب خودش يا حداقل تجسمى  شبيه خودش بوده. باوا اين صحنه را بعد از اينكه مكرراً آگاهى ژانرى بيننده را در طول فيلم به بازى مى  گيرد و شخصيتهايش درباره طبيعت روح زدگى بحث مى كنند،بدون هيچ توضيحى در فيلم جاى مى  دهد. در سكانس كابوس گونه اى كه در پى مى  آيد ، يك تصوير رؤيايى مردى را نشان مى  دهد كه در يك تارعنكبوت بزرگ در مقابل نقاشى اى از يك كليسا گير افتاده ، اين صحنه فيد شده و مرد بيدار مى  شود در حالى كه از دام رها شده ولى در مقابل ساختمان واقعى كليسا است. آيا اين يك رؤياست يا نه؟ باوا همچون پايان راجر كورمن بر فيلم «مقبره ليژيا» ، از مفهوم رؤيا استفاده كرد تا در ادامه برش متقاطعى بين رويدادهاى واقعى و توهمات بزند و بيننده را وادارد تا بين اين دو وجه افتراقى بگذارد. مشابه اين عمل ماهرانه در «چى؟» روى مى  دهد. نونكا- زن جوانى با تمايلات سادومازوخيستى- نه تنها ادعا مى  كند كه تحت شكنجه عاشق مرده اش است، بلكه بيننده شاهد بازديدهاى مكرر پيكره اى تيره از اتاق خواب اوست كه به آزار و نوازش او مى  پردازد.البته بيننده آزاد است كه فرض كند اين ملاقاتها تنها بازتابهايى از ذهن پريشان دختر هستند؛ اما شواهد فيزيكى خارجى و مسلمى  نيز وجود دارند: صداى قدمهاى عاشق در يك صحنه شنيده مى  شود و در صحنه اى ديگر صداى خنده هايش. در صحنه سومى  ردپاى گل و لاى چكمه اش بر جا مى  ماند. همچون «يكشنبه سياه» حس واقعى ظهور، وقتى بيننده در لحظات حساس از طريق به كارگيرى دوربين سوبژكتيو وادار به اتخاذ نماى نقطه نظر نونكا مى شود،تقويت مى  گردد. در صحنه نهايى نونكا دريك نماى نيمه سوبژكتيو در آغوش عاشق شبح گونه اى ديده مى  شود. يك كات به زاويه دوربين آبژكتيوترى او را نشان مى  دهد كه هواى خالى را در آغوش گرفته است.
در اغلب آثار باوا اين دستكارى واقعيت و خيال، شخصيت محور است. تأثيرگذارى تكنيكهاى ويژه اى از قبيل زومهاى ناگهانى و پن هاى طولانى به نوبه خود جزئى از يك سبك كلى تعليق‎/ وحشت محسوب مى  شوند ولى همچنين ممكن است به احساسات يك شخصيت بستگى دراماتيك نيز داشته باشند. باوا مى  توانست سريعاً مشخصه هاى ژانرى اش را با انگيزشهاى سبك پردازانه تا سطح فيلمهاى پيشين خودش و ديگران بالا ببرد.اما آنچه كار باوا را از اغلب فيلمسازان ديگر ژانر متمايز مى كند،خلق استعاره و كنايه دراماتيك از طريق بازى دوسويه نقطه نظرهاى شيئى و عينى و ايجاد ارتباط بين ناهمگونى تصويرى و احساسات شخصيت است.در اپيزود اول «سبت سياه»(سه روايت از فقر۱۹۶۳،) پرستارى انگشترى را از دست جسد زنى كه شاهد مرگش بوده، مى  دزدد. تقريباً همانند داستان «قلب سخن چين» پو،احساس گناهش ادراك او را بر هم مى  زند و در اثر توجه بيش از حد به اشيا و اصوات روزمره پيرامونش در خانه به جنون كشيده مى  شود.ابتدا با صداى كر كننده قطره هاى آب يك شير كنترل اعصابش را از دست مى  دهد . در نماى بعد درحالى كه از ترس به خود مى  لرزد، با تابش متناوب نور آبى و سرد يك مغازه كه پشت پنجره خانه اش روشن و خاموش مى  شود، اين حس تشديد مى  شود.
در اپيزود سوم«سبت سياه» نور آبى مشابهى پيكر فردى را در بازگشت از كشتن يك خون آشام فرامى  گيرد. نور كه همچون هاله اى از مرگ او را در بر گرفته،اين امر را برخانواده اش مسلم مى سازد كه او خود به يكى ازمردگان زنده تبديل شده است. در دنياى بى رنگ «يكشنبه سياه» ترس شخصيتى كه در حال عبور از يك دالان _بى آنكه بداند به كجا منتهى مى شود- است،به وسيله نور جانبى متغيرى كه ابتدا به يك سمت صورت و سپس به سمت ديگر مى  تابد،مورد تأكيد قرار گرفته است.
باوا اين صحنه پردازى را در فيلم «چى؟» با عنصر اضافى رنگ، مجدداً به كار برد.در حالى كه نونكا به سوى اتاقى كه مى  پندارد عاشق مرده اش آنجا منتظر است، مى  رود صداى ضربات شلاق و نفس نفس زدن هايش بر روى موسيقى متن شنيده مى  شود. همچنان كه با عدم اطمينان از اينكه چه چيزى واقعى و چه چيزى توهم است،جلو مى  رود در پيش درآمدى بر لذت و درد،نورهاى متغير آبى و قرمز ،منتقل كننده سردى و گرمى  هستند.
باوا حتى هنگامى كه از طريق نور و رنگ اطلاعات اضافى اى درباره شخصيتها به بيننده مى داد ِقادر به دستكارى كدهاى اجتماعى و اساطيرى نيز بود. به اين ترتيب حتى اگر داستانها قابل پيش بينى باشند نمايش هريك از وقايع به گونه اى است كه حسى از تشويش را در بيننده برمى  انگيزد و گاهى نيزخود وقايع غافلگيركننده اند . ميزانسن باوا تا اين حد بيننده را به گمراهى و تعبير نادرست سوق مى داد.مثلاً در يكشنبه سياه دو سگ بزرگى كه كاتيا وقتى براى اولين بار ديده مى شود ،ِ قلاده آنها را در دست دارد اين تصور نادرست را برمى  انگيزند كه او احتمالاً همان جادوگر است كه همراه دو حيوان درنده از قبر برخاسته.
در مقابل،چرخش داستان در فصل نهايى «سياره خون آشامان»(وحشت در فضا ۱۹۶۵)را داريم.وقتى بيننده اى كه از طرز كلام و ظاهر فضانوردانى كه در طول فيلم ديده آنها را انسان فرض كرده، درمى  يابد كه بيگانه هاى فضايى هستند ، تأثيرى انكارناپذير گرچه نه چندان عميق ايجاد مى شود.مورد پيچيده ترى از به اشتباه انداختن بيننده در «تبر براى ماه عسل»(۱۹۶۹) وجود دارد. روانشناسى شخصيت فيلم از همان اولين نگاه به اتاق مخفى قهرمان كه پر از مانكنهايى در لباس عروسى ،اسباب بازيها و ساير چيزهايى است كه از طريق آنها سعى در بازيابى معصوميت دوران كودكى خود دارد،به حد كافى آشكار به نظرمى رسد.سرراست ترين اشاره به روانشناسى در آثار او مراسم آيينى جزء پردازى شده اى است كه در آن مانكنها را به كام مرگ فرو مى برد. برخلاف قتلهاى زنجيره اى مدلهاى لباس در يكى از فيلمهاى اوليه باوا «خون و تورى سياه»(شش زن براى آدمكش، ۱۹۶۴) طراح لباس‎/ قاتل «ساتور براى ماه عسل» در صحنه هاى آغازين شناسانده مى شود.«انگيزه هاى او»؛تم جعبه موسيقى بچه گانه اى كه هنگام فريفتن قربانيانش اجرا مى كند؛ يا رؤياهاى اديپى او از قتل مادرش در شب عروسى، ابتدا يك اختلال كلاسيك ناشى از ضربه روحى و جنسيت سركوب شده را كه به سوى طغيانهاى غير قابل كنترل خشونت منحرف شده؛متبادر مى سازد. با اين حال باوا از ابتدا مفهوم مشخص اين موتيفهاى كليشه اى را با آشكار كردن گستره آگاهى شخصيت مركزى از طبيعت سمبوليك رفتارهايش ؛ تغييرمى دهد .همچنان كه در سكانس افتتاحيه - در حالى كه چهره اش را در آيينه يك كوپه قطار بررسى مى كند - حرفهاى او به عنوان راوى شنيده مى شود »هيچكس فكرش رو هم نمى تونه بكنه كه به من به چشم يك ديوونه تمام عيار نگاه كنه.» اين آگاهى ، حداقل به طور نسبى از نمادهاى سنتى و تعابير نادرست همراه با آنها، ساختارشكنى مى  كند.
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 14:5  توسط رضا  | 

روزنامه «پاريزين» ـ چاپ پاريس ـ با مقايسه تعداد شركت‌كنندگان در آيين خاكسپاري رهبران مهم سياسي جهان در قرن 20 و 21، از مراسم خاكسپاري امام راحل(ره) به عنوان يكي از بزرگ‌ترين مراسم در جهان ياد كرد.
به نوشته اين روزنامه فرانسوي، در مراسم خاكسپاري امام خميني(ره)، رهبر فقيد جمهوري اسلامي ايران، بنا به گفته مقامات اين كشور بيش از ده ميليون ايراني و شمار زيادي از شخصيت‌هاي خارجي شركت داشتند.
اين روزنامه فرانسوي با اشاره به درگذشت پاپ ژان پل دوم، رهبر فقيد كاتوليك‌هاي جهان افزود: بنا به اظهارات متفاوت، نزديك به دو ميليون نفر به پيكر پاپ در كليساي «سنت پيترو» اداي احترام كردند.
بنا به اظهارات مقامات ايتاليايي، در مراسم خاكسپاري اين رهبر مذهبي بين 200 الي 300 هزار نفر در واتيكان حضور داشتند.
روزنامه «پاريزين» در ادامه گزارش خود كه روز شنبه منتشر شد، افزود: نزديك به دو ميليون هندي و غيرهندي در مراسم اداي احترام به «ماهاتما گاندي» رهبر فقيد هندوستان در يازدهم فروردين ماه سال 1327 در شهر دهلي نو حضور يافتند.
جسد ماهاتما گاندي، پس از تشييع جنازه، بر اساس سنت مذهبي هندوها، سوزانده شد.
«پاريزين» همچنين با اشاره به مراسم خاكسپاري «ويكتور هوگو» نويسنده و شخصيت مشهور فرانسوي در پاريس افزود: نزديك به يك ميليون فرانسوي در مراسم به خاكسپاري وي در يازدهم خردادماه سال 1364 شركت كرده بودند.
هوگو در «پانتئون»، محل دفن مشاهير فرانسه در پاريس به خاك سپرده شد.
به نوشته اين روزنامه فرانسوي، در مراسم خاكسپاري «استالين» رهبر كمونيست شوروي، در مسكو نزديك به پنج ميليون نفر شركت كردند.
در مراسم خاكسپاري «جمال عبدالناصر» رهبر ملي‌گراي مصر كه 6 مهرماه 1349 در قاهره برگزار شد، نيز ميليون‌ها نفر شركت كرده بودند.
اين روزنامه فرانسوي از عبدالناصر به عنوان بزرگترين شخصيت تاريخ عرب نام برده است.

http://www.baztab.com/news/23185.php

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 13:42  توسط رضا  | 

رهبر انقلاب اسلامى در ديدار خانواده‌ شهيد آيت‌اللّه سيد محمدباقر صدر (19/3/1383) گفتند:
... من سال 1336 به عراق رفتم و آقاى سيد محمدباقر صدر را آنجا ديدم. ايشان خيلى جوان بود؛ حدود بيست‏وپنج سالش بود. ايشان همان وقت هم معروف به فضل بود. آن موقع من جوان‏تر از ايشان بودم؛ حدود هجده سال داشتم. الحمدللَّه ساير اعضاى خانواده‏ى شما هم صاحبان استعدادهاى بالا و خوب بودند؛ مثل مرحوم آقاى آقا رضا، آقاى آقا موسى.

... اول انقلاب وقتى خبر شهادت آيت‌اللّه صدر به ما رسيد، ضربه‏ بسيار سنگينى بود. ايشان براى نظام اسلامى و جامعه اسلامى واقعاً عمود فكرى بودند. از قبل از انقلاب، ما از كتابها و فعاليت‌هاى بسيار باارزشى كه ايشان داشتند، مطلع بوديم. بعد هم كه انقلاب پيروز شد، ايشان پيامهاى بسيار خوبى دادند. به آقاى صدر خيلى اميد بود. خدا لعنت كند صدام را. الحمدللّه ريشه‏ اينها كنده شد.

مرحوم آقاى صدر به معناى واقعى كلمه يك نابغه بود. ما در زمينه‏ مسائل فكرى و اسلامى و در زمينه‏ فقه و اصول و بقيه‏ چيزها آدمهاى پيشرفته زياد داريم؛ منتها نابغه خيلى نادر است. ايشان جزو نادرهايى بود كه حقيقتاً نابغه بود. ذهن و فكر ايشان فراتر از كارهايى كه ديگران مى‏كنند، حركت مى‏كرد. ايشان بحمداللّه شاگردهاى خوبى هم تربيت كرده بود.

http://www.baztab.com/news/23172.php

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم فروردین 1384ساعت 11:36  توسط رضا  | 

چارلی چاپلین یکی از نوابغ مسلم سینماست . او در زمانی که در اوج موفقیت بود با اونااونیل ازدواج کرد و از او صاحب 7 یا 8 بچه شد ولی فقط یکی از این بچه ها که جرالدین نام دارد استعدادبازیگری را از پدرش به ارث برده و چند سالی است که در دنیای سینما مشغول فعالیت است و اتفاقا او هم مثل پدرش به شهرت و افتخار زیادی رسیده و در محافل هنری روی او حساب می کنند .

چند سال پیش وقتی جرالدین تازه می خواست وارد عالم هنر شود ، چارلی برای او نامه ای نوشت که در شمار زیبا ترین و شور انگیزترین نامه های دنیا قرار دارد و بدون شک هر خواننده یا شنونده ای را به تفکر وادار می کند.
ژرالدين دخترم:
اينجا شب است٬ يک شب نوئل. در قلعه کوچک من همه سپاهيان بی سلاح خفته اند.
نه برادر و نه خواهر تو و حتی مادرت ، بزحمت توانستم بی اينکه اين پرندگان خفته را بيدار کنم ، خودم را به اين اتاق کوچک نيمه روشن٬ به اين اتاق انتظار پيش از مرگ برسانم . من از توليسدورم، خيلی دور...... اما چشمانم کور باد ،اگر يک لحظه تصوير تو را از چشمان من دور کنند.
تصوير تو آنجا روی ميز هست . تصوير تو اينجا روی قلب من نيز هست. اما تو کجايی؟ آنجا در پاريس افسونگر بر روی آن صحنه پر شکوه "شانزليزه" ميرقصی . اين را ميدانم و چنانست که گويی در اين سکوت شبانگاهی ٬ آهنگ قدمهايت را می شنوم و در اين ظلمات زمستانی٬ برق ستارگان چشمانت را می بينم.
شنيده ام نقش تو در نمايش پر نور و پر شکوه نقش آن شاهدخت ايرانی است که اسير خان تاتار شده است. شاهزاده خانم باش و برقص. ستاره باش و بدرخش .اما اگر قهقهه تحسين آميز تماشاگران و عطر مستی گلهايی که برايت فرستاده اند تو را فرصت هشياری داد٬ در گوشه ای بنشين ٬ نامه ام را بخوان و به صدای پدرت گوش فرا دار . من پدر تو هستم٬ ژرالدين من چارلی چاپلين هستم . وقتی بچه بودی٬ شبهای دراز به بالينت نشستم و برايت قصه ها گفتم . قصه زيبای خفته در جنگل ٬قصه اژدهای بيدار در صحرا٬ خواب که به چشمان پيرم می آمد٬ طعنه اش می زدم و می گفتمش برو .
من در رويای دختر خفته ام . رويا می ديدم ژرالدين٬ رويا.......
رويای فردای تو ، رويای امروز تو، دختری می ديدم به روی صحنه٬ فرشته ای می ديدم به روی آسمان٬ که می رقصيد و می شنيدم تماشاگران را که می گفتند: " دختره را می بينی؟ اين دختر همان دلقک پيره .

اسمش يادته؟ چارلی " . آره من چارلی هستم . من دلقک پيری بيش نيستم. امروز نوبت تو است. برقص من با آن شلوار گشاد پاره پاره رقصیدم ٬ و تو در جامه حریر شاهزادگان می رقصی . این رقص ها ٬ و بیشتر از آن ٬ صدای کف زدنهای تماشاگران ٬ گاه تو را به آسمان ها خواهد برد. برو . آنجا برو اما گاهی نیز بروی زمین بیا ٬ و زندگی مردمان را تماشا کن.
زندگی آن رقاصگان دوره گرد کوچه های تاریک را ٬ که با شکم گرسنه میرقصند و با پاهایی که از بینوایی می لرزد . من یکی ازاینان بودم ژرالدین ٬ و در آن شبها ٬ در آن شبهای افسانه ای کودکی های تو ، که تو با لالایی قصه های من ٬ به خواب میرفتی٬ و من باز بیدار می ماندم در چهره تو می نگریستم، ضربانقلبت را می شمردم، و از خود می پرسیدم: چارلی آیا این بچه گربه، هرگز تو را خواهد شناخت؟


............. تو مرا نمی شناسی ژرالدين . در آن شبهای
دور٬ بس
قصه ها با تو گفتم ٬ اما قصه خود را هرگز نگفتم . اين داستانی شنيدنی است‌:
داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترين محلات لندن آواز می خواند و می رقصيد و صدقه جمع می کرد .اين داستان من است . من طعم گرسنگی را چشيده ام . من درد بی خانمانی را چشيده ام . و از اينها بيشتر ٬ من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقيانوسی از غرور در دلش موج می زند ٬ اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند ٬ احساس کرده ام.
با اينهمه من زنده ام و از زندگان پيش از آنکه بميرند نبايد حرفی زد . داستان من به کار تو نمی آيد ٬ از تو حرف بزنيم . به دنبال تو نام من است:چاپلين . با همين نام چهل سال بيشتر مردم روی زمين را خنداندم و بيشتر از آنچه آنان خنديدند ٬ خود گريستم 
ژرالدين در دنيايی که تو زندگی می کنی ٬ تنها رقص و موسيقی نيست .نيمه شب هنگامی که از سالن پر شکوه تأتر بيرون ميايی ٬ آنتحسين کنندگان ثروتمند را يکسره فراموش کن ٬ اما حال آن راننده تاکسی را که ترا به منزل می رساند ٬ بپرس ٬
حال زنش را هم بپرس.... و اگر آبستن بود و پولی برای خريدن لباس بچه اش نداشت ٬ چک بکش و پنهانی توی جيب شوهرش بگذار . به نماينده خودم در بانک پاريس دستور داده ام ٬ فقط اين نوع خرجهای تو را٬ بی چون و چرا قبول کند . اما برای خرجهای ديگرت بايد صورتحساب بفرستی .

گاه به گاه ٬ با اتوبوس ٬ با مترو شهر را بگرد . مردم را نگاه کن٬ و دست کم روزی يکبار با خود بگو :" من هم یکی از آنان هستم ." تو یکی از آنها هستی - دخترم ، نه بیشتر ،هنر پیش از آنکه دو بال دور پرواز به آدم بدهد ، اغلب دو پای او را نیز می شکند .

و وقتی به آنجا رسیدی که یک لحظه ، خود را بر تر از تماشاگرانرقص خویش بدانی ، همان لحظه صحنه را ترک کن ، و با اولین تاکسی خود را به حومه پاریس برسان . من آنجا را خوبمی شناسم ، از قرنها پیش آنجا ، گهواره بهاری کولیان بوده است. در آنجا ، رقاصه هایی مثل خودت را خواهی دید . زیبا تر از تو ، چالاک تر از تو و مغرور تر از تو . آنجا از نور کور کننده ی نورافکن های تآتر " شانزلیزه " خبری نیست .
نور افکن رقاصگان کولی ، تنها نور ماه است نگاه کن ، خوب نگاه کن . آیا بهتر از تو نمی رقصند

اعتراف کن دخترم . همیشه کسی هست که بهتر از تو می رقصد .
همیشه کسی هست که بهتر از تو می زند .و این را بدان که درخانواده چارلی ، هرگز کسی آنقدر گستاخ نبوده است که به یک کالسکه ران یا یک گدای کنار رود سن ، ناسزایی بدهد .
من خواهم مرد و تو خواهی زیست . امید من آن است که هرگز در فقر زندگی نکنی ، همراه این نامه یک چک سفید برایت می فرستم .هر مبلغی که می خواهی بنویس و بگیر . اما همیشه وقتی دو فرانک خرج می کنی ، با خود بگو : " دومین سکه مالمن نیست . این مال یک فرد گمنام باشد که امشب یک فرانک نیاز دارد ."
جستجويی لازم نيست . اين نيازمندان گمنام را ٬ اگر بخواهی ٬ همه جا خواهی يافت .
اگر از پول و سکه با تو حرف می زنم
٬ برای آن است که ازنیروی فریب و افسون این بچه های شیطان خوب آگاهم٬ من زمانی دراز در سیرک زیسته ام٬ و همیشه و هر لحظه٬ بخاطر بند بازانی که از روی ریسمانی بس نازک راه می روند٬ نگران بوده ام٬ اما این حقیقت را با تو می گویم دخترم : مردمان بر روی زمین استوار٬ بیشتر از بند بازان بر روی ریسمان نا استوار ٬ سقوط می کنند . شاید که شبی درخشش گرانبهاترین الماس این جهان تو را فریب دهد .
آن شب٬ این الماس ٬ ریسمان نا استوار تو خواهد بود ٬ و سقوط تو حتمی است .
شاید روزی ٬ چهره زیبای شاهزاده ای تو را گول زند٬ آن روز تو بند بازی ناشی خواهی بود و بند بازان ناشی ٬ همیشه سقوطمی کنند .
دل به زر و زیور نبند٬ زیرا بزرگترین الماس این جهان آفتاب است و خوشبختانه ٬ این الماس بر گردن همه می درخشد .......
.......اما اگر روزی دل به آفتاب چهره مردی بستی ، با او یکدل باش ، به مادرت گفته ام در این باره برایت نامه ای بنویسد . او عشق را بهتر از من می شناسد. و او برای تعریف یکدلی ، شایسته تر از من است . کار تو بس دشوار است ، این را می دانم .
به روی صحنه ، جز تکه ای حریر نازک ، چیزی بدن ترا نمی پوشاند . به خاطر هنر می توان لخت و عریان به روی صحنه رفت و پوشیده تر و باکره تر بازگشت . اما هیچ چیز و هیچکس دیگر در این جهان نیست که شایسته آن باشد که دختری ناخن پایش را به خاطر او عریان کند .
برهنگی ، بیماری عصر ماست ، و من پیرمردم و شاید که حرفهای خنده دار می زنم .

اما به گمان من ، تن عریان تو باید مال کسی باشد که روح عریانش را دوست می داری .
بد نیست اگر اندیشه تو در این باره مال ده سال پیش باشد . مال دوران پوشیدگی . نترس ، این ده سال ترا پیر تر نخواهد کرد.....
http://earanian.blogfa.com/83094.aspx

+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 21:42  توسط رضا  | 

صبر كنيد، مى خواهم از ايران بگويم
كوين جكسون چه زود چهل و يك ساله شد! مگر همين ديروز نبود كه در يكى از تالارهاى نوكمپ، رسول خادم را برد و فاتح طلاى المپيك بارسلون شد؟ او در بوداپست نيز سرمربى تيم ملى كشتى آزاد آمريكا خواهد بود، كسى كه با مدال طلاى ساندرسون در آتن اثبات كرد جايگزين شايسته اى براى سرمربيان قبلى مثل دان گيبل، باب داگلاس و جو سى بوده. خودش در اين باره مى گويد: ممنونم كه مرا مربى خوبى مى دانيد، من كشتى و مربيگرى را همزمان ياد گرفتم و اسم استادم « لرى سياكه تانو» بود.
كوين جكسون سال هاى ۹۱ و ۹۵ هم به مدال طلاى دنيا دست يافت، چهار بار فاتح پان آمريكن شد و سه بار هم در جام جهانى ۲۰۰۵ به بالاترين رتبه رسيد.
• ناراحت نيستيد از اين كه جام جهانى را به كوبايى ها واگذار كرديد؟
كدام مربى را مى شناسيد كه از شكست خوشش بيايد؟
• و البته هر مربى هم بعد از هر شكستى دلايلى دارد.
(با لبخند) من البته نمى خواهم بهانه بياورم اما ما فقط سه كشتى گير المپيكى مان را به تاشكند آورديم. بقيه نفرات همگى جوان بودند، درحالى كه كوبايى ها با تمام قدرت و آمادگى كامل در اينجا (ازبكستان) حاضر شدند.
• يعنى هنوز هم تيم المپيك تان بهترين تيم شماست؟
تقريباً بله، قرار نيست همه ساله يك تيم ناشناخته را به مسابقات جهانى بفرستيم.
• پس همان تيم المپيك را به بوداپست مى آوريد؟
الان نمى شود با اطمينان صحبت كرد، چون مسابقات انتخابى برگزار نشده، فقط مى توانم بگويم كه ديگر «گرى مك كوى» در ۱۲۰ كيلوگرم را به همراه نخواهيم داشت، چون او از كشتى خداحافظى كرده.
• پس در اين وزن شانس زيادى براى مدال جهانى نخواهيد داشت؟
با شما هم عقيده نيستم. تولى تامپسون كشتى گير باتجربه اى است كه در همين جام جهانى هم به خوبى ظاهر شد و فقط مقابل رودريگز شكست خورد. ضمناً ما در اين وزن استيو موكو را هم در اختيار داريم كه جوان است و فكر مى كنم آينده اى درخشان داشته باشد.
• چرا جان اسميت در اين مسابقات در كنار شما نبود؟
او در ايالت اوكلاهما مربيگرى مى كند و هدايت بهترين تيم كالج هاى آمريكا را برعهده دارد. مطمئن باشيد كه او در بوداپست، من، جوسى و ترى براندز را در كوچينگ كشتى گيران همراهى مى كند.
• تيم ايران را در جام جهانى چطور ديديد؟
تيم ايران تيم ناشناخته ها بود. تقريباً مشابه وضعيتى كه ما داشتيم، اما خب من مطمئن هستم كه در بوداپست اكثر اين نفرات حضور نخواهند داشت و شما با نفرات اصلى حاضر مى شويد.
• بهترين كشتى گيران ما از ديدگاه شما چه نفراتى هستند؟
عليرضا دبير را كه مى دانيم مصدوم است. عليرضا حيدرى، عليرضا رضايى و مسعودمصطفى جوكار هم مدال آوران ايران در المپيك بودند و كيفيت خوبى در نحوه ارائه مبارزه هاى آنها وجود داشت.
• در آمريكا كشتى در بين ساير ورزش ها چه جايگاهى دارد؟
اگر منظور شما ورزش هاى حرفه اى و پرطرفدارى مثل راگبى، بيسبال، هاكى روى يخ و ... است بايد بگويم ورزش ما درست در ته استخر قرار دارد! اما در جمع ساير رشته هاى ورزشى جايگاه خوبى داريم، خصوصاً در سطح دانشگاه ها كشتى ورزشى معتبر محسوب مى شود. كشتى گيران آمريكايى كه قهرمان المپيك مى شوند محبوبيت زيادى در آمريكا دارند و حتماً خاطرتان هست كه پرچمدار كاروان آمريكا در المپيك آتلانتا بروس بائوم گارتنر بود.
• صادقانه بگوييد، آينده كشتى را در دنياى ورزش چگونه مى بينيد؟
(بعد از چند ثانيه سكوت) سئوال مهمى را خواستيد جواب بدهم، واقعاً نمى دانم با اين تغييرات پى در پى قوانين و همچنين وزن ها چه پيش خواهد آمد. اصلاً مطمئن نيستم. مسئله اينجاست كه كشورهايى مثل ما و شما بايد ديدگاه هاى فنى و دقيقمان را براى حفظ ورزش كشتى به فيلا ديكته كنيم.
• چرا فيلا در تصميم گيرى هاى كلان از قهرمانانى مثل شما و ساير قهرمانانى كه در كشورهاى مختلف دنيا هستند و اين ورزش را به خوبى مى شناسند استفاده نمى كند؟
خودم هم اين سئوال را هميشه پرسيده ام و جوابى نيافته ام. ترديدى وجود ندارد كه اگر قهرمانان اين ورزش مسئوليت امور ادارى اش را برعهده داشته باشند آينده روشنى پيش روى كشتى خواهد بود.
• ممنون از اين كه در اين گفت وگو شركت كرديد.
صحبت هاى من هنوز تمام نشده. صبر كنيد، مى خواهم از ايران بگويم. من كشور شما را دوست دارم، به اين دليل كه ايرانى ها واقعاً معركه اند. هميشه در آمريكا گفته ام كه مفهوم واقعى كشتى را بايد در ايران جست وجو كرد. من هميشه از علاقه ايرانى ها به كشتى بهت زده هستم، آنها در هر كشورى كه ايران مسابقه داشته باشد حاضر مى شوند! باور كنيد نمى توانم هيجانات مثبت خودم را از علاقه مندى شديد ايرانى ها به كشتى به طور كامل برايتان بازگو كنم.
http://www.sharghnewspaper.com/840118/html/spc13.htm
+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 13:23  توسط رضا  | 


 
098649.jpg
يكى از وظايف هميشگى خداداد عزيزى درگيرى با مربيانش است و اين بار ناسازگارى اين چهره دوست داشتنى فوتبال ايران با مربى اش براى او بسيار گران تمام شد و خداداد مجبور است در ادامه فصل خانه نشين باشد. كاپيتان پاس پس از تعويض در بازى برابر پليس عراق حسابى از خجالت مصطفى دنيزلى مربى تيمش درآمد و همين مسئله باعث شد كه دنيزلى و مسئولان پاس براى پايان دادن به غائله خداداد سريعاً رضايت نامه او را صادر كنند. اين براى اولين بار نيست كه خداداد با مربيانش دچار كشمكش مى شود. داستان اختلافات خداداد با مربيان تيم ملى بسيار طولانى است و در اين مورد پرونده او بسيار قطور است. خداداد در همان دوران جوانى در زمان على پروين بدون دليل روشنى ساكش را روى دوشش گذاشت و در سال هاى بعد ماجراهاى درگيرى او با مربيانى چون جلال طالبى، محمد مايلى كهن و ميروسلاو بلاژويچ از سوژه هاى اصلى مطبوعات ورزش ايران بود. البته رابطه او با ديگر مربيان ملى چون پورحيدرى، برانكو و همايون شاهرخى هم آنچنان با صلح و صفا نبود و در اين ميان تنها مربى اى كه با اين فوق ستاره مشكل پيدا نكرد والديرويرا بود كه احتمالاً اگر مدت حضور او در تيم ملى بيشتر مى شد او هم به فهرست مربيان بالا مى پيوست. در تيم هاى باشگاهى هم خداداد بيكار ننشسته بود و در پرونده كار او اختلافاتى با فرهاد كاظمى، مجيد جلالى، حسين فركى، همايون شاهرخى، برند شوستر و... ديده مى شود. شايد در بعضى از اين برخوردها حماسه ساز ملبورن هيچ تقصيرى نداشته و مشكل را طرف مقابل به وجود آورده اما وقتى كه مى بينيم خداداد با اكثر مربيانش نتوانسته زندگى مسالمت آميزى داشته باشد اين گونه نتيجه گيرى مى شود كه شايد مشكل اصلى از خود اين بازيكن فريمانى است. به هرحال همه مى دانيم مرد سال آسيا در سال ۹۶ روحيه  سازش ناپذيرى دارد و اهل رك گويى است و اين اخلاق و رفتار او به دفعات او را در مخمصه هاى گوناگون انداخته و ارزش هاى فنى او را تحت الشعاع قرار داده است. طرفداران خداداد دوست دارند همچنان اين  بازيكن را با آن گل فراموش  نشدنى اش به ياد بياورند نه با بداخلاقى هايش.
+ نوشته شده در  شنبه بیستم فروردین 1384ساعت 13:19  توسط رضا  | 


استاد نواب صفا در 29 اسفند ماه سال 1303 هجري شمسي در خانه‌ي سيد مرتضي نواب صفا ـ از نواب‌هاي اصيل اصفهان و خانواده‌هاي نزديك به خاندان صفويه ـ به دنيا آمد. او همكاري خود را از سال 1326 در زمينه‌ي ترانه‌سرايي و نويسندگي با راديو آغاز كرد و در سال 1335 به عضويت شوراي نويسندگان راديو درآمد. اين پيشكسوت، برنامه‌ي «كارواني از شعر و موسيقي» را كه بين سال‌هاي 1339 تا 1342 از راديو پخش مي‌شد را بنيان گذاشت كه اين برنامه، محبوبيت زيادي در ميان مردم پيدا كرد و با حضور شاعران، نوازندگان و خوانندگان سرشناسي اجرا مي‌شد.
او كه يكي از خوش ذوق‌ترين و پركارترين تصنيف‌سرايان راديو محسوب مي‌شد ترانه‌ي «آمد نو بهار» را در سال 1327 سرود و خوانندگان مطرحي چون بنان اشعار او را اجرا كرده‌اند.
فرهنگسراي هنر در شامگاه 28 مهر ماه 1383، در مراسمي از مقام اين استاد به‌عنوان يكي از ديرپاترين هنرمندان عرصه‌ي ترانه‌سرايي تجليل كرد. در اين مراسم كه از سوي انجمن ترانه‌سرايان ايران و با تلاش مركز آفرينش‌هاي ادبي سازمان فرهنگي هنري شهرداري تهران برگزار شده بود بسياري از علاقه‌مندان به موسيقي و شعر گردهم آمده بودند تا از استاد نواب صفا به خاطر شش دهه تلاش براي آفرينش آثار ماندگار تجليل كنند. استاد همايون خرم در اين مراسم حلقه‌ي گلي بر گردن اين پيشكسوت انداخت و ساعد باقري لوح سپاسي را به ايشان تقديم كرد.
استاد نواب صفا نيز در حالي به سختي و با كمك ديگران حركت مي‌كرد در سخناني گفت:« از هفتاد گذشته‌ام و به هشتاد رسيده‌ام. اگر بخواهم حديث اين هشتاد سال را بگويم، خسته‌كننده هست و آموزنده نيست! ... براي اينكه اگر آموزنده بود، من ديگر دنبال شعر و شاعري نمي‌رفتم. آن را وسط كار رها مي‌كردم و مي‌گفتم برو دنبال كارت، ولي حالا مي‌فهم كه بعد از هشتاد سال، اين همه دوست دارم؛ اين همه مردمي كه فرهيخته‌اند به اصطلاح، مردم فهميده، مردمي كه وقت خود را گذاشته‌اند و آمده‌اند تا با